بایگانی | فقه و احکام RSS feed for this section

حکمت و معنای نماز

11 سپتامبر
انسان ها با نگاهی ساده به پیرامون خود به راحتی متوجه می شوند که غیر از انسان، سایر موجوداتِ کُره ی زمین هر کدام، یک نوع زندگی مخصوص به خود دارند که در طول سال ها و قرن ها، تقریباً از هر گونه تنوع و دگرگونی به دور بوده و شکل و فرم خاص خود را حفظ کرده اند. در میان جانداران تنها انسان است که فرقی اساسی با سایرین دارد به طوری که هزاران شکل مختلف از زندگی شامل سلایقِ مختلف، مشاغل گونه گون و عقاید متنوع در زندگی اش مشاهده می شود.
صرف نظر از اصل تنوع، هر کدام از انسان ها می توانند، خوب یا بد باشند؛ که البته آن هم درجات مختلفی دارد . پس در این میان می توان انسان هایی با انواع سلایق و مشاغل و عقاید گونه گون و با درجات مختلفی از خوبی و بدی مشاهده کرد و در واقع این تنوع از خصوصیات زندگی انسانهاست.
حال این موجود «انسان» برای این که در راه های مختلف زندگی از شر و بدی دوری گزیده و روی به خیر و نیکی بیاورد، به چه چیزی نیاز دارد؟ آیا باید لباس های زیبا وگران قیمت بپوشد؟ ازطعام های لذیذ و رنگارنگ استفاده کند؟ آیا نیروی بدنی اش را تقویت کند و یا این که از آخرین مدهای روز تبعیت نماید؟ به راستی از چه طریقی می توان شخصیتی به انسان بخشید که در راه و روش های مختلف زندگی، خوبی را به جای بدی انتحاب کرده و در مسیر خوبی هم به مراحل بالاتر آن برسد؟ واضح و بدیهی است که خوبی و بدی و اصولاً تنوعِ زندگی انسان ها نه به جسم وهیکل، بلکه به روان آنها مربوط است. زیرا که همه ی ما، انسان هایی را می شناسیم که خیلی خوش لباس وخوش خوراك و دارای منازل و رفاه اشرافی و یا اندامی قوی و ورزیده بوده اما متأسفانه هیچ فرقی با حیوانات نداشته و چه بسا که از آنها کمتر هم هستند.
پس معلوم است که هیچ کدام از عوامل مادی و جسمی، انسان ساز نبوده و نمی توانند او را در مسیری قرار دهند که در هر کار و وظیفه و یا مشغله ای که دارد کارش را درست انجام داده و در آن خیانت نکند. چه بسا انسان هایی را هم می شناسیم که بر خلاف دسته ی اول، از لحاظ مالی و جسمی خیلی ضعیف اند، اما در مقایسه با دسته ی اول می بینیم که خیلی مثبت تر و اهل فعالیت وکار بیشترند. اکثر افراد طبقه ی اول، با کوچک ترین تهدید و فشاری میدان را خالی کرده و تسلیم می شوند، اما در میان افراد طبقه ی دوم، کسانی هستند که با هزاران تهدید و شکنجه و اذیت یک قدم پس نمی گذارند.
البته این مثال ها از جهت مقایسه است؛ زیرا انسان های قوی بنیه و اشخاص ثروتمندی هم وجود دارند که از لحاظ ملاك های انسانی، افرادی بسیار شجاع و اهل خدمت هستند. و بالعکس در میان افراد کم بهره از توانایی های جسمی و مالی هم، زیادند افرادی که بویی از انسانیت نبرده اند. در واقع منظور این است که خصوصیات اخلاقی هیچ ارتباطی به عوامل جسمی و ظاهری ندارند؛ و تنها راه خوب بودن انسان ها این است که مجموعه ی قوای معنویِ موجود در درون آنها به درستی تنظیم و پرورش یابند. در کل روان انسان به دو بخش تقسیم می شود. بخش اول مربوط به شناخت و اطلاعات و معلومات انسان است که به آن اگاهی می گویند و بخش دوم خو و خصلت و صفات انسانی است که به آن صفات اخلاقی می گویند و وجه تمایز انسان از حیوانات هم ، مربوط به همین دو بخش است.
حال مطلوب چیست؟
اگر خوب دقت کنیم، مشاهده می کنیم که انسان ها در طول شبانه روز مرتباً در حال خدمتِ به جسم خود هستند. اموری ازقبیل خوردن، خوابیدن، تفریح، ورزش، گردش، نظافت وغیره …. با توجه به این که، اصل و اساس به جنبه روحی است نه جسم، آیا روح و روان انسان ها احتیاج به خدمت و پرورش ندارد؟ البته دین به نیازهای انسان در هر دو زمینه توجه نموده و راه و روش پرورش هر دویِ آنها را ، بالاخص روان تنظیم نموده است.
اما روان به وسیله چه عواملی پرورش می یابد؟
1-         دانستن چیزهای مهم و اساسی
2-         خو و اخلاق و صفات نیک
دانستن چیزهای مهم واساسی به چه معنا ست؟ آیا منظور دانستنِ علوم مختلف از قبیل ریاضی، هندسه، شیمی، فیزیک، طبابت وغیره است؟ آیا اگر کسی به این علوم احاطه داشت انسان خوبی است؟ به سادگی متوجه میشویم که خیر، زیرا در میان دانشمندان علومِ فوق، انسان هایی با درجات مختلفی از خوبی و بدی وجود دارند . بلکه منظور، آن نوع دانش و آگاهی است که تأثیری در راه و روش درست زندگی کردنِ انسان ها داشته باشد. آگاهی و دانشی که بتوانند به پایه و اساسی جهتِ ایمان قوی و ثابت و غیر قابل تزلزل در جهت انتخاب راه صحیح و مثبت و محکم در زندگی تبدیل شوند . و آن عبارتست از این که بدانیم اولاً، این دنیا پدیده ای تصادفی و بدون خالق نیست و انسان ها با همه ی رازها و عجایب درون و بیرون زندگی شان و با این نظم بسیار دقیق، به صورت سرسری و اتفاقی به وجود نیامده اند . این نظمی که در منظومه های بسیار بزرگ تا کوچک ترین آنها «اتم» برقرار است و این موجود عجیبی که دست به کارهای بسیار بزرگی از قبیل اختراعات و سفرهای فضایی و طراح یهای پیچیده که تنها قسمت کوچکی از فعالیت های انسان هاست می زند، به صورت ناگهانی و اتفاقی به وجود نیامده است . اصولاً منطقِ انسان، اجازه ی اتفاق به این همه پدیده های عجیب و عظیم، با آن همه دقت و نظم را نمی دهد. احمقانه ترین جواب برای مسئله ی پیدایش، تصادف و اتفاق است.
از یک دانشمند ریاضی که فکر می کنم ماکس پلانک باشد می پرسند آیا می شود تصور کرد که هستی به صورت تصادفی شکل گرفته باشد؟ در جواب می گوید اگر چاپخانه ی بزرگی به وسیله بمبی منفجر شود و در اثر این انفجار به وسیله حروف چاپی، کاغذ، مرکب و سایر وسایل چاپ، کتابی قطور و معنادار و علمی، در صفحات مرتب درست شود، تصور این چنین کتابی، برایم آسان تر است از این که بگویند، هستی به وسیله ی تصادف پدید آمده است؛ زیرا که، نظمِ هر ذره ی هستی، از نظمِ آن کتاب مهمتر است.
پس در میان آگاهی های صحیح و مهم، اولینِ آنها، پی بردن به وجود خالق و آفریننده است. دومین آگاهی مهم و صحیح ، این است که بدانیم این خالق و آفریننده، عقل و اختیار و شعور و اراده به انسان داده و از روی همین نظم، برنامه ی زندگی برایش فرستاده است . زیرا انسان خودش نمی تواند برنامه ای کامل، برای خود داشته باشد . و هر چه انسان پیشرفته تر و عاقل تر باشد به همان نسبت، زندگی اش پیچیده تر و مشکل تر است و به همان نسبتِ پیچیدگی هم، ناتوان تر از ارائه ی برنامه است (البته برنامه ای کلی و اساسی، نه برنامه های جزئیِ زندگی و حواشی، چون در برنامه ی الهی، مهم کلیات است)
قبیله ای بدوی که به صورت ابتدایی زندگی می کنند، مشکلات کمتری به نسبت جوامع پیشرفته و به قول امروزی متمدن دارند . هر چه زندگی پیشرفته تر و معلومات انسان بیشتر باشد، به همان نسبت، زندگی پیچیده تر و تنظیم برنامه برای زندگی انسان ها مشکل تر است.
دلیل دیگر این که، برنامه ریزی برای هر چیز، مستلزم شناخت دقیق آن است . و از لحاظ علمی، محال است که انسان ها، به شناختِ دقیقی از خود برسند. پس انسان ها عاجز از تدوین برنامه برای خود بوده و نیازمند اخذِ برنامه از طرف خدا هستند. آگاهی سوم این که، این برنامه باید توسط مأمورانی از جنس خود انسا ن ها (پیامبران)، به آنها ابلاغ شود.
آگاهی چهارم این که، انسان بداند در مقابل این برنامه مسئول بوده و هم چنین زحماتش به هدر نمی رود؛ مثلاً نمی توان فرض کرد، انسانی که در طول عمرش، مرتباً در حال جنایت و دروغ و خیانت و اذیت و آزار مردم باشد و هزاران و میلیو نها نفر به خاطر ظلم، فساد، خیانت، دروغ و حیله ی او در اذیت باشند، پس از مدتی بمیرد و دیگر مورد هیچ محاسبه و مؤاخذه ای قرار نگیرد . و در مقابل، انسان دیگری که تمامی طول عمرش در زحمت و تلاش برای نجات مردم بوده و همه نوع مشقت را برای نجات مردم از دست ظالمین تحمل کند و پس از مدتی او هم بمیرد و دیگر به هیچ پاداشی نرسد. معلومات صحیح و راه گشا این ها هستند. البته همه ی معلومات در جای خود با ارزش هستند؛ مثلاً شخص داروساز در جهت مداوای جسم انسان، و فیزیکدان در جهت دستیابی راحت تر انسان به ابزار کار و ماشین آلات، تلاش می کنند، اما آن چه که انسان را به انسان تبدیل می کند و روان او را قوی گردانده و قدرت واقعی به او می بخشد، که شجاعت داشته و از ذلت و حقارت و پستی دوری گزیده و تن به بی شرفی و خیانت ندهد؛ این نوع ازآگاهی است که بر شمردیم. و در واقع این حقایق راه را برای دیدن بقیه ی حقایق که جزئی ترند روشن می کنند.
وقتی این قسمت روان درست شد، قسمت د یگر روان که عبارت از خو و صفات انسانی است به راحتی درست میشود. اگر انسان به این نوع از آگاهی و اخلاق برسد، آن گاه بنا به میل خود می تواند علوم دیگر را هم یاد گرفته و هر نوع کار و پیشه ای را که دوست دارد انجام دهد چون که ساختمان فکریش از اول، با طرح و نقشه ای انسانی و مثبت پایه ریزی شده است.
نوشته: کاک احمد مفتی زاده (رحمه الله)
Advertisements

