بایگانی | مطالب منتخب RSS feed for this section

توهین کردن به یاران اولیه ی رسول الله مقابله کردن در برابر خدا و قرآن است

11 سپتامبر
سوال: لطفا موضع و نظر خود را به عنوان یکی از رهبران دینی شهر سنندج در رابطه با  سخنان توهین آمیز یکی از علمای شیعه به نام «دانشمند» که در موبایل ها هست و پخش شده است بیان کنید . چون  سخنرانی که آن شخص کرده است و به تازگی نیز که توهین های زیادی به حضرت ابوبکر و حضرت عمر (رضی الله عنهما) نموده است که واقعا احساسات مردم جریحه دار شده است و ما به عنوان جوانان اهل سنت بسیار دلخوش به موضع گیری شمای عزیز و بزرگوار هستیم .
کاک حسن امینی :
بسم الله الرحمن الرحیم
به آن عزیز و به تمام عزیزان می گویم که متاسفانه مطلب این گونه است و این واقعیتی است که در میان مسلمانان کسانی هستند که به نام دین ضرباتی وارد می کنند به دین که دشمنان دین نمی توانند آن گونه لطمه و ضربه ای به دین وارد کنند . این نیز مطلب تازه ای نیست از دیر زمان این گونه است . من بسیار مواقع دین اسلام را به چَم (جایی که از آن رود یا چشمه ای می گذرد و بسیار سرسبز است ) تشبیه کرده ام. آن چَم هایی که نزدیک شهر یا آبادی قرار دارند و آب فراوانی دارد به خصوص در فصل بهار . ظاهر این چَم ، همه آب است و آب نیز مایه حیات است مگر آن زمان که باران ببارد و سیل جاری شود وگرنه آب صاف و زلال از آن می جوشد ولی خوب امروز که قضیه ی تصفیه آب مطرح است ، می دانیم که آن آب هایی که می آیند و به صورت چَمی عبور می کنند مایه حیات نیست مایه ممات است . قسمتی از آب نیز تمییز است ، آب چشمه و کانی است ، از چشمه ها و کانی های تمییزی می جوشند ولی هنگامی که از بالای کوه و از جای بلندی که سرچشمه ی این چَم ما در آن قرار دارد تا نزد ما بیاید ، مملو از آب کثیف می شود ؛ فاضلاب این آبادی ، فاضلاب آن آبادی ، آن شهر و … به گونه ای که این آب دیگر مایه حیات نیست ، مایه ی ممات است و هرکس از آن بنوشد یعنی خودکشی کرده است .
دین اسلام اکنون بدین شکل در آمده است . هزار و چهارصد و چند سال جاری است . من اکنون فاصله ی زمانی را فرض می کنم به جای (فاصله ی) مکانی . اگر آب آن چَم پنجاه ، شست یا دویست کیلومتر از سرچشمه ی خود فاصله دارد ، اگر این را با کیلومتر زمانی حساب کنیم ، هزاران کیلومتر فقط آلودگی بدان داخل شده است . پر است از آلودگی ، پر است از خرافات ، پر است از نظراتی چون آب فاضلاب باتلاق چَم ها. این یک واقعیت است . ما چه کار کنیم که مریض نشویم ؟! آب مایه ی حیات است ، اگر آب ننوشیم نخواهیم ماند ، دین نیز مایه ی حیات است اگر دین نداشته باشیم نمی مانیم . اگر بتوانیم می رویم و از سرچشمه آب فراهم می کنیم که مشکل است (چون) هر روز مردم نمی توانند صد کیلومتر رفته و از سرچشمه و از کانی ها آب بیاورد . (آن آب را) تصفیه می کنند و اکنون نیز تصفیه خانه ها هستند هرچند به آن آب زلال اولیه تبدیل نمی شود اما خوشبختانه سرچشمه ی دین دور نیست . آری ! از لحاظ زمانی دور است اما این زمان دور و همین طور که این آب آلوده ی فاضلاب را نزد ما آورده است سرچشمه ی آن نیز جداگانه موجود است که جدا از آن می باشد .
سرچشمه ی دین اسلام کتاب خدا که قرآن است و سنت صحیح رسول الله (صلی الله علیه و سلم) و به دستور رسول الله (صلی الله علیه و سلم) در مسائل سیاسی و اجتماعی ، سی ساله ی دوران خلافت خلفای راشدین (رضی الله تعالی علیهم اجمعین) است . این قسمت تضمین شده است . قسمت قرآن تضمین شده است ، سنت رسول الله تضمین شده است به قرآن . خداوند می فرماید : « مَّنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ » (نساء 80 ) « هر كه از پيغمبر اطاعت كند ، در حقيقت از خدا اطاعت كرده است »
تبعیت از رسول اگر معلوم باشد که سخن رسول است که به نام او نیز دروغ درست کرده اند یا معنایش چنان می نماید که آن گونه نیست و رسول الله نیز دوران خلافت را تایید می کند که چند بار در خلال این شب ها آن حدیث را خوانده ام ( که می فرماید 🙂 « علیکم بسنتی و سنت الخلفاء الراشدین المهدیین »
سرچشمه ی آن اکنون به ما نزدیک است .اگر واقعا مایلیم که سالم باشیم و آبی سالم مصرف کنیم و دینی سالم مصرف کنیم هر کدام از ما می توانیم تصفیه خانه ای در نزد خود باشیم . تصفیه خانه ی آب که اکنون کار مهندسان است و حتی برای آن که خرج زیادی در بر دارد آن کار را نیز نمی کنند اما تصفیه خانه ی آب آلوده ی چیزی به نام دین اسلام که اکنون در میان ما هست تصفیه ی خانه ی قرآن و سنت است .
ما بیاییم به وسیله ی قرآن و سنت ، گروهی خودمان می دانیم و گروهی که نمی دانیم به کسانی اعتماد داریم از طریق آنها که می دانیم به دین دانا هستند ، از طریق آن ها ، ما بیاییم این چیزی که به نام دین در دسترس ما هست را تجزیه و تصفیه ی کنیم . اگر این گونه عمل کنیم آب سالم به دستمان خواهد رسید . اگر این گونه عمل کنیم ، چیزهای غلط و توطئه و شیطنت دشمنان دین یا به نام دوست از دشمن بدتر ، آب آلوده به دستمان نخواهد رسید و آن را نخواهیم خورد و  می دانیم که کدام آب آلوده است و کدام یک آلوده نیست .
باید این کار را بکنیم . ما هر روز غم و غصه می خوریم که دشمنان اسلام آن گونه گفتند به نام دوست که دوست نیستند و به نام دوستان اسلام این گونه می گویند و ما بنشینیم و در خانه گریه کنیم . گریه نمی خواهد . دین معجزه دارد و این که ما مسلمانیم و این جا هستیم معجزه ی دین است . دعوت و تبلیغ نیست بلکه معجزه ی دین است . کدام دعوت کدام تبلیغ ؟! اکنون که مردم این جا دین را دوست دارند و در کردستان ما شب ها به احیا می آیند و به جمعه می روند و نماز می خواند معجزه ی دین است . تمام عوامل بسیج است برای آن که این نباشد تمام امکانات برای آن فراهم شده است که این نباشد نه امکانات برای آن که باشد . با این وجود مردم مسلمان اند و دین را دوست دارند و این معجزه است . این معجزه ی دین است . تمام امکانات قدرت برای آن بسیج شده است که خلق از دین دور شوند با این وجود مردم به سمت دین می روند و برای بهترین دین نیز می گردند . بسیار جالب است این . این اعجاز دین است .
و اما این قضیه که «دانشمند» ، (با لبخند) انقلاب شده  است چون باید کسی این گونه دانشمند باشد و نام خانوادگی اش دانشمند باشد ، آقای دانشمند توهین می کند به یاران رسول الله (صلی الله علیه و آله و اصحابه) ، به دو تن از پدر زن های رسول الله و به دو تن از جانشین های رسول الله ، به کسی که اگر ایرانی ها راست بگویند چون بسیاری از آن ها دروغ می گویند ، اگر راست می گویند و مایل اند که مسلمان اند ، او باعث شد که اکنون ایران ، اسلام بدان برسد و آن ها مسلمان شوند ولی بعضی ها بدان ناراضی اند و از او انتقام می گیرند . انتقام می گیرند از عمر (رضی الله عنه) که چرا آمد شاهنشاهی را کنار زد . ایرانی روحیه ی فرد پرستی ، روحیه ی استکباری و استثماری دارد چه مسلمان و چه غیر مسلمان . اکنون که اسلام این را از شخص قبول نمی کند عده ای هم مجبور شدند آن را بپذیرند بدان ناراحت بودند .
آن چیزی که از قرآن می فهمیم که نص است و برداشت نیست آن است که توهین کردن به یاران اولیه ی رسول الله مقابله کردن در برابر خدا و قرآن است و کسی که در برابر خدا و قرآن مقابله کند قطعا مسلمان نیست . : ـ « ‏ إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ فِي الأَذَلِّينَ ‏ » ( مجادله 20 ) « مسلّماً كساني كه با خدا و پيغمبرش دشمني مي‌كنند ، از زمره پست‌ترين و خوارترين ( مردمان ) خواهند بود . »
و از ذلیل ترین انسان ها در قیامت هستند . ذلیل ترین یعنی کافر عادی نیز .
خداوند می فرماید : «‏ وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ‏ » (توبه 100) « ‏ پيشگامان نخستين مهاجران و انصار ، و كساني كه به نيكي روش آنان را در پيش گرفتند و راه ايشان را به خوبي پيمودند ، خداوند از آنان خوشنود است و ايشان هم از خدا خوشنودند ، و خداوند براي آنان بهشت را آماده ساخته است كه در زير ( درختان و كاخهاي ) آن رودخانه‌ها جاري است و جاودانه در آنجا مي‌مانند . اين است پيروزي بزرگ و رستگاري سترگ . ‏ »
قرآن این گونه تعریف می کند از ابوبکر و عمر و بلکه از هر صحابه دیگر (رضی الله علیهم اجمعین) ، چون با وصفی که قرآن می فرماید ابوبکر و عمر (رضی الله عنهما) در آن اول هستند .
به کوری چشم دشمنانشان و به دِق دل دشمنانشان
الله می فرماید : « َالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ » آن هایی که از اول اول سبقت گرفتند برای ایمان آوردن . اولین ایمان آورنده به رسول الله (صلی الله علیه و سلم) از مردان ، ابوبکر (رضی الله عنه) است . علی (رضی الله عنه) کودک بود . آری ! علی زود ایمان آورد ولی کودک بود قابل بحث نبود ، بحث مرد می کنیم بحث کودک نمی کنیم . از زنان نیز حضرت خدیجه (رضی الله عنها) بود . دیگر از او (ابوبکر) سابق تر وجود ندارد . عمر (رضی الله عنه) حدوداً نفر چهلم است .
«‏ وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ » آن اولین نفراتی که سابق اند و سبقت گرفتند برای ایمان آوردن از چه کسانی؟! « مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ » مهاجرین را جلو می اندازد . ابوبکر و عمر و عثمان و علی (رضی الله عنهم اجمعین) که مهاجراند را جلوتر از نام انصار می اندازد . و « الَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ » که ان شا الله ما باشیم که قبول داریم و آن باوری که آن ها داشته اند به نسبت قرآن و رهبری رسول الله ، ما نیز آن گونه فکر می کنیم . « رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ » « خداوند از آنان خوشنود است » اگر خدایی آن گونه باشد که پشیمان شود او خدا نیست . برای خدا عیب است که پشیمان شود . برای ما نیز عیب است ( چه رسد به خدا) . ما اگر بخشش کنیم عیب است که پشیمان شویم . برای ما امکان دارد که ندانیم که کسی کلاه سرمان بگذارد سالی ، دو سال ، سه سال ، بیست سال و … با او رفاقت داشته باشیم و من در سخنرانی از او تعریف کنم و پس از آن نمایان می شود که او انسان بسیار بدی است ولی اگر خدا این گونه باشد ، عیب است . خدا وقتی از کسی تعریف می کند می داند که تا آخر همان گونه خوب می ماند . نسبت جهل به خدا کفر است . اگر باور این گونه باشد که خدا زمانی چیزی را ندانسته و پس از آن برایش آشکار شده باشد ، خدایی جاهل است آن خدا و خدای جاهل خدا نیست .
وقتی الله آن گونه می گوید (اشاره به آیه) از آخرش نیز خبر دارد . خداوند می فرماید : « رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ » « خداوند از آنان خوشنود است »  خداوند می فرماید که من از مهاجرین و انصار ، آن هایی که از اول ایمان آورده اند راضی شده ام . به دِق دل کسانی که از آن ها راضی نیستند ، به کوری چشم کسانی که از آن ها راضی نیستند .
ـ « رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ » « خداوند از آنان خوشنود است و ايشان هم از خدا خوشنودند » آن قدر نیز بدانان پاداش می دهد ، آن قدر مقام و منزلت دنیا و آخرتشان را بالا می برد که آن ها نیز از الله راضی هستند . مقام و منزلت از آن بالاتر که خلفای راشدین در میان مسلمانان در میان اکثریت و حتی کل مسلمانان به جز در میان عده ای قلیل که قابل بحث نیست (مانند حضرت حمزه و شهدای صدر اسلام و …)  پس از رسول الله  ، ابوبکر و عمر (رضی الله عنهما) سرمشق و اسوه ای برایشان است .
« رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ » از هم اکنون برایشان آماده ساخته است . در بهشت جایگاه هایی برایشان آماده کرده اند ، باغ و باغاتی که آب در زیر درختان آن جاری است و مهمانی نیست ، اردو نیست ، تفریح یک هفته ای و دو هفته ای هم نیست چون « خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً » برای همیشه نیز در آن می مانند . « ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ » آن است قبولی ، آن است چون «ذلک» حصر است . فوز و رستگاری و قبولی بزرگ آن است که آن ها دارند . خداوند به ابوبکر و عمر این گونه می گوید . پس هر احمق بی شعوری غیر از این می گوید ، به نام مسلمان ،  بگذار بگوید  .
هیچ کسی نمی تواند مسلمان باشد و قرآن بخواند و بگوید که « السَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ » که این آیه می فرماید ، ابوبکر و عمر (رضی الله عنهما) در آن نیستند . از ابوبکر (رضی الله عنه) سابق تر هرگز نداریم . اصلا نداریم . اولین کسی که به محمد (صلی الله علیه و سلم) ایمان بیاورد . رسول الله (صلی الله علیه و سلم) می فرماید : « ما دعوتُ احداً الی الاسلام الا کانت له کبوه غیر ابابکر » « هیچ کسی را دعوت نکردم به سوی مسلمانی مگر آن که خودداری کرد غیر از ابوبکر» علی (رضی الله عنه) نیز حتی خودداری کرد که در طریق بسیار مشهور است. او بچه بود و حضرت رسول (صلی الله علیه و سلم)  از او سرپرستی می کرد . والدینش بسیار فقیر شده بودند و چند برادر بودند و اقوامشان هرکدام از آن برادران را به منزل خود بردند و حضرت علی (رضی الله عنه) سهم حضرت محمد (صلی الله علیه و سلم) شد . حضرت محمد (صلی الله علیه و سلم) قبل از آن که پیغمبر شود دولتمند بود وقتی پیغمبر شد هرچه داشت را خرج کرد چون که با خدیجه (رضی الله عنها)  ازدواج کرد که خدیجه (رضی الله عنها) تاجر و سرمایه دار بود و تمام مال و امکاناتش را در اختیار محمد (صلی الله علیه و سلم) قرار داد و علی (رضی الله عنه) در آن زمان در خانه ی حضرت (صلی الله علیه و سلم)  زندگی می کرد و تازه آیات اولیه علق آمده بود که حضرت خدیجه و حضرت (صلی الله علیه و سلم) با یکدیگر آن را می خواندند ، طریق برای ما این گونه می گوید که علی بدان گوش فرا می داد ، از سخنان مردم که نبود چون قرآن هنوز در سخنان مردم نبود و به خاطر آن که او عرب بود و کودکی زرنگ و آگاه و دوازده ساله بود و زیاد هم کودک نبود ، بدان گوش فرا می داد و سوال می کند که این چیست ؟! وقتی سوال می کند حضرت پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) که دروغ نمی گوید و امیدش هم به علی (رضی الله عنه) هست چون علی انسانی بود که خودش او را بزرگ کرده بود و می داند که انسان سالمی است به او می گوید که این کلام خدا است برای من آمده است و من پیغمبرم و من از تو دعوت می کنم برای مسلمان شدن . می گویند علی پس از آن بیرون می رود که از پدرش ماجرا رو پرس و جو کند  و سپس برگردد و بگوید که در میان راه پشیمان می شود و می گوید که از محمد هیچ سخن دروغی نشنیده ام پس چرا بروم و پرس و جو کنم .  اما ابوبکر چه؟ حضرت (صلی الله علیه و سلم) می فرماید : « از هیچ کس برای مسلمان شدن دعوت نکردن الا این که کمی خودداری کرد غیر از ابوبکر » گفتم من پیغمبرم او نگفت نه ! چگونه؟!
در مقابل عظمت حضرت ابوبکر زمان یارای مقابله ندارد . هم سن و سال اند . شما خودتان فکر کنید . چه کسی از خودتان از شما دل پاک تر و دل صاف تر و خوش قلب تر است .  هم عمرتان ادعای رهبری کند ، پیغمبری نه ! حتی مثلا حزبی درست کند و بگوید من رهبر حزبی هستم ، کلاسی داشته باشد و بگوید مسئول کلاس هستم . خیلی سخت است قبولش کنید .
با وجود آن که امتیازاتی که ابوبکر (رضی الله عنه) دارد و حضرت محمد (صلی الله علیه و سلم) ندارد . ابوبکر با سواد است ، محمد بی سواد است . ابوبکر خودش سرمایه دار و تاجر است ، محمد سرمایه ی زنش است . فرقشان بسیار است . این کسی که دولتمند است دولتمندی خودش نیست ، زمانی کارگر بوده ، کارگر خدیجه بوده است . زمانی که خدیجه و ابوبکر کاروانشان با هم به مناطق شام و غیره می رفت محمد نیز کارگری بود .
امتیاز طبقاتی (در آن زمان) مهم بود . فردی سرمایه دار ، پیرو و تابع انسانی عادی شود . بسیار سخت است مرد می خواهد . دل می خواهد دلی می خواهد که صاف تر باشد از هرچه آینه که ابوبکر این گونه بود . او سواد دارد و محمد (صلی الله علیه و سلم) سواد ندارد . او خود تاجر است اما محمد (صلی الله علیه و سلم)  به واسطه ی زنش تاجر است . دو سال هم تفاوت سنی دارند دو سال هیچ نیست . هر کدام در شصت و سه سالگی فوت می کنند هم حضرت محمد (صلی الله علیه و سلم)  و هم حضرت ابوبکر (رضی الله عنه) و حضرت ابوبکر هم دو سال پس از پیامبر فوت می کنند .
هر کدام از شما به درون خودتان بر گردید  واقعا به صورت عادی عادی ، رفیقی که با او دو سال فاصله ی سنی دارید و ادعایی آن چنان بزرگ کند ، شما به دنبالش می روید؟! این دل می بایست چه دلی باشد؟ بسیار پاک است .
می گوید من پیغمبرم می گوید راست می گویی و هم اکنون من اولین پیرو تو هستم و نکته ی جالبی که در این حدیث موجود است ، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) در این جا زیر سوال می رود ، که او چگونه؟ حضرت خدیجه بدون دعوت کردنش ، به رسول الله (صلی الله علیه و سلم) ایمان می آورد . این نکته را بدانید . بیش تر شما شنیده اید که حضرت (صلی الله علیه و سلم)  هنگامی که از غار حرا بر می گردد و وحی برایشان آمده است که « ‏ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ‏ … » و وقتی که این آیه ها برایش نازل شدند در این هنگام حضرت  (صلی الله علیه و سلم) نگران و مضطرب است  . چون وحی سنگین است ؛ الله می فرماید : «  لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُّتَصَدِّعاً مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ  » ( حشر 21 ) « اگر ما اين قرآن را براي كوهي فرو مي‌فرستاديم ، كوه را از ترس خدا ، كرنش‌كنان و شكافته مي‌ديدي » اگر من قرآن را برای کوه نازل می کردم کوه با استحکام کوهی اش و اگر فهم و درک قرآن می کرد و فهم داشت با آن استحکام که کوه دارد « لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُّتَصَدِّعاً » در برابر عظمت قرآن خشوع می کرد و تکه تکه می شد ولی قلب محمد (صلی الله علیه و سلم) آن را می گیرد اما آن را به سختی می گیرد تا آخر عمرش هم هرگاه برایش وحی نازل می شود حالتش عوض می شود . کسانی که در اطراف حضرت (صلی الله علیه و سلم) بودند می دانستند که برای حضرت وحی می آید ، بلافاصله شکل و وضعش عوض می شد ، سراپا و صورت مبارکش عرقین می شد و عرق از سر و رویش جاری می شد و گرفتنش بسیار سنگین است . چرا اولین بار این را گفتم چون محمد (صلی الله علیه و سلم) هم انسان است و حقیقتش آن است که خودش هم به طور کامل باور نمی کند که این وحی است . هفته ای ، ده روز است که در غار حرا نشسته است و جبرئیل در غار او را بر می گرداند و آن آیه ها را بر او نازل می کند و با عجله بر می گردد . خدیجه ، آن زن مهربان و دلسوز به سویش می رود و می گوید که چه خبر است؟! بسیار نامرتبی و بسیار در هم ریخته ای هیچ گاه تو را این گونه ندیده ام . می فرماید که فعلا سخن نگو . مرا بپوشان . بگذار بنشینم و چیزی رویم بیانداز . تب و لرز او را فرا گرفته چون قرآن برایش آمده بود . می گوید که فعلا هیچ نگو . فعلا جواب نمی دهد چون هنوز توان و حوصله ی جواب دادن را ندارد . حضرت خدیجه با مهربانی چیزی رویش می کشد و با او سخن می گوید و او را نوازش می کند و می گوید که محمد چه خبر است چه شده است؟ می فرماید که خدیجه این گونه شده است . وقتی که در غار حرا بودم دیروز یا دیشب موجودی آمد و این گونه و آن گونه بود و بال داشت و بسیار عجیب بود و چیزی آن چنین را هرگز ندیده بودم . به صورت و ظاهر مانند انسان بود اما با همین چشمان خود او را می دیدم که از افق آسمان رد شد و رفت و انسان پرواز نمی کند .» جبرئیل به او نمی گوید که من جبرئیلم . نمی گوید که من برایت آیه آورده ام آیه ها را برایش می خواند که « اقْرَأْ … اقْرَأْ … » چند بار به او می گوید و آیات نازل شده را  برایش (خدیجه) می خواند . حضرت خدیجه می گوید که « محمد ! این چیزی را که تو می گویید (نشانه ی آن است که) تو پیغمبری . » به او می گوید که تو پیغمبری . حضرت نمی گوید که من پیغمبرم به من ایمان بیاور . او از اول به او می گوید که تو پیغمبری . مرحوم کاک احمد مفتی زاده (رحمه الله علیه) نکته ی ظریفی را در این جا می گوید . می گوید که خدیجه قبل از آن که محمد به پیغمبر بودن خودش ایمان بیاورد به پیغمبری او ایمان آورد و این گونه بود چون حضرت (صلی الله علیه و سلم) مردد است شک دارد . می گوید که نگران نباش . تو پیغمبر خدا هستی و این هایی که تو می گویی (یعنی آن که) جبزئیل و روح القدس نزد تو آمده است .
آن که حضرت می فرماید که « کسی را دعوت نکردم به سوی دین مگر خودداری کرد الا ابوبکر » خدیجه استثنا است چون که از او دعوت نشد او قبل از آن که پیامبر بگوید که من پیغمبرم به او گفت که تو پیغمبری . ایمان او مقدم و بزرگ تر است از ابوبکر .
پس ابوبکر ، این گونه شخصی است . ابوبکر اولین کسی است که با وجود سرمایه دار بودن و با سواد بودن و با وجود دارا بودن شخصیت اجتماعی در مکه و با این همه مزایای اجتماعی که داشت ، و یک نفر ادعای پیغمبری می کند و همه ی شخصیت خود را در اختیار محمد قرار می دهد … .ابوبکر (رضی الله عنه) شخصیتی بزرگ اجتماعی در مکه دارد ، یکی از تجار مکه بود یکی از باسوادان مکه بود که با سوادان در آن زمان انگشت شمار بودند .
… این انسان مانند غلام محمد ، تمام امکاناتش را در اختیار محمد (صلی الله علیه و سلم) قرار می دهد . وقتی هجرت می کنند و به سوی مدینه می روند کهنه فروشی می کند ، آن موقع رسم بوده ، به درب منازل می رفته و چون چیزهای کهنه ارزان بود آن ها را می خرید و آن را در بازار می فروشد . این تاجر عمده و این شخصیت . در غار جانفشانی می کند در راه محمد (صلی الله علیه و سلم) و در راه نیز همین طور و … و خدای بزرگ به نام نفر دوم از او یاد می کند . آخر خدا می فرماید که ابوبکر نفر دوم است ، محمد اول است و او دوم ، کسی مسلمان باشد و شعور و فهم داشته باشد و محمد را دوست داشته باشد و از قرآن بلد باشد و بدانان توهین کند ؟!
« ثَانِيَ اثْنَيْنِ » (توبه 40) « او دومين نفر بود » دو نفر اند ، دو نفر اند که قابل بحث اند . نفر دومشان ابوبکر است . آن زمان که در غار بودند . دوست و دشمن نیز می گویند که منظور فقط ابوبکر (رضی الله عنه) است . چون آن ها در غار بودند . « إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ » (توبه 40) « هنگامي كه آن دو در غار ( ثور جاي گزيدند و در آن سه روز ماندگار ) شدند ( ابوبكر نگران شد كه از سوي قريشيان به جان پيغمبر گزندي رسد ، ) در اين هنگام پيغمبر خطاب به رفيقش گفت : غم مخور  »
محمد نفر دوم است همراه با رفیقش که ابوبکر است . دو نفراند در غار که قابل بحث اند . به رفیقش می فرماید که « لاَ تَحْزَنْ » نگران نباش . نگران آن مباش ، مشکلی پیش نمی آید چون که « إِنَّ اللّهَ مَعَنَا » . مسلمانان پس از فوت پیامبر(صلی الله علیه و سلم) بر سر آن اتفاق دارند که ابوبکر لایق است برای جانشینی محمد (صلی الله علیه و سلم) و او را جانشینش می کنند . ابوبکر کسی است که در بلوا و آشفتگی فقدان رهبری ، عده ای که از ترس ایمان آورده بودند و عده ای ایمان نداشتند جنجال ساز می شدند ( را خنثی کرد . برای مثال عده ای می گفتند 🙂 والله ما هرچه که دین می گوید انجام می دهیم اما زکات نمی دهیم . حکومت اسلامی دولتمند است ما مال خودمان را چرا بدهیم ؟! نمی دهیم . چه می گویی؟ بسیاری از اصحاب بزرگ و بزرگوار باورشان چنین بود که ای ابوبکر ! اشکالی ندارد اکنون موقع جنگ و درگیری نیست . محمد نمانده است و اوضاع خطرناک است . می گوید که به خدای متعال آن چه که در زمان محمد (صلی الله علیه و سلم) داده اند به نام زکات به اندازه ی پای حیوان که هیچ ارزشی ندارد از آن کم کنند آن ها را می کشم .
حضرت (صلی الله علیه و سلم)  هنوز فوت نکرده است لشکری مهیا می کند و اسامه بن زید ، جوانی نوزده ساله تا بیست ساله را فرمانده ی آن می کند ، لشکر هنوز نرفته است که حضرت (صلی الله علیه و سلم) فوت می کند . در این لشکری که می خواهد برود احتمال دارد عمر و علی و عثمان و … (رضی الله عنهم اجمعین) در میان لشکریان باشند و آن ها سرباز اند و اسامه ی جوان سرپرستی شان می کند . تا وقتی که محمد (صلی الله علیه و سلم)  هست کسی شک و گمانی از فرمانش ندارد ولی محمد (صلی الله علیه و سلم) فوت کرده است و نوبت به ابوبکر (رضی الله عنهم) می رسد . هنوز هم لشکر نرفته است . حتی حضرت عمر (رضی الله عنه) را وادار می کنند که او نیز برود و به حضرت ابوبکر بگوید که ای ابوبکر! بگذار اسامه نباشد . خیلی از آن هایی که در این لشکر هستند سن و سالشان بالا است ، یک جوان سرپرستشان باشد سخت و مشکل است .
به خدا قسم آن دو سه اقدام مهم و موضع گیری ابوبکر (رضی الله عنه) نمی بود در صدر اسلام ، در همان زمان اسلام دچار انحراف می شد .
به آن ها جواب می داد که نمی شود . محمد (صلی الله علیه و سلم) او را تعیین کرده است .»  البته آن نکته را نیز بدانید که فهم اصحاب ، فهمی نیک بوده است . می شد که ابوبکر (رضی الله عنه) او را بر کنار کند چون که در کار اجرایی ، مرده حق دخالت ندارد حتی اگر محمد (صلی الله علیه و سلم) هم باشد . اگر محمد (صلی الله علیه و سلم) که پیغمبر است پس از او مسائل اجرایی متعلق به او نیست . ما رهبر مرده را برای کار اجرایی نداریم ، رهبر گفته باشد که این کار را بکن و آن کار را مکن (در کار اجرائی) ، این غلط است رهبر باید زنده باشد . نیک ترین رهبر مرده ، محمد (صلی الله علیه و سلم) است ، نمی بینید  که هنوز او را دفن نکرده اند رهبری دیگر تعیین می کنند برای کار اجرائی ؟! رهبر مرده برای عقیده برای اخلاق و برای این مسائل رهبر است اما برای کار اجرائی رهبر نیست ، (چون که) نمی داند و خبر ندارد که چه می گذرد .
به هر حال ، حضرت ابوبکر (رضی الله عنه) به آن ها می گوید که این کار (یعنی عوض کردن فرمانده) انجام نخواهد شد ، (چون) مصلحت است ، حتما محمد (صلی الله علیه و سلم) چیزی را در آن دیده است » نه به آن خاطر که چون او گفته است بلکه حتما او چیزی را در آن دیده است . (می فرماید 🙂 من فرمان او را لغو نمی کنم ، حضرت عمر (رضی الله عنه) را نزد او می فرستند . از او رنجیده خاطر شد و به او می گوید که ای عمر ! تو نیز؟! تو نیز آمده ای و به من می گویی که محمد (صلی الله علیه و سلم) کسی را فرمانده  ارتشی کرده و من او را برکنار کنم؟! به خدای متعال تنها اسامه فرمانده باشد و من سرباز ، به آن جنگ خواهم رفت ، هیچ با من نباشد دو نفری خواهیم رفت . او را فرمانده کرده و خودم هم سربازش خواهم بود . » کار تمام می شود . می روند و جنگ می کنند و با موفقیت و پیروزی بر می گردند .
در فوت حضرت (صلی الله علیه و سلم) ، بلا تشبیه ما لیاقت آن را ندارییم ، مسجد این گونه (اشاره به مسجدی که کاک حسن در آن سخنرانی می کنند) مملو از مسلمانان است و کسانی که به حج رفته اند می دانند که قبر  حضرت (صلی الله علیه و سلم) آن وقت منزلش بوده ، یعنی منزل حضرت عایشه (رشی الله عنها) بوده و آن جا  زندگی می کرده اند .  یکی از خانه های او بود که اکنون قبر ایشان است که منزل عایشه بود . (قبر ایشان) را در آن جا قرار داده اند و اکنون که به مسجد تبدیل شده است . مردم گریه می کنند و فریاد می کشند و به آن ها می گویند که محمد (صلی الله علیه و سلم) مرده است و مردم باور نمی کنند ، چگونه می شود که به این آسانی ما را جا بگذارد ما هنوز کاری نکرده ایم . آن کس که از همه ناراحت تر بود حضرت عمر (رضی الله عنه) می باشد . ( و می گوید : که) چه کسی گفته که محمد (صلی الله علیه و سلم)  مرده است . هر کس بگوید که محمد (صلی الله علیه و سلم)  مرده است با این شمشیر او را به دو نیم تبدیل خواهم کرد . محمد (صلی الله علیه و سلم)  به لقا و ملاقات الله رفته مانند آن گاه که موسی رفت » و باورش هم این گونه بود و مرگش را باور نمی کند و این توجیه برایش درست می شود . حضرت ابوبکر (رضی الله عنه) که کمی منزلش دورتر بود می آید و وقتی به درون مسجد می آید می بیند که حضرت محمد (صلی الله علیه و سلم) که چند روز بود که مریض بود اما در این اواخر بهتر شده بودند و حتی در آخرین روزی هم که فوت می کنند باز هم حالشان بد نبود اما مریض بود (فوت کرده است) نزد حضرت عمر (رضی الله عنه) رفته و به او می گوید که ای عمر! کمی آرام باش . آرام باش بگذار کمی منطقی تر صحبت کنیم . » حضرت عمر (رضی الله عنه) خودش می گوید که اصلا آن قدر ناراحت بودم از آن آگاه نبودم و همین طور به مردم می گفتم که نگویید مرده است . یعنی چه مرده است؟! » (حضرت ابوبکر) می بیند که در نزد عمر (رضی الله عنه) سخنش فرو نمی رود و هنگامی که عمر (رضی الله عنه) در این گوشه ی مسجد بود او به گوشه ی دیگر رفته و آن جا می ایستد و مردم نزد او می روند بلکه ابوبکر (رضی الله عنه) سخنی خوب و نیک داشته باشد . بلکه او قاطعانه تر بگوید که او نمرده است و مردم بدان باور کنند چون مردم (از شدت ناراحتی) در حال دیوانه شدن هستند . آن موضع گیری که حضرت ابوبکر (رضی الله عنه) کردند چیزی بسیار عجیب است عجیب و غریب . به آن نمی گویم وحی ولی واقعا الهامی الهی بود .
معلوم است که محبت ابوبکر (رضی الله عنه) به رسول الله (صلی الله علیه و سلم) بسیار بسیار زیاد تر بود از تمام یاران دیگر چون اول کسی بود که به او ایمان آورد و قبل از آن که ایمان بیاورد برای تجارت هم با یکدیگر رفته اند و رفیق بودند . یار غار و … و با این همه موقعیت و شخصیتی ( که ابوبکر از آن برخوردار بود) رفت و در گوشه ای ایستاد و گفت: « ایها الناس » ای مردم ، و مردم نیز گوش فرا می دهند و منتظر آن که ابوبکر سخنی نیکو برایمان می کند و حتما به ما مژده می دهد که آری محمد نمرده است و غم نداشته باشید . گفت : « ایها الناس ! من کان یعبد محمداً فان محمد قد مات و من کان یعبد الله فان الله حی لا یموت » « هر کس محمد را پرستیده است ،(عبادت یعنی پرستش)  هرکس برای محمد عبادت کرده است و محمد را پرستیده است و محمد خدای او بوده است ، محمد مُرد ( واقعیت است آن را بپذیرید) اما کسی که تاکنون عبد الله بود برای الله عبادت کرد و الله خدای او بود ( چرا نگران است؟ چون) الله زنده ای است که هرگز نمی میرد . » بسیار شیرین و جالب است این قضیه . و پس از آن آیه ای از قرآن را می خواند که : « وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ» (آل عمران 144) « ‏ محمّد جز پيغمبري نيست و پيش از او پيغمبراني بوده و رفته‌اند ؛ آيا اگر او ( در جنگ اُحُد كشته مي‌شد ، يا مثل هر انسان ديگري وقتي ) بميرد يا كشته شود ، آيا چرخ مي‌زنيد و به عقب برمي‌گرديد ( و با مرگ او اسلام را رها مي‌سازيد و به كفر و بت‌پرستي بازگشت مي‌كنيد ) ؟ ! و هركس به عقب بازگردد ( و ايمان را رها كرده و كفر را برگزيند ) هرگز كوچكترين زياني به خدا نمي‌رساند ،  ( بلكه به خود ضرر مي‌زند ) و خدا به سپاسگزاران پاداش خواهد داد . ‏ »
عمر (رضی الله عنه) می گوید که وقتی ابوبکر (رضی الله عنه) آیه را تمام کرد گمان کردم که آن آیه تازه آمده است چون آن قدر ناراحت بودم که در خاطرم نمانده بود » چون عمر (رضی الله عنه) حافظ قرآن بود .
« وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ » محمد (صلی الله علیه و سلم) کسی نبوده غیر از فرستاده و از طرف خدا بوده و خودش خدا نبوده . خدا او را فرستاده بود و خودش خدا نبود و مقام خدا بودن را نداشت . خدا می فرماید : « قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ » قبل از محمد نیز رسل و پیغمبران زیادی آمدند و رفتند ، پیغمر زمان خودشان بودند و رفتند . « أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ » و اگر آمد و روزی محمد (صلی الله علیه و سلم) فوت کرد و یا حتی اگر کشته شد ، خدا می فرماید که حتی اگر کشته شد ، به سوی عقب باز می گردید؟! به سوی عقب یعنی به سوی کفر ، به سوی شرک . «رهبر نمانده است و کارمان انجام نمی شود ؟!»  این سخن دین نیست . رهبر کارش آن است که مردم را هدایت کند و (بگوید) که چه خوب و چه بد و مردم باید پس از او آن راه را طی کنند .
توسعه ی اسلام و اضافه شدن به سرزمین های اسلامی در زمان محمد (صلی الله علیه و سلم) نبود ، در زمان او فقط شبه جزیره ی عربستان بود . عمر (رضی الله عنه) قهرمان ، دو شاهنشاهی ایران و روم را شکست داد و آن را به سرزمین اسلامی ملحق کرد . « وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ » کسی که به سوی عقب بازگردد بدان دلیل که محمد (صلی الله علیه و سلم) اکنون نمانده است و پیغمبر نمانده است « فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً » ضرر به کسی نمی زند فقط به خودش ضرر می رساند « وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ» اما کسانی که شکرگزار آن نعمت باشند خدای بزرگ جزایشان را می دهد و ابوبکر (رضی الله عنه) این گونه شخصیتی است .
وقت بسیار تنگ است اما آیه ی دیگری که به آن اشاره می کنم برای آن که بحثم زیاد ناقص نماند والا بحث از ابوبکر و عمر و مهاجر و انصار ، کتاب ها در موردشان نوشته شده است و من چگونه در شبی از آن بحث کنم؟!
آیه 8و سوره ی مبارکه ی حشر که می فرماید : « لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ » « ‏ همچنين غنائم از آنِ فقراي مهاجريني است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بيرون رانده شده‌اند . آن كساني كه فضل خدا و خوشنودي او را مي‌خواهند ، و خدا و پيغمبرش را ياري مي‌دهند . اينان راستانند . ‏ » این بحث فقیران نیست بحث مهاجر است . وصف مهاجر است . مهاجرینی که این وصفشان بوده است . « أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ » و اول مهاجر حضرت ابوبکر (رضی الله عنه) می باشد که از خانه و  سرزمینشان بیرون رانده شدند و خانه هایشان را بدانان پس نمی دهند هیچ آنان را از کاشانه شان نیز بیرون رانده اند . « يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً » چرا آن همه را جای گذاشتند ؟! والله می گردند به دنبال رضای خدا و محبت خدا . خدا می فرماید : « وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ » مهاجرین به خدا و پیغمبر یاری می دهند و اکنون کسی بیاید و به نام مسلمان و به مهاجر توهین کند و آن نیز آن مهاجران . و آیه ی دهم ( سوره ی مبارکه ی حشر ) که خدا در این سوره می فرماید مسلمانان از سه دسته خارج نیستند کسی جزو این سه دسته نباشد مسلمان نیست . 1)مهاجر   2)انصار  و پس از این ها که معلوم است ما نمی توانیم مهاجر و انصار باشیم چون که مهاجر و انصار در زمان حضرت رسول بودند   3) « وَالَّذِينَ جَاؤُوا مِن بَعْدِهِمْ » هرکس دیگر پس از مهاجر و انصار بیاید از تابعین بگیرید تا ما و تا دنیا تمام شود این خصلتشان است و اگر این گونه نباشند مسلمان نیستند  که : « ‏ وَالَّذِينَ جَاؤُوا مِن بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلّاً لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ ‏ » « كساني كه پس از مهاجرين و انصار به دنيا مي‌آيند ، مي‌گويند : پروردگارا ! ما را و برادران ما را كه در ايمان آوردن بر ما پيشي گرفته‌اند بيامرز . و كينه‌اي نسبت به مؤمنان در دلهايمان جاي مده ، پروردگارا ! تو داراي رأفت و رحمت فراواني هستي . »
خداوندا از ما و از آن برادران ایمانی مان که مهاجر و انصار بودند و به ایمان از ما جلو افتادند از آن ها راضی باش .
