Tag Archives: ملا عبدالله احمدیان

زندگینامه استاد فاضل ملا عبدالله احمدیان

11 سپتامبر
استاد فرزانه و فرهیخته عالم وارسته و شایسته حاج ملا عبدالله احمدیان از دانشمندان اندیشور و مدرسین مبرز علوم اسلامی و از ادبای برجسته كردستان ایران در سال 1312 شمسی در روستای درمان از توابع شهرستان مهاباد پابه عرصه‌ی وجود نهاد پس از اندی پدرش (عبدالقادر) به دیار آخرت شتافت. مادر بزرگوار و علم دوستش مسئولیت تربیت و تعلیم فرزندش را به عهده گرفت و او را در سال 1318 روانه مسجد روستا نمود تام مقدمات علوم را بیاموزد، حافظه و تیز‌هوشی طلبه جوان اولین استادش، استاد سید هاشم حسینی را به شگفتی واداشت بعد از 4سال راهی حوزه‌های كردستان گردید و مدارج علمی را یكی‌ پس از دیگری به سرعت پشت سرگذاشت. و در كمتر از10 سال كتاب‌های متداول در نحو، صرف، بلاغت، منطق، فقه، كلام، تفسیر، علم الحدیث، ریاضیات، علم نجوم و فلسفه را از استادان مشهور زمان از جمله استاد ملا عصا‌م ‌الدین شفیعی (بوكان)، استاد علامه ملا باقر با‌لك (مریوان)، استاد ملاعلی‌ولزی (حمامیان) كه از فحول زمان بودند فرا گرفت و در مدت 15 سال تحصیل سطوح مختلف را به اتمام رسانید و گواهینامه افتاء و تدریس را اخذ نمود. عطش دانش اندوزی وی را بر آن داشت تا در سال 1331 جهت تكمیل معلومات به بغداد سفر كند تا در محضر عالم وارسته و علامه‌ی دوران ملا محمد قزلجی، معلومات خود را كامل كند. سپس از سال 1332 تا پایان عمر شریف خود (حدود 50 سال) استاد منشاء خدمات علمی،‌ فرهنگی و دینی در جهان اسلام بویژه كردستان بوده‌اند.
پنجاه سال خدمت فرهنگی، علم و دینی
18 سال تدریس علوم دینی (1332-1350) كه بطور تمام وقت استاد كتاب‌های بلاعت، منطق، فقه، كلام، تفسیر، علم الحدیث، ریاضیات، علم نجوم و فلسفه را تدریس نمود. حاصل این دوره پُر‌بار فارغ‌التحصیل شدن جمعی شخصیت هاست كه هم‌اكنون در سمت‌های روحانیت استادی دانشگاه یا در شغل قضاوت مشغول انجام وظیفه هستند. كتاب (الایضاح) به عربی كه تفسیر مشكلات بیضاوی است از تحقیقات و تالیفات آن دوره می‌باشد.
نویسند و مجری برنامه‌های دینی رادیو مهاباد در سال‌های (1351- 1359) كه از برنامه‌های جذاب و پر شنونده بود (متن آن برنامه كلا موجود است).
تدریس در آموزش و پرورش در پست دبیری در مدت 25 سال (1357- 1382) كه با گروه 18 به افتخار بازنشستگی نایل گردید.
همزمان با تدریس در آموزش و پرورش مدت 31 سال (1351 – 1383) انجام وظیفه امام جماعت مسجد قبله مهاباد را به عهده داشت كه خطابه هایش در ان مسجد مخصوصا در ایام مبارك رمضان از جاذبه و معنویت خاصی برخوردار بود (50 كاست از سخنرانی های مسجد قبله موجود است).
تدریس در دانشگاه آزاد اسلامی واحد مهاباد به مدت 10 سال (1372- 1382) حاصل این مدت به اضافه آگاهی دادن به نسل جوان، تهیه كتاب‌های درسی دانشجویان (كلام جدید، قرآن شناسی، تاریخ حدیث، كلام اهل سنت) است كه بعداً توسط نشر احسان چاپ و منتشر شده‌اند.
شركت فعال در كنگره ها و سمینار ها و ارائه مقاله‌های تحقیقی و ایراد سخنرانی از جمله: كنگره مولوی (سقز – 1371)، یادواره‌ی وفایی (مهاباد – 1376) ، كردستان شناسی (سنندج) یادواره استاد هه‌ژار ( مهاباد – 1381) ، كنگره فرزانگان كرد (سنندج – 1376) ، یادواره ملا پریشان، یادواره حلیچه (دانشگاه تبریز) و یادواره نالی (سقز) كه نوار سخنرانی‌ها موجود است.
تالیفات و تحقیقات و ترجمه‌ها كه خوشبختانه 16 عنوان كتاب از آثار استاد احمدیان چاپ و تجدید چاپ و منتشر شده‌اند.
تعداد 100 كاست شامل بحث‌های دینی، ادبی، فرهنگی و مصاحبه‌هایی كه به مناسبت‌های گوناگون ایراد گردیده‌اند و در آرشیو خصوصی استاد محفوظ می‌باشند.
چاپ بیش از 100 مقاله در مجله‌های (سروه – سیروان – مهاباد – ندای اسلام – آوینه – روانگه – مكریان و … ) در رابطه با مسایل ادبی، زبان و ادبیات كردی و معرفی شخصیت‌های فرهنگی و ملی مذهبی كُرد كه بصورت مجموعه‌ای آماده چاپ هستند.