حکم اذیت و آزار حیوان در اسلام

10 سپتامبر

اذيت و آزار حيوان حرام است و همچنين حرام است‌كه بيش از توانش بر آن حمل نمود و بار كرد، اگركسي بيش از اندازه طاقت حيوان‌، بر آن بار نهاد و نمي‌توانست آن را ببرد، حاكم حق دارد او را از آن‌كار منع‌كند. اگرحيوان دوشيدني و شيرده باشد و بچه داشت‌، نبايد ازآن شير دوشيد مگر بقدري‌كه ببچه‌اش ضرر نرساند، چون قاعده » لا ضرر ولا ضرار في الاسلام[ضرر ديدن و ضرر رساندن در اسلام جايز نيست‌]‌’‌’‌. شامل حيوان و انسان هر دو مي‌شود.
داغ‌كردن و اخته‌كردن چهار پايان
داغ‌كردن در همه اندامهاي حيوان جايز است‌، مگر در چهره و صورتش‌، چون پيامبر صلي الله عليه و سلم  خري را ديد كه چهره‌اش را داغ‌كرده بودندگفت‌:
» أما بلغكم أني لعنت من وسم البهيمة في وجهها أو ضربها في وجهها   [‌آيا خبرنداريد و بشما نرسيده است‌كه لعنت كرده‌ام‌،‌كسي راكه صورت و چهره چهارپايان و حيوانات را داغ‌كند يا مورد ضرب قرارشان دهد؟‌]»‌. از جابر روايت شده‌ كه‌گفت‌: “‌پيامبر صلي الله عليه و سلم  نهي‌كرد از اينكه برچهره وصورت حيوان زد يا بر آن داغ نهاد”‌. علما از اين نهي پيامبر صلي الله عليه و سلم استنباط‌ كرده‌اندكه زدن صورت و چهره و داغ نهادن برآن حرام است‌، خواه انسان باشد يا حيوان‌، چون چهره را خداوند گرامي ساخته و مجمع محاسن و نيكي قرار داده است‌. و اما داغ نهادن بر غير صورت حيوان جايز بلكه مستحب است‌، چون‌گاهي براي تشخيص آن از ديگر حيوانات‌، مورد نياز است‌. چون پيامبر صلي الله عليه و سلم  شتران صدقه و زكات را با داغ‌كردن مشخص مي‏‎كرد. مسلم آن را روايت‌كرده است‌. ابوحنيفه داغ ‌كردن حيوان و جاندار را مكروه مي‌داند، چون آن را تعذيب و مثله مي‌داند. و حال آنكه پيامبر صلي الله عليه و سلم  از هر دوي آنها نهي‌ كرده است‌. سخن ابوحنيفه را رد كرده‌اند باينكه اين عام تخصيص يافته است و فعل پيامبر صلي الله عليه و سلم  سخن  عام او را تخصيص داده است يعني تعذيب و مثله در همه احوال حرام است‌، مگر در حالت داغ نهادن حيوان كه آن جايز است اما درباره اخته‌ كردن چهارپايان‌، جماعتي از اهل علم آن را جايز دانسته‌اند اگر بقصد منفعت‌، از قبيل چاق شدن و غيرآن باشد. عروه بن الز‌بيرقاطري داشت آن را اخته‌كرد. و عمر بن عبدالعزيز نيز اخته كردن اسب را جايز دانسته است و امام مالك نيز اخته كردن ‌گوسفندان  نر را جايز دانسته است‌.
اخته ‌كردن آدمي
اين عمل درباره انسان جايز نيست چون مثله و تغيير سرشت الهي و قطع نسل است و چه بسا بهلاكت شخص منجر گردد.
جنگ‌ دادن ‌حيوانات ‌و چهارپايان با هم
پيامبر صلي الله عليه و سلم  از تحريك چهارپايان برعليه يكديگر و جنگ دادن آنها با هم نهي‌كرد. از ابن عباس روايت شده ‌كه پيامبر صلي الله عليه و سلم  از تحريك و جنگ دادن حيوانات بر عليه همديگر نهي فرمود. همانگونه‌ كه نهي‌كرده بود از هدف و نشانه تير ساختن آنها.
1-‌انس بن مالك بخانه حكم بن ايوب وارد شد و در‌يافت‌ كه ‌گروهي مرغي را نشانه و هدف تير خود ساخته و بسوي آن تير مي‌انداختند بدانان‌ گفت‌:
“‌پيامبر صلي الله عليه و سلم  نهي‌كرده است از اين‌كه حيوانات و جانداران زجركش شوند يعني آنها را حبس‌ كنند و بسوي آنها تيراندازي‌كنند تا اينكه مي‌ميرند“‌.
٢-‌جابر گفت‌: پيامبر صلي الله عليه و سلم  نهي ‌كرد از كشتن جانداران بصورت زجركش‌.
٣-‌ابن عباس‌گفت‌: پيامبر صلي الله عليه و سلم  گفت‌:» لا تتخذوا شيئا فيه الروح غرضا [هرگز جانداري را هدف و نشانه تير قرار ندهيد]»‌. چون اين عمل عذاب و شكنجه حيوان و تلف‌كردن و اضاعه مال و ازبين بردن ذبح شرعي است و اگر حلال‌گوشت نباشد. منفعت آن از بين مي‌رود.
منیع: کتاب «فقه السنة»
نوشته: استاد سید سابق
ترجمه: دکتر محمود ابراهیمی
به نقل از بيا تو اسلام

غیر اسلامی بودن رویکرد افراطی در تحریم موسیقی

24 اوت
طبق گزارش های رسیده به ما،جوهنر در سرزمین غرایز به سر می برد. کوس و کرنا را  به خوبی می نوازد واحساسات و عواطف پست را تحریک می کند .از این رو گمان نمی کنم به فراسوی هدفی بلند،فراخیزد. راستی،آیا راز تحریم موسیقی از سوی برخی وعاظ  همین است؟ شاید. اما ما متنی در اختیار نداریم که مبین حرمت و ممنوعیت آن باشد.
غیر تمندان،به عملکرد و رفتار کسانی که در حیطه ی موسیقی فعالیت می کنند، می نگرند و در نهایت نسبت به این گونه رفتار و کردار مبتذل،واکنش منفی نشان می دهند و شرایطی که همراه با آن است وابزارآلات وجو مبتذلی که بر آن حاکم است،از سوی آنان زشت و تحمل ناپذیر تلقی میشود. اما انصاف،چیزی جزاین را از ما می طلبد.
برخی از صاحبان قلم،مزدوران حکام جور هستند وبرای بهتر خدمت کردن به آنان،مانند بوقلمون خود را به رنگ ها و شکل های جورواجوری در می آورند و بامدادان و شامگاهان می کوشند با حیله و نیرنگ توده ها را از حقوق و آزادی ها یشان محروم کنند. راستی،آیا این فساد مطبوعاتی سبب می شود،مطبوعات کاملاً نادرست و حرام قلمداد شود؟ هرگز! وانگهی،برخی از رجال دین،فاقد دیانت هستند.
گذشته ازاین، گاه به سان مانعی در برابر دین و گسترش آن عمل می کنند. چنان که خداوند در توصیف برخی از روحانیون گفته است:
(إِنَّ كَثِيرًا مِنَ الْأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ…)توبه/34
(بسیاری از عالمان دین یهودی و مسیحی،اموال مردم را به ناحق می خورند و دیگران را از راه خدا باز می دارند…)
آیا وجود این قضیه به این معناست که دین اساساً باطل وبوچ است؟ هرگز! هنرمندانی نیز وجود دارند که به اندازه ی تراشه ی ناخن نمی ارزند. کسانی نیز هستند که با آنان نماز جماعت خوانده ام .برخی دیگر را در کاروان حج و عمره دیده ام که مناسک را با حرمت تقوا و وسواس بسیاری انجام می دهند .
به یاد دارم،زمانی که در مکه ی مکرمه مدرس بودم، روزی خسته و ناتوان در خانه ام نشسته بودم واز خستگی وکار مفرط رنج می بردم . با خود گفتم: با چیزی خود را سرگرم کنم،تا خستگی ام را از یاد ببرم. رادیو را روشن کردم .از این که دیدم،ترانه ی مورد علاقه ی من از آن پخش می شود،بی نهایت خوشحال شدم . هنوز با ترانه و آهنگی که پخش می شد، همگام نشده بودم که به ناگاه دانشجویی که من ناظر پایان نامه ی او بودم،در زد. گمان کردم می توانم با وجود او گوش سپردن به ترانه ی مورد علاقه ام را ادامه دهم. اما او سوگندم داد که رادیو را خاموش کنم. به احترام او مناسب دیدم،به خواسته اش جامه ی عمل بپوشانم .از این رو،خودم تنها مقداری از ترانه را تکمیل کردم:
أین ما یدعی ظلاماً یا رفیق اللیل،أینا                   إن نور الله فی قلبی، و هذا ما أرا
ای همدم شب، آنچه تاریکی خوانده میشود، کجاست؟ براستی که نور خدا در دلم سوسو می زند، و این، آن چیزی است که من می بینم .
دانشجو فریاد زد :این دیگر چیست؟ به او گفتم :در میان مردم،هر کس برای لیلی خود ترانه می خواند. اما من منظور دیگری دارم .
گفت: مگر نمی دانی که ترانه و آواز خوانی همه اش حرام است؟
گفتم : من چنین نمی دانم.
سپس به طور جدی به او رو کردم و گفتم : اسلام دینی منطقه ای نیست که تنها متعلق به شما باشد. شما فقهی بدوی و عامیانه دارید که از افق تنگی برخوردار است .زمانی که شما این فقه را در کنار اسلام  در یک کفه ترازو می گذارید و می گویید: این دو می باید با هم مورد داد و ستد قرار گیرند و نمی شود یکی را از دیگری  جدا کرد،در این صورت کفه ای که اسلام در آن قرار دارد،سبک خواهد شد و مردم از اسلام بیزار خواهند شد. مسلماً این قضیه، ستم بزرگی نسبت به پیام و هدایت الهی خواهد بود .
گفت: چگونه؟
گفتم : شما می توانید،علیه موسیقی مبتذل،جنگی مداوم و خشن براه اندازید. مسلماً در میان مردم روی زمین کسانی را هم خواهید یافت که شما را تأیید کنند. اما این پندار که اسلام با کل هنر، اعم از خوب و بد آن، مخالف است، هرگز درست نیست. مردم قاره های  مختلف، ترانه ها و موزیک های مختلفی دارند که به خا طر آن ها در کنار هم جمع می شوند. پس، سره را از ناسره و خوب را از بد، تشخیص دهید و پس از آن مردم را با آنچه دوست دارند و می پسندند، به حال خود رها کنید .
نوشته: امام محمد غزالی مصری
ترجمه: داود ناروئی
منبع: اهل سنت کرمانشاه

