بایگانی | قرآن کریم RSS feed for this section

شرح اسماء الله الحسنی(فتاح)

13 اوت
اسم فتاح از كلمه فتح گشودن و فتاح يعني بسيار گشاينده كه اين هم دو بعدي است و در ارتباط با بر خورد اهل حق و اهل باطل . مي بينيم كه در آغاز وقتي كه دعوتي شروع مي شود حركتي به سوي خداوند شروع مي شود در يك جامعه جانبي اهل دعوت حق گرفتار هستند و به حسب ظاهر از جهت مادي تقريباً زير دست هستند و مورد ستم و ظلم واقع مي شوند و مسيطره اهل باطل هستند بعد از اين كه حركت مراحل معيني از راه خود را طي كرد وقت امري مي رسد پس از فتح نصرت هست كه بايد بر اساس اسم ناصر هم براي خداوند به كار برده شوند كه در قرآن افعالش به كار رفته و اسم هم در سوره طارق به صورت غير مستقيم به كار رفته كه مي فرمايد «وما له من قوه ولا ناصر» يعني براي خداوند به كار نرفته اما در ارتباط با گرفتار بودن (درست اوست) ودر جاي ديگر مي فرمايد: «ومن ينصر من الله» اينجا هم اسم ناصر به كار رفته است با اين ملاحظات … در يك مرحله نصر مي شود يعني اهل حق كه گرفتار آزار و اذيت اهل باطل هستند و ظاهراً مغلوب اهل باطل هستند همانطور كه پيامبر خدا نوح (ع): «رب اني مغلوب فانتصر» در اين موقع ناصر هست كه به داد مؤمنين مي رسد و عمل نصر و عبارت از اين هست كه از چنگ كافرين مومنين را بيرون بياورند نصر قبل عون نيست (عون مطلق است براي هر گونه كمك كردن).
اما نصر اين است كه كسي گرفتار بلايي است از آن بلا بيرون بيرون كشيده شود آن مي‌شود نصر از آن فشارها و ظلم و ستم ها بيرون كشيده شود اين عمل مي شود نصر بعد از اينكه نصر صورت گرفت و در نتيجه اين گروه با آن گروه ديگر تقريبا هم سطح شوند يعني اين هم عرض وجود كرد و مطرح شد آن موقع مشخص است كه درگيري ها و گاهي پيروزي براي اين وگاهي براي آن و اين مسائل مطرح هست چون اگر اين گروه يك مقدار بالا آمده و مطرح شده آن يكي هنوز پا بر جاست و از بين نرفته و بر خوردها و تخاصمات ادامه دارد وقتي كه باز مراحل مهم ديگري طي شد و زمينه امر بعدي فراهم شد آن موقع عمل فتح است كه صورت مي‌گيرد و خداوند با اسم فتاح است كه حاضر مي شود و در آن صحنه كه فتح اين است كه اين درگيري ها خاتمه بهش داده شود گشايشي در بين ايجاد شود و چون تا گروه مقابل وجود داشته باشد اين درگيري ادامه دارد فتح مستلزم از بين بردن گروه ديگر است اين هم معني فتح و خداوند فتاح است چون گره ها بسيارند و در طول تاريخ براي هر دعوتي گرهي يا گره‌هايي هستند و بعد همه اينها گشوده مي شوند و در نتيجه صيغه مبالغه به كار مي رود اين از يك جهت چون در ارتباط با مؤمنين است از صفات رحمت است از جهت ديگر كه در ارتباط با كافرين است از صفات ملك است و به همين خاطر است كه گفتيم دو بعدي است اينجا هم يك اشاره اي به سوره نصر بشود تناسب اين توضيحي كه داديم كه اينجا در مرحله اي از مراحل دعوت وقتي كه زمينه مساعد شده براي آمدن نصر به معني كاهش و صورت گرفتن فتح ،نصر ونجات دادن از دست كافرين و بعد فتح و خاتمه دادن به كار . اينجا اين بيان نازل مي شود خطاب به داعي و رهبران اين جمع كه وقتي كه نصر خدا و فتح آمد و طبعا وقتي (اذا) به كار گرفته مي  شود كه زمينه براي آن مطلب مطرح مي شود در مرحله خاص است كه اينگونه سخن گفته مي شود كه وقتي كه نصر خدا وفتح آمد و در نتيجه مانعي در سر راه نماند و مانع آمدن به سوي دعوت تو از ميان برداشته شد «و رايت الناس يدخلون في دين الله افواجا» وچون مانع برداشته شده طواغيت از بين رفته مي بينيم كه مردم دسته دسته و گروه گروه با سرعت در دين خدا در مي آيند داخل مي‌شوند وقتي كه آن دور شد واين را ديدي «فسبح بحمد ربك فاستغفره» پس همراه ستايش كردن خداوندت تسبيحش كن در حالي كه مشغول حمدش هم هستي مشغول ستايشش هستي يعني حركت از كم بودن و ناقص بودن به بيش بودن و كامل بودن را انجام بده استغفار كن از خداوند مغفرت بخواه كه يك مقدار اشكال مثل اينكه يك مقدار توقف در اين حركت پيش آمده چطور؟ اين بيان مي كند كه وظيفه ات به صورت كامل وظيفه ات  را انجام دادي كه منتهي مي شود به نصر و فتح و دخول الناس به صورت اخواج في دين الله اينجا به يك محاسبه عام براي عمر دوران دعوتت بپرداز گذشته ات را مطالعه كن تسبيح وحمد انجام بده.
نوشته: شهید کاک ناصر سبحانی
Advertisements

قرائت های قرآن

13 اوت
قرائت ها: يعنى روش اداء لفظ  و نوع خواندن قرآن چون قرآن يعنى خواندنى،
اما در اصطلاح علمى عبارتست از مذهبى از مذاهب نطق قرآن برحسب روشى كه يكى از ائمه قرائت بر آن رفته است،
اين قرائت ها با اسانيد ثابت و صحيح از زمان رسول خدا ثابت ميباشد، كه هفت نفر از ياران رسول خدا در اين مورد از بقيه مشهورتر بودند، و بسيارى از صحابه و تابعين در شهرهاى متعدد نوع تلاوت و قرائت خود را كه در اصل شفهى است نه نوشتنى از اين افراد مذكور آموختند،
و هنوز كه هنوز است قرائت ها در دنياى اسلام بطور شفهى از شيخى كه در اينكار ماهر بوده و اجازهء شفهى و مدرك داشته ياد مي‌گيرد، و در دانشگاههاي معتبر اسلامى مثل الازهر و دانشگاه اسلامى مدينه و در همهء دانشكده‌هاى اسلامى –تقريبا- بعنوان يك تخصص بنام تخصص قرائات در دانشكده هاى علوم قرآن كه يكى از آنها قرائات ميباشد تدريس ميشود.
امام ذهبى دركتابش «طبقات قراء» هفت نفر را كه خواندن و خواناندن قرآن مشهورتر بوده‌اند ذكر نموده است: 1- عثمان بن عفان  2-على بن ابى طالب 3- زيدبن ثابت 4-عبدالله بن مسعود  5-ابوموسى اشعرى  6-أبي بن كعب  7-ابوالدرداء
و گروهى از صحابه از جمله ابوهريره و ابن عباس و عبدالله بن سائب در اينمورد پيش «أبى» شاگردى نمودند،
و ابن عباس از زيد نيز آموخت،
بسيارى از تابعين در همهء شهرها ازجمله در مدينه  و مكه و كوفه و بصره و شام قرائت و تلاوت را از اين صحابه مذكور آموختند.
معناى تواتراينست كه تعداد فراوانى در زمانها و مكانهاى مختلف  روايتى را چنان نقل كرده و بر آن متفق باشند كه اتفاق آنها بر دروغ بودن آن  روايت محال باشد،  و مشهورتين قرائت هاى متواتر عبارتند از قرائت هاى ائمه سبعه : ابوعمرو، نافع، عاصم، حمزه، كسائى، ابن عامر، ابن كثير، و قرائتهاى سبعه غير از حروف سبعه ميباشد، چون قرائت ها عبارت است از مذاهب ائمه در كيفيت نطق وبه اجماع تا امروز باقى است ومنشأ اختلاف قرائت‌ها اختلاف در لهجه‌هاى عرب و كيفيت نطق و كيفيت ادا كردن آن ميباشد مثل تفخيم و ترقيق و اماله و ادغام و اظهار و اشباع  و مد و قصر و تشديد و تخفيف ….الخ و همهء اينها در يك حرف است كه حرف-لهجه- قريش ميباشد،
اما احرف سبعه بر عكس اين قرائت ها ميباشد، اكثر علماء بر اين هستند كه مقصود از احرف سبعه عبارتند از لهجه هاى هفتگانه از لهجات عرب كه در معنى يكى هستند، و در تعيين معناى احرف سبعه اختلاف نظر شده است، و عبارتست از لهجه هاى : قريش،و هذيل و تميم و ازد، و يمن و اقوال ديگرى هم گفته شده است.
جمع و ترتيب قرآن
جمع و ترتيب قرآن بطور كلى غير از قرائتها ميباشد،  جمع  قرآن  بمعناي حفظ و يا كتابت آن ميباشد، و جُمّاع-جمع كننده هاى- قرآن بمعناى حفٌاظ –حفظ كننده – آن ميباشد، و به اين معنى است كه در سخن خداوند خطاب به پيامبرش آمده است، (هركسى كه اندك اطلاعى- بدور از پيشداورى هاى سابق- از تاريخ قرآن داشته باشد، ميداند كه اين سخنان، سخنان محمد نيست)، وقتى كه قرآن بر پيامبر نازل مي‌شد،قبل از اينكه جبرئيل از خواندن وحى فارغ شود، او زبان و لبهايش را تكان ميداد، و بخاطر حرص بر قرآن آنرا ميخواند، ليكن قرآن نازل شد كه»)لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ):)إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ) )فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ) )ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ) (القيامة16-19)
زبانت را بخاطر عجله براى خواندن آن ( قرآن) حركت مده، (16)چرا كه جمع‏كردن و خواندن آن بر عهده ماست! (17)پس هر گاه آن را خوانديم، از خواندن آن پيروى كن.
و در تمام اين موارد احاديث صحيحى وارد شده است و منابع اين علوم اصلا و ابدا كتب تاريخ نيست و نقل آن از كتب تاريخ در نزد اهل فن نقص بزرگى شمرده شده و اصلا قابل قبول نيست، چون هر فنى را بايد از منابع خودش نقل نمود، در اينمورد بخصوص، هم بايد همانطور كه مورد اتفاق همهء فرق اسلامى است، از روايتهاى صحيح و از كتب علوم قرآن كه مقصود از علوم در اينجا علوم تجربى نيست، بلكه علوم ودانشى كه مربوط به كيفيت و جمع آورى قرآن و معناى وحى و سور مكى و مدنى و اسباب نزول و ترتيب آيات و سور قرآن، وقرائتهاى متعدد، و انواع قرائتها، و تجويد و آداب تلاوت، و ناسخ و منسوخ و …..الخ ميباشد.
1- جمع قرآن بمعناى حفظ آن درعهد پيامبر اكرم
پيامبر مشتاق وحى بوده و هميشه در انتظار نزول آن بود، تا آنرا فهميده و حفظ نمايد، و لهذا او اولين حافظ قرآن بود، و قرآن در خلال بيست و چند سال نازل شد، و هر وقت كه آيه يا آياتى نازل مي‌شد، و قبل از همه چيز در سينه ها حفظ ميشد، و بعد از آن نوشته مي‌شد، كه صحابه در مورد حفظ آن رقابت مي‌ورزيدند تا كى بيشتر در جنب عمل به آن، حافظ قرآن هم باشد،
2-جمع قرآن بمعناى كتابت و نوشتن آن در عهد رسول اكرم
رسول خدا براى نوشتن وحى چند نفر از بزرگان صحابه از جمله على و ابى بن كعب و زيد بن ثابت و…را مأمور نوشتن وحى نمود،
و بعضى از صحابه هم بدون ماموريتى از طرف پيامبر خودشان بنا بوسائل متعدد موجود آنروز قرآن را مي‌نوشتند،
و جبرئيل هر سال در شبهاى رمضان قرآن را بر پيامبر عرضه نموده و مي‌خواند،
چنانكه حديث متفق عليه بين بخارى و مسلم -يعنى قويترين حديث- است كه …جبرئيل در هرشب رمضان قرآن را با پيامبر مدارسه نموده و مي‌خواند… و احاديث متعدد در اين مورد وجود دارد
و صحابه آياتى را كه حفظ يا مي‌نوشتند بر پيامبر عرضه مي‌نمودند، ليكن اين نوشته‌ها در عهد پيامبر در يك مصحف و كتاب عمومى جمع آورى نشد، يعنى نوشته شد ليكن آياتى در نزد اين و آياتى در نزد آن بود، اما در سينه ها كه اصل حفظ ميباشد مشترك بود و وجود داشت،
وقتى كه پيامبر به رفيق اعلى رفت و وفات نمود، قرآن در سينه ها محفوظ بود، هم چنانكه خداوند ميفرمايد:
)بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا يَجْحَدُ بِآياتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ) (العنكبوت:49) بلكه [قرآن] آياتى روشن در سينه‏هاى كسانى است كه علم [الهى] يافته‏اند و جز ستمگران منكر آيات ما نمى‏شوند
و اما آيات نوشته شدهء قرآن در پيش اين و آن  چنانكه اشاره شد،متفرق بود، چون وحى پيوسته نازل مي‌شد و از آنجا كه پيامبر هميشه منتظر وحى بود نياز به تدوين و جمع آورى آن در يك كتاب پيش نيامده بود، و كاتبان وحى هنوز بر حسب نزول وحى آنرا مي‌نوشتند،
و ترتيب كتابت قرآن بر حسب نزولش نبود، بلكه پيامبر بعد از نزول آيه دستور ميداد كه اين آيه در كجا و در ميان كدام آيه و كدام سوره  قرار داده شود، و اگر همهء قرآن بين دو جلد يك كتاب نوشته مي‌شد هر وقت كه وحى مي‌آمد لزوم به تغيير آن پيش مي‌آمد،
و لهذا امام زركشى كه در اين‌مورد صاحب نظر است و‌ تأليفى بنام الاتقان في علوم القرآن دارد در ص57 ج 1 ميگويد: » قرآن در عهد پيامبر نوشته نشد-يعنى بصورت يك كتاب كامل در يكجا- تا پيوسته تغيير آن پيش نيايد، و بدين سبب بود كه كتابت آن –در يك كتاب- به تأخير افتاد تا اينكه با وفات پيامبر نزول وحى كامل شد، پيامبر بقول امام خطابى قرآن را در يكجا ننوشت، چون هنوز منتظر وحى  و ناسخ و منسوخ دربعضى از آيات و احكام و تلاوت  بود. «
3- جمع قرآن در عهد ابوبكر رضي الله عنه
بخاطر كشته شدن بسيارى از قراء در عهد ابوبكر ، او قرآن را كه در عهد پيامبر نوشته ولى متفرق بود در يك مصحف –كتاب- جمع نمود، و بر اساس همان حروف –لهجات- هفتگانه‌اى بود،كه قرآن بدان نازل شده بود،
پس بنا به رأى متخصصان و مجتهدان علوم قرآن، ابوبكر اولين كسى بود كه آيات  قرآن را در يك كتاب در يكجا نوشته و جمع آورى نمود،[1]اگر چه مصحف‌هاى فردى در نزد بعضى از صحابه مثل على و ابى و ابن مسعود رضي‌الله‌عنهم جميعا وجود داشت، ليكن تا اين حد كه بر مصحفى كه ابوبكر جمع آورى نمود، بر آنها دقت و تحرى در جمع آورى و ترتيب و اجماع  نرفته بود.
4-جمع قرآن در عهد عثمان كه به جمع دوم مشهور است
وقتى كه فتوحات اسلامى توسع يافت و مردم هر شهرى بنا قرائت قاريء قرآنى كه در آن بود، با اختلاف حرف و لهجه‌اى كه بر آن نازل شده  آن را مي‌آموختند، وقتى كه بنا به اتفاقى مثل غزوه و جهاد و يا حج با همديگر جمع مي‌شدند، از اختلاف در قرائتها تعجب مي‌كردند، تا حدى كه در جنگ ارمنستان اين باعث اختلاف شد، وقتى كه عثمان اختلاف مردم را در مدينه هم مشاهده نمود گفت شما كه در اينجا پيش من اختلاف مي‌كنى و در خواندن قرآن لحن داريد آنها كه دور هستند بيشتر اختلاف خواهند نمود و… اي ياران محمد جمع شويد و براى مردم قرآنى بنويسيد كه امام  -ومقتداى واحد- باشد،
و لهذا على رضي الله عنه مي‌گفت راجع به عثمان جز به نيكى  ياد مكنيد چون اين كار را جز در مقابل ما و جلوى چشم ما-يعنى صحابه- انجام نداد، از ما پرسيد كه چكار كنيم پرسيديم نظر خودت چيست؟ گفت به نظر من مردم را بر يك مصحف جمع كنيم تا تفرق و اختلاف پيش نيايد، ما گفتيم چه نيكو رأيى،»[2]
اين سخن على  دلالت بر اين مي‌كند كه  اين كار عثمان بر اساس اجماع صحابه بوده است، و اجماع در ميان مسلمانان بعد از قرآن و سنت يكى از مصادر شرع و فقه اسلامى مي‌باشد، و عمل به شورى در اينجا عملكرد واقعى پيدا مي‌كند، چون مصحف‌هايى را كه با لهجه‌هاى متعدد نوشته شده بود، با يكى از احرف سبعه كه قرآن بدآنها نازل شده است نوشت، تا مردم را بر يك قرائت متحد نمايد،  و امت اسلامى هم اين عمل و اجتهاد درست او را تاييد كرد، و قرائت با احرف سبعه واجب نيست، و اگر واجب مي‌بود بايد هر حرفى از آن بشكل متواتر نقل مي‌شد، تا حجت باشد.
امام ابن جرير طبرى[3] ميگويد: ..امت اسلام، عمل عثمان را كه برايشان امامى ناصح و مهربان بود، و رشد و هدايت در آن بود پذيرفت.
و تفاوت  گرد آورى ابوبكر و عثمان در اين بود كه باعث اولى اين بود كه بيم داشت با رفتن قاريان قرآن، قرآن جمع نشود، ليكن عثمان از اين بيم داشت، كه كثرت اختلاف در وجوه قرائت‌ها آثار بدى خواهد داشت.
نوشته: دکتر عبدالرحیم ملازاده
——————————————————————————–
پی نوشت:
[1] -منبع اينحانب در اين بحث دو كتاب ميباشد، 1- مباحث في علوم القرآن از دكتر مناع القطان 2- مناهل العرفان في علوم القرآن از شيخ محمد عبدالعظيم الزرقانى ، كه بر كتاب اول بيشتر اعتماد نموده ام
[2] – سنن ابوداود سيستانى-سجستانى- اين روايت را باسند صحيح روايت كرده است.
[3] – تفسير ابن جرير طبرى ج1ص 64و65 چاپ عربى.

