بایگانی | ملا عبدالله احمدیان RSS feed for this section

زندگینامه استاد فاضل ملا عبدالله احمدیان

11 سپتامبر
استاد فرزانه و فرهیخته عالم وارسته و شایسته حاج ملا عبدالله احمدیان از دانشمندان اندیشور و مدرسین مبرز علوم اسلامی و از ادبای برجسته كردستان ایران در سال 1312 شمسی در روستای درمان از توابع شهرستان مهاباد پابه عرصه‌ی وجود نهاد پس از اندی پدرش (عبدالقادر) به دیار آخرت شتافت. مادر بزرگوار و علم دوستش مسئولیت تربیت و تعلیم فرزندش را به عهده گرفت و او را در سال 1318 روانه مسجد روستا نمود تام مقدمات علوم را بیاموزد، حافظه و تیز‌هوشی طلبه جوان اولین استادش، استاد سید هاشم حسینی را به شگفتی واداشت بعد از 4سال راهی حوزه‌های كردستان گردید و مدارج علمی را یكی‌ پس از دیگری به سرعت پشت سرگذاشت. و در كمتر از10 سال كتاب‌های متداول در نحو، صرف، بلاغت، منطق، فقه، كلام، تفسیر، علم الحدیث، ریاضیات، علم نجوم و فلسفه را از استادان مشهور زمان از جمله استاد ملا عصا‌م ‌الدین شفیعی (بوكان)، استاد علامه ملا باقر با‌لك (مریوان)، استاد ملاعلی‌ولزی (حمامیان) كه از فحول زمان بودند فرا گرفت و در مدت 15 سال تحصیل سطوح مختلف را به اتمام رسانید و گواهینامه افتاء و تدریس را اخذ نمود. عطش دانش اندوزی وی را بر آن داشت تا در سال 1331 جهت تكمیل معلومات به بغداد سفر كند تا در محضر عالم وارسته و علامه‌ی دوران ملا محمد قزلجی، معلومات خود را كامل كند. سپس از سال 1332 تا پایان عمر شریف خود (حدود 50 سال) استاد منشاء خدمات علمی،‌ فرهنگی و دینی در جهان اسلام بویژه كردستان بوده‌اند.
پنجاه سال خدمت فرهنگی، علم و دینی
18 سال تدریس علوم دینی (1332-1350) كه بطور تمام وقت استاد كتاب‌های بلاعت، منطق، فقه، كلام، تفسیر، علم الحدیث، ریاضیات، علم نجوم و فلسفه را تدریس نمود. حاصل این دوره پُر‌بار فارغ‌التحصیل شدن جمعی شخصیت هاست كه هم‌اكنون در سمت‌های روحانیت استادی دانشگاه یا در شغل قضاوت مشغول انجام وظیفه هستند. كتاب (الایضاح) به عربی كه تفسیر مشكلات بیضاوی است از تحقیقات و تالیفات آن دوره می‌باشد.
نویسند و مجری برنامه‌های دینی رادیو مهاباد در سال‌های (1351- 1359) كه از برنامه‌های جذاب و پر شنونده بود (متن آن برنامه كلا موجود است).
تدریس در آموزش و پرورش در پست دبیری در مدت 25 سال (1357- 1382) كه با گروه 18 به افتخار بازنشستگی نایل گردید.
همزمان با تدریس در آموزش و پرورش مدت 31 سال (1351 – 1383) انجام وظیفه امام جماعت مسجد قبله مهاباد را به عهده داشت كه خطابه هایش در ان مسجد مخصوصا در ایام مبارك رمضان از جاذبه و معنویت خاصی برخوردار بود (50 كاست از سخنرانی های مسجد قبله موجود است).
تدریس در دانشگاه آزاد اسلامی واحد مهاباد به مدت 10 سال (1372- 1382) حاصل این مدت به اضافه آگاهی دادن به نسل جوان، تهیه كتاب‌های درسی دانشجویان (كلام جدید، قرآن شناسی، تاریخ حدیث، كلام اهل سنت) است كه بعداً توسط نشر احسان چاپ و منتشر شده‌اند.
شركت فعال در كنگره ها و سمینار ها و ارائه مقاله‌های تحقیقی و ایراد سخنرانی از جمله: كنگره مولوی (سقز – 1371)، یادواره‌ی وفایی (مهاباد – 1376) ، كردستان شناسی (سنندج) یادواره استاد هه‌ژار ( مهاباد – 1381) ، كنگره فرزانگان كرد (سنندج – 1376) ، یادواره ملا پریشان، یادواره حلیچه (دانشگاه تبریز) و یادواره نالی (سقز) كه نوار سخنرانی‌ها موجود است.
تالیفات و تحقیقات و ترجمه‌ها كه خوشبختانه 16 عنوان كتاب از آثار استاد احمدیان چاپ و تجدید چاپ و منتشر شده‌اند.
تعداد 100 كاست شامل بحث‌های دینی، ادبی، فرهنگی و مصاحبه‌هایی كه به مناسبت‌های گوناگون ایراد گردیده‌اند و در آرشیو خصوصی استاد محفوظ می‌باشند.
چاپ بیش از 100 مقاله در مجله‌های (سروه – سیروان – مهاباد – ندای اسلام – آوینه – روانگه – مكریان و … ) در رابطه با مسایل ادبی، زبان و ادبیات كردی و معرفی شخصیت‌های فرهنگی و ملی مذهبی كُرد كه بصورت مجموعه‌ای آماده چاپ هستند.
مجموعه نفیسی از آثار خوشنویسی در انواع خطوط اسلامی و ایرانی كه از اشحات كلك هنر آفرین استاد است و بصورت مجموعه‌ای آماده‌ی چاپ می‌باشد.
مجموعه‌ای بیشتر از 200 مقاله فرهنگی و مذهبی كه در مناسبت‌ها و شرایط ویژه ارائه شده‌اند و آماده چاپ هستند. اما در زمینه ی تفسیر كه تخصص ویژه‌ی استاد در این زمینه بود، تفسیر سوره (یس) به زبان كردی سال‌هاست آماده‌ی چاپ است اما به عللی هنوز چاپ نشده است. تفسیر سوره فاتحه به زبان كردی ككه چاپ شده و تفسیر سوره بقره هم تا آیه 180 تفسیر شده كه متاسفانه كسالت مزاج به استاد اجازه نداد این آرزوی دیرینه به انجام برساند.
تالیفات به چاپ رسیده:
سیمای صادق فاروق اعظم
تجزیه و تحلیل زندگی امام شافعی
قرآن شناسی
كلام اهل سنت
كلام جدید
تحقیقات
تفسیر سوره فاتحه
ترجمه رساله التوحید
قبله ی محمد
بسوی جهان جاویدان
(گه لحو) طنز كردی
(هه ست و هاوار)
مناجات ملا عبدالله
تاریخ حدیث
الایضاح
Advertisements

پژوهشی پیرامون روایت قلم و کاغذ و ادعای توهین حضرت عمر به ساحت پیامبر

4 سپتامبر
در قرن‌های اخیر دانشمندان اسلامی در كشور مصر و در تركیه و در هندوستان با تحقیق و بررسی‌هایی كه در زمینه این روایت به عمل آورده‌اند، ثابت كرده‌اند كه خبر قلم و قرطاوس، در اساس موضوع و روایت آن از پیامبر به هیچ وجه صحیح نیست و از جمله طه حسین در كتاب خود (مِرآه الأسلام) پس از نقل داستان می‌گوید: «این خبر گرچه در كتب صحاح هم روایت شده است ولی متن و محتوا و طرق و القائات آن مانع قبول صحت آن می‌باشد و چه بسا در روزگاری ساخته شده است كه اختلافات مذهبی به میان آمده است
روایت رویداد روزهای بیماری پیامبر
بیماری پیامبر در حدود چهارده روز طول می‌كشد[1]، و در این مدت نیز مانند همیشه پیامبردر میان یاران خود می‌باشد، زیرا در روزهایی كه بیماری تا حدی شدت می‌یابد و پیامبر بستری است، اصحاب دسته دسته به عیادت او می‌آیند و در روزهایی كه تا حدی بهبود می‌یابد خود به مسجد می‌آید[2] و در میان یاران می‌نشیند، و اصحاب در روزهای بیماری پیامبر بیش از هر زمان دیگر مواظب شنیدن فرموده‌های او و مشاهده رفتار و كردار او می‌باشند، و طبق فرمان مؤكد پیامبر «فَلّیبلِّغِ الشّاهِدُ الغائِبَ» تمام گفتارها و كردار پیامبر به وسیله كسانی كه حاضر و ناظر هستند به همه كسانی كه در آن جا حضور ندارند منتقل می‌گردد،‌ و بعد از رحلت پیامبر بیش از یك صد هزار[3] صحابی گفتار و كردار پیامبر را و هم چنین رویدادهای این چند روز بیماری او را برای هم دیگر بازگو می‌نمایند و سپس میلیون‌ها تابعین همین گفتار و كردار و رویدادها را از اصحاب شنیده و برای تابع تابعین روایت می‌كنند، و از این یك صد هزار صحابی و میلیون‌ها تابعین كسی نگفته و نشنیده است كه «پیامبر چهار روز قبل از رحلت كاغذ و قلم خواست تا مطلبی برای یاران خویش بنویسد كه بعد از او گمراه نشوند ولی دسته‌ای مانع این كار شدند و پیامبر آن مطلب را ننوشت و به جرم مخالفت دسته‌ای همه را از منزل خویش بیرون كرد» اما در همین دوره (تابع تابعین) سلیمان اَحْوَل و زهری اولی از سعید بن جُبَیر (تابعی) و دومی از عبید الله (تابعی) روایت می‌كند كه عبدالله ابن عباس (كه با اعتراف صریح خویش در روز وفات پیامبر پسر ده ساله‌ای بوده است[4] مطلب فوق را شنیده است، و بعدها همین مطلب با عبارت‌های متفاوت در اكثر كتب تواریخ اسلامی و در اكثر كتب محدثین و حتی صحیح بخاری و صحیح مسلم، روایت شده است و با اعتقاد به صحت آن بر جملات و كلمات آن كه شبهه‌هایی را القاء كرده‌اند تفسیرها و تأویل‌هایی نوشته‌اند[5] و روایت این مطلب در این كتاب‌ها، هلهله‌های شادمانی را در محافل مخالفین طنین‌انداز نموده است، زیرا در برخی از روایت‌های آن، از قول دسته‌ای از اصحاب (نعوذبالله) هذیان به پیامبرنسبت داده شده است برای كوبیدن اصحاب بهانه مناسبی به دست آورده‌اند و در برخی از روایت‌های آن، سردسته مخالفین نوشته پیامبر، فاروق (رضی الله عنه) بوده است و برای كوبیدن فاروق (رضی الله عنه) به خیال خویش دلیل خوبی پیدا كرده‌اند).[6]
نظر دانشمندان متأخر درباره این روایت
اما در قرن‌های اخیر دانشمندان اسلامی در كشور مصر و در تركیه و در هندوستان با تحقیق و بررسی‌هایی كه در زمینه این روایت به عمل آورده‌اند، ثابت كرده‌اند كه خبر قلم و قرطاوس، در اساس موضوع و روایت آن از پیامبر به هیچ وجه صحیح نیست و از جمله طه حسین در كتاب خود (مِرآه الأسلام) پس از نقل داستان می‌گوید: «این خبر گرچه در كتب صحاح هم روایت شده است ولی متن و محتوا و طرق و القائات آن مانع قبول صحت آن می‌باشد و چه بسا در روزگاری ساخته شده است كه اختلافات مذهبی به میان آمده است».[7]
و هم چنین صبحی پاشا از دانشمندان معروف تركیه در كتاب خویش (حقایق الكلام فی تاریخ الاسلام) می‌گوید: پیامبر در همین سال در خطبه حجه‌الوداع فرمود: «كلام خدا و سنت رسول الله را بگیرید تا گمراه نشوید» پس نیازی به این وصیت باقی نمانده بود،‌و اگر این وصیت به حدی لازم بود كه وجودش باعث هدایت و عدمش سبب گمراهی امت بود، پس چرا پیامبر با گفتن عمر یا دیگری از از آن  منصرف گردید و در حالی كه اصحاب پیامبر در حضور او با نهایت ادب، خاموش می‌نشینند و حرف بلند نمی‌زدند، پس چگونه در حضور او با صدا و فریاد بلند نزاع راه انداختند، این‌ها مسائلی است كه باید با یك دید واقع‌بینانه به آن نگریست، و هم چنین علامه شبلی نعمانی رئیس هیئت علمای هندوستان این خبر را نادرست و بی‌اساس شمرده است و در كتاب خویش (الفاروق[8]) می‌گوید: «امكان ندارد، پیامبر از راه غم‌خواری برای مسلمانان، قلم و دوات بخواهد كه هدایت‌نامه برای شما بنویسم و دسته‌ای از یاران او مخالفت درآیند، و طبق برخی روایات (نعوذبالله) پیامبر را به گفتن هذیان نیز نسبت دهند ….» سپس می‌گوید:‌ دلیل نادرستی و جعلی بودن این خبر این است كه عبدالله ابن عباس (پسر ده ساله[9]) قطعاً در[10] آن مجلس نبوده است، و كسانی كه در این مجلس بوده‌اند حتی یك كلمه در این باره از آن‌ها نقل نگردیده است.
شبلی نعمانی در خاتمه این بحث می‌گوید: «هر كسی كه دارای عقل سلیم باشد  به خوبی می‌داند كه این روایت چگونه و از كجا سر به در آورده است».
نظر نگارنده درباره این روایت
نظر نگارنده در مورد جعلی بودن این روایت با نظر دانشمندان نام برده كاملاً موافق است ولی ما، با استفاده از اسلوب خاص حدیث‌شناسی، در متن و محتوا و احوال راویان و شرایط زمانی و مكانی آن، تجزیه و تحلیلی به عمل آورده‌ایم، كه جعلی بودن این روایت را مستدل می‌نماید، و اینك خلاصه تحقیقات خود را (با عرض معذرت طول كلام) در معرض مطالعه خوانندگان عزیز قرار می‌دهیم.
