بایگانی | قرآن کریم RSS feed for this section

ناسخ و منسوخ

11 سپتامبر
ناسخ و منسوخ يكي از مباحثي است كه در علوم القرآن مطرح مي شود، انسان در مسير كمال در مرحله اي نياز به چيزهايي دارد كه در مراحل بعدي به آنها نياز ندارد. مثلا يك انسان از آغاز آفرينش از هنگامي كه يك نطفه هست تا وقتي كه به صورت يك انسان كامل در مي آيد از اينگونه مراحل مي گذرد، يك زمان فقط استعداد دريافت خون دارد و تنها نياز هم به اين دارد. زماني ديگر وقتي به دنيا مي آيد ديگر نه استعداد دريافت خون دارد و نه نياز به آن دارد يعني ديگر خون نسخ مي شود، در برنامه خوراكش اينبار ديگر شير است اين هم تا يك مقطع زماني، مثلا تا 6 ماه تنها شير است كه استعداد دريافتش را دارد و نياز بدان هم دارد. بعد از 6 ماه تنها شير بودن نسخ مي شود و چيز ديگري مي آيد و به همين ترتيب تا به آخرين مراحل حياتش مي رسد، يعني نسخ شدن و نسخ كردن يك امر عادي است كه در ارتباط با هر مخلوقي مي باشد. چون حركت مخلوقات به سوي كمال ارتباط با دگرگوني حالات دارد كه همان نسخ است، پس نسخ نه تنها خاص تشريع نيست حتي خاص حيات انسان هم نيست بلكه در ارتباط با همه موجودات است. يك نكته مورد توجه است و آن اينكه انسان وقتي از نطفه به سوي شكل انسان كامل به خود گرفتن حركت مي كند و چيزهايي برايش ثابت و چيزهايي برايش نسخ مي شود اين ناسخ و منسوخها در ارتباط با اوست يعني وقتي كه خون از برنامه تغذيه يك بچه نسخ ميشود يا شير، بدين معنا نيست كه ديگر هيچ بچه اي از آن به بعد هنگام جنين و طفل بودن حق استفاده از خون و شير را ندارد، بلكه نه تنها آن نسخ نشده ديگران هم مثل او آن مراحل را طي مي كنند پس اين نكته بايد زياد مورد توجه باشد كه وقتي گفته مي شود كه اين آيه ناسخ و آن آيه منسوخ است به اين معنا نيست كه ديگر آن آيه كاربردي ندارد و تمام شده، اگر كاربردي در بر نداشت اصلا ذكر نمي شد.
يكبار يك امر از ابتدائي ترين مرحله شروع كرد و مسير كمال را پيمود، امر دعوت به خدا از يك فرد شروع شد و مراحل متعدد طي كرد تا منجر شد به اقامه مجتمع ايماني، نظام حكم به « ما أنزل الله » كه هر مرحله كه پيش مي آمد دستورات خاصي مي خواست كه گاهي با دستورات و فرمانهاي پيشين جور در نمي آمد يعني آنچه كه قبلا بود نسخ مي شد و چيز ديگري جاي آنرا مي گرفت. ولي بدين معنا نيست كه ديگر منسوخها براي هميشه منسوخ هستند و ناسخها هميشه ناسخ، هر بار ديگر كه جاهليت حاكم مي شود و از نو يك دعوت نطفه مي بندد و شروع مي كند به حركت باز هم آن مسائل تكرار مي شود و منسوخها مطرح هستند. در هر مرحله براي آن بار اول چه بود، باز ثابت مي شوند و تنها در صورتي منسوخ؛ منسوخ است، كه دعوت اين بار هم به همان مرحله كه نسخ صورت گرفت برسد. الآن كه دعوت براي خدا وجود دارد كه آيات قتال، منافقين و مجتمع اسلامي و نظامي و نظام حكم به « ما أنزل الله » و تفاصيل اينها كه منسوخ هستند، چرا كه مربوط به عهد مدني هستند و ما در مرحله دعوت مكي عهد مكه و مجتمع هاي جاهلي هستيم، وقتي كه شرائط عوض شد منسوخها روي كار مي آيند، پس نسخ در زمينه اي صورت مي گيرد كه ارتباط با ظروف و شرائط مختلف دارد يعني در زماني يكي از آن مسائل مطرح مي شود و در زماني ديگر اين يكي نسخ و آن ديگري مطرح مي شود، پس در هر جزئي از اجزاء هدايت الهي نسخ وجود ندارد.
در زمينه بينشها (اعتقادات) الوهيت و ربوبيت، نسخ وجود ندارد و همين طور روز قيامت (بهشت و جهنم) خبر وقتي در يك زمان ثابت بود براي هميشه ثابت است. در ارزشهاي اخلاقي؛ بايدها و نبايدها به دو دسته تقسم مي شوند: يكي از احكامي كه در هر شرائط و ظروفي مي شود مطرح گردند، ارتباط به شرائط خاصي ندارد كه اينها هم نسخ در آنها راه ندارد مثل وضو، روزه، حج و نماز .. مسائل طلاق، ارث، همان طور كه در نعمتها يك قسمت مستقيما در اختيار انسان قرار داده شده، چون در هر زمان صلاحيت استفاده دارند مثل باد، گرما، روشنائي. هرگز انسان به مرحله اي از پيشرفت نمي رسد كه مثلا به آب يا هوا احتياج نداشته باشد ولي يك قسمت از نعمات هستند كه مستقيما در اختيار انسان قرار داده نشده اند مانند راديو، اتومبيل، هواپيما، كشتي و اسلحه هاي مختلف و چيزهاي ديگر از مصنوعات مانند نفت و آهن و شبه فلزات، اينها چون براي هر زمان و مكاني صلاحيت ندارند و انسان هميشه استعداد استفاده از آنها را نداشته، يعني در قرنهاي پيش و نه نياز به آنها موجود بوده است، پس به جاي اين قسمت از معدنهاي كلي مقرر شده اند، معدن نفت، زغال سنگ، مس و آهن و غيره تا به تناسب استعداد از آنها استفاده كنند؛ بقيه هم مي ماند براي كساني كه در آينده مي آيند و خراب نمي شوند.
قرآن هم يك قسمت از احكامش مثل آن دسته اول از نعمات است كه مستقيما در اختيار انسان قرار داده شده چون براي هر زمان و مكاني صلاحيت دارد. يك قسمت هم احكامي است كه تفاصيل و جزئياتش براي زمانها و مكانهاي مختلف جور در نمي آيد.
تفاصيل نظام اقتصادي، سياسي، اجتماعي، اينجا ديگر جز در بعضي جهات كه تفاصيل دائم و ثابت وارد شده است در بقيه جهات اكتفاء به وضع قوانين كلي شده است. مثلا؛ قانون كلي در نظام سياسي اين است كه بايد كار، شورائي باشد نظام اجتماعي بايد بر اساس إخاء ايماني باشد. نظام اقتصادي براساس اين كه انسان خليفه خداست پس از اين كليات سائر جزئيات و مسائل استخراج مي شود. پس اينها هم قابل نسخ نيستند، پس معدن آهن هميشه در ارتباط با بشر است و نسخ نمي شود. پس چه مي ماند و نسخ در كجاست؟
گفتيم احكامي كه در قرآن است يك قسمت كليات است و يك قسمت جزئيات ـ كليات غير قابل نسخ هستند، جزئيات هم بر دو گونه هستند كه يكي براي همه زمانها صالح و ثابت و غير قابل نسخ هستند؛ و يك دسته از جزئيات مي ماند كه آنها هم در قرآن بعضي مذكور هستند كه در آنها نسخ راه دارد كه در ارتباط با شرائط خاص موجود مي باشند مثلا: در مورد خوراكي ها در مواضع مختلفي مي فرمايد كه 4 چيز حرام است « ميته، دم، لحم خنزير، وما أهلّ لغير الله » از طرف ديگر هم مكرر مي فرمايد كه قرآن مصدّق تورات است. وقتي كه تاكيد كرد كه 4 چيزحرام است از خوراكهاي حيواني، يهود سر و صدا راه انداختند گفتند: بفرما شما ادعا مي كنيد كه چون اين كتاب مصدق تورات است پس از همان سرچشمه آمده كه تورات از آنجا آمده در آنجا 6 چيز حرام است، در قرآن 4 چيز . جواب اين است كه؛ اين 4 چيز تحرمشان « إلي يوم القيامه » است ، يعني  ارتباط با شرائط مكاني و زماني ندارد. چون اين 4 تا خبث در ذات آنهاست هميشه دم؛ دم است و ميته؛ ميته باقي است و« ما أهل لغير الله » خبث معنوي دارد كه مظهر شرك است و هرگز از آن جدا شدني نيست پس اينها هميشه حرامند و آن دو تاي ديگر يكي شحوم بقر و غنم و ديگر ذوات ظفر « كلُّ ذي ظُفر » حيوانات چنگال دار مثل: باز و شاهين، مي فرمايد تحريمي كه در رابطه با اينهاست موقت است چون ايشان ستمگر بوده اند و از طرفي امكانات زياد داشتند بيشتر ظلم و سركشي كردند، پس يك تنگي برايشان فراهم كرديم و يك مقدار امكانات را از ايشان گرفتيم كه تنبيه شوند و از ظلم دست بردارند ولي ديگر الآن آن شرائط نيست حال، اوضاع ديگري حاكم است پس اقتضايي براي ادامه تحريم آن دو نيست. در خود تورات نيز اشاره به تحريم موقت اينها شده است در ضمن دو شرط توسط علماء براي نسخ كردن ذكر شده كه يكي از آنها اين است كه هيچگونه نشود آن دو آيه را با هم جمع كرد, يعني راهي براي مطرح كردن هر دو در يك زمان نباشد. شرط دوم اينكه تاريخ هم شناخته شود. بدانيم كداميك اول آمده و كداميك بعدا كه اولي منسوخ و بعدي ناسخ باشد. آياتي كه به عنوان ناسخ و منسوخ شناخته شده اند كه در حقيقت اين طور نيستند. در سوره بقره آيات 180و181و182 بحث وصيت به وسيله آيات ارث در همان سوره نسخ شده اند در حاليكه اين طور نيست و وصيت و سهم اولوا القربي و مساكين از ثلث است و ارث از ثلثين بقيه و هيچ دليلي براي عدم جمع اين دو نيست.
آيه 240 سوره بقره منسوخ به وسيله آيه 234 سوره بقره كه اين طور نيست، چرا كه «متاعاً إلي الحول غير إخراج » يعني شوهر مي تواند وصيت كند بعد از مرگش به عنوان واجب، زنش مي تواند تا يك سال در منزل او مسكن گزيند و براي زن حق است. حال مي تواند ببخشد يا نبخشد تازه آيه 240 بيان واجبي است بر شوهران و حقي براي زنان و آيه 234 بيان واجبي بر زنان شوهر مرده و حقي بر شوهران مرده يعني عكس يكديگر. خب؛ هيچ مانعي براي جمع وجود ندارد چرا كه عده آن زن همان يك سال مي شود و عده اين يكي 4 ماه و ده روز براي از بين رفتن روابط و رابطه رواني كه زن با شوهر قبلي داشته است.
سوره مجادله، دو آيه پشت سر هم آمده اند كه گفته اند دومي اولي را نسخ ميكند. پس چه لزومي بود اولي بيايد. آيه 12و 13 سوره مجادله، پس با توجه به آيه 12 كه بيان مي كند اگر نجوا مي كنيد بايد صدقه دهيد چون از حق ديگران استفاده مي كنيد و آيه 13 تثبيت آيه 13 است نه نسخ آن. چرا كه مي فرمايد: « اگر مي ترسيد كه نجوا زياد مي شود, صدقه هم صدقات مي شود » خب همين بس است. معني آن اين نيست كه اگر نداريد صدقه بدهيد؛ عيبي ندارد كه نجوا كنيد چرا كه اگر صدقه ندهيد نجوا هم نمي توانيد بكنيد.
به دنبال آن دستور ثانوي مي آيد كه (اگرنداريد كه صدقه بدهيد و نجوا هم بايد بكنيد) بايد از طريق ‍‍{إقامه صلاة وايتاء زكاة} آن نفع را به جامعه برسانيد كه ملاحظه مي شود هيچ نسخي در دو آيه نيست شبهه اي هم شده كه گويا صدقات براي فقراء و مساكين و غيره است كه پيامبر هم شاملش مي شود در حالي كه صدقات بر پيامبر حرام است، اين را براي اين به وجود آورده اند تا حق و حساب شيخها از جانب مريدها برسد.
قرائات سبع و بحث نزول قرآن علي سبعة أحرف
همان طور كه قبلا گفته شد وقتي قرآن نازل مي شد به امر پيامبر (صلواة الله عليه و سلامه) بر روي قطعات سنگي يا چرم و چيز ديگري نوشته مي شد و در نزد پيامبر(صلي الله عليه و سلم) در كيسه اي محفوظ بود بعد از او به صورت مصحف نزد صديق و فاروق (رضي الله عنهما) و سپس مصاحف عثمان (رضي الله عنه) در زمان خلافت خليفه سوم كه هر كس در آن زمان براي خودش نسخه اي داشت، بلكه اكثر مسلمانان اگر اطلاعي داشتند از طرف حفظ در سينه ها بود و چون سليقه و بيت و ذوق كلام عربي در اوج خودش بود، ظاهرا يك نوع رخصت در تلاوت قرآن موجود بود كه هر كس لفظي را به جاي لفظ ديگري كه به همان معنا بود به كار مي برد و بدين ترتيب مرتب در ارتباط با قرآن بودند و بدان صورت اختلافاتي به وجود نمي آمد. در زمان ابوبكر صديق و عمر فاروق هم اين برنامه ادامه داشت بعدها اين رخصت كم كم به امر نامطلوبي منجر مي شد. در زمان عثمان بن عفان اختلافات مردم در زمينه  قرائت قرآن به حدي رسيده بود كه داشتند يكديگر را تخطئه مي كردند و حتي به تكفير و تصديق و اينها رسيدند و اين بود كه عثمان (رضي الله عنه) همان طور كه در قبل گفته شد با استشار اولي الامر و با زمينه فراهم كردن براي اجماع، اولي الامر دستور داد كه از روي آن مصحف، مصاحفي نوشته شوند و بقيه سوزانده شوند. با مفرط شدن و محدود شدن مصاحف، در هفت مصحف ديگر رخصتي كه در قبل موجود بود منتفي گرديد. چرا كه بقاي آن رخصت سبب فساد در قرائت مي شد، چون ذوق عرب به قوه خود باقي نمانده بود و همچنين رخصت داشت موجب امر خطرناك تفرقه امت مي شد.
در مورد سبعة احرف مطلوب ترين راي اين است كه مي گويد  سبعة احرف همان ترخيص است. يعني در زمان رسول خدا (صلي الله عليه وسلم) اجازه داده شده بود كه در محدوده لهجات بتوانند به شرطي كه مراد قرآن را ادا كنند، الفاظ مختلفي به كار ببرند ولي بعدا ديگر اين رخصت ادامه نيافت چون هم شرايطش نبود و هم موانعي ايجاد مي شد. و بدين ترتيب مسئله سبعة أحرف منتفي شد.
و بدين ترتيب الآن ديگر اين قضيه مطرح نيست و قرآن بر يك حرف و لهجه و اسلوب و روش است ليكن در همين يك حرف و در همين لغت قريش كه قرآن بدان نازل شده بود گاهي مي شود لفظي را به چند صورت خواند يا در مورد كيفيت عدم كلمات مي شود لفظي را به صورتهاي مختلفي ادا كرد. مثلا مي شود از لحاظ معنا گفت« يا أيها الذين آمنوا … إن جاءكم … فَاثبُتُوا » همان طور كه درست است كه خوانده شود « فَتَبَيَّنوا » يا « يَعلَمُ و تَعلَمُ » « مالك و ملك » و « فَتَنْفَخَه و فَتَنْفَعه » و چيزهاي ديگر از اين قبيل، هر يك از وجوه مختلف صحيح است و بر اساس همان حروف واحد لغت، نزول قرآن صحيح است و نه تنها صحيح است بلكه از طريق اسناد، صحيح و معتبر اين قرائتهاي مختلف از پيامبر خدا (عليه الصلوة و السلام) نقل شده اند كه بعضي از قرّاء، سند صحيح دارند كه « فَتَنْفَخَه » خوانده شده است و بعضي ها دارند كه «  فَتَنْفَعه » خوانده و همين طور بقيه و چون صحابه اين را مي دانستند وقتي مصاحف روي مصحف اولي نوشته شدند و از آن نسخه برداري شده كاتبين مصاحف كلماتي را كه در آنها بيشتر از يك قرائت بود كوشش مي كردند كه يك طوري بنويسند كه محتمل دو يا چند قرائتي كه هست باشد. مثلا در بعضي از آيات قرآن يكي از قرائات در مورد فعلي از ماده قول هست، قال هست و يكي از قرائات هم قُل هست. ولي ايشان يك قاف و لام مي نوشتند تا اگر كسي كه قل مي خواند مي تواند بخواند و كسي كه قال مي خواند بتواند بخواند، چون الف غالبا حذف مي شود و نبودنش در لفظ مانعي از تلفظ به آن نيست. پس سبعة أحرف عبارت از همان ترخيص و اختلاف الفاظ بود و اما قرائت كه بر اساس مصاحف متداول شد در بعضي از الفاظ قرآن روايتهايي داشته اند كه به گونه خاصي مي خواندند كه هر يكي با ديگري بعضي اختلافات داشتند. مثلا در لفظي تنها در قرائت هست ولي از ميان 10 قاري مثلا 5 تاي آنها اين يكي را مي خواندند و 5 تاي ديگر آن ديگري را قرائت مي كردند.
و به همين ترتيب به صورتهاي متفاوت مختصرا با قرائتهاي مختلف در يك لفظ 10 قرائت مشهور شده كه البته بيشتر هم بوده است. البته بعضي آمده اند و آن را محدود در 7 نفر كرده اند كه بعضي ديگر قرائت سبعة را هم أحرف سبعة دانسته اند كه اشتباه است چونكه أحرف سبعة در زمان پيامبر(عليه الصلوة و السلام) شايع بوده و منقول است، ولي قرائت سبع در رابطه با مصاحف عثماني و صورتهاي مختلف تلاوت يك لفظ است. پس همان طور كه ابن جُبَيْر مي گويد براي اينكه چيزي را قرآن بناميم 3 ضابطه است كه اگر 3 ضابطه بود قرآن و اگر نبود شاذ است، و اگر چه در قرائات سبع هم آمده باشد:
1- بر طبق دستور زبان عربي باشد 2- موافق رسم الخط باشد 3- سند صحيح بر روايتش باشد. هر قرائتي اين 3 شرط را داشت مقبول است.
نوشته: استاد شهید کاک ناصر سبحانی (رحمه الله)
Advertisements

واقعه حضرت یوسف در قرآن کریم و تورات

10 سپتامبر
در تورات خیلی مطالب وجود دارد که بیشتر آن مربوط به اسامی و تواریخ می‌باشد. در باب سوم داستانی از یهوده ذکر شده است که به هیچ وجه با خاندان حضرت یعقوب  همخوانی ندارد و از خواندن آن انسان شرمنده می‌گردد. بعضی چیزها به حضرت یوسف (ع) نسبت داده شده که با مقام نبوتش منافات دارد (بند 42). اما در قرآن مطالب مهمی ذکر شده است که اصلاً در تورات وجود ندارد. به طور مثال موعظه دلپذیر حضرت یوسف (ع) درباره توحید که هنگام تعبیر خواب ایراد کرده بود دارای چنان نکات و حکمت‌هایی است، که کمالات و فراست حضرت یوسف (ع) در آن به طور کامل تجلی‌ یافته است. در صورتی که این موعظه در تورات اصلاً مذکور نیست (سورة یوسف 36-41).
در قرآن ذکر شده است:
وقتی پادشاه مصر خواب دید و تعبیر حضرت یوسف (ع) را نسبت به خوابش شنید، برای ملاقات با وی علاقمند گشت و به سوی وی قاصد فرستاد. اما حضرت یوسف عجله نکرد و لازم دانست که قبل از آزاد شدنش درباره اتهام وی تحقیق به عمل آید. تا اینکه همانطور که اتهامش مشهور شده است، پاکدامنی و بی‌گناهی‌اش نیز در میان مردم معروف شود. و همه بدانند که آزادی وی به خاطر عفو و گذشت پادشاه نبوده است بلکه برائت و بی‌گناهی‌اش ثابت شده است. این طرز برخورد کاملاً با مقام نبوت و اصالت فامیلی‌اش همخوانی داشت و مقتضای فهم و فراستش بود اما این قسمت از ماجرا در تورات ذکر نشده است. اینک به مطالب ذیل تورات توجه فرمایید:
«این تأویل در نظر فرعون و خدمتگزارانش جالب آمد فرعون به آنها گفت: آیا این مردی که روح خدا در وی است می‌‌توانیم او را دریابیم؟ و فرعون به یوسف گفت: از آنجایی که خدا به شما بصیرت داده است مانند شما عاقل و دانشمندی وجود ندارد، شما در منزل من دارای اختیار هستید، دستورتان را برملت من اجرا کنید، البته در تخت‌نشینی من از شما برتری دارم. (کتاب پیدایش، آیه 37-40).
