بایگانی | مصر RSS feed for this section

غیر اسلامی بودن رویکرد افراطی در تحریم موسیقی

24 اوت
طبق گزارش های رسیده به ما،جوهنر در سرزمین غرایز به سر می برد. کوس و کرنا را  به خوبی می نوازد واحساسات و عواطف پست را تحریک می کند .از این رو گمان نمی کنم به فراسوی هدفی بلند،فراخیزد. راستی،آیا راز تحریم موسیقی از سوی برخی وعاظ  همین است؟ شاید. اما ما متنی در اختیار نداریم که مبین حرمت و ممنوعیت آن باشد.
غیر تمندان،به عملکرد و رفتار کسانی که در حیطه ی موسیقی فعالیت می کنند، می نگرند و در نهایت نسبت به این گونه رفتار و کردار مبتذل،واکنش منفی نشان می دهند و شرایطی که همراه با آن است وابزارآلات وجو مبتذلی که بر آن حاکم است،از سوی آنان زشت و تحمل ناپذیر تلقی میشود. اما انصاف،چیزی جزاین را از ما می طلبد.
برخی از صاحبان قلم،مزدوران حکام جور هستند وبرای بهتر خدمت کردن به آنان،مانند بوقلمون خود را به رنگ ها و شکل های جورواجوری در می آورند و بامدادان و شامگاهان می کوشند با حیله و نیرنگ توده ها را از حقوق و آزادی ها یشان محروم کنند. راستی،آیا این فساد مطبوعاتی سبب می شود،مطبوعات کاملاً نادرست و حرام قلمداد شود؟ هرگز! وانگهی،برخی از رجال دین،فاقد دیانت هستند.
گذشته ازاین، گاه به سان مانعی در برابر دین و گسترش آن عمل می کنند. چنان که خداوند در توصیف برخی از روحانیون گفته است:
(إِنَّ كَثِيرًا مِنَ الْأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ…)توبه/34
(بسیاری از عالمان دین یهودی و مسیحی،اموال مردم را به ناحق می خورند و دیگران را از راه خدا باز می دارند…)
آیا وجود این قضیه به این معناست که دین اساساً باطل وبوچ است؟ هرگز! هنرمندانی نیز وجود دارند که به اندازه ی تراشه ی ناخن نمی ارزند. کسانی نیز هستند که با آنان نماز جماعت خوانده ام .برخی دیگر را در کاروان حج و عمره دیده ام که مناسک را با حرمت تقوا و وسواس بسیاری انجام می دهند .
به یاد دارم،زمانی که در مکه ی مکرمه مدرس بودم، روزی خسته و ناتوان در خانه ام نشسته بودم واز خستگی وکار مفرط رنج می بردم . با خود گفتم: با چیزی خود را سرگرم کنم،تا خستگی ام را از یاد ببرم. رادیو را روشن کردم .از این که دیدم،ترانه ی مورد علاقه ی من از آن پخش می شود،بی نهایت خوشحال شدم . هنوز با ترانه و آهنگی که پخش می شد، همگام نشده بودم که به ناگاه دانشجویی که من ناظر پایان نامه ی او بودم،در زد. گمان کردم می توانم با وجود او گوش سپردن به ترانه ی مورد علاقه ام را ادامه دهم. اما او سوگندم داد که رادیو را خاموش کنم. به احترام او مناسب دیدم،به خواسته اش جامه ی عمل بپوشانم .از این رو،خودم تنها مقداری از ترانه را تکمیل کردم:
أین ما یدعی ظلاماً یا رفیق اللیل،أینا                   إن نور الله فی قلبی، و هذا ما أرا
ای همدم شب، آنچه تاریکی خوانده میشود، کجاست؟ براستی که نور خدا در دلم سوسو می زند، و این، آن چیزی است که من می بینم .
دانشجو فریاد زد :این دیگر چیست؟ به او گفتم :در میان مردم،هر کس برای لیلی خود ترانه می خواند. اما من منظور دیگری دارم .
گفت: مگر نمی دانی که ترانه و آواز خوانی همه اش حرام است؟
گفتم : من چنین نمی دانم.
سپس به طور جدی به او رو کردم و گفتم : اسلام دینی منطقه ای نیست که تنها متعلق به شما باشد. شما فقهی بدوی و عامیانه دارید که از افق تنگی برخوردار است .زمانی که شما این فقه را در کنار اسلام  در یک کفه ترازو می گذارید و می گویید: این دو می باید با هم مورد داد و ستد قرار گیرند و نمی شود یکی را از دیگری  جدا کرد،در این صورت کفه ای که اسلام در آن قرار دارد،سبک خواهد شد و مردم از اسلام بیزار خواهند شد. مسلماً این قضیه، ستم بزرگی نسبت به پیام و هدایت الهی خواهد بود .
گفت: چگونه؟
گفتم : شما می توانید،علیه موسیقی مبتذل،جنگی مداوم و خشن براه اندازید. مسلماً در میان مردم روی زمین کسانی را هم خواهید یافت که شما را تأیید کنند. اما این پندار که اسلام با کل هنر، اعم از خوب و بد آن، مخالف است، هرگز درست نیست. مردم قاره های  مختلف، ترانه ها و موزیک های مختلفی دارند که به خا طر آن ها در کنار هم جمع می شوند. پس، سره را از ناسره و خوب را از بد، تشخیص دهید و پس از آن مردم را با آنچه دوست دارند و می پسندند، به حال خود رها کنید .
نوشته: امام محمد غزالی مصری
ترجمه: داود ناروئی
منبع: اهل سنت کرمانشاه
Advertisements

سریال حسن البناء ساخته می شود

23 اوت
سرگذشت و زندگينامه»حسن البنا» با نام «حسن البنا … سفر ناتمام» توسط اخوان المسلمين مصر ساخته مي شود.
اين سريال در اعتراض به سريال»جماعت» كه هم اكنون در چند شبكه تلويزيوني مصر پخش مي شود، ساخته خواهد شد.
در اين باره محسن راضي عضو فراكسيون اخوان المسلمين و از رهبران جماعت اخوان المسلمين اظهار داشت: نوشتن فيلمنامه اين سريال به پايان رسيده و اين فيلمنامه كه در ۳۲ قسمت زندگي حسن البنا از تولد تا شهادت را به تصوير مي‌كشد
منتظر تاييد متخصصان هنري و مسئولان بخش تاريخ در جماعت اخوان المسلمين است.
وي افزود: تصويربرداري اين سريال پس از تأييد در خارج از مصر آغاز خواهد شد و هم‌اكنون توافقي با يكي از شركت‌هاي توليد فیلم صورت گرفته و قرار است اين سريال در ماه رمضان سال آينده پخش شود.
بنابر اين گزارش، سريال «جماعت» كه در ماه رمضان در حال پخش است، با نشان دادن تاريخچه زندگاني»حسن البنا»موسس اخوان‌المسلمين ، اين گروه را گروهي تندرو و حامي تروريسم قلمداد كرده و نشان مي‌دهد كه اين گروه به دنبال كودتا عليه دولت مصر بوده است.

فرق میان اسلام و فکر اسلامی

22 اوت
فکر اسلامی معادل خود اسلام نیست، بلکه ره‌آورد عقلی مسلمانانی در راه اسلام و با ملاحظة اصول آن است.
اسلام عبارت است از وحی الهی به پیامبر(ص) و کتابش عبارت است از قرآن و آنچه بعد از قرآن قرار می‌گیرد، که سنت‌های ثابت پیامبر(ص) است به عنوان توضیحی بر آنچه نیازمند توضیح بوده است.
فکر اسلامی نوپیدا و تابع قانون تطور است و می‌تواند دستخوش تغییر و حتی فروپاشی شود. اما اسلام دارای کتابی است که:
«‏ لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِّنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ ‏» (فصلت / 42)«در اکنون یا آینده‌اش، باطل در آن راه نمی‌یابد، فروفرستاده‌ای از سوی فرزانة ستوده است».
فکر اسلامی در خطا و لغزش معصوم نیست، در حالی که اسلام از آن مصونیت داشته و کتابش به علت معصومیت از کجی و ضعف دارای تقدس است و باید مؤمنان از آن اطاعت مطلقه داشته باشند.
اما فکر اسلامی تنها در همان حد واجب اطاعت است که از کتاب خداوند و رسالت آسمانی نمایندگی کند، زیرا ـ قاعدتاً قابل نقد و مخالفت است.
میان اسلام و فکر اسلامی به آن اندازه فرق است که میان آنچه به خدا و آنچه به انسان تعلق می‌گیرد.
پیوند میان این دو همانند پیوند میان دو امری است که یکی بر دیگری استوار باشد و در پیدایش و بقایش بدان متکی، اما نه بدان‌گونه که یکی تصویری تمام‌نما از دیگری و تعبیری همانند از آن باشد.
یکی اسلام است که وحی الهی فرودش آورده است و دیگری مسلمانانند که به اسلام ایمان آورده‌اند و تعالیمش را در رفتارشان تجسم بخشیده‌اند و کوشیده‌اند علاوه بر حفظ آن برای نسل خود، به نسل‌های دیگر نیز منتقل کنند و به آنان بیاموزند که چگونه به آن ایمان داشته باشند و چگونه از اعتقادشان بدان تعبیر کنند و چگونه تلاش ورزند تا اسلام را برای خود نگهدارند و خودشان نیز امتی مسلمان بمانند.
تهیة این چگونگی‌ها و برجسته‌ ساختن نشانه‌های آن و سپس ریختن آنها در قالب عباداتی که از یک نسل به نسلی دیگر در کتاب‌ها منتقل گردد، عبارت است از فکر اسلامی این چگونگی‌ها از نظر تهیه، نمایان ساختن نشانه‌ها و قالب‌ریزی‌ها حتماً به تناسب افراد، نسل‌ها و شرایط محیطی متفاوت می‌گردد و گاهی اختلاف در این زمینه به درجة خصومت و ضدیت کشیده می‌شود.
ابن خلدون در بیان علم فقه در مقدمه‌اش می‌گوید:
«فقه عبارت است از شناخت و آشنایی با احکام خداوند(جل جلاله) دربارة افعال مکلفین از نظر وجوب، منع، ندب، کراهت یا اباحت. این احکام از کتاب، سنت و ادله‌ای که مؤسس شریعت برای شناخت آنها نهاده است به دست می‌آید. احکامی که از این ادله به دست آید فقه نامیده می‌شود.
