بایگانی | کمونیسم RSS feed for this section

اسلام از دیدگاه سران مارکسیست و پاسخ به آن ها

4 سپتامبر
یکی از گرفتاریهای بزرگ ما اینست که همه چیز را می‌خواهیم از دیگران اقتباس کنیم و «اندیشة قائم بذات» نداریم، بدتر از همه اینکه گاهی آنچه را که در میان ما موجود است و ما، در میان آن بسر می‌بریم نیز می‌خواهیم از بیگانگان بیاموزیم.
از آن جمله والاترین نعمت‌های خداوند یعنی «اسلام» است که گویی در انتظاریم تا فلان شرق‌شناس غربی یا اسلام‌شناس روسی: دربارة آن‌چه می‌گوید و چه ارمغان تازه‌ای برای ما می‌اورد؟!
غافل از آنکه «اسلام‌شناسی غربی» گرفتار توطئه‌های مختلفی است، و همیشه از اخلاص فکری و حسن نیّت علمی برخوردار نیست، اگر چنین پنداریم که همة شرق‌شناسان آمریکایی و اروپایی، قربة الی‌الله در اسلام به تحقیق برخاسته‌اند و اغراض سیاسی و تبلیغاتی و استعماری ایشان را کاملاً آزاد گذاشته، دچار خوش‌باوری و ساده‌دلی شده‌ایم به ویژه که «دم خروسی»! هم در آثار حضرات نمایان باشد و نشانه‌های غرض‌ورزی و سم‌پاشی را در لابلای سخنان ایشان نیز ملاحظه کنیم، این گرفتاری زمانی شدت پیدا می‌کند که دیده شود کسانیکه اساساً بدنبال شناخت اسلام نرفته‌اند و آگاهی آنها در این باره کمتر از اطلاع یک دانش‌پژوه مبتدی در مورد اسلام است سخنانشان با آب و تاب ترجمه می‌شود، و بعنوان اینکه دار و دستة مزبور، در مسائل ریاضی یا اقتصادی یا فلسفی در دنیا صاحب‌نظر شناخته شده‌اند و معروفیتی کسب کرده‌اند، از قضاوتشان دربارة اسلام نیز استقبال می‌کنند!
در اینجا جز روشن کردن بی‌اطلاعی و بیگانگی این عده نسبت به معارف عمیق اسلامی چاره نیست، هر چند مدافعان و طرفداران متعصب را ناخوش‌ آید . در این پست می خوانیم : «اسلام از نظر برتر اندراسل» ، « اسلام از دیدگاه فروید » ، « اسلام و مارکسیسم » و پاسخ به یک پرسش در رابطه با علل انتقاد به ادیان توسط مادیگرایان . اسلام از نظر راسل
این برتر اندراسل، حکیم عصر دانش و تکنیک است. اشرف‌زاده‌ایست که در بهترین دانشکده‌های انگلیس تحصیل کرده، قرآن محمد هم به زبان او ترجمه شده و تاریخ عرب و اسلام به آسانترین صورت در دسترس او قرار گرفته است، اینکه شنیدنی است که وی دربارة اهمیت نهضت اسلام و تأثیر آن بر عرب جاهلی چه می‌گوید؟ او در کتاب «جهان‌بینی علمی» می‌نویسد:
«مثال روشنی ذکر کنم که درباره‌اش اطلاعات بیشتر داریم: در مورد عربهایی که به محمد ایمان آورده‌اند تغییر عاداتی که بر حسب این ایمان در آنان بوجود آمد، به سختی تجاوز می‌کرد از تغییر عاداتی که آمریکائیان با قبول والستد (قانون تحریم مشروبات الکلی که فقط چهارده سال ادامه یافت) بعمل آوردند و هنگامیکه بستگان شکاک محمد تصمیم گرفتند که در سرنوشت او سهیم شوند، شدند زیرا تغییراتی که او در زندگی آنان می‌خواست خیلی ناچیز بود!» (جهان‌بینی علمی، اثر برتر اندراسل صفحه 174) از انتشارات دانشگاه تهران.
کدام محققی است که امروز نداند هنگامیکه اسلام ظهور کرد، عرب، ده‌ها بت از سنگ و چوب و فلز را پرستش می‌نمود، عالم پاداش و جزا را بکلی منکر بود و می‌گفت:
حیاة ثم موت ثم بعث
حدیث خرافة یا أمّ بکر!
دختران را ننگین می‌شمرد و زنده بگور می‌کرد. چن مردی پدرش می‌میرد، آنمرد بجز مادر خود بقیة همسران پدر را به میراث می‌برد (یعنی زن در جامعة عرب از نوع اشیاء بود نه اشخاص!) زنا‌کاری چندان در مکه رواج داست که فواحش بر بام خانه‌های خود پرچم افراشته بودند! رباخواری، شرابخواری، تفاخر قبیله‌ای از امور جاری و عادی بود.
عبادتی که عرب برای رفع مشکلات دنیوی خود انجام می‌داد طواف کردن عریان در پیرامون کعبه، و دست بهم کوفتن و صفیر کشیدن بود! دانش عرب محدود به سرودن اشعاری در وصف زن و اسب و شتر و شواب و بیابانها بود و …
«ای کافران! من آنچه را که شما می‌پرستید نمی‌پرستم»(سوره الکافرون آیه 1 و 2). «بلکه خدای شما، خدای آسمانها و زمین است»(سوره الانبیاء، آیه 56).
و «ما از آن خدا هستیم و بسوی او بازگشت کننده‌ایم»(سوره البقره، آیه 156). «آنگاه که هر کس پاداش و کیفر کردارش کاملا داده می‌شود»(سوره البقره، آیه 281). «پس: فرزندان خود را نکشید»(سوره الانعام، آیه 151). و «بر شما حلال نیست که زنان را به میراث برید»(سوره النساء، آیه 19). «و با همسران پدرهای خود زناشوئی مکنید»(سوره النساء، آیه 32) «و به زنا نزدیک نشوید» سوره الاسراء، آیه 32). «و از ربا هر چه باقیمانده ترک کنید»(سوره البقره، آیه 278). «شراب و قمار و بت‌ها و تیرهای قرعه، پلید و کار شیطان است از آن دوری کنید»(سوره المائده، آیه 90). «در اموال خود برای محرومین اجتماع سهم معینی قرار داده»(سوره المعارج، آیه 24 و 25).. «قیام‌کنندگان به عدالت باشید و برای خدا گواهی دهید، هر چند به زیان خودتان یا پدر و مادر و نزدیکانتان تمام شود»(سوره النساه، آیه 135).«و دشمنی با هیچ دسته‌ای شما را به بی‌عدالتی دربارة آنها وادار نکند» سوره المائده، آیه 8).تفاخر را بکنار نهید و بدانید که «نزد خدا کسی از شما گرامی‌تر است که بیش از دیگران تقوی داشته باشد»(سوره الحجرات، آیه 101).
قرآن، عرب را به اندیشیدن در آسمانها، در زمین، در وجود انسان فرمان داد و راه‌های دانش را بسوی او گشود، گفت:
«در آسمانها بنگرید که چیست؟»(سوره یونس، آیه 101). «در زمین بگردید و بنگرید که آفرینش را چگونه آغاز نهاد»(سوره العنکبوت، آیه 20).«و در وجود خودتان، آیا نشانه‌ها را نمی‌بینید؟»(سوره الذاریات، آیه 21).
قرآن، بجای فساد و دشمنی و پراکندگی، برای عرب ایمان و برادری و وحدت سیاسی به ارمغان آورد، و او را پس از قرنها خفتن بیدار و زنده نمود، عرب را در جهان سربلند کرد. و در همان عصر، صحابة که تربیت‌شدگان پیغمبر بودند، ایران و مصر و روم شرقی (بیزانس) را درهم شکست و بخود جذب کرد، شگفتا! اگر عرب جاهلی خود با این تعالیم آشنا بود و چنین ایمان و تربیتی داشت چرا قبلاً خاموش و مرده بود؟
چرا پیش از محمد (ص) به تسخیر امپراطوریهای عظیم اقدام نمی‌کرد؟! اگر عقاید محمد (ص) با اعتقادات عرب چندان تفاوتی نداشت پس آنهمه نبردهای خونین ایشان با او بر سه چه بود؟
شک نیست که اندراسل در تمام عمر یکبار قرآن را با تأمل و انصاف نخوانده است تا بتواند حقایق آنرا از أباطیل دوران جاهلیت بازشناسد، اما آیا انجیل را هم نخوانده که می‌گوید: «هر درخت از میوه‌اش شناخته می‌شود، از خار انجیر را نمی‌یابند و از بوته، انگور را نمی‌چینند»؟! (انجیل لوقا، باب ششم).
اسلام از دیدگاه فروید
این فقر اطلاعات مذهبی در برابر اسلام تنها نصیب فیلسوف انگلیس نشده بلکه فروید، روانکار اطریش نیز سهم بسزائی از آن دارد! اسلام چنین اظهار نظر می‌کند: «تأسیس و استقرار دین محمد در نظر مؤلف، تکرار خلاصة مذهب یهود است که سرمشق آن قرار گرفته»! (موسی و یکتا‌پرستی، اثر فروید صفحة 90).
در روزگار دانش و تحقیق دو نابغة فکر و نظر یکی اسلام را همانند مذهب بت‌پرستان عرب معرفی می‌کند، و دیگری آنرا خلاصه‌ای از مذهب یهود می‌شمارد. با اینکه هر پژوهشگر تازه‌کاری می‌داند که میان عقاید و رسوم قریش با عقاید و احکام مذهبی یهود چه فاصلة بعیدی وجود داشته است؟! در مصیبت اینجاست که تحقیقات دینی این دو تن و نظایر ایشان (که بزودی از حدود معلومات برجستگان آنها آگاه می‌شویم) در نظر بسیاری از نواندیشان ما واقعیت خالص علمی جلوه می‌کند و به همین جهت این آثار را بدون هیچگونه نقدی بعنوان خدمات برجسته فرهنگی و احیاناً دانشگاهی با هزار منت ترجمه می‌کنند و بوسیله مؤسسات ظاهراً علمی و باطناً تجاری! با آب و تاب و بوق و کرنا در دسترس جوانان ما قرار می‌دهند به این امید که نسل جدید شرقی با سست بودن مذهب از زبان برگزیدگان ملل مترقی آشنا شوند و راه تکامل بپویند!
اگر فروید اطریشی در عمر خود یکبار قرآن را با دقت و انصاف خوانده بود هرگز دین محمد (ص) را اقتباسی از عقاید پدران یهودی خود نمی‌پنداشت، زیرا قرآن با تصديق مذاهب الهی، آئین خود را صورت کاملی از دین فراموش شدة ابراهیم (ع) معرفی کرده است، و در همان سوره‌هائی که در اوائل دعوت پیغمبر در مکه آمده می‌گوید: «بگو: خداوند مرا بسوی راهی راست هدایت کرده، دینی پایدار، آئین ابراهیم، که حق‌پرست بود و از مشرکان نبود».
﴿قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ﴾(سوره الانعام، آیه 171).
آنگاه توضیح می‌دهد که دین ابراهیم، غیر از مذهب یهود و مسیحیت و طریقة مشرکین عرب است، و می‌گوید: «ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی، اما مسلمانی حق‌پرست بود و از مشرکان نبود». (سوره آل عمران، آیه 61).و بهمین جهت، قرآن به نوشته‌های یهودی کاملاً اعتماد نشان نمی‌دهد و دربارة آنها و نویسندگانشان می‌گوید: «وای بر کسانیکه کتاب را بدست‌های خود می‌نویسند سپس می‌گویند: این از نزد خداست تا آنرا به بهائی ناچیز بفروشند»!(سوره البقره، آیه 79).
از اینرو، میان مندرجات تورات که بنظر ما مسلمانان بسیاری از آموزشهای آن تحریف شده، با تعالیم قرآن اختلافات فاحشی وجود دارد، و فروید که در کتاب «موسی و یکتاپرستی» به اصل توحید و تطور آن توجه دارد لااقل اگر همین اصل را از تورات و قرآن استخراج کرده بود و با یکدیگر می‌سنجید به این لغزش مبتلا نمی‌شد.
تورات می‌گوید: «آدم و زنش خویشتن را از حضور خدا در میان باغ پنهان کردند»(تورات، سفر پیدایش باب 3).
قرآن می‌گوید: «هیچ چیز در زمین و آسمان بر خدا پنهان نمی‌شود»(سوره آل عمران، آیة 5).
تورات می‌گوید: «خدا آدم را بصورت خود آفرید»(تورات، سفر پیدایش، باب 1).
قرآن می‌گوید «هیچ چیزی مانند خدا نیست» (سوره الشّوری، آیه 11).
تورات می‌گوید: «خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیالهای دل وی دائماً محض در شرارت است، و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته بود و در دل خود محزون گشت»(تورات، سفر پیدایش باب 6).
قرآن عقیده دارد: فرشتگان خدا، پیش از آفرینش آدم، از شرارت و تباهکاری انسان در زمین باخبر بودند (چه رسد به خدا!) با این‌همه خدا، انسان را بخاطر رازی بزرگ که بر فرشتگان مجهول بود، آفرید به سوره البقره از آیه 30 تا 39 نگاه کنید.
و بنابراین، پشیمان شدن از خلقت برای او بی‌معنی است.
تورات می‌گوید: «خدا به موسی گفت: دست خود را خواهم برداشت تا پشت سرم را ببینی اما روی من دیده نمی‌شود!» (تورات، سفر خروج باب 33).
قرآن می‌گوید: خدا به موسی گفت: «هرگز مرا نخواهی دید»(سوره اعراف، آیه 143).
تورات می‌گوید: «پسران خدا، دختران آدمیان را دیدند که نیکو منظرند و از هر کدام که خواستند زنان برای خویش می‌گرفتند»(تورات، سفر پیدایش، باب 6).
قرآن می‌گوید: «گفتند: خدا فرزندی گرفته، او از این نسبت منزه است بلکه هر چه در آسمان‌ها و زمین است همه ملک او است و همگی او را فرمانبرارند»(سوره البقره، آیه 116).
اینها بر هیچ محققی پوشیده نیست، اما فروید چنان از اسلام بیگانه بوده است که پنداشته خدای مسلمانان نیز مانند خدای غربیها مقام «پدر بزرگی»! دارد، و در این‌باره می‌نویسد:
«اعراب با تصاحب پدربزرگ و منحصر بفرد اولیه، معرفت و آگاهی زیادی نسبت بخود پیدا کردند که موفقیت‌های مادی زیادی بهمراه داشت ولی دینامیسم آنها در آن تضعیف شد، «الله» خود را خیلی بیش از «یهوه» نسبت به ملت برگزیده‌اش حقشناس نشان داد … مذاهب بظاهر عقلانی شرق، اساساً آئین پرستش نیاکانند»! (موسی و یکتاپرستی، اثر فروید، صفحة 90).
اسلام و مارکسیسم
هر چند فروید دربارة اسلام ناروا گفته اما تا حدی به ناآگاهی خود در این مورد اعتراف کرده است، زیرا که می‌نویسد: «مؤلف با تأسف تصدیق می‌کند که مجبور است به همین مورد اکتفا کند چه اطلاعاتی فنی او برای تکمیل تحقیقاتش امکان نمی‌دهد، معذلک دانش محدود او اجازه می‌دهد که اضافه کند تأسیس و استقرار دین محمد در نظر او تکرار خلاصة مذهب یهود است!». (موسی و یکتاپرستی، اثر فروید صفحة 90). فروید در اینجا از محدودیت علمی خود پوزش خواسته با این همه بخود حق داده است که بدون تحقیق کافی دربارهء بزرگترین ادیان الهی قضاوت کند؛ اینست نمونه‌ای از انصاف پرچمداران فلسفه مادی در غرب. فاعتبروا یا أولی‌الأبصار!