و الله با وجود این آیه ، هرکسی که دعا برای مهاجر و انصار نکند و از آن ها متنفر باشد جزء هیچ کدام از دسته های اسلام نیست . مهاجر که نیست ، انصار هم نیست و اگر هم جزء (این دسته) نباشد دیگر از اسلام خارج است . « وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلّاً لِّلَّذِينَ آمَنُوا » خدایا غل و غش و کینه و نفرت به نسبت آن ایمان داران بزرگ که قبل از ما رفته اند به دلمان نیانداز .
خدا این گونه بحث می کند از ابوبکر و عمر (رضی الله عنهما) . هر احمق و بی شعوری غیر از این می گوید بگذار بگوید .
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاه
برگرفته از نوار تصویری
کاک حسن امینی
ترجمه: تارنمای ناجی کرد
Advertisements

میزگردی مهم با موضوع دینداری و اشاعه فرهنگ دینی، موانع و محدودیت ها

4 سپتامبر
اشاره:نوشتاری که در پی می آید میزگردی مهم با حضور کاك ابراهیم مردوخی، کاك جلال جلالی زاده و کاك حسن امینی در رابطه با موضوع «دینداری و اشاعه فرهنگ دینی، موانع و محدودیت ها» می باشد. این میزگرد توسط نشریه راه ما (فصلنامه داخلی مکتب قرآن کردستان) تهیه و تنظیم شده است که تارنمای ناجی کرد به واسطه ی اهمیت موضوع، این مطلب را به نقل از آن نشریه در وبسایت خود قرار داده است. امید است مورد توجه دوستان قرار گیرد.
راه ما : خدمت برادران ارجمند خیر مقدم عرض میکنم و از اینکه دعوت ما را اجابت کردید تشکر کرده و امیدوارم که خداوند متعال اجر و پاداش زحمات شما را عطا فرماید.
محور میزگرد امروز، دینداري و اشاعه ي فرهنگ دینی و موانع سر راه آن می باشد با توجه به گستردگی دامنه ي بحث، با اجازه از محضر شما، موضوع بحث را به مناطق اهل سنت کردستان ایران، محدود می نماییم.
آنگونه که از گفته هاي افراد پا به سن گذاشته و قدیمی برمی آید؛ در گذشته دین داري در میان مردم بیشتر بوده ولی اکنون گرایش مردم به دین کمتر شده و حتی عدهاي فاقد اعتقادات دینی هستند.
اکنون سئوال این است که آیا واقعاً امروزه دین داري در میان مردم تضعیف شده و یا اینکه اینطور نبوده و در واقع نگرش به دین فرق کرده است؟
کاك ابراهیم مردوخی : به نام خداوند بزرگ، عرض سلام و آرزوي موفقیت دارم براي حضار محترم و از گردانندگان نشریه راه ما، تشکر می کنم که موجبات تشکیل این میزگرد و نشست صمیمی را فراهم نموده اند. و همچنین از آنها به خاطر موضوعی که انتخاب کرده اند
تشکر میکنم.
من ابتدا این نکته را عر ض کنم که رسالت دین اسلام چنین است که همه ي شئون و جوانب زندگی انسان را در بر میگیرد یعنی برنامه اي است که در همه ي ارکان مربوط به زندگی انسان دخالت می نماید و براي همه ي مشکلات و گرفتاريهاي زندگی انسانها، راهکار دارد.
بنابراین برنامه اي که خداوند به نام دین براي انسانها مقرر کرده است، به مثابه یک دستورالعمل کلی تمام جوانب زندگی انسان را دربرمیگیرد . به فرموده ي قرآن و سیره ي پیامبر بزرگوار اسلام (ص)، دینداري با توجه به مدنی الطبع بودن انسان، به صورت فردي و تنهایی عملی نمی شود چرا که کاري اجتماعی و عمومی است . و قوانین دینی در همه ي جنبه هاي زندگی انسانها باید تنیده شود . و لذا لازم است تا جمعی این مهم را اداره کنند و تنها با یک یا چند نفر نمی توان دینداري کرد و دین را اجرا نمود . به همین دلیل پیامبر اکرم (ص) جمعی را با دعوت پنهانی در منزل پسر ارقم دور خود جمع می کرد و پس از سه سال کار پنهانی دعوت را آشکار نمودند و تلاش کرد تا جمعی منسجم و توانا را تربیت نماید و بدینوسیله پایه هاي اولیه ي جامعه ي اسلامی را بنا نهد . محمد محمود صر اف در یکی از گفتارهایش به این موضوع اشاره نموده و تصریح می کند که پیامبر خدا (ص) چگونه اقدام به شخصیت سازي و تربیت زنان و مردان با ایمان و استوار کرده تا بر این اساس براي پیشبرد اسلام و توسعه ي آن اقدام نماید.
همانگونه که از بررسی آیات قرآن و زمان نزول آنها برمی آید، ابتدا پیامبر در مکه و حتی تا پس از هجرت به مدینه اقدام به تربیت عقیدتی و تقویت باورهاي مسلمانان کرد و پس از اصلاح و ثبات عقیده، در مدینه ي منوره با نزول آیاتی از قرآن با موضوعات سیاسی و اجتماعی و … پایه هاي حکوت اسلامی را بنا نهاد.
بخشی از سئوال مطرح شده در این خصوص بود که گویا عده اي بر این اعتقادند که : بین مردم و در منطقه ي ما دینداري در گذشته بیشتر بوده اما اکنون رو به کاستی میرود. اما من فکر می کنم صرف نظر از قرنهاي گذشته، در سده ي قبل، دینداري بیشتر جنبه ي احساسی و عاطفی داشته است و با کمی دقت و بررسی بیشتر، متوجه می شویم که مسائل اخلاقی ، بیشتر مد نظر قرار گرفته اما خیلی از مسائل مطرح نمی شدند چون به مرحله ي عقلانیت و فکر، کمتر وارد می شدند . البته دامنه ي بحث مورد نظر بنده ، بیشتر منطقه ي خودمان است و ممکن است در سایر مناطق چنین نبوده باشد و متفکران بزرگی ظهور کرده باشند . لذا به این دلیل مردم ما از جنبه ي اخلاقی، انسانهایی معمولی و سالم بار آمده اند. اما می بینیم وقتی که بحث حکومت داري و سلطه و حاکم بودن برنامه ي خداوند در جامعه را مد نظر قرار می دهیم مشاهده می کنیم ظالمان و زورگویان زیادي آمده اند و بر مردم ستم کرده اند؛ برنامه ها بسیار درهم ریخته بوده و کمتر، بحثی از مسائل سیاسی و اجتماعی و عمومی مطرح گردیده است و این باعث شده که در پایان قرن قبل، و زمانیکه ملتها و کشورهاي دیگر به سمت و سوي خاصی حرکت کرده اند، این عواطف و احساسات هم در میان ما کم رنگ شده و دیگر جوانان و قشر تحصیل کرده را قانع نمی کند.
ضمن اینکه دنیا، دیگر د نیاي گذشته نیست و مانند دهکده ي کوچکی شده و جوامع با مشکلات و گرفتاري ها و شبهات زیادي مواجه شده اند، لذا دین به شیوه اي که گفتیم نمی تواند پاسخگوي مشکلات و موانع سر راه باشد . پس با این اوصاف مشکل این نیست که مردم از دین کناره گرفته اند بلکه موضوع، تغییر ر اه و روش زندگی مردم است . با این اوصاف نیاز به روش و برنامه اي دیگر است. به نظر و عقیده ي من می بایست دینداري برگردد به آن روشی که قرآن تعیین نموده و سنت پیامبر بر ایمان تبیین میکند. به طوریکه مسلمانان با برنامه ریزي کار کنند و در همه ي زمینه ها جوابی براي مسائل پیش روي مردم داشته باشند . چون آنگونه که از پیش گفتیم دین در تمام زمینه ها مطلب براي گفتن دارد و این مهم با دو یا سه نفر، به انجام نمی رسد بلکه نیاز به کارشناس و متخصص خوب در همه ي زمینه ها دارد . و سازمانها و موسسات تشکیل شده در این زمینه، باید به تعد اد کافی انسانهاي خوب و پاك و صاحب نظر در اختیار داشته باشند تا بتوانند کار را به پیش ببرند . و البته تشکیلات نباید براي حزب گرایی (با مفهوم امروزه ) تشکیل شود . بلکه باید سبب و وسیله اي باشد براي رسیدن به آسایش مردم و رساندن برنامه ي خدا به آنان. و هدف دین هم در واقع، توسعه ي آسایش، و عدالت در جهان است . و قطعاً خداوند متعال به فعالان در این عرصه، اجر و پاداش فراوانی خواهد داد.
کاك جلال جلالی زاده: من هم تشکر می کنم ازنشریه ي راه ما، که این فرصت را براي ما فراهم کرده اند که بتوانیم در خدمت این بزرگواران باشیم . امیدواریم این مباحث نتایج خوبی در زمینه روشن نمودن وضعیت دین و دینداري و امکانات و راهبردهاي آن در کردستان داشته باشد . البته کاك ابراهیم مردوخی توضیحات رسایی در این زمینه ابراز نمودند، بنده نیز به عنوان کسی که معتقد و علاقه مند به دین و دین داري می باشد، معتقدم که دین می تواند برنامه اي جامع و مفصل براي زندگی انسان در عصر حاضر داشته باشد، اما فکر می کنم با توجه به وضعیتی که منطقه کردستان دارد، وضعیت دین، تقریباً استثنایی است.
اولاً در تعریف دین، بنده بر این باورم که مردم کردستان ظاهراً مردمی دیندار هستند، وقتی انسان به حالتهاي مختلف مردم می نگرد و رسوم، عرف و عادتهاي اجتماعی آنها را مشاهده می کند، تأثیر دین را در تمام احوال و عادات آنها می بیند. اما این که دین در عمق زندگی و وجود و شخصیت انسان چقدر تأثیر دارد؟
به نظرمن به زمان گذشته و عملکردي که عالمان قد یم در این زمینه داشته اند، باز می گردد. حال که ما بر این باوریم که دین برنامه کاملی براي بشریت دارد سئوال این است که چرا نتوانسته در کردستان به گونه اي موثر نمود داشته باشد؟ ! این امر ناشی از تأثیري است که
مناطق اطراف بر کردستان داشته اند . چون کردستان همیشه حالت مخصوصی به خود داشته و از باب مسائل سیاسی و مسائل اجتماعی استقلال نداشته و لذا همیشه متأثر از اوضاع پیرامون خود بوده است.
در حال حاضر در مناطق کردنشین دو نگاه به دین داریم؛ اول نگاه سنتی و دیگر نگاه مدرن می باشد . در نگاه سنتی، معمولاً دین همیشه به عنو ان ابزاري بوده که در میان علما و مشایخ و متولیان دین، براي حفظ ظاهر و مکنت و قدرت خودشان مورد استفاده واقع شده است .
در نگاه عامه ي مردم نیز دین، انسان را از مشکلات زندگی و مسائل و بحران هاي پیش آمده پیرامون آن، نجات داده و معمولاً وسیله اي براي رسیدن به آخرت و رسیدن به بهشت بوده است البته با تمام جوانب مختلف اعم از زهد، عرفان و قناعت یا توجیه مسائل قضا و قدر و سایر موارد.
بنابراین امروز می توان وضعیت دین را به دو قسمت تقسیم نمود : قسمتی مربوط به قبل از انقلاب و قسمتی بعد از انقلاب . ما در قبل از انقلاب شاهد آن بودیم که آداب دینی در جامعه محترم شمرده شده و کسانی که به اسم دین مطرح بوده اند، مورد علاقه و اعتماد مردم نیز
بوده اند. و مردم در بسیاري از موارد به ایشان اعتماد نمودهاند و حتی در مسائل روحی و روانی نیز آنها را به عنوان پزشک و شفادهنده خود دانسته اند و احترامی ظاهري و باطنی در میان مردم داشته اند. بنده معتقدم که این موضوع به دامنه ي انتظارات مردم از دین باز میگردد. قبل از انقلاب در ایران، مردم انتظار حداکثري از دین نداشته اند، بلکه انتظار حداقلی از دین داشتند . مثلاً براي این که بگویند فلانی اهل دین است، اوصافی از قبیل اینکه دزدي نمیکند، خیانت در امانت نخواهد کرد و این که دو سه نوع گناه مشخص که در جامعه ي ما وجود دارد، مرتکب نمی شود، براي متدین بودن کفایت می کرد. منجمله به ناموس کسی چشم نداشته، مشروب نخورده و صرفاً با رعایت این موارد مورد اعتماد مردم بو ده است، حال اگر چنین شخص متدینی از آموزه هاي دینی به نسبت سطح آگاهی خویش استفاده و قواعد آنرا رعایت نموده باشد، معمولاً توانسته در میان مردم پایگاه و جایگاه خاصی پیدا نماید.
در آن مقطع زمانی، شرایطی که حکومتی به نام دین استقرار یابد و دین بتواند برنامه ي سیاسی براي مردم و اداره ي جامعه داشته باشد، یا برنامه هاي اقتصادي و فرهنگی داشته باشد، تا بتواند مردم را متحول کند، وجود نداشته است . حتی مسائل ساده اي که به عنوان فروع دین به مردم گفته شده، مانند : جهاد و مسائلی که مقداري همراه با مشکلات بوده، در زندگی مردم فراموش شده بود . قبل از انقلاب کسانی که انتظارات حداکثري از دین داشته اند بسیار کم بوده اند . اگر از طیفهاي مختلفی مانند، اصلاح گرایان دینی و طیفهایی به نام بنیادگرا و روشنفکران دینی صحبت به میان آوریم، متأسفانه در منطقه کردستان کم بوده اند و
لذا تأثیر چند انی بر تفکر حاکم بر جامعه و ایجاد تغییر و تحول نداشته اند.
اما زمانی که انقلاب، به نام دین، در ایران محقق شد و انجام گرفت، در منطقه ي کردستان نیز فضا براي بیان خواسته ها و مطالبات دینی مقداري شفاف تر شد و براي عرضه کردن دین در لباس و شیوه اي دیگر اقداماتی صورت گرفت . همان طور که قبلاً هم اشاره شد دین در مناطق کردستانات با نگاهی سنتی وجود دارد، و اکثر مردم مناطق کردنشین مسلمانند و از بیان مسلمانی خود ابایی ندارند، اما نحوه ي شناخت آنان، آشنایی شان از دین، و انتظاراتی که از دین و دین از آنها دارد، متأسفانه کم و یا اصلاً ناآشنا هستند . و به آن صورتی که اهداف
دین در بطن قرآن و سنت و مقاصد شریعت وجود دارد و نسبت به آن مصالح پنجگانه اي که در دین به آن اشاره گردیده و جزو اصول و قواعد دین می باشند، ناآگاه اند و این باعث شده، کسانی که نگاهی جدید به دین داشته و انتظارات حداکثري از دین دارند، وظیفه و مسئولیتشان در قبال این مسئله بسیار سنگین تر شود و به همین دلیل در این خصوص نیز دچار مشکلات و گرفتاري هاي فراوانی شوند. و به هر صورت بنده خوشحالم از این که در کردستان، در حال حاضر نگاه پیشرفته و مترقیانه اي از دین وجود دارد و بدین گونه توانسته میان طبقات مختلف مردم جایگاهی داشته باشد.
کاك حسن امینی : بنده هم همچون برادران دیگر از اداره کنندگان نشریه ي راه ما تشکر میکنم که براي روشن شدنِ حق و ناحق و این که کاري در حد توانشان انجام دهند، تلاش می کنند و از طریق دین به ملت کرد خدمتی بکنند . از خداوند متعال توفیق آنها را براي خدمت با اخلاص به ملت، با قدرت بیشتر و کیفیت بالاتر مسئلت مینمایم.
بخش اول سئوال مبنی بر این که دین در گذشته در میان مردم قوي تر بوده و در کردستان ما و در مقیاس وسیعتر در ایران بیشتر از حال، به آن توجه شده، و این که آیا این موضوع به نظر ما هم چنین است یا خیر؟ و این که اگر چنین است به چه دلیل بوده؟ فکر می کنم برادران کاك ابراهیم و کاك جلال آن چه که لازم بوده در این خصوص بیان کردند . کاك ابراهیم تعریف بجا و رسایی از این که دین چیست، ارائه نمودند، بله دین همان است که ایشان گفتند . دین در باور ما مسلمانان، یعنی تمامی بایدها و نبایدهاي انسانی . صاحب این دین یعنی خداوند، همان گونه که دین را با برنامه، براي ما فرستاده مبنی بر این که برابر این برنامه چه کار بکنیم و چه نکنیم؟ و بایدها و نبایدها را رعایت کنیم . و هم ایشان نیز به ما عقل عطا فرموده که با عقل چیزهایی را درست می کنیم، مثل وسایل صنعتی و غیره . بارها بیان میشود که وسائل صنعتی و شیوه ي ساخت آنها در دین نیامده است . در جواب بگویم که دین قانون اساسی ماست و در قانون اساسی هیچ کشوري هم وجود ندارد که چگونه کامپیوتر درست کنند؟ یا چگونه اختراع و اکتشاف کنند؟ دین یعنی برنامه ي بایدها و نبایدها (چه کنیم و چه کاري انجام ندهیم).
و ما باورمان بر این است که در دین اسلام تمام باید و نبایدها به بهترین شیوه وجود دارد و حاضریم از این موضع دفاع کنیم، و اگر در مورد چیزهایی که دین از آنها بحث می کند، خللی وارد باشد و قابل دفاع نباشد، باید این را بپذیریم و حتی قبول کنیم که اسلام ضعف دارد و ناقص است، البته اگر قابل دفاع نباشد . اما دین اصلی شامل آن چه که در ابتدا براي بشریت آمده با آن حوزه ي وسیع و گستردگی که در قرآن و سنت آمده با آن چه به نام دین استفاده شده دو مطلب جداگانه است.
بنده بارها گفته ام که دین اسلام در شرایط فعلی و پس از گذشت 14 قرن، به مانند چشمه ي جوشانی است که درمسیر عبور خود، با انواع آبهاي ناسالم و آلودگیهاي دیگر به میزان زیادي آمیخته شده است . و لذا آنچه که امروز و در طی این قرون متمادي به ما رسیده، از سرچشمه ي اصلی یعنی قرآن و سنت فاصله گرفته است .
اصل دین همان آب پاك وزلال سرچشمه است . اما متاسفانه بسیاري از نظرات و برداشتها در جامعه ي ما به دلیل عدم توجه کافی به دو منبع زلال و حیات بخش کتاب و سنت، وارد دین شده و آنرا آلوده کرده است .
البته خیلی نظریه ها صحیح بوده اند، و بنده همه را زیر سئوال نمیبرم. آن چه که کاك ابراهیم فرمودند : دین همه چیز دارد .
این باور ماست و آنهایی که ادعایی دارند می توانند، دفاع کنند. و اگر این مطلب را باور ندارند، و به لحاظ فکري، عقیده و باور و نظر و طرز تفکر و مسائل اخلاقی و اعمال و احکام نیز هر کس در هر موردي که می گوید، بهتر از دین اسلام است، حاضریم بنشینیم و با وي بحث کنیم.
حال با این اوصاف این برنامه ي خوب، آیا در گذشته قويتر بوده یا اکنون؟ این توضیحاتی که دین در گذشته، مردم از آن انتظار داش تهاند با آن چه که اکنون وجود دارد یکی نیست، آن گونه که برادران اشاره کردند، صحیح است . اما باید بپذیریم که دین، اکنون در منطقه ما ناتوان و کم تأثیر شده و من علت را در چند مورد می بینم: اول اینکه مقاومتی که اکنون در مقابل دین اسلام وجود دارد و غالباً همرا ه با ارائه ي استدلال است، در گذشته و قبل از این که در کشور ما نظامی به نام اسلام حاکم شود، مکاتب و جریانات به شیوه اي که اکنون در
مقابل اسلام ایستاده اند، نبود . مردم هم زیاد توجهی به این امر نداشتند «وَمَا تَفَرَّقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَيِّنَةُ » (بینه/4) من به یاد ندارم که در ایران بینه بوده باشد. بلکه ادعاي بینه بود، و آن ادعایی که انقلاب ایران کرد بینه ي ادعایی بود و وقتی بینه ي ادعایی مطرح شد، آن وقت تفرقه به وجود آمد . و چون عملکرد متدینین با سخنشان فاصله ي زیادي داشت، لذا دستهاي چون آن را قبول نداشتند در مقابلش ایستادند و دسته ي دیگر به دفاع از آن برخاستند . مقابله ي با دین، با این شدت در قبل از انقلاب وجود نداشت . از این طرف هم فکر میکردند باید محکم از آن دفاع کرد . اما افسوس آنان که از دین دفاع می کردند و باید جواب این ایرادات را میدادند، آنها اکثراً نمی توانستند دفاع کنند و آنهایی هم
که می توانستند، به دلیل خودخواهی ها و تنگ نظريها به آنها اجازه ي دفاع مناسب داده
نمیشد.
ما قبل از انقلاب ایران، ماموستایان باسواد زیادي در مساجد داشتیم و مردان توانا و عالم بسیار داشتیم، که دفاع از دین و توحید میکردند، البته بسیاري از آنها، دوست داشتند در نهایت با سیاست مواجه نشوند و مقابله نکنند. اما متاسفانه در حال حاضر اکثر علما، نه تنها در خصوص سیاست نمی توانند بحث کنند، و نه تنها از دین دفاع نمی کنند، بلکه خودشان مانعی در دفاع از دین شده اند.
در شرایط فعلی که در کردستان حتی بحث روشن عقیدتی و دفاع از عقیده را ممنوع کرده اند، و از آن طرف گروه هاي ضد دینی، با آزادي کامل و بدون هیچ مانعی کار خود را پیش می برند . در نتیجه دینداران تضعیف میگردند. و این دلیلی است اساسی براي دوري مردم از دین و جاي بسی توجه دارد . عالم و ماموستایی که در کردستان ما بتواند آن گونه که شایسته است از دین و توحید و قیامت به خوبی بلد بوده و به خوبی از آن دفاع نماید، بسیار کم شده است . در میان سایر اقشار نیز به همین گونه است در حقیقت اساتید دانشگاه و معلمین مدارس هم اگر صحبت کرده اند و از دین دفاع کرده اند اکثراً با مشکلات زیادي مواجه شده اند . اگر احزاب و جریانات دینی هم این کار را برعهده گرفته باشند با انواع روشهاي مختلف براي آنها توطئه چینی شده و سعی میکنند فعالیتشان بی ثمر گردد . بله، واقعیت این است که دین در گذشته اینقدر محدود نبود.
دلیل دیگر این که در گذشته، اسلامی که به مردم معرفی می شد با ذکر و یادآوري اسوه و الگوهایی مانند خلفاي راشدین بود، مثلاً این که عمر (رض) چنین کرد، علی (رض) چنان کرد و فلان مرد بزرگ این گونه عمل کرد، اما اکنون نمونه ي زنده وجود ندارد . آن موقع می گفتند عمر و علی براي آن ، چنین کردند که حاکم وقت بودند، حال مردم میپرسند که : جانشینان آن ها اکنون چه کسانی هستند و چگونه زندگی می کنند؟ اکنون چه حکومتها و چه احزاب و چه افرادي که به تشکیلات و گروههاي موجود در جامعه وابسته اند، الگو و اسوه ي مناسبی بر اي دین نیستند . و همان طور که کاك احمد مفتی زاده بیان کرده اند، ملت کرد در معرض سه ستم بزرگ قرار گرفته است : ستم ملّی، ستم مذهبی، ستم طبقاتی ، که مورد اول و دوم مختص ماست، و مورد سوم به طور عام و فراگیر مطرح است.
مردم دینی را می خواهند که وضعیت فعلی شان را تغییر دهد و بیشتر از افراد و گروه هاي غیر دینی، براي دفاع از حقوق قومی و مذهبی مفید و مؤثر باشد . ولی متأسفانه در حال حاضر چنین نیست و احزاب و گروههاي دینی، که فعلاً فعال هستند به اندازه ي احزاب غیردینی براي دفاع از حقوق صدرالاشاره مفید و مؤثر نبودهاند و مردم هر چه می نگرند چنان فعالیت موثري را در دفاع از حقوق ملی و مذهبی خود از تشکلهاي دینی و  احزاب و مدعیان دین نمی بینند و به قول ضرب المثل براي این به فلانی عمو می گویم که » مشهور کرُدي و .« برایم گنجشک بگیرد و اگر نتواند دیگر عمو نیست در واقع مردم زمانی دنباله رو دین خواهند بود که بتواند براي آنها گنجشک بگیرد، (احقاق حق کند ). وگرنه چه فایدهاي براي آنها خواهد داشت و این تقصیر و کوتاهی هم – که خود ما مقصر هستیم – یکی از عوامل مهم در زمینه عدم گرایش مردم به دینداري است.
از طرف دیگر در حالی که ما قبل از انقلاب به مردم میگفتیم، به دین بگروید تا براي شما حاکمیت عمر و علی را بیاوریم . علی کسی بود که وقتی ضربه می خورد به اطرافیانش توصیه می کند که با ضارب بدرفتاري نداشته باشید، اگر زنده بمانم و بهبود یابم خودم تصمیم میگیرم که چگونه با او رفتار کنم و در حال حاضر به او غذا و … بدهید و او را آزار ندهید. اما اکنون مردم میبینند حکومت هایی که به نام اسلامی عمل می کنند با چه کیفیتی عمل می کنند. آن هم در زمانی که دنیا آن گونه که کاك ابراهیم گفتند، دهکده اي جهانی است ؛ و در حال حاضر اطلاع پیدا کردن از اطراف دنیا راحتتر از اطلاع از منزل همسایه است و به همین ترتیب اکثر مردم از کیفیت حکومت هاي وقت کشورهاي اسلامی در عربستان و عراق و … خبر دارند.
و اینها عواملی هستند که باعث چنین عکس العملی از ناحیه مردم شده اند، دین فعلی، انتظارات اقلیت و اکثریت را برآورده نمی کند. و لذا واقعیت این است که دین، اکنون د ر منطقه ي ما زیر سئوال می باشد . پس آنهایی که در منطقه ي ما هستند و به نام دین فعالیت میکنند و یا تشکل و حرکتی دارند باید از حقوق مردم دفاع کنند و به خاطر حقوق مردم، مشکلات را تحمل کرده و حتی به مانند سایر گروهها براي دفاع از اهداف خود زندان بروند . اکنون دو سه نفر از ماموستایانمان در زندان به سر می برند، انگار که واقعه اي عجیب و غریب رخ داده است و یا این که کارمندي اخراج شده است . در حالی که این طبیعی است . وقتی که شما از حق دفاع میکنید باید انتظار چنین وضعیتی را هم داشته باشید.
راه ما : لطفاً گرفتاریها و موانع دینداري در عصر کنونی را در منطقه بررسی نمایید.
کاك ابراهیم مردوخی : چنان که گفتیم دین براي انسان داراي برنامه اي همه جانبه است، که متأسفانه در بسیاري از موارد بیان نشده و یا کمتر شرح داده شده و بسیاري از مردم فکر می کنند، دین عبارت است از نماز و روزه و عباداتی بدنی که تعریف شده و دین علاقه اي به سیاست و زندگی اجتماعی، آباد کردن میهن و دفاع از حقوق مردم نداشته و یا کمتر به این مسائل توجه میکند.
متأسفانه این نگرش به دین براي بیشتر مردم منطقه ي ما، تبدیل به باور شده و براستی این نگرش زیان زیادي وارد نموده است ؛ بنابراین وظیفه و رسالت اصلی داعیان و آزادي خواهان این است که این مسئله را از قبل براي مردم روشن کنند و تا چنین نشود که مسلمانان پی ببرند که دین تنها نماز و روزه نیست و این برنامه ها قرار داده شده است تا درون انسان ها اصلاح شود و به حدي برسد که معرف دین داري واقعی باشد .
همانند نیرویی در درون انسان که تا باوري واقعی به خداوند و معیارهایی را که پاك کننده دل و درون انسان هستند، نداشته باشد نمی تواند دین را معرفی کند . پس باید از این موارد به خوبی آگاه باشند و نیز به خوبی به آنها عمل کنند و در این صورت است که می شود، دینداري باشند، هم مورد رضایت خداوند و هم انسانیت و اجتماع، تا با بودن این برنامه الهی به راحتی و آسایش دست یابند . و در غیر این صورت مردم همواره گله مند خواهند بود که دین کاري نکرده و نمی تواند کارساز باشد و به این نتیجه ي غلط می رسند که دین به درد این دنیا نمیخورد و فقط براي قیامت است.
و به راستی نیز اگر به ترتیبی که بیان شد عمل نشود، نمی تواند مؤثر و مفید باشد . داعیان و مبلغان دینی می بایست مانند داعیان سده هاي صدر اسلام باشند چرا که آنان در تمامی موارد زندگی انسان ها، الگو و سرمشق این قافله بوده اند در تمام جوانب، مثلاً از جنبه ي دفاع از مظلوم به پیش رفته و بر سینه ي ستمگران تاخته اند، مانند جریان موسی و فرعون. با الگو گرفتن از قرون گذشته، لازم است مسلمانان در همهي جنبهها مانند فناوري، تاریخ، صنعت، هنر(معماري، خط،نقاشی و موسیقی و…) و در علوم تجربی (پزشکی  فیزیک  شیمی و …) و سایر علوم، مانند اسلاف خویش به عنوان یک مسلمان موفق خود را در جامعه مطرح نمایند و خود نیز در دادگري و عدالت سرآمد باشند . داعیان در گذشته، اگر چه به لحاظ قدرت سیاسی و اجتماعی توانمند هم نبوده اند، ظالم را تأیید نکرده اند. و با مبارزه منفی به مقابله برخاسته اند مانند امام غزالی که در احیاي دین میان مردم، تلاش مضاعفی نموده است . مکتب تصوف و عرفان هم یکی از این مصادیق است که متوجه شدند که نمی توانند در آن حال رودررو با ظالم مبارزه نمایند پس با آنها قطع رابطه نموده و به نحو احسن مبارزه منفی نموده اند و با آموزش مردم در روشی که برگزیدند آنان را اصلاح نمودند و به سمتی سوق دادندکه به دین داري واقعی دست یابند . و به سمت مبارزه با ظالمان و ستمگران حرکت نمایند . هر چند متأسفانه همانگونه که دین به کنار و حاشیه سوق داده شده، عرفان هم در سدههاي اخیر با انحراف و تغییر مسیر مواجه شده است.
پس می بایست ما دین را چنین بشناسیم که اگرمیخواهیم داعی باشیم و می خواهیم دینداري نماییم . آن گونه به میدان برویم، که براي خدمت به مردم و رفع مشکلات آنها باشد . (چون خداوند متعال نیازي به عبادت ما ندارد و همان گونه که خود میفرماید: اگر تمام دنیا مسلمان شوند و به من سجده ببرند و همه باور داشته باشند که من پروردگارم چیزي به پروردگاري من اضافه نخواهد شد و اگر تمام مردم در طول تاریخ مرا پروردگار خویش ندانسته و عبادتم نکنند چیزي از خدایی من کم نخواهد شد ). پس در این صورت فواید دینداري ما به خدابر نمی گردد که این بر خلاف قانونگذاران دنیایی است .
آنهایی که قانون گذارند و برنامه و روش براي مردم طراحی می کنند، با وجودي که بخشی از منافع آن به مردم بر می گردد اما بیشتر این قوانین به حفظ منافع و ادامه ي بقا و زورمندي خو د آنان به عنوان صاحبان قدرت سیاسی بر می گردد. اما خداوند بزرگ هر آن چه را عنوان نموده براي مردم است و به نفع مردم، پس این دین نه فقط براي آخرت بلکه براي آسایش دنیاي مردم و حسن رفتار آنها با یکدیگر است و کسانی که به دستوراتش عمل نمودند مورد لطف و عنایت خود قرار داده و اجر و پاداش اخروي را در بهشت نصیب آنان می کند . و اگر چنین عمل ننمایند خداي بزرگ آن مسلمانان را هم مانند ظالمان مورد مؤاخذه قرار خواهد داد.
و اما بخش دیگر صحبت از موانع دین است .
متاسفانه اکثر مبلغین، خطاها و قصورها را در مسیر دعوت دینی، دائماً متوجه دشمنان نموده اند؛ در حالیکه به نظر من عمده ي قصور و تقصیر به خود ما برمیگردد، چون که آموزه هاي دینی را در زندگی عملی خود پیاده نکرده ایم .
همه می دانیم که قرآن ثابت و ماندگار است، پس دین بوسیله ي دینداران رشد و نمو می کند و این دینداران هستند که می توانند با دعوت واقعی، این قرآن را به صحنه ي اجتماع وارد کنند و یا با عملکرد غیر اسلامی آنرا تضعیف کنند . بنابراین لازم است به خود بنگریم و عملکرد خود را بررسی کنیم که آیا توانسته ایم دین را به درستی معرفی و پیاده نماییم و استقبال کننده اي نبوده؟یا این که ما نتوانستهایم دین را پیاده کنیم و ضعف از کارآیی خود ما میباشد؟
حقیقت این است که بیشتر موانع و تنگناها از خود ماست زیرا نتوانسته ایم دینی که با ارزش است و خداوند براي رشد مردم فرستاده را به نحو احسن تبلیغ کنیم و عمل نماییم . پس با این اوصاف بخشی از موانع به ما مسلمانان بر می گردد . متاسفانه بسیاري از مسلمانان بیسواد و یا کم سواد هستند و لذا با نحوه ي دعوت غلط و عدم التزام عملی به دین، ضررشان براي دین بیشتر از نفع آن خواهد بود و آن گونه که کاك حسن هم گفته بدترین ضربه به حرکتی، «دفاع بد از آن حرکت » است و متأسفانه دفاع ما مسلمانان از دین نیز به همین شیوه بوده است.
لازم است که ما دلسوز و غمخوار مردم و رافع آن مشکلاتی باشیم که مردم در جامعه با آن مواجه هستند، نه این که صرفاً قرآن و حدیث را براي مردم قرائت کرده و بر منبر سخنرانی کنیم . باید شریک غم مردم در تمام جنبه هاي سیاسی و اقتصادي و ملی و مذهبی باشیم .
خداوند طوري این مردم را خلق نموده که اگر چیزي براي آنها فایده اي نداشته باشد ولو دین خدا باشد، از آن استقبال نخواهند کرد و اگر ما نیز درست برنامه خداوند را ارائه ندهیم، مردم به سوي آن نخواهند آمد و پیروي نخواهند کرد . و اگر ما که معرف و مبلغ دین خدا هستیم درست دین را به ایشان معرفی ننماییم و از حقوق و خواسته هاي برحق آنها دفاع نکنیم، مردم چنین دینی را نخواهند خواست . به راستی همه خواستگاه ها و شعارهاي بسیاري از حرکت هاي غیردینی مانند آزادي، عدالت و دفاع از مظلو م در واقع همان برنامه ها و اصول قرآنی هستند که مردم به سرعت از آنها استقبال می کنند در حالیکه ما از عمل به آنها غافل شده ایم. اکنون در اروپا چنین است که آن چه را که در اصل، دین گفته (آزادي، عدالت و دفاع از مظلوم ) مطرح میکنند و مردم دنباله رو آنها می شوند. و بعضی ها هم به علت جذابیت این کلمات و خواسته ها آنرا به صورت شعار مطرح و دیگران را همراه خود می نمایند و در صورتیکه نتوانند به آن عمل کنند فرو ریخته و نابود می شوند پس براي ما هم وضعیت چنین است و اگر نتوانیم آن شعارهایی را که به نام دین می دهیم جامه ي عمل بپوشانیم و در خدمت مردم نباشیم ما نیز به چنین سرنوشتی مبتلا خواهیم شد.
حمله و هجمه ي دشمنان دین زیاد است و مشکلات و موانع ایجاد شده از طرف آن ها هم کم نیست اما اگر مسلمانان به راستی مسلمانی کنند، آنها در مقابلشان ناتوان و ضعیف بوده، نمی توانند کاري بکنند. اگر بهترین قانون دنیا را بر طاقچه گذاشته، به آن عمل ننمایید موفقیتی نخواهید داشت . تنها راه این است که از مردم دفاع کنند و سرقافله ي حرکت مردم و مسلمانان باشند و از خواستها و حقوق خلق، و مظلومان دفاع کنند و با ظالمان مبارزه کنند، در این صورت قطعاً مورد استقبال مردم و مسلمانان قرار خواهند گرفت . قطعاً علاوه بر کردستان در سایر مناطق نیز چنین است مانند فلسطین که بدین شیوه مورد ستم و بمباران شیمیایی قرار میگیرد و معلوم نیست چه کسانی و چگونه بدین سان بر آن ملت مظلوم چیره شده اند، اکنون نیز که امنیتی در این خصوص براي ملت ما وجود ندارد، در نتیجه ي عدم توجه به دین است زیرا مسلمانان آن طور که شایسته است از دین آگاه نشده اند وگرنه مسلمانان، مخصوصاً ملت کرد در طول تاریخ، بیشترین استقبال را از برنامه خدا و خدمت به دین اسلام داشته اند و بسیار بیشتر از سایر اقوام در دعو ت و تبلیغ و نشر و عمل و آگاهی نقش داشته اند. و هر شهر و روستاي کوچکی را نگاه کنیم مسجدي در آن وجود دارد و در اکثر مساجد نیز ماموستا و طلبه ي باسواد هست.
در ابتداي انقلاب امیدوار بودیم که در پناه این انقلاب همه ي مسلمانان و حتی غیرمسلمانان آن به آسایش برسند و همه ي اهداف آن پیاده شود و نمونه اي مناسب و احسن براي تمام مسلمانان جهان باشد و غیرمسلمانان را هم به طرف دین خدا جلب نماید .
متأسفانه اما آن گونه که باید، عمل نشد و آن چه خودشان شخصاً به جاي دین انگاشتند و فکر می کردند که صحیح است و باید چنین باشد ؛ و این کج راهه را در پیش گرفته و به نصایح ناصحان امین و مردان نامی دین گوش نداده و اکنون نیز چنین هستند . نه تنها میان کردها، بلکه بین خودشان و سایر اقوام مردان آگاه و امین زیادند که کتب و مقاله نوشتند و سخنرانی ها کردهاند، تلاش کردند، روشنگري نمودند، بلکه بتو انند اصلاح کنند . ولی متأسفانه به آنها توجه نکردند و گوش ندادند. و حقیقتاً این یکی از گرفتاريهایی است که دین با آن مواجه شده و لطمه واقعی را امروزه از غیر دلسوزان و نارفیقان می خورد نه از مردم . لذا شایسته است که با مردم رویارویی نداشته و فقط مردم را مقصر جلوه ندهیم و بیشتر خود را اصلاح نموده و در مسیر نشر و دعوت و اجراي واقعی دستورات دین گام برداریم و ملت را به دینداري دعوت کنیم . طوري که مردم با عشق و علاقه به سوي دین جلب شوند و وقتی که مردم ببینند که ما داعیان، پیش آهنگ دینداري و پیش آهنگ عدالت خواهی هستیم، حتی اگر درب را هم به روي آنها ببندیم به اصرار وارد خواهند شد.
کاك جلال جلالی زاده: من قبل از این که به سراغ موانع انتشار دین در مناطق کردنشین و کردستان بروم مایلم به وضعیت دین و دین داري در زمان پیامبر(ص) و خلفاي راشدین و صحابه اشاره کنم.