حکم جاسوسی در اسلام

23 اوت
شيخ ( أبو بصير عبد المنعم مصطفى حليمة ) در سال 2001 فتوايي مختصر و مفيد را منشر نمودند،من در اينجا بر خود لازم و ضروري مي دانم که آن را براي خوانندگان گرامي بيان و واضح سازم تا سختي و اهميت حکم جاسوسي را بدانند و سايرين را نيز به آن آگاه گردانند. شيخ بعد از حمد و ستايش خداوند بلند مرتبه مي فرمايند:(… بدانيد هر کسي که از مسلمانان جاسوسي کند و اشکالات و ايرادات و وضعيت ها و کم و کاستي هاي مسلمانان به خصوص مجاهدان راه خدا را به اطلاع دشمنان کافر و ستمگر برساند، حالا فرقي نمي کند که کافر اصلي باشند يا اينکه مرتد شده باشند ، خود او نيز به دليل اين جاسوسي کافر مي شود. دقيقاٌ همانند خود کفار اصلي و مرتد…) به دليل اينکه او نيز در سايه حکم شرعي کساني قرار خواهد گرفت، که براي کفار ولاء(دوستي) داشته و کفار را به عنوان سرپرست و دوست خود قبول داشته اند، بدين وسيله چنين کساني نيز از دايره اسلام خارج شده اند و حتماً مي بايست با کفر خود کشته شوند.
خداوند بلند مرتبه مي فرمايند:(وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ . يُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَمَا يَشْعُرُونَ ) البقره‌/9,8 يعني«و برخى از مردم مى‏گويند ما به خدا و روز بازپسين ايمان آورده‏ايم ولى گروندگان [راستين] نيستند.با خدا و مؤمنان نيرنگ مى‏بازند ولى جز بر خويشتن نيرنگ نمى‏زنند و نمى‏فهمند»خود را فريب دادن يعني به صورت ناصادقانه اسلام را به مردم نشان دادن و به ظاهر اظهار مسلماني نمودن و خود را مسلمان به شمار آوردند، و از سوي ديگر براي حفظ نمودن دشمنان و کافر ستمگر،جاسوسي مي کنند.
همچنين خداوند بلند مرتبه مي فرمايند:( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا ) الحجرات/ 12 يعني«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پاره‏اى از گمانها گناه است و جاسوسى مكنيد و بعضى از شما غيبت بعضى نكند»جاسوسي بر اساس عوامل محرک ساز دو نوع است:_ نوعي از آن مربوط مي شود به همان حس فضولي خود شخصيت انسان: يعني چنين شخصيتي خود داراي طبيعتي جاسوس گرانه و تجسسي است که در باطن خود دوست دارد نهان و رازهاي مردم را بداند.
تا اينکه بعدها با مسرت و غرور در جمع خانواده و فرزندان و خويشانش آن را بيان سازد! هميشه چنين شخصيتي دوست دارد اشتباهات و اشکالات ديگران را بيان سازد. و به اين شيوه خود را بزرگ جلوه دهد که گويا ديگران چنين عمل زشتي انجام داده اند و يا اينکه ديگران دچار چنين حادثه هاي شده اند. به همين دليل است که ما مي بينيم خداوند بلند مرتبه بعد از ذکر نمودن عمل جاسوسي در اين آيه مبارکه به دنبالش مسئله غيبت را بيان مي فرمايند. به دليل اينکه غيبت بهره و نتيجه سرشتي و طبيعي و قطعي جاسوسي کردن است. هر کسي که جاسوسي کند مسلماً بعداً به دنبال غيبت کساني خواهد رفت که از آنها جاسوسي کرده است. چونکه به وضعيت آنان آگاهي پيدا کرده است!
_نوع دوم جاسوسي: محرک و عاملي اصلي انجام اين نوع جاسوسي نيز همان تمايل منحرف است که در شخصيت انساني منحرف وجود دارد! چنين شخصيتي دوست دارد به آن اطلاعات دست پيدا کند، و فوراً آن را گزارش کرده و در اختيار طاغوت و کفر و مشرک و دشمنان خداوند بلند مرتبه قرار دهد. و اين نيز والاء(دوستي) براي کفار است.حکم نوع دوم جاسوسي از نوع اول خيلي خيلي سخت تر است و سزاي ان از همه انواع جاسوسي سخت تر و سنگين تر است.به دليل اينکه اين نوع در خانه کفر اکبر قرار خواهد گرفت، و حتماٌ صاحب خود را از دايره اسلام و امت مسلمانان خارج مي گرداند. و نهي کردن خداوند بلند مرتبه که در قرآن بيان فرموده و به آن در بالا اشاره شد هر دو نوع جاسوسي را در برمي گيرد(هم جاسوسي کلي و هم جاسوسي اختصاصي) در مورد جاسوسي کلي شايسته تر است که بازگردند و بايستي(مسلمانان) بسيار هشيار باشند.
در حديث صحيحي ار پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) روايت شده که ايشان فرموده اند:( إيَّاكُمْ والظنَّ ، فإنَّ الظنَّ أكْذَبُ الحَديثِ ، ولا تَجَسَّسُوا ، ولا تَحَسَّسُوا ، ولا تباغَضوا ، وكونُوا إخْواناً ) امام بخاري/يعني«شما را انذار مي دهم از اينکه نسبت به هم گمان و سوء ظن داشته باشيد. چونکه سوء ظن دروغ ترين سخن است.جاسوسي نکنيد(نه خود به شخصاً انجام دهيد و نه مردم را به اين کار بگماريد) کينه و بغضي نسبت به هم نداشته باشيد. و با هم برادر باشيد…»
همچنين دوباره پيامبر خداوند بلند مرتبه مي فرمايند: ( مَنْ أَكَلَ بِمُسْلِمٍ أَكَلَةً فإنَّ اللهَ يُطعِمُهُ مِثلَهَا مِنْ جَهَّنمَ . ومَنْ كُسيَ ثوباً بِرَجُلٍ مُسْلِمٍ فإنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ يََكسُوهُ مِنْ جَهَّنمَ . ومَنْ قامَ بِرَجُلٍ مُسْلِمٍ مَقًامَ رياءٍ وسُمْعًة فإنَّ اللهَ يقومُ مَقامَ رِياءٍ وسُمْعًةٍ يومَ القيامَةِ) ًصحيح الادب المفرد / البخاري : شماره‌ ( 179 ) و سنن ابي داود /4084 يعني«هر کسي که پول و غذاي خود را به وسيله مسلماني بخورد (يعني با نابود ساختن حقوق يک نفر مسلمان غذا و پول به دست بياورد) خداوند بلند مرتبه در دوزخ به مانند آن خوراک و ثروت را به او خواهد داد. و هر کسي که به (وسيله پايمال کردن حقوق) يک نفر مسلمان خود را پوشاک پوشانيد،خداوند بلند مرتبه در جهنم به مانند آن پوشاک را به او خواهد پوشانيد.
هر کسي که به وسيله مسلماني مقام و مرتبه اي براي رياکاري و شهرت به دست بياورد(يعني با پايمال ساختن حق يک مسلمان خود را به مقام و مرتبه اي رياکارانه و شهرت رساند) خداوند بلند مرتبه در روز قيامت او را به مقام و مرتبه اي مشهور به مقام و مرتبه رياکاران مي رساند. يعني در چنين مقام و مرتبه اي مشهور او را خجالت زده خواهد کرد. تا اينکه همه مردم او را در قيامت با آن زليلي و بدبختي مشاهده کنند،»شکي در اين وجود ندارد که انذارها و هشدارهاي خداوند بلند مرتبه(جل جلاله) و پيامبرش(صلي الله عليه و سلم) براي ترساندن و بيم دادن کساني است که امروزه بر مسلمانان خدا خواه گزارش و راپورت مي نويسند و آن را در اختيار کفار کينه اي و ستمگران ستيزه گر قرار مي دهند، براي يادآوري و آگاه ساختن وجدان ، و هشيار ساختن خودباخته هايي که در امور مسلمانان تجسس مي کنند.
و راهها و اماکن و حرکات مسلمانان را زير ذربين دستگاههاي تجسس قرار مي دهند، به خاطر چه چيزي؟؟؟!!! به خاطر مال و ثروتي اندک و حرام و کثيف. تا اينکه با اين مال و ثروت (در چراگاه حيوانات) بچرند. و با آن پوشاک خود را بخرند. به خاطر ثروت طاغوتيان که همانند خون پاره (يا تکه استخواني) در مقابله با پاداش هر راپورت و تجسس از مسلمانان که گزارش مي کنند. آن را به سويشان (به مانند سگ) پرت مي کنند. آآآآه… که در سرزمين ما هم نمونه چنين شخصيت هاي خود باخته و خود فروش و سست عنصر زياد هستند… همان کساني که دين و قيامت خود را با اندک پول بي ارزش و کثيف طواغت فروختند! پيامبر خداوند بلند مرتبه مي فرمايند:( مَنْ اسْتَمَعَ الَى حَدِيثِ قَومٍ وهُمْ يَفِرُّونَ مِنْهُ صُبَ في أُذُنَيهِ الآنَََك ) صحيح سنن ابي داود /883 يعني«هر کسي که به سخنان کساني ديگر به شيوه اي مخفيانه گوش فرا دهد در حالي که آنان دوست ندارند کسي سخن آنان را بشنود و از او فرار مي کنند(يعني بيزار هستند) با اين عمل خود مس گداخته را در گوشش فرو مي کند…» اين سزا و عقوبت کسي است که بنا به فضوليت و حس تجسس پَست خود به سخنان ديگران مخفيانه گوش فرا مي دهد؛ حالا حکم و سزاي ديگران چگونه و چيست؟؟؟
که براي جاسوسي کردن مسلمانان به کفار و مشرکان و دشمنان اسلام و مسلمانان گوش خود را به کار مي بندند، و از کارهاي آنان جالسوسي مي کند.؟؟؟همچنين پيامبر خداوند بلند مرتبه مي فرمايند:( يا مَعْشَرَ مَنْ آمَنَ بِلسانِهِ ولَْمْ يَدْخُلِ الايمانُ قَلْبَهُ ، لا تغتابوا المسلمين ولا تَتَّبِعُوا عَوراتِهم . فإنَّ مَنْ إتَّبَعَ عَوراتِهمْ يَتَّبِعِ اللهُ عَورتَهُ ، ومَنْ يَتَّبِعِ اللهُ عَورَتَهُ يَفضَحُهُ في بيتِهِ ) صحيح سنن أبي داود /4083 يعني« اي گروه کساني که به زبان ايمان آورده ايد و ايمان در قلب هاي شما وارد نشده است. به دنبال عيب ها و ايرادات و کم و کاستي ها نباشيد، چونکه هر کس به دنبال عيب و ايراد مسلمانان باشد. خداوند بلند مرتبه نيز به دنبال عيب و ايراد او مي رود. و هر کسي را هم که خداوند بلند مرتبه به دنبال عيب و ايرادش باشد حتي اگر در خانواده اش باشد آبروي او را مي برد»به اعتقاد من هر کس که به دنبال عيب و ايراد و اشکالات مسلمانان باشد و براي حفاظت طواغيت کفار از مسلمانان جاسوسي کند،بيشتر شايسته و در خور صفت دو رويي و نفاق است.
و چنين شخصي شايسته تر است که صفت ايمان داشتن از او برداشته شود.چونکه جاسوسي از مسلمانان و آشکار ساختن نقاط ضعف براي دشمنان اسلام و مسلمانان؛ کسي آن را پيشه خود مي سازد که بسيار بسيار بي ارزش و پست و خودباخته و نامتعادل و منحرف باشد . و در تاريکي و عمق نفاق و دو رويي غرق شده باشد.