اما شگفت‌انگیز‌تر از تحقیقات فروید، اظهارنظر فردریک انگلس شریک فکری کارل ‌مارکس است، وی پیش از آنکه دربارة اسلام تأمل و تحقیق کند، راه ضد اسلامی را پیش گرفته آنگاه وعده داده تا به پژوهش دربارة اسلام بپردازد! و عجب آنکه چنین راه‌پیمائی، راهبر و رهنمای رفیقش، کارل‌مارکس شده! و در نامة خود به او نوشته است:
«مسئله اسلام را همین روزها مورد مطالعه قرار خواهد داد، ولی فعلاً چنین بنظر می‌رسد که واکنش بدوی‌ها، علیه کشاورزان شهری و ساکنانش، بوده است!» (جامعه‌شناسی روستایی ایران از انتشارات دانشکدة علوم اجتماعی و تعاون.، صفحة 60 به نقل از مقالات و نامه‌های 6 ژوئن درباره جوامع ماقبل سرمایه‌داری).
بر ما معلوم نیست که پس از مطالعه دربارة اسلام، بنظر انگلس چه رسیده اما بخوبی آگاهیم که در اینجا چنان خطای فاحشی را مرتکب شده که کمتر پژوهشگری گرفتار آن می‌شود، زیرا هر کس در هر مرتبه‌ای از دانش باشد چنانکه یکبار بر تاریخ اسلام نظر افکند بوضوح درمی‌یابد که پیغمبر اسلام خود از ساکنان شهر مکه بوده و دشمن مهم و سرسخت او یعنی قبیلة قریش نیز در همان شهر می‌زیستند، آنگاه مردم مکه با تعالیم پیغمبر به مخالفت برخاستند و او و یارانش را وادار به هجرت کردند و سپس بسوی شهر مهاجرین یعنی یثرب که بعدها «مدینه» خوانده شد لشکر کشیدند و با مسلمانان به نبرد پرداختند.
اگر نهضت محمدی (ص) چنانکه انگلس می‌گوید: «واکنش بدوی‌ها (یعنی عرب صحرانشین) علیه کشاورزان شهری و ساکنان بود» لازم می‌آمد که محمد (ص) و پیروانش در زمرة صحرانشینان بودند! با قریش، اهل مکه نبودند و در صحرا عمر را می‌گذراندند و یا مهاجرین و انصار که اهل مکه و مدینه بشمار می‌آمدند، اهل بادیه بودند! … و در این‌باره هر چند سخن گفته شود همه توضیح واضحات و بیان مسلّمات تاریخ است، و معلوم نیست انگلس این اطلاعات تاریخی را از کجا بدست آورده، و کتاب کدام کشیش مطلعی! را در ردّ اسلام مطالعه کرده است؟ و ظاهراً بر اساس همین معلومات دقیق! بوده که کارل مارکس بنا به مندرجات دائره‌المعارف شوروی، نیروی محرکه اسلام را در آغاز نهضت، «انحطاط بازرگانی ترانزیتی مکه» شمرده است! (دائره‌المعارف بزرگ شوروی، جلد 17، چاپ 1963 ذیل عنوان: منشأ اسلام).
با اینکه ماجرای اسلام در آغاز کار، پیکار منطقی بر سر توحید و بت‌پرستی بود، نه جنگ اقتصادی بر سر انحطاط تجارت مکه. و نیروی محرکة اسلام، ایمان و پرشکوه و پرشوری بود که پیامبر اسلام به رسالت خدایی خود داشت و این واقعیت را حتی در خلال نوشته‌های برخی از مارکسیستهای بعدی که بناچار کمی بیشتر در اسلام مطالعه کرده‌اند نیز می‌توان نشان داد، بعنوان نمونه پلخانف که لنین آثار او را «بهترین نوشته از مجموعة تألیف بین‌المللی مارکسیستی» به مقدمه کتاب «نقش شخصیّت در تاریخ» اثر گ.و. پلخانف رجوع شود. معرفی کرده است در کتاب «نقش شخصیت در تاریخ» می‌نویسد:
«از روی تجربیات تاریخی می‌دانیم در صورتیکه انسانها مثلاً مانند محمد خود را فرستادة خدا … بدانند، اینگونه افراد یک نیروی ارادی بی‌مانندی ظاهر می‌سازند که تمام موانع و مشکلات را که ملتها‌ی بزرگ و کوچک محلی در سر راه آنها می‌گذارند مانند خانه‌های بازیچة مقوایی پایمال می‌کنند» (نقش شخصیت در تاریخ، فصل ترکیب آزادی و ضرورت صفحه 17).
در سوره‌های کوتاه و پرعمق قرآن که نمایشگر آغاز رسالت پیغمبر اسلام (ص) در مکه است خیلی بیش از روبرو شدن با مباحث اقتصادی، دعوت بسوی توحید و جهان آخرت و تزکیة نفس و مبارزه قرآن می‌بینیم که مباحث اقتصادی بیشتر در مدینه یعنی در دوران قدرت اسلام طرح شد و تفصیل یافته است. و بنابراین، «انحطاط بازرگانی ترانزیتی مکه» نمی‌تواند توجیه کننده دینامیسم اسلام بشمار آید و کارل مارکس که مانند پدران یهودیش، جز به موضوع «اقتصاد» نمی‌اندیشیده و همواره تمام نهضتهای تاریخ را مولود قدرت اقتصاد می‌پنداشته، دربارة اسلام نیز بهمان قیاس داوری نموده است و توحید را به منزلة یک «فرمول اقتصادی برای رفع بحران بازار مکه» پنداشته و اصولاً زحمت بررسی قرآن را بخود نداده و جهت حرکت و هدف آیات را در نظر نگرفته و تیری به تاریکی پرتاب کرده است!
در اینجا روی سخن با آندسته‌ایست که خود در شرق و در موطن اسلام و در کنار تاریخ اسلامی بسر می‌برند و آنگاه اسلام را از زاویة دید چنین مردمی مشاهده می‌کنند و سخن اینست که ما بارها از سر انصاف، آثار مخالفان اسلام را بررسی کرده‌ایم و بوضوح دیده‌ایم که «اطلاعات آنها از اسلام، به مراتب کمتر از انتقادات شان نسبت به اسلام است، و کینه‌ورزی و دشمنی ایشان در برخورد با اسلام، بمراتب بیشتر از انصاف آنها در برابر اسلام است».
مثلاً مکرّر دیده شده که مخالفان اسلام، مسئله «بردگی» را طرح کرده و اسلام را طرفدار نظام کهنة برده‌داری بشمار آورده‌اند و از این جهت اسلام را آئینی منحط و کهنه و غیرانسانی قلمداد کرده‌اند و با آب و تاب گفته‌اند که لینکلن رئیس جمهور آمریکا بردگی را نسخ کرد و پیغمبر اسلام آنرا تصویب نمود! غافل از آنکه آنچه لینکلن و دیگران برای منسوخ شدنش اقدام نمودند در اسلام اصولاً وجود نداشته و ندارد، زیرا آن بردگی منسوخ، بر اساس «آدم دزدی» پایه‌گذرای شده بود و در اسلام هیچ انسانی را هر چند کافر باشد نتوان دزدید و ببردگی گرفت.
نقطة شروع برده گرفتن در اسلام، از میدان جنگ تعیین شده است، و این نوع بردگی هیچگاه از میان نرفته و هم‌اکنون زندانهای کشورهای متمدن از اسیران جنگی مملو است. غرب در برخورد با اسیران جنگی چند راه در برابر خود دیده، یکی اینکه آنان را به زندان افکند، و دیگر آنکه آنها را قتل عام می‌کند. ولی اسلام ایندو راه را نپسندیده و راه سومی را برگزیده است، به اینصورت که اسیران را آزاد کند یا آنها را با اسرای خود که در دست دشمن گرفتارند تعویض نماید. «فَإِمَّا مَنَّاً بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاءً» (محمد: 16) و یا اینکه آنانرا بین مجاهدین راه خدا تقسیم کند تا برای خدمت و همکاری در امور زندگی مدتی میان ایشان بسر برند، و در این مدت بتدریج با أحکام و حقوق و عقاید اسلامی آشنا شوند و بیاد آورند با اینکه آنان خون مسلمانان را ریخته‌اند، اسلام با چه سماحت نظر و چشم‌پوشی و گذشتی دستور داده تا با ایشان رفتار شود؟ آنگاه بنصّ قرآن مجید، دولت اسلامی موظف است که از طریق صدقات واجب (یعنی زکات) بردکان را از صاحبانشان خریده و آزاد سازد.
«إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاکِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِي الرِّقَابِ »(سوره التوبه، آیه 60).
و در این مدت، بر طبق فرمان پیغمبر اسلام (ص) مسلمانان موظفند «خوراک و پوشاک بردگان را تأمین کنند و با ایشان در گفتگو نرمی نشان دهند» عن رسول‌الله (ص): قال: «الله! الله! فیما ملکت أیمانکم، ألبسوا ظهورهم وأشبعوا بطونهم وألینوا لهم القول». (طبقات ابن سعد) خدا را خدا را، دربارهء بردگانتان در نظر آورید، پیکرشان را بپوشانید و شکمشان را سیر کنید و در گفتار با آنها نرمی کنید. و بهیچ وجه حق ندارند آنها را تحت شکنجه قرار دهند و آزار رسانند، انصافاً کدام آئین و قانونی است که دستور داده باشد بهتر از این با اسیران جنگی رفتار شود؟ اسیری که چه بسا ده‌ها تن از مسلمین را مقتول و مجروح ساخته و اموال و نوامیس مسلمان را در معرض حمله قرار داده است؟!
آیا در دنیای متمدن صرفنظر از معاوضه و مبادلة اسراء با چنین اسیرانی، جز به زندان افکندن و شکنجه دادن چه رفتار می‌کنند؟
بنابراین، هنگامی که ما می‌بینیم اسلام‌شناس روسی «پطروشفسکی» چون با غرض‌ورزی به تاریخ اسلام و قران نگریسته و از سر انتقاد می‌نویسد: «محمد هرگز … بردگی و برده‌داری را انکار و نهی نکرد، بخصوص برده‌کردن اسیران جنگی را قانونی و مشروع می‌شمرده». (اسلام در ایران، اثر: ای.ب. پطروشفسکی، صفحة 28).
با خود می‌گوییم: مگر این مارکسیست خوش‌انصاف! نمی‌داند که در کشور خودش تا چندی پیش هنوز تمام اسیران جنگ دوم جهانی، از زندانهای سیبری نجات نیافته بودند و نظام مارکسیستی هرگز گرفتن اسیران جنگی را انکار و نهی نکرده است؟ پس چگونه از نظام اغماظ‌آمیز اسلام در گرفتن و آزاد کردن اسیران جنگی، انتقاد می‌کند؟ مگر اتحاد جماهیر شوروی، اسیر گرفتن را غیرقانونی می‌شمارد یا به اسیران خود جایزه می‌دهد و از آنان قدردانی می‌کند؟!
بعلاوه پطروشفسکی چطور آیات صریح قرآن را که به آزاد کردن بردگان فرمان می‌دهند نادیده گرفته و تنها یک طرف سکّه را نگریسته است؟ بعنوان نمونه مگر قرآن نمی‌گوید: «انسان نمی‌خواهد از گردنة تکلیف عبور کند، و تو را چه آگاه کرد که این گردنة صعب‌العبور کدامست؟ برده‌ای را آزاد کردنست…» (سوره البلد، آیه 11 تا 13).
پس قرآن در روزگاری که رها کردن بردگان کاری بس دشوار می‌نموده، نجات انسان را در گرو نجات بردگان معرفی می‌کند.
از این روشنتر چه توصیه‌ای در مخالفت با دوام برده‌داری می‌خواهید؟ کدام سفارش در آزاد ساختن انسانها از این دستور قرآنی نمایان‌تر است؟
آیا گویندة این سخن، نمی‌خواسته پیروان کتاب خود را با شوق و علاقه به آزاد کردن بردگان وادارد؟
شگفتی ما زمانی افزایش می‌یابد که می‌بینیم پطروشفسکی می‌نویسد: از نظر قوانین اسلامی «قتل غلام و یا کنیز به دست صاحبانشان مجازاتی نداشت»! [اسلام در ایران، صفحة 199].
هیچ معلوم نیست که این مارکسیست اسلام‌شناس! برای آگاهی از قوانین کیفری اسلام بجای آنکه به قرآن و کتب فقهی و حقوقی اسلام بنگرد، سر در کدام کتاب فرو برده و این قانون را از کجا بدست آورده است؟
عجبا تمام فقهای اسلام از صدر تا ذیل متّفقند که هر کس برده‌ای را بکشد مجازات می‌شود، جز اینکه عده‌ای با استناد به آیه قرآن «النّفس بالنّفس – جان بعوض جان» و حدیث نبوی: «من قتل عبده قتلنا به» به کتاب «بداية المجتهد ونهاية المقتصد» تألیف فیلسوف و فقیه شهیر اسلامی، ابن رشد جزء دوّم صفحة 391 بنگرید. هر کس برده‌اش را بکشد او را بعوض آن برده می‌کشیم».
کیفر قاتل را، کشته شدن شمرده‌اند. و برخی دیگر، کیفر وی را «تازیانه خوردن و تبعید شدن و محروم گشتن از سهم بیت‌المال و آزاد کردن یک برده ( به استناد این اثر: «أن رجلا قتل عبده صبراً (أی حبساً) متعمداً فجلده النبی r مائة جلدة ونفاه سنة، ومحا سهمه من المسلمين، ولم يقد به، وأمره أن يعتق»- بکتاب «فقه السنة» مجلد دوم صفحة 529 نگاه کنید.) دانسته‌اند، با اینحال پرفسور پطروشفسکی از کجا این قانون عادلانه را یافته که مدارک آن به هیچوجه بنظر فقهای اسلام نرسیده است؟!
در خاتمة سخن، یادآور می‌شوم که اینک ما را مجال نیست تا به بحث مشروح از قوانین دقیق اسلام راجع به بردگی و نیز «اهمیت و ارزش انسان و حدود آزادی او از دیدگاه قرآن» بپرازیم چرا که این کار خود به کتابی جداگانه و مفصّل نیاز دارد (در این‌باره به کتاب «بردگی از دیدگاه اسلام»( http://najeekurd.googlepages.com/83.zip ) اثر همین نویسنده، از انتشارات «بنیاد دایره‌المعارف اسلامی» بنگرید. که در تارنمای ناجی کرد قرار دارد) بلکه منظور اساسی ما در این مقاله اینست که جوانان محقق و دانشجویان ارجمند و همچنین غرب‌زدگان ما که از انصاف بکلی فاصله نگرفته‌اند بدانند که اسلام را نباید از دیدگاه راسل و فروید و مارکس و پطروشفسکی و نظایر ایشان نگریست، و به هر چه گفته‌اند «آمنّا وصدّقنا» گفت. هر چند آنها در برخی از مسائل، صاحب‌نظر شمرده شده باشند و هر چند در دنیای امروز نقش بت‌های دیروز را ایفا کنند! بلکه اسلام را باید از راه دقت و تعمق در قرآن شناخت، و در خلال آثار و مدارک صحیح اسلامی یافت.