پیامبر بزرگو ار اسلام (ص) زمانیکه شروع به دعوت نمود دینداري را بگونه اي میان پیروانش آموزش داده بود، که صحابه ، آیاتی را که براي آنها خوانده میشد؛ تا به آن عمل نمی کردند، به سراغ آیات دیگر نمی رفتند و با تبعیت از آیات و احادیث، جامعه اي درست شده بود که براستی دین در همه ي جوانب زندگیشان تثبیت شده بود و عملی می گردید.(در زمینه هاي ایثار، برادري، عدالت، شجاعت، جهاد و شهادت و …) و آن گونه بود که دین تکامل پیدا کرد . ما اگر روش فکري و اخلاقی خلفاي راشدین را نگاه کنیم می بینیم که این انسانها از لحاظ فکري و دینی و اخلاقی به مرتبه اي رسیدند که فکر می کنم مثل و مانند آنها نبود. وقتی که حضرت ابوبکر(رض) اشاره می کند که خدایا اگر قرار است مرا به جهنم بیاندازي، آنقدر جسمم را بزرگ کن که تمام جهنم را پر کرده و کس دیگري در آن جا نشود . و یا در مورد عدالت حضرت عمر و یا آزادي بیانی که حضرت علی در جامعه ایجاد کرده بود . به نظرم آنها طوري روح دین و مقصد دین را درك نموده بودند که موجب تحول جامعه زمان خود شدند . و جامعه آنها از جاهلیت به مدینه فاضله تبدیل شد . اما می بینیم که متأسفانه توطئه هایی که از همان زمان صحابه، علیه دین و با نیت کمرنگ کردن نقش دین صورت گرفت، بعدها موجب ایجاد تفرقه و فرقه هاي مختلف گردید که هر کدام با دیدگاه هاي خاص خودشان به دین نگاه کردند، و مع الأسف آن اجماعی که می بایست بین مسلمانان صورت پذیرد، به وجود نیامده و باعث شده تا کم کم هر گروه و فرقه اي از زاویه و بعدي دین ر ا بنگرند و همین عاملی شد تا نقش دین به تدریج کم رنگ شود . و اکنون هر فرقه به گونه اي به دین می نگرند، فرقه ي مرجئه از منظري، معتزله از یک منظر دیگر و فرقه ي اشاعره از منظري متفاوت از آنها، اهل حدیث نیز طور دیگري به دین نگریسته و به این ترتیب حکومت هایی که سرکار آمدند به تدریج دین را به حاشیه سوق داده و آنهایی هم که به دین علاقه مند بودند، سعی کردند در حاشیه بمانند و خود را حفظ کنند. طبق تقسیم بندي که عده اي از دین نموده اند –صرفنظر از صحت و سقم آن – گفته اند: دین دارها بر سه قسم اند، آزادگان، بردگان و تجار. من معتقدم که در این میان نقش آزادگان در بحث دین کمرنگ شده است و کسی که می آید به انسان ها آزادي عطا کرده و انسانها را از تسلیم شدن در مقابل دیگران و در مقابل ظالم و ناحق نجات می دهد و انسان را به بالندگی و رشد و رهایی و آزادگی میرساند. به تدریج ضعیف شده است.
هرچند خداوند در قرآن وعده حفظ دین را داده است و در طول تاریخ انسان هاي بزرگ براي حفظ اهداف دین قیام نموده و تلاش و مبارزه کرده اند اما متأسفانه این موقت بوده است و جز مقاطعی از زمان اسلام شکوفایی نداشته است . اما چونکه دین اسلام دین جاودانه است و
لزوماً باید براي تمام اعصار مختلف وجود داشته باشدو در حاکمیتها نیز دین همیشه نقش داشته است . لذا در مناطق کردنشین نیز همان گونه که قبلاً گفتم از این وضعیتی که در کشورهاي اسلامی وجود داشته مجزا نبوده است لذا این است که ما قبلاً دین دار بوده ایم و این دین آثار خود را در جامعه کردستان نشان داده است.
اکنون می بینیم که بسیاري از اخلاق ملت کرد با دین عجین گردیده یعنی به فرهنگ کردي تبدیل شده و هیچکس نمی تواند این فرهنگ را از این ملت پس بگیرد. و کسانی که می آیند و قصد دارند دین را از مردم کرد بگیرند بزرگترین اشتباه را مرتکب میشوند و نمیتوانند. و این اشتباهشان باعث می شود که هویت دینی به همراه هویت ملی از کرد گرفته شود . در حالی که ما امروز می توانیم با سربلندي بگوئیم که فرهنگ دینی یکی از ارکان حفظ هویت کردي است.
نکته ي دیگري که می خواهم بگویم این است که اگر بیاییم دین را به مسائل اعتقادي و اخلاقی و احکام فقهی تقسیم کنیم . میتوان گفت در مناطق کردنشین بیشتر بر احکام فقهی و ظاهري تأکید شده است مخصوصاً احکامی که بیشتر بر مسائل خانواده نقش و تأثیر داشته است . همچنین مسائل اخلاقی هم هرچند مقداري ضعیف تر، وجود داشته است . آن چه در کردستان ضعیف بوده، بحث اعتقادات و اصول دینی است. چون این مسائل می بایست از طریق عقل و فکر و فهم در دل انسان جاي بگیرد . لذا در قسمت جهان بینی و نوع نگرش به خود و خدا و تبعیت فهیمانه از برنامه ي الهی داراي ضعف هاي زیادي بوده ایم. به عنوان مثال، نگاه ها به قضا و قدر، نگاهی جبري بوده و لذا در تعیین سرنوشت خود و تلاش براي تغییر اوضاع نابسامان کوتاهی کرده و معتقد بوده ایم هرچه بر سر ما می آید تقدیر الهی و غیر قابل تغییر است . این نکته اي است که قبلاً در وجود ما بوده است و براستی اخلاق دینی هم به درستی توجیه نشده است . به طور مثال ما در صداقتمان، شجاعتمان، در امانت داریمان و در دفاع از حقوق خود و دیگران متأسفانه آنگونه که باید باشیم نبوده ایم و اصولاً نگاه به اخلاق، به درستی تبیین نشده است.
نکته ي دیگري که باید مورد توجه قرار گیرد، شیوه و روش صحابه در دین داري و تلاش آنها براي تبلیغ و ترویج دین می باشد. آنان دین را به درستی درك کرده و آنرا تنها عامل نجات بشریت از شرك و ظلم و طاغوت میدانستند و لذا تا سر حد شهادت در ایفاي وظیفه ي خود تلاش می کردند و نسبت به تمام افراد بشر احساس مسئولیت می کردند. در مناطق کرد نشین به مانند سایر بلاد اسلامی از جمله عثمانی و کشورهاي عربی و بلاد دیگر، مسائل غیر دینی و خرافات به نام دین با آموزههاي اصیل اسلام آمیخته شده و لذا در کاهش توفیق مبلغان واقعی دین، تاثیر داشته است . در شرایط فعلی، مبلغان و داعیان دلسوز، فهمی را از دین تبلیغ و ترویج می کنند که تابع درك و فهم شخصیتهاي والا و اصلاحگري چون ابن تیمیه، ابن قیم، ابن حزم و از پیشوایان مذاهب اهل سنت، از محمد ابن عبدالوهاب گرفته تا شیخ محمد عبده، سیدجمال الدین، کواکبی، مودودي و کاك احمدمفتی زاده و کاك ناصر میباشد که تا امروز همواره با موانع زیادي روبرو بوده اند، از جمله حکومت. حکومت با توجه به نگاه مذهبی و نگاه ایدئولوژي و قرائتی، متأسفانه بسیار تنگ نظرانه و متعصبانه از مذهب به اصطلاح رسمی ، به هیچ وجه اجازه نمی دهد که حرکتی راستین، و حرکتی که با نگاه امروزي و اصیل از دین اسلام در مناطق کردنشین فعال باشد. وقتی که فردي به آموختن و یادگیري و شناخت دین علاقه مند است وقتی که می بیند در جامعه با مشکلات معنوي و مادي مواجه می گردد، این خود یک مانع بزرگ است.
من معتقدم که ملت کرد ملتی مسلمان هستند. حتی معتقدم افرادیکه در گروه هایی بوده اند و داعیه ضددینی داشته اند، به نوعی انگیزههاي دینی در وجودشان بوده است . چون به راستی دین مسئله اي فطري است . آنها بر علیه دینی موضع می گیرند که مملو از فاصله طبقاتی، فقیر و غنی، متشخص و غیرمتشخص بوده و مبلغان آن نیز افرادي معلوم الحال هستند . اما مانع دیگر به نظر بنده گروه هایی هستند که با نام ملیگرا و مارکسیسم در مناطق ما وجود دارند آن ها هم با توجه به عدم کارآیی دین سنتی گذشته، به نام حق، آزادي، دموکراسی، دفاع از حقوق بشر یا ملیت ، سوء استفاده کرده و جوانانی را که طالب آزادي و مساوات و عدالت بوده اند جذب، و د ین را به عنوان مخالف با موارد فوق الذکر و عامل عقب ماندگی کردها دانسته اند و لذا آنها هم با رسانه ها و وسایل تبلیغاتی که در اختیار داشته اند مانعی در جهت نشر دین شدهاند.
و اما مانع بعدي به اصطلاح عالمانی هستند که به هیچ وجه توان برداشت و استنباط متناسب با شرایط و اوضاع و احوال فعلی جوامع را ندارند و هرآنچه که در برخی کتب فقهی بیان شده را به عنوان دین به مردم عرضه می کنند. اینان از مخالفین اصلی دعوت و داعیان اصلاحگر بوده و در برابر دعوت آنها کارشکنی و ایستادگی میکنند.
مشکل دیگر محدودیت مادي داعیان دینی است که وقتی می خواهند دین واقعی را به مردم معرفی کنند متأسفانه امکانات مادي آنها کم است و خیلی از افراد هستند که با کمک کردن به مسجد و با اهداي چند تخته فرش به مسجد به لحاظ روحی خود را ارضا کرده اند. درحالیکه اگر این کمکها در قالب راه اندازي یک مدرسه ي علوم دینی و یا دانشگاه اسلامی و یا کمک به حرکتهاي اسلامی باشد بسیار موثرتر خواهد بود و در پیشرفت دعوت دینی اثرگذار میباشد.
به نظر بنده شخصیت هاي ذي نفوذي که بتوانند نقش خود را به خوبی ایفا کنند در منطقه کم اند، کمبود افراد تئوریسین و نظریه پرداز در مناطق کردنشین که بتوانند باعث طرح نظریه هاي تازه و جدید شوند و از لحاظ فکر مستقل بوده و بدون واهمه حقایق دین را بیان کنند از دیگر موانع دینداري است.
از دیگر علل، عدم آشنایی و ارتباط با سایر مسلمانان و حرکتهاي اسلامی در دیگر نقاط جهان، عدم دسترسی به شبکه هاي تلویزیونی، سایت هاي معتبر، روزنامه، مجلات و سایر رسانه هاي ارتباط جمعی است.
امروز باید فراخوان عمومی داشته باشیم از تمامی علاقه مندان به دین، دینی که نجات بخش است، و براي مردم عصر حاضر پیامی دارد . صرف نظر از تمامی موانعی که اشاره شد، این دعوت عمومی و وحدت لازم است تا بتوانیم اسلام را با شکلی جدید، طوري که با عرف و سنت و خواسته هاي مردم کرد است تطبیق دهیم و به منطقه معرفی کنیم . تا نسل جوان ما بداند که اسلام مدافع هویت و خواسته و منافع آن است بنده مطمئنم که
این اقدام میتواند مؤثر و مفید باشد.
راه ما :با تشکر از ماموستایان عزیز که توضیحات جامعی ارائه دادند، سئوال آخر اینکه به نظر شما براي کاهش این موانع و رسیدن به اجماع نظر در خصوص سهل شدن دینداري در منطقه چه باید کرد؟
کاك حسن امینی : من فکر می کنم ضمن بررسی موانع دینداري در کردستانات پاسخ این سئوال را هم تقریباً داده باشم اما در اضافه نمودن به جوابیه مذکور، باید بگویم که بهترین راه ممکن این است که داعیان ثابت کنند که آنچه را به عنوان دین به مردم عرضه میکنند، واقعاً نجات بخش و مایه ي حیات آنهاست و لذا باید ابتدا خود به آموزه هاي دینی متخلق شوند و به شیوه هاي مناسب و درست نیز باید تبلیغ شود تا مردم از اسلام بیزار نشوند . به نظر من مهمترین عامل رفع موانع، نزدیکی و دوستی و وحدت داعیانِ دین است . این امر موجب میشود تا نیروهاي متفرق آنان با هم جمع شده و موجب ارتقاء و تقویت کار و فعالیتشان گردد. این وحدت موجب میشود تا قدرت و توانایی دعوت دینی افزایش یافته و همین قدرت و توانایی عامل جذب مردم می شود .
آیه اول از سوره ي نصر مبین این قضیه است چون مردم وقتی پیروزيِ، فکري و حرکتی را میبینند، دسته دسته به طرف آن میآیند.
من فکر میکنم هر مسلمان دلسوزي که اسلام را دوست دارد و فکر میکند میتواند از طریق مسلمانی به ملت کرد خدمت کند و اسلام را تنها راه مطمئن خدمت به ملت میداند، باید با سایر مسلمانان با سعه ي صدر و گشاده رویی برخورد کند. در حال حاضر تمام حرکتهاي اسلامی در کردستان و افراد مستقل، در این خصوص مشکل داریم. همان طور که از ابتدا نیز اشاره شد دشمنان ما قوي هستند و به سرعت و شدت مشغول مشکل تراشی و ایجاد مانع هستند. چه دشمنان بسیار دور و چه مخالفان نزدیک، آنها با امکانات اجتماعی و سیاسی و مالی و امکانات علمی و با اظهاراتی که موردپسند نفس انسانهاست و بیشتر مؤثر است علیه ما مشغولند و ما تنها با قدرت استدلال، که آنهم غالباً ضعیف ارائه می شود . چونکه به کسانی که توان استدلال داشته باشند آنها مجال نمیدهند.
بهترین راه براي جذب مردم به طرف اسلامی که مدافع حقوق ملی، مذهبی و طبقاتی آنان باشد و نه فقط اسلام مبلغ نماز و روزه و زکات و حج، همان وحدت و با هم بودن مسلمانان و داعیان دین است . اسلام دین ماندگار است و در طول این چند قرن دشمنان با دشمنی کردن و دوستان با دفاع بد، علیه اسلام کار کرده اند، با این وجود میبینیم که اسلام از بین نرفته اما بهتر این است که براي پیش برد اسلام احزاب و حرکت ها و اشخاص مستقلِ داعی از بخشی از چیزهایی که طرفین آن را صحیح نمیدانند چشم پوشی کنند. از این طریق خواهند توانست اسلام را در کردستان محبوب نمایند و دست کم
اگر از هم پشتیبانی نمیکنند، علیه یک دیگر حرف نزنند و براي خنثی نمودن و ابطال کارهاي یکدیگر اقدام نکنند و مسئله ي دیگري که کاك جلال به درستی از آن سخن گفتند و تشریح نمودند، بحث اقتصادي است و حقیقتاً مسئله مهمی است چرا که کار دینی پول و مال و مکان و نیرو میخواهد و به اشخاصی احتیاج دارد که تمام وقت در خدمت دین باشند. چون فعالان دینی نیز داراي زن و بچه و هزینه زندگی می باشند . پس لازم است که از نظر اقتصادي تأمین شوند لذا باید ما به فکر باشیم که از طرق صحیح، مشکل اقتصادي را هم رفع نماییم.
با هم بودن حرکت ها و احزاب و به هم نزدیک بودنشان به همراه راه کار و چاره اندیشی اقتصادي میتواند موجب محبوبیت اسلام در منطقه باشد و آن گونه که کاك ابراهیم هم گفتند نکته دیگر این که دفاع کردن از دین هم دفاعی باشد که با آگاهی و به طور صحیح صورت پذیرد . و چنانچه با بی اخلاقی از موضوعی دفاع شود ممکن است طرف مقابل تسلیم شود اما آنهایی که ناظر قضیه میباشند از دین متنفر میشوند.
کاك ابراهیم مردوخی : به نظر من مهمترین وسیله و راه حل براي پیشرفت کارِ دعوت دینی، برنامه ریزي و وحدت همه ي افراد و جریانات است . دنیاي امروزه به گونه اي پیچیده و درهم تنیده است که هیچ کاري اعم از سیاسی، اقتصادي و اجتماعی بدون برنامه ریزي و بدون پشتوانه ي افرادي آگاه و قوي به پیش نمیرود. امر دعوت دینی نیز از این قاعده مستثنی نمیباشد و لذا باید لزوم وحدت و بعد از آن برنامه ریزي دقیق، در میان مسلمانان احساس شده و به مرحله ي عمل نیز برسد . امروزه مسلمانان، به حزب و تشکیلات به عنوان پدیده هاي منفی می نگرند در حالیکه خداوند در قرآن لفظ حزب را به کار برده و افراد منسوب به خود را حزب الله نامیده است . واقعیت این است که اگر هدف و غایت حزب، دعوت صرف الی الله باشد و به دور از کسب منافع فردي و جمعی خاص فعالیت کند؛ به علت نظم موجود در آن و امکان برنامه ریزي و کنترل و مدیریت صحیح، راهکار مناسبی براي پیشبرد امر دعوت دینی است . آنچه که در حزب، منفی است تلاش براي کسب منافع فردي و یا جمعی خاص است . در حالیکه اگر هدف حزب و تاکتیک آن، منبعث از قرآن و سنت باشد، به نظر من بسیار لازم است و راه حل مناسبی براي برون رفت از مشکلات و موانع فعلی است.
ما همه ي موانع و مشکلات پیش رو را می شناسیم ولی به نظر من راه حل مهم رفع این مشکلات کار در قالب تنظیمات و تشکیلات و احزاب اسلامی است . دین اسلام دین سیاست نیز می باشد، لذا کار جمعی و حزبی نیز از لوازم پیشرفت این دین است . البته وحدت به معنی تبدیل شدن همه ي مسلمانان به یک حزب و جریان خاص نیست؛ بلکه منظور این است که تمام احزاب و جریانات و اشخاص اسلامی با رعایت ضوابط اخلاقی، صرفاً با تکیه بر افکار و عقاید مشترك، در جهت تقویت هم کار کنند نه علیه یکدیگر . کار احزاب باید تقویت اسلام باشد . و لذا راهکار متفاوت احزاب را نباید عامل انحراف آنها دانست . مسلمانان باید به تکثر و تعدد باور داشته باشند و به دور از خودخواهی، با هم تعاون و تعامل داشته باشند . البته در این تردیدي نیست که تلاش براي نزدیکی و تعامل همه ي احزاب به طور مستمر و دائمی ضروري است، بلکه لازم است که مسلمانان نه تنها با هم، بلکه با سایر انسانهاي غیر مسلمان هم تعامل داشته باشند. لذا در حال حاضر بهترین راه حل به نظر من تشکیل جریانات و احزاب متعدد می باشد که با تعامل و تعاطف همدیگر را تحمل نمایند . و از بیان م وارد اختلافی خودداري کنند و بر مشترکات، بیشتر تکیه نمایند.
مسئله ي دیگر به حکومت برمی گردد . متاسفانه حاکمیت انحصارطلب است و جز فکر و مذهب خود را تحمل نمی کند. در کردستان ما به عنوان کرد و اهل سنت با این برخوردهاي غیر قانونی مواجه هستیم و در حال حاضر نیز اگر حکومت قانونمند باشد و حقوق قانونی ما را ادا نماید، مسلمانان راحت تر میتوانند کار و فعالیت دینی را ادامه دهند . در هر صورت ما دعا می کنیم که حاکمیت با دلسوزان ملت، اعم از مسلمان و غیر مسلمان، قانونی و دینی عمل کند و از تهدید و خشونت استفاده نکند . مسئولیت ما اینست که تکلیف خود را انجام داده و سکوت نکنیم و علیه ظلم و ستم تلاش کنیم و بدون واهمه، و با توکل بر خداوند مسیر دین را
که همان مبارزه با ظلم و ستم است، ادامه بدهیم . که اگر دینداران چنین کردند، مردم نیز دعوت آنها را پاسخ داده و به دین رو میآورند.
مشکل دیگر تبلیغ دین، تندروي و افراطی گرایی است. اسلام دین میانه روي و اعتدال است و از هر نوع تندروي و افراطی گرایی بیزار است . امروزه جبهه ي غیر دین، این امر را بهانه اي علیه اسلام قرار داده و لذا باید بهانه را از دست آنها بگیریم و متوجه باشیم که تندروي سودي براي مسلمانان ندارد.
کاك جلال جلالی زاده : امروزه گروه هاي زیادي به نام اسلام فعالیت می کنند و برخی از آنها خود را حق مطلق انگاشته و دیگران را کافر و مرتد می نامند . البته ذکر این نکته ضروري است که امروزه شبه اندازان میگویند که اگر اسلام ریشه ي واحد دارد و دین واحد است، پس این همه گروه و دسته که به نام اسلام فعالیت می کنند، چکاره هستند؟ همه می دانیم که رهبران مذاهب اسلامی، تنها در مقام پاسخ به سئوالات مردم، برداشت و اجتهاد خود را عرضه نموده اند و به هیچ وجه قصد درست کردن فرقه ي خاصی را نداشته اند. زندگی و اقوال این بزرگان از جمله ائمه ي اربعه شاهد این مدعاست . به هر حال بدنبال از بین رفتن شوراي اسلامی، این امر طبیعی است . آنچه اکنون مهم است تحمل و تساهل است . امروزه برخی از جریانات این تساهل و تحمل را ندارند و به هیچ وجه حاضر به گفتگو نمی باشند. اگر خودخواهی ها کنار گذاشته شود و اخلاص مبنا قرار گیرد، بسیاري از این مشکلات نیز رفع خواهد شد.
نکته ي دیگر اینکه توجه و نگاه عقلی و خردگرایانه به مسائل روز و حتی به دین باید دقیق تر و بیشتر شود چونکه دین، بر عقل، که مدار و معیار تکلیف مسلمانی است تاکید زیادي دارد. در آخر هم باید بگویم که چهره ي عرضه شده از دین، چهره اي خشن است درحالیکه در قرآن و حدیث، جنبه ي سهولت و رحمت دین، بسیار قوي تر است . دین نباید تحمیل شود بلکه باید با رغبت و علاقه پذیرفته گردد. لذا باید میدان نقد از دینداران وسیع و باز باشد . و دینداران بدون هراس و واه مه اجازه دهند تا نقد گردند تا انشاء الله موجبات شکوفایی دین را در جامعه فراهم سازند.

سخنرانی شهید کاک احمد مفتی زاده در افتتاحیه شمس

31 ژوئیه
کاک احمد مفتی زادهالحمد لله‌ رب‌العالمين‌ و صلوات‌ الله‌ و سلامه‌ و رحمته‌ و بركاته‌ و تحياته‌ الط‌يبات‌ علي‌ سيدنا و مولانا ومقتداناابي‌ القاسم‌ محمد و علي‌ سائر الانبياءوالمرسلين‌ وعلي‌ الذين‌ اتبعوهم‌ و يتبعونهم‌ باحسان‌ الي‌ يوم‌ الدين‌ و الحقناالله‌ بهم‌ و حشرنا في‌ زمرتهم‌. آمين‌
قال‌ الله‌ تبارك‌ و تعالي‌: « قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَاباً مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ انظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الآيَاتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ »(انعام‌ 65) « ‏ بگو : خدا مي‌تواند كه عذاب بزرگي از بالاي سرتان و يا از زير پاهايتان بر شما بگمارد ( و شما را دچار بلاهاي آسماني و بمبارانهاي هوائي يا بلاهاي زميني همچون زلزله‌ها و آتشفشانيها و انفجارهاي مينها و ديگر موادّ منفجره جنگها سازد ) و يا اين كه كار را بر شما به هم آميزد ( و در نتيجه حقيقت امر بر شما مشتبه شود ) و دسته‌دسته و پراكنده گرديد ( و جنگها در ميانتان برپا گرداند ) و برخي از شما را به جان برخي ديگر اندازد و گرفتار همديگر سازد . بنگر كه چگونه آيات ( قرآني و دلائل جهاني خود ) را بيان و روشن مي‌گردانيم تا بلكه ( بينديشند و به خود بازگردند و حقيقت را ) بفهمند . » و در جاي‌ ديگرمي‌ فرمايد كه ‌: « إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ إِلاَّ مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ وَمَن يَكْفُرْ بِآيَاتِ اللّهِ فَإِنَّ اللّهِ سَرِيعُ الْحِسَابِ » (آل‌ عمران‌19) « ‏ بيگمان دين ( حق و پسنديده ) در پيشگاه خدا اسلام ( يعني خالصانه تسليم فرمان الله شدن ) است ( و اين ، آئين همه پيغمبران بوده است ) و اهل كتاب ( در آن ) به اختلاف برنخاستند مگر بعد از آگاهي ( بر حقيقت و صحّت آن‌ ؛ اين كار هم ) به سبب ستمگري و سركشي ميان خودشان بود ( و انگيزه‌اي جز رياست‌خواهي و انحصارطلبي نداشت ) . و كسي كه به آيات خدا ( اعم از آيات ديدني در آفاق و انفس ، يا آيات خواندني در كتابهاي آسماني پشت كند و ) كفر ورزد ( بداند كه ) بيگمان خدا زود حسابرسي مي‌كند . ‏ »
درمورد وحدت‌ اسلامي‌ واميدهاي‌ كه‌ مسلمانان‌ ايران‌ و تمام‌ مسلمانان‌ جهان‌ به‌ انقلاب‌ با عظ‌مت‌ ملت‌ مسلمان‌ ايران‌ داشتند، كه‌ راهگشاي‌ اين‌ وحدت‌ باشد، و درمورد اين كه‌ بعد ازانقلاب‌ چه‌ ضعف‌ و سستي‌هايي‌ به‌ اين‌ انقلاب‌ روي‌ آورد، چه‌ حوادثي‌ پيش‌ آمد، چه‌ گرفتاري هائي‌ براي‌ انقلاب‌ و براي‌ ملت‌ ايران‌ درداخل‌ و در برخوردهاي‌ خارجي‌ پيش‌ آمده‌ است که همه‌ (از آن ها) اطلاعات‌ كافي‌ داريد ، و درمورد اين كه‌ ما ـ به خصوص‌ در كردستان ‌ـ پيش‌ ازانقلاب‌ درمسير انقلاب‌ چه‌ كاركرديم‌، و بعد ازانقلاب‌ نيز چه‌ تلاش هائي‌ كرديم ‌، تا انقلاب‌ راهش‌ را به درستي‌ ادامه‌ بدهد و درمورد اين كه‌ هرگاه‌ انحرافي‌ پيش‌ مي‌آمد ، چه‌ عكس‌ العمل‌ هاي‌ نشان‌ مي‌ داديم‌ تا كنون ‌،ـ  باز در اعلاميه‌ها ، در كتاب ها در سخنراني هائي‌ كه‌ بعضي‌ چاپ‌ شد ه‌، مط‌البي‌ حتما به‌ نظ‌رمسلمانان ايران‌ عموما و خصوصا شما برادران‌ اهل‌ سنت‌ كه‌ از مناط‌ق‌ مختلف‌ ايران‌ تشريف‌ آورده‌ايد ـ، منعكس‌ شده ‌، به نظ‌رتان‌ رسيده‌ است‌، و اطلاعاتي‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ در اختيار آقايان‌ هست‌ به‌ حدي‌ هست‌ كه‌ ديگر وقت‌ سروران‌ را با بحثي‌ در اين‌ مسائل‌ نگيرم‌ .
آن چه‌ الان‌ در نظ‌رم‌  اهميت‌ دارد مط‌رح‌ كنم‌، مختصر توضيحي‌ است‌ در مورد آن اساسنامه‌ موقتي‌ كه‌ به نظ‌رآقايان‌ رسيده‌ و در برنامه‌ تنظ‌يم‌ شده‌ ، در باره‌ برنامه‌ كار شوراي‌ مركزي‌ سنت‌،ـ كه‌ اميدوارم‌ اين‌ اجتماع‌ مقدمه‌ تشكيل‌ اين‌ شوري‌ باشد ـ. قبل‌ از اين كه‌ در مورداساسنامه‌ توضيحاتي‌ بدهم‌، به‌ مقتضاي‌ «لا يشكرالله‌ من‌ لم‌ يشكر الناس‌» خودم‌ را مكلف‌ مي‌ بينم‌ از يك‌ يك‌ برادران‌ با ايماني‌ كه‌ با تعهد ، مسئوليت هاي‌ دفترمركزي‌ اهل‌ سنت‌ در اين‌ ايام‌ گذشته‌ با كمبود‌ امكانات‌ و فزوني‌ مشكلات‌ ، صميمانه‌ تلاش‌ كرده‌اند تا شرايط‌ جمع‌ شدن‌ اين‌ جماعت‌ از برادران‌ را از نقاط‌ مختلف‌ اهل‌ سنت‌ ايران‌ فراهم‌ كرده‌اند صميمانه‌ و با تمام‌ دل‌ تشكر كنم‌ و برايشان‌ سعادت‌ و توفيق‌ روزافزون‌ درخدمت‌ به‌ دين‌ خدا و به‌ بندگان‌ خدا آرزو كنم‌، و بعد از اين‌ برادران‌، باز لازم‌ است‌ هم‌ من‌ و هم‌ همه‌ اين‌ برادران‌ و هم‌ همه‌ حاضرين‌ تشكر كنيم‌ از جناب‌ مولوي‌ نظ‌رمحمد كه‌ در شرايطي‌ اين‌ منزلشان‌ را در اختيار ما براي‌ اجتماع‌ گذاشتند كه‌ تا حدي‌ در مضيقه‌ بوديم‌، البته‌ آشنائي‌ قبلي‌ با ايشان‌ نداشتيم‌، تماسي‌ نداشتيم‌، ما دركرماشان‌ بوديم‌ كه‌ جوانان‌ فعال‌ در دفتر مركزي‌ اين جا خبر مي‌ دادند كه‌ جاي‌ مناسبي‌ براي‌ اين كار پيدا نشده ‌، براي‌ اين‌ اجتماع ‌، عده‌اي‌ از برادران‌ مسلمان‌ بلوچستان‌ كه‌ در فعاليت‌ هاي‌ اسلامي‌ جد و جهد فراواني‌ دارند و خداوندتوفيقشان‌ دهد از بلوچستان‌ تشريف‌ آوردند ديدند كه‌ قضيه‌ چگونه‌ است‌ گفتند كه‌ درتهران‌ آقاي‌ مولوي‌ نظ‌رمحمد هستند و خانه‌شان‌ مركز مراجعات‌ عمومي‌ است ‌، و درنظ‌رشان هيچ‌ ‌ اشكالي‌ ندارد كه‌ جلسه‌ راببريم‌ آنجا و اظهارهم‌ كردند كه‌ دوستي‌ و نزديكي‌ صميمانه‌ دارند با جناب‌ مولوي‌، و وقتي‌ ما ديديم‌ كه‌ اين‌ اظهار محبت ،‌ محبت‌ جنبه‌ تعارف‌ ندارد و صميمانه‌ است‌ و آقايان‌ هم‌ به واسطه‌ آن نزديكي‌ صميمانه‌ با جناب‌ مولوي‌ نظ‌ر محمد ، اهليت‌ اين‌ اظهار محبت‌ را داشتند با امتنان‌ و تشكر پذيرفتيم‌، اميدواريم‌ خانه‌ ايشان‌ و خانه‌ يك‌ يك‌ حاضرين‌ و همه‌ مسلمانان‌ محل‌ تقوي‌  و صلاح‌ و بندگي‌ مخلصانه‌  و محسنانه‌ خداوند باشد.
و بعد هم‌ تشكرمي‌ كنم‌ از تمام‌ برادراني كه‌ زحمت‌ تحمل  كردند از نقاط‌ مختلف‌ ايران‌،از لحاظي‌ كه‌ شرايط‌ گذشته‌ موجب‌ شده‌ كه‌ همه‌ خيلي‌ دوراز مركز هستند،(از گذشته‌ها که اط‌لاع‌ داريد)، از زمان‌ صفويه‌، (به وسیله ی) فشارها، كشت‌ و كشتارها، جنايت ها  ، سني‌ زدائي‌ مي‌ كردند ، ناچاردرمرزها فقط‌ عده‌اي‌ اهل‌ سنت‌ ـ پيروان‌ سنت‌ حضرت‌ محمد (ص) ـ ماندند كه‌ دربرابر فشارها مقاومت‌ كردند و تا الان‌ مانده‌اند و به‌ اين‌ دلايلی عجيب‌ اين‌ مناط‌ق‌ سني‌ نشين‌، دوراز مركزو نسبت‌ به‌ همديگر‌ دورند ، با وجود اين‌ دوري‌ راه‌ ،برادران‌ زحمت‌ تحمل‌ كردند، مشقت‌ قبول‌ كردند، تشريف‌ آوردند اين جا، واقعا جاي‌ تشكردارد .
البته‌ اين‌ راهم‌ بايد بگويم‌ تكليف‌ تلاش‌ براي‌ چنين‌ اجتماعات‌ و چنين‌ ديدارهائي‌ تنها برمن‌ نيست‌،همه‌ مكلف‌ هستيم‌ همه‌ وظ‌يفه‌ داريم‌ تلاش‌ كنيم‌ كه‌ اين‌ برادران‌ دور افتاده‌ و فشارديده‌ قرون‌، هر چه‌ ببيش ترهمديگررا ببينند، از درد دل هاي‌ همديگر با خبر شوند، تعاون‌ و معاضدت‌ با هم‌ داشته‌ باشند تا بتوانند خدمتي‌ در راه‌ تجديد حيات‌ اسلامي‌ ارائه‌ كنند.
بنابراين‌ اگر من‌ وظ‌يفه‌ دارم‌ تشكري‌ بكنم‌ فقط‌ به‌ اين‌ عنوان‌ است‌ كه‌ دعوت‌ كرده‌ام‌ وخواهش‌ كرده‌ام‌ از آقايان‌ كه‌ در اين‌ تاريخ‌ در اين‌ مكان‌ جمع‌ شوند و فقط‌ در برابرپذيرفتن‌ دعوت‌ است‌ كه‌ وظ‌يفه‌ تشكررا دارم‌ . ماوراي‌ آن‌ همه‌ موظ‌ف‌ هستيم‌ به ط‌وريكنواخت‌ و تكاليفي‌ كه‌ داريم‌، اميدوارم‌ صميمانه‌ بدون‌ كمترين‌ جنبه‌هاي‌ تعارف‌ و تشريفات‌ از اين‌ به بعد انجام‌ بدهيم‌. اما توضيحي‌ در مورد اين‌ اساسنامه‌ موقت‌ ؛ برادران‌ مي‌ دانيد كه‌ چيزي‌ از ط‌لوع‌ فجر     نوربخش‌ و حيات‌ آفرين‌ اسلام‌  نگذشته‌ بود كه‌ به قول‌ حكيم‌ فرزانه‌ و دانا ، مولانا اقبال‌ لاهوري‌ در يك‌ دو بيتي‌ كه‌ در مقدمه‌ همان‌ اساسنامه‌ موقت‌ آمده‌ بود كه‌ مي‌فرمايند:
عرب‌ خود رابه‌ نورمصط‌في‌ سوخت
چراغ‌ مرده‌ معشوق‌ برافروخت
وليكن‌ آن‌ خلافت‌ راه‌ گم‌ كرد
كه‌ اول‌ مومنان‌ را شاهي‌ آموخت‌
و به‌ مقتضاي‌ مط‌العه‌اي‌ كه‌ در مورد تاريخ‌ اسلام‌ داريم‌ ، خيلي‌ زود خط‌ مقابل‌ خط‌ تاريخي‌ دين‌ خدا ، خط‌ تاريخي‌ اسلام ‌، كه‌ همان‌ خط‌ بغي‌ است ‌، كه‌ همان‌ خط‌ اتراف‌ و استكبار است‌، به‌ تلاش‌ و تكاپو و تجديد حيات‌ افتاد، اين‌ تلاش‌ ط‌بيعي‌ است‌ كه‌ نمي‌توانست‌ شجره‌ ط‌يبه‌ توحيدي‌ را كه‌ با دست‌ توانا و پر از نيروي‌ ايمان‌ و اخلاص‌ حضرت‌ محمد(ص) غرس‌ شده‌ بود، به‌ يك باره‌ بركند ، خداي‌ را شكر، تمام‌ اهل‌ بغي‌ تاريخ‌  چهارده‌ قرن‌ تاريخ‌ گذشته‌ ما، تمام‌ مترفان‌ و مستكبران‌ دور و نزديك‌ عالم‌ دست‌ به دست هم‌  دادند كه‌ بتوانند اين‌ نهال‌ را بركنند، ولي‌ نتوانستند.
قدرت‌ حكيمانه‌ ی آن كه‌ غرس‌ كرده‌ بود و استحكام‌ ماهيت‌ اين‌ شجره‌ ط‌يبه‌ چندان‌ بود، كه‌ وحدت‌ تمام‌ نيروهاي‌ استكباري‌ نتواند آنرا بركند و ليكن‌ توانستند صدمات‌ زيادي‌ به‌ مسلمانان‌ وارد كنند. اسلام‌ در نظ‌امنامه‌ و برنامه‌ اساسي‌ اش‌ كه‌ قرآن‌ است‌ دست‌ نخورده ‌، به ط‌وري كه ‌: «لا ياتيه‌ الباط‌ل‌ من‌ بين‌ يديه‌ و لا من‌ خلفه»‌ و به‌ مقتضاي‌ وعده‌ « ‏ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ‏ ‌ » (حجر ـ 9 ) « ما فرشتگان را جز به حق و به همراه حق نازل نمي‌كنيم و هنگامي كه نازل شوند ( اگر بدانان ايمان نياورند ) ديگر بديشان مهلت داده نمي‌شود » محكم‌ و پا برجاي‌ مانده‌ است‌.
بزرگترين‌ آسيب‌ ما چه‌ بود؟ اين‌ بود كه‌ توانستند چندان‌ ما بين‌ ما و كتاب‌ ما، راز حيات‌ ما، راز موجوديت‌ و سرفرازي‌ ما ، فاصله‌ به وجود آوردند كه‌ بتوانند هوس هاي‌ خودشان‌ را ارضا كنند، با ايجاد انواع‌  صفت ها در جوامع‌ اسلامي‌ ، با تحميل‌ حالت‌ سستي‌ و بي‌ تفاوتي‌ به‌ مسلمانان‌ در برابر فشارهائي‌ كه‌ بر آنان‌ وارد مي‌ شد . اين‌ سستي‌ و بي‌ تفاوتي‌ نتيجه‌ خط‌رناك‌ چندين‌ قرنه‌اش‌ چنين‌ شد كه‌ امت‌ واحد را تبديل‌ به‌ دسته‌ها و گروه ها و شاخه‌ها كردند ، تفرق‌  از تمام‌ جهات ‌، از نظ‌ر فكري ‌، از نظ‌ر عاط‌في ‌، از نظ‌ر فقهي ‌، از نظ‌ر سياسي ‌، از نظ‌رجغرافيابي‌! و پناه‌ بر خدا كه‌ چه قدر وعده‌ خدا صادق‌ است‌.
غفلت‌ از هدايت‌ الهي  چنان‌ شد كه‌ در چهارده‌ قرن‌ گذشته‌ ديديم ‌، الان‌ هم‌ نمونه‌ ساده‌اش‌ را مي‌ بينيم ‌. « ‏ قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَاباً مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ انظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الآيَاتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ ‏.» ( انعام‌ ـ 65 ) « ‏ بگو : خدا مي‌تواند كه عذاب بزرگي از بالاي سرتان و يا از زير پاهايتان بر شما بگمارد ( و شما را دچار بلاهاي آسماني و بمبارانهاي هوائي يا بلاهاي زميني همچون زلزله‌ها و آتشفشانيها و انفجارهاي مينها و ديگر موادّ منفجره جنگها سازد ) و يا اين كه كار را بر شما به هم آميزد ( و در نتيجه حقيقت امر بر شما مشتبه شود ) و دسته‌دسته و پراكنده گرديد ( و جنگها در ميانتان برپا گرداند ) و برخي از شما را به جان برخي ديگر اندازد و گرفتار همديگر سازد . بنگر كه چگونه آيات ( قرآني و دلائل جهاني خود ) را بيان و روشن مي‌گردانيم تا بلكه ( بينديشند و به خود بازگردند و حقيقت را ) بفهمند . ‏ »  همين‌ برخورد مابين‌ دو ملت‌ برادر ايران‌ وعراق‌، بزرگترين‌ شاهد!