اعجاز قرآن

27 ژوئیه
در قرآن خداوند توجه ما را به موضوع مهمی در مورد جو زمین جلب می کند.
(وَجَعَلْنَا السَّمَاءَ سَقْفًا مَحْفُوظًا وَهُمْ عَنْ آیَاتِهَا مُعْرِضُونَ) سوره انبیا آیه ۳۲
«و آسمان را سقفی محافظ قرار دادیم ولی آن ها از نشانه های او روی گردان هستند».
این خاصیت آسمان با تحقیقات دانشمندان در قرن ۲۰ ثابت شد. جوی که اطراف زمین را فراگرفته است دارای عملکرد های حیاتی بسیار مهمی است. یک نقش آن حفاظت کردن زمین در مقابل شهاب سنگ های کوچک و بزرگ است تا به زمین برخورد نکنند.
علاوه بر این، جو زمین تشعشعات خورشیدی را صافی می کند و اجازه نمی دهد که همگی آن ها از جو عبور کنند زیرا بسیاری از آن ها برای حیات روی کره زمین بسیار خطرناک هستند. جالب است که جو تنها تشعشات مفید و بی ضرر شامل نور قابل مشاهده ، فرکانس محدوده اشعه فرابنفش و امواج رادیویی را اجازه عبور می دهد. تمامی این تشعشعات برای حیات روی زمین ضروری هستند. فرکانس محدوده اشعه فرابنفش که جو زمین تنها مقداری از آن را اجازه عبور می دهد برای انجام عمل فوتوسنتز که در گیاهان انجام می شود بسیار مهم است. بیشتر تشعشعات فرابنفش قوی که از طرف خورشید ساطع می شوند توسط جو گرفته می شوند و فقط قسمت ضروری و کمی از آن طیف به زمین می رسد.
نقش حفاظتی جو به این جا خاتمه نمی یابد. جو همچنین زمین را در مقابل دمای بسیار کم فضای بیرونی که حدود ۲۷۰ درجه سانتی گراد زیر صفر است حفاظت می کند.
شکل بالا نشان دهنده شهاب سنگی است که به طرف زمین در حال حرکت می باشد. خرده سنگ هایی که در فضا سرگردان هستند و تعدادشان بسیار زیاد می باشد خطر زیادی برای زمین دارند. اگر به سطح ماه نگاه کنید می بینید که دارای فرورفتگی های عمیقی است که در اثر برخورد شهاب سنگ ها با آن می باشد. ولی خداوند خالق جو زمین را به گونه ای آفریده است تا این اجرام اجازه رسیدن به زمین نداشته باشند و قبل از رسیدن به سطح زمین در اثر حرارت زیاد به وجود آمده در اثر اصطکاک با جو ذوب می شوند. خداوند را به خاطر این نعمت بزرگ شاکر هستیم؟
بسیاری از ما حتی به آسمان بالای سرخودمان نگاه نمی کنیم چه برسد به اینکه به نقش آن توجه کنیم. تصور کنید که این نقش جو در حفاظت در مقابل سنگ های آسمانی وجود نداشت، آن وقت زمین به چه شکلی در می آمد؟ آن وقت ساکنان زمین باید دائم در مورد برخورد سنگ ها نگران باشند.
به این تصویر نگاه کنید.
تصویری از حفره عظیمی می باشد که در اثر برخورد یک شهاب سنگ در صحرای آریزونای آمریکا ایجاد شده است.
انرژی ساطع شده از خورشید آن قدر زیاد است که حتی تصور آن برای ما مشکل می باشد. یک انفجار خورشیدی معادل ۱۰۰ میلیارد بمب اتمی است که آمریکا در جنگ جهانی درشهر هیروشیمای ژاپن انداخت. به شکل شماره ۴ نگاه کنید. در هر لحظه ده ها انفجار از این نوع در خورشید رخ می دهد. ۵۸ ساعت بعد از یکی از این انفجارات مشاهده شد که عقربه های قطب نماها حرکاتی غیر عادی نشان می دهند و دمای جو زمین در ارتفاع ۲۵۰ کیلومتری به بیش از ۲۵۰۰ درجه سانتی گراد رسید. بدون وجود جو مناسب و کمربند ون آلن، این تشعشعات زندگی را روی زمین به سرعت نابود می کرد.
مگنتوسفر (magnetosphere) یا میدان مغناطیسی اطراف زمین که به خاطر میدان مغناطیسی خود زمین به وجود می آید، زمین را در مقابل اجرام آسمانی، تشعشعات خورشید و ذرات کیهانی حفاظت می کند. این میدان مغناطیسی که در شکل شماره ۴ آن را می بینید به نام کمربند ون آلن نیز شناخته شده است و صدها کیلومتر بالاتر از جو زمین قرار دارد. دکتر Hough Ross در مورد اهمیت کمربند ون آلن می گوید:
در حقیقت زمین بیشترین چگالی را در میان تمامی سیارات منظومه شمسی دارد. هسته زمین که از دو فلز نیکل و آهن تشکیل شده است عامل به وجود آمدن این میدان مغناطیسی است. این میدان مغناطیسی نیز به نوبه خود کمربند ون آلن را به وجود می آورد که زمین را در مقابل بمباران تشعشعات خورشیدی حفاظت می کند. اگر این حفاظ وجود نداشت حیات روی زمین غیر ممکن بود. تنها سیاره دیگری که میدان مغناطیسی دارد مریخ می باشد اما قدرت آن ۱۰۰ برابر کم تر از قدرت جو زمین است. حتی سیاره زهره که خواهر سیاره زمین می باشد دارای میدان مغناطیسی نیست و این میدان فقط برای زمین خلق شده است.
این تنها گوشه ای از معجزات علمی قرآن در مورد کیهان بود. آیات بسیاری در قرآن وجود دارد که انسان ها را به تامل در این مورد جلب می کند.
یکی از عبارات قرآنی که هنوز برای بشر قابل فهم نیست مفاهیم عرش و کرسی خداوند می باشند. خداوند در آیه زیر می فرمایند که آسمان را هفت طبقه آفریدیم و آسمان اول را با ستارگان مزین ساختیم:
(فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا وَزَیَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ وَحِفْظًا ذَلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ) سوره شوری12
پس آن ها را {به صورت} هفت آسمان در دو هنگام مقرر داشت و در هر آسمانی کار {مربوط به} آن را وحی نمود و آسمان{این} دنیا را به چراغ ها مزین نمود و {آن را نیک} نگاه داشتیم؛ این است اندازه گیری های آن نیرومند دانا.
پس آن چیزی که ما تا به حال توانسته ایم با تلسکوپ ها مشاهده کنیم و تا فاصله ۱۵ میلیارد سال نوری جلو رفته ایم تنها آسمان اول می باشد که خداوند اشاره می کند که ما آن را با ستارگان مزین ساختیم. حال شش آسمان دیگر چه می باشند هنوز کشف نشده است.
خداوند در آیه ۲۵۵ سوره بقره می فرمایند:
(اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَهٌٔ وَلا نَوْمٌ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأرْضِ مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلا بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلا بِمَا شَاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ وَلا یَئُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ)
خداست که معبودی جز او نیست؛ زنده و برپادارنده است؛ نه خوابی سبک او را فراگیرد و نه خوابی گران؛ آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است از آن او می باشد. کیست که به جز اذن او در پیشگاهش شفاعت می کند؟ آنچه در پیش روی آنان و آنچه در پشت سرشان است می داند و به چیزی از علم او جز به آنچه بخواهد احاطه نمی یابند. کرسی او آسمان ها و زمین را فراگرفته است و نگهداری آن ها بر او سخت نمی باشد و اوست والای بزرگ.
همان طور که می بینیم خداوند می فرمایند که کرسی او آسمان ها و زمین را فراگرفته است پس کرسی خداوند بسیار بزرگ تر از هفت آسمان می باشد که ما آسمان اول آن را با تلسکوپ می بینیم.
مساله زمانی بغرنج تر می شود که اصطلاح دیگری در قرآن است به نام عرش. مثلا:
(وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ فِی سِتَّهِٔ أَیَّامٍ وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلا وَلَئِنْ قُلْتَ إِنَّکُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلا سِحْرٌ مُبِینٌ) سوره هود 7
و اوست که آسمان ها و زمین را در شش هنگام آفرید و عرش او بر آب بود تا شما را بیازماید که کدامیک نیکوکارترید و اگر بگویی: (( شما پس از مرگ برانگیخته خواهید شد)) قطعا کسانی که کافر شده اند خواهند گفت: ((این {ادعا} جز سحری آشکار نیست))
به نظر من انسان برای کشف این مفاهیم راهی به جز مکاشفه ندارد. انسان ها تا دور دست های کیهان را با تلسکوپ های نوری و رادیویی بررسی کرده اند، به اعماق زمین رفته اند ، از الکترون ها عکس برداری کرده اند اما کم تر انسان هایی با مراجعه به درون خود به دنبال کشف ناشناخته ها هستند.
شعری با مضمون زیر از یکی از شعرای پارسی گو هست که ما را متوجه این قضیه می کند:
ای نسخـه اســـــــــرار الهــی که تویی       ای آینه جمـــــــال شـــــــــاهی که تویی
بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست        از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
در وجود انسان ها تلسکوپ هایی بسیار قوی تر و بهتر، وسایل ارتباطی خیلی دقیق تر و بسیاری قابلیت های دیگر نهفته است. شاید آیه زیر گواهی بر این مدعا باشد:
(وَعَلَّمَ آدَمَ الأسْمَاءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَهِٔ فَقَالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمَاءِ هَؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ) سوره بقره 31
و خداوند همه معانی آن ها را به آدم آموخت سپس آن ها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: اگر راست می گویید از اسامی این ها به من خبر دهید.
همان طور که خداوند فرموده اند فرشتگان قادر به درک قدرت هایی که خداوند در وجود انسان ها به ودیعه نهاده است نیستند. حتی شیطان نیز بی اطلاع بود وگرنه سر تعظیم فرو می آورد.
یکی از کسانی که توانسته به این قابلیت ها دست پیدا کند و تجلی اسما الهی باشد، شاعر ایرانی پارسی گویی است که ۸۰۰ سال پیش مثنوی معنوی را سروده و اکنون ما و دنیای غرب با خواندن اشعار او می بینیم که تفکراتش تطابق کامل با علم امروزه دارد. این شاعر چنان پرآوازه شده که از یک طرف کشور ترکیه در تلاشی بیهوده می خواهد او را ترک بخواند و غربی ها هم او را شخصیتی متعلق به همه می دانند ولی او ایرانی است و ایرانی باقی خواهد ماند.
در مثنوی او شعری با مضمون زیر است
آن امــــانت کاسمـــانش برنتافت        وز قبول او زمین هم روی تافت
در دل یک ذره مــــــاوا می کند        در درون حبه جـــــــــــا می کند
آنچه مطلوب جهان شد در جهان       هم تو داری بازجو از خود نشان
من عرف زین گفت شــــاه اولیا        عـارف خود شو که بشناسی خدا
از خداوند خواستاریم که ما را با خود آشنا سازد که آنکس که خود را شناخت، خدای خود را هم شناخته است.
منبع: سایت تابش