و نیز باید توجه داشت که مخالفت ملحدان غربی با دیانت، ناشی از علم و آگاهی عمیق ایشان از حقیقت دین نیست، بلکه بهرة آنها بویژه از اسلام گاهی چنان سطحی و غیر منطبق با واقع است که هر مسلمانی با کمی مطالعه در آئین خود می‌تواند خطاهای ایشان را تصحیح کند. والسلام
سوال- در آثار پیشروان فکر مادی نسبت به مذاهب بطور کلی، انتقادهایی شده است. این انتقادها ناگزیر با «اسلام» نیز برخورد دارند، در این‌باره چه نظری دارید؟
جواب- نقدهایی که بوسیلة ملحدین غرب از ادیان شده اوّلاً ناقص و متناقض‌اند، مثلاً برتراندراسل در کتاب «چرا مسیحی نیستم؟» عموم مذاهب را محکوم می‌کند به اینکه سهمی در پیشرفت تمدن [بجز در دو مورد جزئی] نداشته‌اند، در آنجا می‌نویسد: «البته با این همه [برای دلخوشی عدّه‌ای!] این موضوع را اقرار می‌کنیم که مذهب تا اندازه‌ای در دو مورد در پیشرفت تمدن تشریک مساعی داشته است، یکی اینکه [می‌بینیم] مذهب، مبدأ تقویمی برای بشریت شده و دیگر اینکه کاهن‌های مصری را در ثبت کسوف و خسوف یاری نموده است، بقسمی که موفق شدند سرانجام آنها را پیشگویی کنند و به این ترتیب اعتقاد دارم که مذهب بجز این دو مورد، خدمت دیگری به جامعة بشری انجام نداده است!» (کتاب : «چرا مسیحی نیستم؟» فصل مربوط به اینکه : «آیا مذهب سهمی در تمدن داشه است؟». )
اما همین برتراندراسل در محل دیگری اعتراف می‌کند که مذهبی‌ها خدمات بزرگی به تمدن کرده‌اند! از جمله در کتاب «جهان‌بینی علمی» دربارة مجاهدات علمی مسلمانان می‌نویسد: «در سرتاسر اعصاری که از تاریکی و نادانی پوشیده بود، عملاً مسلمین بودند که سنت تمدن را پیش بردند و هر معرفت علمی نیز که صاحبنظرانی چون روجربیکن Roger Bacon در اواخر قرون وسطی کسب کردند، از آنان اقتباس شد» ( جهان‌بینی علمی، صفحه 7. )
این قضاوتهای متناقض نشان می‌دهد که راسل و امثال او هنگامیکه تصمیم می‌گیرند بر رد مذهب چیزی بنویسند، تعصب و بدبینی در آنها مانع می‌شود که لااقل بفکر نوشته‌های پییشین خود بیافتند و حساب مذاهب را از یکدیگر جدا کنند، لذا ایرادهایی به عموم ادیان می‌گیرند که به اقرار خودشان بر همة آنها وارد نیست.
این انحراف، بصورتهای دیگری نیز در آثار ملحدین غرب وجود دارد، مثلاً این عبارت کارل مارکس که گفته است: «مذهب یک وسیلة اقناع صوفی مأبانه و افسانه‌وار و خیالی در مورد حاجات بشری و به منزلة تریاک مردم (تاریخ فلسفه سیاسی تألیف دکتر پازارگاد، جلد سوم، صفحة 943. ) » است. به هیچ وجه عمومیت ندارد به این معنی که مذاهب تخدیری و منفی هم وجود دارند و مذهب مبارز و مثبت و انقلابی نیز هست، مثلاً مذهبی که پیامبرش در مدت کوتاه رسالت خود شخصاً در بیست و هفت جنگ بر ضد بت‌پرستی و فساد و استثمار شرکت داشته (قال محمدبن عمر: «مغازی رسول الله معروفة مجتمع علیها، لیس فیها اختلاف بین أحد فی عددها وهی سبع وعشرون غزوة». (تاریخ طبری، جزء ثالث، صفحة 153). ) ، چگونه ممکن است مذهبی تخدیر‌کننده و صوفی‌مآبانه بشمار آید؟ مذهبی که ملت مرده و پراکنده و ناتوانی را به اوج قدرت و عظمت رسانید بطوریکه بزرگترین امپراطوریها را در هم شکستند و مسیر تاریخ را تغییر دادند و قرنها، بزرگترین تمدن‌ها را در جهان اداره کردند، چگونه ممکن است آئین افیونی‌ها! شمرده شود؟
ما فرض می‌کنیم که پژوهشگر که پژوهشگر عادی نتواند این واقعیت را بدرستی درک کند اما آیا کسیکه خود را حداقل یک تاریخ‌شناس آگاه و یک جامعه‌شناس خبیر معرفی می‌کند بخود اجازه می‌دهد که چنین قضاوتی دربارة اسلام بنماید؟
اگر بخواهیم با خوش‌بینی افراطی در این مورد سخنی بگوئیم، باید اعتراف کنیم زمانیکه مارکس دربارة عموم مذاهب اینگونه قضاوت می‌کرده، ذهنیت تاریخی او گرفتار محدودیت شده و به مذاهب خاصی که رهبانیت و ترک دنیا و تفرد و خلسه و بیحالی را برای تزکیة نفس! تعلیم می‌دهد توجه داشته است نه بهمة ادیان.
در آثار زعمای الحاد، این قبیل کلی گویی‌ها بر ردّ مذهب فراوان دیده می‌شود، مثلاً این جمله را در نظر بگیرید که فروید می‌گوید: «درست به تناقض غم‌انگیزی که بین فکر پر تشعشع یک طفل سالم و ضعف مغزی یک بالغ متوسط وجود دارد بیاندیشید، آیا تربیت مذهبی از بسیاری جهات علت اصلی این پژمردگی نیست؟ چطور می‌توان انتظار داشت اشخاصیکه تحت نفوذ ممنوعیت‌های فکری واقع هستند به این ایده‌آل رفیع که در پسیکولوژی: «طراوت فکری» نامیده می‌شود نایل آیند؟ (فروید و فرویدیسم از فلیسین شاله صفحة 169 و 170. ) » به نظر می‌رسد هنگامیکه فروید سخنان مزبور را می‌نوشته، منظرة محاکمة گالیه را بیاد می‌آورده و به آنگیزیسیون کشیشان، یعنی محکمة تفتیش عقاید مذهبی ایشان، نظر داشته است
علامه مصطفی حسینی طباطبائی
Advertisements

منکران وحی و پاسخ به آن ها

22 اوت
دشمنان اسلام از گذشته تا به امروز گفته و می‌گویند: که قرآن وحی نیست و خود محمد آن را ساخته است.در جواب می‌گوییم: این ادعا از اساس باطل است زیرا اگر محمد قادر بود که قرآن را از پیش خود بیاورد احتیاج نبود که به خدا نسبت دهد و خیلی بهتر بوده آن را از آن خود داند و سلطه‌ی خود را بیشتر گستراند. اگر کسی بگوید: که محمد قرآن را به خدا نسبت داده تا بیشتر مورد پذیرش قرار گیرد. در جواب می‌گوییم: او غیر قرآن را گفته و به خود نسبت داده است، و اگر چنان بود همه را به خدا نسبت می‌داد. و در قرآن کریم به مواردی برخورد می‌کنیم که اگر به فرض محال قرآن از خود محمد بود آنها در آن جایی نداشت که از آن جمله:
الف ـ حضرت عایشه ـ رضی الله عنها ـ همسر گرامی پیامبر از طرف منافقان مورد تهمت قرار گرفت، و او می‌توانست خیلی سریع دهان منافقان را با چند آیه که خود بسازد ببندد، اما چنین نشد و رسول‌الله(ص) با ناراحتی از این اتفاق بیش از یک ماه به سختی گذراند تا جائیکه به عایشه گفت: اگر کاری از تو سر زده است توبه کن و گرنه خدا براءت (بی‌گناهی) تو را بیان خواهد کرد.
و سرانجام آیه‌ی براءت عائشه ـ رضی الله عنها ـ نازل شد.
« إِنَّ الَّذِينَ جَاءُوا بِالإفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الإثْمِ وَالَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ » (نور / 11)
«در حقيقت، كسانى كه آن بهتان بزرگ [داستان افك‏] را [در ميان‏] آوردند، دسته‏اى از شما بودند. آن [تهمت‏] را شرّى براى خود تصوّر مكنيد بلكه براى شما در آن مصلحتى [بوده‏] است. براى هر مردى از آنان [كه در اين كار دست داشته‏] همان گناهى است كه مرتكب شده است، و آن كس از ايشان كه قسمت عمده آن را به گردن گرفته است عذابى سخت خواهد داشت‏»
ب ـ هنگامی که رسول‌‌الله(ص) در جنگ بدر حاضر شد از اسیران فدا بگیرد آیاتی در سرزنش ایشان نازل شد
« مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الأرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللَّهُ يُرِيدُ الآخِرَةَ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ » (انفال / 67)
«هيچ پيامبرى را نرسد كه اسيرانى داشته باشد تا آنكه در زمين كشتار بسيار كند، [شما] متاع دنيا را مى‏خواهيد. و خداوند [مصلحت‏] آخرت را مى‏خواهند. و خداوند پيروزمند فرزانه است‏»
ج ـ هنگامی که منافقان عذرها دروغین می‌آوردن برای اینکه در جنگ تبوک شرکت نکنند رسول‌الله(ص) به اینان اجازه‌ی مختلف داد، اما خداوند متعال در مورد این حسن ظن نسبت به منافقان او را سرزنش کرد
« عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ » (توبه / 43)
«خداوند از تو در گذرد، چرا تا وقتى كه راستگويان براى تو معلوم شوند و دروغگويان را بشناسى به آنان اجازه [باز ماندن‏] دادى‏»
د ـ وقتی که در مکه با یکی از سران قریش صحبت می‌کرد و از (عبدالله بن ام مکتوم) به خاطر مصلحتی که تشخیص داده بود رو گرداند. خدا او را سرزنش کرد
« عَبَسَ وَتَوَلَّى أَنْ جَاءَهُ الأعْمَى » (عبس / 1-2)
«چهره درهم كشيد و روى گردانيد، كه آن مرد نابينا پيش او آمد»
2- همچنین دشمنان اسلام از گذشته تا به حال گفته و می‌گویند: که تیزهوشی و قوت تشخیص محمد به او اجازه می‌داد که با کلی گوییهایش دیگران را سخت تحت تأثیر قرار دهد و آیه‌هایی را برای پیروان خود نقل کرد که ظاهراً غیب‌گویی در آن بود ولی درواقع چنان نبود.
در جواب می‌گوییم: در قرآن کریم مواردی وجود دارد که اصلا نمی‌تواند مبتنی بر تیزهوشی و قوت احساس و الهام درونی باشد و کلی‌گویی نیست، بلکه در جزئیات و تفاصیل وارد شده است، و این امر بر دو نوع است:
الف ـ اخبار گذشتگان
مثل قصه‌ی قوم عاد و ثمود و اصحاب کهف و داستان حضرت یوسف(ع) و وقایع تاریخی دیگر … که هیچ مبتنی بر احساس و الهام درونی نیست، و تا نقل نشود شخص نمی‌تواند بر آن اطلاع یابد.
ب ـ خبر از آینده
مثل وعده به مومنان به پیروزی و خروج دابةالارض و از بین رفتن زمین و آسمان و ماه و ستارگان و خورشید و امثال آنها که جز خداوند کسی دیگر نمی‌تواند بر آنها مطلع باشد.
3- دشمنان اسلام در هر زمان گفته و می‌گویند که قرآن به واسطه‌ی معلمی به محمد آموخته شده و وحی آسمانی نیست.
قسمت اول این مدعا از یک جانب درست است که به واسطه جبرئیل بوده است، و جبرئیل(ع) از طرف خدای عزوجل قرآن را به رسول‌الله(ص) می‌آموخته؛ اما کسی دیگر نه. چون رسول‌الله(ع) سواد خواندن و نوشتن نداشت و در بین امتی بی‌سواد بزرگ شده بود، چنانکه قرآن‌کریم در اشاره به این موضوع می‌فرماید:
« وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ »(عنکبوت / 48)
«و تو هيچ كتابى را پيش از اين نمى‏خواندى و با دست [راست‏] خود [كتابى‏] نمى‏نوشتى، و گر نه باطل‏انديشان قطعاً به شك مى‏افتادند»
و اگر کسی بحث و جستجو نماید نمی‌تواند حتی یک کلمه شاهد بیاورد که رسول‌الله(ص) از معلم دیگری آموخته است، و اگر چنین واقعه‌ای رخ می‌داد امر کوچک و پیش پا افتاده‌ای نبود که تاریخ درباره‌ی آن ساکت بماند. معمولاً این ادعاها از افرادی سر می‌زند که کاری به درست و نادرست بودن ادعای خود ندارند. اعراب جاهلیت می‌گفتند: حدادی (آهنگری) معلم رسول‌الله(ص) است، که این ادعا هزیانی بیش نیست چطور آهنگری که سروکارش با چکش و سندان است می‌تواند چیزی به محمد یاد دهد که عربهای فصیح از آوردن مثل آن عاجز بمانند، و قرآن به صیغه‌ی تعجب از این ادعا می‌فرماید:
«أَأَعْجَمِيٌّ وَعَرَبِيٌّ » (فصلت / 44)
«كتابى غير عربى و [مخاطبِ آن‏] عرب زبان؟»
و فرماید:
« لِسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ »(نحل / 103)
«زبان كسى كه [اين‏] نسبت را به او مى‏دهند غير عربى است و اين [قرآن‏] به زبان عربى روشن است‏»
در حقیقت رسول‌الله(ص) با «بحیرا» در ایام طفولیت در بصری ملاقات کرد اما روایت نشده که در آن ملاقات کوتاه حتی یک کلمه از او آموخته باشد، بلکه بحیرا خبر داد که آیند‌ی درخشانی در انتظار اوست. و همچنین با «ورقه بن نوفل» بعد از نبوت ملاقات کرد، و این در اوایل وحی بود که ورقه قول تایید به او داد اما به زودی مرد. بعد از هجرت، دانشمندان یهود و نصاری برای مجادله با او به ملاقاتش می‌آمدند و به عنوان مخالف از ایشان سؤالهائی می‌کردند تا در جواب آنها عاجز بماند، لذا آنها برای مبارزه با اسلام نزد آو می‌رفتند نه تعلیم وی.
شبهات ملحدان در مورد قرآن و رد آنها
بر اثر موضوع جمع‌آروی قرآن ملحدان و کسانیکه تابع هواهای نفسانی هستند برای تضعیف اعتماد به قرآن اباطیلی رواج داده‌اند که اهم آنها موارد زیر است:
1- به بعضی از آثار و احادیث و آیات استدلال کرده‌اند که قرآن همه‌ی آن محفوظ نمانده است:
الف ـ مثلا می‌گویند: روزی رسول‌الله(ص) شنید که مردی آیاتی از قرآن می‌خواند فرمود: (برحمه الله لقد أذکرنی آیة کذا و کذا کنت أسقطتها) و در روایتی (کنت أنسیتها) لذا امکان دارد رسول‌الله(ص) همه‌ی قران را ابلاغ نکرده باشد.
در جواب می‌گوییم: خداوند عزوجل؛ فرموده:
« لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ (١٦)إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ (١٧)فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ (١٨)» (قیامة / 16-18)
«زبانت را بخاطر عجله براى خواندن آن [قرآن‏] حركت مده، (16) چرا كه جمع كردن و خواندن آن بر عهده ماست! (17) پس هر گاه آن را خوانديم، از خواندن آن پيروى كن»
طبق این آیه خداوند عزوجل؛ تعهد فرموده است که قرآن را حفظ می‌کند و آنچه روایت شده یک واقعه‌ی جزئی است که پس از ابلاغ قرآن به دیگران رخ داده است و رسول‌الله(ص) بشر است همان عوارضی که بر فرد دیگر ممکن است رخ دهد در مورد ایشان نیز رخ می‌دهد اما در امور تبلیغ مستمر نمی‌ماند و خداوند عزوجل آن را استدراک می‌فرماید چنانکه صحابی مذکور آن آیات را حفظ بوده است، و همچنی جبرئیل(ع) سالیانه در ماه رمضان همه‌ی قرآن را با رسول‌الله(ص) مدارسه می‌کرده است لذا این نوع فراموشی های جزئی و کوتاه‌مدت تأثیر ندارد.