همچنين پيامبر خداوند بلند مرتبه مي فرمايند:( مَنْ حَمَى مُؤمِنَاً مِنْ مُنافَقٍ بَعَثَ اللهُ مَلَكَاً يَحمِي لَحْمَهُ يومَ القيامَةِ مِنْ نارِ جَهَنَّمَ ، ومَنْ رَمَى مُسْلِمَاً بِشئٍ يًريدً شَينَهً بِهِ حَبَسَهُ اللهُ على جَسْرِ جَهَنَّمَ حتَّى يَخرُجَ مِمَّا قالَ ) صحيح سنن أبي داود / 4086 يعني« هر کسي که يک نفر مسلمان را از شرّ يک منافق نجات دهد و خداوند بلند مرتبه در روز آخرت فرشته اي را به سوي او مي فرستد تا اينکه جسم او را از آتش جهنم محفوظ دارد. هر کسي که به مسلماني تهمت بزند و از او ايراد بگيرد به خاطر اينکه حرمت او را بشکند و او را در مقابل ديگران بي ارزش گرداند.خداوند بلند مرتبه بر روي پل صراط(پل روي دوزخ) او را نگاه خواهد داشت. تا انتقام چيزي را که بيان کرده بود از او بگيرد! حالا اين سزا و عذاب و هشدار دادن به کسي است که عيب و ايرادي بر يک مسلمان وارد ساخته تا او را در مقابل همگان بي ارزش گرداند! پس حال و روز و هشدار خداوند بلند مرتبه به شخصيت هاي خيانتکار و گناهکار چگونه بايد باشد که مي خواهند مسلماني را به کشتن دهند و يا اينکه موجب زنداني شدن مسلماني به دست طواغيت ستمکار و بي رحم گردند؟! سلمه ابن اکوع(رضي الله عنه) روايت مي کنند که يکي از جاسوسان مشرکان در سفري به نزد پيامبر خدا (صلي الله عليه و سلم) آمد(تا اسرار مسلمانان را بدزدد) بعد منطقه را ترک کرد و رفت.
پيامبر خدا (صلي الله عليه و سلم) فرمودند:(اُطْلُبُوُهُ فَاقْتُلُوهُ) يعني« خود را به او برسانيد و او را بکشيد» و من هم قبل از همه خودم را به او رسانده و او را کشتم، و هر چه را که با خود داشت(سلاح و خورد و خوراک و پول و غيره…) از او جدا کردم و به نزد پيامبرخدا (صلي الله عليه و سلم) بردم پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) همه آنها را به خودم بخشيد.اين حديث متفق عليه است يعني امام بخاري و امام مسلم آن را به همان شيوه و لفظ روايت نموده اند. پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) در سال آزاد سازي و فتح مکه دستور فرمودند زني را که نامه حاتب ابن ابوبلتع را با خود داشت و به سوي سران قريش مي برد بکشند.
حتي بدون اينکه از او درخواست توبه نمودن شود. و اين را سعد ابن ابي وقاص روايت مي کنند که پيامبر خدا (صلي الله عليه و سلم) در روز آزاد سازي و فتح شهر مکه به همه کس امان دادند به غير از چهار مرد و دو زن (صحيح سنن النسائي/3791) يکي از اين دو زن همان زني بود به اسم ساره که نامه حاتب را با خود داشت.امام صحنون مي فرمايند: اگر مسلماني اخبار مسلمان ديگري را به کفار محارب(اهل الحرب) برساند؛ بدون اينکه از او درخواست توبه شود کشته مي شود اما ثروت و مالش براي خانواده و خويشانش باقي مي ماند.
ابن القاسم در کتاب (المستخرجه) مي فرمايند:توبه از جاسوس قبول نخواهد شد و بايد کشته شود چونکه حکم جاسوسي همانند اهل زنديق مي باشد(أقضية الرسول /محمد بن فرج 191) امام ابن التيميه مي فرمايند:(امام مالک و گروهي از ياران امام احمد کشتن جاسوسان را جائز مي دانند) الفتاوي109/28 و به اعتقاد من هم حکم کشتن جاسوس به خاطر کفر و ارتدادش از اسلام مي باشد نه چيز ديگر، و الله اعلم.ــ … ــ … ــپاسخ به يک شبهشايد کسي بيان کند که:حاتب ابن ابو بلتع نامه را به سوي سران قريش فرستاد و آنها را از حمله لشکر پيامبر خدا که به سوي مکه مي رفت مطلع ساخت،واضح است که اين هم جاسوسي و ولاء داشتن براي کفار به شمار مي رود؛همراه با اينکه پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) آن را کافر قرار نداد و به کشتن او دستور نداد. آيا چگونه اين برخورد همراه با بحث و سخن ذکر شده در بالا گنجانده مي شود؟!
در پاسخ مي گوييم: آن چيزي را که سيدنا حاتب انجام داد کفر بود. اما کافر به شمار نرفت به خاطر اعتبارات ديگري که داشت… و اين اعتبارات او را از کفر و کشته شدن حفظ کردند. عملي که او انجام داد کفر است بلکه نفاق اکبر نيز به شمار مي رود. به همين دليل بود که سيدنا عمر(رضي الله عنه) همانگونه که در صحيح امام بخاري و امام مسلم بيان شده است فرمودند:( دَعْنِي أَضْرِبُ عُنُقَ هذا المنافِقِ ) يعني«اجازه دهيد رسول الله گردن اين منافق را بزنم» يا در روايت ديگري آمده(فإنَّهُ قَدْ كَفَرَ . فإنَّهُ قَدْ نافَقَ . فإنَّهُ نَكَثَ وظاهَرَ أعداءَكَ عليكَ) يعني«به تحقيق که او کفر ورزيده و به تحقيق که او نفاق کرده…» پس پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) اين بيانات را شنيدند اما کفر و نفاق و کشتن او را انکار کرد به خاطر اينکه او اعتبارات ديگري را نيز داشت. دلايل ديگري را نيز داشت.
تا اينکه موضوعات همديگر را خنثي کنند و اين حکم ها بر او تطبيق داده نشود. يکي از آنها:1_عمل خود را تآويل کرده بود خوب نتوانسته بود عواقب آن را تجزيه و تحليل کند و گمان نمي کرد که اين عمل به شدت ناروا و ناجايز است. و موجب کفر و خروج او از اسلام مي گردد. اصلاً گمان نبرده بود که اين عمل به ايمانش زيان مي رساند. و هدف او هم بدون شک غدر و خيانت به پيامبر خداوند(صلي الله عليه و سلم) نبود. پس ديديم که پيامبر خدا (صلي الله عليه و سلم) چگونه از ايشان سوال نمودند که چرا براي کفار قريش نامه فرستاده است؟ او هم فوراً پاسخ داد:( يا رسولَ اللهِ لا تعجلْ عَليَّ إنِّي كنتُ امرءاً ملصَقَاً في قريشٍ ولمْ أكنْ من أنفُسِهَا . وكانَ مَعَكَ مِن المُهاجرينَ لهم قرابَاتٍ بمكةَ يحمونَ بها أهلِيهم وأموالَهم فأحْبَبْتُ إذ فاتني ذلك من النَّسَبِ فيهم أنْ أتخِذَ عندهم يدَاً يحمونَ بها قرابتي . وما فعلتُ كُفْرَاً ولا ارتداداً ، ولا رضاً بالكفرِ بعد الاسلام ـ في رواية ـ وما غيرتُ ولا بَدَّلْتُ . أما أني لم أفعلْهُ غشا يا رسولَ الله ولا نفاقاً وما كفرتُ ولا ازددتُ للإسلام إلا حُبَّاً) پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) نيز فرمودند:( فَقَدْ صَدَقَكُمْْ . لا تقولوا لَهُ إلا خَيراً .. إنَّهُ قَدْ شَهِدَ بَدْرَاً ، وما يُدْرِيكَ لَعَلَّ اللهُ أنْ يكونَ قَدْ اطَّلَعَ على أهلِ بدرٍ فقالَ : اعمَلًوا ما شئتُم فقد غفرتُ لكم ) در اين حالت بود که اشک بر چشمان سيدنا عمر(رضي الله عنه) جاري شد و فرمودند:الله و رسوله اعلم.امام ابن حجر مي فرمايند:عذر حاتب همان چيزي بود که در بالا بيان شد.
و چنان تجزيه و تحليل نکرده بود که اين عمل ممکن است براي دينش ضرر داشته باشد.( فتح الباري 8/503 ) آشکار است که(تجزيه و تحليل و اجتهاد نمودن در مسئله اي) که به آن تآويل گفته مي شود. يکي از دلايلي است که اجازه نمي دهد در بعضي حالات حکم کفر بر کسي تعيين شده تطبيق داده شود. و به اين نکته توجه داشته باشيد.2_پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) از طريق وحي پي بردند که هدف و منظور حاتب بد نبوده است و قلب و باطن او نسبت به ايمانش سالم بوده است. به همين دليل بود که فرمودند:( قَدْ صدَقَكُمْ ) و اين پي بردن و آشکار شدن براي هيچ کس ديگري بعد از پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) به وجود نخواهد آمد.دليلي که سبب شد عمر ابن خطاب بر ضد سيدنا حاتب چنين واکنش دهد و همين گونه هم از قضيه برداشت مي شد. چونکه سيدنا عمر(رضي الله عنه) به ظاهر قضيه سيدنا حاتب مي نگريست، و در ظاهر چنين برداشت مي شد که سيدنا حاتب کافر شده باشد. به دليل اينکه نسبت به کفار ولاء و دوستي داشته است.
به همين دليل بود که سيدنا عمر(رضي الله عنه) فرمودند:( دَعْنِي أَضرِبُ عُنُقَ هذا المنافِقِ ) و در روايت ديگري (فإنَّهُ قَدْ كَفَرَ . فإنَّهُ قَدْ نافَقَ . فإنَّهُ نَكَثَ وظاهَرَ أعداءَكَ عليكَ ).بيشتر اوقات زماني که پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) اصحاب و ياران خود را هنگام ارتکاب اشتباهي مشاهده مي نمودند، ايشان فوراً ياران خود را آگاه مي ساختند و اراده آنان را مرتفع مي گردانيدند. تا اينکه مبادا به يکباره در اشتباهات قرار گيرند، به خصوص زماني که مي دانست اين اشتباهات را به خاطر نفاق و دو رويي مرتکب نشده اند، بيشتر اوقات اين مهم را نيز از طريق وحي به دست مي آوردند. چونکه پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) بيشتر دوست داشت ايشان را ببخشد تا اينکه آنان را تنبيه کند. به خصوص زماني که مرتکب اشتباهات فقط يک نفر مي بود، از صحابه کرام و کساني که داراي سابقه ايمان و جهاد هستند. امام بخاري روايت مي کنند که: زماني که ميان زبير ابن عوام و مرد انصاري به دليل آبياري بوستانهايشان از يک جوي اختلاف به وجود آمد و پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) براي آنها حکم نمودند.