سلف (پیشینیان امت) این احکام را از آن ادله استخراج می‌کردند همراه با اختلافاتی که در مورد میانشان رخ می‌داد و چاره‌ای از آن نبود. زیرا اغلب این ادله از نصوصی برگرفته شده است که به زبان عرب است و در دلالت الفاظ آنها بر معانی و اقتضای آنها، میانشان اختلاف معروفی است.
همچنان سنت از نظر طرق و از نظر ثبوت یکسان نیست و احکام آن در بسیاری موارد به ظاهر با یکدیگر متعارض می‌گردد و این خود موضوع ترجیح را در پی دارد که این یکی نیز محل اختلاف است.
باز ادله‌ای که غیر از نصوص است مورد اختلاف است و نصوص موجود برای همة وقایع تازه که روز به روز در حال افزایش است کافی نیست. وقایعی که نص ظاهری برای آن یافت نشود قابل قیاس بر موضوعاتی است که با آن مشابهت داشته و درباره‌اش نصی وجود دارد.
اینها اشاراتی بود به اختلافاتی که از وقوع آنها چاره‌ای نبود و از اینجا بود که اختلاف در میان سلف و ائمه پیروانشان پدید آمد».
به این ترتیب ابن خلدون به حکایت ـ به تعبیر خودش ـ اشاراتی می‌پردازد که در یک بخش از بخش‌های فکر اسلامی بروز کرده است، بخشی که از صحنة اختلاف باید بیشتر دور باشد، زیرا این بخش پیوند استواری با قرآن و سنت دارد که بخش فقه است.
ولی بهر حال آن هم نوعی از فکر اسلامی که در دائره اسلام داخل است. و نه دائره اسلام و نه دائره دینی دیگر می‌تواند مانع بروز اختلاف نظر میان انسان‌ها گردد. تا هنگامی که فکر انسانی و ره‌آورد عقلی انسان باشد، اختلاف ورزیدن و خصومت در آن امری طبیعی و گاهی از آشکارترین ویژگی‌های آن است. به علت اختلافات موجود در فکر اسلامی نه رأی هیچ اندیشمندی در جهت‌گیری‌هایش و نیز رأی هیچ جمعی از اندیشمندان در جهت‌گیری‌هایشان نمی‌تواند تعبیر کاملی از اسلام باشد.
اسلام برای همیشه نعمتی آسمانی است و فکر اسلامی برای همیشه دستاوردی انسانی در سرزمین مسلمانان است.
کسی که فکر اسلامی را معادل خود اسلام قرار دهد در حقیقت از یک اسلام که یگانه دین خداوند است چندین اسلام متضاد و ناسازگار با یکدیگر می‌سازد.
نوشته: علامه محمد غزالی مصری
ترجمه: محمد محقق

شخصیت اخلاقی شیخ محمد عبده

22 اوت
مطالعه در زندگاني شيخ محمد عبده ما را با مردي روبرو مي كند كه در عين مهابت و شجاعت ،نرمخو و متواضع و مهربان بوده است !
مردي كه از يكسو ،چنان دلير بود كه در برابر خديو مصر مي ايستاد و مي گفت :
ما به رعايت قانون جامعه ي تشريف را بر اندام فلان شيخ كه شما فرمان داديد نپوشانديم و اين كار در صورتي عملي مي شود كه قانون تغيير كند !و در مجلس درس اگر كسي سخني سخيف و بر خلاف قاعده مي گفت بر مي آشفت و خشم او را مي گرفت و هيبتي داشت كه ديگران را وادار به خاموشي و احترام مي كرد از سوي ديگر چنان رئوف و عاطفي بود كه چون به وسيلهي جرائد آگاه مي شد عده اي از مصريان در داخل حريق افتاده اند شب را تا سپيده دم نتوانست بخوابد و گوي هر دم خود را در ميان آتشها مي ديد و احساس سوزش مي كرد !
خودش مي نويسد :
يعني :چون وصف آن حادثه ي «آتش سوزي »را خواندم شعله هاي آتش قلبم را مي خورد ،همانگونه كه اجسام آن بيچارگان را مي خورد !
و دلم چون گوشت هاي پيكر ايشان مي گداخت .آن شب را گريستم و چشمانم جز اندكي بسته نشد چون كسي كه در نعمت هاي خداوند زندگي مي كند شب را آرام به سر برد با اينكه گروه بسياري از برادران و خواهران او در سختي و گرسنگي مي گذرانند ؟
خواستم تا آنجا كه قدرت دارم به كمك مالي در بارهي ايشان مبادرت ورزم ولي توانائي اندك من نه نياز ايشان را رفع مي كرد و نه آن بليه و گرفتاري را بر طرف مي ساخت سپس به نظرم آمد گروهي از ثروتمندان پايتخت را دعوت كنم تا بامن در اين كار كه نيكوترين اعمال خير است هر چه زودتر شركت كنند .
البته شيخ به اين مهم اقدام نمود و از طريق جمعيت خيريه اسلاميه كه رياست آن را به عهده داشت كمكهاي شاياني را به حريق زدگان كرد .
از ويژگيهاي ديگر شيخ ،روحيه ي غيور او بود !آري اين مرد بزرگ نسبت به اسلام غيرت بسيار داشت و قدرت و عزت اين آئين محور آمال و آرزو هاي او شمرده مي شد .
احمد امين مي نويسد :دوستي براي من تعريف كرد در سفر ژنو «يكي از شهر هاي سويس »با استاد امام محمد عبده همراه بودم و برخي از سخنراني هاي تابستاني را كه در دانشگاه برگزار مي شد با يكديگر مي شنيديم در آن اثناء سخن از اسلام و مسلمين به ميان آمد .شيخ گفت من  تمام عمر خود را در راه اصلاح عقايد اسلامي و پاك كردن آن از اوهام و خرافاتي كه به اسلام بسته اند صرف كرده ام .من گفتم آيا دين نزد عوام جز اوهام و خرافات چيز ديگري هست ؟و اگر اين امور در نظر آنها باطل و زائل شود چه چيزي براي ايشان باقي مي ماند ؟!ناگهان ديدم كه چهره ي شيخ قرمز شد چنان خشمي او را گرفت كه نظير او را نديده بودم !پس فوراًتأويلي بر سخن خود نهادم تا انقلاب روحي شيخ خاموشي گرفت .
شيخ عزم و اراده ي آهنيني داشت و با وجود همه ي مشكلات و دشواري هائي كه محيط برايش پيش آورده بود دست از اصلاح بر نمي داشت !
زماني كه شيوخ ازهر توده ي مردم را بر ضد او بر مي انگيختند و روشنفكران او را به سازش با بيگانه متهم مي كردند و دستگاه خديو بسختي با او ابراز مخالفت مي نمود و روز نامه ها به او حمله ور شده بودند برخي از دوستانش مانند زغلول و قاسم و امين به او اظهار مي داشتند با وجود اوضاعي كه پيش آمده اصرار در اصلاح ازهر درست نيست و مصلحت در آن است كه شيخ در اين باره خاموش بنشيند تا صدا ها نيز تا اندازه اي خاموشي گيرند !اما شبخ در كار خود پافشاري مي نمود و برخي از شبها نمي خوابيد ودر شيوه ي اصلاح ازهر انديشه مي كرد و به دوستانش پاسخ مي داد :«وجدان من به خاموشي در برابر تباهيها راضي نمي شود !»
همين پايداري و استقامت سر انجام شيخ محمد عبده را بر مخالفانش پيروز كرد و چه در زمان حيات و چه پس از مرگ ارادتمندان بسياري براي وي فراهم آورد و نتنها روشنفكران مصر بلكه هوشمندان دنياي اسلام را نيز به سوي وي جلب نمود .
شيخ عبدالله دراز از اساتيد بزرگ و دانشمندان ازهر مي نويسد :
در مجلس او ،شنوندگان از هزار نفر كمتر نبودند !اين گروه از بزرگان طبقات مختلف مصر و مردم قاهره و بزرگوار ترين افراد ازهر بشمار مي آمدند .
برخي دانشجو بودند و برخي مدرس .همگي استاد و دانشجو و غيره از بيانات عاليه و استد لات نيرومند او در نهايت شگفتي فرو رفته و سرشار از شوق مي شدند …و افسوس بر مجالس گرانقدري كه والاترين طبقاط مردم در خلال آنها از كتاب خدا ،آب زلال ،حكمت عاليه را مي نوشيدند مجالسي كه برخي از رؤساي اديان ديگر غير از اسلام در آن شركت مي كردند و آنگاه با قلب پريشان و عقيده ي متزلزل نسبت به دين خود از آن مجالس بيرون مي رفتند و برخي از اين رؤسا آشكارا به اين امر كه دين اسلام شايسته تر از هر آئيني است اعتراف مي كردند .
منبع : شيخ محمد عبده مصلح بزرگ مصر
مولف : مصطفي حسيني طباطبائي

امام حسن البنا و تصوف

22 اوت
شايدمفيدباشدكه دراين خاطرات، شمه اي راجع به تصوف وطريقت درتاريخ دعوت اسلامي بيان كنم كه البته اين بيان به صورت تحقيق ياتعمق درمعاني اصطلاحي نخواهدبود بلكه خاطرات واحساساتي است كه بدون اختياربه رشته ي تحرير درمي آيند. اگراين نوشته هاصواب باشند خداوندراسپاس مي گويم واگرغيرازاين بود، خدامي داند كه من قصدخيرداشتم وهمه ي امورقبلي وبعدي به خداوندبازمي گردد.
هنگامي كه آباداني دولت اسلامي دراوايل قرن اول گسترش يافت وفتوحات آن زيادترگرديد ودنيا ازهرسو به مسلمانان روي آورد وهرنوع ثمراتي نصيب آنان شد بنحوي كه خليفه ي آنان به ابرهاي آسمان مي گفت چه درشرق باشي وچه درغرب بالاخره باران تونصيب خراج من خواهدشد. درآن هنگام طبيعي بود كه مسلمانان روي به دنيا بياورند وازنعمات آن بهره جويند وازثمرات وخيرات آن استفاده بكنند كه اين كار گاهي امساك وگاهي بااسراف صورت مي گرفت. طبيعي است كه دربرابر چنين تحول اجتماعي  يعني ازصرفه جويي دوران پيغمبر تازندگي توأم بارفاه دوران هاي بعد، مردان عالم وصالحي برخيزند تامردم رابه زهددرمتاع روبه زوال زندگي دعوت كنند وآنانرا به متاع جاويدان آخرت يادآور سازند : » وان الدارالآخرة لهي الحيوان لوكانوايعلمون » اولين كسي كه اين دعوت راشروع كرد ، حسن بصري است ودرپي اوبسياري ديگر ازدعوتگران صالح همان راه را طي كردند وازاين رو طائفه اي از مردم به اين امرمعروف شدند كه مردم رابه ذكرخدا وروز قيامت وزهد دردنيا وتربيت نفس به اطاعت خدا وتقوا دعوت كنند.