مطلب قلم و دوات در بخاری و مسلم و بقیه كتب حدیث به هفت طریق روایت شده است كه چهار طریق[11] به این شكل است: «زهری، از عبیدالله، از ابن عباس» و سه[12] طریق دیگر به این شكل است: «سلیمان احوال، از ابن جبیر، از ابن عباس» و این طریق‌های سه‌گانه دومی در عین این كه با یكدیگر تفاوت‌هایی دارند (در یكی گفته شده استخوان شانه بیاورید، در دیگری گفته كتابی بیاورید و در دیگر گفته شده بیاورید). در این مطلب با هم متفق هستند: 1ـ آن روز پنج‌شنبه بود. 2ـ نسبت هذیان به پیامبر (نعوذبالله) داده شد. 3ـ پیامبردرباره سه مطلب وصیت فرمود (اخراج مشركین، احترام، هیئت‌های نمایندگی و سومی فراموش شده است). 4ـ ابن عباس به شدت گریه كرد و شن‌ها را تر نمود.
و اما در طریق‌های چهارگانه اولی نه از پنج‌شنبه، نه از هذیان، نه از وصیت و نه از گریه ابن عباس اساساً بحثی به میان نیامده است و در مقابل و به جای همه این دو مطلب دیگر اضافه آمده است، اول بحث از عمر بن خطاب است كه در این طریقه به عنوان (بعضی) و در سه طریقه دیگر صریحاً گفته شده است كه عمر بن خطاب گفت بیماری پیامبر شدت یافته است و قرآن در نزد شما است و كتاب خدا برای ما كافی است، و دوم بیرون كردن همه اصحاب مخالف و موافق.
و چون در همه طریقه‌های سه‌گانه كه بحث از هذیان[13] شده، بحثی از عمر نیست و در همه طریقه‌های چهارگانه كه به اشاره یا به صراحت بحث از عمر[14] شده، ابداً از هذیان بحثی نیست بنابراین اگر این روایت صحیح هم می‌بود هیچ زیانی به مقام والای عمر (رضی الله عنه) و ایمان و اخلاص او نمی‌رسانید و هیچ گونه شادی و دل‌خوشی را برای مخالفین او موجب نمی‌گردید، زیرا به فرض صحت این روایت، عمر (رضی الله عنه) در جهت كمتر كردن زحمت از پیامبر در حال شدت بیماری، پیشنهادی رده است كه اگر پیامبر به پیشنهاد او موافق نمی‌بود كار خود را انجام می‌داد و عمر(رضی الله عنه) هم مانند همیشه با كمال ادب ساكت و خاموش می‌گردید، مانند ده‌ها پیشنهاد دیگر فاروق (رضی الله عنه) در طول حیات پیامبر كه فاروق(رضی الله عنه) با شور و علاقه زیاد آن‌ها را مطرح می‌كرد، و به محض این كه پیامبر در یك كلمه می‌فرمود «نه» فاروق (رضی الله عنه) در نهایت ادب خاموش می‌گردید و این پیشنهاد را از دل خود بیرون می‌كرد بنابراین این روایت خواه صحیح و خواه جعلی فرض شود نه عمر (رضی الله عنه) زیانی می‌رساند و نه به مسئله خلافت هیچ ارتباطی دارد، زیرا به فرض این كه پیامبر چیزی می‌نوشت از كجا معلوم كه خلافت‌نامه می‌بود؟ و اگر هم خلافت‌نامه می‌بود از كجا معلوم به نام ابوبكر (رضی الله عنه) نمی‌بود؟[15]
اما توجه به مقایسه مضامین طریقه‌های نام برده و دلایلی را كه ذیلاً ارائه می‌دهیم به خوبی نشان می‌دهند كه این روایت صرف نظر از ارتباطی كه به عمر (رضی الله عنه) یا به مسئله خلافت دارد اساساً از صحت و اصالت بهره‌ای ندارد.
دلایل عدم صحت این روایت
1ـ در طریق‌های سه‌گانه اولی«سلیمان، از جبیر از ابن عباس» در آخر یكایك آن‌ها این جمله دیده می‌شود «وَنَسیتُ الثّالِثَهَ[16] و سومی را فراموش كرده‌ام» و این اعتراف صریح را وی به فراموش‌كاری خویش، صحت را از خبر به كلی سلب می‌نماید، و علمای علم الحدیث عموماً به این اصل بصریح كرده‌اند.[17]
2ـ در طریق چهارگانه دومی «زهری از عبیدالله از ابن عباس» از زبان پیامبر جمله (قُوموُا عَنّی[18] = برخیزید از منزل من) در عادت پیامبرسابقه ندارد مخالفین به هر حال، موافقین چرا؟ و اگر بر فرض پیامبر برخلاف عادت خویش هم چنین دستوری می‌داد، طبق معروف‌ترین اصل علم الحدیث، می‌بایستی نظر به اهمیت آن از راه تواتر، نه از راه آحاد، روایت[19] شود.
3ـ در تمام طریق‌های هفتگانه پدیده (تَقْطیع)[20] مشاهده می‌گردد، و چنان كه شابقاً توضیح دادیم در طریق‌های سه‌گانه «سلیمان از جبیر از ابن عباس» پنج مطلب مهم آمده است كه هیچ كدام در طریق‌های چهارگانه دومی دیده نمی‌شوند و در طریق‌های چهارگانه «زهری از عبیدالله از ابن عباس» دو مطلب مهم آمده است كه هیچ كدام در طریق‌های سه‌گانه دیده نمی‌شوند و این تقطیع هولناك و خارج از حد از روایتی كه فقط به یك نفر، ابن عباس، منتهی می‌گردد صحت خبر را در ابهام غرق می‌كند.
4ـ همان طوری كه مشاهده كردیم تمام طریق‌های هفت‌گانه در تمام كتب محمدثین فقط به عبدالله ابن عباس می‌رسند، و عبدالله ابن عباس طبق اعتراف صریح خویش، در روز وفات پیامبر پسر ده ساله بوده است،[21] و به این مجلس راه نیافته است، بنابراین این پسر ده سال باید این مطلب را از اهل این مجلس شنیده باشد و این سؤال را پیش می‌آورد، كه تمام اهل این مجلس چرا این مطلب را فقط به یك پسر ده ساله گفته‌اند و كس دیگری از زبان هیچ كدام از آن‌ها این مطلب نشنیده است و چرا هیچ كدام از آن‌ها امر مؤكد پیامبر را (فَلْیبَلِّغِ الشاهِدُ  الغائِبَ) را رعایت نكرده‌اند، و چرا در میان میلیون‌ها تابعی فقط دو نفر، آن هم با این تقطیع و تفاوت‌های هول‌انگیز، این مطلب را از ابن عباس شنیده‌اند و چرا از میلیون‌ها تابع تابعین فقط زهری و سلیمان این مطلب را هر یك از یك نفر تابعی شنیده‌اند، و جواب همه این چراها این است كه این روایت اساساً صحت ندارد و به خاطر برخی مقاصد ساخته و پرداخته شده است.
5ـ در تمام طریق‌های هفت‌گانه، این جمله دیده می‌شود:‌ «كه قلم و دوات بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم كه بعد ازمن گمراه نشوید» و در تمام طریق‌ها این مطلب هم هست كه پیامبر چیزی ننوشت، به فرض صحت این روایت ننتیجه این صغری و كبری چه می‌شود؟ نتیجه این می‌شود كه امت اسلام، اعم از مخالفین و موافقین این نوشته، بعد از پیامبر عموماً گمراه شدند و چون صحت این روایت الزاماً این نتیجه را می‌دهد و این نتیجه هم به هیچ وجه صحت ندارد[22] پس این روایت نیز صحت ندارد.
نوشته: استاد ملا عبدالله احمدیان
……………………………..
پی نوشت:
[1]ـ الفاروق، شبلي نعماني، ج 1، ص 72.
[2]ـ طبري، ج4، ص1324 و ابن اثير، ص 401 و تاريخ حلبيه، ج 3، ص 388.
[3]ـ حافظ ابن كثير در كتاب خوئد (الباعث الحبث) آمار اصحاب را بعد از رحلت پيامبر يك صد و چهارده هزار نوشته است به صفحه 185 كتاب نام‌ برده مراجعه شود.
[4]ـ صحيح بخاري، شرح قسطلاني، ج 7، ص475 (باب تعليم الصبيان القرآن).
[5]ـ صحيح بخاري، شرح قسطلاني، ج 7، ص 169 و ج1، ص 206 و ج6، ص 436.
[6]ـ سيري در صحيحين، محمد صادق نجمي، ص366، تحت عنوان «وصيت‌نامه‌اي كه نوشته نشد» و فروغ ابديت، ج 22، ص 861.
[7]ـ و هم چنين دانشمند مورخ و متكلم معروف مؤلف كتاب (الله) در موسوعه خود عبقريات، ص 618 و 619 به شدت اين اتهام را رد مي‌كند و مي‌گويد : «وصيت به خلافت به گفتن يك كلمه و حتي يك اشاره تحقق مي‌يافت و نامه نمي‌خواست و علاوه بر اين پيامبر چند روز پس از اين جريان در حيات بود و در بين او و علي فاصله‌اي نبود و فاطمه نيز همواره بر بالين او بود و اگر مي‌خواست مي‌توانست علي را صدا كند و او را جانشين خود نمايد».
[8]ـ الفاروق، شبلي نعماني، ج2، ص 74 و 75 و 76 و 77.
[9]ـ قسطلاني، شرح صحيح بخاري، ج 6، ص 136 و هم چنين شرح تابع الاصول، چ3، ص 360 تولد عبدالله ابن عباس را سه سال قبل از هچرت نوشته‌اند اما خود بخاري در صحيح خود (ارشاد ساري، ج 77، ص 475) از ابن عباس نقل كرده كه : «توفي رسول الله و انا ابن عشر سنين و قد قويت المحكم = روزي كه پيامبر رحلت فرمود من ده ساله بودم …».
[10]ـ تحقيق محدثين به نقل الفاروق، ج 2، ص 75.
[11]ـ محل ذكر اين چهار طريق بخاري، شرح قسطلاني، ج 1، ص 206، و ج 8، ص 355، و ج 10، ص 353 و ج 6، ص 436.
[12]ـ محل ذكر اين سه طريق بخاري، شرح قسطلاني، ج 5، ص 236، و ج 5، ص 236، و ج 5، ص 169 و ج 6، ص 462.
[13]ـ بخاري، شرح قسطلاني، ج 5، ص 236، و ج 5، ص 169، ج 6، ص 462.
[14]ـ بخاري، شرح قسطلاني، ج 6، ص 436، و ج 1، ص 206، ج 8، ص 355، ج 10، ص 353.
[15]ـ سيره حلبيه، ج3، ص381، همين مطلب را تأييد مي‌كند «پيامبر به هنگام شدت بيماري به عبدالرحمن پسر ابوبكر (رضي الله عنه) گفت لوحي بياوريد تا نوشته‌اي براي ابوبكر (رضي الله عنه) بنويسم تا مردم درباره جانشيني او اختلاف نكنند سپس فرمود لازم نيست چون ….».
[16]ـ بخاري، شرح قسطلاني، ج 5، ص 236، و ج 5، ص 169، ج 6، ص 462.
[17]ـ شرح اختصار علوم الحديث، ابن كثير، ص 92، و شرح نخبه ابن حجر عسقلاني، ص 9 (مبحث حديث شاذ).
[18]ـ بخاري، ج 1، ص 206، شرح قسطلاني، ج 8، ص 355، و ج 10، ص 353.
[19]ـ جمع الجوامع، اصول الفقه، ج2.
[20]ـ الباعث الحبيث، شرح اختصار علوم الحديث، ابن كثير، ص 144، تقطيع حديث در صورتي كه قسمت محذوف مربوط به قسمت مذكور باشد بالاتفاق صحيح نيست.
[21]ـ بخاري، شرح قسطلاني، ج 7، ص 475، «قال ابن عباس توفي رسول الله و انا ابن عشر سنين و قد قرات المحكم».
[22]ـ به اتفاق تمام افراد و جوامع بي‌شمار اسلامي، تمام مسلمانان بعد از رحلت پيامبر گمراه نشده‌اند و جمعيت‌هايي دائماً بر راه حق و بر دين مبين اسلام پايدار مانده‌اند «لايزالُ طايِفَهٌ مِنْ اُُمَّتي ظاهرينَ عَلَي الحَقَّ حَتّي يَأتِيَ اَمْر اللهِ اَيْ السّاعَة» و آن چه مورد اختلاف بوده و هست اين بوده و اين هست كه از اين جوامع كدام بر راه حق و كدام بر راه باطل است، و با توجه به قرآن كه متواتر است و توجه به احاديث صحيح حل اين اختلاف هم كار مشكلي نيست بنابراين روايت قلم و قرطاس امكان صحت ندارد.

آیا مسلمانان کتابخانه‌های ایران و مصر را آتش زدند؟

4 سپتامبر
اشاره: سوال فوق از جمله سوالاتي است كه غالبا از زبان منتقدان در برخي از محافل طنين انداز مي گردد و جوانان مسلمان را در برابر آن همه علم‌پروري و كتاب دوستي دچار حيرت مي گرداند، مقاله حاضر اين اتهام ناروا را با اسناد غير قابل ترديد رد مي نمايد.