در حالي که حکم ايشان به نفع سيدنا زبير ابن عوام تمام شد، و آن اين بود که سيدنا زبير(رضي الله عنه) اول بوستان خود را آبياري کند و بعد آب را در اختيار مرد انصاري قرار دهد. مرد انصاري رو به پيامبر گفت: مي بينم که حکم را به نفع خويشان خود تمام مي کنيد؟! مي بينيد که در اينجا سخن مرد انصاري کفر بزرگ به شمار مي رود. به دليل اينکه اين سخن نوعي کنايه و به تمسخر گرفتن حکم پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) است. اما پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) آن را مايه کفر مرد انصاري قرار نداد. به دليل اينکه مي دانست نيت مرد انصاري پاک است و اين موضوع هدفي نيست که از دل و درون او برخواسته باشد بلکه فقط يک سخن بدون هدف بر زبان او بيان شده است. اين موضوع جدا نمودن حق از باطل چيزي نيست که بعد از پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله و سلم) کسي ديگري آن را به خود يا ديگران اختصاص دهد.
همانطور که اما ابن العربي مي فرمايند: هر کسي که پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله وسلم) را در يکي از حکم هايي که صادره نموده خطا کار يا مرتکب اشتباه بداند کافر خواهد شد. اما اين مرد انصاري که در بالا ذکر شد کافر خواند نشد چونکه اشتباهي لفظي بود که بر زبان او جاري شد و پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم) نيز به وجود ايمان در قلب و باطن او اطمينان داشت. و مطمئن بودند که مرد انصاري از مکر و حيله کفر سالم است. به همين دليل اين سخن را زياد بر او سخت نگرفت. و اين کاري است که مختص پيامبر خدا مي باشد/ ( الاحكام 5/ 267 ) چيزي که در ارتباط با مرد انصاري ذکر کرديم همان چيزي است که در ارتباط با سيدنا حاتب (رضي الله عنه) نيز صدق مي کند. و اين دو عمل نيز مختص رسول الله(صلي الله عليه و اله و سلم) بودند. پس هم اکنون که وحي به پايان رسيده است و ديگر وحي بر کسي نخواهد شد، هيچ کس اين اجازه را ندارد که از کفر ظاهري کسي درگذرد و يا او را ببخشد. به اين بهانه که باطن و قلب او پاک است و نيک خير داشته است.
و اين يک نوع قانون است که سيدنا عمر ابن خطاب ان را بسيار خوب و واضح بيان فرموده اند:«در زمان رسول الله(صلي الله عليه و اله وسلم) کساني بودند که وحي شامل حال آنها مي شد. و هم اکنون وحي به پايان رسيده است ، و حکم شما را بنا به ظاهر حال شما صادر مي نماييم. اعمال شما هر چيز را که به اثبات برساند ما آن را بر شما تطبيق خواهيم داد ، هر کسي که نيکي و خير خواهي را به ما نشان داد ما هم با او به نيکي و احسان رفتار خواهيم نمود و به او نزديک خواهيم شد. و هيچ حقي بر باطن و قلب او نداريم ، باطن او چيزي است که خداوند بلند مرتبه خود نسبت به آن آگاهي دارد و محاسبه خواهد نمود. هر کسي هم که بدي و شر را به ما نشان دهد، ما نيز به او امان نمي دهيم و او را صادق نمي دانيم، هر چند که اظهار دارد باطن و قلب او پاک و درست است.»بر اساس اين ديدگاه ما بيان مي کنيم که:هر کس مرتکب عملي کفرآميز به شيوه اي آشکارا شود بدون هيچ گونه توجيه شرعي ،حتماً ما نيز حکم کفر را براي او صادر مي کنيم،و حکم را نيز بر او تطبيق خواهيم داد.3_يکي ديگر از نشانه هاي صدق سيدنا حاتب(رضي الله عنه) اين بود که در پاسخ دهي به پيامبر خداوند(صلي الله عليه و آله و سلم) تفره نرفت، سريع و به صورت فوري صادقانه به پيامبر خداوند(صلي الله عليه و آله و سلم) پاسخ داد.
و هيچ چيز را از ايشان مخفي نداشت و اين خود دليلي بر پاکي نيت و خير در ايمان او بود که در ايمان او نفاق و دو رويي وجود نداشت، اما زن حامل نامه و شتر سوار همراه او وجود و داشتن نامه به همراه خود را انکار نمودند و اين حقيقت را مخفي کردند.مي خواست که گناه خود را مخفي دارد و با اين عمل گناه و کفر خود را بيشتر کرد.اگر سيدنا حاتب نفاق مي داشت،دروغ ديگري را بيان مي کرد. چونکه کار و پيشه منافق دروغ و دروغ پردازي است. اما ايشان صادقانه پاسخ دادند؛ و ثابت نيز شد که نه منافق است و نه کافر ، و اين باعث نجات پيدا کردن ايشان شد.همين صدق و راستگويي بود که کعب ابن مالک را نيز در جنگ تبوک نجات داد زماني که به همراه دو تن از صحابه رسول خدا(صلي الله عليه و سلم) عمداً از شرکت در جنگ تبوک خودداري نمودند.4_دليل ديگري که سيدنا حاتب را نجات داد عبارت بود از اين که ايشان يکي از اصحاب مجاهدان شرکت کننده در جنگ بدر به شمار مي رفت. جنگ بدر عمل بسيار بزرگ و با اهميتي بود که در ترازوي کار و اعمال صحابه قرار داشت. چونکه شرکت در اين غزوه موجب پاک شدن مجاهدان از همه گناهان گرديد و به همين دليل تا سر حد مرگ و حتي بعد از وفات آنان نيز نسبت به آنها گمان و نيت خوب وجود داشت.
هر عملي به مانند سرپيچي را که مرتکب مي شدند باز براي انها تاويل مي گرديد. به همين دليل نيز بود که رسول الله(صلي الله عليه و آله و سلم) اين عمل نيک سيدنا حاتب را دوباره يادآوري مي کنند و مي فرمايند: ( لَعَلَّ اللهُ أنْ يكونَ قَدْ اطَّلَعَ على أهلِ بدرٍ فقالَ : اعملوا ما شِئْتُمْ فَقَدْ غَفَرْت لَكُمْ ) در صحيح مسلم روايت شده است که رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم) در ارتباط با مجاهدان شرکت کننده در جنگ بدر فرمودند:( إنِّي لأرجو أنْ لا يَدْخُلَ النارَ أحَدٌ إنْ شاءَ اللهُ مِمَّنْ شَهِدَ بَدْرَاً والحديبيةَ ) و سيدنا حاتب نيز در هر دو جنگ ذکر شده در اين حديث حضور داشتند.!5_خبري را که سيدنا حاتب(رضي الله عنه) مي خواست به سران قريش برساند کاري نبود که قبلاً نيز انجام داده باشد. بلکه اين اولين عمل او بود، اين درست برعکس جاسوسي به شمار مي رود در حالي که جاسوس تجسس را حرفه و شغل خود مي سازد! و تنها به اين موضوع فکر مي کند که چگونه بيشترين اطلاعات را مي تواند به دست آورد و سريعاً ان را گزارش کند. و چگونه مي تواند سريعاً يک خبر را به روساي خود برساند. بنابراين ميان دو نفر که يکي با سابقه است و ديگري پاک تفاوت هاي زيادي وجود دارد.
و احتمال بسيار کمي وجود دارد که چنين شخصي(با سابقه نيک) مرتکب جاسوسي شود، کسي که جاسوسي مي نمايد شغل و حرفه شب و روز او به شمار مي رود و از آن طريق امرار معاش مي کند! به همين دليل بود که نمي بايست بر سيدنا حاتب حکم کفر صادر مي شد و الله اعلم.بنا به همه دلايلي که در بالا ذکر کرديم عمل سيدنا حاتب کفر بود و نوعي ولاء و دوستي داشتن با کفار به شمار مي رود ، اما ايشان با اين عمل خود کافر نشدند و حکم کفر نيز شامل حال او نمي شود. والله اعلم.در پايان نصيحتي دارم براي تمام کساني که در دين خود ضعف و سستي مي ورزند. و به سوي يخبندان جاسوسي کردن از اوضاع مسلمين براي طواغيت کافر ليز خورده اند. به اين بهانه زنگ زده که گويا به دين خدمت مي کنند و گويا دلايل مستحکمي دارند با فتواي عده اي که آنها نيز خود گمراه هستند و ديگران را نيز گمراه مي کنند، و تنها مظهر ظاهري و پوشاک و لباس ظاهري اهل علم و شرع شناسان را بر تن دارند بايد بدانند که بر راه بن بستي هستند که مرداب خانه ثروت و سامان آنان در پيش است به اذن الله تعالي بايد بدانند که اين عمامه پوشان کثيف دين خود را با مقداري پول حرام و کثيف به دستگاههاي جاسوسي و اطلاعات فروخته اند.
و به هيچ دين و مذهبي پايبند نيستند حالا هر چند که شب و روز لاف و گزاف دستگاه فتوا و مفتي اعظم را داشته باشند… بايد اين را خوب بدانند که روزي خواهد رسيد و خداوند بلند مرتبه همه اينها را از آنان سوال خواهد نمود و انتقام تمامي مسلمان بدبخت و بيچاره و لخت و عريان و آواره هاي دشت و کوه را از آنها خواهد گرفت که به وسيله فتوا و گزارشات جاسوسي و اطلاعاتي آنها دچار اين همه محنت و ناراحتي و آوارگي شده اند. پيامبر خداوند بلند مرتبه(صلي الله عليه و آله و سلم) مي فرمايند:( مَنْ أعانَ ظالِمَاً بباطِلٍ لِيُدْحِضَ بباطِلِهِ حَقَّاً فَقدْ بَرِئَ مِنْ ذِمَّةَ اللهِ وذِمَّةَ رسُوِلِه ) امام الطبراني روايت نموده اند ( سلسله‌ الاحاديث الصحيحه‌ / الالباني ) ژماره‌ 1020 يعني:«هر کسي که به ناحق به ستمگري کمک کند، تا او نيز بي رحمانه حق را از بين ببرد، پس چنين کسي از امان و دايره امنيت خداوند بلند مرتبه و پيامبرش(صلي الله عليه و آله و سلم) خارج شده است. و سايه هيچ کدام از آنها را بر خود ندارد…»پس حال کساني که در خدمت طواغيت کينه اي و حاقد هستند براي دستگير نمودن و کشتن و شکنجه و آزار و اذيت دادن مسلمانان خدا خواه چگونه بايد باشد…فقط خداوند بلند مرتبه خود مي داند که صدها و هزاران جوان خداشناس و مسلمان باغيرت و اراده بلند به وسيله گزارش و راپورت جاسوسي کثيف و خود فروش و هيچ و پوچ ، دهها سال است که در زندان هاي طواغيت ناله سر مي دهد. و انواع شکنجه را بر وي تحميل نموده اند.؟!اللهم النصر المجاهدين في سبيلک في کل مکانو آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين
نوشته: ماموستا فاتح کریکار
منبع: دوربین