ب ـ و می‌گویند: خداوند عزوجل می‌فرماید:
« سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسَى (٦)إِلا مَا شَاءَ اللَّهُ » (اعلی / 6-7)
«ما بزودى (قرآن را) بر تو مى‏خوانيم و هرگز فراموش نخواهى كرد، (6) مگر آنچه را خدا بخواهد، كه او آشكار و نهان را مى‏داند»
طبق این آیه با مشیّت خداوند ـ جل‌ جلاله ـ رسول‌الله(ص) مقداری از قرآن فراموش می‌کند؛ پس قرآنی که به دست ما رسیده است همه‌ی قرآن نازل شده نیست. در جواب می گوییم: این آیه محتمل دو وجه است:
الف ـ اگر رسول‌الله(ص) از قرآن فراموش کند و خدا خودش آن را خواسته باشد مشتمل بر اشکالی در این مورد نیست، و ما می‌دانیم قسمتهایی از قرآن وجود داشته است که هم لفظ و احکام آن منسوخ شده، چنانکه خداوند عزوجل در این باره می‌فرماید:
« مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ »(بقره / 106)
«هر چه از آيات قرآن را نسخ كنيم يا حكم آن را متروك سازيم، بهتر از آن، يا همانند آن را بياوريم، آيا نمى‏دانى كه خداوند بر هر چيز قادر است‏»
لذا مقداری طبق خواسته‌ی خداوند عزوجل از ذهن رسول‌الله(ص) محو شده و مدت ابلاغ آن پایان یافته است.
ب ـ مقصود از استثنای وارده در آیه‌ی مذکور آن است که کسی گمان نبرد به قدرت خود و مستقل از مشیئت الهی کاری انجام می‌دهد گرچه وی پیغمبر هم باشد همه‌ی کارهای او طبق مشیئت الهی است چنانکه همه می‌دانیم اهل بهشت در بهشت جاویدان می‌مانند، اما خداوند عزوجل می‌فرماید:
« وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالأرْضُ إِلا مَا شَاءَ رَبُّكَ عَطَاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ »(هود / 108)
«و امّا نيكبختان در بهشتند، در آنجا تا زمانى كه آسمانها و زمين باقى است، جاودانه‏اند. مگر مدّت زمانى كه پروردگارت بخواهد. [كه ما به‏] بخششى ناگسستنى مى‏بخشيم‏»
2- می‌گویند: از ابن مسعود(رض) روایت شده که (معوذتین) را از قرآن نمی‌دانسته است، لذا در قرآن ممکن است اشیایی وجود داشته باشد که از آن نیست.
در جواب می‌گوییم: این نقل از ابن مسعود دروغ است، ابن حزم می‌گوید: اگر کسی چنین چیزی از ابن مسعود(رض) نقل کند به او نسبت دروغ داده است.
و گذشته از این، اصحاب رسول‌الله(ص) بر اثبات معوذتین در قرآن اتفاق دارند. و به فرض اگر این روایت از ابن مسعود(رض) صحیح باشد ممکن است قصد او آن بوده که خودش از رسول‌الله(ص) نشنیده است. و به فرض عدم این احتمال، قول ابن مسعود(رض) با قول افراد بیشماری از اصحاب رسول‌الله(ص) که اکثر آنان در رتبه‌ی خود ابن مسعود(رض) یا بالاتر از او هستند، تعارض دارد.
3- بعضی از غلات شبعه ادعا می‌کنند که ابوبکر و عمر و عثمان قسمتی از قرآن را تحریف کرده‌اند، مثل آیه‌ی (أئمه أزکی من أمة) را تبدیل به:
« أُمَّةٌ هِيَ أَرْبَى مِنْ أُمَّةٍ »(نحل / 92)
کرد‌ه‌اند. و بعضی را حذف کرده‌اند، مثل وصف آل‌بیت که به اندازه سوره‌ی انعام در سوره‌ی احزاب بوده است.
و همچنین سوره‌ی (ولایه) را حذف کرده‌اند که تصور می‌کردند چنین شروع می‌شد (یایها الذین آمنوا آمنوا بالنبی و الولی اللذین یهدیانکم الی صراط مستقیم)
در جواب می‌گوییم: این بی‌اساس و باطل است و هزیانی بیش نیست چرا که تعداد آل‌بیت در آن زمان کم نبوده است که از این امتیارات بزرگ خود دفاع نکنند، و ما در تاریخ شاهد فداکاریهای زیادی از اهل بیت در دفاع از موارد دیگر می‌باشیم، و از هیچکدام آنها تاریخ نقل نکرده است که در این مورد اعتراض کرده باشند.
و از همه مهمتر خود کسانی که چنین افترایی را در حق قرآن روا داشته‌اند این گفته را بطور مخفی بیان می‌کنند و جرات افشای آن در بین مردم ندارند، بخصوص که بسیاری از شیعیان از این مقولات تبری می‌جویند و از علی(رض) روایت شده است که فرموده : در مورد عثمان(رض) چیزی نگویید و او در جمع قرآن کاری کرده است که ما همه بدان رضایت داده‌ایم و اگر من خودم به جای عثمان(رض) بودم حتما همان کار را انجام می‌دادم. والله اعلم.
نوشته: استاد عبدالکریم محمدی

پیامبر اسلام ولنین!!

6 اوت
اشاره:یکی از مخالفان اسلام در کتابی تحت عنوان «بیست و سه سال» مقایسه ای انجام داده است میان پیامبر اکرم (ص) و لنین که علامه طباطبائی در کتاب «خیانت در گزارش تاریخ» ضمن پاسخ دادن به کتاب بیست و سه سال به این ادعای واهی نیز پاسخ می دهند:
نويسندة بيست و سه سال مي‌نويسد:
[بدون هيچ ترديدي محمّد از برجسته‌ترين نوابغ تاريخي سياسي و تحوّلات اجتماعي بشر است. اگر اوضاع اجتماعي و سياسي در نظر باشد، هيچيک از سازندگان تاريخ و آفرينندگان حوادث خطير با او برابري نمي‌کنند، نه اسکندر و سزار، نه ناپلئون و هيتلر، نه کورش بزرگ و چنگيز، نه آتيلا و امير تيمور گورکان، هيچ يک را با وي مقايسه نتوان کرد، همة آنان به قواي نظامي و جنجگويان، يا افکار عمومي ملّت خود متّکي بودند در صورتيکه حضرت محمّد با دست تهي و با مخالفت و عناد محيط زندگاني به ميدان تاريخ قدم نهاد. شايد بشود قوي‌ترين مرد قرن بيستم لنين را در برابر وي گذاشت که در پشتکار، چاره‌انديشي خستگي ناپذيري و عدم انحراف از مبادي عقيدتي خويش قريب بيست سال (1905 – 1924) فکر کرد، چيز نوشت، حرکت‌هاي انقلابي را از دور اداره کرد و يک لحظه از مبارزه باز نايستاد تا نخستين حکومت کمونيسم را بر رغم موانع داخلي و خارجي، بر رغم شرايط نامساعد طبيعي و اجتماعي در روسيه برقرار ساخت. ولي بايد اعتراف کرد که نيم قرن نهضت انقلابي پشت سر خود داشت، صدها هزار ناراضي و انقلابي از وي پشتيباني مي‌کردند…]. (صفحه 14 و 15 کتاب).
باز مي‌نويسد:
[… مانند لنين حادثه‌آفرين‌ترين موجود تاريخ بشريتش بايد خواند؛ با اين تفاوت که پشت سر لنين حزبي نيرومند و مؤمن قرار داشت ولي محمّد با دست خالي و ياراني بسيار معدود، پاي به ساحت تاريخ گذاشت و يگانه وسيلة کار او قرآن بود و قرآن]. (صفحة 18).
هرچند نويسنده در اينجا، پيامبر بزرگ اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- را مي‌ستايد امّا در مقايسة آن حضرت با لنين!! ثابت مي‌کند که نه لنين و نه پيامبر، هيچکدام را به درستي نمي‌شناسد!
اساساً مقايسة يک پيامبر عظيم الهي با يک رهبر بي‌دين و مادّي، نادرست و بي‌تناسب است و قياس آندو به يکديگر قياسي مع الفارق بشمار مي‌آيد زيرا اوّلاً طريق کسب معلومات در آنها به کلّي با يکديگر متفاوت است، ثانياً انگيزه‌ها و هدفهاي آنان با هم مباينت دارد، ثالثاً راههايي که براي نيل به أهداف خود طي مي‌کنند از يکديگر جدا است، رابعاً روحيات و روش اخلاقي و عملي آنان به هيچ وجه همسان و مشابه نيست. امّا نويسنده، بدون توجّه به اين اختلافات و تفاوتهاي اساسي، پيامبر خدا و قهرمان توحيد را با دشمن خداپرستي و توحيد شبيه دانسته و ضدّين را همانند پنداشته است!! زهي بي‌خبري!
در اينجا لازم است تا دربارة اين اختلافات بُنيادي توضيحياتي داده شود و مطلب روشن‌تر گردد، بنابراين به شرح هر يک از اين چهار تفاوت اصلي مي‌پردازيم:
نخست آنکه لنين در محيط متمدّن روسيه مي‌زيست. وي در پنج سالگي خواندن و نوشتن آموخت و دوران تحصيلات متوسّطه و عالي را در روسيه گذراند و از دانشگاه غازان فارغ‌التّحصيل گشت، دوره‌اي در زندگي او پيش آمد که از صبح تا شام مطالعه مي‌کرد. خود او در اين باره مي‌نويسد:
(شايد هيچگاه در عمرم حتّي در زندان پطرز‌بورگ[1] و حتي در سيبري به اندازة يک سال تبعيدم در دهي از غازان کتاب نخواندم. اين کار من از صبح زود شروع مي ‌شد و يک نفس تا ديروقت شب، ادامه مي‌يافت)[2]. لنين در غازان مجذوب مارکسيستها شد و به آموختن مارکسيسم از آنها مشغول گرديد، ضمناً زبان آلماني را نيز فرا گرفت و آثاري از «مارکس» و «انگلس» را از آلماني به روسي ترجمه کرد[3].
در بهار سال 1895 بنا به تقاضاي مارکسيستهاي پطرزبورگ به سويس رفت تا در آنجا با گروهي که تحت رهبري «پلخانف» تشکيل شده بود رابطه برقرار کند. اين گروه کتب مارکسيستي را به زبان روسي ترجمه مي‌کردند و پنهاني به روسيه مي‌فرستادند. لنين زير پوشش آموزشهاي پلخانف قرار گرفت[4].
بطور خلاصه پيش از انقلاب، سراسر زندگي لنين انباشته از آموختن و اثر پذيرفتن از ديگران بود. قياسِ چنين شخصي به کسي که حدود 13 قرن پيش از لنين در محيط کوچک و نامتمدّن مکّه بسر مي‌برد و هرگز پاي در مکتب و مدرسه‌اي ننهاد و از آموزگار و استادي درس نياموخت و به هيچ مربّي و مرشدي دست ارادت نداد و هيچ رساله و کتابي را نخواند و در هيچ کيش و آييني داخل نشد، تا آنکه بزرگترين ديانت الهي را براي بشر به ارمغان آورد و انقلاب عظيمي را در شؤون اعتقادي و اخلاقي و اقتصادي و اجتماعي و سياسي جامعه بُنيان نهاد، قياسي گزاف و ساده‌لوحانه است.
دربارة سوابق پيامبر علاوه بر گواهي تاريخ، نويسندة بيست و سه سال اعترافي دارد که قابل توجّه است، مي‌نويسد:
[بايد انصاف داد قرآن ابداعي است، سوره‌هاي مکّي و کوچک سرشار از نيروي تعبير و قوّه اقناع، سبک تازه‌اي است در زبان عرب، جاري‌شدن آن در زبان مردي که خواندن و نوشتن نمي‌دانسته، درس نخوانده، و براي کار أدب تربيتي نديده است موهبتي است کم‌نظير و اگر از اين لحاظ آنرا معجزه گويند برخطا نرفته‌اند]. (کتاب 23 سال صفحة 91 و 92)
باز مي‌نويسد:
[تواتر و اجماع و قرائن عديده حاکي است که حضرت، قادر به نوشتن نبوده است. شايد اين اواخر مي‌توانست پاره‌اي کلمات را بخواند. علاوه بر إمارات روشن و خدشه‌ناپذير، در قرآن نيز اشاره به اين مطلب هست: ﴿وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ﴾ = قبل از نزول قرآن؛ تو نه کتابي مي‌توانستي خواند و نه مي‌توانستي بنويسي]. (کتاب 23 سال، صفحة 92)
آيا کسي که بدون درسِ آموزگار در 14 قرن يپش کتابي معجزه‌آسا و آئين و قوانيني مفصّل و جامع آورده، با مردي که در قرن بيستم به طور عادي به تحصيل علم پرداخته و ده‌ها آموزگار و صدها کتاب ديده و خوانده است، برابر و مشابه تواند بود؟ و آيا راهِ دريافت معلومات در هر دوتن، يکي بوده وهر دو از محيط اجتماعي خود آموزش گرفته‌اند؟! اگر کسي از انصاف بهره‌اي داشته باشد مي‌تواند بپذيرد که مجراي کسب اطّلاعات بيامبر، از راههاي معمولي و عادي جدا بوده است زيرا او در کودکي يتيم شد و به مکتب و مدرسه پاي ننهاد و در جواني به گوسفند چراني مشغول بود و پس از ازدواج با خديجه، به آرامي زندگي معمولي خود را مي‌گذرانيد تا آنکه طوفان عظيم روحي او آغاز گشت و ابواب وحي و الهام به سويش باز شد.
و اگر هم بر کسي روحية انکار و جدل غالب باشد باز نمي‌تواند انکار کند که نيروي مشاعر پيامبر با أمثال لنين قابل مقايسه نيست.
از سوي ديگر لنين، عقيده و مکتب جديدي به ارمغان نياورد زيرا خود او پيرو آراء «مارکس» و «انگلس» بود و تنها کوشش وي مصروف پياده‌کردن و إجراي مارکسيسم گرديد ولي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- علاوه بر اينکه انقلاب عظيمي را به ثمر رسانيد و اجراء کرد، آورندة مکتب و تعاليم تازه بود، پس همانندي اين دو تن با يکديگر در روش اخذِ معلومات و عرضه‌کردن عقيده و مکتب، پذيرفتني نيست و ميان آن دو، تفاوت از زمين تا آسمان است.
دوّم آنکه انگيزه‌ها و اغراض هر کدام با ديگري نامتجانس بوده است و اين، با اندک مطالعه و دقتي فهميده مي‌شود.
در تاريخ فلسفة سياسي مي‌خوانيم: (از مهمترين وقايع دوران جواني لنين که در دماغ وي تأثير نموده واو را به يک نفر انقلابي افراطي مبدّل ساخت واقعة حبس و بدارآويختن برادر أرشد وي «الکساندر Alexander» بود به اتّهام سوءقصد بر ضدّ حيات تزار الکساندر سوّم در ماه مه 1887. برادر لنين جواني وجيه و مورد احترام و تحسين بود. در آن زمان احزاب و اشخاصي وجود داشتند که معتقد بودند رژيم استبدادي يا اتوکراسي روسيه را تنها با زور مي‌توان مبدّل به حکومت مشروطه نمود، و ازآن جمله بودند حزب «ارادة مردم People Swill» و حزب عامّه يا «پوپوليست Populists».