اين طريق نيز مانند ساير معارف اسلامي دستخوش تحول گرديد وبه صورت علمي درآمد كه رفتارانسان را منظم مي كند وراهي اززندگي رابيان مي كند كه مراحل آن عبارت ازذكروعبادت وشناخت الله وپايان آن وصول به بهشت وكسب رضاي خداست. شكي نيست كه اين بخش ازعلم تصوف كه آن را« علوم تربيت وسلوك » مي نامم برخاسته از اسلام خالص است وبلا شك صوفي ها درعلاج ودرمان نفس ورفع مقام آن به درجه اي رسيده اند كه سايرمربيان نتوانسته اند به آن نايل شوند. همچنين شكي نيست كه آنهايك روش عملي دراداي فرايض الهي ودوري ازمنكرات ومحرمات براي مردم ارائه دادند ؛ گرچه اين روش دربسياري از موارد بدون مبالغه نبوده است مانند مبالغه درسكوت وگرسنگي وشب زنده داري وعزلت. البته تمام اين مواردريشه دردين دارند چرا كه سكون ريشه ي آن خودداري ازپرحرفي وگرسنگي ريشه ي آن داوطلب شدن براي روزه وشب زنده داري ريشه ي آن درقيام شب وعزلت ريشه ي آن دردفع آزار واذيت ازنفس ولزوم حفاظت آن است. البته اگرتطبيق عملي اين موارد به همان حدودي باشد كه شرع مقرركرده است بسيارنافع وپرخير خواهدبود. ليكن انديشه ي صوفيگري درمرز علم سلوك وتربيت متوقف نگرديد كه اگردرهمان حدهم متوقف مي شد هم براي آن خوب بود وهم براي مردم ، ليكن پس ازعصوراوليه ازآن حدگذشت وبه تجزيه وتحليل ذوق وعلايق پرداخت وآن راباعلوم فلسفه ومنطق وميراثهاي امت هاي قبلي وافكارآنها ممزوج ساخت ودين راباغيردين آميخت وروزنه هاي وسيعي براي هرزنديق وملحد وفاسدالرأي وعقيده گشودتابه نام تصوف ودعوت به زهد وقناعت از اين در وارد شوند. وضع طوري شد كه هرچه دراين مورد نوشته ياگفته شود بايد موردنظر دقيق مطلعين درامردين وعلاقه مندان به صفا وخلوص آن قرار گيرد.
سپس دوران تشكيلات عملي اين انديشه فرارسيد وگروههاي صوفيه وطوايف آنها هركدام براساس روش تربيتي مخصوص خود تشكيل گرديد وازآن پس سياست وارداين ميدان شد ، تابه هنگام نياز ازاين تشكيلات استفاده شودوگاهي اين طوايف به صورت تشكيلات نظامي قوام يافت وبرخي ديگر به صورت جمعيت هاي خاصي درآمدند . تااين كه امروزه به صورتي درآمدكه نشانه اي ازرنگ هاي مختلف اين تاريخ طولاني داردكه مشايخ طريقت ورجال وپيران فعلي آن درمصر ، نمونه اي ازآن به شمارمي روند.
شكي نيست كه تصوف وطريقت ازمهمترين عوامل نشر اسلام دربسياري ازكشورها وگسترش آن به مناطق دورجهان مانند نواحي مختلف افريقا وبسياري ازمناطق آسيابوده است به طوري كه اگراين دعوت گران نبودند ، اسلام هرگز به آن مناطق نمي رسيد.
بدون شك ، پيروي ازاصول تصوف درامرتربيت وسلوك اثربسياري درنفس قلب آدمي داردوكلام صوفيه دراين باب سيطره اي دارد كه ديگران فاقدآن هستند ليكن همان آميختگي كه به آن اشاره شد ، بسياري ازاين فوايد راازبين مي برد. وظيفه ي مصلحين اين است كه درانديشه ي اصلاح اين طايفه برآيند زيرا اصلاح آنها بسيار سهل وميسر است واستمدادكامل براي آن دارند البته اگربه طورصحيح درجهت آن قرار گيرند . اين كارمستلزم اين است كه تعدادي ازعلماي صالح وعامل وواعظان صادق ومخلص ، خودرا وقف بررسي اينگونه جوامع كنند وازاين ثروت علمي بهره گيرندوآنرا ازهرگونه شائبه اي پاكسازي كنند وسپس اين توده ها رابه طورصحيح رهبري نمايند.
منبع : خاطرات زندگي حسن البنا ، ترجمه ي ايرج كرماني، چاپ ونشردفترنشرفرهنگ اسلامي ، زمستان 1366.

تفاوت اسلام و مسیحیت

22 اوت
اسلام‌ بوجود فعاليت‌ حيواني‌ در انسان‌ اعتراف‌ دارد و به‌ فرد اجازه‌ مي‌دهد كه‌ به‌ اين‌گونه‌ فعاليت‌ها بپردازد، البته‌ تا حدودمعقولي‌ كه‌ آزاري‌ به‌ جامعه‌ نرساند و در عين‌ حال‌، صدمه‌اي‌ به‌ فرد نيز نزند. در اين‌ ميدان‌، ميان‌ نظريه‌ اسلام‌ و نظريه‌ مسيحيت‌ تفاوت‌ بزرگي‌ است‌.
مسيحيت‌ ـ در شرايط‌ و اوضاع‌ و احوال‌ خاص‌ و براي‌ چاره‌جويي‌ حالت‌ مخصوصي‌ ـ  در قيد و بند نهادن‌ بر فعاليت‌ حيواني‌انسان‌، مبالغه‌ مي‌كند و براي‌ فرد نه‌ تنها در اشتغال‌ زياد به‌ انواع‌ فعاليت‌ها، حقي‌ قائل‌ نيست‌، بلكه‌ حتي‌ حق‌ احساس‌ تمايل‌ ورغبت‌ به‌ اين‌ نوع‌ فعاليت‌ها را هم‌ نمي‌دهد. يعني‌ مسيحيت‌، تنها به‌ محدوديت‌ عملي‌ اكتفا نمي‌كند، بلكه‌ بطور اجبار و الزام‌،اين‌ قيد و بند را وارد ميدان‌ احساسات‌ و داخل‌ ضمير و روح‌ انسان‌ مي‌نمايد. در نظريه‌ مسيحيت‌، آدمي‌ جز با اين‌ روش‌،شايسته‌ ملكوت‌ پروردگار نخواهد شد!
انجيل‌، هنگامي‌ كه‌ مي‌گويد: «در زندگي‌ خود، به‌ بيشتر از آنچه‌ مي‌خوريد و مي‌آشاميد، و براي‌ بدن‌هاي‌ خود به‌ بيشتر از آنچه‌مي‌پوشيد، اهميت‌ ندهيد» و يا مي‌گويد: «براي‌ كسي‌ كه‌ طالب‌ بهشت‌ است‌ نان‌ جو و خواب‌ در مزبله‌ها با سگان‌ هم‌ زيادي‌است‌!» او با اين‌ بيان‌، به‌ مقاومت‌ به‌ تمايلات‌ اصيلي‌ كه‌ در روان‌ موجود است‌، و به‌ رنج‌ دادن‌ بدن‌، به‌ عنوان‌ وسيله‌ منحصر به‌فرد ارتقاء و ترقّي‌ روحي‌ و تضمين‌ خشنودي‌ خداوند، دعوت‌ مي‌نمايد!
شكي‌ نيست‌ كه‌ حضرت‌ مسيح‌ عليه‌السلام‌ خير و مصلحت‌ بشريت‌ را مي‌خواست‌، و اگر او اين‌ مطلب‌ را از مردم‌مي‌خواست‌، هدفش‌ اين‌ بوده‌ كه‌ جولانگاه‌ شيطان‌ را، بوسيله‌ مبارزه‌ و جنگ‌ با شهواتي‌ كه‌ انسانيت‌ را از خير و نيكي‌ بازمي‌دارد، محدود نمايد.
در اين‌ حالت‌ خاص‌ و با توجّه‌ به‌ اوضاع‌ بني‌ اسرائيل‌ و ماديت‌ افراطي‌ و قساوت‌ و بيرحمي‌ كه‌ در قوم‌ يهود وجود داشت‌،شايسته‌ بود در سركوب‌ كردن‌ جسم‌ و مقهور نمودن‌ شهوات‌ و بالابردن‌ انسان‌ از سطح‌ زندگي‌ مادي‌ دنيا، شدت‌ عمل‌ نشان‌بدهد، ولي‌ همين‌ كه‌ اين‌ شرايط‌ و اوضاع‌ و احوال‌ مخصوص‌ را ناديده‌ بگيريم‌، خواهيم‌ ديد محال‌ است‌ بتوان‌ براي‌ هميشه‌،بشريت‌ را در داخل‌ قيد و بندهايي‌ كه‌ مسيحيت‌ مي‌خواهد، نگاه‌ داشت‌ و به‌ صلاح‌ بشر نيز نيست‌ كه‌ در داخل‌ چنين‌چهارچوبي‌ مقيد گشته‌ و به‌ ديرها و صومعه‌ها روانه‌ شود!
در داخل‌ ديرها و صومعه‌ها چه‌ كارهايي‌ انجام‌ مي‌شود؟…
شرم‌انگيزترين‌ آلودگيهاي‌ انسانيت‌ در آنجا عملي‌ مي‌گردد، يعني‌ در همان‌ اماكني‌ كه‌ گمان‌ مي‌كنند مكان‌ خدا است‌! و مركزطهارت‌ اخلاقي‌ و پاكي‌ و پاكيزگي‌ كامل‌ و نجات‌ دادن‌ ابدي‌ از شهوات‌ جسماني‌! و تمايلات‌ شيطاني‌ است‌! اعمال‌ شرم‌آوري‌انجام‌ مي‌شود و علت‌ آن‌ هم‌ روشن‌ است‌، زيرا سركوبي‌ شديدي‌ كه‌ اين‌ تعاليم‌ نسبت‌ به‌ اميال‌ انساني‌ فرض‌ و لازم‌ مي‌داند وآن‌را تحميل‌ مي‌كند، قابل‌ اجراء نيست‌ و ناگزير بايد در پايان‌ كار، منجر به‌ نتيجه‌ معكوس‌ گردد، يعني‌ به‌ فرورفتن‌ در شهوات‌منتهي‌ شود، البته‌ در زير پرده‌ها و روپوشهاي‌ مختلف‌…
ديرها را به‌ حال‌ خود گذاشته‌، نظري‌ به‌ جامعه‌ مسيحي‌ بياندازيم‌ و ببينيم‌ به‌ چه‌ صورتي‌ درآمده‌ است‌؟!