چگونگی طهارت و نماز شخص بیمار

22 اوت
1 – شخص بيمار بايد عمل طهارت را با آب انجام دهد. در نتيجه براي رفع حدث أصغر وضوء گرفته، و جهت رفع حدث أكبر غسل مي كند.
2 – واگر بعلت عجز، ويا ترس از بيشتر شدن بيماري، ويا خوف از كندي بهبودي نمي توانست با آب طهارت بگيرد، پس بايد تيمم كند.
3 – كيفيت تيمم به اين صورت است كه با كف دستهاي خود بر زمين طاهر يكبار ضربه زده، وبا آن همه صورت خود را مسح كند، وسپس كف و پشت دستهايش را با يكديگر مسح كند.
4 – اگر شخص از طهارت خودش عاجز بود، پس بايد شخص ديگري او را وضوء و يا تيمم دهد.
5 – اگر در قسمتهائي از اعضاي طهارت زخم و جرح وجود داشت، آن را با آب مي شويد. واگر شستن با آب باعث وخامت زخم شود، بايد دست خود را با آب تركرده، وبا آن روي زخم مسح كند. واگر مسح كردن نيز باعث عفونت زخم مي شد، پس بايد تيمم كند.
6 – اگر در بعضي از اعضاي طهارت شكستگي وجود داشت، ومحل اين شكستگي با گچ ويا پارچه پوشيده شده بود، بايد به جاي شستن اين اماكن، آن را با آب مسح كند، وهيچ احتياجي به تيمم نيست. چون مسح جاي شستن را مي گيرد.
7 – شخص مي تواند بر ديوار ويا هرچيز طاهر ديگري كه بر آن گرد نشسته است تيمم كند. واگر ديوار بوسيله چيزي همانند رنگ كه از جنس زمين نيست پوشيده شده باشد، نمي توان بر آن تيمم كرد، مگر اينكه برآن گرد نشسته باشد.
8 – اگر تيمم گرفتن بر زمين، ديوار، ويا هر چيز ديگري كه بر آن گرد نشسته است غيرممكن بود، ميتوان خاك را در ظرف ويا دستمالي نگهداري كرده، وبا آن تيمم نمود.
9 – در صورتي كه شخص براي أداي نماز تيمم نموده وتا نماز بعدي بر اين طهارت باقي بماند، مي تواند به همين تيمم اكتفا نموده ونماز بعدي را نيز به همين تيمم أدا كند، واحتياجي به تيمم دوباره ندارد. چون او هنوز بر طهارت خود باقي بوده، واين طهارت باطل نشده است.
10 – برشخص بيمار واجب است كه بدن خود را از نجاست طاهر كند. واگر بر انجام طهارت توانائي نداشت، به همان حالت نماز مي خواند ونمازش صحيح بوده واحتياجي به اعاده آن نيست.
11 – برمريض واجب است كه با لباسي طاهر نماز بخواند. ودر صورت نجاست لباسش بايد آنرا شسته و يا با لباس طاهري عوض كند. واگر اين أمر نيز امكان نداشت به همان حالت نماز مي خواند، و نماز او صحيح بوده واحتياجي به إعاده آن نيست.
12 – شخص بيمار بايد در مكان طاهري نماز بخواند. ودر صورت نجاست اين مكان يا شيئ بايد آنجا را شسته، ويا آن شيئ را با شيئ طاهر ديگري عوض كند. يا اينكه بايد بر آن، دستمال، وياشيئ طاهر ديگري فرش كرد. واگر اين امور امكان نداشت، به همان صورت نماز مي خواند، ونماز او هيچ اشكالي ندارد، واحتياجي به إعاده نماز نيست.
13 – شخص بيمار نمي تواند به دليل عجز از طهارت، نماز خود را از وقت محدد آن عقب بياندازد. بلكه بقدر امكان طهارت گرفته و نماز را در وقت خود أدا ميكند. حتي اگر در بدن، لباس، ومكان نمازش نجاستي باشد كه قادر به زودودن آن نيست.
كيفيت نماز گزاردن شخص بيمار
1 – بر شخص بيمار واجب است كه نماز فريضه را ايستاده بخواند. حتي اگر كه در اين حالت كج شده وبر ديوار، عصا، ويا هر چيز ديگري تكيه زند.
2 – پس در صورتي كه نتواند به صورت ايستاده نماز را أدا كند، مي تواند بنشيند. وبهتر است كه در اين حالت در هنگام قيام وركوع چهار زانو بنشيند.
3 – واگر نماز خواندن به صورت نشسته نيز برايش امكان نداشت، به پهلو ورو به قبله نماز مي خواند، كه در اين صورت بهتر است كه بر پهلوي راست خود بخوابد. واگر نتوانست روبه قبله نماز بخواند، به هرجهتي كه مي تواند نماز گزارده، ونمازش صحيح است وهيچ احتياجي به اعاده آن نيست.
4 – واگر نماز گزاردن به پهلو نيز براي او غير ممكن بود، به كمر خوابيده، پاهاي خود را متوجه قبله مي كند. وبهتر است كه در اين حالت، سرخود را كمي بلند كند، تا نگاهش متوجه قبله باشد. واگر براي او امكان نداشت كه پاهايش را متوجه قبله كند، به هر حالتي كه هست نماز گزارده، و نمازش صحيح است، وهيچ احتياجي به اعاده ندارد.
5 – بر بيمار واجب است كه در نماز خود، ركوع و سجود كند. و در صورت عدم توانائي، اين اعمال را با حركت واشاره سرش انجام ميدهد، كه در حالت سجود، سرخود را پائينتر از حالت ركوع قرار مي دهد. واگر شخص مي توانست ركوع كند واز سجود عاجز بود، در هنگام ركوع، ركوع خود را انجام داده، ودر هنگام سجود با سر خود به سجود اشاره مي كند، ودر صورتيكه شخص مي توانست به سجود برود، اما از ركوع عاجز بود، در هنگام سجود، سجده كرده، ودر هنگام ركوع با سر خود به ركوع اشاره مي كند.
6 – واگر اشاره كردن به سر نيز در هنگام ركوع و سجود برايش غير ممكن بود، با چشمان خود به اين اعمال اشاره مي كند. پس براي ركوع كمي چشمان خود را بر هم گذاشته، وبراي سجود چشمان خود را بيشتر مي بندد. واما اشاره كردن با انگشتان دست در هنگام سجود و ركوع كه برخي از بيماران آنرا انجام مي دهند، هرگز صحيح نبوده، ودر كتاب وسنت هيچ اصل ونشاني از آن نمي شناسيم. و أهل علم نيز بدان اشاره اي نكرده اند.
7 – واگر اشاره كردن به سر وچشم نيز براي بيمار امكان نداشت، به قلب خود نماز مي خواند. در نتيجه تكبير گفته و آيات را قرائت مي كند، وسجود، ركوع، قيام وقعود (نشستن) را به قلب خود نيت مي كند. «ولكل امرئ ما نوي».
8 – بر شخص بيمار واجب است كه همه نمازها را در اوقات محدد خود بخواند، وهمه واجبات آن را تا حد استطاعت انجام دهد. واگر به جاي آوردن نمازها در وقت مكتوب آن برايش با مشقت همراه بود، ميتواند بين نمازهاي ظهر وعصر، وهم چنين مغرب و عشاء جمع بسته و اين نمازها را به صورت جمع بخواند. در نتيجه اين نمازها يا بصورت ((جمع تقديم)) خوانده مي شوند، يعني نماز عصر را پس از نماز ظهر و در وقت نماز ظهر، ونماز عشاء را پس از نماز مغرب، ودر وقت نماز مغرب أدا مي كند. ويا اينكه اين نماز ها را بصورت ((جمع تأخير)) مي خواند. يعني نماز ظهر را قبل از نماز عصر، ودر وقت نماز عصر، ونماز مغرب را قبل از نماز عشاء، ودر وقت نماز عشاء به جاي مي آورد. وبايد شخص ببيند كه كداميك از اين حالات جمع براي او راحت تر مي باشد.
اما نماز صبح را نمي توان به صورت جمع با نمازهاي ديگر خواند.
9 – در صورتيكه شخص بيمار مسافر بوده وبراي معالجه به ديار ديگري غير از شهر خود مسافرت كرده باشد، بايد نمازهاي چهار ركعتي را به صورت ((قصر)) بخواند. يعني نمازهاي ظهر، ‌عصر، و عشاء را به جاي چهار ركعت، دو ركعت أدا مي كند، تا اينكه به شهر خود باز گردد. حال خواه اين سفر طولاني ويا كوتاه باشد.
منبع: کتاب » نماز و طهارت»
نوشته: استاد شیخ محمد صالح العثیمین