قرآن چنین نقل می‌کند:
« ‏ وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جَاءهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ ‏ » (یوسف / 50)
«پس چون فرستاده [پادشاه‏] به نزد او آمد، گفت: به [نزد] سرورت باز گرد و از او بپرس، شأن آن زنانى كه دستهايشان را بريدند، چه بود؟ به راستى كه پروردگارم به مكر آنان داناست‏».
وقتی خود زلیخا که به اتهام وی حضرت یوسف (ع) زندانی شده بود با زبان خودش برائت او را اعلام کرد. حضرت یوسف (ع) دلیل خواسته‌اش را چنین بیان کرد:
« ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ ‏ »(یوسف / 52)
«(یوسف(ع) گفت): مطالبة این تحقیق و تفحص بدان جهت است تا عزیز مصر به یقین بداند که من غائبانه به او خیانت نکرده‌ام و این را هم بداند که خدا نقشة خیانت‌کنندگان را به انجام نمی‌رساند».
سپس شبهة ادعا را با انابت پیامبرانه‌اش چنین دفع کرده است:
« ‏ وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ ‏ »(یوسف / 53)
«و من نفس خویش را مبرا از هر عیب نمی‌دانم. چرا که نفس انسانی صاحبش را به بدی سوق می‌دهد مگر آنکه رحمت پروردگارم شامل حالش شود. همانا پروردگارم آمرزندة مهربان است».
به راستی که این مطلب از کلام نبوت معلوم می‌شود، و در آن جلوه‌ای از سیره و کردار حضرت یوسف (ع) به وضوح دیده می‌شود. اما این قسمت مهم در تورات حذف شده است.
3- در گفتگوی حضرت یعقوب (ع) که در تورات منقول است آن جلوه و اخلاص پیامبرانه به نظر نمی‌آید که در قرآن دیده می‌شود.  خواننده عزیز می‌تواند این مدعا را با مقایسه کتاب پیدایش در تورات و سورة یوسف در قرآن تشخیص دهد؛ از عبارت قرآن چنین برمی‌آید که یوسف بر الله توکل دارد، و در هر پیشآمدی دست قدرت حق را می‌بیند، در هر سختی نام الله را بر زبان می‌آورد و بزرگی او را بیان می‌نماید اما در تورات او به عنوان شخصی دردمند، صاحب فرزند و فردی مسن و باتجربه معرفی می‌شود. واقعة ماندن بنیامین نزد حضرت یوسف (ع) بازگشتن برادران نزد حضرت یعقوب (ع) و گفتگوی دردمندانه و توکل‌آمیز حضرت یعقوب اصلاً در تورات ذکر نشده است.
4- در قرآن مجید چنین آمده است که حضرت یوسف (ع) وقتی بعد از جدایی طولانی با پدر و برادرانش ملاقات کرد، از صمیم قلب شکر و سپاس الله را به جای آورد، در اوج حکومت و قدرت دینداری و نبوتش تجلی نمود، و در عین عزت و بزرگی تواضع و فروتنی‌اش را به نمایش گذاشت و پروردگارش را اینگونه ثنا گفت و دعا کرد:
« ‏ رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ أَنتَ وَلِيِّي فِي الدُّنُيَا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ ‏ »(یوسف / 101)
«پروردگارا! تو مرا از حکومت و فرومانروایی بهره‌مند ساختی و علم تعبیر خواب به من عطا کردی! ای آفرینندة آسمان‌ها و زمین، تویی سرپرست من در دنیا و آخرت! مرا در حال طاعت و بندگی بمیران و به نیکوکاران ملحق بگردان».
متأسفانه این قسمت بسیار مؤثر از تورات حذف شده است . (بنگرید به کتاب پیدایش باب 46 و 47.  )

تعبیر قرآن درباره ی قوّام بودن مرد

4 سپتامبر
« الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَي‏ النِّسَاءِ » (نساء 34)
اگر هركسي هر چند به صورت سطحي و گذرا نگاهي بيندارد و اندكي تأمل كند ، درخواهد يافت كه آن استعدادهايي كه انسان به آن نيازمند است ، تا بتواند مسؤليت بندگي خويش را به انجام برساند؛ در بين افراد بشر تقسيم شده است. هر نوعي از استعدادها به عده اي از افراد بشر داده شده ، تا آنها با هم آن استعدادها را هماهنگ نموده و هر كدام از آنها را در زمينه ي ويژه ي خود به كار گيرند ، تا اينكه اين افراد هر كدام بتوانند مسؤليت بندگي خويش را انجام دهند. اما در يك تقسيم كلي دو دسته از استعداد ها در بين دو نوع از افراد انسان تقسيم شده است، بدين گونه كه مَرد به نوبه ي خود دسته اي از خصوصيات و استعدادها به او داده شده ، كه براي مسؤليتي كه بر دوش او گذاشته شده، ضروري است و زَن هم همينطور با توجه به مسؤوليتي كه برعهده دارد ، دسته اي از خصوصيات و استعدادها برايش درنظر گرفته شده ، طوري كه مسؤوليتها و استعدادها با هم هماهنگ هستند.
عواطف نرم و حساسيت شديد و احساسات قوي به زن داده شده ، زيرا قرار براين است كه زن مادر باشد و زوجي باشد كه وسيله ي آرامش براي مرد باشد و ساير آن مجموعه از ويژگيها را دارا باشد كه قرآن آن را بيان مي كند ، به خصوص مادر بودنش اقتضاي اين را مي كند كه آن عواطف و ويژگي هايي كه لازمه ي مادر بودن و زن بودن اوست، دارا باشد و ديگر خشونت و تصميم گيري و قاطعيت و قوت اراده در او نباشد و اين هم به اين معنا نيست كه به خاطر اينكه داراي قاطعيت در معنا نيست ، زن ناقص است؛ نه! اينطوري نيست.
ويژگي هايي كه بايد صددرصد جمع شوند تا انسان انسان بودن خود را دريابد ، به دو دسته تقسيم شده اند، كه قسمتي در زن و قسمتي در مرد قرار داده شده است. هر دو گروه از زن و مرد در آنها نقص وجود دارد و بايد با هم جمع شوند تا بتوانند مكمل هم باشند.
زن عواطف و احساسات شديد و حساسيت با ساير استعدادها به او داده شده است ، زيرا متناسب با مادر بودن و زن بودن اوست و مرد هم در مقابل خشونت و قوت اراده و تصميم به او داده شده است ، زيرا او هم مسؤليتي بردوشش قرار مي گيرد ، كه آن مجموعه از استعدادها براي او ضروري است.
به همين خاطر وبراين اساس هنگامي كه زن و مردي زندگي خانوادگي را شروع مي كنند ؛ همانطور كه در هرجمعي ضروري است، وقتي كه دونفر يا بيشتر برنامه ي مشتركي داشته باشند ،لازم است كه امير و سرپرستي وجود داشته باشد ،تا امور را تنظيم كند و به افراد رسيدگي كند كه هر كدام به چه نحوي مسؤليت خويش را به مرحله ي اجرا مي رسانند و براي به انجام رساندن مسؤليت هركدام از افراد توجيهات لازم را ارائه نمايد و اگر قصور و كوتاهي مشاهده نمود ،از آن جلوگيري كند و فرد مقصر را راهنمايي نمايد تا از تقصير و كوتاهي كردن دست بردارد؛ در زندگي خانوادگي كه حداقل جمعي متشكل از دو نفرو بعد از مدتي با تولد فرزندان بيشتر مي گردد، اينطور مسائلي مطرح است كه ضروري است همواره به هركدام در زمينه ي ويژه ي خودش تذكر داده شود.
به دليل اينكه مرد ازخصوصيات لازم دراين زمينه براي اداره كردن و تصميم گيري و قوت اراده برخوردار است و توانايي اداره ي اين جامعه ي كوچك (خانواده) را داراست،بر او تكليف شده كه همواره با عزم وتصميم قاطع و اراده ي قوي مراقب و ناظر آن شريك ديگر خود كه همانا زن است،باشد. نظر به اينكه او(زن) داراي ويژگي هايي است ،كه لازمه ي زن بودن است و در زمينه ي تصميم و اراده نقص دارد و نمي تواند سرپرست خويش باشد، ديگر چه رسد به اينكه سرپرست و مراقب كسي ديگر باشد!.
همانطور كه در زمينه ي مادر بودن و زن بودن ويژگي هايي وجود دارد و تنها زن مي تواند از عهده ي انجام آن در اين زمينه برآيد و مرد در آن زمينه عاجز و ناقص است،همانگونه در زمينه ي سرپرستي زندگي خانوادگي هم مرد داراي يك سلسله ويژگي ها و استعدادها است كه زن از آن بي بهره است. بنابراين به صورت تكليف نه حق، بر مرد واجب است كه« قوّام» باشد.
«قوّام» يعني بادوام ، پيوسته با عزم و اراده ي قاطع ناظر و مراقب زندگي مشترك زنش باشد. زن به عنوان اينكه شريك زندگي اين مرد است، در زير مراقبت مكرر و مستمر اين مرد باشد و اين همانطور كه گفتيم ،واجب و تكليف است، نه حق. يعني اين امتيازي نيست كه به مرد داده شده باشد،كه تو اين چيز اضافي هم داشته باش،نه!! بلكه مسؤليت مرد به مراتب بيشتر از مسؤليت زن است، براي اينكه در اين زمينه توانايي اش از زن بيشتر است.*
حال كه اينطور است، زندگي خانوادگيي خدا آن را به رسميت مي شناسد،كه مرد اينگونه موضعي را دارا باشد؛ « بدون هيچ گونه تقصير و تفريطي نظارت و مراقبت دائم داشته باشد». طبيعتاً در اين مراقبت و سرپرستي آنهايي كه اساسي تر مي باشند تا بيشتر تحت مراقبت قرار گيرد، اين است كه زن مسؤليت بندگي وآن چه كه عمومي است ، حتي اگر زن، شوهر هم نباشد يا نداشته باشد ، باز هم برايش مطرح است و تحت نظر باشند و مراقبت ابتدا متوجه آنها باشد.
به عنوان مثال خداوند متعال در وصف اسماعيل (عليه الصلاة والسلام) مي فرمايد:« وكان يأمر أهله بالصلوة…مريم 55 »، يكي از ويژگي هاي پيامبر خدا اسماعيل اين بود كه پيوسته به خانواده اش امر مي كرد كه نماز بخوانند وبه پيامبر أخير (عليه الصلاة والسلام) مي فرمايد:« وأمر أهلك بالصلاة….طه 132 »، به خانواده ات دستور بده كه نماز بخوانيد. نماز، همان قالب ارتباط هميشگي انسان با خداوند متعال است كه از او مي خواهد تا بتواند در مسير بندگي حركت كند وآن را ادامه دهد. بنابراين بخش مهم سرپرستي و مراقبتي كه برمرد به عنوان تكليف واجب مي نمايد كه براي زن انجام دهد، اين است كه با توجه به اينكه آن ويژگي هاي زن بودن ،در زن ، ضعف تصميم و اراده ايجاد مي كند، مرد بايد مراقب او باشد ، تا وظايف بندگي خودش نسبت به خدا و بندگان خدا را رعايت كند ، و اگر كاستي هايي داشت با تذكر و توجيه به آن پايان دهد. پس از آن در زمينه زندگي زوجيت براي هر كدام از زن و شوهر حقوق و واجباتي مطرح است، مسؤليت هايي نسبت به «مرد» بر گردن« زن» است و واجباتي نسبت به «زن» برعهده ي «مرد» است.
نظر به اينكه،« مرد »، در اين زمينه در جامعه توجيهات عمومي مي شود و خودش هم داراي توانايي بيشتر است ، در نتيجه در زمينه ي التزام و تعهد، كار او تا حدودي تضميني است، تنها نظارت و مراقبت براي عموم مسلمانان در جامعه مي ماند كه يكي از آنها زن خودش مي باشد. اما زن به خاطر دارا بودن آن ويژگي هايي كه قبلا بيان كرديم، اگر از طرف مرد تحت مراقبت شديد قرار نگيرد، در زمينه ي مسؤليت ها ي زندگي خانوادگي ، تقصير و تفريط بيشتري از او سر مي زند، به همين خاطر بخشي ديگر از مسؤليت هاي مرد اين است كه پيوسته مراقب زنش باشد كه آيا اين زن تكاليفش را در زمينه ي زندگي خانوادگي رعايت مي كند يا نه.
پس از آن نكته اي در اينجا مطرح است و آن اينكه اگر مردي اينگونه تصور كرد كه قوام و سرپرست بودنش حق و امتياز است و اين اختيار را دارد كه از آن صرف نظر كند يا آن را ببخشد وآن را بخشيد و اظهار داشت كه اين قوام و سرپرست بودن را مي بخشم و به خود زن واگذار مي كنم (ديگر به دست خودش مي دهم ) تا خودش هرطور خواست عمل كند، در آن هنگام آن مرد حقي را نبخشيده ، بلكه يكي از مسؤليت هاي بندگي را زير پا نهاده است. در نتيجه هم زنش به عنوان يك مسلمان نمي تواند آن را از او بپذيرد و هم هيچ فردي از افراد مسلمان نمي توانند از او قبول كنند.
از قواميت صرف نظر نمودن همانند اين است كه انسان نماز نخواند و يا روزه نگيرد ويا به عبارتي ديگر همانند ترك نمودن هركدام از واجبات ديگر. بنابراين هيچ مسلماني( چه زنش ويا مسلمانان ديگر) حق ندارند كه از اين تكليف گذشت كنند. همانطور اگر اتفاق افتاد و مردي از قواميت خويش گذشت نمود و اين طور حقي براي خود قائل بود كه رعايت قواميت نكند وآن را رها كرد، مرتكب گناهي شده است و هيچ مسلماني(اعم از زنش ويا مسلمانان ديگر) نبايد از او بپذيرد.
اينجاست كه برادران مسلمان ضروري است ، در اين زمينه دقت كنند كه قواميت و سرپرستي مرد، بسان هر واجب و تكليف ديگري، مسؤليت است و قابل گذشت نيست و از هر مسلماني درخواست مي شود كه نسبت به زنش و خانواده اش با جديت سرپرستي و قواميت خويش را رعايت كند.
واما ويژگي هايي به زن داده شده كه مي طلبد ، زن پيوسته داراي سرپرست و قوام باشد.
مثالي تشبيهاً براي اينكه وضعيت زن در اين زمينه روشن شود: فرض كنيد كه كودكي يتيم در ميان گروهي از كودكان ديگر بازي مي كند ، در اثناي بازي پدر آنها برمي گردند و هر كدام از بچه ها به سوي پدرش مي دود و به آغوشش مي رود و آن مهر و عاطفه اي كه از طرف پدر است ، هر كدام از بچه ها به نحوي از پدر خويش به دست مي آورد، ولي در آن وقت اگر به آن كودك يتيم نگريسته شود كه چگونه احساس دل تنگي ، بي پدري و بي سرپرستي مي كند و حالت ناآرامي و نگراني و تزلزلي دروني به او هجوم آورده و او را آزار مي دهد و حتي اگر در زمينه ي نيازمندي هاي مادي هم كمترين كمبودي نداشته باشد ، بلكه از مكانت زيادي هم برخوردار باشد، به خاطر اينكه احساس بي پناهي و بي تكيه گاهي مي كند ، يك نگراني شديد بر او حاكم مي شود به ويژه در آن هنگام كه بچه هاي ديگر را مشاهده مي كند، ديگر زندگي به تمام معنا تلخ مي شود.
اين طور حالتي اما به گونه اي ديگر در هر زني (به شرطي كه فطرتش ضربه نديده باشد و تعليم و تربيت فاسد او را ويران نكرده باشد) حاكم مي شود. به عبارتي ديگر: اگر زن تعليم و تربيت فاسد او را متزلزل نكرده باشد، احساس به لزوم تكيه گاه و پناه گاهي به صورت دائم مي كند و تنها زماني به آرامش واقعي مي رسد كه يك شوهر به تمام معنا واقعي داشته باشد و تنها در آن وقت است كه احساس مي كند ، پناه گاه و تكيه گاهي وجود دارد كه بي ترس و واهمه به آن تكيه مي زند و مي تواند با اتكاء به او در زندگي قاطعانه قدم بردارد.*
آن زناني كه چنين احساس نيازي ندارند واين طور مي پندارند كه مستقل از مرد و شوهر زندگي كنند ، براي اين است كه تعليم و تربيت در جامعه هاي جاهلي امروز فاسد است و آنها را دچار اختلال كرده ،برخلاف آنچه كه فطرتا براي آن آفريده شده اند. آنها را به طرفي سوق داده ، در نتيجه در اشتباه افتاده اند، حق و باطل ، خوب و بد نزد آنها تغيير يافته است ، به همين دليل است كه احساس نياز به تكيه گاه در خود نمي بينند.
اين يك مطلب و مطلب دوم اين است كه: اين احساس نيازنكردني كه امروزه در ميان زنان اين جامعه جاهليت زده وجود دارد، احساس موقت است كه بعد از مدتي بالأخره به شيوه اي جلوه پيدا مي كند و اگر خودش هم به آن نياز پي نبرد ، در رفتارها و موضع گيري هايش در قسمتي از زندگي اش نمايان خواهد شد. آن انحرافي كه – اگر انسان در مسير زندگي دقيق توجه كند- اكثر زنان جامعه ي جاهليت زده ي امروز دارا هستند ، قسمت اعظم آن ناشي از بي تكيه گاهي آنان است ، اگر متوجه خود درد نمي شوند. آن درد خود به خود رفع نخواهد شد و آثار خودش را به جا خواهد گذاشت ، حتي زناني كه اينطور انحرافي در آنها پيدا مي شود كه به حالتي مي رسند كه خود را مكلف و مسؤل مي كنند يا خود را صاحب حق مي دانند كه مسؤليت قواميت و سرپرستي افراد خانواده را به عهده بگيرند، اين ها همه اش آثار ناشي ار آن احساس نياز است كه زن بايد تكيه گاه و پناه گاهي داشته باشد كه به آن متكي باشد ، وقتي به آن دست پيدا نكرده است، عكس العملش نمايان شده كه خودش مي خواهد ،آن نقص را جبران كند و خود در آن خانواده تبديل به مراقب و قوام و مسؤل مي شود.
يعني براين اساس هر زن معتقد به آن قرآني كه مي فرمايد:« الرجال قوامون علي النساء »، هر زن معتقد به دين خدا ، به عنوان اين كه نيازي اساسي در زندگي او تأمين مي كند ، به عنوان اين كه جواب احساس نياز فطري مي دهد ، بايد قواميت را از مردش بخواهد و قبل از هر چيزي بايد دنبال مردي برود كه مسؤليت قوام بودن به تمام معنا در او موجود باشد و اگر مردش قوام بودن را رعايت نكرد ، آن زن مسلمان نبايد از او قبول كند.و لازم به يادآوري است كه هر وقت زن مسلماني به اين دل خوش بود كه مردش در زمينه ي قواميت و سرپرستي داراي نقص است، اينجاست كه هم زن منحرف شده است و هم مرد در اين زمينه مقصر بوده است و بايد دست هر دو گرفته شود و توجيه شوند و به سوي خدا هدايت يابند.
نه مرد مسلمان مي تواند كه قوام نباشد ،آن طور كه قبلاً بيان گرديد و نه زن مسلمان حوشحال است از اين كه مردش توانايي قواميت ندارد و در نتيجه زن احساس اينطور استقلالي بكند كه در سرپرستي و قوام بودن مردش بيرون برود، آن ويژگي هايي كه به زن داده شده بلايي دامنگير زن مي كند كه بسياري از مسائل ساده و جزئي زندگي او را به هم مي ريزد. در اين لحظات است كه قوام بودن مرد معلوم مي گردد ، يعني بدون اينكه ظلم كند ، بدون اينكه مرتكب عمل ناشايسته ونامشروعي نسبت به زنش بگردد ، بدون اينكه نسبت به رفيق زندگيش بي احترامي كند ، آنطور اوضاع را كنترل كند كه در مدت كوتاهي وضعيت را به حالت مطلوب و عادي برساند ، هم خودش و هم ساير افراد خانواده را از عواقب آن كارهاي اشتباهي كه زن مرتكب آن شده مصون دارد و هم زن را به وضعيت عادي خودش برگرداند و او را توجيه كند تا اينكه مسيري كه بايد طي كند ، دوباره بگيرد.