مذهب‌ كاتوليك‌ كه‌ از مذاهب‌ مهم‌ مسيحي‌ است‌، مثلاً طلاق‌ را اجازه‌ نمي‌دهد و روابط‌ ميان‌ زن‌ و شوهر را دائمي‌ مي‌داند و باوجود هرگونه‌ اختلافي‌ كه‌ ميانشان‌ بوجود آيد و روابط‌ زناشويي‌ آنان‌ به‌ هر شكلي‌ كه‌ درآيد، اجازه‌ طلاق‌ نمي‌دهد!
نتيجه‌ اينكار چه‌ شد؟ نتيجه‌ قهري‌ و حتمي‌ اين‌ روش‌ اين‌ شد كه‌ مردم‌ (غير از ممالكي‌ كه‌ گوش‌ به‌ اين‌ دستور ندادند و درقوانين‌ خود طلاق‌ را اجازه‌ دادند) در ظاهر از اين‌ تعاليم‌ پيروي‌ مي‌كنند و در نهان‌ زنان‌ و شوهران‌، دوستاني‌ براي‌ خويش‌دست‌ و پا مي‌كنند و شهوت‌ حرام‌ خويش‌ را با آنان‌ برآورده‌ مي‌نمايند، زيرا اين‌ تنها راه‌ چاره‌ و خلاصي‌ است‌ كه‌ براي‌ آنان‌ممكن‌ است‌! و همچنين‌ در بسياري‌ از اين‌ تعليمات‌ خشن‌، چيزهايي‌ مي‌يابيم‌ كه‌ مخالف‌ طبيعت‌ بشريت‌ است‌ و از آدمي‌چيزهايي‌ مي‌خواهد كه‌ از حدود توانايي‌ او خارج‌ است‌.
اما اسلام‌، اسلام‌ بر طبيعيت‌ انساني‌ واقف‌تر و بر راه‌ اصلاح‌ آن‌ آگاه‌تر است‌، زيرا به‌مردم‌ اجازه‌ مي‌دهد كه‌ به‌ فعاليت‌هاي‌حيواني‌ خويش‌ نيز توجّه‌ كنند و به‌ شهوت‌ غذا و شهوت‌ جنسي‌، و استفاده‌ و بهره‌برداري‌ از نيكي‌هاي‌ زندگي‌ بپردازند، اسلام‌به‌ صراحت‌ و بدون‌ پرده‌پوشي‌ به‌ انسان‌ اجازه‌ مي‌دهد كه‌ به‌ اينكارها اقدام‌ كند، بلكه‌ اين‌ مطلب‌ را به‌ طور قاطع‌ از آنان‌مي‌خواهد، قرآن‌ كريم‌ در اين‌ باره‌ چنين‌ اعلام‌ مي‌كند:
«قل‌ من‌ حرم‌ زينة‌الله التي‌ اخرج‌ لعباده‌ والطيبات‌ من‌ الرزق‌» يعني‌: بگو، چه‌كسي‌ زينت‌هايي‌ را كه‌ خداوند براي‌ بندگانش‌آفريد و روزي‌هاي‌ پاكيزه‌ را، حرام‌ نمود؟و نيز مي‌گويد: «كلوا من‌ طيبات‌ ما رزقناكم‌» يعني‌: از نيكي‌هايي‌ كه‌ به‌ شما روزي‌كرديم‌، بخوريد «و لاتنس‌ نصيبك‌ من‌ الدنيا» يعني‌: سهم‌ خويش‌ را از دنيا، فراموش‌ مكن‌.
هنگامي‌ كه‌ مسيحت‌ حتي‌ احساس‌ اين‌ شهوات‌ را بر مردم‌ حرام‌ مي‌كند و در نتيجه‌ آن‌، سركوبي‌ غرايز و اضطراب‌هاي‌ رواني‌را پديد مي‌آورد، مي‌بينيم‌ كه‌ اسلام‌ به‌ صراحت‌ به‌ طبيعت‌ بشري‌ اعتراف‌ مي‌كند، زيرا قرآن‌ مي‌گويد: «زين‌للناس‌حب‌الشهوات‌ من‌ النساء والنبين‌ و القناطير المقنطرة‌ و الفضة‌ و الخيل‌ المسومة‌ و الانعام‌ و الحرث‌» يعني‌: «براي‌ مردم‌، دوستي‌و علاقه‌ به‌ شهوات‌ از قبيل‌ زنان‌ و فرزندان‌ و خزينه‌هاي‌ انباشته‌ از طلا و نقره‌ و اسبان‌ بسته‌ و چهارپايان‌ و كشت‌ و زرع‌، زينت‌داده‌ شده‌ است‌» و نيز مي‌گويد: «المال‌ و البنون‌ زينة‌الحيوة‌الدنيا» يعني‌: مال‌ و فرزندان‌ زينت‌ زندگي‌ دنيايند.
اين‌ مسئله‌اي‌ است‌ كه‌ داراي‌ جنبه‌ خاصي‌ از اهميت‌ است‌ و شايسته‌ است‌ چند سطري‌ را به‌ اين‌ موضوع‌ اختصاص‌ دهيم‌:
سركوبي‌ غرايز
واپس‌ زدن‌ و سركوبي‌ غرايز و اميال‌، همان‌ طوري‌ كه‌ روانكاوان‌ ـو در رأس‌ آنان‌ فرويدـ مي‌گويند، تنها امتناع‌ از انجام‌ اعمال‌ واميالي‌ كه‌ انرژي‌ شهواني‌ انسان‌ بسوي‌ آن‌ مي‌كشاند، نيست‌(1) بلكه‌ واپس‌ زدن‌ اميال‌ و در نتيجه‌، توليد عقده‌هاي‌ رواني‌،ناشي‌ از آن‌ است‌ كه‌ انسان‌ اعمال‌ و اميال‌ غريزي‌ را ناپاك‌ شمرده‌ و در داخل‌ روان‌ خويش‌ بوجود و واقعيت‌ آن‌ اعتراف‌ ننمايدو انديشه‌ و تفكر در پيرامون‌ آن‌ را شايسته‌ نداند و احساس‌ تمايل‌ غريزي‌ را نادرست‌ بشناسد.
و اين‌ حالتي‌ است‌ كه‌ از اطاعت‌ «فوق‌ من‌» كه‌ نماينده‌ تسلط‌ پدر و يا خدا است‌! بوجود مي‌آيد. يعني‌ اطاعت‌ از نيروي‌ قهاري‌كه‌ بر فرد، اين‌ احساس‌ را به‌ كلي‌ حرام‌ و ممنوع‌ مي‌نمايد!
هنگامي‌ كه‌ انسان‌ چنين‌ بيانديشد كه‌ احساس‌ شهوت‌ و تمايل‌ خاص‌ آن‌ زشت‌ و يا حرام‌ است‌، اين‌ را واپس‌ مي‌زند و بدان‌اجازه‌ ظهور در ميدان‌ ضمير آشكار كه‌ مواجه‌ با جامعه‌ و مسئول‌ زندگي‌ خارجي‌ است‌  ـEgo ـ نمي‌دهد.
ولي‌ اين‌ تمايل‌ علي‌رغم‌ واپس‌ زدن‌ آن‌، به‌صورت‌ نيرومندي‌ همچنان‌ در پشت‌ پرده‌ ضمير آشكار، باقي‌ و برقرار مي‌ماند و ازاينجا كشمكش‌ ميان‌ اين‌ نيروي‌ محبوس‌ و نيرويي‌ كه‌ آن‌را محبوس‌ و دچار كتمان‌ و پرده‌پوشي‌ نموده‌، بوجود مي‌آيد و از اين‌جنگ‌ و مبارزه‌ دو نيرو، به‌ اندازه‌ شدت‌ آن‌ و متناسب‌ با اوضاع‌ و احوال‌ شخصي‌ فرد، ناراحتي‌ها و اضطراب‌هاي‌ روحي‌بوجود مي‌آيد.
مهمترين‌ پايه‌ و شرط‌ اساسي‌ عمل‌ واپس‌زدن‌، اينست‌ كه‌ انسان‌ در اثر تعليماتي‌ كه‌ به‌ وي‌ تلقين‌ مي‌شود در باطن‌ روح‌ خود، به‌احساس‌ تمايل‌ خاصي‌ كه‌ حق‌ هر انساني‌ است‌ اعتراف‌ ننمايد.
از اينجا روشن‌ مي‌شود كه‌ چگونه‌ فشار و جمود مسيحيت‌ در تحريم‌ تمايلات‌ انسان‌ در مورد نيكي‌هاي‌ زندگي‌، درهاي‌اضطراب‌ها و تشويش‌هاي‌ شديد و ويران‌ كننده‌ روحي‌ را مي‌گشايد…
اما اسلام‌ امتياز مهم‌ آن‌ در همين‌ ميدان‌ است‌ زيرا اسلام‌ از آغاز كار، راه‌ را در برابر واپس‌ زدن‌ غرايز نمي‌گشايد، بلكه‌ اصولاً ازپيش‌ آمد چنين‌ وضعي‌ پيشگيري‌ مي‌كند و فرصتي‌ براي‌ پيدايش‌ آن‌ باقي‌ نمي‌گذارد، اسلام‌ همان‌طوري‌ كه‌ در ضمن‌ آيه‌اي‌ ازقرآن‌ ياد كرديم‌، اعتراف‌ مي‌كند كه‌ مردم‌ به‌ اين‌ شهوت‌ها علاقمندند، و اين‌ تمايلات‌ در نظر آنان‌ تزيين‌ و آرايش‌ شده‌ است‌،بنابر اين‌ از واقعيت‌هاي‌ زندگي‌ به‌ شمار مي‌روند.