تفسیر سوره تکاثر

27 ژوئیه
خداوند متعال [به لطف و رحمت خود ] ، در [دعوت انسان به سوی بندگی خود ] ، ابتدا او را از خواب غفلت بیدار می کند [و او را این چنین خطاب قرار می دهد ] که: ای انسان ! چنین تصور مکن که وضعیت موجود و این زندگی دنیایی [ که به آن عادت کرده ای ] تا ابد این گونه خواهد بود و تغییر و تحولی نخواهد یافت . ای انسان ! این را بدان که ناگهان تغییری روی می دهد که تمام این جهان را بر هم می زند. لازم به ذکر است که ، انسان طبیعتا» وقتی با چیزی خو گرفت ، چنان تصور می کند که هرگز از آن جدا نمی شود و آن چیز هرگز ازبین نمی رود . انسانی که به دنیا و مال و ثروت و نعمت و امکاناتش دل خوش می کند و به آنها خو گرفته است ، کم کم فراموش می کند که روزی خواهد آمد و هر آن چه دارد تمام می شود و از بین می رود . این جاست که باید از خواب غفلت بیدار شود و به خود بیاید که چنین تصوری درست نیست . این وضعیت و زندگی روزی از بین می رود . این جهان روزی تغییر خواهد کرد . وضعیت دیگر و جهانی دیگر به وجود خواهد آمد که هیچ شباهتی با این دنیا ندارد . در همین راستا بسیاری از آیات قرآن به این تغییر و دگرگونی اشاره می کنند و از به وجود آمدن وضعیت دیگری خبر می دهند وضعیتی که در آن انسان بعد از مردن دوباره زنده می شود [و در دادگاه و محکمه ی خدا حاضر می شود ] تا محاکمه شود . [برای نمونه ] در سوره ی ((تکاثر)) کسانی را خطاب قرار می دهد که از قیامت و انجام وظیفه و مسئولیت خود غافل هستند ، و به امکانات و نعمت های دنیایی به عنوان هدف نگاه می کنند و از یاد برده اند که این نعمت ها وسیله ای هستند برای شناخت خدا و راه او و انتخاب آن ، و این را فراموش کرده اند که روزی خواهد آمد که در آن به دادگاه خدا احضار می شوند و از آن ها این گونه سؤال خواهد شد که : (( از امکانات و نعمت های خداوند چگونه استفاده کردید ؟ ))
آن ها را این چنین خطاب قرار می دهد که :
أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ ﴿ 1 ﴾. حَتَّى‏ زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ ﴿ 2 ﴾
[ ای انسان های غافل ! ای آنان که ] چنان سرگرم ومشغول به دست آوردن مقام و موقعیت دنیایی شده اید و در این راه با هم مسابقه می دهید که مسئولیت و وظیفه ی خود را فراموش کرده اید . آیا نمی دانید و فراموش کرده اید که هرکس امکانات و نعمت بیشتری داشته باشد مسئولیتش نیز بیشتر خواهد بود ؟! دنبال کردن مقام و موقعیت و ثروت ، شما را چنان به خود سرگرم کرده است که از مسئولیتی که دارید و سرانجامی که منتظرتان است ، غافل شده اید و هم چنان در این حالت هستید تا این که مرگ شما را دریابد . شما به خود نمی آیید و از غفلت بیدار نمی شوید تا زمانی که گورهایتان را دیدار کنید ( زمان مرگ تان فرا رسد و آنگاه که در جایگاه ابدی قرار بگیرید ).
ای انسان های غافل ! ای آنان که همّ و غمتان کسب مال و ثروت بیشتر و دست یافتن به مقام و موقعیت بالاتر است ! چرا مسئولیت و وظیفه ی خود را فراموش کرده اید و زندگی را این گونه سپری می کنید و تا زمانی که در جایگاه ابدی قرار بگیرید ، به خود نمی آیید ؟!
ای انسان های غافل !
کَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ﴿ 3 ﴾ . ثُمَّ کَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ﴿ 4 ﴾
خداوند با این خطاب آنان را سرزنش و توبیخ می کند و می فرماید : نه،نه، این کار را نکنید . بس است ، این کار را نکنید . غفلت بس است . خود را به کسب مال مشغول نکنید و تلاش و فعالیتتان مسابقه در کسب مال [ و موقعیت ] بیشتر نباشد ؛ زیرا طولی نخواهد کشید که به واقعیت پی خواهید برد و خواهید فهمید که چه خبر است و چه روی خواهد داد .
( کَلاَّ) ، نه،نه، [از خواب غفلت بیدار شوید و ] دست از این مسابقه بکشید :
لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ﴿ 5 ﴾ ، اگر می دانستید و اگر بدانید که چه سرانجامی در پیش دارید ، هرگز این کار را نمی کردید . چرا غافلید ؟ چرا در این فکر نیستید که روزی خواهد آمد و از شما در مورد اعمالتان سؤال خواهد شد ؟! چرا به خود نمی آیید و همیشه در فکر جمع آوری مال دنیایی هستید ؟! این را بدانید که :
لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ ﴿ 6 ﴾ ، قسم به خدا آن آتش سوزنده ی شعله ور را خواهید دید . ابتدا از دور آن را می بینید و بعد :
ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ الْیَقِینِ ﴿ 7 ﴾ ، به آن نزدیک میشوید و به گونه ای آن را مشاهده می کنید که جای هیچ شک و تردیدی نمی ماند . با چشم یقین آن را می بینید و به وضوح می فهمید که آن آتش ، آتش جهنم است و برای افرادی هم چون شما آماده شده است و راه نجات و چاره ای نیست . این را بدانید که در آن روز ، درباره همه نعمت هایی که به شما بخشیده شده ، مورد سؤال قرار خواهید گرفت :
ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ ﴿ 8 ﴾ ، در چنین روزی از آن همه نعمت و امکانات که در اختیارتان قرار داده شده ، سؤال خواهد شد . از شما پرسیده می شود : چگونه از آن نعمت ها استفاده کردید ؟
این بازخواست و دادگاهی و محاکمه چه زمانی و در چه روزی اتفلق می افتد ؟
منبع : کتاب بندگی خدا
مولف : ناصر سبحانی
مترجم: جهانگیر ولدبیگی
انتشارات : غزالی سنندج

علوم القرآن چیست؟

27 ژوئیه
علوم القرآن، در مورد مسائلی است كه درباره مراحلی كه قرآن از آن گذشته از نزولش تا تدوین و جمعش در یك مصحف از لحاظ الفاظش و همین طور درباره خصائص و حالاتی كه دارد. مثلاً از قبیل آنكه ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه دارد و چیزهای دیگر از این قبیل بحث می كند، بخشی از این مسائل درباره كیفیت نزول قرآن بحث می كند.
بخشی كه درباره اسباب نزول كه اگر عمیق درباره اش بحث شود بسیار نافع است وقتی كه انسان در مورد هر سوره ای یا هر مجموعه ای از آیات به تعمق بپردازد، واقعیتی كه آن سوره با آن آیات در ارتباط است، بشناسد بعد هر گاه آن واقعیت تكرار می شود دیگر می داند كه باید آن سوره یا آن مجموعه از آیات را بیاورد و در آن ظروف و شرایط تلاوت كند و در معالجه و دستكاری آن ظروف و شرائط به كمك آن دسته از آیات بپردازد.
یك قسمت از مسائل علوم القرآن درباره ناسخ و منسوخ بودن آیات قرآن بحث می كند و همین طور در مورد مكی و مدنی بودن آنها كه قسمتی از آیات در مكه و قسمتی در مدینه نازل شده و مراد از مكی بودن این است كه در زمانی كه جامعه اسلامی هنوز به روی كار نیامده ومؤمنین به صورت افراد بوده اند ؛ نازل شده است و مدنی بودن هم مراد از آن این است كه در آن زمانی بوده كه جامعه اسلامی و حكومت اسلامی بوده كه دانستن اینها نافع است و مشخص كردن خصوصیات آیات مكی و مدنی كه انسان بداند چه آیاتی و چه سوره هایی متناسبند با دوره زمان دعوت و چه قسمت از قرآن متناسب است با دوره شبیه دوران مدنی كه جامعه اسلامی است.
همچنین در مورد ترتیب نزول هم بحث می شود كه اول چه سوره ای و بعد كدام سوره نازل شده اند و همین طور تا آخرین سوره كه این هم از بعضی جهات منفعت دارد، كه انسان وقتی به این برسد كه سوره هایی كه در آغاز نازل شده اند درباره آخرت و ایمان به آخرت هستند و بعد از این سوره هایی كه درباره توحید و الوهیت بحث می كند نازل شده اند، این موارد و علوم نافع در دعوت است كه انسان این ترتیب را رعایت كند و در آغاز كوشش كند كه ایمان به آخرت را در مدعوّ بوجود بیاورد بعد به تدوین ایمان به خداوند و الوهیت در قلبش بپردازد و بعد از آن مرحله تكلیف و الزام به احكام تغییر بنماید.
قسمتی دیگر از علوم القرآن درباره جمع قرآن و بصورت یك مصحف در آوردنش است كه در اینجا بیان می شود در زمان وحی، چون وحی به این ترتیبی كه بعداً قرآن بر اساس آن جمع شده، بدان ترتیب نازل نشده، امكان نداشته كه یك مجموعه از اوراق جمع شود و به صورت كتابی در بیاید و بصورت دفتری كه هر روز مقداری نازل شود نوشته شود، دفتری به این ترتیب نازل نمی شود بلكه در ارتباط با واقعیتها هم در تمام موارد موافق با ترتیب نوشتن این آیات و سوره ها نبوده یك وقتی مثلاً بخشی از سوره ای نازل شده دیگر آن سوره برای مدتی متوقف شده و سوره های دیگری نازل شده اند و بعد از آن بقیّه آیات و یا بعضی از آیات آن سوره نازل شده، مثلاً سوره بقره 9 سال ادامه داشته و در آن اثناء سوره های مدنی نازل شده اند و همینطور مثلاً گاهی سوره ای نازل شده كه باید در بین دو سوره دیگر كه قبلاً نازل شده اند جای داده شود؛ اینها همه مانع بوده اند كه قرآن در یك مصحف جمع شود و اقتضا داشته كه در قطعه سنگها و چوبها نوشته شود ولی بعداً كه نزول قرآن پایان یافته درعهد خلفای راشده بصورت مصحف جمع آوری شده است و بعد از آن برای جلوگیری از اختلافات رائجه و رسم الخط و شروع تفرقه و تخطئه گروهی گروه دیگر را در زمان خلافت حضرت عثمان رضی الله عنه توكید رسم الخط شایع و واجب گردانید. اینها مجموعه مسائلی بود كه بصورت اختصار، علوم القرآن از آن بحث می كند و اما چون در كتابها رسم بر این است كه برای شروع اوّلاً معنای لفظ قرآن و فرقان كرده شود؛ ما هم از همین جا بحث را شروع می كنیم:
لفظ قرآن در مصدر بر وزن فُعلان است مثل غُفران كه قرآن به معنی مصدریش یعنی جمع كردن دو یا چند چیز ولی نه به این معنی كه دو یا چند چیز در یك زمان موجود باشند بلكه جمع كردن خاصّی است كه یكی آورده می شود بعد جایش را خالی می كند برای دیگری و آن یكی می آید جای آنرا می گیرد ولی هنوز او از یاد نرفته توجه هنوز باقی است به این خاطر می گویند جمع و الّا هر دو با هم جمع نمی شوند، ولی چون هر دو در نظر گرفته می شوند در اعتبار در نظر هر دو با هم هستند اما در وجود با هم جمع نمی شوند؛ مثلاً وقتی گفته می شود » جَلَسَ » جمع : جَ + لَ + سَ است.
قَرَأَ یا قرآن كه از مجموعه حروف یك وحده تشكیل می شود و این جمع كردن قرأ یا قرآن نامیده می شود و معلوم است اینجا هر سه حرف همزمان با هم تطابق نمی یابند گفته می شود: جَ و این از بین می رود و بعد از آن گفته می شود لَ باز این هم از بین می رود بعد گفته می شود سَ ولی از بین رفتن تنها در لفظ است و الّا در اعتبار باقی است و از یاد نرفته و مقصود می باشد. پس این جمع كردن، جمع كردن چیزهایی است كه همزمان با هم توافق نمی یابند و با هم نمی مانند ولی در اعتبار و در نظری كه ما داریم با هم هستند از همین ماده قُرء بكار رفته برای حالات زنان كه از طهر به حیض انتقال می یابند ، یعنی اینجا دو حالت مكمل یكدیگرند و مجموع حالات زیستی زن از این دو تا تشكیل می شود هر دو آنها لازم است كه وقتی طهر می آید به دنبال آن حیض می آید این دو حالت با هم جمع می شوند ولی نه اینكه هر دو با هم در یك زمان، یكی می آید و میرود اما در نظر و اعتبار است یعنی محسوب می شود به عنوان حالتی كه زن باید داشته باشد بعد آن یكی هم بدنبالش می آید.
بنابراین قرء و قرآن در اصل به اینگونه جمع كردن گفته می شود. پس این ما را به این مسئله راهنمایی می كند كه از این جهت از این ماده اسم گرفته شده برای این كتاب كه معانی الفاظش متناسب و مرتبط با همدیگرند زیرا حول یك محور میگردند. اولاً هر سوره ای یك محور خاصّی دارد كه آیاتش حول آن محور می گردند و بیان جوانب متعدد آن محور را می كنند و این تناسب سبب شده كه با هم ارتباط پیدا كنند و الفاظش بدنبال هم خوانده شوند قرائت صورت گیرد.
و در مجموع هم ، همه سوره ها حول یك محور می گردند و آن هم اینكه راه عبودیّت را به انسان نشان می دهند كه این تناسب سبب شده كه الفاظ اینها به دنبال هم قرار گیرند و در تلفظ جمع شوند. و در ضمن قرآن مصدر است بمعنی مقروء مثل: خَلْق به معنی مخلوق و قرآن عبارت از این مجموعه الفاظی است كه معانی متناسبی دارند كه این تناسب، این معانی را به هم مرتبط كرده و مقتضی این شده كه الفاظ آن بدنبال هم خوانده شوند و به هم ربط داده شوند و ما از این اسم این معنی را باید بگیریم كه معانی آیات قرآن با هم ارتباط دارند و با هم متناسبند و هیچگونه تنافر و ناسازگاری در بین معانی آیات و سُوَرش نیست. و در قرآن نه تنها دو آیه «إنَّ عَلَیْنا جَمْعَه وَ قُرْآنَه » و «فَإذا قَرَأناه فَاْتّبعْ قُرآنَه » قرآن به معنی مصدری آمده و در غیر دو مكان به معنی اسم مفعول است، نام دیگر قرآن كتاب است كه به اعتبار لفظ كتاب كه از كُتُب گرفته شده و این هم مصدر به معنی مكتوب است و به مجموعه الفاظی كه دارای پیوند محكم از حیث تناسب معانی باشند اطلاق می گردد. نام دیگر قرآن، فرقان است كه این هم مصدر است ولی بعدها معنی دیگری به خود گرفته و به معنی فاعل در آمده است؛ قرآن بمعنی مقروء ولی فرقان  بمعنی فارق كه از كلمه فرق است، گرفته شده است. فرق یعنی جدا كردن چیزی از چیزی البته این جدا كردن خاصی است كه لفظش بر آن دلالت می كند؛ یعنی جدا كردنی كه عبارت باشد از جدا كردن دو چیز كه محكم به هم پیوسته اند به گونه ای كه در هنگام جدا كردن صوتی كه حاكی از شدت پیوستگی دارد حاصل شود مثل جدا كردن دو قسمت یك هیزم كاملاً خشك.
و به قرآن هم بدان سبب  فرقان گویند؛ زیرا كه حق را از باطل جدا می كند و حق و باطل به سبب خیانتهای بعضی از افراد بشر آن طور در كنار هم قرار گرفته كه التباس شدید پیش آمده كه حق را به جای باطل و باطل را به جای حق گرفته اند یا التباس شرك و توحید.
نام یا صفت دیگر قرآن ذِكر است به اعتبار اینكه چیزی را فطرتاً انسان می داند و از یادش رفته، به خاطرش می آورد و صفت دیگر قرآن عربی بودن است ولی نه به این معنی كه مثلا گفته شود مثل كتاب انگلیسی است بلكه این وصف دلالت بر این دارد كه چون غموض و ابهامی در آن نیست در هر زمینه ای كه انسان بخواهد از آن استفاده می كند، غیر عربی هیچ كلامی نمی تواند بیان ما فی الضمیر انسان را به نحو بایسته ادا كند و چون این لغت در این زمینه كمال دارد قرآن هم به این لغت نازل شده است تا آنچه را كه در زمینه هدایت نازل شده به نحو مطلوب ادا كند و در قرآن در كنار عربی بودن اشاره به عجمی بودن هم شده است كه آن توهّم پیدا نشود كه كسی بگوید چون عرب  زبان دیگر ندانسته پس قرآن به زبان عربی آمده است نه؛ بلكه عجم شامل همه زبانهای غیر عربی می شود و مختصرا بیان می شود كه هیچ زبانی توانائی آنچه را كه قرآن به زبان عربی بیان كرده، نداشته و ندارند.!!!
نوشته: شهید کاک ناصر سبحانی

