بایگانی | نقد و پاسخ به شبهات RSS feed for this section

پولس و انحراف مسیحیان از توحید

11 سپتامبر
به نظر می‌رسد نخستین کسی که مسیحیّت را به انحراف کشید، پولس یا پول بوده است! این مرد که امروز در تمام کلیساهای مسیحی تقدیس می‌شود، در روزگار مسیح (ع) از جملة دشمنان آن پیامبرِ پاک بود و از یهودیانِ سرسخت و متعصّب بشمار می‌آمد تا آنجا که حواریّون مسیح(ع) را بی‌پرده به قتل تهدید می‌کرد. ولی پس از دورة مسیح(ع) ناگهان ادّعا نمود که در راه دمشق، عیسی(ع) بر وی آشکار گشته و معجزه‌آسا، به مسیح ایمان آورده است! پولس مدّعی شد که از سوی مسیح مأمور تبلیغ آیین او می‌باشد چنانکه ماجرای ایمان و ادّعای وی را در کتاب «أعمال رسولان» در باب نهم بتفصیل می‌خوانیم. سپس این مرد با برگزیده‌ترین حواریّون مسیح یعنی «پطرس Peter» و «برنابا» مخالفت آغاز کرد و با ارسال نامه‌هایی به اینسو و آنسو، از نفاق پطرس و برنابا سخن گفت! همان پطرسی که عیسی(ع) درباره‌اش گفته بود:
«من نیز ترا می‌گویم که تویی پطرس، و براین صخره کلیسای خود را بنا می‌کنم و ابواب جهنم بر آن استیلا نخواهد یافت و کلیدهای ملکوت آسمان‌ها را به تو می‌سپارم و آنچه در زمین ببندی در آسمان بسته گردد و آنچه در زمین گشایی در آسمان گشاده شود» (انجیل متّی، باب شانزدهم، شماره 19-20 (چاپ لندن، سال 1954).
امّا پولس دربارة همین پطرس مقدّس ضمن یکی از نامه‌های خود نوشته است: «چون پطرس به انطاکیّه آمد او را روبرو مخالفت نمودم چون مستوجب ملامت بود» (به «رساله پولس به غلاطیان» باب دوّم، شماره 11-13 نگاه کنید. )! و همچنین در مورد حواری دیگر یعنی برنابا نوشته است: «برنابا نیز در نفاق ایشان گرفتار شد» (به «رساله پولس به غلاطیان» باب دوّم، شماره 11-13 نگاه کنید. )! و این نوشته‌ها پس از نزاع سختی بود که میان آنها رخداد چنانکه در کتاب «اعمال رسولان» بدین امر اشاره شده و در آنجا آمده است: «پس نزاعی سخت شد بحدّی که از یکدیگر جدا شده برنابا مرقس را برداشته به قبرس از راه دریا رفت امّا پولس، سیلاس را اختیار کرد و … رویه سفر نهاد» (اعمال رسولان، باب پانزدهم، شماره 39-40).
آنگه پولس کوشید تا آیین مسیح (ع) را به سویی کشاند که پیوندش با شریعت موسی(ع) تا حدود زیادی بگسلد. مثلاً با اینکه عیسی(ع) و حواریّونِ وی همگی بنابر شریعت ابراهیم(ع) و تعلیم تورات «ختنه» شده بودند (در مورد نامگذاری و ختنه عیسی (ع) در آغاز ولادتش در انیجل لوقا چنین می‌خوانیم: «و چون روز هشتم، وقت )، پولس به مسیحیان نوشت: «اینک من پولس به شما می‌گویم که اگر مختون شوید، مسیح برای شما هیچ نفع ندارد»!! (رساله پولس به غلاطیان باب پنجم، شماره 2.)
بنابراین، پولس را تحقیقاً باید «بدعت‌گذاری» در آیین مسیح شمرد که از راه خصومت یا رقابت با حواریّون، افکار و منویّات خود را در آیین تازه وارد ساخت. وی به «قرنتیان» می‌نویسد: «مرا یقین است که از بزرگترن رسولان هرگز کمتر نیستم»!! (رساله دوّم پولس به قرنتیان، باب یازدهم، شماره 5.  )
نتیجة این رقابت، انتخاب تعلیمات ویژه و انجیل مخصوص! و نفی دیگر اناجیلی بود که بنظر پولس، تبدیل و تحریف در آنها راه داشت چنانکه در نامة خود به «غلاطیان» می‌نویسد: «تعجّب می‌کنم که بدین زودی از آن کس که شما را به فیض مسیح خوانده است بر می‌گردید بسوی اناجیلی دیگر که دیگر نیست لیکن بعضی هستند که شما را مضطرب می‌سازند و می‌خواهند انجیل مسیح را تبدیل نمایند. بلکه ما هم یا فرشته‌ای از آسمان، انجیلی غیر از آنکه ما بآن بشارت دادیم بشما رساند آناتیما (ملعون) باد»!( رساله پولس به غلاطیان، باب اوّل، شماره 6-7-8.  )
اندیشه‌های پولس از کجا مایه گرفت؟
با توجّه به اینکه پولس در روزگار مسیح (ع) بدو ایمان نیاورد تا از تعالیم عیسی (ع) بی‌واسطه برخوردار شود. باید پرسید: که آیا پولس انجیل را از کدام حواری تعلیم گرفت! و انجیلی که بدان بشارت می‌داد اساساً چه بود؟ پولس در نامة خود به غلاطیان، پرسشِ نخست را بدینگونه پاسخ می‌دهد: «ای برادران، می‌خواهم بدانید انجیلی که من به شما دادم ساخته و پرداختة دست انسان نیست. من آن را از کسی نگرفتم و کسی هم آن را به ما نیاموخت بلکه عیسی مسیح بوسیلة الهام آن را به من آشکار ساخت»!! (رساله پولس به غلاطیان، فصل اوّل، شماره 11-12 (از انتشارات انجمن کتابِ مقدّس، سال 1981).  )
بدین ترتیب، پولس خود را «نخوانده، ملاّ می‌شمرد»! و نیازی برای رجوع به حواریّون در خویشتن نمی‌یافت، و از این‌رو در آثار وی ظاهراً نمی‌بینیم که از انجیلِ فلان حواری گزارشی آورده و نقلِ قول کند. امّا به سؤال دوّم چگونه می‌توان پاسخ داد؟
پولس چنان نبود که همواره در سرزمینی آرام گیرد. بنابراین، بزودی به روم و یونان سفر کرد و مدّتی در شهرهای «آتنِ» و «کورینت Corinth» اقامت گزید و با آراء یونانیان آشنا شد. وی می‌کوشید نظر رومیان و یونانی‌ها را به سوی آرمان‌هایش جلب کند. نامة پولس به «رومیان» بهمراه انجیل به چاپ رسیده و در دسترس قرار دارد و نامة دیگرش به «قرنتیان» از شدّت دلبستگیِ وی به مجذوب ساختن یونانی‌ها حکایت می‌کند. پولس در این نامه می‌نویسد: «من انجیل را مفت و مجّانی به شما رسانیدم، من خود را حقیر ساختم تا شما سرفراز شوید. آیا با این کار، من مرتکب گناه شدم؟ من معاش خود را از کلیساهای دیگر گرفتم و یا به اصطلاح، آنها را غارت کردم تا بتوانم مجّانی بشما خدمت کنم … به حقانیّتِ مسیح که در زندگیِ من است سوگند یاد می‌کنم که هیچ چیز نمی‌تواند مانع فخر من در تمام سرزمین یونان باشد»! (نامه دوّم پولس به قرنتیان، فصل یازدهم، از شماره 7-11.  )
پیوند پولس با یونانیان – در عین آنکه قصد تبلیغ انجلیش را داشت – وی را تحت تأثیر آنها قرار داد. کشیش آمریکایی، مستر هاکس در: «قاموس کتاب مقدّس» دربارة تاثیرپذیریِ پولس از یونانی‌ها می‌نویسد: «از مهارت و تسلّطی که در زبان یونانی داشته است معلوم می‌شود که در نوشتجات یونانیان نیز بی‌اطّلاع نبوده، با فیلسوفان ایشان مباحثات بسیار نموده، از شعرای آنها مثل اریتس (اع 28:17) و میندر (اقر 33:15) واپای مندیز (تیط 13:1) اقتباس می‌کند» (قاموس کتاب مقدّس، صفحه 230 (کلمات و ارقامی که در نوشتار هاکس بنظر می‌رسد، اشاره به نامه‌های پولس و شماره فصول آنها است).  ). با رجوع به مراسلات پولس که در واقع، «انجیل پولس» را بازگو می‌نماید ملاحظه می‌شود که آراء پولس به تثلیث یونانی و اندیشه‌های «فیلون Philon»، فیلسوفی که حدود بیست سال قبل از میلاد مسیح متولد شده، نزدیک است. فیلون، متفکّری یهودی بود که در «اسکندریّه» بدنیا آمد و از یونانیان مایه گرفت و حکمت خود را براساس «تأویل» بنا نهاد و از این راه میان تعالیم تورات و فلسفة یونانی را جمع کرد. آراء و اندیشه‌های او در مردمِ یونان مؤثّر افتاد و از طریق یونان در افکارِ آباء کلیسا نیز تأثیر گذاشت. کشیش لبنانی «فردینان توتل» در این باره می‌نویسد: «حاول أن یفصح عن معتقده الدینی مستعینا بتعابیر الفلسفة الیونانیة، کان یکثر استعمال الطريقة الرمزیة. له تأثیر جدی علی آباء الکنیسة الشرقیة …»( «معجم لأعلام الشرق و الغرب» چاپ بیروت، ذیل نام «فیلون».  ).
یعنی: «(فیلون) با زیرکی عقاید دینی خود را بکمک فلسفة یونانی بیان کرد و در آثارش شیوة رمز را فراوان بکار گرفت. او تأثیر جدّی بر آباءِ کلیسایِ شرقی بجای نهاد…».
یکی از محقّقان معاصر می‌نویسد: «از جمله آراء فیلون یکی این است که: خدا یکی است و موجودِ مجرّد است و اوّل صادر از خدا (کلمه یالوگوس) است. کلمه، واسطة بین خدا و عالم است و روح صادر از کلمه، روحِ عالم است. این تثلیث، شبیه تثلیث مسیحی است که بعدها پیدا شد و در دو لفظ کلمه و روح با یکدیگر مشترکند» (تاریخ تصوّف در اسلام (بحث در آثار و افکار و احوال حافظ) تألیف دکتر قاسم غنی، صفحه 96.  )
بنا به تحقیق و تعبیر فردریک کاپلستن P. Copleston کشیش متفلسفِ مسیحی در کتاب «تاریخ فلسفه»: فیلون میان خداوند و جهان مادّی خلأ و فاصله‌ای عظیم می‌دیده و از این‌رو ناچار شده به پیروی از فلسفة یونانی با «واسطه‌ای» فاصلة مزبور را پر کند! و آن واسطه، «کلمه» یا عقل (لوگوس) بوده که بعنوان «نخستین مولود خدا» تلقی شده است (تاریخ فلسفه، اثر فردریک کاپلستن، ترجمه جلال الدّین مجتبوی، جلد اوّل – قسمت دوم، صفحه 638.  )
اینک هنگام آن فرا رسیده که اصول مبادی افکار پولس را از خلال نامه‌هایش بیاوریم تا معلوم شود که وی، آیین پاک مسیحیّت را بکدام راه کشانده است؟
پولس در آغاز رسالة خود به «عبرانیان» می‌نویسد: «خدا در ایّام قدیم، در اوقات بسیار و به راه‌های مختلف به وسیلة پیامبران با پدران، تکلّم فرمود، ولی در این روزهای آخر به وسیلة پسر خود با ما سخن گفته است. خدا این پسر را وارثِ کلّ کائنات گردانیده و به وسیلة او همة عالم هستی را آفریده است. آن پسر، فروغ جلال خدا و مظهر کامل وجود اوست و کائنات را با کلامِ پر قدرت خود نگه می‌دارد و پس از آنکه آدمیان را از گناهانشان پاک گردانید در عالم بالا در دستِ راستِ حضرت أعلی نشست»! (نامه پولس به عبرانیان، فصل اوّل، شماره 1-2-3.  )
و در نامة دیگرش به کلیسای شهر «کولسیه» می‌نویسد: «مسیح، صورت و مظهر خدای نادیده است و از همة مخلوقات برتر است، زیرا بوسیلة او هر آنچه در آسمان و زمین است، دیدنی‌ها و نادیدنی‌ها، تخت‌ها، پادشاهان، حکمرانان و اوّلیاءِ امور آفریده شدند. آری، تمام موجودات بوسیلة او و برای او آفریده شد، او قبل از همه چیز وجود داشت و همه چیز بوسیلة او بهم می‌پیوندند و مربوط می‌شود» (نامه پولس به کلیسای شهر «کولسیه» فصل اوّل، شماره 15-16-17.  )
و در نامة دیگر به کلیسای شهر «فیلپی» چنین می‌نگارد: «اگر چه او (عیسی مسیح) از ازل دارای الوهیّت بود ولی این را غنیمت نشمرد که برابری با خدا را به هر قیمتی حفظ کند، بلکه خود را از تمام مزایای آن محروم نمود بصورت یک غلام درآمد و شبیه انسان شد» (نامه پولس به کلیسای شهر «فیلپی» فصل دوّم، شماره 6-7.  )
چنانکه ملاحظه می‌شود «انجیل پولس» تا حدود زیادی به فلسفة فیلون که در میان یونانیان و رومی‌ها تأثیر نهاده بود،( فیلون در روزگار پولس به دربار رومی‌ها راه پیدا کرده و در میانشان شهرت یافت. کاپلستون در «تاریخ فلسفه» می‌نویسد: «(فیلون) کمی بعد از 40 میلادی در گذشت، در این سال در رم به عنوان سفیر یهودیان اسکندرانی در نزد امپراطور کائیوس، بسر می‌برد». (تاریخ فلسفه، جلد اوّل، قسمت دوّم، صفحه 636).  ) شباهت دارد. از دیدگاه پولس، شخصیّت مسیح در جای «لوگوس» قرار داشت که نخستین مولود خداوند! شمرده می‌شد و همة کائنات از او پدید آمده بودند. بدین صورت، پولس با پیروی از فلسفة فیلونی، فاصلة نامحدود! میان خلق و خدا را – بگمان خود – پر کرده است.
تفاوتی که انجیل پولس با الهیّات فیلونی دارد آنست که فیلون، به حلول یا اتّحاد لوگوس با پیکر یک انسان اشاره نمی‌کند و به اصطلاح از تجسّد Incarnation سخن بمیان نمی‌آورد، ولی پولس به اتّحاد مولود نخستین با «عیسی ناصری» (ناصره (Nazareth) نام شهری است که عیسی(ع) دوران کودکی خود را در آنجا سپری کرد و از این‌رو وی را «ناصری» لقب داده‌اند. (اعمال رسولان 9-26) و بهمین اعتبار پیروانش را «نصاری» خوانند.  ) تصریح می‌نماید! همان دکترین نادرستی که مشرکان هند، قرن‌ها پیش از پولس در دنیا شایع ساخته بودند و «ویشنو» نخستین مولودِ «برهما» را در صورت انسانی بنام «کریشنای هندی» متجلّی می‌شمردند که در اعصار کهن بجهان مادّی نزول کرده تا نجات آدمیان را عهده‌دار شود! (برخی از پژوهشگران معاصر از تأثیر فلوطین Plotin فیلسوفی که حدود دو قرن و نیم بعد از میلاد مسیح می‌زیسته، در عقاید مسیحیان سخن گفته‌اند و تثلیث عیسوی را تقلیدی از آراء وی شمرده‌اند. از جمله متفلسف آلمانی، کارل یاسپرس Karl Jas pers در کتاب «فلوطین» می‌نویسد: «أقانیم سه گانه فلوطین (واحد، عقل، روح جهان) جای خود را به اقانیم سه گانه دین مسیح داد و روابط اسرار‌آمیز أقانیم سه گانه مسیحی با یکدیگر و اندیشه آفرینش جهان، جای اندیشه فیضانِ واحدِ فلوطینی را گرفت» (فلوطین، اثر کارل یاسپرس، ترجمه محمّد حسن لطفی، صفحه 144) ولی چنانکه ملاحظه شد تحقیقات ما، این تأثیرپذیری را در دورانی پیش از روزگار فلوطین نشان می‌دهد هر چند تأثیر فلوطین را بر اصحاب کلیسا نیز انکار نمی‌کنیم.  )
البته ما (مسلمانان)، ساحتِ قدس مسیح(ع) را از اینگونه پندارهای وارداتی و غلو‌آمیز پاک می‌دانیم، چنانکه در فصل آینده این مسئله را با گواه آوردن از کلام عیسی(ع) و ادّلة عقلی به اثبات خواهیم رساند. در اینجا پیام مقدس قرآن را (که در آغاز فصل آوردیم) بگونه‌ای دیگر خاطرنشان می‌سازیم که در قرن‌های دیرینه، از «نفوذ شرک در جهان مسیحیّت» پرده برداشته و به پیروان مسیح(ع) هشدار می‌دهد:
(‏ قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُواْ فِي دِينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّ وَلاَ تَتَّبِعُواْ أَهْوَاء قَوْمٍ قَدْ ضَلُّواْ مِن قَبْلُ وَأَضَلُّواْ كَثِيراً وَضَلُّواْ عَن سَوَاء السَّبِيلِ ‏ )  (المائدة: 77).
«بگو: ای اهل کتاب، بناحق در دین خود غلو مکنید و از تمایلات آن گروهی که در زمان پیشین گمراه شدند و بسیاری را گمراه کردند و از راه اعتدال بیرون رفتند، پیروی نکنید».
نوشته : علامه مصطفی حسینی طباطبائی
Advertisements