بر اين اساس بر هر زن و مرد مسلمان ضروري است كه در وضع خويش و روابطشان دقت نظر نمايند،كه اگر مردي تاكنون قوام بودنش را به معناي واقعي كلمه(سرپرستي دقيق و پيوسته بودنش نسبت به زنش) رعايت نكرده است،در مسؤليتي بسيار بزرگ كوتاهي نموده و بايد از آن توبه نمايد و از آن به بعد، به طور جدي آن را رعايت كند. البته همانطور كه بيان شد، اين بدان معنا نيست كه ظلم و زور به كارگيرد. و اگر زن مسلماني هم تاكنون، يا اينطور به خود اجازه داده كه قواميت مرد را نپذيرد و يا ملاحظه نموده كه مردش قواميت را قبول نمي كند در نتيجه او هم اين را پذيرفته است ، بايد اين زن هم توبه نصوح نمايد.
مثالي براي اينكه مشخص شود كه قواميت به معني ظلم كردن نيست: يك شخص را در نظر بگيريد كه يك اتومبيل دارد و اگر نقصي در اتومبيلش مشاهده كرد ، آن را اصلاح نموده و راه مي اندازد، اما يك فرد ناشي به محض خاموش شدن موتور ماشين و يا پديد آمدن نقص و خللي در حركت اتومبيل و كار و وضعيت آن ، با چوب و سنگ و اشياء ديگري به آن مي زند و قصد دارد آن را به كار اندازد،به اين شيوه ي دومي رانندگي نمي گويند، اما شيوه ي اولي رانندگي است كه بدون اينكه به ماشين ضربه اي بزند ، آن را اصلاح و هدايت مي كند و به راه مي اندازد.
اين تنها مثالي براي بيان مطلب است و بدان معنا نيست كه زن به ماشين و مرد به راننده تشبيه گردد، نه اينگونه نيست، بلكه بسيار با هم متفاوت هستند، اما براي توضيح مطلب مناسب است.
يا به عنوان مثال پدري فرزندش در زمينه ي بعضي از مسائل كوتاهي مي كند، به جاي اينكه از او توضيح بخواهد و دقت كند كه اين فرزند چرا اينگونه مي كند ، او را به باد كتك بگيرد و اينگونه خيال و احساس كند كه مشغول پرورش است ،به جاي اينكه مسئله را ريشه اي بررسي كند كه علت تقصير و كوتاهي اين فرزند چيست؟.
پس از اين دو مثال اينگونه در يافتيم كه قواميت به اين معنا نيست كه اگر زن تقصير و تفريطي انجام داد ،او هم شدت به خرج دهد و با سنگ و چماق و چوب واكنش نشان دهد(آنگونه كه در ميان مردم متداول است) و شروع به كتك زدن او نمايد. قوام بودن مرد نسبت به زن قبل از هر چيزي مربوط به اين است كه مرد تشخيص دهد كه چرا زن به خود اجازه داده كه چنين تقصير و تفريطي از او سربزند؟ و چه ابهام و اشكالي در ميان است؟ ابهام و اشكال را حل مي كند و يا چه مسأله و سوء ظني نسبت به شوهر مطرح است؟ مرد اين مسئله ها را حل مي كند. و بعد از حل آن ابهام و اشكال ها به عنوان انساني داراي قاطعيت از زنش مي خواهد كه بر آن زن واجب است به تمام معنا مسؤليت خويش را رعايت كند و به او اعلام مي كند كه اگر رعايت نكند از او پذيرفته نمي شود.
قواميت در اينجا روشن مي شود : در توجيه و درخواست هاي قاطعانه نسبت به زن و گذشت نكردن نسبت به كوچك ترين تقصير و تفريط.
گاهي اوقات برخورد ناشايستي از طرف زن پيش مي آيد كه اگر كنترلي در ميان نباشد ،به جنگ و كشمكش سخت و حتي جدايي منجر مي شود. قواميت هنگامي نمود واقعي پيدا مي كند كه كنترل شديد مرد در حدي باشد كه بدون اينكه نزاع و درگيري درست شود ، زنش را به مسير صحيح هدايت كند و به راه درست توجبه كند.
اين مختصري بود در بيان وظيفه ي مرد و زن در زمينه ي قواميت كه خداوند متعال در آيه ي 34 سوره ي نساء مي فرمايد:« الرجال قوّامون علي النساء بما فضل الله بعضهم علي بعض و بما أنفقوا من أموالهم ….» ، مردان بر سر زنان قوام و پيوسته سرپرست و مراقب و صاحب اراده هستند، اولا: به خاطر برتري هايي كه به آنها داده شده ،نسبت به قسمتي ديگر كه زنان باشند.خصوصياتي كه در اين زمينه لازم است به مردان داده شده است ، در نتيجه آنها هستند كه توانايي قواميت را دارند، و ثانيا: بدين خاطر است كه مردان موظف به تأمين نفقه ي زنان هستند و بايد زندگي زنان را تأمين كنند ، زيرا زن مادام كه مادر و زن است ، ديگر مسؤل كسب وسايل زندگي خويش هم نيست و بر عهده ي مرد است كه نفقه اش را تأمين نمايد و مردان موظفند كه اين كارها را انجام دهند.
بنا براين اولا: به اين دليل كه مرد فطرتا خصوصيات قوام بودن در اوست و ثانيا: به اين دليل كه او مسئول وسايل معيشتي زن مي باشد ، پس با اين دلايل مرد بايد با اراده ي قاطع مراقب و قوام و سرپرست زن باشد.
حال براي بيان اينكه چه زني صالح است و خداوند زن شايسته را در تعبيري مختصر معرفي مي نمايد و در ادامه ي آيه ي قبلي مي فرمايد:«….فالصّالحات قانتات حافظات للغيب بما حفظ الله …»، وقتي كه اعلام و مقرر گرديد كه مردان بر زنان قوام هستند، آن زناني كه صالح و شايسته هستند و فاسد نشده اند( دقت كنيد كه صالح در مقابل فاسد قرار دارد).
آن زناني كه صالح هستند اين دو وصف را دارند:
1) قانتات: زن پيوسته( نه اينكه روزي اينگونه باشد و روزي ديگري نباشد ) و با ميل و رغبت خويش ( نه به خاطر اكراه و اجباري كه بر او مي شود)، در تمام مسائلي كه در زندگي زوجي مطرح است ، فرمانبردار قوام خويش باشد ، مگر هنگامي كه مرد خواستار امر نامشروعي باشد و يا از او خواسته مي شود كه كار حرام و يا مكروهي را انجام دهد ، تنها در اين دو صورت است كه مكلف نيست و بلكه صحيح هم نيست كه از شوهر اطاعت كند ، اما در سه زمينه ي ديگر يعني : اولا: زماني كه مرد امر واجبي را از او مي خواهد ثانيا: هنگامي كه مرد امر مستحبي از او بخواهد ثالثا: وقتي كه امر مباحي را از او بخواهد، در آن سه موقعيت بر زن واجب است كه قانت باشد و پيوسته و با رغبت دل خويش نسبت به قوام و مرد خود فرمانبردار باشد.
اگر از او واجبي را بخواهد ، در حالي كه خود واجب به خودي خود واجب بوده ، اما كه شوهرش از او بخواهد ، آن امر واجب مؤكدتر مي شود ، مثلا: اگر شوهر از او بخواهد كه با پدر و مادرش خوشرو باشد و اخلاق مناسبي داشته باشد ، حق هم همين است( حق به معناي وسيع كلمه نه تنها خوشرويي كه در عربي به آن طلاقة وجه گفته مي شود). اخلاق حسنه نسبت به پدر و مادر شوهرش بر او واجب است و زماني كه شوهرش از او خواست ، آن واجب بر او مؤكدتر و قوي تر مي گردد. به عنوان مثال: آرايش زن براي شوهرش مستحب است ، اما اگر مرد از او خواست كه آنگونه كه دين اجازه مي دهد ، خود را آرايش كند ، بر او واجب مي گردد و برخي چيزهاي مباح كه خود شما مي توانيد آنها را تشخيص دهيد ، بعضي از مباح ها، مثلا: از او بخواهد كه بيايد و نزد او بنشيند و برايش حرف بزند ( البته حرف ها بايد مشروع باشند) ، اينها مباح هستند ، اما اگر شوهرش درخواست نمود ، واجب مي گردد.
بنابراين بجز امور مكروه و حرام در هر زمينه ي ديگري اگر مرد به عنوان قوام به زنش دستور داد ، بر زن واجب است كه با رغبت قلبي و پيوسته ( نه اينكه اگر روزي خواست اطاعت كند و روزي ديگر اطاعت نكند) از او اطاعت كند.
اين يكي از دو ويژگي هاي صلاح بود و اين تعبيرمسئله ي بسيار مهمي در خود دارد ، گو اينكه به اين زن گفته: تو صالحه هستي يا نه؟ اگر صالحه هستي اين وظيفه ي توست و گرنه صالحه نيست
2) حافظات للغيب بما حفظ الله: آن زن وقتي صالح است كه اسرار و روابطي كه بين او و شوهرش است- و بر ديگران پنهان مانده است و ديگران بايد به آن آگاهي پيدا نكنند – آنها را نگهداري كند و آنها را فاش نكند. زيرا خداوند امر فرموده و به خاطر همين دستور آن اسرار و روابط محفوظ بماند و اين مورد بسيار وسيعي است و هر انساني خود مي داند كه چه چيزي بين او و زنش وجود دارد. تمام آن اسرار و روابطي كه بين زن و مرد(به عنوان زن و شوهر) وجود دارد ، از آنها به غيب تعبير مي كند و بايد از ديگران غايب باشد و آن زن هنگامي صالح به شمار مي آيد ، كه آن اسرار را نگهداري كند كه ديگران از آن آگاهي پيدا نكنند.
اين دو معيارهايي برا ي صالح بودن زن بودند: الف- پيوسته و با رغبت جز در هنگام طلبي نامشروع فرمانبردار شوهرش باشد ، ب- حافظ اسرار وروابط بين آنها كه ديگران از آن بي خبرند، آن رازها را نگهدارد كه از آن مطلع نشوند. اين ها معيارهايي هستند براينكه تشخيص داده شود ، زني صالحه است يا نه.و به غير از اين ناصالح شمرده مي شود.
خواهر مسلمان، ضروري است كه در اين دقت كند كه اگر كمترين تقصير در يكي از اين دو داشته باشد ، به اندازه ي آن تقصير عدم صلاح در او پيدا شده و رو به سوي فساد مي رود و اگر آن را دنبال كند ديگر براي او تعبير فاسدات به كار مي رود.
مسأله روشن است ، تنها دقت فرد به عنوان مسئوليتي براي خويش مطرح است و بعد از آن بايد در اين زمينه جدّيت نمود.
البته آن مسئوليت ديني كه در بين افراد وجود دارد ، كه هر كدام ادا نمودن مسئوليت را از ديگري بخواهد حاكم است ، مرد از زن مي خواهد كه قانت بودن و حافظ غيب بودن خويش را رعايت كند و همچنين زن از مرد مي خواهد كه قوّام بودن خود را رعايت كند.
البته بعد از اين مسأله ي ديگر كه بسيار مهم است و ضروري است كه بايد رعايت شود ،باز در رابطه با زن بودن زن و مادر بودن اوست و قبل از هر چيزي مربوط به اين مي شود كه مؤنث است و در مقابل مرد قرار دارد ،يعني با ويژگي هاي زن بودن آفريده شده است. اينكه اين نوع از انسان(نوع زن) است ،كه زنِ شوهر و مادر فرزند است ، اين ها همانطور كه قبلا گفتيم ،اقتضاي اين را نموده كه اولا:ويژگي هاي مشخصي داشته باشد وثانيا: مسئولياتي متناسب با آن خصوصيات بر دوش او قرار مي گيرد.
در سوره ي أحزاب از جمله ي آن أوامر و نواهي كه بر امهات المؤمنين(خدا از آنها خشنود باد) به عنوان زنان نمونه كه هر زن مسلمان بايد در زندگي خانوادگي به آنها توجه داشته باشد و به آنها اقتدا كند، مي فرمايد:« وقرن في بيوتكن…» ، بگذاريد ،وقار و سنگيني شما در خانه هايتان باشد،تا با بيرون رفتن از خانه هايتان بي ارزش و بي وقار نشويد(در خانه هايتان بمانيد) ، در خانه هايتان سنگيني كنيد و وقار داشته باشيد.
اين مسأله ي بزرگي است كه بايد مختصري دراين باره توضيح داده شود، همانطور كه بيان كرديم ، ويژگي ها و استعدادها در بين اين دو نوع از انسان و كلاً تمام افراد بشر تقسيم شده است و به تناسب اين خصوصيات و استعدادها ، مسئوليت ها هم به وجود آمده اند.
مجموعه مسئوليت زن چيزهايي هستند كه در دايره ي خانواده قرار مي گيرد، يعني زن هنگامي كه زن است(نوع مقابل مرد) و آنگونه كه خدا به آن خشنود است زنِ شوهر مي باشد و هنگامي كه مادر بچه است ، كه در دايره ي خانواده حركت مي كند و اصل بر اين است كه در دايره ي خانواده انجام وظيفه كند ، زيرا وظايف او در آنجاست و بيرون رفتن او از خانواده استثنا است و مگر ضرورت ايجاب كند ، همانطور هم اصل براي مرد اين است كه در خارج دايره ي كار زن كار كند و مگر استثنايي اقتضا كند كه در دايره ي كار زن دخالت نمايد.
در زماني كه اوضاع اجتماعي وسياسي ،اقتصادي و …مطلوب و روبه راه باشد و آن هنگام كه نابساماني و جاهليت (مثل امروزه)حاكم نباشد و جامعه ي اسلامي مثل عصر حضرت رسول(عليه الصلاة والسلام) و زمان خلفاي راشدين (رضي الله عنهم) ، در آن زمان چون امور عمومي جامعه ي اسلامي به مردان سپرده شده كه آن را اداره كنند و همچنين بدين خاطر كه تأمين وسايل معيشت زن و ساير افراد خانواده برعهده ي مرد است ، بنابراين جايي براي زن در خصوص كسب و كار براي تهيه ي وسايل خانواده در بيرون نيست كه بيرون برود.
زن در زمينه ي تخصص خود به زنِ شوهر و مادر فرزند در خانواده تبديل مي شود و آنچه كه امروزه زن براي آن بيرون مي رود كار مرد است. آنچه كه در بيرون منزل قرار است انجام شود مرد انجام مي دهد ، بنابراين زن بايد تمام نيرو و توان خويش را در راه وظيفه ي خود كه همان زنِ شوهر و مادر فرزند است ، به كار ببرد. و انجام مسئوليت همسري و مادري به حدي وسيع است كه براي زن وقتي باقي نمي گذارد كه او بتواند مسئوليت ديگري را تحمل كند.
اينگونه نگرش از آن جامعه ي جاهلي است كه نسبت به زن ظلم مي شود و زن هم بايد مادر بچه و هم زنِ شوهر باشد و هم بايد مرد بازار و اداره و….باشد. به راستي اين مرد است كه بايد هم زن و هم مرد باشد، يعني هم مادر باشد و هم كسب و كار داشته باشد. متأسفانه نه تنها زن هاي غير مسلمان بلكه بسياري از زنان مسلمان هم اين طور تصور مي كنند ، كه اين امتياز است.
آيا يكبار هم مرد اينگونه انديشيد كه علاوه بر مردِ بازار بودنش و اداره بودنش ، گاهي هم مادر بچه باشد و يا همانند زنِ شوهر او هم مسئوليت هايي را برعهده بگيرد؟ و آيا چرا طبقه ي مرد حاضر نشدند ،اين ظلم را بپذيرند ،اما طبقه ي زن اينگونه فريب خوردند و اين ظلم را قبول نمودند؟ به دليل اينكه زماني در خانواده هايشان به ناحق برايشان فشار آمده بود، به خاطر اينكه حقوقي كه اسلام به زن داده، رعايت نشده و نمي شود، در نتيجه زن تصور مي كند ، كه إعاده ي حقوقش اينگونه مي شود كه علاوه براينكه زن است ،به مرد هم تبديل شود.
آري، كار كردن در بيرون توسط زن ظلمي است كه در حق او روا دانسته مي شود و مسئوليت زن را دوچندان مي نمايد، آن هم چه ظلمي! ،مسئوليتي كه استعداد انجام آن به او داده نشده است. زني كه براي اين آفريده شده است كه زن و مادر باشد، اكنون با خود اينگونه رفتار مي كند كه بايد كاسب باشد.
اين مسأله براي زنان مسلمان بايد كاملا حل شود ،زيرا حتي اگر تمام مسائل براي آنها تبيين نشده باشد، زنان مسلمان قرون متعدد در اثر تعليمات اسلامي ، اگر چه بسيار ضعيف هم به آنها رسيده باشد و همين طور بوده اند كه استثنائاً زني كار كرده باشد. و زن مسلمان اين مطلب بر او مسلم بوده كه كسب وسايل و امكانات منزل وظيفه ي مرد است، ولي متأسفانه امروزه حتي عده اي از زنان كه خود را آگاه مي پندارند،اين ظلم را به عنوان امتيازي تحمل مي كنند.
پس اصل بر اين است كه تا اضطرار و ناچاري جلوه پيدا نكند، زن در محدوده ي مسئولياتش بيرون نرود و در دايره ي خانواده باشد ، مثلا: زني هيچ كس را نداشته باشد ،تا وسايل مورد نياز زندگيش را تأمين كند و يا مسئوليت هايي كه مرد توانايي انجام آن را ندارد، اقتضاي آن را مي كند كه زن بيرون برود، به عنوان مثال: معلم دختران باشد در آن رشته ي تعليمي خاص آنها نه اين رشته هاي تعليمي كنوني كه در اين جامعه ي جاهليت زده ي عصر حاضر وجود دارد ، كه هيچ كدام آنها آن منهج تعليمي( نه براي مرد و نه براي زن و به ويژه براي زن) نيست كه خدا مي پسندد.
اگر ملاحظه كنيد، دختران تا دوره ي راهنمايي از خواندن و نوشتن به منافعي دست پيدا مي كنند كه باسواد مي شوند، اما بعد از آن آشفته و پريشان مي شوند ، چرا؟ زيرا بعد از آن تعليمات، مدرسه اين دختران به مرد تبديل مي كند ، به خاطر اينكه يك رشته و منهج و برنامه وجود دارد و معلم يك برنامه در يك كلاس و يك نوع ادا ي مطلب تحويل دختر و پسر مي دهد ، مانند همان ضرب المثل رايج كه: كلاغ مي خواست راه رفتن كبك را بياموزد ، راه رفتن خودش را هم فراموش كرد. اينجاست كه دختران را به مرد تبديل مي كنند ولي اينها كه به مرد تبديل نمي شوند ، زيرا فطرت شان اين را نمي پذيرد. از اين طرف زن بودنشان را فراموش كرده اند و از طرف ديگر تبديل به مرد هم نشده اند ، اين است كه اين زن نامتعادل و غير متوازن ، دور از آن برنامه اي كه خداوند متعال قرار داده است، به بار مي نشيند.
حتي تا اين حد ،زناني كه كارمند هستند ،وقتي كه وضع حمل مي كنند ، به سختي يكماه  نشستن در خانه را تحمل مي كنند و بلافاصله براي فرزندشان دايه اي اجير مي كنند تا از او مراقبت كند و دوباره به سوي محل كار و يا اداره برمي گردند. آري! به سوي تق تق و صداي دستگاه تايپ و ماشين نويسي كه تا شب مغزشان از بين مي رود و وقتي كه به خانه برمي گردند ،به جاي اينكه آنها سبب سكونت مردشان باشند، آنها هم خودشان دايه اي مي خواهند كه به آنها آرامش بدهد. پس واي به حال خودشان و مردانشان!
ابن بار او دايه اي براي كودكش مي گيرد كه قسمت جانوري و حيواني بچه اش را تأمين كند. دايه به او خوراك مي دهد و لباس هايش را مي شويد و او را عوض مي كند و مي خواباند، اما مهر و محبت انساني ديگر صفر است. به حيواني تبديل مي شود و در آينده بلايي ديگر هم براي جامعه خواهد بود.
قبلاً در يكي از جلسات عقد بيان كرديم كه خصوصيات زن مسلمان بايد چگونه باشد ،كه بايد حرث باشد و كشتگاهي به معناي واقعي كلمه،همانند زميني كه چگونه تمام مواد غذايي و نيرو و تواني كه در اوست ، در اختيار آن درخت و يا گياه قرار مي دهد وهيچ چيز را از او دريغ نمي كند. زن هم زماني زن محسوب مي شود كه عملكرد او نسبت به بچه اش اينگونه باشد. از آن روزي كه در رحِمش قرارمي گيرد تا زماني كه نسبت به مادرش مستقل مي گردد،بايد تمام آن نيازهاي مادي و معنوي كه زن به عنوان مادر مي تواند آن را براي كودكش تأمين كند، برآورد سازد و دريغ نمودن در هركدام از اينها انحراف زن از جاده ي مستقيم است.