اتهام كتابسوزي كتابها و كتابخانه هاي ايران و مصر، افسانه اي بيش نيست و تا قرن ششم هجري و شكست اروپائيان در جنگهاي صليبي و آغاز دروغ پردازي و شايعه سازي عليه اسلام و مسلمين هيچ مسلمان و يا نامسلماني نگفته و ننوشته كه حتي يك كتاب هم بوسيله فاتحين مسلمان سوخته شده باشد. و در قرن ششم عيسويان اروپا بعد از آنكه در فاجعه اندلس و قتل عام مسلمانان به اعتراف مورخ معروف مسيحي جرجي زيدان در كتاب «تمدن اسلام» (1) هشتاد هزار كتاب را آتش زدند و در حمله به شام و فلسطين نيز سه مليون كتاب را به آتش كشيدند و در جنگهاي صليبي هم دچار آن شكستها و سرافكندگيها گرديدند يكي به خاطر پوشانيدن ننگ و عار كتابسوزي خويش در اندلس و شام و فلسطين و ديگري بخاطر پوشانيدن ننگ و عار خويش كتابسوزي خويش در اندلس و شام و فلسطين و ديگري بخاطر معيوب نشان دادن فتوحات اسلامي و تبليغات ناروا عليه مسلمانان و جبران شكستهاي روحي و معنوي جهان مسيحيت، براي اولين بار (توجه فرماييد براي اولين بار) يك نفر مسيحي در سال 602 هجري بنام عبداللطيف در سفرنامه خود بنام «الافادة و الاعتبار» به هنگام بازديد از عمودي كه در محل كتابخانه اسكندريه مشاهده كرد چنين نوشت: « گفته مي شود رواقي بر اين عمود استوار بوده كه ارسطو!! در آن رواق تدريس مي كرده است و در اينجا كتابخانه اي بوده كه عمرو بن عاص به اشاره خليفه آن را سوزانيده است» در صورتي كه عموم مورخين متفق هستند كه ارسطو هرگز به اسكندريه نيامده و در آنجا مورخ نبوده و همچنين اتفاق دارند بر اينكه در زمان فتح مصر بوسيله عمرو بن عاص در اين كتابخانه كتابي وجود نداشته است.
بيست و يك سال بعد از عبداللطيف مسيحي يك طبيب يهودي نيز بنام ابوالفرج در سال 623 در ملطيه آسياي صغير در كتاب «مختصر الدول» نوشت: به هنگام فتح مصر عمروبن عاص به درخواست يحيي نحوي درباره كتابهاي كتابخانه اسكندريه از خليفه مسلمانان عمر رضي الله عنه كسب تكليف كرد عمر رضي الله عنه در جواب او نوشت: «اگر اين كتابها موافق با قرآن مي باشند هيچ ضرورتي به آنها نيست و اگر مخالف با قرآنند تمام آنها را بر باد ده.» بعد از وصول اين نامه عمروبن عاص همه كتابها را براي سو زانيدن در بين حمامها تقسيم كرد و كفايت سوخت شش ماه تمام حمامها گرديد. (2)
چيز عجيبي است به جاي اين همه مورخين مسلمان در شش قرن يك طبيب يهودي اين مطلب را براي ما مي نويسد البته به نقل از عبداللطيف مسيحي زيرا قبل از او هيچ كافر و مسلماني اين مطلب را نگفته و ننوشته بود. و با اضافه كردن اينكه اين كتابها براي سوخت همه حمامهاي اسكندريه كه برخي دوازده هزار و برخي چهارهزار حمام ذكر كرده اند كفايت كرده است؛ حالا اگر حداقل را در نظر بگيريم (چهار هزار حمام) و صورتهاي گوناگون مساله را منظور نماييم، اينگونه خواهد بود: سوخت چهار هزار حمام در شش ماه مساوي سوخت دوهزار حمام است در يك سال و اين هم مساوي سوخت يك حمام است در دو هزار سال!! يا در هفصد و سي هزار شبانه روز و اگر براي گرم كردن شبانه روزي يك حمام فقط سيصد جلد كتاب متوسط در نظر گرفته شود، بايد تعداد كتابها دويست و نوزده مليون جلد بوده باشند و چنين تعدادي از كتابها حداقل دو مليون متر قفسه جاي مي خواهد و چنين ارقام سرسام آوري در آن عصر جز در مخيله ابوالفرج يهودي قابل تصور نيست. و يحيي نحوي فيلسوف مصري كه ابوالفرج از او نام برده است طبق اسنادي كه اخييرا تحقيق شده در حدود صد سال قبل از فتح اسكندريه درگذشته است و ملاقات وي با عمروبن عاص افسانه اي بيش نيست. با اين حال يكي از دانشمندان مسلمان به نام ابوقفطي در حدود سال 630، هفت سال بعد از ابوالفرج يهودي در كتاب «اخبار العلماء» بعد از بحث از يحيي نحوي دانشمند مصري قصه سوختن كتابهاي كتابخانه اسكندريه را بوسيله عمروبن عاص نقل كرده است و يكصد و بيست سال بعد، يعني در حدود سال 750 هجري، مقريزي در خطط مقريزي عين عبارت عبداللطيف مسيحي را با تعبير «گفته مي شود» نقل نموده است. و چون در اين سه كتاب با عبارت «گفته مي شود» مطلب آغاز گرديده نشان مي دهد كه آن مطلب در هيچ كتابي نوشته نشده و فقط در افواه برخي از مردم «برخي از مسيحي ها و يهوديها» شايع بوده است. حاج خليفه مورخ معروف ترك در اواخر قرن دهم در كتاب «كشف الظنون» تنها اين جمله را نوشته كه: «عرب در صدر اسلام بجز زبان و احكام و مسائل پزشكي به علم ديگري اهميت نمي دادند و گفته مي شود كه عرب در هنگام فتح شهرها كتابهايي به دست مي آوردند و مي سوزانيدند» و چنانكه ملاحظه مي شود حاج خليفه نيز مطلب را با عبارت «گفته مي شود» آغاز كرده است كه تكرار همان شايعه برخي از مسيحيها و يهودياني است كه از آن بحث كرديم و منظور از «گفته مي شود» گفته آنها است.
درباره سوزانيدن كتابهاي ايرانيان تا اواخر قرن هشتم و گذشتن هشتصد سال از فتح ايران، هيچ مسلمان و نامسلماني نگفت و ننوشت كه فاتحان عرب كتابهاي ايرانيان را سوزانيده اند، حتي عبداللطيف مسيحي و ابوالفرج يهودي نيز كه افسانه سوزاندن كتابهاي اسكندريه مسيحي نشين و يهودي نشين را بر سر زبانها انداختند، از ساختن اين افسانه نسبت به سوزانيدن كتابهاي ايرانيان (چون اكثرا زردشتي بودند) دريغ ورزيدند و نگفتند و ننوشتند كه عربها كتابهاي ايرانيان را آتش زدند. اما در اواخر قرن هشتم نخستين كسي كه از اين مطلب بحث كرد ابن خلدون بود آنهم نه بصورت نقل و روايت بلكه به عنوان نتيجه تحليل تاريخي و باز با تعبير «گفته مي شود»؛ وي نوشته است: « دولتهاي ايران چون در عمران وآبادي و گسترش مرزها بسيار پيش رفته اند بنابر اين طبق قاعده در علوم عقلي نيز خيلي جلو رفته اند و گفته مي شود اسكندر بعد از كشتن دارا و تسلط بر ايران علوم عقلي را از ايران به يونان برد و از علو عقلي ايرانيان استفاده ها كردند، و چون كشور ايران بدست اعراب فتح شد و كتب بسياري در آن سرزمين يافتند سعدبن ابي وقاص درباره اين كتابها از عمر (رضي الله عنه) كسب تكليف نمود و عمر (رضي الله عنه) به وي نامه نوشت كه همه كتابها را در آب فروافكنيد زيرا اگر در آنها راهنمايي و راستي باشد خداوند ما را به رهبري كننده تر از آن هدايت كرده است و اگر كتب ضاله و گمراهي است پس كتاب خدا ما را از آنها بي نياز كرده است» (3) از اين رو آنها را در آب و آتش افكندند». در بيانات اين محقق علوم اجتماعي و كم نظير متاسفانه اين اشكالات ديده مي شود؛ اول تحقيق تاريخي تنها مي تواند علل حوادث را بررسي كرده و وقايع را به هم مرتبط و از روابط قضايا بحث كند و در يك كلمه «وقايع نگاري بر اساس واقع نگري است» و به هيچ وجه كارش روايت تراشي و خبرسازي نيست و چون هشت قرن قبل از ابن خلدون ايران فتح گرديده است و در مدت اين هشت قرن هم هيچ مسلمان و هيچ نامسلماني نگفته و ننوشته كه فاتحان مسلمان حتي يك كتاب از ايرانيان را سوزانيده اند. بنابراين اين خبر از نوع مرسل و در حدود يكهزار واسطه از آن حذف شده و به هيچ وجه شايسته استدلال نيست. دوم آنكه با وجود اينكه اسكندر در زمان ارسطو به ايران حمله كرده و يونان با وجود سقراط و افلاطون و ارسطو و فيثاغورث و صدها فيلسوف و دانشمند معروف در علوم عقلي به اوج خود رسيده است چگونه ممكن است كه اسكندر علوم عقلي ايران را به يونان منتقل كرده باشد و ايران باستان صادر كننده منطق و فلسفه به يونان باشد، با اين حال ايران يك فيلسوف معروف و سرشناس [از آن زمان] نداشته باشد. به علاوه، آنچه در رابطه با آتش زدن كتابخانه اسكندريه و كتابخانه ايران به اميرالمؤمنين عمر (رضي الله عنه) نسبت مي دهند اگر روايتش صحيح مي بود، بي گمان در اوايل و اواخر قرن دوم كه نقل و ترجمه برخي از كتابهاي ايراني بوسيله ابن مقفع به ميان آمد لابد يكي از مجتهدين و فقها با استناد به اظهارات اميرالمؤمنين عمر (رضي الله عنه) با اين برنامه مخالفت مي كرد يا حداقل چند نفر آن اظهارات را مورد بحث و گفتگو قرار مي دادند، در صورتي كه هيچكس در اين باره چيزي را روايت نكرده است.
در سال 1193 هجري سرجان ملكم سفير انگليس در ايران به زبان انگليسي كتابي را در تاريخ ايران نوشت و بعدا به فارسي ترجمه و در بمبئي چاپ شد و طبق نقل كتاب (مزديسنا و ادب فارسي) درباره فتح ايران بوسيله مسلمانان چنين نوشته است: «شهرها را با خاك يكسان و آتشكده ها را با آتش سوخته و موبدان را از دم تيغ گذرانده و كتب فضلاي امت اعم از آنچه در مطلق علوم نوشته شده بودند يا تاريخ و مسائل مذهبي، همه را نابود كردند».
در صورتيكه مسلمانان در اثناي فتح ايران نه تنها هيچ شهري را خراب نكردند بلكه شهرهايي را بنا و بازسازي و آباد كردند ودر پيمانها قيد كردند كه آتشكده ها باقي مي مانند. «مقدسي و مسعودي» مورخين معروف نوشته اند كه تا زمان آنان آتشكده هايي باقي مانده اند. اما پورداود كه ايراني و استاد دانشگاه تهران بوده و به حدي تب غربزدگي او شدت پيدا كرده، تحت تاثير ناسيوناليسم كور با تمام آثار عرب مبارزه نموده و افسانه كتابسوزي ايران و مصر را در سال 1264 زنده كرده و خيلي شديدتر از سرجان ملكم قهرمان استعمارگريهاي انگليس در ايران و هند اين افسانه را پر و بال داده است.
در سالهاي اخير عوامل استعمارگران غربي افسانه كتابسوزي فاتحان مسلمان را در كتابهاي تاريخ و رمان و منطق و فلسفه نشان داده اند و در دانشگاه كلكته هندوستان در اوراق امتحاني كه بالغ بر چند هزار برگ بوده حل مغالطه ذيل را مطرح كرده اند: «اگر كتابها موافق با قرآن است ضرورتي به آنها نيست و اگر موافق نيست همه را بسوزانيد».
در ايران دكتر علي اكبر سياسي در كتاب مباني فلسفه براي سال ششم دبيرستانها كه هر سال ده ها هزار نسخه در اختيار دانش آموزان قرار مي گرفت نوشته است: «ممكن است قياس استثنايي در عين حال منفصله و متصله يعني مركب باشد مثال اينگونه قياس قول معروف منسوب به پيشواي عرب است كه چون خواست سوزاندن كتابخانه ساسانيان را مدلل و موجه كند چنين استدلال كرد: اين كتابها يا موافق قرآنند و يا مخالف آن، اگر موافق قرآنند وجودشان زايد و اگر مخالف آن هستند نيز وجودشان زايد و مضر و هر چيز زايد و مضر باشد بايد از بين برود پس در هر صورت اين كتابها بايد سوخته شوند». ودرسال 1324 فرياد پزشكي در مجله تندرست شماره دوم طنين انداز گرديد كه فاتحان عرب كتابخانه ملي ايران را آتش زده اند و دارالعلم جندي شاپور را از بين بردند.
و معلوم نيست در عصري كه خواندند و نوشتن ويژه موبدان و شاهزادگان ومقربان درباري بوده «كتابخانه ملي» چگونه وجود داشته و داراي چه معنايي بوده است؟ و جندي شاپور علاوه براينكه دارالعلم نبوده و يك مركز پزشكي بوده بهنگام فتح ايران كوچكترين آسيبي به آن نرسيده و فعاليت آن تا قرن سوم و چهارم هجري ادامه داشته و خلفاي عباسي در دربار خويش از فارغ التحصيلان اين دانشكده پزشكي امثال ابن ماسويه ها و بختيشوع ها استفاده مي كرد ند وبعد از تاسيس حوزه علمي عظيم بغداد اين دانشگاه تحت الشعاع واقع گشته و تدريجا از بين رفته است.
خلاصه از افسانه كتابسوزي ايران و مصر تا گذشت ششصد سال پس از فتح ايران و مصرهيچكسي سخني به ميان نياورده و در كتابي ننوشته است پس اين مطلب در تاريخ اصل و اساسي ندارد و چنانكه توضيح داديم افراد مغرضي از مسيحيان و يهوديان بعد از شكست در جنگهاي صليبي وبه منظور جبران شكستهاي مادي و معنوي اين افسانه را ساختند وچند نفر از نويسنده گان مسلمان نيز ناآگاه از اين توطئه، اين افسانه را بازگو نمودند و بعدها در جو مه آلود سياستهاي استعماري، امثال جرجي زيدان مسيحي ونولدكه و سرجان ملكم انگليسي وپورداد غربزده ايراني پروبالي به اين افسانه دادند ودر سؤالات امتحاني دانشكاهها و بخش منطق مباني فلسفه گوشه اي ازاين افسانه را با درود وصلوات در افق اذهان جوانان ايراني وهندوستاني ظاهر نمودند ودر مقابل اين افراد مغرض وناآگاه دانشمندان محقق غربي مانند بلتر وگوستارولو والكساندر مازاس و ويل دورانت و دانشمند و محقق اسلامي علامه شبلي نعماني در كتابخانه اسكندريه ودكتر محمد حسين هيكل درفاروق اعظم وعقاد در عبقريه واستاد مطهري در كتابسوزي ايران ومصربا دلايل بسياري وروشن ويقين بخش شايعه كتاب سوزي فاتحان مسلمان را بشدت تكذيب كرده اند.