مجموعه نفیسی از آثار خوشنویسی در انواع خطوط اسلامی و ایرانی كه از اشحات كلك هنر آفرین استاد است و بصورت مجموعه‌ای آماده‌ی چاپ می‌باشد.
مجموعه‌ای بیشتر از 200 مقاله فرهنگی و مذهبی كه در مناسبت‌ها و شرایط ویژه ارائه شده‌اند و آماده چاپ هستند. اما در زمینه ی تفسیر كه تخصص ویژه‌ی استاد در این زمینه بود، تفسیر سوره (یس) به زبان كردی سال‌هاست آماده‌ی چاپ است اما به عللی هنوز چاپ نشده است. تفسیر سوره فاتحه به زبان كردی ككه چاپ شده و تفسیر سوره بقره هم تا آیه 180 تفسیر شده كه متاسفانه كسالت مزاج به استاد اجازه نداد این آرزوی دیرینه به انجام برساند.
تالیفات به چاپ رسیده:
سیمای صادق فاروق اعظم
تجزیه و تحلیل زندگی امام شافعی
قرآن شناسی
كلام اهل سنت
كلام جدید
تحقیقات
تفسیر سوره فاتحه
ترجمه رساله التوحید
قبله ی محمد
بسوی جهان جاویدان
(گه لحو) طنز كردی
(هه ست و هاوار)
مناجات ملا عبدالله
تاریخ حدیث
الایضاح
Advertisements

پژوهشی پیرامون روایت قلم و کاغذ و ادعای توهین حضرت عمر به ساحت پیامبر

4 سپتامبر
در قرن‌های اخیر دانشمندان اسلامی در كشور مصر و در تركیه و در هندوستان با تحقیق و بررسی‌هایی كه در زمینه این روایت به عمل آورده‌اند، ثابت كرده‌اند كه خبر قلم و قرطاوس، در اساس موضوع و روایت آن از پیامبر به هیچ وجه صحیح نیست و از جمله طه حسین در كتاب خود (مِرآه الأسلام) پس از نقل داستان می‌گوید: «این خبر گرچه در كتب صحاح هم روایت شده است ولی متن و محتوا و طرق و القائات آن مانع قبول صحت آن می‌باشد و چه بسا در روزگاری ساخته شده است كه اختلافات مذهبی به میان آمده است
روایت رویداد روزهای بیماری پیامبر
بیماری پیامبر در حدود چهارده روز طول می‌كشد[1]، و در این مدت نیز مانند همیشه پیامبردر میان یاران خود می‌باشد، زیرا در روزهایی كه بیماری تا حدی شدت می‌یابد و پیامبر بستری است، اصحاب دسته دسته به عیادت او می‌آیند و در روزهایی كه تا حدی بهبود می‌یابد خود به مسجد می‌آید[2] و در میان یاران می‌نشیند، و اصحاب در روزهای بیماری پیامبر بیش از هر زمان دیگر مواظب شنیدن فرموده‌های او و مشاهده رفتار و كردار او می‌باشند، و طبق فرمان مؤكد پیامبر «فَلّیبلِّغِ الشّاهِدُ الغائِبَ» تمام گفتارها و كردار پیامبر به وسیله كسانی كه حاضر و ناظر هستند به همه كسانی كه در آن جا حضور ندارند منتقل می‌گردد،‌ و بعد از رحلت پیامبر بیش از یك صد هزار[3] صحابی گفتار و كردار پیامبر را و هم چنین رویدادهای این چند روز بیماری او را برای هم دیگر بازگو می‌نمایند و سپس میلیون‌ها تابعین همین گفتار و كردار و رویدادها را از اصحاب شنیده و برای تابع تابعین روایت می‌كنند، و از این یك صد هزار صحابی و میلیون‌ها تابعین كسی نگفته و نشنیده است كه «پیامبر چهار روز قبل از رحلت كاغذ و قلم خواست تا مطلبی برای یاران خویش بنویسد كه بعد از او گمراه نشوند ولی دسته‌ای مانع این كار شدند و پیامبر آن مطلب را ننوشت و به جرم مخالفت دسته‌ای همه را از منزل خویش بیرون كرد» اما در همین دوره (تابع تابعین) سلیمان اَحْوَل و زهری اولی از سعید بن جُبَیر (تابعی) و دومی از عبید الله (تابعی) روایت می‌كند كه عبدالله ابن عباس (كه با اعتراف صریح خویش در روز وفات پیامبر پسر ده ساله‌ای بوده است[4] مطلب فوق را شنیده است، و بعدها همین مطلب با عبارت‌های متفاوت در اكثر كتب تواریخ اسلامی و در اكثر كتب محدثین و حتی صحیح بخاری و صحیح مسلم، روایت شده است و با اعتقاد به صحت آن بر جملات و كلمات آن كه شبهه‌هایی را القاء كرده‌اند تفسیرها و تأویل‌هایی نوشته‌اند[5] و روایت این مطلب در این كتاب‌ها، هلهله‌های شادمانی را در محافل مخالفین طنین‌انداز نموده است، زیرا در برخی از روایت‌های آن، از قول دسته‌ای از اصحاب (نعوذبالله) هذیان به پیامبرنسبت داده شده است برای كوبیدن اصحاب بهانه مناسبی به دست آورده‌اند و در برخی از روایت‌های آن، سردسته مخالفین نوشته پیامبر، فاروق (رضی الله عنه) بوده است و برای كوبیدن فاروق (رضی الله عنه) به خیال خویش دلیل خوبی پیدا كرده‌اند).[6]