جمع بین دو نماز

22 اوت
اقامه نمازها در اوقات معين خود، اقتدا به سيرت رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- است، و قرآن كريم مي گويد:
﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً﴾. (الأحزاب:21)
((هر آيينه در رسول خدا براي شما الگوي نيكي است براي كسي كه اميد ثواب خدا و روز آخرت را دارد و خداوند را بسيار ياد مي كند)).
جمع بين دو نماز
شيعه امامي تنهاي فرقه اي است كه در غير از هنگام سفر، بين نمازهاي ظهر و عصر و مغرب و عشا را جمع مي بندد. موضع من در قبال اين تخلف فكري كاملا با موضع گيريهاي ديگر من در مورد مسايل فقهي فرق دارد. اين طرز عمل كه فقط به شيعيان مومن اختصاص دارد، وحدت بزرگ اسلامي لطمه زيادي وارد مي آورد. جالب است اگر بگوييم كه اكثريت فقهاي شيعه، به استحباب خواندن نمازها در وقت محدد خودشان فتوا مي دهند اما از لحاظ عملي برخلاف اين نظريه عمل نموده و بين نمازها را جمع مي بندند. و اين عمل عادتي شده است كه مساجد شيعه نيز از آن پيروي مي كنند.
هر كدام از نمازهاي پنج گانه براي وقت معين و محددي است كه بر اساس زمان انجام اين نمازها نامگذاري شده اند. از لحاظ زماني عصر با ظهر و عشاء با مغرب فرق دارد و بدون شك در اين مسئله كه شريعت اين نمازهاي پنج گانه را از يكديگر جدا نموده، و آنها را بعنوان ستون دين و مهمترين شعار دين مطرح مي كند حكمت الهي نهفته است.
رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در مسجد مدينه اش، اين نمازهاي پنجگانه را در اوقات مخصوص به خودش اقامه مي كردند، و همچنين خلفاي بعد از او كه امام علي نيز جزو آنان است بر همين سيرت نيز استوار است كه اين سيرت همان سيرت ائمه شيعه است. و اگر رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- يك يا دو بار در غير سفر بين دو نماز را جمع بستند، اين مسئله به خاطر ضرورت و يا ترخيص بوده است، اما عمل او -صلى الله عليه وآله وسلم- التزام بر اوقات پنجگانه بوده است.
و من مي خواهم بدانم كه در تظاهر به اين مخالفت با اكثريت قريب به اتفاق مسلمانان چه سبب خير نهفته است؟ آيا نمي توان اينگونه نتيجه گرفت كه غرض از اين عمل، عزل شيعه از كليه مظاهر وحدت بوده است؟ عملي كه فقها و ائمه مساجد، آگاهانه و يا ناآگاهانه خود را به انجام آن مقيد نموده اند. اهتمام ما در روند عمل تصحيح به مسايل نظري و عملي بوده است تا بتوانيم بر مبناي رسالت خود به همه مظاهر تفرقه فكري و عملي و پيامدهاي آنان فائق آمده و آنان را نابود سازيم. دستيابي به اين هدف فقط با بازگشت به عصر رسالت و تمسك به سنت رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- امكان پذير است. و من فكر نمي كنم كه در ميان مسلمانان كسي وجود داشته باشد كه عمل و آراء ديگران را بر سنت و عمل رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- برتري دهد. پس به همين جهت از شيعه و ائمه مساجد شيعه مي خواهم كه نمازهاي پنجگانه را در وقتهاي مخصوص به خودشان ادا نموده و در اين امر به عمل و سنت رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- كه نماز را همراه با اصحابش يعني مهاجرين و انصار در مسجد مدينه و در وقتهاي مخصوص اقامه مي كردند، اقتدا كنند. و شيعه بايد بداند كه عزت، كرامت، و شوكتش در تمسك به راه و سنت رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- است. حال بياييد به امام علي گوش فرا دهيم كه در مورد نمازها و اوقات معين آنان، به اميران شهرها اين چنين مي نويسد:
اما بعد، پس نماز ظهر را هنگامي بر مردم بخوانيد كه آفتاب از جايگاه چهار پايان رجوع مي كند و نماز عصر را بخوانيد وقتي كه خورشيد سفيد و زنده است و مغرب را بخوانيد در هنگام افطار روزه دار و عشا را از هنگام پنهان شدن شفق تا يك سوم شب بخوانيد و صبح را بخوانيد در حالي كه هر كس صورت ديگري را مي بيند و مي شناسد:
نهج البلاغه ج2 ص82 ((أما بعد: فصلوا بالناس الظهر حتى تفيء الشمس من مريض العنز وصلوا بهم العصر والشمس بيضاء حية. . . وصلوا بهم المغرب حين يفطر الصائم. . .  وصلوا بهم العشاء حين يتوارى الشفق إلى ثلث الليل وصلوا بهم الغداوة والرجل يعرف وجه صاحبه)).
نوشته: علامه دکتر موسی موسوی