احکام الهی یا احکام بشری

11 سپتامبر
( پاسخی به مصاحبه آقای محمد حسینی با وبلاگ نقد و نظر با عنوان «به سیاست اسلامی معتقدم نه اسلام سیاسی» )
بسم الله الرحمن الرحیم
«قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین» (انعام 162) بگو نماز و عبادت و زیستن و مردن من از آن خداست که پروردگار جهانیان است.
مطالعات تاریخی و بررسی های باستان شناسی به این نکته اذعان دارند که گروههای مختلف بشری (جدا از استثنائات بسیار محدود) در تمام نقاط کره ی زمین از زمانهای بسیار دور در اعتقاد به خدا و زندگی پس از مرگ، مشترکند. هر چند چگونگی و مظاهر این اعتقاد در میان آنها بسیار متفاوت و متنوع بوده است. این اعتقاد به خالق و زندگی پس از مرگ می تواند برخواسته از رسالت پیامبران الهی و یا برگرفته شده از فطرت و نهاد آدمی باشد.از طرفی انسانها به علت وجود زندگی اجتماعی و گروهی ناچار به ایجاد تنظیم قواعد و قوانینی جهت رتق و فتق امور خود برآمده اند. این قواعد و مقررات بسیار متنوع و با طول عمرهای بسیار متفاوتی بوده است.از مهمترین دلایل تعویض پیاپی قوانین و احکام بشری و کارگزاران آنها، ناتوانی در شناخت کافی موجود بسیار پیچیده ای به نام انسان و زیاده طلبی طبقه ی حاکم و در نتیجه عدم برقراری عدالت می باشد.
اما دین چیست و چه می خواهد؟
دین معارفی است غیر بشری، که خداوند از طریق ماموران خود آنرا بوسیله ی برگزیدگانی از میان جوامع بشری در اختیار مردمان قرار داده تا بوسیله ی این معارف دو  منظور زیر حاصل گردد:
1- زدودن زنگار خرافات و شرک از باور به خدا و باور به زندگی پس از مرگ در میان انسانها و نمایاندن حقیقت وجودی این دو موضوع (خداوند و آخرت) در حد فهم و ادراک بشری به عنوان یک واقعیت ذاتی.
2- تفهیم این مطلب به انسان که: تنها کسی که حق قانون گذاری در میان کلّ هستی، از کوچکترین ذرات اتم تا بزرگترین کهکشانها و بالاتر را دارد فقط الله تعالی می باشد.
وجود اولیه و نحوه ی به هم پیوستگی اجزاء و حرکت و ادامه ی بقا و سرانجام و پایان هر ذره ای تحت فرمان و قانون خداوند بزرگ است. اثبات این مطلب با نگاهی به آیات قرآن و تحقیق عالمانه در زمین و موجودات در آن و آسمانها به راحتی امکان پذیر است.
اصلی ترین  معنای «تعبد» قبول فرمانروائی و قانون گذاری خداوند از طرف مخلوقات و رد فرمان و قانون غیر خدا می باشد. « و لقد بعثنا فی کل امه رسولاً ان اعبدوالله و اجتنبوا الطاغوت » (نحل 36)
ما به میان هر ملتی پیغمبری را فرستاده ایم که خدا را بپرستید و از طاغوت دوری کنید.
پس از این مقدمه ی کوتاه، به بیان منظور خویش از نوشتن این مقاله می پردازم.
آقای محمد حسینی در مصاحبه ای تحت عنوان «به سیاست اسلامی معتقدم نه اسلام سیاسی» که با وبلاگ «نقد و نظر» انجام داده اند مطالبی را عنوان کرده اند که به نظر اینجانب مغایر با معارف و آموزه های دین اسلام (کتاب و سنت) می باشد از جمله نکاتی که ایشان در آن مصاحبه گفته اند به موارد زیر اشاره می شود:
– « بنده به نظریه ی چهارمی در این میان قائلم و آن پایان پذیری دوران احکام دینی در دنیای مدرن است. بنده بر این باورم که اصول ارزشی و نظام سیاسی در اسلام طرح شده است اما تمام این اصول و تمام این نظامهای سیاسی از عرضیات دین بوده و مربوط به جوامع ابتدائی و بادیه نشین عرب بوده  که بر دین تحمیل شده است و دین از روی ناچاری آنها را پذیرفته است ».
– « احکام وارده در این زمینه با تغییر و پایان پذیری مواجه هستند و در نهایت عقلِ جمعیِ متخصصین با گذر از عقلِ جمعیِ جامعه برای هر عصری اصول ارزشی و نظام سیاسی را پایه ریزی می کند و دیگر ما نیاز به قال الله و قال رسول الله و سخن فقیه و متاله مستنبط از متون دینی نداریم».
– « احکام عبادی عبارتست از تجربه های باطنی هر پیامبر»
– «به جرأت می توانم بگویم اگر اصحاب در زمینه های مختلف نمی پرسیدند و وارد جزئیات نمی شدند و پیامبر را تحت فشار سئوال در حوزه های احکام قار نمی دادند شاید حکم تحریم مشروبات الکلی و بسیاری از احکام صادر نمی شد و آن را به تجربه های عملی و عقلی بشر واگذار می کرد تا خود به مرور زمان به آن برسند».
– «بشر خود امروزه با عقل و درایت و تخصص خود به این نتیجه رسیده است که مشروبات الکلی چیز خوبی نیستند همانگونه که تمام جامعه ی بشری سیگار را چیز بدی قلمداد می کنند و آنرا برای سلامتی فرد و جامعه مضر و زیان بار می دانند و حال آنکه هیچ حکم روشن و قطعی و صریحی در کتابهای آسمانی بخاطر عدم موضوعیت آن در این مورد نیامده است».
– «به نظر من به هنگام تعارض احکام سیاسی، اجتماعی، اقتصادی قرآنی و قوانین برخواسته از تجربه های عملی و عقلی نوین بشری که ناشی از عقل جمعی متخصصین امر باشد و از فیلتر عقل جمعی جامعه گذشته باشد قوانین ناشی از عقل جمعی، مقدم بر قوانین قرآنی می باشد».
– «من با تمام جرأت می گویم که زمان و گذشت زمان می تواند ناسخ کتاب، یعنی قرآن کریم باشد».
البته در متن مصاحبه ی آقای محمد حسینی نکات قابل ایراد دیگری نیز موجود می باشد اما فعلاً جهت جلوگیری از تطویل مطلب به همین اندازه بسنده می کنم.
بالا رفتن سطح سواد عمومی و دسترسی آسان به اطلاعات و وسایل ارتباط جمعی در قرن اخیر باعث بوجود آمدن فضائی شده است که تأثیرپذیری ملتها و فرهنگها را از همدیگر بسیار آسان نموده است.حکمرانان کشورهای اسلامی با پی بردن به تکنولوژی و رفاه موجود در غرب، اقدام به اعزام تعدادی از جوانان مملکت جهت تحصیل علوم مختلف به امید رسیدن به تکنولوژی و رفاه مذکور نمودند. این جوانان ضمن یادگیری علوم تجربی و فنی حامل سوغات دیگری نیز از فرنگ بودند و آن فرهنگ غرب بود. هر چند که در سالهای بعدی اعزام دانشجویان منحصر به علوم تجربی و فنی نشده و  تعداد زیادی دانشجو نیز جهت کسب علوم انسانی به غرب رفته و پس از فارغ التحصیلی به کشور برگشتند.
نوشته: امید صادقی – کردستان
متن کامل این مقاله را در این جا دریافت کنید :
دریافت به صورت فایل زیپ (zip)
دریافت به صورت فایل ورد (word)

علت غیبت مهدی و چگونگی بهره بدن مردم به آن

11 سپتامبر
علمای شیعه در اینجا برای غیبت مهدی علل و اسبابی شمرده‌اند که هیچ یک صحیح نیست و  اخباری از ائمه نقل کرده‌اند که موافق با عقل و قرآن نیست و قطعا ائمه مخالف قرآن و سنت رسول -صلى الله علیه وسلم- سخنی نمی‌گویند و ممکن است کذابان وجعالان آن اخبار را جعل کرده باشند. ولی اینان تعصب مذهبی مانع تفکرشان شده است، در حالیکه خود ائمه گفته‌اند: اخبار ما را با قرآن و سنت بسنجید و اگر موافق نبود رها کنید. ما اکنون عللی که برای غیبت ذکر شده است یکی یکی ذکر می‌کنیم و با عمل و قرآن می‌سنجیم تا خود خواننده قضاوت کند. قطع نظر از اینکه راویان این اخبار اکثرا یا از غلاتند یا از مجهولین و یا از کذابین. و لذا ما متعرض سند آنها نمی‌شویم و متن آنها را محل نظر قرار می‌دهیم:
علت اول: خوف قتل
غیبت او باری خوف از کشته شدن خود است چنانکه مجلسی احادیث 1 و 2 و 5 و 10 و 16 و 18 و 20و 231 و 22 نقل کرده است. و این صحیح نیست و برخلاف سنت إلهی و قرآن است، زیرا اگر بنا باشد کسی حجت إلهی باشد و غایب شود و از ترس مردم خود را مخفی کند باید تمام انبیاء مخفی شوند، و أبداً خود را نشان ندهند، زیرا هر پیغمبری احتمال می‌دهد مخالفین او، او را به قتل برسانند، پس باید ابلاغ رسالت ننماید در حالیکه آیات قرآن می‌گوید:
﴿إِنِّی لا یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ﴾ (النمل: 10).
«رسولان در نزد من نمى‏ترسند!»
﴿فَلا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ﴾ (آل عمران: 175)
«پس اگر مؤمن هستید از آنان نترسید و از من بترسید».
﴿فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ﴾ (المائدة: 44)
«پس از مردم مترسید و از من بترسید».
﴿الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللَّهَ﴾ (الأحزاب: 39)
«[همان‏] كسانى كه پیامهاى خداوند را مى‏رسانند و از او مى‏ترسند و جز خدا از كسى نمى‏ترسند».
و حجت الهی باید به همه برسد چنانکه قرآن فرموده:
﴿قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ﴾ (الأنعام: 149)
«بگو: دلیل رسا [و محكم‏] از آنِ خداست‏».
و خدا به رسول خود فرموده:
﴿وَاللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾ (المائدة: 67)
«و خداوند تو را از [شرّ] مردم حفظ مى‏كند».
ثانیا، اگر علت غیبت خوف قتل باشد، باید تا قیامت ظاهر نشود زیرا این علت همیشه بوده و هست بلکه روز به روز خوف قتل زیادتر است، پس باید تا قیامت غایب شود.
ثالثا، زمان ما که ریاست و سلطنت مملکت شیعه با نایب بر حق امام است بقول اینان، چرا ظاهر نمی‌شود مگر او از نایب برحق خودش هم خوف دارد، پس یا نایب بر حق بر حق نیست و یا مهدی غایب وجود ندارد. شما ملاحظه کنید این علت و دلیل چه قدر سست و بی‌پایه می‌باشد، اگر خوف قتل دلیل باشد باید رسول خدا اصلا قیام نکند و خلفاء از خانة خود بیرون نیایند و رسول خدا به جهاد نرود چرا برای خوف قتل، در حالیکه رسول خدا از صدها امام وجودش عزیزتر است و مع ذلک بدلیل خوف قتل خود را پنهان نکرد.
علّت دوّم: سنن أنبیاء
علت دوم، سنن انبیاء چنانچه مجلسی در خبر 3 و 4 ذکر کرده است و حال آنکه چنین نبوده، هیچ یک از انبیاء غایب نشدند و اگر چند روزی از محل خود بجای دیگر منتقل شدند یا زمان نبوت نبوده مانند حضرت موسی -علیه السلام- که از مصر رفته به مدین نزد شعیب -علیه السلام-، و این را غیبت نمی‌گویند، و یا برای مأموریتی بوده است مانند حضرت ابراهیم -علیه السلام- که پس از بت شکنی، مأموریت بعدی او، به طرف مکه برای تطهیر خانة خدا و تعمیر آن بود. و اما حضرت یونس -علیه السلام- که از میان امت خود بیرون رفته به لب دریا و وارد شده در شکم ماهی، پس این را غیبت نمی‌گویند بلکه کناره‌گیری از قوم و گرفتار تنبیه إلهی شدن است. اگر فلان پیغمبر مورد غضب قوم شده و قوم او را در چاه انداختند و یا از او کناره کردند این غیبت نیست. آیا این نویسندگان شیعه چرا تاریخ انبیاء را در نظر نمی‌گیرند و حاضر به تفکر نیستند.
علت سوم: حکمتش کشف نشده
علت سوم، شما نمی‌فهمید و حکمتی دارد که آن حکمت کشف نشده و نباید از آن سؤال شود و سری از اسرار است چنانکه مجلسی در خبر 4 و 7 نقل کرده است. و این هم سخن باطلی می‌باشد زیرا اگر کسی نمی‌فهمد اولا چرا در اخبار گذشته علت آنرا ذکر کرده گفته‌اند برای خوف قتل.
ثانیا، چیزی را که مردم نمی‌فهمند خدا از مردم نمی‌خواهد و مکلف به آن نیستند، قرآن نازل شده برای آنکه بفهمند و فکر کنند و بصیرت پیدا کنند. انبیاء برای آگاهی مردم آمدند و مردم را مکلف به ایمان چیزی را که نمی‌فهمند نکرد چنانکه قرآن در سورة انعام آیة 104 می‌فرماید:
﴿قَدْ جَاءَكُمْ بَصَائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ عَمِیَ فَعَلَیْهَا﴾ (الأنعام: 104)
«دلایل روشن از طرف پروردگارتان براى شما آمد كسى كه (به وسیله آن، حقّ را) ببیند، به سود خود اوست و كسى كه از دیدن آن چشم بپوشد، به زیان خودش مى‏باشد».
و در سورة صافات آیة 175 فرموده:
﴿وَأَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ﴾ (الصافات:175)
«و وضع آنها را بنگر (چه بى‏محتواست) اما بزودى (نتیجه اعمال خود را) مى‏بینند!»
و در سورة آل عمران آیة 13 فرموده:
﴿إِنَّ فِی ذَلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصَارِ﴾ (آل عمران: 13)
«در این عبرتى است براى صاحبان بصیرت!».
و در سورة جاثیه آیة 20 می‌فرماید:
﴿هَذَا بَصَائِرُ لِلنَّاسِ وَهُدىً وَرَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ﴾ (الجاثـیة: 20)
«این (قرآن و شریعت آسمانى) وسایل بینایى و مایه هدایت و رحمت است براى مردمى كه (به آن) یقین دارند!».
و در سورة انفال آیة 42 فرموده:
﴿لِیَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَیَحْیَى مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ﴾ (الأنفال: 42)
«تا كسى كه نابود شده است، از روى دلیل نابود شود و كسى كه زندگى یافته است از روى دلیل زنده ماند».
پس نمی‌فهمید و کشف نشده و سؤال نکنید، این جملات برای عجز راهنمایان و ناتوانی و جهل آنان است.
در اینجا در بعضی از اخبار تشبیه کرده عدم کشف حکمت غیبت را به عدم کشف حکمت کارهای خضر برای حضرت موسی که مثلا چون خضر کشتی را سوراخ کرد و غلامی را کشت و دیواری را بر پا داشت، حکمت و سبب آنرا حضرت موسی ندانست. جواب گوئیم:
اولا، در مطالب دینی نباید قیاس کرد، اگر حضرت موسی -علیه السلام- چیزی را ندانست این دلیل نمی‌شود که مردم دیگر و خصوصا امت اسلام چیزی را درک نکنند.
ثانیا، سوراخ کردن کشتی و کشتن غلام و بر پا کردن دیوار معلوم نیست کار خضر بوده و قرآن آن عالمی که چنین کارهایی انجام داده، معلوم نکرده و آن شخص یکی از بندگان مقرب و یا یکی از فرشتگان مطیع إلهی بوده است.
ثالثا، حضرت موسی -علیه السلام- آن کارها را از آن عالم پرسید و او بیان کرد و باری مکشوف شد چنانکه در سورة کهف آمده است.
رابعا، حضرت موسی -علیه السلام- پیغمبر بود و از وحی پیروی کرد و به او وحی شد که برود مثلا از خضر پیروی کند و یا از او تعلم کند، ولی برای مردم ما وحی نشده است و خدا به ملت ما وحی نکرده که هر چه مجلسی گوید: قبول کنید. شما ببینید یک عده راویان بی‌سواد و یا کم سواد هر چه نقل کرده‌اند این نویسندگان قول آنها را فکر نکرده و نسنجیده برای تعصب قبول می‌کنند.
خامسا، یکی از خرافاتیکه ایشان معتقدند همین حیات جاوید برای خضر است که مخالف قرآن است چنانکه در سورة انبیاء آیة 34 فرموده:
﴿وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ﴾ (الأنبیاء: 34).
«و ما برای هیچ بشری قبل از تو (ای محمد) ماندن در دنیا را قرار ندادیم».
و نیز رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- هنگام جنگ بدر فرمود: «خدایا اگر این یاران و اصحاب من هلاک شوند پس در زمین عبادت نشوی»، و اگر خضری زنده و به عبادت خدا اشتغال داشت، پیغمبر خاتم چنین سخنی عرض نمی‌کرد. بهرحال آیة فوق نکره در سیاق نفی و مفید عموم است و می‌فهماند که تمام انبیاء از دنیا رفته‌اند چه موسی و چه عیسی و چه خضر و چه الیاس -علیهم السلام-. بهرحال در زمان ما یک عده عوام پیدا شده‌اند و بنام خضر، می‌گویند: پیامبر و امام نمی‌میرند، و گاهگاهی مال خود را در این راه نیز تلف می‌کنند، و دکاندارانی نیز ازاین فکر بهره‌برداری می‌کنند مثلا یکی از کسانیکه زمان ما خضر شد و رسوائی بوجود آورد جناب مستطاب آقای سلطان الواعظین شیرازی صاحب کتاب شبهای پیشاور است که یک بحث خیالی با یک نفر سنی خیالی و یا سنی بی‌سوادی را در آن کتاب آورده و هر چه این آقا فرموده آن سنی قبول نموده است. و أما خضر شدن این آقا این است که منزل این آقا مدتی در نزدیکی خیابان ارامنة تهران بود و در آن خیابان زن بسیار خوشگلی بود متعلق به یک نفر سرهنگی، از قرار نقل این خانم نازاد بود و اولاد نداشت متوسل به دعا و ثنا و این و آن شد تا اینکه به او گفته بودند چهل صبح درب منزل خود را آب و جارو کن و متوسل به حضرت خضر باش که یک روز صبح خضر از درب خانة تو عبور خواهد کرد دامن او را بگیر، و او از او بچه بخواه، اتفاقا در روزهای آخر بود که آقای سلطان الواعظین که شخص خوش هیکلی بود از آنجا می‌گذرد و این خانم دامن او را می‌گیرد که من بچه ندارم و از تو می‌خواهم، آقا می‌گوید: شوهر داری؟ می‌گوید: آری دارم، ولی اکنون مسافرت رفته، آقا می‌گوید: خیلی خوب برویم داخل تا من تو را بچه‌دار کنم، و او داخل خانه می‌شود و با خانم هم بستر می‌شود. این قضیه کم‌کم برای شوهر سرهنگ او کشف و بنا می‌کند داد و بیداد کردن و بد گفتن، آقای سلطان الواعظین ناچار از آن محله کوچ می‌کند و در جای دیگری منزلی خریداری می‌کند و می‌رود سکنی می‌نماید. آری، این است نتیجة زنده ماندن خضر و سایر خرافات دیگر.
علّت چهارم: بیعتی در گردن او نباشد
علت چهارم، برای این غایب شده که بیعت احدی در گردن او نباشد چنانکه مجلسی در خبر 11 و 12 و 13 و 14 و 15 نقل کرده است. و این علت از همه علیل‌تر و سست‌تر است و صحیح نیست، زیرا هیچ یک از خلفاء و سلاطین مردم را مجبور نکردند که بروند با او بزور بیعت کنند، آری، حجاج این کار را با اهل مدینه نمود، ولی حجاج خلیفه و سلطان نبود و کار او منحصر به مدینه بود نه شهرها و بلاد دیگر.
ثانیا، پدران بزرگوار و ائمة سابقین بر امام حسن عسکری، هیچکدام مجبور به بیعت احدی نشدند و در گردن آنان بیعت احدی نبود. این سخن انحصار به مهدی ندارد.
ثالثا، این همه مردم و این همه دانشمندانی که آمدند و رفتند و بیعت احدی در گردنشان نبود آیا اینان همه باید غایب شده باشند و آیا اینان همه مهدی هستند.
این چه مهملاتی است که هزاران سال در کتب مانده و برای آنها تعصب بخرج می‌دهند!!. اینها بود علل غیبت که علیت آنها علیل است.
نوشته: آیت الله العظمی سید ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی (رحمه الله علیه)

شوکران حقوق زن

11 سپتامبر

در چند سده ی اخیر ، مساله ی حقوق زنان مورد توجه بسیاری از گروه های اپوزیسیون قرار گرفته است و این تفکر با بهره گیری از ابزارهای غول آسای تبلیغاتی و رسانه ای و هم چنین ابزار بسیار خطرناک سیاسی با بهانه قرار دادن آن و دادن یک سری شعار های دهان پرکن و زرق و برق دار ، سعی در تخریب مکاتب دیگر و بالطبع تعالی و تبلیغ مکتب خود هستند و جای تعجب هم نیست چون زن دارای چنان مقام و اهمیتی است  که لیاقت این همه بحث و بررسی در رابطه با حقوقش را دارد . در این میان اسلام به واسطه ی همه جانبه بودن احکام آن ، بیش تر از سایر ادیان و مذاهب و مکاتب مورد تاخت و تاز آنان قرار گرفته و جالب این جاست که تمامی ایرادهایی که به اسلام گرفته شده ناشی از درک ناصحیح از مفاهیم و یا تغییر عمدی در معنا و مفهوم آن است و این مساله هنگامی بغرنج تر می شود که از ابزارهای غیر اخلاقی سفسطه و مغالطه نیز استفاده شود .