بنابراين به همين خاطر و آنچه كه قبلاَ بيان نموديم، دايره ي كار زن درون خانه است و تنها در هنگام اضطرار زن مي تواند بيرون رود، همانند نمونه اي كه قبلا ذكر كرديم كه: اگر تعليمي ديني يعني بر يك شيوه ي ديني اقتضا نمود كه زن بيرون رود ، ناچارآً بايد برود. پرستار براي زنان زيرا مرد استعداد چنين كاري را ندارند، پس عداه اي از زنان ناچارند كه براي انجام چنين كاري بيرون بروند و همچنين پزشكي زنان و هر مسئوليتي كه از عهده و توان مردان خارج است، اينها اضطرار است و استثناهايي است كه زن بايد بيرون برود و در اينجا هم در جامعه ي اسلامي بايد اين ضرورت به حداقل برسد. مثلا: اگر قرار براين بود كه در روستايي سه معلم زن براي تعليم دختران بيرون روند ، بايد شش معلم باشند تا به جاي شش ساعت، سه ساعت از خانه دور باشد و يا اينكه تعداد آنها بيشتر باشد ، تا ساعات كمتري از خانه به دور باشند و مادام كه مسأله ي اضطرار مطرح است ، بنابراين بايد آن هم به حداقل برسد. بنابراين در اينجا براي زن مسأله ي حقوق گرفتن مطرح نيست ، كه اگر دو ساعت كمتر كار كند ، حقوق كمتري به او تعلق مي گيرد و اصلا اگر زندگيش تأمين است ، نبايد حقوق را تصور كند ، نمي گويم كه در زمينه ي اقتصادي استقلال نداشته باشد ، حق دارد و هرچه دارد از آن اوست ، اما وقتي كه تأمين است چرا شر مي فروشد و به گردن خويش مي اندازد. و وقتي كه زندگيش تأمين است چرا برود و بار مسئوليت خويش را گران كند و ظلم تحمل كند ؟ زيرا رفتن اوبه صورت استثناء مي باشد و براي كسب معيشت نيست ، پس بايد آن را به حداقل برساند يعني مثلا به جاي روزي شش ساعت ،روزي دو يا سه ساعت بيرون برود.
بنابراين هر خواهر و برادر مسلمان به عنوان مسئوليتي عمومي ،مسئول هستند كه در اين زمينه در برنامه ي خويش تجديد نظر نمايند. اگر خواهر مسلمان تنها براي تكثير مال و ثروت و كسب بيرون رود، بيرون رفتن او نامشروع است، بلكه او تنها بر حسب ضرورت و به صورت استثناء اجازه ي بيرون رفتن ار خانه را دارد ، وبايد در اين فكر هم باشد كه روزي بيايد كه اين استثناء هم از بين برود و از دست آن كاري كه برخلاف فطرت و استعداد اوست ،نجات پيدا كند و بار آن ظلم را از دوش خويش بردارد و به تعبير قرآن وقار خود را در خانه حفظ نمايد ، زيرا همانگونه كه بيان گرديد ، اگر از خانه بيرون رود ، بايد شبيه مرد شود و كاملا هم مرد نمي شود، و به دليل اينكه براي اين هدف آفريده نشده است ، در نتيجه زن استعداد و تحمل چنين مسئوليتي را ندارد ، بنابراين زن نبايد چنين ظلمي را بپذيرد.
اين هم برخي مسائل درباره مسئوليت زن و به صورت عمومي در مورد مسئوليت مرد نسبت به زنش بود.
نوشته: شهید کاک ناصر سبحانی
ترجمه: سرگل رستمی

متشابهات قرآن، قابل درک و فهم است

4 سپتامبر
تمام آیات متشابهات را می‌توان فهمید و همه فصیح و روشن و قابل درک و ترجمه و مفهوم آنها سهل و آسانست، و حق تعالی آیات متشابهه را لغو قرار نداده که کسی نفهمد، بعضی از مردم نادان و یا مغرض هر کس بخواهد بقرآن تمسّک جوید، و آیه‌ای برای اثبات مطلبی ذکر کند فوری او را باز می‌دارند به بهانه اینکه قرآن متشابه دارد و نباید بقرآن تمسّک جست، ما برای روشن شدن مطلب و دفع ایشان می‌گوئیم:
متشابهات قرآن قابل درک و فهم است و کسی نگفته متشابهات قابل فهم نیست، نه خدا چنین فرموده و نه رسول(ص). در سوره آل عمران آیه 7 که در فصل سابق ذکر شده و فرموده : تأویل متشابه را کسی نمی‌داند جز خدا، و نفرموده ترجمه و معنی آنرا کسی نمی‌فهمد، ما قبول داریم تأویل متشابه را کسی جز خدا نمی‌داند و ما مأمور بفهم تأویل آن آیات نیستیم. اما ترجمه و تفسیر و مفهوم و منطوق آنها را چرا ندانیم، پس به آن شخص نادان و یا مغرض باید فهمانید که تأویل غیر از ترجمه و تفسیر است، اگر بنا باشد کسی آیات متشابهه را نفهمد نزول آن آیات لغو می‌شود و خدای حکیم کار لغو نمی‌کند. ما دلیل‌ها داریم بر اینکه آیات متشابه قابل فهم و درکست :
دلیل اول : حقّتعالی مکرّر در سوره قمر فرموده : وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ یعنی : «محققا ما قرآن را آسان قرار دادیم» و این آیه اطلاق دارد و شامل آیات متشابهه نیز می‌شود زیرا آیه متشابه نیز قرآن و سهل التناول است، و اگر آیات متشابهه آسان نبود می‌فرمود: «و لقد یسرنا بعض القرآن!!» و حال آنکه نفرموده!
ادامه مطلب را ملاحظه فرمائید
دلیل دوم : آیاتی که فرموده : لیدبروا آیاته این آیات نیز اطلاق دارد و شامل تمام آیات قرآن است، پس باید در آیات متشابهه نیز تدبر کرد و فهمید.
دلیل سوم : آیاتی که فرموده : هدی للناس و بیان للناس و موعظة و مانند اینها، و اگر آیات متشابهه قابل فهم نباشد هدی للناس نمی‌شود. به اضافه ما می‌پرسیم آیات متشابه کدام است ممکن است هر آیه‌ای را ما دست بگذاریم برای اثبات مطلبی شما بگوئید متشابه است، بنابراین تمام آیات قرآن متشابه می‌شود و باید آنرا مهجور و بی‌فائده دانست، اگر چنین باشد دشمنان قرآن مانند نصاری و یهود خوشحال خواهند شد، و حداکثر عداوت با قرآن همین است.
بعضی از دشمنان قرآن می‌گویند قرآن را فقط راسخون در علم می‌فهمند و راسخون در علم منحصر به 12 نفر امام است، و دلیل ایشان آیه 7 سوره آل عمران است که ذکر شد، جواب ایشان چند چیز است:
1- خدا راسخون در علم را منحصر به 12 نفر ننموده زیرا در سوره نساء آیه162 مؤمنین یهود را از راسخون در علم شمرده و فرموده :
« لَكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ »
«ولیکن راسخون در علم از یهود و ایمان آورندگانشان ایمان می‌آورند به آنچه بتو نازل شده و به آنچه پیش از تو نازل شده».
پس طبق این آیه هر کس ایمان آورد و بمطالب دینی دانا باشد راسخ در علم است ولو یهودی باشد.
2- امیرالمؤمنین(ع) در خطبه 89 بنام اشباح فرموده : راسخ در علم آنستکه اقرار بنادانی خود کند در امور غیبی. ومی‌فرماید : واعلم أن الراسخین فی العلم هم الذین أغناهم عن اقتحام السدد المضروبه دون الغیوب، الإقرار بجمله ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب، فمدح الله – تعالی – اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم یحیطوا به علما، و سمی ترکهم والتعمق فی ما لم یکلفهم البحث عن کنهه رسوخا، فاقتصر علی ذلک، یعنی : «و بدانکه راسخون در علم آنانند که اقرارشان بجهل آنچه تفسیرش را نمی‌دانند از غیب‌های مسدود، بی‌نیازشان نموده که بدرهای بسته شده نزد غیب‌ها وارد شوند، پس خداوند اعتراف آنان را به عجز و ناتوانی از دست یافتن به آنچه احاطه علمی به آن ندارند، مدح نموده و ترک تعمق و کنجکاوی آنان را در آنچه مکلف به بحث از کنه آن نیستند رسوخ نامیده» و حضرت سجاد(ع) نیز در این باره چنین فرموده: که هر کس کلمات آنحضرت را بخواهد، در همین تفسیر بنکات ذیل آیه 52 سوره شوری مراجعه کند. بنابراین هر کسی که در مطالب غیبی وارد نشود و اقرار به عجز و جهل خود کند در مواردی که مأمور بتحقیق نیست چنین کس از راسخین در علم است بقول حضرت امیر(ع)، پس چگونه مدعیان تشیع قول حضرت را ندیده برخلاف آن امام راسخون را منحصر به دوازده نفر نموده‌اند.
3- اینکه رسوخ در علم در لغت بمعنی استواری و محکمی در آنست، و هر کس در علم خود نسبت به هر معلومی استوار و محکم باشد، می‌توان او را راسخ نامید و این انحصاری نیست و نمی‌توان قرآن را میخ‌کوب و منحصر کنیم برای اشخاص معین، و هر کجا صفت خوب و یا صفت بدی است بگوئیم مخصوص اشخاص معینی است، کسانیکه قرآن را مدّاح و یا قدّاح اشخاص مخصوصی شمرده‌‌اند کتاب خدا را کوچک شمرده‌‌اند، و قانون الهی را از عمومیّت انداخته‌‌اند و نباید آنان را عاقل نامید.
اگر کسی بگوید حدیثی وارد شده که امام فرموده راسخون در علم مائیم، در جواب باید گفت: باشد؛ امام از راسخون باشد، ما منکر نیستیم اما نفرموده کس دیگر از راسخون نیست، و اگر حدیثی بگوید هیچکس راسخ در علم نیست جز امام، آن حدیث ضدّ قرآن و باطل است. جائیکه علماء یهود اگر ایمان به محمد(ص) آورند خدا آنان را از راسخون شمرده باشد، البته فلان امام(ع) نیز از راسخون است، ولی این دلیل بر انحصار نمی‌شود. به اضافه چون قرآن مطلبی را روشن و واضح کرد ما نباید از آن اعراض کنیم و بحدیث زید و عمرو رجوع کنیم.
از همه اینها گذشته اگر در همین آیه سوره آل عمران تدبر شود مطلب روشن خواهد شد، زیرا خدا تأویل متشابهات را مخصوص خود نموده و نفرموده راسخون در علم می‌دانند، زیرا «وَالرَّاسِخُونَ» واو آن استیناف است نه واو عاطفه، و اگر واو عاطفه بدانیم موجب کفر و شرک می شود، زیرا در صورت عطف معنی چنین می‌شود «خدا و راسخون می‌گویند ما ایمان آوردیم تماما از نزد پروردگار ما می‌باشد» و این غلط است زیرا نبايد گفت: خدا ايمان آورده ومی گويد: تمام از نزد پروردگارماست، زيرا خدا پروردگاری ندارد و ایمان نمی‌آورد، پس اگر واو عاطفه باشد معطوف و معطوف‌علیه در حکم واحد و باید هر دو ایمان بیاورند به پروردگار خود یعنی «الله» که معطوف علیه باشد و «راسخون» که معطوف باشد، و این کفر و شرکست. حال شما ملاحظه کنید بی‌سوادی که آنرا واو عاطفه گرفته و می‌گوید راسخون عالم بتأویل متشابه می‌باشند چگونه برای تعصّب مذهبی در کفر افتاده. بهر حال تاکسی تعصب را کنار نگذارد آیات الهی را نمی‌فهمد.
4- ما از آنکه بگوید متشابهات قرآن را کسی نمی‌داند جزء 12 نفر و آنان فعلاً در میان بشر نیستند می‌پرسیم: شما آیات متشابه را نشان دهید، اگر بگوید هر آیه که معنی معینی داشته باشد و احتمال غیر آن نرود محکم است و باقی متشابه، گوئیم چنین آیه‌ای در قرآن وجود ندارد�
� زیرا در هر آیه امکان احتمال غیر معنی ظاهری آن داده می‌شود. بنابراین تمام آیات قرآن متشابهاتست و بقول او باید قرآن را کنار گذاشت تا خوب به استعمار سواری دهند و خرافات ضدّ قرآن را بپذیرند، ببهانه اینکه نمی‌دانیم قرآن چه می‌گوید شیطان و استعمار را از خود خورسند کرده‌‌اند، پس اینان نرفتند آیات محکمات قرآن را بفهمند و از متشابهات تمیز دهند و فقط هم ایشان دور کردن مردم از قرآن است.
5- ما از این مدعیان می‌پرسیم آیا این 12 نفر که عالم بمتشابهات قرآنند برای مردم بیان کرده‌‌اند یا خیر؟ اگر بیان کرده‌‌اند پس قابل فهم شده، و می‌شود فهمید، پس چرا می‌گوئید قابل فهم نیست؟ و اگر آن 12 نفر بیان نکرده‌‌اند می‌گوئیم چرا بیان نکرده‌اند؟ آیا آنان بخل کردند و یا خدا کار لغوی کرده و آیاتی را نازل نموده که جز 12 نفر کسی نفهمد و آن 12 نفر هم به کسی یاد ندهند و انحصاری کنند، پس خدا خودش فکری کند و آیات کتاب خود را از انحصار در آورد، نعوذ بالله من الجهل والتعصب.
متشابهات قرآن چه آیاتی است؟
تمام آیات قرآن در فصاحت و صحت معنی و زیبایی شبیه یکدیگرند، پس قرآن در عین حال که تمام آیاتش محکم است در همان حال تمامش متشابه است، یعنی در زیبایی شبیه همدگر است.
حال باید دانست چگونه حقتعالی گاهی تمام قرآن را محکمات و گاهی متشابه و گاهی تقسیم کرده آنرا به محکم و متشابه و در سوره آل عمران آیه 7 فرموده :
« هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا»
«آن خدا خدائی است که نازل نموده بر تو این قرآن را که بعضی از آن آیات محکماتی است که آنها اصل کتابند و بعضی دیگر آن متشابهاتست، اما آنکه در دلشان میل به باطل است متشابهات را پیروی کنند برای فتنه‌جوئی و برای جستن تأویل آن، و نمی‌داند تأویل آنرا جز خدا، و ثابتان در دانش می‌گویند ما ایمان آورده‌ایم به آن، تمام آن از نزد پروردگار ما است».
در اینجا آیات را چگونه بدو قسم کرده پس مقصود ازاین تقسیم چیست؟ گوئیم همانطور که ذکر شد چون آیات قرآن تماما فصیح و روشن و واضح الدّلاله می‌باشد به این اعتبار تماما محکم است، و چون در فصاحت شبیه بیکدگر است تماما متشابه است، ولی تحقق و وقوع خارجی بعضی از آیات در خارج و کیفیت و کمیّت وجود آنها در خارج چون معلوم کسی نیست جز خدا، از این جهت خدا آنها را متشابه خوانده و ممّیزی که خدا برای فرق بین محکم و متشابه قرار داده همین است که اگر تحقّق وجود خارجی آیه‌ای را کسی نداند آن آیه متشابه است و لو اینکه معنی وترجمه همان آیه روشن باشد، مثلا آیه 18 سوره عم که فرموده :
« يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجًا »
«روزی که دمیده شود در صور، پس شما فوج فوج می‌آیید».
معنی این آیه واضح است و همه کس می‌فهمد، ولی تحقّق و وجود خارجی آن را که در خارج به چه کیفیتی است نمی‌داند که ماده صور چیست، و عرض و طول و کیفیت آن چگونه است و چگونه در آن دمیده می‌شود مردم از کجا می‌آیند و همچنین است میزان قیامت و تطایر کتب و سایر امور آخرت، خدایتعالی هر آیه‌ای که چنین باشد و تأویل یعنی تحقق آن را کسی نداند به این نظر متشابه خوانده، زیرا تأویل بمعنی اول و برگشت از ظاهر بواقع و تحقق در خارج است چنانکه حضرت یوسف(ع) خواب دید وگفت: « إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ» یعنی : من در عالم رؤیا دیدم که یازده ستاره با خورشید و ماه برایم سجده کردند، این خواب را فهمید و هر کس بشنود می‌فهمد ولی تأویل آن یعنی وقوع خارجی آن چگونه خواهد بود کسی نمی‌داند، و حضرت یوسف(ع) پس از چهل سال که سلطان مصر شده بود و پدر و مادر و برادرانش آمدند و در تعظیم او شرکت کردند، وقوع خارجی یعنی تأویل آنرا بیان کرد وگفت: «يَا أَبَتِ هَـذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِن قَبْلُ» ، یعنی : ای پدر این است تأویل و تحقق خارجی آن خوابم، و اما آیات محکمات به این نظر هر آیه‌ایست که وقوع و تحقق خارجی آن برای هر کس دانستنی باشد مانند أقیموا الصلاه که هر کس وجود خارجی نماز را درک کرده. بنابراین آیاتیکه در وقایع آخرت و در صفات الهی وارد شده اگر چه برای همه کس قابل فهم است، چون بوجود خارجی آن کسی پی نبرده و نمی‌داند حتی رسول خدا(ص)، آنها را متشابه باید گفت.
نوشته: آیت الله العظمی سید ابوالفضل ابن الرضا  برقعی قمی

عثمان به رأی اکثریت قرائت مشهور قرآن را انتخاب کرد

4 سپتامبر
آقای خوئی در کتاب “البیان” ص 171 و ابوعبدالله زنجانی در “تاریخ القرآن” ص 65 و سیوطی در “اتقان” و صاحب کتاب فهرست در “الفهرست” و بخاری در صحیح خود و هم دیگران نوشته‌اند که پس از رسول خدا اختلاف قرائت در بعضی از کلمات قرآن آن هم در صدر اسلام زیاد موجب تشتت و نفاق بود تا زمان عثمان این اختلاف شدّت پیدا کرد، بعضی از مسلمین مآل‌اندیش به فکر رفع اختلاف افتادند، کار به جائی رسید که معلّمین قرآن با شاگردان خود به نزاع و مشاجره پرداختند و قرّاء و حافظان قرآن در شام و یمن و عراق و آذربایجان و ارمنستان پراکنده شدند و بواسطة مجاورت عرب با عجم و اختلاط لغات، این اختلاف زیادتر می‌شد به طوریکه باعث تأثر یک نفر مسلمان فهمیده می‌شد.
این هنگام حذیفه بن یمان که یکی از بزرگان اصحاب رسول خدا بود از استمرار این اختلاف احساس خطر کرد و او با اهل شام در فتح ارمنیّه و آذربایجان شرکت کرده بود و اختلاف و جدال قراء را دیده بود، چون وارد بر عثمان شد عاقبت سوء اختلاف قراء را اعلام و اظهار وحشت کرد، و فریاد زد ای خلیفة رسول، أمّت اسلامی را دریاب، پیش از آنکه مانند یهود ونصاری در کتاب آسمانی خود اختلاف کنند. لذا عثمان فرستاد نزد حفصه و قرآنیکه نزد او بود خواست، سپس دوازده نفر از مهاجر و انصار را که اکثرشان جوان و با سواد بودند خواست از آن جمله بود : زید بن ثابت و عبدالله بن زبیر و سعید بن عاص و عبدالرحمن بن حارث.
در و پس از آن أمر کرد که قرآن را چند نسخة موافق یکدیگر استنساخ کنند و دستور داد اگر در کیفیّت نوشتن یک کلمه اختلاف کردید آن طوریکه در زبان قریش معمول است بنویسید زیرا قرآن به زبان ایشان نازل شده، و خود عثمان نیز نظارت می‌کرد و سایر اصحاب رسول خدا را نیز خواست وگفت آنچه نوشته می‌شود نظارت کنید و آن قرائتی که محلّ اتّفاق و مشهور بین اصحاب و محقّق باشد که همان “ما أنزل الله” می‌باشد درج کنید. تا اینکه چهار نسخة قرآن موافق یکدیگر در حضور اصحاب رسول عرضه داشتند، و طبق همان قرائتی که به رسول خدا عرضه شده بود تهیّه کردند. و سپس یک نسخه ببصره و یکی به کوفه و یکی به شام فرستادند و یکی را در مدینه گذاشتند و مقرّر شد که هر کس در هر شهری قرائت و استنساخ می‌کند، باید مطابق همان نسخ باشد که دیگر اختلافی بین مسلمین نباشد. در “تاریخ القرآن” زنجانی می‌نویسد نسخه‌ایکه به شام فرستادند تا قرن هشتم هجری در مسجد دمشق باقی بود و بعداً به لنینکراد و سپس به جای دیگر نقل شد.
