بایگانی | مقالات اسلامی RSS feed for this section

فلسفه حجاب در اسلام

11 سپتامبر
اگر بخواهيم جوابي روشن و مفيد به اين سؤال بدهيم،احتياج به مقدمهاي داريم كه مختصر شناختي درباره انسان به ما بدهد
عرض كنم:انسان،به اعتباروجود فرديش ،و به اعتبارعضوي ازجامعه،داراي صفات،مشخصات و خصوصياتي است مادي و معنوي، كه تنها وقتي ممكن است،فرددرجامعه،و جامعه به واسطه افراد،به معني واقعي زندگي انساني و سعادت برسند،كهدرنظام فكري و اخلاقي واجتماعي مردم ، تمام آن صفات ، و مشخصات،وخصوصيات درنظرگرفته شده باشد،وهركدام درحدي كه لازم است، به آن توجه شود.مثلاً:يك انسان، بيشترازحد اعتدال ، به معنويات توجه ميكند، همتش معطوف ميشودبه اينكه :جنبه روحاني خودش راتقويت بكند،مثل جوكي ها،انسانهاي مرتاضي كه در شرق داريم، كه اگر درصورت زندگيفرديشان ، مقدار اشتباهشان ، مقدار ضرري كه خودشان، دچارش ميشوند، و جامعه نيز دچارضررشان ميشود، قابل توجه نباشد، وقتي فكر كنيم جامعه اي، همه آن مسير را بگيرند،خوب متوجه ميشويم كه چطور زندگي درآن جامعه فلج ميشود.يا برعكس :فردي را مي بينيمكه جنبه معنويات را فراموش ميكند، و فقط تمام همتش راصرف مسائل مادي از غرايز اوليو غيره ميكند( البته مسائل مادي، يعني چيزهايي كه احتياجات را تعيين ميكند)اينموجود،الان نمونه اش را درهمه جاي دنيا داريم ، مانند اكثرزمامداران وزور مندان وپولداران و فريبكاران ، و ميدانيم كه چه آفتي براي بشريت هستند. والبته اگر خودشانهم مقياس درستي براي قضاوت درباره خودشان داشته باشند، ميدانندگه چطور انسانيتدروجودشان كشته شده
براي مقدمه ، فقط به اين دو مثال كوچك كه گفتم، اكتفا ميكنم ، وبه اصل مطلب برگرديم
اين حقيقت ، در طول تاريخ حيات بشري، مكررو مكرر به چشم خورده كهدربعضي ازجامعه ها ،توازني كه براي ارج نهادن به صفات و خصوصيات انساني لازم است،فراموش شده و بهم خورده ، و درنتيجه جامعه، سير صحيح انساني راگم كرده،قصد ازتوازن،اين است كه : اصولاَ درتك تك اين خصوصيات، افراط و تفريط نشود. يك صورت از توازناين است كه هركدام از اين خصوصيات كه براي انسان مطرح است،طغيان نكند، ارزشش بهبالاتر از حدخودش نرسد.و صورت ديگرش اين است كه درموازنه خصوصيات باهم اشتباه نشود،و بعضي از خصوصيات انساني، فداي بعضي ديگرازاين خصوصيات نشود، چه درفرد و چهدرجامعه
دراسلام،انسان با تمام اين صفات و خصوصيات موردنظر هست. نظامپرورشي و اجتماعي اسلام، براي انسان است با درنظر گرفتن تمام اين صفات و خصوصياتولي درنظام هاي ديگر ، متأسفانه نمي بينيم كه تمام خصوصيات و مشخصات انسان مورد نظرقرار گرفته باشد.و راستي همانطوركه در مقدمه گفتم : گاهي بعضي از ارزشها، درآن،افراط و يا تفريط شده،و اساساَ گاهي بعضي از اين خصوصيات طغيان كرده بربعضي، و بعضيمنكوب بعضي ديگرشده
دراين مسئله خاصي هم كه الان مطرح فرموديد، اين مقدمه كلي كه عرضكردم، صادق است. يعني درطول تاريخ حيات بشري ، گاهي درروابط زن و مرد، اقتضا ميكند،به آن اهميت داده شده ، افراط شده. ارزشش بيش ارآن حدشده، كه بايد به آن داده بشود،وياگاهي هم ، پائين تر از آن اندازه اهميتي كه دارد، گرفته شده ودرحدو خصوصيات آنتفريط شده ، مثلاً دربعضي از جوامع يا دربعضي از فلسفه ها، غرايز جنسي، شديداًتحقير شده،  ولي در بعضي از جامعه ها يا مكتب ها خصوصاً آنهائي كه ديد ماترياليستيدارند، اين غرايزجنسي، تاحد«بت» تعظيم وتجليل شده اند
در اسلام، همانطور كه گفتم ، به دليل اينكه تمام خصوصيات انسان،هركدام درحدخوددرنظر گرفته ميشود، موازيني براي روابط زن و مرد، براي مسائل جنسی،براي غريزه جنسي، وبراي هرچيزي كه به اين موضوع ارتباط دارد، درنظر گرفته شده، كهدرحد اعتدال ومعقول، روابط جنسي انسانها راتنظيم ميكند
سه سؤالي كه مطرح فرموده ايد،قبلاً به دوسوال اخيرتان بطور يكجاعرض ميكنم.«كيجا«به دليل اين كه: تقريباً هردوسوال، مفادشان يكي است، يالااقل خيليبهم نزديك هستند. و«قبلاً»به دليل اينكه : روشن شدن جواب اين دو سؤال، مقدمه اي استبراي روشن شدن جواب سؤال اولتان .دوسؤال آخرتان اين بودكه:«در اسلام ، چرا حدودحجاب زن و مردباهم تفاوت دارد؟«و اينكه:« آيا اين تفاوت، نوعي تبعيض بين زن و مرد،نيست
عرض كنم:تا جائي كه ما نسبت به جانداران شناحت داريم، دراكثرجانداران اين خاصيت مشاهده ميشودكه :به طور عادي، طلب ودنبال رفتن ، از طرف جنسنراست، و در اوايل ، اظهاريي ميلي و احتراز ازطرف جنس ماده، اگراين خصوصيت ،تنهادرانسان، دراين موجود عاقل مشاهده ميشد، ممكن بودفكر كنيم كه :زنها،روي بعضي حسابهاازقبيل مثلاً، «خود شيريني «، يا مطلبي ازاين نوع، عملاً اين حالت را بخود بگيرند،اما وقتي مي بينيم درقسمتهاي ديگر جاندارن نيز، اين حالت هست ، درحالي كه براي آنها اين حسابهاي عقلي مطرح نيست، بلكه معمولاً مطيع غرايزهستند، ميتوانيم قبول كنيمكه خاصيتي است طبيعي يعني:بطور طبيعي،درجنس نر،اظهار تمايل قويتر از جنس مادهاست
علت اين امر هم ايسنت كه :حالت «تحريك پذيري» درنر بيشتراستتادرماده. دراكثرحيوانها مي بينيم که :بطور عادي ، به محض اينكه نر، ماده را مي بيند،دنبالش ميرودو اظهار تمايل ميكند، ودرمقابل ، مدتي ، ماده امتناع ميكند، تا بعدازمدتي ، ممكن است حالت تمايل برايش پيدا بشود، يا اصلاً پيدانشود
چون متوجه شديم که اين حالتي است طبيعي ، نه روشي سياسي و مصلحتيبه آن دليلي كه درمقدمه عرض كردم دراسلام، به اين امر، و به اين واقعيت ، توجه شدهاست.چطور؟
اسلام، درمقررات جنسي، مقداري حدود و قيودبيشتر براي بيرون افتادناعضاي زن، براي ظاهر شدن قسمتهاي مختلف زن، قائل شده. شايد اطلاع داشته باشيدكهقسمت عمده اي ازآزردگي هائي كه دربين زن و شوهرها پيش ميآيد، و اختلافاتي كهدرروابط شان پيش ميآيد، به اين نكته برميگرددكه ، شوهرها، بخصوص دربعضي شرايط،احساس ميكنندكه زنها نسبت به آنها ازلحاظ جنسي، بي علاقه شده اند، ولابد اكثرشانهم دليلش را نميدانند!مثلاً ما مشاهده ميكنيم كه:وقتي، زن، حامله است، تمايلات جنسياو، خيلي ازحدكمترميشود.يا درزمان شيردادن به بچه، بازتمايلات جنسي اوكمترازحدمعمول است.واكثرشوهرها وقتي اين حالت بي تمايلي رادر زن احساس ميكنند، كم كم به زن،بدبين ميشوند، فكر ميكنندكه : زنشان به آنها بي علاقه شده باشدف توجه به آنهانداشته باشد!يا احياناً ممكن است فكر كنند كه ، زنشان نسبت به اشخاص ديگري، دلبستگيپيداكرده باشد! البته اين ، واقعيت ندارد.شايد ، باشد  دربين زنها ، كساني كه بهشوهرهايشان بي علاقه باشند.اما هميشه بي تمايلي زن به شوهر ، خصوصاً درصورتي كهدربعضي شرايط خاص پيش بيايد،يا شدت يابد، به اين دليل نيست ، بلكه اول، بطوركلي ،به اين دليل است كه به طور عادي ، تحريك پذيري- همانطور كه عرض كردم- درمؤنث ضعيفتراست تا درمذكر وديگر اينكه، وقتي مسائلي مثل بارداري يا شيردادن به بچه براي زنمطرح است، درآن موقع، حالت تحريك پذيريش، خيلي بيشتر ازمواقع عادي، تضعيفميشود
به هر صورت، دراين باره نميخواهم زياد توضيح بدهم اين حقايقي استمشهود،و نمونه هايش خيلي اتفاق افتاده. من درطول زندگيم، نمونه اش را مكرر ديده امكه : گاهي بي تمايلي زن، موجب دلسردي مردنسبت به زن شده ، و بازاين دلسردي ، اثرمعكوسي هم درزن داشته، كه زن هم تدريجاً نسبت به مرد واقعاً بيعلاقه و دلسردشده،وگاهي هم به جدائي زن وشوهراز همديگر . نمونه اين، مكرر پيش آمده، وهميشه هم پيشميآيد
اسلام،براي اينكه تحريك پذيري زن ومرد، به حد تعادل برسد،يعني:آن اندازه كه ممكن است مرد را دراظهار تمايل زنش نسبت به خودش راضي كند، و زنهم در مقابل، احساس فشار نكند، به دليل اظهار تمايل هاي زياده ازحدمرد)مقرراتي ازنظر حجاب وضع كرده، كه اگر اين مقررات، رعايت شود، كم كم ، تمايلات درمرد تخفيفپيدا ميكند، ودرزن تقويت ميشود
ميدانيم كه:معمولاً موجبات تحريكي جنسي در زن يا مرد، مشاهداتعيني جنس مخالف، يا توجه ذهني زياد به مسائل جنسي است. منظور اينست كه :هروقت ،درزمينه امور جنسي ، مردها ، زنها را بيشتر ببينند، يا بيشتر به زن ها بينديشند،بيشتر تحريك ميشوند، و همينطورهم، زنها. پس ،با توجه به آن اختلافاتي هم، كهدرحدودتحريك پذيري اين دوجنس وجود دارد، اسلام، اين برنامه راتنظيم كرده براي وجوداعتدال درتمايلات جنسي زن و مرد، كه : مردها، بيشتراعضايشان پيداباشد، يعني اشكالينباشد دراينكه قسمتي بيشتر از زنهاف،اعضاي خودشان را نشان بدهند.ولي درموردزنهادستورداده كه :قسمتي كمتر، تا حدي ضرورت زندگي اقتضا ميكند، اعضايشان پيداباشد.البته اين راعرض كنم:آن نوع حجابي كه ما الان هم،دربعضي جوامعه ها مي بينيم،يا ميدانيم كه درگذشته درجامعه هاي مختلف خودمان وجود داشته ، كه زن مثل گنجينهاشخاص خيلي پست ولئيم ، هميشه مخفي بوده و آفتاب نميديده، ازنظر اسلام مردوداست.اسلام، اين مقررات را وضع نكرده.اسلام دستورداده كه : زن خود را سبك نكند، بطورزننده خودش را نشان مردها ندهد.وبطور زننده  با آنان صحبت نكند.ودر وقتي كه اقتضاباشد و احتياجي مطرح باشد، مانعي ندارد كه دست و صورت زن پيدا باشد، اما درحركت ورفتار و گفتارش طوري باشد، كه مردها را به مسير انحراف جنسي سوق ندهد
حدود حجاب«جسماني و اخلاقي» دراسلام، براي تقريباً همين است
ولي اين تفاوت حدود حجاب زن و مرد، كه براي زن،اجازه داده كمترازاعضايش، يعني تنها دست و صورتش ظاهر باشد، ولي براي مردآزاد است اضافه بردست وصورت،بازو و سينه و حتي ساق پا هم پيدا باشد، به همان دليل است كه قبلاً عرض كردم معمولاً، مشاهده قسمتهاي مختلف اعضاي جنس مخالف، يك موجب بزرگ براي تحريك جنسيميباشد، وجون زن كمترتحريك ميشود، اسلام اجازه داده مردها بيشتر اعضايشان را نشانبدهند، ولي چون مردخيلي سريعتر تحريك ميشود، اجازه نداده كه زنها اينقدر،درنشاندادن اعضاء، مثل مردها آزاد باشند، تا اختلاف حدود تمايلات بيشتر نشود، وروابطخانواده را بهم نزندو ناسالم نسازد
پس ، با اين برنامه كه اسلام تعيين كرده،بطور طبيعي،خواست جنسيدرزن و مرد، بحد يكنواختي ميرسد. يعني:وقتيكه زنها بيشتر اعضاي مردها را ببينند،مقدارتحريك پذيري شان، ازحد طبيعي بالاتر ميرود. و وقتي مردها كمتر اعضاي زنها راببينند، مقدار تحريك پذيري شان ازحد طبيعي پائين تر ميآيدو وبا اين بالارفتن حدودتحريك پذيري درزن، و پائين آمدن حدود تحريك پذيري درمرد، خواسته هاي جنسي اينها باهم متعادل ميشود. وآن اختلافاتي ، كه هميشه مي بينيم درخانواده ها بروزميكند،عاملش، كه تفاوت درجه تمايل جنسي است، ازبين ميرود.پس دليل تفاوت درحدود حجابزن و مرد، مصلحت هم خود زن، وهم مرداست، اينست كه: زن ومرد، درخواسته هاي جنسي شان،به حد يكنواختي برسند. واين،نه به اين دليل است كه ايجاد فشار نسبت به زن بشود، وبه اين ترتيب آن تبعيض كه شما اشاره كرديد مطرح نشود. نه ، مصلحت زن در- خانواده ودر جامعه نيز- اين است كه : اندازه مناسب خواست مرد، تحريك بشود.، همانطور كه مصحلتمردهم ، چنين است.پس اصلاً، مسئله تبعيض مطرح نيست، بلكه مسئله مصلحت و سلامت جنسيزن ومرد، ومصلحت زندگي خانواده و سلامت جامعه مطرح است
بعد ازاين مختصربراي جواب دو سؤال آخر، برگرديم به مطلب مهمتركهسؤال اولتان بود: كه : اسلام، چراحجاب را وضع كرده؟
قبلاً باز تاكيد كنم كه«حجاب»- بخلاف آنچه تصور ميشود- مخصوصتنها زن نيست. بلكه براي مرد و زن هست، با تفاوت درجه كه شما هم درسؤال دومتان بهاين مطلب توجه داشتيد
از جواب اين دو سؤال كه گذشت، متوجه شديم كه از لحاظ جنسي، مصلحتزن و مرد، هردو، دراينست كه:كمتر اعضاي زن پيدا باشد، و مردها كمتر اعضاي زن راببينند. و متوجه شديم كه :برداشتن حجاب ، با آن اندازه معين از زنان، چطور ايجادناهماهنگي ميكند، يا تحركي پذيري مرد را بيشتر ميكند. ودر نتيجه چطور خواسته هايجنسي زن و مرد نا متعادل ميشود، كه آثارنا مطلوب را در متلاشي كردن خانواده ها بهدنبال دارد
و اما جنبه مهمتر، جنبه اجتماعي برداشتن حجاب:قبلاً بطور خلاصه،داستاني را درباره يك جامعه اسلامي تعريف ميكنم برايتان، كه مشابهش درخيلي ازجامعهها بطور مكرر ديده شده، نميدانم آيا اسم«آندلس» را شنيده ايد يا خير؟(اينكه ترديددارم به اين دليل كه برنامه هاي تحصيلي و تعليماتي دشمن درمدارس ، يا بطور عموم،فرهنگ استعماري كه دراين سرزمينها به ما تحميل شده ، كاري كرده كه واقعاً مانسبت بهگذشته خودمان ، نسبت به تاريخ خودمان، اطلاعات درستي نداشته باشيم
به هر صورت)آندلس ، قسمت جنوب غربي سرزمين اروپا بود، كه درزمانشكوفايي تمدن اسلامي، مدارس، دانشگاه ها ،و مراكز تحقيق بزرگي داشت. و راستي، برايدوران طولاني ، چراغ علم و تمدن را درآن گوشه از دنيا، به بهترين وجه برافروخت، وبزرگترين سرچشمه اي كه نور فهم و  معرفت را ، به طرف اروپاهدايت كرد، و علم و تمدنرا به اروپا رسانيد، همان اندلس بود. الان درقسمتهائي ازآن سرزمين اندلس، دو دولتاسپانيا و پرتقال وجود دارد، و البته قسمتي از جنوب فرانسه فعلي هم، غالباًجزواندلس بوده
عرض كنم:بعد از اينكه مسلماناف تمدن اسلامي رابه جنوب غربي اروپارسانيدند،درهمين اندلس، كه همين قسمت جنوب غربي از سرزمين اروپا بود، . بنام اندلسمشهور شد، تادوران تمدن اسلامي، كار علم و تحقيقات علمي، بشدت  درپيشرفت بود. اينجاناچارم يك توضيح كوتاه اضافه كنم از زماني كه خلاقت تبديل به سلطنت شد، خصوصياتجامعه اسلامي ، بتدريج داشت دگرگون ميشد. يعني از زمان  بحكومت رسيدن معاويه، اوضاعواحوال گوناگون اجتماعي و اقتصادي جامعه هاي اسلامي ، بتدريج روبه انحطاط وقهقرائيميرفت، مثلاًدرهمين ايران، بقاياي شاهنشاهي ازبين رفته ، اين جا و آنجا، مرتبدرتلاش بودند از اين زمينه استفاده كنند.از اين فرصتي كه پيش آمده، بواسطه فسادحكومت ننگين اموي و عباسي، كه چند قرن درايران و ساير مناطق اسلامي، تصرف هايغيراسلامي مينمودند،اينها موقعيت را مغتن ميشمردند، وازآن استفاده ميكردند، و ملتمسلمان ايران كه با جان ودل از اسلام استقبال كرده بود، و به وسيله اسلام از قيدهاو اسارت وذلت وحقارت چندين  دهه نجات يافته بود، به تدريج، حرفهاي مزدورانه اينفرصت طلبان را، كه زمينه رشد هم داشت، مي پذيرفت ، و آماده ميشد براي اينكه از جهاتمختلف مجزي شوداز جامعه اسلامي ، يعني حركتي درايران بوجود آمدكه برخلاف حركتهايديگر جوامع اسلامي ، بجاي اينكه مبارزه اي با فساد حكومت اموي و عباسي باشد،درحقيقت دراين لباس مردم فريب، مبارزه اي بود با خود اسلام، با اين فلسفه جديد، اينبرنامه جديد، اين نظام جديد،كه به طرف ايران آمده ، وآن رژيم كهن را واژگون بود.جايتفصيل اين بحث نيستف فقط اين را عرض ميكنم ، كه: بتدريج توانستند اين انسانها ،كاري بكنند كه ايراني را، نسبتاً از اسلام دور كنند، از اسلام بيگانه كنندتفكراتي ، وتصوراتي به ملت ايران تحويل بدهند بنام اسلام ، با تفاوتهاي بسيارنسبتبه آنچه كه در حقيقت اسلام هست،. ولي مي بينيم كه درهمين ايران، عليرغم تلاش چندينقرنه اين طرفداران ارتجاع كهن ايران، بازگرچه قيافه عمومي مسلماني دراين سرزمينتاحدي زياد دگرگون شده ، ولي نتوانسته اند ايران را كاملاً به ايران پيش از اسلامبرگردانند.نكته ساده اي كافي است براي روشن شدن اين مطلب
در ايران پيش از اسلام،به صورت قانوني و جبري، ملت ايران از سوادونوشتن و خط و كتاب و قلم محروم بود. به واسطه انقلاب اسلامي ،(زماني كه حكومت شوراحاكم بود)، اين مسأله ، حقي طبيعي شد براي هرمسلمان- كه ايرانيها هم، اكثراً مسلمانشدندواستقبال كردند از ديانت اسلامي- نه تنها حق، بلكه وظيفه ديني،يعني :انسانمسلمان ، مكلف است كه با سواد باشد و وبا اينكه تلاشها زياد بودكه ايران ، بطرفارتجاع پيش ازاسلام برگردد، ولي باز تا اين قرن مي بينيم همه كلكها زده اند، ملتايران كه به حق طبيعي خودش لااقل كه سواد و معلومات بوده، رسيده،و هيچ وقت، اينطرفدارن ارتجاع نتوانسته اند ايراني را ازاين حقش محروم كنند،وبه آن دوران ننگينپيش از اسلام كه محروميت ملت ازسواداست برگردانند
درجاهاي ديگر هم ، وضع ، از جهاتي، به همين ترتيب بود.يعني :بعداًكه سرزمين اسلام، هرگاه و بي گاه به چندقطعه تجزيه ميشد، وبه تدريج حكومتهاي مختلفبه وجود مي آمدند، گرچه اين حكومتها، هيچ كدام حكومت اسلامي نبودند، گرچه در همه جابه تدريج داشتند قيافه هاي عمومي اسلام راعوض ميكردند، وچيزديگر به خورد مردمميدانندبه جاي اسلام ، و بالاخره اينها نمي توانستند بكلي، اوضاع و احوال اسلاميرا، و جامعه اسلامي رادگرگون كنند