نوشته: استاد ملا عبدالله احمديان
…………………………..
پی نوشت:
(1) جرجي زيدان، تمدن اسلام: 2/65.
(2) شبلي نعماني، كتابخانه اسكندريه، ص:16-18.
(3) ابن خلدون، مقدمه، جلد اول، ص: 1002.

عقاید کلامی امام شافعی (رحمه الله)

13 اوت

امام شافعی در چه شرایطی علم کلام را منفور می داند؟
امام شافعی آن علم کلامی را که با طرح یک سری سوال های شبهه انگیز ابرهای ضخیمی از شک و تردید را در افق افکار مسلمانان ظاهر می سازد و گاهی حربه ای است در دست اغواگران و برای تخریب پایه های عقاید اسلامی از آن استفاده می شود ، به شدت مردود و منفور می شمرد و علیه آن دسته از متکلمینی که علم کلام را وسیله ی ایجاد شک و تردید و نشر زندیق قرار داده بودند صریحا تبلیغ کرد و در این باره به برجسته ترین شاگردانش گوش می دهیم که جملاتی را برای ما روایت می کند :
1)« یونس بن عبدالاعلی نقل می کند که شافعی گفت : « هر بلایی که بر سر انسان ها بیاید جز شرک همه ی آن ها از بلای علم کلام زیانشان کم تر است » [1]
2)مزنی نقل می کند که شافعی گفت : « خدا بندگان خود را به هر بلایی گرفتار کند باز بهتر است از این که آن ها را به بلای علم کلام گرفتار نماید »[2]
3) ابوثور نقل می کند که امام شافعی گفت : « قضاوت من درباره اهل علم کلام این است که بعد از آن که آن ها را چوب کاری کردند آن ها را بر شترانی سوار کنند و در میان عشایر و قبیله ها بگردانند و در هر محلی منادی فریاد بکشد : این است کیفر اعمال افرادی که از کتاب و سنت روگردان و به علم کلام رو آورده اند » [3]
اما ببینیم که علم کلام در ابتدا چگونه بوده و اینک از نظر امام شافعی چگونه است و بیان این نکته که منظور ما از علم کلام و عقاید کلامی امام شافعی چیست ؟!
دلایل حضور امام شافعی در مباحث کلامی
به اتفاق تمام مورخین مشهور ، ادیان قبل از اسلام ، مسائل اعتقادی را همیشه بدون برهان و دلیل بر پیروان خویش دیکته می کرده اند و در بین تمام ادیان تنها دین اسلام ، اقامه ی براهین عقلی را نه تنها مجاز و لازم بلکه شرط اساسی و الزامی صادق بودن قضایای دینی به شمار آورد و قرآن کریم در موارد متعدد فرمود « هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِنْ کُنتُمْ صَادِقِينَ » [4] یعنی برهان خود را بر آن قضایا اقامه کنید اگر از راست گویان هستید .
و درخواست اقامه ی برهان و حضور عقل در صحنه ی اعتقاداتی که از راه وحی الهی بر پیامبر نازل شده بود ، کاربرد عقل را آشکارا نشان داد و به خوبی معلوم نمود که تعیین صراط مستقیم و راه صلاح و فلاح انسان ها کار وحی الهی و رسالت پیامبران خداست و عقل چراغ پر فروغی است که برای یافتن چنین راهی و عدم انحراف از آن به انسان ها بخشوده شده است و در یک کلمه « راه یابی ، کار دین و راه بینی ، کار دانش است » و تجارب مکرر قرن ها و نسل ها در طول حیات انسان ها ، این واقعیت را نشان داده است که سلف های صالح در بحث های خود از زمان امام حسن بصری (م-110) در حلقه تدریس و تحقیق و تحریرات خویش اصول و مبانی دین اسلام را با تلاوت آیه ها و روایت احادیث صحیح بیان نموده و در پرتو فروغ عقل و اقامه ی براهین عقلی زوایای ناپیدای آن اصول و مبانی را به مردم نشان می دادند [5] و تدریجا «علم اصول دین» به وجود آمد [6] ولی دیری نپایید که برخی از سلف های ناصالح « قدریه ، جبریه و معتزلیهای افراطی » تحولاتی را در آن علم نوپا ایجاد نمودند [7] . ابتدا مطالب غیر اصولی ( مانند مخلوق بودن یا مخلوق نبودن کلام خدا ) را مطرح کردند و با طرح این مساله آن چنان مجالس را داغ و مردم را سرگرم سخن و کلام نمودند که موجب گردید نام آن از «علم اصول دین» به «علم کلام» تغییر یابد و علم کلام حربه ای بود در دست آنان ، که به وسیله ی آن ، تخیلات فریبنده ی خود را بر کرسی نشانده و آیه ها و احادیث را تاویل نموده و بر خیال های خام خود حمل می کردند و همین خرابکاری را « آزاد اندیشی و خردگرایی » و مکتب خود را مکتب عقل گرایی نامیدند .
ده ها سال قبل از امام شافی رهبران فرقه ی قدریه یکی به نام معبد جهمی  که به فرمان حجاج یوسف کشته شد و دیگری به نام غیلان دمشقی که هشام عبدالملک او را به دار کشید و هم چنین رهبر فرقه ی « مجبره=جبریه» به نام جهم بن صفوان که در سال 128 کشته شد و هم چنین رهبران گروه معتزله ، واصل بن عطا و عمرو بن عبید پرچم این خرابکاری را بر افراشته بودند[8] و در زمان امام شافعی ، بشر مریسی  و حفص فرد و … سلسله ی جنبان این آشوبگرایی های عقیدتی بودند [9] و بعد ها در زمان مامون جمعی از این آزاد اندیشان (و به اصطلاح) خردگرایان ، خود را در طیلسان فلسفه پیچیده و در شکل و صورت فلاسفه ظاهر گشتند .  اینان بدون توجه به آیه های قرآن و احادیث پیامبر (صلی الله علیه و سلم) درباره هرچیزی با عقل خود اظهار نظر می کردند و گاهی پا را از حد فراتر نهاده و بر کتاب های خدای – هم کتاب تدوینی « قرآن » و هم کتاب تکوینی « جهان هستی » – ایراد هایی وارد می کردند و امثال ابوعیسی وراق و احمد بن حایط و فضل حدثی و ابن راوندی با چنین دیدی و با نوشتن کتاب «دامغ» و «تاج» و «فرید» در صحنه ی حکمت و کلام ظاهر گشته و به نشر کفر و زندقه پرداختند[10] و همان گونه که متشابهات کتاب تکوینی (قرآن) را به قصد آشوبگری دستاویز قرار می دادند هم چنین متشابهات کتاب تکوینی (جهان هستی) را مانند حدوث زلزله و طوفان ها و قحطی ها که موجب مرگ دسته جمعی هزاران کودک معصوم و زن و مرد بی گناه می گردید و مانند هزاران معلول مادرزاد و مرگ و میر اطفال و جوانان نا کام و فقر و بی چیزی عقلا و ادبا و نظایر این ها ، دستاویز خود قرار داده و آن را نشانه ی نارسایی و بی نظمی دستگاه آفرینش به شمار می آوردند و بعد ها همین گله ها و انتقاد های بی جا در قالب ادبیات و با عبارت های « فلک کج مدار ، فلک غدار ، گردون دون پرور و … » بر خلاف روش پیروان واقعی دین اسلام که همواره حمد و شکر خدای علیم و حکیم را به جا می آوردند در فضاها منتشر می گردید و اذهان ساده اندیشان را مسموم می نمود .
آیا در چنین جوی از هرج و مرج و « آنارشیزم » کلامی و با سوابق دردناک قدریه و جهمیه ها و حضور امثال حفص فرد و مریسی ها در صحنه ی سم پاشی های فکری و ظهور طلیعه ی طیلسان پوشان فلسفه و انحراف مسیر ادبیات مردمی و احساس این که برخی عالما و عامدا با ایجاد جوی از شک و تردید ، کانال هایی از زندقه را حفر و بر لب آن ها متوقف و سقوط انسان های نا آگاه را نظاره می کند ، آیا در چنین جوی و در چنین شرایطی ، یک مجتهد والایی هم چون امام شافعی چه وظیفه ای را بر عهده داشت؟ آیا به دلیل این که فقیه بود می بایستی از حریم اصول فقه و احکام فروعی به سوی علم اصول دین و مسایل اعتقادی گامی فراتر نگذارد؟ و از قواعد علم کلام به کلی بی اطلاع باشد ؟ یا بنا بر خصلت آزاد منشی و آزادی خواهی یا خصلت محافظه کاری و پرهیز از خطر درگیری ، تمام افراد و گروه ها را در مسموم کردن فضای افکار و پاشیدن تخم زندقه آزاد بگذارد و با کسی درگیر نشود و چماغ تکفیر را بر سر کسی بلند نکند ؟ یا به دلیل این که بر مقام والای علمی و دینی ، درخشنده ترین عنصر حق جویی و حق گویی و فداکاری در راه دین اسلام بود وظیفه داشت به موازات کشف « علم اصول دین » که کلام نامیده شده بود اطلاعات عمیق و وسیعی داشته باشد و با استفاده از قواعد همین علم ، جمعی را از سقوط در مهلکه ی شک و تردید نجات دهد و عقاید کلامی خاص خود را با دلیل و برهان ارائه دهد و افراد و گروه هایی را که با استفاده از حربه ی دولبه ی کلام ، مردمان ناآگاهی را از راه راست منحرف می کردند و آنان را نسبت به اصول دین متردد و بی اعتقاد می نمودند ، زندیق های موذی نام ببرد [11] و چماغ تکفیر را بر بالای سر آن ها بلند کند [12] و مرتب علیه این گونه عالمان علم کلام تبلیغ نماید؟
اطلاع کامل امام شافعی از علم کلام
بنا به آن چه گذشت امام شافعی چاره ای جز  انتخاب راه دوم نداشت بنابراین به گواه شاگردانش از علم کلام اطلاعات کاملی را به دست آورد :
1) مزنی یکی از برجسته ترین شاگردان امام شافعی از امام شافعی نقل می کند که گفت : « لقد دخلت فیه بلغت منه مبلغا » « یعنی : من وارد بحث های علم کلام شدم تا آن جا که از قواعد آن به خوبی آگاهی یافتم » [13]
2) ابواسحاق (یکی دیگر از شاگردان امام شافعی) می گوید : « روزی شافعی به شیوه ی اهل کلام با برخی از فقها مناظره کرد و خیلی با دقت و تحقیق طرف مقابل را در بن بست قرار می داد . گفتم ای ابو عبدالله ( کنیه امام شافعی) این نوع مناظره شیوه ی اهل کلام است نه شیوه ی اهل حلال و حرام . در جواب گفت : قبل از آگاهی کامل از فقه اطلاعات کافی از علم کلام پیدا کرده ام . [14]
موارد استعمال علم کلام از دیدگاه امام شافعی
امام شافعی مانند هر سلف صالحی ، راه یابی را کار خدا و هدایت دین و راه بینی را کار عقل و دانش می دانست و وظیفه ی اهل کلام می شمرد که تنها درباره ی مطالبی به استدلال بپردازند و حقانیت آن ها را روشن کنند که کتاب و سنت از آن ها بحث کرده اند ( مانند مسایل مبدا و معاد و نبوت و …) و خارج از چارچوب قرآن و حدیث را به میان نیاورند ، مانند بحث از این که چند سال است که آسمان ها و زمین آفریده شده است و تا چند سال دیگر این جهان باقی می ماند و … و حسین بن علی می گوید : از امام شافعی شنیدم گفت : « کل متکلم علی الکتاب و السنه فهو الحد الذی یجب و … » « یعنی : هرکسی اهل علم کلام باشد و بر مطالبی که در قرآن و حدیث آمده استدلال کند وظیفه ی واجب خود را انجام داده و هر کسی خارج از چهارچوب قرآن و حدیث مطلبی را طرح و بر آن استدلال کرد ، هذیان گفته است »
امام شافعی با استفاده از قوانین علم کلام ، هر شبحی از شک و تردید که به وسیله ی منحرفین در افق افکار شاگردانش یا افراد دیگر ظاهر می گردید ، فورا بر طرف می نمود . مزنی یکی از شاگردان برجسته ی امام شافعی گوید : « روزی درباره ی یک مساله ی اعتقادی با یک نفر از اهل کلام وارد بحث شدم و آن شخص پرسش هایی چنان عجیب و بغرنجی از من کرد که نزدیک بود مرا در دینم دچار شک و تردید کند و با حالتی از خوف و هراس به نزد شافعی شتافتم و جریان را برایش بازگو نمودم ، شافعی پرسید کجا بودی ؟ گفتم در مسجد بودم ، شافعی گفت : تو در تاران [15] افتاده بودی  و امواج متلاطم آن سر و صورتت را کوبیده است . مساله ای که اهل الحاد طرح کرده اند این است و جوابش چنین و چنان است » [16]