عثمان کار واجبی را به تأیید علی انجام داد
چنانکه در “تاریخ‌القرآن” زنجانی ص 68 مسطور شده و ابن طاوس در کتاب “سعدالسعود” و سیوطی در “الاتقان” و شهرستانی در مقدمة تفسیرخود نوشته‌اند : عثمان برای امیرالمؤمنین علی و به تأیید او و به اشارة او قرآن‌ها را جمع و نسخه‌های متّحده‌ای مانند یکدیگر نمود. کتب مذکوره روایت کرده‌اند از سوید بن علقمه که گفت شنیدم علی بن ابیطالب در خطابه و خطبة خود می‌فرمود :« أیها الناس ألله ألله إیاکم و الغلو فی أمر عثمان وقولکم حرّاق المصاحف فوالله ماحرّقها إلا من ملاٍ من أصحاب رسول الله، جمعنا و قال: ما تقولون فی هذه القرائة التی اختلف الناس فیها : یلقی الرجل الرجل فیقول قرائتی خیر من قرائتک و هذا یَجُرُّ إلي الکفر. فقلنا: ما الرّأي؟ قال: أرید أن أجمع الناس علی مصحف واحد فإنکم إن اختلفتم الیوم کان من بعدکم أشدّ اختلافا. فقلنا: نِعمَ ما رأیت. فأرسل إلی زید بن ثابت و سعید بن العاص و قال : یکتب أحدکما و یملی الآخر، فلم یختلفا فی شيء إلا في حرف واحد فی سورة البقرة فقال أحدهما «التابوت» و قال الآخر «التابوة» و اختار قرائة زیدبن ثابت لأنه کتب الوحی». یعنی فرمود ای مردم خدا را ملاحظه کنید و از خدا بترسید و از زیاده‌روی در امر عثمان و بدگوئی به او خودداری کنید و از گفتن سوزانندة مصاحف به او خودداری نمائید، زیرا به خدا قسم عثمان این کار را نکرد مگر پس از اشارة گروهی از اصحاب رسول خدا. عثمان ما را جمع کرد و بما گفت چه می‌گوئید در این قرائت که مردم در آن اختلاف کرده‌اند، این مرد آن مرد را ملاقات می‌کند و می‌گوید قرائت من بهتر از قرائت تو است و این کار منجر به کفر می‌شود؟ پس ما گفتیم رأی خود را بگو. گفت می‌خواهم مردم را جمع کنم و متّحد نمایم بر مصحف واحد و قرائت واحد، زیرا گر شما امروز (که صدر اسلام است) اختلاف کنید، پس از شما اختلاف شدیدتر خواهد شد؟ ما گفتیم این رأی خوبی است، همین کار را بکن. پس عثمان فرستاد و زید بن ثابت و سعید بن عاص را حاضر کرد و گفت یکی از شما بنویسد و دیگری بخواند. پس این دو نفر اختلافی نکردند در کتابت قرآن مگر در یک حرف که در سورة بقره آیة 248 می‌باشد، پس یکی از ایشان گفت «تابوت» بتاء مستطیل و دیگری گفت «تابوه» بتاء مستدیر. و قرائت زید بن ثابت انتخاب شد زیرا کاتب وحی بود نزد رسول خدا (و بتاء مستطیل نوشته شد).
بنابر آنچه ذکر شد قرآنی که فعلاً در دسترس هشتصد میلیون مسلمین است همان قرآن رسول خدا و اصحاب او است و قرآنی است که به نظارت امیرالمؤمنین علی و تصویب و تأیید او تهیّه شده و آن حضرت در خطب نهج‌البلاغه همین قرآن معمول را حجّت بر خلق و امام همه دانسته و أمر بانتفاع و اتّباع از آن نموده، چنانکه خواهد آمد. و اگر کم و یا زیاده شده بود بر آن حضرت واجب بود در زمان خلافت خود آنرا تصحیح و یا لااقلّ گوشزد کند زیرا این کار از هر کاری واجب‌تر و موجب حفظ سند شریعت و میزان حقّ و باطل بود. اضافه بر اینکه آن حضرت اشکالی نکرده در زمان خلافتش، بلکه در حضور مستمعین خود همین قرآن را واجب الاتّباع و کافی دانسته و فرموده در اختلافات دینی باید به آن رجوع کنند، چنانچه کلمات او در فصل دهم خواهد آمد. بنابراین برای احدی از مسلمین عذری پذیرفته نخواهد بود در ترک تمسّک به قرآن. و این حجّت باقیه و معجزة متواتره موجود مانده بدون نقص و تحریف.
آقای خوئی در ص 170 کتاب “البیان” می‌نویسد. نسبت‌دادن جمع قرآن را به خلفاء امر موهومی است که مخالف کتاب خدا و سنت رسول و اجماع أمّت و مخالف عقل می‌‌باشد، اگر بگوئیم جمع‌کنندة قرآن ابوبکر بوده در أیّام خلافتش، چنین بوده که ابوبکر همان قرآن مشهور بین اصحاب را برای خود رونویسی کرده و تدوین نموده. وشکی نیست که عثمان نیز قرآن را جمع و مدوّن نموده زمان خلافتش، أما نه بمعنای اینکه آیات و سور آنرا بسلیقة خود جمع کرده باشد، خیر، بلکه باین معنی که مسلمین را جمع نموده بر یک قرائت مشهور متواتر بین اصحاب و از تشتّت و تفرقة در قرائت جلوگیری کرده، ومسلمین را از اختلافات در قرائت بازداشته. و گفتار آقای خوئی را جمعی از بزرگان دیگر نیز نوشته‌اند.
حارث محاسبی گفته: مشهور بین مردم این است که قرآن را عثمان جمع نموده، ولی چنین نیست، و این شهرت اصلی و مدرکی ندارد فقط عثمان مردم را بر قرائت به طریق واحد وادار کرد و آنهم باشاره و اختیار مهاجرین و انصار. آقای خوئی می‌نویسد عثمان مردم را وادار کرد به قرائت واحده همان قرائتی که متعارف بین مسلمین بود و از رسول خدا گرفته بودند و این کار عثمان کار خوبی بود و خدمتی بود که احدی از مسلمین بر او انتقاد نکرد. أما انتقادی که بر او داشتند این بود که چرا ولایات را به بستگان و فامیل خود سپرده و بیت‌المال را حیف و میل می‌کنند. و چرا بعضی از قرآنهای مخالف قرائت مشهور را از بین برداشت. و در ص 173 می‌نویسد : اگر قرآنی برخلاف قرآن معمولی طبق روایات آحاد نزد امیرالمؤمنین بوده، دلیل بر این نمی‌شود که آن قرآن کمتر و یا زیادتر از این قرآن معمولی بوده، بلکه در آن چیزی از تأویل و مورد نزول و یا شرح مراد بوده، و ممکن است در مورد نزول نام بعضی از منافقین بوده که انتشار آنرا مصحلت ندانسته، ولذا علی آنرا از جامعه برکنار داشته. باضافه روش رسول خدا و حسن اخلاق او منافات داشت با اینکه اسماء منافقین را در کتاب خدا یعنی در ذیل آن ذکر کند. و سنت خدا نیز بر این جاری نشده که اسرار و نفاق بندگان را فاش کند و مسلمین را وادار کند که به یکدیگر فحش و سبّ و لعن کنند و بجان هم بیفتند، پس اگر اسماء منافقین در قرآن علی بوده در متن آن قرآن نبوده بلکه بعنوان توضیح بوده، و دانستن آن هم بر کسی لازم نبوده است.
نوشته: آیت الله العظمی سید ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی

سیرة بندگان مخلص خدا در استعاذه و استمداد

4 سپتامبر
بندگان مخلص در تمام مراحل زندگی برای حل مشکلات و مصائب و جلب منافع فقط خداوند متعال را فریاد زده‌اند، و او تعالی به فریاد آنها رسیدگی فرموده است. از باب نمونه، سیرت طیبة حضرت یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم خلیل الله علیهم الصلاة والسلام را که در قرآن مجید صراحتاً بیان شده است ذکر می‌کنم. هنگامی که برادران یوسف (ع) نسبت به او حسد ورزیدند و با ترفند و نیرنگ او را از پدر بزرگوارش جدا کردند و در چاه انداختند و گزارش بسیار ناگوار و تلخ را به پدر بزرگوارشان حضرت یعقوب (ع) ابلاغ نمودند که حضرت یوسف را گرگ خورده است، در این موقع حساس پیامبر گرامی حضرت یعقوب (ع) در جواب فرزندانش فرمود که از قرائن معلوم می‌شود که گزارش شما صحت ندارد و آنچه شما کرده‌اید مطابق نفس اماره شما بوده است و در این موقع حساس من از صبر جمیل کار می‌گیرم و نتائج امور را بخداوند متعال تفویض می‌کنم چون که او فریادرس فریادکنندگان است.
﴿فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ﴾ (يوسف: 18)
«وظیفه من صبر جمیل است و از خداوند متعال که فریاد رس است استعانت بر گزارش تلخ و ناگوار شما می‌گیرم».
صراحتاً معلوم می‌شود که در مواقع بسیار حساس و غم‌انگیز بندگان خداوند متعال کاملاً باو متوجه می‌شوند چون که جز او کسی دیگر قدرت دادرسی و فریادرسی بندگان را در اختیار ندارد حتی حضرت یعقوب(ع) آباء و اجدادش را بعنوان وسیله، فریاد نزد بلکه فقط به خداوند متعال که مستعان است استعانت گرفت و صبر جمیل را در فراق فرزند عزیزش وظیفه خود قرار داد.
و حضرت یوسف (ع) در مراحل آزمون‌های خودش نیز به خداوند متعال متوسل می‌شدند. در مرحله آزمون عفت و پاکدامنی هنگامی که زلیخا پشت درهای بسته دعوت ﴿هَيْتَ لَكَ﴾ را با قوت تمام پیش حضرت یوسف (ع) مطرح کرد در آن لحظه بسیار حساس، حضرت یوسف در اولین عکس العمل به خداوند لایزال پناه گرفت و فرمود :
) مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ( (یوسف / 23)
«پناه به خدا، بدرستی که آقایم جایگاه من را خوب کرده است، و حقا که ظالمین و خائنین رستگار نمی‌شوند».
در این جواب مختصر پیامبر گرامی حضرت یوسف(ع) قبائح و زشتی‌های متعددی برای دعوت زلیخا مطرح نموده‌اند. اول اینکه در دعوت شما نافرمانی الله سبحانه و تعالی است. لذا از نافرمانی او تعالی به او پناه می‌گیرم تا مرا از شر نفس اماره حفاظت بفرماید و دوم اینکه آقائی که مرا در خانه‌اش آورد روز اول مرا بعنوان یک فرزند معرفی کرد لذا خیانت در حق اختصاصی او کمال نمک نشناسی و ناشاکری از این جایگاه خوب است. و سوم اینکه آنهایی که در حق خداوند متعال و بندگانش خیانت می‌کنند ظالمند و ظالمان در زندگی هرگز رستگار نمی‌شوند. با ذکر این همه قبائح از جلوی داعیة فحشا فرار کرد و خداوند حاضر و ناظر و سمیع و علیم و مستعان به فریاد و استعاذة بنده‌اش رسیدگی فرمود :
(كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ) (یوسف / 24)
«دلائل قدرت را به او نشان دادیم تا که اراده گناه (زنا) و خود زنا (فحشاء) را از او منصرف بگردانیم چون که از بندگان مخلص ما بود».
این سنت مستمرة الله سبحانه و تعالی است که به فریاد بندگان مخلص خودش رسیدگی می‌فرماید. لحظات از این حیث بسیار حساس و پر خطر بود که حضرت یوسف(ع) به اوج جوانیش رسیده بود و در عالم تجرد بسر می‌برد و پشت درهای بسته قرار گرفته بود و زلیخا با حسن و جمالی که داشت خواستار نفس او شده بود و حضرت یوسف در این لحظة حساس و پر خطر با گفتن: معاذ الله و بیان قبائح فحشاء فرار کرد و زلیخا او را تعقیب نمود و پیراهنش را پاره کرد و هنگامی که به باب خانه رسیدند و عزیز مصر را پشت درب منزل منتظر باز شدن درب یافتند خانم زلیخا بار گناه را بر گردن یوسف صدیق و پاک دامن تحمیل کرد و حضرت یوسف(ع) با گفتن: ﴿هِيَ رَاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي﴾ (این خانم نسبت به نفس من با من گفت و شنود داشته است) از خودش دفاع کرد و شاهد حکیم و دانشمند، او را با بیان حکمت حکیمانه‌اش تأیید نمود و خیانت زلیخا برای شوهرش و اطرافیان او، صداقت و پاکدامنی یوسف(ع) هویدا و مشخص گشت. و یوسف (ع) همچون گذشته در خانه عزیز مصر باقی ماند.
و زلیخا به این همه افتضاح و رسوائی بسنده نکرد و دست از ترفند و نیرنگ باز نداشت و برای مائل کردن نفس یوسف(ع) از کانال مکر و نیرنگ دیگری وارد عمل شد و آن این که همه خانم‌های مدل بالای مصر را بخانه‌اش دعوت نمود تا که تهمت آنها را نسبت بخودش در انتخاب یار و معشوق دفع کند چون که آنها زلیخا را نسبت به انتخاب یار سرزنش می‌کردند و می‌گفتند :
(امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبّاً إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ ) (یوسف / 30)
«همسر عزيز، جوانش [غلامش‏] را بسوى خود دعوت مى‏كند! عشق اين جوان، در اعماق قلبش نفوذ كرده، ما او را در گمراهى آشكارى مى‏بينيم!».
زلیخا خواست که آنها را تفهیم کند که خدمتکار در حسن و جمال از تمام مخدومین سبقت جسته است. و هدف دوم زلیخا این بود که بواسطه خانم‌ها حضرت یوسف(ع) را متعاقد کند تا که بخواسته او جواب مثبت دهد. لیکن پیامبر گرامی حضرت یوسف صدیق در این برهة حساس‌تر و خطرناک‌تر بذات عظیم پروردگارش متوسل شد و از تهدید ندامتگاه‌های آنها نهراسید و در جواب تهدیدات آنها فرمود :
(‏ قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ الْجَاهِلِينَ ‏* ‏ فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ‏ )(یوسف / 33-34)
«گفت : پروردگارا! زندان، مرا محبوبتر است از آن عملی که اینها به آن مرا دعوت می‌دهند و اگر مکر و ترفند آنها را از من بر نگردانید من به جانب آنها میل می‌کنم و در نتیجه از گروه نادانان می‌شوم. فوراً خداوند متعال به فریاد بنده مقربش رسیدگی کرد و مکر و ترفند آنها را از او منصرف گردانید. چون که فقط او تعالی است که (هر وقت و هر جا) فریاد فریادکنندگان را می‌شنود و از احوال آنها اطلاع کامل دارد».
نتیجه و خلاصة بحث مذکور
انبیاء علیهم الصلاة والسلام در تمام مراحل زندگی فقط از خداوند متعال (مافوق الاسباب) استمداد کرده‌اند و استعانت خواسته‌اند. بعنوان نمونه، از چند مرحله زندگی حضرت یعقوب و حضرت یوسف علیهما الصلاة و السلام که مستنبط از قرآن مجیدند استدلالاً ذکر گردیده که آن بزرگواران در لحظات خطرناک (مافوق الاسباب) فقط از خداوند متعال که «الحی القیوم» است پناه و استعانت خواسته‌اند. چون که نگهبان و حافظ همه مخلوقات فقط الله سبحانه و تعالی است، و برای حل مشکلات و معضلات خویش به آباء و اجداد بزرگوارشان که همه آنها انبیاء و اولیاء بوده‌اند متوسل نشده‌اند لذا خداوند متعال با بیان داستان انبیاء علیهم الصلاة و السلام، ما بندگان بی‌خبر را آگاه می‌گرداند که ما هم مثل آنها در مهمات و مشکلات مستقیماً بذات عظیم و مقدس او تعالی متوسل بشویم و کسی دیگر را بعنوان حاضر و ناظر و غیب دان، در هر جا و هر وقت (مافوق الاسباب) نخوانیم. چون که فقط خداوند متعال است که هر جا و هر وقت بر احوال و اعمال بندگانش مطلع بوده و هست و به مشکلات آنها رسیدگی می‌فرماید.
در حقیقت این شمه‌ای است به عنوان نمونه (مشتی از خروار) از سیرت انبیاء علیهم الصلاة والسلام و گرنه در سیرت انبیاء و اولیاء علیهم السلام که قرآن مجید از آنها صحبت به میان آورده است هویدا است که همه انبیاء در مواقع خطرناک و حساس فقط مستقیماً خداوند متعال را خوانده‌اند و به او متوسل شده‌اند و هیچ احدی را بعنوان وسیلة مافوق الاسباب نخوانده‌اند و به آن متوسل نشده‌اند.
نوشته: شهید مولانا نعمت الله توحیدی

روش تفسیری استاد ناصر سبحانی از قرآن

26 اوت
استاد ناصر سبحانی و روش او در تفسیر قرآن، عنوان پژوهشی است که دانشجوی کارشناسی دانشگاه مطالعات اسلامی؛ علی صادق امربلی آن را پژوهیده‌ است؛ این مطلب در واقع بخشی است از پایان‌نامه‌ی کارشناسی وی در مطالعات اسلامی با راهنمایی استادیار دکتر محمدصابر مصطفی هموندی 2004م
مقدمه
اَلحَمدُ للهِ رَبِّ العالَمِین، وَالصَّلاةُ والسَّلامُ عَلى خَیرِ المُرسَلِین مُحَمَّدٍ(ص) وَعَلى آلِهِ وَصَحبِهِ وَمَنِ اهتَدى بِهَدیِهِ إِلى یَومِ الدِّینِ. وبعد …
بی‌گمان قرآن برنامه‌ی همه‌ی بشریت و سرچشمه‌ای است که هرچند از آن بنوشند و در کنار آن مدتها بمانند، آبش پایان نمی‌پذیرد، بدیهی است که تفسیر استاد ناصر سبحانی از قرآن، ازجمله تفاسیر با ارزش در عصر کنونی می‌باشد، او قرآن را با زبانهای کردی، عربی و فارسی تفسیر نموده است و با این عملش خدمتی تازه و بزرگ به قرآن نمود و به جامعه‌ی کردهای مسلمان تقدیم کرد و به رسالتش جامه‌ی عمل پوشید.
از روزی که وارد حجره (مدارس سنتی اسلامی) شدم، با شخصیت و دیدگاه‌های استاد سبحانی آشنا شدم و شیفته‌ی شخصیت و نظریاتش بودم، بنا بر این همیشه مشتاق تحقیق در تفسیر او بودم، مهمترین اسباب در این باره عبارتند از:
نخست: این موضوع به کتاب خداوند ارتباط دارد؛ کتابی که ‏هیچگونه باطلی از هیچ جهتی متوجّه آن نمی‌گردد.
دوم: جامعه‌ی کردی از قدیم و حال همیشه در معرض توطئه‌های بسیاری بوده است که هدف آن، از بین بردن تمدن و تاریخ باشکوه این جامعه و فاصله انداختن میان حاضر و گذشته‌اش بوده است. خواستیم که این عمل تلاشی خاشعانه به خاطر محافظت بر نظریات یکی از دانشمندان این جامعه و عرضه کردن تفسیر متروک او باشد.
سوم: مقام و جایگاه استاد ناصر سبحانی کمتر از جایگاه دیگران نیست، بلکه شایسته‌ی تقدیر می‌باشد، خواستیم این مطلب سنگ بنای وفا در مقابل این عالم و ابراز جایگاه علمی و توضیح موضگیری اکتشافی او در خدمت به دین و ملتش باشد. و به خاطر این اسباب و سببهایی دیگر این موضوع را برگزیدم و عنوان «استاد ناصر سبحانی و روش او در تفسیر قرآن» را برایش انتخاب نمودم و آن را بعد از مقدمه به دو مبحث و یک خاتمه تقسیم نمودم.
مبحث اوّل متشکل از دو مطلب می‌باشد. مطلب اوّل: زندگانی استاد، و مطلب دوّم: به دو بخش تقسیم می‌شود: بخش اوّل: دیدگاه‌های ویژه‌ی استاد سبحانی در تفسیر برخی آیات و بخش دوّم: روش استاد سبحانی در تفسیر قرآن.
و در خاتمه مهمترین نتایج و توصیه‌های شایسته به ذکر را یادآور شده‌ام. و در آخر می‌گویم: این است کوشش من، از خداوند می‌طلبم آن را خالصانه برای خویش بپذیرد، بی‌گمان خداوند مرا در فایق آمدن بر سختی‌ها و مشکلات یاری نمود، پس اگر صواب باشد، آن آرزوی ما بوده است، و اگر نقصی داشته باشد در هستی کمالی جز خداوند وجود ندارد. و بیاناتم را با سخن علامه‌ بیتوشی -رحمه الله- به پایان می‌رسانم که گفته است: اگر چیزی خلاف ادب را یافتی، به این سبب است که طبعیت (ی که این جملات با آن نوشته شده است) کردی است و مطلب ارائه شده (به زبان) عربی می‌باشد. وصلى الله على سیدنا محمد وعلى آله وصحبه وسلم أجمعین.