عدّه‌اي از اعضاي حزب اخير از جمله «الکساندر اوليانوف» برادر لنين، پيشنهاد کرد که براي مقابله با اسلحة جاسوسان پليس و براي تعديل اتوکراسي بايد به ترور و آدم‌کُشي متوسّل شد. افکار انقلابي طبقة متوسّط روسيه در اين زمان ريشة فلسفي نداشت و جهات ديالکتيکي در ميان نبود و بيشتر نتيجة مالياتهاي سنگيني بود که بر دهقانان تازه آزادشده از حالت غلامي، تحميل شده و مبلغ اين مالياتها بيشتر از زمان قبل از آزادي ايشان بود. چهار ماه پس از اعدام برادرش به لنين اجازه داده شد که به عنوان دانشجوي حقوق وارد دانشگاه «غازان Kazan» شود. در ماه دسامبر همان سال به واسطة شرکت در اغتشاشات دانشجويان، از دانشگاه اخراج و به أملاک جدّ مادري خود تبعيد شد، در آنجا به مطالعة کتاب «کاپيتال Daskapital» مارکس پرداخت…)[5].
آري! از رويدادهاي زندگي لنين بخوبي مي‌توان فهميد که مؤثّرترين عامل شخصي در ايجاد روحيه انقلابي او، موضوع انتقام و خونخواهي از تزار و رژيم تزاري بوده است، اين نه چيزي است که از راه حدس و گمان، استنباط شده باشد، بلکه نزديکان لنين به آن تصريح کره‌اند. در کتاب «زندگي و آموزش لنين» مي‌خوانيم:
«لنين 16 ساله بود که پدرش درگذشت. هنوز غم مرگ پدر بر خانواده سنگيني مي‌کرد که الکساندر، برادر بزرگ ولاديمير ايليچ (لنين) بعلّت شرکت در سوء قصدي بجان پادشاه مستبدّ روسيه گرفتار شد و در ماه مارس 1887 او را تيرباران کردند. لنين برادر بزرگ خود را خيلي دوست داشت و قتل او بشدّت آتش کينِ انقلابيش را عليه استبداد و ستمگري فروزان ساخت. بعدها «آنا» خواهر لنين در خاطرات خود نوشت: الکساندر قهرمانانه مرگ را استقبال کرد وخون او مانند پرتو حريقِ انقلابي، راه آيندة برادرش ولاديمير (لنين) را روشن ساخت)[6].
ولي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نه پدر کُشتگي با کسي داشت! و نه به انتقام خون برادر قيام کرد! نه تحصيل ثروت و مال او را برانگيخت، و نه انگيزه رياست و سوداي سروري او را به حرکت واداشت. تنها و تنها ايمان به خدا و رسالت خدايي، او را به جُنبِش عظيم و انقلابيش راهنمايي کرد، چنانکه آموزگار لنين وکسي که لنين آثار او را «بهترين نوشته‌ها از مجموعة تأليفات بين‌المللي مارکسيستي» معرّفي کرده است، يعني پلخانف در کتاب «نقش شخصيت در تاريخ» مي‌نويسد:
«از روي تجربيات تاريخي مي‌دانيم در صورتيکه انسانها مثلاً مانند محمّد خود را فرستادة خدا … بدانند، اينگونه افراد يک نيروي ارادي بي‌مانندي ظاهر مي‌سازند که تمام موانع و مشکلات را که ملت‌هاي بزرگ و کوچک محلّي در سرا راه آنها مي‌گذراند مانند خانه‌هاي بازيچة مقوّائي پايمال مي‌کنند». (نقش شخصيت در تاريخ، ترجمة خليل ملکي، فصل ترکيب آزادي و ضرورت، صفحة 17).
خود نويسندة بيست و سه سال که گاهي ناگزير از اعتراف به حقايق مي‌شود، نيز ايمان نيرومند پيامبر اسلام را به خدا و رسالتش اذعان نموده و در صفحة 121 مي‌نويسد:
[مسلّماً حضرت محمّد بآنچه مي‌گفته است ايمان داشته و آنرا وحي خداوندي مي‌دانسته است].
استاد و الهام‌بخش نويسندة بيست و سه سال يعني «گلدزيهر يهودي» نيز ناچار از اعتراف به اين حقيقت شده است و مي‌نويسد:
«اين تعاليم (در روح محمّد) وحي الهي شمرده شد و او از سر اخلاص به يقين رسيد که وي (به منزلة) ابزاري براي اين وحي است»[7].
سخن رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- نيز معروف است که چون ابوطالب به او سفارش کرد تا از مخالفت با عقايد قومش خودداري ورزد مبادا امري پيش آيد که تحمّل آن براي او ممکن نباشد، گفت: «يا عم، والله لو وضعوا الشمس في يمنيي والقمر في يساري علي أن أترک هذا الأمر حتي يظهره الله أو أهلک فيه، ماترکته» (سيرة ابن هشام، القسم الأوّل، صفحة 266، تاريخ الطّبري، الجزء الثّاني، صفحة 326) يعني: «اي عمو، به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم نهند تا اين دعوت را واگذارم، هرگز آنرا ترک نخواهم کرد تا اينکه خدا اين دين را پيروزي بخشد يا من در راه آن هلاک شوم»!
اهل معنا مي‌فهمند که صلابت گويندة اين کلام در ايمان به مأموريت خود تا چه حدّ است؟ و يک نظر بر زندگي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نشان مي‌دهد که اين مرد بزرگ در مرحلة عمل تا چه اندازه گفتار خود را تصديق کرده است.
امّا لنين، بيشتر به انگيزة خشم و انتقام و تحت تأثير محيط پرآشوب روسيه، مبارزه مي‌کرده است، يعني محيطي که در آن احزابِ ضدّ دولتي با حکومت تزار به مخالفت برخاسته بودند و مارکسيستها تشکيلات و تبليغات گسترده‌اي در خارج از روسيه داشتند و از آنجا درون روسيه را تحت تأثير قرار مي‌دادند. دانشگاهي که لنين به عنوان دانشجو در آنجا راه يافته بود نيز از عناصر ضدّ دولتي و دانشجويان انقلابي پر بود که بر آتش درون لنين دامن مي‌زدند، بسياري از مردم روسيه از ظلم حکومت تزار سخت ناراضي بودند، در چنين شرايطي لنين با آثار مارکس و انگلس آشنا شد و شعارهاي ضدّ سرمايه‌داري و ضدّ امپرياليستي آندو، وي را جلب کرد و سخنان خشونت‌باري که دربارة انقلاب طبقة کارگر (پرولتر) و نابودي بورژواها در سراسر کتب مارکس و انگلس مشاهده مي‌شود، موافق طبع لنين افتاد. از کشيشهاي منفي‌باف نيز در آن محيط کاري ساخته نبود بلکه برخي از ايشان، «راسپوتين گونه»! در حقّ اعليحضرت تزار!! دعا مي‌کردند! و موجبات بدبيني شديد مردم را نسبت به ديانت فراهم مي‌ساختند. اين عوامل و نظاير آن، دست به دست يکديگر دادند تا لنين توانست انقلاب را رهبري کند و مارکسيسم را در روسيه جانشين حکومت پيشين سازد و مردم را از آيين مسيحيت به مادّيگري بکشاند آن هم پس از آنکه تزار در مارس 1917 به علّت بي‌لياقتي در ادارة جنگ با اطريش، و مشکلات داخلي مجبور به استعفا شده بود و دولت موقّت و ناموفّق! «کرنسکي» نيز نتوانست تقاضاي مردم را در زمينة صلح و نان و زمين برآوَرَد؟[8] برخلاف پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- که در او انگيزة خشم و انتقام وجود نداشت و محيطِ موافقي وي را به أداي رسالتش تشويق نکرد، بلکه بالعکس جامعه با رسالت او بسختي مخالفت نمود و اگر لنين به اتکاي نيروي مردم با حکومت روسيه در افتاد، پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- با خود مردم اختلاف داشت و حکومت و دولتي در ميان نبود تا پيامبر، مردم را بر ضدّ آن دولت تحريک و تجهيز کند. مشکل بزرگ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آن بود که مي‌بايست از صفر بياغازد و مردم متعصّب و سرسخت و نادان را يکايک آماده کُند و بسازد و اين، با کار لنين که توده‌اي آمادة انقلاب، در پشت سرداشت تفاوت بسيار دارد، بويژه اگر توجّه کنيم که دگرگون‌ساختن عقايد مذهبي يک قوم به مراتب دشوارتر از تحريک سياسي آنها بر ضدّ رژيم ستمگر است و لذا اهميت عمل پيامبر با کار لنين قابل مقايسه نيست و حقّاً بي‌انصافي بزرگي است که محقّق تاريخ، از همة اين اختلافات چشم بپوشد و پيامبري را که سبب دگرگوني اساسي در شکل و محتواي جامعه شده است، با يک انسان آتشين مزاج و انتقام‌جو که در جريان طبيعي انقلاب قرار گرفته و اقداماتي کرده است، همانند شمارد.
بي‌ترديد بزرگترين معجزة تاريخ همين کاري است که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- موفّق به انجام آن شد، زيرا تمام مُعجزات به اميد تغيير عقيدة مردم صورت مي‌پذيرد و هيچکس چون محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- نتوانست امّتي را زيرورو کند و هزاران انسان را چنانکه او تربيت کرد، دوباره بسازد، آنهم انسانهاي سرسختي چون عربِ دوران جاهليت که از سرِ تعصّب، دختران خود را زنده بگور مي‌کردند![9]
علاوه بر انگيزه‌هاي اوّليه، هدفهاي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نيز با اهداف لنين از زمين تا آسمان تفاوت داشت، لنين به پيروي از مارکس و انگلس مي‌خواست جامعه‌اي بسازد که نظام اشتراکي در امر توليدو مصرف بر آن حاکم باشد بلکه غايت کوشش او متوجّه اين مقصود بود که به نظام اشتراکي به طور مطلق نائل گردد يعني به اشتراک خانواده و همسر نيز عقيده داشت، چنانکه انگلس در کتاب «منشأ خانواده، مالکيت خصوصي و دولت» به اين معني تصريح کرده و مي‌نويسد:
«با انتقال وسائل توليد به مالکيت اشتراکي خانوادة فردي، ديگر واحد اقتصادي جامعه نخواهد بود. خانه‌داري خصوصي تبديل به يک صنعت اجتماعي مي‌گردد تعليم و تربيت فرزندان يک امر عمومي مي‌شود. جامعه با رعايت تساوي از همة اطفال، بدون در نظرگرفتن اينکه آنها محصول پيوند ازدواج هستند يا نه، توجّه مي‌کند بدين طريق نگراني در مورد عوارضي که امروز مهمترين عامل اجتماعي – هم معنوي و هم اقتصادي – است که دختر را از تسليم آزادانه به مرد مورد علاقه‌اش باز مي‌دارد، ازميان خواهد رفت»!!. (منشأ خانواده، مالکيت خصوصي و دولت؛ اثر انگلس، ترجمة م. احمدزاده، صفحة 108 و 109).
لنين اين دورنما را که مارکس و انگلس ترسيم کرده بودند در نظر داشت! و به سوي آن حرکت مي‌کرد، همان انديشة فاسدي که در تاريخ ايران باستان به مزدک نسبت داده‌اند و همان طرحي که افلاطون در کتاب جمهور[10] در افکنده و سپس در کتاب قوانين از آن رويگردان شده است!
امّا هدف پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- به وجودآوردن جامعه‌اي بود که در آن توحيد مطلق حکمفرما باشد يعني جامعه‌اي که بندگي غيرخدا در همه شؤون زندگي از ميان برود و آدمي از اسارت بُت‌پرستي و نفس‌پرستي و مُرده‌پرستي و پيشوا‌پرستي و جز اينها، رهايي يابد تا در پرتو «توحيدعبادت» به مرتبة کمال اخلاقي نائل آيد چنانکه در قرآن کريم مي‌خوانيم:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمْ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لاَ يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا( (نور: 55).
«خدا به کساني از شما که ايمان آوردند و کارهاي شايسته کردند وعده داده تا آنها را در اين سرزمين خلافت دهد – چنانکه پيشينيان را جانشيني بخشيد – و آييني را که براي آنها پسنديده جايگير سازد و از پسِ هراس ايشان، بيم آنانرا به آسودگي خاطر مبدّل گرداند مرا بندگي کنند و هيچ چيز را شريک من نشمرند».
در اين آية شريفه، استقرار حکومت مسلمين، مقدّمة عبادت خالصِ خداوند بشمار آمده است از طرفي، کمال اخلاقي را در پرتو عبادت خالص بايد يافت. از اينرو پيامبراسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: بعثت لأتمم حسن الأخلاق (الموطأ، تأليف مالک بن أنس، چاپ مصر، الجزء الثاني، صفحة 211 و طبقات ابن سعد، القسم الأوّل، صفحة 128) يعني: «برانگيخته شده‌ام تا أخلاق نيک را به نهايت رسانم».
آري! تفاوت أهداف پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- با لنين در ايجاد نظام اجتماعي جديد، نمايندة آنست که پيامبر با أمثال لنين در شناخت حقيقت انسان، اختلاف جوهري داشته است و بنابراين چگونه مي‌توان با يک قياس ساده‌لوحانه و سطحي، آندو را مشابه يکديگر شمرد؟!
سوّم آنکه راه و روشي که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- براي رسيدن به هدف خود داشته با شيوة لنين کاملاً تفاوت مي‌کرده است. براي لنين، نيل به هدف مهم بوده از هر راهي که باشد و به هر صورت که انجام پذيرد! او مي‌خواسته تا حکومت تزار را سرنگون کند و جامعه‌اي اشتراکي پديد آورد خواه اين هدف از راه صحيح تحقّق يابد و خواه از طريق ظلم و فحشاء و قتل و جز اينها متحقّق شود! از همين جهت ضمن آثار خود به صراحت مي‌نويسد:
«يک کمونيست بايد براي هر گونه فداکاري آماده باشد و در مورد لزوم حتّي به انواع نقشه‌ها و حيله‌هاي جنگي متوسّل شود و روش‌هاي نامشروع را بکار بَرَد وحقيقت را پنهان سازد تا در اتّحاديه‌هاي بازرگاني راه يابد و روش کار انقلابي را در ميان آنان با بُردباري دنبال کند … ما همة آن اصول اخلاقي را که بيرون از مفاهيم طبقاتي بشري اتّخاذ شده است انکار مي‌کنيم … ما مي‌گوئيم: اصول اخلاقي همانست که براي از ميان‌بردن جامعة استعماري بکار رود و همة رنجبران را در محيط حزب کارگر متشکّل سازد و يک جامعة جديد کمونيست از نوپديد آورد»[11] (مجموعة آثار نيکلاي لنين (1923) جلد 17، صفحة 142، 145، 321، 323) اينست راه و روشي که لنين براي وصول به هدف خود برمي‌گزيند و به يپروانش سفارش مي‌کند. امّا روش پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- جز اين بوده است و قرآن مجيد به مسلمانان چنين دستور مي‌دهد:
يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَلا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ( (مائده: 8).
«اي کسانيکه آئين اسلام را باور کرده‌ايد، براي خدا قيام کنيد، عادلانه گواهي دهيد و دشمني با هيچ گروهي شما را به بي‌عدالتي دربارة آنان نکشاند، عدالت کنيد که اين کار به تقوي نزديکتر است، همانا خدا از آنچه مي‌کنيد آگاه است».
هنگامي که سفارش قرآن را دربارة عدالت با دشمنان، در کنار عمل پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- قرار مي‌دهيم معلوم مي‌شود که اسلام براي وصول به عدالت اجتماعي چه راهي را برگزيده و به پيروانش سفارش کرده است؟
کتابهاي سيره در خلال گزارش حوادث جنگ «خيبر» آورده‌اند که روزي ضمن جنگِ مسلمين با يهود، چوپاني بنام «أسود» که أجير يهوديان بود و گوسفندان آنها را براي چرانيدن به صحرا مي‌برد، بنزد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آمد و از او خواست تا اسلام را بَر وي عرضه دارد. پيامبر که بقول ابن اسحاق: «هيچکس را براي دعوت به اسلام کوچک نمي‌شمرد» با درخواست وي موافقت نمود و مرد چوپان، اسلام آورد. آنگاه گفت: اي پيامبر خدا، من مزدور صاحب اين گوسفندانم و اين گله نزد من امانت است، اينک مي‌گويي که با اين گوسفندان چه کنم؟
پيامبر به او فرمود: آنها را بازگردان تا بنزد صاحب خود بروند!. (سيرة ابن هشام، القسم الثّاني، صفحة 344 و سيرة ابن کثير، الجزء الثالث، صفحة 361).