امام شافعی با استفاده از قوانین علم کلام ، سوداگران زندقه و الحاد را به زانو در می آورد و چماغ تکفیر را بر سر آن ها بلند می کرد ، ابوشعیب مصری یکی از اساتید مکتب حدیث [17] می گوید : « روزی به قصد دیدار به منزل شافعی رفتم و عمرو بن یزید و عبدالله بن عبدالحکم نیز در آن جا بودند و دقایقی بعد حفص الفرد [18] نیز وارد گردید و خطاب به عمرو گفت نظر تو درباره کلام الله چیست؟ عمرو گفت « جز این که کلام الله را کلام خدا می دانم نظر دیگری ندارم » و معلوم بود که حفص به عنوان تعریض به امام شافعی این سوال را طرح کرده بود و صریحا نیز خطاب به وی گفت : « اهل مجلس با اشاره ها پاسخ این سوال را به تو حواله کرده اند » امام شافعی گفت : « ای حفص ! بگذر از این امر ، خود را گرفتار رسوایی هایی مکن »[19] حفص لجاجت را بیش تر کرد و امام شافعی علی رغم تمایل خود مناظره با حفص را آغاز کرد و به وی گفت : « بگو ببینم خودت در این باره چه نظری داری ؟» حفص گفت : « قرآن کلام خداست و مخلوق است » امام شافعی گفت : « از کجا و با چه دلیلی چنین نظری پیدا کرده ای؟ » حفص بر مخلوق بودن قرآن و امام شافعی بر غیر مخلوق بودن کلام خدا و همه ی صفت های خدا به استدلال پرداختند تا پس از مدتی قوت استدلال امام شافعی حفص را به بن بست رسانید و حفص با حالتی از اضطراب و احساس یاس ، برای رهایی از این بن بست به این سو و آن سو می پرید و جملاتی را به زبان آورد که علایم کفر و زندقه بود و در این هنگام امام شافعی چماغ تکفیر را بر سر او بلند کرد و او را ناچار به سکوت نمود [20] و ابوشعیب در دنباله ی این بحث می گوید : « فردای آن روز حفص فرد ( آن متکلم پر قدرت و چیره دست ) را در بازار رجاج (شیشه فروشان) دیدم که زبان به شکوا گشود و در حالی که به نقطه ی نامعلومی نگاه می کرد گفت : « تو دیدی که شافعی چه بلایی بر سر من آورد ، راستش او می خواست به اهل مجلس بفهماند که در علم کلام خیلی وارد است » آن گاه نگاه خود را به طرف من برگرداند و گفت : « با این حال هم اعتراف می کنم که من کسی را ندیده ام به مانند شافعی قدرت و مهارت استدلال بر این مطلب را داشته باشد » [21]
عقاید کلامی امام شافعی
پس از این مقدمه ی نسبتا بلند وقت آن است که در رابطه با عقاید کلامی امام شافعی مطالبی را عنوان کنیم . عقاید کلامی امام شافعی از دو جهت در چارچوب قرآن و حدیث ارائه می گردید . یکی از لحاظ موضوع ؛ زیرا تنها موضوع هایی را مورد بحث کلامی قرار می داد و بر آن ها استدلال می نمود که قرآن و حدیث به آن ها تصریح یا حداقل اشاره کرده بودند و دیگری از لحاظ نوع استدلال ؛ زیرا به پیروی از روش قرآن برای اثبات مطالبی از نوع الهیات ( اعم از مبدا و معاد ونبوت ) برهان عقلی را اقامه می نمود و برای اثبات مطالبی از نوع سمعیات به دلایل نقلی استدلال می کرد و اینک نمونه هایی از هر دو نوع ( الهیات و سمعیات) :
یکی از دلایل وجود خدا در نظر امام شافعی
از امام شافعی پرسیدند ، دلیل بر وجود خدا چیست ؟ در جواب گفت : « برگ های توت را ببینید که طعم و رنگ و بو و طبیعت آن ها یکی است ، با این حال کرم ابریشم آن ها را می خورد ، ابریشم به وجود می آید و زنبور عسل آن ها را می خورد و گوسفند آن را می خورد پشکل تولید می شود و بدیهی است تولید نتایج متضاد و متخالف از یک شئ واحد ، کار ذاتی است واحد و توانا و بی نظیر و همین ذات موصوف به این صفات خداست » سوال کنندگان هفده نفر خداناشناس بودند [22] که این برهان فکر همه را دگرگون کرد و عموما در حضور امام شافعی به دین اسلام در آمدند » [23]
دلیل یگانگی خدا در نظر امام شافعی
بشر مریسی متکلم لجوج و تندرو معتزلی از امام شافعی پرسید دلیل یگانگی خدا چیست؟ امام شافعی گفت : « در تمام جهان هستی چه در وجود انسان (انفس) و چه در خارج وجود انسان (آفاق) نظم و تعاون و هماهنگی عجیبی مشاهده می گردد و شگفت تر این که این تعاون و هماهنگی در بین جمعی از اضداد و اشیا متضاد دیده می شود ، مثلا در وجود هر انسانی چهار نوع حرارت به حالت کمون وجود دارند : «حرارت جنسی ، حرارت حالت خشم ، حرارت هضم غذاها و حرارت غریزی » و این چهار حرارت با وجود تضاد مولد ها و اختلاف سنخیت و طبیعت آن ها و تفاوت کمی و کیفی و زمانی و مکانی آن ها در اداره ی شئوون زندگی هر انسانی نهایت تعاون و هماهنگی را نشان می دهند و از تعاون و هماهنگی آن ها نظم بدیع و دلپذیری مشاهده می گردد و در خارج وجود انسان نیز چهار عنصر « آب و آتش و خاک و هوا » را در نظر بگیرید و ببینید این چهار عنصر علی رغم تضادی که با هم دارند و برخی از آن ها برخی دیگر را نفی و نابود می کنند و هیخ خاصیت مشترکی ندارند باز در امر زندگی و حیات انسان و جانداران و ایجاد انواع گیاهان و رشد آن ها چنان حالتی از تعاون و هماهنگی در بین آن ها وجود دارد که از این تعاون و هماهنگی ، دلپذیرترین نظم در جهان آفرینش مشاهده می گردد و تعاون و هماهنگی اشیاء متضاد و ایجاد نظم در بین اضداد هم در وجود انسان (انفس) و هم در خارج وجود انسان (آفاق) برهان وجود خدایی است یکتا و بی همتا ، آن گاه آیه 164 سوره بقره را « إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَ… » تلاوت نمود وگفت : « تمام این ها دلیل هستند بر این که خدا یکتا و بی شریک است »[24]
دلیل نبوت پیامبر (ص) از دیدگاه امام شافعی
بشر مریسی از امام شافعی پرسید دلیل چیست بر این که محمد بن عبدالله (ص) پیامبر خداست؟ امام شافعی گفت : « برهان رسالت و پیامبری محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و سلم ) یکی قرآن است که بر او نازل گردیده و به طور تواتر قطعی به ما رسیده است ( و قرآن معجزه ی عقلی و جاودانه و همیشگی است برای اثبات رسالت پیامبری محمد بن عبدالله (ص) ) و دیگری معجزات بی شمار حسی « مانند اسراء و معراج و شق قمر و … » که معجزات حسی نیز به طور تواتر قطعی به ما رسیده است و به این دلیل معجزات (چه عقلی و چه حسی ) برهان برای نبوت کسی می شود که معجزه ی او انجام کارهایی خارج از چهارچوب اسباب و مقررات و غیر قابل تقلید و نظیرسازی است و بدون اسباب و مستقیما و با یک فرمان استثنائی خدا ( مثلا « يَانَارُ کُونِي بَرْداً » « یعنی ای آتش طبیعت سردی را داشته باش » تحقق می یابند و تحقق چنین معجزه هایی به وسیله ی کسی که می گوید : « من پیامبر خدا هستم و خدا پیامبری مرا به وسیله ی همین معجزه ها تایید می کند » بی گمان تصدیق و تایید آن شخص از طرف خدا تلقی می گردد و معلوم می شود خدا آن شخص را تصدیق و تایید کرده است و محال است خدا یک امر غیر واقعی را تصدیق و تایید نماید . زیرا تصدیق کاذب و دروغ گو ، کذب و دروغ است و برای خدا و محال و ممتنع است و خدا آفریدگار کل جهان هستی و دارای کمال مطلق و از هر نقصی مبرا است » [25]
نظر متعادل امام شافعی در مساله جبر و اختیار
امام شافعی در عصری زندگی می کرد که صحنه ی دعوا و کشمکش دو گروه تفریطی( جهمیه با اعتقاد به این که تمام افعال انسان ها به صورت ناچاری و در حالت اجباری از آن ها واقع می شود )  و افراطی ( معتزله با اعتقاد به این که انسان در کارهایش کاملا آزاد و مختار است و همه ی افعال خود را خود می آفریند ) بود و هر یک جمعیت زیادی را به سوی خود جذب نموده بودند ، امام شافعی در برابر این دو گروه تفریطی و افراطی جبریه و معتزله نظر متعادل و واقع بینانه ی خود را [26] این گونه ارائه داد که انسان ها نه چنین هستند که کارهای خود را با مشیت « مستقل خود بیافرینند! » زیرا مشیت انسان ها تابع مشیت الهی است « و ما تشائون الا ان یشاء الله » و خلق کردن و آفرینش هم مخصوص به ذات اقدس الهی است و تنها به صورت مجاز عقلی به غیر خدا نسبت داده می شود و خداست که افعال انسان ها را خلق می کند و انسان ها نه چنان هستند که بدون اختیار و انتخاب آن ها همه ی کارها به صورت اجبار و اضطرار – شبیه به حرکات شاخه ی درختان یا غلتیدن سنگ ها – از آن ها واقع شوند بلکه این اعمال و کارها به عنوان این که «کسب» انسان ها هستند به انسان ها نسبت داده می شود [27] و به همین عنوان نیز سبب عذاب و عقاب و مجازات و نفرین و آفرین و اجر و ثواب خواهند شد . توضیح این که ، احمد شاخه ی درخت سیبی را با دست خود تکان می دهد . چند سیب به زمین می افتد . حرکت دست احمد و شاخه ی درخت و سقوط سیب از حیث آفرینش عموما از یک مقوله و کلا مخلوق خدا هستند و شاخه ی درخت و سیب در حرکت خود هیچ گونه اثری نداشته اند ولی احمد در حرکت دست خود بدون واسطه و در حرکت شاخه ی درخت و سیب با واسطه به عنوان «کسب» اثر داشته یعنی این حرکت ها را قصد کرده و توانایی خود را نیز به کار برده ولی خدا آن ها را ایجاد و خلق کرده است و اگر احمد در اثنای تکان دادن دستش ، بلغزد و به زمین بیفتد و قلمی از جیبش بپرد این حرکت ها فقط مخلوق خدا هستند و کسب احمد نیستند . در حدود دویست سال بعد یکی از پیروان امام شافعی یعنی امام ابوالحسن اشعری این مطلب را به حد کافی توضیح داد که در کتاب های مفصل علم کلام دیده می شود . [28]
نظر امام شافعی درباره ی کلام خدا
یکی از پر سر و صداترین مسایل وابسته به «علم اصول دین» در عصر امام شافعی ، مساله ی کلام الهی بود و این مساله تا آن جا محافل اهل نظر را گرم و داغ کرده بود که تمام این علم اصول دین را به نام همین یک مساله موسوم می نمودند و می گفتند «علم کلام!» و آن چه بیش تر بر سر و صدای این مساله افزوده بود این بود که مدعیان مکتب خرد گرایی (معتزله) در عین این که کلام الهی را حادث و پدیده ی تازه و نو می دانستند ، مخالفان خود ( پیروان مکتب سنت گرایی ) را ناآگاه و بی علم و بیچاره می شمردند و در مقابل سلف های صالح و اهل سنت ، در حالی که کلام خدا را قدیم و ازلی می دانستند ، مخالفان خود (اکثر معتزلی ها)را زندیق و بی دین می شمردند [29] و این دو طبقه به حدی از هم جدا و از یکدیگر متنفر شدند که با حالتی از قهر و خشم از دور و با اشاره ی انگشت یکدیگر را به مردم نشان می دادند و از اواسط خلافت [30] مامون تا پایان خلافت الواثق بالله که خود معتزلی گشته و معتزلی های دربار آن ها را قبضه کرده بودند این مساله رنگ بسیار تند سیاسی به خود گرفت[31] و محکمه ی تفتیش عقاید (انگیزیسیون) قرون وسطایی بر تمام محافل حکم فرما گردید و مامورین جلب متهمین با شمشیرهای آخته ، دسته دسته علمای اهل سنت را در محاکم معتزلی ها احضار و پس از بازجویی در صورتی که به قدیم بودن کلام خدا قول می کردند آن ها را راهی زندان ها و شکنجه گاه ها می نمودند و گاهی به دست جلادها و میر غضب های معتزلی می دادند و آن ها را اعدام می کردند که حتی امام احمد حنبل پیشوای حبنلی ها و امام بویطی نخستین جانشین امام شافعی و پیشوای شافعی ها را به زندان کشانیده و شکنجه ها کردند و امام بویطی در زندان وفات کرد . [32]
در عصر امام شافعی چون خلیفه (هارون الرشید) خود سنت گرا و از پیروان اهل سنت بود و معتزلی ها در دربار وی نفوذ نکرده بودند این مساله رنگ سیاسی نداشت و فقط به صورت یک مساله ی علمی و عقیدتی در محافل علما مطرح می گردید و احساسات خردگرایی و سنت گرایی و ورع و پرهیزگاری سلف های صالح و تعبیرهای جسارت آمیز معتزلی های علم زده بیش تر سبب می شد که شکاف بین این دو دسته عمیق تر و وسیع تر گردد و اگر با دقت و حوصله و دور از تعصبات و احساسات مکتبی به این مساله توجه می گردید ، بی گمان همه ی دانشمندان ( اهل سنت و اهل اعتزال) در این باره به توافق می رسیدند . [33]
معتزلی ها که اساسا قصدشان نفی صفات از خدا بوده و در پی بهانه ای بودند تا از کلام الله ، تنها کلام لفظی خدا را منظور نمایند و گفته اند محال است کلام ، صفت خدا باشد و خدا صفتی به نام کلام ندارد و سلف های صالح و از جمله امام شافعی علاوه بر کلام لفظی و اشکال و معانی آن (یعنی کلام لفظی و کلام معنوی و کلام مکتوب الهی) مبدا این کلام ها را یعنی کلام نفسی و کلام به معنی گویایی را نیز اثبات کرده و به عنوان صفت ازلی الهی به آن معتقد شده اند و گفته اند خدا در ازل صفت تکلیم (صفت گویایی) را داشته و اگر کسی بگوید تکلیم و صفت گویایی خدا قدیم و ازلی نیست و حادث و نو پیداست و زمانی بوده که خدا صفت گویایی را نداشته و نتوانسته آن چه را در علم اوست با ایجاد صدای الفاظ به ذهن ها منتقل کند ، کافر و خدا ناشناس است همان گونه که امام شافعی ، حفص الفرد را تکفیر نمود [34] زیرا کلام به معنی گویایی کمالی است که ثبوت آن برای خدا اشکالی ندارد و نداشتن چنین کمالی نقص است و نسبت دادن نقص به خدا کفر است .