در این مقاله سعی ما بر آن است که با استفاده از دلائل متقن و مستدل به اعتراض هایی که نسبت به حقوق زنان در مفاهیم اسلامی وارد شده را پاسخگو باشیم .
لازم است که این جا نکته ای را عارض شوم و آن هم این است که ما نیز بدان اعتراف داریم که در جوامع سنتی و غیر دمکراتیک (چه مسلمان و چه غیر مسلمان) حقوق زنان نه تنها رعایت نمی شود بلکه گاهی هم نقض می شود . در این نکته هیچ شکی نیست که در بعضی از جوامع مسلمان نیز حقوق زنان پایمال می شود اما نا گفته پیداست که سعی ما بر آن نیست که آن ها را توجیه و یا تعدیل کنیم و باید بگوییم که ما بر آنیم که به ایراداتی که بر مفاهیم اسلام و قرآن وارد می شود پاسخ گوییم و این مساله که در فلان ملت مسلمان چه حقوقی از زن پایمال شده تحت بررسی این مقاله و نویسنده آن نیست .
تحقیق و جمع آوری: تارنمای ناجی کرد
دانلود متن کامل این مقاله ی تحقیقی را از این جا می توانید دانلود نمائید :
دانلود به صورت فایل Word    :
دانلود به صورت فایل Zip    :

واقعه حضرت یوسف در قرآن کریم و تورات

10 سپتامبر
در تورات خیلی مطالب وجود دارد که بیشتر آن مربوط به اسامی و تواریخ می‌باشد. در باب سوم داستانی از یهوده ذکر شده است که به هیچ وجه با خاندان حضرت یعقوب  همخوانی ندارد و از خواندن آن انسان شرمنده می‌گردد. بعضی چیزها به حضرت یوسف (ع) نسبت داده شده که با مقام نبوتش منافات دارد (بند 42). اما در قرآن مطالب مهمی ذکر شده است که اصلاً در تورات وجود ندارد. به طور مثال موعظه دلپذیر حضرت یوسف (ع) درباره توحید که هنگام تعبیر خواب ایراد کرده بود دارای چنان نکات و حکمت‌هایی است، که کمالات و فراست حضرت یوسف (ع) در آن به طور کامل تجلی‌ یافته است. در صورتی که این موعظه در تورات اصلاً مذکور نیست (سورة یوسف 36-41).
در قرآن ذکر شده است:
وقتی پادشاه مصر خواب دید و تعبیر حضرت یوسف (ع) را نسبت به خوابش شنید، برای ملاقات با وی علاقمند گشت و به سوی وی قاصد فرستاد. اما حضرت یوسف عجله نکرد و لازم دانست که قبل از آزاد شدنش درباره اتهام وی تحقیق به عمل آید. تا اینکه همانطور که اتهامش مشهور شده است، پاکدامنی و بی‌گناهی‌اش نیز در میان مردم معروف شود. و همه بدانند که آزادی وی به خاطر عفو و گذشت پادشاه نبوده است بلکه برائت و بی‌گناهی‌اش ثابت شده است. این طرز برخورد کاملاً با مقام نبوت و اصالت فامیلی‌اش همخوانی داشت و مقتضای فهم و فراستش بود اما این قسمت از ماجرا در تورات ذکر نشده است. اینک به مطالب ذیل تورات توجه فرمایید:
«این تأویل در نظر فرعون و خدمتگزارانش جالب آمد فرعون به آنها گفت: آیا این مردی که روح خدا در وی است می‌‌توانیم او را دریابیم؟ و فرعون به یوسف گفت: از آنجایی که خدا به شما بصیرت داده است مانند شما عاقل و دانشمندی وجود ندارد، شما در منزل من دارای اختیار هستید، دستورتان را برملت من اجرا کنید، البته در تخت‌نشینی من از شما برتری دارم. (کتاب پیدایش، آیه 37-40).
قرآن چنین نقل می‌کند:
« ‏ وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جَاءهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ ‏ » (یوسف / 50)
«پس چون فرستاده [پادشاه‏] به نزد او آمد، گفت: به [نزد] سرورت باز گرد و از او بپرس، شأن آن زنانى كه دستهايشان را بريدند، چه بود؟ به راستى كه پروردگارم به مكر آنان داناست‏».
وقتی خود زلیخا که به اتهام وی حضرت یوسف (ع) زندانی شده بود با زبان خودش برائت او را اعلام کرد. حضرت یوسف (ع) دلیل خواسته‌اش را چنین بیان کرد:
« ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ ‏ »(یوسف / 52)
«(یوسف(ع) گفت): مطالبة این تحقیق و تفحص بدان جهت است تا عزیز مصر به یقین بداند که من غائبانه به او خیانت نکرده‌ام و این را هم بداند که خدا نقشة خیانت‌کنندگان را به انجام نمی‌رساند».
سپس شبهة ادعا را با انابت پیامبرانه‌اش چنین دفع کرده است:
« ‏ وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ ‏ »(یوسف / 53)
«و من نفس خویش را مبرا از هر عیب نمی‌دانم. چرا که نفس انسانی صاحبش را به بدی سوق می‌دهد مگر آنکه رحمت پروردگارم شامل حالش شود. همانا پروردگارم آمرزندة مهربان است».
به راستی که این مطلب از کلام نبوت معلوم می‌شود، و در آن جلوه‌ای از سیره و کردار حضرت یوسف (ع) به وضوح دیده می‌شود. اما این قسمت مهم در تورات حذف شده است.
3- در گفتگوی حضرت یعقوب (ع) که در تورات منقول است آن جلوه و اخلاص پیامبرانه به نظر نمی‌آید که در قرآن دیده می‌شود.  خواننده عزیز می‌تواند این مدعا را با مقایسه کتاب پیدایش در تورات و سورة یوسف در قرآن تشخیص دهد؛ از عبارت قرآن چنین برمی‌آید که یوسف بر الله توکل دارد، و در هر پیشآمدی دست قدرت حق را می‌بیند، در هر سختی نام الله را بر زبان می‌آورد و بزرگی او را بیان می‌نماید اما در تورات او به عنوان شخصی دردمند، صاحب فرزند و فردی مسن و باتجربه معرفی می‌شود. واقعة ماندن بنیامین نزد حضرت یوسف (ع) بازگشتن برادران نزد حضرت یعقوب (ع) و گفتگوی دردمندانه و توکل‌آمیز حضرت یعقوب اصلاً در تورات ذکر نشده است.
4- در قرآن مجید چنین آمده است که حضرت یوسف (ع) وقتی بعد از جدایی طولانی با پدر و برادرانش ملاقات کرد، از صمیم قلب شکر و سپاس الله را به جای آورد، در اوج حکومت و قدرت دینداری و نبوتش تجلی نمود، و در عین عزت و بزرگی تواضع و فروتنی‌اش را به نمایش گذاشت و پروردگارش را اینگونه ثنا گفت و دعا کرد:
« ‏ رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ أَنتَ وَلِيِّي فِي الدُّنُيَا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ ‏ »(یوسف / 101)
«پروردگارا! تو مرا از حکومت و فرومانروایی بهره‌مند ساختی و علم تعبیر خواب به من عطا کردی! ای آفرینندة آسمان‌ها و زمین، تویی سرپرست من در دنیا و آخرت! مرا در حال طاعت و بندگی بمیران و به نیکوکاران ملحق بگردان».
متأسفانه این قسمت بسیار مؤثر از تورات حذف شده است . (بنگرید به کتاب پیدایش باب 46 و 47.  )