آري پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نمي‌پسنديد که مسلماني با خيانت در امانت، اسلامِ خود را آغاز کند هرچند آن خيانت در حقّ دشمني باشد که در حال جنگ با مسلمين است!
از اين نمونه کارها در سيرة پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- فراوان ديده مي‌شود و ما در آينده به تناسب موضوعِ بحث، نمونه‌هاي ديگري را بخواست خدا خواهيم آورد و چنانکه ملاحظه مي‌کنيد شعار اسلام: «عدالت با دوست و دشمن» است و هرگز اجازه نمي‌دهد که مسلمين از راه أعمال نامشروع و افعال ضدّ اخلاقي، هدفهاي مشروع خود را تحقّق بخشند، زيرا هدف اسلام از تشکيل جامعة اسلامي، اجراي عدالت اجتماعي و در نيتجه، رساندن افراد جامعه به «کمال اخلاقي» است که غايت بعثت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- شمرده مي‌شود بنابراين چگونه مي‌توان مردم را از راههاي ضدّ اخلاقي به اخلاق عاليه هدايت کرد؟!
امّا هدف لنين و أمثال او از ايجاد جامعة دلخواه، تأمين نيازهاي اقتصادي و غريزي افراد است و از همين رو در «مانيفست» که بمنزلة کتابِ مقدّسِ پيروان مارکس و انگلس بشمار مي‌آيد، کمترين سخني از هدفهاي اخلاقي در جوامع کمونيستي به ميان نيامده است و پر واضح است که اگر هدف نهايي از زندگي انسان، تأمين نيازهاي مادّي و إشباع هواي نفس باشد (نه وصول به کمال اخلاقي) در اينصورت هر دروغ و ظلم و نيرنگ وخيانتي براي رسيدن به مقصود، مجاز خواهد بود! اينست که نويسندة 23 سال با تشبيه پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- به لنين، برجسته‌ترين مبلّغ ارزشهاي اخلاقي را به جسورترين دشمنان اصول اخلاق تشبيه کرده و بنابراين فهميده يا نفهميده، ارزشهاي اخلاقي را با اضداد آنها برابر شمرده است! ممکن است گفته شود: مقصود نويسنده از اين تشبيه، برابري آندو به لحاظ (مبارزه در شرائط نامساعد اجتماعي و خستگي‌ناپذيري و عدم انحراف هر دوتن از مبادي عقيدتي خويش» بوده است نه ساير جهات و أبعاد چنانکه در خلال سخنان او ديده مي‌شود! گوئيم: هر چند «وجه تشبيه» در مجموعة سخن وي، محدود به اين امور نيست ولي اگر مرادِ نويسنده، اين معنا باشد، بازهم گرفتار خطائي فاحش و قياسي ناصواب شده است! زيرا خود اعتراف مي‌کند که لنين: «نيم قرن نهضت انقلابي پشت سر داشت، صدها هزار ناراضي و انقلابي از وي پشتيباني مي‌کردند». (صفحة 15 کتاب)
و نيز اعتراف دارد که:
«پشت سر لنين حزبي نيرومند و مؤمن قرار داشت ولي محمّد با دست خالي و ياراني بسيار معدود، پاي به ساحت تاريخ گذاشت و يگانه وسيلة کار او قرآن بود و قرآن»!. (صفحة 18 کتاب).
آيا با وجود اين اعترافات هيچ معني دارد که ما به لحاظ «شرائط نامساعد اجتماعي»، پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- را با لنين برابر و همسان شماريم؟! چه زماني شرائط نامساعد اجتماعي براي هر دويکسان بوده تا ما حقّ اينگونه قضاوت را داشته باشيم؟!
اما تساوي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- با لنين در خصلت «خستگي‌ناپذيري و عدم انحراف از مبادي عقيدتي»، اين را هم بايد دروغي بزرگ شمرد! که مولود بي‌خبري از زندگاني طرفين است. چه کسي گفته که لنين از مبادي عقيدتي خويش دست برنمي‌داشت و مداهنه سازشکاري نمي‌کرد؟ اين تاريخ است که گواهي مي‌دهد:
«لنين ابتدا طبق عقيدة مارکس معتقد بود که در روسيه هنوز موقع انقلاب پرولتاريا فرا نرسيده و بايد همان انقلاب بورژوا را دنبال کرد، ولي چون ملاحظه کرد که بالشويکهاي جوان از اين فکر وي برآشفته و ممکن است او را کنار گذارند تغيير عقيده داد و انقلاب ناگهاني پرولتاريا را پذيرفت»![12]
در همين کشور خودمان، لنين نهضت ميرزا کوچک خان جنگلي را ابتدا تأييد نمودو سپس او را رها ساخت و با دولت مرکزي سازش کرد!
اجازه دهيد براي رفع هرگونه شک و شبهه‌اي در اينباره، گفتار خود لنين را در «لزوم ساخت و پاخت و سازشکاري»! بياوريم تا معلوم گردد آنچه گفته شد از سرِ تعصّب و غرض‌ورزي و سوءنيت نبوده است.
لنين در کتاب: «بيماري کودکانة چپ‌گرايي» چنين مي‌نويسد:
«چپ‌هاي آلماني در جزوة منتشره در فرانکفورت مي‌نويسند: (… بايد هرگونه سازشي را با احزاب ديگر… و هر گونه مانور و ساخت و پاخت را با قاطعيت تمام مردود شمرد) شگفت‌آور است که اين چپ‌ها با چنين نظرياتي چگونه حکم محکوميت قطعي بلشويسم را صادر نمي‌کنند! زيرا ممکن نيست چپ‌هاي آلماني ندانند که سراسر تاريخ بلشويسم، خواه پيش و خواه پس از انقلاب اکتبر، سرشار از موارد مانور، ساخت و پاخت با احزاب ديگر و از آن جمله با احزاب بورژوايي است»!. (کتاب بيماري کودکانة چپ‌گرايي، اثر لنين، ترجمة م. پورهرمزان، صفحة 38 و 39)
اين راه لنين و عقيدة او بود امّا محمّد پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- بگواهي تاريخ و کتب سيره در آنچه از سوي خدا بر وي نازل شده بود کمترين مداهنه و سازشکاري نمي‌کرد و اگر همةخلق با او به مخالفت برمي‌خاستند در اجراي امور شرع، به احدي اعتناء نداشت. کجا لنين با چنين کسي قابل مقايسه است که چون به او پيشنهاد مي‌کنند: «ائت بقرآن غير هذا أوبدله»!
يعني: قرآني جز اين بياور يا آنرا تغيير بده(تا به تو ايمان آوريم).
به او فرمان مي‌رسد که پاسخ دهد:
)مَا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (    (يونس: 15)
«مرا نسزد که از پيش خود قرآن را دگرگون سازم، جز آنچه که به من وحي مي‌شود چيزي را پيروي نمي‌کنم که اگر خداوندم را فرمان نبرم از عذاب روزي بزرگ بيم دارم»!.
محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- از مقامي فرمان مي‌يافت که اگر بنابر طبيعت بشري ذرّه‌اي به سازشکاري نزديک مي‌شد (نه آنکه رفتارِ سازشکارانه پيش مي‌گرفت) نهيب وحي چنين بر او بانگ مي‌زد:
)وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلا * إِذًا لأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرًا( (اسراء: 74 – 75).
«و اگر تو را ثابت نگردانده بوديم نزديک بود که به ايشان اندک تمايلي نشان دهي، در آن صورت تو را دو برابر ديگران در زندگي و مرگ از عذاب مي‌چشانديم و در برابر ما هيچ ياوري براي خود نمي‌يافتي»!.
کسي که بدينصورت تحت نظارت و مراقبت وحي بوده، خواب و خيال است اگر او را با ديگران شبيه و مانند سازيم.
اما چهارمين تفاوت اصلي، در خوي و عادات و رفتار پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- است که شرح اخلاق آن حضرت و امتياز او از ديگر مردم، نياز به کتابي جداگانه و مفصّل دارد
منبع: کتاب «خیانت در گزارش تاریخ»
نوشته: استاد مصطفی حسینی طباطبائی
———————————
پی نوشت:
[1]- لنينگراد امروز.
[2]- زندگي و آموزش لنين (از انتشارات حزب توده ايران، ارديبهشت 1349) صفحه 8.
[3]- زندگي و آموزش لنين، صفحه 9.
[4]- زندگي و آموزش لنين، صفحه 12.
[5]- تاريخ فلسفة سياسي، تأليف دکتر بهاءالدّين پازارگاد، چاپ طهران (جلد سوّم، صفحه 1006).
[6]- زندگي و آموزش لنين (از انتشارات حزب توده ايران، ارديبهشت 1349) صفحه 7.
[7]- «العقيدة و الشّريعة في الإسلام» (تعريب کتاب گلدزيهر) چاپ مصر، صفحه 12 مترجمان کتاب که سه تن از فضلاي مصرند، عبارت گلدزيهر را بدين صورت به عربي ترجمه کرده‌اند: «صار يعتبر هذه التعاليم وحيا الهيا فأصبح – باخلاصٍ – علي يقين بأنه أداة لهذا الوحي».
[8]- در اين باره به کتاب قدرتهاي جهاني در قرن بيستم اثر هاريت وارد، ترجمه جلال رضائي راد، صفحات 6 و 7 و 122 و 127 نگاه کنيد.
[9]- از ميان پيامبران بزرگ، نوح -عليه السلام- و ابراهيم -عليه السلام- را پيرواني چنداني نبود و موسى -عليه السلام- بيشتر مسئوليت نجات بني‌اسرائيل را (بدون جنگ رسمي با فرعون) به عهده گرفت و قوم او، يکتاپرست و مذهبي بودند و از فرزندان يعقوب نبي -عليه السلام- بشمار مي‌آمدند و عيسي -عليه السلام- نيز به تربيت ياراني معدود در روزگار خود موفّق شد، امّا کار محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- کاري ديگر بود، درود خداوند بر همگي آنان باد.
[10]- به صفحه 283 از کتاب «جمهور» اثر افلاطون، ترجمة فؤاد روحاني (چاپ چهارم) رجوع شود. اين کتاب بهمراه پيشنويسي از اينجانب تحت عنوان: «مقدّمه ناشر» از سوي بنگاه ترجمه و نشر کتاب بچاپ رسيده است.
[11]- به کتاب: «جهان در قرن بيستم: Gentury the World in the Tweniteth اثر: لويس. ل، اسنايدر، ترجمه دکتر محمّد ابراهيم آيتي، صفحه 232 نگاه کنيد.
[12]- تاريخ فلسفه سياسي، اثر دکتر بهاءالدين پازارگاد، جلد سوّم، صفحه 1010.

نقدی بر کمونیسم

22 ژوئیه
در این پست می خوانیم : « ماركسیسم از مطرح كردن واقعی مسئله طفره می رود » ، « انگیزه پیدایش دین و ایمان به خدا از دید طرفداران كمونیسم » ، « كمونیستها در شرایط مختلف رنگ عوض می كنند » ،« تحليل تاریخ از دیدگاه كمونیسم » ، « كمونیسم و مبارزات ملی » ، « كمونیستها ماكیاولیست هستند » و « مشخصه اصلی جامعه كمونیستی »
ماتریالیسم و كمونيسم كه در مقابل دلایل قاطع اهل اسلام توانایی مقابله را در خود نمی بینند در صدد دلیل تراشی برای ایجاد انگیزه خدا باوری در انسان برمی آیند و ایمان به خدا را معلول جهل بشر می داند و یا اعلام می دارند انسانهای آغازین به دلیل ناتوانی در مقابله با طبیعت برای تسكین روحشان خدا را در دل و روان خویش خلق كردند تا تكیه گاهی معنوی در مبارزه با مشكلاتشان بیابند بنابراین وقتی بشر از عوامل ترس و جهل بوسیله علم، رهایی یافت با اندیشه خدا گرایی نیز وداع می كند اما این خذعبلات فقط به كار جلسات رفقا می خورد. ما در سایه رشد علم و ایجاد امنیت، گرایش به ایمان به خدا را افزونتر می بینیم و اگر آن قاعده درست می بود می بایست مؤمنان به خدا از همه جاهلتر و ترسو باشند در حالیكه اكثریت قریب به اتفاق دانشمندان جهان مؤمن به خدا هستند و طرفداران ایمان به خدا از همه ی افراد بشر شجاعتر بوده اند، نگاهی به تاریخ بشریت و تحقیقی در احوال انبیاء الهی و پیروانشان این حقیقت را ثابت می كند كه ایمان به خدا ناشی از كشف واقعیت است، محال است انسانی عاقل باشد ولی معتقد به خدا نباشد چون خدا منشأ و علت ایجاد این جهان است و وجود جهان دلیل بر وجود اوست اما كسانی كه فهم ندارند در روشنایی روز هم شك می كنند و الله تعالی در قرآن با حالت توبیخ می فرماید: آیا در وجود خداوند، كه آفریدگار آسمان و زمین است شكی است!