درآندلس هم حكومت، حكومتِ سلطنتي بود، حكومت شورا و خلافت وجودنداشت.ولي با اين حال ،اينها روش حكومتشان معتدلتر وآرامتر بود از روش حكومتعباسيان دربقيه سرزمين اسلامي .به هر حال، غرضم اين بودكه :اينها گرچه حكومتشانسلطنت بود و اسلامي نبود،و گرچه طبيعت اين نوع حكومت با اسلام و فلسفه اسلاموبرنامه هاي اجتماعي اسلام سازگار نيست ، ولي باز نمي توانستند يكباره قيافه اسلامراعوض كنند، و يكباره  حكومت دلخواه خود را برمردم مسلمان تحميل كنند. مردم مسلمان،حاضر نمي شدند، اگر حكومتي يك جا و با سرعت از جميع جهات ميخواست به قهقرائيبرگردد، هزمش كنند.به اين دليل، اين حكومت هاي فاسد، اين دستگاههاي سلطنتي، بهتدريج ميتوانستند نفوذ كنند در برنامه هاي اجتماعي و فكري و فلسفي اسلامي، و بهتدريج جامعه را به طرف قهقرا برميگرداندند
درآندلس، گرچه حكومت، به اين ترتيب بود، ولي ،باز، مثل بقيهسرزمين اسلام، جنبه هائي از شو قي كه اسلام در دلها آفريده بود، به قدرت خودش ،تقريباًباقي بودكه آن جنبه علم دوستي وعلاقه به تحقيق بود.شوق علم و دانش، دردلمسلمانها به شدت بوجود آمده بود، كه درهرجا در تلاش بودندبقايائي از افكار كهن ،ازفلسفه هاي كهن، از تحقيقات، ازعلوم وجود داشته باشد.جمع كنند، و بياورند منظمومرتب كنند وترجمه كنند به عربي، و شروع كنند به شرح و بسطش. به اين دليل، آندلس هم، يك مركز تمدن شكوفاي اسلامي شده بود.يكي از كارهاي آندلس اين بودكه (مقايسه كنيدبا بقيه حكومتهاي مقتدردرطول تاريخ ها كه وقتي رفتندجائي و قدرتي پيدا كردند،چطورمردمش را استثماركردند) چون رنگي ازتمدن اسلامي،از فكراسلامي، از اخلاق اسلامي،وبشردوستي اسلامي وجود داشت تلاش ميكردند براي اينكه:اروپاي غرق درجهالت و توحش را،اروپاي اسيردر برابر دستگاههاي سلطنتي ودربرابر كليسهاي مزدور و متقلب را،از داماين همه نيرنگ استثمارنجات بدهند.به اين دليل،به عوامل مختلف،جوانان اروپائي را جلبميكردندبه طرف مراكز تحقيق و دانشگاههاي خود،وآنها را، باسوادو معلومات و حقايقعلمي زور آشنا ميكردند
باز اينجا يك جمله را اضافه كنم كه ، متوجه بشويد،علم درآندلسچقدر پيشرفته بود: شما دركتابهايتان اين طور ميخوانيدكه آنكسي كه كرويت زمين را كشفكردگاليله بود، درست است؟ اين هم يكي از كلكهاي استعماري، يا ساده تر بگوئيم طرفداري حكومت ارتجاع كهن ايران كه به اين ترتيب ، ملت را از تمدن اسلامي خودشبيگانه كنند! حقيقت مطلب اينست كه: درآندلس ، اين نظريه ، به وسيله يك دانشمند،فقيه مفسرفيلسوف اسلامي ، بنام «يعقوب بلنسي»- كه اهل همين والنسياي فعلي بود، وبهبلنسي مشهور شده – درحدود چند قرن پيش ازگاليله، به طور وضوح  مطرح شده،موضوع جدالوبحث با بقيه دانشمندان وفلاسفه اسلامي شده .چند بيتي از غزالي به ياد دارم كه يكياز دانشمندان مخالف با ابو بعقوب بلنسي، مجادله ميكند با او،درباره نظريه اش كهكُرويت زمين است، واورا به افكار خرافي متهم ميكند.آن دو بيتي كه يادم هست، خلاصهنطر ابويعقوب بلنسي درباره كرويت زمين است كه  درشعرشاعر، اينطور بيان ميشود
والارض كرويه، حف السماء بها
فوقاً و تحتاً،فصارت نتطع، مثلاً
صيف الشمال شتاء للجنوب بها
فصاربينهما هذا و ذا،دولا
خيلي پيشرفته، خيلي واضح ، خيلي روشن، اين مطلب را بيان مي كند،كه زمين يك جسم كروي شكل است ، كه بقيه آسمان و فضا و موجودات از تمام جهات آن رااحاطه كرده اند، واين ، مثل يك نقطه است دراين فضا
تابستان درشمال، زمستان درجنوباست،واين تابستان و زمستان بين جنوبوشمال،دست به دست ميشوند.الان مي بينيم كه در برنامه هاي تعليماتي ، اينطور به ماتفهيم ميكنندكه :بله، اروپا بود اين نكته را كشف كرد. يك دانشمند غير اسلامي بودكهاين نكته  را كشف كرد،گاليله! ولي به حساب عقل مي فهميم : گاليله اي كه دراين زمينهتلاش كرده، حتماً مطالعاتي بايد درباره نظريات دانشمندان پيش داشته باشه  بنابراين، به طور طبيعي به اين نكته مي رسيم كه گاليله درمطالعاتش متوجه شده كه قرنها پيشاز خودش دانشمندي به نام ابو يعقوب بلنسي اين مطالب را گفته و وقتي اينها را از اوگفته و پذيرفته آورده و اعلام كرده ولي احتمالاً چون خيلي اصيل  نبوده ، چون خيليآگاهي نداشته ، درمطالبش به حديقين نرسيده مي بينيم درمقابل تهديد و ارعاب ازاظهارنظر خودش پشيمان شد
درحالي كه در قرون پيش ابو يعقوب اين مطلب را گفته بودو مي نشستبحث ميكرد، تبادل نظر ميكردو با مردم جدال ميكرد، وگاهي بعضي ها كه اطلاعات ومعلوماتشان پائين تر بود اتهاماتي براي اوهم درست ميكردندشايد هم مخالفت شديد كليسابا نظريه كرويت زمين به همين دليل بود كه اين نظر را قبلاً دانشمندان اسلاميدرآندلس اظهار كرده بودند، ودشمني كليسا با اسلام با قدري شديد بود كه به آسانيقابل توصيف نيست
الغرض:اندلس پيشرفته، روشش با اروپاي غرق در بدبختي و جهالت اينبود كه عرض كردم  با وسائيل مختلف جوانان را جلب ميكرد، واين جوانان درمدارس ودانشگاهها به تحصيل مي پرداختند، و با دنياي معلومات به طرف اروپاي تاريك و بدبختخودشان برميگشتند.طبعاً حكومت دردست سلاطين و كليساها بود. اينها راضي نبودند كهمردم اروپا روشن بشوند، زيرا مردمي كه حسابي روشن بشوندبه طور عادي ، ديگر زير بارستم نمي روند.به اين دليل، انواع تلاشها ميكردندكه ازرفتن جوانان به طرف آندلسجلوگيري كنند.يا وقتي كه اين جوانان برميگردند آنها را با پول بخرند(همان طور كهدردنياي امروز خودمان رايج است )و به عناوين مختلف كاري بكنند كه جلوي بحث اينها رادربين مردم ، جلوي بحثهاي روشنگرشان را بگيرند، و نگذارند مردم با يك تمدن پيشرفتهو با علم آشنا بشوندولي اين جوانان كه به علم و دانش رسيده بودند مشكل بود همه شانتسليم اين خواستهاي حكومت كليسائي و درباري بشوند به اين دليل گاه و بيگاه توافقكليسا و دربار به اينجا مي كشيدكه حمله هاي شديدي ميكردند براي نابود كردن اينجوانان از جمله يك نكته را برايتان تعريف مي كنم
اين مطلبي كه الان بصورت تزريق آمپول دردنياست و مسلم است،درآناوايل، درآندلس بصورت يك نظريه اي مطرح شد، كه معمولاً تمام مطلب و حقايل علميهمينطور است. اولاً نظريه اي است، و بعد از مطالعات بيشتر و بيشتر يا رد ميشود، ياتبديل مي شود به يك حقيقت و يك اصل وقانون علمي. در اندلس ، استدلالهائي براي اينمطلب ميشد: ممكن است از طريق پوست واز طريق رگ، دارو وارد بدن بيمار بشود، و بيمارشفا پيدا بكند.جوانان اروپائي ، دربين مردم،اين مطلب را برزبان آوردن…واين حرف ،بهانه اي شد دردست كليسها و دربارها براي شوراندن مردم ساده لوح و بيچاره عليه اينجوانان و عليه اين تمدن و علم كه اينها آورده اند، كه:اي مردم! بدانيد اينها چقدرلا مذهب اند!اينها چقدر فاسند 1 ميخواهند از جاهاي ديگر بدن انسان به جاي دهان ،استفاده كند!!!ميخواهندكارخداي را عوض كنند! واز اين قبيل ترهات و حرفهاي ابلهانه،والبته:عوام فريبانه اين جوانها، طبق معمول به نام «اخلالگر»به جامعه معرفي شدند، وجامعه تحريك شد، ودريك قتل عام ، ازاين جوانان و افراد طرفدارشان ، صد هزار نفر رادراروپا كشتند! چه ثروت مهمي كه اروپا از دست داد! با اين صدمه، يقيناًبراي سالها،عقب ماندازاينكه بتواند به طرف تمدن پيش برود
الغرض، روش ارتباط جوامع اسلامي با جامعه هاي غير اسلامي اينطوربود، كه اندلس با اين روشها ميخواست اروپا را به تمدن اسلامي و با علم و فكرپيشرفته خودش آباد بكند.اما عكس العمل آنها هم اينطوربود.اروپا وقتي متوجه ميشد كهاندلس خطري بزرگي است براي نابودي قدرت استعماري حكومتها و كليساهايش، از راههايمختلف، به تلاش افتادكه كاري بكند، سدي در برابر اينها به وجود بيايد. يا حتي اگرامكان داشته باشد براي تضعيف اين مركز تمدن كه يك صدمه اي شده بود دركنار دست اينحكومتها، بوجود بياورد، و كاري بكنندكه مردم اروپا درهمان جهل و ناداني بمانند واستعمارگران به حكومت ستمگرانه خود ادامه بدهند. مهمترين برنامه هاي سياسي كه بااين منظور پياده كردند كه در حقيقت خطرناكترين حمله به پيكر قوي و نيرومند جامعهاسلامي اندلس بود، اين بود كه: عده اي از زنان خود فروش، را و آنها را كه تسليمبودند به خواستهاي دربارها و كليساها ، تشويق كردندو بودجه هائي دراختيارشانگذاشتند كه بيايند به طرف اندلس، و جوانها را به ازاي تمايلات جنسي ازطُرق غيرمشروع جلب كنند، درآن اوايل، جامعه اسلامي، آگاه تر بود از اينكه اين كلك، درش مؤثرباشدو با خشونت و شدت تمام، اين كلك را خنثي كردند، واين زنان به اروپاي خودشانبرگشتند. به تدريج زمان گذشت، و در اختفاي بيشتر، و درزير پردهاي پوشاننده وفريبندهبيشتر،دوباره اين كاروان تمدن اروپائي ، يعني كاروان فاسد كردن جوانان، به طرفاندلس سرازير شد.و مختصر عرض كنم:بودجه هاي سنگيني دراختبار اين زنان قرار ميگرفت وگاهي جوانان را با پول هم تطميع ميكردند.نه تنها به وسيله لطا فت و زيبائي خودشان،پول هم ميدادند به جوانان، وبراي لحضاتي جوانان را به طرف خودشان جلب ميكردندوزمان گذشت و گذشت و گذشت تا كار به جائي رسيد كه جوانان، بدون پول هم آنقدر سستعنصر شده بودند كه مقاومت اسلامي و ايماني خودشان را از دست داده بودند،وبه طرف اينزنان- كه حربه خطزناكي بودند از طرف دشمن اندلس، و به طرف اندلس روانه شده بودندكشيده ميشدند.بازفساد و تباهي درجوانان جلوتر رفت ، به حدي كه اينها دلباخته ميشدنددربرابر اين زنان جلف و خود فروش، و گاهي حاضر ميشدند و پول هم ميدادند،كه:ايندفعه،زنها اظهار تمانع ميكردند
البته اين ، زماني طولاني خواست تا جوانان از آن حد شجاعت و شهامتاسلامي خودشان، به اين حد پوچي و وقاحت وذلت وحقارت برسند.به هر صورت، اين حربه ،خطرناك كارگر افتاد، واروپا متوجه شد كه جوانان اندلسي، ديگر داراي آن نيرو وقدرتجنگي و مقاومت عظيم و انگيزه ايماني و جهاد نيست، كه:اگر به سرزمينش حمله ايبشودبتواند براي مدتها مقاومت بكند، اين بود براي سالها وحتي قرنها، لشكر كشي هايمتناوب گوچك و بزرگ، از جهات مختلف اروپا، به طرف اندلس جريان پيدا كرد، واين حملاتمتوالي ، كم كم ، پيكر اندلس را ضعيف كرد تا حدي كه احتمالاً اطلاع داريدف، كهچطورآن دستگاه مشهور ننگين تفتيش آراء و عقايد دراندلس از طرف اروپائيها بهوجودآمد، كه هر جا انساني، اظهار مختصر تمايلي به تمدن اسلامي ميكرد، با انواعشكنجهاي ننگين وغيره انساني، كه شايد در دنياي امروز خودمان هم نمونه اش پيدا نشود،او را آزارميدادند و از بين مي برند و چنان شد كه اندلس، مركز تمدن عظيم علمياسلامي ، تبديل شد به يك دنياي تاريك و اروپائي كه الان هم تقريباًدرآن قسمتپرتقال و اسپانيا، همين شرايط تاريكي و خفقان وجود دارد، و به نسبت كاروان پيشرفتطبيعي تمدن علمي ، آن كارواني كه اسلام به حركت درآورد و تا قدمها جلو، درهمه جاياروپا، هدايتش كرد،اين دو حكومت كه مراكز اصلي تمدن بودند، خيلي عقب ماندند.اين،داستان مختصر را به طور اجمال برايتان تعريف كردم به اين منظور بود كه متوجه بشويد زني كه از سنگيني و عظمت خودش صرفنظر ميكند، وخودش را مثل بازيچيه اي براي ارضايشهوات مردها درميآورد، چه حربه خطرناكي است براي ازبين بردن نيروي مقاومت و احساسمسؤليت درجوانان .تا ريخ حيات بشر، نمونهاي زيادي از اين قبيل به ياد داردكه بيبندباري جنسي، و عياشي، نيروي مبارزه و مقاومت، را از جوانان گرفته است. جنگ بزرگجهاني اخير را اگر شما بياد نداريد خيلي ها بياد دارند. و شما نيز لابد درباره اشاطلاعاتي كم يا بيش به دست آورده ايد.آلمان و نيروهاي متفقش به هرجا لشكر كشيميكردند، كمي يا زياد، با مقاومت روبرو مي شدند، گرچه درآن محل هم امكانات جنگيبراي مقابله با متفقين يا ناچيز بوده باشد. تنها شهري كه بدون مقاومت، خود راباختشهرپاريس بود، اين شهر درآن ايام مركز دانشمندان و پژوهشگران دررشته هاي مختلفومركز حقوقدانان  بود. با اين حال، آن نيروي جوان ومبارز را ندشت كه دربرابر هجومدشمن سلاحي بردارد و به مقابله برخيزد! چرا؟چون، پاريس آن ايام، شهر كاباره ها بودشهر مستي و عياشي بود.شهر بوالهوسي و افسار گسيختگي جنسي بود. شهري  بود كه جوانانشبه جاي مردانگي و احساس مسؤليت دربرابرحيثيت وآبرو و موجوديت سرزمين خود، با فسادجنسي و با مستي، آشنائي داشتند.جواني كه «دستي به جام و باده دارد و با دستي به زلفيار، دستي ديگر نداردكه خاكي بر دشمن بريزد»و ناچار بايد مزه شكست و اسارت ، و لهشدن ناموش و حيثيت سرزمين خود را درزير پاي دشمن بچشد.وآن وقت، به جاي دشمن، خاكبرسرخودكند
نمونه نزديكتر، نمونه اي كه همه شما،اگر به مسائل مرگ و زندگيملتها، به مسائل جنگهائي كه دشمنان برملت ها تحميل ميكنند، توجه داشته باشيد، حتماًازآن خبرداريد و فراموش نكرده ايد: جنگ رمضان دو سه سال پيش- ارتش مصر با اسرائيل،يا درست تر بگوئيم با پادگان نيروهاي ضد اسلامي به ظاهر متخاصم ، كه لااقل ، دريكامر ، با هم اتحاد دارندوآن دشمني با اسلام است. اين ارتش، يعني ارتش مصر، در ششسال پيشتر يعني درسال 1967با منتهاي حقارت و ضعف ننگين ترين شكست را در برابر ارتشاسرائيل خورد، و باسرعتي سرسام آورسرزمين وخانه ومسكن وزن وبچه وخواهر وبرادر وپدرومادر وتمام آنچه را كه داشت، به دشمني تسليم كردكه كمترين ارزشي براي شرافت وشفقتو انسانيت قائل نيست. وخود ارتش مصر ميدانست كه اگر شكست بخورد، ارتش بي عاطفهدشمن، با عزيزان و مقدساتش چكارميكنند.با اين حال ، آن شكست شرم آور را تحمل كرد، وباسرعتي كه راستي پرنده گان مهاجر نيز نمي توانند داشته باشند، درعرض چند ساعتهزاران هكتار سرزمين خودرا با نهايت ذلت و رسوائي رها كرد،و باهرچه داشت دراختياردشمن گذاشت. و آنگاه، به سوي حياتي سراسر حسرت و رنج گريخت.درحالي كه همين ارتش ششسال بعد، چنان انتقامي از دشمن گرفت كه بزرگترين و آگاهترين مفسران و كارشناسانجنگي ازتفسير آن درمانده بودند! اين ارتش، درعرض چند ساعت درزير يكي از خطرناكتريننيروي هوائي استعمارگران متحد،و در برابر توپخانه هاي بي امان ومراقبتهاي بي اشتباهدستگاههاي الكترونيكي دقيق آمريكا، چه در خاك و چه در مديترانه ، توانست از مانعمهم كانال سوئز عبو ركندو خط دفاعي وعجيب افسانه اي «بارلف» را درهم شكنند، وخيليشديدتر از آنچه ، خود درجنگ پيش عقب نشسته بود، دشمن رابراند وتارو مارش كند، اينحادثه ، راستي غير قابل درك بود.زيرا به ياد داريم ، كه دربين اظهار نظرهاي گوناگونيكي از مفسران وكارشناسان جنگي اروپائي گفته بود: اگر تمام نيروهاي ممالك اروپايغربي متحد شوند و به ديوار بارلف! حمله كنند، پس از دهها روز جنگ با تمام امكانات وتجهيزات، نمي توانند درآن رخنه كنند،
راستي ، خواهران هيچوقت ازخودتان پرسيده ايد كه، زبوني و بيآبروئي سال 1967چطور درسال 1973باآنهمه فوق العادگي جبران شد؟ چطورآن ارتش توانستآنهمه قدرت ازخود نشان دهد، كه چندسال قبل آن ذلت را نشان داده بود، اين ارتش،چطورتوانست با آن قهرماني كم نظير آنهمه رسوائي و حقارت را با صد چندان جبرانكند؟اجازه بدهيد من راز آن همه بي عرضگي سال 1967 و آنهمه افتخارو سرفرازي رمضانسال بعد را، در دوكلمه برايتان خلاصه كنم:ارتش مصر درسال 1967، ارتشي بود عياش وفاسد، كه پشت جبهه اش را،زنهاي جلف و خود فروش پركرده بودند. و شب پيش ار شروع جنگ،هشتصد نفراز افسران اين ارتش بوالهوس ، در كاباره با زنان لخت ونيمه لخت درحالخوشگذاراني و رقص بودند، اما همين ارتش ، پس از شش سال تصفيه در شبي كه بامدادش راآتش جنگ افتخار برافروخت ، يكي دوساعت پيش از شروع جنگ براي سحري بلند شده بود، وبا زبان روزه نماز جماعت  صبح را اقامه كرد، وبعد با شعار الله اكبر جنگ را شروعكرد، وشما اين مطالب را درروزنامه هاي چندسال قبل خوانده ايد. آري ، خواهرانم ! اينبود راز شكست سال 1967، و اين بود راز پيروزي پر عظمت سال رمضان شش سال پس ازآن
همانطور كه گفتيم ، تاريخ ، نمونه هاي فراواني از اين واقعيت هايغيرقابل ترديد را ديده است. .اين دوسه نمونه كه تعريف كردم فقط مشتي بود از خروارهاو خوشه اي از خرمن ها. حالا كمي دقت كنيد كه متوجه شويد: دشمنان شما، با نشان دادنشعار فريبنده و جذاب آزادي ، چرا شما را به سوي لختي وبي حجابي دعوت ميكنند؟جوابشخيلي ساده است، هم ديدار دوست، وهم شكار پوست! آنها با لخت كردن شما ( بي ادبينباشد) و با كشف حجاب شما، هم بساط عيش وخوشگذارني خود را رنگين ميكنند، وهم اساسيميريزند كه از خطر عكس العمل جوانان، و تلاش آنان براي به دست آوردن «آزادي واقعيدرامان بمانند
قضيه ، خيلي ساده است. جوان كه بايد رگ غيرت داشته باشد تا احساسمسؤليت و وظيفه كند. وقتي خود،با دشمنان،هم بزم و همقطار مي شود، و فريب زيبائيهايزنان لخت شده را ميخورد، در مستي هاي عياشي و هوسراني ، نرد وظيفه شناسي، وحسن دفاعاز ناموس وحقوق را مي بازد
خواهرانم! درزندكي افراد نير، ميتواند هزاران نمونه از اين ماجرهارا ببينيد
و السلام
نوشته: شهید کاک احمد مفتی زاده

