بایگانی | شهید کاک احمد مفتی زاده RSS feed for this section

نظر کاک احمد در مورد حدیث باب العلم چیست؟

11 سپتامبر

کاک احمد مفتی زاده

سوال: نظر کاک احمد در مورد حدیث باب العلم چیست؟
پاسخ: موضع کلی کاک احمد در قبال احادیث موضعی احتیاطی است که با یک سری فرمول های دینی برای پذیرش حدیث همراه است. اما خاصتا درباره ی حدیث باب العلم ، کاک احمد در مصاحبه ی یک جوان شیعی با ایشان می گوید:
عرض‌ شود در مورد احاديث‌ بحث‌ زياد است‌. تمام‌ فرق‌ بي‌ حساب‌، دروغ‌ بر زبان‌ حضرت‌ رسول‌ بسته‌اند. يكي‌ از اين‌ مط‌الب‌ اين‌ حديث‌ است‌ و از آن‌ مفتضح ترعبارتي‌ است‌ كه‌ سني‌ها براي‌ تكميل‌ مط‌لب‌ و شخصيت‌ بخشيدن‌ به‌ ابوبكر و عمر و عثمان‌ به‌ اين‌ حديث‌ اضافه‌ كرده‌اند. اول‌ اينكه‌ فكر مي‌كنيم‌ كه‌ اين‌ درست‌ نيست‌ اين‌ است‌ كه‌ هيچ وقت‌ نديديم‌ از حضرت‌ رسول‌ در يك‌ جائي‌ عبارتي‌ ستايش‌ آميز نسبت‌ به‌ خودش‌ بگويد و اين‌ ط‌ور خودش‌ را جامع‌ تمام‌ علوم‌ معرفي‌ بكند، هرگز نبوده‌. وقتي‌ كه‌ ط‌رفداران‌ عامي‌ و كم‌ رشدِ شخصي‌ ، مي‌خواهند او را با شخصيت‌ كنند، با مط‌الب‌ افسانه‌اي‌ به‌ او شخصيت‌ مي‌دهند نه‌ با واقعيات‌. در حالي كه‌ واقعيات‌ هميشه‌ براي‌ ايجاد شخصيت‌ يا براي‌ معرفي‌ شخصيت‌ها ارزنده‌تر است . راجع‌ به‌ خود حضرت‌ رسول‌، مي‌دانيد كه‌ چه‌ افسانه‌هايي‌ هست‌، حتي‌ در بين‌ ما مولودنامه‌ها و معراج‌ نامه‌هایي‌ هست‌ كه‌ نمي‌دانم‌ در منازل‌ گاهي‌ مجالسي‌ به‌ اين‌ عنوان‌ ترتيب‌ مي‌دهند ، ديده‌ايد يا شينده‌ايد؟
باوربفرمائيد صدي‌ هشتاد (80 درصد) بيشترش‌ دروغ‌ است‌،  خيال‌ است‌ ، نسبت‌  به‌ حضرت‌ علي‌ هم‌ همين ط‌ور، نسبت‌ به‌ حضرت‌ ابوبكر، نسبت‌ به‌ حضرت‌ عمر، نسبت‌ به‌ تمام‌ شخصيت ها، انسان هاي‌ عامي‌ و كم‌ رشد ، با درست‌ كردن‌ مط‌الب‌ افسانه‌اي‌ به‌ اين ها شخصيت‌ مي‌دهند. در مورد اين‌ حديث‌ ما شكي‌ نسبت‌ به‌ مفادش‌ نداريم‌ كه‌ حضرت‌ علي‌ واقعا نمونه‌ علم‌ و فضيلت‌ بود ، از جهات‌ اسلامي‌ مط‌لب‌ صحيح‌ است‌،  ولي‌ معلوم‌ است‌ كه‌ فرمايش‌ حضرت‌ رسول‌ نيست ‌، به‌ خاط‌ر سبك‌ بياني‌ كه‌ دارد و اينكه‌ هرگزحضرت‌ رسول‌ چنين‌ تعريضي‌ به‌ هيچ‌ عبارتي‌ در مورد خودش‌ نفرموده‌ است‌. و از آن‌ مفتضح تر، آن‌ روايتي‌ كه‌ درزبان‌ سنيها هست‌ و ابوبكر‌ سقف ها و عمر … نميدانم‌ عثمان‌ چي‌ هست‌ و خلاصه‌ از اين‌ چرندها . هر دو ط‌رف‌ دروغ‌ است‌ . چون‌ اساسش‌ معقول‌ نيست‌،  هرگز از زندگي‌ پيغمبر ما اين‌ را استنباط‌ نمی کنیم .
تارنمای ناجی کرد
Advertisements