واقعه حضرت یوسف در قرآن و تورات

27 ژوئیه
در تورات خیلی مطالب وجود دارد که بیشتر آن مربوط به اسامی و تواریخ می‌باشد. در باب سوم داستانی از یهوده ذکر شده است که به هیچ وجه با خاندان حضرت یعقوب  همخوانی ندارد و از خواندن آن انسان شرمنده می‌گردد. بعضی چیزها به حضرت یوسف (ع) نسبت داده شده که با مقام نبوتش منافات دارد (بند 42). اما در قرآن مطالب مهمی ذکر شده است که اصلاً در تورات وجود ندارد. به طور مثال موعظه دلپذیر حضرت یوسف (ع) درباره توحید که هنگام تعبیر خواب ایراد کرده بود دارای چنان نکات و حکمت‌هایی است، که کمالات و فراست حضرت یوسف (ع) در آن به طور کامل تجلی‌ یافته است. در صورتی که این موعظه در تورات اصلاً مذکور نیست (سورة یوسف 36-41).
در قرآن ذکر شده است:
وقتی پادشاه مصر خواب دید و تعبیر حضرت یوسف (ع) را نسبت به خوابش شنید، برای ملاقات با وی علاقمند گشت و به سوی وی قاصد فرستاد. اما حضرت یوسف عجله نکرد و لازم دانست که قبل از آزاد شدنش درباره اتهام وی تحقیق به عمل آید. تا اینکه همانطور که اتهامش مشهور شده است، پاکدامنی و بی‌گناهی‌اش نیز در میان مردم معروف شود. و همه بدانند که آزادی وی به خاطر عفو و گذشت پادشاه نبوده است بلکه برائت و بی‌گناهی‌اش ثابت شده است. این طرز برخورد کاملاً با مقام نبوت و اصالت فامیلی‌اش همخوانی داشت و مقتضای فهم و فراستش بود اما این قسمت از ماجرا در تورات ذکر نشده است. اینک به مطالب ذیل تورات توجه فرمایید:
«این تأویل در نظر فرعون و خدمتگزارانش جالب آمد فرعون به آنها گفت: آیا این مردی که روح خدا در وی است می‌‌توانیم او را دریابیم؟ و فرعون به یوسف گفت: از آنجایی که خدا به شما بصیرت داده است مانند شما عاقل و دانشمندی وجود ندارد، شما در منزل من دارای اختیار هستید، دستورتان را برملت من اجرا کنید، البته در تخت‌نشینی من از شما برتری دارم. (کتاب پیدایش، آیه 37-40).
قرآن چنین نقل می‌کند:
« ‏ وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جَاءهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ ‏ » (یوسف / 50)
«پس چون فرستاده [پادشاه‏] به نزد او آمد، گفت: به [نزد] سرورت باز گرد و از او بپرس، شأن آن زنانى كه دستهايشان را بريدند، چه بود؟ به راستى كه پروردگارم به مكر آنان داناست‏».
وقتی خود زلیخا که به اتهام وی حضرت یوسف (ع) زندانی شده بود با زبان خودش برائت او را اعلام کرد. حضرت یوسف (ع) دلیل خواسته‌اش را چنین بیان کرد:
« ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ ‏ »(یوسف / 52)
«(یوسف(ع) گفت): مطالبة این تحقیق و تفحص بدان جهت است تا عزیز مصر به یقین بداند که من غائبانه به او خیانت نکرده‌ام و این را هم بداند که خدا نقشة خیانت‌کنندگان را به انجام نمی‌رساند».
سپس شبهة ادعا را با انابت پیامبرانه‌اش چنین دفع کرده است:
« ‏ وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ ‏ »(یوسف / 53)
«و من نفس خویش را مبرا از هر عیب نمی‌دانم. چرا که نفس انسانی صاحبش را به بدی سوق می‌دهد مگر آنکه رحمت پروردگارم شامل حالش شود. همانا پروردگارم آمرزندة مهربان است».
به راستی که این مطلب از کلام نبوت معلوم می‌شود، و در آن جلوه‌ای از سیره و کردار حضرت یوسف (ع) به وضوح دیده می‌شود. اما این قسمت مهم در تورات حذف شده است.
3- در گفتگوی حضرت یعقوب (ع) که در تورات منقول است آن جلوه و اخلاص پیامبرانه به نظر نمی‌آید که در قرآن دیده می‌شود.  خواننده عزیز می‌تواند این مدعا را با مقایسه کتاب پیدایش در تورات و سورة یوسف در قرآن تشخیص دهد؛ از عبارت قرآن چنین برمی‌آید که یوسف بر الله توکل دارد، و در هر پیشآمدی دست قدرت حق را می‌بیند، در هر سختی نام الله را بر زبان می‌آورد و بزرگی او را بیان می‌نماید اما در تورات او به عنوان شخصی دردمند، صاحب فرزند و فردی مسن و باتجربه معرفی می‌شود. واقعة ماندن بنیامین نزد حضرت یوسف (ع) بازگشتن برادران نزد حضرت یعقوب (ع) و گفتگوی دردمندانه و توکل‌آمیز حضرت یعقوب اصلاً در تورات ذکر نشده است.
4- در قرآن مجید چنین آمده است که حضرت یوسف (ع) وقتی بعد از جدایی طولانی با پدر و برادرانش ملاقات کرد، از صمیم قلب شکر و سپاس الله را به جای آورد، در اوج حکومت و قدرت دینداری و نبوتش تجلی نمود، و در عین عزت و بزرگی تواضع و فروتنی‌اش را به نمایش گذاشت و پروردگارش را اینگونه ثنا گفت و دعا کرد:
« ‏ رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ أَنتَ وَلِيِّي فِي الدُّنُيَا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ ‏ »(یوسف / 101)
«پروردگارا! تو مرا از حکومت و فرومانروایی بهره‌مند ساختی و علم تعبیر خواب به من عطا کردی! ای آفرینندة آسمان‌ها و زمین، تویی سرپرست من در دنیا و آخرت! مرا در حال طاعت و بندگی بمیران و به نیکوکاران ملحق بگردان».
متأسفانه این قسمت بسیار مؤثر از تورات حذف شده است . (بنگرید به کتاب پیدایش باب 46 و 47.  )