نظر دانشمندان متأخر درباره این روایت
اما در قرن‌های اخیر دانشمندان اسلامی در كشور مصر و در تركیه و در هندوستان با تحقیق و بررسی‌هایی كه در زمینه این روایت به عمل آورده‌اند، ثابت كرده‌اند كه خبر قلم و قرطاوس، در اساس موضوع و روایت آن از پیامبر به هیچ وجه صحیح نیست و از جمله طه حسین در كتاب خود (مِرآه الأسلام) پس از نقل داستان می‌گوید: «این خبر گرچه در كتب صحاح هم روایت شده است ولی متن و محتوا و طرق و القائات آن مانع قبول صحت آن می‌باشد و چه بسا در روزگاری ساخته شده است كه اختلافات مذهبی به میان آمده است».[7]
و هم چنین صبحی پاشا از دانشمندان معروف تركیه در كتاب خویش (حقایق الكلام فی تاریخ الاسلام) می‌گوید: پیامبر در همین سال در خطبه حجه‌الوداع فرمود: «كلام خدا و سنت رسول الله را بگیرید تا گمراه نشوید» پس نیازی به این وصیت باقی نمانده بود،‌و اگر این وصیت به حدی لازم بود كه وجودش باعث هدایت و عدمش سبب گمراهی امت بود، پس چرا پیامبر با گفتن عمر یا دیگری از از آن  منصرف گردید و در حالی كه اصحاب پیامبر در حضور او با نهایت ادب، خاموش می‌نشینند و حرف بلند نمی‌زدند، پس چگونه در حضور او با صدا و فریاد بلند نزاع راه انداختند، این‌ها مسائلی است كه باید با یك دید واقع‌بینانه به آن نگریست، و هم چنین علامه شبلی نعمانی رئیس هیئت علمای هندوستان این خبر را نادرست و بی‌اساس شمرده است و در كتاب خویش (الفاروق[8]) می‌گوید: «امكان ندارد، پیامبر از راه غم‌خواری برای مسلمانان، قلم و دوات بخواهد كه هدایت‌نامه برای شما بنویسم و دسته‌ای از یاران او مخالفت درآیند، و طبق برخی روایات (نعوذبالله) پیامبر را به گفتن هذیان نیز نسبت دهند ….» سپس می‌گوید:‌ دلیل نادرستی و جعلی بودن این خبر این است كه عبدالله ابن عباس (پسر ده ساله[9]) قطعاً در[10] آن مجلس نبوده است، و كسانی كه در این مجلس بوده‌اند حتی یك كلمه در این باره از آن‌ها نقل نگردیده است.
شبلی نعمانی در خاتمه این بحث می‌گوید: «هر كسی كه دارای عقل سلیم باشد  به خوبی می‌داند كه این روایت چگونه و از كجا سر به در آورده است».
نظر نگارنده درباره این روایت
نظر نگارنده در مورد جعلی بودن این روایت با نظر دانشمندان نام برده كاملاً موافق است ولی ما، با استفاده از اسلوب خاص حدیث‌شناسی، در متن و محتوا و احوال راویان و شرایط زمانی و مكانی آن، تجزیه و تحلیلی به عمل آورده‌ایم، كه جعلی بودن این روایت را مستدل می‌نماید، و اینك خلاصه تحقیقات خود را (با عرض معذرت طول كلام) در معرض مطالعه خوانندگان عزیز قرار می‌دهیم.
مطلب قلم و دوات در بخاری و مسلم و بقیه كتب حدیث به هفت طریق روایت شده است كه چهار طریق[11] به این شكل است: «زهری، از عبیدالله، از ابن عباس» و سه[12] طریق دیگر به این شكل است: «سلیمان احوال، از ابن جبیر، از ابن عباس» و این طریق‌های سه‌گانه دومی در عین این كه با یكدیگر تفاوت‌هایی دارند (در یكی گفته شده استخوان شانه بیاورید، در دیگری گفته كتابی بیاورید و در دیگر گفته شده بیاورید). در این مطلب با هم متفق هستند: 1ـ آن روز پنج‌شنبه بود. 2ـ نسبت هذیان به پیامبر (نعوذبالله) داده شد. 3ـ پیامبردرباره سه مطلب وصیت فرمود (اخراج مشركین، احترام، هیئت‌های نمایندگی و سومی فراموش شده است). 4ـ ابن عباس به شدت گریه كرد و شن‌ها را تر نمود.
و اما در طریق‌های چهارگانه اولی نه از پنج‌شنبه، نه از هذیان، نه از وصیت و نه از گریه ابن عباس اساساً بحثی به میان نیامده است و در مقابل و به جای همه این دو مطلب دیگر اضافه آمده است، اول بحث از عمر بن خطاب است كه در این طریقه به عنوان (بعضی) و در سه طریقه دیگر صریحاً گفته شده است كه عمر بن خطاب گفت بیماری پیامبر شدت یافته است و قرآن در نزد شما است و كتاب خدا برای ما كافی است، و دوم بیرون كردن همه اصحاب مخالف و موافق.