ناسخ و منسوخ

11 سپتامبر
ناسخ و منسوخ يكي از مباحثي است كه در علوم القرآن مطرح مي شود، انسان در مسير كمال در مرحله اي نياز به چيزهايي دارد كه در مراحل بعدي به آنها نياز ندارد. مثلا يك انسان از آغاز آفرينش از هنگامي كه يك نطفه هست تا وقتي كه به صورت يك انسان كامل در مي آيد از اينگونه مراحل مي گذرد، يك زمان فقط استعداد دريافت خون دارد و تنها نياز هم به اين دارد. زماني ديگر وقتي به دنيا مي آيد ديگر نه استعداد دريافت خون دارد و نه نياز به آن دارد يعني ديگر خون نسخ مي شود، در برنامه خوراكش اينبار ديگر شير است اين هم تا يك مقطع زماني، مثلا تا 6 ماه تنها شير است كه استعداد دريافتش را دارد و نياز بدان هم دارد. بعد از 6 ماه تنها شير بودن نسخ مي شود و چيز ديگري مي آيد و به همين ترتيب تا به آخرين مراحل حياتش مي رسد، يعني نسخ شدن و نسخ كردن يك امر عادي است كه در ارتباط با هر مخلوقي مي باشد. چون حركت مخلوقات به سوي كمال ارتباط با دگرگوني حالات دارد كه همان نسخ است، پس نسخ نه تنها خاص تشريع نيست حتي خاص حيات انسان هم نيست بلكه در ارتباط با همه موجودات است. يك نكته مورد توجه است و آن اينكه انسان وقتي از نطفه به سوي شكل انسان كامل به خود گرفتن حركت مي كند و چيزهايي برايش ثابت و چيزهايي برايش نسخ مي شود اين ناسخ و منسوخها در ارتباط با اوست يعني وقتي كه خون از برنامه تغذيه يك بچه نسخ ميشود يا شير، بدين معنا نيست كه ديگر هيچ بچه اي از آن به بعد هنگام جنين و طفل بودن حق استفاده از خون و شير را ندارد، بلكه نه تنها آن نسخ نشده ديگران هم مثل او آن مراحل را طي مي كنند پس اين نكته بايد زياد مورد توجه باشد كه وقتي گفته مي شود كه اين آيه ناسخ و آن آيه منسوخ است به اين معنا نيست كه ديگر آن آيه كاربردي ندارد و تمام شده، اگر كاربردي در بر نداشت اصلا ذكر نمي شد.
يكبار يك امر از ابتدائي ترين مرحله شروع كرد و مسير كمال را پيمود، امر دعوت به خدا از يك فرد شروع شد و مراحل متعدد طي كرد تا منجر شد به اقامه مجتمع ايماني، نظام حكم به « ما أنزل الله » كه هر مرحله كه پيش مي آمد دستورات خاصي مي خواست كه گاهي با دستورات و فرمانهاي پيشين جور در نمي آمد يعني آنچه كه قبلا بود نسخ مي شد و چيز ديگري جاي آنرا مي گرفت. ولي بدين معنا نيست كه ديگر منسوخها براي هميشه منسوخ هستند و ناسخها هميشه ناسخ، هر بار ديگر كه جاهليت حاكم مي شود و از نو يك دعوت نطفه مي بندد و شروع مي كند به حركت باز هم آن مسائل تكرار مي شود و منسوخها مطرح هستند. در هر مرحله براي آن بار اول چه بود، باز ثابت مي شوند و تنها در صورتي منسوخ؛ منسوخ است، كه دعوت اين بار هم به همان مرحله كه نسخ صورت گرفت برسد. الآن كه دعوت براي خدا وجود دارد كه آيات قتال، منافقين و مجتمع اسلامي و نظامي و نظام حكم به « ما أنزل الله » و تفاصيل اينها كه منسوخ هستند، چرا كه مربوط به عهد مدني هستند و ما در مرحله دعوت مكي عهد مكه و مجتمع هاي جاهلي هستيم، وقتي كه شرائط عوض شد منسوخها روي كار مي آيند، پس نسخ در زمينه اي صورت مي گيرد كه ارتباط با ظروف و شرائط مختلف دارد يعني در زماني يكي از آن مسائل مطرح مي شود و در زماني ديگر اين يكي نسخ و آن ديگري مطرح مي شود، پس در هر جزئي از اجزاء هدايت الهي نسخ وجود ندارد.
در زمينه بينشها (اعتقادات) الوهيت و ربوبيت، نسخ وجود ندارد و همين طور روز قيامت (بهشت و جهنم) خبر وقتي در يك زمان ثابت بود براي هميشه ثابت است. در ارزشهاي اخلاقي؛ بايدها و نبايدها به دو دسته تقسم مي شوند: يكي از احكامي كه در هر شرائط و ظروفي مي شود مطرح گردند، ارتباط به شرائط خاصي ندارد كه اينها هم نسخ در آنها راه ندارد مثل وضو، روزه، حج و نماز .. مسائل طلاق، ارث، همان طور كه در نعمتها يك قسمت مستقيما در اختيار انسان قرار داده شده، چون در هر زمان صلاحيت استفاده دارند مثل باد، گرما، روشنائي. هرگز انسان به مرحله اي از پيشرفت نمي رسد كه مثلا به آب يا هوا احتياج نداشته باشد ولي يك قسمت از نعمات هستند كه مستقيما در اختيار انسان قرار داده نشده اند مانند راديو، اتومبيل، هواپيما، كشتي و اسلحه هاي مختلف و چيزهاي ديگر از مصنوعات مانند نفت و آهن و شبه فلزات، اينها چون براي هر زمان و مكاني صلاحيت ندارند و انسان هميشه استعداد استفاده از آنها را نداشته، يعني در قرنهاي پيش و نه نياز به آنها موجود بوده است، پس به جاي اين قسمت از معدنهاي كلي مقرر شده اند، معدن نفت، زغال سنگ، مس و آهن و غيره تا به تناسب استعداد از آنها استفاده كنند؛ بقيه هم مي ماند براي كساني كه در آينده مي آيند و خراب نمي شوند.
قرآن هم يك قسمت از احكامش مثل آن دسته اول از نعمات است كه مستقيما در اختيار انسان قرار داده شده چون براي هر زمان و مكاني صلاحيت دارد. يك قسمت هم احكامي است كه تفاصيل و جزئياتش براي زمانها و مكانهاي مختلف جور در نمي آيد.
تفاصيل نظام اقتصادي، سياسي، اجتماعي، اينجا ديگر جز در بعضي جهات كه تفاصيل دائم و ثابت وارد شده است در بقيه جهات اكتفاء به وضع قوانين كلي شده است. مثلا؛ قانون كلي در نظام سياسي اين است كه بايد كار، شورائي باشد نظام اجتماعي بايد بر اساس إخاء ايماني باشد. نظام اقتصادي براساس اين كه انسان خليفه خداست پس از اين كليات سائر جزئيات و مسائل استخراج مي شود. پس اينها هم قابل نسخ نيستند، پس معدن آهن هميشه در ارتباط با بشر است و نسخ نمي شود. پس چه مي ماند و نسخ در كجاست؟
گفتيم احكامي كه در قرآن است يك قسمت كليات است و يك قسمت جزئيات ـ كليات غير قابل نسخ هستند، جزئيات هم بر دو گونه هستند كه يكي براي همه زمانها صالح و ثابت و غير قابل نسخ هستند؛ و يك دسته از جزئيات مي ماند كه آنها هم در قرآن بعضي مذكور هستند كه در آنها نسخ راه دارد كه در ارتباط با شرائط خاص موجود مي باشند مثلا: در مورد خوراكي ها در مواضع مختلفي مي فرمايد كه 4 چيز حرام است « ميته، دم، لحم خنزير، وما أهلّ لغير الله » از طرف ديگر هم مكرر مي فرمايد كه قرآن مصدّق تورات است. وقتي كه تاكيد كرد كه 4 چيزحرام است از خوراكهاي حيواني، يهود سر و صدا راه انداختند گفتند: بفرما شما ادعا مي كنيد كه چون اين كتاب مصدق تورات است پس از همان سرچشمه آمده كه تورات از آنجا آمده در آنجا 6 چيز حرام است، در قرآن 4 چيز . جواب اين است كه؛ اين 4 چيز تحرمشان « إلي يوم القيامه » است ، يعني  ارتباط با شرائط مكاني و زماني ندارد. چون اين 4 تا خبث در ذات آنهاست هميشه دم؛ دم است و ميته؛ ميته باقي است و« ما أهل لغير الله » خبث معنوي دارد كه مظهر شرك است و هرگز از آن جدا شدني نيست پس اينها هميشه حرامند و آن دو تاي ديگر يكي شحوم بقر و غنم و ديگر ذوات ظفر « كلُّ ذي ظُفر » حيوانات چنگال دار مثل: باز و شاهين، مي فرمايد تحريمي كه در رابطه با اينهاست موقت است چون ايشان ستمگر بوده اند و از طرفي امكانات زياد داشتند بيشتر ظلم و سركشي كردند، پس يك تنگي برايشان فراهم كرديم و يك مقدار امكانات را از ايشان گرفتيم كه تنبيه شوند و از ظلم دست بردارند ولي ديگر الآن آن شرائط نيست حال، اوضاع ديگري حاكم است پس اقتضايي براي ادامه تحريم آن دو نيست. در خود تورات نيز اشاره به تحريم موقت اينها شده است در ضمن دو شرط توسط علماء براي نسخ كردن ذكر شده كه يكي از آنها اين است كه هيچگونه نشود آن دو آيه را با هم جمع كرد, يعني راهي براي مطرح كردن هر دو در يك زمان نباشد. شرط دوم اينكه تاريخ هم شناخته شود. بدانيم كداميك اول آمده و كداميك بعدا كه اولي منسوخ و بعدي ناسخ باشد. آياتي كه به عنوان ناسخ و منسوخ شناخته شده اند كه در حقيقت اين طور نيستند. در سوره بقره آيات 180و181و182 بحث وصيت به وسيله آيات ارث در همان سوره نسخ شده اند در حاليكه اين طور نيست و وصيت و سهم اولوا القربي و مساكين از ثلث است و ارث از ثلثين بقيه و هيچ دليلي براي عدم جمع اين دو نيست.
آيه 240 سوره بقره منسوخ به وسيله آيه 234 سوره بقره كه اين طور نيست، چرا كه «متاعاً إلي الحول غير إخراج » يعني شوهر مي تواند وصيت كند بعد از مرگش به عنوان واجب، زنش مي تواند تا يك سال در منزل او مسكن گزيند و براي زن حق است. حال مي تواند ببخشد يا نبخشد تازه آيه 240 بيان واجبي است بر شوهران و حقي براي زنان و آيه 234 بيان واجبي بر زنان شوهر مرده و حقي بر شوهران مرده يعني عكس يكديگر. خب؛ هيچ مانعي براي جمع وجود ندارد چرا كه عده آن زن همان يك سال مي شود و عده اين يكي 4 ماه و ده روز براي از بين رفتن روابط و رابطه رواني كه زن با شوهر قبلي داشته است.
سوره مجادله، دو آيه پشت سر هم آمده اند كه گفته اند دومي اولي را نسخ ميكند. پس چه لزومي بود اولي بيايد. آيه 12و 13 سوره مجادله، پس با توجه به آيه 12 كه بيان مي كند اگر نجوا مي كنيد بايد صدقه دهيد چون از حق ديگران استفاده مي كنيد و آيه 13 تثبيت آيه 13 است نه نسخ آن. چرا كه مي فرمايد: « اگر مي ترسيد كه نجوا زياد مي شود, صدقه هم صدقات مي شود » خب همين بس است. معني آن اين نيست كه اگر نداريد صدقه بدهيد؛ عيبي ندارد كه نجوا كنيد چرا كه اگر صدقه ندهيد نجوا هم نمي توانيد بكنيد.
به دنبال آن دستور ثانوي مي آيد كه (اگرنداريد كه صدقه بدهيد و نجوا هم بايد بكنيد) بايد از طريق ‍‍{إقامه صلاة وايتاء زكاة} آن نفع را به جامعه برسانيد كه ملاحظه مي شود هيچ نسخي در دو آيه نيست شبهه اي هم شده كه گويا صدقات براي فقراء و مساكين و غيره است كه پيامبر هم شاملش مي شود در حالي كه صدقات بر پيامبر حرام است، اين را براي اين به وجود آورده اند تا حق و حساب شيخها از جانب مريدها برسد.
قرائات سبع و بحث نزول قرآن علي سبعة أحرف
همان طور كه قبلا گفته شد وقتي قرآن نازل مي شد به امر پيامبر (صلواة الله عليه و سلامه) بر روي قطعات سنگي يا چرم و چيز ديگري نوشته مي شد و در نزد پيامبر(صلي الله عليه و سلم) در كيسه اي محفوظ بود بعد از او به صورت مصحف نزد صديق و فاروق (رضي الله عنهما) و سپس مصاحف عثمان (رضي الله عنه) در زمان خلافت خليفه سوم كه هر كس در آن زمان براي خودش نسخه اي داشت، بلكه اكثر مسلمانان اگر اطلاعي داشتند از طرف حفظ در سينه ها بود و چون سليقه و بيت و ذوق كلام عربي در اوج خودش بود، ظاهرا يك نوع رخصت در تلاوت قرآن موجود بود كه هر كس لفظي را به جاي لفظ ديگري كه به همان معنا بود به كار مي برد و بدين ترتيب مرتب در ارتباط با قرآن بودند و بدان صورت اختلافاتي به وجود نمي آمد. در زمان ابوبكر صديق و عمر فاروق هم اين برنامه ادامه داشت بعدها اين رخصت كم كم به امر نامطلوبي منجر مي شد. در زمان عثمان بن عفان اختلافات مردم در زمينه  قرائت قرآن به حدي رسيده بود كه داشتند يكديگر را تخطئه مي كردند و حتي به تكفير و تصديق و اينها رسيدند و اين بود كه عثمان (رضي الله عنه) همان طور كه در قبل گفته شد با استشار اولي الامر و با زمينه فراهم كردن براي اجماع، اولي الامر دستور داد كه از روي آن مصحف، مصاحفي نوشته شوند و بقيه سوزانده شوند. با مفرط شدن و محدود شدن مصاحف، در هفت مصحف ديگر رخصتي كه در قبل موجود بود منتفي گرديد. چرا كه بقاي آن رخصت سبب فساد در قرائت مي شد، چون ذوق عرب به قوه خود باقي نمانده بود و همچنين رخصت داشت موجب امر خطرناك تفرقه امت مي شد.
در مورد سبعة احرف مطلوب ترين راي اين است كه مي گويد  سبعة احرف همان ترخيص است. يعني در زمان رسول خدا (صلي الله عليه وسلم) اجازه داده شده بود كه در محدوده لهجات بتوانند به شرطي كه مراد قرآن را ادا كنند، الفاظ مختلفي به كار ببرند ولي بعدا ديگر اين رخصت ادامه نيافت چون هم شرايطش نبود و هم موانعي ايجاد مي شد. و بدين ترتيب مسئله سبعة أحرف منتفي شد.
و بدين ترتيب الآن ديگر اين قضيه مطرح نيست و قرآن بر يك حرف و لهجه و اسلوب و روش است ليكن در همين يك حرف و در همين لغت قريش كه قرآن بدان نازل شده بود گاهي مي شود لفظي را به چند صورت خواند يا در مورد كيفيت عدم كلمات مي شود لفظي را به صورتهاي مختلفي ادا كرد. مثلا مي شود از لحاظ معنا گفت« يا أيها الذين آمنوا … إن جاءكم … فَاثبُتُوا » همان طور كه درست است كه خوانده شود « فَتَبَيَّنوا » يا « يَعلَمُ و تَعلَمُ » « مالك و ملك » و « فَتَنْفَخَه و فَتَنْفَعه » و چيزهاي ديگر از اين قبيل، هر يك از وجوه مختلف صحيح است و بر اساس همان حروف واحد لغت، نزول قرآن صحيح است و نه تنها صحيح است بلكه از طريق اسناد، صحيح و معتبر اين قرائتهاي مختلف از پيامبر خدا (عليه الصلوة و السلام) نقل شده اند كه بعضي از قرّاء، سند صحيح دارند كه « فَتَنْفَخَه » خوانده شده است و بعضي ها دارند كه «  فَتَنْفَعه » خوانده و همين طور بقيه و چون صحابه اين را مي دانستند وقتي مصاحف روي مصحف اولي نوشته شدند و از آن نسخه برداري شده كاتبين مصاحف كلماتي را كه در آنها بيشتر از يك قرائت بود كوشش مي كردند كه يك طوري بنويسند كه محتمل دو يا چند قرائتي كه هست باشد. مثلا در بعضي از آيات قرآن يكي از قرائات در مورد فعلي از ماده قول هست، قال هست و يكي از قرائات هم قُل هست. ولي ايشان يك قاف و لام مي نوشتند تا اگر كسي كه قل مي خواند مي تواند بخواند و كسي كه قال مي خواند بتواند بخواند، چون الف غالبا حذف مي شود و نبودنش در لفظ مانعي از تلفظ به آن نيست. پس سبعة أحرف عبارت از همان ترخيص و اختلاف الفاظ بود و اما قرائت كه بر اساس مصاحف متداول شد در بعضي از الفاظ قرآن روايتهايي داشته اند كه به گونه خاصي مي خواندند كه هر يكي با ديگري بعضي اختلافات داشتند. مثلا در لفظي تنها در قرائت هست ولي از ميان 10 قاري مثلا 5 تاي آنها اين يكي را مي خواندند و 5 تاي ديگر آن ديگري را قرائت مي كردند.
و به همين ترتيب به صورتهاي متفاوت مختصرا با قرائتهاي مختلف در يك لفظ 10 قرائت مشهور شده كه البته بيشتر هم بوده است. البته بعضي آمده اند و آن را محدود در 7 نفر كرده اند كه بعضي ديگر قرائت سبعة را هم أحرف سبعة دانسته اند كه اشتباه است چونكه أحرف سبعة در زمان پيامبر(عليه الصلوة و السلام) شايع بوده و منقول است، ولي قرائت سبع در رابطه با مصاحف عثماني و صورتهاي مختلف تلاوت يك لفظ است. پس همان طور كه ابن جُبَيْر مي گويد براي اينكه چيزي را قرآن بناميم 3 ضابطه است كه اگر 3 ضابطه بود قرآن و اگر نبود شاذ است، و اگر چه در قرائات سبع هم آمده باشد:
1- بر طبق دستور زبان عربي باشد 2- موافق رسم الخط باشد 3- سند صحيح بر روايتش باشد. هر قرائتي اين 3 شرط را داشت مقبول است.
نوشته: استاد شهید کاک ناصر سبحانی (رحمه الله)