"من"، "ما" و "او" در کلام خدا

22 ژوئیه

تحقیقی قرآنی در تنوع ضمائر مربوط به خدا
هر کس اندکی با قرآن آشنا باشد، خوب میداند که در این کتاب خداوند گاهی میگوید «من»، گاهی «ما» ! به اصطلاح ادبی، گاهی ضمیر اول شخص مفرد بکار میبرد، گاهی اول شخص جمع!
البته در موارد بسیاری هم ضمیر سوم شخص ( هو – ه ) یا اسم ظاهر (الله، رب، رحمن) بکار میرود، یا ترکیبی از آنها.
آیا تاکنون این تفاوت ها توجه شما را به خود جلب کرده و در جستجوی پاسخی برای آن بوده اید؟ آیا فکر میکنید حکمتی در این تفاوت ها برای تدبر ما نهفته باشد، یا به کار بردن ضمیر «ما» را عادت بزرگان میدانید؟
ما که در فضای فرهنگ استبدادی تنفس کرده ایم، با جملاتی از قبیل: «ما اعلیحضرت همایونی…» به خوبی آشنا هستیم و میدانیم ضمیر جمعی عظمت و ابهت بیشتری القاء میکند. آیا به راستی خدا هم چنین قصدی داشته و به سبک سلاطین سخن گفته است؟ آیا سه ضمیر: من، ما و او ارتباطی با تثلیث مسیحیت و اقانیم سه گانه یونان باستان دارد؟
اگر مختصری از ظواهر قرآن فراتر برویم و تدبر و تعمق اندکی بکنیم، ابعاد عمیق تری از مسئله آشکارمیشود ؛ اجازه دهید ازمثال ساده ای به فهم موضوع نزدیک شویم
وقتی رییس جمهور یا نخست وزیری می گوید :
ما تصمیم گرفته ایم فلان اقدام را انجام دهیم، همه می فهمند که این «ما» شامل هیئت دولت، معاونین و سایر عوامل اجرایی می گردد که طبق نظاماتی عمل می کنند. اما اگر بگوید : «من تصمیم گرفته ام….» معلوم می شود مسئله مربوط به اختیارات ویژه رییس جمهور و تصمیم مستقل اوست.
البته این مثال برای تقریب به ذهن است وگرنه خداوند اداره کننده مطلق امور در کلیات و جزییات است و به مصداق : «الیه یرجع الامر کله» [1] ، هر حکم و حرکتی ناشی از اراده و علم اوست. با این تفاوت که خدا به دلیل منزه بودن از خودخواهی سلاطین که نتیجه تلاش همه ملت را به حساب خود می گذارند، هر کجا پای فرشتگان، روح و حتی انسانها در بین باشد و فرایندی مطابق با قوانین و نظاماتی در جریان باشد، می گوید :» ما » ! و هر کجا لازم باشد بندگان متوجه نقش محوری «توحید» باشند و مستقیم به سوی او بروند، می گوید :» من» ! و هر وقت ضمیر غایب مؤثرتر باشد، می گوید: » او» !!
البته تعداد مواردی که خدا در قرآن خود را با ضمیر جمع «ما» معرفی کرده، به مراتب بیش از مواردی است که با ضمیر مفرد «من» معرفی کرده است. این نسبت تقریباً معادل یک بر شش میباشد که در یک آمارگیری اولیه حاصل شده است. طبق این شمارش، جمع مواردی که خدا خود را «ما» خطاب کرده است ۱۷۷۲ مورد و با ضمیر «من» ۳۲۰ مورد می باشد[2]. البته با ضمائر دیگر (سوم شخص مفرد و جمع و دوم شخص مفرد) همچنین با اسامی ظاهر همچون الله و رب و ….این تعداد به مراتب بیشتر می باشد.
کتاب های نوشته شده توسط انسانها سبک وسیاق ساده و سرراستی دارند؛ نویسنده موضوعی را که مربوط به گذشته، حال و یا آینده است، مطرح می سازد و با مخاطبین معینی در قالب قواعد مشخص ادبی از نظر افعال، زمان ها، ضمائر و …. گفتگو میکند. اما سبک قرآن به کلی با شیوه های شناخته شده تفاوت دارد و خواننده ای را که با نوشته های متعارف خو گرفته باشد، مادام که با فرهنگ قرآن آشنا نشده است، آشفته می سازد. در این کتاب، از نظر زمانی؛ هم از گذشته بسیار دور تاریخ سخن گفته میشود، هم از زمان حال و معاصرین و هم از آینده بسیار دور قیامت ! از نظر ضمائر؛ دائما مخاطبین عوض می شوند و شش حالت مفرد و جمع : من، تو، او، ما، شما و ایشان، مستمراً جابجا می شوند. از نظر افعال نیز، ماضی و مضارع و مستقبل و هیئت های متنوع فعلی درکنار هم بکار گرفته می شوند! از یک سو از شریعت سخن گفته می شود، از سوی دیگر از طبیعت!!
خلاصه آنکه قرآن کتابی است که با هیچیک از کتابهای بشری قابل قیاس نیست و شاید یکی از دلایل ناتوانی بشر برای آوردن متنی مشابه آن، ناتوانی او بر اشراف همه جانبه بر همه زمانها و مکانها و موضوعات باشد.
در نظر نخست ممکن است تفاوت کاربرد ضمائر مفرد و جمع (من و ما) درباره خداوند، توجهی را برنیانگیزد و تأمل و تفکر و تدبری را موجب نشود، همچنانکه همواره از کنار این نکات بسادگی عبور کرده ایم و اهمیتی به آنها نداده ایم. اما اگر به همین نکته به ظاهر کوچک و بی اهمیت توجه کنیم که خداوند در قرآن همواره پیامبران و بندگان متقی و مخلص را بنده «ما» یا بندگان «ما» (عبدنا، عبادنا) نامیده، اما توده های عادی مردم را بندگان من (عبادی)، می توانیم به تفاوت دو افق یا دو نوع نگاه به هستی و خالق آن پی ببریم. نگاه ساده و عامیانه ای که در یک نقطه متوقف میشود و نگاه جامع و جهان شمولی که نشانه ها و آثار بی نهایت آن نقطه را می بیند!!
عده ای فقط به «او» اعتقاد پیدا می کنند و عده ای آیات «او» را در آفاق و انفس با چشم دل و گوش خرد می بینند و می شنوند و به جای اعتقاد، عاشق می شوند.
بحث «من» و «ما» در ضمائر مربرط به خدا، چه بسا چشم انداز جدیدی را در قلمرو «عشق و عقل»، که همواره مورد نزاع عارفان و فیلسوفان بوده است، بگشاید. دو قلمروی که نه تنها میدان تنازع اهل عشق و ایمان یا اهل عقل و علم در طول تاریخ بوده، بلکه در ضمیر و ذوق تک تک ما نیز استعداد و آمادگی پذیرش هر دو نهاده شده است.
گویی خداوند وقتی «من» می گوید، با دل آدمی و عشق ایمانی او سخن می گوید، که فارغ از واسطه ها فقط او را می بیند و در پرتو تجلی حسنش هوش و حواس می بازد. اما وقتی «ما» می گوید، با عقل علت نگر و جستجوگر او، که نگاهش به روابط علت و معلولی و اسباب و مسببات است، گفتگو می کند و با خطابی دو سویه این جدال تاریخی را به صلحی پایدار در درون ما دعوت می کند و هر دو را به یکی شدن فرا می خواند.
دنیای متمدن و مدرن امروز که ریشه در فلسفه عقلگرای یونان باستان دارد، با داعیه خردورزی و عقل خودبنیاد، بر هر ایمان و یقینی که خارج از روابط علت و معلولی حاصل شده باشد، آتش شک و انکار افکنده است. در جبهه مقابل، اهل عشق و عرفان قرار گرفته اند که پای استدلالیون را چوبین و سخت بی تمکین می بینند، یا اهل تقلید و تعصب و تبعیت بی چون و چرا، که نه اهل استدلال و علم اند و نه عشق و عرفان.
آیا تنوع دوگانه درخطابهای خداوند آنگاه که خود را «من» یا «ما» می خواند، اگر مورد تدبر قرار گیرد، نمی تواند به تفاهم اهل دین و دانش، عشق و عقل و ایمان و علم مدد رساند و دو بال پرواز ما را با هم هماهنگ سازد؟
آیا منصور حلاج چشم براین چشمه پرفیض گشوده بود و با » انا الحق» گفتنش نقش ضمیر «ما» را در کنار ضمیر «من»، با دو چشم عقل و عشق میدید که تنگ نظران تاریک دلی را بر تکفیر و تفسیق و سرانجام مرگ خود تحریک کرد؟
آیا دعوای تاریخی فقیهان با عارفان یا عاشقان با عاقلان را آشتی دهنده ای نیست؟! روزگار ما حکیمان بصیری میطلبد که آشتی دهنده عقلانیت ارسطوها، ابن سیناها، ابن رشدها و رازی ها با عشق و اشراق مولوی ها و سهروردی ها و ابن عربی ها باشند.
آیا با دو چشم نگریستن به دو جلوه جهان به هدایت نقش آفریدگار در زمینه دو ضمیر «من» و «ما»، خداپرستی را با خردورزی پیوند نمی دهد و دو پوینده را بر یک نردبان صعود نمی دهد؟
تنوع و ترکیب ضمایر در یک آیه
درارتباط با موضوع مورد نظر این تحقیق، به دفعات مشاهده میکنیم که در یک آیه یا دو آیه پشت سرهم، خدا با چند حالت با ما سخن گفته است؛ با ضمیر اول شخص مفرد (من)، ضمیراول شخص جمع (ما)، ضمیر سوم شخص مفرد (او)، به صورت موصول (الذی = کسیکه) و با اسم ظاهر ( الله، رب، رحمن).
درقرائت و ترجمه های سطحی و ظاهری قرآن این تفاوت ها دیده نمی شود، ولی با قدری تأمل و تدبر به نکاتی پی میبریم که چه بسا در تلاوت ظاهری پوشیده باشد.
به موارد ذیل توجه فرمایید :
مثال ۱
در دو آیه ابتدای سوره «اسری» (سوره ۱۷) ترکیبی از چهار حالت مشاهده میگردد که بسیار آموزنده است:
– « سبحان الذی اسری بعبده لیلا ….لنریه من آیاتنا انه هو السمیع البصیر. و اتینا موسی الکتاب و جعلناه هدی لبنی اسرائیل الا تتخذوا من دونی وکیلا.» (اسری ۱ – ۲)
ترجمه: منزه است آنکه بنده اش را سیری شبانه داد … تا برخی از نشانه های ما را به او بنمائیم، همانا او همان بسیار شنوای بسیار بیناست . ما به موسی کتاب دادیم و ما آنرا هدایتی برای دودمان یعقوب قرار دادیم که زنهار ، هیچکس را به غیر من کارگزار خود نگیرید.
با یک نگاه ظاهری ضمائری را که درباره خدا بکار رفته است میتوان به تفکیک مشاهده کرد:
۱- ضمیر سوم شخص غائب: الذی، اسری، بعبده، انه، هو
۲- ضمیر اول شخص جمع: بارکنا، لنریه، آیاتنا، آتینا، جعلنا
۳- اسم ظاهر: السمیع، العلیم
۴- ضمیر اول شخص مفرد: من دونی
سخن در گام اول با سوم شخص غائب از معبودی کلی آغاز میگردد. در گام دوم با ضمیر جمع (ما)آثار گسترده ربوبیت او را در قلمرو «آیات» هستی نشان میدهد. گام سوم آشنایی با صفات سمیع و بصیر او در ارتباط و عنایت به بندگان است و بالاخره در گام چهارم با ضمیر اول شخص مفرد (من دونی) و در نگاهی توحیدی فقط به او توکل و تکیه می کنیم .
مثال ۲
جابجائی هر یک از ضمائر فوق گرچه ممکن است تأثیری در ترجمه نداشته باشد، ولی به معنای درونی آن صدمه میزند. مثلا توکل مختص به خداست و نمی تواند با ضمیر جمع شامل فرشتگان و پیامبران گردد و یا جریان رسالت و هدایت و ارائه آیات ، فرآیندی است که فرستنده وحی، فرشته انتقال دهنده و گیرنده در آن نقش دارند و ضمیر مفرد نمی تواند نشانگر این جریان چندین جانبه باشد!
آیات ۵۳ و۵۴ همین سوره نیز چندگانگی این قلمرو را نشان میدهد. نگاه کنید :
«و قل لعبادی یقولوا التی هی احسن …..ربکم اعلم بکم ان یشأ یرحمکم او ان یشأ یعذبکم و ما ارسلناک علیهم وکیلا»
ترجمه : به بندگان من بگو به نیکوترین شیوه سخن گویند ……پروردگارتان به حال شما آگاهتر است. اگر بخواهد بر شما رحمت می آورد و اگر بخواهد مجازاتتان میکند و ما تورا کارگزار آنان نفرستاده ایم.
اما تفاوت ضمائر:
۱- ضمیر مفرد: عبادی (بندگان من)
۲- ضمیر جمع: ما ارسلناک ( ما ترا نفرستادیم)
۳-اسم ظاهر: ربکم (پروردگارتان)
۴- ضمیر سوم شخص غائب: ان یشأ یرحمکم (او اگر بخواهد بر شما رحمت می آورد)
مثال ۳
گاهی در یک آیه سه حالت آمده است؛ یعنی هم اسم ظاهر خدا (الله)، هم ضمیر جمعی «ما» و هم ضمیر فردی (من). نمونه اش آیه ۱۲ سوره مائده :
«ولقد اخذ الله میثاق بنی اسرائیل و بعثنا منهم اثنی عشر نقیبا و قال الله انی معکم لئن …. و آمنتم برسلی ….لاکفرن عنکم سیئاتکم و لادخلنکم جنات….»
ترجمه : هرآینه خدا از بنی اسرائیل پیمان گرفت و ما از میان ایشان دوازده پیشوا برگزیدم و خدا گفت من یاور شما هستم اگر ….به رسولان من ایمان بیاورند …. من بدیهایتان را پاک میکنم و من قطعا شما را داخل بهشت میکنم….
همانطور که ملاحظه میکنید، موضوع میثاق (عهد با خدا) با اسم «الله» آمده است، تا عظمت و مقام «الوهیت» را، که طرف دیگر میثاق است، بهتر نشان دهد. اما مسئله بعثت (برانگیختگی دوازده پیشوا) با ضمیر جمعی «ما» آمده است تا نقش جامع : خدا، فرشتگان، نظامات او و افراد برگزیده شده را توضیح دهد و بالاخره یاری خدا (انی معکم) تعلق رسولان به خدا (رسلی)، پاک کردن بدیها (تکفیر سیئات و داخل کردن در بهشت) را که تماما در انحصار و اراده خدا می باشند، با ضمیر مفرد بکار برده است. درضمن نام «الله» ( بجای ضمائر فردی و جمعی) پشتوانه وعده یاری و مغفرت و بهشت گشته، تا اطمینان بیشتری حاصل گردد. [3]
ترکیب دوگانه «من» و «ما» در یک آیه
همانطور که در مثال های فوق ملاحظه کردید، هرگاه مسئله توحید در پرستش، دعا، توکل، ترس، ذکر و شکر مطرح باشد، ضمیر اول شخص مفرد بکار میرود تا مانع شرک و ضلالت گردد. اما گاهی در یک آیه خداوند با هر دو ضمیر «من» و «ما» خود را معرفی کرده است، گویی می خواهد دو قلمرو مستقل خدا شناسی را به ما بیاموزد، قلمرو من (توحید درکثرت)، و قلمرو «ما» (کثرت در وحدت)!
قلمرو اول اختصاص به پرستش انحصاری دارد، اما قلمرو دوم عوامل متعددی را که در نظام حیرت آور هستی تحت مشیت خدا تأثیرگذار هستند، معرفی می کند.