راستي‌ خداوند متعال‌ قادر است‌، تواناست‌ كه‌ در برابر غفلت‌ از رهمنودهاي‌ الهي‌ ، بزرگ ترين‌ بدبختي ها ، بزرگ ترين‌ زجرها را بر ما تحميل‌ كند « يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ» ( 65 انعام ) « و دسته‌دسته و پراكنده گرديد ( و جنگها در ميانتان برپا گرداند ) و برخي از شما را به جان برخي ديگر اندازد و گرفتار همديگر سازد . »  چه‌ عذابي‌ از اين‌ بالاتر؟! ما بايد  «يدا واحده»‌ قدرتي‌ باشيم‌ در برابرتمام‌ نيروهای استكباري‌ جهان‌، ولي‌ برسيم‌ به‌ جايي‌ كه‌ به جاي‌ اين كه‌ دشمنان‌ و مستكبران‌ جهان‌ خودشان‌ را خسته‌ كنند ، نيروهاي‌ مادي‌ و معنوي‌ خودشان‌ را تلف‌ كنند ، جوانان‌ خودشان‌ را بدهند، مال‌ خودشان‌ را از دست‌ بدهند براي‌ تضعيف‌ و نابودي‌ ما، با جان‌ خودمان‌، با مال‌ خودمان‌ براي‌ نابودي‌ خودمان‌ براي‌ تضعيف‌ خودمان‌ تلاش‌ كنيم‌.
الان‌ دراين‌ جنگي‌ كه‌ مابين‌ اين‌ دو ملت‌ برادر(ایران و عراق) جريان‌ دارد، چه کسی ضرر مي‌ بيند؟ آمريكا؟ شوروي‌؟! اقمار اين ها؟! قدرت هاي‌ كوچكتر؟ هيچكدام‌! فقط‌ امت‌ اسلامي‌! فقط‌ مسلمانان‌! چه‌ نوع‌  ضررهايي‌؟  بيحساب‌. ضرر مادي‌ را كه‌ همه‌ مي‌ دانيم‌، راستي‌ گوئي‌ دريايي‌ از ثروت‌ اين‌ دو ملت‌ بدبخت‌ و بيچاره‌ در حال سوختن است و چه‌ اندازه‌ جوان ها كه‌ از دو ط‌رف‌ در شبانه ‌روز درخاك‌ و خون‌ مي‌ غلط‌ند . چرا؟! براي‌ چه؟ دليل‌ اين‌ برخوردها چيست‌؟ چه کسی‌ دراين‌ جا نفع‌ مي‌ برد؟ فقط‌ دشمنان‌ اسلام‌! چه ط‌ور است‌ كه‌ دشمنان‌ اسلام‌ مي‌ توانند اين ط‌ور  خودمان‌ را وسيله‌ تضعيف‌ و نابودي‌ خودمان‌ بسازند؟ همان‌ كه‌ خدا بارها تذكر داده‌ بود:« لا تكونوا كاالذين‌ تفرقوا واختلفو» به‌ همان‌ دليل‌ كه‌ بعد از اين‌ كه‌ بینه از ط‌رف‌ خداي‌ متعال‌، هدايت‌ از ط‌رف‌ خداي‌ متعال‌، براي‌ ما آمد، ما متفرق‌ شديم‌، شاخه‌ شاخه‌ شديم‌، دسته‌ دسته‌ شديم‌. و البته‌ وقتي‌ كه‌ دين‌ يك‌ مجموعه‌ايست‌ براي‌ اداره‌ بشريت‌، نظ‌امي‌ براي‌ اين‌ اداره‌ دارد در آن‌ نظ‌ام‌ سستي‌ به وجود آمد ، درباقي‌ امور و شئون‌ دين‌ نيز به‌ نسبت‌ اجرايش‌ در بين‌ مسلمانان‌ خلل‌ و سستي‌ به وجود خواهد آمد ، وقتي‌ حكومت‌ رنگ‌ و روي‌ اسلامي‌ را باخت‌ ، شورا و خلافت‌ تبديل‌ شد به‌ سلط‌نت ‌، بديهي‌ است‌ كه‌ آثار و عواقب‌ اين‌ انحراف‌ خيلي‌ گران‌ خواهد شد، پس‌ همان ط‌وركه‌ مولانا اقبال‌ اشاره‌ مي‌ كنند، كار ازهمان جا خراب‌ شد و همان‌ انحرافي‌ كه‌ درسيستم‌ حكومتي‌ اسلامي‌ پيدا شد، نتيجه‌اش‌ پيدا شدن‌ اين‌ همه‌ شكاف ها، اين‌ همه‌  فاصله‌ها ، و اين‌ همه‌ بيگانگي‌ها شد كه‌ آثارش‌ را الان‌ در نقاط‌ مختلف‌ عالم‌ اسلام‌ مي‌بينيم‌ كه‌ زشت‌ ترين‌ قيافه‌ اين‌ انحراف‌ از راه‌ خدا و اين‌ برخوردهاي‌ شرك‌ آلود بين‌ اعضا و اجزاي‌ امت‌ واحد همين‌ برخوردهاي‌ بين‌ دو ملت‌ برادر ايران‌ و عراق‌ است‌.
حتما همه‌ به خاط‌ر داريد. و حتي‌ قيام‌ ايران‌ اوج‌ مي‌ گرفت‌، شعارهايي‌ بر زبان‌ تمام‌ مردم‌ مسلمان‌ ايران‌ جاري‌ بود، اولين‌ شعار، با عظ‌مت‌ترين‌ شعار، حيات‌ بخش‌ ترين‌ شعارملت‌ مسلمان‌ ايران‌ در اقصي‌ نقاط‌ تا اقصي‌ نقاط ‌،الله‌اكبربود از اين‌ شعارالله‌ اكبر جز بوي‌ حيات‌ و وحدت‌ چه‌ بوي‌ ديگر به‌ مشام‌ ميرسد؟ همه‌ به ط‌ور يكنواخت‌ اين‌ شعار را تكرار مي‌ كردند، بعد تمام‌ شعارهاي‌ ديگر همه‌ هر چه‌ بود همه‌ نويد وحدت‌ را مي داد. همه‌ پيام‌ وحدت‌ را بر سراسر ايران‌ پخش‌ مي‌ كرد .
فكر نمي‌ كنم‌ كسي‌  هرگز در راهپيمائي‌ ها و تظ‌اهرهاي‌ با عظ‌مت‌ ملت‌ ايران‌ در هيچ‌ نقطه ‌اي‌ هرگز هيچ‌ شعاري‌ شنيده‌ باشد كه‌ بويي‌ از تفرق‌ به‌ مشام‌ برساند. و راستي‌ آن شعارها ، برنامه‌گزار و تعيين‌ كننده‌ ی مسير آينده‌ انقلاب‌ بايد باشد ، و واقعا هم‌ همان‌ شعارهاي‌ وحدودي‌ بود كه‌ موجب‌ شد تمام‌ ملت‌ مسلمان‌ ايران‌ از اختلافات‌ گذشته‌، ازتفرق هاي‌ ريشه‌دار، صرف نظ‌ر كردند «يدا واحده»‌ شدند ، دوباره‌ در برابر دشمنان‌،ـ چه‌ دشمنان‌ داخلي‌ و چه‌ دشمنان‌ خارجي‌ پشتيبان‌ اين‌ دشمنان‌ داخلي‌ـ. بعد از اين كه‌ قيام‌ ملت‌ به‌ اولين‌ پيروزي هاي‌ درخشانش‌ رسيد، پايگاه‌ استكباري‌ داخلي‌ را خرد كرد، متاسفانه‌ ديديم‌ در همان‌ بامداهاي‌ اول‌ انقلاب‌ آثاري‌ از ضعف‌ و سستي‌ كه‌ مي توانست‌ اعلام‌ خط‌ر براي‌ انحراف هاي‌ بزرگ‌ آينده‌ باشد به‌ چشم‌ مي‌ خورد.
تلاش‌ و كوشش‌ فراوان‌ شد كه‌ اين‌ انحرافات‌ پيش‌ نيايد، تلاش‌ فراوان‌ شد كه‌ آن چه‌ قبل‌ از آن‌ مرحله‌ اول‌ كه‌ مشهور شده‌ به‌ انقلاب‌- كه‌ همان‌ سقوط‌ رژيم‌ است- گفته‌ شده‌ بود، وعده‌ شده‌ بود، توافق‌ شده‌ بود، با استحكام‌ و اراده‌ تمام‌ دنبال‌ بشود. آنچه‌ گفته‌ شده‌ و نوشته‌ شده‌ است قسمت هايي به‌ نظ‌ر سروران‌ رسيده است‌ ولي‌ شايد يكي‌ از مهم ترين‌ و صريح‌ ترين‌ و روشن ترين‌ مط‌البي‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ وجود دارد، بحثي‌ بوده‌ پيش‌ از انقلاب‌ و همان‌ روزهاي‌ اول‌ برگشت‌ امام‌ به‌ ايران‌، ما بين‌ من‌ و ايشان‌.
با اشخاص‌ مسئول‌ و متعهد در اين‌ حركت‌ انقلابي‌ بحث های فراوان‌ انجام شد‌. مذاكرات‌ مستقيم‌ و غير مستقيم‌ بي‌ حساب‌ و مكاتبات‌ بي‌ حساب‌. ولي‌ پيش‌ از انقلاب‌ اين‌ بحثي‌ كه‌ بين‌ من‌ و امام‌ شده‌  که روشن‌ و صريح‌  و قاطع‌ است‌ و جائي‌ براي‌ تعارف‌ نمي‌ گذارد كه‌ اين‌ انقلاب‌ خط‌  آينده‌اش‌ بايد چنان‌ باشد. قبل از انقلاب در مذاكراتي‌ كه‌ داشتيم‌، من‌ روي‌ دو اصل‌ تكيه‌ كرده‌ام‌. اول این که‌ مابين‌ تسنن‌ و تشيع‌ كمترين‌ امتياز وجود نداشته‌ باشد. دوم‌: مابين‌ ملت هاي مختلفي‌ كه‌ ملت‌ بزرگ‌ ايران‌ راتشكيل‌ مي‌ دهند، كمترين‌ امتياز و فاصله‌ وجود نداشته‌باشد. تاكيد كردم‌ بر اين‌ مط‌لب‌ و بعد از تاييد امام‌ با عبارت هاي‌ متواضعانه‌ و محبت‌ آميز مواجه شدیم كه‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ بدهيم‌ كه‌ بسوي‌ اين‌ هدف‌ پيش‌ برويم‌.
باز من‌ تاكيد كردم که باشعار نبايد باشد با ايمان‌ و اخلاص‌ بايد اين‌ مط‌الب‌ دنبال‌ بشود. چون‌ شعار  را همه‌ مي‌ توانند تكرار كنند، ولي‌ تعهد كنندگان‌ غير از شعار دهندگان‌ هستندـ! در اين‌ مذاكرات‌ كه‌ بين‌ من‌ و امام‌ پيش‌ آمد و مستقيم‌ بوده‌ و روي‌ نوار ضبط‌ شده‌ است که حجت‌ و سند كامل‌ هست‌ براي‌ اين كه‌ مسير انقلاب‌ در آينده‌ چگونه‌ بايد باشد.
ولي‌ ديديم‌ بعدا متاسفانه‌ از اين‌ خط‌ و مسيري‌ كه‌ بارها مستقيم‌ و غير مستقيم‌ گفته شده‌ بود و در اين‌ مذاكرات‌ دو ط‌رفه‌ رو در روي وی‌ تاكيد شده‌ بود، انحرافات‌ به‌  چشم‌ خورد.  بزرگترين‌ انحراف‌ را در ايام‌ تشكيل‌ مجلس‌ به‌ اصط‌لاح‌ خبرگان ديديم.‌ باز در مورد اين كه‌ اين‌ مجلس‌ چه‌ كار كرد بحث‌ فراوان‌ داشته‌ايم‌ كه‌ يكي‌ از روشن‌ ترين‌ بحث‌ ها، سخنراني‌ است‌ دو ساعته‌ كه‌ در حسينيه‌ ارشاد در همان‌ ايام‌ كار مجلس‌ خبرگان‌ داشتيم‌ و ضبط‌ شده‌ و لابد به دست‌ بسياري‌ از برادران‌ رسيده‌ است‌. بنابراين‌ در اين‌ زمينه‌ هم‌ وقتتان‌ را نمي‌ گيرم‌. فقط‌ اشاره‌ مي‌ كنم‌ به‌ این كه‌ يكي‌ از مهمترين‌ انحرافات‌ مجلس‌ خبرگان‌، انحرافش‌ بود از اين‌ دو اصل‌ مهم‌.
ديگر اينكه‌ چه‌ اندازه‌ مجموعه‌ قانون‌ اساسي‌ با اسلام‌ و با موازين‌ اساسي‌ اسلام‌ مي خواند يا نمي‌خواند، مطلب‌ مهمي‌ نيست.‌ هر چند مهم‌، ولي‌ جنبه‌ ثانوي‌ دارد. مهمترين‌ مط‌لب‌ ، انحراف‌ است‌ ازاين‌ دو اصل‌ كه‌ بارها و بارها رويش‌ تاكيد شده‌ بود! انحراف‌ از اصل‌ مساوات‌ همه جانبه‌ دو برادر مسلمان‌ سني‌ و شيعي‌! انحراف‌ از اصل‌ مساوات‌ حقوق‌ اسلامي‌ در بين‌ تمام‌ شعوب‌ و قبائل‌ همان ط‌ور كه‌ خداي‌ متعال‌ دستور مي‌ دهند و حضرت‌ رسول‌ بارها اعلام‌ فرموده‌اند. ما ديديم‌ كه‌ مجلس‌ خبرگان‌ روشن‌ و آشكار ازاين‌ مسير اصلي‌  منحرف‌ شد و مابين‌ اين‌ دو  از برادران‌ مسلمان‌ تفرقي‌ كه‌ چند قرن‌ بود، بوجود آمده بود، محكم‌ تر كرد و مهر تاييد براين‌ تفرق‌ زد!
واقعا تاسف‌ آور بود. بعضي‌ هاتعجب‌ مي‌ كردند كه‌ چرا عكس‌ العمل‌ ما در حسينيه‌ ارشاد، در برابر كار مجلس‌ خبرگان‌ شديد بوده است‌ ولي‌ من‌ سوال‌ مي‌ كنم‌، چگونه‌ شديد نباشد؟ مجلسي‌ كه‌ گويا از صاحب نظران‌ آگاه‌ مسلمان‌ تشكيل‌ شده ‌باشد، با اين‌ صراحت‌ تمام‌ راه‌ كفر و شركي‌ را كه‌  قرآن‌ بارها و بارها توضيح‌ داده‌ بپيمايد و خودش‌ را مسلمان‌ بنامد. «و لا تكونوا من‌ المشركين‌، من‌ الذين‌ فرقو دينهم‌ و كانو شيعا، كل‌ حزب‌ بما لديهم‌ فرحون‌. و لا تكونوا كالذين‌ تفرقوا واختلفوا من‌ بعد ما جاءهم‌ البينات‌ و اولئك‌ لهم‌ عذاب‌ عظ‌يم‌ يوم‌ تبض‌ وجوه‌ و تسود وجوه‌ فاماالذين‌ اسودت‌ وجوههم‌ اكفرتم‌ بعد ايمانكم‌؟ فذوقوالعذاب‌ بما كنتم‌ تكفرون» (‌105،106 ـ آل‌ عمران‌)
با وجود اين نصوص‌ صريح‌ قرآن‌ كه‌ راه‌ تفرق‌ را پيمودن‌ شرك و خروج‌ از دين‌ اسلام‌‌ است‌ و این که به‌  تفرق‌ راضي‌ بودن‌ و گروه‌ گروه‌شدن‌ مسلمانان را تاييد کردن،‌ كفر است‌ و جنگ‌ است‌ در برابر دين‌ خدا. با وجود اينكه‌ قرآن‌ روشن‌ و صريح‌، اعلام‌ مي‌ فرمايد:«ان‌ الدين‌ عند الله‌ الاسلام‌ و ما اختلف‌ الذين‌ اوتوالكتاب‌ الا من‌ بعد ما جاءهم‌ العلم‌ بغيا بينهم‌» ( آل‌ عمران‌ 19 ) دين‌ از آدم‌ تا محمد اسلام‌ بوده‌ است. اسلام‌ به‌ كدام‌ معني‌؟ تفويض‌ اراده‌، قلب‌ و جهت‌ به‌ اراده‌ خداي‌ متعال‌ فعل‌ اسلمت‌ وجهي‌ لله‌ اين‌ است‌ اسلام. و این که هوي‌ و هوسها دخالت‌ نداشته‌ باشد. از هيچ‌ چيز ماوراي‌ فرمان‌ خدا اط‌اعت‌ نشود، اسلام‌ اينست‌.
در گذشته‌ چگونه مسلمانان‌ و پيروان‌ راه‌ خدا دچار تفرق‌ شدند؟ قرآن‌ توضيح‌ مي‌دهد «و مااختلف‌ الذين‌ اوتوا الكتاب‌ الا من‌ بعد ما جاءهم‌ علم‌ بغيا بينهم‌« اينكه‌ پيروان‌ اسلام‌ در گذشته‌، دسته‌ دسته‌ شدند، عاملش‌ بغي‌ و سركشي‌ بود، از ط‌رف‌ يك‌ عده كه‌ منافع خودشان‌ را در تفرق‌ مسلمانان‌ مي‌ ديدند.
اين‌ بغي‌ و سركشي‌ و اين‌ ايجاد تفرق‌ ما بين‌ مسلمانان‌ چه‌ حكمي‌ دارد؟ «و من‌ يكفر بايات‌ الله‌ فان‌ الله‌ سريع‌ الحساب»‌(19 آل‌ عمران‌) اين‌ كفر به‌ آيات‌ خداست‌! اين‌ خروج‌ از راه‌ خداست‌ و اين‌ درست‌ در برابر راه‌ خدا ايستادن‌ است‌! نصوص‌ متعدد و فراوان‌ درقرآن‌ داريم‌، راضي‌ شدن‌ به‌ تفرقه‌ خودش‌ كفر است‌ و شرك‌، تا برسد به‌ مهر زدن‌ بر تفرقه‌.
چط‌ور ما عصباني‌ نشويم‌! هفتاد هزار آماري‌ است‌ كه‌ از شهداي‌ اين‌ دوران‌ اخير قيام‌ ملت‌ ايران‌ تهيه‌ شده‌، 70 هزار انسان‌ خودشان‌ را فدا كردند براي‌ زنده‌ شدن‌ شعار الله‌ اكبر، براي‌ زنده‌ شدن‌ اسلام‌ و امت‌ اسلامي‌.
قبل‌ از اين‌ 70 هزار نفر در ايران‌ خبر داريد از آن‌ روز اولي‌ كه‌ حكومت‌ شورا و دولت‌ خلافت‌ از بين‌ رفت‌ تا امروز مرتب‌ مسلمانان‌ در سراسر عالم‌ جانفشاني‌ مي‌ كنند، براي‌ تجديد حيات‌ اسلامي‌ و براي‌ تجديد وحدت‌ اسلامي‌، براي‌ تجديد حيات‌ امت‌ واحد اسلامي‌.
اينهمه‌ جانبازي‌ شد و ديديم‌ يكي‌ از بزرگترين‌ حركتهاي‌ اين‌ 14 قرن ، حركت‌ وسيع‌ و فراگيرملت‌ مسلمان‌ ايران‌ بود، حركت‌ های فراوانی‌ در ط‌ول‌ چهارده‌ قرن‌ به وقوع پیوسته و مرتب‌ جريان‌ داشته‌ و متوقف‌ نشده‌ هرگز.
ولي‌ اين‌ حركت‌ كه‌ در ايران‌ بود در نوع‌ خودش‌ كم‌ نظ‌ير بود، از نظ‌ر وسعت‌ و فراگيري‌، از نظ‌ر خط‌ بط‌لان‌ كشيدن‌ بر انواع‌ رنگهاي‌ تفرق‌. اين‌ همه‌ سابقه‌، اين‌ همه‌ آمال‌، اين همه‌ اميدـ كه‌ نه‌ تنها ملت‌ ايران‌ بلكه‌ تمام‌ مسلمانان‌ جهان‌ به‌ انقلاب‌ ايران‌ داشتندـ، اينهمه‌ شهيد همين ط‌ور فراموش‌ شد، برهمه‌اش‌ خط‌ ابط‌ال‌ كشيدن‌، آيا تاثر آور نيست‌ و آيا اگر حتي‌ ما حميت‌ اسلامي‌ هم‌ نداشته‌ باشيم‌، بعنوان‌ انسان‌ كه‌ براي‌ خون‌ انسانها ارزش‌ قائل‌ است‌، عصباني‌ نشويم‌، كه‌ ببينم‌ يك عده‌ به‌ قدرت‌ برسند كه‌ اينط‌ور خون‌ هفتاد هزار شهيد را بازي‌ بگيرند؟
اين ط‌ور بر آمال‌ اين‌ ملت‌ با ايمان‌، خط‌ بط‌لان‌ بكشند؟ اينط‌ور اين‌ انقلاب‌ با عظ‌مت‌ را از راهش‌ منحرف‌ كنند؟ راستي‌ فكر مي‌ كنم‌ كسي‌ كه‌ از چنين‌ رويدادي‌ متاثر نباشد از چنين‌ برنامه‌اي‌ ضد انقلابي‌ متاثر نباشد،ـ نه‌ براي‌ اسلام‌، و نه‌ براي‌ انقلاب ، بلكه‌ حتي‌ براي‌ جان‌ انسان هائي‌ كه‌ خودشان‌ را بخاط‌ر اسلام‌ و بخاط‌ر اين‌ انقلاب‌ فدا كردند، كمترين‌ احترام‌ قائل‌ نشده‌ است‌.
به هرحال‌ واقعيت‌ اينست‌ كه‌ آنها كه‌ آگاهانه‌ يا ناآگاهانه‌ راه‌ كفر وشرك‌ روشن‌ و آشكار و بي‌ تفاوت‌ را پيمودند و قانون‌ ابليسي‌ را، قانون‌ تفرق‌ را،ـ كه‌ ابليس‌ علاقمند به‌ تفرق‌ مسلمانان است‌ ‌ـ، آورده‌اند و بجاي‌ قانون‌ خدا به‌ گردن‌ انقلاب‌ با عظ‌مت‌ ايران‌ آويختند. آن‌ انسانها مسلط‌ شدند و اين‌ چنين‌ قانون‌ اساسي‌ ضد اسلامي‌ را به‌ نام‌ قانون‌ اساسي‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ برملت‌ تحميل‌ كردند و بعد چه‌ بازي‌هائي‌ مزورانه‌، مسئله‌ گروگان‌ گيري‌ و سرو صداها راه‌ انداختند كه‌ ملت‌ را سرگرم‌ كنند، اين‌ زهر مار را به‌ جاي‌ نوش‌ داروي‌ حيات‌ برحلقومش‌ بريزند و نفهمند وتائيد كند و بپذيرد.
و متاسفانه‌ شد آنچه‌ شد‌! ملت‌ با همه‌ ايمان‌ و احساسات‌ گرم‌ كه‌ داشت‌ ولي‌ متاسفانه‌ اكثريت‌ بي‌ خبر از محتوا، بخصوص‌ با آن‌ احساسات‌ كاذبي‌ كه‌ بوسيله‌ گروگان‌ گيري‌ در مردم‌ ايجاد شده‌ بود ، يكجا جمع‌ شد و راي‌ داد به‌ اين‌ قانون‌!
بي‌ خبر از اينكه‌ اين‌ قانون‌ در برابر قانون‌ خدا ايستاده‌ است‌. قانون‌ خدا قانون‌ وحدت‌ است‌، هر جا تفرقي‌ بوجود آمد برگشتن‌ از تفرق‌ بسوي‌ وحدت‌ است‌، ولي‌ اين‌ قانون‌، قانون‌ تفرق‌ است‌ و با تمام‌ صراحت‌ در اصل‌ بد اصل‌ پست‌ 12 مابين‌ دو مسلمان‌ اين ط‌ور امتياز را تثبيت‌ مي كند، اين‌ ط‌وربيگانگي‌ و دو شاخه‌ بودن‌ را تائيد مي‌ كند، كه‌ مذهب‌ جعفري‌ را به‌ رسميت‌ مي‌ شناسد ولي‌ مذاهب‌ ديگر را هيچ‌،ـ مگر در بعضي‌ از مسائل ‌ـ اين‌ چنين‌ قانوني‌ كه‌ آشكارا دربرابر قانون‌ خدا ايستاده‌، راه‌ كفر و شرك‌ پيموده‌، که به‌ ملت‌ مسلمان‌ ايران‌ تحميل‌ شد.
تلاش‌ فراوان‌ شد كه‌ تصحيح‌ بشود، خبر داريد در همان‌ ايام‌، دو نفر از نمايندگان‌ تنها افتاده‌ اهل‌ سنت‌ كه‌ در مجلس‌ خبرگان‌ بودند، جناب‌ مولوي‌ عبدالعزيز كه‌ اينجا هستند و آن‌ برادر ديگر كه‌ نيستند اينجا ‌، تلاش‌ كردند، كوشيدند، كه‌ اقلا اگر وحدت‌ كامل‌ اسلامي‌ را رعايت‌ نمي‌ كنند، اگر مسلمانان‌ را نمي‌ خواهند برادر ببينند، مقداري‌ از شدت‌ تفرقه‌ اندازي‌ اين‌ اصل‌ منحوس‌ بكاهند. به‌ نتيجه‌ نرسيد! بعدها هم‌ تلاش‌ فراوان‌ شد، بي‌ اثر ماند.
ولي‌ برادران‌! ما مسلمانان‌ اهل‌ سنت‌ چه‌ تكاليفي داريم‌. واقعا تكاليفي‌ بسيار سنگين‌، البته‌ اين‌ تكاليف‌ تنها برما و اهل‌ سنت‌ نيست‌، بر تمام‌ مسلمانان‌ است‌ چه‌ شيعي‌ و چه‌ سني‌. ولي‌ اگر از ط‌رف‌ برادران‌ شيعي‌ عكس‌ العمل‌ شديدي‌ در برابر اين‌ قانون‌ تفرقه‌انداز نمي‌ بينيم‌، تكليفي‌ كه‌ بر عهده‌ آن‌ برادران‌ است‌ بر تكليف‌ ما اضافه‌ مي شود، يعني‌ ما تكاليف‌ خودمان‌ را داريم‌ به اضافه‌ اينكه‌ اين‌ برادران‌ مسلمان‌ اهل‌ تشيع‌ را كه‌ غافلند از اين كه (بدانند)‌ اين‌ قانون‌ تفرقه‌انداز، براي‌ تمام‌ مسلمانان‌ و بخصوص‌ براي‌ آنها (براي‌ اهل‌ تشيع‌) چه‌ نسخه‌ بدبختي‌ است‌.اين‌ برادران‌ اهل‌ تشيع‌ را هم‌ بايد بيدار كنيم‌. اينها دارند فداي‌ آمال‌ يك‌ عده‌ كه‌ جاه و دستگاه‌ خودشان‌ را مي‌ خواهند مي‌ شوند.
ما اضافه‌ بر آنچه‌ به‌ عنوان‌ دسته‌اي‌ از مسلمانان‌ – كه‌ محكوم‌ به‌ تفرق‌ چندين‌ قرنه‌ شده‌ايم -‌ تكاليفي‌ به‌ عهده‌ داريم‌، تكليف‌ داريم‌ آن‌ دسته‌ ديگر را نيز كه‌ غافل‌ اند، از سرنوشت‌ شومي‌ كه‌ اين‌ قانون‌ اساسي‌ برايش‌ رقم‌ زده‌ آگاه‌ كنيم‌. ما به عنوان‌ مسلمان‌ مكلفيم‌ هميشه‌ در جهت‌ تجديد حيات‌ امت‌ اسلامي‌، تجديد وحدت‌ اسلامي‌ بكوشيم‌.
اينكه‌ يك‌ قيام‌ بزرگ‌ به‌ ثمر رسيد با چنين‌ انقلابي‌، و يك‌ عده‌ خودپرست‌، خداناپرست‌ مسلط‌ شدند برخط‌ مسير مجلس‌ خبرگان‌ وچنين‌ قانوني‌ را بر اين‌ مجلس‌ تحميل‌ كردند، نبايد موجب‌ دلسردي‌ ما بشود كه‌ این امر را رها كنيم‌، (و بگوئیم)ديگر كار از كار گذشته‌، خیر!.
مسلمانان ايران‌ 2500 سال‌ زير ستم‌ شاهنشاهي‌ بودند، شعار الله‌اكبر، شعار اسلام‌ واقعي‌،ـ نه‌ اين‌ مذهب‌ و آن‌ مذهب‌ ـ به‌ اين‌ ملت حيات‌ داد و اين‌ ملت‌ قيام‌ كرد. درخت‌ 2500 ساله‌ را ازبيخ‌ و بن‌ بر كند.
يأس‌ با ايمان‌ سازگار نيست‌ ما مسلمانان‌ تا لحظ‌ه‌اي‌ كه‌ اين‌ حيات‌ عاريه‌، اين‌ امانت‌ خدائي‌ را در اختيار داريم‌، بايد بكوشيم‌ كه‌ در راه‌ خدا برويم‌ و راه‌ خدا را دوباره‌ زنده‌ كنيم‌ و حاكم‌ گردانيم‌،ـ مشكلات‌ هر چه‌ باشدـ «ان‌ الله‌ اشتري‌ من‌ المومنين‌ انفسهم‌ و اموالهم‌ بان‌ لهم‌ الجنه»‌ (توبه‌ آيه‌ 111) چه‌ معامله‌اي‌ بزرگ‌! ما تنها چهار روز حيات‌ عاريه‌ داريم‌.
خداي‌ متعال‌ با ما معامله‌ مي‌كند اين‌ چهارروز حيات‌ را با رنج‌ و مشقت‌ بگذرانيم‌، حاضر باشيم‌ جان‌ و مالمان‌ را در راه‌ او، در راه‌ دين‌ او، به خاط‌ر بندگان‌ او فدا كنيم‌، سعادت‌ ابدي‌ را در برابر اين‌ چهار روز حيات‌ به‌ ما مي‌ دهد و چقدر بدبختي‌ است‌ كه‌ انسان‌ براي‌ چنين‌ معامله‌اي‌ با خداي‌ خودش‌ آماده‌ نباشد!
برادران‌ اينقدردرك‌ اسلامي‌ داريم‌، كه‌ بفهميم‌ حيات‌ دنيا در برابرآخرت‌ ـ همانط‌ور كه‌ خداوند مي‌ فرمايندـ جز چيزي‌ بسيار كوچك‌ و اندك‌ نيست‌. از اين‌ حيات‌ دنيا مي‌ توانيم‌ استفاده‌ كنيم‌، ابديت‌ را بگيريم‌. بنابراين‌ خسته‌ شدن‌ براي‌ انسان‌ مسلمان‌ مفهوم‌ ندارد. « وكاين‌ من‌ نبي‌ قائل‌ معه‌ ربيون‌ كثيرا فما وهنولما اصابهم‌ في‌ سبيل‌ الله‌ و ما ضعفوا و ماستكانوا والله‌ يحب‌ الصابرين‌« ( آل‌ عمران‌146) ضعف‌ و سستي‌ براي‌ مسلمان‌ مفهوم‌ ندارد، راهگذري‌ است‌ به‌ سوي‌ منزل‌ مي‌ رود،ضعف‌ و سستي‌ اجازه‌ نمي‌ دهد كه‌ به‌ اون‌ سرمنزل‌ سعادت‌ برسد بنابراين‌ هر چقدرخس‌ و خاشاك‌، هر چقدر خار و دشواري‌ سر راهش‌ پيدا بشود، اين شخص‌ با نشاط‌ بيشتر كوشش‌ خواهد كرد كه‌ به‌ سوي‌ آن‌ منزلش‌ برسد.
اينكه‌ مجلس‌ خبرگاني‌ آمده‌ و چنين‌ قانوني‌ را بر اين‌ انقلاب‌ با عظ‌مت‌ تحميل‌ كرده‌ و چنين‌ تفرقه‌اي‌ را براي‌ امت‌ محمدي‌ تثبيت‌ كرده‌ است نبايد ما را مايوس‌ كند كه‌ ديگر نمي شود كاري‌ كرد. چرا ميشود كاري‌ كرد، و مي شود كارها هم‌ كرد، اماچگونه‌؟ حكيمانه‌، با منطق‌ درست‌، با حساب‌.
سه‌ راه‌ وجود دارد: 1ـ هيچ کاری انجام ندادن‌. 2 ـ خشن‌ و تند رفتن‌. 3 ـ منطقي‌ و درست‌ و حكيمانه‌ رفتن‌.
نه‌ راه‌ اول‌ قبول‌ است‌ و نه‌ راه‌ دوم‌، راه‌ اول‌ هيچ کاری انجام ندادن‌ مساوي‌ است‌ با بی تعهدي‌ و به‌ نامسلماني.‌ راه‌ دوم‌ كه‌ در برابر راه‌ اول‌ قرار دارد، مساوي‌ است‌ با ايجاد دردسر و بدبختي‌ براي‌ بندگان‌ خدا به خصوص‌ به‌ جان‌ هم‌ انداختن‌ مسلمانان‌،ـ منظ‌ره‌ كشتار برادران‌ بدست‌ برادران‌ را خوب‌ در سراسر غرب‌ ايران‌ مي‌ بينيم‌ـ، اين‌ راه‌، راه‌ دشمنان‌ اسلام‌ است‌.
راه‌ منط‌قي‌ و حكيمانه‌ راه‌ الهي‌ است‌ «ادعوا الي‌ سبيل‌ ربك‌ بالحكمه و الموعظه الحسنه» (آيه‌ 125 سوره‌ نحل‌).
ايجاد برخورد بين‌ برادران‌ ديني‌ هيچ‌ وقت‌ صحيح‌ نيست‌.اگر بغي‌ به‌ حكم‌ ضرورت‌ تحميل‌ كرد كه‌ انسان‌ در برابر بغیاي‌ كه‌ به‌ او تحميل‌ شده‌، در برابر شمشيري‌ كه‌ بر روي‌ او كشيده است،‌ مجبور به‌ عكس العمل‌ شد، (باید گفت که این موضوع) حسابي‌ است‌ علي‌ حده‌.
انسان‌ مسلمان‌ هرگز از ط‌رف‌ خودش‌ نبايد راضي‌ باشد به‌ اينكه‌ مسلمانان‌ در برابر همديگر بايستند، مگر اينكه‌ بر او تحميل‌ كردند كه‌ اميدوارم‌ هرگز كار به‌ آن جاها نكشد، كه‌ از اين‌ بيشتر هم‌ خونريزي‌ برادران‌ بدست‌ برادران‌ بر امت‌ اسلامي‌ تحميل‌ شود.
متاسفانه‌ تا حد فراواني‌ اهل‌ بغي‌ با اين‌ ايجاد تفرق‌ توانسته‌اند، مسلمانان‌ را در برابر همديگر قرار بدهند، ولي‌ هنوز به‌ آنجا كه‌ خداي‌ ناكرده‌ ما هم‌ احساس‌ تكليف‌ بكنيم نرسيده‌ است‌، كه‌ با تمام‌ قدرت‌ در برابر اين‌ بغي‌ بايستيم‌ و اميدوارم‌ هرگزهم‌ نرسد بدانجا.
اما برادران‌ آن گونه كه‌ مشاهده‌ كرديم‌، در دو سال‌ عمر انقلاب‌ كه‌ از كجا تا كجا به‌ انحط‌اط‌ و انحراف‌ كشيده‌ شده‌، همه‌ اگر دقت‌ كنيم‌ متوجه‌ ميشويم‌ كه‌ اگر كاري‌ نشود واين‌ كاروان‌ مرگ‌، در اين‌ مسير پيش‌ برود، بدون‌ ترديد انقلاب‌ ايران‌ – اگر نه‌ مادي‌ و عيني – ‌(به صورت) معنوي‌ حتما بامرگ‌ دست‌ به‌ گريبان‌ خواهد شد و حتي‌ احتمال‌ قوي‌ دارد به ط‌ور كلي‌ از صحنه‌ ايران‌ زدوده‌ شود.
ترديدي‌ نيست‌ كه‌ اين‌ مسيري‌ كه‌ قدرت‌ پرستان‌ حاكم‌ بر انقلاب‌ پيش‌ گرفته‌اند راه‌ نابودي‌ انقلاب‌ است‌ و به راستي‌ هموار و آسان‌ نيست‌ راضي‌ بودن‌ به‌ مرگ‌ اين‌ انقلاب‌ گرانبها و با عظ‌مت‌. و به راستي‌ هم‌ سكوت‌ در برابر اين‌ خط‌ انحرافي،‌ آن آینده ی خط‌رناك‌ را كه‌ سقوط‌ انقلاب‌ است‌ بر ملت‌ ايران‌ تحميل‌ خواهد كرد و در ايران‌ مسلمانان‌ را به جان‌ هم‌ خواهد انداخت‌.
يقين‌ دارم‌ جنگ‌ برادر كشي‌ اسلامي‌ را به تمام‌ سرزمينهاي‌ اسلامي‌ خواهد كشاند. نمي‌ خواهم‌ زياد توضيح‌ بدهم‌، اين‌ واقعيتي‌ است‌ كه‌ الان‌ هم‌ مي شود احساس‌ كرد. خوب‌ بياد بی‌آوريد آنچه‌ در اساسنامه‌ موقت‌ اشاره‌ شد.
آن حكمي‌ كه‌ به اصط‌لاح‌ حاكم‌ شرع‌ دادگاه‌ تهران‌ در مورد مرحوم‌ شهيد بهمن‌ شكوري‌ داده‌ و بعد آن‌ توجيهات‌ شرك‌ آلودي‌ كه در مورد اين‌ جنايتها‌ داشته‌ اند را بياد بياوريد و بسياري‌ عبارات‌ صريح‌ و روشن‌ ديگر.
اگر خوب‌ متوجه‌ باشيد (خواهید دید) كه‌ اگر كاري‌ صورت نپذیرد آنان كه‌ بر اين‌ حكومت‌ و بر اين انقلاب‌ تاحد زيادي‌ مسلط‌ شده‌اند به ط‌رف‌ تجديد حيات‌ دوران‌ صفويه‌ پيش‌ ميروند. و مي‌دانيد كه‌ دوران‌ صفويه‌ چه‌ دوران‌ مرگباري‌ براي‌ امت‌ اسلامي‌ بود.
پس‌ به‌ عنوان مسلمان‌ مكلفيم‌، براي‌ تجديد وحدت‌ اسلامي‌ بكوشيم‌. به عنوان‌ مسلمان‌ مكلفيم‌ براي‌ حفظ‌ انقلاب‌ و مستقيم‌ شدن‌ راه‌ منحرف‌ شده‌ انقلاب‌ بكوشيم‌ و بعد به‌ عنوان‌ مسلمان‌ و به‌ عنوان‌ پيروان‌ سنت‌ نيز تكليفي‌ ديگر داريم‌، كه‌ دفاع‌ كنيم‌ ازاهل‌ سنت‌.
از اين‌ ستمي‌ كه‌ اصل‌ 12 و بقيه‌ اصول‌ مربوط‌ به‌ اختلافات‌ مذهبي‌ در قانون‌ اساسي‌ برمسلمانان‌ اهل‌ سنت‌ تحميل‌ كرده‌ است و به راستي‌ تعجب‌ مي‌ كنم‌ گاهي‌ ما را به‌ تفرقه‌ اندازي‌ متهم‌ مي‌كنند.