و چون در همه طریقه‌های سه‌گانه كه بحث از هذیان[13] شده، بحثی از عمر نیست و در همه طریقه‌های چهارگانه كه به اشاره یا به صراحت بحث از عمر[14] شده، ابداً از هذیان بحثی نیست بنابراین اگر این روایت صحیح هم می‌بود هیچ زیانی به مقام والای عمر (رضی الله عنه) و ایمان و اخلاص او نمی‌رسانید و هیچ گونه شادی و دل‌خوشی را برای مخالفین او موجب نمی‌گردید، زیرا به فرض صحت این روایت، عمر (رضی الله عنه) در جهت كمتر كردن زحمت از پیامبر در حال شدت بیماری، پیشنهادی رده است كه اگر پیامبر به پیشنهاد او موافق نمی‌بود كار خود را انجام می‌داد و عمر(رضی الله عنه) هم مانند همیشه با كمال ادب ساكت و خاموش می‌گردید، مانند ده‌ها پیشنهاد دیگر فاروق (رضی الله عنه) در طول حیات پیامبر كه فاروق(رضی الله عنه) با شور و علاقه زیاد آن‌ها را مطرح می‌كرد، و به محض این كه پیامبر در یك كلمه می‌فرمود «نه» فاروق (رضی الله عنه) در نهایت ادب خاموش می‌گردید و این پیشنهاد را از دل خود بیرون می‌كرد بنابراین این روایت خواه صحیح و خواه جعلی فرض شود نه عمر (رضی الله عنه) زیانی می‌رساند و نه به مسئله خلافت هیچ ارتباطی دارد، زیرا به فرض این كه پیامبر چیزی می‌نوشت از كجا معلوم كه خلافت‌نامه می‌بود؟ و اگر هم خلافت‌نامه می‌بود از كجا معلوم به نام ابوبكر (رضی الله عنه) نمی‌بود؟[15]
اما توجه به مقایسه مضامین طریقه‌های نام برده و دلایلی را كه ذیلاً ارائه می‌دهیم به خوبی نشان می‌دهند كه این روایت صرف نظر از ارتباطی كه به عمر (رضی الله عنه) یا به مسئله خلافت دارد اساساً از صحت و اصالت بهره‌ای ندارد.
دلایل عدم صحت این روایت
1ـ در طریق‌های سه‌گانه اولی«سلیمان، از جبیر از ابن عباس» در آخر یكایك آن‌ها این جمله دیده می‌شود «وَنَسیتُ الثّالِثَهَ[16] و سومی را فراموش كرده‌ام» و این اعتراف صریح را وی به فراموش‌كاری خویش، صحت را از خبر به كلی سلب می‌نماید، و علمای علم الحدیث عموماً به این اصل بصریح كرده‌اند.[17]
2ـ در طریق چهارگانه دومی «زهری از عبیدالله از ابن عباس» از زبان پیامبر جمله (قُوموُا عَنّی[18] = برخیزید از منزل من) در عادت پیامبرسابقه ندارد مخالفین به هر حال، موافقین چرا؟ و اگر بر فرض پیامبر برخلاف عادت خویش هم چنین دستوری می‌داد، طبق معروف‌ترین اصل علم الحدیث، می‌بایستی نظر به اهمیت آن از راه تواتر، نه از راه آحاد، روایت[19] شود.
3ـ در تمام طریق‌های هفتگانه پدیده (تَقْطیع)[20] مشاهده می‌گردد، و چنان كه شابقاً توضیح دادیم در طریق‌های سه‌گانه «سلیمان از جبیر از ابن عباس» پنج مطلب مهم آمده است كه هیچ كدام در طریق‌های چهارگانه دومی دیده نمی‌شوند و در طریق‌های چهارگانه «زهری از عبیدالله از ابن عباس» دو مطلب مهم آمده است كه هیچ كدام در طریق‌های سه‌گانه دیده نمی‌شوند و این تقطیع هولناك و خارج از حد از روایتی كه فقط به یك نفر، ابن عباس، منتهی می‌گردد صحت خبر را در ابهام غرق می‌كند.
4ـ همان طوری كه مشاهده كردیم تمام طریق‌های هفت‌گانه در تمام كتب محمدثین فقط به عبدالله ابن عباس می‌رسند، و عبدالله ابن عباس طبق اعتراف صریح خویش، در روز وفات پیامبر پسر ده ساله بوده است،[21] و به این مجلس راه نیافته است، بنابراین این پسر ده سال باید این مطلب را از اهل این مجلس شنیده باشد و این سؤال را پیش می‌آورد، كه تمام اهل این مجلس چرا این مطلب را فقط به یك پسر ده ساله گفته‌اند و كس دیگری از زبان هیچ كدام از آن‌ها این مطلب نشنیده است و چرا هیچ كدام از آن‌ها امر مؤكد پیامبر را (فَلْیبَلِّغِ الشاهِدُ  الغائِبَ) را رعایت نكرده‌اند، و چرا در میان میلیون‌ها تابعی فقط دو نفر، آن هم با این تقطیع و تفاوت‌های هول‌انگیز، این مطلب را از ابن عباس شنیده‌اند و چرا از میلیون‌ها تابع تابعین فقط زهری و سلیمان این مطلب را هر یك از یك نفر تابعی شنیده‌اند، و جواب همه این چراها این است كه این روایت اساساً صحت ندارد و به خاطر برخی مقاصد ساخته و پرداخته شده است.
5ـ در تمام طریق‌های هفت‌گانه، این جمله دیده می‌شود:‌ «كه قلم و دوات بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم كه بعد ازمن گمراه نشوید» و در تمام طریق‌ها این مطلب هم هست كه پیامبر چیزی ننوشت، به فرض صحت این روایت ننتیجه این صغری و كبری چه می‌شود؟ نتیجه این می‌شود كه امت اسلام، اعم از مخالفین و موافقین این نوشته، بعد از پیامبر عموماً گمراه شدند و چون صحت این روایت الزاماً این نتیجه را می‌دهد و این نتیجه هم به هیچ وجه صحت ندارد[22] پس این روایت نیز صحت ندارد.