يك‌ فرد مسلمان‌ همين‌ كه‌ مي‌بيند مسئله‌ توجّه‌ به‌ غرايز يكي‌ از واقعيت‌هاي‌ زندگي‌ است‌ و قوانين‌ آسماني‌ هم‌ وجود آن‌ رااعتراف‌ و تأييد مي‌كنند در روح‌ خويش‌ از اين‌ شهوات‌ احساس‌ تنفر و انزجار نمي‌كند تا سبب‌ واپس‌زدن‌ ميلي‌ در او گردد.يعني‌ براساس‌ تعليمات‌ اسلامي‌ چنين‌ حالتي‌ اصولاً هرگز بوجود نخواهد آمد، وي‌ معني‌ اين‌ حقيقت‌، اين‌ نيست‌ كه‌ انسان‌مي‌تواند همراه‌ اين‌ شهوات‌، تا آخرين‌ نقطه‌ ممكن‌، آزاد باشد و به‌صورت‌ برده‌ اميال‌ خويش‌ درآيد و از سرحد انسانيت‌ بيرون‌رود. هرگز! اگر اين‌ آزادي‌ مباح‌ شود، موجب‌ بزرگترين‌ زيان‌ها، نه‌ تنها بر موجوديت‌ جامعه‌ بلكه‌ بر واقعيت‌ و موجوديت‌ فردخواهد شد.
بنابراين‌ لازم‌ است‌ براي‌ آن‌ حدودي‌ برقرار شود، تا بوسيله‌ آن‌، منافع‌ فردي‌ و اجتماعي‌ محفوظ‌ بماند، ولي‌ اين‌ حدودهيچ‌وقت‌ موجب‌ واپس‌زدن‌ اميال‌ و توليد عقده‌ رواني‌ نمي‌گردد و موضوع‌ نمايان‌ اهميت‌ نيز همين‌ است‌.
اين‌ حدود فقط‌ اندازه‌ لازم‌ فعاليت‌ حيواني‌ را تنظيم‌ مي‌نمايد و براي‌ آن‌ ميدان‌هاي‌ معيني‌ را اختصاص‌ مي‌دهد كه‌ در اثرفعاليت‌ در آن‌ ميدان‌ها، از عواقب‌ سوء در امان‌ خواهد ماند، و البته‌ اين‌ حدود هرگز متعرض‌ اصول‌ و ريشه‌هاي‌ رواني‌تمايلات‌ نمي‌گردد و احساس‌ شهوت‌ و تمايل‌ مربوط‌ به‌ آن‌ را، تحريم‌ نمي‌نمايد.
اكنون‌ چند نمونه‌ براي‌ توضيح‌ مقصود بيان‌ كنيم‌:
1ـ تعليمات‌ خشك‌ و اختناق‌آور، به‌ شهوت‌ جنسي‌ به‌ عنوان‌ اينكه‌ پليد و از اعمال‌ شيطان‌ است‌! مي‌نگرد و براساس‌ اين‌منطق‌، بر كساني‌ كه‌ مي‌خواهند پاك‌ شوند و داخل‌ در «ملكوت‌ خداوندي‌!» گردند، لازم‌ است‌ خود را از احساس‌، آري‌ حتي‌ ازاحساس‌ تنها، نسبت‌ به‌ شهوت‌ جنسي‌، دور و منزه‌ بدارند.
ولي‌ اين‌ شهوات‌ در روان‌ آدمي‌، ريشه‌هاي‌ عميقي‌ دارند و انسان‌ خواه‌ ناخواه‌، ناگزير به‌ احساس‌ آنها است‌، زيرا اين‌ احساس‌شديد و لجوج‌، وسيله‌ زندگي‌ براي‌ حفظ‌ نوع‌ بشر است‌، پس‌ نتيجه‌ حتمي‌ پيروي‌ از اين‌ تعليمات‌، اين‌ است‌ كه‌ مرد و زن‌يكباره‌ احساس‌ تمايل‌ نسبت‌ به‌ همديگر را واپس‌ بزنند و آنگاه‌ در اثر آن‌ كشمكش‌ روحي‌ در آنان‌ بوجود بيايد.
ولي‌ اسلام‌ چنين‌ مقرر مي‌دارد كه‌ اين‌ شهوات‌، براي‌ مردم‌ تزيين‌ و آرايش‌ شده‌اند، بنابراين‌ از نظر اسلام‌، هنگامي‌ كه‌ جوان‌ ازچنين‌ احساسي‌، به‌ خدا پناه‌ ببرد!، زيرا اسلام‌ صراحت‌ كامل‌ دارد موقعي‌ كه‌ فرد بالغ‌ احساس‌ تمايل‌ نسبت‌ به‌ جنس‌ مخالف‌مي‌كند، اين‌ يك‌ موضوع‌ طبيعي‌ است‌ و از نظر مذهبي‌ هيچگونه‌ مخالفت‌ و انكاري‌ نسبت‌ به‌ آن‌ وجود ندارد… بنابراين‌، فردمسلمان‌، براي‌ اينكه‌ در نظر مردم‌ و پيش‌ وجدان‌ خويش‌ و در پيشگاه‌ خدا پاك‌ باشد، احتياج‌ ندارد كه‌ اين‌ احساس‌ را واپس‌بزند و آن‌ را سركوب‌ نمايد، و يا به‌ علت‌ احساس‌ تمايل‌ جنسي‌، خود را گناهكار! بداند.
بدين‌ترتيب‌ همه‌ اضطراب‌ها و نابساماني‌هاي‌ روحي‌ و عصبي‌ كه‌ مولود احساس‌ گناهند و منجر به‌ جنايت‌ و انحراف‌مي‌شوند، از ريشه‌ نابود خواهند شد. ولي‌ در عين‌ حال‌ مي‌دانيم‌ كه‌ اسلام‌ به‌ فرد اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ فقط‌ از نداي‌ تمايل‌ جنسي‌خود، به‌ هر نحوي‌ كه‌ بخواهد و يا به‌ هر شكلي‌ كه‌ برايش‌ پيش‌ آيد، اطاعت‌ نمايد. و براي‌ اين‌ منظور، حدود شرعي‌ خاصي‌وضع‌ نموده‌ كه‌ فعاليت‌ جنسي‌ در داخل‌ حدود آن‌ مباح‌ و مجاز و خارج‌ از آن‌، نامشروع‌ و ممنوع‌ است‌.
اين‌ درست‌ است‌، ولي‌ اين‌ چيزي‌ است‌ و واپس‌ زدن‌ تمايلات‌ چيز ديگر… در اينجا فقط‌ «تعليق‌ عمل‌» (2) است‌ (يعني‌ درمقام‌ عمل‌ فعاليت‌ غريزي‌ را محدود مي‌كند.) كه‌ فرق‌ است‌ ميان‌ آن‌ و ناپاك‌ شمردن‌ تمايل‌ شهوي‌ و به‌ رسميت‌ نشناختن‌ آن‌در داخل‌ ضمير و روان‌… اين‌ «تعليق‌»، فعاليت‌ عملي‌ جنسي‌ را منظم‌ مي‌نمايد، ولي‌ آن‌ را از ريشه‌ و بن‌ نمي‌كند و احساس‌مربوط‌ بدان‌ را در داخل‌ روح‌ بشر، تحريم‌ نمي‌كند.
2ـ مسيحيت‌، خونخواهي‌ و انتقام‌ گرفتن‌ را حرام‌ مي‌داند!! ولي‌ به‌ اين‌ اندازه‌ اكتفا نمي‌كند بلكه‌ احساس‌ تمايل‌ به‌ انتقام‌ را هم‌تحريم‌ كرده‌ آن‌ را علامت‌ انحطاط‌ و پيروي‌ از شيطان‌! مي‌داند و آن‌ را مانع‌ دخول‌ در «ملكوت‌ پروردگار»! مي‌شناسد: «اگركسي‌ بصورت‌ راست‌ تو سيلي‌ زد، صورت‌ چپ‌ را جلو بياور»!
مقاومت‌ با دشمني‌ و علاقه‌ به‌ انتقام‌ از ظلمي‌ كه‌ بر انسان‌ وارد مي‌شود، يك‌ تمايل‌ و كشش‌ فطري‌ است‌ كه‌ بدون‌ ترديد درهمه‌ افراد بشر وجود دارد. و البته‌ صحيح‌ است‌ كه‌ دائماً بدان‌ سرگرم‌ شدن‌، بشريت‌ را به‌ پرتگاه‌ پستي‌ ساقط‌ مي‌كند و راه‌ را برتسامي‌ و ترقّي‌ مسدود مي‌نمايد، ولي‌ اين‌ مطلب‌ نيز صحيح‌ است‌ كه‌ واپس‌زدن‌ اين‌ تمايل‌ فطري‌ و يا كشتن‌ و نابود كردن‌ آن‌،هرگز به‌ صلاح‌ بشريت‌ نيست‌.
گاهي‌ براي‌ فرد يا ملت‌، اوضاع‌ خاصي‌ بوجود مي‌آيد كه‌ اگر در آن‌ شرايط‌ از ستمكاران‌ انتقام‌ نگيرند، دچار پستي‌ و ذلتي‌خواهند شد كه‌ نتيجه‌ آن‌ تنها به‌ سود گناهكار و متجاوز است‌.
بنابراين‌، اگر تحريم‌ ريشه‌ انتقام‌ در روزگار ظهور مسيح‌ مجوزي‌ داشت‌، اين‌ اصل‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ روش‌ و نظام‌ دائمي‌ پذيرفتن‌،انديشه‌ خطرناكي‌ است‌، گذشته‌ از اينكه‌ عملاً قابل‌ اجراء نيست‌ و در صورت‌ اجراء جبري‌ هم‌، ناگزير كشمكش‌هاي‌ رواني‌ واضطراب‌هاي‌ روحي‌، از آن‌ پديد مي‌آيد.
حال‌ ببينيم‌ اسلام‌ اين‌ مسئله‌ را چگونه‌ علاج‌ مي‌كند؟ و چه‌ راه‌حلي‌ براي‌ آن‌ معرفي‌ مي‌نمايد؟ اسلام‌ به‌ صراحت‌ كامل‌ اعلام‌مي‌دارد كه‌: «العين‌ بالعين‌ و السن‌ بالسن‌… و الجروح‌ قصاص‌» چشم‌ در برابر چشم‌، دندان‌ در برابر دندان‌… و براي‌ زخم‌هاقصاص‌ است‌.
بلكه‌ در مواردي‌ هم‌ تشويق‌ به‌ قصاص‌ مي‌كند: «ولكم‌ في‌القصاص‌ حياة‌» براي‌ شما در قصاص‌ گرفتن‌، زندگي‌ است‌. و: «فمن‌اعتدي‌ عليكم‌ فاعتدوا عليه‌ بمثل‌ مااعتدي‌ عليكم‌» ـ كسي‌ كه‌ به‌ شما تعدي‌ و تجاوز نمود با او مانند كاري‌ كه‌ با شما كرد،انجام‌ دهيد.