تعبیر قرآن درباره ی قوّام بودن مرد

4 سپتامبر
« الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَي‏ النِّسَاءِ » (نساء 34)
اگر هركسي هر چند به صورت سطحي و گذرا نگاهي بيندارد و اندكي تأمل كند ، درخواهد يافت كه آن استعدادهايي كه انسان به آن نيازمند است ، تا بتواند مسؤليت بندگي خويش را به انجام برساند؛ در بين افراد بشر تقسيم شده است. هر نوعي از استعدادها به عده اي از افراد بشر داده شده ، تا آنها با هم آن استعدادها را هماهنگ نموده و هر كدام از آنها را در زمينه ي ويژه ي خود به كار گيرند ، تا اينكه اين افراد هر كدام بتوانند مسؤليت بندگي خويش را انجام دهند. اما در يك تقسيم كلي دو دسته از استعداد ها در بين دو نوع از افراد انسان تقسيم شده است، بدين گونه كه مَرد به نوبه ي خود دسته اي از خصوصيات و استعدادها به او داده شده ، كه براي مسؤليتي كه بر دوش او گذاشته شده، ضروري است و زَن هم همينطور با توجه به مسؤوليتي كه برعهده دارد ، دسته اي از خصوصيات و استعدادها برايش درنظر گرفته شده ، طوري كه مسؤوليتها و استعدادها با هم هماهنگ هستند.
عواطف نرم و حساسيت شديد و احساسات قوي به زن داده شده ، زيرا قرار براين است كه زن مادر باشد و زوجي باشد كه وسيله ي آرامش براي مرد باشد و ساير آن مجموعه از ويژگيها را دارا باشد كه قرآن آن را بيان مي كند ، به خصوص مادر بودنش اقتضاي اين را مي كند كه آن عواطف و ويژگي هايي كه لازمه ي مادر بودن و زن بودن اوست، دارا باشد و ديگر خشونت و تصميم گيري و قاطعيت و قوت اراده در او نباشد و اين هم به اين معنا نيست كه به خاطر اينكه داراي قاطعيت در معنا نيست ، زن ناقص است؛ نه! اينطوري نيست.
ويژگي هايي كه بايد صددرصد جمع شوند تا انسان انسان بودن خود را دريابد ، به دو دسته تقسيم شده اند، كه قسمتي در زن و قسمتي در مرد قرار داده شده است. هر دو گروه از زن و مرد در آنها نقص وجود دارد و بايد با هم جمع شوند تا بتوانند مكمل هم باشند.
زن عواطف و احساسات شديد و حساسيت با ساير استعدادها به او داده شده است ، زيرا متناسب با مادر بودن و زن بودن اوست و مرد هم در مقابل خشونت و قوت اراده و تصميم به او داده شده است ، زيرا او هم مسؤليتي بردوشش قرار مي گيرد ، كه آن مجموعه از استعدادها براي او ضروري است.
به همين خاطر وبراين اساس هنگامي كه زن و مردي زندگي خانوادگي را شروع مي كنند ؛ همانطور كه در هرجمعي ضروري است، وقتي كه دونفر يا بيشتر برنامه ي مشتركي داشته باشند ،لازم است كه امير و سرپرستي وجود داشته باشد ،تا امور را تنظيم كند و به افراد رسيدگي كند كه هر كدام به چه نحوي مسؤليت خويش را به مرحله ي اجرا مي رسانند و براي به انجام رساندن مسؤليت هركدام از افراد توجيهات لازم را ارائه نمايد و اگر قصور و كوتاهي مشاهده نمود ،از آن جلوگيري كند و فرد مقصر را راهنمايي نمايد تا از تقصير و كوتاهي كردن دست بردارد؛ در زندگي خانوادگي كه حداقل جمعي متشكل از دو نفرو بعد از مدتي با تولد فرزندان بيشتر مي گردد، اينطور مسائلي مطرح است كه ضروري است همواره به هركدام در زمينه ي ويژه ي خودش تذكر داده شود.
به دليل اينكه مرد ازخصوصيات لازم دراين زمينه براي اداره كردن و تصميم گيري و قوت اراده برخوردار است و توانايي اداره ي اين جامعه ي كوچك (خانواده) را داراست،بر او تكليف شده كه همواره با عزم وتصميم قاطع و اراده ي قوي مراقب و ناظر آن شريك ديگر خود كه همانا زن است،باشد. نظر به اينكه او(زن) داراي ويژگي هايي است ،كه لازمه ي زن بودن است و در زمينه ي تصميم و اراده نقص دارد و نمي تواند سرپرست خويش باشد، ديگر چه رسد به اينكه سرپرست و مراقب كسي ديگر باشد!.
همانطور كه در زمينه ي مادر بودن و زن بودن ويژگي هايي وجود دارد و تنها زن مي تواند از عهده ي انجام آن در اين زمينه برآيد و مرد در آن زمينه عاجز و ناقص است،همانگونه در زمينه ي سرپرستي زندگي خانوادگي هم مرد داراي يك سلسله ويژگي ها و استعدادها است كه زن از آن بي بهره است. بنابراين به صورت تكليف نه حق، بر مرد واجب است كه« قوّام» باشد.
«قوّام» يعني بادوام ، پيوسته با عزم و اراده ي قاطع ناظر و مراقب زندگي مشترك زنش باشد. زن به عنوان اينكه شريك زندگي اين مرد است، در زير مراقبت مكرر و مستمر اين مرد باشد و اين همانطور كه گفتيم ،واجب و تكليف است، نه حق. يعني اين امتيازي نيست كه به مرد داده شده باشد،كه تو اين چيز اضافي هم داشته باش،نه!! بلكه مسؤليت مرد به مراتب بيشتر از مسؤليت زن است، براي اينكه در اين زمينه توانايي اش از زن بيشتر است.*
حال كه اينطور است، زندگي خانوادگيي خدا آن را به رسميت مي شناسد،كه مرد اينگونه موضعي را دارا باشد؛ « بدون هيچ گونه تقصير و تفريطي نظارت و مراقبت دائم داشته باشد». طبيعتاً در اين مراقبت و سرپرستي آنهايي كه اساسي تر مي باشند تا بيشتر تحت مراقبت قرار گيرد، اين است كه زن مسؤليت بندگي وآن چه كه عمومي است ، حتي اگر زن، شوهر هم نباشد يا نداشته باشد ، باز هم برايش مطرح است و تحت نظر باشند و مراقبت ابتدا متوجه آنها باشد.
به عنوان مثال خداوند متعال در وصف اسماعيل (عليه الصلاة والسلام) مي فرمايد:« وكان يأمر أهله بالصلوة…مريم 55 »، يكي از ويژگي هاي پيامبر خدا اسماعيل اين بود كه پيوسته به خانواده اش امر مي كرد كه نماز بخوانند وبه پيامبر أخير (عليه الصلاة والسلام) مي فرمايد:« وأمر أهلك بالصلاة….طه 132 »، به خانواده ات دستور بده كه نماز بخوانيد. نماز، همان قالب ارتباط هميشگي انسان با خداوند متعال است كه از او مي خواهد تا بتواند در مسير بندگي حركت كند وآن را ادامه دهد. بنابراين بخش مهم سرپرستي و مراقبتي كه برمرد به عنوان تكليف واجب مي نمايد كه براي زن انجام دهد، اين است كه با توجه به اينكه آن ويژگي هاي زن بودن ،در زن ، ضعف تصميم و اراده ايجاد مي كند، مرد بايد مراقب او باشد ، تا وظايف بندگي خودش نسبت به خدا و بندگان خدا را رعايت كند ، و اگر كاستي هايي داشت با تذكر و توجيه به آن پايان دهد. پس از آن در زمينه زندگي زوجيت براي هر كدام از زن و شوهر حقوق و واجباتي مطرح است، مسؤليت هايي نسبت به «مرد» بر گردن« زن» است و واجباتي نسبت به «زن» برعهده ي «مرد» است.
نظر به اينكه،« مرد »، در اين زمينه در جامعه توجيهات عمومي مي شود و خودش هم داراي توانايي بيشتر است ، در نتيجه در زمينه ي التزام و تعهد، كار او تا حدودي تضميني است، تنها نظارت و مراقبت براي عموم مسلمانان در جامعه مي ماند كه يكي از آنها زن خودش مي باشد. اما زن به خاطر دارا بودن آن ويژگي هايي كه قبلا بيان كرديم، اگر از طرف مرد تحت مراقبت شديد قرار نگيرد، در زمينه ي مسؤليت ها ي زندگي خانوادگي ، تقصير و تفريط بيشتري از او سر مي زند، به همين خاطر بخشي ديگر از مسؤليت هاي مرد اين است كه پيوسته مراقب زنش باشد كه آيا اين زن تكاليفش را در زمينه ي زندگي خانوادگي رعايت مي كند يا نه.
پس از آن نكته اي در اينجا مطرح است و آن اينكه اگر مردي اينگونه تصور كرد كه قوام و سرپرست بودنش حق و امتياز است و اين اختيار را دارد كه از آن صرف نظر كند يا آن را ببخشد وآن را بخشيد و اظهار داشت كه اين قوام و سرپرست بودن را مي بخشم و به خود زن واگذار مي كنم (ديگر به دست خودش مي دهم ) تا خودش هرطور خواست عمل كند، در آن هنگام آن مرد حقي را نبخشيده ، بلكه يكي از مسؤليت هاي بندگي را زير پا نهاده است. در نتيجه هم زنش به عنوان يك مسلمان نمي تواند آن را از او بپذيرد و هم هيچ فردي از افراد مسلمان نمي توانند از او قبول كنند.
از قواميت صرف نظر نمودن همانند اين است كه انسان نماز نخواند و يا روزه نگيرد ويا به عبارتي ديگر همانند ترك نمودن هركدام از واجبات ديگر. بنابراين هيچ مسلماني( چه زنش ويا مسلمانان ديگر) حق ندارند كه از اين تكليف گذشت كنند. همانطور اگر اتفاق افتاد و مردي از قواميت خويش گذشت نمود و اين طور حقي براي خود قائل بود كه رعايت قواميت نكند وآن را رها كرد، مرتكب گناهي شده است و هيچ مسلماني(اعم از زنش ويا مسلمانان ديگر) نبايد از او بپذيرد.
اينجاست كه برادران مسلمان ضروري است ، در اين زمينه دقت كنند كه قواميت و سرپرستي مرد، بسان هر واجب و تكليف ديگري، مسؤليت است و قابل گذشت نيست و از هر مسلماني درخواست مي شود كه نسبت به زنش و خانواده اش با جديت سرپرستي و قواميت خويش را رعايت كند.
واما ويژگي هايي به زن داده شده كه مي طلبد ، زن پيوسته داراي سرپرست و قوام باشد.
مثالي تشبيهاً براي اينكه وضعيت زن در اين زمينه روشن شود: فرض كنيد كه كودكي يتيم در ميان گروهي از كودكان ديگر بازي مي كند ، در اثناي بازي پدر آنها برمي گردند و هر كدام از بچه ها به سوي پدرش مي دود و به آغوشش مي رود و آن مهر و عاطفه اي كه از طرف پدر است ، هر كدام از بچه ها به نحوي از پدر خويش به دست مي آورد، ولي در آن وقت اگر به آن كودك يتيم نگريسته شود كه چگونه احساس دل تنگي ، بي پدري و بي سرپرستي مي كند و حالت ناآرامي و نگراني و تزلزلي دروني به او هجوم آورده و او را آزار مي دهد و حتي اگر در زمينه ي نيازمندي هاي مادي هم كمترين كمبودي نداشته باشد ، بلكه از مكانت زيادي هم برخوردار باشد، به خاطر اينكه احساس بي پناهي و بي تكيه گاهي مي كند ، يك نگراني شديد بر او حاكم مي شود به ويژه در آن هنگام كه بچه هاي ديگر را مشاهده مي كند، ديگر زندگي به تمام معنا تلخ مي شود.
اين طور حالتي اما به گونه اي ديگر در هر زني (به شرطي كه فطرتش ضربه نديده باشد و تعليم و تربيت فاسد او را ويران نكرده باشد) حاكم مي شود. به عبارتي ديگر: اگر زن تعليم و تربيت فاسد او را متزلزل نكرده باشد، احساس به لزوم تكيه گاه و پناه گاهي به صورت دائم مي كند و تنها زماني به آرامش واقعي مي رسد كه يك شوهر به تمام معنا واقعي داشته باشد و تنها در آن وقت است كه احساس مي كند ، پناه گاه و تكيه گاهي وجود دارد كه بي ترس و واهمه به آن تكيه مي زند و مي تواند با اتكاء به او در زندگي قاطعانه قدم بردارد.*
آن زناني كه چنين احساس نيازي ندارند واين طور مي پندارند كه مستقل از مرد و شوهر زندگي كنند ، براي اين است كه تعليم و تربيت در جامعه هاي جاهلي امروز فاسد است و آنها را دچار اختلال كرده ،برخلاف آنچه كه فطرتا براي آن آفريده شده اند. آنها را به طرفي سوق داده ، در نتيجه در اشتباه افتاده اند، حق و باطل ، خوب و بد نزد آنها تغيير يافته است ، به همين دليل است كه احساس نياز به تكيه گاه در خود نمي بينند.
اين يك مطلب و مطلب دوم اين است كه: اين احساس نيازنكردني كه امروزه در ميان زنان اين جامعه جاهليت زده وجود دارد، احساس موقت است كه بعد از مدتي بالأخره به شيوه اي جلوه پيدا مي كند و اگر خودش هم به آن نياز پي نبرد ، در رفتارها و موضع گيري هايش در قسمتي از زندگي اش نمايان خواهد شد. آن انحرافي كه – اگر انسان در مسير زندگي دقيق توجه كند- اكثر زنان جامعه ي جاهليت زده ي امروز دارا هستند ، قسمت اعظم آن ناشي از بي تكيه گاهي آنان است ، اگر متوجه خود درد نمي شوند. آن درد خود به خود رفع نخواهد شد و آثار خودش را به جا خواهد گذاشت ، حتي زناني كه اينطور انحرافي در آنها پيدا مي شود كه به حالتي مي رسند كه خود را مكلف و مسؤل مي كنند يا خود را صاحب حق مي دانند كه مسؤليت قواميت و سرپرستي افراد خانواده را به عهده بگيرند، اين ها همه اش آثار ناشي ار آن احساس نياز است كه زن بايد تكيه گاه و پناه گاهي داشته باشد كه به آن متكي باشد ، وقتي به آن دست پيدا نكرده است، عكس العملش نمايان شده كه خودش مي خواهد ،آن نقص را جبران كند و خود در آن خانواده تبديل به مراقب و قوام و مسؤل مي شود.
يعني براين اساس هر زن معتقد به آن قرآني كه مي فرمايد:« الرجال قوامون علي النساء »، هر زن معتقد به دين خدا ، به عنوان اين كه نيازي اساسي در زندگي او تأمين مي كند ، به عنوان اين كه جواب احساس نياز فطري مي دهد ، بايد قواميت را از مردش بخواهد و قبل از هر چيزي بايد دنبال مردي برود كه مسؤليت قوام بودن به تمام معنا در او موجود باشد و اگر مردش قوام بودن را رعايت نكرد ، آن زن مسلمان نبايد از او قبول كند.و لازم به يادآوري است كه هر وقت زن مسلماني به اين دل خوش بود كه مردش در زمينه ي قواميت و سرپرستي داراي نقص است، اينجاست كه هم زن منحرف شده است و هم مرد در اين زمينه مقصر بوده است و بايد دست هر دو گرفته شود و توجيه شوند و به سوي خدا هدايت يابند.
نه مرد مسلمان مي تواند كه قوام نباشد ،آن طور كه قبلاً بيان گرديد و نه زن مسلمان حوشحال است از اين كه مردش توانايي قواميت ندارد و در نتيجه زن احساس اينطور استقلالي بكند كه در سرپرستي و قوام بودن مردش بيرون برود، آن ويژگي هايي كه به زن داده شده بلايي دامنگير زن مي كند كه بسياري از مسائل ساده و جزئي زندگي او را به هم مي ريزد. در اين لحظات است كه قوام بودن مرد معلوم مي گردد ، يعني بدون اينكه ظلم كند ، بدون اينكه مرتكب عمل ناشايسته ونامشروعي نسبت به زنش بگردد ، بدون اينكه نسبت به رفيق زندگيش بي احترامي كند ، آنطور اوضاع را كنترل كند كه در مدت كوتاهي وضعيت را به حالت مطلوب و عادي برساند ، هم خودش و هم ساير افراد خانواده را از عواقب آن كارهاي اشتباهي كه زن مرتكب آن شده مصون دارد و هم زن را به وضعيت عادي خودش برگرداند و او را توجيه كند تا اينكه مسيري كه بايد طي كند ، دوباره بگيرد.
بر اين اساس بر هر زن و مرد مسلمان ضروري است كه در وضع خويش و روابطشان دقت نظر نمايند،كه اگر مردي تاكنون قوام بودنش را به معناي واقعي كلمه(سرپرستي دقيق و پيوسته بودنش نسبت به زنش) رعايت نكرده است،در مسؤليتي بسيار بزرگ كوتاهي نموده و بايد از آن توبه نمايد و از آن به بعد، به طور جدي آن را رعايت كند. البته همانطور كه بيان شد، اين بدان معنا نيست كه ظلم و زور به كارگيرد. و اگر زن مسلماني هم تاكنون، يا اينطور به خود اجازه داده كه قواميت مرد را نپذيرد و يا ملاحظه نموده كه مردش قواميت را قبول نمي كند در نتيجه او هم اين را پذيرفته است ، بايد اين زن هم توبه نصوح نمايد.
مثالي براي اينكه مشخص شود كه قواميت به معني ظلم كردن نيست: يك شخص را در نظر بگيريد كه يك اتومبيل دارد و اگر نقصي در اتومبيلش مشاهده كرد ، آن را اصلاح نموده و راه مي اندازد، اما يك فرد ناشي به محض خاموش شدن موتور ماشين و يا پديد آمدن نقص و خللي در حركت اتومبيل و كار و وضعيت آن ، با چوب و سنگ و اشياء ديگري به آن مي زند و قصد دارد آن را به كار اندازد،به اين شيوه ي دومي رانندگي نمي گويند، اما شيوه ي اولي رانندگي است كه بدون اينكه به ماشين ضربه اي بزند ، آن را اصلاح و هدايت مي كند و به راه مي اندازد.
اين تنها مثالي براي بيان مطلب است و بدان معنا نيست كه زن به ماشين و مرد به راننده تشبيه گردد، نه اينگونه نيست، بلكه بسيار با هم متفاوت هستند، اما براي توضيح مطلب مناسب است.
يا به عنوان مثال پدري فرزندش در زمينه ي بعضي از مسائل كوتاهي مي كند، به جاي اينكه از او توضيح بخواهد و دقت كند كه اين فرزند چرا اينگونه مي كند ، او را به باد كتك بگيرد و اينگونه خيال و احساس كند كه مشغول پرورش است ،به جاي اينكه مسئله را ريشه اي بررسي كند كه علت تقصير و كوتاهي اين فرزند چيست؟.
پس از اين دو مثال اينگونه در يافتيم كه قواميت به اين معنا نيست كه اگر زن تقصير و تفريطي انجام داد ،او هم شدت به خرج دهد و با سنگ و چماق و چوب واكنش نشان دهد(آنگونه كه در ميان مردم متداول است) و شروع به كتك زدن او نمايد. قوام بودن مرد نسبت به زن قبل از هر چيزي مربوط به اين است كه مرد تشخيص دهد كه چرا زن به خود اجازه داده كه چنين تقصير و تفريطي از او سربزند؟ و چه ابهام و اشكالي در ميان است؟ ابهام و اشكال را حل مي كند و يا چه مسأله و سوء ظني نسبت به شوهر مطرح است؟ مرد اين مسئله ها را حل مي كند. و بعد از حل آن ابهام و اشكال ها به عنوان انساني داراي قاطعيت از زنش مي خواهد كه بر آن زن واجب است به تمام معنا مسؤليت خويش را رعايت كند و به او اعلام مي كند كه اگر رعايت نكند از او پذيرفته نمي شود.
قواميت در اينجا روشن مي شود : در توجيه و درخواست هاي قاطعانه نسبت به زن و گذشت نكردن نسبت به كوچك ترين تقصير و تفريط.
گاهي اوقات برخورد ناشايستي از طرف زن پيش مي آيد كه اگر كنترلي در ميان نباشد ،به جنگ و كشمكش سخت و حتي جدايي منجر مي شود. قواميت هنگامي نمود واقعي پيدا مي كند كه كنترل شديد مرد در حدي باشد كه بدون اينكه نزاع و درگيري درست شود ، زنش را به مسير صحيح هدايت كند و به راه درست توجبه كند.