انهدام یک رکن مهم اسلام، ترک جمعه است

22 اوت
در میان علل مهمه‌ای که برای انحطاط مسلمین می‌توان شمرد یکی از بزرگترین‌ آن‌ها، ترک نماز جمعه است.
شارع مقدس اسلام که شالودة یک اجتماع سعادتمند انسانی را در عالیترین اساس، طرح و بنیان می‌ریخت چون اصل و ریشه سعادت آدمی در اجتماعی و اتفاق است، برای تحصیل این منظور احکام و فرائضی در شریعت مطهرة خود مقرر کرد که افراد وآحاد امت زود به زود یکدیگر را ملاقات و روح اجتماع و اتحاد رد آنان سرایت نماید و با تعاونومظاهرت یکدیگر به انجام امور مهمی که تأمین سعات دینی ودنیوی آنان را می‌نماید، توقیق یابند، به همین نظر نمازهای پنجگانه فرائض یومیه را متحسب مؤکد فرمود که به جماعت بگذارند و برای این کار مکانهای عمومی به نام مساجد بنیاد نهاد تا اهل هر محل در اوقات صلوه بدان روی آرند و در ضمن انجام فرائض از اوضاع احوال یکدیگر مطلع کردند و در مشکلات زندگی یار و غمگسار هم باشند و چون معمولاً نمازها اعم از یومیه و عیدی نو جمعه توسط فرماندار هر شهری که بر طبق مقررات اسلام از عادلترین و عالمترین آن شهر است بصورت جماعت ادا می‌شود لذا فرماندار و مأمورین دولتی به آسانترین صورت می‌توانند دستورات اوامر دولت را که چون مربوط به مصالح مسلمین است و تاتلی تلو فرمان خدا و رسول می‌باشد، به مردم ابلاغ نمایند.
و از آنجائیکه ممکن است گرفتاری و مشاغل روزمره حیات به همه کس مجال و فرصت آن ندهد که در تمام نمازها توفیق جماعت یعنی حضور در اجتماعی که مصالح دنیا و آخرت مسلمین در آن حل و فصل می‌شود، بیابد، لذا حضور در جماعت نمازهای یومیه را مستحب اما مؤکد کرده است و چون ممکن است که افرادی لاابالی بوده اهمیتی به عظمت و ارزش جماعت یومیه ندهند لذا با وجوب نماز جمعه واجب فرمود که در هر هفته هر مسلمانی لااقل یک مرتبه حتماً درک اجتماع و حضور در جماعت مسلمین را دریابد و آنچه در ظرف هفته نتوانسته است از اخبار دنیا و جریان اوضاع که خواه ناخواه بستگی به حیات فردی و اجتماعی مسلمانان دارد اطلاع حاصل کند در روز جمعه به وسیله خطبه‌ای که حتماً از مطلعترین و علاقمندترین مسلمانان آن شهر به اوضاع واحوال است و با داشتن حکومت اسلامی که شرح آن گذشت فرماندار یا رئیس شهربانی شهر است، مطلع گردد و چون در نماز جمعه باید مسلمانان از تمام اطراف آن محل در شعاع دو فرسخ یعنی مردم چهار فرسخ در چهار فرسخ در یک نقطه حاضر شوند لذا تمام مردم شهر، مگر آنها که مستثنایند مانند زن و پیر و کور و لنگ و مسافر و کودک و امثال آن، در این اجتماع عظیم و میتنگ بزرگ مذهبی حضور یابند و در آن ساعت که اذان جمعه داده می‌شود به موجب فرمان[يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَاةِ مِنْ يَوْمِ الجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَى ذِكْرِ اللهِ وَذَرُوا البَيْعَ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ] {الجمعة:9}  کسب و خرید و فروش بر عموم مسلمین حرام گشته وهمه باید بسوی نماز جمعه بشتابند منظره‌ای عجیب آمیخته با بهت و جلال پدی می‌آید که هر فردی که صاحب روح زنده باشد به شعف و وجد در می‌آید و با نشاط و شوق مفرط به سوی مسجد می‌شتابد آنگاه امام جماعت با کیفیت خاصی ملبس ببرد سفید و متکی به شمشر به منبر خطبه برمی‌آید و با حمد و ثنای خدا و صلوات بر پیغمبر بزرگوار پایه‌گزار این شریعت جاوید به موعظه و نصیحت مسلمین می‌پردازد و به خلاصه اخبار وجریان ما وقع آنچه در یک هفته گذشته است از حوادث، نیا بسمع مستمعین یعنی نمازگذارانی که وجوباً ساکت و سرتاپا گوشند می‌رساند و سپس اندک مکثی کرده می‌نشیند تا هم خود را برای انجام وظیفه بعد یعنی تعیین تکلیف ووظیفه حاضرین آماده کند و هم سخنانی که گفته درنفوس مستمعمین اثر عمیق نماید سپس برخواسته دستورات لازم را در قبأل حوادث گذشته و جاری یادآور می‌شود آنگاه به انجام دو رکعت نماز جمعه پرداخته پس از اتمام آن مسلمانان به موجب فرمان [فَإِذَا قُضِيَتِ الصَّلَاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الأَرْضِ وَابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللهِ وَاذْكُرُوا اللهَ كَثِيرًا لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ] {الجمعة:10}  پراکنده گشته هر کدام دنبال شغل و کار خود و به عبارت قرآن در جستجوی فضل خدا برمی‌آیند.
و نیز در سال دو مرتبه در عیدین وجوباً برای نماز اجتماع می‌نمایند که فواید آن بر احدی مخفی نیست و شاید به توفیق خدا ما آن را در جای دیگر یادآور شویم. خوب ملتی که دارای چنین دستوری است که امروزه در روی زمین هیچ امتی جز امت اسلام به توفیق آن دست نمی‌یابد و با میلیونها تومان هزینه، بعشری از اعشار آن موفق نمی‌شود که روح اتحاد واتفاق در مردم دمد وآنان را برای مصلحت عمومی هر چقدر هم مهم باشد گردآوردو معالم و معارف دینی و مصالح دنیائی را به آنان بشناساند. در این دین مبین به اسانی به آنصورت حاصل می‌شود ولی افسوس که شبهات بی‌اساسی که اصلا پایه و مایه‌ای ندارد مانع این همه خیرات و برکات گردیده تا جائیکه پاره‌ای آنرا چون جهاد و حکومت حرام گرفته‌اند و چون در این باره در اصل رساله (الجمعه) که این رساله مختصر، مقدمه آن است به قدر کافی توضیح داه شده و آن شبهات واهیه را که مانند خاکستر است همچون بادی تند از میان برداشته [مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عَاصِفٍ] {إبراهيم:18}  لذا وارد آن موضوع نشده و حواله این شبهه‌کنندگان را به تیغ برهنة بیان و حجت قاطعه برهان علامه بزرگوار آیت‌الله بزرگ امام الخالصی واگذار می‌کنیم و چون سخن در فواید اجتماع و وسائلی است که شریعت مطهره برای این کیمیای سعاد تهیه و فرض فرموده است باید در اینجا اشاره‌ای نیز به فواید نماز عیدین یعنی دو عید فطر واضحی که شارع مقدس در دین مبین خود مقرر فرموده است، نمود و از تفاوت و تمایزی که عید اسلامی با عید گبران (نوروز) دارد مقایسه بین حق و باطل کرد. ما در جراید این کشور هر وقت فرصت و مجالی دست داده به مناسبت ایام نوروز، این تفاوت و تمایز را تفصیلاً یادآور شده‌ایم و در اینجا به اختصار آن می‌پردازیم.
از غروب شب عید یعنی بعد از نماز مغرب و عشا و نماز صبح و تعقیب نماز عیدین بر عموم مسلمانان فردً و جمعاً واجب است که مترنم به این ذکر شریف شوند: «الله اکبر الله اکبر لا اله الا الله و الله اکبر ولله الحمد علی ما هدانا اوله الشکر علی ما هدانا» و پس از طلوع آفتاب و پرداخت زکوه فطره در روز عید فطر بأقربا وخویشان و همسایگان فقیر، یا قربانی در روز عید اضحی و تقسیم آن به فقرا حالت اجتماع برای انجام نماز عید با امام وقت وکسی که شایستگی امامت این نماز را دارد که البته در حکومت اسلامی غالباً فرماندار عادل یا رئیس شهربانی است در شهرستانها و شخص حاکم در پایتخت، به سوی مصلی که در بیرون شهر و بیابان است روی می‌آورند در حالیکه آستینها را بالا زده و ساقهای شلوار را تا نزدیک زانو رو مالیده و عمامه بر سر گذاشته و تحت الحنک آویخته با پای برهنه تکبیرگویان با جلال و جبروتی خاص به طرف مصلی روان می‌شوند و در آنجا که هیچ علامت و آثاری از خودنمائی و ثروت و تجمل به چشم یکدیگر کشیدن نیست، روی ریگ و خاک بیابان تمام مسلمانان حاضر از غنی و فقیر و وضیع و شریف برادر وار پهلوی یکدیگر ایستاده با چهره و جان رو به درگاه قادر منان آورده نماز عید را به جماعت با کیفیت مخصوص خود به جا می‌آورند آنگاه پس از ختم نماز امام بطرز مخصوصی ایستاده خطبه و موعظه را آغاز و وظایف مسلمین را در قبال رویدادها و حوادث جهان گوشزد و آنانرا به نام خدا و بر سبیل تکالیف دینی به انجام اموری که موجب صلاح دین و دنیای مسلمین است دعوت و ترغیب و تشویق می‌کند. پرواضح است که از چنین منظره و چنین مجلسی جز خیر و صلاح و عزت و عظمت و اتّحاد و اخوّت برنمی‌آید.
حالا این وضع را مقایسه کنید با عید مجوسان که در آن تجمل و اسراف و تعیین و تشخص و خودنمائی حکومت می‌کند و اغنیا سعی دارن به انواع تجملات و تبذیرات و اسرافها بر یکدیگر رقابت جویند خانه‌ها و کاخها و اثاث البیت‌ها و قالی‌ها و مبل‌ها و پرده‌ها و انواع و اقسام زینت‌ها و زیورها و لباسهای خود را به چشم دستان و آشنایان خود بکشند و بدین وسیله حس حسادت و تنافس یکدیگر را تحریک کنند تا ثروتها و پولها و مالها صرف امور غیرلازم و تجملات زائده و بیهوده گردد و برای تأمین این قبیل تشریفات دستها باختلاس و ارتشا و دزدیها و ناموس فروشیها و هزاران از این قبیل فجایع کشوده شود و فقرا را نسبت به خود خشمگین و غضبناک و مهیای انتقام نمایند و در نتیجه هر کدام به قدر قوّت خود تحت تأثیر این تحریکات برای خرابی کشور و نابودی یکدیگر بکوشند.
آن عید مسلمانان است و این عید مجوسان! و آثار و نتایج آداب هر یک، خود به زبان حال از حق و باطل خود می‌گویند. بعد از اجتماع جمعه و عیدین که برای سکنة هر شهر و دهی در هفته‌ها و ماهها صورت می‌گیرد الامهم یک اجتماع مهم و متینگ بزرگ سالیانه دیگر بنام حج دارد که خود یکی ازمؤثرترین وسایل وحدت و اتفاق است و آن عبارت است از اجتماع زبده‌ترین افراد اسلامی، زیرا کسانیکه بوسائل مشروع، ثروتمند می‌شوند مسلماً افرادی هستند که در نتیجه هوش و ذوق فوق ‌العاده بوسیلة ابتکار هنری و اختراع صنعتی توانسته‌اند ثورتی تهیه کرده و دارای قدرت و استطاعت شوند تا راه خانه خدا را در پیش گرفته در سرزمین وحی ومحظ الهام و مهبط ملائکه و قبلة مسلمین حاضر شده با برادران همانند خود برای عزت و شوکت اسلام و رفع حوائج مسلمین تبادل نظر نمایند و هرگاه دولت واحد اسلامی داشته باشند در این موقع نمایندة دولت بنام امیرالحاج یاخود حاکم اسلام شخصاً در موقف حشور دارد و در روز عید اضحی در صحرای منی درحالیکه در محل بلندی بر افراد مسلمین وحاجیان مشرف است سیاست اجتماعی و انتظامی مسلمین را یادآور شده وظایف دینی و دنیائی آنان را در آن سرزمین پر نو به آن دلهای پاک و نورانی که از روی کمال خلوص حاضر شده‌اند یادآور شده مشکلات مالی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی جامعه مسلمین را با افراد فهمیده و زبدة اسلام در میان می‌گذارد و آنان را به وظایف مقدس خود دعوت می‌نماید و با تبادل ‌نظر با آنان بر مشکلات موجوده فائق و جریان امور را با حسن وجه تا سال دیگر برقرار می‌کند. اینست خلاصه آنچه اسلام از جمعه و عیدین و حج از مسلمین می‌خواهد حال اگر این برکات در میان مسلمین نیست چنانکه گفتیم آب از منبع جهل و غفلت مسلمین و شبهه ‌افکنی وسواسان و تأیید دشمنان می‌خورد و ربطی به اسلام ندارد.
نوشته: استاد حیدرعلی قلمداران