بررسی خرافات موجود در دعای ندبه

11 سپتامبر
اکثر عبارات و جملات دعاي ندبه بر خلاف قرآن و تاريخ و عقل است و خواندن و پذيرفتن آن موجب تکذيب از قرآن است. ما با قلم ساده پاره اي از آنها را ذکر ميکنيم خواه کسي بپذيرد و يا نپذيرد.
اول: جملة «قدمته على أنبيائک» که ميگويد: خدايا تو محمد -صلى الله عليه وسلم- را بر انبيا مقدم داشتي. و اين برخلاف قرآن و عقل و تاريخ است زيرا قرآن ميگويد محمد -صلى الله عليه وسلم- از انبياء ديگر مؤخر است مانند آية 184 سورة آل عمران که فرموده: ﴿فَإِن كَذَّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِّن قَبْلِكَ﴾ و آية 10 سورة انعام: ﴿وَلَقَدِ اسْتُهْزِىءَ بِرُسُلٍ مِّن قَبْلِكَ﴾. و صد آيه ديگر. و اگر کسي بگويد تقدم در اين دعا بمعني تفضيل و برتري و شرافت است؟ جواب اين استکه خير چنين نيست زيرا تفضل و برتري را در جمله ديگر آورده و گويد «وأفضل من اجتبيته». خداي تعالي برسول خود فرموده: ﴿خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ﴾ و يا ﴿خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ﴾. ولي خرافاتيان ميگويند خير الأنام از نور خلق شده اند قبل از خلقت کون و مکان خدا ايشانرا از نور خود خلق نمود، معلوم نيست قبل از مکان آن نور چگونه بي مکان بوده.
دوم: جملة «واطأته مشارقک ومغاربک» براي خدا مشارق و مغارب خيال کرده و خدا را در وسط آنها قرار داده و اگر مقصود او مشارق و مغارب زمين بود بايد بگويد مشارق أرضک باضافه ميخواهد بگويد خدايا تو محمد -صلى الله عليه وسلم- را بمشرقها و مغربها بردي و حال اينکه اين مخالف قرآن است زيرا قرآن در اول سورة اسراء فرموده: ﴿سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى﴾. يعني منزه است خدائيکه بنده خود (محمد-صلى الله عليه وسلم-) را شبي از مسجدالحرام بسوي مسجد اقصي سير داد. و باضافه اگر ذکر کلمه ارض را در عبارت دعا مقدر نگيريم کفر لازم ميآيد يعني خدا را محدود بمشرقها و مغربها قرار داده ولي چه بايد کرد که بافندة دعاي ندبه لابد طبق اخبار و احاديثي که کذابين و جعالين جعل کرده اند خواسته دعاي خود را بسازد. مخفي نماند ما منکر اخبار صحيحه نيستيم ولي شرط صحت خبر اين است که موافق قرآن باشد.
سوم: جملة «ومرجت بروحه إلی سمائک» که خواسته معراج رسول خدا را روحي قرار دهد واين برخلاف قرآن و برخلاف قول محققين از علماي فريقين است. زيرا در قرآن در اول سورة اسراء فرموده: ﴿أَسْرَى بِعَبْدِهِ﴾ يعني خدا سير داد بنده خود را و بنده بکسي گفته ميشود که داراي روح و بدن هر دو باشد و علماي اسلام معراج رسول را معراج جسماني گرفته اند نه روحاني فقط. و اگر معراج او روحي بود کسي انکار و تعجب نميکرد وهر کس می تواند مدعي معراج روحي بشود و کفار که تعجب وانکار ميکردند براي اين بود که رسول خدا با بدن بمعراج رفته باشد.
چهارم: «وأودعته علم ما کان وما يکون إلى انقضاء خلقک» يعني: خدايا نزد محمد (صلى الله عليه وسلم) وديعه گذاشتي علم آنچه بوده و خواهد بود تا انقضاء جهانيان و مخلوقات. و اين جمله با صد آيه قرآن مخالف است، زيرا خدا يکجا ميفرمايد: ﴿يَسْأَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّي﴾ يعني از تو ازقيامت سوال ميکنند بگو: من نميدانم فقط علم آن نزد پروردگارم ميباشد. و در آخر سورة لقمان فرموده: ﴿إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ﴾. که علم اين پنچ چيز را خدا مخصوص خود دانسته. و در سورة احقاف برسول خود فرموده: ﴿قُلْ مَا كُنتُ بِدْعًا مِّنْ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلاَ بِكُمْ﴾. يعني من نميدانم با من و با شما چه خواهدشد. و امير المؤمنين علي -عليه السلام- در خطبه 138 نهج البلاغه فرموده آن پنچ چيز در آية لقمان را هيچکس نميداند جز خدا. و آيات ديگر. و اگر رسول خدا همه چيز را ميدانست در مسائلي که به او رجوع ميشد فوري جواب ميداد و احتياج بانتظار وحي نبود پس اين جمله با تواريخ نيز مخالف است.
پنجم: جملة «وجعلت أجر محمد صلواتک عليه وآله مودتهم في کتابک فقلت: ﴿قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى﴾». يعني خدايا تو اجر محمد (صلى الله عليه وسلم) را دوستي اهل بيت او قرار دادي، در کتابت فرمودي: بگو من مزد رسالت نميخواهم جز دوستي در تقرب بسوي او.
گوينده دعاي ندبه خواسته بگويد دوستي اهل بيت رسول و خويشان او مزد رسالت است و اين سخن با قرآن و عقل  و تاريخ مخالف است زيرا بافنده دعاي ندبه آية: ﴿قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى﴾ را دليل از قرآن آورده وحال آنکه اشتباه کرده زيرا اين آيه 23 سورة شوري ميباشد و اين سوره مکي است و در مکه نازل شده و آنوقت مشرکين او را قبول نداشتند تا اينکه اجر رسالت يعني دوستي اهل بيت او را بپذيرند. مردمي که او را قبول ندارند چگونه اجر رسالت از ايشان ميخواهد. باضافه کلمه في القربي را اشتباه کرده بذي القربي، آري ذي القربي بمعني خويشان و نزديکان است اما في القربي چنين نيست القربي بمعني الزلفي ميباشد يعني آنچه موجب تقرب و نزديکي است و مقصود  و مفهوم آيه اين است که بگو من اجر نميخواهم مگر اينکه دوستي در آنچه موجب تقرب و نزديک شدن ما بايکديگر است و يا در آنچه موجب تقرب بسوي خدا است يعني من از شما اجر نمي خواهم بلکه در راه خدا و يا در باره نزديکي ما با یکدیگر دوستي کنيد. و محققين از مفسرين ﴿إلاَّ﴾ را بمعني بلي گرفته اند شما تفسير مجمع البيان و يا تفسير فخررازي را نظر کنيد. اصلا در لغت في القربي بمعني ذي القربي نيامده. رسول خدا مکرر بأمر خدا فرموده که من از شما اجر نميخواهم. اگر بگويد اجر من اين است که با اهل بيت و اولاد من محبت کنيد و يا بايشان خمس بدهيد منافات دارد و اين دو کلام ضد يکديگر است. حال شما ببينيد کسيکه ذي القربي را با في القربي تميز نداده آمده از خود دعا ساخته و با آيات قرآن بازي نموده و براي مقصد خودش آيه را مدرک قرار داده است. درحاليکه هيچ سلطان جباري در عوض خدمت و زمامداري پنج يک مال (خمس) مردم را براي اولاد خود نگرفته است.
ششم: جملة «فکانوا هم السبيل إليک» که ميگويد اولاد رسول راه بسوي تو ميباشند.
و اين جمله مخالف با قرآن است زيرا در سورة انعام آية 151 پس از آياتيکه فرموده: ﴿لاَّ تُشْرِكُواْ بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَكُم مِّنْ إمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيَّاهُمْ وَلاَ تَقْرَبُواْ الْفَوَاحِشَ﴾ ووو آنوقت تذکر ميدهد که ﴿وََأَنَّ هَـذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلاَ تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَن سَبِيلِهِ ذَلِكُمْ وَصَّاكُم بِهِ﴾. پس در اين آيات بيان کرده سبيل بسوي خدا توحيد و ترک محرمات وعمل به واجبات است که حضرات أئمه -عليهم السلام- نيز سالک همين راه بودند نه آنکه خودشان سبيل باشند ايشان سالک سبيلند نه خود سبيل ولي بافنده دعا هرچه خود خواسته و هواي نفس او حکم کرده آورده است.
هفتم: جملة «ثم أودعه علمه وحکمته» که ميگويد رسول خدا علم و حکمتش را به علي -عليه السلام- سپرد و نزد او وديعه گذاشت. در حاليکه قرآن برخلاف اين ميگويد در سورة انبياء آية 109 فرموده: ﴿فَقُلْ آذَنتُكُمْ عَلَى سَوَاء﴾. يعني اي رسول ما بگو که من وحي خدا را بطور مساوي بشما اعلان ميکنم. و در سورة نساء آية 79 فرموده: ﴿وَأَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً﴾ و در سورة سبا آيه 28 فرموده: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ كَافَّةً لِّلنَّاسِ﴾ و امثال اين آيات که رسول خدا اصول و فروع دين خود را براي عموم بيان کرده نه مانند مرشدان صوفيه که زير خرقه حقائق مسلک خود را بيان ميکنند. عجب است که بافندگان مذهبي معتقدند که رسول خدا علم و حکمت و بلکه کتاب خدا را فقط نزد علي -عليه السلام- گذاشته و او هم در صندوقي مقفل گذاشته و به امام حسين سپرده تا اينکه او به امام زمان سپرده و صدها سال است مسلمين را بي کتاب گذاشته پس رسول خدا که بمردم فرموده: «إني تارک فيکم الثقلين کتاب الله وعترتي» نعوذ بالله دروغ گفته و درميان مردم نگذاشته. و همچنين خدا که فرموده در سورة نساء آية 174﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًاً﴾. يعني اي مردم محققاً براي شما برهاني از طرف پروردگارتان آمد و نازل کرديم بسوي شما نور بيان کننده يعني قرآن را. نعوذ بالله صحيح نگفته زيرا فقط آن کتاب و نور مبين نزد يک نفر است نه نزد مردم. حال چرا امت اسلامي اين خرافات را در دين آورده و در دعا ميخوانند براي اينکه مشتري خرافات زياد است. و از طرفي بمنفعت اجانب است.
هشتم: «وأنت غداً علي الحوض خليفتي» که رسول خدا فرموده يا علي تو فرداي قيامت بر حوض کوثر جانشين مني.
بايد گفت: اولاً اين جمله در دنيا مقامي را ثابت نميکند ولابد بافنده اين دعا خواسته باين جمله خلافت دنيوي را ثابت کند. ثانياً روز قيامت رسول خدا نمي ميرد تا خليفه خواسته باشد.
نهم: جملة «وحبل الله المتين» که ميخواهد بگويد علي -عليه السلام- ريسمان محکم خدا است و بر خلاف قول خدا و هم بر خلاف قول امير المؤمنين در نهج البلاغه اين جمله را آورده زيرا خدا در آل عمران آية 103 فرموده: ﴿وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ﴾ وبهمه امر کرده به ريسمان خدا چنگ زنند و اين تکليف بايد مقدور باشد در حاليکه در زمان ما علي -عليه السلام- نيست و ما توانائي آنکه به او چنگ بزنيم نداريم ولي خدا بايد به چيزي تکليف کند که هميشه موجود باشد و آن قرآن است که بايد به آن چنگ زد. و خود حضرت اميرالمؤمنين علي -عليه السلام- در خطبه 156 نهج البلاغه فرموده: «و عليکم بکتاب الله فإنه الحبل المتين». ودر خطبه 176 فرموده: «وإن الله سبحانه لم يعط أحداً بمثل هذا القرآن فإنه حبل الله المتين وسببه الامين». پس معلوم ميشود خود علي -عليه السلام- هم بايد باين کتاب چنگ بزند نه اينکه خودش حبل الله باشد، زيرا خدا فرموده در سورة اعراف آية 170: ﴿وَالَّذِينَ يُمَسَّكُونَ بِالْكِتَابِ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ إِنَّا لاَ نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ﴾ که در اين آيه متمسکين بکتاب را مصلح دانسته و برهمه لازم است که براي اصلاحات به آن متمسک شوند ولي بافنده دعا برخلاف قول خدا و آن امام بافته ولابد خودش را شيعه دانسته. ولي کسي مسلمانست که اسلام را بپذيرد و آنرا کم و زياد نکند.
دهم: جملة «وصراطه المستقيم» که نويسنده دعا ميخواهد بگويد علي صراط مستقيم است در حاليکه خود علي -عليه السلام- در هرشب و روزي اقلاً پنجاه رکعت نماز ميخوانده و در هر رکعت سوره حمد ميخوانده و عرض ميکرده ﴿اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ﴾ يعني خدايا ما را براه راست هدايت کن. و اگر خودش راه راست بود ديگر درخواست هدايت براه مستقيم صحيح نبود. ممکن است احاديث و رواياتي باشد که جعالين جعل کرده باشند که علي -عليه السلام- فرموده: أنا الصراط المستقيم ولي آنان با کتاب خدا بازي کرده اند و ما نميتوانيم سوره حمد را که متواتر و از کتاب خدا است بگذاريم و احاديث کذابين را بپذيريم.
يازدهم: جملة «أين بقية الله» که ميخواهد بگويد امام زمان بقية خدا است و چنانکه تابلوهاي زيادي براي خدمت به امام زمان و ارادت به او چاپ و آية ﴿بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ﴾ در آن نوشته شده و کورکورانه با قرآن بازي شده است. زيرا آية ﴿بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ﴾ در سورة هود آية 85 و86 که شعيب پيغمبر -علیه السلام- بقوم خود گفته: ﴿وَيَا قَوْمِ أَوْفُواْ الْمِكْيَالَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ وَلاَ تَبْخَسُواْ النَّاسَ أَشْيَاءهُمْ وَلاَ تَعْثَوْاْ فِي الأَرْضِ مُفْسِدِينَ * بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ﴾. يعني اي قوم من، کيل و ميزان را تمام بدهيد و چيزهاي مردم را کم مدهيد آنچه خدا براي شما باقي بگذارد (از کسب و در آمد) براي شما بهتر است اگر ايمان داشته باشيد. و در زمان شعيب امام زماني نبوده و اصلاً اين آيه مربوط به امامي نيست. بافندة دعاي ندبه هر فضيلتي که کذابين براي حضرت علي و يا امام زمان ديده در اين دعا آورده و ديگر فکر نکرده با قرآن بسنجد و صحت آنرا معلوم کند زيرا صحت هر حديثي را طبق دستور رسول خدا و أئمة هدي باسنجيدن با قرآن بايد معلوم کرد. نبايد براي خاطر يک دعا قرآن را ناديده بگيريم و از قرآن صرف نظرکنيم.
دوزدهم: جملة «أين المعدّ لقطع دابر الظلمة» يعني کجا است آنکه مهيا شده براي قطع دنبالة ستمگران. و اين جمله بر خلاف قرآن و بر خلاف دستور امير المؤمنين -عليه السلام-  است که فرموده اند هرکس بايد در صدد قطع يد ستمگران باشد و آن حضرت به فرزندانش وصيت ميکند و ميفرمايد: «کونا للظّالم خصماً و للمظلوم عوناً». امّا چنين دستوري که مردم بنشينند و منتظر کسي باشند که او بيايد دنبالة ستمگران را قطع کند نداريم و باعث انحطاط و تسلّط اشرار است، وباضافه چرا أئمّة ديگر اين کار را نکردند و نتوانستند.
سيزدهم: «اين المنتظر لإقامة الامت والعوج» يعني کجا است آنکه بانتظار اوييم براي راست کردن سستي و کجي. نتيجة اين جمله اين است که براي از بين بردن کجيها قيام و اقدامي لازم نيست بلکه بايد کسي بیاید و اين کار را انجام دهد. وهمين خيالات و گفتارها است که مسلمين را عقب انداخته تا خود را موظّف بدفع کجي گويا ندانند و موجب گشته بيگانگان بر ما چيره شوند.
چهاردهم: جملة «أين المرتجي لإزالة الجور والعدوان» يعني کجا است آنکه به او اميدواريم که دفع جور و ستم کند. معني اين جمله اين است که ملّت دست از پا خطا نکند و براي دفع جور منتظر بنشيند. گويا نبايد اين ملّت مکلّف باشد جز براي ندبه و گريه و زاري و بهمين چيزها دلخوش کردن و حرارت جوانان را خاموش نمودن. در نتيجه ظلم و ستم رواج يافته و ستمگران بر خر مراد سوار باشند تا آن منتظر بيايد. اهل استعمار چه اندازه از اين عمل خرسندند که جمعيتي معطّل شده و دم بگيرند و أين المنتظر بخوانند و بکار او کار نداشته باشند. و لذا اگر از خوانندگان دعاي ندبه يا دعاها و توسّلات و زيارات ديگري مانند آن که مخالف قرآن بوده باشد پرسش شود براي دفع و چاره جوئي اينهمه کفر و ظلم چه بايد کرد و راه چيست؟ در جواب ميگويد آن منتظر بيايد و خودش اصلاح ميکند. گفتار ايشان مانند گفتار يهود است که قرآن نقل کرده بحضرت موسي -علیه السلام- گفتند ما جهاد نميکنيم تو با خداي خودت برو وقتال کن ما اينجا نشسته ايم، در سورة مائده آية 24: ﴿فَاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ﴾. بنابر اين مردم بايد بهترين دعاها يعني دعاهاي قرآن که خدا دستور داده بخوانند. پس از آن براي دعاي صحيح ميتواند به دعاهائي از صحيفة سجّاديه مراجعه کنندکه رفع احتياج را مينمايد. و ما دعاهائي از قرآن را در کتابی گرد آورده و چاپ نموديم مراجعه شود.
حال اين دعا که اينقدر اشکالات علمي و تضاد با قرآن دارد چرا بر خواندن آن اصرار دارند بايد گفت: براي اين که بدعتها به دهن مردم شيرين است و شيطان و هواي نفس مردم را به بدعت متمايل ميسازد آيا دم گرفتن طبق ميل مردم نيست در کتاب سفينة البحار جلد دوم ص 57 روايت کرده از حضرت عسکري -عليه السلام- که فرموده: «سيأتي زمان السّنّة فيهم بدعة والبدعة فيهم سنة کل جاهل عندهم خبير علمائهم شرار خلق الله علی وجه الارض». يعني زماني بيايد که سنت ديني در نظر ايشان خبير و آگاه باشد، علماء ايشان بدترين خلق خدايند بر روي زمين. طبق اين حديث علمائيکه بدعتها را بيان نکرده و يا سکوت کرده و يا براي جلب عوام موافقت ميکنند بدترين مردمند و اگر کسي بخواهد يکي از بدعتها را براي مردم بيان کند همين دانشمندان در عوض اينکه با او همراهي کنند با او طرف ميشوند و مردم عوام را عليه او تحريک ميکنند و هزاران تهمت به او ميزنند و دليل عوام پسند ميآورند مانند اينکه ميگويند: اينهمه علما نفهميده اند فقط اين يکنفر فهميده در حاليکه اين دليل عوامانه صحيح نيست زيرا هر بدعتي را هزاران نفر از دانشمندان انجام داده و در دين وارد کرده اند مذاهب باطله و اديان فاسد تماماً بدست علمايشان بوجود آمده. و اگر شما عقيده به امير المؤمنين علي -عليه السلام- داريد او فرموده: «والبدعة ما أحدث بعد النبي صلى الله عليه وسلم)». يعني بدعت چيزي است که پس از پيغمبران بوجود آمده و اگر چه هزاران مشتري و مروج داشته باشد. مثلاً شما در اين دعاي ندبه امام را ميخوانيد در صورتيکه خدا فرموده غير مرا نخوانيد و هر کس در دعا غير مرا بخواند مشرکست اين در صورتيکه خدا فرموده غير مرا نخوانيد و هرکس در دعا غير مرا بخواند مشرکست اين شما و اين آيات قرآن. آيا خدا که فرموده: ﴿وَلاَ يَأْمُرَكُمْ أَن تَتَّخِذُواْ الْمَلاَئِكَةَ وَالنِّبِيِّيْنَ أَرْبَابًا﴾. كه فرموده انبيا را ارباب قرار ندهند و از آنان حاجت نخواهند. و در آية ديگر فرموده: ﴿قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ﴾. يعني بگو اي اهل کتاب بيائيد به سخني توجه کنيد که ما و شما هر دو بپذيريم که جز خدا را عبادت نکنيم و چيزي را شريک او قرار ندهيم و بعضي از ما ديگر را ارباب قرار ندهد جز خدا. آيا در آيات به اهل کتاب فرموده بت نپرستيد يا فرموده انبيا و اوليا را شريک خدا نکنيد و از آنان حاجت مخواهيد و بعضي از ما بعضی ديگر را جز خدا نخواند، و آياتيکه ميفرمايد هرکس غير خدا را بخواند همان کسي را که خوانده در قيامت دشمن او ميشود و ميگويد چرا مشرک شدي و بخواندن من براي خدا شريک قائل شدي مانند آية 13و 14 سورة فاطر: ﴿ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِن قِطْمِيرٍ * إِن تَدْعُوهُمْ لَا يَسْمَعُوا دُعَاءكُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَكُمْ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ﴾. يعني آنانرا که ميخوانيد غير خدا مالک چيزي نيستند اگر بخوانيد شان دعاي شما را نشنوند و اگر بفرض محال بشنوند اجابت نميکنند و روز قيامت به شرک شما انکار ميکنند و مانند خداي خبير تو را خبر نميدهد. وآية 5 و 6 سورة احقاف: ﴿وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّن يَدْعُو مِن دُونِ اللَّهِ مَن لَّا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَى يَومِ الْقِيَامَةِ وَهُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ * وَإِذَا حُشِرَ النَّاسُ كَانُوا لَهُمْ أَعْدَاء وَكَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِينَ﴾ . که خواندن غير خدا را عبادت خوانده و آية 20و21 سورة نحل: ﴿وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ لاَ يَخْلُقُونَ شَيْئًا وَهُمْ يُخْلَقُونَ * أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْيَاء وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ﴾. يعني و آنانرا که ميخوانند غير خدا آنان چيزي را خلق نميکنند و خودشان مخلوقند و زنده نيستند و نمي دانند چه وقت مبعوث خواهند شد براي روز حشر و تمام انبيا و اوليا چنين ميباشند که چيزي خلق نميکنند و خود مخلوقند و از بعث قيامت بي خبر اند. پس نبايد ايشانرا خواند. و در سورة إسراء آية 56 فرموده: ﴿قُلِ ادْعُواْ الَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِهِ فَلاَ يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنكُمْ وَلاَ تَحْوِيلاً * أُولَ�
�ئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَيَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَيَخَافُونَ عَذَابَهُ إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ كَانَ مَحْذُورًا﴾. يعني بگو بخوانيد آنانرا که بگمان خود ميخوانيد جز خدا که مالک و صاحب اختيار کشف ضرر از شما نيستند آنان خودشان هر کدام مقرب ترند بسوي پروردگار شان وسيلة تقربي ميجويند و به رحمت او اميدوار، از عذاب او خائفند، که بوسيلة اعمال صالحه و بندگي انسان بخدا تقرب ميجويد و فرموده: ﴿وَابْتَغُواْ إِلَيهِ الْوَسِيلَةَ﴾ و جستن غير خواندن است.  و آيات ديگر که مشرک خوانده هرکس غير خدا را در دعا و خواندن  بخواند مانند آيات سورة جن: ﴿قُلْ إِنَّمَا أَدْعُو رَبِّي وَلَا أُشْرِكُ بِهِ أَحَدًا﴾ وآية ﴿لاَ تَدْعُ مِن دُونِ اللّهِ﴾ و آيات ديگر که بسيار اهميت دارد چون به شرک و توحيد آمده و بايد هر مسلماني بخواند و بداند. پس چرا علماء اين حقائق را نميگويند و تا حال مردم را روشن نکرده اند؟ جواب اين است که قرآن براي همه آمده و اگر علماء بيان نکردند رفع تکليف از جهال نميشود باضافه خدا قرآن را حجت قرار داده و عمل علما را حجت قرار نداده و تازه اگر علماء بدانند و به علم خود عمل کنند خدا علم و عمل ايشان را به حساب جهال نميگذارد هرکس بايد خود بفهمد و عمل کند و اين موارد تقليدي نيست و اگر تقليد در اين موارد جائز باشد جهال تمام مذاهب بايد مسؤول نباشند و همه به بهشت بروند زيرا تماماً مقلّد علماء مذهب خود  ميباشند. اميد است دانشمندان که از خدا ميترسند و روز قيامتي را يقين دارند با هم ندا شده و ملت ما را بيدار و از خرافات و شرک برهانند.
نوشته: علامه آیت الله العظمی سید ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی

تحلیلی بر مسائل جنسی و ازدواج

11 سپتامبر
پس‌ از تأمين‌ غريزه‌ حب‌ ذات‌ و فراغت‌ يافتن‌ از حفظ‌ جان‌، غريزه‌ جنسي‌ از ساير غرايز و احساسات‌ بشر به‌ مراتب‌تندتر است‌. دير زماني‌ست‌ كه‌ انسان‌ از ناحيه‌ درندگان‌ و آفات‌ مرگبار زندگي‌، فكرش‌ آسوده‌ شده‌، ولي‌ هنوز غريزه‌جنسي‌ تنها نيرويي‌ست‌ كه‌ تسلط‌ خود را بر تمام‌ طبايع‌ وي‌ همچنان‌ باقي‌ نگاه‌ داشته‌ است‌.هر نظامي‌ كه‌ تمايل‌ به‌ عياشي‌ و خوشگذراني‌ دارد و براي‌ زندگي‌ هدفهاي‌ عاليتري‌ در نظر نگرفته‌، بيشتر غريزه‌ جنسي‌را در مردم‌ تحريك‌ مي‌كند. مردم‌ در اين‌گونه‌ كشورها هم‌ از غذاهاي‌ مقوي‌ و بسترهاي‌ گرم‌ و نرم‌ و نيرويي‌ كه‌ از بيكاري‌و بي‌عاري‌ در وجودشان‌ انباشته‌ گرديده‌، تحريك‌ مي‌شوند، و هم‌ چون‌ امور زندگي‌ خود را به‌ سهولت‌ تأمين‌ مي‌كنند،به‌ همين‌ دليل‌ فراغت‌ بال‌ و وقت‌ آزاد ايشان‌ بسيار است‌، ولي‌ چون‌ هدف‌هاي‌ عالي‌ روحاني‌ ندارد، به‌ ناچار خود راآماده‌كرده‌اند تا به‌ عوامل‌ تحريك‌آميز شهوت‌ پاسخ‌ مناسب‌ و فوري‌ بدهند.
تضاد مصلحت‌آميز و مفسده‌برانگيز
امور جنسي‌ از اين‌ نظر مسأله‌ ايجاد كرده‌ كه‌ در يك‌ لحظه‌ هم‌ براي‌ انسان‌ ضرورت‌ دارد و هم‌ زيان‌. زيرا از سويي‌ ادامه‌ رشته‌ حيات‌ وابسته‌ به‌ اينست‌ كه‌ در ميان‌ ابناي‌ بشر اين‌ امر به‌گونه‌ مداوم‌ صورت‌ گيرد. از اين‌ روهمه‌ بايد نيرويي‌ داشته‌ باشند كه‌ چون‌ در برابر جنس‌ مخالف‌ قرار گرفتند، چنان‌ تحريك‌ شوند كه‌ خود موجبات‌ توليدمثل‌ را فراهم‌ آورند.ولي‌ از سوي‌ ديگر، اگر انسان‌ بخواهد به‌ انگيزش‌ نيرومند غريزه‌ جنسي‌ هميشه‌ پاسخ‌ بدهد، مانند حيوان‌ به‌ مرتبه‌نازلي‌ سقوط‌ مي‌كند. چه‌ در اين‌ صورت‌ نتيجه‌ آن‌ مي‌شود كه‌ فعاليت‌ غريزي‌ و ضروريات‌ جسماني‌ جايگزين‌ افكارعالي‌ گرديده‌، نگذارد كه‌ آدمي‌ به‌ شئون‌ جاويد انسانيت‌ و اشتغالهاي‌ ارزشمند بپردازد. اين‌ وضع‌، جامعه‌ را ويران‌ وپايه‌هاي‌ تمدن‌ اقوام‌ را متلاشي‌ مي‌كند و سپس‌ همه‌چيز، رو به‌ نابودي‌ مي‌رود.
ايجاد تعادل‌ ميان‌ اين‌ دو حالت‌ متضاد در زندگي‌ انسان‌ كاري‌ بسيار دشوار مي‌نمايد.
در دنياي‌ حيوانات‌، غريزه‌ زمان‌ فعاليت‌هاي‌ جنسي‌ را معين‌ مي‌گرداند و پس‌ از آنكه‌ كار خاتمه‌ يافت‌ و تخم‌ نسل‌ آينده‌در شكم‌ ماده‌ مستقر گرديد، نر و ماده‌ از هم‌ جدا مي‌شوند، اين‌ جدايي‌ به‌ اراده‌ خود حيوان‌ نيست‌، بلكه‌ حاكي‌ از نبودن‌تمايل‌ جنسي‌ در نهاد او مي‌باشد.اما انسان‌ در محدوديت‌ غريزه‌ نيست‌ و هميشه‌ مي‌تواند به‌ امور جنسي‌ بپردازد. ولي‌ از آنجا كه‌ نبايد كار جهان‌بي‌حساب‌ و كتاب‌ باشد بر اثر اين‌ آزادي‌، مشكلات‌ فراواني‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ انسان‌ سرانجام‌ خود را مجبور مي‌بيند كه‌بايد مشاعر جنسي‌ خود را تنظيم‌ كند. بدينوسيله‌ تأمين‌ نسل‌ بوقوع‌ پيوسته‌، از ناحيه‌ طغيان‌ شهوت‌ به‌ فرد و جامعه‌زيان‌ وارد نمي‌آيد.انسان‌ هر اندازه‌ در تعديل‌ و كنترل‌ غريزه‌ جنسي‌ تواناتر باشد، در نردبان‌ تكامل‌ گامهاي‌ رساتري‌ برمي‌دارد. چه‌ بشر بافرورفتن‌ در لذايد جنسي‌ از ساير هدفهاي‌ زندگي‌ باز مي‌ماند.
از سوي‌ ديگر، تعطيل‌ غريزه‌ جنسي‌ نيز به‌ رسم‌ مقدس‌مآبي‌ و كناره‌گيري‌ از دنيا، موجب‌ تكامل‌ انسان‌ نمي‌گردد، چه‌ بااين‌ عمل‌ علاوه‌ بر آنكه‌ بار مشقت‌آوري‌ برخود تحميل‌ مي‌كند و تمايلاتش‌ به‌ واپس‌زدگي‌ مي‌گرايند، موضوع‌ نسل‌ نيزكه‌ يكي‌ از هدف‌هاي‌ مهم‌ زندگي‌ست‌، متوقف‌ مي‌گردد.
بنابراين‌، تكامل‌ واقعي‌ انسان‌ هنگامي‌ شروع‌ مي‌شود كه‌ ميان‌ انگيزه‌هاي‌ متضاد و خواست‌هاي‌ گوناگون‌ او تعادل‌ وهماهنگي‌ ايجاد شود.
غريزة‌ جنسي‌ از نظر فرويد
در اين‌ بحث‌ كه‌ موضوع‌ امور جنسي‌ مطرح‌ گرديد، ناگزير بايد يادي‌ هم‌ از فرويد كنيم‌. زيرا وي‌ تمام‌ كوشش‌ خود را به‌اين‌ بحث‌ مصروف‌ داشته‌ و كتابي‌ هم‌ در اين‌ زمينه‌ بنام‌: Three Contributions to the Sexual Tbeory نوشته‌است‌. ساير كتابهاي‌ فرويد نيز بر محور غريزه‌ جنسي‌ دور مي‌زنند. وي‌ تمام‌ احساسات‌ بشر و زندگي‌ او را ناشي‌ از اين‌غريزه‌ مي‌داند. بنابراين‌، اگر كودك‌ از پستان‌ مادر شير مي‌نوشد، به‌ عقيده‌ فرويد لذّت‌ جنسي‌ را احساس‌ مي‌كند! و اگرخود را به‌ مادرش‌ مي‌چسباند باز به‌ تحريك‌ غريزه‌ جنسي‌ است‌! (آيا دختر هم‌ نسبت‌ به‌ مادر خود احساس‌ جنسي‌دارد؟) همچنين‌ كودك‌ در تمام‌ حركات‌ خود از غريزه‌ جنسي‌ استفاده‌ مي‌كند. فرويد براي‌ اثبات‌ اين‌ مطلب‌ هيچگونه‌دليلي‌ ندارد، جز آنكه‌ به‌ حالات‌ نادر و افراد منحرف‌ استدلال‌ كرده‌ است‌. البته‌ در فصل‌ «فرويد» ما اشكال‌ اينگونه‌استدلال‌ را به‌ خوبي‌ بيان‌ كرده‌ايم‌.
فرويد معتقد است‌ كه‌ «تمدن‌» نيز از غريزه‌ جنسي‌ پديد آمده‌ است‌ چه‌ بدينوسيله‌ زن‌ و مرد با هم‌ اجتماع‌ مي‌كنند ونسل‌ جديدي‌ بوجود مي‌آورند، آنگاه‌ مردم‌ جديدي‌ با نيازمنديهاي‌ تازه‌ وارد صحنه‌ اجتماع‌ مي‌گردند…! ابتكار مهمي‌كه‌ از مغز فرويد تراويده‌ اينست‌ كه‌ مي‌گويد:«آدميان‌ نخستين‌، پدر خود را كشتند، زيرا نسبت‌ به‌ مادر خود تمايل‌ جنسي‌ پيدا كرده‌ بودند و پدر را مزاحم‌ خودمي‌ديدند. پس‌ از كشتن‌ پدر، فرزندان‌ دچار اشكال‌ عجيبتري‌ شدند. يعني‌ اينبار ميان‌ خودشان‌ بر سر مادران‌ نزاع‌درگرفت‌. سرانجام‌ با هم‌ صلح‌ كردند و «مشاعر شهوت‌ را از حريم‌ مادر خود سركوب‌ كردند. اين‌ واپس‌زدگي‌ منشاءپيدايش‌ «تمدن‌» بود!!
پس‌ از آنكه‌ پدران‌ كشته‌ شدند «دين‌» نيز پديد آمد. زيرا فرزندان‌ از كرده‌ خود پشيماني‌ يافته‌ با گرامي‌ داشتن‌ ياد پدر،او را به‌ شكل‌ يكي‌ از حيوانات‌(15) تجسم‌ داده‌ به‌ عبادتش‌ پرداختند!
اين‌ فكر رو به‌ تكامل‌ رفت‌ و مردم‌ با يكي‌ از خدايان‌ آشنا شدند…
اما هنوز اديان‌ به‌ ميان‌ نيامده‌ بودند. اديان‌ كه‌ آمدند باز قدم‌ از دايره‌ غريزه‌ جنسي‌ بيرون‌ نگذاشتند. چه‌ مسيح‌ پدرخود را كشت‌ و خود به‌ جاي‌ او خدا گرديد. درست‌ مانند اينكه‌ فرزندان‌ نخستين‌ بشر، پدران‌ خود را كشتند تانسبت‌ به‌ مادرشان‌ مقام‌ پدر را حايز كردند.»!
فرويد با اين‌ تكلف‌ و چرندگويي‌ مي‌خواهد تمام‌ زندگي‌ انسان‌ را در پرتو احساس‌ جنسي‌ توجيه‌ كند. در حالي‌ كه‌ به‌نظر ما هيچگاه‌ آدمي‌ براي‌ پي‌بردن‌ به‌ اهميت‌ انگيزه‌ جنسي‌ نيازمند نيست‌ كه‌ اين‌ همه‌  خرافات‌ را سر هم‌ كند.  چه‌ همه‌مي‌دانند كه‌ زندگي‌ خارج‌ از احساسات‌ جنسي‌ برپا نخواهد ماند. دو جنس‌ مخالف‌ با هم‌ مي‌آميزند و تشكيل‌ خانواده‌مي‌دهند و در خانواده‌ نيز احساسات‌ پدري‌ و عواطف‌ مادري‌ و دوستي‌ و مهر پديد مي‌آيد. پدر بخاطر فرزندانش‌ به‌ كارو فعاليت‌ مي‌پردازد و چون‌ در تنازع‌ و تزاحم‌ با محيط‌ خارجي‌ قرار مي‌گيرد، و از طرفي‌ هم‌ حس‌ غلبه‌ او را از داخل‌تحريك‌ مي‌كند، در نتيجه‌ ابزار جديدي‌ براي‌ توليد و ترقّيات‌ علمي‌ بوجود مي‌آيد…
صنعت‌ نيز غريزه‌ جنسي‌ به‌ وجود آمده‌! چه‌ صنايع‌ در ابتدا به‌ منظور رفاه‌ بزم‌ جنسي‌ و لذايد و تفريحي‌ كه‌ دو جنس‌مخالف‌ مي‌خواستند، پيدا شد و سپس‌ رو به‌ توسعه‌ نهاد، شامل‌ تجملات‌ زندگي‌ گرديد. مرد براي‌ آنكه‌ خود را در برابرزن‌ نيرومند و با شهامت‌ جلوه‌ دهد هر روز فعاليت‌ تازه‌اي‌ آغاز كرد و زن‌ نيز براي‌ آنكه‌ مرد را محسور خود كند، به‌زيبايي‌ و دلربايي‌ پرداخت‌ و لياقتش‌ را از طريق‌ خانه‌داري‌ و تدبير امور منزل‌ ثابت‌ كرد. پس‌ مي‌بينيم‌ در تمام‌ موارد،غريزه‌ جنسي‌ رل‌ اصلي‌ را به‌ عهده‌ گرفته‌ و اوضاع‌ زندگي‌ را پديد آورده‌ است‌.
گرچه‌ در زندگي‌ زن‌ و مرد چيزي‌ نمي‌توان‌ يافت‌ كه‌ از دور يا نزديك‌ ارتباطي‌ با غريزه‌ جنسي‌. آنان‌ نداشته‌ باشد، ولي‌ بازنمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ تمام‌ زندگي‌ داراي‌ يك‌ انگيزه‌ و معلول‌ يك‌ عنصر واحد است‌. اما فرويد با آن‌ همه‌ نبوغش‌ به‌ اين‌اشتباه‌ درافتاده‌ و زندگي‌ را براساس‌ انگيزه‌هاي‌ جنسي‌ تفسير كرده‌ است‌.
اختلاف‌ زن‌ و مرد
اوصاف‌ عمومي‌ كه‌ براي‌ غريزه‌ جنسي‌ بيان‌ شد نبايد ما را از يك‌ حقيقت‌ مهم‌ بازدارد و آن‌ اينكه‌ بايد توجّه‌ داشته‌باشيم‌ كه‌ تمايلات‌ جنسي‌ زن‌ و مرد اختلاف‌هايي‌ هم‌ با هم‌ دارند. و اين‌ دگرگوني‌ براي‌ آنست‌ كه‌ هر يك‌ به‌ وظايف‌ ويژه‌خود در زندگي‌ بپردازد.طبيعت‌ همچنانكه‌ جسم‌ زن‌ و مرد را گوناگون‌ آفريده‌، احساسات‌، مشاعر و افكارشان‌ را نيز با هم‌ دگرگون‌ ساخته‌است‌ تا هر يك‌ وظيفه‌ ويژه‌ خود را به‌ بهترين‌ وجهي‌ ايفا كند.مرد چون‌ از نظر سازمان‌ جسمي‌ و اعصاب‌ طوري‌است‌ كه‌ عهده‌دار نبرد در محيط‌ خارج‌ از خانه‌ شده‌، تأمين‌ مخارج‌زندگي‌ را بر او وظيفه‌ كرده‌اند.
اما از سوي‌ ديگر مرد نمي‌تواند از فشار غريزه‌ جنسي‌ فرار كند، زيرا اين‌ كار با هدف‌ زندگي‌ در تضاد است‌.حال‌ براي‌ آنكه‌ اين‌ دو هدف‌ در وجود مرد به‌ تحقق‌ بپيوندد، يعني‌ هم‌ درمحيط‌ خارج‌ بتواند فعاليت‌ كند و هم‌ به‌ امورجنسي‌ بپردازد، ناچار مشاعر جنسي‌ در وي‌ كمي‌ خفيفتر از زن‌ نهاده‌ شده‌، به‌ اين‌ معنا كه‌ مرد جز در هنگام‌ زيادتي‌موادي‌ كه‌ بايد تفريغ‌ شود، نسبت‌ به‌ زن‌ هيجان‌ و تمايل‌ شديد جنسي‌ ندارد. اما زن‌ اين‌ طور نيست‌، بلكه‌ اغلب‌ پس‌ ازتحريكات‌ موضعي‌ مواد جنسي‌ را در وجود خود احساس‌ كرده‌ به‌ فكر تفريغ‌ مي‌افتد.
احساس‌ جنسي‌ در زن‌ بسي‌ عميق‌ و گسترده‌تر است‌، و در غير اين‌ صورت‌ تاب‌ تحمل‌ آلام‌ دوران‌ حاملگي‌، زايمان‌ ورنجهاي‌ ايام‌ شيرخوارگي‌ را نمي‌داشت‌. احساس‌ جنسي‌ در زن‌ تنها يك‌ نوع‌ سكر جنسي‌ است‌، يعني‌ عارضي‌ بوده‌ ومانند مرد نيست‌ كه‌ در اثر افزوني‌ مواد جنسي‌، هيجان‌ و احساس‌ به‌ او دست‌ دهد. درست‌ در لحظه‌اي‌ كه‌ كار مرد پس‌از تفريغ‌ خاتمه‌ مي‌يابد. تازه‌ نوبت‌ به‌ زن‌ مي‌رسد! بار گران‌ حمل‌ و مشقات‌ زايمان‌ و زحمات‌ دوران‌ پرورش‌ كودك‌…اموري‌ هستند كه‌ جزء لاينفك‌ احساس‌ جنسي‌ زن‌ شده‌. لذا آلام‌ آن‌ را با خوشي‌ پذيرا مي‌شود.