اين مختصري بود در بيان وظيفه ي مرد و زن در زمينه ي قواميت كه خداوند متعال در آيه ي 34 سوره ي نساء مي فرمايد:« الرجال قوّامون علي النساء بما فضل الله بعضهم علي بعض و بما أنفقوا من أموالهم ….» ، مردان بر سر زنان قوام و پيوسته سرپرست و مراقب و صاحب اراده هستند، اولا: به خاطر برتري هايي كه به آنها داده شده ،نسبت به قسمتي ديگر كه زنان باشند.خصوصياتي كه در اين زمينه لازم است به مردان داده شده است ، در نتيجه آنها هستند كه توانايي قواميت را دارند، و ثانيا: بدين خاطر است كه مردان موظف به تأمين نفقه ي زنان هستند و بايد زندگي زنان را تأمين كنند ، زيرا زن مادام كه مادر و زن است ، ديگر مسؤل كسب وسايل زندگي خويش هم نيست و بر عهده ي مرد است كه نفقه اش را تأمين نمايد و مردان موظفند كه اين كارها را انجام دهند.
بنا براين اولا: به اين دليل كه مرد فطرتا خصوصيات قوام بودن در اوست و ثانيا: به اين دليل كه او مسئول وسايل معيشتي زن مي باشد ، پس با اين دلايل مرد بايد با اراده ي قاطع مراقب و قوام و سرپرست زن باشد.
حال براي بيان اينكه چه زني صالح است و خداوند زن شايسته را در تعبيري مختصر معرفي مي نمايد و در ادامه ي آيه ي قبلي مي فرمايد:«….فالصّالحات قانتات حافظات للغيب بما حفظ الله …»، وقتي كه اعلام و مقرر گرديد كه مردان بر زنان قوام هستند، آن زناني كه صالح و شايسته هستند و فاسد نشده اند( دقت كنيد كه صالح در مقابل فاسد قرار دارد).
آن زناني كه صالح هستند اين دو وصف را دارند:
1) قانتات: زن پيوسته( نه اينكه روزي اينگونه باشد و روزي ديگري نباشد ) و با ميل و رغبت خويش ( نه به خاطر اكراه و اجباري كه بر او مي شود)، در تمام مسائلي كه در زندگي زوجي مطرح است ، فرمانبردار قوام خويش باشد ، مگر هنگامي كه مرد خواستار امر نامشروعي باشد و يا از او خواسته مي شود كه كار حرام و يا مكروهي را انجام دهد ، تنها در اين دو صورت است كه مكلف نيست و بلكه صحيح هم نيست كه از شوهر اطاعت كند ، اما در سه زمينه ي ديگر يعني : اولا: زماني كه مرد امر واجبي را از او مي خواهد ثانيا: هنگامي كه مرد امر مستحبي از او بخواهد ثالثا: وقتي كه امر مباحي را از او بخواهد، در آن سه موقعيت بر زن واجب است كه قانت باشد و پيوسته و با رغبت دل خويش نسبت به قوام و مرد خود فرمانبردار باشد.
اگر از او واجبي را بخواهد ، در حالي كه خود واجب به خودي خود واجب بوده ، اما كه شوهرش از او بخواهد ، آن امر واجب مؤكدتر مي شود ، مثلا: اگر شوهر از او بخواهد كه با پدر و مادرش خوشرو باشد و اخلاق مناسبي داشته باشد ، حق هم همين است( حق به معناي وسيع كلمه نه تنها خوشرويي كه در عربي به آن طلاقة وجه گفته مي شود). اخلاق حسنه نسبت به پدر و مادر شوهرش بر او واجب است و زماني كه شوهرش از او خواست ، آن واجب بر او مؤكدتر و قوي تر مي گردد. به عنوان مثال: آرايش زن براي شوهرش مستحب است ، اما اگر مرد از او خواست كه آنگونه كه دين اجازه مي دهد ، خود را آرايش كند ، بر او واجب مي گردد و برخي چيزهاي مباح كه خود شما مي توانيد آنها را تشخيص دهيد ، بعضي از مباح ها، مثلا: از او بخواهد كه بيايد و نزد او بنشيند و برايش حرف بزند ( البته حرف ها بايد مشروع باشند) ، اينها مباح هستند ، اما اگر شوهرش درخواست نمود ، واجب مي گردد.
بنابراين بجز امور مكروه و حرام در هر زمينه ي ديگري اگر مرد به عنوان قوام به زنش دستور داد ، بر زن واجب است كه با رغبت قلبي و پيوسته ( نه اينكه اگر روزي خواست اطاعت كند و روزي ديگر اطاعت نكند) از او اطاعت كند.
اين يكي از دو ويژگي هاي صلاح بود و اين تعبيرمسئله ي بسيار مهمي در خود دارد ، گو اينكه به اين زن گفته: تو صالحه هستي يا نه؟ اگر صالحه هستي اين وظيفه ي توست و گرنه صالحه نيست
2) حافظات للغيب بما حفظ الله: آن زن وقتي صالح است كه اسرار و روابطي كه بين او و شوهرش است- و بر ديگران پنهان مانده است و ديگران بايد به آن آگاهي پيدا نكنند – آنها را نگهداري كند و آنها را فاش نكند. زيرا خداوند امر فرموده و به خاطر همين دستور آن اسرار و روابط محفوظ بماند و اين مورد بسيار وسيعي است و هر انساني خود مي داند كه چه چيزي بين او و زنش وجود دارد. تمام آن اسرار و روابطي كه بين زن و مرد(به عنوان زن و شوهر) وجود دارد ، از آنها به غيب تعبير مي كند و بايد از ديگران غايب باشد و آن زن هنگامي صالح به شمار مي آيد ، كه آن اسرار را نگهداري كند كه ديگران از آن آگاهي پيدا نكنند.
اين دو معيارهايي برا ي صالح بودن زن بودند: الف- پيوسته و با رغبت جز در هنگام طلبي نامشروع فرمانبردار شوهرش باشد ، ب- حافظ اسرار وروابط بين آنها كه ديگران از آن بي خبرند، آن رازها را نگهدارد كه از آن مطلع نشوند. اين ها معيارهايي هستند براينكه تشخيص داده شود ، زني صالحه است يا نه.و به غير از اين ناصالح شمرده مي شود.
خواهر مسلمان، ضروري است كه در اين دقت كند كه اگر كمترين تقصير در يكي از اين دو داشته باشد ، به اندازه ي آن تقصير عدم صلاح در او پيدا شده و رو به سوي فساد مي رود و اگر آن را دنبال كند ديگر براي او تعبير فاسدات به كار مي رود.
مسأله روشن است ، تنها دقت فرد به عنوان مسئوليتي براي خويش مطرح است و بعد از آن بايد در اين زمينه جدّيت نمود.
البته آن مسئوليت ديني كه در بين افراد وجود دارد ، كه هر كدام ادا نمودن مسئوليت را از ديگري بخواهد حاكم است ، مرد از زن مي خواهد كه قانت بودن و حافظ غيب بودن خويش را رعايت كند و همچنين زن از مرد مي خواهد كه قوّام بودن خود را رعايت كند.
البته بعد از اين مسأله ي ديگر كه بسيار مهم است و ضروري است كه بايد رعايت شود ،باز در رابطه با زن بودن زن و مادر بودن اوست و قبل از هر چيزي مربوط به اين مي شود كه مؤنث است و در مقابل مرد قرار دارد ،يعني با ويژگي هاي زن بودن آفريده شده است. اينكه اين نوع از انسان(نوع زن) است ،كه زنِ شوهر و مادر فرزند است ، اين ها همانطور كه قبلا گفتيم ،اقتضاي اين را نموده كه اولا:ويژگي هاي مشخصي داشته باشد وثانيا: مسئولياتي متناسب با آن خصوصيات بر دوش او قرار مي گيرد.
در سوره ي أحزاب از جمله ي آن أوامر و نواهي كه بر امهات المؤمنين(خدا از آنها خشنود باد) به عنوان زنان نمونه كه هر زن مسلمان بايد در زندگي خانوادگي به آنها توجه داشته باشد و به آنها اقتدا كند، مي فرمايد:« وقرن في بيوتكن…» ، بگذاريد ،وقار و سنگيني شما در خانه هايتان باشد،تا با بيرون رفتن از خانه هايتان بي ارزش و بي وقار نشويد(در خانه هايتان بمانيد) ، در خانه هايتان سنگيني كنيد و وقار داشته باشيد.
اين مسأله ي بزرگي است كه بايد مختصري دراين باره توضيح داده شود، همانطور كه بيان كرديم ، ويژگي ها و استعدادها در بين اين دو نوع از انسان و كلاً تمام افراد بشر تقسيم شده است و به تناسب اين خصوصيات و استعدادها ، مسئوليت ها هم به وجود آمده اند.
مجموعه مسئوليت زن چيزهايي هستند كه در دايره ي خانواده قرار مي گيرد، يعني زن هنگامي كه زن است(نوع مقابل مرد) و آنگونه كه خدا به آن خشنود است زنِ شوهر مي باشد و هنگامي كه مادر بچه است ، كه در دايره ي خانواده حركت مي كند و اصل بر اين است كه در دايره ي خانواده انجام وظيفه كند ، زيرا وظايف او در آنجاست و بيرون رفتن او از خانواده استثنا است و مگر ضرورت ايجاب كند ، همانطور هم اصل براي مرد اين است كه در خارج دايره ي كار زن كار كند و مگر استثنايي اقتضا كند كه در دايره ي كار زن دخالت نمايد.
در زماني كه اوضاع اجتماعي وسياسي ،اقتصادي و …مطلوب و روبه راه باشد و آن هنگام كه نابساماني و جاهليت (مثل امروزه)حاكم نباشد و جامعه ي اسلامي مثل عصر حضرت رسول(عليه الصلاة والسلام) و زمان خلفاي راشدين (رضي الله عنهم) ، در آن زمان چون امور عمومي جامعه ي اسلامي به مردان سپرده شده كه آن را اداره كنند و همچنين بدين خاطر كه تأمين وسايل معيشت زن و ساير افراد خانواده برعهده ي مرد است ، بنابراين جايي براي زن در خصوص كسب و كار براي تهيه ي وسايل خانواده در بيرون نيست كه بيرون برود.
زن در زمينه ي تخصص خود به زنِ شوهر و مادر فرزند در خانواده تبديل مي شود و آنچه كه امروزه زن براي آن بيرون مي رود كار مرد است. آنچه كه در بيرون منزل قرار است انجام شود مرد انجام مي دهد ، بنابراين زن بايد تمام نيرو و توان خويش را در راه وظيفه ي خود كه همان زنِ شوهر و مادر فرزند است ، به كار ببرد. و انجام مسئوليت همسري و مادري به حدي وسيع است كه براي زن وقتي باقي نمي گذارد كه او بتواند مسئوليت ديگري را تحمل كند.
اينگونه نگرش از آن جامعه ي جاهلي است كه نسبت به زن ظلم مي شود و زن هم بايد مادر بچه و هم زنِ شوهر باشد و هم بايد مرد بازار و اداره و….باشد. به راستي اين مرد است كه بايد هم زن و هم مرد باشد، يعني هم مادر باشد و هم كسب و كار داشته باشد. متأسفانه نه تنها زن هاي غير مسلمان بلكه بسياري از زنان مسلمان هم اين طور تصور مي كنند ، كه اين امتياز است.
آيا يكبار هم مرد اينگونه انديشيد كه علاوه بر مردِ بازار بودنش و اداره بودنش ، گاهي هم مادر بچه باشد و يا همانند زنِ شوهر او هم مسئوليت هايي را برعهده بگيرد؟ و آيا چرا طبقه ي مرد حاضر نشدند ،اين ظلم را بپذيرند ،اما طبقه ي زن اينگونه فريب خوردند و اين ظلم را قبول نمودند؟ به دليل اينكه زماني در خانواده هايشان به ناحق برايشان فشار آمده بود، به خاطر اينكه حقوقي كه اسلام به زن داده، رعايت نشده و نمي شود، در نتيجه زن تصور مي كند ، كه إعاده ي حقوقش اينگونه مي شود كه علاوه براينكه زن است ،به مرد هم تبديل شود.
آري، كار كردن در بيرون توسط زن ظلمي است كه در حق او روا دانسته مي شود و مسئوليت زن را دوچندان مي نمايد، آن هم چه ظلمي! ،مسئوليتي كه استعداد انجام آن به او داده نشده است. زني كه براي اين آفريده شده است كه زن و مادر باشد، اكنون با خود اينگونه رفتار مي كند كه بايد كاسب باشد.
اين مسأله براي زنان مسلمان بايد كاملا حل شود ،زيرا حتي اگر تمام مسائل براي آنها تبيين نشده باشد، زنان مسلمان قرون متعدد در اثر تعليمات اسلامي ، اگر چه بسيار ضعيف هم به آنها رسيده باشد و همين طور بوده اند كه استثنائاً زني كار كرده باشد. و زن مسلمان اين مطلب بر او مسلم بوده كه كسب وسايل و امكانات منزل وظيفه ي مرد است، ولي متأسفانه امروزه حتي عده اي از زنان كه خود را آگاه مي پندارند،اين ظلم را به عنوان امتيازي تحمل مي كنند.
پس اصل بر اين است كه تا اضطرار و ناچاري جلوه پيدا نكند، زن در محدوده ي مسئولياتش بيرون نرود و در دايره ي خانواده باشد ، مثلا: زني هيچ كس را نداشته باشد ،تا وسايل مورد نياز زندگيش را تأمين كند و يا مسئوليت هايي كه مرد توانايي انجام آن را ندارد، اقتضاي آن را مي كند كه زن بيرون برود، به عنوان مثال: معلم دختران باشد در آن رشته ي تعليمي خاص آنها نه اين رشته هاي تعليمي كنوني كه در اين جامعه ي جاهليت زده ي عصر حاضر وجود دارد ، كه هيچ كدام آنها آن منهج تعليمي( نه براي مرد و نه براي زن و به ويژه براي زن) نيست كه خدا مي پسندد.
اگر ملاحظه كنيد، دختران تا دوره ي راهنمايي از خواندن و نوشتن به منافعي دست پيدا مي كنند كه باسواد مي شوند، اما بعد از آن آشفته و پريشان مي شوند ، چرا؟ زيرا بعد از آن تعليمات، مدرسه اين دختران به مرد تبديل مي كند ، به خاطر اينكه يك رشته و منهج و برنامه وجود دارد و معلم يك برنامه در يك كلاس و يك نوع ادا ي مطلب تحويل دختر و پسر مي دهد ، مانند همان ضرب المثل رايج كه: كلاغ مي خواست راه رفتن كبك را بياموزد ، راه رفتن خودش را هم فراموش كرد. اينجاست كه دختران را به مرد تبديل مي كنند ولي اينها كه به مرد تبديل نمي شوند ، زيرا فطرت شان اين را نمي پذيرد. از اين طرف زن بودنشان را فراموش كرده اند و از طرف ديگر تبديل به مرد هم نشده اند ، اين است كه اين زن نامتعادل و غير متوازن ، دور از آن برنامه اي كه خداوند متعال قرار داده است، به بار مي نشيند.
حتي تا اين حد ،زناني كه كارمند هستند ،وقتي كه وضع حمل مي كنند ، به سختي يكماه  نشستن در خانه را تحمل مي كنند و بلافاصله براي فرزندشان دايه اي اجير مي كنند تا از او مراقبت كند و دوباره به سوي محل كار و يا اداره برمي گردند. آري! به سوي تق تق و صداي دستگاه تايپ و ماشين نويسي كه تا شب مغزشان از بين مي رود و وقتي كه به خانه برمي گردند ،به جاي اينكه آنها سبب سكونت مردشان باشند، آنها هم خودشان دايه اي مي خواهند كه به آنها آرامش بدهد. پس واي به حال خودشان و مردانشان!
ابن بار او دايه اي براي كودكش مي گيرد كه قسمت جانوري و حيواني بچه اش را تأمين كند. دايه به او خوراك مي دهد و لباس هايش را مي شويد و او را عوض مي كند و مي خواباند، اما مهر و محبت انساني ديگر صفر است. به حيواني تبديل مي شود و در آينده بلايي ديگر هم براي جامعه خواهد بود.
قبلاً در يكي از جلسات عقد بيان كرديم كه خصوصيات زن مسلمان بايد چگونه باشد ،كه بايد حرث باشد و كشتگاهي به معناي واقعي كلمه،همانند زميني كه چگونه تمام مواد غذايي و نيرو و تواني كه در اوست ، در اختيار آن درخت و يا گياه قرار مي دهد وهيچ چيز را از او دريغ نمي كند. زن هم زماني زن محسوب مي شود كه عملكرد او نسبت به بچه اش اينگونه باشد. از آن روزي كه در رحِمش قرارمي گيرد تا زماني كه نسبت به مادرش مستقل مي گردد،بايد تمام آن نيازهاي مادي و معنوي كه زن به عنوان مادر مي تواند آن را براي كودكش تأمين كند، برآورد سازد و دريغ نمودن در هركدام از اينها انحراف زن از جاده ي مستقيم است.
بنابراين به همين خاطر و آنچه كه قبلاَ بيان نموديم، دايره ي كار زن درون خانه است و تنها در هنگام اضطرار زن مي تواند بيرون رود، همانند نمونه اي كه قبلا ذكر كرديم كه: اگر تعليمي ديني يعني بر يك شيوه ي ديني اقتضا نمود كه زن بيرون رود ، ناچارآً بايد برود. پرستار براي زنان زيرا مرد استعداد چنين كاري را ندارند، پس عداه اي از زنان ناچارند كه براي انجام چنين كاري بيرون بروند و همچنين پزشكي زنان و هر مسئوليتي كه از عهده و توان مردان خارج است، اينها اضطرار است و استثناهايي است كه زن بايد بيرون برود و در اينجا هم در جامعه ي اسلامي بايد اين ضرورت به حداقل برسد. مثلا: اگر قرار براين بود كه در روستايي سه معلم زن براي تعليم دختران بيرون روند ، بايد شش معلم باشند تا به جاي شش ساعت، سه ساعت از خانه دور باشد و يا اينكه تعداد آنها بيشتر باشد ، تا ساعات كمتري از خانه به دور باشند و مادام كه مسأله ي اضطرار مطرح است ، بنابراين بايد آن هم به حداقل برسد. بنابراين در اينجا براي زن مسأله ي حقوق گرفتن مطرح نيست ، كه اگر دو ساعت كمتر كار كند ، حقوق كمتري به او تعلق مي گيرد و اصلا اگر زندگيش تأمين است ، نبايد حقوق را تصور كند ، نمي گويم كه در زمينه ي اقتصادي استقلال نداشته باشد ، حق دارد و هرچه دارد از آن اوست ، اما وقتي كه تأمين است چرا شر مي فروشد و به گردن خويش مي اندازد. و وقتي كه زندگيش تأمين است چرا برود و بار مسئوليت خويش را گران كند و ظلم تحمل كند ؟ زيرا رفتن اوبه صورت استثناء مي باشد و براي كسب معيشت نيست ، پس بايد آن را به حداقل برساند يعني مثلا به جاي روزي شش ساعت ،روزي دو يا سه ساعت بيرون برود.
بنابراين هر خواهر و برادر مسلمان به عنوان مسئوليتي عمومي ،مسئول هستند كه در اين زمينه در برنامه ي خويش تجديد نظر نمايند. اگر خواهر مسلمان تنها براي تكثير مال و ثروت و كسب بيرون رود، بيرون رفتن او نامشروع است، بلكه او تنها بر حسب ضرورت و به صورت استثناء اجازه ي بيرون رفتن ار خانه را دارد ، وبايد در اين فكر هم باشد كه روزي بيايد كه اين استثناء هم از بين برود و از دست آن كاري كه برخلاف فطرت و استعداد اوست ،نجات پيدا كند و بار آن ظلم را از دوش خويش بردارد و به تعبير قرآن وقار خود را در خانه حفظ نمايد ، زيرا همانگونه كه بيان گرديد ، اگر از خانه بيرون رود ، بايد شبيه مرد شود و كاملا هم مرد نمي شود، و به دليل اينكه براي اين هدف آفريده نشده است ، در نتيجه زن استعداد و تحمل چنين مسئوليتي را ندارد ، بنابراين زن نبايد چنين ظلمي را بپذيرد.
اين هم برخي مسائل درباره مسئوليت زن و به صورت عمومي در مورد مسئوليت مرد نسبت به زنش بود.
نوشته: شهید کاک ناصر سبحانی
ترجمه: سرگل رستمی