بنابراین آن چه را که سلف های صالح و از جمله امام شافعی آن را صفت ازلی خدا شمرده اند همین است  یعنی کلام ( به معنای گویایی) که مبدا کلام لفظی و کلام مکتوب و حتی مبدا کلام معنوی  سخن دل و حرف های درونی و ان الکلام لفی الفوائد نیز می باشد و کلام لفظی خدا و کلام مکتوب خدا یعنی قرآنی که به آیه های آن تلفظ می کنیم و آن ها را بر روی کاغذ می نویسیم اثر آن مبدا ازلی یعنی کلام ( به معنای گویایی) است و این که جمع کثیری از سلف درباره ی مخلوق بودن و مخلوق نبودن قرآن به کلی سکوت کرده اند و جمعی از آن ها ( از جمله امام شافعی ) به مخلوق نبودن قرآن به عنوان کلام الله تصریح کرده و گفته اند : « القرآن کلام الله غیر مخلوق = یعنی قرآن با وصف این که کلام خداست مخلوق نیست » [35] رعات احترام و تادب را کرده اند یا به دلیل این که هرگز نگفته اند : « قرآن غیر مخلوق » بلکه همیشه به عنوان توضیح «کلام الله» را بعد از قرآن آورده اند و گفته اند : « القرآن کلام الله غیر مخلوق » منظور آن ها از قرآن همان کلام خدا ( به معنی گویایی خدا ) است . ( از راه مجاز و تسمیه سبب به اسم مسبب ) و بدیهی است کلام ( به معنی گویایی خدا ) صفت قدیم و ازلی خدا و غیر مخلوق است و برای روشن شدن این مطلب در یکی از جلسات بحث و مناظره ی امام شافعی با یک مرد معتزلی حاضر گشته و می شنویم که :
« مرد معتزلی به امام شافعی می گوید : تو به من بگو آیا قرآن خالق است؟ امام شافعی می گوید : «خیر خالق نیست» مرد معتزلی می گوید : پس آیا قرآن مخلوق است؟ امام شافعی می گوید : « خیر قرآن مخلوق هم نیست » مرد معتزلی با حالتی که پیروزی خود و شکست طرف را احساس کرده پس از تبسمی بر امام شافعی فریاد می کشد که مگر ممکن است چیزی تصور شود که نه خالق باشد و نه مخلوق ؟ و قرآن اگر مخلوق نباشد غیر مخلوق نیست؟ ( مرد معتزلی با زنجیره کردن این پرسش ها می خواهد تفکر امام شافعی را بین دو صفحه ی منگنه ی منطق جدلی – نفی و اثبات و چاه تضاد – از هر حرکتی متوقف نماید ) امام شافعی در جواب سوال اخیر می گوید : « بلی قرآن مخلوق نیست » مرد معتزلی با حالتی از تعجب و ناباوری می گوید : چگونه ممکن است قرآن مخلوق نباشد؟ آیا می توانی بر این مطلب دلیلی ارائه دهی؟ امام شافعی در نهایت آرامی نگاهی به آن مرد معتزلی کرده و با لحن ملایمی به او می گوید : « تو اعتراف می کنی که قرآن کلام خداست؟ » مرد معتزلی گفت : بلی اعتراف می کنم . امام شافعی گفت : « تو برای این اعتراف ناچار هستی ، زیرا در آیه ی 6 سوره توبه خدا خود قرآن را کلام الله نامیده « حَتَّي‏ يَسْمَعَ کَلاَمَ اللّهِ » « تا سخن خدا را بشنود » و در آیه 164 سوره نساء فرموده : « وَکَلَّمَ اللّهُ مُوسَي‏ تَکْلِيماً »  « و خداوند (قطعا)  با موسى سخن گفت » آن گاه امام شافعی به مرد معتزلی گفت : « حال که اعتراف کردی قرآن کلام خداست ، این سوال را جواب بده که آیا از ازل خدا بوده و کلام (به معنی گویایی) هم داشته؟» مرد معتزلی گفت : خدا در ازل بوده و کلام هم داشته است ( مانند علم و قدرت و … ) امام شافعی در این لحظه در حالی که تبسمی بر لبانش داشت خطاب به مرد معتزلی گفت : « ای کوفی ها ! گزافه گویی های شما جای تعجب است ، بعد از آن که اعتراف دارید خدا قبل از قبل ها (در ازل) بوده و دارای کلام هم بوده پس این سخنان بی مزه ی شما « که آیا کلام خود الله است؟ یا غیر اوست و … » چه فایده ای دارد ؟! » (منظور امام شافعی از این جمله های اخیر محکوم کردن این بحث بی معنی کلامی است که صفات خدا عین خدا یا غیر خدا هستند؟ ) مرد معتزلی ساکت شد و از جلسه خارج گردید . [36]
توجه : اهل فن به خوبی می دانند که صحنه ی تشخیص آن کلام نفسی که ازلی و صفت خدا باشد ، چه لغزشگاه عجیبی است ، و چقدر وزنه های سنگین علمی و سوارکاران ماهر کلامی در این جا لیز خورده اند [37] و این جمله ی امام شافعی و بقیه ی سلف های صالح که « القرآن کلام الله غیر مخلوق » نیز چه غوغای اعتراض آمیزی را در محافل مخالفینش بر پا کرده است .
نظر امام شافعی درباره ی رویت خدا در بهشت
یکی از مسایلی که در عصر امام شافعی گاهی در محافل علما غوغایی را برپا می کرد و معتزله و اهل سنت را در برابر یکدیگر قرار می داد ، مساله ی رویت خدا در دنیای دیگر بود . [38] که اهل سنت با توجه به آیه ی 22 و 23 سوره مبارکه ی قیامت « وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ إِلَى‏ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ » « یعنی چهره هایی در آن روز خرم اند و شادمان هستند و پروردگار خود را نگاه می کنند » و با توجه به حدیث مسلم و هم چنین حدیث مسلم و بخاری مبنی بر رویت خدا در جهان دیگر و با توجه به روایت این اعتقاد ( رویت خدا در آخرت ) از جمع کثیری از اصحاب بزرگوار مانند ابوبکر صدیق ، علی مرتضی ، حذیفه ، عباده بن عجره ، ابوموسی ، صهیب و ابن عباس ( رضی الله عنهم اجمعین ) و جمع کثیری از تابعین ، جمهور فقها و محدثین و علمای سلف عموما معتقد بودند که در جهان دیگر اهل بهشت خدا را رویت خواهند کرد و امام شافعی که قافله سالار خیل عظیم اهل سنت بود به استناد صراحت آیه پانزدهم سوره مطففین بسیار محکم و منطقی بر مطلب فوق استدلال می کرد .
ابن هرم می گوید : امام شافعی می گفت : « فرمان خداوند متعال « کَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ »[39] « یعنی ، بی گمان حجابی در بین آن ها (کافران) و بین خدا بر قرار است ( و خدا را نمی بینند ) » دلیل است بر این که دوستان خدا در دنیای دیگر خدا را رویت می کنند » [40]
ربیع شاگرد برجسته امام شافعی می گوید : روزی در خدمت امام شافعی بودم که از منطقه ی صعید در مصر نامه ای به دست او رسید و در آن نامه پرسش کرده بودند که استنباط تو از آیه « کَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ » چیست؟ در پاسخ نامه نوشت : « استنباط ما این است که خدادوستان در دنیای دیگر خدا را رویت خواهند کرد ، چون به سبب قهر و خشم در بین کافران و خدا پرده کشیده می شود ( و کافران خدا را نمی بینند ) .» ربیع می گوید گفتم : ای سرور من ! تو از صمیم قلب به این مطلب عقیده داری ؟ امام شافعی گفت : « به خدا قسم اگر محمد پسر ادریس یقین و اطمینان قطعی نمی داشت که در جهان دیگر حتما خدا را رویت می کند برای عبادت خدا در این دنیا آماده نمی شد »[41]
در مقابل سلف های صالح (اهل سنت) سلف های ناصالح ( معتزلی های افراطی) با یک زد و بند ظاهرا منطقی و در واقع سفسطه آمیز و جدلی ، رویت خدا را برای خدادوستان در دنیای دیگر نیز محال و ممتنع شمرده اند[42]
در حدود یک قرن بعد یکی از پیروان مذهب فقهی امام شافعی به نام امام ابوالحسن اشعری ضمن رد عقاید انحرافی معتزلی ها و تحقیق عقاید اهل سنت ، مساله ی رویت خدا را نیز به گونه ای علمی و تحقیقی بررسی نموده و گفته است : تحقیق این شروط لازمه ی رویت های فیزیکی و وسائل محدود و ناقص آن هاست و مشاهده به صورت تجلی و انکشاف تامی بدون لوازم کمی و کیفی و بالاتر از حد رویت فیزیکی هیچ کدام از شروط فوق الذکر را لازم ندارد ، توجه کنید در همین جهان خداوند متعال طبق نص آیه ی 218و219 سوره مبارکه ی شعراء « الَّذِي يَرَاکَ حِينَ تَقُومُ وَتَقَلُّبَکَ فِي السَّاجِدِينَ » « یعنی : همان کسى که تو را به هنگامى که ( براى عبادت ) برمى خیزى مى بیند، و ( نیز ) حرکت تو را در میان سجده کنندگان. » پیامبر (ص) و تحرکات او را در بین سجده کنندگان رویت کرده و هیچ کدام از شرایط فوق تحقق نیافته است و در جهان دیگر دیده ها آن چنان تفاوتی پیدا خواهند کرد که بدون کمیت و کیفیت و حدود و جهات و مسافت ها و … ، رویت برای آن ها تحقق پیدا خواهد کرد و رویت خداوند متعال محال نخواهد بود و بلکه برای دوستان خدا ، آسان و میسر خواهد بود . [43]
نظر امام شافعی درباره ی ایمان
اهل سنت به رهبری امام شافعی که اکثریت قاطعی بودند حق جو و حق گو که در تبیین عقاید و احکام تنها به واقعیت و به نصوص آیه ها و احادیث توجه می کردند و مخالفت ها و موافقت ها در قضاوت آنان هیچ گونه تاثیری نداشت یکی از رهبران آن ها ( امام شافعی) در پاسخ این سوال که «ایمان چیست؟» چنین گفت : « حداقل درجات ایمان تصدیق و باور است به آن چه پیامبر (ص) ابلاغ نموده است و حد اکثر درجات آن عبارت است از 1-همان تصدیق و باور 2-اقرار به آن 3- عمل به مقتضای آن ( انجام دادن تمام واجبات و ترک کبایر و محرمات ) بنابراین کسانی که آن تصدیق و باور را دارند و بی عمل و بد عمل هستند ( واجبی را ترک کرده یا مرتکب یکی از گناهان کبیره شده اند ) ایمان دارند و کافر نیستند و مومن هستند و پس از عذاب و مجازات ها قطعا به بهشت می روند . [44]
نظر امام شافعی درباره ی امامت
امام شافعی فرض و ضروری می دانست که در هر عصری ، شخصی ( به عنوان امام مسلمین ) رتق و فتق امور مسلمانان را در دست بگیرد و با اجرای احکام دین مبین اسلام در داخل امنیت را تامین و عدالت را گسترش دهد و در مرزها از تهاجم دشمنان به کشور اسلامی جلوگیری نماید و در نظر امام شافعی شروط لازم جهت احراز این مقام همین چند امر است : « 1-طبق حدیث « الائمه من قریش »[45] قریشی باشد   2-تا حد یک مجتهد از احکام دین اسلام آگاهی داشته باشد   3-قدرت تسلط و سیطره بر امور مسلمین را داشته باشد   4- اکثریت قاطع مردم او را قبول داشته باشند » [46] و در عبارتی که شاگردش «حرمله» از او نقل کرده « کل قریشی غلب علی الخلافه بالسیف و اجتمع علیه الناس فهو خلیفه »[47] اشاره به این شروط شده است .