مبحث اوّل
مطلب اوّل؛ زندگانی استاد سبحانی:
نام استاد ناصر فرزند مرحوم حاج محمدرشید کاکه احمد ملقب به سبحانی بود. این شهرت (فامیل) به تمام افراد این خانواده مربوط می‌شود و مخصوص استاد نبوده است، چرا که برادران او نیز دارای این شهرت هستند. استاد سبحانی در سال 1330ش در روستای دوریسان شهرستان پاوه در استان کرمانشاه دیده به جهان گشود. او دو برادر به نام‌های منصور و منوچهر دارد. نام مادرش (رَعنا) بود. استاد چهار فرزند دختر به نامهای نصیره، نسیبه، امینه و نجیبه دارد. نجیبه کوچکترین دختر استاد است که‌ در ایام حبس استاد به دنیا آمد و استاد نامش را نجیبه گذاشت. همسر وی نیز از اهالی روستای دوریسان و از خانواده‌ای محترم است.
دوّم؛ زندگانی استاد:
استاد سبحانی درخانواده‌ای متدین و متواضع به دنیا آمد و پرورش یافت که همانند هر روستایی دیگر متکی به کسب و درآمد و حاصل دسترنج خویش بودند. استاد سبحانی در سال ششم عمرش به مدرسه ابتدایی در روستایش وارد شد و دوره راهنمایی را در شهر پاوه به پایان رساند. سپس خداوند به دل او الهام نمود که این درس [در مدارس دولتی] را رها کرده و به تحصیل علوم دینی بپردازد تا اینکه به یک دانشمند برجسته، زاهد، فقیه و مجتهد تبدیل شود.
به خاطر محبوبیتی که نزد معلمانش داشت، به نزد پدرش آمدند و از او خواستند که فرزندش را به مدرسه بازگرداند و حتی یکی از آن معلمان متعهد شد که تمام هزینه‌های او را تا دریافت مدرک دکتری به عهده بگیرد، پدرش جواب داد مسأله مسأله‌ی مادیات نیست، بلکه مسأله قناعت قلبی در میان می‌باشد. لذا سبحانی به مدارس دولتی راضی نگشت؛ بلکه ترجیح داد به حجره‌ها و مدارس سنتی علوم دینی وارد شود، لذا در خدمت اساتید علوم دینی منطقه مشغول به تحصیل علوم دینی گردید تا اینکه موفق به دریافت اجازه‌نامه‌ی علمی شد.
سوم؛ سفرهای علمی استاد:
استاد سبحانی طبق عادت طلاب علوم دینی به شهرهایی در کردستان ایران جهت تحصیل علم و دانش مسافرت نمود، از جمله‌ شهرهای پاوه، بانه، مریوان، سنندج، و پیرانشهر و در خدمت مشهورترین علمای منطقه امثال حاج ماموستا ملازاهد پاوه‌ای، ملا فتاح نودشه‌ای و ملامحمدامین کانیسانانی تحصیل علم نمود. استاد اجازه‌نامه علمی‌اش را از استاد ملامحمدامین کانیسانانی دریافت نمود. هنگامی که از استاد ملامحمد امین پرسیدند: به کدام یک از طلبه‌هایت که موفق به اخذ اجازه‌نامه شده‌اند، افتخار می‌نمایی؟ در جواب گفت: کسی را مانند ناصر سبحانی در ذکاوت، علم و تقوا ندیده‌ام، هر وقت برای نماز صبح به مسجد می‌رفتم او را می‌دیدم که قبل از من به مسجد رفته یا او را در حالت سجده می‌دیدم که از ترس خداوند گریه می‌کند و یا کتاب می‌خواند و درسهایش را مرور می‌کند.
استاد سبحانی به پاکستان رفت و چند ماه در آنجا ماند و با برخی از پیشگامان جنبش اسلامی در دهه‌ی هشتاد میلادی ملاقات نمود و در رابطه با مسائل مهم جهان اسلام، از جمله‌ مسأله‌ی کرد با آنان سخن گفت. به ترکیه نیز مسافرت نمود و در اولین کنفرانس تشکیل رابطه‌ی اسلامی کردی جهت دفاع از حقوق کردها شرکت نمود و در آنجا به سخنرانی پرداخت و حقوق کرد و دیگر قومیت‌ها را در سایه‌ی قرآن بیان نمود و او از جمله کسانی بود که فدرالیسم برای کردستان عراق را مناسب دانست و آنرا به عنوان راه‌حل مناسب برای مسأله‌ی کردی پیشنهاد کرد.
و از جمله کسانی که استاد سبحانی در پاکستان با آنان ملاقات نمود، می‌توان نماینده جماعت اسلامی در پاکستان را نام برد. وی نشستهایی نیز با رهبران اخوان المسلمین از جمله استاد عمرتلمسانی، استاد حامد ابونصر، استاد مصطفی مشهور و دکترعبدالله عزام داشت و همچنین با امیر وقت جماعت اسلامی؛ قاضی حسین تبادل نظر نمود. با رهبران جهاد افغان از جمله یونس خالص، سیاف، گلبدین حکمتیار و برهان‌الدین ربانی نیز ملاقات نمود. همانطور که با اعضای برجسته‌ی حزب اسلامی عراق ازجمله: محمّد احمد راشد، نعمان سامرائی، دکترعادل شیوخ، اسامه تکریتی و دیگران ملاقات داشت. و در همه‌ی این نشستها به مسائل ملت کرد می‌پرداخت و آنرا برایشان توضیح می‌داد و اسباب جنگ و شروط آن در سایه قرآن و سنت را توضیح می‌داد و نظریاتی که‌ در رابطه با جهاد افغان داشت را ارائه نمود.
چهارم؛ اساتید و شاگردان استاد سبحانی:
ماموستا سبحانی سه استاد برجسته داشت که عبارت بودند از:
1. ملا فتاح نودشه‌ای،
2. ملازاهد پاوه‌ای که در سال 1354 هجری استاد عبدالکریم مدرس نیز از دست ایشان اجازه نامه‌ی فتوا و تدریس دریافت نموده‌ بود.
3. ملا محمّدامین کانیسانانی، استاد سبحانی اجازه‌نامه‌ی علمی خویش را از این استاد دریافت نمود.
استاد سبحانی حجره مخصوصی در شهر پاوه داشت که در هفته سه روز را به تعلیم و تدریس برای بانوان و سه روز دیگر را به آقایان اختصاص داده بود، به این ترتیب تعداد زیادی از خواهران و برادران از خدمت ایشان استفاده نمودند، اما بعد از صدور حکم دستگیری وی از طرف دولت وقت، نتوانست به تدریس خویش ادامه دهد.
پنجم؛ فعالیتهای سیاسی و ملی در بدو پیدایش جمهوری اسلامی علیه‌ حکومت شاهنشاهی:
استاد سبحانی با سخنرانی‌های خویش جهت تشویق مردم علیه حکومت شاهنشاهی در شهرهای پاوه، روانسر، جوانرود، کرمانشاه، مریوان و سنندج مشارکتهای فعالی داشت و در یشتر فعالیتهای آن وقت مشارکت نمود. این مشارکتها سبب شد که چندین بار از طرف دستگاه امنیتی ساواک دستگیر و زندانی شود.
استاد سبحانی با کاک احمد مفتی‌زاده و برخی دیگر از علمای سرشناس اهل سنت، رهبران کرد و سیاستمداران در گفتگو با مسئولان جمهوری اسلامی ایران در کرمانشاه، قم و تهران جهت رسیدن به راه‌حلی مناسب برای اهل سنت به صورت عمومی و ملت کرد به صورت خاص، شرکت نمود. امام خمینی وعده داد که به مطالب آنان گوش داده و مشکلات آنان را حل نماید و به‌خصوص اصل 12 قانون اساسی که بر این مسئله تأکید می‌نماید که دین رسمی اسلام و مذهب رسمی شیعه بوده و تغییر آن ممکن نمی‌باشد را اصلاح نماید. اما این وعده عملی نشد و همین مسأله‌، مقدمه‌ی تیرگی و تنش میان آنان شد. سبحانی جزو کسانی بود که در تاریخ 12/1/ 1358 با شرکت در همه‌پرسی به‌ جمهوری اسلامی رأی «آری» داده‌ بود.
در جریان حمله‌ی مخالفان به‌ پاوه‌ در سال 1358، او نقش مهمی در پاوه ایفا نمود و مشارکت وی سبب شد که شهر پاوه به دست مخالفانی که علیه جمهوری اسلامی تحریک شده بودند نیفتد. اما این موضع حکومت سبب شد که سبحانی و مفتی‌زاده مردم کرد را از خطرناک بودن قانون اساسی برحذر دارند و اهداف این قانون را برای مردم تشریح می‌کردند و اینکه چگونه سبب تعصب مذهبی شده و با شعارهای اولیه‌ی [سران] جمهوری اسلامی مخالف می‌باشد. در حالی که در بدو تشکیل‌اش قرار داشت، این سبب شد که دولت دستور دستگیری آنان را صادر نماید، اما سبحانی با مهارت و تجربیات نظامی که داشت توانست از دست آنان فرار کرده و به مدت تقریباً هشت سال مخفی بماند.
و نیز ازجمله اعمال سیاسی استاد سبحانی می‌توان به پیوستن وی به جماعت اخوان المسلمین در سال 1359ش اشاره نمود که در مدت زمانی کوتاه با توجه به مهارتی که داشت توانست به سطح یک رهبر توانا برسد و عضوی فعال در میان آنان گردد و تا زمانی که به جوار رحمت پروردگارش پیوست بر تعهدش باقی ماند. و از جمله اعمال سیاسی وی این بود که در تأسیس کنفرانس مرکزی سنی به نام شورای شمس در سال 1360ش که به صورت علنی در تهران برگزار گردید، مشارکت نمود و به عنوان نماینده‌ی مردم در استان کرمانشاه انتخاب گردید. استاد سبحانی در سال 1367ش در کنفرانس تأسیس رابطه اسلامی کردی در استانبول شرکت نمود.
واز جمله دلایل و شواهدی که بر محبت استاد با قوم و وطنش دلالت دارد، نامه‌ی مشهور وی تحت عنوان «رسالة الآلام من ارض البلایا» که آن را به نمایندگی از طرف ملت کرد به پیامبران نوشته است، می‌باشد.[این نامه توسط بایزید درویش‌پور به فارسی ترجمه و در سایتهای اینترنتی منتشر شده‌ است]. وی در آن نامه می‌گوید: چه آسان بود که این نامه با خون حلال دانسته‌ی شهدا نوشته شود اگر این خونها با سم ساخته شده در آزمایشگاههای علم شیمی مسموم نمی‌بود.
استاد در این نامه همانند دفاع حضرت موسی از بنی‌اسرائیل، از ملت کرد دفاع می‌کند.
استاد اطلاعات کاملی از پنج گوشه‌ی سرزمین ملت کرد داشته است که چه چیزهایی از قبیل ظلم، هتک حرمت و قتل زنان بر سر مردم آن می‌آید با اینکه فرعون زنان بنی اسرائیل را زنده نگه می‌داشت. در بخش دیگری از سخنانش در این نامه می‌گوید: «مثل اینکه آنان نشنیده‌اند آنچه را که خداوند بر ما بازگو می‌کند که بودن بنی اسرائیل در تحت قبضه‌ی استضعاف فرعون این را می‌طلبد که پیامبری که به سوی آنان مبعوث می‌شد دو مسئولیت داشته باشد: نخست اینکه؛ دعوت مردم و در رأس آنان فرعون به عبادت و بندگی خداوند و اجتناب از طاغوت.
دوّم: دعوت ازفرعون و پیروان او که دست از استضعاف بنی اسرائیل کشیده و آنان را به دعوتگر تحویل داده و به همراه او بفرستند. و در انتهای نامه‌اش می‌گوید: هر نقطه از سرزمین مسلمانان به شهر فرعونی از مفسدان تبدیل شده است هر چند که هیچ جای آن به پای فاجعه حلبچه در روزگار کردستان نمی‌رسد.»
ازجمله فعالیتهای ملی او این بود که توانست بیشتر کتابهای علم اصول، نحو و بلاغت را به زبان کردی شرح و توضیح دهد.
ششم؛ سیرت و فرهنگ استاد سبحانی:
بدون شک استاد سبحانی دارای اندیشه‌ای اصیل بود که توانست در بسیاری از عرصه‌ها برخی از مشکلاتی را که دانشمندان قبل از او نتوانسته بودند در آن تعمق نمایند، حل و فصل نماید، بخصوص مسائلی همچون اسماء و صفات خداوند، قضا و قدر، و اصالت وی در حرکت بی نظیرش در خواندن و مطالعه بود که دارای ذکاوتی بی نظیر، فرهنگ اسلامی گسترده و عمیق بود که علوم آلی را بیشتر از هر کس می‌شناخت با اینکه در علوم غائی عمیق بود و توانست از علوم آلی بهره جسته و آن را به عنوان وسیله ای برای خدمت به هدفش به کار بگیرد، استاد دارای خصلتهای عالی و صفات پسندیده بود، هر کس به چهره‌اش می‌نگریست، دوستش می‌داشت، ذهنی تیزبین داشت، بسیار زیرک، با نظافت و دارای آداب عالی در خوردن و نوشیدن بود، بسیار گوشت نمی‌خورد و اگر غذایی برایش آورده می‌شد که در آن گوشت بود، در صورتی که در آن هفته گوشت خورده بود برای بار دوم گوشت نمی‌خورد. اندک سخن می‌گفت و با توجه به شرایطی که در آن می‌زیست گوشه‌گیر بود و در میان مردم اندک دیده می‌شد. هرگاه سؤالی از او پرسیده می‌شد با تواضع جواب می‌داد. اندامش باریک بود؛ وزنش بین 47 و 50 کیلوگرم بود.
طبق عرف و عادت کردهای منطقه لباس کردی می‌پوشید به جز مسافرتهای خارجی که از لباس رسمی استفاده می‌نمود. سبزیجات را دوست داشت. با افراد خانواده‌اش مهربان بود به کسی ستم نمی‌کرد و حقوق کسی را پایمال نمی‌نمود، کودکانش را دوست می‌داشت و به آنان آزادی می‌داد و آنان را هرچند که او را عصبانی می‌کردند تنبیه‌ بدنی نمی‌نمود، با آنان مهربان بود و با آنان بازی می‌کرد و حقوقشان را رعایت می‌نمود و وقتی را به شوخی و بازی با آنان اختصاص می‌داد، به همسرش در امور خانه کمک می‌کرد، گلها را بسیار دوست می‌داشت.
اهل مطالعه بود و وقتش را ضایع نمی‌نمود و می‌گفت ای کاش مواد خوردنی همانند قرصهایی بود که در دهان می‌گذاشتیم و وقت ما در خوردن غذا ضایع نمی‌شد، اندک می‌خوابید، بیشتر اوقات در حال مطالعه بود و هنگامی که او را می‌دیدی که راه می‌رود به یاد آیه قرآن می‌افتادی که خداوند می‌فرماید: «الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الأَرْضِ هَوْناً»
هفتم: موضعگیریها و لطایف زندگی استاد:
در سال 1356ش به اجبار به خدمت سربازی برده شد و نظام شاهنشاهی پیشنهاد کرد که اگر او دروغ بگوید مثلاً بگوید لنگ هستم و نمی‌توانم به خدمت سربازی بروم، او را معاف خواهند نمود اما وی به خود اجازه نداد چنین دروغهایی را بگوید و ترجیح داد به خدمت سربازی تن دهد و با زبان حال می‌گفت: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی» استاد سبحانی گفت: هنگامی که سرباز وظیفه بودم روزی [در سنندج] ما منتظر آمدن شاه بودیم و همه در صف بودیم و هنگامی که آمدن شاه به تأخیر افتاد به یکی از دوستانم گفتم: این کتاب را مطالعه می‌کنم هنگامی که شاه نزدیک شد مرا خبر ده، سپس بعد از مدتی طولانی و اتمام مطالعه به یکی از کسانی که در کنارم بود گفتم این مرد(شاه) کی خواهد آمد؟ با تعجب پرسید کجا بودی؟ شاه آمد و رفت و داریم برای برگشتن آماده می‌شویم، این حالت بر محبت و دقت وی در مطالعه دلالت می‌نماید.
هنگامی که در حال گذراندن دوران سربازی بود روزی به مسجدی رفت که ملایی در آن مسجد بوده و به چند طلبه‌ای که داشت درس می‌داد، هنگامی که استاد سبحانی از دور صدای آنان را شنید و به تدریس ملا گوش داد، فهمید که آن عالم از برخی از مسائل مهم [آن علم] سر در نمی‌آورد و برخی مسائل را اشتباه توضیح می‌دهد، لذا به نزد آنان رفت و مؤدبانه گفت: استاد! شما در فلان مسئله چنین گفتی، آیا جایز نیست که معنایش چنان باشد؟ آن استاد که در آن منطقه‌ به سیبویه (عالم مشهور نحوی) مشهور بود پرسید از کجا چنین دانشی را به دست آورده‌ای در حالی که سرباز وظیفه می‌باشی؟ سبحانی جواب داد برخی از کتابها را خوانده‌ام، آن عالم گفت: این نقد و این شرح از مردی که تنها چند کتاب خوانده باشد بعید است بلکه چنین چیزهایی را عالمی می‌تواند بداند که تمام کتابها را خوانده باشد. و از امروز به بعد شما استادم خواهی بود که مسائل پیچیده و سخت علوم شرعی را باید به من آموزش دهی.
هنگامی که از ترس حکومت وقت مخفیانه زندگی می‌کرد، روزی در محله‌ی حکمت آباد به سوی دولت آباد با دوچرخه حرکت می‌کرد، ناگهان در مسیرش با اتومبیلی تصادف نمود، سپس مشخص شد که راننده ماشین یکی از اهالی روستایش می‌باشد، راننده از دیدنش بسیار شگفت‌زده شد، چرا که زمانی طولانی بود او را ندیده بود، استاد سبحانی به او گفت این قضیه را پوشیده دار و به کسی نگو که سبحانی را دیده‌ام و من الحمدلله خوبم، آن راننده با اینکه به شایع نمودن اسرار مشهور بود تا زمانی که خبر شهادت استاد را نشنید این داستان را برای کسی تعریف نکرد.
و از جمله لطایف زندگی او این است که در خواندن، فهم و حفظ بسیار سریع بود، روزی طلبه‌های او کتاب «قصة الإیمان» از تألیفات ندیم جسر را آورده و به او گفتند این کتاب دارای اطلاعات مهمی می‌باشد و کتاب ارزشمندی است، آنگاه شب بود. هنگامی که طلبه‌ها خوابیدند و برای نماز صبح برخاستند و برای ادای نماز او را ندا دادند؛ هنگامی که آمد کتاب را نیز همراهش آورده و به آنان داد، طلبه‌ها تعجب نمودند و از او پرسیدند چرا آن را نخواندی؟ جواب داد: دیشب نخوابیده‌ام و همه‌ی آن را خوانده‌ام و برای اینکه مطمئن شوند او را امتحان کردند سپس همه پذیرفتند که آن را مطالعه نموده و حتی مطالب را با ذکرشماره صفحه می‌داند.
سید مخلص یونس مصطفی می‌گوید: در بندرعباس بودم، شخصی به من گفت: سبحانی به منزلم آمد و یک هفته در منزلم ماند در طول این هفته تمام کتاب «عقد الفرید» را که در منزلم بود مطالعه نمود و او را آزمودم مشخص شد که تمام مطالب را با شماره صفحه و جلد آن می‌داند و آن را نقد می‌نماید و گفت این کتاب مورد دسیسه قرار گرفته است.
هرکس به مناظره‌ی وی با «ملا احمد درگای شیخان» گوش دهد برایش روشن می‌شودکه استاد سبحانی واجد آداب بزرگی در زمینه مناظره می‌باشد و از شگفت‌انگیزترین چیزها در این زمینه این می‌باشد که وی بدون آمادگی قبلی و طرف مقابل برعکس وی کاملاً با آمادگی به جلسه‌ی مناظره می‌رود. و هنگامی که ملا احمد می‌گوید امام نووی در کتاب مغنی در فلان صفحه و جلد فلان چنین می‌گوید، سبحانی به او می‌گوید نه اشتباه می‌کنی در آن صفحه و آن جلد نیست بلکه در فلان صفحه و فلان جلد می‌باشد و هنگامی که حاضران تحقیق می‌کنند برایشان مشخص می‌شود که سخن استاد سبحانی صحیح است با اینکه وی تقریباً پنج سال بود که کتاب مغنی را ندیده بود.
ملا محمدامین (ملا محمود عنبی) گفت: شوق دیدار استاد سبحانی مرا به سوی وی کشاند هنگامی که به نزد وی رسیدم او داشت چیزی می‌نوشت، از روی شوخی به او گفتم: چرا به روستای «ریژآب» نمی‌آیی تا از خطبه‌هایم استفاده نمایی و همانند مردم گریه کنی؟ با لبخند به من گفت: در مورد چه چیزهایی سخنرانی می‌کنی؟ گفتم: سلسله موضوعاتی در رابطه با قیامت و در این خطبه به موضوع میزان رسیدم، استاد سبحانی خندید، پرسیدم از چه چیزی می‌خندی؟ گفت: هنگامی که قیامت بیاید و خداوند مردم ریژآب را گرد آورد و حساب و کتاب خاتمه یابد مردم آنجا از یکدیگر می‌پرسند چرا آن مناظری را که ملای عراقی از آن سخن می‌گفت ندیدیم؟ و از روی شوخی گفت: آنچه که از آن سخن گفته‌ای در روز قیامت اتفاق نمی‌افتد و خداوند سریع الحساب است.