آري‌، ساختمان‌ جنسي‌ زن‌ مناسب‌ براي‌ تمام‌ اين‌ امور است‌، شهوت‌ جنسي‌ در مرد درحدود معيني‌ تمركز يافته‌ ولي‌زن‌ چنين‌ محدوديتي‌ را ندارد. زن‌ ــ با اختلاف‌ در مراتب‌ احساس‌ ــ در تمام‌ اعضاي‌ بدنش‌ درك‌ جنسيت‌ نهفته‌ و حتي‌هنگام‌ مقاربت‌، از مرد بيشتر مواضع‌ احساس‌ جنسي‌ دارد.بر اثر اين‌ امتيازهاي‌ طبيعي‌، زن‌ و مرد از هم‌ فاصله‌ مي‌گيرند، هر كدام‌ به‌ سوي‌ هدف‌هاي‌ ويژه‌ خود رهسپار مي‌شوند.تساوي‌ در انسان‌ بودن‌، مطلبي‌ است‌ ساده‌ و كاملاً صحيح‌. يعني‌ زن‌ و مرد دوپاره‌اند كه‌ بر روي‌ هم‌ بشريت‌ راتشكيل‌ مي‌دهند و يا بنابه‌ قول‌ افسانه‌سرايان‌ دو نيمه‌ از سيبي‌ مي‌باشند كه‌ مرد نيمي‌ از آن‌ و زن‌ نيمي‌ ديگر مي‌باشد.ولي‌ مساوي‌ بودن‌ آن‌ دو در تقسيم‌ كار و وظايف‌ زندگي‌ موضوعي‌ است‌ كه‌ هرگز قابل‌ قبول‌ نمي‌باشد، هرچند كه‌زنان‌ در چارگوشه‌ جهان‌، به‌ خاطر اين‌ مطلب‌ كنفرانس‌ها برپا كنند و سازمانها براه‌ بيندازند.آيا اين‌ انجمنها و اين‌ نطق‌هاي‌ غرض‌ آلود قادرند كه‌ طبيعت‌ اشياي‌ جهان‌ را دگرگون‌ سازند؟ آيا مي‌توانند مرد را درامور ولادت‌ و حاملگي‌ و شيردادن‌ با زن‌ شريك‌ گردانند؟ آيا مگر وظايف‌ بيولوژيكي‌ امكان‌ دارد كه‌ با چگونگي ‌جسمي‌ و رواني‌ توأم‌ نباشد؟
حاملگي‌ و بچه‌ شير دادن‌ لازمه‌اش‌ احساساتي‌ است‌ كه‌ به‌ زن‌ اختصاص‌ دارد، يعني‌ افكار زن‌، عواطف‌ و روحياتش‌به‌گونه‌اي‌ ترتيب‌ يافته‌ كه‌ بخوبي‌ از عهده‌ اين‌ وظايف‌ دشوار برمي‌آيد. مادر شدن‌ با همه‌ لوازمش‌ از نرمي‌ احساسات‌،فداكاري‌، شكيبايي‌، تحمل‌ زحمات‌ و مراقبت‌ دقيق‌ كودك‌، مربوط‌ مي‌شود به‌ چگونگي‌ خاص‌ حالات‌ رواني‌ و عصبي‌و فكري‌ زن‌ كه‌ با چنين‌ روحيه‌ و با اينگونه‌ مشخصات‌ رواني‌ عهده‌دار شغل‌ مادري‌ مي‌شود و با هماهنگي‌، وظا يف‌ ويژه‌ خود را از عهده‌ برمي‌آيد.
رقت‌ عواطف‌ و حساسيت‌ وجدان‌، حيات‌ عاطفي‌ زن‌ را تأمين‌ مي‌كند. تندي‌ و انگيزش‌ خاصي‌ كه‌ احساسات‌ زن‌ رامشخص‌ كرده‌، هرگز با جهات‌ فكري‌ و عقلي‌ جور نمي‌آيد. مادر بايد اينچنين‌ باشد تا بتواند از كودك‌ خود حمايت‌كند. كودك‌ در لحظات‌ نخستين‌ همواره‌ به‌ پاسخ‌ مثبت‌ نياز دارد و اين‌ عاطفه‌ است‌ كه‌ فوري‌ به‌ كمكش‌ مي‌شتابد و بي‌هيچ‌ درنگ‌ خواست‌هاي‌ او را برمي‌آورد. ولي‌ عقل‌، تندي‌ و كندي‌ دارد، گاهي‌ مثبت‌ است‌ و زماني‌ منفي‌، كودك‌ كجاطاقت‌ چنين‌ روش‌ حسابگرانه‌اي‌ را در تربيت‌ خود دارد؟
اين‌ بود مقام‌ طبيعي‌ زن‌، كه‌ با پيروي‌ از هدف‌ ويژه‌ خود به‌ وظايف‌ اصلي‌ و طبيعي‌اش‌ عمل‌ مي‌كند.
از سوي‌ ديگر، مرد نيز داراي‌ وظايفي‌ است‌ كه‌ بايد خود را براي‌ انجام‌ آن‌ آماده‌ كند. وي‌ بايد در محيط‌ خارج‌ بامشكلات‌ زندگي‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ كند، گاهي‌ با درندگان‌ وحشي‌ و زماني‌ با ساير قواي‌ طبيعت‌ مواجه‌ مي‌گردد. و گاهي‌نيز نظام‌ و مقررات‌ اقتصادي‌ جلوي‌ پايش‌ را مي‌گيرند و براي‌ بدست‌ آوردن‌ ساز و برگ‌ زندگي‌ او را به‌ تلاش‌ و كوشش‌وامي‌دارند. در هرحال‌ وي‌ بايد با تمام‌ اين‌ مشكلات‌ بسازد و از خود، همسر و فرزندانش‌ حمايت‌ كند.بديهي‌ است‌ كه‌ نمي‌توان‌ اين‌ وظيفه‌ مهم‌ را به‌ كمك‌ عاطفه‌ انجام‌ داد. عاطفه‌ مبناي‌ ثابتي‌ ندارد و هر لحظه‌ وضعش‌دگرگونست‌، عاطفه‌ به‌ درد كارهاي‌ مادي‌ مي‌خورد كه‌ آنها نيز حالي‌ به‌ حالي‌ شده‌، داراي‌ شرايط‌ و احوالي‌ متنوع‌ ودگرگونند. اما در شئون‌ خارجي‌ كه‌ حتماً بايد انسان‌ ثبات‌ و اراده‌ در مورد آنها به‌ خرج‌ دهد، نمي‌توان‌ از عاطفه‌ كمك‌گرفت‌. تنها فكر و عقل‌ است‌ كه‌ قبل‌ از اقدام‌ به‌ هر كاري‌، درباره‌ مقدمات‌ و نتايج‌ آن‌ محاسبه‌ مي‌كند.
اين‌ هم‌ مقام‌ طبيعي‌ مرد بود كه‌ وي‌ را به‌ هدف‌هاي‌ ويژه‌اش‌ در زندگي‌ مي‌رساند.
بسيار ديده‌ايم‌ كه‌ مرد در كارهاي‌ خود استقامت‌ عجيبي‌ نشان‌ مي‌دهد، ولي‌ به‌ لحاظ‌ جنبه‌هاي‌ عاطفي‌ ناچيز و كم‌حوصله‌ و بسي‌ زود رنج‌ مي‌باشد. اما زن‌ عواطف‌ عميق‌ و احساسات‌ بي‌شايبه‌اي‌ نسبت‌ به‌ شوهر خود ابراز داشته‌ باتمام‌ قدرت‌ مي‌كوشد كه‌ وسايل‌ آسايش‌ وي‌ را فراهم‌ آورد. اما همين‌ زن‌ هنگامي‌ كه‌ چشم‌ از حدود طبيعي‌ و وظايف‌خويش‌ فروبندد، قدمش‌ در ميدان‌ عمل‌ مي‌لغزد و تازه‌ باز جز در امور مربوط‌ به‌ طبيعت‌ زنانه‌ خويش‌ از قبيل‌ پرستاري‌،بچه‌داري‌ و آموزگاري‌ شايستگي‌ و استقامت‌ از خود نشان‌ نمي‌دهد. حتي‌ هنگامي‌ كه‌ زن‌ وارد امور تجاري‌ مي‌شود، بازبه‌ نداي‌ عاطفه‌ پاسخ‌ داده‌ به‌ شوق‌ آنكه‌ بتواند بهتر مرد دلخواه‌ خود را بيابد، تلاش‌ مي‌كند. هدف‌ نهايي‌ زن‌ در هركاري‌، تربيت‌ فرزند و سر و سامان‌ دادن‌ به‌ زندگي‌ خانوادگي‌ است‌، ولي‌ هيچگاه‌ نمي‌تواند علاقه‌ خود را از خانه‌ وخانواده‌ و فرزند بازگيرد، جز آنكه‌ موانعي‌ اجبار كننده‌ از قبيل‌ نياز به‌ مال‌، او را از احوال‌ طبيعي‌اش‌ بازدارد.اشتباه‌ نشود، مقصود ما از اين‌ سخنان‌ آن‌ نيست‌ كه‌ زن‌ و مرد را به‌ كلي‌ از يكديگر جدا ساخته‌، بگوييم‌. هيچكدام‌نمي‌توانند كار ديگري‌ را انجام‌ دهند. زيرا دانش‌، اين‌ موضوع‌ را ثابت‌ كرده‌ كه‌ جنين‌ در هفته‌هاي‌ اول‌ هيچگونه‌ امتيازي‌ندارد و حامل‌ اعضاي‌ زن‌ و مرد هر دو مي‌باشد. سه‌ ماه‌ كه‌ گذشت‌، تازه‌ مشخصات‌ يكي‌ از دو جنس‌ شروع‌ به‌ نموكرده‌، نر يا ماده‌ بودن‌ جنين‌ تازه‌ مشخص‌ مي‌گردد. در هر صورت‌ اعضاي‌ جنس‌ مخالف‌ از بين‌ نرفته‌، همچنان‌ به‌ حالت‌طفلي‌ در وجود انسان‌ باقي‌ خواهد ماند. پس‌ هر انساني‌ حامل‌ اعضاي‌ جنس‌ مخالف‌ خود نيز مي‌باشد.
دانش‌ ثابت‌ كرده‌ است‌ كه‌ در وجود زن‌ و مرد هورمونهاي‌ دوگانه‌ جنسي‌ وجود دارد و چون‌ يكي‌ از آن‌ دو بر ديگري‌غلبه‌ يافت‌، رجوليت‌ يا انوثيت‌ آشكار مي‌گردد. هورمونهايي‌ كه‌ نوع‌ جنسي‌ را مشخص‌ كرده‌اند، در هنگام‌ پيري‌ضعيف‌ شده‌، نوبت‌ به‌ غلبه‌ هورمونهاي‌ مخالف‌ مي‌رسد، لذا مي‌بينيم‌ كه‌ تارهاي‌ حنجره‌ زن‌ كلفت‌ و خشن‌، ولي‌صداي‌ مرد نازك‌ و عواطفش‌ رقيق‌ مي‌گردد.
بنابراين‌، زن‌ و مرد از نظر جنس‌ به‌ هم‌ آميخته‌اند و پيوندي‌ نزديك‌ ميانشان‌ برقرار گرديده‌. اگر زني‌ براي‌ «قضاوت‌»صلاحيت‌ داشته‌ باشد، يا توانست‌ در كارهاي‌ دشواري‌ از قبيل‌ جنگ‌ و منازعه‌ شركت‌ كند، امري‌ غيرطبيعي‌ نبوده‌است‌. همين‌ طور اگر مردي‌ به‌ شغل‌ آشپزي‌ و خانه‌داري‌ و پرستاري‌ كودكان‌ بپردازد و يا از نظر عاطفه‌ و تمايلات‌ دروني‌شبيه‌ به‌ زن‌ باشد، باز امري‌ طبيعي‌ است‌. چه‌ تمام‌ اينها معلول‌ نوعي‌ اختلاط‌ دروني‌ دو جنس‌ مخالف‌ با هم‌ مي‌باشد. بااين‌ وصف‌، سئوال‌ ما اينست‌:آيا اين‌ كارهايي‌ كه‌ زن‌ در مرحله‌ دوم‌ صلاحيت‌ آن‌را پيدا كرده‌ و اضافه‌ بر نيازهاي‌ نخستين‌ و طبيعي‌ خود انجام‌مي‌دهد، بايد او را از انجام‌ وظايف‌ اصليش‌ بازدارد؟ به‌ عبارت‌ ديگر: آيا ديگر زن‌ نيازمند نيست‌ كه‌ در انديشه‌ خانه‌و تشكيل‌ خانواده‌ و فرزند باشد؟ آيا ديگر خودش‌ مرد شده‌ و با صرفنظر از شهوت‌ جنسي‌، نبايد همسري‌ اختياركند؟
زن‌ و مرد و سرنوشت‌ انساني‌
زن‌ و مرد از نظر بشر بودن‌ با هم‌ مساويند. يعني‌ هر دو از يك‌ مبداء و از يك‌ سرشت‌ آفريده‌ شده‌اند. زن‌ و مرد مشمول‌همان‌ وضعي‌ هستند كه‌ ما در فصل‌ «نظريه‌ اسلام‌» بيان‌ كرديم‌، يعني‌ نه‌ فرشته‌ و نه‌ شيطان‌ ولي‌ به‌ اراده‌ خود قادرند كه‌مثل‌ فرشتگان‌ به‌ جهان‌ قدس‌ پرواز كنند و هم‌ مي‌توانند همچون‌ شياطين‌ به‌ پرتگاه‌ درافتند.افتخارهايي‌ كه‌ هر يك‌ از زن‌ و مرد براي‌ خود پنداشته‌اند همه‌ عاري‌ از حقيقت‌ است‌. من‌ معتقدم‌ كه‌ زن‌ و مرد هر دو،در مسير خود داراي‌ همه‌گونه‌ شرافتند و در ضمن‌ ممكن‌ است‌ فرومايه‌ نيز بشنود!
برابري‌ زن‌ و مرد تنها به‌ معناي‌ فوق‌ صحيح‌ است‌. اين‌ دو جنس‌ مخالف‌ به‌ هم‌ مي‌پيوندند و با تبادل‌ سرمايه‌هاي‌فطري‌، نيازمنديهاي‌ خود را برطرف‌ مي‌سازند. ولي‌ هرگز نمي‌توان‌ ادعا كرد كه‌ آن‌ دو در تمام‌ جهات‌ با هم‌ يكسان‌ وبرابرند، چه‌ اين‌ سخن‌ علاوه‌ بر آنكه‌ مايه‌ اغراق‌گويي‌ دارد، تمام‌ حقايق‌ جسمي‌، رواني‌، بيولوژي‌ و فيزيولوژي‌ زن‌ ومرد را انكار مي‌كند.روابط‌ زن‌ و مرد هرگز بر پايه‌ جنگ‌ و ستيز نيست‌. تا هر يك‌ اسلحه‌اي‌ نيز به‌ دست‌ بگيرد و مادام‌العمر در كمين‌ ديگري‌باشد.بي‌شك‌ زن‌ در طول‌ تاريخ‌ صدمه‌ ديده‌ و بسي‌ مورد اهانت‌ واقع‌ شده‌ است‌. او را همواره‌ به‌ جرم‌ آنكه‌ بچه‌ مي‌زايد وكار و شئون‌ مردان‌ را عهده‌دار نيست‌، سرزنش‌ مي‌كرده‌اند.اما اين‌ سقوط‌ به‌ بشريت‌ است‌ و ما هرگز نبايد خود را بدان‌ مبتلا سازيم‌. براي‌ جبران‌ اين‌ سرزنش‌ بود كه‌ عده‌اي‌ به‌ زن‌حق‌ دادند كه‌ فعاليت‌ كند و براي‌ خود پول‌ دربياورد. ولي‌ اين‌ امر سبب‌ گرديد كه‌ در اروپا زن‌ مطلق‌العنان‌ گردد و خود رابه‌ هر حيواني‌ كه‌ از وجودش‌ آتش‌ شهوت‌ برمي‌خيزد، تسليم‌ نمايد. در آمريكا زن‌ در حقوق‌ اقتصادي‌ با مرد مساوات‌دارد و خود در به‌ دام‌ انداختن‌ مردان‌ ابتكار عمل‌ دارد و در ابراز تمايل‌ جنسي‌ نيز از آنان‌ پيشي‌ مي‌گيرد.
ولي‌ آيا اين‌ همان‌ شرافتيست‌ كه‌ زنها به‌ دنبالش‌ مي‌گردند؟ يا نگون‌بختي‌ است‌ كه‌ به‌ نام‌ استقلال‌ و آزادي‌ او را بي‌خانمان‌ گردانيده‌؟!
آميزش‌ زن‌ و مرد
چون‌ دو جنس‌ مخالف‌ نسبت‌ به‌ هم‌ تمايل‌ شديدي‌ دارند و اين‌ تمايل‌ از سرشت‌ آنان‌ ناشي‌ گرديده‌، ناچار بايد به‌گونه‌اي‌ با هم‌ آميزش‌ كنند. انسان‌ در آميزش‌هاي‌ جنسي‌ بايد تابع‌ يكي‌ از اين‌ دو حالت‌ باشد: يا تمام‌ زنان‌ به‌ نحوي‌ دراختيار تمام‌ مردها قرار گيرند، و يا آنكه‌ يك‌ زن‌ به‌ يك‌ مرد، و يك‌ مرد به‌ يك‌ زن‌ مختص‌ گردد.(دانشمندان‌ جامعه‌شناسي‌ درباره‌ روابط‌ زن‌ و مرد پنج‌ نوع‌ علاقه‌ بيان‌ كرده‌اند: 1ـ اشتراك‌ جنس‌ زن‌ و مرد 2ـ چند زن‌ و چند شوهر 3ـ يك‌ زن‌ و چند شوهر4ـ يك‌ شوهر و چند زن‌ 5ـ يك‌ زن‌ و يك‌ شوهر. ولي‌ ما در بحث‌ خود فقط‌ دو نوع‌ از آن‌ يعني‌ حالت‌ اول‌ و پنجم‌ را كه‌ اشتراك‌ يا انحصار مطلقست‌ را ايرادكرده‌ايم‌. م‌)
اسلام‌ ـ و تمام‌ اديان‌  ـ حالت‌ دوم‌ را برگزيده‌اند. ولي‌ دنياي‌ غرب‌ دوست‌ دارد كه‌ اوضاع‌ را در جامعه‌ خود به‌ حالت‌اول‌ برگرداند. اكنون‌ بايد ببينيم‌ كدام‌ يك‌ از اين‌ دو حالت‌ بيشتر با طبع‌ بشر سازگار بوده‌ مصالح‌ وي‌ را تأمين‌ مي‌كند؟
نخست‌ درباره‌ اوضاع‌ غرب‌ بحث‌ مي‌كنيم‌، ولي‌ نه‌ از نظر جنبه‌هاي‌ اخلاقي‌، زيرا روانشناسان‌ از اينگونه‌ مباحث‌ بدشان‌مي‌آيد. از اين‌ رو ما فقط‌ از نظر بحث‌ پسيكولوژي‌ به‌ اين‌ موضوع‌ خواهيم‌ نگريست‌.هنگامي‌ كه‌ دنياي‌ غرب‌ به‌ هرج‌ و مرج‌ جنسي‌ روي‌ آورد، مي‌خواست‌ از قيود خشك‌ آيين‌ مسيحيت‌ خود را رها كند.آييني‌ كه‌ انگيزه‌هاي‌ فطري‌ را سركوب‌ مي‌كرد و حتي‌ درباره‌ منافع‌ و مصالح‌ انسان‌ نيز سنگ‌ مخالفت‌ مي‌افكند.اينان‌ گمان‌ برده‌اند كه‌ اينگونه‌ آزادي‌ بلاشرط‌، هرگونه‌ اشكال‌ جنسي‌ را حل‌ مي‌كند. ولي‌ هر روز كه‌ اين‌ تمدن‌ براساس‌ماديات‌ رو به‌ تكامل‌ مي‌رود، مشكلات‌ امور جنسي‌ در اجتماعشان‌ افزونتر مي‌گردد.