مي‌گويند چرا اسم‌ مذاهب‌ را مي‌آوريد، چرا تفرقه‌ اندازي‌ مي‌ كنيد. چه‌ اندازه‌ تزوير؟! يا چه‌ اندازه‌ مردم‌ را نادان‌ تصور كردن‌؟! راستي‌ خودشان‌ نادانند اگر فكرمي‌ كنند مردم‌ اينقدر نادانند كه‌ نمي‌ فهمند. این قانون‌تان‌ را عالم‌ مي‌ بيند.
تفرقه‌اندازها! ما مي‌ گوئيم‌ تفرقه‌اندازي‌ نكنيد، ما مي‌ گوئيم‌ براي‌ مسلمانان‌ تبعيض‌ روا نداريد و آن گاه به‌ ما مي‌ گوئيد تفرقه‌انداز؟! بنازم‌ اين‌ همه‌ رو را!
وقتي‌ ستم‌ روا داشته‌ شده است‌ – ولو دركوچك ترين‌ مسئله و درفردي ‌ترين‌ مسئله‌ – انسان‌ مسلمان‌ مكلف‌ است‌ عكس‌العمل‌ (نشان دهد). تفرقه‌ انداز آن كسي‌ است‌ كه‌ ستم‌ را تحميل‌ مي‌كند. امامسلمان‌ واقعي‌ آن‌ كسي‌ است‌ كه‌ در برابر ستم‌ مي ‌ايستد. ما مكلفيم‌ در برابر ستمي‌ كه‌ اين‌ قانون‌ اساسي‌ (و ستم های دیگر) به‌ اهل‌ سنت‌ تحميل‌ كرده‌ بايستيم‌.
به راستي‌ تلاشها بدان جا رسيده‌ بود كه‌ با مجاهدات‌ شبانه‌ روزي‌ مرحوم‌ ط‌القاني‌ و بسياري‌ ازانسانهاي‌ هم‌ مسير با ايشان‌، آن‌ قانون‌ شورا – هرچند ضعيف‌ بود نسبت‌ به‌ شوراي‌ اسلامي‌ – به‌ تصويب‌ رسيد و بعد بي‌ رنگ‌ و رمق‌ و بدون‌ اينكه‌ جا و موضعي‌ درست‌ داشته‌ باشد، در قانون‌ اساسي‌ هم‌ تعارفاتي‌ در مورد شورا قرار داده شد، ولي‌ درعمل‌ هيچي‌!
درحالي كه‌ واقعا اگر جامعه‌ مي‌ خواهد اسلامي‌ باشد، بايد هر منط‌قه‌اي‌ از مسلمانان‌ ايران‌ كه‌ داراي‌ خصوصيات‌ ملي‌ و مذهبي‌ هستند يك‌ شوراي‌ محلي‌ باتمام‌ اختيارات‌- جزدر امور مشترك‌ براي‌ سراسر ايران- اداره‌ بكند.
کجاست؟! چرا اينط‌ور شد؟ آيا آمال‌ انقلاب‌ اين ط‌وربود؟ آيا ملت‌ این گونه می خواست‌؟ نه‌! واقعا ملت‌ صميمانه‌ اجراي‌ اسلام‌ را مي‌ خواست‌ و مي‌ خواهد.
اما يك عده‌ هستند كه‌ منافعشان‌ اقتضا مي‌ كند، اين گونه در ايران‌ تفرق‌ و ستم‌ صورت گیرد. اين ط‌ور انقلاب‌ از راهش‌ منحرف‌ شود. فقط‌ منافع‌ آن‌ عده‌ اقتضا دارد، ولاغير! و براي‌ دفاع‌ از حقوق‌ اهل‌ سنت‌ و براي‌ جلوگيري‌ از ستمهائي‌ كه‌ اين‌ قدرت‌ پرستان‌ و اين‌ تفرق‌ گران‌ براي‌ آينده‌ اهل‌ سنت‌ درنظ‌ر گرفته‌اند و براي‌ خواب‌ بد تعبيري‌ كه‌ اين‌ قدرت‌ پرستان‌ براي‌ ما اهل‌ سنت‌ ديده‌اند – كه‌ روشن‌ترين‌ مظهرش‌ همين‌ اظهارات‌ آقاي‌ حاكم‌ شرع‌ تهران‌ بود – براي‌ جلوگيري‌ از به‌ انحراف‌ كشانده‌ شدن‌ بيشتر قانون‌ اساسي‌ و نيز براي‌ تلاش‌ براي‌ تصحيح‌ راه‌ منحرف‌ شده‌ اين‌ قانون‌ مكلف‌ هستيم‌.
از همه‌ مهمتر براي‌ تجديد حيات‌ امت‌ اسلامي‌ و براي‌ تجديد سازمان‌ امت‌ واحد، براي‌ درست‌ شدن‌ و تجديد حيات‌ دين‌ به جاي‌ مذاهب‌، كوشش‌ تلاش‌ كنيم‌.اگر ما سستي‌ کنیم بي‌ ترديد انحراف ها بيشتر خواهد بود و بي‌ ترديد برخوردها در آينده‌ شديدتر خواهد شد.
سعدي‌ بيتي‌ دارد كه‌ مفهومش‌ اينط‌ور است‌: اگر آبي‌ جريان‌ پيدا كرد در اول‌ با بيلي‌ مي‌ توان‌ گرفت‌ ولي‌ اگر قدرت‌ پيدا كرد، ديگر با فيل‌ هم‌ نمي شود جلوی آن را گرفت‌. اگرما انحرافی را‌ كه‌ تازه‌ شروع‌ شده‌ است را (متوقف کنیم) زودتر به پیش خواهيم‌ رفت‌ و يقينا آن‌ آينده‌ شومي‌ كه‌ قدرت پرستان‌ براي‌ تمام‌ مسلمانان‌ در نظ‌ردارند از بين‌ خواهد رفت‌ و جلوی آن‌ گرفته‌ خواهد شد.
ولي اگر سستي‌ كرديم‌ و اين ها مسلط‌ شدند و روز به روز تفرق‌ را تشديد كردندو روزبه روز فاصله ‌ها را بين‌ اين‌ دو برادر مسلمان‌ بيشتر كردند، در آن‌ زمان‌ با كشته‌ شدن‌ ده ها هزار نفر هم‌، امكان‌ برط‌رف‌ كردن‌ آن‌ عوارض‌ وجود نخواهد داشت‌.
ما براي‌ اينكه‌ اجازه‌ ندهيم‌ فاصله‌ ما بين‌ اين‌ دو برادر مسلمان‌ از اين‌ بيشتر بشود و براي‌ اينكه‌ اجازه‌ ندهيم‌ كه‌ دوران‌ صفويه‌ زنده‌ شود و برادران‌ مسلمان‌ به دست‌ برادران‌ مسلمان‌ قتل‌ عام‌ شوند، هر چه‌ زودتر در برابر انحراف‌ اين‌ حكومت‌ بايد بايستيم‌.
برادران‌ زحمتي‌ كه‌ به‌ شما دادم‌ كه‌ ازنقاط‌ مختلف‌ ايران‌ جمع‌ شويد و تشريف‌ آورديد تا در اينجا با هم‌ بنشينيم‌ و تبادل‌ نظ‌ر كنيم‌ به‌ اين‌ منظ‌ور بوده‌ است. چون‌ اگر ما در كردستان‌ فريادي‌ برآوريم‌ یا شما يك عده‌ ازمناطق‌ شرق یا‌ يك عده‌ از بلوچستان یا يك عده‌ از شمال‌ و يك عده‌ از جنوب و … اين‌ فريادهاي‌ پراكنده‌ كاري‌ نخواهند كرد. ولي‌ اگر همه‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ بدهيم‌، با آن‌ منطق‌ حكيمانه‌ اسلامي‌ حرفهايمان‌ را بزنيم و مط‌البمان‌ را دنبال‌ كنيم‌ و اينها یعنی قدرتمداران‌ حاكم‌ بر انقلاب بفهمند كه‌ ملت‌ ايران‌ ساكت‌ و بي‌ تفاوت‌ نيست‌.
ما بازوي‌ تائيدي‌ خواهيم‌ شد براي‌ آنها كه‌ در راس‌ انقلاب‌ هستند و متاثرند از اين‌ انحرافي‌ كه‌ براي‌ انقلاب‌ پيش‌ آمده‌ است كه‌ مرتب‌ در سخنراني هايشان‌ مظ‌اهر تاثرشان‌ را مي‌ بينيم‌ و در روزنامه‌ها مقالاتي‌ را كه‌ مي‌ نويسند مي‌ خوانیم. فكرنكنيم‌ فقط‌ ما عالم‌ تسنن‌ هستيم‌ كه‌ زجر مي‌ كشيم‌ از انحرافات‌ اين‌ انقلاب‌.
بسياري‌ از برادران‌ دانشمند اهل‌ تشيع‌، از همين ‌ها كه‌ به‌ نام‌ روحانيت‌ مشهور هستند در ايران‌ مي‌ خواهند اين‌ اقدامها را‌ به‌ ط‌رفداري‌ از انقلاب‌ سركوب‌ كنند، از همين‌ روحانيونی که‌ به‌ نقل‌ از آقاي‌ حسين‌ آقا (حسين‌ آقاي‌ خميني‌) نود درصد از همين‌ روحانيان‌ از اين‌ جريان‌ انحرافي‌ ناراضي‌ هستند. اين‌ مط‌لبي‌ بوده‌ كه‌ همه‌ ديده‌ايد درمط‌بوعات‌
حسين‌ آقا نوه‌ امام‌ هم اظهار كرد و گفت‌ که نود درصد روحانيون‌ از اين‌ خيانت‌ كه‌ ده‌ درصد به‌ نام‌ روحاني‌ به‌ انقلاب‌ و به‌ اسلام‌ و به‌ ملت‌ مي‌ كنند ناراضي‌ هستند، ولي‌ اين‌ %10 اين ط‌ور وانمود مي‌ كنند كه‌ تمام‌ روحانيت‌ ايران‌ اين‌ حرف‌ را مي‌ زند و هركس‌ مخالف‌ اين‌ حرف‌،سخنی می گوید ، اين‌ مخالف‌ روحانيت‌ است‌ و مخالف‌ انقلاب‌ است‌!
اين‌ ديگر واقعا نوعي‌ شارلاتاني‌ است‌،%10 بخواهد خودش‌ را به جاي‌ صد در صد قلمداد کند و %90 از همان‌ قشر خودش‌ داد و فرياد برآورد كه‌ نكنيد، تمام‌ ملت‌ داد و فرياد برآورد كه‌ نكنيد، افراد ازتمام‌ قشرها داد و فرياد بر مي‌ آورند كه‌ نكنيد (اما آن ده درصد) بگويند که اينها ضد روحانيت‌ هستند، اينها ضد انقلاب‌ هستند!
برادران‌! واقعيت‌ اينست‌ كه‌ تنها ما اهل‌ سنت‌ نيستيم‌ كه‌ زجر مي‌ كشيم‌ از انحراف‌ انقلاب‌. به قول‌ حسين‌ آقاي‌ خميني‌ %90 از علماي‌ اهل‌ تشيع‌ زجرمي‌كشند پس‌ از علماي‌ اهل‌ تشيع‌ نیز با ما هستند.
اضافه‌ بر اين‌ %90 تمام‌ دانشمندان‌ و روشن‌ فكران‌ مسلمان‌ و متعهد ايران‌ ناراضي‌ هستند از اين‌ خود كامگي‌ها كه‌ 10درصد قدرت‌ پرست‌، مقام‌ پرست‌، ضد دين‌ و ضد خلق‌ دارند بر انقلاب‌ و بر ملت‌ مسلمان‌ ايران‌ تحميل‌ مي‌ كنند. اگرهم‌ بنا هست‌ رعايت‌ احتياط‌ بشود – كه‌ اميدوارم‌ همه‌ مبرا باشيد از چنين‌ ترديدهائي‌ – احتياط‌ در اين‌ است‌ كه‌ ما جانب‌ %90 علماي‌ اهل‌ تشيع‌ را كه‌ با اين‌ خودكامگان‌ مخالفند بگيريم‌ نه‌ جانب‌ اين‌ %10 بي‌ حياي‌ پرسر و صدا را!
اگر كسي‌ خودش‌ را ضعيف‌ مي داند و معتقد است‌ كه‌ بايد جانب‌ قدرت‌ را بگيرد همان‌ %90 با حيا قوي‌ تر هستند تا %10 بي‌ حيا! پس‌ اگر راه‌ خدا را هم‌ در نظ‌رنگيريم‌، اگر بر حمايت‌ و تائيد الهي‌ هم‌ تكيه‌ نكنيم‌، اگر بنا هست‌ فقط‌ بر قدرتهاي‌ مادي‌ تكيه‌ بكنيم‌، بين‌ %90 و %10 كداميك‌ قوي‌ تر است‌؟
مسلما %10 ! اما بخاط‌رداريد كه‌ در گذشته‌ در دهاتمان‌ يك نفر لوطی (آوازه خوان)‌ مي‌ آمد چنان‌ سر و صدای راه‌ مي‌ انداخت‌ که مي‌گفتي‌ در ده‌ جز لوطی هيچ کس دیگری وجود ندارد. اين‌ گروههاي‌ ضد انقلاب‌،گروههاي‌ ماركسيست‌ و … – که در تمام‌ شهرها يقينا يك‌ هزارم هم‌ نيستند- بقدري‌ سر و صداها راه مي‌انداختند كه‌ هر كس به شهري وارد می شود‌ تصور مي‌ كرد، مردم اين‌ شهر همگی ماركسيست‌ هستند و به جز ماركسيست‌ كسي‌ وجود ندارد.
بي‌ حياها هميشه‌ كارشان‌ همين‌ است‌
ولي‌ نبايد اينها را به حساب‌ آورد. اگر قرار است‌ ما با قدرتهاي‌ مادي‌ باشيم‌ و بر قدرت هاي‌ مادي‌ تكيه‌ كنيم‌، %90 خود علماي‌ اهل‌ تشيع‌ با ما هستند و متنفرند از اين‌ بي‌ حياهاي‌ انقلاب‌ خوار. تمام‌ ملت‌ ايران‌ با ما هستند، و اين همه‌ دانشمندان‌ و نویسندگان هم‌ كه‌ مي‌ دانيد.
تازه‌ اگر اينها هم‌ هیچ کدام نباشند و ما تنهاي‌ تنها باشيم‌، اگر راست‌ مي‌ گوئيم‌ كه‌ مسلمان‌ هستيم‌ بايد فقط‌ و فقط‌ به‌ اط‌اعت‌ فرمان‌ خدا حاضر باشيم‌. جان‌ و مالمان‌ را بدهيم‌ و آن سعادت‌ ابدي‌ را از خدا بستانيم براي‌ اينكه‌ راه‌ خدا را روشن‌ كنيم‌ و براي‌ اين كه‌ هر چه ضد راه‌ خداست‌ را بكوبيم‌ و رسوايش‌ كنيم‌.
ما در اينجا جمع‌ شده‌ايم‌ تا تبادل‌ نظ‌ر كنيم‌. همانط‌ور كه‌ اعلام‌ شد دو روزي‌ در اينجا هستيم‌ و برادران‌ كه‌ دردها را در نقاط‌ مختلف‌ لمس‌ مي‌ كنند، نظ‌راتي‌ را كه‌ دارند اعلام‌ مي‌ فرمايند. در اينجا از نظ‌راتي‌ كه‌ اعلام‌ و ارائه‌ می شوند استفاده‌ مي شود. بعدا در جلسه‌ آخر از برادراني كه‌ به اين جا آمده‌اند هر كدام‌ با بردبارتر و با نشاط‌ تر هستند، عده‌اي‌ به‌ عنوان‌ اعضاي‌ اصلي‌ و اعضاي‌ علي‌البدل‌ شوراي‌ مركزي‌ سنت‌ انتخاب‌ ميشوند.
بعد آن‌ برادران (که به عنوان اعضای اصلی و اعضای علی البدل انتخاب شده اند)‌ اين چیزهائی كه‌ گفته‌ شد، مبناي‌ كارشان‌ قرارمي‌ گيرد و بر آن‌ مبنا حركت‌ مي‌كنند. با اشاره‌ به‌ يك‌ نكته‌ كه‌ بسيار مهم‌ و ضروري‌ است؛ ما بدون‌ ترديد نتوانسته‌ايم‌ آن مط‌لبي‌ را كه‌ مبناي‌ كارمان‌ بوده‌ به درستي‌ انجام‌ دهيم‌.
مبناي‌ كارمان‌ اين‌ بوده‌ كه‌ علماي‌ مخلص‌ و دلسوز اهل‌ سنت‌ را در سراسر ايران‌ دعوت‌ كنيم‌. اولا بسياري‌ بوده‌اند كه‌ نشناختيم‌ و اين هم‌ محصول‌ همين‌ بيگانگي‌ و دوري مان ازهمديگر بوده‌ است و يقينا علماي‌ دلسوز و آگاه‌ اهل‌ سنت‌ همين‌ عدد نيستند كه‌ اينجا هستند.
به‌ اميد خدا از اضعافا مضاعفه‌ باشند، يقينا بسيار هستند علماي‌ دلسوز اهل‌ سنت‌ كه‌ ما نشناختيم‌ تا دعوت‌ كنيم‌ .
دوم‌ اينكه‌، تنهاي‌ علماي‌ ديني‌ نيستند كه‌ دلسوز اسلام‌ و انقلاب‌ و ملت‌ ايران‌ و اهل‌ سنت‌ هستند بلکه دلسوزان‌ ديگر هم‌ در بين‌ اهل‌ سنت‌ فراوان‌ هستند. اما مَثَل‌ عربي‌ درست‌ مي‌ گويد كه‌: «ما لا يدرك‌ كله‌ لا يترك‌ كله» ما يقينا جا و امكانات‌ را نداشتيم‌ حتي‌ اگر مي‌ شناختيم‌ تمام‌ علما را هم‌ دعوت‌ مي‌ كرديم‌ اما چنين‌ امكاناتي‌ نبود.
بنابراين‌ مجبور شديم‌ اكتفا كنيم‌ به‌ چنين‌ اجتماعي‌ از اين‌ عده‌ از برادران‌ كه‌ از نقاط‌ مختلف‌ ايران‌ آمده اند كه‌ اميدوارم‌ خداوند براي‌ همه‌ به‌ تناسب‌ نیات مان ثواب‌ بزرگ‌ مقرر فرمايند.
يكي‌ از كارهاي‌ مهمي‌ كه‌ شورا بعد ازاين كه‌ اعضايش‌ تعيين‌ و تشكيل‌ شد با همكاري‌ دفتر مركزي‌ – كه‌ برادران‌ مسلماني‌ كه‌ اين‌ امكانات‌ را براي‌ اجتماع‌ ما فراهم‌ كردند، همين‌ مسئولان‌ دفتر مركزي‌ هستند – بايد انجام‌ بدهند، اين است‌ كه‌ بايد ترتيباتي‌ اتخاذ كنند- به‌ هر ترتيبي‌ كه‌ خودشان‌ مي‌ دانندـ – تمام‌ علماي‌ اهل‌ سنت‌، آنها كه‌ به‌ مسئله‌ مبالات‌ مي‌ كنند و به‌ اين‌ مشكلات‌ اعتنائي‌ دارند و اضافه‌ بر علما، تمام‌ كساني‌ كه‌ دلسوز انقلاب‌ و اسلام‌ و اهل‌ سنت‌ هستند در تمام‌ نقاط‌ مختلف‌ ايران‌ شرايطی را فراهم‌ كنند كه‌ اينها گاهي‌ اجتماعاتي‌ با هم‌ داشته‌ باشند.
ممكن‌ است‌ بسياري‌ از آقايان‌ و علمائي‌ كه‌ نتوانستيم‌ دعوتشان‌ كنيم‌، يا از ديگر دلسوزاني‌ كه‌ نشناخته‌ايم‌ و باز مي‌توانسته‌ايم‌ دعوت‌ كنيم‌، نظ‌راتي‌ داشته‌ باشند كه‌ اين‌ نظ‌رات‌ اگرعرضه‌ بشود در حركت‌ ما بسيار موثر باشد.
بنابراين‌ اميدواريم‌ بعد ازاينكه‌ شورا تشكيل‌ شد، بلافاصله‌ با همكاري‌ دفتر مركزي‌ وظ‌ايفي‌ را كه‌ در اين‌ دوجلسه‌ تحقيق‌ ميشود دنبال‌ كنند به اضافه‌ اين‌ مط‌لب‌ مهم‌ كه‌ هميشه‌ شرايط‌ اجتماع‌ دلسوزان‌ اهل‌ سنت‌ را از نقاط‌ مختلف‌ ايران‌ فراهم‌ آورند
ديگر بنده‌ عرضي‌ ندارم‌، مط‌البم‌ را تمام‌ مي‌ كنم‌ و همانط‌ور كه‌ در اعلام‌ برنامه‌ گفته‌ شد هر كدام‌ از آقايان‌ بخواهند و مط‌البي‌ داشته‌ باشند عرضه‌ كنند، مي‌ توانند بحث‌ بفرمايند، و الان‌ گفتند كه‌ جناب‌ مولوي‌ عبدالعزيز اظهار تمايل‌ كرده‌اند كه‌ در مورد اين‌ جلسه‌ و مسائلي‌ كه‌ برايمان‌ مط‌رح‌ است‌ بحث‌ كنند.
بنابراين‌ من‌ به‌ مط‌البم‌ خاتمه‌ مي‌ دهم‌ و ميكروفون‌ را در اختيار ايشان‌ مي‌ گذارم‌
براي‌ همه‌ آرزوي‌ توفيق‌ در اخلاص‌ و تعهد مي‌ كنم‌.
تهیه و ویرایش: تارنمای ناجی کرد

زندگینامه شیخ الاسلام ابن تیمیه

27 ژوئیه
اِبْن‌ِ تَيْميّه‌، تقى‌الدين‌ ابوالعباس‌ احمد بن‌ شهاب‌الدين‌ عبدالحليم‌ ابن‌ مجدالدين‌ عبدالسلام‌ بن‌ عبدالله‌ بن‌ ابى‌ القاسم‌ محمد بن‌ الخضر بن‌ محمد بن‌ الخضر الحرانى‌ الدمشقى‌ الحنبلى‌، از مشاهير علماي‌ اسلام‌ (دوشنبه‌ 10 ربيع‌الاول‌ 661 – شب‌ دوشنبه‌ 20 ذيقعده‌ 728ق‌/22 ژانوية 1263-26 سپتامبر 1328م‌).
ابن‌ تيميه‌ يكى‌ از شخصيتهاي‌ برجستة اسلام‌ است‌ كه‌ در انديشة دينى‌ و معنوي‌ عصر خود و اعصار بعد از خود اثر بسيار مهمى‌ داشته‌ و از افراد معدود بحث‌انگيز و مورد مناقشه‌ در سرتاسر قرون‌ بعد از زمان‌ خويش‌ بوده‌ است‌. حيات‌ علمى‌ و اجتماعى‌ و سياسى‌ او سرشار از مقاومت‌ و مبارزات‌ سرسختانه‌ در برابر مخالفان‌ است‌. وي‌ در ابراز عقايد خود كه‌ بعضى‌ از آنها بسيار جسورانه‌ بوده‌، از هيچ‌ كس‌ باكى‌ نداشته‌ است‌. ابن‌ تيميه‌ در زمانى‌ كه‌ رعب‌ و وحشت‌ مغول‌ هنوز بر سراسر عالم‌ اسلام‌ مستولى‌ بود، به‌ پا خاست‌ و مسلمانان‌ را به‌ پايداري‌ در برابر مغولان‌ و جنگ‌ با آنان‌ فراخواند. اهميت‌ اين‌ عمل‌ او تا آنجاست‌ كه‌ مى‌توان‌ گفت‌: وي‌ در پيروزي‌ مماليك‌ مصر بر سپاهيان‌ مغول‌ سهمى‌ بزرگ‌ داشته‌ است‌، و از اين‌ حيث‌ مى‌توان‌ او را عالم‌ دينى‌ كم‌ نظيري‌ در جهان‌ اسلام‌ به‌ شمار آورد.
ابن‌ تيميه‌ در شهر حران‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ از مراكز تعليمات‌ مذهب‌ حنبلى‌ بود، متولد شد. اين‌ شهر به‌ گفتة ياقوت‌ قصبة بلاد مُضَر و بر سر راه‌ شام‌ و موصل‌ و روم‌ (آسياي‌ صغير)، در كنار نهر معروف‌ به‌ جلاب‌، واقع‌ بوده‌ و تا شهر رها (اورفه‌) يك‌ روزه‌ راه‌ و تا شهر رقه‌ دو روزه‌ راه‌ فاصله‌ داشته‌ است‌. حران‌ كه‌ اكنون‌ از شهرهاي‌ ويران‌ تركيه‌است‌، در روزگاران‌ گذشته‌ شهري‌ باشكوه‌ و داراي‌ فرهنگى‌ درخشان‌ بوده‌، و ابن‌ تيميه‌ خود بارها در تصانيفش‌ آن‌ را مركز صابئه‌ و بت‌ پرستان‌ و فلاسفه‌ خوانده‌ است‌. آباء كليسا هم‌ آن‌ را هِلِنوپوليس‌ يا شهر كفار و مشركان‌ خوانده‌اند ( 2 EI، ذيل‌ حران‌1). شهر حران‌ در سالهاي‌ پيش‌ از تولد ابن‌ تيميه‌ و در سالهاي‌ كودكى‌ او همواره‌ در معرض‌ تهديد حملات‌ مغول‌ بوده‌ است‌.
ابن‌ كثير (13/255) مى‌گويد كه‌ در 667ق‌/1269م‌، هنگامى‌ كه‌ ابن‌ تيميه‌ بيش‌ از 6 سال‌ نداشته‌ است‌، مردم‌ حران‌ از ترس‌ حمله‌ مغول‌ شهر را ترك‌ كردند. از آن‌ جمله‌ شهاب‌ الدين‌ عبدالحليم‌ پدر ابن‌ تيميه‌ كه‌ از علماي‌ دينى‌ بزرگ‌ شهر بود، در همين‌ سال‌ به‌ همراه‌ خانوادة خويش‌ روانة دمشق‌ شد. در همين‌ سفر گردونه‌اي‌ كه‌ كتابخانه‌اش‌ را بر آن‌ بار كرده‌ بود، در ريگ‌ فرو رفت‌ و به‌ زحمت‌ زياد توانستند آن‌ را بيرون‌ بكشند (كرمى‌، 52 – 53).
از خانوادة ابن‌ تيميه‌ در حران‌ در قرن‌ 6 و 7ق‌/12 و 13م‌ افراد برجسته‌اي‌ در مذهب‌ حنبلى‌ شهرت‌ يافته‌اند. نخستين‌ فرد معروف‌ اين‌ خانواده‌ كه‌ به‌ «ابن‌ تيميه‌» مشهور شده‌، فخرالدين‌ خطيب‌ محمد بن‌ خضر (542 -621 يا 622ق‌/1147 – 1224 يا 1225م‌) است‌. در وجه‌ تسمية او گفته‌اند كه‌ پدر يا جد (مادري‌) وي‌ در سفر حج‌ در تَيْماء دخترك‌ زيبايى‌ ديد و هنگامى‌ كه‌ از سفر به‌ وطن‌ بازگشت‌، دختر نوزاد خويش‌ را شبيه‌ آن‌ دختر تيمايى‌ يافت‌، پس‌ او را تيميه‌ ناميد. از اين‌ رو فرزندان‌ آن‌ دختر به‌ ابن‌ تيميه‌ معروف‌ شدند (ابن‌ خلكان‌، 4/388). اين‌ فخرالدين‌ عموي‌ جد مجدالدين‌ ابن‌ تيميه‌ (590 -652ق‌/1194- 1254م‌) است‌ كه‌ از فقهاي‌ بزرگ‌ حنبلى‌ و صاحب‌ تأليفات‌ بوده‌ است‌. پسر مجدالدين‌، شهاب‌الدين‌عبدالحليم‌ (627 -682ق‌/1230-1283م‌)، پدر تقى‌الدين‌ ابن‌ تيميه‌ است‌ كه‌ او نيز از فقهاي‌ معروف‌ حران‌ و «شيخ‌ البلد» و خطيب‌ و حاكم‌ آن‌ بوده‌ است‌. وي‌ در شهر دمشق‌ رئيس‌ دارالحديث‌ السكريه‌ (واقع‌ در كوي‌ قصاعين‌ = كاسه‌ گران‌) و در جامع‌ اين‌ شهر صاحب‌ كرسى‌ بود و روزهاي‌ جمعه‌ در آنجا سخنرانى‌ مى‌كرد.
تقى‌الدين‌ ابن‌ تيميه‌ پرورش‌ علمى‌ و دينى‌ خود را ابتدا در محيط علماي‌ حنبلى‌ دمشق‌ تكميل‌ كرد. از شيوخ‌ او مى‌توان‌ ابن‌ عبدالدائم‌، على‌ بن‌ احمد بن‌ عبدالدائم‌ بن‌ نعمة المقدسى‌ الحنبلى‌ (د 699ق‌/ 1300م‌)، مجد بن‌ عساكر (د 669ق‌/1271م‌)، يحيى‌ بن‌ الصيرفى‌ (د 696ق‌)، قاسم‌ اربلى‌ (د 680ق‌)، و ابن‌ ابى‌ اليسر (د 672ق‌/1273م‌)، شمس‌الدين‌ ابوالفرج‌ عبدالرحمان‌ بن‌ ابى‌ عمر محمد بن‌ احمد بن‌ محمد ابن‌ قدامة المقدسى‌ الحنبلى‌ (د 682ق‌)، مسلم‌ بن‌ علان‌ شمس‌ الدين‌ ابوالغنائم‌ دمشقى‌ (680ق‌)، ابراهيم‌ بن‌ الدرجى‌ (د 681ق‌)، زين‌الدين‌ ابن‌ المنجا ابوالبركات‌ تنوخى‌ حنبلى‌ (د 695ق‌) و ديگران‌ را نام‌ برد (ابن‌ عماد، 5/331،338، 361، 367، 369، 373، 376، 432، 451(.
ابن‌ تيميه‌ در اكثر علوم‌ متداول‌ زمان‌ خود از فقه‌ و حديث‌ و اصول‌ و كلام‌ و تفسير متبحر بود و در فلسفه‌ و رياضيات‌ و ملل‌ و نحل‌ و عقايد اديان‌ ديگر مخصوصاً مسيحيت‌ و يهود نيز اطلاعات‌ فراوان‌ داشت‌ و اين‌ معنى‌ در سرتاسر آثار و تصانيف‌ او مشهود است‌. وي‌ در فقه‌ حنبلى‌ به‌ درجة اجتهاد رسيد و پس‌ از مطالعه‌ و تبحر در مذاهب‌ ديگر فقهى‌ فتواهايى‌ داد كه‌ با فتاوي‌ مذاهب‌ اربعه‌ اختلاف‌ داشت‌ و بدين‌ سان‌، استقلال‌ رأي‌ و نظر آزاد خود را در فقه‌ به‌ ثبوت‌ رسانيد. هنوز به‌ 20 سالگى‌ نرسيده‌ بود كه‌ اهليت‌ و شايستگى‌ فتوا و تدريس‌ را به‌ دست‌ آورد و پس‌ از فوت‌ پدرش‌ (682ق‌) از آغاز سال‌ 683 (دوشنبه‌ دوم‌ محرم‌) در دارالحديث‌ سكريه‌ به‌ تدريس‌ پرداخت‌ (ابن‌ كثير، 13/303). ابن‌ عماد (6/81) نام‌ اين‌ مدرسه‌ را تنگزيه‌ ذكر كرده‌ كه‌ در بزورية دمشق‌ واقع‌ بوده‌ است‌، ولى‌ ظاهراً قول‌ ابن‌ كثير درست‌تر است‌. در تشريفات‌ شروع‌ به‌ تدريس‌، جمعى‌ از علماي‌ درجه‌ اول‌ دمشق‌، مانند قاضى‌القضاة بهاءالدين‌ شافعى‌، شيخ‌ تاج‌الدين‌ فزاري‌ شيخ‌ شافعيان‌، شيخ‌ زين‌الدين‌ ابن‌ المرحل‌ و زين‌الدين‌ ابن‌ المنجا الحنبلى‌ حضور داشتند. ابن‌ تيميه‌ با آنكه‌ جوانى‌ 22 ساله‌ بود، حاضران‌ را با قدرت‌ علمى‌ و حسن‌ بيان‌ خود شگفت‌ زده‌ كرد، و تاج‌الدين‌ فزاري‌ آن‌ درس‌ را نوشت‌. پس‌ از آن‌ در روز جمعه‌ 10 صفر 683ق‌/28 آوريل‌ 1284م‌ در جامع‌ اموي‌ دمشق‌ پس‌ از نماز جمعه‌ به‌ منبر رفت‌ و شروع‌ به‌ تفسير قرآن‌ كرد. ظاهراً اين‌ منبر يا كرسى‌ همان‌ كرسى‌ پدرش‌ عبدالحليم‌ بود. ابن‌ تيميه‌ به‌ زودي‌ بر اثر قدرت‌ بيان‌ و وسعت‌ دانش‌ و زهد و عبادت‌ خود مشهور گرديد و از مراجع‌ مهم‌ فتوا در زمان‌ خود شد.
در 693ق‌/1294م‌ واقعه‌ عساف‌ نصرانى‌ اتفاق‌ افتاد. جمعى‌ در محضر قاضى‌ گواهى‌ دادند كه‌ عساف‌ به‌ حضرت‌ رسول‌(ص‌) ناسزا گفته‌ است‌. ابن‌ تيميه‌ و شيخ‌ زين‌الدين‌ فارقى‌، شيخ‌ دارالحديث‌، به‌ عزالدين‌ ايبك‌ نايب‌ السلطنة دمشق‌ شكايت‌ كردند و در شهر آشوب‌ بر پا شد. نايب‌ السلطنه‌ ابن‌ تيميه‌ و فارقى‌ را گرفت‌ و زد و در «عذراويّه‌» به‌ زندان‌ انداخت‌. عساف‌ را نيز به‌ مجلس‌ محاكمه‌ كشيد. او در محكمه‌ ثابت‌ كرد كه‌ گواهان‌ با او دشمنى‌ دارند. عساف‌ تبرئه‌ شد و ابن‌ تيميه‌ و فارقى‌ هم‌ از زندان‌ آزاد گشتند و رضايتشان‌ جلب‌ شد. ابن‌ تيميه‌ به‌ همين‌ مناسبت‌ كتاب‌ الصارم‌ المسلول‌ على‌ ساب‌ الرسول‌ (يا شاتم‌ الرسول‌) را تأليف‌ كرد.
ابن‌ تيميه‌ از چهارشنبه‌ 17 شعبان‌ 695ق‌/20 ژوئن‌ 1296م‌ پس‌ از وفات‌ زين‌الدين‌ ابن‌ المنجا (در چهارم‌ شعبان‌ همان‌ سال‌) به‌ جاي‌ او كه‌ شيخ‌ حنابله‌ بود، متصدي‌ تدريس‌ مدرسة «الحنبلية» دمشق‌ گرديد و درس‌ خود را در حلقة عماد بن‌ المنجا به‌ شمس‌الدين‌ بن‌ فخر بعلبكى‌ واگذار كرد (ابن‌ كثير، 13/344). در 697ق‌ در زمان‌ سلطنت‌ ملك‌ منصور لاجين‌ سلحداري‌ برخى‌ از قلاع‌ و استحكامات‌ كيليكيه‌ يا ارمنستان‌ صغير به‌ دست‌ سپاه‌ مصر فتح‌ شد. خبر اين‌ فتح‌ در رمضان‌ به‌ دمشق‌ رسيد و ابن‌ تيميه‌ به‌ همين‌ مناسبت‌ در روز جمعه‌ 17 شوال‌ «ميعادي‌» ترتيب‌ داد و در آن‌ دربارة جهاد و ترغيب‌ مسلمانان‌ به‌ آن‌ سخنرانى‌ كرد. ابن‌ كثير اين‌ ميعاد را با شكوه‌ و پرجمعيت‌ وصف‌ كرده‌ است‌ (13/351-352). مقصود از «ميعاد» سخنرانيهايى‌ دينى‌ و ارشادي‌ بود كه‌ به‌ مناسبت‌ وقايع‌ مهم‌ از طرف‌ علماي‌ دين‌ ترتيب‌ داده‌ مى‌شد.
به‌ گفتة ابن‌ شاكر (1/72) ابن‌ تيميه‌ كتاب‌ العقيدة الحموية الكبري‌ را در 698ق‌ ميان‌ نماز ظهر و عصر در پاسخ‌ سؤالاتى‌ كه‌ درباره‌ مسائل‌ كلامى‌ از او كرده‌ بودند، نوشت‌. اين‌ رساله‌ كه‌ در آن‌ به‌ مذهب‌ كلامى‌ اشعري‌ حمله‌ شده‌ بود، جنجال‌ سختى‌ برانگيخت‌ و اين‌ در اواخر سلطنت‌ ملك‌ لاجين‌ بر مصر و رفتن‌ قبچق‌ نايب‌ السلطنه‌ دمشق‌ نزد مغول‌ بود. به‌ همين‌ سبب‌ ابن‌ تيميه‌ را به‌ محضر قاضى‌ احضار كردند. قاضى‌ القضاة حنفيه‌ در دمشق‌ جلال‌الدين‌ احمد بن‌ حسان‌ بن‌ انوشروان‌ رازي‌ (د 745ق‌/1344م‌) و قاضى‌ القضاة شافعيان‌ امام‌الدين‌ عمر بن‌ عبدالرحمان‌ قزوينى‌ برادر جلال‌الدين‌ قزوينى‌ خطيب‌ دمشق‌ بود (مقريزي‌، 1(3)/828). هنري‌ لائوست‌ در شرح‌ حال‌ و عقايد ابن‌ تيميه‌ )ص‌ 252-253)، قاضى‌ القضاة حنفيه‌ را با جلال‌ الدين‌ محمد بن‌ عبدالرحمان‌ قزوينى‌ كه‌ برادر امام‌الدين‌ عمر بن‌ عبدالرحمان‌ مذكور است‌، اشتباه‌ كرده‌ است‌. به‌ گفتة همة مورخان‌ قاضى‌ حنفيه‌ در آن‌ وقت‌ همان‌ جلال‌الدين‌ احمد رازي‌ بوده‌ است‌.