مثالهای ذیل مسئله را روشن تر می نماید:
– «وما ارسلنا من قبلک من رسول الا نوحی الیه انه لا اله انا فاعبدون» (انبیاء ۲۵)
ما هیچ رسولی قبل از تو نفرستادیم مگر آنکه ما به او وحی کردیم که معبودی جز من نیست. پس من را عبادت کنید.
– و آتینا موسی الکتاب و جعلناه هدی لبنی اسرائیل الا تتخذوا من دونی وکیلا (اسراء ۲)
ما به موسی کتاب را دادیم و ما آنرا برای بنی اسرائیل هدایتی قرار دادیم تا به جز من وکیلی نگیرند.
– «ووصینا الانسان بوالدیه ….ان اشکرلی ولوالدیک الی المصیر» (سجده ۱۴)
ما درباره والدین به انسان سفارش کرده ایم ….که شکرگذار من و والدینت باش،نهایت کارها به سوی من است.
در مثالهای فوق به خوبی می توان مشاهده کرد که موضوعات : ارسال رسولان، وحی، هدایت، انزال کتب و توصیه هدایتی به انسان، از یک طرف به خدا ارتباط دارند، از طرف دیگر به فرشتگان واسط و انسانهای گیرنده هدایت، پس باید ضمیر جمع بکار گرفته شود تا مجموعه را نشان دهد، اما معبود گرفتن، توکل، شکر و سیر جریانات مختص خداست و ضمیر مفرد بکار میرود.
در مثال زیر می توان ملاحظه کرد که چگونه موضوع رزق (که به تلاش انسان و عوامل طبیعت ارتباط دارد) با ضمیر «ما» مطرح می شود:
– «کلوا من طیبات ما رزقناکم و لا تطغوا فیه فیحل علیکم غضبی….» (طه ۸۱)
از پاکیهای آنچه ما روزیتان دادیم بخورید و درآن زیاده روی نکنید که غضب من دامنگیرتان خواهد شد.
مسئله عذاب جهنم و استدراج (گناه و گرفتاری تدریجی) نیز که به رفتار انسان و مکانیسم علت و معلولی تأثیر گناه در سرنوشت ابدی مربوط می باشد، با ضمیر «ما» مطرح شده است:
– «افحسب الذین کفروا ان یتخذوا عبادی من دونی اولیاء انا اعتدنا جهنم للکافرین نزلا» (کهف ۱۰۲)
آیا کافران پنداشتند که مجاز است که بندگان من را به غیر از من به ولایت میگیرند؟ ما جهنم را برای کافران پیشکش قرار داده ایم.
– «و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا و نحشره یوم القیامه اعمی» (طه ۱۲۴)
هرکس از یاد من روی برتابد ،همانا زندگی بر او تلخ خواهد شد و ما او را روز قیامت کور محشور میکنیم.
– «فذرنی و من یکذب بهذا الحدیث، سنستدرجهم من حیث لایعلمون و املی لهم ان کیدی متین» (قلم ۴۴)
پس آنرا که این سخن را تکذیب میکند، به من واگذار. ما آنها را درجه درجه بگونه ای که نمی فهمند میگیریم . من به آنها مهلت میدهم، همانا نقشه من استوار است.
مثالهای متعددی را دراین زمینه میتوان مطرح کرد ولی به نظر میرسد تا همین حد کفایت کند. [4]
آنجا که میگوید «مـن» ! (ضمیر اختصاصی توحیدی)
در مثالهای گذشته با ترکیب و تنوع ضمایری که خداوند برای خود بکار برده است، آشنا شدیم، اینک بطور اختصاصی به مثالهایی میپردازیم که ضمیر اول شخص مفرد در آنها به وفور بکار رفته تا تأکید و تمرکزی ویژه را نشان دهد. این مثالها در زمینه های مختلفی است که ذیلا به مواردی از آنها اشاره می کنیم :
در توحید و پرستش – موضوع عبادت انحصاری خدا و ارتباط مستقیم با او، از مهمترین مواردی است که ضمیر اول شخص مفرد (من) را در ارتباط با خدا، در قرآن می یابیم. ذیلا فهرست وار، عمده موارد مطرح شده را با ذکر مثال هایی می آوریم.
۱– توحید در عبادت
در دعا کردن، حاجت خواستن و کمک طلبیدن همواره می گوید»من». آشکارترین مثال آن آیه معروف شماره ۱۸۶ سوره بقره درباره دعاست، که هفت بار ضمیر «من» در آن تکرار شده است. [5]
« اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان فلیستجیبوالی و لیؤمنوا بی لعلهم یرشدون.»
ترجمه : هرگاه بندگان من سراغ مرا از تو گرفتند، پس من بسیار نزدیکم، من دعای کسی را که مرا بخواند اجابت میکنم، پس از من طلب اجابت کنند و به من ایمان بیاورند، باشد تا رشد کنند.
مثالهای دیگر :
انبیاء ۲۵ – «….لا اله الا انا فاعبدون» (معبودی جز من نیست پس مرا عبادت کنید).
انبیاء ۹۱- «….انا ربکم فاعبدون» (فقط من رب شما هستم پس مرا عبادت کنید)
نور ۵۵- «….یعبدوننی و لا یشکرون بی شیئا» (مرا عبادت کنید و چیزی را با من شریک نسازید).
عنکبوت ۵۶- «یا عبادی …ان ارضی واسعه فایای فاعبدون» (ای بندگان من … زمین من گشاده است فقط من را عبادت کنید)
یس ۶۰ – «الم اعهد الیکم … ان اعبدونی هذا صراط مستقیم» ( آیا من با شما عهد نکردم … که مرا عبادت کنید این است راه راست)
ذاریات ۵۶- «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» ( من جن و انس را نیافریدم جز آنکه مرا عبادت کنند)
۲– توحید در ترس و خشیت ورهبت و تقوی
مائده ۳، ۴۴ و ۱۵۰ – «فلا تخشوهم و اخشونی» (پس از آنها نترسید ، از من بترسید)
ابراهیم ۱۴- «ذلک لمن خاف مقامی و خاف وعید» (این برای کسی است که از مقام من و هشدار من بیم داشته باشد)
بقره ۴۰ و نحل ۵۱-«…فایای فارهبون» ( فقط از من رهبت داشته باشید)
۳– توحید در شکر و رضایت و ذکر او
بقره ۱۵۲- «واشکروا لی و لا تکفرون» (شکر مرا بگذارید و مرا ناسپاسی نکنید)
ابراهیم ۱۴- «لئن شکرتم لازیدنکم» (اگر شاکر باشید من شما را افزون میکنم)
ممتحنه ۱- «جهادا فی سبیلی و ابتغاء مرضاتی» (جهاد در راه من و پی جویی رضایت من)
بقره ۱۵۲- «واذکرونی اذکرکم» (من را یاد کنید تا من هم شما را یاد کنم)
مائده ۳- «رضیت لکم الاسلام دینا» (من اسلام را به عنوان دین بر شما پسندیدم)
۴–‬ توحید در نعمت و فضیلت
بقره ۱۵۰،۱۲۲،۴۷،۴۰- «اتممت نعمتی علیکم» (من نعمت خود را بر شما تمام کردم)
بقره ۱۲۲،۴۷- «وانی فضلتکم علی العالمین» (من شما را بر جهانیان برتری دادم)
۵– توحید در توبه، توکل و تولی
بقره ۱۶۰- «… فاولئک اتوب علیهم و انا التواب الرحیم» (من بر ایشان برگشتم و من توبه پذیر مهربانم)
اسراء۲ – «… الا تتخذوا من دونی وکیلاً» (اینکه به غیر از من به کسی توکل نکنید)
کهف ۱۰۲-« … یتخذوا عبادی من دونی اولیاء» (بندگان من را بجز من به ولایت گرفتند)
۶– سوگندها
جمعا هشت بار سوگند: اٌقسم (سوگند میخورم) در قرآن با ضمیر اول شخص مفرد آمده است، اما هیچگاه سوگندی با ضمیر جمع بکار نرفته است. [6]
۷– گفتگوی با پیامبران
آیات متعددی ازقرآن اختصاص به گفتگوی پروردگار با پیامبرانی همچون: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، محمد و….(علیهم السلام) دارد که به دلیل مستقیم بودن ارتباط و توحیدی بودن زمینه، تماما ضمیر «من» درباره خداوند بکار رفته است. این موارد بسیارند[7] اما به نمونه هایی از آن ذیلا اشاره می شود:
سوره حجر آیه ۴۹ (۴ بار ضمیر «من در یک آیه) خطاب به ابراهیم.
«نبیءعبادی انی انا الغفور الرحیم و ان عذابی هو العذاب الالیم»
ترجمه : بندگان مرا آگاه ساز که من، همان من بخشنده مهربانم و همانا عذاب من همان عذاب دردناک است.
سوره طه آیات ۱۲ تا ۱۵ (ماجرای ملاقات موسی در کوه طور با خدا و تجلی توحید)۱۱ بار «من» در۳ آیه (۲۲ بار در کل داستان)
« انی انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی. و انا اخترتک فاستمع لما یوحی – اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلاه لذکری. ان الساعه اتیه اکاد اخفیها ….»
ترجمه: همانا من، من رب توام، پای پوش خود [به احترام] برون آر، که در سرزمین مقدس «طوی» هستی. من تورا [به رسالت] برگزیدم، پس به آنچه وحی می شود گوش فرا دار، همانا من، همان من خدا هستم، که معبودی جز من نیست، پس من را عبادت کن و نماز را به یاد من به پا دار. همانا قیامت در راه است ولی من زمان آنرا پوشیده میدارم.
سوره اعراف آیات ۱۴۴ تا ۱۴۶(۸ بار ضمیر مفرد همراه ۲ بار ضمیر جمع- در مجموع ۱۰ بار در ۲ آیه)
«قال یا موسی انی اصطفیتک علی الناس برسالاتی و بکلامی فخذ ما اتیتک و کن من الشاکرین و کتبنا له فی الالواح … سأوریکم دارالفاسقین. سأصرف عن آیاتی الذین یتکبرون … ذلک بانهم کذبوا بایاتنا و کانوا عنها غافلین»
فرمود ای موسی تو را با رسالتها و با سخن گفتنم [با تو] بر مردم [روزگار] برگزیدم پس آنچه را به تو دادم بگیر و از سپاسگزاران باش. و در الواح [تورات] برای او در هر موردی پندی و برای هر چیزی تفصیلی نگاشتیم پس [فرمودیم] آن را به جد و جهد بگیر و قوم خود را وادار کن که بهترین آن را فرا گیرند به زودی سرای نافرمانان را به شما می‏نمایانم . به زودی کسانی را که در زمین بناحق تکبر می‏ورزند از آیاتم رویگردان سازم [به طوری که] اگر هر نشانه‏ای را [از قدرت من] بنگرند بدان ایمان نیاورند و اگر راه صواب را ببینند آن را برنگزینند و اگر راه گمراهی را ببینند آن را راه خود قرار دهند این بدان سبب است که آنان آیات ما را دروغ انگاشته و غفلت ورزیدند.
سوره مدثر (آیات ۱۱ تا ۲۶ خطاب به پیامبر اسلام) ۶ بار من، یکبار ما
«ذرنی و من خلقت وحیدا. و جعلت له مالا ممدودا… ثم یطمع ان ازید. کلا انه کان لایاتنا عنیدا ساٌرهقه صعودا….ساصلیه سقر»
من را با آنکه من خلق کردم واگذار، من برای او مال فراوانی قرار دادم… سپس طمع دارد من آنرا زیاد کنم، چنین نیست، او با آیات ما دشمنی می کند. من او را به سختی خواهم گرفت….بزودی من او را به دوزخ درمی آورم.
آنجا که می گوید «مـا»! ( نگاهی به نظامات)
اینک نگاه کنید به تأکید و تمرکز روی ضمیر «ما» در مواردی که لازم است تأثیر خدا را در طبیعت و نظاماتی که مقدر کرده ببینیم و تکامل حیات و جلوه های آنرا در زمینه های گوناگون، که قلمرو عقل و علم و تفکر استدلالی است، مشاهده کنیم. اینجاست که بر خلاف نگاه قبلی، نقش علل و اسباب و بازی روابط علت و معلولی را به تماشا می نشینیم وآثار ربوبیت را از زاویه ضمیر «ما» نظاره می کنیم.
اگر در ضمیر «من» فقط او را میدیدیم، در ضمیر «ما» خلقت، یعنی طبیعت و قوانین آن، و نه ماورای فیزیک، بلکه دنیای مادی پیرامون خود را، که «خود» نیز جزئی از «ما»ی او بوده و در آن نقش ایفا می کنیم کشف می کنیم!
سیری در سوره های قرآن، این جلوه را به روشنی برای ما جدا می کند، سوره های کوچک جزء سی ام قرآن، که تماما در دوران مکه نازل شده اند، نگاهشان تماما به ضمیر «ما» می باشد و از آثار و اسباب و علل سخن می گویند، در این بخش ضمیر «من» به ندرت در مورد خدا بکار رفته است، گویا هنوز دل عاشق و عارفی که تاب این توحید را داشته باشد تولد نیافته بود!
بسترها و زمینه های ضمیر «ما» در این جزو قرآن عبارتند از :
بستر وحی و رسالت و هدایت
« انا انزلناه فی لیله القدر»-«انا اعطیناک الکوثر»-«ان علینا للهدی» – «فسنیسره للیسری» – «اذا تتلی علیهم آیاتنا» – «هدیناه النجدین، الم نشرح لک صدرک و وضعنا عنک وزرک و رفعنا لک ذکرک، سنقرئک فلا تنسی»
بستر آفرینش
« لقد خلقنا الانسان، الم نجعل له عینین و….، و خلقناکم ازواجا»
بستر آخرت، عذاب و حساب و کتاب و انذار
«ان لنا للاخره و الاولی، ان الینا ایابهم ثم ان علینا حسابهم، کل شیءً احصیناه کتابا فلن نزیدکم الا عذابا»
« انا انذرناکم عذابا قریبا، کلا لئن لم تنته لنسفعاً بالناصیه، فسنیسره للعسری»
«فلن نزیدکم الا عذابا، ثم رددناه اسفل سافلین»
بستر طبیعت
«الم نجعل الارض مهادا… و جعلنا النهار معاشا وبنینا فوقکم سبعا شداداً و جعلنا سراجا وهاجا و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا لنخرج به حبا و نباتا..»
«انا صببنا الارض صبا ثم شققنا الارض شقا فانبتنا فیها حبا و…»
ضمیر «ما» در مورد خداوند بیش از چهل بار در جزء سی ام، در بسترهای ذکر شده فوق، بکار رفته است، اما ضمیر «من» در مورد پروردگار فقط پنج بار بشکل ذیل آمده است که اختصاص به نقش مستقل پروردگار دارد:
دو بار قسم (فلا اقسم بالشفق، فلا اقسم بالخنس)
دعوت به بهشت مخصوص: «فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی»
انذار از آتش: «فانذرتکم ناراً»
البته مواردی که خداوند با ضمیر سوم شخص (هو، هاء) یا اسم ظاهر (الله، رب، رحمن) در آیات یاد می شوند فراوان اند، اما در اینجا سخن از ضمائر «من» و «ما» می باشد.اینک به موارد کلی نقش «ما» توجه کنید:
۱- امداد «ما» (خداوند) به تبه کاران