اكنون‌ غرب‌ مربي‌ بشر گرديده‌ مي‌خواهد با اعطاي‌ آزادي‌ نامحدود، او را از واپس‌زدگي‌ احساسات‌ نجات‌ بخشد. به‌دختر و پسر مي‌گويد: به‌ همه‌ جا مي‌توانيد براي‌ ارضاي‌ تمايلات‌ شهوي‌ خود برويد، ديگر كسي‌ از وجدان‌ خود يا ازاجتماع‌ و حكومت‌ و يا از خدا نبايد شرم‌ كند و بدانيد هرچه‌ مي‌كنيد كاري‌ پسنديده‌ و خوبست‌.
مردم‌ نيز به‌ لذّت‌ و عيش‌ پرداختند… سپس‌ دنيا در انتظار اين‌ معجزه‌ شد كه‌ روزي‌ غريزه‌هاي‌ گرسنه‌ سير شوند وبدنهاي‌ پرهيجان‌ به‌ آرامش‌ گرايند و در نتيجه‌، زندگي‌ و جامعه‌ انسانها آرامش‌ و بهبودي‌ يابد. ولي‌ آيا واقعاً چنين‌معجزه‌اي‌ بوقوع‌ پيوست‌؟
در جواب‌ اين‌ پرسش‌، بايد سخنان‌ غرض‌آلود طرفين‌ را كنار زد و تنها در متن‌ جريان‌ روز مطالعه‌ كرد. به‌ چگونگي‌اوضاع‌ در آمريكا نظر مي‌افكنيم‌. چه‌ آمريكا اول‌ اجراي‌ تمايلات‌ جنسي‌ را تا آخرين‌ حد امكان‌ تجويز كرده‌، و ثانياً دربخش‌ آمارگيري‌ و ارزيابي‌ امور اجتماعي‌، اين‌ كشور اهميت‌ بسزايي‌ دارد.
ابتدا مردم‌ و سپس‌ دانشمندان‌ تصور كردند كه‌ آزادي‌ در شهوات‌، آتش‌ غريزه‌ را خاموش‌ مي‌كند، غافل‌ از اينكه‌ غريزه‌داراي‌ اين‌ خاصيت‌ است‌ كه‌ هيچگاه‌ نبايد سير شود و هر اندازه‌ كه‌ بيشتر به‌ او بخورانند آزش‌ افزونتر مي‌گردد.غريزه‌ بايد هميشه‌ گرسنه‌ و تقاضامند بماند تا زندگي‌ بچرخد. از سوي‌ ديگر حكمت‌ اقتضا نموده‌ كه‌ اين‌ گرسنگي‌طوري‌ نباشد كه‌ يكسره‌ تمام‌ زندگي‌ را قبضه‌ كند، چه‌ در اين‌ صورت‌ زندگي‌ جهنمي‌ خواهد بود طاقت‌فرسا. پس‌زندگي‌ شامل‌ دو بخش‌ گرديده‌، بخشي‌ گرسنگي‌ است‌ و بخش‌ ديگر سيري‌ كه‌ در آن‌ انسان‌ به‌ تهيه‌ خوراك‌ براي‌لحظات‌ گرسنگي‌ مي‌پردازد. اين‌ ساده‌ترين‌ شكل‌ زندگي‌ است‌ كه‌ بسيار شبيه‌ به‌ زندگي‌ ساير حيوانات‌ مي‌باشد.
اما شيوه‌ تكامل‌ هرگز بشر را در اين‌ حد متوقف‌ نساخت‌. بلكه‌ قدم‌ به‌ قدم‌ او را به‌ «اصلاح‌» وسايل‌ زندگي‌ و تنظيم‌ امورمعاش‌ پيش‌ برد. همان‌طور كه‌ در جسم‌ انسان‌ اصلاحات‌ مهمي‌ پديد آمد، يعني‌ توانست‌ حرف‌ بزند، روي‌ دو پا بايستدو ستون‌ فقراتش‌ را راست‌ نگاه‌ دارد و راه‌ برود… همچنين‌ در روان‌ وي‌ نيز دگرگونيهاي‌ مهمي‌ به‌ مقتضاي‌ تكامل‌ پديدآمد. انسان‌ موفق‌ گرديد كه‌ با تنظيم‌ و اصلاح‌ وسايل‌ زندگي‌ غرايز خود را بهتر اشباع‌ كند. آنگاه‌ عواطف‌ واحساسات‌جديدي‌ پيدا شد كه‌ بشر با الهام‌ از غريزه‌، آنها را پايه‌ فنون‌ مختلف‌ و تمدنهاي‌ گوناگوني‌ قرارد اد.
اكنون‌ برگرديم‌ و نحوه‌ فعاليت‌ غريزه‌ را در قلمرو جسم‌ بررسي‌ كنيم‌:تجربه‌ ثابت‌ كرده‌ كه‌ غذاي‌ زياد بهيچوجه‌ آز غريزه‌ را فرونمي‌نشاند. برعكس‌، آنچنان‌ آن‌ را مشتعل‌ مي‌سازد كه‌ گاهي‌كار آدمي‌ به‌ ديوانگي‌ هم‌ كشيده‌ مي‌شود. همه‌ بر اين‌ سخن‌ درست‌ و منطقي‌ اتّفاق‌ نظر دارند.
شواهد اين‌ مطلب‌ را از زندگي‌ مردم‌ آمريكا به‌ دست‌ آورده‌ايم‌. چه‌ اگر آزادي‌ بلاشرط‌ در امور جنسي‌ كار غريزه‌ را به‌سامان‌ مي‌رسانيد، ديگر نبايد در آن‌ كشور اوضاع‌ فجيعي‌ كه‌ حاكي‌ از روزگار محروميت‌ انسانهاست‌، دوباره‌ به‌چشم‌بخورد.
تمايل‌ جنسي‌ و اسلام‌
اسلام‌ ميل‌ جنسي‌ را آنچنان‌ ارج‌ نهاده‌ كه‌ از شئون‌ عبادي‌ قلمدادش‌ كرده‌ است‌. از اين‌ رو پيامبر اسلام‌ بسيار راجع‌ به‌ آن‌تأكيد مي‌كرد و حتي‌ فرمود:  «با ازدواج‌ نيمي‌ از دين‌ خود را تكميل‌ كنيد.»باز پيغمبر فرمود:«از دنياي‌ شما دو چيز را پسنديده‌ام‌، عطر و زن‌، اما نماز به‌ منزله‌ نور چشم‌ منست‌.»
سياق‌ اين‌ كلام‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ زن‌ از نظر جنسي‌ تا پاي‌ نماز بالا آمده‌ و همچون‌ عطر مشام‌ جان‌ را نوازش‌ مي‌دهد!
مسلمانان‌ هنگام‌ مقاربت‌ جنسي‌ نام‌ خدا را متذكر مي‌شوند و معناي‌ اين‌ كار آنست‌ كه‌ عمل‌ جنسي‌ از نظر ايشان‌ چنان‌پاك‌ و روحاني‌ تلقي‌ گرديده‌ كه‌ شايسته‌ بردن‌ نام‌ خدا به‌ هنگام‌ آنست‌.
نيروي‌ جنسي‌ به‌ لحاظ‌ مبداء، امري‌ بيولوژيكي‌ است‌ كه‌ بدون‌ آن‌ زندگي‌ در زمين‌ ادامه‌ نخواهد يافت‌. اسلام‌ نيز براي‌تأمين‌ مقاصد عالي‌ زندگي‌ بسيار كوشيده‌ و به‌ هرچه‌ كه‌ در اين‌ باره‌ مؤثر باشد، ارج‌ نهاده‌ است‌.
اما مردم‌ بايد به‌ هنگام‌ عمل‌ منظم‌ باشند. اگرچه‌ از طرف‌ اسلام‌ به‌ آنان‌ حق‌ داده‌ شده‌ كه‌ در وجود خود هرگونه‌ تمايل‌ وانگيزه‌اي‌ را احساس‌ بنمايد، ولي‌ در مقام‌ اجراي‌ آنها بايد به‌ اندازه‌ معقول‌ اكتفا كند و توانايي‌ كنترل‌ خويشتن‌ را در آن‌سوي‌ مرز معقول‌، داشته‌ باشند.
اين‌ مطلب‌ در فصل‌ «نظريه‌ اسلام‌» بطور مشروح‌ بيان‌ شد و در آنجا گفتيم‌ كه‌ منطق‌ اسلام‌ با سركوبي‌ انگيزه‌هاي‌ فطري‌مخالفست‌، ولي‌ آنها را همين‌طور هم‌ آزاد رها نكرده‌، بلكه‌ بخاطر تأمين‌ مصالح‌ فردي‌ و اجتماعي‌ حدودي‌ را در اين‌زمينه‌ مقرر داشته‌ است‌.
غرايز در محيط‌ اسلام‌ بسوي‌ هدف‌هاي‌ معقول‌ و اصيل‌ خود سوق‌ داده‌ مي‌شوند و بر مردم‌ چيزي‌ خارج‌ از تواناييشان‌تحميل‌ نمي‌گردد. اسلام‌ براي‌ افراد مباح‌ شمرده‌ است‌ كه‌ به‌ تمايل‌ جنسي‌ پاسخ‌ بگويند، ولي‌ نه‌ آنكه‌ بر روي‌ يكديگربجهند! و ننگ‌ و رسوايي‌ ببار آورند. اين‌ خود يكي‌ از وقايع‌ مسلم‌ جهان‌ انسانيت‌ است‌ كه‌ با قطع‌ نظر از عقيده‌ و اديان‌او را از ساير حيوانات‌ امتياز و برتري‌ مي‌بخشد.
اسلام‌ در افقي‌ وسيع‌ تمام‌ انسانها را يكجا منظور كرده‌ و گذشته‌ و آينده‌ را همراه‌ با زمان‌ حالشان‌ درنظر آورده‌ است‌.بنابراين‌، فرد حق‌ ندارد كه‌ برخلاف‌ مصالح‌ خود يا نسلهاي‌ آتيه‌ عملي‌ انجام‌ دهد. اسلام‌ هدف‌هاي‌ عاليتري‌ را براي‌انسان‌ پيش‌بيني‌ كرده‌ و به‌هيچ‌وجه‌ او را در محيط‌ محدود ماديت‌ زنداني‌ نمي‌كند.
گذشته‌ از عقيده‌ و ميان‌، علم‌ نيز ثابت‌ كرده‌ است‌ كه‌ زندگي‌ منحصراً فعاليت‌هاي‌ بيولوژيكي‌ نيست‌ و اينگونه‌ امور به‌تنهايي‌ نمي‌توانند كامروايي‌ بشر را تضمين‌ كنند. جمال‌ كه‌ امري‌ زايد بر ضروريات‌ زندگيست‌ ابواب‌ ديگر به‌ روي‌ ماگشوده‌ و راه‌ تكامل‌ را تا بي‌نهايت‌ برايمان‌ بازكرده‌ است‌.
اسلام‌ حاضر نيست‌ كه‌ مردم‌ كارهاي‌ يكنواختي‌ انجام‌ دهند و همواره‌ از غريزه‌ تبعيت‌ كنند. بشر همچنانكه‌ با نيرو وهوش‌ و ثروت‌ موجبات‌ برتري‌ خود را فراهم‌ مي‌آورد، بايد در قلمرو احساسات‌ رواني‌ نيز بكوشد تا به‌ جايگاه‌ ممتازي‌برسد. بشر در محدوديت‌ پرتگاه‌ غريزه‌ هرگز قادر به‌ تكامل‌ نيست‌. اسلام‌ به‌ تمام‌ جهات‌ زندگي‌ بشر در يك‌ لحظه‌پاسخ‌ مي‌گويد. هنگامي‌ كه‌ انگيزه‌ جنسي‌ را اشباع‌ مي‌گرداند به‌ تأمين‌ نسل‌ نيز پرداخته‌، شهوت‌ سركش‌ را هم‌ به‌ بندكنترل‌ درمي‌كشد.
تمايل‌ زن‌ و مرد به‌ هم‌ از نظر اسلام‌ جرياني‌ طبيعي‌ شناخته‌ شده‌ و حتماً بايد اينچنين‌ باشد. در قرآن‌ نيز اين‌ معنا تصريح‌گرديده‌ است‌ كه‌ خداوند دل‌ زن‌ و مرد را به‌ گونه‌اي‌ آفريده‌ كه‌ نسبت‌ به‌ هم‌ ابراز تمايل‌ و نزديكي‌ مي‌كنند. خداوند در قرآن‌ مي‌فرمايد:«از نشانه‌هاي‌ خدا يكي‌ اينست‌ كه‌ جفت‌ شما را از جنس‌ خودتان‌ آفريده‌ تا با او انس‌ بگيريد، و ميان‌ شما دوستي‌ ومهرباني‌ قرارداده‌…» (روم‌:21).
وسيله‌ يا هدف‌؟
از نظر اسلام‌، ميل‌ جنسي‌ با آن‌ همه‌ اهميتش‌ فقط‌ بايد بخاطر حفظ‌ نوع‌ و توليد نسل‌ بكار رود. فعاليت‌ جنسي‌ رأساًمنظور نبوده‌، بلكه‌ خود هدفي‌ مشخص‌ در زندگي‌ دارد.
قرآن‌ مي‌گويد:نساوكم‌ حرث‌ لكم‌ (بقره‌: 223)«زنان‌ شما كشتزار شمايند»
يعني‌ زن‌ زمين‌ مناسبي‌ است‌ كه‌ در آن‌ بايد بذر افشاند و بايد كاملاً مراقبش‌ بود تا ميوه‌اي‌ سالم‌ به‌ ما تحويل‌ دهد. اسلام‌عقيده‌ خود را درباره‌ امور جنسي‌ با اين‌ بيان‌ لطيف‌ از نخستين‌ روز اظهار داشته‌ و هرگز ارضاي‌ تمايلات‌ شهوي‌ راآخرين‌ هدف‌ براي‌ بشر ندانسته‌ كه‌ خوشبختانه‌ اين‌ نظريه‌ با تمام‌ حقايق‌ علمي‌ و تجربي‌ سازگار آمده‌ است‌.
برخي‌ شايد چنين‌ فكر كنند كه‌ بكار بردن‌ ميل‌ جنسي‌ به‌ هرگونه‌ كه‌ صورت‌ گيرد، توليد نسل‌ را تأمين‌ مي‌كنند. بنابراين‌،ديگر چه‌ لزومي‌ دارد كه‌ انسان‌ درباره‌ آن‌ توجّه‌ و دقّت‌ بسيار مبذول‌ دارد؟
در جواب‌ گوييم‌: خير، مطلب‌ اينگونه‌ نيست‌. زيرا اگر انسان‌ باور كند كه‌ غريزه‌ خودش‌ منظور نبوده‌ بلكه‌ هدف‌ عاليتري‌در پيش‌ دارد، خود طغيان‌ شهوت‌ را مي‌كاهد از آن‌ به‌ حد معتدلي‌ قانع‌ مي‌شود. مثلاً اگر كسي‌ پنداشت‌ كه‌ خوردن‌هدف‌ نهايي‌ انسان‌ است‌ با تمام‌ نيرو مي‌كوشد تا هرچه‌ بيشتر شكمي‌ از عزا دربياورد! بديهي‌ است‌ كه‌ شخص‌ با چنين‌باوري‌، وضع‌ موحشي‌ بخود مي‌گيرد و پس‌ از خراب‌ شدن‌ جهاز هضم‌، ديگر حتي‌ از خوردن‌ هم‌ لذّتي‌ نخواهد برد.ولي‌ كسي‌ كه‌ غذا را به‌ خاطر سلامت‌ مزاج‌ و ادامه‌ زندگي‌ صرف‌ مي‌كند، هرگز اسراف‌ ندارد و حركات‌ موجب‌آبروريزي‌ از وي‌ سر نمي‌زند. چنين‌ شخصي‌ هم‌ لذّت‌ غذا را فهميده‌ و هم‌ سلامتي‌ مزاج‌ خود را تأمين‌ كرده‌ است‌.
در امور جنسي‌ نيز مطلب‌ بدين‌ قرار است‌. يعني‌ كسي‌ كه‌ در زندگي‌ معتقد به‌ شهوتراني‌ شد، آنچنان‌ افراط‌ و گستاخي‌ وولخرجي‌ از خود بروز مي‌دهد كه‌ سرانجام‌ كارش‌ به‌ كوفتگي‌ اعصاب‌ و زيان‌ جسم‌ و جان‌ خواهد رسيد. ولي‌ انسان‌ كه‌تمايلات‌ جنسي‌ را وسيله‌ براي‌ توليد نسل‌ شناخته‌ از اسراف‌ خودداري‌ مي‌كند و با بكار بردن‌ حد اعتدال‌، هميشه‌ ازلذايذ اين‌ غريزه‌ برخوردار است‌.
پس‌ ما در اين‌ باره‌ با دو بينش‌ سر و كار داريم‌ كه‌ هر يك‌ از آن‌ دو از نظر اجتماعي‌ نيز اوضاعي‌ گوناگون‌ پيامد خواهدشد. در اجتماعي‌ كه‌ مردم‌ شهوت‌ را هدف‌ پنداشته‌اند فقط‌ در فكر اين‌ هستند كه‌ كام‌ ببرند و عياشي‌ كنند. مقررات‌اجتماعي‌ از نظر اين‌ افراد هيچگونه‌ احترامي‌ ندارد چه‌ براي‌ محدوديت‌ آنان‌ وضع‌ شده‌ و نمي‌گذارد كه‌ افراط‌گريهاي‌جنون‌آميز شهوات‌ باعث‌، اختلال‌ وضع‌ مردم‌ و اجتماع‌ گردد. پس‌ اگر اجتماعي‌ امور جنسي‌ را هدف‌ بشناسد به‌ پستي‌و انحطاط‌ روي‌ برده‌ و اگر از پس‌ اين‌ لذايذ حيواني‌ هدف‌هاي‌ ديگري‌ را هم‌ درنظر بگيرد رستگاري‌ يافته‌ و به‌ انسانيت‌رسيده‌ است‌.
تمام‌ انگيزه‌هاي‌ طبيعي‌ بشر هم‌ عامل‌ انحطاط‌ و هم‌ عامل‌ تكامل‌ است‌، و اين‌ معني‌ درباره‌ امور جنسي‌ به‌ شديدترين‌وضعي‌ بروز كرده‌ است‌. چه‌ همانطور كه‌ در پيش‌ گفتيم‌، نيروي‌ جنسي‌ پايگاه‌ بسيار استواري‌ در روان‌ اشغال‌ كرده‌ وتأثيرهاي‌ عميقي‌ در ساير احساسات‌ آدمي‌ دارد. روي‌ همين‌ اصل‌ است‌ كه‌ اخلاق‌ نيز بيشتر به‌ اين‌ انگيزه‌ وابستگي‌ پيداكرده‌، تا جايي‌ كه‌ چون‌ نام‌ اخلاق‌ را مي‌شنويم‌ فوري‌ ذهن‌ ما به‌ سراغ‌ امور جنسي‌، كژيها و راستيهاي‌ انسان‌ در مسايل‌مربوط‌ به‌ آن‌ مي‌رود.
نوشته: استاد محمد قطب
به نقل از نوگرا