نقد سکولاریسم (بخش نخست)

4 سپتامبر
دین و سیاست از دیرباز، با یک‌دیگر تبادل و تعامل داشته‌اند. دین با ایجاد «وجدان جمعی»، «انسجام اجتماعی»، «الگو سازی»، «کنترل درونی» و «مشروعیت»، همواره نیازهایی را در نهادهای غیر دینی، به ویژه نهادهای سیاسی برطرف کرده و در مقابل، نیاز خود را به «اقتدار»، «حمایت»، «تبلیغ و ترویج» و «تحقق آرمان‌ها» به وسیله‌ی نهادهای سیاسی، مرتفع نموده است.
پیوند میان دین و سیاست، در ادیان ابراهیمی (یهودیت، مسیحیت و اسلام) همیشه موضوعی قابل بحث بوده و خواهد بود و در سایر ادیان نیز، رگه‌ها و ریشه‌های این پیوندها و تأثیرها و تأثرات متقابل را می‌توان پی‌جویی و ردیابی کرد؛ به عنوان مثال: در ایرانِ پیش از اسلام، طرز تفکری که می‌توان از آن با عنوان «فلسفه‌ی سیاست فروغ خداوندی» یاد کرد، توجیه‌ کننده‌ی ساختار سیاسی بود؛ بر اساس این طرز تفکر، اطاعت از حاکم یا پادشاه به این دلیل واجب و ضروری است که او صرف‌نظر از ویژگی‌های مختلف، از یک خصیصه‌ی مهم برخوردار است یعنی: «خداوند به او، فَرَّهِ ایزدی عطا کرده است».
بر اثر پاره‌ای از عوامل، پیوند میان دین و سیاست و به عبارت بهتر، دین و زندگی در ادیان و جوامع مختلف به مرور زمان، اَشکال گوناگونی داشته و به نتایج متفاوتی هم منجر شده است.
تا اواخر قرن نوزدهم، دین در غرب و جهان مسیحیت، حضوری بسیار پررنگ و سلطه‌گرانه در زندگی فردی و سازمان اجتماعی آن دیار داشته و در رابطه با سیاست هم دارای جزر و مدهایی چون: تقابل کامل، همراهی و به خدمتِ کامل و تمام‌عیارِ قدرت درآمدن، بوده است و سرانجام «در اواخر قرن نوزدهم است که کم‌کم غرب در اثر چند قرن تأثیر از فلسفه‌های انسان‌مدار، جریان صنعتی شدن و رویکرد به علم، فرهنگ‌اش عمیقاً غیرمذهبی گشت و باور عموم مردم بر آن شد که مذهب باید به قلمرو مسائل شخصی برود و تعداد زیادی از متفکران و روشن‌فکران، خواستار جدایی دین از نهادهای عمومی و واگذاری آن‌ها به دولت شدند؛ نهادهایی چون: آموزش و پرورش، بهداشت، امنیت و… . این نظریه را روشن‌فکران دوران روشن‌گری تبلیغ می‌کردند و در انقلاب فرانسه هم از خواسته‌های مهم انقلابیون بود ولی عملاً تا اواخر قرن نوزدهم طول کشید تا این اتّفاق روی داد و دین از حوزه‌های عمومی (سیاسی، اقتصادی و اجتماعی) به حوزه‌ی خصوصی رانده شد[1].
در جهان اسلام، قضیه کاملاً برعکس جهان غرب بوده است، به این صورت که در زمان صدر اسلام و حیات حضرت رسول اکرم(ص) و نسل اوّل شاگردان و یاران او که به اصحاب معروفند، چیزی به نام سیاست و دین و اجتماع و… وجود نداشت. در آن زمان روح دین در تار و پود اجتماع و همه‌ی ابعاد آن تنیده شده بود. پیامبر و خلفای راشدین، رهبریت دینی و سیاسی را هم‌زمان و در آن‌ِ واحد، برعهده داشتند. امّا متأسفانه این روند بیش از یک قرن طول نکشید و حاکمان و رهبران سیاسی، مشروعیت دینی خود را از دست دادند و بسیاری از عالمان دینی و مجتهدین، به شدّت با آن‌ها درافتادند و امام‌های چهارگانه‌ی مذاهب اهل سنّت، همگی زندان و شکنجه‌ی حاکمان زمان خود را چشیده‌اند و از پذیرفتن هرگونه سِمَتِ دولتی سر باز زدند. حاکمان و فرمان‌روایانی که به طریقی غیر از آن‌چه که مقبول و پسندیده‌ی اسلام است، قدرت را به دست گرفته‌بودند، با اجیر کردن و یا فریب عالم‌نمایان و دین به دنیا فروشان، به سلطه و حاکمیت خویش رنگ و بوی دینی می‌زدند و افتان و خیزان و بسیار شکننده و لرزان، بقای خود را تضمین کرده بودند ولی فرهنگِ عمومی بر اثر مجاهدت و مبارزه‌ی بی‌امان مصلحان و احیاگران، عملاً چیزی غیر از حال و هوای داخل قصر و کاخ پادشاهان و خلفای طایفه‌ای و قبیله‌ای بود و به این صورت میان دین و سیاست و یا حکومت، جدایی و فاصله افتاد.
جدایی میان دین و زندگی اجتماعی در جوامع اسلامی، هیچ‌گاه مقبول نیفتاده و به یک سنت و یا عرف اجتماعی تبدیل نشده است و همیشه و در هر زمانی عده‌ای از مصلحان و احیاگران، به منظور بازگرداندن حقوق غصب شده‌ی مردم با حکام جور و ستم، رو در رو گشته و خواستار احیای روش و منش پیامبر و خلفای راشدین در مسند قدرت و همچنین حضور همه‌جانبه‌ی دین در زندگی اجتماعی و جامعه‌ی اسلامی خود بوده‌اند و آن‌چه الهام‌بخشِ این مجاهدت‌ها و تلاش‌های مداوم و مستمر آنان بوده، قرآن و سنت و سیره‌ی عملی حضرت رسول و یاران او می‌باشد. اولاً محتوای کتاب و سنتْ مشحون از آیات و احادیثی است که از مسایل و موضوعات سیاسی و اجتماعی صحبت می‌کنند؛ مانند: «توحید»، «استخلاف»، «جهاد»، «شهادت»، «امر به معروف و نهی از منکر»، «تهدید حاکمانِ ستمگر»، «تهدید رباخواران و مال اندوزان»، «قاعده‌ی نفی سبیل» یا «عدم استیلای کفار بر مسلمانان»، «اجازه به مسلمانان تا نزد حاکمانِ ستمگر صدای خویش را بالا ببرند»، توصیه و یا «امر به مسلمانان که به ظالمین نزدیک نشوند» و ده‌ها و بلکه صدها موضوعات این چنینی که به طور شفاف و روشن پیوند محکم و ناگسستنی دین و اجتماع را نشان می‌دهند و ثانیاً سیره‌ی عملی رسول اکرم (ص)، خلفای راشدین در صدر اسلام و همه‌ی مصلحین و عالمان مجاهد در زمان‌های بعد، این بینش و نگرش را تأیید کرده است و اگر هم اختلافی بین فِرَق و نحله‌های دینی در این رابطه وجود دارد، در روش و نحوه‌ی تطبیق و برخورد عملی بوده است.
جهان اسلام، در انتهای قرن بیستم و اوایل قرن بیست‌ویکم، با دین به گونه‌ای بسیار جدّی و بسیار متفاوت با جهان غرب رو به رو شده است؛ در حالی که هم اکنون در غرب تبلیغ می‌شود که ظاهراً دین در صحنه‌ی اجتماع و سیاست حضوری ندارد و چنین وانمود می‌کنند که جدایی دین از نهادهای عمومی و راندن آن به حوزه‌ی خصوصی و زندگی فردی، یکی از عوامل بسیار مهم رشد و توسعه‌ی غرب بوده است، در جهان اسلام، به گونه‌ای کاملاً معکوس، آن‌چه در فضای عمومی جامعه و فرهنگ روشن‌فکری مقبولیت دارد، این است که عدمِ حضورِ دین و جدایی آن از نهادهای عمومی (اگر گفته‌ نشود که تنها عامل) یکی از مهم‌ترین عللِ عقب‌ماندگی و توسعه‌نیافتگی جوامع اسلامی است و بیداری اسلامی در سرتاسر جهان اسلام به دنبال تحقق چنین چیزی است. در این میان، معدودی از روشن‌فکران هستند که از سرِ دردمندی و با مشاهده‌ی اوضاع بسیار نابسامان این جوامع و فساد حکومت‌هایی که با نام دین مانع از هرگونه توسعه و پیشرفت می‌شوند و متأسّفانه عده‌ای هم از همین گروه، به دلیل عدم آگاهی از دین اسلام و وابستگی‌های فکری و عاطفی به جهان غرب و نیز مشاهده‌ی توسعه و پیشرفت در کشورهای غربی، به این فکر افتاده‌اند که همچون جهان غرب، بهتر است ما هم، دین را از صحنه‌ی اجتماع و حوزه‌های عمومی به زندگی خصوصی افراد برانیم و آن را از نهادهای اجتماعی چون آموزش و پرورش، بهداشت، اقتصاد، امنیت و… جدا کنیم که چنین پدیده‌ای را «سکولاریسم» می‌نامند و این در حالی است که اصولی که سکولاریسم را در غرب ایجاد نموده‌اند، نه تنها در جهان سوم، بلکه در کشورهای غربی نیز از اعتبار افتاده‌اند؛ اصولی مانند «لیبرالیسم» و بُعد سیاسی آن که خواستار عملکرد بسیار محدود دولت بود، دیگر از اعتبار چندانی برخوردار نیست و کشورهای سرمایه‌داری نیز هر روز بیش از پیش، به سوی داشتن دولت‌هایی که در زندگی اجتماعی شهروندان خود دخالت وسیع دارند، حرکت می‌کنند مانند الگویی که در کشورهای اسکاندیناوی (سوئد، فنلاند، نروژ و…) پیاده شده و موفقیت‌های زیادی هم به‌دست آمده است و همچنین تقدیسِ «تجدّد» در برابر «سنّت» و طردِ «سنّت» به عنوان امر کهنه و از ارزش افتاده، که موتور حرکت متفکّران دوران روشن‌گری بود، دیگر، سکّه‌ی رایجی نیست[2].
بر آنیم تا در این جزوه‌ی کوچک، نگاهی کوتاه و گذرا به تعریف، مبانی، پیشینه و دلایل موافقان و مخالفان سکولاریسم بیندازیم و به نقد و تحلیل آن‌ها بپردازیم.
سکولاریسم و اصطلاحات هم‌معنی آن
«سکولاریسم» به طور کلی، به معنی جدایی میان نهادهای مذهبی و نهادهای حکومتی است و این‌که دین به قلمرو مسایل شخصی انسان‌ها برود و اداره‌ی مسایل عمومی جامعه را به دولت واگذارد. این اصطلاح برای اولین‌بار، در سال 1846 در انگلستان، توسط آقای «هلی‌یاک» مطرح شد و خواستار آن شد که آموزش و پرورش و سایر خدمات عمومی به دولت واگذار شود[3].
«سکولاریسم» دیدگاهی است که به دفاع از بنیان ناسوتی (غیر روحانی) تلقّی‌ها، باورها و علایق افراد می‌پردازد. ریشه‌ی این اصطلاح، واژه‌ی »سیکولوم» به معنی عصر است؛ لذا سکولار بودن به معنی « به عصر حاضر تعلق داشتن» است. واژه‌ی «سکولاریسم» به وسیله‌ی «جی، جی، هولیوک» در سال 1845 در یکی از کتاب‌هایش به نام «اصول سکولاریسم» وضع شد[4].
در عصر جدید، سکولاریسم به معنی کنار گذاشتن آگاهانه‌ی دین از صحنه‌ی معیشت و سیاست، معرفی شده است. حکومت سکولار، حکومتی است که با دین ضدیت ندارد، امّا دین را نه مبنای مشروعیت خود قرار می‌دهد و نه مبنای عمل خود. روزگاری بود که حکومت‌ها، این دو مقوله (مشروعیت و عمل) را از شرایع کسب می‌کردند، یعنی حاکم، هنگامی برحق محسوب می‌شد که به پشتوانه‌ی دینی بر مسند حکومت تکیه زده باشد و رفتار او هم بر وفق اخلاقیات دینی و شرایع و احکام مذهبی باشد، امّا در عصر جدید، این رأی کاملاً از یاد برده شده است. امروزه، حکومت‌ها به پشتوانه‌ی آرای مردم، مشروعیت و مقبولیت پیدا می‌کنند و عمل آن‌ها هم به وسیله‌ی قانون‌هایی محدود می‌شود که خود مردم آن قوانین را وضع کرده‌اند. سکولاریسم، چیزی نیست جز عقلانی و علمی شمردن تدبیر اجتماع[5].
«اصطلاح سکولار در مورد افراد یا نهادهایی به کار برده می‌شود که اصل را بر دستاوردهای عقلی انسان، تا امور مقدس و ماوراءالطبیعه می‌گذارند و وقتی می‌گویند فلان شخص یا فلان جمع سکولار است، یعنی دین و یا اوامر و دستورات دینی، برایشان چندان اهمیتی ندارد و در رابطه با دین به این معنی به‌کار می‌رود که دیگر دین، نیروی حاکم و تعیین کننده‌ی زندگی جامعه نیست بلکه دین نیز یک نهاد همچون سایر نهادهای اجتماعی است و اصلاً به قول «شاینر» سکولاریسم یعنی آن که جامعه از دست مذهب رها شود[6].
«در دائرة‌المعارف بریتانیا، سکولاریسم، چنین تعریف شده است: جریانی اجتماعی که هدف آن، سوق دادن مردم از اهتمام به آخرت به طرف زندگی این جهانی است»[7].
«فرهنگ وِبِستر در تعریف سکولاریسم، چنین آورده است: سکولاریسم، سیستمی است مرکب از اصول و برنامه‌های اجرائی که همه‌ی صورت‌های ایمان و خداپرستی را رد می‌کند»[8].
«سکولاریسم، گرایشی است در زندگی، مبتنی بر این که دین یا برداشت‌های دینی نباید در مسایل مربوط به حکومت دخالت کند، به عبارت دیگر یعنی کنار نهادنِ عمدی این برداشت‌ها و تلقّیات دینی که به معنای سیاست و حکومت غیر دینی است.
دو اصطلاح «سکولار» و «لائیک» چه در زبان فارسی و چه در زبان‌های اروپایی، در بسیاری از موارد به صورت مترادف به‌کار برده می‌شوند. هرچند، برای اصطلاح «سکولار» معنای وسیع‌تری در نظر گرفته می‌شود. لائیک در زبان فارسی به «عُرفی» و «غیردینی» و سکولار هم به «عُرفی»، «غیردینی»، «غیرمقدس»، «دنیوی» و در عربی به «عَلْمانیت» مترادف با «این جهانی کردن» و «عِلمانیت» به معنی «علمی کردن یا علمی شدن» ترجمه شده است[9].
منظور از «عُرفی شدن» عبارت است از «انتقال از ساحه‌ی قدسی به ساحه‌ی عُرفی»[10] یعنی اگر مؤمن چیزی را به خاطر ارزش دینی و خدایی آن می‌پسندد و عملی را به خاطر خدا انجام می‌دهد، فرد سکولار فقط به خاطر عقلانی بودن و سودمندی‌اش آن را می‌پسندد و انجام می‌دهد. به عبارت دیگر، افکار، اعمال و اشیایی که دارای غایات قدسی بوده‌اند از مبانی مقدّسشان جدا می‌شوند و به خاطر اهمیت و سودمندی ذاتی خودشان مورد شناسایی و پذیرش مجدد قرار می‌گیرند. مثلاً اگر کسی نماز و روزه را فقط به خاطر این که فرمان پروردگارند به انجام برساند، مؤمن است ولی اگر آن‌ها را به خاطر نظافت و تندرستی و ورزش و… انجام دهد، این فرد، سکولار است و در این صورت، اعمال، اشیاء و پدیده‌ها غایات و اهدافِ ارزشی و الهی خود را از دست می‌دهند. و اینجاست که نیات و انگیزه‌ها اهمیت بسیار زیادی دارند و این که مسلمانان ملزم شده‌اند هر کاری را فقط به‌خاطر خدا و کسب رضای او انجام دهند، به جهت پرهیز از این مسأله (سکولار و عُرفی شدن) است. و یا مثلاً کسانی که قرآن و یا احادیثِ واقعاً صحیحِ نبوی را همانند کتاب‌های دیگر و یا سایر اقوال و سخنان انسان‌ها می‌نگرند و حالت قداست و غیر بشری بودن را برای آن‌ها قایل نیستند، آگاهانه یا ناآگاهانه، قدم در جاده‌ی سکولاریسم نهاده‌اند.
به نظر دکتر عبدالکریم سروش، «سکولار شدن ذهن آدمیان، ریشه‌ای عمیق‌تر و سابقه‌ای قدیمی‌تر دارد». او می‌گوید: «از وقتی که فیلسوفان (به ویژه فلاسفه‌ی یونان) اقدام به فلسفی کردن نظام عالم کردند، یعنی کوشیدند که آن‌ را در قالب مفاهیم متافیزیکی و فلسفی فهم کنند، در را بر روی سکولاریسم گشودند، یعنی خداوند را از تبیین و تفسیر امور عالم (مستقل از مشیت و تصرّف و تقدیر او) دور کردند. همین فلسفه بود که به آدمی جرأت داد تا جهان را بدون حضور خداوند تحلیل و توجیه عقلانی کند و نهایتاً زمام امور را به علم تجربی بدون خدا بسپارد. از وقتی که اخلاق، بی‌نیاز از خدا شد؛ یعنی حُسن و قُبح ذاتی اعمال مطرح گردید و ارزش‌ها به ذاتِ افعال نسبت داده شدند و نه به ردّ و قبول خداوند، در بر روی سکولاریسم نیز باز شد. از این‌جا، اولاً: ریشه‌ی عمیق خصومت دیندارانی چون غزالی و سهروردی با فلاسفه‌ی یونانی روشن می‌شود و ثانیاً: محتوای ژرفِ نزاع اشاعره و معتزله آشکار می‌شود و بیان می‌دارد که لازمه‌ی عقلی کردن فهم دین، چیزی جز تسلیم کردن دست بسته‌ی آن به فلسفه نیست و ثالثاً: معلوم می‌دارد که چرا فلسفه‌ی یونانی ودین، ذاتاً اجتماع ناپذیرند و رابعاً: نشان می‌دهد که سکولاریسم از چه مجاری ظریف و پنهانی در افکار رسوخ می‌کند.
پاره‌ای از متکلّمان، برای آن‌که مسأله‌ی عقوبت و پاداش اخروی را توجیه عقلانی کنند، می‌گفتند همان‌گونه که عدمِ رعایتِ بهداشت موجب بیماری می‌گردد، کارهای بدِ ما هم، همین گونه موجب عذاب می‌شوند و این یعنی برکنار کردن خداوند و دور کردن او از ذهن آدمی، که سکولاریسم هم چیزی غیر از این نیست. آیا این کار به آدمیان نمی‌آموزد به جای آن‌که امید به رحمت پروردگار و خوف از عذاب او داشته باشند، فقط به عواقب خوب و بد کارهای خود بیندیشند و با محاسبه‌ی فواید و مضرّات افعال، بر وظیفه و تکلیف دینی و شرعی قلمِ بطلان بکشند؟ و آیا این همان راهی نیست که اخلاق سکولار جدید در پیش گرفته است و با این کار، اخلاق، عاری و فارغ از اندیشه‌ی خدا نمی‌شود و در نهایت کار به این جا نمی‌رسد که جُرم را بیماری و مُجرم را بیمار و مجازات را عملی تأدیبی و درمانی معرفی می‌کنند؟[11]
به طور کلی «سکولاریسم» دو کارکرد اصلی دارد[12]: یکی این‌که اندیشه‌ها را سکولار کرده، دوم این‌که انگیزه‌ها را سکولار نموده است. منظور از سکولار کردنِ انگیزه‌ها این است که اگر عمل می‌کنیم به خاطر خدا نیست بلکه به خاطر این است که عقلمان می‌گوید و یا دلمان می‌خواهد چنین بکنیم و یا چنین نکنیم. بسیاری از کارهایی که بشر امروزی انجام می‌دهد روی محاسبات عقلانی، مصالح ملّی و یا منافع حزبی است و نه به‌خاطر خدا. سکولاریسمِ اندیشه‌ها به این صورت است که اندیشیدن ما، فکر کردن و خبر گرفتن و تحلیل نمودن ما و حتی داوری کردن ما درباره‌ی حوادث، سکولار گونه است. جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم، تقریباً مستقل از جهان‌های دیگر و متکی بر خودش می‌دانیم. ما در تحلیل حوادث و پدیده‌های طبیعی، هیچ‌گاه به چیزی بیرون از همین طبیعت مراجعه نمی‌کنیم مثلاً در تحلیل زلزله و یا باریدن باران و یا سیل و طوفان، یک سلسله علل و عوامل زنجیر مانندی را ردیف می‌کنیم و دقیقاً به تشریح روی‌داد یا پدیده می‌پردازیم و اشاره‌ای هم به نقش و تأثیر خدا نخواهیم کرد. گویی طبیعت در نگه داشتن خود، در گرداندن و اداره‌ی خود، در تولید و ایجاد حوادث و… خودکفاست و حاجتی به بیرون از خودش (خدا) ندارد. و این یعنی علم و عقلِ سکولار!!