بدين‌ ترتيب‌ اسلام‌ از نظر اساس‌ كار، حق‌ فرد را نسبت‌ به‌ احساس‌ خشم‌ و تمايل‌ به‌ انتقام‌، به‌ رسميت‌ مي‌شناسد پس‌ در اين‌مورد، نه‌ واپس‌زدن‌ است‌ و نه‌ ميداني‌ براي‌ آن‌ باقي‌ مي‌ماند.
و اين‌ نيز صحيح‌ است‌ كه‌ اسلام‌ اجراء و تنفيذ اين‌ كار را در اختيار ولي‌ امر نهاد است‌. ولي‌ ممنوعيت‌ فقط‌ به‌ تنفيذ علمي‌بازمي‌گردد و به‌ اصل‌ احساس‌، مربوط‌ نيست‌.
2ـ مسيحيت‌ كه‌ براي‌ تطهير بني‌اسرائيل‌ از حرص‌ و آز و شديد پديد آمد، با علاقه‌ و محبت‌ به‌ مال‌، مي‌جنگد و آن‌ را به‌ عنوان‌اطاعت‌ شيطان‌ توصيف‌ نموده‌ و وسيله‌ غضب‌ پروردگار مي‌داند.
ولي‌ آن‌، در حدود تعبير قرآن‌، تمايل‌ و شهوتي‌ است‌ كه‌ براي‌ مردم‌ تزيين‌ و آرايش‌ شده‌ است‌ كه‌ يك‌ روح‌ عادي‌ و معمولي‌ناگزير بايد آن‌ را احساس‌ نمايد. و اگر اين‌ احساس‌ بزودي‌ تحريم‌ شود، از واپس‌زدن‌ آن‌، انواع‌ گوناگون‌ انحراف‌ پديد مي‌آيد كه‌روانكاوان‌ در ضمن‌ بيماري‌هاي‌ رواني‌ آن‌ را مي‌شناسند.
ولي‌ در اسلام‌ ديديم‌ كه‌ به‌ صراحت‌ اعلام‌ مي‌شود كه‌ اين‌ علاقه‌، جزو طبيعت‌ روان‌ها است‌، پس‌ اگر انسان‌ احساس‌ تمايل‌ به‌تملك‌ مال‌ نمود، اين‌ انگيزه‌هاي‌ شيطان‌ و يا عامل‌ جلب‌ غضب‌ خداوند بر وي‌، نيست‌ و بدين‌ترتيب‌ از همان‌ اول‌، عوامل‌ايجاد واپس‌زدن‌ و اضطراب‌ رواني‌ از ميان‌ مي‌رود.
صحيح‌ است‌ كه‌ اسلام‌ براي‌ تملك‌ مال‌ و ثروت‌، قيود بسياري‌ قرار مي‌دهد: اسلام‌ به‌ كسي‌ اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ از تمايل‌ وشهوت‌ به‌ اندوخته‌هاي‌ طلا، بدون‌ حساب‌ پيروي‌ نمايد، اسلام‌ براي‌ فرد، در اين‌ مرحله‌ روش‌ معيني‌ را لازم‌ مي‌داند وراه‌هايي‌ را قرار مي‌دهد كه‌ جمع‌ مال‌ جز بدان‌ راه‌ها، حلال‌ و جايز نيست‌… بلكه‌ براي‌ مال‌ نيز، مصارف‌ مخصوصي‌ را تعيين‌مي‌كند كه‌ مصرف‌ آن‌، جز در آن‌ راه‌ها جايز نيست‌، حتي‌ اگر از راه‌ حلال‌ هم‌ بدست‌ آمده‌ باشد.
همه‌ اينها صحيح‌ است‌ و بدون‌ شك‌ شهوت‌ مال‌ بدين‌ طريق‌ مقيد و محدود مي‌شود، ولي‌ در اينجا يك‌ فرق‌ اساسي‌، ميان‌ اين‌محدوديت‌ در ميدان‌ اجراء و عمل‌ و ميان‌ جلوگيري‌ و منع‌ از احساس‌ به‌ اين‌ تمايل‌ در داخل‌ روان‌، وجود دارد و همچنين‌…
گمان‌ نمي‌كنم‌ براي‌ نشان‌ دادن‌ اختلاف‌ اساسي‌ ميان‌ نظريه‌ مسيحيت‌ كه‌ براي‌ دوره‌ معين‌ و جامعه‌ خاصي‌ آمد، و نظريه‌ اسلام‌كه‌ براي‌ همه‌ مردم‌ و همه‌ نسلها نازل‌ شد، احتياج‌ به‌ مثال‌ها و نمونه‌هاي‌ بيشتري‌ داشته‌ باشيم‌.
گمان‌ مي‌كنم‌، تا اينجا راه‌ اساسي‌ اسلام‌ در اصلاح‌ و علاج‌ انگيزه‌هاي‌ فكري‌، براي‌ ما روشن‌ شده‌است‌.
اسلام‌ بوجود اين‌ انگيزه‌ها اعتراف‌ مي‌كند و حق‌ افراد را در احساس‌ به‌ آنها به‌ رسميت‌ مي‌شناسد و به‌ او حق‌ مي‌دهد كه‌ درحدود مشروع‌، به‌ آن‌ اقدام‌ كند، و در نتيجه‌ اين‌ روش‌، از لحظه‌ نخست‌ از پيدايش‌ عمل‌ واپس‌ زدن‌، كه‌ از پليد دانستن‌انگيزه‌هاي‌ فطري‌ و اجازه‌ خودنمايي‌ به‌ آنها ندادن‌ و مانع‌ تجلي‌ آن‌ در ضمير و وجدان‌ ـ آن‌ هم‌ تحت‌ تأثير فشار دين‌ و يا رسوم‌و آداب‌ ـ جلوگيري‌ مي‌كند.
بلكه‌ اسلام‌ در اعتراف‌ صريح‌ به‌ واقعيت‌ بشري‌ آنچنان‌ كه‌ هست‌، به‌ سرحدي‌ بالاتر از اين‌ مي‌رسد، نمونه‌ اين‌ مطلب‌ رامي‌توان‌ در اين‌ آيه‌ مشاهده‌ كرده‌: «كتب‌ عليكم‌ القتال‌ و هو كره‌ لكم‌»: پيكار براي‌ شما نوشته‌ شده‌ و آن‌ از نظر شما خوش‌آيندنيست‌!
يك‌ مكتب‌ ديني‌ مانند اسلام‌، حقش‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ جهاد در راه‌ خدا اهميت‌ خاصي‌ بدهد و آن‌ را يكي‌ از اجزاء اساسي‌ايمان‌ به‌ اين‌ دين‌ قرار دهد و با تمام‌ وسائل‌ كه‌ مهمترين‌ آنها، وعده‌ ثواب‌ آخرت‌ در مقابل‌ فداكاريها و گذشتهاي‌ دنيايي‌ است‌،تشويق‌ و تحريص‌ نمايد.
براي‌ نيل‌ به‌ اين‌ منظور بايد فقط‌ جنبه‌ درخشان‌ و زيباي‌ جهاد را نمايش‌ داد كه‌ عبارت‌ است‌ از فدا شدن‌ زندگي‌ فرد در راه‌ يك‌فكر و هدف‌ عالي‌ و جاويد، و در راه‌ آفريننده‌ زندگي‌، كه‌ همه‌ مواهب‌ را به‌ فرد داده‌ است‌.
اگر اسلام‌ فقط‌ به‌ اين‌ قسمت‌ اكتفا مي‌كرد، كار شايسته‌ و صحيحي‌ بود، زيرا اسلام‌ جهاد را به‌ عنوان‌ يكي‌ از كارهاي‌ اساسي‌، ومتمم‌ ايمان‌ مي‌شناسد، ولي‌ با همه‌ اين‌ احوال‌ و با وجود همه‌ مجوزاتي‌ كه‌ به‌ اسلام‌ اجازه‌ مي‌دهد كه‌ نمونه‌هاي‌ برجسته‌ راهدف‌ قرار دهد و مردم‌ را دعوت‌ كند كه‌ بسوي‌ آن‌ ارتقاء و تسامي‌ پيدا كنند، واقع‌بيني‌ و درك‌ اسلام‌ نسبت‌ به‌ طبيعت‌ بشري‌ وصراحت‌ كامل‌ آن‌ در اعتراف‌ به‌ واقعيت‌ وجود انسان‌، اسلام‌ را واداشت‌ كه‌ درباره‌ جهاد بگويد: «و هو كره‌ لكم‌» يعني‌ جهادبراي‌ شما دشوار است‌ و يا خوش‌ آيندتان‌ نيست‌!
درست‌ است‌ كه‌ اسلام‌ به‌ مردم‌ اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ در اثر اين‌ «خوشايندي‌» دست‌ از جهاد بكشند و حالت‌ سستي‌ و تنبلي‌ به‌خويش‌ بگيرند، اين‌ يك‌ عمل‌ نادرست‌ و زشتي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ هميشه‌ از آن‌ نفرت‌ دارد و آن‌را به‌ زشت‌ترين‌ صورت‌ها تصويرمي‌نمايد، ولي‌ در اين‌جا، بين‌ اين‌ جريان‌ و اصولاً به‌ فرد حق‌ احساس‌ نارضايتي‌ و ناخوشايندي‌ از جنگ‌ ندادن‌، فرق‌ اساسي‌ وذاتي‌ وجود دارد.
اسلام‌ به‌ چه‌ منظور و براي‌ كدام‌ هدف‌ به‌ چنين‌ پايه‌اي‌ از اعتراف‌ صريح‌ مي‌رسد؟ اسلام‌ از اين‌ كار، در آن‌ واحد دو نتيجه‌مي‌گيرد:
نخست‌ اينكه‌ ميداني‌ براي‌ واپس‌ زدن‌ احساس‌ بي‌ ميلي‌ نسبت‌ به‌ جنگ‌ كه‌ در ضمير بعضي‌ سربازان‌، بلكه‌ اكثرشان‌ هنگام‌تشويق‌ به‌ جنگ‌، پديد مي‌آيد، باقي‌ نمي‌گذارد و روانكاوان‌ بسياري‌ از انواع‌ اضطراب‌هاي‌ روحي‌ و عصبي‌ را كه‌ در جنگ‌ پديدمي‌آيد، معلول‌ اين‌ مي‌دانند كه‌ سربازان‌ مجبورند احساس‌ كراهت‌ و ناخوشايندي‌ از جنگ‌ را واپس‌ بزنند، زيرا هيچكس‌، نه‌دولتي‌ كه‌ آنان‌ را به‌ جنگ‌ فرستاده‌ و نه‌ فرماندهاني‌ كه‌ به‌ آنان‌ فرمان‌ مي‌دهند و نه‌ همقطاران‌ آنان‌ (اگرچه‌ آنان‌ نيز در باطن‌ناراضي‌ باشند)، وجود اين‌ احساس‌ را به‌ رسميت‌ نمي‌شناسند و به‌ آن‌ تصريح‌ نمي‌كنند.