احکام الهی یا احکام بشری

11 سپتامبر
( پاسخی به مصاحبه آقای محمد حسینی با وبلاگ نقد و نظر با عنوان «به سیاست اسلامی معتقدم نه اسلام سیاسی» )
بسم الله الرحمن الرحیم
«قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین» (انعام 162) بگو نماز و عبادت و زیستن و مردن من از آن خداست که پروردگار جهانیان است.
مطالعات تاریخی و بررسی های باستان شناسی به این نکته اذعان دارند که گروههای مختلف بشری (جدا از استثنائات بسیار محدود) در تمام نقاط کره ی زمین از زمانهای بسیار دور در اعتقاد به خدا و زندگی پس از مرگ، مشترکند. هر چند چگونگی و مظاهر این اعتقاد در میان آنها بسیار متفاوت و متنوع بوده است. این اعتقاد به خالق و زندگی پس از مرگ می تواند برخواسته از رسالت پیامبران الهی و یا برگرفته شده از فطرت و نهاد آدمی باشد.از طرفی انسانها به علت وجود زندگی اجتماعی و گروهی ناچار به ایجاد تنظیم قواعد و قوانینی جهت رتق و فتق امور خود برآمده اند. این قواعد و مقررات بسیار متنوع و با طول عمرهای بسیار متفاوتی بوده است.از مهمترین دلایل تعویض پیاپی قوانین و احکام بشری و کارگزاران آنها، ناتوانی در شناخت کافی موجود بسیار پیچیده ای به نام انسان و زیاده طلبی طبقه ی حاکم و در نتیجه عدم برقراری عدالت می باشد.
اما دین چیست و چه می خواهد؟
دین معارفی است غیر بشری، که خداوند از طریق ماموران خود آنرا بوسیله ی برگزیدگانی از میان جوامع بشری در اختیار مردمان قرار داده تا بوسیله ی این معارف دو  منظور زیر حاصل گردد:
1- زدودن زنگار خرافات و شرک از باور به خدا و باور به زندگی پس از مرگ در میان انسانها و نمایاندن حقیقت وجودی این دو موضوع (خداوند و آخرت) در حد فهم و ادراک بشری به عنوان یک واقعیت ذاتی.
2- تفهیم این مطلب به انسان که: تنها کسی که حق قانون گذاری در میان کلّ هستی، از کوچکترین ذرات اتم تا بزرگترین کهکشانها و بالاتر را دارد فقط الله تعالی می باشد.
وجود اولیه و نحوه ی به هم پیوستگی اجزاء و حرکت و ادامه ی بقا و سرانجام و پایان هر ذره ای تحت فرمان و قانون خداوند بزرگ است. اثبات این مطلب با نگاهی به آیات قرآن و تحقیق عالمانه در زمین و موجودات در آن و آسمانها به راحتی امکان پذیر است.
اصلی ترین  معنای «تعبد» قبول فرمانروائی و قانون گذاری خداوند از طرف مخلوقات و رد فرمان و قانون غیر خدا می باشد. « و لقد بعثنا فی کل امه رسولاً ان اعبدوالله و اجتنبوا الطاغوت » (نحل 36)
ما به میان هر ملتی پیغمبری را فرستاده ایم که خدا را بپرستید و از طاغوت دوری کنید.
پس از این مقدمه ی کوتاه، به بیان منظور خویش از نوشتن این مقاله می پردازم.
آقای محمد حسینی در مصاحبه ای تحت عنوان «به سیاست اسلامی معتقدم نه اسلام سیاسی» که با وبلاگ «نقد و نظر» انجام داده اند مطالبی را عنوان کرده اند که به نظر اینجانب مغایر با معارف و آموزه های دین اسلام (کتاب و سنت) می باشد از جمله نکاتی که ایشان در آن مصاحبه گفته اند به موارد زیر اشاره می شود:
– « بنده به نظریه ی چهارمی در این میان قائلم و آن پایان پذیری دوران احکام دینی در دنیای مدرن است. بنده بر این باورم که اصول ارزشی و نظام سیاسی در اسلام طرح شده است اما تمام این اصول و تمام این نظامهای سیاسی از عرضیات دین بوده و مربوط به جوامع ابتدائی و بادیه نشین عرب بوده  که بر دین تحمیل شده است و دین از روی ناچاری آنها را پذیرفته است ».
– « احکام وارده در این زمینه با تغییر و پایان پذیری مواجه هستند و در نهایت عقلِ جمعیِ متخصصین با گذر از عقلِ جمعیِ جامعه برای هر عصری اصول ارزشی و نظام سیاسی را پایه ریزی می کند و دیگر ما نیاز به قال الله و قال رسول الله و سخن فقیه و متاله مستنبط از متون دینی نداریم».
– « احکام عبادی عبارتست از تجربه های باطنی هر پیامبر»
– «به جرأت می توانم بگویم اگر اصحاب در زمینه های مختلف نمی پرسیدند و وارد جزئیات نمی شدند و پیامبر را تحت فشار سئوال در حوزه های احکام قار نمی دادند شاید حکم تحریم مشروبات الکلی و بسیاری از احکام صادر نمی شد و آن را به تجربه های عملی و عقلی بشر واگذار می کرد تا خود به مرور زمان به آن برسند».
– «بشر خود امروزه با عقل و درایت و تخصص خود به این نتیجه رسیده است که مشروبات الکلی چیز خوبی نیستند همانگونه که تمام جامعه ی بشری سیگار را چیز بدی قلمداد می کنند و آنرا برای سلامتی فرد و جامعه مضر و زیان بار می دانند و حال آنکه هیچ حکم روشن و قطعی و صریحی در کتابهای آسمانی بخاطر عدم موضوعیت آن در این مورد نیامده است».
– «به نظر من به هنگام تعارض احکام سیاسی، اجتماعی، اقتصادی قرآنی و قوانین برخواسته از تجربه های عملی و عقلی نوین بشری که ناشی از عقل جمعی متخصصین امر باشد و از فیلتر عقل جمعی جامعه گذشته باشد قوانین ناشی از عقل جمعی، مقدم بر قوانین قرآنی می باشد».
– «من با تمام جرأت می گویم که زمان و گذشت زمان می تواند ناسخ کتاب، یعنی قرآن کریم باشد».
البته در متن مصاحبه ی آقای محمد حسینی نکات قابل ایراد دیگری نیز موجود می باشد اما فعلاً جهت جلوگیری از تطویل مطلب به همین اندازه بسنده می کنم.
بالا رفتن سطح سواد عمومی و دسترسی آسان به اطلاعات و وسایل ارتباط جمعی در قرن اخیر باعث بوجود آمدن فضائی شده است که تأثیرپذیری ملتها و فرهنگها را از همدیگر بسیار آسان نموده است.حکمرانان کشورهای اسلامی با پی بردن به تکنولوژی و رفاه موجود در غرب، اقدام به اعزام تعدادی از جوانان مملکت جهت تحصیل علوم مختلف به امید رسیدن به تکنولوژی و رفاه مذکور نمودند. این جوانان ضمن یادگیری علوم تجربی و فنی حامل سوغات دیگری نیز از فرنگ بودند و آن فرهنگ غرب بود. هر چند که در سالهای بعدی اعزام دانشجویان منحصر به علوم تجربی و فنی نشده و  تعداد زیادی دانشجو نیز جهت کسب علوم انسانی به غرب رفته و پس از فارغ التحصیلی به کشور برگشتند.
نوشته: امید صادقی – کردستان
متن کامل این مقاله را در این جا دریافت کنید :
دریافت به صورت فایل زیپ (zip)
دریافت به صورت فایل ورد (word)

شوکران حقوق زن

11 سپتامبر

در چند سده ی اخیر ، مساله ی حقوق زنان مورد توجه بسیاری از گروه های اپوزیسیون قرار گرفته است و این تفکر با بهره گیری از ابزارهای غول آسای تبلیغاتی و رسانه ای و هم چنین ابزار بسیار خطرناک سیاسی با بهانه قرار دادن آن و دادن یک سری شعار های دهان پرکن و زرق و برق دار ، سعی در تخریب مکاتب دیگر و بالطبع تعالی و تبلیغ مکتب خود هستند و جای تعجب هم نیست چون زن دارای چنان مقام و اهمیتی است  که لیاقت این همه بحث و بررسی در رابطه با حقوقش را دارد . در این میان اسلام به واسطه ی همه جانبه بودن احکام آن ، بیش تر از سایر ادیان و مذاهب و مکاتب مورد تاخت و تاز آنان قرار گرفته و جالب این جاست که تمامی ایرادهایی که به اسلام گرفته شده ناشی از درک ناصحیح از مفاهیم و یا تغییر عمدی در معنا و مفهوم آن است و این مساله هنگامی بغرنج تر می شود که از ابزارهای غیر اخلاقی سفسطه و مغالطه نیز استفاده شود .

در این مقاله سعی ما بر آن است که با استفاده از دلائل متقن و مستدل به اعتراض هایی که نسبت به حقوق زنان در مفاهیم اسلامی وارد شده را پاسخگو باشیم .
لازم است که این جا نکته ای را عارض شوم و آن هم این است که ما نیز بدان اعتراف داریم که در جوامع سنتی و غیر دمکراتیک (چه مسلمان و چه غیر مسلمان) حقوق زنان نه تنها رعایت نمی شود بلکه گاهی هم نقض می شود . در این نکته هیچ شکی نیست که در بعضی از جوامع مسلمان نیز حقوق زنان پایمال می شود اما نا گفته پیداست که سعی ما بر آن نیست که آن ها را توجیه و یا تعدیل کنیم و باید بگوییم که ما بر آنیم که به ایراداتی که بر مفاهیم اسلام و قرآن وارد می شود پاسخ گوییم و این مساله که در فلان ملت مسلمان چه حقوقی از زن پایمال شده تحت بررسی این مقاله و نویسنده آن نیست .
تحقیق و جمع آوری: تارنمای ناجی کرد
دانلود متن کامل این مقاله ی تحقیقی را از این جا می توانید دانلود نمائید :
دانلود به صورت فایل Word    :
دانلود به صورت فایل Zip    :

احمد هرگز نمرده است

11 سپتامبر
کاک احمد مفتی زادهسال هاست بی حضورت می نویسم، کاش بودی تا می گفتمت. این روزها تقویم لحظه ها پاک از خاطرم رفته است. سخت ترین روزها بر ماگذشت بی حضور بارانی ات که کویر اندیشه مان بی تردید محتاج ابرهای خیس فکر تو بود. اما دریغ و درد که تو سال هاست در میان ما نیستی و گاه در اندیشه های بی غرضمان جوانه می زنی. تو هر روز سبز می شوی همان رویش ناگزیر که حتی فصل ها هم راه فرارش نیست.
نخواستم در بی مایه گی جملاتم خلاصه ات کنم چرا که تو انتهای متن سروده هایم هستی. وقتی با حرفهایت آشنا شدم با تمام بی باوری ها قهر کردم، تو با هویتی آشتی ام دادی که سال هاست از من دریغش کرده اند، با اسلامی که همیشه قرائت این چنینیش در آرزویم بود. گویی سروش در گوشم می خواند این همانی است که دل گواهش بود، با سادگی و صمیمیت حرف هایت از سنگینی زنجیرهای اطرافم بریدم و من آزادتر از هر زمان دیگر حصارها را شکستم. شب های بی پایان خستگی و لحظه های بی شمار سکوت با غرش واژه هایت شکست، دیوارهای حایل فرو ریخت و فاخته های به غربت عادت کرده هوای وطن کردند.
با حرف های تازه آمدی تا دفتر پوسیده ی واژه های کهنه را زیر آوار این همه تازگی دفن کنی و از نو بنایی بلند برای فردای تردید جوانانمان بسازی. ای عزیزترین! که گذشتِ سال ها حتی اندکی از یادت در خاطرمان نکاست و برج مهربانی ات در دلمان جاودانه شد.
نمی خواهم با کلمات تکراری و جمله های کلیشه ای رکود را به ذهن دیگران تزریق کنم. می خواهم در واژه ای ابدی ات کنم و آن چه چیز می تواند باشد جز مقاومت که تو خستگی را از پای در آوردی و بر نامهربانی نامردان حتی گلایه نکردی. تو بخشیدی اما ما فراموش نکردیم. تو حتی آنانی که پیمان ها با تو بستند و شکستند هم نفرین نکردی. تو بزرگوارتر از جان کلماتی که می توانستی این چنین بعد از آن سال های غربت و زندان در خاطر مکدر حتی دشمنانت نقس بکشی و بمانی.
تو از جنس کدام خارایی، ای سخت مهربان که داغ آهی حتی آهی را بر دلشان نهادی، سترگ و سرفراز ماندی تا دماوند را شرمسار کنی.
تو با کدام معنای بی بدیل ظهور کردی که تفسیر ناچیز از ته مانده ی رسوب کرده ی بی مقدارشان را چون حباب بر آب دادی. تو که با حریر تازه هایت جان زخمی از خرقه ی خشن تفسیرهای سخت را مرهم نهادی، از کدامین مبارک مشرب گفتی که زمزم حرف هایت زمین های تفیده و آفتاب سوخته ی افکار خشن را به واحه ی عطوفت راهنما شد.
تو که با معناهای تازه، دشتی فراخ از باور ساختی تا کوره راه های سخت و بی عبور را چراغ راه باشی. با فانوس وجودت آفتاب دیگر روی بر آمدن نداشت که تو آبروی روشنایی شدی.
چقدر دلتنگ می شود وقتی نمی توانم با رنگ شعرهایت برایت بنویسم اما نمی دانی چه آسان «یاران جمن لو صحرایه» را را حفظ کردم با خلوت پرسکوتم برای شکستن سنگین تنهائیم…
زمزمه اش می کنم و نمی دانی این خانه از کلمات آجر آجر قلعه برای خانه ی احزانم می شود و امروز که سالروز غروب جسم توست، می نویسم با تمام شجاعت که تو هرگز رنگ نیستی نداشتی. هر روز در اندیشه ای طلوع و هر سال در فصلی ظهور می کنی، تو نمی میری که امروز حرف هایت را دوباره به تفسیر نشسته اند که این چشمه، خیال باز ایستادن ندارد. هر روز در هزار گوشه نامت را به زمزمه، به فریاد و به هزار لهجه به معنا نشسته اند که احمد هرگز نمرده است…
نوشته: ناجی کرد