نوشته: استاد ملا عبدالله احمدیان
……………………………..
پی نوشت:
[1]ـ الفاروق، شبلي نعماني، ج 1، ص 72.
[2]ـ طبري، ج4، ص1324 و ابن اثير، ص 401 و تاريخ حلبيه، ج 3، ص 388.
[3]ـ حافظ ابن كثير در كتاب خوئد (الباعث الحبث) آمار اصحاب را بعد از رحلت پيامبر يك صد و چهارده هزار نوشته است به صفحه 185 كتاب نام‌ برده مراجعه شود.
[4]ـ صحيح بخاري، شرح قسطلاني، ج 7، ص475 (باب تعليم الصبيان القرآن).
[5]ـ صحيح بخاري، شرح قسطلاني، ج 7، ص 169 و ج1، ص 206 و ج6، ص 436.
[6]ـ سيري در صحيحين، محمد صادق نجمي، ص366، تحت عنوان «وصيت‌نامه‌اي كه نوشته نشد» و فروغ ابديت، ج 22، ص 861.
[7]ـ و هم چنين دانشمند مورخ و متكلم معروف مؤلف كتاب (الله) در موسوعه خود عبقريات، ص 618 و 619 به شدت اين اتهام را رد مي‌كند و مي‌گويد : «وصيت به خلافت به گفتن يك كلمه و حتي يك اشاره تحقق مي‌يافت و نامه نمي‌خواست و علاوه بر اين پيامبر چند روز پس از اين جريان در حيات بود و در بين او و علي فاصله‌اي نبود و فاطمه نيز همواره بر بالين او بود و اگر مي‌خواست مي‌توانست علي را صدا كند و او را جانشين خود نمايد».
[8]ـ الفاروق، شبلي نعماني، ج2، ص 74 و 75 و 76 و 77.
[9]ـ قسطلاني، شرح صحيح بخاري، ج 6، ص 136 و هم چنين شرح تابع الاصول، چ3، ص 360 تولد عبدالله ابن عباس را سه سال قبل از هچرت نوشته‌اند اما خود بخاري در صحيح خود (ارشاد ساري، ج 77، ص 475) از ابن عباس نقل كرده كه : «توفي رسول الله و انا ابن عشر سنين و قد قويت المحكم = روزي كه پيامبر رحلت فرمود من ده ساله بودم …».
[10]ـ تحقيق محدثين به نقل الفاروق، ج 2، ص 75.
[11]ـ محل ذكر اين چهار طريق بخاري، شرح قسطلاني، ج 1، ص 206، و ج 8، ص 355، و ج 10، ص 353 و ج 6، ص 436.
[12]ـ محل ذكر اين سه طريق بخاري، شرح قسطلاني، ج 5، ص 236، و ج 5، ص 236، و ج 5، ص 169 و ج 6، ص 462.
[13]ـ بخاري، شرح قسطلاني، ج 5، ص 236، و ج 5، ص 169، ج 6، ص 462.
[14]ـ بخاري، شرح قسطلاني، ج 6، ص 436، و ج 1، ص 206، ج 8، ص 355، ج 10، ص 353.
[15]ـ سيره حلبيه، ج3، ص381، همين مطلب را تأييد مي‌كند «پيامبر به هنگام شدت بيماري به عبدالرحمن پسر ابوبكر (رضي الله عنه) گفت لوحي بياوريد تا نوشته‌اي براي ابوبكر (رضي الله عنه) بنويسم تا مردم درباره جانشيني او اختلاف نكنند سپس فرمود لازم نيست چون ….».
[16]ـ بخاري، شرح قسطلاني، ج 5، ص 236، و ج 5، ص 169، ج 6، ص 462.
[17]ـ شرح اختصار علوم الحديث، ابن كثير، ص 92، و شرح نخبه ابن حجر عسقلاني، ص 9 (مبحث حديث شاذ).
[18]ـ بخاري، ج 1، ص 206، شرح قسطلاني، ج 8، ص 355، و ج 10، ص 353.
[19]ـ جمع الجوامع، اصول الفقه، ج2.
[20]ـ الباعث الحبيث، شرح اختصار علوم الحديث، ابن كثير، ص 144، تقطيع حديث در صورتي كه قسمت محذوف مربوط به قسمت مذكور باشد بالاتفاق صحيح نيست.
[21]ـ بخاري، شرح قسطلاني، ج 7، ص 475، «قال ابن عباس توفي رسول الله و انا ابن عشر سنين و قد قرات المحكم».
[22]ـ به اتفاق تمام افراد و جوامع بي‌شمار اسلامي، تمام مسلمانان بعد از رحلت پيامبر گمراه نشده‌اند و جمعيت‌هايي دائماً بر راه حق و بر دين مبين اسلام پايدار مانده‌اند «لايزالُ طايِفَهٌ مِنْ اُُمَّتي ظاهرينَ عَلَي الحَقَّ حَتّي يَأتِيَ اَمْر اللهِ اَيْ السّاعَة» و آن چه مورد اختلاف بوده و هست اين بوده و اين هست كه از اين جوامع كدام بر راه حق و كدام بر راه باطل است، و با توجه به قرآن كه متواتر است و توجه به احاديث صحيح حل اين اختلاف هم كار مشكلي نيست بنابراين روايت قلم و قرطاس امكان صحت ندارد.