ب رای هر مسلمان آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد این است كه زندگی اش را با برنامه ای كه هدیه آفریدگار جهان و انسان است وفق دهد چون اسلام آخرین دین و كاملترین هدیه الهی است كه توسط آخرین رسول رب العالمین یعنی محمدصلی الله علیه وسلم به جامعه بشری عرضه گشته است دینی است كامل كه الله تعالی به آن راضی و به واسطه آن بر انسانِ خاكی منت نهاده است و در كتاب مبینش فرموده كه اسلام تنها دین مورد رضای اوست هركس غیر از آن راهی را برگزیند از وی نمی پذیرد و خسران ابدی را جزای چنان انتخاب نادرستی قرار داده است به همین دلیل در هر لحظه از حیات بر هر مسلمان لازم است این آیه قرآنی را آویزه گوش خویش نماید كه:{وَمَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلَامِ دِینًا فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الْآَخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِینَ} [4] و تنها به این امر بیاندیشد كه از راه مستقیمی كه هادی آن محمد صلی الله علیه وسلم است و تنها راهی است كه به الله منتهی و موجب سعادت دنیا و آخرت است جدا نگردد و به راهها و مسیرهای غیر آن كه شیطانهای انسی و جنی به آن دعوت می كنند تغییر مسیر ندهد چون در آن حال خسران و زیانمندی قرین حال وی می گردد{وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِی مُسْتَقِیمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلَا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِیلِهِ} [5] در شرایط زمانی ما در بین تمام جریانات غیر دینی و حركتهای انحرافی موجود طرفداران كمونیسم و حركتهای مبنی بر این ایده بیشترین دشمنی را با اسلام دارند ولی به خاطر انحراف در اندیشه های دینی مردم و گاهاً اغفال شدنشان توسط دشمن و یا جاهل ماندن نسبت به عقاید دشمنانشان آنگونه كه شایسته مردم مردم مسلمان و معتقد به اصول اساسی اسلام است توجه لازم به آن نشده چه بسا روی داده مسلمانی چون نردبان ترقی برای این دشمنان قسم خورده ی اسلام عمل نماید به همین خاطر در صدد برآمدیم كه بصورت موجز و مختصر اجمالی از اندیشه كمونیسم و شیوه ها و راه كردهای آن را در دعوت خود مورد بحث قرار می دهیم و ضمناً در مورد غیر واقعی بودن ادعاهایشان و پایبند نبودن خود كمونیستها در عمل به آن سخن بگوییم تا باشد كه این مجمل راه توشه ای برای ما و چراغی بر فراز راه مؤمنان به الله در مواجه با مدعیان نجات و رستگاری باشد كه ایمان به الله تنها در صورت نفی هرگونه گرایش به غیر اسلام تحقق می یابد چنانكه الله تعالی می فرماید:«فَمَنْ یَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى[6] لذا باید ایمان را بر اساس نفی تمام ادیان و افكار و عقاید و مكاتب غیر اسلامی بنا نمود چنانكه همین مسئله شعار اساسی رسول اللهصلی الله علیه وسلم در دعوتش هنگام مواجه ی با كفار بود آنگاه كه فرمود:«قولوا لا اله الا الله تفلحوا}
ماركسیسم از مطرح كردن واقعی مسئله طفره می رود
اصل اساسی و بنیادین كمونیسم از لحاظ اعتقاد كه بسان ركن ركین برای بقیه ی اصول كمونیسم به حساب می آید ماتریالیسم است و به همین خاطر كمونیستها با توجه به این اصل اعتقادیشان گاهاً ماتریالیست نز خوانده می شوند. ماتریالیسم یعنی طرفداران ماده اصطلاحاً به كسانی گفته می شود كه معتقدند ماده تنها واقعیت موجود است و به جز ماده در جهان هیچ چیز دیگری وجود ندارد اگر مواردی هم چون ذهن و عواطف و عقل و … مشاهده گردد ناشی از ماده و تركیبات ماده است و در تعریف ماده نیز رهبران این مكتب اعلام می دارند ماده چیزی است كه حجم دارد و فضا را اشغال می كند و در زمان موجود است و با این تعریف خط بطلان بر تمامی اندیشه ها و عقاید دینی می زند چون وقتی واقعیت موجود را در ماده منحصر می گرداند دیگر در چنین اندیشه ای جایی برای حضور ایمان به غیب و اعتقاد به وجود خداوند و مسئله ای به نام جهان آخرت مطرح نخواهد شد حال صرف نظر از نادرستی آن هركس كه ماتریالیست شد بدین معنی است كه با تمام عقاید دینی در شكل درستش كه انبیاء الهی واسطه تبلیغ آن بوده اند وداع كرده است چون ممكن نیست كسی ماتریالیست باشد و به خدا و رسالت پیامبران و قیامت و عوالم غیب نیز معتقد باشد لذا این فكر و اندیشه با دین، درست در مقابل هم قرار دارند و اجتماعشان محال است و بت پرستان و مشركان عرب و عجم در قدیم و جدید وجه اشتراكشان با اهل اسلام بسیار زیادتر از نزدیكی یك موحد معتقد به رسالت محمدصلی الله علیه وسلم از یك كمونیسم است بنابراین بر هر مسلمانی لازم است كه طرفداران این ایده و عقیده را تا زمانی كه بر آن قرار دارند كافر بنامد و معاملات زندگی خویش را با آنها بر مبنای روابطی كه اسلام ما بین یك مسلمان و كافر مقرر كرده است، قرار دهد.
اما كمونیستها واقعیت عقاید خویش را به شكل صحیح مطرح نمی كنند حتی در كتابهایی كه رهبران فكری آنها در آن به طرح مسئله می پردازند خواننده را در دو راهی قرار می دهند و مسائل را به طوری نادرست مطرح می كنند كه انسان در انتخاب دچار اشتباه می گردد می گویند اندیشمندان و فلاسفه جهان با توجه به اینكه آیا معتقد به وجود عینی ماده هستند یا نه به دو دسته تقسیم می شوند آنها كه واقعیت خارج از ذهن یعنی ماده قائلند، رئالیست واقع گرا و ماتریالیست می باشند اما كسانی كه معتقدند جهانی وجود ندارد و دنیا خواب و خیالی بیش نیست اینها ذهن گرا و خیالباف و ایدئالیست می باشند یا به قول انگلس بنیانگذار ماتریالیسم دیالیتیكی آنها كه معتقدند ماده مقدم بر روح و اندیشه است ماتریالیسم و دیگران كه معتقد به تقدم روح و اندیشه بر واقعیت مادی هستند ایدئالیست می باشند. اما راستی آیا اینگونه است؟ آیا یك مسلمان حق ندارد كه بگوید من معتقد به وجود عینی ماده هم هستم و در عین حال ماتریالیست هم نیستم یا معتقد به تقدم ماده بر اندیشه بشری هستم و در عین حال ماتریالیست هم نیستم این همه فریب و منحرف ساختن اذهان برای چیست؟ چرا از واجه شدن با حقیقت می ترسند؟ در كدام كتاب صحیح دینی ذكر شده كه خداوند روح است تا در صورت تقدم ماده بر روح، ماتریالیسم پیروز گردد! این امر تنها برای این است كه آنچه كمونیست ها در صدد انكار آن هستند چیزی به روشنی روز است چون انسان فطرتاً به خدا و آفرینش گرایش دارد به همین دلیل اگر معبود حقیقی را هم تحت بد آموزیهای محیط گم كند به عبادت معبودان باطل روی می آورد.
كمونیستها در هیچ كتابی دلیلی بر رد خداوند ندارند و همه جا در صدد بیان چیزی هستند كه قبل از پیدایش آنها مورد اذعان و توجه بشر بوده است. چون انسان در دنیا زندگی كرده و با دیگران و طبیعت در ارتباط بوده و محال است در چنین وضعی منكر چنین حقیقتی باشد تنها چیزی كه مورد استناد آنها قرار می گیرد این است كه ما در بررسیهای خویش خدا را نیافته ایم و نه او را دیده ایم، نه حس كرده و نه در آزمایشگاه مشاهده نموده ایم اما واقعیت این است كه نیافتن و ندیدن، هیچ وقت دلیل بر نبودن نیست خدایی كه اهل اسلام به آن معتقدند خالق ماده و جسم است بنابراین قابل مشاهده ی جسمانی و اشاره ی حسی نیست و اگر در آزمایشگاه هم چیزی یافت شود آن خدا نیست، بلكه نشانی بر اثبات خداست. ما همچنان كه از فعل به فاعل و از اثر با مؤثر پی می بریم با عقل خویش، خدا را می یابیم، ماده ی نیازمند و فاقد شعور و ادراك را نمی توانیم خالق طبیعت و هستی با آن همه تنوع و كثرت و نظم و ارتباط و هماهنگی بدانیم. چیزی كه در ذات خویش فاقد همه چیز است نمی تواند واجد آن هم باشد.
ذات نایافته از هستی بخش كی تواند كه شود هستی بخش
قرآن می فرماید:«أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ [7] عقل بشری نمی پسندد كه انسان از هیچ خلق شود و معلول تصادف باشد و ماده با این همه نقص كه ناشی از ذات او است نمی تواند واجد صفت خالقیت باشد لذا جهان را خالقی است به نام الله كه انسان و جهان مخلوق او هستند و او ذاتی است متصف به همه صفات و خالق این همه نظم و هماهنگی و آفریدگار همه چیز است.
انگیزه پیدایش دین و ایمان به خدا از دید طرفداران كمونیسم
اما ماتریالیسم كه در مقابل دلایل قاطع اهل اسلام توانایی مقابله را در خود نمی بیند در صدد دلیل تراشی برای ایجاد انگیزه خدا باوری در انسان برمی آید و ایمان به خدا را معلول جهل بشر می داند و یا اعلام می دارد انسانهای آغازین به دلیل ناتوانی در مقابله با طبیعت برای تسكین روحشان خدا را در دل و روان خویش خلق كردند تا تكیه گاهی معنوی در مبارزه با مشكلاتشان بیابند بنابراین وقتی بشر از عوامل ترس و جهل بوسیله علم، رهایی یافت با اندیشه خدا گرایی نیز وداع می كند اما این خذعبلات فقط به كار جلسات رفقا می خورد. ما در سایه رشد علم و ایجاد امنیت، گرایش به ایمان به خدا را افزونتر می بینیم و اگر آن قاعده درست می بود می بایست مؤمنان به خدا از همه جاهلتر و ترسو باشند در حالیكه اكثریت قریب به اتفاق دانشمندان جهان مؤمن به خدا هستند و طرفداران ایمان به خدا از همه ی افراد بشر شجاعتر بوده اند، نگاهی به تاریخ بشریت و تحقیقی در احوال انبیاء الهی و پیروانشان این حقیقت را ثابت می كند كه ایمان به خدا ناشی از كشف واقعیت است، محال است انسانی عاقل باشد ولی معتقد به خدا نباشد چون خدا منشأ و علت ایجاد این جهان است و وجود جهان دلیل بر وجود اوست اما كسانی كه فهم ندارند در روشنایی روز هم شك می كنند و الله تعالی در قرآن با حالت توبیخ می فرماید: آیا در وجود خداوند، كه آفریدگار آسمان و زمین است شكی است!…«أَفِی اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ[8] باز هم مغالطه ی دیگر
استالین در جزوه ی ماتریالیسم دیالیتیك چهار اصل را به عنوان منطق اعتقادی خویش بیان می دارد و مدعی است طرفداران ایمان به ماوراء ماده یعنی معتقدان به خدا به آن باور ندارند و می گوید:
1. دیالیتیك بر خلاف متافیزیك معتقد است طبیعت مجموعه ی واحدی است كه تمام اشیاء با هم ارتباط دارند و مشروط به وجود هم هستند.2. دیالیتیك بر خلاف متافیزیك طبیعت را در حال تغییر و تحول و تكامل می بیند.3. سیر تكاملی را از تغییرات كمی می داند كه به تغییرات آشكار و اساسی منتهی می شود.4. معتقد است كه اشیاء و پدیده های طبیعت در داخل خویش دارای تضادی هستند كه موجب حركت كمالی ماده است.
حال با این حساب كه آقادی استالین می گوید ما حق نداریم بگوییم كه معتقد به هماهنگی بین اشیاء و تغییر و تحول در جهان هستیم چون اگر چنین معتقد باشیم به ناچار باید خودمان را ماتریالیست بنامیم. طرفدار ایمان به خدا حق ندارند بگویند ما هم رئالیست هستیم و هم معتقد به جهان خارج از ذهنیم. چون آقایان اینگونه حكم صادر كرده اند. این امر داستان قاضی بلخ را به یاد می آورد كه به خاطر غیبت مردی، حكم به فوتش صادر كرد. بعد كه پیدا شد مأموران او را به زور در تابوت انداختند تا دفنش كنند هر چه فریاد می كرد من زنده ام می گفتند تو اشتباه می كنی چون قاضی حكم كرده است بنابراین تو باید بمیری و دفن شوی؟! اما هرچند كمونیستها خود را به بیراهه زنند امر مسلم و فرق اساسی این است كه مسلمان معتقد به خدا، هستی را منحصر در ماده نمی بیند و قوانین حاكم بر آن را منحصر به قوانین فیزیك و شیمی نمی داند، به همین دلیل به جهان همانگونه كه هست نظر می كند و برداشتی مطابق با واقع از آن دارد.
كمونیستها در شرایط مختلف رنگ عوض می كنند
كمونیستها در دعوت كردنشان مصلحت خویش را در درغ و فریب مردم دیده اند چنانكه هنگام حضور در اجتماع هیچگاه مردم را مورد خطاب قرار نداده اند: كه ای مردم از اعتقادات غلط خویش دست بردارید دین باعث بدبختی شماست ماتریالیسم و بی دینی باعث خوشبختی است بلكه اگر گاهاً مردم به عقاید ناسالم آنها پی می بردند با توضیحات گمراه كننده برای مردم عقیده ی خویش را توجیه می كردند كه مثلاً ما معتقد به آزادی عقیده هستیم و در این جواب خویش نیز دروغ می گفتند چون اردوگاههای كار اجباری در روسیه تحت حاكمیت استالین و كوچ اجباری مردم فلاكت بار كامبوج توسط خمرهای سرخ و حاكمیت سیاه و پلیسی سازمان مخوف ك- گ- ب نادرستی این ادعاهای مسخره و جوابهای دروغین آنها را آشكار می كرد آنها بیشتر بجای تشریح عقاید خویش در صدد تحریك عواطف مردم برمی آمدند توده ی مردم را در اجتماعات با این مضمون مورد خطاب قرار می دادند كه ای مردم رنج كشیده، ای كسانی كه در زندگی طعم شیرین حیات را نچشیده اید، ای آنهایی كه توسط سرمایه داران زالو صفت استثمار شده اید به پا خیزید، به پا خیزید و دودمان ظلم و استبداد را نابود كنید، و… در چنان جوُی منطق جایی ندارد با تحریك احساسات بر گرده مردم مظلوم سوار شده و حركتهای آزادیخواهانه آنها را در جهت به حاكمیت رسیدن خویش به مسلخ می كشیدند و درد و رنج و بدبختی را در نتیجه ی مبارزات حق خواهانه مردم نصیب آنها می كردند، همیشه در مقابله ی فكری با مخالفان خویش از نسبت دادن هرگونه تهمت و افترا ابا نداشتند، هركس در صف آنها باشد انقلابی، نترس و مبارز، و هركس با هر مزاق و عقیده و گرایش در جهت خلاف آنها باشد ضد انقلاب، وابسته و نوكر استعمار و سرمایه داری است. به تناسب شرایط و اوضاع محیط رنگ عوض می كردند ببرك كارمال رئیس سابق حزب كمونیست افغانستان در صف نماز جماعت مردم كابل حضور می یافت اما در همان حال انور خوجه رهبر كمونیستهای آلبانی در كشورش موزه ی ضد خدا، درست می كرد.