هشتم: شهادت استاد سبحانی:
استاد سبحانی در یکی از سفرهایش به شهرستان کرمانشاه رفت و در تاریخ 16/3/1368دو روز بعد از وفات امام خمینی هنگام برگشت به دیدار برخی از دوستانش در شهرستان سنندج رفت و در منزل استاد فاروق فرساد دستگیر شد. بعداز این دستگیری دیگر هیچکس وی را ندید. صدای اعتراض در داخل و خارج ایران شنیده شد. اما در داخل کشور این بود که از سراسر ایران نامه‌هایی در محکومیت بازداشت وی به ارگانهای ذیربط فرستاده شد که ایران را از نتیجه‌ی ناگوار در صورت آزار و اذیت استاد سبحانی برحذر می‌داشتند. 42 دانشمند دینی نامه‌ای را به حکومت ایران نوشتند و آن را از کشتن مفسر قرآن بر حذر داشتند که در غیر این صورت وضعیت ایران بعد از کشتن وی وخیم خواهد بود… .
اما در سطح بین المللی به این صورت بود که برخی از علماء امثال دکتر یوسف قرضاوی نامه‌هایی را به مسئولان کشور ایران نوشته و آن را آزار و اذیت استاد سبحانی برحذرداشته و خواستار آزادی وی شدند، صدای اعتراض در کشورهای مصر، پاکستان و اروپا بلند شد، لیکن این همه اعتراض نتیجه ای در بر نداشت و هیچ تأثیری در حکمی که صادر نموده بودند ننمود و آنان را از تصمیمشان منصرف نساخت. در تاریخ26/3/ 1369 دادگاه سنندج به برادرش خبر داد که جسد برادرش را تحویل بگیرد و او را به کشتن در صورتی که این خبر را افشا کند تهدید نمودند؛ اما دیری نپائید که خبر شهادت استاد شایع شد و به گوش همه رسید. هنگامی که دانستند این خبر از طرف مردم قابل تحمل نیست؛ دولت خبر دادگاه سنندج را تکذیب نمود و گفت استاد سبحانی هنوز در حال حیات است و هرچه زودتر آزاد خواهد شد و… اما بعد از مدتی از طرف حکومت رسماً آرامگاه‌ وی به خانواده‌اش در شهر قروه نشان داده‌ شد.
استاد سبحانی راست می‌گفت؛ آنجا که همیشه می‌گفت: هرگاه دستگیر شدم دیگر منتظر برگشتن من نباشید. بعد از مدتی مشخص شد که زیر شکنجه ی سخت به شهادت رسیده است و لحظه‌ای قبل از شهادتش گفته بود: من در اینجا چیزی را می‌بینم که شماها نمی‌بینید. محمد احمد راشد در کتابش اصول الافتاء می‌گوید: «سبحانی رساله‌ی کوچکی را در نقد بعضی از نوشته‌های امام خمینی نوشته بود و این عمل را همچون یک عالم اسلامی جزء وظیفه‌ی خویش می‌دانست، در این مورد با او گفتگو نمودم و او را به آرامش و سکوت در این زمینه دعوت نمودم، او پذیرفت اما نتوانست رساله‌اش را قبل از پیوستن به دعوت نوشته بود اصلاح کند. اما کار از کار گذشته بود و همین موجب اعدام وی گشت. خداوند وی را رحمت کند.
استاد راشد ادامه می دهد: هنگامی که از برخی از مسئولان حکومتی پرسیده شد که چرا یکی از دعوتگران ما را اعدام کرده‌اند، گفتند: او را به خاطر انتقاداتی که از امام خمینی نموده‌ است، اعدام کرده‌اند نه به خاطر عضویت در دعوت اسلامی.»
این کتاب مورد قبول بسیاری از متفکران شیعه و سنی قرار گرفت و از جمله کسانی که از آن متأثر شده و آراء استاد را قبول کردند می‌توان به «عبدالکریم سروش» اشاره نمود.
دوّم؛ آثار استاد سبحانی در تفسیر:
استاد سبحانی آثار زیادی در تفسیر قرآن از خود به جای گذاشت، تمام تلاشهای وی در فهم قرآن بود و تمام استنباطات وی از قرآن بود، هرگاه کتابهایش را مطالعه کنی، برایت روشن می‌شود که او حقیقتاً شخصیتی قرآنی بوده و خواستش این بوده است که با قرآن زندگی کند.
آثار وی در تفسیر عبارتند از:
الف: مقطع بندیهایى قرآن: این کتاب به زبان فارسی نوشته شده است که از سوره‌ی فاتحه شروع شده و تا سوره‌ی هود ادامه دارد، در هر سوره‌ای سبب نزول آن و واقعه‌ای را که آن سوره در ارتباط با آن نازل شده است بیان نموده سپس محور سوره را ذکر می‌کند و بعد آن سوره را به مقطعهایی تقسیم می‌نماید و بیان می‌دارد که هر مقطعی موضوع خاصی دارد و در انتها ارتباط هر سوره با سوره‌ی قبل و بعد از آن را بیان می‌نماید.
ب: استاد عمر عبدالعزیز می‌گوید: استاد سبحانی بیشتر از 180 کاست در موضوع تفسیر سوره‌های قرآن دارد، و برخی از سوره‌هایی را که استاد سبحانی مورد تفسیر قرار داده است را نام می‌بریم که در این رابطه هیأتی تشکیل شده که آن کاستها را به صورت کتاب در می‌آورند.
این سوره‌ها: 1 – الأحقاف 2- الحاقة 3- الإسراء 4- النور 5- الحجرات 6- البقرة 7- الأعراف 8- الذاریات 9- یس 10 ق 11- الکهف 12- آل عمران 13- عبس 14- النبأ 15- النازعات 16- الرعد 17- ص 18- الملک 19- التوبة 20- المائدة 21- یونس 22- الأحزاب 23- الواقعة.
سوم: آثار استاد در علوم قرآنی:
الف: علوم القرآن: رساله‌ای است خطی که ظاهراً از روی کاست پیاده شده است و به زبان فارسی می‌باشد. استاد در این رساله از مراحل کتابت قرآن، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، نزول قرآن و اسباب آن سخن می‌گوید.
ب: دو کاست در موضوع ناسخ و منسوخ به زبان عربی و کردی.
ج: دو کاست در اعجاز قرآن.
چهارم: آثار استاد در حدیث و علوم آن:
الف: شرح اربعین نووی.
ب: رساله‌ای در علوم الحدیث و آن در اصلش رساله‌ای بوده است آن را برای مجمع «السنة والسیرة» به ریاست دکتر قرضاوی نوشته است، در این رساله نظریه‌هایی در ارتباط با جمع احادیث و شروط قبول حدیث ارائه شده است.
ج: دو کاست با عنوان علوم الحدیث.
پنجم: آثار استاد در فقه:
الف: الفتاوی: خطی است که دو جلد می‌باشد، استاد در این رساله از مسائل عصری مانند بانکها، گرفتن عکس، رفتن به خدمت سربازی و دیگر مسائل حساس و مهم سخن می‌گوید.
ب: نماز : یک کاست است که استاد در آن از روح نماز با زبان کردی سخن می‌گوید.
ج: حکمتهای نماز: سه کاست است که استاد در رابطه با حکمتهای نماز بحث می‌کند.
د: فقه الزکاة یک کاست 90 دقیقه‌ای می‌باشد.
هـ : نظام اقتصادی اسلامی که 20 کاست ضبط شده می‌باشد.
و: نظام سیاسی اسلامی: 50 کاست است که استاد از نظام سیاسی در اسلام سخن می‌گوید همانطور که مفصلاً در موضوع کرد در سایه اسلام سخن می‌گوید.
ز – حکم قتال: چهار کاست می‌باشد که در اصل مناظره‌ای بین او و ملا کریکار در ارتباط با شروط قتال است که ضبط نشده بود و در انتها ملا کریکار قانع می‌شودکه فعلاً شرایط جهاد وجود ندارد و زمان زمان آن نیست. به خاطر اهمیت موضوع شاگردانش از وی خواستند که آن را تکرار نماید تا مطلب ضبط شود.
ح: شروط جهاد: این موضوع شش کاست می‌باشد که در واقع مناقشه‌ای است با عبدالقادر توحیدی در ارتباط با شروط قتال.
ی: مناظره‌ای با ملا احمد درگای شیخان در رابطه با مسائل فقهی و فکری که 11 کاسط ضبط شده می‌باشد.
ک: حج؛ 11 کاست به زبان کردی.
ل: روزه در سفر: رساله‌ای که از کاست پیاده شده است که آیات در ارتباط با این موضوع را تفسیر می‌نماید.
م: واجبات زن و شوهر در قبال یکدیگر دو کاست می‌باشد.
ن: مسائل مختص زنان شش کاست است و توسط گروهی از خواهران به صورت جزوه‌ای در آمده است.
ششم آثار استاد در اصول فقه
الف: اصول فقه هشت کاست به زبان کردی می‌باشد که توسط هیوا علی به کتاب تبدیل شده است.
ب: شرح قسمتی از کتاب جمع الجوامع
هفتم؛ آثار وی در اخلاق، وعظ و ارشاد:
الف: قیامت: به صورت یک کاست.
ب: دعوت (بانگه‌واز)، به صورت چهار کاست ضبط شده.
ج: مسئولیت داعی یک کاست.
د: 20 کاست در ارتباط با تزکیه.
هـ: اختصار کتاب تهذیب مدارج السالکین ابن‌القیم جوزیه‌.
و: تلخیص کتاب الإعتصام امام شاطبی.
هشتم: آثار متفرقه:
1- رسالة آلام من ارض البلایا.
2- سه کاست در رابطه با تشکیل احزاب در ایران.
3- شرح التلخیص که بر روی 43 کاست ضبط شده است.
4- شرح شذور الذهب 85 کاست می‌باشد.
5- تعزیه.
6- بندگی در نماز.
7- انسان و روش زندگی که توسط عبدالله علی آماده شده است.
8- عالم، علم و علما
9- و از جمله آثار وی مقالاتی می‌باشد که در مجله‌ها و روزنامه‌ها به نام حقیقی و گاهی با اسمی مستعار و گاهی نیز به نام «ن. سبحانی» نوشته می‌شد.
10- از جمله آثار استاد سبحانی این است که برنامه‌ای را برای تربیت علمای دینی در مدارس دینی طرح نمود که به پنج مرحله تقسیم می‌شد و هر مرحله‌ای دارای کتابهای مخصوصی بود. طرح وی این بود که در ذیل ذکر می‌شود و مواد این مراحل عبارت بودند از:
1- لغت: کتاب احمدی کلمات القرآن، بخشی از مفردات راغب اصفهانی، فقه اللغة صبحی صالح، بانت سعاد و قصیده‌ی بردة المدیح.
2- صرف: امثله و تصریف زنجانی، مطالعه کتاب التصریف، شرح التصریف تألیف سعد الدین تفتازانی، شذا العرف، نصف أول از شرح سید عبد الله، نصف دوم از شرح سید عبد الله.
3- نحو: عوامل جرجانی و برکوی، کتاب الهدایه، قطر الندى، با مطالعه کتاب صمدیه، شذور الذهب با مطالعه کتاب کافیه تألیف ابن الحاجب، شرح ابن عقیل یا کتاب سیوطی، حفظ ألفیه ابن مالک، مغنی اللبیب.
4- بلاغه: علوم البلاغه، عروض و تطبیق جواهر البلاغة و بقیه علوم البلاغه همراه با حل تمرینات و ترجمه دو بخش معانی و بیان در مختصر و بخش بدیع از کتاب التلخیص، خواندن بخشی از دلائل الإعجاز جرجانی.
5- اصول فقه: أصول الفقه تألیف إبراهیم النعمة، الورقات، الوجیز فی أصول الفقه، لب الأصول همراه با مطالعه الرساله‌ی امام شافعی، موافقات امام شاطبی، جمع الجوامع همراه با مطالعه الموافقات امام شاطبی.
6- علوم القرآن: کتابی در زمینه تجوید، علوم القرآن تألیف احمد عادل کمال یا الملزمة فی علوم القرآن، مباحث فی علوم القرآن تألیف صبحی صالح، مناهل العرفان.
7- علوم الحدیث: البیقونی با حفظ تیسیر مصطلح الحدیث، نزهة النظر شرح نخبة الفکر، چند فصل از مقدمه دو کتاب فتح الباری و شرح مسلم، الأحادیث الموضوعة تألیف شوکانی.
8- تفسیر و حفظ: تفسیر سوره‌های قصار با حفظ سوره‌ها، تفسیر بقیه جزء 30 با جزء 29 و حفظ آن دو از تفسیر صفوة و مختصر ابن کثیر، تفسیر نسفی جزء 27-28 با حفظ سوره‌ها، روائع البیان صابونی، کتاب فی أصول التفسیر، تفسیر بیضاوی جزء 26 با مقدمه فی ظلال القرآن و سوره الأنعام با مطالعه سوره‌های توبه و اعراف.
9- حدیث: أوراد الیوم واللیلة، المأثورات، الأربعین النوویة همراه با حفظ احادیث آن، خواندن قسمتی از ریاض الصالحین همراه با مطالعه بقیه سبل السلام ج1 و مطالعه نیل الأوطار، سبل السلام جلد دوم، خواندن بخاری ومسلم همراه با مطالعه شرحهای فتح الباری و شرح نووی بر مسلم .
10- تاریخ: نور الیقین، إتمام الوفاء، المنهج الحرکی للسیرة النبویة، رجال حول الرسول، ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمین ، قصص الأنبیاء، تاریخ الخلفاء ، تاریخ الأمم الإسلامیة اثر استاد نجار.
11- عقائد: مبادی إسلام و فلسفه احکام: اثر استاد مودودی، وجود الله، حقیقة التوحید از تألیفات دکترقرضاوى، المصطلحات الأربعة تألیف مودودی، مختصر العقیدة الطحاویة، الحیاة بعد الموت تألیف مودودی، الرسول تألیف سعید حوى، شرح العقائد النسفیة، العقیدة الإسلامیة تألیف حبنکة المیدانیة.
12- اخلاق: أدب المسلم، نظریة الأخلاق الإسلامیة تألیف مودودی، مطالعه مختصر منهاج القاصدین قسم أول و دوم از دستور الأخلاق.
13- فقه: فتح القریب، قسم أول از کتاب کفایة الأخیار همراه با مطالعه فقه المیسر، قسم دوم از کتاب کفایة الأخیار همراه با مطالعه الفقه المیسر، منهاج الطالبین إلى الفرائض، تکملة المنهاج الطالبین وفرائض شرح المنهج.
14- فقه الدعوة: کیف ندعو الناس، وکیف ندعو إلى الإسلام، المنطلق، مشکلات الدعوة والداعیة، العوائق والرقائق.
15- فلسفة و منطق و آداب: جلد اول از کتاب المنطق فی شکله العربی، جلد دوم از کتاب المنطق فی شکله العربی، کتاب آداب البحث والمناضرة، المقولات العشر، مطالعه قصة الإیمان از تألیفات ندیم الجسر. حفظ متون.
مطلب اوّل: نظریات استاد در تفسیر:
استاد سبحانی نظریات خاصی در تفسیر قرآن داشته است که برخی از آنها را ذکر می‌نمایم، استاد سبحانی در مسأله میراث در شرح آیه «یُوصِیکُمْ اللَّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْنِ» می‌گوید: یعنی ثلثان، نه مجموع مال، چرا که خداوند می‌فرماید: « مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْنِ» و سهم دو مؤنث با آیه زیر بیان می‌شود: « فَإِنْ کُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَیْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَکَ» پس سهم دو مؤنث دو سوم از ما ترک می‌شود، و خداوند در بیان سهم مذکر می‌فرماید: «لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْنِ» و نگفته است «مثلا حظ الأنثى» و اگر اینچنین می‌گفت: کل ارثیه به مذکر می‌رسید، چرا که سهم یک مؤنث نصف مال است و دو برابر سهم یک زن کل مال می‌شود.
مراسمهای شب قدر از جمله نزول قرآن، روح و فرشتگان اموری هستند که هیچ وقت تکرار نمی‌شوند، در شب قدر نزول قرآن اتفاق افتاد ولیکن احیای این شب که قرآن در آن نازل شد یادآوری است برای بار اول که فرشتگان و روح در آن نازل شدند و آن شب شب سلامتی بود، یادآوری این شب مانند زنده کردن شب اسراء، معراج یا تولد پیامبر می‌باشد و زنده کردن اینگونه شبها به این معنی نیست که پیامبر =صلی الله علیه وسلم= دوباره به آسمان عروج می‌کند یا دوباره متولد می‌شود و آن شبی که از هزار شب بهتر است دیگر تکرار نمی‌شود، و خداوند نفرموده‌ است عبادت در این شب از هزار ماه بهتر است و احادیثی که در این رابطه روایت شده‌اند نیز چنین مطلبی را بیان نمی‌کنند. و در این سوره التفات از ماضی به مضارع است که از کلمه‌ی « تَتَنَزَّلُ» مشهود است و این مانند آیه زیر است که خداوند از قوم عاد خبر می‌دهد و می‌فرماید: «سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ حُسُوماً فَتَرَى الْقَوْمَ فِیهَا صَرْعَى کَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِیَةٍ» در این آیه مشاده می‌شود که از گذشته به مضارع التفات شده است با علم به اینکه مسأله وعذاب خاتمه یافته است ولیکن این التفات برای جلب توجه مخاطبان است واز توضیحات استاد بر آیه «اِنَّا اَنزَلناهُ فِی لَیلةِ القَدر» روشن می‌شود که شروع نزول در شب قدر بوده است اما باقی دیگر در خلال 23 سال نازل شد، پس چرا گفت: «اَنزَلناهُ»، این چنین مستعمل است میان مردم، پس اگر از شخصی بپرسی کی نهار خوردی؟ مثلاً می‌گوید: ساعت هشت، در حالی که در ساعت هشت همه چیز خاتمه نیافته است بلکه شروع خوردن ساعت هشت بوده است، و جایز است که عمل خوردن در ساعت نُه خاتمه یافته باشد لیکن در گفتگوی محاوره‌ای شروع عمل ذکر و نهایت آن حذف می‌شود و در قرآن شروع نزول ذکر شده است در حالی که مدت نزول آن 23 سال طول کشید.
استاد سبحانی در بیان پاداش در روز قیامت می‌گوید: در روز قیامت مردم به دو دسته تقسیم می‌شوند: ایمانداران که در بهشت جاویدان می‌باشند و کافران که در دوزخ جاویدان می‌باشند و کسی نیست که داخل دوزخ شود سپس از آن بیرون شود، در این نظریه با بیساری از احادیث مخالفت می‌شود ولیکن ما در اظهار این نظریه ناچاریم، چرا که صدها آیه وجود دارد که این نظریه را تأیید می‌نماید، اما آیات عبارتند از: خداوند می‌فرماید:«رَبَّنَا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلْ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ» و در آیه‌ای دیگر می‌فرماید: «یَوْمَ لا یُخْزِی اللَّهُ النَّبِیَّ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ» پس مؤمنان داخل دوزخ نمی‌شوند. و در این اینجا سؤال دیگری مطرح می‌شود و آن اینکه کسی که داخل دوزخ شده سپس از آن بیرون می‌شود آیا جزو پرهیزگاران بوده است؟ اگر در جواب بگوییم بله، خداوند نیز می‌گوید: « وَإِنْ مِنْکُمْ إِلاَّ وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیّاً ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیّاً» پس خداوند داخل شدن متقین در آتش را نفی کرده است، و در این رابطه آیات بسیاری وجود دارد که بر داخل شدن مستقیم ایمانداران به بهشت دلالت می‌کنند، و اینکه کسانی که در آتش داخل می‌شوند دیگر از آن بیرون نمی‌آیند، و باید به احادیثی که در این رابطه روایت شده‌اند نظر افکند، زیرا آیات بیشتر از 100 می‌باشند. لذا می‌گوییم روایت کنندگان احادیث در این رابطه را تغیر لفظ کرده‌اند، در احادیث لفظ ورود آمده که آنان آن را به دخول (داخل شدن) تغییر داده و به دخول معنی کرده‌اند.