آیا مسلمانان کتابخانه‌های ایران و مصر را آتش زدند؟

4 سپتامبر
اشاره: سوال فوق از جمله سوالاتي است كه غالبا از زبان منتقدان در برخي از محافل طنين انداز مي گردد و جوانان مسلمان را در برابر آن همه علم‌پروري و كتاب دوستي دچار حيرت مي گرداند، مقاله حاضر اين اتهام ناروا را با اسناد غير قابل ترديد رد مي نمايد.
اتهام كتابسوزي كتابها و كتابخانه هاي ايران و مصر، افسانه اي بيش نيست و تا قرن ششم هجري و شكست اروپائيان در جنگهاي صليبي و آغاز دروغ پردازي و شايعه سازي عليه اسلام و مسلمين هيچ مسلمان و يا نامسلماني نگفته و ننوشته كه حتي يك كتاب هم بوسيله فاتحين مسلمان سوخته شده باشد. و در قرن ششم عيسويان اروپا بعد از آنكه در فاجعه اندلس و قتل عام مسلمانان به اعتراف مورخ معروف مسيحي جرجي زيدان در كتاب «تمدن اسلام» (1) هشتاد هزار كتاب را آتش زدند و در حمله به شام و فلسطين نيز سه مليون كتاب را به آتش كشيدند و در جنگهاي صليبي هم دچار آن شكستها و سرافكندگيها گرديدند يكي به خاطر پوشانيدن ننگ و عار كتابسوزي خويش در اندلس و شام و فلسطين و ديگري بخاطر پوشانيدن ننگ و عار خويش كتابسوزي خويش در اندلس و شام و فلسطين و ديگري بخاطر معيوب نشان دادن فتوحات اسلامي و تبليغات ناروا عليه مسلمانان و جبران شكستهاي روحي و معنوي جهان مسيحيت، براي اولين بار (توجه فرماييد براي اولين بار) يك نفر مسيحي در سال 602 هجري بنام عبداللطيف در سفرنامه خود بنام «الافادة و الاعتبار» به هنگام بازديد از عمودي كه در محل كتابخانه اسكندريه مشاهده كرد چنين نوشت: « گفته مي شود رواقي بر اين عمود استوار بوده كه ارسطو!! در آن رواق تدريس مي كرده است و در اينجا كتابخانه اي بوده كه عمرو بن عاص به اشاره خليفه آن را سوزانيده است» در صورتي كه عموم مورخين متفق هستند كه ارسطو هرگز به اسكندريه نيامده و در آنجا مورخ نبوده و همچنين اتفاق دارند بر اينكه در زمان فتح مصر بوسيله عمرو بن عاص در اين كتابخانه كتابي وجود نداشته است.
بيست و يك سال بعد از عبداللطيف مسيحي يك طبيب يهودي نيز بنام ابوالفرج در سال 623 در ملطيه آسياي صغير در كتاب «مختصر الدول» نوشت: به هنگام فتح مصر عمروبن عاص به درخواست يحيي نحوي درباره كتابهاي كتابخانه اسكندريه از خليفه مسلمانان عمر رضي الله عنه كسب تكليف كرد عمر رضي الله عنه در جواب او نوشت: «اگر اين كتابها موافق با قرآن مي باشند هيچ ضرورتي به آنها نيست و اگر مخالف با قرآنند تمام آنها را بر باد ده.» بعد از وصول اين نامه عمروبن عاص همه كتابها را براي سو زانيدن در بين حمامها تقسيم كرد و كفايت سوخت شش ماه تمام حمامها گرديد. (2)
چيز عجيبي است به جاي اين همه مورخين مسلمان در شش قرن يك طبيب يهودي اين مطلب را براي ما مي نويسد البته به نقل از عبداللطيف مسيحي زيرا قبل از او هيچ كافر و مسلماني اين مطلب را نگفته و ننوشته بود. و با اضافه كردن اينكه اين كتابها براي سوخت همه حمامهاي اسكندريه كه برخي دوازده هزار و برخي چهارهزار حمام ذكر كرده اند كفايت كرده است؛ حالا اگر حداقل را در نظر بگيريم (چهار هزار حمام) و صورتهاي گوناگون مساله را منظور نماييم، اينگونه خواهد بود: سوخت چهار هزار حمام در شش ماه مساوي سوخت دوهزار حمام است در يك سال و اين هم مساوي سوخت يك حمام است در دو هزار سال!! يا در هفصد و سي هزار شبانه روز و اگر براي گرم كردن شبانه روزي يك حمام فقط سيصد جلد كتاب متوسط در نظر گرفته شود، بايد تعداد كتابها دويست و نوزده مليون جلد بوده باشند و چنين تعدادي از كتابها حداقل دو مليون متر قفسه جاي مي خواهد و چنين ارقام سرسام آوري در آن عصر جز در مخيله ابوالفرج يهودي قابل تصور نيست. و يحيي نحوي فيلسوف مصري كه ابوالفرج از او نام برده است طبق اسنادي كه اخييرا تحقيق شده در حدود صد سال قبل از فتح اسكندريه درگذشته است و ملاقات وي با عمروبن عاص افسانه اي بيش نيست. با اين حال يكي از دانشمندان مسلمان به نام ابوقفطي در حدود سال 630، هفت سال بعد از ابوالفرج يهودي در كتاب «اخبار العلماء» بعد از بحث از يحيي نحوي دانشمند مصري قصه سوختن كتابهاي كتابخانه اسكندريه را بوسيله عمروبن عاص نقل كرده است و يكصد و بيست سال بعد، يعني در حدود سال 750 هجري، مقريزي در خطط مقريزي عين عبارت عبداللطيف مسيحي را با تعبير «گفته مي شود» نقل نموده است. و چون در اين سه كتاب با عبارت «گفته مي شود» مطلب آغاز گرديده نشان مي دهد كه آن مطلب در هيچ كتابي نوشته نشده و فقط در افواه برخي از مردم «برخي از مسيحي ها و يهوديها» شايع بوده است. حاج خليفه مورخ معروف ترك در اواخر قرن دهم در كتاب «كشف الظنون» تنها اين جمله را نوشته كه: «عرب در صدر اسلام بجز زبان و احكام و مسائل پزشكي به علم ديگري اهميت نمي دادند و گفته مي شود كه عرب در هنگام فتح شهرها كتابهايي به دست مي آوردند و مي سوزانيدند» و چنانكه ملاحظه مي شود حاج خليفه نيز مطلب را با عبارت «گفته مي شود» آغاز كرده است كه تكرار همان شايعه برخي از مسيحيها و يهودياني است كه از آن بحث كرديم و منظور از «گفته مي شود» گفته آنها است.