ولي‌ اگر به‌ وجود اين‌ احساس‌ نارضايتي‌ اعتراف‌ كنيم‌ و به‌ سربازان‌ دراين‌ مورد حق‌ بدهيم‌، راهي‌ براي‌ واپس‌زدن‌ ناخودآگاه‌باقي‌ نمي‌ماند، زيرا آنان‌ مي‌توانند نارضايتي‌ خود را ــبه‌ طور رسمي‌ــ در ضمير آشكار حفظ‌ كنند. اين‌ همان‌ نتيجه‌ اول‌ اين‌اعتراف‌ است‌.
اما نتيجه‌ دوم‌ كه‌ مهمتر و عجيب‌تر است‌، اين‌ است‌ كه‌ اين‌ اعتراف‌ از طرف‌ خداوند به‌ اين‌ كه‌ او از احساس‌ كراهت‌ بندگانش‌نسبت‌ به‌ اين‌ تكليف‌ سنگين‌، استنكاري‌ ندارد، بندگان‌ را وامي‌دارد كه‌ با غيرت‌ و حميت‌ عجيبي‌ بسوي‌ جهاد روانه‌ شوند وجانهاي‌ خويش‌ را در اين‌ راه‌ قرباني‌ كنند و از اين‌ كار احساس‌ لذّت‌ بنمايند، گويي‌ به‌سوي‌ مجلس‌ عروسي‌ مي‌روند ومي‌خواهند از نعمت‌هاي‌ زندگي‌ بهره‌ببرند، اين‌ انسان‌هاي‌ عجيب‌ و نمونه‌، كه‌ گروه‌هايي‌ را تشكيل‌ مي‌دادند و به‌ همديگرمي‌گفتند: «مگرنه‌ اين‌ است‌ كه‌ ميان‌ من‌ و بهشت‌ فقط‌ به‌ اين‌ اندازه‌ فاصله‌ است‌ كه‌ اين‌ مرد را در صفوف‌ دشمن‌ بكشم‌ و يا اومرا بكشد؟»… اين‌ سخن‌ را مي‌گفتند و آنگاه‌ خود را به‌ معركه‌ جنگ‌ مي‌انداختند و شهيد مي‌شدند، در حالي‌ كه‌ ديدگانشان‌بدين‌كار روشن‌ بود و از اين‌ عمل‌ رضايت‌ داشتند.
پس‌ اين‌ قهرماني‌ بي‌نظير، با اين‌ اعتراف‌ صريح‌ به‌ احساس‌ عدم‌ رضايت‌ و كراهت‌ مجاهدين‌ از جهاد، همراه‌ است‌.
ولي‌ اگر ما بدون‌ اعتراف‌ به‌ اين‌ حق‌ رواني‌، جنگ‌ را برآنان‌ واجب‌ نماييم‌ و جلو احساس‌ باطني‌ آنان‌ را بگيريم‌، اين‌ امر با يك‌حالت‌ كراهت‌ و نارضايتي‌ واپس‌ زده‌ و همراه‌ سركوب‌ كردن‌ احساس‌ خويش‌ بوده‌ و در نتيجه‌ سربازان‌ با اضطراب‌ و ناراحتي‌روحي‌، بسوي‌ جنگ‌ خواهند رفت‌.
و نيز همين‌ صراحت‌ را در تشريح‌ پاره‌اي‌ از احكام‌ شرعي‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌، قرآن‌ مي‌گويد: «يسالونك‌ عن‌ الخمر و الميسر، قل‌فيهما اثم‌ كبير و منافع‌ للناس‌ و ائمهما اكبر من‌ نفعمها»: يعني‌ از تو درباره‌ شراب‌ و قمار مي‌پرسند، بگو در آنان‌ گناه‌ بزرگ‌ وسودهايي‌ براي‌ مردم‌ است‌، ولي‌ گناه‌ و فساد آنها از سودشان‌ بيشتر است‌.
اسلام‌ در اينجا قبول‌ دارد كه‌ در شراب‌ و قمار براي‌ مردم‌ سودهايي‌ هست‌، ولي‌ علت‌ ممنوعيت‌ آنها، را چنين‌ بيان‌ مي‌كند:گناه‌ ناشي‌ از آنها از سود و نفع‌ آنها بيشتر است‌. ولي‌ اگر از آغاز كار، هرگونه‌ فايده‌اي‌ را در آنها انكار مي‌كرد، مردم‌ به‌ معارضه‌برمي‌خاستند و يا بدون‌ اينكه‌ در مورد حكمت‌ تشريع‌ اقناع‌ شوند، از آن‌ اطاعت‌ مي‌كردند و درنتيجه‌ بدون‌ اخلاص‌ واقعي‌، به‌اجراء آن‌ مي‌پرداختند. همان‌ طوري‌ كه‌ اروپائيان‌ نسبت‌ به‌ پاره‌اي‌ از دستورات‌ دينشان‌ (مانند تحريم‌ طلاق‌) چنين‌ هستند… ودربرابر آن‌ به‌ حيله‌هاي‌ ناپاكي‌ متوسل‌ مي‌شوند.
نوشته: استاد محمد قطب
ترجمه: سيد هادي خسروشاهي
———————————-
پی نوشت:
(1): صفحه‌ 82 كتاب‌ «Three Conatribuions to the sexual theory»
(2): ما در اينجا تعبير فرويدSuspension  را انتخاب‌ كرده‌ايم‌ كه‌ در كتاب‌ Three Contributions ميان‌ واپس‌زدن‌ تمايلات‌ و انجام‌ ندادن‌ عمل‌ جنسي‌ و «تعليق‌» آن‌ فرق‌گذاشته‌ است‌.

بحثی پیرامون "حدیث تقسیم امت اسلامی به هفتاد و سه فرقه"

27 ژوئیه
درباره ثبوت و دلالت این حدیث سخن بسیار می‌توان گفت:
الف- مهمترین مطلب در این مورد آن است که حدیث یادشده علیرغم موضوع اهمیت آن، در«صحیحین» نیامده و شاید این خود، نشانه‌ای باشد بر این که از دیدگاه مسلم و بخاری این حدیث شروط صحت را نداشته است.
این که «صحیحین» همه‌ی احادیث را یکجا دربر ندارند بلکه احادیث صحیح دیگری غیر از آنچه در این دو کتاب آمده وجود دارد البته مطلب درستی است، اما این نکته را نباید فراموش کرد که مسلم و بخاری مصمّم بوده‌اند که هیچ کدام از ابواب حدیثی را فرو نگذارند، حتی اگر به نقل یک حدیث هم که شده آن باب را ذکر کنند.
ب- در برخی احادیث عبارت«همگی در آتش‌اند جز یک فرقه» به چشم نمی‌خورد.بلکه صرفاً از پراکندگی و تعداد فرقه‌ها سخن رقته است. در همین زمینه ابوداود،ترمذی،ابن ماجه، ابن حبّان و حاکم،حدیثی از ابوهریره آورده‌اند که می‌گوید:« یهودیان ونصرانیان به هفتاد ویک یا دو فرقه تقسیم شدند اما تعداد فرقه‌های امت من هفتاد و سه تاست».[2]
ترمذی این حدیث را «حسن و صحیح» شمرده و ابن حبان و حاکم نیز به آن صحت آن رأی داده‌اند.با وجود این،باید دانست که در مدار سلسله‌ی سند، محمد بن عمرو بن علقمه بن وقاص لیثی است که در کتاب«تهذیب التهذیب» به عدم «حفظ و ضبط» متهم است و از سوی دیگر هیچ کس او را به طور اطلاق مورد وثوق ندانسته و تنها چیزی که ذکر کرده‌اند ترجیح وی بر راویانی است که از وی ضعیفتر می‌نمایند.«حافظ» نیز در «التقریب» گفته است:« او صادق است اما اوهام دارد» و پیداست که در جایگاه راستگویی و صداقت راوی کافی نیست مگر در صورتی که با «ضبط» و «حفظ» جمع شود،تا چه رسد به این که اوهام نیز وی را فراگرفته باشد.
در مورد ترمذی، ابن حبان و حاکم نیز گفتنی است که آنان از جمله کسانی است که در مورد بررسی و تصحیح احادیث، از خود تساهل نشان داده‌اند. بخصوص درباره حاکم گفته‌اند که در تعیین شروط صحت، متساهل و فراخ‌بین بوده است. وی حدیث مذکور را با در نظر گرفتن شروطی که مسلم در «تصحیح» احادیث ملاک قرار می‌دهد، به صحت منسوب کرده و اظهار داشته که مسلم در جایی به محمد بن عمرو،راوی موثقی بوده است.حال آنکه «ذهبی» در پاسخ به این اشکال گفته است که «مسلم» به شخص محمد بن عمرو احتجاجی نکرده بلکه به گروهی از جمله‌ی آنان محمد بن عمرو بوده، احتجاج نموده است و این به معنی احتجاج مسلم به « محمد بن عمرو» نیست.
از اینها گذشته، عبارت«کلها فی النّار إلّا واحدة» که معرکه‌ی آرای محققان است، در حدیث ابوهریره وجود ندارد. عبارت مذکور در دیگر احادیث که از طریق برخی صحابیان منقول است وجود دارد: عبدالله بن عمر-معاویه- عوف بن مالک و انس، اما اسناد همه‌ی آنها ضعیف است و پاره‌ای تلاش کرده‌اند با انضمام آنها به یکدیگر آن را تقویت کنند.