ازجمله شگفتی های تفاوت «من» گفتن و «ما» گفتن خدا در این است که «من» خدا فقط به راه سعادت بندگان را کمک می کند، اما «ما»ی او هرکس رادر هر راهی که خودش انتخاب کند، صرفنظر از حق و باطل یا هدایت و ضلالت، مدد می رساند! و این به راستی از مسائل شگفتی است که با دید بسیاری از ما درباره خدا و نظاماتی که در جهان قرار داده مغایرت دارد.
خدا وقتی می گوید «من»؛ مشیت حکیمانه خود را، که فقط به هدایت و سعادت رساندن انسان است، بیان میکند. اما وقتی می گوید «ما»؛ سیستم و نظامی را که در بر جهان حاکم ساخته و طبق قوانین علت و معلولی آن، هر عملی عکس العملی طبیعی خود را بروز می دهد، مورد نظر دارد.
در این حالت اگر کسی راه ضلالت و طغیان را هم طی کند و به زینت های زندگی دنیا دلبسته شود، در مسیری که خود برگزیده، هرچند خلاف خواست خدا و موجب خسران او باشد، مورد امداد الهی قرار می گیرد!
قرآن به صراحت اعلام می کند: «هرکس طالب لذات زودگذر دنیا باشد، ما نیز به زودی طبق مشیت (نظام) خود به آنکه بخواهیم عطا می کنیم (هرچند مسیری را برگزیده که) بزودی نکوهیده و مطرود به دوزخی که برایش قرار داده ایم درمی آید و هرکس آخرت را اراده کند و در این راه تلاش نماید و مؤمن هم باشد، تلاش این گروه نیز به نتیجه مثبت خود خواهد رسید» [8]
نکته بسیار مهم این است که آشکارا این حقیقت مهم را اعلام میدارد:
« کلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربک و ما کان عطاء ربک محظوراً» [9]
«ما» به هر دو دسته (دنیا پرستان و آخرت طلبان) کمک میکنیم، چرا که بخشش پروردگار تو از هیچ کس بازداشته نیست(هیچکس از آن محروم نمی شود)
می دانم که قبول این سخن چقدر با تصور عمومی، که خدا را فقط مددکار نیکان و اهل هدایت می شناسد، مغایرت دارد. بناچار باید به مثالی برای روشن تر شدن موضوع متوسل شوم:
هدف از تأسیس دانشگاه چیزی جز تعلیم و تربیت در رشته های مختلف علمی و هنری نیست، اما برای تفنن و تفریح سالم و به خاطررفع خشکی وخستگی از محیط های آموزشی، اماکن ورزشی و تفریحی و کافه تریا هم در کنارش می سازند. حال اگر کسی بخواهد به جای حضور در کلاس، تمام اوقات خود را در اماکن غیر علمی. بگذراند، نه تنها مانع و مزاحمش نمی شوند و امکانات موجود را از اودریغ نمی دارند، بلکه در آنچه خود برگزیده، فرضا اگر خواسته باشد یکسره ورزش کند، او را کمک هم خواهند کرد، هر چند کارنامه ای برای رشته های علمی به او تعلق نخواهد گرفت! نظام خداوند برای آدمیان با اختیاری که به آنها عنایت کرده، عینا چنین است. او هدف از دانشگاه هستی را از طریق رسولان وکتابهایی که فرستاده برای ما تبیین کرده است. سرنوشت نهایی قبول شدگان و مردودین این نظام را نیز با تصاویری تمثیلی از جهان آخرت و بهشت و جهنم آن، برای ما ارائه داده و هیچ اجباری برای انتخاب رشته تحصیلی و تلاش آن قائل نشده است، بلکه این میدان را یکسره به آزادی و انتخاب مستقل ما سپرده تا خود سرنوشت خویش را رقم بزنیم.
در این جهان هرکس راه ضلالت برگزید و در آن گام بردارد، «رحمانیت» پروردگار انتخاب او را ارج می نهد و او را در آن راه مددی رساند! هرچند به نتیجه خسران آور انتخابش، که چیزی جز بازتاب منفی عمل (عذاب) در دنیا یا آخرت نیست ، خواهد رسید:
( مریم ۷۵) «قل من کان فی الضلاله فلیمدد له الرحمن مدا حتی اذا راوا مایوعدون ….»
نظام خداوند به گونه ای است که نه تنها گمراهان، بلکه طغیان کنندگان را نیز مدد می رساند!
(بقره ۱۵) (درباره منافقان) «…و یمدهم فی طغیانهم یعمهون» (آنها را در طغیان و سرکشی شان مدد میرساند)
یعنی اگر به جای خیر و خدمت به همنوعان، راه خلاف و خیانت و ظلم و جنایت را هم طی کند، طی نظاماتی که خدا بر روح و روان بشر حاکم ساخته است، استعدادهای او در همان جهت رشد می کند و نیرومند می گردد. جنایتکاری که بار اول دست و دلش از قصد جان یکنفر می لرزید، بتدریج آنچنان تسلطی در این راه پیدا میکند که با قتل هزاران نفر لحظه ای عذاب وجدان احساس نمی کند!
چرا چنین است؟ …پاسخ جز این نیست که در نظام علت و معلولی، و در سیستمی که هر عملی را عکس العملی متناسب و مساوی با آن است، «عمل» ما بازتاب وجودی ما محسوب می شود و خداوند «عمل» هرکس را (بد یا خوب) به تمامه به خودش انعکاس میدهد و ذره ای از آن فرو نمی کاهد.
نگاه کنید به شاهد ذیل:
(هود ۱۵-۱۶) «من کان یرید الحیوة الدنیا و زینتها نوف الیهم اعمالهم فیها و هم فیها لا یبخسون اولئک الذین لیس لهم فی الاخرة الا النار و حبط ما صنعوا فیها و باطل ما کانوا یعلمون»
آنان که یکسره زندگی دنیا و زیور آن را می طلبند، نتیجه تلاششان را در همین دنیا به طور کامل به آنها خواهیم داد و در آن مورد کاهش قرار نمی گیرند (حقشان پایمال نمی شود). آنها در آخرت جز آتش اعمالشان (نصیبی) ندارند و آنچه در دنیا کرده اند، به باد رفته و اعمالشان تباه است.
این واگذاری سرنوشت به خود ما واقعاً تکان دهنده است، بخصوص وقتی سکوت او را در برابر سیاهکاری خود علامت رضا میدانیم و فکر می کنیم همینکه اتفاقی نمی افتد و عکس العملی تنبیهی نشان نمی دهد، لابد مسئله ای نیست!؟… و غافل هستیم که قلم سرنوشت را بدست تقدیر خودمان سپرده است.
یا اینکه فکر میکنیم آنها که دنیا طلبی کرده و به ثروت های کلان رسیده اند، از مسیر دیگری غیر از مقررات الهی و خارج از نظام او به آن دست یافته اند [10]، در حالیکه در قرآن به صراحت تأکید شده است :
« … من یرد ثواب الدنیا نؤته منها و من یرد ثواب الاخرة نؤته منها و سنجزی الشاکرین.»
…هرکه خواهان پاداش (دستاورد) دنیا باشد، از آن نصیبش خواهیم کرد و هر که خواهان پاداش آخرت باشد [نیز] از آن نصیبش خواهیم کرد و سپاسگزاران را پاداش [ی مخصوص] خواهیم داد.
این بخش را با این آیه روشنگر، که تشبیهی است از زندگی به مزرعه که هر کس کشته خویش درو می کند، به پایان می بریم، البته با ذکر این تفاوت که محصول مزرعه دنیا موقت و محدود است زراعت آخرت، هم محصول دنیایی دارد و هم محصول فراوان ابدی:
(شوری ۲۰) «من کان یرید حرث الاخرة نزدله فی حرثه و من کان یرید حرث الدنیا نؤته منها و ما له فی الاخرة من نصیب»
هر کس در ایام زندگی خواهان کشت آخرت باشد، کشته اش افزون می کنیم و هرکس یکسره کشت دنیا خواسته باشد، به او نیز از دنیا میدهیم، اما برای او در آخرت نصیبی نخواهد بود.
۲- پدیده وحی
در مورد پدیده «وحی» و نزول قرآن بر پیامبر اسلام، یا نزول کتاب به سایر پیامبران نیز خداوند عمدتا ضمیر «ما» را بکار برده است، زیرا دراین فرآیند که طبق «نظامات» ویژه ای تحقق می یابد، علاوه بر خدا، نیروی منتقل کننده ای، که در اصطلاح قرآن جبرئیل یا امین وحی یا روح القدس نامیده میشود، دخالت دارد. علاوه بر آن، گیرنده وحی نیز تا قابلیت «یعنی ظرفیت تحویل وحی و صلاحیت کافی را احراز نکرده باشد، این فرآیند انجام نمی شود. پس «ما» در اینجا اشاره به :
۱- خدا (فرستنده)،
۲- فرشته وحی (واسطه)،
۳- پیامبر (گیرنده)،
در چهارچوب نظاماتی ویژه دارد.
البته کسانیکه «وحی» را نمی پذیرند، یا چنین مکانیسمی را، که یکطرفش به ماوراء محسوس ارتباط دارد، قابل اثبات علمی نمی دانند، ترجیح می دهند قرآن را محصول نبوغ فکری پیامبر و نتیجه اندیشه های مستمر او در گرفتاریهای عمیق مردم مکه و قبائل عقب افتاده پیرامونش بدانند. با توجیه فوق، که نقش رسول نیز در «ما»ی گسترده گنجانیده می شود، علاوه بر پاک سرشتی های پیامبر که زمینه ساز القای وحی بود، چه بسا نیک نگری های او نیز نقش داشته است.
نگاه کنید به آیاتی که مؤکدا نزول قرآن را به «ما»ی خدا (نه «من» او) نسبت می دهد:
سوره ۹۷ آیه۱ : «انا انزلناه فی لیلة القدر» (ما آنرا در شب قدر نازل کردیم)
سوره ۱۵آیه ۹: «انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون» (ما خودمان، ذکر را نازل کردیم و ما نگهدار آن هستیم)
سوره ۱۰۸ آیه ۱: «انا اعطیناک الکوثر …»(ما به تو کوثر را عطا کردیم)
سوره ۹۴ آیه ۱: «الم نشرح لک صدرک، و وضعنا عنک وزرک … و رفعنا لک ذکرک» (آیا ما سینه تو را گشاده نکردیم و….)
۳- آفرینش جهان و انسان (تکامل در بستر طبیعت و در سایه قوانین)
تنها موضوع «وحی»، یا الهام حقایق معنوی به برگزیدگان از نوع بشرنیست که مستلزم نوعی مشارکت یا هماهنگی میان عوامل مختلف است تا «فاعلیت» از بالا را با «قابلیت» از پایین پیوند دهد، در مورد طبیعت نیز چنین است، هم خلقت انسان از نطفه ای ناچیز توسط «ما»ی خالق انجام شده، و هم گسترش زمین، پیدایش کوهها، تشکیل ابر و نزول باران، شب و روز، خواب و بیداری، … همه و همه محصول دست اندر کاری عوامل مختلفی است که قرآن همه آنها را، از آنجا که کارگزار فرمان خدا هستند «ما» نامیده است: به مثال زیر توجه کنید:
(حجر ۲۳) – «انا لنحن نحیی و نمیت و نحن الوارثون»
(ما خودمان حیات می بخشیم و می میرانیم و ما میراث برانیم)
(انسان ۲) – «انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا. انا هدیناه السبیل … انا اعتدنا…»
(ما انسان را از نطفه درهم آمیخته ای آفریدیم تا او را بیازماییم. از این روی شنوا و بینایش کردیم. ما راه را به او نشان دادیم … ما برای کافران مهیا کرده ایم کیفرهای…)
(نباء ۶ ، ۱۵)- «الم نجعل الارض مهادا ….و خلقناکم ازواجا و جعلنا نومکم … و جعلنا النهار … و بنینا فوقکم … و جعلنا سراجا … و انزلنا من المعصرات … لنخرج به»
(آیا ما زمین را مهد آرامش شما قرار ندادیم … و ما شما را نرو ماده ….و ما خوابتان را …. و ما روز را … و ما بالای سر شما … و ما خورشید را …. و ما از ابرهای متراکم …. تا از زمین خارج کنیم….)
۴- عذاب (نقش خدا در تقدیر نظامات، تأثیر طبیعت و عکس العمل آن، نقش آدمی در انتخاب و انحراف)
عذاب در حقیقت رنجی است که بازتاب رفتار ناهنجار ما به طور طبیعی محسوب می شود. همچنانکه سوء تغذیه ما را گرفتار: دل درد، سردرد و مسمومیت می کند و به اصطلاح «عذاب» می دهد، و در صورت استمرار، موجب بالا رفتن قند و چربی خون گشته عوارض بسیار جدی تری مانند دیابت و عوارض قلبی و مغزی بوجود می آورد.
خداوند در قرآن عذاب را عموما با ضمیر «ما» به خودش و عوامل مؤثر دیگر نسبت داده است. خودش به عنوان قانونگزار و مسبب الاسباب و علت اصلی، و عوامل دیگر به عنوان سلسله واسطه ها و تأثیر گذارهای عمومی. اما متأسفانه بسیاری از مردم با فراموش کردن عوامل تأثیر گذار، خدا را همچون جلادی تصور می کنند که یکسره در فکر عذاب بندگان است و با تهدید و تنبیه می خواهد آنها را به اطاعت مجبور سازد. نگاه کنید به آیات ذیل :
(سوره ۷۶ آیه ۴) – «انا اعتدنا للکافرین سلاسلا و اغلالا و سعیرا» (ما برای کافران در نظامات خود بندهای دست و پا گیر، غل های اسیر کننده و آتش فراهم کرده ایم)
(سوره ۳۶ آیات ۸ و ۹) – «انا جعلنا فی اعناقهم اغلالا…و جعلنا من بین ایدیهم سدا…. فاغشیناهم…»
(سوره ۱۸ آیه ۲۹) – «انا اعتدنا للظالمین ناراً»
(سوره ۱۷ آیه ۱۰)- «ان الذین لا یؤمنون بالاخرة اعتدنالهم عذابا…»
(سوره ۲۵ آیه ۱۱)- «اعتدنا لمن کذب بالساعة سعیرا»
اگر نگاهی به قبل یا بعد آیات فوق بکنیم، به وضوح در میابیم که علت عذاب در ناباوری، تکذیب و ظلم خودشان و بازتاب رفتارشان در چارچوب نظامات الهی می باشد.
۵– فتح و پیروزی
در آغاز سوره فتح آمده است:
«انا فتحنا لک فتحا مبینا»
ما برای تو فتح آشکاری گشودیم!
آیا واقعا خدا خودش پیامبر را پیروز کرد؟ در این صورت چرا من نگفته است؟ چرا نگفته انی فتحت لک … علاوه برآن، آیا چنین سخنی ندیده گرفتن نقش رسول در تدبیر و تلاش همه جانبه و نقش مؤمنان مجاهد، همچنین نقش ملائک یعنی نیروهای امدادرسان هستی محسوب نمی باشد ؟ حال اگر می گفت: تو پیروزی آشکاری به دست آوردی ؟ چنین به نظر می رسید که تنها عامل اصلی در شکست و پیروزی خود شخص است. پس وقتی می گوید «ما»؛ منظور کل نظام و سیستمی است که بر جهان و جوامع انسانی حاکم است و در این نظام، خود ما هم نقشی داریم. یعنی مجاهدات پیامبر و مسلمانان موجب فتح گردید، اما درچارچوب نظامات خدا!
۶- آزمایش و امتحان