ابن‌ تيميه‌ از حضور در مجلس‌ قاضى‌ امتناع‌ كرد و امير سيف‌الدين‌ جاغان‌ كه‌ در آن‌ هنگام‌ با نفوذترين‌ امير دمشق‌ بود، به‌ ياري‌ ابن‌ تيميه‌ برخاست‌ و مخالفان‌ او را كه‌ در شهر غوغا برپا كرده‌ بودند، مضروب‌ ساخت‌ و فتنه‌ را فرو نشاند. پس‌ از اين‌ واقعه‌ ابن‌ تيميه‌ در روز جمعه‌ ميعادي‌ ترتيب‌ داد و به‌ تفسير پرداخت‌ و روز شنبه‌ از صبح‌ تا پاسى‌ از شب‌ در حضور قضات‌ به‌ بحث‌ دربارة مضامين‌ العقيدة الحموية پرداخت‌ و كسى‌ نتوانست‌ بر او خرده‌ بگيرد. امام‌الدين‌ قاضى‌ شافعيه‌ گفت‌: «هر كس‌ دربارة ابن‌ تيميه‌ سخنى‌ بگويد، من‌ دشمن‌ او هستم‌». و جلال‌ الدين‌ قاضى‌ حنفيه‌ گفت‌: «هر كس‌ دربارة شيخ‌ سخن‌ بگويد، او را تعزير خواهم‌ كرد». ابن‌ تيميه‌ پيش‌ از آن‌ در مجلس‌ محاكمه‌ حاضر نشده‌ بود و به‌ قاضى‌ گفته‌ بود كه‌ او حق‌ دخالت‌ در اعتقاديات‌ ندارد و مأموريت‌ او فقط فصل‌ دعاوي‌ است‌ (لائوست‌، 272(
در 699ق‌/1299م‌ غازان‌، ايلخان‌ مغول‌ در ايران‌، به‌ قصد تسخير شام‌ لشكركشى‌ كرد و در جنگى‌ كه‌ در 27 ربيع‌الاول‌/22 دسامبر با ملك‌ ناصر قلاوون‌ سلطان‌ مصر كرد، بر او پيروز شد. مردم‌ دمشق‌ از بيم‌ مغول‌ شهر را ترك‌ كردند. ابن‌ تيميه‌ با جمعى‌ از علما براي‌ گرفتن‌ امان‌ نزد غازان‌ رفتند. غازان‌ گفت‌ من‌ به‌ مردم‌ شهر امان‌ داده‌ام‌ (مقريزي‌، 1(3)/889)، اما شهر دستخوش‌ انقلاب‌ و آشوب‌ گرديد و شهرك‌ صالحيه‌ به‌ دست‌ مغولان‌ قتل‌ و غارت‌ شد. قلعة دمشق‌ پايداري‌ كرد و تسليم‌ نشد. ابن‌ كثير مى‌گويد: ابن‌ تيميه‌ به‌ نايب‌ قلعه‌ كه‌ ارجواش‌ نام‌ داشت‌، پيغام‌ داد كه‌ قلعه‌ را تسليم‌ نكند (14/7- 8)، اما دواداري‌ (9/35) مى‌گويد: ابن‌ تيميه‌ براي‌ صلح‌ ميان‌ مغول‌ و فرماندار قلعه‌ به‌ قلعه‌ رفت‌، ولى‌ ارجواش‌ موافقت‌ نكرد. ابن‌ تيميه‌ براي‌ جلوگيري‌ از قتل‌ و غارت‌ باز به‌ ديدار غازان‌ رفت‌، ولى‌ سعدالدين‌ ساوجى‌ و خواجه‌ رشيدالدين‌ فضل‌ الله‌ به‌ او اجازه‌ ملاقات‌ ندادند و گفتند كه‌ هنوز مال‌ مهمى‌ از مردم‌ شهر عايد غازان‌ نشده‌ است‌.
باز دواداري‌ مى‌نويسد كه‌ ابن‌ تيميه‌ دربارة اسيران‌ مسلمان‌ به‌ خيمة بولاي‌ يكى‌ از فرماندهان‌ سپاه‌ مغول‌ رفت‌. بولاي‌ به‌ او گفت‌ كه‌ مردم‌ دمشق‌ قاتلان‌ امام‌ حسين‌ عليه‌السلام‌ هستند، و ابن‌ تيميه‌ پاسخ‌ داد كه‌ قاتلان‌ امام‌ حسين‌ در كربلا همه‌ از مردم‌ عراق‌ بودند و كسى‌ از مردم‌ دمشق‌ در آنجا نبود، و آن‌ قدر با بولاي‌ سخن‌ گفت‌ تا خشم‌ او را فرونشاند (9/36). در 20 شوال‌ 699ق‌/9 ژوئية 1300م‌ نايب‌ السلطنة دمشق‌، جمال‌ الدين‌ آقوش‌ افرم‌، به‌ جنگ‌ و دُروزيان‌ ساكن‌ در جبال‌ كسروان‌ لبنان‌ رفت‌، زيرا دروزيها مغولان‌ را در جنگ‌ با مصريان‌ ياري‌ داده‌ بودند. ابن‌ تيميه‌ هم‌ با جمعى‌ از داوطلبان‌ (متطوعه‌) در اين‌ سفر جنگى‌ همراه‌ آقوش‌ بود. به‌ گفتة ابن‌ كثير رؤساي‌ دروز در اين‌ جنگ‌ نزد ابن‌ تيميه‌ آمدند. او با ايشان‌ بحث‌ كرد و راه‌ راست‌ را به‌ ايشان‌ نمود و آنان‌ را وادار به‌ توبه‌ كرد (14/12). حمله‌ به‌ جبال‌ كسروان‌ در 705ق‌/1305م‌ تجديد شد و ابن‌ تيميه‌ در آن‌ شركت‌ فعال‌ داشت‌ (مقريزي‌، 2(1)/12؛ ابن‌ كثير، 14/35(.
بدين‌ گونه‌ ابن‌ تيميه‌ با دخالت‌ در كارهاي‌ سياسى‌ و سختگيري‌ در امر به‌ معروف‌ و نهى‌ از منكر شخصيت‌ قوي‌ خود را به‌ ثبوت‌ رسانيد. حضور او در همة وقايع‌ مهم‌ سياسى‌ و اجتماعى‌ و دينى‌ دمشق‌ مشهود بود، چنانكه‌ در 701ق‌/1302م‌ جعلى‌ بودن‌ نامه‌اي‌ را كه‌ يهوديان‌ مدعى‌ بودند، حضرت‌ رسول‌ با آن‌ نامه‌ يهوديان‌ خيبر را از اداي‌ جزيه‌ معاف‌ داشته‌ است‌، ثابت‌ كرد (ابن‌ كثير، 14/19). همچنين‌ به‌ اقامه‌ حد و تعزير پرداخت‌ و مخالفان‌ خود را به‌ سكوت‌ واداشت‌ (همانجا). مخالفان‌ نيز گاه‌ بر ضد او دست‌ به‌ توطئه‌ مى‌زدند، چنانكه‌ در 702ق‌ نامه‌اي‌ به‌ دست‌ نايب‌ السلطنه‌ دمشق‌ رسيد كه‌ در آن‌ ابن‌ تيميه‌، قاضى‌ شمس‌الدين‌ ابن‌ الحريري‌ و جمعى‌ از امرا و خواص‌، نايب‌ السلطنه‌ را متهم‌ به‌ ارتباط با دربار مغول‌ مى‌كرد، ولى‌ به‌ زودي‌ مزور بودن‌ نامه‌ معلوم‌ شد و جاعلان‌ به‌ مجازات‌ رسيدند )همو، 14/22(.
در همين‌ سال‌ جنگ‌ معروف‌ شقحب‌ ميان‌ غازان‌ و سپاه‌ مصر و شام‌ درگرفت‌ كه‌ به‌ شكست‌ غازان‌ منتهى‌ شد. ابن‌ كثير (14/241) مى‌گويد كه‌ بعضى‌ از مردم‌ در جنگ‌ با غازان‌ مردد بودند، زيرا از يك‌ سو غازان‌ و سپاه‌ او اسلام‌ آورده‌ بودند و از سوي‌ ديگر با امام‌ مسلمانان‌ بيعت‌ نكرده‌ بودند تا باغى‌ و طاغى‌ بر امام‌ به‌ شمار آيند، ولى‌ ابن‌ تيميه‌ غازان‌ و سپاه‌ او را چون‌ خوارج‌ شمرد و گفت‌: خوارج‌ نيز با على‌ و پس‌ از آن‌ با معاويه‌ جنگيدند و خود را براي‌ خلافت‌ سزاوارتر از آن‌ دو شمردند. غازان‌ هم‌ علاوه‌ بر آنكه‌ ظالم‌ است‌، خود را سزاوارتر از ديگران‌ براي‌ امامت‌ مى‌داند. سپس‌ گفت‌: اگر ديديد كه‌ من‌ در سپاه‌ غازان‌ هستم‌، بى‌درنگ‌ مرا بكشيد. مردم‌ از بيم‌ مغول‌ از شهر خارج‌ شدند، و ابن‌ تيميه‌ نيز از شهر بيرون‌ رفت‌. مردم‌ پنداشتند كه‌ او نيز گريخته‌ است‌، اما او به‌ اردوي‌ ملك‌ ناصر قلاوون‌ رفت‌ و او را به‌ جهاد و حركت‌ به‌ سوي‌ دمشق‌ ترغيب‌ كرد و سوگند خورد كه‌ سپاه‌ ناصر پيروز خواهد شد. اميران‌ ناصر به‌ او گفتند كه‌ «ان‌ شاءالله‌» بگويد، او گفت‌: «ان‌ شاءالله‌ تحقيقاً لا تعليقاً» (همو، 14/25-26).
نبرد شقحيب‌ در ماه‌ رمضان‌ اتفاق‌ افتاد. ابن‌ تيميه‌ فتوا داد كه‌ مسلمانان‌ جنگجو افطار كنند. ملك‌ ناصر به‌ او پيشنهاد كرد كه‌ با او در يك‌ صف‌ باشد، ولى‌ او گفت‌ كه‌ سنت‌ اقتضا مى‌كند كه‌ او در صف‌ قوم‌ خود، يعنى‌ صفوف‌ اهل‌ شام‌ باشد (همانجا). مقريزي‌ و تغري‌ بردي‌ از شركت‌ او در اين‌ جنگ‌ چيزي‌ نگفته‌اند، ولى‌ ابن‌ كثير (همانجا) و ابن‌ شاكر (1/73) بر همكاري‌ آشكار او در اين‌ جنگ‌ تأكيد كرده‌اند.
در رجب‌ 704ق‌ ابن‌ تيميه‌ مردي‌ به‌ نام‌ ابراهيم‌ قطان‌ مجاهد را كه‌ حشيش‌ مى‌خورد و سبلتى‌ پرپشت‌ و دلقى‌ بلند و ناخنهاي‌ دراز داشت‌، گرفت‌، دلق‌ بلندش‌ را پاره‌ كرد و فرمان‌ داد تا سبيل‌ و ناخنهايش‌ را بزنند و او را واداشت‌ تا از حشيش‌ و ديگر محرمات‌ توبه‌ كند؛ همچنين‌ با شخص‌ ديگري‌ به‌ نام‌ شيخ‌ محمد خباز بلاسى‌ نيز چنين‌ كرد و او را از تعبير خواب‌ و ديگر چيزها كه‌ بر پاية علم‌ نيست‌، منع‌ كرد (ابن‌ كثير، 14/33-34).
در همين‌ سال‌ ابن‌ تيميه‌ به‌ مسجد نارنج‌ (يا مسجد التاريخ‌) در جوار مصلاي‌ شهر دمشق‌ رفت‌ و سنگى‌ را كه‌ مى‌گفتند: اثر پاي‌ حضرت‌ رسول‌ بر آن‌ هست‌ و مردم‌ به‌ آن‌ تبرك‌ مى‌جستند، شكست‌ و گفت‌ تبرك‌ و بوسيدن‌ آن‌ جايز نيست‌. عوام‌ از اين‌ كار او به‌ خشم‌ آمدند و شكايت‌ به‌ سلطان‌ مصر بردند. از مصر جواب‌ آمد كه‌ اگر امر چنان‌ است‌ كه‌ ابن‌ تيميه‌ مى‌گويد، كار او درست‌ بوده‌ است‌ و اگر خلاف‌ آن‌ ثابت‌ شود، بايد سزاي‌ آن‌ را ببيند (مقريزي‌، 2(1)/8 – 9؛ قس‌: ابن‌ كثير، 14/34.(
در 705 ق‌ ابن‌ تيميه‌ با فقراي‌ احمديه‌ درافتاد. فقراي‌ احمديه‌ نمايشهاي‌ عجيب‌ مى‌دادند و در آتش‌ مى‌رفتند و مار مى‌خوردند. ابن‌ تيميه‌ در حضور نايب‌ السلطنه‌ در قصر ابلق‌ بر ايشان‌ اعتراض‌ كرد و گفت‌: اگر راست‌ مى‌گويند بايد پيش‌ از رفتن‌ به‌ آتش‌ بدن‌ خود را با سركه‌ و اشنان‌ خوب‌ بشويند و افزود كه‌ كارهاي‌ ايشان‌ شيادي‌، و برخلاف‌ كتاب‌ و سنت‌ است‌. سرانجام‌ موافقت‌ شد كه‌ آنها را از اينگونه‌ نمايشها منع‌ كنند و وادارشان‌ سازند كه‌ طوقهاي‌ آهنين‌ را از گردن‌ خود باز كنند (ابن‌ كثير، 14/36(.
ابن‌ تيميه‌ دربارة اين‌ واقعه‌ و مناظرات‌ خود با اين‌ فرقه‌ كه‌ آنها را رفاعيه‌ (پيروان‌ شيخ‌ احمد بن‌ رفاعى‌) و بطائحية مى‌خواند، رساله‌اي‌ تأليف‌ كرده‌ است‌. اين‌ رساله‌ به‌ نام‌ «مناظرة ابن‌ تيمية العلنيّة لدجاجلة البطائحيّة الرفاعيّة» در مجموعة الرسائل‌ و المسائل‌ (1/133- 155) به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌.
در همين‌ سال‌ محاكمه‌ ابن‌ تيميه‌ بر سر عقايد او و مخصوصاً آنچه‌ در العقيدة الواسطية آورده‌ بود، پيش‌ آمد. دواداري‌ داستان‌ اين‌ محاكمه‌ و دلايل‌ آن‌ را به‌ تفصيل‌ ذكر كرده‌ است‌ (9/143). خلاصة آن‌ اين‌ است‌ كه‌ ابن‌ تيميه‌ در 703ق‌، فصوص‌ الحكم‌ محيى‌الدين‌ ابن‌ عربى‌ را مطالعه‌ كرد و آن‌ را با عقايد خود مخالف‌ يافت‌ و شروع‌ به‌ لعن‌ و سب‌ّ محيى‌الدين‌ و پيروان‌ او كرد و كتابى‌ به‌ نام‌ النصوص‌ على‌ الفصوص‌ در رد آن‌ نوشت‌. بعد آگاه‌ شد كه‌ شيخ‌ ابوالفتح‌ نصر بن‌ سليمان‌ منبجى‌ مقري‌ (د 719ق‌/1319م‌) كه‌ امير بيبرس‌ جاشنگير سلطان‌ مصر بسيار به‌ او عقيده‌ داشت‌ و شيخ‌ كريم‌الدين‌، شيخ‌ خانقاه‌ سعيد السعداء در قاهره‌، از پيروان‌ و معتقدان‌ محيى‌ الدين‌ ابن‌ عربى‌ هستند، پس‌ به‌ هر دو نامه‌ نوشت‌ و در آن‌ نامه‌ها ابن‌ عربى‌ را سخت‌ نكوهش‌ كرد (نامة مفصل‌ وي‌ به‌ نصر منبجى‌ در مجموعة الرسائل‌ و المسائل‌، 1/169-190، به‌ طبع‌ رسيده‌ است‌). اين‌ نامه‌ مؤدبانه‌ است‌، ولى‌ در آن‌ به‌ عقايد محيى‌الدين‌ و صدرالدين‌ قونوي‌ و عفيف‌ تلمسانى‌ و ابن‌ سبعين‌ سخت‌ تاخته‌ و آنان‌ را كافر خوانده‌ است‌.
نصر منبجى‌ از اين‌ نامه‌ سخت‌ به‌ خشم‌ آمد و به‌ واسطة تقرب‌ و احترامى‌ كه‌ نزد امير بيبرس‌ جاشنگير داشت‌، قاضى‌ زين‌الدين‌ على‌ بن‌ مخلوف‌ بن‌ ناهض‌ مالكى‌ (د 718ق‌) قاضى‌ مالكيان‌ در قاهره‌ را واداشت‌ تا از بيبرس‌ بخواهد كه‌ ابن‌ تيميه‌ را به‌ مصر فراخواند تا او را محاكمه‌ كنند و به‌ توبه‌ و بازگشت‌ از عقايدش‌ وادارند. در اين‌ ميان‌ در 8 رجب‌ 705 بحث‌ و مناقشه‌ دربارة العقيدة الواسطية پيش‌ آمد و پس‌ از چند جلسه‌ مذاكره‌ عقيدة شيخ‌ پذيرفته‌ شد. اما در آن‌ اوان‌ شيخ‌ جمال‌ الدين‌ ابوالحجاج‌ يوسف‌ مزي‌ (د 742ق‌/1341م‌) فصلى‌ از كتاب‌ افعال‌ العباد بخاري‌ را در رد بر جهميه‌ مى‌خواند. شافعيان‌ گمان‌ بردند كه‌ روي‌ سخن‌ با ايشان‌ است‌ و به‌ قاضى‌ نجم‌الدين‌ ابوالعباس‌ احمد بن‌ صصري‌ قاضى‌ شافعيان‌ شكايت‌ بردند. ابن‌ صصري‌ مزي‌ را به‌ زندان‌ انداخت‌. اين‌ امر بر ابن‌ تيميه‌ گران‌ آمد و به‌ زندان‌ رفت‌ و مزي‌ را از زندان‌ آزاد ساخت‌. ابن‌ صصري‌ مقاومت‌ و تهديد به‌ استعفاء كرد. ابن‌ تيميه‌ به‌ نايب‌ السلطنه‌ شكايت‌ برد و او فرمان‌ داد كه‌ كسى‌ دربارة عقايد سخن‌ نگويد (ابن‌ كثير، 14/37(
به‌ مصر خبر رسيد كه‌ نايب‌ السلطنة دمشق‌ ندا در داده‌ است‌ كه‌ هركس‌ دربارة عقيدة ابن‌ تيميه‌ سخنى‌ بگويد، به‌ دار آويخته‌ مى‌شود. پس‌ قاضى‌ شمس‌ الدين‌ ابن‌ عدلان‌ كنانى‌ مصري‌ قاضى‌ معتبر و بنام‌ شافعيان‌ (د 749ق‌) سخت‌ برآشفت‌ و با قاضى‌ على‌ بن‌ مخلوف‌ مذكور بر ضد ابن‌ تيميه‌ به‌ پا خاست‌. در نامه‌اي‌ كه‌ در 5 رمضان‌ به‌ دمشق‌ رسيد، سلطان‌ فرمان‌ داده‌ بود كه‌ ابن‌ تيميه‌ و قاضى‌ ابن‌ صصري‌ را براي‌ آنچه‌ در محاكمه‌ ابن‌ تيميه‌ در 698ق‌ در خصوص‌ رسالة العقيدة الحموية روي‌ داده‌ بود، يعنى‌ براي‌ تحقيق‌ و كشف‌ حقيقت‌، به‌ مصر بفرستند. پس‌ ابن‌ تيميه‌ را با برادرش‌ شرف‌ الدين‌ عبدالرحمان‌ و ابن‌ صصري‌ به‌ مصر فرستادند. روز پنجشنبه‌ 23 رمضان‌ 705ق‌/18 آوريل‌ 1305م‌ مجلس‌ محاكمه‌اي‌ در قلعة جبل‌ قاهره‌ با حضور امرا، قضات‌ و فقها تشكيل‌ شد. قاضى‌ ابن‌ عدلان‌ دربارة عقيدة شرعى‌ او ادعا نامه‌اي‌ بيان‌ كرد. ابن‌ تيميه‌ شروع‌ به‌ خطبه‌ كرد. به‌ او گفتند كه‌ او را براي‌ خطبه‌ نياورده‌اند، براي‌ محاكمه‌ آورده‌اند، و بايد به‌ ادعانامه‌ پاسخ‌ دهد. ابن‌ تيميه‌ پرسيد كه‌ اين‌ دعوي‌ نزد چه‌ كسى‌ طرح‌ خواهد شد، يعنى‌ قاضى‌ كيست‌، گفتند: زين‌الدين‌ على‌ بن‌ مخلوف‌. ابن‌ تيميه‌ گفت‌: حكم‌ او در اين‌ باره‌ جايز نيست‌، زيرا او طرف‌ دعوي‌ و خصم‌ او و خصم‌ مذهب‌ اوست‌. قاضى‌ او را به‌ دليل‌ پاسخ‌ ندادن‌ محكوم‌ به‌ زندان‌ كرد، و با برادرش‌ در حارة الديلم‌ به‌ زندان‌ افكندند و ابن‌ صصري‌ را با خلعت‌ و حكم‌ قضا روانة دمشق‌ كردند و نامه‌اي‌ به‌ او دادند كه‌ بر منبر جامع‌ دمشق‌ بخوانند و مردم‌ را از اعتقاد به‌ فتواهاي‌ ابن‌ تيميه‌ بازدارند و حنابله‌ را مجبور به‌ بازگشت‌ از عقايد او كنند. مى‌گويند: چون‌ در آن‌ مجلس‌ حكم‌ به‌ زندانى‌ شدن‌ او كردند، ابن‌ تيميه‌ اين‌ آيه‌ را برخواند: رَب‌َّ السَّجْن‌ُ اَحَب‌ُّ اِلَى‌َّ مِمّا يَدْعونَنى‌ اِلَيْه‌… (يوسف‌ /12/32. )
دواداري‌ نامه‌اي‌ را كه‌ بر ضد حنابله‌ و ابن‌ تيميه‌، براي‌ خواندن‌ در جامع‌ دمشق‌ نوشته‌ شده‌ بود، آورده‌ است‌ (9/139-142). در اين‌ نامه‌ ابن‌ تيميه‌ را به‌ سبب‌ اعتقادش‌ به‌ تجسم‌ و بودن‌ خداوند در بالا و نيز عقيده‌ به‌ صوت‌ و حرف‌ بودن‌ قرآن‌ و قدمت‌ آن‌ متهم‌ ساخته‌ و حكم‌ كرده‌اند كه‌ اگر حنبليان‌ از اين‌ عقايد دست‌ برندارند، بايد از مناصب‌ خود بركنار شوند.
در شب‌ عيد فطر سال‌ 706ق‌ امير سلار نايب‌ السلطنة مصر قضات‌ شافعى‌ و مالكى‌ و حنفى‌ را با جمعى‌ از فقها احضار كرد تا دربارة آزاد كردن‌ ابن‌ تيميه‌ از زندان‌ بحث‌ كنند. بعضى‌ از حضار براي‌ خروج‌ او از زندان‌ شروطى‌ قائل‌ شدند، از جمله‌ آنكه‌ ابن‌ تيميه‌ از بعضى‌ عقايد خود دست‌ بردارد و خواستند تا ابن‌ تيميه‌ به‌ آن‌ مجلس‌ بيايد و با ايشان‌ گفت‌ و گو كند، ولى‌ ابن‌ تيميه‌ حاضر نشد و مجلس‌ به‌ جايى‌ نرسيد (ابن‌ كثير، 14/43(
در روز جمعه‌ 14 صفر 707ق‌/15 اوت‌ 1307م‌ قاضى‌ القضات‌ بدرالدين‌ محمد بن‌ ابراهيم‌ بن‌ سعدالله‌ كنانى‌ شافعى‌، معروف‌ به‌ ابن‌ جماعه‌ (د 773ق‌/1333م‌) در زندان‌ قلعة الجبل‌ در قاهره‌ با ابن‌ تيميه‌ ملاقات‌ كرد. ابن‌ تيميه‌ تصميم‌ خود را بر ماندن‌ در زندان‌ به‌ اطلاع‌ او رسانيد. در جمعه‌ 23 ربيع‌الاول‌ همين‌ سال‌ امير حسام‌ الدين‌ مهنا بن‌ ملك‌ عيسى‌، معروف‌ به‌ ملك‌ العرب‌ (د 735ق‌) كه‌ به‌ قاهره‌ رفته‌ بود، خود به‌ زندان‌ ابن‌ تيميه‌ رفت‌ و او را سوگند داد كه‌ با او از زندان‌ بيرون‌ بيايد و به‌ خانة امير سلار بروند. در خانة امير سلار ميان‌ او و بعضى‌ از فقها مباحثه‌ درگرفت‌ و تا شام‌ طول‌ كشيد و ابن‌ تيميه‌ شب‌ را در خانة سلار گذرانيد. روز يكشنبه‌ به‌ حكم‌ سلطان‌ اجتماع‌ ديگري‌ تشكيل‌ شد، ولى‌ قضات‌ در آن‌ مجلس‌ حاضر نشدند، زيرا از بحث‌ با ابن‌ تيميه‌ بيم‌ داشتند. امير حسام‌ الدين‌ مهنا مى‌خواست‌ ابن‌ تيميه‌ را با خود به‌ دمشق‌ ببرد، ولى‌ سلار گفت‌: بهتر است‌ او در مصر بماند تا مردم‌ فضل‌ و دانش‌ او را ببينند.
در شوال‌ همين‌ سال‌ بزرگان‌ صوفيه‌ به‌ سبب‌ حملات‌ ابن‌ تيميه‌ به‌ ابن‌ عربى‌ از او شكايت‌ كردند. در رأس‌ اين‌ صوفيان‌ تاج‌الدين‌ ابوالفضل‌ احمد بن‌ محمد بن‌ عبدالكريم‌ بن‌ عطاءالله‌ اسكندرانى‌ شاذلى‌ مالكى‌ (د 709ق‌) و شيخ‌ خانقاه‌ سعيد السعداء بودند. محاكمه‌ را به‌ قاضى‌ شافعى‌ محول‌ كردند، ولى‌ در جلسة محاكمه‌ نتوانستند چيزي‌ بر ابن‌ تيميه‌ ثابت‌ كنند. ابن‌ تيميه‌ گفت‌: طلب‌ ياري‌ و استغاثه‌ از خدا جايز است‌، ولى‌ از رسول‌ الله‌ جايز نيست‌، فقط مى‌توان‌ او را نزد خدا شفيع‌ كرد. بعضى‌ از حضار گفتند: از اين‌ سخن‌ نمى‌توان‌ چيزي‌ بر او خرده‌ گرفت‌، ولى‌ قاضى‌ كه‌ همان‌ بدرالدين‌ ابن‌ جماعه‌ بود، اين‌ سخن‌ ابن‌ تيميه‌ را بى‌ادبى‌ نسبت‌ به‌ پيامبر(ص‌) تلقى‌ كرد. بعد او را ميان‌ رفتن‌ به‌ دمشق‌، و حبس‌ در قاهره‌ و رفتن‌ به‌ اسكندريه‌ با بعضى‌ شروط مخير ساختند. او پذيرفت‌ كه‌ به‌ دمشق‌ رود و با بريد (پست‌ و قاصد) عازم‌ دمشق‌ گرديد، اما روز بعد او را برگرداندند و گفتند حكومت‌ جز با حبس‌ او با امر ديگري‌ موافق‌ نيست‌؛ پس‌ ميان‌ قضات‌ خلاف‌ افتاد و ابن‌ تيميه‌ پذيرفت‌ كه‌ به‌ زندان‌ رود. او را به‌ زندان‌ قضات‌ در جايى‌ كه‌ وقتى‌ قاضى‌ تاج‌الدين‌ ابومحمد عبدالوهاب‌، معروف‌ به‌ ابن‌ بنت‌ الاعزّ (د 665ق‌/ 1267م‌) را محبوس‌ كرده‌ بودند، بردند و اجازه‌ دادند كه‌ خدمتكارانى‌ با او باشند.
ابن‌ تيميه‌ در زندان‌ به‌ دادن‌ فتوا مشغول‌ شد و مردم‌ آزادانه‌ پيش‌ او مى‌رفتند. مى‌گويند: شيخ‌ زندانيان‌ را از لهو و لعب‌ و بازي‌ نرد و شطرنج‌ باز مى‌داشت‌ و به‌ آنها آموزشهاي‌ دينى‌ مى‌داد تا آنجا كه‌ آن‌ زندان‌ از مدرسه‌ و خانقاه‌ و رباط مفيدتر شده‌ بود. خانة ابن‌ تيميه‌ نيز پس‌ از آزادي‌ وي‌ از زندان‌، مركزي‌ روحانى‌ براي‌ عامه‌ گرديد.
در 709ق‌ ابن‌ تيميه‌ به‌ اسكندريه‌ رفت‌. در آنجا او را در خانة شاهى‌ واقع‌ در برجى‌ وسيع‌، جاي‌ دادند. زمينة اين‌ سفر بر اثر تحريك‌ شيخ‌ نصر منبجى‌ دشمن‌ اصلى‌ او فراهم‌ آمد كه‌ بر بيبرس‌ جاشنگير، كه‌ با عنوان‌ الملك‌ المظفر سلطان‌ مصر شده‌ بود، نفوذ فراوان‌ داشت‌. گويا قصد داشتند كه‌ او را در آنجا به‌ دست‌ يكى‌ از مخالفان‌ وي‌ از ميان‌ بردارند. ابن‌ تيميه‌ 8 ماه‌ در آن‌ برج‌ ماند و اصناف‌ مردم‌ پيش‌ او مى‌رفتند و از فضل‌ و دانش‌ او بهره‌ مى‌بردند (ابن‌ كثير، 14/50(
اندكى‌ بعد وضع‌ سياسى‌ مصر دگرگون‌ شد و ملك‌ ناصر محمد بن‌ قلاوون‌ كه‌ از دست‌ امراي‌ خود به‌ قلعه‌ كرك‌ پناه‌ برده‌ بود، به‌ دمشق‌ رفت‌ و كارش‌ از نو بالا گرفت‌ و الملك‌ المظفر بيبرس‌ جاشنگير ناگزير به‌ استعفا گرديد و ملك‌ ناصر با پيروزي‌ وارد قاهره‌ شد و روز عيد فطر به‌ قلعة الجبل‌، قلعة نظامى‌ مصر، رفت‌ و روز 2 شوال‌ يعنى‌ دو روز پس‌ از عودت‌ به‌ سلطنت‌ (براي‌ بار سوم‌) ابن‌ تيميه‌ را با احترام‌ از اسكندريه‌ فرا خواند. ابن‌ تيميه‌ روز 8 شوال‌ وارد قاهره‌ شد و روز جمعه‌ به‌ ديدار ملك‌ ناصر رفت‌ و مورد استقبال‌ گرم‌ او قرار گرفت‌. در اين‌ مجلس‌ كه‌ وزير و قضات‌ مصر و شام‌ و علماي‌ بزرگ‌ حاضر بودند، وزير از سلطان‌ خواست‌ كه‌ در برابر گرفتن‌ مبلغ‌ كلانى‌ از اهل‌ ذمه‌، اجازه‌ دهد كه‌ آنها عمامة سفيد بر سر نهند. ملك‌ ناصر از علما دربارة اين‌ پيشنهاد استفتا كرد، ولى‌ كسى‌ جز ابن‌ تيميه‌ پاسخ‌ نداد. وي‌ روي‌ دو زانو نشست‌ و با سخنانى‌ تند و خشن‌ پيشنهاد وزير را رد كرد و ملك‌ ناصر را از اين‌ كار بازداشت‌.
در آن‌ جلسه‌ ملك‌ ناصر به‌ طور خصوصى‌ از ابن‌ تيميه‌ خواسته‌ بود كه‌ به‌ قتل‌ بعضى‌ از قضات‌ كه‌ دربارة ملك‌ ناصر هنگام‌ تبعيد او به‌ كرك‌ سخنانى‌ گفته‌ بودند، فتوا دهد. اين‌ قضات‌ همان‌ كسانى‌ بودند كه‌ به‌ ابن‌ تيميه‌ نيز آزار رسانده‌ بودند، اما ابن‌ تيميه‌ به‌ اين‌ درخواست‌ سلطان‌ پاسخ‌ منفى‌ داد و گفت‌: ايشان‌ اشخاص‌ خوبى‌ هستند، اگر آنها را بكشى‌، مانند ايشان‌ ديگر نخواهى‌ يافت‌. سلطان‌ گفت‌: آنها ترا آزار رسانده‌اند و بارها خواسته‌اند كه‌ ترا بكشند. ابن‌ تيميه‌ پاسخ‌ داد: هركسى‌ مرا آزار داده‌ است‌، بخشودم‌، و از كسانى‌ كه‌ خدا و رسول‌ را آزرده‌اند، خدا خود انتقام‌ خواهد گرفت‌. قاضى‌ مالكى‌ در اين‌ باره‌ گفته‌ است‌: ما كسى‌ مانند او نديديم‌، ما بر ضد او توطئه‌ كرديم‌ و بر او دست‌ نيافتيم‌، اما او بر ما دست‌ يافت‌ و از ما درگذشت‌. ابن‌ تيميه‌ پس‌ از آن‌ آزادانه‌ به‌ نشر عقايد و فتاوي‌ خود مشغول‌ شد (ابن‌ كثير، 14/53 -54. )
در رجب‌ 711ق‌/ نوامبر 1311م‌ عده‌اي‌ بر ضد ابن‌ تيميه‌ توطئه‌اي‌ ترتيب‌ دادند تا او را بكشند. جماعتى‌ از طرفداران‌ ابن‌ تيميه‌ خواستند كه‌ توطئه‌ كنندگان‌ را بگيرند و بكشند، ولى‌ ابن‌ تيميه‌ مانع‌ شد و گفت‌: اگر اين‌ انتقام‌ حق‌ من‌ است‌، از آن‌ درگذشتم‌، و اگر حق‌ شماست‌، چرا از من‌ استفتا مى‌كنيد؟ و اگر حق‌ خداست‌، خداوند خود مى‌داند كه‌ چگونه‌ انتقام‌ بگيرد (لائوست‌، 294، به‌ نقل‌ از الكواكب‌ الدرية، 184(
در 713ق‌ خبر رسيد كه‌ اولجايتو ايلخان‌ مغول‌ در ايران‌، قصد حمله‌ به‌ بلاد شام‌ را دارد. ملك‌ ناصر با شنيدن‌ اين‌ خبر همراه‌ ابن‌ تيميه‌ رهسپار دمشق‌ گرديد. ابن‌ تيميه‌ در غزه‌ از سلطان‌ جدا شد و به‌ بيت‌المقدس‌ رفت‌ و از آنجا عازم‌ دمشق‌ شد. ملك‌ ناصر در 13 شوال‌ به‌ دمشق‌ رسيد، و چون‌ سپاه‌ مغول‌ بازگشته‌ بودند، با امراي‌ خود به‌ حجاز رفت‌ و ابن‌ تيميه‌ روز چهارشنبه‌ اول‌ ذيعقده‌ پس‌ از 7 سال‌ دوري‌ از دمشق‌ وارد آن‌ شهر شد و در آنجا رحل‌ اقامت‌ افكند و به‌ تدريس‌ و افتاء و ارشاد مشغول‌ گشت‌.
در 718ق‌/1319م‌ شمس‌الدين‌ محمد بن‌ مسلم‌ بن‌ مالك‌ بن‌ مزروع‌ حنبلى‌ (د 726ق‌) قاضى‌ القضات‌ دمشق‌ با ابن‌ تيميه‌ ملاقات‌ كرد و از او خواست‌ كه‌ در مسألة حلف‌ به‌ طلاق‌، فتوا ندهد، ولى‌ او نپذيرفت‌. مسالة حلف‌ با سوگند به‌ طلاق‌ اين‌ است‌ كه‌ كسى‌ مثلاً بگويد: سوگند به‌ طلاق‌ (يا الطلاق‌ يلزمنى‌: طلاق‌ بر من‌ لازم‌ مى‌شود) كه‌ چنين‌ و چنان‌ خواهم‌ كرد، يا كسى‌ طلاق‌ را معلق‌ و مشروط به‌ امر كند و قصد او فعل‌ چيزي‌ يا پرهيز از چيزي‌ و يا منع‌ از آن‌ باشد، ولى‌ در آن‌ حال‌ نيت‌ طلاق‌ نكند. فتواي‌ ابن‌ تيميه‌ در اين‌ مورد اين‌ است‌ كه‌ در هيچ‌ يك‌ از اين‌ دو حالت‌ طلاق‌ واقع‌ نخواهد شد. نظر شيعه‌ نيز دراين‌ مسأله‌ چنين‌ است‌، اما اهل‌ سنت‌ مى‌گويند كه‌ در هر دو صورت‌ طلاق‌ واقع‌ خواهد شد. ابن‌ تيميه‌ مى‌گويد: در هر دو صورت‌ كفارة يمين‌ ثابت‌ مى‌شود. مشروح‌ عقيدة ابن‌ تيميه‌ در الفتاوي‌ مذكور است‌ (نك: ابوزهره‌، 430)
در اول‌ جمادي‌ الاول‌ همين‌ سال‌ نامه‌اي‌ از سوي‌ ملك‌ ناصر رسيد كه‌ حكم‌ مى‌كرد: ابن‌ تيميه‌ در حلف‌ به‌ طلاق‌ فتوا ندهد. مجلسى‌ در اين‌باره‌ تشكيل‌ شد و نتيجة آن‌ تنفيد فرمان‌ سلطان‌ بود كه‌ در شهر هم‌ بر مردم‌ خواندند. در روز سه‌شنبه‌ 29 رمضان‌ 719ق‌ باز نامه‌اي‌ از سلطان‌ متضمن‌ منع‌ ابن‌ تيميه‌ از افتاء در مسالة طلاق‌ رسيد و فقها و قضات‌ در دارالسعاده‌ نزد نايب‌ السلطنة دمشق‌ جمع‌ شدند و نامه‌ را خواندند و بار ديگر رأي‌ فقها و قضات‌ مبنى‌ بر تأييد حكم‌ سلطان‌ صادر شد، اما ابن‌ تيميه‌ فرمان‌ سلطان‌ و رأي‌ فقها را ناديده‌ گرفت‌ و بر فتواي‌ خود در مورد طلاق‌ مذكور باقى‌ ماند. به‌ همين‌ جهت‌ روز دوشنبه‌ 22 رجب‌ 720 قضات‌ و فقهاي‌ مذاهب‌ در دارالسعاده‌ در حضور نايب‌السلطنه‌ جلسه‌اي‌ تشكيل‌ دادند و ابن‌ تيميه‌ را به‌ جلسة مذكور احضار كردند و او را به‌ سبب‌ عدم‌ طاعت‌ توبيخ‌ كردند و در قلعة دمشق‌ به‌ زندان‌ انداختند. ابن‌ تيميه‌ مدت‌ 5 ماه‌ و 18 روز در اين‌ زندان‌ ماند تا در روز دوشنبه‌ عاشوراي‌ 721ق‌ فرمانى‌ از سلطان‌ مبنى‌ بر آزادي‌ ابن‌ تيميه‌ از زندان‌ رسيد و او از زندان‌ خارج‌ شد.
در روز دوشنبه‌ ششم‌ شعبان‌ 726ق‌ بار ديگر ابن‌ تيميه‌ را با برادرش‌ زين‌الدين‌ عبدالرحمان‌ در قلعة دمشق‌ زندانى‌ كردند (مقريزي‌، 2(1)/273). ابن‌ كثير (4/123( اين‌ واقعه‌ را در 16 شعبان‌ سال‌ مذكور نوشته‌ كه‌ اشتباه‌ است‌، زيرا همو )همانجا) مى‌گويد: فرمان‌ سلطان‌ مبنى‌ بر زندانى‌ ساختن‌ ابن‌ تيميه‌ را در روز جمعه‌ دهم‌ شعبان‌ در جامع‌ دمشق‌ براي‌ مردم‌ خواندند، يعنى‌ فرمان‌ سلطان‌ قبلاً رسيده‌ بوده‌ است‌ و به‌ موجب‌ آن‌ ابن‌ تيميه‌ در روز دوشنبه‌ ششم‌ شعبان‌ زندانى‌ شده‌ بود. اگر دوشنبه‌ ششم‌ شعبان‌ باشد، جمعه‌ درست‌ دهم‌ شعبان‌ مى‌شود، اما دوشنبه‌ در آن‌ ماه‌ با شانزدهم‌ شعبان‌ مطابق‌ نيست‌.