در نگاه پیامبران و فیلسوفان مسلمان، جهان همچون یک گاهواره است و ما هم کودکانی هستیم که در آن خوابیده‌ایم؛ این گاهواره، با دو رشته به دو سو بسته شده است: یکی مبدأ و دیگری معاد. به تعبیر بهتر «إِنّا لله و إنَّا الیه راجعون» و اگر این دو رشته را پاره کنند، گاهواره هم می‌افتد و سقوط می‌کند. ولی بشر جدید و عقلِ سکولارِ او!! هیچ یک از این دو رشته را نمی‌بیند و اصلاً کاری به آن‌ها ندارد، بلکه تصور می‌کند این گاهواره، خودش در فضا ایستاده است و نیازی به این دو رشته و یا تکیه‌گاهی به نام خدا ندارد. پس می‌توان گفت که دین به کناری نهاده شده و به جای آن سکولاریسم آمده است؛ یعنی اگرچه سکولاریسم ضدیتی آشکار و علنی با دین ندارد امّا آن‌قدر جا را بر آن تنگ می‌کند که بیرونش می‌اندازد.
«مهم‌ترین جریان‌های سکولار»
1. سکولاریسم میانه‌رو
عبارت است از جریان سیاسی سکولاری که به وجود خداوند متعال معتقد است و تعدادی از افراد آن به شعایر دینی مانند نماز و روزه پایبند هستند ولی به نظر این جریان دین نمی‌تواند مشکلات و بحران‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را حل و فصل کند، روشن است که این دیدگاه از واقعیت علمی آیین کلیسا ‌-که در زمان خودش هیچ نفعی برای جامعه‌ی اروپایی در بر نداشته است‌- نشأت می‌گیرد، این جریان شعار «دین»، برای خدا و «کشور»، برای همه را سر می‌دهد و معتقد است که باید شریعت از مسایل سیاسی و قدرت و تلاش برای حل مشکلات دوری کند و این امور به عقل انسان واگذار شود.
2. سکولاریسم بی‌دین یا تندرو
این جریان سیاسی سکولار، اساساً اعتقادی به وجود خداوند و برنامه‌ی دین ندارد و هیچ ارزش دینی را مقدس نمی‌شمارد، اگر چه به خاطر فشارهای موجود و واقعیت‌های جامعه به دین (به عنوان یکی از مراحل رشد ونموّ اجتماعی) اعتراف می‌کند، اما پیوسته به جدا بودن دین از دولت فرا می‌خواند؛ نمونه بارز این گروه را می‌توان در جریان‌های مارکسیستی و کشورهای چپ‌گرای جهان مشاهده کرد.
3. سکولاریسم بی‌طرف
جریانِ سیاسی سکولاری است که کاملاً دین را فراموش می‌کند و به هیچ‌ وجه مثبت یا منفی از آن حرف نمی‌زند ولی در عین حال آن‌ را هم، رد نمی‌کند که نمونه‌ی آن سکولاریسم اروپاست؛ چنان‌چه «جان هالیوک» انگلیسی در این باره می‌گوید: «انسان می‌تواند از طریق عوامل مادی، اصلاحات را در زندگی پیاده کند بدون این‌که مسأله‌ی دین را به‌ عنوان عقیده، قبول یا رد کند»؛ یعنی سکولاریسمی که دین را رد نمی‌کند بلکه بی‌تفاوت از کنار آن‌ می‌گذرد. همچنین «د.صادق‌العظم» که یکی از سردمداران اندیشه‌ی سکولاریسم معاصر عرب به شمار می‌رود می‌گوید: «سکولاریسم، در آنِ واحد ترکیبی سیاسی و اجتماعی است و به معنای بی‌طرفی مثبت دولت و نهادها و مؤسسات آن در برابر دین و مذهب و طایفه و گروه است.»
4. سکولاریسم ملّی‌گرا
سکولاریسمی است برای حل و فصل مشکلات و بحران‌های داخل کشور که به تجربه سکولاریسم اروپایی روی می‌آورد. به عبارت دیگر: جریان سکولاریسم مخالفی است که در راه براندازی حکومت دیکتاتوری و فردی کشور تلاش می‌کند. این سکولاریسم با احزاب سیاسی اسلامی که بر ضد دیکتاتوری مبارزه می‌کنند نقاط مشترکی دارد و در یک سنگر قرار می‌گیرند.
«پیشینه‌ و علل شکل‌گیری سکولاریسم»
روشن‌فکران فرانسه، شاید بیشترین سهم را در عرفی‌گرایی داشته‌اند و این مفهوم با انقلاب فرانسه به بسیاری از کشورهای دیگر جهان رفت. روشن‌فکران غیردینی و گاه دین‌ستیز فرانسه از دست زورگویی‌های کلیسای کاتولیک، که کلیسای حاکم بود و خرافاتی که توسط آن‌ها تبلیغ می‌شد به تنگ آمده و به مبارزه با کلیسا و آموزش‌های ارتجاعی آن برخاستند؛ روشن‌فکرانی چون: ولتر، روسو، منتسکیو، دیدرو و اصحاب دائرة‌المعارف. این مخالفت روشن‌فکران با کلیسا و اعمال آن، چنان شدید بود که گاه از سوی آنان تا مرز ضدّیت و دشمنی با دین پیش می‌رفت و کلیسا به نوبه‌ی خود تبلیغ می‌کرد که روشن‌فکران فرانسه، ضد دین هستند؛ چون ارباب کلیسا خود را مساوی دین اعلام می‌کردند.
روشن‌فکران و انقلابیون فرانسه نه تنها کلیسا را به عنوان یک قدرت و نهاد استثمارگر می‌دیدند، بلکه آن را هم کاسه و هم دست اشراف و سلطنتِ فرانسه می‌دانستند. از این رو، با کلیسا همان ستیزی را داشتند که با اشراف و خانواده‌های سلطنتی. سال‌ها و بلکه قرنی طول کشید تا خواسته‌های روشن‌فکران دوران روشن‌گری فرانسه در آن جامعه جا بیفتد و نظام آموزشی کشور از دست کلیسا خارج شود و دین به عرصه‌ی خصوصی رانده شود از جمله در سال 1901 قانونی به تصویب می‌رسد که هر کلیسا توسط یک جمع محلی اداره شود. که اعضای آن اجباراً روحانی نباشند و در حقیقت در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، فرانسه در حد وسیعی عرفی می‌شود و سایر کشورهای غربی اروپایی هم کم و بیش چنین وضعیتی را در رابطه با کلیسا و دین مسیح داشته‌اند. در سال 1517، نهضت اصلاح دینی توسط «لوتر» در آلمان شروع شد و ادعای اساسی او و پیروانش آن بود که می‌گفتند رابطه‌ی انسان با خدا نیازی به کشیش ندارد و می‌تواند مستقیم صورت گیرد. خیلی از حکمرانان هم که سال‌ها بود توسط ارباب کلیسا عزل و نصب می‌شدند و زیر سلطه‌ی کلیسای روم بودند، نظریه‌ی لوتر را جالب دیدند و می‌گفتند در صورت پیروزی اصلاح‌طلبان، نیازی به دادن مالیات به کلیسای کاتولیک روم نیست.
جنگ خونینی بین کلیسا و اصلاح‌طلبان صورت گرفت و مناطق وسیعی از اروپا، از سلطه‌ی کلیسای کاتولیک روم خارج گردید. از سوی دیگر، میان اصلاح‌طلبان هم تفرقه و فرقه‌های مختلف ایجاد شد و فرقه‌های پروتستان و کلیسای روم شدیداً به جنگ و نزاع پرداختند و این جنگ‌ها نزدیک به دو قرن طول کشید و اقتصاد و جامعه‌ی اروپا را فلج کرد. اندیشه‌ی پروتستانیسم یا اصلاح دینی، یک اثر اساسی دیگر در جامعه‌ی اروپا بر جای گذاشت که به‌طور غیرمستقیم راه را برای سرمایه‌داری و به دنبال آن عرفی شدن جامعه باز کرد. در آموزش‌های کاتولیک، هدف سعادت اخروی بود و این جهان مادی، آلوده و فاسد معرفی می‌شد. همان رهبانیتی که در جهان مسیحیت معروف است. بر خلاف این آموزش‌ها، اصلاح‌طلبان پروتستان بر سعادت و رفاه در این دنیا تأکید داشتند و آن را نشانه‌ی علاقه خداوند به بنده‌اش می‌دانستند به نظر آنان نشانه‌ی رحمت خداوند به کسی، خوشبختی و رفاه او در این دنیاست و به همین منوال پیروان این جنبش، هرچه بیشتر تلاش می‌کردند که خود را از فقر و تنگ‌دستی نجات دهند و به خوشبختی و رفاه برسند و این گونه، جنبش اصلاح دینی مردم را به امور این جهان تشویق می‌کرد و اگر پروتستانیسم در لائیک کردن جامعه و آماده کردن آن برای جدایی دین از حکومت نقشی داشته باشد، همین توجه دادن مردم به امور این جهان است.
به‌طور کلی می‌توان چنین گفت که کلیسای کاتولیک با هم‌دستی و همراهی با حاکمان و فرمانروایان تنگ‌نظر و انحصارطلبی‌ که خود را نماینده‌ی برحق خدا می‌دانستند و این قدرت را برای خود قایل شده بودند که بهشت و جهنم را خرید و فروش کنند و گناهان بندگان را ببخشند، موجب تنفر و بیزاری مردم از دین (مخصوصاً مسیحیت) را فراهم نمود و مسیحیت پروتستان هم با اصلاحاتی که به همراه آورد و عملاً مردم را به دنیاخواهی و رفاه تشویق و از توسل به ارباب کلیسا بی‌نیاز و متنفر می‌کرد، هر دوی آن‌ها و همچنین جنگ و نزاع‌های خونین بین فرقه‌های گوناگون و بسیار متنوع و متضاد مسیحیت، زمینه‌های عُرفی‌شدن جامعه و تفکیک دین از صحنه‌ی زندگی اجتماعی و حتی ضدیت با آن را فراهم نمودند.
از طرف دیگر نهضت علمی و رنسانس هم به راه افتاده بود و بشر به معارف و علومی دست یافته بود که عملاً خود را به گونه‌ای دیگر می‌دید «انسان جدید به تبع نهضت اصلاح دینی و رنسانس علمی، جهان‌بینی تازه‌ای کسب کرده و دیگر همان‌گونه به دین نمی‌نگرد که قبلاً می‌نگریست. انسان جدید به فکر تغییر جهان است در حالی که انسان قدیم به تفسیر آن می‌اندیشید. اگر انسان قدیم آرام بود، انسان جدید به زندگی و رفاه فکر می‌کند. در حالی که انسان قدیم طالب تکالیف خود بود، انسان جدید به دنبال حقوق خود است. انسان جدید برخلاف انسان قدیم در پی حیرت و راز نیست بلکه به دنبال وضوح و کشف راز و سبب‌دانی است و…»[13]
علمی اندیشیدن و مدیریت علمی‌کردن، مقتضی آن است که هیچ چیز فوق چون و چرا و نقد و نظارت را در برابر علم ننشانیم و از مریدان و مدیران، عمل کورکورانه و غیر عقلانی طلب نکنیم و در عرصه‌ی سیاست هم هیچ ارزش و دستوری وجود ندارد که سنجش‌ناپذیر باشد و هیچ مقام و منصبی و قاعده‌ای نیست که فوق نظارت عامه‌ی مردم باشد «حق آن است که گفته شود اهمّ گرایش‌های ضد دینی و ضد کلیسایی در عصر حاضر، مسبوق به نحوه‌ی کلیسا در گذشته بوده است و کسی با خداوند عناد نورزید. اگر هم خصومتی رفت با کسانی بود که با نام خدا حکومت می‌کردند و آن عواقب شوم را در غرب پدید آوردند و حتی دین‌دارانی هم که تلخی آن تزویرها و تباه‌کاری‌ها در کامشان بود، بر ضد آن شیوه‌ها قیام کردند و به سکولاریسم رضایت دادند[14].»
در جهان اسلام نیز عرفی شدن و سکولاریسم حضور داشته و دارد و این عرفی شدن به معنی جدایی دین از حکومت و یا ناشی از ناتوانی دین اسلام از حل مسایل سیاسی‌-‌اجتماعی جامعه و یا ظلم و ستم عالمان دینی نبوده است، بلکه ناشی از دو عامل داخلی و خارجی به شرح زیر است:
از جنبه‌ی داخلی می‌توان به ناتوانی حاکمان و سلاطین و ظلم وجَور آنان در حق علما و سوءِ استفاده‌ی ایشان از دین اشاره کرد. واکنش مسلمانان در قبال چنین وضعیتی به دو شیوه بود: یکی این‌که پاره‌ای از مسلمانان و عالمان دین به انحاء مختلف از انقلابی‌گری گرفته تا اصلاحات تدریجی و یا تدریس و تألیف و تدوین، به موضع گیری و مقابله با حکام پرداختند و کار به جایی رسید که امام احمد- رحمه‌الله- ناامید از آن‌که خلفا انسان‌های فاضل و با ارزشی هستند، شرط افضل بودن را برای احراز مقام خلافت حذف نمود و بر آن شد که خلیفه لزوماً از بهترین‌ها نیست[15]. دیگر این‌که، عده‌ای از مسلمانان، راه زهد و عزلت و انزوا را اختیار نمودند و خسته و مأیوس از ریاکاری‌ها و دین‌فروشی‌های عالم‌نمایان و ظلم و جور حاکمان، و یا از ترس تفرّق و از هم‌گسستگی جامعه‌ی اسلامی، هر گونه فعالیت سیاسی و اجتماعی را به کنار نهادند و حلقه‌های ذکر و دسته‌های عرفان و تصوف را تشکیل دادند و آرام آرام دین و دولت و اجتماع و سیاست از هم تفکیک گشتند.
از جنبه‌ی خارجی هم، می‌توان از یک طرف به هجوم کشورهای استعماری به سرزمین‌های اسلامی اشاره نمود که سال‌ها بود دچار انحطاط و عقب‌‌گرد تمدنی شده بودند و نتوانستند مقاومت چندانی از خود نشان دهند و به راحتی سرزمین‌های مسلمانان به تصرّف فیزیکی و مستقیم و غیرمستقیم دول استعمارگر درآمدند، اشاره نمود و از طرف دیگر روشن‌فکرانی از جوامع اسلامی را نام برد که شاهد انحطاط و عقب‌ماندگی مسلمانان و رشد و توسعه‌ی روز افزون جوامع اروپایی بودند، و بر اثر دوری از اسلام و تبلیغات استعمارگران به این باور رسیده بودند که برای رشد و توسعه‌ی کشورهای خود لازم است همانند اروپائیان از دین فاصله بگیرند و آن را از دخالت در اجتماع و سیاست برحذر دارند. افزون بر آن، ایدئولوژی مارکسیسم که زاییده‌ی ناکامی‌ها و شکست‌ مکاتب لیبرالیستی و سرمایه‌داری غرب بود، و داعیه‌ی برپایی عدالت و رفع تبعیض از طبقات محروم جامعه در سر می‌پروراند، در اوج شکوفایی خود قرار داشت و یکی از شعارهای اصلی و اساسی‌اش نیز، مبارزه با دین و مذهب بود زیرا که آن را «افیون توده‌ها» می‌دانست! و به این ترتیب این توهم برای عده‌ای از روشن‌فکران ایجاد شد که تنها راه چاره، جدایی دین از سیاست و حذف آموزه‌های آن از مسایل سیاسی و اجتماعی جامعه است.
در این اواخر هم، ناکامی‌ها، مصلحت‌طلبی‌ها و رفتارهای ناشایست و حتی خشونت‌طلبانه‌ی عده‌ی معدودی از دولت‌های مدعی برپایی حکومت اسلامی و یا احزاب و گروه‌های مسلمان که به دلیل استبداد حاکم و یا استناد به آرا و فتاوای شاذ و نادر، به اعمال و رفتارهایی که بر خلاف جمهور علما و سیره‌ی سلف صالح و مصلحین گذشته است دست می‌زنند، خواهی نخواهی مقدمات زمینه‌ی عرفی شدن دین و جدایی آن را از سیاست و اجتماع فراهم می‌آورند اگر در گذشته، علی عبدالرازق با تأثیر از هجوم فرهنگ غربی و مشاهده‌ی رشد و توسعه‌ی اروپا از یک طرف و عقب ماندگی جوامع اسلامی، «اسلام و اصول‌الحکم» را نوشت و خواستار جدایی دین از سیاست و حکومت شد و یا عبدالناصر با الهام از ایدئولوژی مارکسیستی، پیشرفت و توسعه جامعه را نه تنها در حذف دین، بلکه قلع و قمع مسلمانان می‌دید، اخیراً نیز اندیشمندانی چون دکتر «سروش» و مهندس «بازرگان» به بهانه‌ی ناکامی‌ها، اختلافات داخلی و تندروی‌های عده‌‌ای از روحانیون و سردمداران حکومت اسلامی در ایران، بر طبل جدایی دین از سیاست و عرفی‌شدن حکومت می‌کوبند.
«مبانی سکولاریسم»
مهم‌ترین مبانی سکولاریسم را «لیبرالیسم» (که مبتنی بر فردگرایی و آزادی‌های مطلق است) و «پلورالیسم» (که به معنی متکثر بودن حقیقت و متفاوت بودن برداشت‌ها و تفسیرهاست) دانسته‌اند[16].
الف) لیبرالیسم: لیبرالیسم بر آن است که وظایف دولت محدود به امنیت و عمران جامعه باشد و نباید کاری به هدایت اخلاقی و یا تبلیغ دین و عقیده داشته باشد، در نتیجه، دین، میدانی برای عمل در حکومت نخواهد داشت و به جدایی دین از حکومت منجر می‌شود. همچنین یکی از ادعاهای لیبرالیسم فردگرایی و احترام به آزادی‌های فرد و به زندگی خصوصی اوست به هر نحوی که آن را بپسندد و انتخاب کند. معیار درست و نادرست بودن هر چیزی، تمایل و انتخاب «فرد» است و تنها خط قرمزی که آزادی «فرد» را محدود می‌کند خدشه وارد شدن به آزادی دیگران است و نه دستورات دین و اخلاق مبتنی بر مذهب!! البته به نظر لیبرالیست‌ها «فرد» آزاد است هر دین و مذهبی را برگزیند ولی تنها در جهارچوب خانواده و حوزه‌ی خصوصی خودش باید آن‌ را تطبیق عملی کند و به محض ورود به اداره یا سازمان‌های دولتی و غیردولتی و یا بازار و حوزه‌ی فعالیت‌های اقتصادی باید آن را به کناری نهد، در جوامع لیبرالیستی نه هیچ کسی و نه هیچ دولتی یا سازمانی حقِ تحمیل، تبلیغ و اشاعه‌ی دین و مذهب خاصی را با استفاده از قدرت دولت و امکانات عمومی نمی‌دهد و به هنگام انتخابات عمومی و فعالیت‌های سیاسی، هر گونه شعار دینی که نظام فعلی موجود (مبتنی بر جدایی دین از حکومت و جامعه) را زیر سؤال ببرد، ممنوع است.
ب) تکثرگرایی و پلورالیسم: تکثرگرایی و پلورالیسم را نیز می‌توان از پایه‌های اولیه و سنگ بنای سکولاریسم قلمداد نمود و این دو طوری به یک‌دیگر وابسته هستند که هر یک، دیگری را به دنبال می‌کشد «اگر بر آن شدیم که هیچ دینی یا دینِ هیچ یک از ما و یا فهم هر یک از ما از دین، حقیقتِ خالص نیست و درک حقیقت، انحصار به یک نظر ندارد، نمی‌توانیم حکومت دینی برقرار کنیم. حتی اگر حکومت، خواسته‌ی اکثریت هم باشد!! و اگر قدرت حکومت برای تبلیغ و نشر هیچ دینی به‌کار نرود، مردم جامعه آزاد خواهند بود که هر کس، دینِ مورد نظر و قبول خویش را برگزیند « این پدیده، در غرب از دو زاویه پیش آمد: یکی از زاویه‌ی منفی که افراد بر آن شدند هیچ کدام حقیقت را نمی‌شناسند و دیگری بر اثر آن‌که انسان‌ها از نقاط مختلف جامعه و جهان در کنار یک‌دیگر قرار گرفته، نیازمند روابط و مراودت‌های روز افزونی گشتند و جامعه آن‌چنان در هم تنیده و به هم وابسته شد، که افراد آن غیر از قبول و پذیرشِ هم‌دیگر و تساهل و تسامح نسبت به افکار و عقاید مختلف، چاره‌ای نداشتند.