موضوع آزمون انسان با انواع مشکلات و مصائب، از موضوعات دامنه دار قرآن است که با واژه های مختلفی همچون: ابتلاء، فتنه، امتحان و تمحیص، که هر کدام برای خود معنای ویژه ای دارند، بیان شده است. نکته قابل توجه در ارتباط با موضوع این مقاله، بکار بردن ضمیر «ما» در مورد خداوند در کلیه این موارد است، به طوریکه حتی یک مورد هم ضمیر «من» دیده نمی شود. چرا که هیچ آزمونی یکطرفه نیست و علاوه بر امتحان دهنده و امتحان گیرنده، اشخاص یا اموری که امتحان در ارتباط با آنها انجام می شود نقش دارند.
به عنوان مثال واژه «ابتلاء» با مشتقات آن ۳۸ بار در قرآن به کار رفته است[11]. جالب اینکه در کلیه مواردیکه این عمل به خدا نسبت داده شده است، صرفنظر از مواردیکه ضمیر غائب یا اسم ظاهر بکار رفته است، همواره ضمیر متکلم مع الغیر یعنی «ما» استفاده شده است. مثل : فتنا، لنفتنهم، و هرگز ضمیر «من» بکار نرفته و گفته نشده است: «فتنت»!
مثال های فراوانی در زمینه های زندگی فردی و اجتماعی می توان مطرح کرد که تفاوت ضمائر «من» و «ما» را آنگاه که پای نقش خداوند به میان می آید نشان می دهد. توجه به این نکته بسیار اساسی دید ما را نسبت به پاره ای از پدیده های جهان متحول می سازد.
همانطور که گفته شد، در قرآن هرگاه مسئله توحید در پرستش و دعا مطرح باشد، تأکید و تمرکز فوق العاده ای روی ضمیر «من» انجام می شود تا واسطه ها و اسباب علت و معلولی تحت الشعاع تجلی او قرار گرفته و محو شوند. در اینجا خدا خود را «من» معرفی می کند تا حاجب و نصرت وشفاعتی از غیر او طلب نشود. اما در بقیه موارد، با تمرکز روی ضمیر «ما» ، عقل جستجوگر بندگان را دعوت می کند تا دست خدا و قوانین او را در طبیعت و جلوه های مختلف حیات و حرکت مشاهده کنند، در این نگاه خود ما نیز جزئی از آن «ما»ی کلی می شویم و نقش ایفا می کنیم.
زمینه های مشترک «من» و «ما» !
در بخش پیشین زمینه های مستقل ضمائر من و ما را، آنگاه که درباره خدا بکار میرود، دیدیم؛ در بسیاری از زمینه ها وموضوعات، خداوند فقط با ضمیر اول شخص مفرد، یا اول شخص جمع سخن می گوید، اما زمینه هائی هم در قرآن وجود دارد که به تناسب موضوع و مقصودی که در آیات مورد نظر بوده، گاهی ضمیر مفرد و گاهی ضمیر جمع بکار برده شده است. این موارد بسیارند، ذیلا به اهم آنها اشاره می شود.
عذاب
مشتقات کلمه «عذاب» با اینکه ۳۷۳ بار در قرآن بکار رفته است، با اینحال مواردی که خداوند آنرا با ضمیر اول شخص مفرد یا جمع (من و ما) به خود نسبت داده است بسیار کم (فقط ۱۹ مورد) می باشد. البته با ضمیر غائب سوم شخص یا اسم ظاهر (الله، رب) تعداد بیشتری تکرار شده است. به نظر می رسد دلیل این امر ارتباط عذاب با عملکرد خود آدمی می باشد. تفاوت ضمائر «من» و «ما» در ترکیب با کلمه عذاب، تفاوت نگاه به آیه را در تأکید بر جنبه توحیدی یا جنبه تأثیر گذاری عوامل گوناگون نشان می دهد.
عبادت
از ۲۷۵ مرتبه ای که مشتقات عبادت در قرآن بکار رفته است، کلمات عبد و عباد، جمعا ۱۷ بار با ضمیر «ما» و ۲۱ بار با ضمیر «من» ترکیب شده است (۱۹×۲=۳۸=۱۷+۲۱) سؤال اساسی در این است که ما همه عبد خدا هستیم و طبیعی است که گفته شود: عبدی یا عبادی (بنده من یا بندگان من)، اما عبادنا (بندگان ما) سؤال برانگیز است! چرا در این گونه موارد ضمیر اول شخص جمع بکار رفته است؛ مگر ما بنده یک جمع هستیم؟
مردمان عادی و عموم پیروان پیامبران مخاطب قرآن بوده اند، همواره آنان را بندگان «من» (عبادی) خطاب کرده است، اما در کلیه مواردی که مخاطب آیه خود پیامبران یا برگزیدگان ممتاز و متقی از امت بوده اند، همیشه آنانرا بندگان «ما» (عبادنا، عبدنا) خوانده است. گویا درک جامع و گسترده و همه جانبه پروردگار که مستلزم بصیرت یافتن بر نقش فرشتگان، تقدیر و قضا و مشیت (قوانین علت و معلولی) و نقش انسان می باشد، منحصراً برای انبیاء و انسانهای متعالی ممکن شده است.
اخذ
گرفتار شدن شخص به عواقب اعمالش را در فرهنگ قرآن «اخذ» شدن می گویند. این واژه ۲۷۱ مرتبه با مشتقاتش تکرار شده است، فقط ۳۰ مورد آن با ضمائر اسم مشخص مفرد و جمع به خدا نسبت داده شده است (۲۵ بار با ضمیر جمع اخذنا و ۵ بار ضمیر مفرد أخَََذْتُ). دقت در موارد ذکر شده نشان می دهد، اخذ الهی هرگاه با ضمیر مفرد (أخَََذْتُ) آمده است به دنبال اتمام حجت و مهلت کافی بوده و جنبه ناگهانی و هلاک کننده داشته است. اما با ضمیر جمعی (أخَََذْنا) مشارکت عوامل طبیعت را در فرآیند تدریجی علت و معلولی نشان میدهد.
آیات
مشتقات واژه «آیه» به معنای نشانه ای برای خداشناسی و علامتی برای هدایت به سوی او جمعاا ۳۸۲ بار در قرآن تکرار شده است[12]، از این تعداد، ۱۴ مورد آن «آیاتی» (نشانه های من) و ۹۲بار «آیاتنا» (نشانه های ما) می باشد.
الف – با ضمیر اول شخص جمع (ما) ۶ بار (عذابنا، عذبنا، نعذب) و با ضمیر اول شحص مفرد (من) ۱۳ بار (عذابی، عذاب و اعذب) می باشد. آیه ۸۷ سوره کهف نیز با ضمیر جمع آمده است اما فاعل آن غیر خدا می باشد.
در ضمن عدد ۱۹ در این محاسبه منطبق با عدد ۱۹ در سوره مدثر در مورد تعداد خازنان جهنم می باشد.
ب – البته یکبار هم این ضمیر در مورد غیر خدا آمده است.(توبه ۵۰).
با مختصری تدبر معلوم می شود در مواردی که ضمیر فردی (آیاتی) بکار رفته است، منظور آیات تشریعی، یعنی حقایق ایمانی در تورات و انجیل و قرآن می باشد و مسئله تلاوت، قصه کردن قرآن، استهزاء، دین فروشی، انصراف و تکذیب مطرح شده است، که تماما به موضوع و محتوای کتاب الهی بر می گردد. اما در مواردی که ضمیر جمعی (آیاتنا) بکار رفته است، همه گونه نشانه، از آیات تشریعی گرفته تا آیات تکوینی (در طبیعت) و معجزات را نیز شامل می شود. بنابراین دامنه آیات با ضمیر جمع بسیار گسترده تر است.
میدان عمل دادن
واژه «املاء» به معنای مهلت و مدت دادن (به کافران) ده بار در قرآن آمده است که به جز یک مورد که خداوند این فعل را با ضمیر اول شخص جمع به خود نسبت داده، بقیه موارد همواره اول شخص مفرد آمده است. مثل :
«واملی لهم ان کیدی متین» (قلم ۴۵ و اعراف ۱۸۳)
«املیت لهم» (حج ۴۴ و رعد ۳۲)
داستان ابتلای آدم در بهشت
قصه گزینش آدم و اسکان او در بهشت و ابتلای او در قضیه میوه ممنوعه جمعا در سه سوره قرآن آمده است که در این آیات خداوند ۵ بار با ضمیر «من» و ۶ بار با ضمیر «ما» با آدم و همسرش سخن گفته است. تفاوت این ضمائر با توجه به سیاق آیات، از موضوعات با ارزش قابل تدبر می باشد
نعمتهای خاص و عام به بنی اسرائیل
داستان حضرت موسی (ع) و قوم او بنی اسرائیل در سوره های متعددی از قرآن تکرار شده است که به تناسب موقعیت، می توان جلوه های گوناگون نعمت های خداوند بر این قوم را، که با دو نوع ضمیر یادآوری شده است، مشاهده کرد.
از آشکارترین موارد این تنوع، آیات ۴۰ به بعد سوره بقره است که در آغاز برای سوق دادن آنها به پرستش توحیدی، یعنی وفای به عهد خدائی، خشیت انحصاری از او نه دیگران، و ایمان به آنچه نازل کرده است، فقط با ضمیر اول شخص مفرد (من)، رژه وار یک سلسله از نعمات اختصاصی را که ویژه آنان بوده، به شرح ذیل بیان می کند، آنگاه از آیات ۴۷ به بعد در آیات گسترده ای منحصراً با ضمیر جمع به نعمتهای عام که به آنها عنایت کرده اشاره می کند. به هر دو حالت نگاه کنید:
الف ) با ضمیر فردی (۱۴بار)
« یا بنی اسرائیل اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم و اوفوا بعهدی اوف بعهدکم و ایای فارهبون و آمنوا بما انزلت …. و لا تشتروا بآیاتی ثمنا قلیلا و ایای فاتقون ….»
« یا بنی اسرائیل اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم و انی فضلتکم علی العالمین.»
ب) با ضمیر جمعی (۳۲ بار تا آیه ۹۳)
نجیناکم، فرقنا، اغرقنا، واعدنا، عفونا، اتینا، بعثناکم، ظللنا، انزلنا، رزقنا، ظلمونا، قلنا، نغفر، سنزید، اخذنا، رفعنا، جعلنا، ایدنا و …..
آیات مربوط به بنی اسرائیل از زمینه های مناسبی برای شناخت تفاوت کاربرد ضمائر جمعی و فردی در مورد خداوند می باشد.
این بحث را قلمرو گسترده ای است که در این مختصر به گوشه ای از آن اشاره شد، نگاه عمده این مقاله به مواردی بود که خداوند خود را با ضمائر فردی یا جمعی مطرح کرده است. مواردی که ضمیر سوم شخص غائب بکار رفته و یا مواردی که مستقیما اسامی او،همچون الله، رحمن، رب و…. بکار رفته است، نیازمند بررسی مستقلی است. امید است قرآن پژوهان آگاه تری این بحث را پیش ببرند.
( انشاءالله)
نوشته: پروفسور آرش نراقی
———————
پی نوشت:
[1]: هود ۱۲۳- تمامی امور به سوی او برمیگردد.
[2]: (۲) از آنجاییکه این شمارش به صورت شخصی و با جستجوی چشمی انجام شده است، ممکن است تا دو سه درصد خطا داشته باشد. البته اگر همه ضمائر جمع و مفرد قرآن درباره خدا بود، می توانستیم این کار را باکمک کامپیوتر و دقیق تر انجام دهیم، ولی از آنجاییکه ضمائر مذکور درباره انسانها و فرشتگان نیز بکار رفته است، ناگزیر برای شناخت تفاوت ها، ضرورت داشته است با چشم وبا تأمل و تفکیک این تحقیق انجام شود. جدول ضمیمه در انتهای مقاله موقعیت این ضمائر را نشان می دهد.
[3]: (۳) برای تبیین بیشتر موضوع می توانید به آیات نمونه ذیل (بدون ترجمه) نگاه کنید.
• مائده ۴۴- انا انزلنا التوریة … بما استحفظوا من کتاب الله … و اخشونی و لا تشتروا بآیاتی و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون
در آیه فوق، دو بار ضمیر مفرد، دو بار ضمیر جمع و دو بار اسم الله آمده است.
• آل عمران ۱۹۵- فاستجاب لهم ربهم انی لا اضیع عمل عامل …اوذوافی سبیلی … لاکفرن … لادخلنهم… ثوابا من عند الله و الله عنده حسن الثواب
در این آیه ۵ بار ضمیر مفرد، سه بار اسم الله و رب و ۲ بار سوم شخص (فاستجاب – عنده) آمده است.
ثواب از مقام عظیم «الله» است، اما اجابت دعا، پاک کردن گناهان و داخل کردن بهشت با ضمیر «من» است که اختصاص را می رساند.
• بقر ه ۱۵۹ و ۱۶۰- «ان الذین یکتمون ما انزلنا … بیناه للناس … یلعنهم الله … فاولئک اتوب علیهم و انا التواب الرحیم»
۲بار ضمیر جمع (انزلنا – بیناه)، ۲ بار ضمیر مفرد (اتوب – انا)، ۳ بار اسم ظاهر (الله و تواب الرحیم).
• کهف ۵۰ و ۵۱ – «و اذ قلنا للملئکه … ففسق عن امر ربه … ما اشهدتهم … و ما کنت ….»
ترکیبی از ضمائر مفرد و جمع و اسم رب
• قصص ۷۴ و ۷۵ – «یوم ینادیهم فیقول این شرکائی الذین کنتم تزعمون – و نزعنا … فقلنا … ان الحق لله …»
ضمیر اول شخص مفرد : شرکائی
ضمیر اول شخص جمع : نزعنا و فقلنا
ضمیر سوم شخص غائب : ینادیهم فیقول
اسم ظاهر : الله
[4]: از جمله می توان به این موارد اشاره کرد:مائده ۱۲،اعراف ۱۴۵و۱۴۶- کهف ۵۶ – مریم ۲۱– مدثر ۱۱ و ۱۶
[5]: عدد هفت به طور سمبلیک دلالت بر کثرت و بی نهایت بودن می کند.
[6]: واقعه ۷۵، الحاقه ۳۹، معارج ۴۰، قیامة ۱و ۲، تکویر ۱۵، انشقاق ۱۶و بلد ۱
[7]: مثل: هود ۳۷و ۴۶، مؤمنون ۲۷، بقره ۱۲۴تا ۱۲۶، حج ۲۶، آل عمران ۵۵و ۵۶، نمل ۹و ۱۰، قصص ۳۰، مائده ۱۱۰تا ۱۱۵( ۱۵بار «من»)، مریم ۹و ۲۱، ابراهیم ۳۱.
[8]: سوره اسراء آیات ۱۸و ۱۹
[9]: اسراء ۲۰
[10]: یکی از پزشکان عزیز و عالیرتبه در رشته قلب می گفت، برخی از خانواده های مریض های بدحال می گویند آقای دکتر شما دارو و درمان و عملتان را انجام دهید، ما هم دعا می کنیم و به خدا متوسل می شویم. آنها نمی دانند خواص دارویی و درمان ما نیز طبق مشیت خدا و به وسیله او انجام می شود.
[11]: ترکیب سه گانه، ضمیر «ما»، اسم ظاهر و ضمیر غائب را در سوره انشراح به شرح ذیل می بینیم:
«سنقرئک فلا تنسی الا ماشاءالله انه یعلم الجهر و ما یحفی»
در قسمت اول (سنقرئک …) ضمیر «ما» بکار رفته است ( ما به زودی تو را خوانا می کنیم)
در قسمت دوم ( الا ماشاءالله)، اسم ظاهر یعنی «الله» مصرف شده است ( به جای الا ما اشاء)
درقسمت سوم (انه یعلم الجهر) ضمیر سوم شخص غائب مورد استفاده قرار گرفته است.
به این ترتیب نقش خدا در دو زمینه «ما» و «او» (اسم ظاهر یا ضمیر غائب) نشان داده است.
[12]: آل عمران ۱۷- «و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم ….»