اما به نظر می‌رسد که کثرت طرق نقل احادیث، به تنهایی و بدون درنظر گرفتن سایر عوامل نمی‌تواند حدیثی را تقویت کند زیرا چه بسیار احادیثی وجود دارند که غلیرغم دارا بودن طرق نقل فراوان، دانشمندان به تضعیف آنان پرداخته‌اند و با مراجعه به کتب حدیث و رجال به تعداد قابل ملاحظه‌ای می‌‌توان دست یافت. در عوض تنها وقتی می‌توان از کثرت طرق نقل در تقویت یک حدیث بهره برد که معارض نداشته باشد و در معنا و مدلول آن اشکالی به چشم نخورد.امّا در ایجا اشکال عمده‌ای هست و آن اینکه حدیث مذکور بر تقسیم فرقه‌های اسلام بیش از فرق یهود و مسیحیت دلالت دارد و ثانیاً اینکه همه‌ی فرق-جز یکی از آنها- در آتش خواهند بود و این بهانه و دستاویزی شده است که هر فرقه خود را «فرقه‌ی ناجیه» بنامد و جایگاه سایر فرقه‌ها را در آتش بداند. ناگفته پیداست که در پی پایبندی به مدلول این حدیث، دودستگی‌ها و اختلافهای گسترده‌ای بروز می‌کند که سرانجام به ضعف همگان و تقویت و جرأت‌یافتن دشمن نخواهد انجامید. بر همین مبنا علامه ابن‌وزیر، به طور کلی اعتبار و صحت حدیث را مردود شمرده و بخصوص آن عبارت را«کلها فی النّار إلّا واحدة» ساختگی دانسته است.
ابن‌وزیر در کتاب «العواصم» درباره‌ی فضل و برتری امت اسلامی و لزوم پرهیز از تکفیر دیگران می‌نویسد: هرگز نباید به جمله‌ی«کلها فی النّار إلّا واحدة» پایبند بود که زیادتی سقیم و غیر معتبر است و بعید نیست که ملحدان و معاندان آن را در متن حدیث، افزوده باشند.
همو به نقل از ابن‌حزم می‌افزاید:این حدیث، مجعول و ساختگی است و اتصال آن به پیامبر(ص) و یاران او سخت محل تردید است(غیرموقوفه و لامرفوعه). همچنین تمامی روایاتی که در نکوهش«قدریه، مرجئه و اشعریه» آمده‌اند، دارای چنین ویژگی‌ای هستند و از نشانه‌های قوّت و صحت،خالی‌اند.[3]
ج- بعضی از دانشمندان پیشین و معاصر از جنبه‌ی سند و متن و مدلول، به حدیث مذکور خدشه وارد کرده‌اند.[4] از میان این دانشمندان ابن‌حزم یادکردنی است که سخت منکر تکفیر سایرین به خاطر اختلاف در اعتقادات به استناد روایاتی که در این زمینه آورده‌اند، می‌باشد. او در این زمینه دو حدیث را که به رسول خدا منتسب کرده‌اند و دستاویز تکفیر دیگر فرقه‌ها قرار گرفته، نقل نموده و به بحث راجع بدنها پرداخته است. این دو حدیث بدین قرارند:
1- «القدریة و المرجئة مجوس هذه الأمّة»
2- «تفترق هذه الأمّة علی بضع و سبعین فرقة کلّها فی النّار حاشا واحدة فهی فی الجنّة»
ابن‌حزم آنگاه می‌نویسد: اسناد این دو حدیث،سخت دچار ضعف و اشکال است؛ چنین احادیثی حتی در نزد کسانی که به حجیت خبر واحد معتقدند، معتبر نیست، تا چه رسد به کسانی که به چنین اصلی، اعتقادی ندارند.
محمدابن ابراهیم وزیر دانشمند و مجتهد برجسته‌ی یمنی،جامع علوم معقول و منقول در کتاب «العواصم والقواصم» در ضمن نقل هشتمین حدیث از احادیث منقول از معاویه که همان حدیث تقسیم امت اسلام به هفتادو اندی فرقه است، ‌می‌نویسد:
در سند این حدیث یک راوی ناصبی جای دارد که نمی‌توان هیچ حدیثی را از وی پذیرفت.ترمذی حدیثی همگون با همین روایت را از عبدالله بن عمرو بن العاص، ‌نقل کرده است وبه غریب بودن آن حکم داده و آن را در باب «ایمان»‌ از طریق یک آفریقایی که عبدالرحمن بن زیاد نام داشته از عبدالله بن یزید به نقل آورده است.هچنین از ابن‌ماجه حدیث مشابهی را از عوف بن مالک و انس بازگو کرده است.
ابن وزیر می‌نویسد:در این روایت، هیچ کدام ازشروط صحت وجود ندارد و از همین رو، ‌در صحیحین هیچ ذکری از آن نرفته است.ترمذی نیز همین حدیث را به نقل از ابوهریره از طریق محمد بن عمرو بن علقمه، ‌صحیح دانسته اما شامل بر جمله‌ی «کلها فی النّار إلّا واحدة»نیست و از ابن حزم هم در این باره نقل است که:این عبارت، ‌زیادتی است مجعول که صاحب«البدر المنیر» آن را ذکر کرده است.[5]
» أو یلبسکم شیعاً و نذیق بعضکم بأس بعض»
از سوره مبارک انعام، ‌این حدیث از طرق گوناگون به نقل آورده و هیچ وصفی از صحّت و حسن آن نکرده است، ‌علیرغم آن که در تفسیر آیه، ‌به نقل چندین حدیث و روایت مناسب، ‌پرداخته است.
امام شوکانی ، ‌همین مطلب را از ابن‌کثیر نقل کرده و خود گفته است:عبارت(کلها فی النّار إلّا واحدة) را گروهی از محدثان تضعیف کرده‌اند.از این میان، ‌ابن‌حزم از تضعیف فراتر رفته‌ و آن را صراحتاً مجعول دانسته است.
جدای از این مسائل حتی اگر حدیث مذکور را با توجه به تعدّد طرق نقل، ‌حسن یا صحیح بدانیم، ‌چنان که ابن‌حجر و ابن‌تیمیه بر این اعتقادند، ‌هرگز نمی‌توان معنی حدیث را چنین دانست که این افتراق و جدایی به همین شکل و شماره فرق، امری همیشگی و دائمی است، ‌بلکه برای صدق حدیث کافی است که حالت یادشده در برهه‌ای از زمان روی داده باشد.مثلاً پاره‌ای فرقه‌های باطل پدیده آمده، ‌آنگاه مغلوب فرقه‌های حق شده و پس از آن، ‌از آنها اثری نمانده باشد.
این وضعیت عملاً برای بسیاری از فرقه‌های منحرف پیش آمده و گروههای بسیاری از آنها از میان رفته و دیگر اثری از آنها در تاریخ باقی نمانده است.
نکته‌ی دیگری که از متن حدیث برداشت می‌شود آن است که تمامی این فرقه‌ها با وجود بدعتگذاری در دین، همچنان عضو پیکره‌ی عظیم امّت پیامبر(ص)اند و از آن بدور نیفتاده و جدا نشده‌اند.
با این تفسیر باید گفت:(فی النار) بود نشان به معنی جاودان ماندن در آتش نیست، ‌بلکه به معنای ورود موقّت آنان در دوزخ است.که پس از گذشت مدّت معینی، ‌یا مورد شفاعت یکی از پیامبران، ‌ملائکه و مؤمنان قرار خواهند گرفت و یا اعمال نیکشان و مصیبتهایی که در جزای گناهشان متحمل شده‌اند، ‌عذاب را سرانجام از آنان دور خواهند ساخت.
علاوه بر این، ‌چه بسا عفو و بخشایش الهی نصیبشان گردد. بخصوص اگر در شناخت حقیقت، ‌تمامی تلاش خود را به کار گرفته و در مسیر هدایت، ‌توفیق بدست نیاورده، ‌راه خطا پیموده باشند. آری، ‌خداوند از خطا و نسیان این امت و نیز از آنچه در دل از آن بیزارند در می‌گذرد. والله اعلم بالصواب
نوشته: امام یوسف قرضاوی
——————————————————————————–
[1] – به‌ نقل از کتاب بیداری اسلامی صص60-54
[2] – ابوداود6(459)، ‌ترمذی2(264)، ‌ابن ماجه 1(399)، ‌ابن حبان 4(183) و حاکم(ج1/ص6)
[3] – العواصم و القواصم 1/186
[4] – اشکالی که در متن حدیث وجود دارد آن مقام امتی که خداوند منصب گواهی و شهادت بر مردمش بخشیده و آن را بهترین امتها معرفی کرده، آنقدر دون‌پایه،معرفی شده که تعداد فرقه‌هایش از یهود و نصارا فراتر رفته است،در حالیکه قرآن راجع به یهودیان می‌فرماید:( وألقینا بینهم العداوة والبغضآء إلی یوم القیامة)و تا روز قیامت، میانشان دشمنی و کینه افکندیم. 64مائده
و درباره‌ی نصارا فرموده است:( ومن الذین قالوا إنا نصاری أخذنا میثاقهم فنسوا حظاً ممّا ذکروا به فأغرینا بینهم العداوة و البغضآء إلی یوم القیامه وسوف ینبئهم الله بما کانوا یصنعون) و از کسانی که گفتند ما نصرانی هستند از ایشان{ نیز} پیمان گرفتیم {ولی} بخشی از آنچه را بدان اندرز داده شده بودند، فراموش کردند و ما {هم}تا روز قیامت میانشان دشمنی و کینه افکندیم و بزودی خدا آنان را از آنچه می‌کرده‌اند{و می‌ساخته‌اند}خبر می‌دهد.مائده/14
حال آنکه چنین مطالبی، به هیچ روی درباره امت اسلام مطرح نیست، بلکه به عکس بارها به مسلمانان هشدار داده است که همچون پیشینیان دچار اختلاف و پراکندگی نشوید. از سوی دسگر طبق مدلول حدیث باید تمامی فرقه‌های این امت، به جز یکی از آنها جهنمی دانست، در صورتیکه یکی از فضایل و برتریهای این امت بر سایر امتها آن است که پیوسته مشمول رحمت الهی است دست کم یک سوم یا نیمی از بهشتیان را تشکیل می‌دهند. مسئله‌ی دیگری که هست آنکه تقسیم یهود و نصارا به هفتاد واندی فرقه، به هیچ روی در تاریخ این اقوام-بخصوص یهودیان-معروف و شناخته‌شده نیست و گروه‌بندی و فرقه‌گرایی در میان آنان، هرگز چنان نبوده است که به چنین عدد بالایی بالغ شده باشد.
[5] – العواصم والقواصم، ابن‌الوزیر، تحقیق:شیخ شعیب ارناؤوط، ج3/173-170. البته‌ گفتنی است ابن‌الوزیر، حدیث مذکور را از جهت متن آن و نه‌ سندش، مردود شمرده‌ است