بنابر نوشتة مقريزي‌ سبب‌ صدور فرمان‌ سلطان‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ شمس‌الدين‌ ابن‌ قيم‌ الجوزيه‌ شاگرد بنام‌ ابن‌ تيميه‌ در شهر قدس‌ در مسألة شفاعت‌ و توسل‌ به‌ انبياء سخن‌ گفت‌، يعنى‌ به‌ فتواي‌ ابن‌ تيميه‌ آن‌ را جائز نشمرد و مجرد قصد قبر حضرت‌ را (بدون‌ قصد مسجد آن‌ حضرت‌) منكر شد. مردم‌ بيت‌المقدس‌ از اين‌ فتوا ناراحت‌ شدند و به‌ جلال‌الدين‌ محمد قزوينى‌ قاضى‌ القضاة دمشق‌ (د 739ق‌) نامه‌ نوشتند، و اين‌ خبر به‌ سلطان‌ ملك‌ ناصر بن‌ قلاوون‌ رسيد. او مسأله‌ را به‌ شمس‌الدين‌ محمد بن‌ عثمان‌ حريري‌ حنفى‌ (د 728ق‌) قاضى‌ القضاة حنفى‌ ارجاع‌ كرد. قاضى‌ القضاة حنفى‌ ابن‌ تيميه‌ را سخت‌ نكوهش‌ كرد، و اين‌ موجب‌ شد كه‌ ملك‌ ناصر فرمان‌ دهد كه‌ او را به‌ زندان‌ درافكنند (مقريزي‌ 2(1)/273). اين‌ خبر را يكى‌ از حاجبان‌ نايب‌السلطنه‌ به‌ ابن‌ تيميه‌ رسانيد. مى‌گويند: ابن‌ تيميه‌ از شنيدن‌ اين‌ خبر اظهار سرور كرد. او را سوار بر اسب‌ به‌ قلعة دمشق‌ بردند و در آنجا اتاقى‌ به‌ او اختصاص‌ دادند. برادرش‌ زين‌الدين‌ نيز براي‌ خدمت‌ به‌ او بدانجا رفت‌. روز چهارشنبه‌ نيمة شعبان‌ قاضى‌ القضاة جلال‌ الدين‌ قزوينى‌ امر كرد كه‌ جمعى‌ از ياران‌ ابن‌ تيميه‌ را در زندان‌ حاكم‌ محبوس‌ سازند و جمعى‌ از آنان‌ را نيز تعزير نمايند و بر چارپايان‌ سوار كنند، اما بعد از تعزير آنان‌ را آزاد ساختند، از اين‌ ميان‌ شمس‌الدين‌ ابن‌ قيم‌ الجوزيه‌ را به‌ زندان‌ انداختند و به‌ گفتة مقريزي‌ كتك‌ زدند (همانجا(.
ابن‌ رجب‌ در ذيل‌ طبقات‌ الحنابله‌ آورده‌ است‌ كه‌ 18 تن‌ از اهل‌ هوي‌ و هوس‌ در مصر بر ضد ابن‌ تيميه‌ فتوا دادند كه‌ در رأس‌ آنان‌ قاضى‌ القضات‌ مالكى‌، تقى‌الدين‌ محمد بن‌ ابى‌ بكر بن‌ عيسى‌ بن‌ بدران‌ اخنائى‌ (د 750ق‌/1349م‌) بود. هر 4 قاضى‌ مذاهب‌ چهارگانة مصر نيز به‌ حبس‌ او فتوا دادند (2/401).
ابن‌ كثير (14/124) مى‌نويسد: روز پنجشنبه‌ 11 ذيقعدة سال‌ مذكور، قاضى‌ جمال‌ الدين‌ يوسف‌ بن‌ ابراهيم‌ بن‌ جمله‌ (د 738ق‌) و ناصرالدين‌ مشدالاوقاف‌ (ناظر و مفتش‌ اوقاف‌) پيش‌ ابن‌ تيميه‌ رفتند و نظر او را درباره‌ زيارت‌ قبور انبياء پرسيدند. او كتباً پاسخ‌ داد، و آنان‌ اين‌ پاسخ‌ را به‌ قاضى‌ شافعيان‌ نشان‌ دادند. قاضى‌ نوشت‌ كه‌ مجرد زيارت‌ قبر نبى‌ را معصيت‌ دانستن‌ درست‌ نيست‌ – متن‌ ابن‌ كثير در اينجا آشفته‌ است‌ -. ابن‌ كثير مى‌گويد كه‌ قاضى‌ سخن‌ ابن‌ تيميه‌ را تحريف‌ كرده‌ است‌: ابن‌ تيميه‌ زيارت‌ قبر حضرت‌ رسول‌ را منع نكرده‌، بلكه‌ مجرد قصد رفتن‌ به‌ زيارت‌ را منع‌ كرده‌ است‌. يعنى‌ اگر كسى‌ بدون‌ قصد زيارت‌ به‌ قبر حضرت‌ رسول‌ برود و در آنجا قبر را زيارت‌ كند مانعى‌ ندارد (همانجا(.
در جمادي‌الا¸خر 728ق‌/ آوريل‌ 1328م‌ كتاب‌ و كاغذ و قلم‌ و دوات‌ را از او گرفتند و از مطالعه‌ منعش‌ كردند، زيرا ابن‌ الاخنائى‌ قاضى‌ القضاة مالكى‌ در قاهره‌ كتابى‌ در رد بر اين‌ تيميه‌ دربارة مسألة زيارت‌ نوشت‌. اين‌ كتاب‌ به‌ دست‌ ابن‌ تيميه‌ رسيد و ردي‌ بر آن‌ نوشت‌ و او را جاهل‌ خواند. ابن‌ الاخنائى‌ به‌ ملك‌ ناصر شكايت‌ كرد و او فرمان‌ داد كه‌ كتاب‌ و دفتر از او باز گيرند. ابن‌ تيميه‌ در شب‌ دوشنبه‌ 20 ذيقعدة همان‌ سال‌ در زندان‌ قلعة دمشق‌ وفات‌ يافت‌. جنازة او را با تشييع‌ بى‌نظير مردم‌ در مقبرة صوفيه‌ در كنار قبر برادرش‌ شرف‌الدين‌ عبيدالله‌ دفن‌ كردند. عدة كسانى‌ را كه‌ در تشييع‌ جنازه‌ او شركت‌ كردند از 60 تا 200 هزار تن‌ نوشته‌اند، و اين‌ غير از تعداد زنان‌ است‌ كه‌ آنها را تا 000 ،15تن‌ تخمين‌ زده‌اند (ابن‌ كثير، 14/135-136(.
ابن‌ تيميه‌ بدون‌ شك‌ يكى‌ از بزرگ‌ترين‌ علماي‌ دينى‌ عالم‌ اسلام‌ در ميان‌ اهل‌ سنت‌ است‌. او از لحاظ دانش‌، تقوي‌، شجاعت‌ و اعراض‌ از مقامات‌ و لذات‌ دنيوي‌ از افراد كم‌ نظير به‌ شمار مى‌رود. در سراسر عمر خود جز به‌ بحث‌ و مطالعه‌ و تصنيف‌ و مبارزه‌ به‌ كاري‌ ديگر نپرداخت‌: زن‌ نگرفت‌، از امرا و شاهان‌ هديه‌ و صله‌ نپذيرفت‌ و به‌ كم‌ قناعت‌ كرد (نك: ابن‌ حجر، 1/162(
وي‌ قامتى‌ متوسط، كتفى‌ پهن‌ و چشمانى‌ نافذ داشت‌ (ابن‌ رجب‌، 2/395). تندخوي‌ بود و در بحث‌ گاه‌ بسيار تند مى‌شد و به‌ مخاطب‌ اهانت‌ مى‌كرد (ابن‌ حجر، 1/163). در برابر كسى‌ خم‌ نمى‌شد و به‌ سلام‌ و مصافحه‌ بسنده‌ مى‌كرد. با امرا و شخصيتهاي‌ بلند مقام‌ سياسى‌ استوار و بى‌پروا رو به‌ رو مى‌شد (ابن‌ رجب‌، همانجا). خود را مجتهد مى‌دانست‌ و از كسى‌ تقليد نمى‌كرد. در داوري‌ نسبت‌ به‌ بزرگان‌ دين‌ بى‌پروا بود و گاه‌ بر علما و فقهاي‌ مشهور و مسلم‌ خرده‌ مى‌گرفت‌ (ابن‌ حجر، 1/163، 165). نوشته‌اند كه‌ صحابه‌ حتى‌ عمر و على‌(ع‌) را تخطئه‌ مى‌كرد و عثمان‌ را مال‌ دوست‌ مى‌خواند (همو،( 1/165، اما به‌ نظر مى‌رسد كه‌ اين‌ سخنان‌ را دشمنانش‌ به‌ وي‌ نسبت‌ داده‌ باشند، زيرا در كتابهاي‌ او چيزي‌ در بدگوئى‌ از صحابه‌ نيامده‌ است‌، علاوه‌ بر اين‌، يكى‌ از اصول‌ مهم‌ او تبعيت‌ از سلف‌ است‌ و چنين‌ كسى‌ نمى‌تواند صحابه‌ را تخطئه‌ كند.
ابن‌ تيميه‌ به‌ سبب‌ اظهار عقايد خاص‌ خود نسبت‌ به‌ مسائل‌ مختلف‌ (كلامى‌، فقهى‌، عرفانى‌ و …) و موضع‌ گيري‌ در برابر شخصيتهاي‌ برجستة اسلامى‌، مخالفان‌ و نيز مريدان‌ بسياري‌ در همان‌ روزگار خويش‌ يافت‌. از مخالفان‌ او مى‌توان‌ اينان‌ را نام‌ برد: نصر به‌ سلمان‌ بن‌ عمر منبجى‌ (د 719ق‌/1319م‌) از فقها و زهاد زمان‌ خود (ابن‌ كثير، 14/37)؛ نورالدين‌ على‌ بن‌ يعقوب‌ بن‌ جبريل‌ بكري‌ شافعى‌ (د 724ق‌/ 1324م‌) از علماي‌ متعصب‌ و قشري‌ (ابن‌ حجر، 1/165؛ ابن‌ رجب‌، 2/400)؛ تاج‌الدين‌ ابوالفضل‌ احمد بن‌ محمد بن‌ عبدالكريم‌ اسكندرانى‌ شاذلى‌ (د 709ق‌/1309م‌) از بزرگان‌ صوفيه‌ (ابن‌ حجر، 1/291-292)؛ عبدالكريم‌ كريم‌الدين‌ ابوالقاسم‌ بن‌ عبدالله‌ آملى‌ طبري‌ (د 710ق‌) (همو، 3/11)؛ جمال‌الدين‌ ابوالمحاسن‌ يوسف‌ بن‌ ابراهيم‌ شافعى‌ حورانى‌ معروف‌ به‌ ابن‌ جمله‌، قاضى‌ شافعيان‌ در دمشق‌، وي‌ از كسانى‌ بود كه‌ از بيم‌ مردم‌ در تشييع‌ جنازة ابن‌ تيميه‌ حاضر نشدند و خود را پنهان‌ كردند (همو،5/220؛ابن‌كثير،14/139)؛ كمال‌الدين‌ابوالمعالى‌ محمد بن‌ على‌ بن‌ عبدالواحد انصاري‌، معروف‌ به‌ ابن‌ زملكانى‌ (د 727ق‌/ 1327م‌) كه‌ نخست‌ از هواداران‌ ابن‌ تيميه‌ بود (ابن‌ حجر، 4/193؛ ابن‌ كثير، 14/36، 131-132)؛ ابوحيان‌ محمد بن‌ يوسف‌ بن‌ على‌ بن‌ يوسف‌ اندلسى‌ نحوي‌ (د 745ق‌/1344م‌) از ائمة بزرگ‌ نحو و تفسير و حديث‌ روزگار خويش‌ كه‌ وي‌ نيز نخست‌ ابن‌ تيميه‌ را بزرگ‌ مى‌داشت‌، ولى‌ به‌ سبب‌ خرده‌ گيري‌ ابن‌ تيميه‌ به‌ سيبويه‌، روابطشان‌ تيره‌ شد (ابن‌ حجر، 1/177- 178)؛ تقى‌الدين‌ على‌ بن‌ عبدالله‌ كافى‌ سبكى‌ (683 -756ق‌/ 1284- 1355م‌)، پدر تاج‌الدين‌ سبكى‌ (مؤلف‌ طبقات‌ الشافعية )، كه‌ چند كتاب‌ در رد ابن‌ تيميه‌ نوشته‌ است‌: الدرة المضيئة فى‌ الرد على‌ ابن‌ تيمية، نقد الاجتماع‌ و الافتراق‌ فى‌ مسائل‌ الايمان‌ و الطلاق‌ و النظر المحقق‌ فى‌ الحلف‌ بالطلاق‌ المعلق‌. تقى‌الدين‌ سبكى‌ كتاب‌ منهاج‌ السنة ابن‌ تيميه‌ را خوانده‌ و پسنديده‌ بود، اما به‌ بعضى‌ مطالب‌ آن‌ ايراد گرفته‌ بود كه‌ آنها را در قصيده‌اي‌ منظوم‌ ساخته‌ است‌. اين‌ قصيده‌ با رُدود آن‌ در جلد دوم‌ منهاج‌ السنة النبوية (ص‌ 3 به‌ بعد) آمده‌ است‌.
شمس‌الدين‌ محمد ذهبى‌ حافظ و محدث‌ و مورخ‌ بزرگ‌ (د 748ق‌) نامه‌اي‌ به‌ سبكى‌ نوشته‌ و او را به‌ جهت‌ سخنانش‌ درباره‌ ابن‌ تيميه‌ ملامت‌ كرده‌ است‌، و سبكى‌ در پاسخ‌ پوزش‌ خواسته‌ و ابن‌ تيميه‌ را به‌ عظمت‌ و جلالت‌ قدر ستوده‌ است‌(ابن‌ حجر، 1/169)، و ابن‌ قدامة مقدسى‌ (د 744ق‌) از شاگردان‌ ابن‌ تيميه‌ بر سبكى‌ رد نوشته‌ است‌ (همو، 3/421)؛ از مخالفان‌ ديگر او شهاب‌ الدين‌ احمد بن‌ يحيى‌ كلابى‌ معروف‌ به‌ ابن‌ جهيل‌ (د 733ق‌) است‌ كه‌ در رد ابن‌ تيميه‌ رساله‌اي‌ نوشته‌ و در آن‌ منكر «جهت‌» براي‌ ذات‌ حق‌ تعالى‌ شده‌ است‌. اين‌ رساله‌ را سبكى‌ در طبقات‌ الشافعية (9/35 به‌ بعد) آورده‌ است‌.
از شاگردان‌ و مدافعان‌ سرسخت‌ ابن‌ تيميه‌ مى‌توان‌ ابن‌ كثير، مؤلف‌ البداية و النهاية (د 744ق‌) را نام‌ برد كه‌ در سراسر كتاب‌ خود به‌ هر مناسبتى‌ از ابن‌ تيميه‌ دفاع‌ كرده‌ و او را ستوده‌ است‌. او در روز وفات‌ ابن‌ تيميه‌ به‌ قلعة دمشق‌ رفت‌ و بر سر جسد او نشست‌ و صورتش‌ را باز كرد و بوسيد (ابن‌ كثير، 14/138)
از علماي‌ بزرگ‌ قرن‌ كه‌ معاصر ابن‌ تيميه‌ بوده‌ و از او دفاع‌ كرده‌ و به‌ سبب‌ او در رنج‌ و زحمت‌ افتاده‌اند، حافظ و محدث‌ بسيار مشهور ابوالحجاج‌ مزي‌ صاحب‌ تهذيب‌ الكمال‌ (از معتبرترين‌ كتب‌ رجال‌ اهل‌ سنت‌) است‌ كه‌ در 742ق‌ درگذشته‌ است‌ (ذهبى‌، 4/1498- 1499). از شاگردان‌ بنام‌ او احمد بن‌ محمد مري‌ لبلى‌ حنبلى‌ است‌ كه‌ به‌ گفتة ابن‌ حجر (1/323) نخست‌ مخالف‌ ابن‌ تيميه‌ بود، ولى‌ پس‌ از ملاقات‌ با او از دوستان‌ و شاگردان‌ او گرديد و مصنفات‌ او را نوشت‌ و در طرفداري‌ از او پافشاري‌ كرد و در رد بر صوفيه‌ و مسألة زيارت‌ سخت‌ از او دفاع‌ كرد تا آنكه‌ عامه‌ و صوفيان‌ بر او شوريدند و قصد كشتن‌ او كردند. سرانجام‌ تقى‌الدين‌ آخنائى‌ قاضى‌ مالكى‌ او را احضار كرد و چندان‌ چوبش‌ زد تا خونين‌ شد، سپس‌ او را وارونه‌ سوار قاطر كردند و در شهر گرداندند.
اما بزرگ‌ترين‌ شاگرد و مدافع‌ ابن‌ تيميه‌ بى‌شك‌ شمس‌الدين‌ محمد ابن‌ ابى‌ بكر بن‌ ايوب‌، معروف‌ به‌ ابن‌ قيم‌ الجوزيه(‌ 691 -751ق‌/ 1292-1350م‌) است‌ كه‌ در همة اقوال‌ و عقايد تابع‌ و حامى‌ بى‌چون‌ و چراي‌ او بود و نشر و بسط عقايد ابن‌ تيميه‌ را در زمان‌ حيات‌ او و پس‌ از مرگ‌ او بر عهده‌ داشت‌ و به‌ همين‌ سبب‌ او را تازيانه‌ زدند و سوار بر شتر در شهر گرداندند و با ابن‌ تيميه‌ در قلعة دمشق‌ زندانى‌ كردند. او از 712ق‌/1312م‌ تا سال‌ مرگ‌ ابن‌ تيميه‌ ملازم‌ او بود و با مخالفان‌ او از جمله‌ تقى‌الدين‌ سبكى‌ درافتاد. از اين‌ رو نام‌ او هميشه‌ با نام‌ استادش‌ قرين‌ است‌.
ابن‌ بطوطه‌ سياح‌ و جهانگرد معروف‌ نوشته‌ كه‌ ابن‌ تيميه‌ را ديده‌ است‌. او مى‌نويسد: روز جمعه‌ ابن‌ تيميه‌ را بر منبر مسجد جامع‌ دمشق‌ ديدم‌ كه‌ مى‌گفت‌: خداوند بر آسمان‌ دنيا فرود مى‌آيد، همچنانكه‌ من‌ فرود مى‌آيم‌ و سپس‌ يك‌ پله‌ پايين‌ آمد. اين‌ عمل‌ او مورد اعتراض‌ يك‌ فقيه‌ مالكى‌ قرار گرفت‌. ولى‌ مردم‌ او را مضروب‌ ساختند (ص‌ 95).
اين‌ گزارش‌ ابن‌ بطوطه‌ درست‌ نمى‌نمايد، زيرا اگر چه‌ ابن‌ تيميه‌ به‌ استناد حديثى‌ كه‌ در اين‌ باب‌ وارد شده‌، به‌ نزول‌ خدا معتقد بود، ولى‌ اين‌ نزول‌ و موارد مشابه‌ آن‌ را با تأكيد، اما «بدون‌ تشبيه‌» بيان‌ مى‌كند و پيوسته‌ در اين‌ موارد «ليس‌ كمثله‌ شى‌´» را در كتب‌ و آثار خود متذكر مى‌گردد. اگر او از منبر يك‌ يا دو پله‌ فرود آيد و بگويد: «خداوند اين‌ چنين‌ فرود مى‌آيد»، با اصرار او به‌ نفى‌ تشبيه‌ منافات‌ دارد. علاوه‌ بر اين‌، ابن‌ بطوطه‌ مى‌گويد: روز پنجشنبه‌ 9 رمضان‌ 726ق‌ وارد دمشق‌ شده‌ است‌ و بنابراين‌ او بايست‌ پس‌ از اين‌ تاريخ‌ ابن‌ تيميه‌ را در جامع‌ دمشق‌ ديده‌ باشد، اما به‌ گفتة ابن‌ كثير به‌ نقل‌ از برزالى‌ ابن‌ تيميه‌ از روز دوشنبه‌ شانزدهم‌ شعبان‌ 726ق‌ زندانى‌ شده‌ است‌ و در همين‌ زندان‌ بود كه‌ در 728ق‌ درگذشت‌ (14/123؛ قس‌: مقريزي‌، 2/273 : دوشنبه‌ ششم‌ شعبان‌). پس‌ پذيرفتن‌ اين‌ گزارش‌ كه‌ ابن‌ تيميه‌ در رمضان‌ آن‌ سال‌ بر منبر سخن‌ مى‌گفته‌، دشوار است‌.
آثار: ابن‌ تيميه‌ هيچ‌گاه‌ از نوشتن‌ و تصنيف‌ فارغ‌ نبود، حتى‌ در زندان‌ همواره‌ به‌ نوشتن‌ اشتغال‌ داشت‌ و نيز بسيار سريع‌ مى‌نوشت‌. ابن‌ شاكر شمار مصنفات‌ او را تا 300 جلد نوشته‌ و فهرست‌ آثار او را در فوات‌ الوفيات‌ (1/77-82) آورده‌ و افزوده‌ است‌ كه‌ فتاوي‌ وي‌ را كه‌ در مدت‌ 7 سال‌ اقامتش‌ در مصر صادر كرده‌ بود، در بيش‌ از 30 مجلد گرد آورده‌اند.
طريق‌ سلف‌: ابن‌ تيميه‌ در همة آثار خويش‌ خود را پيرو سلف‌ يعنى‌ صحابه‌ و تابعين‌ و محدثان‌ بزرگ‌ قرن‌ 2 و 3ق‌/8 و 9م‌ مى‌داند. به‌ عقيدة او سلف‌، قرآن‌ و سنت‌ را بهتر از مدعيان‌ علم‌ و متكلمان‌ ادوار بعد درك‌ مى‌كرده‌اند. استدلال‌ او اين‌ است‌ كه‌ صحابه‌ نزديك‌ترين‌ اشخاص‌ به‌ حضرت‌ رسول‌ بوده‌اند و قرآن‌ به‌ زبان‌ ايشان‌ و براي‌ فهم‌ ايشان‌ نازل‌ شده‌ است‌ و درك‌ و فهم‌ قرآن‌ و حديث‌ و سنت‌ براي‌ ايشان‌ كه‌ معاصران‌ و مستمعان‌ آن‌ حضرت‌ بوده‌اند، امري‌ مسلم‌ و غيرقابل‌ انكار است‌. او در «العقيدة الحموية الكبري‌» (1/425-426) مى‌گويد كه‌ خداوند به‌ فرمودة خود دين‌ و نعمت‌ خود را براي‌ حضرت‌ رسول‌ و اصحاب‌، كامل‌ و تمام‌ كرده‌ است‌: … اَلْيَوْم‌َ اَكْمَلْت‌ُ لَكُم‌ْ دينَكُم‌ْ وَ اَتْمَمْت‌ُ عَلَيْكُم‌ْ نِعْمَتى‌ وَ رَضيت‌ُ لَكُم‌ُ الاْسْلام‌َ ديناً… (مائده‌/5/3) و: قُل‌ْ هذِه‌؟ سَبيلى‌ اَدْعوا اِلَى‌ اللّه‌ِ عَلى‌ بَصيرَة½ اَنَا وَ مَن‌ِ اتَّبَعَنى‌ (يوسف‌/12/108). پس‌ محال‌ است‌ كه‌ مسألة ايمان‌ به‌ خداوند و علم‌ به‌ او و صفات‌ او در قرآن‌ و حديث‌ مبهم‌ و مشتبه‌ فرو گذاشته‌ شود و خداوند ميان‌ آنچه‌ از صفات‌ و اسماء بر او واجب‌ يا ممتنع‌ است‌ فرق‌ ننهند. چگونه‌ مى‌توان‌ پذيرفت‌ كه‌ خدا و رسول‌ و اصحاب‌ او قول‌ و اعتقاد دربارة خدا را چنانكه‌ بايد، استوار نكرده‌ باشند؟ و محال‌ است‌ كه‌ اصحاب‌ رسول‌ الله‌ در اين‌ باره‌ چيزي‌ ندانند و متأخران‌ در اين‌ باره‌ از سابقان‌ و سلف‌ داناتر باشند. او مى‌گويد كه‌ بعضى‌ از جهّال‌ مى‌پندارند راه‌ سلف‌ دربارة فهم‌ صفات‌ و اسماء خدا سالم‌تر است‌، ولى‌ راه‌ خلف‌ و متأخران‌ استوارتر و علمى‌تر. اما بيشتر اين‌ اشحاص‌ بدعت‌ گذارند، زيرا راه‌ فلاسفه‌ را بر راه‌ سلف‌ ترجيح‌ مى‌نهند («العقيدة…»، 1/427). به‌ عقيدة او متكلمان‌ از علم‌ و معرفت‌ به‌ خدا آگاهى‌ ندارند و در ميان‌ ايشان‌ از اين‌ معرفت‌ خبر و اثري‌ نيست‌. با اينكه‌ حضرت‌ رسول‌ قرن‌ خود را بهترين‌ قرنها خوانده‌ است‌، چگونه‌ مى‌توان‌ گفت‌ كه‌ مردم‌ آن‌ قرن‌، يعنى‌ اصحاب‌ آن‌ حضرت‌، از جوجه‌ فيلسوفان‌ (افراخ‌ المتفلسفه‌) و پيروان‌ هنود و يونانيان‌ و مجوس‌ و مشركان‌ و يهود و نصارا و صابئين‌ كمتر مى‌دانسته‌اند و اين‌ طوايف‌ آگاه‌تر از اهل‌ قرآن‌ و ايمان‌ بوده‌اند؟ (همان‌، 1/428- 429)
حكومت‌: ابن‌ تيميه‌ حكومت‌ و ولايت‌ مسلمين‌ را امانتى‌ مى‌داند كه‌ بايد به‌ اهلش‌ سپرد و آيات‌ 58 و 59 از سوره‌ نساء (4) را شاهد بر اين‌ معنى‌ مى‌داند: اِن‌َّ اللّه‌َ يَأْمُرُكُم‌ْ اَن‌ْ تُؤَدُّوا الاَمانات‌ِ اِلى‌ اَهْلِها وَ اِذا حَكَمْتُم‌ْ بَين‌َ النّاس‌ِ اَن‌ْ تَحْكُموا بِالْعَدْل‌ِ…، و مى‌گويد: علما اين‌ آيه‌ و آية بعدي‌ را دربارة وُلات‌ امور و حكام‌ مى‌دانند. يكى‌ از راههاي‌ اداي‌ امانت‌ در حكومت‌ انتخاب‌ و به‌ كار گماشتن‌ «اصلح‌» يا صالح‌ترين‌ افراد براي‌ مشاغل‌ است‌ و حديثى‌ در اين‌ باب‌ از حضرت‌ رسول‌ نقل‌ مى‌كند كه‌ اگر والى‌، كسى‌ را به‌ كاري‌ بگمارد كه‌ شايسته‌تر از او براي‌ آن‌ كار وجود داشته‌ باشد، به‌ خدا و رسول‌ او خيانت‌ كرده‌ است‌ ( السياسة الشرعية، 6).
در نظر او اصلح‌ كسى‌ است‌ كه‌ داراي‌ قدرت‌ و امانت‌ باشد، اما جمع‌ ميان‌ اين‌ دو مشكل‌ است‌: كسانى‌ هستند كه‌ قدرت‌ و شجاعت‌ و كفايتشان‌ بيشتر است‌، اما امانت‌ كمتري‌ دارند، و در مقابل‌ كسانى‌ هستند كه‌ زهد و امانت‌ و تقوايشان‌ بيشتر است‌، اما كفايتشان‌ كمتر است‌. ترجيح‌ يكى‌ از اين‌ دو شرط، به‌ ماهيت‌ شغل‌ بستگى‌ دارد: اگر آن‌ شغل‌، مانند جنگ‌ و لشكركشى‌، اقتضاي‌ قدرت‌ و كفايت‌ كند، بايد شخص‌ با كفايت‌ نيرومند را ترجيح‌ داد. اما اگر شغل‌ چنان‌ باشد كه‌ فقط اقتضاي‌ درستى‌ و امانت‌ كند، بايد شخص‌ امين‌ را انتخاب‌ كرد، مانند حفظ اموال‌ مسلمين‌. در بعضى‌ از مشاغل‌ مانند جمع‌ آوري‌ ماليات‌ و صدقات‌ كفايت‌ و امانت‌ هر دو لازم‌ است‌. در منصب‌ قضا، اينكه‌ اعلم‌ مقدم‌ است‌ يا اورع‌؟ ابن‌ تيميه‌ معتقد است‌ اگر موضوع‌ حكم‌ به‌ دقت‌ نظر نيازمند باشد، بايد اعلم‌ را برگزيد، اما اگر حكم‌ مسأله‌ روشن‌ باشد و نياز به‌ دقت‌ و بررسى‌ علمى‌ نداشته‌ باشد، بايد پرهيزگارتر را مقدم‌ داشت‌. كيفيت‌ معرفت‌ اصلح‌ را نيز بيان‌ كرده‌ است‌ (همان‌، 22-27)
اداي‌ امانت‌ در اموال‌، هم‌ وظيفة حاكم‌ است‌، هم‌ وظيفة رعيت‌. حاكم‌ بايد حقوق‌ مالى‌ همه‌ را رعايت‌ كند. مأموران‌ ماليات‌ بايد حق‌ دولت‌ را بى‌ كم‌ و كاست‌ جمع‌ كنند و به‌ خزانة سلطان‌ برسانند، و رعيت‌ هم‌ بايد اموالى‌ را كه‌ تأدية آن‌ بر ايشان‌ واجب‌ است‌، بپردازند، حتى‌ اگر سلطان‌ ظالم‌ باشد. تصرف‌ حكام‌ در اموال‌ دولتى‌ نبايد از قبيل‌ تصرف‌ مالكانه‌ باشد، بلكه‌ بايد مانند تصرف‌ امين‌ و وكيل‌ در اموال‌ موكل‌ خود باشد.
اموال‌ دولتى‌ (اموال‌ سلطانيه‌) از راه‌ غنايم‌ جنگى‌ و زكات‌ (صدقات‌) و فى‌ء (= اموال‌ مأخوذ از كفار بدون‌ قتال‌ و جنگ‌ و اموال‌ مجهول‌ المالك‌) گرد مى‌آيد:
هر كس‌ كه‌ از پرداخت‌ حقوق‌ دولت‌ امتناع‌ كند، حبس‌ و ضرب‌ او جايز است‌. اگر مأموران‌ دولت‌ اموالى‌ را از مردم‌ به‌ زور گرفته‌ باشند، حاكم‌ بايد آن‌ اموال‌ را از ايشان‌ بازستاند و به‌ صاحبان‌ آنها بازگرداند، هدايا و رشوه‌ از اين‌ قبيل‌ است‌. اگر بازگرداندن‌ اين‌ اموال‌ به‌ صاحبانشان‌ ممكن‌ نباشد، بايد آنها را در مصالح‌ مسلمانان‌ صرف‌ كرد (همان‌، 44)
اموال‌ دولتى‌ را بايد براي‌ سپاهيان‌، جنگجويان‌، متصديان‌ مشاغل‌ دولتى‌، قضات‌، علما، ماليات‌ بگيران‌، ائمة جماعات‌، مؤذنان‌ و نظاير اينها به‌ مصرف‌ رساند. هزينة بنا و ترميم‌ راهها، حفظ مرزها، پاكسازي‌ نهرها و… از اموال‌ دولتى‌ تأمين‌ مى‌گردد.
اجراي‌ حدود و احكام‌ الهى‌ و تعزيرات‌ نيز از وظايف‌ حاكم‌ است‌. حاكم‌ حق‌ ندارد براي‌ بخشودن‌ حدود و تعزيرات‌، حتى‌ به‌ نفع‌ بيت‌المال‌، وجهى‌ دريافت‌ كند، زيرا اين‌ امر سبب‌ تعطيل‌ حدود مى‌گردد (همان‌ 66، 68 – 69).
زيارت‌ قبور و مشاهد: ابن‌ تيميه‌ زيارت‌ قبور و مشاهد و اماكن‌ مقدس‌ و بناي‌ عمارات‌ بر آن‌ را با استناد به‌ احاديثى‌ از قبيل‌ «لعن‌ اللّه‌ اليهودَ و النصاري‌ اتّخذوا قبورَ انبيائهم‌ مساجدَ»، «فلا تتخذوا القبورَ مساجدَ فانى‌ انها كم‌ عن‌ ذلك‌» و «اللهم‌ لاتَجعَل‌ قَبري‌ وَثَناً تُعبَد»، بدعت‌ مى‌شمارد. اگر چه‌ مخاطب‌ او در اين‌ سخن‌ عامة مسلمانان‌ است‌، اما لبة تيز حمله‌ او در منهاج‌ السنة (1/131 به‌ بعد) متوجه‌ شيعيان‌ است‌ كه‌ براي‌ مراقد ائمة اطهار(ع‌) اهميت‌ و احترام‌ خاصى‌ قائلند. وي‌ در اين‌ باره‌ كتابى‌ هم‌ به‌ نام‌ الجواب‌ نوشته‌ است‌.
__________________
مآخذ: ابن‌ بطوطه‌، رحلة، بيروت‌، 1384ق‌/1964م‌؛ ابن‌ تيميه‌، «الاكليل‌»، مجموعة الرسائل‌ الكبري‌، بيروت‌، 1392ق‌/1972م‌؛ همو، «حقيقة مذهب‌ الاتحاديين‌ او وحدة الوجود»، مجموعة الرسائل‌ و المسائل‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ همو، السياسة الشرعية، قاهره‌، دارالكتاب‌ العربى‌؛ همو، «العقيدة الحموية الكبري‌»، مجموعة الرسائل‌ الكبري‌، بيروت‌، 1392ق‌/1972م‌؛ همو، كتاب‌ الرد على‌ المنطقيين‌، بيروت‌، دارالمعرفة؛ همو، مجموعة التفسير شيخ‌ الاسلام‌ ابن‌ تيمية، بمبئى‌، 1374ق‌/1954م‌؛ همو، مجموعة الرسائل‌ و المسائل‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ همو، مجموعة فتاوي‌، مصر، 1400ق‌/1980م‌؛ همو، منهاج‌ السنة النبوية، قاهره‌، دارالفكر؛ همو، موافقة صحيح‌ المنقول‌ لصريح‌ المعقول‌، بيروت‌، 1405ق‌/1985م‌؛ ابن‌ حجر عسقلانى‌، الدرر الكامنة، به‌ كوشش‌ محمد عبدالمعيد خان‌، حيدرآباد دكن‌، 1393ق‌/1973م‌؛ ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ رجب‌، شهاب‌ الدين‌ عبدالرحمان‌، كتاب‌ ذيل‌ على‌ طبقات‌ الحنابلة، قاهره‌، 1372ق‌/1953م‌؛ ابن‌ شاكر، فوات‌ الوفيات‌، مصر، 1951م‌؛ ابن‌ عماد، شذرات‌ الذهب‌، قاهره‌، 1351ق‌؛ ابن‌ كثير، البداية، بيروت‌، 1966م‌؛ ابوزهره‌، محمد، ابن‌ تيمية حياته‌ و عصره‌…، مصر، 1958م‌؛ دواداري‌، ابوبكر بن‌ عبدالله‌، كنز الدرر و جامع‌ الغرر، قاهره‌، 1379ق‌/1960م‌؛ ذهبى‌، محمد بن‌ احمد، تذكرة الحفاظ، حيدرآباد دكن‌، 1956م‌؛ سبكى‌، عبدالوهاب‌ بن‌ على‌، طبقات‌ الشافعية الكبري‌، مصر، 1383ق‌/1964م‌؛ علامة حلى‌، حسن‌، منهاج‌ الكرامة (نك: ابن‌ تيميه‌، منهاج‌ السنة در همين‌ مآخذ)؛ قرآن‌ كريم‌؛ كرمى‌، مرعى‌ بن‌ يوسف‌، الكواكب‌ الدرّية فى‌ مناقب‌ المجتهد ابن‌ تيمية، بيروت‌، 1406ق‌/1986م‌؛ لائوست‌، هانري‌، نظريات‌ شيخ‌ الاسلام‌ ابن‌ تيميه‌ فى‌ السياسة و الاجتماع‌، ترجمة محمد عبدالعظيم‌ على‌، قاهره‌، 1977م‌؛ مزي‌، يوسف‌، تهذيب‌ الكمال‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ مقريزي‌، تقى‌الدين‌، كتاب‌ السلوك‌، قاهره‌، 1941م‌؛ نيز: 2 EI
نوشته: عباس‌ زرياب‌ خوئی
منبع : دائرة المعارف بزرگ اسلامي (باتلخيص وگزينش)
پایگاه اطلاع رسانی احیاء

فتح خیبر

27 ژوئیه
غزوة خيبر و وادي‌القُري در محرم سال هفتم هجرت روي داد. خيبر شهري بزرگ، داراي قلعه‌ها و کشتزارهاي فراوان، بود که در فاصلة هشتاد ميل در سمت شمال مدينه واقع شده بود؛ هم‌اکنون نيز دهکده‌اي است که آب و هواي آن چندان مطلوب نيست.
انگيزة جنگ:
وقتي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- از جانب نيرومندترين جناح از سه گروه دشمنانشان- که عبارت بود از قريش- آسوده شدند، و از جانب آنان کاملاً امنيت خاطر پيدا کردند، اراده فرمودند به حساب دو جناح ديگر نيز برسند که يکي از آن دو جناح يهوديان بودند و جناح ديگر قبايل نَجد؛ تا امنيت و صلح و صفا استقرار تمام پيدا کند، و آرامش و آسايش بر منطقه حکمفرما گردد، و مسلمانان از درگيري‌هاي خونين پياپي فراغت يابند و بتوانند به تبليغ رسالت الهي و دعوت مردم جهان بسوي اسلام بپردازند.
از آنجا که شهرک خيبر آشيانة توطئه و خيانت، و مرکز کارشکني‌هاي جنگي، و پايگاه تحريکات و جنگ‌افزارها بود، در خورِ آن بود که پيش از هر جاي ديگر توجه مسلمانان را به خود جلب کند.
براي اينکه ويژگي‌هاي خيبر را بار ديگر مورد توجه قرار دهيم، بايد از ياد نبريم که اهل خيبر هم آنان بودند که احزاب را بر عليه مسلمانان متشکل گردانيدند، و بني‌قريظه را تحريک کردند و به نيرنگ و خيانت وادار ساختند. آنگاه، ارتباط خودشان را با منافقان- ستون پنجم در جامعة اسلامي- و همچنين با قبيلة غَطفان و اعراب باديه‌نشين که جناح سوم احزاب را تشکيل مي‌دادند گسترده گردانيدند. يهوديان خيبر خودشان نيز دست‌اندرکار آماده شدن براي کارزار بودند. با اين ترتيب، مسلمانان را دچار رنج‌ها و محنت‌هاي پيوسته و پيگير کردند. حتّي براي سربه نيست کردن پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- نيز نقشه کشيدند. در برابر اين تحريکات و کارشکني‌ها، مسلمانان مجبور شدند مأموريت‌هاي نظامي و رزمي را به اين سوي و آن سوي تدارک کنند، و سرکردگان اين توطئه‌گران، امثال سلام بن ابي‌الحُقَيق و اَسيربن زارِم را از ميان بردارند. اما، وظيفة ديني و تبليغي مسلمانان در برابر اين يهوديان بيش از اين بود، و علت اينکه تاکنون به انجام اين وظيفه کمتر انديشيده بودند، آن بود که نيرويي بزرگتر و توانمندتر و سرسخت‌تر و کينه‌توزتر- يعني قريش- روياروي مسلمانان قرار داشت. همينکه اين رويارويي پايان پذيرفت. اوضاع و شرايط براي حسابرسي اين تبهکاران مساعد گرديد و روز حساب اينان نيز فرا رسيد.
عزيمت پيامبر بسوي خيبر
ابن اسحاق گويد: رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بهنگام بازگشت از حديبيه ماه ذيحجه و چند روزي از ماه محرم را در مدينه اقامت کردند، و در همان ماه محرّم بسوي خيبر عزيمت فرمودند.
مفسّرين گفته‌اند: خيبر همان و عده‌اي بود که خداوند متعال به پيامبر اسلام و به مسلمانان داده بود و فرموده بود:
( سوره فتح، آيه 20. ) يعني خداوند دست يافتن به غنيمت‌هاي فراواني را در جنگ خيبر به شما وعده داده است، و هم اينک صلح حُديبيه و آثار و برکات آن را براي شما زودتر رسانيده است.
آمار لشکريان اسلام
زماني که منافقان و مسلمانان سُست ايمان از همراهي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- سر باز زدند، و در غزوة حديبيه بر جاي خويش ماندند و به جنگ نرفتند، خداوند متعال دربارة ايشان فرماني صادر فرمود و به پيامبر گرامي‌اش چنين دستور داد:
سوره فتح، آيه 15.
«بر جاي ماندگان خواهند گفت: هرگاه بسوي غنيمت‌هاي جنگي رفتيد تا آنها را بگيريد، ما را واگذاريد تا به دنبال شما بياييم! آنان مي‌خواهند سخن خدا را تغيير بدهند! بگو: هرگز شما به دنبال ما نخواهيد آمد؛ خداوند از پيش اين چنين فرموده است! آنان نيز پاسخ خواهند داد که شما با حسادت مي‌ورزيدند! اما، آنان بجز اندکي از ايشان، فهم و شعور ندارند».