امام شافعی در امامت و خلافت ، هاشمی بودن را شرط نشمرده است و گفته است : « خلفای راشدین پنج نفر بوده اند . ابوبکر و عمر و عثمان و علی و عمر بن عبدالعزیز (رضی الله عنهم اجمعین) و از این پنج نفر فقط علی مرتضی هاشمی بوده است » [48] امام شافعی در عین این که عموم اصحاب پیامبر (ص) را شایسته ی تقدیر و ادب و تکریم می دانست پیشتازان (وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ [49] = پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار ) و پیش قدمان مهاحر و انصار را از بقیه برتر و ابوبکر صدیق و عمر فاروق و عثمان ذی النورین و علی مرتضی را از بقیه برتر و ابوبکر صدیق و سپس عمر فاروق را از بقیه برتر می دانست. [50] و می گفت : « مسلمانان بعد از رحلت پیامبر (ص) در زیر سقف آسمان کسی را برتر و بهتر از ابوبکر نیافتند به این جهت او را برای خلافت و امارت بر مسلمین انتخاب کردند .» [51] و در کتاب الام (تالیف امام شافعی) جلد اول صفحه 190 امام شافعی حدیثی را با سند معتبری روایت می کند که مطعم گفته : « روزی زنی به خدمت رسول الله صلی الله علیه و سلم آمد و درباره ی مطلبی از او سوال کرد ، پیامبر (ص) فرمود مدت دیگری بیا ، آن زن گفت ای پیامبر خدا ! اگر آمدم . تو نبودی ( اشاره به رحلت پیامبر می کرد ) چه کار کنم ؟ پیامبر (ص) فرمود آن گاه به نزد ابوبکر برو » امام شافعی این حدیث را دلیل صحت آن انتخاب و حقانیت خلافت ابوبکر صدیق می دانست . [52]
امام شافعی ادب و احترام نسبت به تمام اصحاب را لازم می شمرد و از اختلافات و جنگ های آن ها بحث نمی کرد و سخن عمر بن عبدالعزیز را نقل و تایید می نمود که وقتی از او پرسیده بودند نظر تو درباره ی جنگ صفین چیست؟ در جواب گفته بود : « آن خون هایی که دست ما با آن آغشته نشده است نمی خواهیم زبان خود را با آن خون ها رنگین کنیم »[53]
نظر امام شافعی درباره برخی امور نامرئی
با استناد به آیه 50 سوره کهف « إِلَّا إِبْلِيسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ » « جز ابلیس  که از جن بود » و با استناد به آیه 27 سوره اعراف « إِنَّهُ يَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاَتَرَوْنَهُمْ » « چه اینکه او و همکارانش شما را مى بینند از جایى که شما آنها را نمى بینید » امام شافعی معتقد بود که جن جز به صورت اعجاز و برای پیامبران برای کسی قابل رویت نیست و کسی بگوید من جن را می بینم شهادت او را درباره ی هیچ مطلبی قبول نمی کنیم [54]
اعتقاد امام شافعی درباره ی مسایلی مربوط به برزخ و وصول ثواب به اموات
شاگردش ربیع می گوید : « امام شافعی می گفت : « سوال اهل قبور و عذاب قبر حق است و زنده شدن انسان ها و حساب اعمال نیک و بد آن ها و بهشت و دوزخ و هر آن چه که آیات قرآن و احادیث صحیح پیامبر (ص) به آن ها تصریح کرده است عموما یقینی و قطعی بوده و جای هیچ گونه تردیدی نیست » [55]
شاگردش ربیع می گوید : « امام شافعی با استناد به سنت و قیاس و استدلال که بیان می داشت ، معتقد بود ثواب سه نوع عمل از طرف افراد زنده به اشخاص متوفی می رسد : « اول حجی که برای آن ها انجام می دهند دوم مالی که به نیت آن ها صدقه می دهند و سوم دعاهایی که در حق آن ها می کنند » [56]
امام شافعی و هم چنین امام نووی تلاوت قرآن را بر قبرها مستحب دانسته [57] و استدلال و استنباط ابن قیم در مورد وصول ثواب تمام عمل های انسان های زنده به وسیله ی نیت و اهدا به متوفاها قابل توجه است که گفته است : « عبادت ها از این سه نوع ( بدنی ، مالی ، بدنی و مالی ) خارج نیستند و چون به موجب حدیثی از مسلم و بخاری ثواب روزه ( عبادت بدنی) و به موجب حدیث مسلم و امام احمد ثواب صدقه و خیرات (عبادت مالی) و به موجب حدیث بخاری ثواب ادای حج ( عبادت بدنی و مالی ) از طرف اشخاص زنده به افراد متوفا می رسد در حقیقت شارع به وسیله ی هر یک از آن ها اشاره به وصول ثواب نوع آن ها نموده است . پس با استناد نص و قیاس به وسیله قصد و نیت و اهدا ثواب کلیه ی عبادت های (بدنی ، مالی ، مالی و بدنی) از طرف افراد زنده به اشخاص متوفا واصل می گردد » [58]
و ما توفیقی الا بالله العلی العظیم علیه توکلت و الیه انیب
نوشته: استاد ملا عبدالله احمدیان
—————————————
پی نوشت:
[1]- بیهقی در مناقب شافعی ج 1 ص  452 و 458 و آداب و مناقب شافعی – ابن ابی حاتم رازی ص 187 و 182
[2]- همان
[3]- مناقب شافعی – بیهقی ج 1 ص 462 و مفاتح السعاده – طاش کبری زاده ج 2 ص 26
[4]- سوره بقره آیه 111 و سوره نمل آیه 64
[5]-  البدایه و النهایه – ابن کثیر – ج 9 ص 278 و 279
[6]-  الامام شافعی – عبدالغنی ص225
[7]-  تاریخ ادبیات ایران – دکتر ذبیح الله صفا – ج1 ص52 و 53
[8]-  تاریخ ادبیات ایران – دکتر ذبیح الله صفا ج 1 ص 52 و 53 و البدایه و النهایه ج 9 ص 36 نوشته است :« معبد اولین کسی است که از قدر بحث کرده و گویا تحت تاثیر یک نفر مسیحی عراقی به نام «سوس» دچار چنین انحراف عقیدتی شده است و غیلان این اعتقاد را از معبد آموخته است »
[9]-  مناقب شافهی ج1 ص 464 و توالی التاسیس – عسقلانی ص 56 به نقل الامام الشافعی – عبدالغنی ص 234
[10]-  الشافعی – ابوزهره – ص 126 و 127 نوشته است : برخی از این ها مزدور یهودی ها بودند که می خواستند عقیده مسلمانان را فاسد کنند و البدایه و النهایه – ابن کثیر – ج 1 ص 361 و 362 ابن راوندی را زندیق شمرده و این کتاب ها را از تالیفات گمراه کننده او دانسته است
[11]-  مناقب شافعی ج 1 ص 458
[12]-  آداب الشافعی و مناقبه – ابن ابی حاتم رازی – ص 194 به نقل الامام الشافعی – عبدالغنی- ص 234
[13]-  مناقب شافعی – بیهقی – ج1 ص459 و 457
[14]-  مناقب شافعی ج 1 ص 457
[15]-  بیهقی در مناقب شافعی جلد اول صفحه 458 می گوید : تاران در بحر قلزم (دریای احمر) واقع است . گفته شده که فرعون و قومش در آن جا غرق شده اند و معجم البلدان – یاقوت حموی – نوشته است : تاران جزیره ای در بحر قلزم واقع در بین قلزم و ایله و زشت ترین نقاط این بحر است . گرداب خطرناکی است که در آن گرداب امواج دریا به کشتی ها هجوم می آورند
[16]-  مناقب شافعی – بیهقی- ج1 ص458
[17]-  اصطلاحا به مذهب امام مالک اطلاق می شد
[18]-  یکی از متکلمین اهل جدل و سفسطه و تشکیک
[19]-  پیداست منظور امام شافعی از رسوایی ها ، رسوا و مفتضح شدن حفص بود
[20]-  مناقب شافعی ج1 ص 455و456 و توالی التاسیس – ابن حجر – ص 56 به نقل الامام شافعی – عبدالغنی – ص234و233و آداب و مناقب شافعی – ابن ابی حاتم رازی ص 194 در برخی از روایت ها راوی این مطلب ربیع (یکی دیگر از شاگردان برجسته ی امام شافعی) بوده است
[21]-  مناقب شافعی ج 1 ص 452 و 458 و 462 و آداب و مناقب شافعی – ابن ابی حاتم رازی ص187 و 182 و مفتاح السعاده – طاش کبری زاده ج 2 ص 26
[22]-  در اصطلاح امروزی بی خدا بودند
[23]-  تفسیر کبیر امام فخر رازی ج 2 ص 99
[24]-  مناقب امام شافعی – احمد بیهقی – ج1ص400
[25]-  مناقب شافعی – بیهقی – ج1 ص400 و شرح تهذیب الکلام – عبدالقادر سنندجی ج 2 ص224و226 و شرح تجرید – قوشجی ص 369 (مبحث نبوت) و رساله التوحید – شیخ محمد عبده – ص85
[26]-  که این نظر متعادل همان اعتقاد به «کسب» انسان ها است که بیهقی در مناقب ج 1 ص 404 از امام شافعی نقل کرده است
[27]-  مناقب شافعی – بیهقی – ج1ص404 عین عبارت : « الشافعی یری الشر خلقا من خلق الله عزوجل و کسبا من کسب من عمل به » و شرح عقاید نسفی – تفتازانی – ص 152 معنی کسب را توضیح داده است و در ص155 تفاوت بین «خلق» و «کسب» را بیان کرده و گفته است کسب با آلت و ابزار و خلق بدون آن ، کسب مقدوری است و در محل قدرت و خلق در محل قدرت نیست و کسب کننده نمی تواند به تنهایی کسب را انجام دهد و محتاج به خالق است ولی خلق کننده به کسی نیاز ندارد
[28]-  به کتاب « سیر تحلیلی کلام اهل سنت  از حسن بصری تا ابوالحسن اشعری » اثر عالم فرزانه ملا عبدالله احمدیان مراجعه شود .
[29]-  الامام شافعی – عبدالغنی – ص225 و سیر فلسفه در ابران نوشته ی اقبال لاهوری ترجمه ی دکتر آریان پور ص46
[30]-  توضیح : اطلاق کلمه ی خلافت به جز برای خلفای راشدین خیانت به تاریخ است و غیر مشروع . برای مشروح این عقیده به آثار کاک احمد مفتی زاده از جمله سخنرانی قیام حسینی که در تارنمای ناجی کرد نیز قرار دارد ، مراجعه کنید
[31]-  تاریخ ادبیات در ایران دکتر ذبیح الله صفا ج1ص56 و البدایه و النهایه – ابن کثیر ج10 ص 346و347
[32]-  البدایه و النهایه ج 10 ص 345و346و346و284و285
[33]-  حاشیه ی سید محمد رشید رضا بر رساله ی التوحید ص45 و 46 و 47
[34]-  که شرح آن گذشت
[35]-  مناقب شافعی – بیهقی – ج1ص407 و الشافعی – ابوزهره – ص136و137 و الامام شافعی – عبدالغنی
[36]-  مناقب شافعی – احمد بیعقی – ج1 ص 407و408 و ج2ص408 و شرح تجرید طوسی – قوشجی – ص 338و339تا 347 و شرح تهذیب الکلام – شیخ عبدالقادر سنندجی – ج2ص151تا165
[37]-  از جمله دانشمندانی که در تشخیص آن کلام نفسی واقعیت را درک نکرده اند ، یکی نصیر الدین طوسی در تجرید و قوشجی در شرح آن ص 332و347 و دیگری ابن خلدون در مقدمه ج 2 ص 957 که گفته کلام نفسی « چیزی است در دل می گذرد و … » و دیگری علامه تفتازانی در تهذیب الکلام ج 2 ص145 و در شرح عقاید نسفی ص92 . تحقیق کلام نفسی را با مطالعه حاشیه ی شیخ وسیم بر تهذیب ج 2 ص 143 به عمل آورید
[38]-  تفسیر قرطبی ج8 ص110 به نقل از الامام الشافعی – عبدالغنی – ص238
[39]-  آیه 15 سوره مطففین
[40]-  الانتقاء – ابن عبدالبر- ص81و82 و الامام الشافعی – عبدالغنی – ص 239
[41]-  طبقات الشافعیه – شیرازی – ج2ص81 و الامام الشافعی –عبدالغنی-ص239
[42]-  برای مطالعه بیش تر به کتب زیر رجوع کنید : شرح تجرید طوسی – قوشجی – ص239و342 و شرح تهذیب تفتازانی – شیخ عبدالقادر – ج2ص160و159 و شرح عقاید نسفی – تفتازانی – ص130
[43]-  شرح عقاید نسفی ص130
[44]-  شرح تهذیب الکلام تفتازانی – شیخ عبدالقادر – ج2 ص284 و شرح عقاید نسفی – تفتازانی – ص207 و الفصل – ابن حزم – ج3ص188 و الامام الشافعی – عبدالغنی – ص 235 . در شرح تهذیب امام مالک و امام شافعی را در این مساله هم عقیده نشان داده است و در الامام الشافعی ص 234 آمده امام ابوحنیفه نیز این عقیده را داشته است
[45]-  مناقب امام شافعی – بیهقی- ج1 ص18 و مسند امام احمد ج3ص129و183 و تحفه الاشراف ج1 ص102 و سنن کبری ج8ص144
[46]-  مناقب امام شافعی ج1ص18 و مغنی المحتاج ج4 ص130
[47]-  الشافعی – ابوزهره- ص138
[48]-  مناقب شافعی ج1 ص448 و تاریخ دمشقی ج10 ص1911 و ذیل بیهقی و ابوزهره – الشافعی ص138 و آداب الشافعی و مناقبه – ابن ابی حاتم رازی ص189
[49]-  سوره مبارکه توبه آیه ی 100
[50]-  مناقب شافعی – بیهقی – ج1ص433
[51]-  طبقات سبکی ج2ص126 به نقل از الامام الشافعی ص241
[52]-  الشافعی – ابوزهره – ص138 به نقل همین مرجع دلیل دیگر امام شافعی این حدیث صحیح « اقتدوا بالذین من بعدی ابی بکر و عمر » بوده است .
[53]-  مناقب شافعی ج 1 ص449
[54]-  المنار-محمد رشید رضا- ج 8ص368 به نقل از بیهقی
[55]-  مناقب شافعی ج1ص415
[56]-  مناقب شافعی ج 1 ص430
[57]-  فقه السنه ج1 ص561 و مغنی المحتاج ج1 ص365
[58]-  فقه السنه ج 1 ص 598 و هم چنین این احادیث در همان کتاب فقه السنه نیز ذکر شده اند و در ص 569 حدیث دار قطنی تصریح دارد به این که ثواب نماز و روزه با نیت و اهدا به متوفا می رسد

جرح و تعدیل راوی در علوم الحدیث

22 ژوئیه
محدثی که تأیید می‌نماید یک راوی واجد شرایط است او را تعدیل کرده است و محدثی که نفی می‌کند یک راوی واجد شرایط است او را جرح کرده است، بنابراین برای فهم معنی جرح و تعدیل لازم است شرایط راوی را در نظر گرفت. شرایط راوی: راوی حدیث بنظر تمام محدثین باید واجد این شرایط باشد: 1- مسلمان 2- بالغ 3- عاقل 4- عادل یعنی مرتکب گناه کبیره نشده باشد و بر گناه صغیره هم استمرار نداشته باشد 5- دارای شخصیت باشد [1]و انسان مبتذل و سبکسری نباشد 6- هوشیار و بیدار دل باشد 7- هوش و حافظة کامل داشته باشد (اگر از حفظ روایت کند). 8- در نگهداری و حفظ کتاب از تغییر و تبدیل توانا باشد (در صورتیکه از کتابش روایت کند [2]) بنابراین محدثی که تایید کند یک راوی دارای این شرایط است او را تعدیل کرده است و اگر این شرایط را کلاً یا بعضاً از او نفی کرد او را جرح نموده است.
عبارت جرح: جرح شدید: «اکذب النّاس، دجّال، وضّاع، کذّاب» جرح ملایم : «لیّن، سیئّی الخلق، فیه مقال [3]».
عبارت تعدیل: عالیترین تعدیل: «اوثق النّاس، ثقة ثقة، ثبت ثبت، ثقة حافظ».
تعدیل متوسط : «شیخ، یعتبربه، ثقة».