تحليل تاریخ از دیدگاه كمونیسم
كمونیستها در تحلیل تاریخ نیز مبنا را بر اصالت و تقدم ماده قرار داده اند، گفتند تغییر و تحولات جوامع بشری ریشه در مادیات آن جامعه دارد در هر جامعه اقتصاد آن اصل و اساسی برای تحولات آن می باشد دورانهایی را برای این حركت تكاملی تاریخ قرار دادند و اعلام كردند گذر از این مراحل حتمی و اجتناب ناپذیر است. مرحله ی آغازین زندگی بشر همان اجتماع اولیه ی آن است كه از جمع شدن خانواده ها و قبایل آغاز می گردد و در آن جامعه مالكیت متعلق به همه است همه كار می كنند و با هم از آن بهره مند می شوند وقتی ابزار كار درست شد و قبایل با هم در ستیز قرار گرفتند نظام بردگی شكل گرفت. در جامعه برده داری دو طبقه برده و برده دار در مقابل هم قرار دارند كه منافع آنها در تضاد با هم می باشد و بلاخره بر اساس پیشرفت در ابزار و وسایل كار و تصاحب زمینهای زیاد، جامعه ی ارباب و رعیتی شكل می گیرد و ارباب و رعیت در شكل دو طبقه ی متضاد اجتماعی قرار دارند و سرانجام دست فروشان و معامله گران بصورت سرمایه داری در آن جامعه به وجود می آیند و همراه با تحولاتی جامعه فئودالی و ارباب و رعیتی نابود و جامعه سرمایه داری شكل می گیرد در این جامعه نیروی كار در كارخانه های عظیم كه اركان اساسی اقتصاد و جامعه را تشكیل می دهند تشكیل می یابد و كارگران و سرمایه داران بصورت دو قطب متضاد در جامعه بوجود می آیند و در نتیجه این تضاد منافع مبارزات كارگری بساط سرمایه داری را در هم می پیچد و در یك مرحله گذر از سرمایه داری به جامعه ی كمونیسم بدون طبقه، اقدام به تشكیل جامعه ی سوسیالیستی می نماید. انگلس كه از رهبران برجسته این عقیده است سوسیالیسم مورد ادعای خویش را علمی می نامد چون آن را نتیجه حركت قانونمند و بالاجبار طبیعی جامعه می داند یعنی همچنانكه یك دانه گیاه باید در زمین كاشته شود و تا رسیدن به گل از مراحلی حتماً باید بگذرد سوسیالیسم نیز نتیجه ی منطقی و جبری حركت تاریخی اجتماع بشری است در این تحلیل ماركسیسم نقش كلیدی و اساسی را در تحولات از انسان می گیرد چون معتقد است در هر جامعه فرهنگ و افكار سیاسی و اجتماعی و اختیار و اراده ی انسانها روبنا هستند و عامل تغییر در آن تولید و ابزار كار و وضع معیشت است و می گوید تا مرحله ی نابودی یك جامعه از لحاظ اقتصادی مهیا نگردد نیروهای انقلابی قادر به تغییر و تحول نیستند بقول ماركس كه بنیانگذار این ایده است اقدام زودبهنگام چون تولد نوزاد در غیر موقع زایمان است كه مرگ آن حتمی است و از دیدگاه ماركسیسم این مراحل هركدام نسبت به دیگری بهتر و كاملتر است در بررسی این نظریه و تطبیق آن با واقعیت به خیالبافی كمونیست ها و عدم صداقت آنها در گفته ها و عقایدشان پی می بریم:
اولا: همه ی جوامع این مسیر و تغییرات اجتماعی را نداشته و اگر داشته اند مثل هم نبوده است چنانكه دوران ارباب و رعیتی در جوامع ما با جوامع اروپایی كاملاً مثل هم نبوده است اگر این تطابق روبنا و زیربنا در جوامع از دیدگاه كمونیسم چیزی واقعی بود نمی بایستی چیزی كه در جامعه ی برده داری و فئودالی در منطقه ای شكل می گیرد حضورش را در جامعه ی سرمایه داری و یا سوسیالیستی باز هم داشته باشیم چون شرایط زندگی و ابزار خاص تولید جوامع كه زیربنای ایجاد این فكر می باشند همراه با زوال جوامعشان از بین رفته اند و آیا این امر به معنی تحلیل غلط كمونیسم از تغییرات اجتماعی نیست؟ چگونه می شود دین كه خواستگاه اقتصادی آن به زعم كمونیستها دوران فئودالی و یا برده داری است در جوامع سرمایه داری و حتی سوسیالیستی به همان قدرت آغازین حضور داشته باشند چنانكه می بینیم بعد از مرگ كمونیسم در شوروی حركت جهادی و دینی مردم چچن انقلاب می آفریند و كمونیسم را در منطقه خویش بعد از صعود به زباله دان می اندازد اگر گذر از جوامع چنانكه رهبران این مكتب مدعی آن هستند چیزی حتمی و اجتناب ناپذیر است انقلابات كارگری می بایستی در كشورهایی كه از رشد سرمایه داری بیشتری برخوردار بودند شكل می گرفت اما برعكس می بینیم در كشورهایی چون روسیه كه به ادعای خود كمونیستها، هنوز فئودالیسم در آن كاملاً نابود نشده بود و سرمایه داری از آن چنان شكوفایی برخوردار نبود بزرگترین انقلاب كمونیستی به رهبری لنین شكل گرفت و در چین مائو نیروی جنگنده و انقلابی خویش را به جای كارگران كارخانه از بین دهقانان استثمار شده ی روستایی انتخاب كرد و با یك جهش، بدون گذر از جامعه سرمایه داری به جامعه سوسیالیسم پرش كرد. نیروی فیدل كاسترو و چگوار در آمریكای لاتین و در كوبای عقب افتاده و غیر صنعتی به وسیله ی جنگ چریكی حاكمیت سوسیالیسم را ایجاد و جنگ جهانی دوم اروپای شرقی را بدون پیمودن سرمایه داری در مسیر سوسیالیسم قرار داد در تمام این حركتها ما اصل و اساس و زیربنا را حركتهای سیاسی و فرهنگی می بینیم و اینها می رساند كه این تحلیل مادیگرانه كمونیسم از جامعه و مسیر تحولات آن یك تحلیل دور از واقع و صرفاً یك خیالبافی كودكانه است حتی در جوامع ما نیز بیشتر كمونیستها در مناطقی كه دچار فقر فرهنگی بیشتری هستند حضور زیادتری دارند چون در صورت صحت افكار كمونیستی كه آنها كمونیسم را فكر و ایده ی طبقه ی پیشرو جامعه یعنی كارگران می دانند جای این سؤال بسیار مناسب است كه چرا آنها بیشتر در مناطق كردنشین حضور یافته اند آیا طبقه ی متشكل كارگری در تهران و اصفهان حضور دارد یا در زمینهای كوچك كشاورزی در كردستان؟ آیا در بغداد و بصره حضور دارند یا در روستاهای شمال كردستان كه گاهاً از ابتدایی ترین پیشرفت اجتماعی نیز محروم شده اند؟ و اگر كمونیسم فكر طبقه ی كارگر است چرا داعیان به این ایده و مرام اكثراً نازنینهای پرورده شده ی خانواده های سرمایه داری هستند اكثر رهبران كمونیستی خودشان سرمایه دار، خان و زمیندارند. آیا این نمی رساند تمام آن چیزهایی كه كمونیستها می گویند فقط فریبی برای توده های رنج كشیده و مظلوم است؟ در یكی از روستاها روزی در مسجد آبادی یكی از همین رهبران كمونیستی كه خانواده اش جزو سرمایه داران شهری هستند برای مردم سخنرانی می كند در حین سخنرانی دست كشاورز زحمتكش روستایی را می گیرد و می گوید من فدای این دستهای پینه بسته شوم آن كشاورز محروم وقتی به زندگی خویش می نگرد كه در تمام طول زندگی با ناراحتیها دست و پنجه نرم كرده از خود شرم می كند كه جواب دندان شكنی به آن سرمایه دار كمونیست ندهد، بلافاصله دستش را می گیرد و آن را بلند می كند و می گوید: من هم فدای كارخانه ی قند پدرت برم و فدای مغازه های پارچه فروشی خانواده ات بشوم.
كمونیسم و مبارزات ملی
كمونیستها علی رغم عدم ایمان و اعتقاد به حركتهای ملی و منطقه ای، خود را همساز با خواسته های حق خواهانه مردم كرده اند؛ از حقوق ملی مردم دم می زنند در حالیكه بوق عقاید كمونیستها در مرحله ی مبارزات ملی هنوز طبقه ی پیشرو كارگر و روبنای فكریش كه كمونیسم باشد شكل نگرفته بنابراین در صورت صداقت باید آنها در این مقطع زمانی حضور نداشته باشند ولی هم اكنون می بینیم در این مرحله كمونیستها كار سرمایه داران و بورژواها را انجام می دهند. بایستی حل این معما را از آنها بخواهیم.
كمونیستها ماكیاولیست هستند
كمونیستها از اصول ماكیاولیسم كه معتقدند هدف وسیله را توجیه می كند استفاده می كنند آنها برای حاكمیت خویش و رسیدن به منافع خودشان هیچ اصلی در نظرشان محترم نیست برای مثال نگاهی به روند حركتهای سیاسی بعضی از احزاب كمونیستی منطقه نشان می دهد كه برای رسیدن به اهداف خویش نوكری همه حكومتها را آزموده اند. از سازش با صدام گرفته تا همكاری با حكومتهای دیگر منطقه تا سجده و تعظیم در مقابل زر و زور یعنی آمریكا، كارنامه سیاه ایشان است در حالیكه تا همین چند دهه ی اخیر ایشان منادی شعارهای ضد امپریالیستی و سرمایه داری بودند.
مشخصه اصلی جامعه كمونیستی
انگلس در یكی از كتابهایش تحت نام دولت و خانواده می گوید: سه چیز مشخصه اصلی جامعه سرمایه درای است و ما هنگامی به جامعه كمونیسم رسیده ایم كه جامعه فاقد آنها باشد كه عبارتند از: مالكیت، خانواده و دولت. بنابراین جامعه كمونیستی در نظر آقای انگلس جامعه ای است كه در آن مالكیت، خانواده و دولت وجود نداشته باشد. راستی كمونیسم مثل اینكه خود را متعهد به این می داند كه با هر چیز كه ریشه در تمایلات درونی بشر دارد و برایش امری فطری است مبارزه كند. مالكیت به این معنا كه انسان چیزی را مطلق به خودش بداند فطری است چون اگر چه انسان را قانوناً بشود از تصرف در مالش منع كرد اما مگر می شود اعضای مورد استفاده انسان را نیز از او گرفت؟ آیا هركس در نحوه ی بكار گیری اعضای خویش خود را مالك و آزاد نمی بیند؟ ماركسیسم منشأ بدبختی های جامعه را در مالكیت و تسلط انسان می داند و همین امر را موجب نزاع و اختلاف و استثمار معرفی می كند بنابراین راهكار عملی را نابودی این سلطه می داند و چاره ای جز مبارزه با فطرت بشر در خود نمی بیند اما پیشنهاد اسلام این است كه انسان در این كار موفق نمی شود و خواه ناخواه بعد از مدتی امر فطری دوباره ظاهر می شود و چاره این نیست كه ما مال را از انسان بگیریم چون ثروت در حد ذات خویش تسلطی ندارد بلكه بیایید انسان را از اسارت خودش كه همه چیز را برای خود می خواهد برهانیم. كمونیسم از انجام این كار عاجز است در نتیجه اقدام به مصادره ثروتهای مردم می كند ولی در واقع با این كار امكان تصرف بدون قید و شرط در اموال عمومی را به رهبران كمونیسم می دهد. دهقان روسی نان ندارد اما رهبران كمونیسم در كاخ كرملین زندگی افسانه ای دارند. كارگر روسی شب و روز تلاش می كند اما خسته و كوفته با سختی زندگی می گذراند در حالیكه رهبران كمونیسم سفرهای خانوادگی و شخصی خویش را نیز با هواپیما و هلی كوپتر طی می كنند، كشاورز رنج كشیده ی كُرد با نیت پاك نجات از ظلم و به خیال رهیدن از یوغ ستم كشته می شود و شبهای طولانی پاییز و روزهای بلند بهار را در كوهستانهای یخ بسته كردستان سپری می كند لیكن رهبران خیالباف و مكار كمونیسم در اروپا بر سر میزهای مذاكره حرفهای گنده تر از دهان سر می دهند. پیشنهاد اسلام در مورد مالكیت این است كه مالكیت باشد ولی راههای تسلط بر آن قانونمند باشد. انسان از هر طریقی نباید مالك شود و بعضی چیزها را از تملك خصوصی خارج می كند و ضمناً حكومت را موظف می كند میدان مسابقه ی آزادی را با در اختیار گذاشتن امكانات مساوی برای همگان فراهم نماید و در صورت جمع شدن ثروت مشروع باز به وسیله ی مالیات، ذكات و قانون ارث به تقسیم مجدد آن اقدام می كند و با رغبت صاحب سرمایه را به خاطر كسب رضای خداوند و سعادت اخروی با انفاق و بخشش وامی دارد و توضیح مبسوط این مسئله را باید در كتب متعدد فقهی و اقتصادی كه در این زمینه نگاشته شده اند جست. جامعه ای كه در آن مردم مالك دسترنج خویش نیستند جامعه مرده ای است كه عشق و علاقه به كار و ابتكار در آن می میرد چنانكه مردم روسیه به خاطر این نوع سیستم حكومتی علی رغم داشتن یك پنجم كل زمینهای دنیا از لحاظ كشاورزی محتاج اروپا و آمریكا بودند و از تهیه ی خوراك خود عاجز بودند. یكی دیگر از امور فطری كه از تعرض كمونیسم در امان نبوده، خانواده است چون كمونیستها می گویند خانواده نیز یكی از مظاهر مالكیت است بنابراین خاص سرمایه داری است و باید از بین برود. هركس خواست از دیگری كام بگیرد، هیچكس را به خاطر این امر نباید مؤاخذه كرد و همین امر از دید بالهوسان انگیزه ی گرایش به كمونیسم را افزایش داده است و شاید با قاطعیت بتوان گفت یكی از مهمترین انگیزه های روحی در گرایش به ماركسیسم و نفی خدا در زندگی، همین میل بی حد و حصر به فساد جنسی است. یكی از افراد جداشده از حزب كمونیسم در خاطرات خویش می گوید: ما در یكی از مناطق كردستان در حال رایزنی نظامی سیاسی بودیم، منصور حكمت رهبر حزب همراه زنش از منطقه ی ما بازدید كرد، زن منصور حكمت با یك شورت و یك دامن كوتاه و پاهای لخت همراه شوهرش در محفل حضور داشت، افراد ما اكثراً به جای گوش دادن به سخنان ایشان به دامن همسرش می نگریستند، بعد از بازگشت آقای حكمت، تا مدتها افراد ما بخاطر داشتن اعتقادات بورژوائی از طرف حزب مورد بازگوی قرار داشتند كه چرا شما از این حضور نارحت بوده اید اگر كسی می خواست با زنی باشد كافی بود به تشكیلات اعلام كند. روزی یكی از افراد ما متوجه می شود كه دیگری با همسرش همبستر شده، هنگامی كه اعتراض می كند یكی از رهبران به او می گوید: شما چرا این افكار بورژوازی را از خود دور نمی كنید، مگر همین مسئله هم برای من پیش نیامد، خوب چه اشكالی دارد، زن كه ملك تو نیست، او با رضایت خاطر این كار را كرده است و سرانجام همین امر باعث شد خیلی ها كه زن گرفتند از ترس این برخوردها و توبیخها و مؤاخذه ها از حزب كنار بكشند. اما تهی كردن دیگران از معانی انسانیت مرزی دارد و مطمئناً مردم شرافتمند اجازه ی حاكمیت رهبری خویش را به چنان بالهوسانی نخواهند داد. نفی دولت نیز تنها شعاری بیش نیست چون كمونیستها در هر كجا به حاكمیت رسیدند دولتهایی قوی و محكم برای حفاظت از منافع خویش ایجاد كردند و اصل این اندیشه نیز خطاست؛ چون همه ی خطاها كه ریشه در اجتماع ندارند بلكه اصل و اساس همه ی خطاها میل سركش آدمی است كه اگر مهار نشود سر به طغیان خواهد زد و در شكل استثمار انسانها در جامعه تبلور خواهد یافت و مهار آن تنها در سایه
بندگی خداست كه كمونیسم با آن وداع كرده است و دشمنی و كینه ی خویش را با خدا در جهت حاكمیت خداوندگاران دروغین كه رهبران حزب كمونیست باشند اعلام نموده است. در عصر حاضر چون دوران ظهور انبیاء الهی ما بعنوان رسولان رسول رب العالمین همان پیام را سر داده ایم ای مردم پروردگاری را كه خالق شما و پیشینیان شماست بپرستید. هیچ معبود به حقی جز الله وجود ندارد الله را عبادت كنید تا رستگار شوید تنها رمز موفقیت شما در زندگی پیروی از رسولان رب العالمین است به اسلام روی آورید تا نجات یابید قیامت نزدیك است و جهنم در كمین ستمكاران است قبل از اینكه عذاب خداوند شما را در بر گیرد خود را در یابید. مسلمان شوید كه غیر از اسلام خطاست و چون كسانی نباشید كه خدا را فراموش كردند و در نهایت خود را فراموشی نمودن. هركس به سوی خدا و دین خاتمش دعوت نكند گمراه است بنابراین با گفتن لا اله الا الله و قبول كردن رسالت رسول اللهصلی الله علیه وسلممتعهدانه مسلمان شوید و با نفی هرگونه حاكمیت و مكتبی غیر از اسلام راستین اسباب قدر الله تعالی در حاكمیت مجدد دین حق گردیم.
تهیه كننده : استاد هاشم
——————————-
پی نوشته:
[1]- آل عمران102
[2]- نساء :1
[3]- احزاب70-71
[4]- آل عمران 85
[5]- انعام 153
[6]- بقره 256
[7]- طور 35
[8]- ابراهیم 10