«مهم‌ترین دلایل سکولارها یا طرف‌داران جدایی دین از دولت»
به‌طور کلی، سکولارها، برای دفاع از نظریه‌ی خویش مبنی بر تفکیکِ دین و دولت و یا جدایی دین از جامعه و سیاست، دلایل زیر را ارائه می‌کنند:
1. دین ثابت است ولی نیازها و مسایل و مشکلات انسان، متغیر است «به نظر آنان، دین به دلیل ثابت بودن، قابلیت تطبیق بر نیازهای متغیرش را ندارد و چون نمی‌توان ثباتِ دین را انکار نمود و یا از آن بی‌نیاز شد، بهترین راه چاره، پیش‌گیری از دخالتِ دین در امور دنیوی از جمله سیاست است».
در مقابل این بیان گفته شده است که بسیاری از نیازهای انسان، با وجود این‌که تجلیات مختلفی دارند و در زمان‌های گوناگون به شکل‌های متنوّعی ظهور می‌کنند، در اصل ثابت‌اند. به عنوان مثال، اصل نیاز به غذا، پوشاک، محبّت و… نیازهای ثابت بشرند؛ ولی در هر عصری، به شکلی درمی‌آیند. البتّه پیدایش نیازهای جدید در طول زمان قابل انکار نیست؛ ولی از سوی دیگر، این‌گونه هم نیست که همه‌ی نیازهای بشر متغیر باشند. علاوه بر این، هدف از دخالت دین در امور دنیوی بشر، این نیست که دین در هر مورد جزئی، حکمی جزئی داشته باشد تا امری نابخردانه و محال در نظر آید؛ بلکه منظور این است که موارد جزئی را به صورت کلّی تحت حکم درآورد و پوشش دهد. چنین چیزی نه تنها محال نیست، بلکه معقول و موجّه نیز هست.
یکی دیگر از نویسندگان در پاسخ این استدلال سکولاریست‌ها، می‌گوید که علی‌رغم ثابت بودن دین، در آن تمهیداتی برای تطبیق شریعت با مقتضیات زمان پیش‌بینی شده است. وی به مواردی از فقه اسلامی در این جهت اشاره می‌کند. برخی از این موارد عبارتند از: گشوده بودن باب اجتهاد، توجّه به نقش عنصر زمان، جایگاه عرف وسیره‌ی عقلا در فقه، مشروعیت عنصر شرط و گسترده بودن قلمرو آن در قراردادهای عقلانی و جواز صدور حکم حکومتی با توجّه به مصلحت.
به هر حال، استدلال یادشده مبنی بر ضرورت عدم دخالت دین در امور دنیوی، در صورتی قابل پذیرش است که از یک سو، تمام مقرّرات و قوانین دین ثابت باشند و از سوی دیگر، همه‌ی نیازهای انسان‌ها در طول زمان دگرگون شوند. پیش از این، درباره‌ی دین اسلام گفته شد که این دین هم دارای مقرّرات ثابت و هم واجد مقرّرات متغیر است. پس می‌توان فرض کرد که مقرّرات متغیر اسلام پاسخگوی نیازهای متغیر انسان باشند. از طرف دیگر، تغییر همه‌ی نیازهای بشر در طول زمان قابل پذیرش نیست. انسان هایی که در زمان‌های مختلف زندگی می‌کنند، با وجود این‌که از پاره‌ای جهات با یک‌دیگر تفاوت‌هایی دارند، به دلیل اشتراک در انسانیت، دارای مشترکاتی نیز هستند.
2. دین، مربوط به آخرت است و سیاست مربوط به زندگی دنیوی بشر است: «یعنی چون هدف اصلی دین در نهایت، تأمینِ سعادت اخروی انسان و هدف سیاست و حکومت اموری مانند برقراری امنیت و تأمین رفاه و ایجاد عدالت و نظم و قانون است، در نتیجه می‌توان گفت که سیاست یک امر عُرفی، مدنی، عقلی و علمی است و انسان همچون یک موجود اجتماعی است و حق یک زندگی دنیوی دارد، پس چه دین بگوید و چه نگوید، برای برقراری امنیت و رفاه، تشکیل حکومت یک حق طبیعی و بشری است و اصولاً یک امر دینی نیست. پس دو چیزی که اهداف جداگانه داشته باشند، نمی‌توانند با هم بمانند پس باید جدا شوند!!
در نقد این نظریه گفته شده است که ادّعای آن در مورد دین اسلام، کاملاً اشتباه است؛ زیرا دین هم به دنیا مربوط می‌شود، هم به آخرت. یکی دیگر از منتقدان این نظریه می‌گوید که هیچ استدلال عقلی تامّی برای اثبات امتناع دخالت دین در امور سیاسی و اجتماعی، وجود ندارد و از سوی دیگر، می‌دانیم که دین اوامر و نواهی خاصّی در این زمینه دارد. پس باید به عنوان افراد دیندار، به دین رجوع کنیم. وی می‌افزاید که اسلام در حوزه‌ی سیاست و اقتصاد، واجد مجموعه‌ای از خطوط کلّی است. لذا اسلام، نه چنان است که برای هر مسأله‌ای در حوزه‌های اجتماعی، حکمی صادر کرده باشد و نه چنان است که کلیه‌ی امور اجتماعی را به بشر واگذار کرده باشد.
از سوی دیگر، یک فرد دیندار در صورتی که دین وی درباره‌ی مسایل سیاسی سخنی داشته باشد، نمی‌تواند در این مسایل خود را از علائق مذهبی‌اش منفک کند. بنابراین چنین فردی به سبب تعهّدش به دین، خواهد کوشید که در عالم سیاست، بر طبق موازین و معیارهای دینی مقبول خود عمل کند.
3. دخالت دین در سیاست، به ضرر دین تمام می‌شود و آن را آلوده می‌کند یعنی: «چون دین، دارای اصول مقدس، پایدار و غیر قابل نقد و اعتراض و دگرگونی است ولی سیاست امری بشری و آمیخته با مسایل ضد اخلاقی است، برای پیش‌گیری از آلودگی دین و هر گونه سوءِ استفاده از آن، بهتر است که دین را از سیاست و دولت جدا کرد.»
در نقد این نظریه که سیاست لزوماً با مسایل ضدّاخلاقی آمیخته است و در نتیجه، دین برای جلوگیری از آلوده شدن خود به مسایل ضدّاخلاقی، باید از ورود به عرصه‌ی سیاست احتراز کند، گفته شده است که آمیختگی سیاست با مسایل ضدّاخلاقی، هنگامی پیش می‌آید که سیاست از ارزش‌های الهی دور باشد. سیاستی که بر پایه‌ی عدل و انصاف باشد، از متن دین است و سیاستی که مبتنی بر حیله و تزویر باشد، با دین تضاد خواهد داشت.
طرفداران نظریه‌ی پیوند دین و سیاست درباره‌ی مسأله‌ی اخیر می‌توانند بگویند که راه‌حلّ این مشکل، قطع پیوند دین و حکومت نیست، بلکه یافتن تدابیری برای تقویت نظارت بر عملکرد حاکمان است تا آن‌ها از قدرت سوءاستفاده نکنند و دین را به خدمت مطامع سیاسی خود درنیاورند. مواردی مانند توصیه‌ی همگان به امر به معروف و نهی از منکر و «نصیحت ائمّه‌ی مسلمین» که در تعالیم اسلامی مندرج است، اگرچه در بخش اعظم تاریخ اسلامی، زمینه‌ی اجرای مطلوب آن‌ها فراهم نشده است، نشان می‌دهد که در صورت استفاده‌ی موثّر از آن‌ها، برقراری پیوندی مناسب میان دین و سیاست که در آن دین به خدمت سیاست درنیاید، قابل تصوّر است.
4. دین یک امر فردی است ولی حکومت مبتنی بر قرارداد اجتماعی است: «اساس دین‌داری، تجارب شخصی و اقناع قلبی هر فردی است که به خود او مربوط است و چنین تجارب شخصی و اقناع‌های قلبی، برای کسانی که فاقد چنین تجارب، علایق و اقناع‌هایی باشند، هیچ حجیت و موضوعیتی ندارد. در حالی که حکومت، مبتنی بر قرارداد اجتماعی است و امری عمومی و همگانی می‌باشد و باید همه‌ی افراد با هر نوع دین و مسلک و مذهبی را دربر گیرد پس اگر حکومت متعلق به عموم مردم و مبتنی بر رضایت شهروندان است، نمی‌تواند صرفاً براساس عقاید یک گروه (هر چند هم بزرگ) بنا گردد، در نتیجه تنها راه چاره، جدایی دین از حکومت و سیاست است.»[17]
درباره‌ی این استدلال، نکاتی به این شرح قابل ذکر است:
{در یک بحث جدلی می‌توان گفت که اگر رضایت افراد را معیار قرار دهیم، چون رسیدن به توافق همگانی در هر امری، معمولاً میسّر نیست، چاره‌ای جز ملاک قرار دادن رضایت اکثریت افراد باقی نمی‌ماند. امّا آن‌چه مهم است، حفظ حقوق اقّلیت است. بنابراین، نمی‌توان صرفاً به این دلیل که در صورت برقراری حکومت دینی، عدّه‌ای ناراضی خواهند شد، تشکیل آن را مجاز ندانست. این امر درباره‌ی هر حکومتی صادق است. در جوامع تحت سلطه‌ی حکومت‌های غیردینی نیز به علل و دلایل مختلف، عدّه‌ای به عنوان مثال دینداران طرفدار حکومت دینی، ناراضی خواهند بود؛}
آن‌چه در عمل اتّفاق می افتد، این است که در جامعه‌ای که همه یا اغلب اعضای آن دیندار نباشند، یا اگر متدین هستند، دین آن‌ها درباره‌ی مسایل سیاسی سکوت کرده است، به طور طبیعی حکومت دینی تحقق نمی‌یابد. سؤالی که مطرح می‌شود، این است که آیا اندیشه دینی، تحمیل حکومت دینی را بر جامعه‌ای که خواستار آن نیست، لازم و جایز می‌داند یا نه.
به هر حال، اگر عموم مردم خواهان جکومت دینی نباشند، یا در صورتی که به حکومت دینی تن در دهند، بعداً تغییر عقیده دهند، فارغ از هرگونه بحث درون دینی، طبعاَ موجودیت حکومت دینی عملاً منتفی خواهد شد.
5. تجارب تلخ تاریخی، زیان‌های ترکیب دین و سیاست را نشان داده است یعنی: نتایج معکوس و تجربیات تلخی که از تصرف دین و دولت به دست رهبران شریعت، حاصل می‌شود، یکی از زیان‌های ترکیب و ادغام دین و سیاست است. طرف‌داران این استدلال به این شواهد تاریخی استناد می‌کنند: ا- هزار سال حاکمیت بلامنازع و قدرتمند پاپ‌ها در اروپا و جنایات و عملکرد وحشتناک آن‌ها 2- خلافت اموی و عباسی و عثمانی که خود را خلیفه‌ی رسول الله(ص) و بعضاً خلیفة‌الله می‌خواندند.[18] 3- سلطنت صفویان و قاجاریان در ایران[19].
در مقابل این استدلال، طرفداران پیوند دین و سیاست می‌توانند نمونه‌های یادشده را به عنوان الگوی مطلوب خود از پیوند دین و سیاست نپذیرند و آن‌ها را در واقع، انحراف از سرمشق مطلوبشان معرّفی کنند. به گفته‌ی یکی از منتقدان دیدگاه مزبور، «هیچ متدین آگاهی، کلیسا یا خلافت اموی و عباسی و عثمانی و قاجار را مظاهر حکومت دینی نمی‌داند. آیا هرکس، نام دین بر خود نهاد و قدرت حکومتی را قبضه کرد، حکومتش دینی است؟ چنین حاکمی، دین را در قبضه‌ی سیاست دراورده، امّا عنصری ضدّ دین است. حاکم دینی باید برگزیده‌ی معیارها و ضوابط دینی باشد و راه و رسمی جز دین، پیش نگیرد».
6. از نظر اخلاقی، ترکیب دین و سیاست، نه تنها لزوماً تقوای سیاست‌مداران را تأمین نمی‌کند، بلکه ظاهرسازی و ریاکاری، فرصت خودنمایی می‌یابد»[20] پس به منظور پرهیز از عارضه‌ی اجتناب ناپذیر ریاکاری و ظاهرسازی دولت‌مردان در حکومت‌های دینی، که هم به سیاست و اجتماع و هم به خود دین ضربه می‌زند، بهتر است دین و سیاست را از هم تفکیک نمود.
به طور کلّی، تردیدی نیست که ریاکاری و ظاهرسازی اشخاص خاصّه سیاستمداران، امری ناپسند است. همچنین دست‌یابی افراد به مناصب در حکومت دینی، از راه تظاهر و ریاکاری منتفی نیست. اما به نظر می‌رسد که این معضل، تنها یک راه‌حل ندارد که عبارت است از قطع پیوند دین و سیاست، بلکه می‌توان راه‌حلّ دیگری، یعنی یافتن تدابیری برای اعمال نظارت مستمرّ از سوی مردم یا نمایندگان آن‌ها را مدّنظر قرار داد. در صورت اعمال مداوم چنین نظارتی، مخاطرات قدرت کاهش می‌یابد. به هر حال، همان‌طور که صرف احتمال سوءاستفاده حاکمان از قدرت، موجب نشده است که بیشتر اندیشمندان سیاسی، ضرورت وجود حکومت را نفی کنند، در این‌جا نیز صرف احتمال ریاکاری و تظاهر برخی از سیاستمداران در حکومت مذهبی، لزوماً نتیجه‌اش نفی حکومت دینی نیست.
7. عدم اشاره به امامت یا خلافت در منابع اسلامی. این استدلال، ظاهراً اوّلین بار توسط «علی عبدالرازق» مطرح گردید و به نظر او در قرآن و سنت، به امامت و یا خلافت اشاره‌ای نگردیده است؛ اگر چه روایاتی مانند «الائمّة من قریش» یا «من مات و لیس فی عنقة بیعة، فقد مات میتةً جاهلیة» در سنّت آمده است، اما وجود چنین روایاتی، دلیل بر ادعای کسانی نیست که پنداشته‌اند اسلام به وجود خلافت یا امامت، اذعان کرده است؛ زیرا اگر چنین چیزی درست باشد، در موارد بسیاری خداوند متعال، «طلاق»، «استدانه»، «بیع»، «رهن» را ذکر کرده ولی نمی‌توان حکم کرد که طلاق یا قرض گرفتن واجب است. عبدالرازق این سخن را هم مردود می‌‌داند که مسلمانان بعد از رحلت رسول اکرم(ص) اجماع کرده‌اند که هیچ زمانی خالی از امام نیست و هرگز چنین اجماعی صورت نگرفته است؛ زیرا اگر چنین چیزی صحت داشت نزاع و کشمکش بین مسلمانان وجود نداشت و همچنین فرقه‌هایی همچون خوارج و یا افرادی از معتزله هم، این اجماع را می‌پذیرفتند در حالی که آنان به لزومِ وجود امام یا خلیفه، اعتقادی ندارند.
عبدالرازق، در بخش پایانی کتاب خود عصاره‌ی نظریه‌اش را چنین بیان می‌کند که «شأن دین، دخالت در امور سیاسی نیست. دین درباره‌ی مسایل سیاسی، نه امر کرده است و نه نهی، و این مسایل را کلاً به خود ما واگذار کرده است تا درباره‌ی آن‌ها به احکام عقل و تجارب ملّت‌ها و قواعد سیاست رجوع کنیم؛ همان‌طور که شأن دین دخالت در اموری مانند تدبیر سپاهیان و شهرسازی و… نیست و در این موارد به عقل و تجربه رجوع می‌شود» و کتاب خود را با ذکر این نکته به پایان می‌رساند:
«لا شیئی فی‌الدّین یمنع المسلمین ان یسابقوا الامم الاخری فی علوم الاجتماع و السیاسة کلها و أن یهدموا ذلک النظام العتیق الذی ذلواله و استکانوا الیه و انْ یبنوا قواعد ملکهم و نظام حکومتهم علی احدث ما انتخبت العقول البشریه و اَمتن‌ ما دلّت الامم علی انّه خیرُ اصول الحکم»[21] یعنی: «هیچ چیزی در دین اسلام وجود ندارد که مسلمانان را از آن باز دارد که در علوم اجتماعی و سیاسی، بر ملت‌های دیگر پیشی گیرند و آن نظام باستانی (خلافت) را که در برابرش خوار و ذلیل شدند از بین ببرند و آیین کشور داری و نظام حکومت خود را بر تازه‌ترین نتایج عقول بشری و استوارترین اصولی که به حکم تجارب ملّت‌ها، بهترین آیین حکومت شناخته شده است، بنا کنند»
سرانجام عبدالرازق در 12 اوت 1925 با استناد به قانون شماره 10 مورخ 1911 که الازهر را به مجازات اقدام‌کنندگان بر ضد حرمت مقام علما مجاز کرده بود و ماده‌ی 101 قانونِ الازهر، با اتهامات ذیل از گواهی نامه‌ی الازهر و منصب قضا و افتا محروم و اخراج گردید: 1- شریعت اسلام آیینی صرفاً معنوی می‌باشد و به حکومت دنیوی ارتباطی ندارد. 2- جهاد پیامبر در راه دین و برای ابلاغ دعوت نبود بلکه امری حکومتی بود 3-انکار اجماع اصحاب بر وجوب نصب امام 4-انکار قضاوت به عنوان واجب دینی 5- انکار دینی بودنِ حکومت خلفای راشدین.
8. رسالت پیامبر اسلام، منحصر به دعوت دینی خالص بود. این استدلال هم، از سوی عبدالرزاق، مطرح و از طرف دیگر افرادی همچون «خالد محمد خالد» که البته بعدها از نظر خود برگشت و برای اطلاع بیشتر به کتاب «آزادی‌های عمومی در حکومت اسلامی» (تألیف راشد غنوشی مراجعه شود)، طه حسین و مهدی بازرگان پی‌گیری و مجدداً ارائه شد. به نظر این افراد «دین باید آن‌گونه باشد که شارع می‌خواهد: پیامبرانه و نه پادشاهانه! هادیانه و نه حاکمانه! در مقام وعظ و نه در مقام حکم! و بهترین راه برای پاک نگه داشتن و آلوده نکردنِ دین، جدا کردن آن از سیاست و قرار دادنش بر فراز سیاست است. جدایی دین از سیاست، در نگهداری دین از عیوب و استبداد سیاست بسیار مؤثر و کارگر خواهد بود.»[22] مهدی بازرگان نیز سخنانی به همین مضمون دارد و می‌گوید: «… بعثت و مأموریت پیامبران برای مسایل و موضوعاتی بوده که خیلی بزرگ‌تر و بالاتر است از آن‌چه شش‌دانگ ذهن و اشتغالات بشر را جذب خود کرده و به کلّی دور از دسترس و درک یا دانش و آزمایش اوست؛ یعنی آخرت و خدا. بنابراین نباید انتظار داشت که اسلام (یا مسیحیت و یهودیت) برای ما اساسنامه‌ها و آیین‌نامه‌ها یا قوانین شسته رفته‌ی کامل درباره‌ی ایدئولوژی، حکومت، اقتصاد، علوم و فنون، پزشکی و بهداشت به دستمان داده باشند یا بدهند؛ همچنان‌که آشپزی، خیاطی، معماری و سایر فنون و علوم و اکتشافات را نیز تعلیم نداده‌اند.[23]
ادامه‌ دارد….
……………………………….
پی نوشت:
[1] – برقعی، 1381، ص‌17
[2] – بُرقعی، 1381، ص‌11
[3] – برقعی، 1381، ص‌17
[4] – ایرج میر، 1380، ص‌137و136
[5] – سروش، 1376، ص‌424-423
[6] – برقعی، 1381، ص‌37
[7] – قرضاوی،1987، ص‌48
[8] – قرضاوی، همان
[9] – برقعی، 1381وسروش، 1376
[10] – حجّاریان، 1374
[11] – سروش، 1376
[12] – سروش، 1381
[13] – سروش، 1378
[14] – سروش، 1376
[15] – برقعی، 181، ص‌143
[16] – برقعی، 1381
[17] – فراست‌خواه، 1377، ص‌218
[18] – البته ذکر این نکته نابجا نخواهد بود که سلاطین اموی، عباسی و عثمانی اگر هم ایرادات فراوانی داشتند اما در مجموع خدمات خوبی را ارائه داده و حداقل قدرت واحدی را برای مسلمانان فراهم نموده‌ بودند.
[19] – بازرگان، 1377، ص‌98‌ـ‌94
[20] – بشریه، 1377، ص‌11-10
[21] – عبدالرزاق، 1925، ص‌103
[22] – فرزاد حاجی‌میرزایی،کیان، سال هشتم شماره‌42، ص‌32،‌ مقاله‌ی اقتدار و مشروعیت
[23] – بازرگان، 1373،‌ به نقل