توجه : 1- جرح مقدم بر تعدیل است یعنی اگر یک راوی از طرف جمعی مورد جرح قرار گرفت و از طرف جمع دیگر تعدیل گردید، مجروح شمرده می‌شود. [4] 2- تعدیل بوسیلة یکنفر و بدون توضیح و بیان دلیل قبول می‌گردد، امّا جرح بوسیلة یکنفر باید همراه توضیح و بیان دلیل باشد. [5] 3- روایت حدیث از مستورالحال مردود است و راوی باید تعدیل شود آنگاه حدیث روایت شدة او مقبول است. [6] 4- کسانیکه در جرح راوی افراط بخرج می‌دهند و به بهانة کارهای مباح (مانند ظاهر شدن در خیابانها و غذا خوردن در بازار و شوخی و مزاح کردن بسیار با رعایت نزاکت و عفت زبان) راوی را مجروح قلمداد می‌کنند این گونه جرح‌ها هیچ‌گونه اثری ندارد. [7]
شناسایی اسم و کنیه و نشانه‌های راویان
اگر از راه شناسائی مشخصات، هویّت یک راوی معیّن نگردد جرح و تعدیل و اظهارنظر دربارة او بهیچ وجه ممکن نیست بنابراین راویانی که دارای اسم مشترک یا شهرت مشترک می‌باشند و ممکن است یکی از آنها مورد جرح و دیگری مورد تعدیل قرار گیرد، تعیین مشخصات آنها کاملاً ضروری بنظر می‌رسد و برای رفع هرگونه اشتباهی لازم است وجه تمایز راویان را طبق نمونه‌های ذیل بیان نمود:
1- راویانی که با اسم شهرت پیدا کرده‌اند باید کنیة آنها را نیز دانست. مانند طلحة بن عبیدالله و عبدالرحمن بن عوف و حسن بن علی، که کنیة همة آنها ابومحمد [8] است و همچنین راویانی که برعکس با کنیه شهرت پیدا کرده‌اند باید اسم آنها را نیز دانست (مانند ابن عباس و ابن مسعود و ابن ام مکتوم [9] که اسم همة آنها عبدالله است. [10])
2- راویانی که اسم آنها کنیة آنها است یعنی بجای اسم هم، کنیه دارند مانند ابی‌بلال اشعری که از شریک روایت کرده و ابی‌حصین که از ابی حاتم رازی روایت کرده است و هر دو گفته‌اند که چیزی بنام اسم نداریم و اسم و کنیة ما یکی است. [11]
3- راویانی که در اسم آنها اتفاق هست ولی کنیه آنها مورد اختلاف است مانند اسامه بن زید الحب که در اسم او اختلاف نیست ولی در کنیه او اختلاف هست. برخی ابوزید و برخی ابومحمد و برخی هم ابوخارجه گفته‌اند. و همچنین عکس این مطلب مانند ابوهریره که در اسم او اختلاف هست و مشهور این است که اسمش عبدالرحمن بن صخر است. [12]
4- راویانی که کنیه‌های متعددی داشته باشند مانند ابن جریح که دو تا کنیه دارد یکی ابوالولید و دیگری ابوخالد [13]یا نشانه‌ها و القاب متعددی دارندو شناسایی این نوع راویان از این جهت ضروری است که اگر شناخته نشو‌ند گمان می‌رود که چند نفر هستند.
5- راویانی که کنیة آنها با اسم پدر آنها موافق باشد مانندابی‌اسحق ابراهیم بن اسحاق مدنی یکی از تابعین. یا برعکس مانند اسحاق بن ابی اسحاق سبعی یا کنیة آنها با کنیة همسرشان موافق باشد مانند ابوایوب انصاری و ام ایوب که هر دو صحابی مشهور هستند یا اسم استادش با اسم پدرش موافق باشد مانند ربیع‌بن انس از انس روایت کرده است و این شناسائی از این جهت لازم است که مبادا گمان برده شود که از پدرش روایت کرده است زیرا چنین اتفاق گاهی رخ داده است مانند عامر بن سعد از سعد که سعد پرد عامر است ولی در مثال گذشته انس استاد ربیع پدر ربیع نیست زیرا پدر ربیع انس از قبیله بکر و استادش انس انصاری است [14] (انس بن مالک) همچنانکه کسانیکه از علم‌الرجال آگاهی نداشته‌اند گمان برده‌اند که مالک بن انس (از مجتهدین اربعه) پسر انس بن مالک صحابی است.
6- راویانی که از حیث نسبت غیر عادی بنظر می‌‌رسند مانند مقداد بن اسود که به اسود زهری نسبت داده شده است و اسود زهری پدر خواندة قدیمی اوست و پدر مقداد نامش عمرو است و مانند ابن علیه که علیه مادر او است و او اسماعیل بن ابراهیم است و مانند ابوعبیدة جراح (از عشرة مبشره) که پدرش عبدالله است و جدش جراح است و مانند یعلی بن منیه که منیه نام مادر پدر او است و مانند حذاء که تصور می‌رود فروشندة کفش یا کفشگر بوده باشد در صورتیکه فقط با کفش فروشها آشنائی داشته است [15]
7- راویانی که از حیث لقب غیرعادی بنظر می‌رسند و پس از تحقیق دلیل این لقبها معلوم و موجب جرح آنها نمی‌شود مانند «ظلّ الشّیطان» که لقب محمد بن سعد بن ابی وقاص است و فقط بعلت کوتاهی قد این لقب را به او داده‌اند و مرد پرهیزگاری بوده است و مانند «ضال» که لقب معاویه بن عبدالکریم است و فقط به این علت این لقب را به او داده‌اند که یک فقره در راه مکه راه را گم کرده بود و مرد عالم و پرهیزگاری بوده است و مانند «ضعیف» لقب عبدالله بن محمد که بدنش لاغر بوده است و مانند «قوی» لقب حسن بن یزید که در عبادت و طواف نیروی شگرفی داشته است.
8- راویانی که اسم استاد و استاد استاد آنها یکی است مانند عمران از عمران از عمران که اولی معروف است به «قصیر» و دومی «ابورجاء عطاردی» و سومی «ابن حصین صحابی» است و همچنین روایانی که اسم و اسم شاگرد آنها یکی است مانند بخاری که شاگردش مسلم بن الحجاج صاحب صحیح و استادش هم مسلم بن ابراهیم فراسی است.
9- راویانی که نام آنها در زنجیر مجرد و بدون قید آمده است و این نام در بین چندین [16] نفر مشترک است که فقط برخی از آنها واجد شرایط روایت هستند و محدّث باید با استفاده از علم‌الرجال تحقیق کند که اسم این راوی در این سلسله در حقیقت دارای چه قیدی است و آیا با وجود این قید از آنها است که واجد شرایط هستند یا خیر. مثلاً بخاری حدیثی را از احمد از وهب و حدیثی را از محمد از اهل عراق روایت کرده است و هنگام تحقیق از علم‌الرجال معلوم می‌شود که آن احمد یا احمد بن صالح است یا احمد بن عیسی و آن محمد یا محمد بن سلام یا محمد بن یحیی است و هر چهار نفر واجد شرایط هستند و احمد بن موسی و محمد بن کریم نیستند که مجهول الحال می‌باشند.
محدثین برای ظاهر کردن وجه امتیاز اسماء مجرد، کتابهای مفصلی را نوشته‌اند از جمله کتاب رجال بخاری تألیف نصر کلاباذی و کتاب رجال مسلم تألیف ابوبکر منجویه. [17]
10- راویانی که دارای اسم مختص بخود هستند (مفرد) و جز این راوی کسی دارای این اسم نیست مانند صغدی بن سنا، که یک راوی ضعیفی است و مانند سندر مولی زنباع جذامی که صحابی می‌باشد.
توجه: شناخت درباره طبقه و صفات و احوال راوی و همچنین شناختن راویان حدیث از جهات دهگانة فوق که از راه علم‌الرجال و مراجعه به تذکره تحقق می‌یابد به محدثین امکان می‌دهد که همة احادیث روایت شده را از حیث سند و سلسله دقیقاً برررسی نمایند و احادیث صحیح و حسن و ضعیف و موضوع را از هم جدا کنند و نگذارند روایتهای بی‌سر و ته و اسرائیلیات با سند و شناسنامة جعلی و مهر رسالت دینی در حریم مقدس دین اسلام ظاهر شوند و در ردیف احادیث صحیح رسول‌الله(ص) خود را نشان دهند.
محدثین ـ باستناد علم الحدیث درایتی ـ هر روایتی را دقیقاً بازرسی می‌کنند واز هویت آن سؤال می‌کنند و سند و شناسنامه و مهر آن را عمیقاً بررسی می‌نمایند. وقتی کسی گفت:
«و روی (روایت شده است)» فوراً از او می‌پرسند چه کسی روایت کرده است؟ و از چه شخصی روایت کرده است؟ وقتی گفت: «قال رسول‌الله(ص)» فوراً می‌پرسند چه کسی از پیامبر(ص) شنیده است؟ و چه کسی از آن کس؟ و به همین ترتیب سؤالها ادامه دارند و اگر مطلب روایت شده با یک زنجیرة متصل از راویان واجد شرایط به پیامبر(ص) وصل نگردید یا در هیچیک از کتب صحاح سته (بخاری، مسلم، ابوداود، نسائی، ترمذی، ابن‌ماجه) نبود آن مطلب بدلیل اینکه هویّتش معلوم نیست و فاقد سند و شناسنامه است و مهر رسالت را ندارد دست رد بر سینة آن می‌گذارند و آن را بحریم مقدس دین اسلام راه نمی‌دهند و این بازرسی‌های دقیق بر مبنای علم‌الحدیث درایتی هرگز نمی‌گذارد که اسرائیلیات و مطالب مشکوک و روایتهای مجهول‌الهویه و فاقد سند و مهر و شناسنامه از مرز اسلام عبور کرده و خود را در میان مسائل اسلامی جا دهند و در نتیجه اسلام خالص و ناب و اصیل در چشم‌انداز جهانیان ظاهر گشته و بعنوان یکرشته حقایق تردید‌ناپذیر مورد قبول عقلا واقع می‌گردد و ضمناً بساط اختلافهای وحدت‌شکن همه مسلمانان نیز برچیده می‌شود.
هیچکس نباید تردید داشته باشد که عامل تحقق این دو امر مهم (یکی نشان‌دادن اسلام واقعی به جهانیان و دیگری حل اختلافات همه مسلمین) تنها یک راه دارد و آن این است که علما و محققین اسلام در راه خدا و در کمال اخلاص و بیطرفی با همة روایتها تصفیه حساب کنند و با استفاده از علم الحدیث درایتی کلیه روایتهای مشکوک و فاقد سند و شناسنامه و مهر اصلی را از حریم دین اسلام اخراج نمایند زیرا باتفاق تمام مسلمانان و حتی نامسلمانان! منبع فوران تمام اعتقادات و اخلاق و اعمال و روابط شخصی و روابط اجتماعی و بین‌المللی دین اسلام یکی قرآن خدا است و دیگری احادیث رسول‌الله(ص) همچنانکه خود پیامبر(ص) در حجةالوداع بحضور یکصدهزار نفر صحابی این واقعیت را با این عبارت صریح اعلان نمود: «انّی تارک فیکم الثّقلین: کتاب الله و سنّتی» (من در میان شما دو امر بسیار وزین و بهادار را بجا می‌گذارم: کتاب خدا و روش و احادیث خودم). بنابراین، حقیقت اسلام یعنی قرآن همراه تفسیر آگاهانه و دور از نظریات شخصی و احادیث صحیح طبق موازین علم الحدیث درایتی.
و پیام ما به همة کسانیکه آرزو دارند مسلمین متحد گشته و اسلام واقعی به جهانیان ارائه شود این است که علم‌الحدیث درایتی را کاملاً ترویج دهند و تمام فعالیت خود را روی این دو نقطه متمرکز نمایند:
1- تفسیر عالمانة قرآن 2- احادیث صحیح طبق علم الحدیث درایتی.
منبع: کتاب کلید حدیث شناسی
استاد فاضل حاج ملا عبدالله احمدیان
——————————
پی نوشت:
[1] ترجمه «مرؤة» است : خطیب بغدادی با نقل یک حدیث معنی مرؤة را روشن نموده است : «قال النبی: من عامل الناس فلمّ یظلمهم و حدثهم فلم یکذبهم و وعدهم فلم یخلفهم فهو من کملت مروئته و ظهرت عدالته و وجبت اخوّته و حرمت غیبته» (صبحی صالح ص: 131).
[2]تدریب الراوی ص: 197.
[3]شرح نخبه ابن حجر عسقلانی ص: 133 و 134.
[4]شرح نخبه ص: 136.
[5]تدریب الراوی ص: 111 و علوم‌الحدیث صبحی صالح ص: 135.
[6]تدریب الراوی ص: 115 و علوم‌الحدیث صبحی صالح ص: 132.
[7]الکفایه خطیب بغدادی ص: 109 و 111 و شرح نخبه ابن حجر عسقلانی ص: 135 خلاصه باید تحقیق شود که راوی عادل است یعنی مرتکب گناهان کبیره نشده و برگناه صغیره استمرار نداشته است و به هیچ وجه لازم نیست راوی خود را با محیط طوری وفق دهد که مردم او را مقدس و پارسای دور از مظاهر زندگی بدانند.
[8]شرح نخبه و ذیل آن ص: 137.
[9]در تفسیر کشاف توضیح داده است که ام‌مکتوم مادر پدرش بوده است. و نام او عبدالله بن شریح است.
[10]شرح نخبه و ذیل آن ص: 137.
[11]ذیل شرح نخبه ص: 137.
[12]شرح نخبه ابن حجر عسقلانی و ذیل آن ص: 138.
[13]و 2 و 3- شرح نخبه ابن حجر عسقلانی و ذیل آن ص: 138.
[14] و 5- شرح نخبه ابن حجر عسقلانی ص: 138 الی 142.
[15] و 2 و 3- شرح نخبه ابن حجر عسقلانی ص: 138 الی 142.
[16]شرح نخبه ابن حجر عسقلانی ص: 138 الی 142.
[17]و 2- شرح نخبه ابن حجر ص: 113، 140، 141.