وقتي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- اراده فرمودند که بسوي شهرک خيبر عزيمت فرمايند اعلام کردند که جز شيفتگان جهاد در راه خدا، همراه ايشان به جنگ نخواهند آمد. بنابراين، تنها اصحاب بيعت شَجَره که عبارت از يک هزار و چهارصد رزمندة مسلمان بودند، در معيت رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- عازم شدند.
نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- سِباع بن عُرفَطة غِفاري را کارگزار خويش در مدينه گردانيدند. ابن‌اسحاق بجاي وي نُمَيلَه بن عبدالله لَيثي را نام برده است، امّا همان قول اول نزد محققان درست‌تر است (نکـ: فتح الباري، ج 7، ص 465؛ زاد المعاد، ج 2، ص 133. )
پس از خروج پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- از مدينة طيبه، ابوهريره وارد مدينه شد و اسلام آورد. به هنگام نماز صبح بر سباع بن عرفطه وارد شد، ابوهريره نزد سِباع رفت. او نيز به وي تجهيزات جنگي داد. ابوهريره نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- شتافت، و با مسلمانان مذاکره کرد، و پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- و مسلمانان ابوهريره و همراهانش را در موجودي تير و کمان خودشان شريک ساختند.
قلعه هاي خيبر
شهرک خيبر به دو ناحيه تقسيم مي‌شد. در يک ناحية آن پنج قلعه داشت:
1) قلعة ناعِم؛ 2) قلعة صَعب بن مَعاذ؛ 3) قلعة زُبير؛ 4) قلعة اُبّي؛ 5) قلعة نِزار. سه قلعة نخستين در منطقه‌اي به نام «نَطاه» و دو قلعة ديگر در منطقه‌اي به نام شَقّ واقع شده بودند. ناحية ديگر شهرک خيبر معروف به «کتيبه» تنها سه قلعه داشت: 1) قلعة قًموص، که قلعة بني ابي الحُقيق از بني نضير بود؛ 2) قلعة وَطيح؛ 3) قلعة سُلالِم. در شهرک خيبر دژها و قلعه‌هاي ديگر نيز بجز اين هشت قلعه بوده‌‌اند، مگر اينکه آنها کوچک بودند، و در آسيب‌ناپذيري و توانمندي مانند اين هشت قلعه نبودند.
کارزار و کشتار سخت در ناحية نخستين خيبر درگرفت. ناحية ديگر با قلعه‌هاي سه‌گانه‌اش، با وجود فراواني مردان جنگجو در آنها، بدون جنگ تسليم شدند.
اردوگاه لشکريان اسلام
رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- همچنان پيش رفتند تا براي اردوگاه لشکريانشان مکاني را درنظر گرفتند. حُباب بن مُنذِر نزد آنحضرت آمد و گفت: اي رسول‌خدا، به من بازگوييد که اين مکان را خداوند براي اردو زدن شما تعيين فرموده است، يا رأي و نظر و کارشناسي در جنگ را بايد درنظر گرفت؟ فرمودند: (بَل هُو الرَّأي) البته، رأي ونظر و کارشناسي در کار است! وي گفت: اي رسول خدا، اين مکان بسيار نزديک به قلعة نطاه است که همگي رزمندگان و جنگجويان خيبر در اين قلعه‌اند. آنان همة اوضاع و شرايط ما را زيرنظر دارند، ما از اوضاع و احوال آنان خبري نداريم؛ تيرهاي آنان به سوي ما روان است، اما تيرهاي ما به سوي آنان راه نمي‌گيرد؛ از شبيخون زدن آنان نيز در امان نيستيم؛ علاوه بر اين، در ميان نخلستان‌ها قرار گرفته، و مکان گود و پستي است؛ آب و هواي خوبي هم ندارد. اي کاش دستور مي‌فرموديد در مکاني اردو مي‌زديم که اين بدي‌ها و کاستي‌ها را نداشته باشد!! نبّي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (الرَّأي ما اَشَرتَ) نظر صائب همان است که تو مشورت دادي! آنگاه به جاي ديگري نقل مکان کردند.
آماده باش رزمي و مژدة پيروزي
در همان شبي که به شهرک خيبر وارد شدند- و به قولي، پس از چند فقره حمله و ضدّ حمله و درگيري با يهوديان- پيامبر گرامي اسلام فرمودند:
«فردا رايت جنگ را به دست مردي خواهم داد که دوستدار خدا و رسول است و خدا و رسول او را دوست دارند، [تا خداوند به دست او پيروزي را نصيب ما بگرداند!]»
بامداد فرداي آن شب، رزمندگان همه اطراف رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- گرد آمدند. يکايک آنان اميدوار بودند که رايت جنگ به دست ايشان داده شود. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (اَينَ علي بنُ أبي طالب؟) علي بن ابيطالب کجاست؟ گفتند: اي رسول‌خدا، چشمانش درد مي‌کند! فرمودند: (فَاَرسِلوا اِلَيه) هم اينک به دنبال وي بفرستيد! وي را آوردند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آب دهان مبارکشان را به چشمان وي ماليدند، و براي او دعا کردند. بهبود يافت؛ چنانکه گويي هيچگاه دردمند نبوده است. آنگاه رايت جنگ را به دست او دادند. گفت: اي رسول‌خدا، با آنان کارزار مي‌کنم تا همانند ما بشوند! فرمودند:
«راهت را پيش بگير و پيش برو، تا به خانه و کاشانة آنان درآيي. آنگاه آنان را به اسلام دعوت کن، و حقوق خداوند را در اسلام که برگردن آنان است گوشزدشان کن؛ که بخدا، تنها يک نفر را که خداوند به دست تو هدايت کند براي تو بهتر از آن است که اشتران سُرخ موي فراوان داشته باشي!»
آغاز جنگ و فتح قلعة ناعم
يهوديان، همينکه لشکريان را مشاهده کردند و به شهر گريختند در قلعه‌هاي خويش سنگر گرفتند و بست نشستند. نخستين قلعه‌اي که از قلعه‌هاي هشتگانة يهود در شهرک خيبر مورد هجوم و حملة مسلمانان واقع گرديد، قلعة ناعم بود. اين قلعه خطّ مقدم جبهة دفاع يهود، و از اماکن استراتژيک ايشان بود. همچنين، اين قلعه قلعة مرحب آن قهرمان يهودي بود که او را برابر با يک هزار مرد جنگي مي‌دانستند.
علي‌بن ابيطالب -رضي الله عنه- به اتفاق رزمندگان مسلمان بسوي اين قلعه روانه شد، يهوديان را به اسلام دعوت کرد. يهوديان دعوت وي را نپذيرفتند، و با مسلمانان روياروي شدند. پادشاهشان مرحب خيبري نيز همراه آنان بود. وقتي به ميدان کارزار آمد، مبارز طلبيد. سلمه بن اکوع گويد: وقتي که ما به قلعة خيبر رسيديم، پادشاه يهوديان، مرحب خيبري فراز آمد، و شمشيرش را در هوا تکان مي‌داد و مي‌گفت:
خيبريان همه مي‌دانند که من مرحب هستم؛ سر اندر پا اسلحه‌ام، و قهرماني جنگ آزموده هستم؛
آن هنگام که صحنه‌هاي جنگ شعله کشيدن آغاز کنند!»
عموي من عامر براي نبرد با او پاي پيش نهاد و گفت:
«خيبريان همه مي‌دانند که من عامر هستم؛ سر اندر پا اسلحه‌ام، و قهرماني جسور و بي‌باک هستم!»
مرحب و عامر با يکديگر دو ضربت دادوستد کردند. ابتدا شمشير مرحب در کلاه‌خود عموي من عامر نشست. عامر خواست خود را پايين کشد تا از ضربت شمشير مرحب در امان باشد. شمشيرش کوتاه بود. آهنگ ساق پاي آن يهودي را کرد تا بر وي ضربت بزند. نوک شمشيرش برگشت و به زانوي خودش اصابت کرد، و در دم جان داد. پيامبر گرامي اسلام دربارةوي فرمودند: (إن له لأجرين) و دو انگشت خودشان را کنار هم قرار دادند و افزودند:- (إنه لجاهد مجاهد، قل عربي مشى بها مثله) وي را دو پاداش است!… او مردي کوشا و جهادگر بود. کمتر مرد عربي پيدا مي‌شود که در اين ميدان‌ها همانند او باشد!
ظاهراً، پس از اين درگيري با عامر، مرحب خيبري بار ديگر مبارز طلبيده و رجزخواني آغاز کرده و گفته است: قد علمت خيبر اني مرحب…! و اين بار، علي‌بن ابيطالب براي مبارزه با او پاي پيش نهاده است. سلمه بن اکوع گويد: علي نيز گفت:
«من آنم که مادرم مرا «حيدر» (شير ژيان) ناميده است؛ همچون شيران نر با قيافه‌هاي پرهيبت و ترسناک؛ و کافيست اندک تجاوزي از آنان ببينم تا با کيفري بزرگ سزايشان را بدهم!»
اين رجز را خواند، و ضربتي کارساز بر سر مرحب فرود آورد، و او را به قتل رسانيد، و طولي نکشيد که فتح خيبر به دست او انجام پذيرفت
وقتي علي -رضي الله عنه- به قلعه‌هاي خيبر نزديک شد، مردي يهودي از فراز قلعه سرک کشيد و گفت: تو کيستي؟! گفت: من علي بن ابيطالب هستم! مرد يهودي گفت: به آنچه بر موسي نازل شده است سوگند که شما قطعاً بر ما عُلوّ و برتري يافته‌‌ايد!
آنگاه ياسر برادر مرحب بيرون آمد و گفت: چه کسي به جنگ من مي‌آيد؟ زبير با او روياروي گرديد. صفيه مادر زبير گفت: اي رسول‌خدا، او پسرم را مي‌کشد!؟ رسول خدا فرمودند: (بَل اِبنُکِ يقتُلُه) برعکس، پسرت او را مي‌کشد! و چنين شد، زبير او را به قتل رسانيد.
کارزاري سخت در پيرامون قلعة ناعم درگرفت. در اين کارزار، چند تن از اشراف و بزرگان يهود کشته شدند، و بر اثر آن، مقاومت يهوديان درهم شکست، و از اقدام به ضدّحمله در برابر يورش مسلمانان درماندند. از منابع چنين برمي‌آيد که اين کارزار چندين روز ادامه يافته، و مسلمانان با مقاومت سرسختانة يهوديان مواجه شده‌اند. آخرالامر نيز يهوديان از اينکه بتوانند در برابر مسلمانان مقاومت کنند، نااميد شدند، و از اين قلعه – بي سروصدا – به قلعة صَعْب نقل مکان کردند، و مسلمانان به قلعة ناعم پاي نهادند.
جيش اسلام توانست قلعه هاي « صعب بن معاذ » «زبير» ، «اُبَي» ، « نَزار» را فتح کند .
فتح ناحيهء دوم شهرک خيبر
پيامبر بزرگ اسلام، همينکه از فتح کامل ناحية نطاه و شقّ اطمينان حاصل کردند، بسوي ناحية ديگر خيبر رفتند که قلعة قَموص، قلعة بني‌ابي‌الحُقيق از بني‌نضير، حصن وَطيح و سُلالم در آن ناحيه قرار داشت، روي آوردند. از سوي ديگر، همة فرارياني که از نطاه و شق بيرون گريخته بودند به ساکنان اين ناحيه پيوستند، و يهوديان بر شدت مقاومت خود افزودند.
صاحبان مغازي پيرامون اينکه آيا در اين سه قلعه کارزاري ميان مسلمانان و يهوديان روي داده است يا نه، اختلاف‌نظر دارند. از گزارش ابن اسحاق چنين برمي‌آيد که مسلمانان براي فتح قلعة قموص ناگزير از کارزار شده‌اند. حتي، از نحوة گزارش وي مي‌توان برداشت کرد که اين قلعه سرانجام تنها با جنگ فتح شده است، بدون آنکه گفتگويي بر سر تسليم و مانند آن پيش آيد
اما، واقدي با صراحت تمام تأکيد دارد بر اينکه قلعه‌هاي سه‌گانة اين ناحيه به دنبال گفتگوي يهوديان با سپاه اسلام تسليم شده‌اند. چنين نيز مي‌تواند بوده باشد که گفتگو براي تسليم قلعة قموص به دنبال درگيري و کارزار صورت پذيرفته باشد، و دو قلعة ديگر بدون جنگ و کارزار به دست مسلمانان افتاده باشند.
به هر حال، وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به اين ناحيه روي آوردند، حلقة محاصره را بر ساکنان آن تنگ کردند، و محاصره مدت چهارده روز ادامه پيدا کرد. يهوديان از درون قلعه‌هايشان بيرون نمي‌آمدند، تا آنکه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بنا را بر آن نهادند که منجنيق‌ها را به کار اندازند و تير و سنگ بر سر آنان ببارانند. از اين رو، به قطع دريافتند که هلاکتشان حتمي است، و از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- تقاضاي صلح کردند.
مذاکرات صلح
ابن ابي‌الحُقَيق نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرستاد و پيغام داد که فرود آييد تا با شما سخن بگويم! پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: نَعَم! و فرود آمدند، و با او مصالحه کردند، مبني بر اينکه خون جنگجويان متحصّن شده در قلعه‌ها مصون و محفوظ باشد، و مسلمانان زنان و کودکان يهوديان را در اختيار ايشان بگذارند، و يهوديان به اتفاق زنان و فرزندانشان از خيبر بيرون بروند، و همة دارايي‌ها و زمين‌هاي زراعتي خود را در اختيار رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- قرار دهند، و زرد و سفيد- طلا و نقره- و اسبان و اسلحه هرچه دارند بگذارند و بروند، به استثناي لباسهايي که بر تن پوشيده باشند
آنگاه رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:
«اگر چيزي را از من پنهان کرده باشيد، خدا و رسول در برابر شما هيچ تعهدي نخواهند داشت!»
يهوديان نيز اين مطلب را ضمن معاهدة صلح پذيرفتند
به دنبال اين قرارداد صلح، کار تسليم قلعه‌هاي خيبر به پايان رسيد، و به اين ترتيب، فتح خيبر بطور کامل توسط مسلمانان انجام پذيرفت.
( اميد است اين فتح عظيم که توسط اميرالمومنين علي (رض) انجام گرفت بار ديگر در قدس تکرار شود) آمين
منبع : کتاب رحيق المختوم (خورشيد نبوت)

مقام صحابه در نصوص قرآن کریم

23 ژوئیه
1) «کنتم خير أُمة أُخرِجت للناس» « و شما بهترین امتى بودید که به سود انسانها آفریده شده اند » ( سوره ی آل عمران آیه ی 110)
2) « وکذلک جعلناکم أُمة وسطا لتکونوا شهداء علي الناس» « همان گونه ( که قبله شما، یک قبله میانه است ) شما را نیز، امت میانه اى قرار دادیم (در حد اعتدال ، میان افراط و تفریط ، ) تا بر مردم گواه باشید » ( سوره ی بقره آیه ی 143)
مخاطبان اصلی و مصداق اولی این هر دو آیه صحابه کرام (رض) هستند . اگر چه سایر امت نیز می توانند بر حسب اعمال خود در آن داخل شوند ، ولی مصداق صحیح این هر دو آیه بودن صحابه ی کرام به اتفاق مفسرین و محدثین ثابت است .
3) « محمد رسول اللّه والَّذين معه أَشدَّاء علي الکفّارِ رحماء بينهم تراهم رکعاً سجّدا يبتغون فضلا من اللّه ورِضوانا سيماهم في وجوههم من أثرِ السّجود » « محمد( ص )فرستاده خداست ، و کسانى که با او هستند در برابر کفار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند،مپیوسته آنها را در حال رکوع و سجود مى بینى در حالى که همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند،نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است »
عامه ی مفسرین ، امام قرطبی و … گفته اند که جمله ی « والّذين معه »عمومیت دارد و در مفهوم ، کلیه ی گروه صحابه کرام (رض) داخل است و در آن تعدیل و تزکیه و مدح و ثناء تمام صحابه کرام (رض) از جانب مالک کائنات (جل) آمده است .
4) « يوم لا يخزِي اللّه النّبيّ والّذين آمنوا معه » «  در آن روزى که خداوند پیامبر و کسانى را که با او ایمان آوردند خوار نمى کند » ( سوره ی تحریم آیه ی 8)
در مفهوم « والَّذين آمنوا معه » همه ی صحابه داخل اند .
5) « والسّابِقون الْأوّلون من المهاجرِين والْأْصارِ والّذين اتّبعوهم بإحسان رضي اللّه عنهم ورضوا عنه وأعدّ لهم جنَّات تجرِي تحتها الْأنهار » « پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانى که به نیکى از آنها پیروى کردند،خداوند از آنها خشنود گشت ، و آنها ( نیز ) از او خشنود شدند،و باغهایى از بهشت براى آنان فراهم ساخته ، که نهرها از زیر درختانش جارى است » ( سوره ی توبه آیه 100)
در این آیه ذکر دو گروه به میان آمده است . یکی سابقین اولین و دوم کسانی که بعدا ایمان آوده اند و درباره ی آن هر دو گروه این اعلام صادر شده است که خداوند متعال از آن ها راضی است و آنان نیز از او رضامندند و برای آنان مقام با دوام بهشت مقرر شده است که در آن جا همه ی صحابه ی کرام داخل هستند .
در پاسخ به این سوال که از میان مهاجرین و انصار ، سابقین اولین چه کسانی هستند در ذیل تفسیر همین آیه ، ابن کثیر در تفسیر خود و ابن عبدالبر در مقدمه ی استیعاب با سند دو قول نقل کرده اند . یکی این که سابقین اولین کسانی هستند که با رسول اکرم (ص) به جانب هر دو قبله یعنی بیت الله و بیت المقدس نماز خوانده اند .
خلاصه ی این قول این است که پیش از تحویل قبله از بیت المقدس به سوی بیت الله که در سال دوم هجری به وقوع پیوست کسانی که مسلمان شده و شرف صحابی بودن را دریافته اند از سابقین اولین هستند .
دوم این که کسانی که در « بیعت رضوان » یعنی در واقعه « صلح حدیبیه » که در سال ششم هجری واقع واقع شده است شریک بوده اند از سابقین اولین هستند . این قول از امام شعبی روایت شده است ( ابن کثیر ، استیعاب )
قرآن کریم درباره صحابه ای که در موقع حدیبیه زیر درخت با رسول اکرم (ص) بیعت کرده اند ، اعلان عام فرموده است « لقد رضي اللّه عن المؤمنين إِذ يبايِعونک تحت الشّجرة » « خداوند از مومنان — هنگامى که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند — راضى و خشنود شد » ( سوره فتح آیه ی 18) به همین جهت نام این بیعت ، « بیعت رضوان » قرار گرفت و در حدیث از جابر بن عبدالله مروی است که رسول الله (ص) فرمود : « لا یدخل النار احد ممن بایع تحت الشجره » ( ابن عبدالبر بسنده فی الاستیعاب ) « در دوزخ نخواهد رفت احدی از کسانی که در زیر درخت بیعت کردند »
عده ای این شبهه را روشن می کنند که از طرف ملحدین به این نحو مطرح می شود » این اعلامیه های قرآن مربوط به آن روز هایی است که حالات آن ها درست بوده ، بعدا (العیاذ بالله) حالات آن ها خراب شد لذا آن ها دیگر استحقاق و ارزش این انعام و اکرام را ندارند «
نعوذ بالله منه ، زیرا نتیجه ی این شبهه خبیثه این طور بر می آید که (معاذ الله) خداوند متعال در آغاز امر به علت ندانستن انجام آن ها و به سبب بی خبری از عاقبت کارشان راضی و خشنود شده بود و بعدا » این حکم عوض شد » نعوذ بالله منه
6) « قل هذه سبيلي أَدعوا إِلي اللّه علي‏ بصيرة أنا ومن اتّبعني » « بگو  :این راه من است !من و پیروانم ، با بصیرت کامل ،همه مردم را به سوى خدا دعوت مى کنیم . » ( سوره ی یوسف آیه 108)
ظاهر است که کلیه صحابه کرام تابع و متیع رسول الله (ص) بودند . لذا همه در این مفهوم داخل هستند .
7) « ثمّ أَورثنا الکتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لّنفسه ومنهم مّقتصد ومنهم سابق بالخيرات بإذن اللَّه ذلک هو الفضل الکبير   » « سپس این کتاب ( آسمانى ) را به گروهى از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم ، (اما ) از میان آنها عده اى بر خود ستم کردند، و عده اى میانه رو بودند،و گروهى به اذن خدا در نیکیها ( از همه )پیشى گرفتند ، و این ، همان فضیلت بزرگ است. » ( سوره فاطر آیه ی 32 )
در این آیه صحابه کرام (رض) را بندگان منتخب و برگزیده قرار داده است و بعدا یک قسم از آن ها کسانی عنوان شده اند که به اصطلاح قرآن بر نفس خود ظلم کننده هستند . معلوم شد که اگر از یک صحابی در یک موقعی گناهی هم صادر شده است آن معاف شده است وگرنه او را در ردیف بندگان برگزیده ذکر نمی فرمود ..
و بدیهی است که وارثان اولی کتاب یعنی قرآن و کسانی که به آن ها این کتاب داده شده است صحابه کرام (رض) هستند که بنا به نص قرآن بندگان برگزیده و منتخب الله هستند .
8) در سوره ی حشر خداوند متعال تمام مسلمانان موجود در زمان رسالت و مسلمانان آینده را به سه طبقه (گروه) تقسیم کرده و ذکر فرموده است :
اول ؛ مهاجرین که در باره ی آنان این حکم قطعی صادر شده فرموده است : « أُولئک هم الصَّادقون   » « اینان راستان هستند » ( سوره حشر آیه 8)
دوم ؛ تنصار که پس از ذکر صفات و فضائل آن ها ، قرآن کریم اعلان فرموده است : « فأولئک هم المفلحون   » « پس اینان رستگارانند. » ( سوره ی حشر آیه 9)
سوم ؛ کسانی هستند که بعد از مهاجرین و انصار تا قیامت در دنیا خواهند آمد . درباره ی آنان فرمود : « والّذين جاءوا من بعدهم يقولون ربّنا اغفر لنا ولإخواننا الّذين سبقونا بالإيمان ولا تجعل في قلوبنا غلّا للَّذين آمنوا » « (همچنین )کسانى که بعد از آنها (بعد از مهاجران و انصار) آمدند و مى گویند  :پروردگارا ! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشى گرفتند بیامرز، ودر دلهایمان حسد و کینه اى نسبت به مومنان قرار مده » ( سوره حشر آیه 10)
در تفسیر این آیه حضرت ابن عباس (رض) فرموده است که خداوند متعال به تمام مسلمانان دستور داده است که در حق تمام صحابه ی مهاجرین و انصار استغفار کنند و این دستور را در حالی داده است که خداوند متعال می دانست که آن ها با هم جنگ و مقاتله خواهند کرد . علماء گفته اند از این آیه معلوم شد که بعد از صحابه کرام (رض) آن شخصی که با صحابه کرام (رض) محبت نداشته باشد و در حق آن ها دعای خیر نکند ، در اسلام هیچ مقام و سهمی ندارد .
9)  « ولکنّ اللّه حبّب إليکم الإيمان وزيّنه في قلوبکم وکرّه إليکم الکفر والفسوق والعصيان أولئک هم الرّاشدون   . فضلا من اللَّه ونعمة واللّه عليم حکيم   »  « ولى خداوند ایمان را محبوب شما قرار داده و آن را در دلهایتان زینت بخشیده ، و( بعکس)کفر و فسق و گناه را منفورتان قرار داده است ، کسانى که داراى این صفاتند هدایت یافتگانند. (و این براى شما بعنوان ) فضل و نعمتى از سوى خداست ، و خداوند دانا و حکیم است » ( سوره ی حجرات آیات 7 و 8 )
در این آیه نیز بلا شک درباره ی صحابه کرام (رض) اعلان شده است که خداوند در دل های آنان محبت ایمان و نفرت کفر و فسق و معاصی را به وجود آورده است .
در این جا مقصود استیعاب کلیه آیات وارده در مورد فضائل صحابه (رض) نیست . برای ثابت کردن مقام و رتبه ی آنان دو آیه ی اول کافی است که از آن ها مقبول عند الله بودن و راضی بودن خداوند از آن ها و سرفراز بودن آن ها از نعمت های ابدی و جاودان بهشت ثابت است .
در این جا این مطلب را باید پیش نظر قرار داد که این فرمایشات از همان ذات بر حقی است که خالق همه ی کائنات است و قبل از پیدایش هر انسان از هر تنفس و هر نقل و حرکت و از تمام اعمال خوب و بدی که از وی به وقوع خواهد آمد واقف و آگاه است بنابراین خوش خبری و بشارتی که در مورد رضا کامل خود از صحابه و جنتی بودن برای آنان داده است با علم و آگاهی و توجه به همه ی آن وقایعی بوده است که برای هر فردی از آنان در زمان رسالت رسول خدا (ص) پیش می آمد یا بعد از آن دوره ی پاک برای آنان می خواست پیش بیاید و با توجه به اعمالی که از آنان می خواست سر زده شود بوده است
حافظ ابن تیمیه در کتاب » الصارم المسلول علی شاتم الرسول (ص) » می فرماید : خداوند از همان بنده ای می تواند راضی شود که درباره ی او می داند که تا آخر عمرش موجبات رضا و خشنودی را انجام می دهد و هرکسی که خداوند از وی راضی شود سپس هیچ گاه از او ناراضی نخواهد شد .
منبع: کتاب عقاید اهل سنت

مختصر زندگینامه امام البویطی

22 ژوئیه
یوسف پسر یحیی ابویعقوب مشهور به «البویطی» منسوب به بویط یکی از روستاهای مصرعلیا می باشد . در مصر تحصیلات دینی خود را ادامه داد و در همان جا به کلاس های تدریس امام شافعی آمد و از کلام و بیان امام مستفیض گشت . پس از وفات او نزدیک به ده سال منصب افتا و تدریس علوم شرعی را بر عهده گرفت . بویطی مجتهدی پرهیزگار و اهل ورع و تقوا بود ، شاگردان زیادی پرورش داد که در انتشار و تبلیغ مذهب شافعی نقش عمده و اساسی ایفا کردند . تقریباً در بیش تر کتاب های فقهی ای که در مذهب شافعی نگاشته شده ، نام و یا اظهار نظرهای او آمده است . کتاب های زیادی تألیف نمود از جمله : کتاب «المختصر» که گزیده ای است از بیانات و فتاوای استادش شافعی و دیگر کتاب «فرایض» و غیره .
بویطی از جمله ی بزرگان و نام آورانی است که مذهب جدید شافعی را نقل و روایت نمود و از جمله ی یکی از مجتهدان صاحب نظر این مذهب به شمار می رود ، در حادثه ی معروف به «خلق قرآن» که معتزلیان بر سر آن آشوب و بلوایی در پایتخت جهان اسلام به راه انداخته و افراد زیادی را دستگیر و زندانی کرده بودند ، او هم بی نصیب نماند و در زمان زمامداری الواثق خلیفه ی عباسی تحت تعقیب مأموران حکومتی قرار گرفت و سرانجام دستگیر و به بغداد آورده شد و در آن جا زندانی گشت ، مدت زیادی تحت شکنجه و آزار جلادان قرار گرفت تا این که در همان سیاه چاله های مخوف عباسیان و در سال 231 هجری دارفانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت .
در روایت آمده است ، هرگاه بویطی در سلول انفرادی اش ، صدای اذان نماز جمعه را می شنید ، ابتدا غسل می کرد و وضو می گرفت ، سپس لباس تازه می پوشید و خود را آماده ی رفتن به نماز جمعه می کرد ، چون معتقد بود که بنا بر حدیث پیامبر هرکس سه بار نماز جمعه را عمداً ترک کند ، در زمره ی منافقان قلمداد می گردد ، بنابراین بسیار به نماز جمعه اهمیت می داد ، به همین منظور تا دم در خروجی زندان می آمد ، زندانبانان با دیدن او ، به سرعت جلو می آمدند و مانع خروجش می شدند ، در این هنگام امام می فرمود : « اللهم اِنی اَجبتُ داعیک فمنعونی » (1) « خدایا من به ندای دعوتگرت (به نماز جمعه) پاسخ دادم ، ولی مانع از رفتنم شدند .»
در این روایت به خوبی پیداست که این دانشمندا زاهد و مبارز ، در راه خدا و اثبات حقانیت عقیده اهل سنت ، چه شکنجه و سختی ها کشیده و چشید و از دست جلادان حکومتی ظاغوت چه نامردمی ها دید ، ولی لحظه ای کوتاه نیامد و هم چنان ثابت قدم باقی ماند و حتی در آن زندان مخوف همیشه به یاد و ذکر خدا مشغول بود و در عین حال به نمازها از جمله نماز جمعه بسیار اهمیت می دادند و آرزومند بود به هر شیوه ی ممکن بتواند در نماز جمعه شرکت کند اما ، مأموران حکومتی مانعش می شدند و این مسأله برای آیندگان و همه ی داعیان دین درس عبرتی است تا بدانند راه خدا با سختی ها و قبول مشکلات همراه است و دیگر این که که هیچگاه قضایای سیاسی نمی تواند عبادات و وظایف دینی ، از جمله جمعه و جماعات را به تعطیلی بکشاند یا عذر و بهانه ای شود برای ترک مسئولیت های دینی .
امام بویطی نسبت به سایر شاگردان امام شافعی ، از مقام بالاتر و مهم تری برخوردار بود . تا جایی که امام شافعی ، شخصاً برخی مسائل مهم شرعی را به ایشان حواله می داد و از او می خواست تا در آن خصوص نظر اجتهادی خود را اعلام کند و یا به اصطلاح فتوا دهد . امام ربیع مرادی در این باره می گوید : « ابویعقوب بویطی نزد شافعی ، مقام و منزلت والایی داشت ، گاهی می شد که فردی سؤالی می پرسید و امام شافعی می فرمود : « سل ابا یعقوب » « برو از ابویعقوب (بویطی) بپرس » ، هنگامی که آن فرد می رفت و پاسخ سؤالش را از بویطی می گرفت و نزد شافعی می آمد و می گفت که بویطی به سؤالم چنین و چنان پاسخ داده است ، امام شافعی جواب می داد که : همان طور است که بویطی گفته است و یا زمانی که فرستاده ی فرمانده ی انتظامی شهر ، از امام شافعی درباره ی برخی مسائل فقهی سؤال نمود ، ایشان مأمور حاکم را به سوی ابویعقوب بویطی فرستاد و گفت : « هذا لسانی »(2) « او زبان (گویای) من است .»
امام شافعی هنگام بیماری که منجر به وفاتش شد ، او را جانشین خود ساخت و بویطی در زمان حیات امام به عنوان استادی توانا و ماهر و مسلط در حلقه ی درس شاگردان امام حاضر می شد و به تدریس علوم مختلف و متداول آن زمان مبادرت می ورزید و پس از وفاتش نیز هم چنان این منصب را حفظ نمود و به تدریس کتب فقهی و تفسیر و شرح افکار و اجتهادات و دست آوردهای استادش پرداخت .
حافظ بیهقی از ربیع مرادی روایت می کند که گفت : « هنگامی که امام شافعی بیمار شد و در شرف موت قرار گرفت ، محمد بن عبدالله بن عبدالحکم ، که ابتدا بر مذهب امام مالک بود و بعد به خدمت شافعی آمد و در حلقه ی شاگردانش قرار گرفت ، آمد و بر سر جانشینی امام با بویطی به جرّ و بحث پرداخت ، که حمیدی آمد و گفت : شافعی می فرماید : یوسف بن یحیی بویطی ، پس از مرگ من ، از همه شایسته تر است و در میان شاگردانم کسی داناتر از او نیست .» (3)
با مطالعه ی بیش تر کتاب ها و شرح حال هایی که درباره ی امام بویطی نوشته شده ، این مطلب به وضوح روشن است که او داناترین و فقیه ترین شاگردان امام شافعی ، هنگام وفاتش بوده است . هرچند سایر شاگردان امام ، هم چون مزنی و ربیع مرادی و دیگران بعدها از جمله ی کبار علما و فقهای مجتهد عصر خود شدند ، اما هنگام رحلت امام ، هیچ کدام از شاگردان شافعی هم پایه ی امام بویطی نبودند ، بلکه هر کدام از آن ها پس از وفات بویطی نزدیک به سی سال زندگی کردند و به انتشار و نقل و تدوین مذهب شافعی همت گماشتند ، ولی امام بویطی مدت طولانی از عمر خود را در زندان گذراند و به همین سبب مردم و دیگر طلاب علوم دینی نتوانستند آن طور که شایسته است ، از دانش و معلوماتش بهره ببرند .
محمد فرید وجدی در کتاب «دایره المعارف» بزرگ خود ، درباره ی شخصیت امام بویطی می فرماید : « ابویعقوب یوسف ابن یحیی بویطی ، از همراهان و شاگردان امام شافعی بود ، نجابت و دانش فراوانی داشت ، از این نظر نزد استادش از دیگران مقدم تر بود و پس از او مسئولیت افتا و تدریس را بر عهده گرفت و در تربیت علمی و فقهی دانشجویان و انتشار مذهب استادش ، سنگ تمام گذاشت. از عبدالله ابن وهب ، فقیه مالکی احادیث استماع می نمود و ابواسماعیل ترمذی و ابراهیم ابن اسحاق و قاسم ابن مغیره و احمد بن منصور الرمادی و دیگران از او نقل حدیث کرده اند . در زمان حکومت الواثق خلیفه ی عباسی ، به خاطر تفتیش عقائد درباره ی خلق قرآن ، مورد سوءظن قرار گرفت و به بغداد احضار و زندانی گشت و هم چنان در زندان ماند تا این که در گذشت . » (4)
ربیع مرادی درباره ی چگونگی وضعیت زندان و شکنجه ی امام بویطی چنین می گوید : « من بویطی را در زندان دیدم که زنجیری سنگین بر دست و پا و گردنش نهاده بودند ، وزن آن به حدود چهل رطل می رسید و او در زیر زنجیر استبداد الواثق می گفت : خداوند مخلوقات را با لفظ «کُن» آفرید ، اگر «کُن» نیز مخلوق باشد ، لازم است مخلوق ، مخلوق دیگری را بیافریند و این محال است . به خدا سوگند ، در میان این غل و زنجیر هم چنان به مقاوت خود ادامه می دهم تا این که بمیرم و بعد از من مردمانی بیایند و بدانند من به چه دلیل راه مرگ را انتخاب نموده ام ، گروهی به این اتهام غل و زنجیر شده اند ، اگر مرا نزد او (الواثق) ببرند ، حقیقت را به او خواهم فهماند .»
علامه حافظ ابی عمر بن عبدالبر در کتاب «الانتقاء فضائل الثلاثه الفقهاء» روایت می کند که ابن ابی لیث ، قاضی مصر همواره به او حسادت و با او دشمنی می ورزید ، در گیر و دار فتنه ی خلق قرآن ، از میان شاگردان امام شافعی تنها او را به بغداد احضار و زندانی نمود ، بسیار او را تحت فشار و شکنجه قرار داد تا به مذهب و عقیده ی آنان اعتراف کند ، اما او حاضر نشد ، دست از باورهای به حق خود بکشد و هم چنان معتقد بود که قرآن کلام خدا و غیر مخلوق است (5) و این عقیده را آشکارا و با استدلال های کوبنده بیان می نمود و هم چنان به مبارزه ی خود با حکومت ادامه داد تا این که در زندان در گذشت .
درباره ی زهد و تقوا و مداومت بر دعا و نیایش و عبادات ، ابو ولید ابن ابی جارودی می گوید : « همواره ، بویطی را می دیدم که قرآن در دست داشت و نماز می خواند و بر ذکر و اوراد و دعای خود ادامه می داد . »
ربیع مرادی که از دوستان و نزدیکان بویطی است و خود زاهد و پرهیزگار و دانا است . می گوید : « تا کنون هیچ کس را چون ابویعقوب بویطی ندیده ام که نسبت به کتاب خدا ماهر تر و متخصص تر باشد ، او نزد امام شافعی مقام و منزلت خاصی داشت و در بیش تر اوقات مردم را به او مراجعه می داد و پاسخ هایش را تأیید می نمود و می فرمود : «هذا لسانی» « این (مرد) زبان (گویای) من است » امام ربیع مرادی در ادامه سخنان خود می گوید : « امام بویطی در زندان به من نامه ای نوشت و در آن اظهار داشت گاهی اوقات چنان حالتی دارم که انگار دست و پایم را با زنجیر بسته اند ، هرگاه نامه ام به دستت رسید و آن را مطالعه کردی ، تلاش کن نیکو سیرت باشی و خلق و خوی نیک با مردم و ارباب رجوع رفتار کنی ، غریبان را پاس بدار و به آنان لطف بیش تر مبذول کن . چه بسیار مواقع خود شاهد بوده ام که شافعی با سوز خاصی این بیت را می خواند :
اَهین لهم نفسی لکی یکرمونها و لا تکرم النفس التی لا تهینها
« نفس خود را برایشان خوار می کنم تا گرامیش بدارند ، نفس که خوار نشود ، مورد احترام و گرامیداشت قرار نمی گیرد . »
یعقوب اصم همین حادثه را به نقل از ربیع مرادی روایت کرده و مطالب دیگری بر آن افزوده است.
منبع: کتاب امام شافعی و شاگردان مکتب بغداد و مصر
نویسنده: علی آقا صالحی
ناشر:نشر احسان
————–
پی نوشت:
1) مناقب الشافعی ، الحافظ البیهقی ج2 صفحه 338-341 و طبقات الشافعیه : الاسنوی ج1 صفحات 20-22
2) آداب الشافعی از ابن ابی حاتم صفحه 275
3) مناقب الشافعی ، الحافظ البیهقی ج2 صفحه 337
4) دائره المعارف قرن العشرین ، فرید وجدی
5) لازم است اشاره کنم که معتزلیان گروهی بودند که به رهبری دانشمند بزرگی به نام واصل ابن عطا با تأثیر از افکار فلسفی و کلامی ، عقاید تازه ای در باب الهیات مطرح ساختند که یکی از آن ها اعتقاد به خلق قرآن بود . آنان بر خلاف اشاعره معتقد بودند که کلام خدا و قرآن مخلوق و حادث است زیرا می گفتند : کلام خدا عرض و قرآن جسم است و هر چیز که عرض و جسم باشد ، حادث و مخلوق خواهد بود و نیز معتقد بودند که کلام با خواندن پدید آمد . بنابراین اگر خواندن و نوشتن نباشد ، کلام خدا ، یعنی قرآن باقی نخواهد ماند . اعتقاد دیگر آنان این بود که می گفتند : خدا آفریننده ی افعال بندگان و خالق اعراض و کیفیات نیست ، بلکه آن ها مخلوق بندگان و طبایع هستند . اگر چنان چه این گونه مباحث کلامی صرفاً یک حرکت فکری به طور سالم و طبیعی به روند خود ادامه می داد و دانشمندان برای رد و اثبات آن آزادانه و بدون دغدغه خاطر می کوشیدند و در مجامع علمی و حوزوی آن زمان و بین علمای متخصص مورد مناقشه و گفتگو قرار می گرفت ، نه تنها مشکلی ایجاد نمی کرد ، بلکه ممکن بود موجب پویایی و تحرک و ß à شادابی و شکوفایی جامعه ی علمی زمان خود گردد و برکات و نتایج مثبت فراوانی به ارمغان می آورد ، اما همین که این مسائل از حالت طبیعی خود خارج شد و به عنوان ابزاری سیاسی در دست حکومتیان و با گروه فکری خاصی قرار گرفت ، فتنه و آشوب برپا کرد و موجب شد تا گروه زیادی از مخالفان تحت تعقیب و شکنجه و آزار قرار گیرند و جامعه ی علمی روبه رکود و انحطاط پیش رود .