درباره سوزانيدن كتابهاي ايرانيان تا اواخر قرن هشتم و گذشتن هشتصد سال از فتح ايران، هيچ مسلمان و نامسلماني نگفت و ننوشت كه فاتحان عرب كتابهاي ايرانيان را سوزانيده اند، حتي عبداللطيف مسيحي و ابوالفرج يهودي نيز كه افسانه سوزاندن كتابهاي اسكندريه مسيحي نشين و يهودي نشين را بر سر زبانها انداختند، از ساختن اين افسانه نسبت به سوزانيدن كتابهاي ايرانيان (چون اكثرا زردشتي بودند) دريغ ورزيدند و نگفتند و ننوشتند كه عربها كتابهاي ايرانيان را آتش زدند. اما در اواخر قرن هشتم نخستين كسي كه از اين مطلب بحث كرد ابن خلدون بود آنهم نه بصورت نقل و روايت بلكه به عنوان نتيجه تحليل تاريخي و باز با تعبير «گفته مي شود»؛ وي نوشته است: « دولتهاي ايران چون در عمران وآبادي و گسترش مرزها بسيار پيش رفته اند بنابر اين طبق قاعده در علوم عقلي نيز خيلي جلو رفته اند و گفته مي شود اسكندر بعد از كشتن دارا و تسلط بر ايران علوم عقلي را از ايران به يونان برد و از علو عقلي ايرانيان استفاده ها كردند، و چون كشور ايران بدست اعراب فتح شد و كتب بسياري در آن سرزمين يافتند سعدبن ابي وقاص درباره اين كتابها از عمر (رضي الله عنه) كسب تكليف نمود و عمر (رضي الله عنه) به وي نامه نوشت كه همه كتابها را در آب فروافكنيد زيرا اگر در آنها راهنمايي و راستي باشد خداوند ما را به رهبري كننده تر از آن هدايت كرده است و اگر كتب ضاله و گمراهي است پس كتاب خدا ما را از آنها بي نياز كرده است» (3) از اين رو آنها را در آب و آتش افكندند». در بيانات اين محقق علوم اجتماعي و كم نظير متاسفانه اين اشكالات ديده مي شود؛ اول تحقيق تاريخي تنها مي تواند علل حوادث را بررسي كرده و وقايع را به هم مرتبط و از روابط قضايا بحث كند و در يك كلمه «وقايع نگاري بر اساس واقع نگري است» و به هيچ وجه كارش روايت تراشي و خبرسازي نيست و چون هشت قرن قبل از ابن خلدون ايران فتح گرديده است و در مدت اين هشت قرن هم هيچ مسلمان و هيچ نامسلماني نگفته و ننوشته كه فاتحان مسلمان حتي يك كتاب از ايرانيان را سوزانيده اند. بنابراين اين خبر از نوع مرسل و در حدود يكهزار واسطه از آن حذف شده و به هيچ وجه شايسته استدلال نيست. دوم آنكه با وجود اينكه اسكندر در زمان ارسطو به ايران حمله كرده و يونان با وجود سقراط و افلاطون و ارسطو و فيثاغورث و صدها فيلسوف و دانشمند معروف در علوم عقلي به اوج خود رسيده است چگونه ممكن است كه اسكندر علوم عقلي ايران را به يونان منتقل كرده باشد و ايران باستان صادر كننده منطق و فلسفه به يونان باشد، با اين حال ايران يك فيلسوف معروف و سرشناس [از آن زمان] نداشته باشد. به علاوه، آنچه در رابطه با آتش زدن كتابخانه اسكندريه و كتابخانه ايران به اميرالمؤمنين عمر (رضي الله عنه) نسبت مي دهند اگر روايتش صحيح مي بود، بي گمان در اوايل و اواخر قرن دوم كه نقل و ترجمه برخي از كتابهاي ايراني بوسيله ابن مقفع به ميان آمد لابد يكي از مجتهدين و فقها با استناد به اظهارات اميرالمؤمنين عمر (رضي الله عنه) با اين برنامه مخالفت مي كرد يا حداقل چند نفر آن اظهارات را مورد بحث و گفتگو قرار مي دادند، در صورتي كه هيچكس در اين باره چيزي را روايت نكرده است.