استاد سبحانی می‌گوید: مؤمن و کافر از یکدیگر ارث می‌برند، مسلمان از کافر ارث می‌برد و کافر از مسلمان به شرطی که کافر حربی نباشد و می‌افزاید: قاعده‌ای که در این مورد گذاشته شده است که «لا یتوارث أهل الملتین» دارای اشکال می‌باشد باید اصلاح شود، چرا که آیه 8-9 سوره ممتحنه عکس آن را ثابت می‌نماید و آن بیان قطعی می‌باشد اینکه خویشاوندان غیرمؤمن از خویشاوند مؤمن خویش ارث می‌برد به شرط اینکه محارب نباشد، پس باید این قاعده به کافران محارب تخصیص داده شود خداوند در آیه سوره نساء در رابطه با میراث می‌فرماید: «لِّلرِّجَالِ نَصیِبٌ مِّمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ وَلِلنِّسَاء نَصِیبٌ مِّمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ* برای مردان و برای زنان از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان از خود به جای می‌گذارند سهمی است.» [نساء:7] این آیه عام است هم زنان را شامل می‌شود هم مردان و کسی را مختص نمی‌گرداند، با این آیه حق کافر حربی هم در ارثیه شخص نزدیک به خویش که مرده باشد ثابت می‌شود، اما چیزی به او نمی‌دهیم و اجازه نمی‌دهیم چیزی به وی برسد تا اینکه کیفری باشد برای او، زیرا از این مال برای جنگ با مسلمانان بهره می‌گیرد. اما جایز نیست کافر غیرمحارب را از سهمش محروم نمود و این تخصیص یعنی جدا کردن کافر حربی از دو آیه دیگر در سوره ممتحنه مستفاد می‌شود.
استاد سبحانی اذکار صبح و شام را بر خویش واجب می‌دانست اما شاگردانش را به آن دستور نمی‌داد و آیه زیر را دلیل وجوب آن بر خویش می‌دانست که خداوند می‌فرماید: «واذکُر رَبَّکَ بُکرَةً وَ اٌصیلاً» و همیشه مواظب طلوع و غروب آفتاب بود و در این وقت به ذکر خداوند مشغول می‌شد، و در هر شرایطی خویشتن را برای انجام این اذکار آماده می‌نمود و همه چیز حتی اجرای سخنرانی را رها می‌نمود و خود را برای منظره‌ی طلوع و غروب آفتاب آماده می‌کرد.
مطلب دوّم: روش وی در تفسیر قرآن:
استاد سبحانی روشهای خاصی برای تفسیر قرآن داشت و می‌گفت باید تفسیر قرآن هشت مرحله را طی نماید، استاد عمر عبدالعزیز این مراحل را چنین بیان می‌کند:
مرحله اول: فهم کلمات و مفردات قرآن از اصل لغت، برای این منظور از معلقات سبعه، قاموس المحیط، لسان العرب و مفردات راغب اصفهانی بهره می‌گرفت.
مرحله دوّم: استخراج محور سوره‌ای که قصد تفسیر آن را دارد و ربط دادن آن با محور سوره‌ی قبل و بعد از آن، و معتقد بود هر سوره‌ای دارای محوری خاص است که حول آن می‌چرخد و آن را مورد بررسی قرار می‌دهد.
مرحله سوم: تحقیق سبب نزول اصلی نه سبب نزول عارضی، و مقصود از سبب نزول آن نیست که در کتابها آمده است، بلکه مقصود چیزی عام تر از این است و آن تحقیق در شرایط روانی و اجتماعی که مقتضی نزول سوره یا آیه بوده است، می‌باشد.
مرحله چهارم: تقسیم سوره‌ای از قرآن به چند مقطع، که کتاب مخصوصی در این زمینه تألیف نموده است.
مرحله پنجم: برای شرح مقطعی از قرآن و استخراج حکم از آن باید از کل قرآن کمک گرفت.
مرحله ششم: ربط دادن آیه به آن به واقعیت که در آن نازل شده است.
مرحله هفتم: کمک گرفتن از احادیث صحیح تا اینکه مجملات قرآن تبیین شوند.
مرحله هشتم: با این تفکر به تفاسیر موجود نظر می‌افکنیم و از آن استفاده می‌نماییم.
و بر این باور بود که بیشتر مفسران تفسیر قرآن را از یکدیگر نقل کرده‌اند و چیز جدیدی نگفته‌اند جز تعداد اندکی از آنان.
نخست در رابطه با فهم کلمات قرآن:
اگر تفسیر استاد از برخی آیات را بخوانیم متوجه می‌شویم که عنایت زیادی به فهم کلمات قرآن داده است، ابتدا معانی و توضیحات و معانی آن کلمه در زمان جاهیلت را مورد بررسی قرار می‌دهد اینکه آن را چگونه معنی می‌کردند و معنی اصلی آن در قرآن چیست، در تفسیر سوره نبأ پیرامون معنی سُباتاً می‌گوید: در تفاسیر کلمه‌ی «سُباتاً» را «قِطَعاً» تفسیر کرده‌اند یعنی بریدن و روی گردانی از اعمال، اما بسیاری از کلماتی که با «س.ب» شروع شده‌اند دلالت بر رها کردن و نرمی ‌وجود دارد مانند «سبل، سبت و سبط» همانگونه که بناء «فُعال» برای دلالت کردن بر درد و بیماری است مانند «سُعال و عُطاس» پس در اصل لفظ این کلمه دلالت بر رها شدن و رخاوت وجود دارد، و در صیغه‌ای که بر بیماری و جمع دلالت می‌کند، بر حالتی دلالت می‌کند که اعمال را رها می‌کند و دچار سستی می‌شود مثل اینکه هلاک شده امر او مختل شده و بر حالت خویش که باید بر آن می‌بود باقی نمانده است و این در هنگام خواب تحقق می‌یابد.
استاد در تفسیر سوره یونس در شرح کلمه‌ی «الکِتاب» می‌گوید: «اهل الکتاب»، «کَتب» یعنی چسباندن دو قطعه از پوست به یکدیگر به وسیله نخی به شکلی که ممکن نباشد یکی از دیگری دور شود که در اصل لغت معنی «کتاب» این است. اما بعد از این معنای دیگری برای آن قرار داده شد و آن اینکه بعضی کلمات بر کاغذی نوشته شوند مانند «ح،ک، ی، م» که از چسپیدن این کلمات به یکدیگر نقشی به دست می‌آید که اسم حکیم است، چرا به چنین چیزی کتاب می‌گوییم؟ زیرا ما برخی کلمات را به برخی دیگر چسپانده‌ایم اما معنی آن در این آیه چنین است: یعنی ای محمّد (ص) این قرآنی را که خداوند بر تو نازل کرده است نباید بعضی از آن جدا کرده شود، بلکه کل آن هدایت است برای مردم، این قرآن یک سلسله‌ای واحد است که بعضی از آن به بعضی دیگر چسپیده است، طبیعت قرآن این را نمی‌پذیرد که به بعضی از آن ایمان آورده شود و قسمت دیگری از آن رها شود.
دوّم در ارتباط با استخراج محور سوره:
استاد سبحانی معتقد بود که هر سوره‌ای دارای محور خاصی می‌باشد که حول آن می‌چرخد و آن موضوع را مورد بررسی قرار می‌دهد، لذا در شروع هر سوره‌ای می‌گوید: و محور این سوره ‌این است … در تفسیر سوره‌ی احزاب می‌گوید: «محورهای این سوره عبارتند از: وجوب التزام به احکام، توصیه‌هایی که تطبیق آن جهت دور کردن هر منکر اخلاقی از زندگی فرد مؤمن و جامعه ایمانی واجب است و همچنین تخلق به همه اخلاقهای نیکو و انجام همه اعمال نیک که واجب است فرد مؤمن و جامعه ایماندار جهت دفع حمله‌های دشمنان محارب و احزاب کافر به آن متصف باشد.»
و در بیان محورهای سوره بقره می‌گوید: «محور آیات این سوره عزل کردن امتی است که صلاحیت حمل امانت و دریافت هدایت را از دست داده و به جای آن امت دیگری را که لیاقت و شایستگی این مهم را داشته باشد، قرار دادن است.»
و در محور سوره آل عمران می‌گوید: «محور آیات سوره آل عمران این است که امت برگزیده شده است به سبب اینکه در ایمان، عمل و اعتقاد برحق بوده و بر امتی که با آن به مبارزه بر خیزد به برخورداری از دو خصلت «صبر» و «تقوا» پیروز خواهد شد.»
سّوم: سبب نزول آیات:
استاد سبحانی می‌گوید: فهم قرآن بر شناخت سبب نزول آن متوقف است، و مقصود ما از سبب نزول آیات روایتهایی که در کتابهای متداول روایت شده‌اند نمی‌باشد، بلکه چیز دیگری عمیقتر از این می‌باشد و آن اینکه سبب نزول آیه یا سوره واقعیتی است که بشریت در یک برهه زمانی در آن می‌زیسته است؛ مانند اوضاع روانی و اجتماعی. زیرا گاهی بشریت در اوضاعی زندگی می‌کند که با حقیقت این امر که «خلق و امر» از آنِ خداست هماهنگی ندارد، زیرا معنی اینکه خلق و امر از آن خداست اقتضا می‌کند که واقعیت انسان بر تصوراتی از جانب خداوند سبحان بنا شود، و ارزشها و اخلاقهای وی این‌چنین باشد و هنگامی که واقعیت انسان یک واقعیت مطلوب نباشد و به خاطر اینکه خداوند سبحان عزیز و رحیم است قضیه را اینگونه رها نمی‌کند، پس عزت خداوند مقتضی هلاک نمودن آنان است و رحمت وی مقتضی بیم دادنشان می‌باشد. این واقعیت می‌طلبد که از جانب خداوند آیات یا سوره‌ای نازل شود تا اینکه این اوضاع و واقعیت را تفسیر نماید. به جز شناخت این واقعیت نمی‌توان این کلام نازل‌شده از جانب پروردگار را فهمید؛ زیرا این کلام برای مقتضای این واقعیت و معالجه‌ی آن نازل شده است. بعد از بیان این مقدمه استاد سبحانی مثالی می‌زند و می‌گوید: در اینجا مردم دچار انحراف در عقیده یا یک بیماری دیگری شده‌اند، پس این آیات نازل می‌شوند تا اینکه این درد و بیماری را توضیح دهد و داروی آنرا بیان نماید، قبل از اینکه بیماری شناخته شود، ممکن نیست که با این دارو معالجه و درمان شود. انسان چگونه می‌تواند با این دارو به درمان و معالجه بپردازد یا چگونه به دارو بودن آن پی می‌برد در حالی که بیماری را نمی‌شناسد، بنا بر این باید واقعیت روانی که مقتضی نزول این آیات است را شناخت. و این یک اصل مهم در دعوت می‌باشد، و داعی باید همیشه به اوضاع روانی و اجتماعی که مدعوین در آن زندگی می‌کنند توجه داشته باشد.
استاد سبحانی در بیان سبب نزول سوره نبأ می‌گوید: «… در مرحله‌ای میان مردم اختلاف ایجاد شد، برخی به این روز ایمان و باور داشتند، و برخی دیگر آن را انکار کرده و نسبت به آن کافر بودند … و در میان آنان سؤالهایی پرسیده می‌شد: برخی سؤالاتی را می‌پرسیدند که نشانه‌ی انکار این روز بود و یکی دیگر از اولی سؤالی را می‌پرسید که نشانه‌ی تعجب و انکار وی بود پس این واقعیت اقتضا می‌کرد که این سوره نازل شود تا اینکه آنان را که سبب این اختلاف و این سؤالها بودند توبیخ نماید که آنان کافر بودند و اگر آن موقف شک بر انگیز آنان نمی‌بود، چنین اختلاف و سؤالهایی در رابطه با این قضیه که واضح و روشن است پیش نمی‌آمد، پس خداوند آنان را توبیخ نموده و از چنین اختلافی منع می‌نماید، چرا که روزی خواهد آمد که به حقیقت این امر که در آن به اختلاف پرداختند پی خواهند برد. بعد از این اعلان و انذار لازم بود که برای آنان مفصلاً آن قضیه‌ای که آنان را از آن می‌ترساند، بیان نماید و همچنین با اشاره به آیات آفاق و انفس که بر وجوب آمدن چنین روزی دلالت می‌کنند بیان شود. و بعد از ذکر ظروف و شرایطی که این سوره در آن نازل شده است، فایده شناخت سبب نزول که همان ربط دادن این سوره با واقعیت است را بیان کرده و می‌گوید: لازم است که هنگام دعوت ملاحظه کنیم چه زمانی مانند این اوضاع اختلاف روی می‌دهد؟ و گاهی هم در حقیقت قضیه یعنی وقوع روز قیامت هیچگونه اختلافی ندارند بلکه در چیز دیگری اختلاف نظر دارند، مانند اینکه گروهی سخن حق بگویند و آن اینکه در روز قیامت به جز ایمان و عمل صالح چیز دیگری فایده نمی‌رساند. اما گروه دیگری باطلهایی را سر هم کرده و بگویند شفاعت‌کنندگان برای ایشان شفاعت می‌نمایند. هرچند که عمل صالحی را هم انجام نداده باشند. و دیگر انواع اختلافها، در اینگونه موارد مناسبت دارد که این سوره برای مردم تفسیر و توضیح داده شود، تا اینکه مؤمن به وظیفه‌اش عمل کرده باشد.
چهارم: تقسیم آیات سوره و گروه‌بندی آن: گفتیم یکی از روشهای تفسیری استاد سبحانی این بوده است که هر سوره را به مقاطع و مباحث و فصلها تقسیم می‌نمود و برای هر سوره مقدمه و خاتمه‌ای را مشخص کرد و از این روش در تفسیر قرآن کریم کمک می‌گرفت، مثلاً در سوره بقره می‌گفت: «این سوره به یک مقدمه، سه فصل و یک خاتمه تقسیم می‌شود و خود مقدمه نیز به چند مقطع تقسیم می‌شود و همچنین سه فصل آن نیز به بخشهای مختلف تقسیم می‌شوند. اما مقدمه تا انتهای آیه سی و نُهُم می‌باشد قبل از آیه « یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِی الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ». فصل اول از آیه چهلم شروع و با انتهای آیه صد و سوم خاتمه می‌یابد.
فصل دوّم از آیه صدو چهارم شروع و با انتهای آیه صدو شصت و دوم خاتمه می‌یابد. فصل سوم از آیه صد و شصت و چهارم شروع می‌شود و تا صد و هشتادو سه ادامه می‌یابد و باقی آیات دیگر خاتمه‌ی سوره می‌باشند.
و در مقدمه ابلاغ هدایت و بیان مواقف اتخاذ شده از جانب مردم بیان می‌شود آنجا که هدایت را ذکر می‌کند و بیان می‌دارد که مواقف اتخاذ شده از طرف او سه تا می‌باشند. اما فصل اول دعوت ویژه‌ای است از بنی اسرائیل که شایسته‌ترین مردم به هدایت یافتن به وسیله‌ی این دعوت و یادآوری نعمتهایی که از جانب خداوند به آنان داده شده است، می‌باشد و اما فصل دوّم مقدمه‌ای است برای جایگزینی امت جدید به جای امتی که شایستگی حمل امانت را از دست داده و باطل نمودن تلاشهای این امت که سرکشی و حسادت باعث شد که هرآنچه در توان دارد جهت باز داشتن امت جدید از هدایت یافتن و حمل امانت دریغ نورزد. استاد سبحانی در بیان مقصد فصول توضیحاتش را ادامه می‌دهد و در بیان مقصد فصل سوم می‌گوید: «… این فصل بیان ویژگیهای امت تازه‌ای است که شایستگی حمل امانت را پیدا کرده و جای امت قبلی را بگیرد، آنجا که ویژگیهای آن در اعتقادات و تصورات از جهت نظری و عملی و در بیان ارزشهای اخلاقی و احکام در میادین مختلف زندگی را بیان می‌نماید.»
و در مورد خاتمه‌ی سوره می‌گوید: «… همانا این امت شایسته است برای حمل آن امانت و مسؤولیتی که حمل کرده است و مستحق آن است که به آن سپرده شود، پس خداوند از گناهان آن درگذرد و نیکیهایش را بپذیرد تا اینکه رستگار شود.» اگر به سوره‌ی احزاب بنگریم می‌بینیم که روش خویش در سوره بقره را دنبال کرده است، می‌گوید: «هشت آیه اوّل سوره احزاب مقدمه‌ای کوتاه در واجب گردانیدن التزام به توجیهات احکام که دعوت به پرهیز از آنچه باید از آن پرهیز نماید از قبیل منکرات، می‌باشد.
آیه نُه تا انتهای آیه بیست و هفتم آنچه که بر سر احزاب در میدان قتال آمد را به ما یادآور می‌شود. این چنین ادامه می‌دهد تا اینکه به مقطع آخر از این سوره می‌رسد پس می‌گوید: از آیه شصت و نُه تا آخر در آن توصیه‌هایی برای مؤمنان و بیان عظمت امانت و مسؤولیت و سرانجام کسانی که امانتداری را رعایت نموده و کسانی که آن را رعایت نمی‌نماید، شده است.»
اگر به سوره نبأ نظر بیفکنیم می‌بینیم که عنوان ویژه‌ای را برای آن ارائه داده است که آیات این سوره را به ترتیب زیر تقسیم بندی می‌کند:
1- (1-3) اشاره است به واقعیتی که مقتضی نزول این سوره بوده و سرزنش کردن کافران به خاطر مشغول شدن به این موضوع.
2- (4-5) بیم دادن آنان است از اینکه اگر بر این روش مداومت داشته باشند، پس سؤال‌کنندگان و اختلاف برانگیزان معاقبه خواهند شد.
3- (6-16) اشاره به آیات آفاق و انفس بر امکان وقوع قیامت است که دعوت به حکمت می‌باشد.
4- (17- 36) موعظه‌ی حسنه و باقی آیات جدال به آنچه که بهتر است، می‌باشد.
پنجم تفسیر قرآن با قرآن:
استاد سبحانی هنگامی که آیاتی را تفسیر می‌نماید آن را به دور از آیات دیگر تفسیر نمی‌نماید بلکه تمام آیات مرتبط با آیه مورد تفسیر را ذکر نمود، و رابطه آیات با یکدیگر را توضیح می‌دهد سپس آیه‌ی مورد نظرش را تفسیر می‌نماید. اگر تفسیر وی را بخوانیم مثالهای زیادی را می‌بینیم، از جمله تفسیر آیه‌ی «یُدَبِّرُ الاَمرَ ما مِن شَفِیعٍ اِلاَّ مِن بَعدِ اِذنِهِ» هنگامی که شخص مجرمی در این دنیا به دادگاه برده می‌شود اندیشه می‌کند که از یکی از دو چیزی یعنی؛ جهل حاکم یا شهوت وی استفاده کند، لذا به دامن شفاعت‌کنندگان و واسطه‌ها دستاویز می‌شود تا اینکه خویش را از کیفر نجات دهد. اما در دادگاه خداوند هیچگونه جهالت و پیروی از شهوات وجود ندارد؛ لذا هیچ نیازی به شفاعت‌کننده وجود ندارد بلکه همه به تنهایی به میدان محشر می‌آیند آنجا که خداوند می‌فرماید: «وَ کُلٌّ آتِیهِ یومَ القِیامَةِ فَرداً»
اگر کسی بر این باور باشد که فلانی او را از کیفر خداوند نجات داده و از او دفاع می‌کند، این واقعاً ضربه‌ی بزرگی است در عقیده و فرد را در شرک داخل می‌نماید، اگر در دنیا کسی را به عنوان شفاعت‌کننده برای خویش تعیین نماییم؛ این ادعای دانستن غیب است، و اگر بگوییم فلانی سخنش نزد خداوند مقبول است به این معنی است که بگوییم فلانی فرزند خداست همانطور که یهود و نصاری گفتند مسیح یا عزیر -علیهما السلام- فرزندان خدا هستند.
خداوند می‌فرماید: اگر جبرئیل با اینکه جزو فرشتگان مقرب است، چنین مخالفتی بنماید سزایش چنین و چنان است. و خطاب به پیامبر(ص) می‌فرماید: اگر بر ما افترا ببندی سزایت چنین است:« إِذاً لأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَیَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنَا نَصِیراً» و اولین کسی در روز قیامت محاسبه و بازخواست می‌شود پیامبر(ص) یعنی نزدیکترین مقربین درگاه الهی می‌باشد، پس (ادعای اینکه کسی معین) شفاعت می‌نماید به این معنی است که بگویند: ما فرزندان خداییم و یا اینکه مرتکب گناه بشوی و بگویی ما از امت محمّد(ص) می‌باشیم. این شرک و تعطیل نمودن دین الهی است. اما نوع دیگری از شفاعت مقبول وجود دارد و آن اینکه اعتقاد داشته باشی کسانی هستند که با اجازه خداوند برای مؤمنان دعای خیر می‌نمایند؛ فرد بعد از اخذ اسباب و وسایل مشروع، نتیجه کار را به خدا سپرده و بندگان صالح خدا نظر به اینکه اسباب خود هیچ تأثیری در فلاح انسان ندارند، از خدا بخواهند که در اسبابی که این فرد اخذ نموده و تکلیف خود را انجام داده است، تأثیر بگذارد و این وسیله یا سبب مایه‌ی نجات وی شود، اینگونه شفاعت پسندیده است و چه بسا شفاعت پیامبر(ص) در روز قیامت کبری نیز به همین معنا باشد….
* کردستان عراق، دانشگاه صلاح‌الدین اربیل، دانشکده‌ی شریعت و مطالعات اسلامی
منبع: اصلاح وب