در سال 1193 هجري سرجان ملكم سفير انگليس در ايران به زبان انگليسي كتابي را در تاريخ ايران نوشت و بعدا به فارسي ترجمه و در بمبئي چاپ شد و طبق نقل كتاب (مزديسنا و ادب فارسي) درباره فتح ايران بوسيله مسلمانان چنين نوشته است: «شهرها را با خاك يكسان و آتشكده ها را با آتش سوخته و موبدان را از دم تيغ گذرانده و كتب فضلاي امت اعم از آنچه در مطلق علوم نوشته شده بودند يا تاريخ و مسائل مذهبي، همه را نابود كردند».
در صورتيكه مسلمانان در اثناي فتح ايران نه تنها هيچ شهري را خراب نكردند بلكه شهرهايي را بنا و بازسازي و آباد كردند ودر پيمانها قيد كردند كه آتشكده ها باقي مي مانند. «مقدسي و مسعودي» مورخين معروف نوشته اند كه تا زمان آنان آتشكده هايي باقي مانده اند. اما پورداود كه ايراني و استاد دانشگاه تهران بوده و به حدي تب غربزدگي او شدت پيدا كرده، تحت تاثير ناسيوناليسم كور با تمام آثار عرب مبارزه نموده و افسانه كتابسوزي ايران و مصر را در سال 1264 زنده كرده و خيلي شديدتر از سرجان ملكم قهرمان استعمارگريهاي انگليس در ايران و هند اين افسانه را پر و بال داده است.
در سالهاي اخير عوامل استعمارگران غربي افسانه كتابسوزي فاتحان مسلمان را در كتابهاي تاريخ و رمان و منطق و فلسفه نشان داده اند و در دانشگاه كلكته هندوستان در اوراق امتحاني كه بالغ بر چند هزار برگ بوده حل مغالطه ذيل را مطرح كرده اند: «اگر كتابها موافق با قرآن است ضرورتي به آنها نيست و اگر موافق نيست همه را بسوزانيد».
در ايران دكتر علي اكبر سياسي در كتاب مباني فلسفه براي سال ششم دبيرستانها كه هر سال ده ها هزار نسخه در اختيار دانش آموزان قرار مي گرفت نوشته است: «ممكن است قياس استثنايي در عين حال منفصله و متصله يعني مركب باشد مثال اينگونه قياس قول معروف منسوب به پيشواي عرب است كه چون خواست سوزاندن كتابخانه ساسانيان را مدلل و موجه كند چنين استدلال كرد: اين كتابها يا موافق قرآنند و يا مخالف آن، اگر موافق قرآنند وجودشان زايد و اگر مخالف آن هستند نيز وجودشان زايد و مضر و هر چيز زايد و مضر باشد بايد از بين برود پس در هر صورت اين كتابها بايد سوخته شوند». ودرسال 1324 فرياد پزشكي در مجله تندرست شماره دوم طنين انداز گرديد كه فاتحان عرب كتابخانه ملي ايران را آتش زده اند و دارالعلم جندي شاپور را از بين بردند.
و معلوم نيست در عصري كه خواندند و نوشتن ويژه موبدان و شاهزادگان ومقربان درباري بوده «كتابخانه ملي» چگونه وجود داشته و داراي چه معنايي بوده است؟ و جندي شاپور علاوه براينكه دارالعلم نبوده و يك مركز پزشكي بوده بهنگام فتح ايران كوچكترين آسيبي به آن نرسيده و فعاليت آن تا قرن سوم و چهارم هجري ادامه داشته و خلفاي عباسي در دربار خويش از فارغ التحصيلان اين دانشكده پزشكي امثال ابن ماسويه ها و بختيشوع ها استفاده مي كرد ند وبعد از تاسيس حوزه علمي عظيم بغداد اين دانشگاه تحت الشعاع واقع گشته و تدريجا از بين رفته است.
خلاصه از افسانه كتابسوزي ايران و مصر تا گذشت ششصد سال پس از فتح ايران و مصرهيچكسي سخني به ميان نياورده و در كتابي ننوشته است پس اين مطلب در تاريخ اصل و اساسي ندارد و چنانكه توضيح داديم افراد مغرضي از مسيحيان و يهوديان بعد از شكست در جنگهاي صليبي وبه منظور جبران شكستهاي مادي و معنوي اين افسانه را ساختند وچند نفر از نويسنده گان مسلمان نيز ناآگاه از اين توطئه، اين افسانه را بازگو نمودند و بعدها در جو مه آلود سياستهاي استعماري، امثال جرجي زيدان مسيحي ونولدكه و سرجان ملكم انگليسي وپورداد غربزده ايراني پروبالي به اين افسانه دادند ودر سؤالات امتحاني دانشكاهها و بخش منطق مباني فلسفه گوشه اي ازاين افسانه را با درود وصلوات در افق اذهان جوانان ايراني وهندوستاني ظاهر نمودند ودر مقابل اين افراد مغرض وناآگاه دانشمندان محقق غربي مانند بلتر وگوستارولو والكساندر مازاس و ويل دورانت و دانشمند و محقق اسلامي علامه شبلي نعماني در كتابخانه اسكندريه ودكتر محمد حسين هيكل درفاروق اعظم وعقاد در عبقريه واستاد مطهري در كتابسوزي ايران ومصربا دلايل بسياري وروشن ويقين بخش شايعه كتاب سوزي فاتحان مسلمان را بشدت تكذيب كرده اند.
نوشته: استاد ملا عبدالله احمديان
…………………………..
پی نوشت:
(1) جرجي زيدان، تمدن اسلام: 2/65.
(2) شبلي نعماني، كتابخانه اسكندريه، ص:16-18.
(3) ابن خلدون، مقدمه، جلد اول، ص: 1002.