فلسفه حجاب در اسلام

11 سپتامبر
اگر بخواهيم جوابي روشن و مفيد به اين سؤال بدهيم،احتياج به مقدمهاي داريم كه مختصر شناختي درباره انسان به ما بدهد
عرض كنم:انسان،به اعتباروجود فرديش ،و به اعتبارعضوي ازجامعه،داراي صفات،مشخصات و خصوصياتي است مادي و معنوي، كه تنها وقتي ممكن است،فرددرجامعه،و جامعه به واسطه افراد،به معني واقعي زندگي انساني و سعادت برسند،كهدرنظام فكري و اخلاقي واجتماعي مردم ، تمام آن صفات ، و مشخصات،وخصوصيات درنظرگرفته شده باشد،وهركدام درحدي كه لازم است، به آن توجه شود.مثلاً:يك انسان، بيشترازحد اعتدال ، به معنويات توجه ميكند، همتش معطوف ميشودبه اينكه :جنبه روحاني خودش راتقويت بكند،مثل جوكي ها،انسانهاي مرتاضي كه در شرق داريم، كه اگر درصورت زندگيفرديشان ، مقدار اشتباهشان ، مقدار ضرري كه خودشان، دچارش ميشوند، و جامعه نيز دچارضررشان ميشود، قابل توجه نباشد، وقتي فكر كنيم جامعه اي، همه آن مسير را بگيرند،خوب متوجه ميشويم كه چطور زندگي درآن جامعه فلج ميشود.يا برعكس :فردي را مي بينيمكه جنبه معنويات را فراموش ميكند، و فقط تمام همتش راصرف مسائل مادي از غرايز اوليو غيره ميكند( البته مسائل مادي، يعني چيزهايي كه احتياجات را تعيين ميكند)اينموجود،الان نمونه اش را درهمه جاي دنيا داريم ، مانند اكثرزمامداران وزور مندان وپولداران و فريبكاران ، و ميدانيم كه چه آفتي براي بشريت هستند. والبته اگر خودشانهم مقياس درستي براي قضاوت درباره خودشان داشته باشند، ميدانندگه چطور انسانيتدروجودشان كشته شده
براي مقدمه ، فقط به اين دو مثال كوچك كه گفتم، اكتفا ميكنم ، وبه اصل مطلب برگرديم
اين حقيقت ، در طول تاريخ حيات بشري، مكررو مكرر به چشم خورده كهدربعضي ازجامعه ها ،توازني كه براي ارج نهادن به صفات و خصوصيات انساني لازم است،فراموش شده و بهم خورده ، و درنتيجه جامعه، سير صحيح انساني راگم كرده،قصد ازتوازن،اين است كه : اصولاَ درتك تك اين خصوصيات، افراط و تفريط نشود. يك صورت از توازناين است كه هركدام از اين خصوصيات كه براي انسان مطرح است،طغيان نكند، ارزشش بهبالاتر از حدخودش نرسد.و صورت ديگرش اين است كه درموازنه خصوصيات باهم اشتباه نشود،و بعضي از خصوصيات انساني، فداي بعضي ديگرازاين خصوصيات نشود، چه درفرد و چهدرجامعه
دراسلام،انسان با تمام اين صفات و خصوصيات موردنظر هست. نظامپرورشي و اجتماعي اسلام، براي انسان است با درنظر گرفتن تمام اين صفات و خصوصياتولي درنظام هاي ديگر ، متأسفانه نمي بينيم كه تمام خصوصيات و مشخصات انسان مورد نظرقرار گرفته باشد.و راستي همانطوركه در مقدمه گفتم : گاهي بعضي از ارزشها، درآن،افراط و يا تفريط شده،و اساساَ گاهي بعضي از اين خصوصيات طغيان كرده بربعضي، و بعضيمنكوب بعضي ديگرشده
دراين مسئله خاصي هم كه الان مطرح فرموديد، اين مقدمه كلي كه عرضكردم، صادق است. يعني درطول تاريخ حيات بشري ، گاهي درروابط زن و مرد، اقتضا ميكند،به آن اهميت داده شده ، افراط شده. ارزشش بيش ارآن حدشده، كه بايد به آن داده بشود،وياگاهي هم ، پائين تر از آن اندازه اهميتي كه دارد، گرفته شده ودرحدو خصوصيات آنتفريط شده ، مثلاً دربعضي از جوامع يا دربعضي از فلسفه ها، غرايز جنسي، شديداًتحقير شده،  ولي در بعضي از جامعه ها يا مكتب ها خصوصاً آنهائي كه ديد ماترياليستيدارند، اين غرايزجنسي، تاحد«بت» تعظيم وتجليل شده اند
در اسلام، همانطور كه گفتم ، به دليل اينكه تمام خصوصيات انسان،هركدام درحدخوددرنظر گرفته ميشود، موازيني براي روابط زن و مرد، براي مسائل جنسی،براي غريزه جنسي، وبراي هرچيزي كه به اين موضوع ارتباط دارد، درنظر گرفته شده، كهدرحد اعتدال ومعقول، روابط جنسي انسانها راتنظيم ميكند
سه سؤالي كه مطرح فرموده ايد،قبلاً به دوسوال اخيرتان بطور يكجاعرض ميكنم.«كيجا«به دليل اين كه: تقريباً هردوسوال، مفادشان يكي است، يالااقل خيليبهم نزديك هستند. و«قبلاً»به دليل اينكه : روشن شدن جواب اين دو سؤال، مقدمه اي استبراي روشن شدن جواب سؤال اولتان .دوسؤال آخرتان اين بودكه:«در اسلام ، چرا حدودحجاب زن و مردباهم تفاوت دارد؟«و اينكه:« آيا اين تفاوت، نوعي تبعيض بين زن و مرد،نيست
عرض كنم:تا جائي كه ما نسبت به جانداران شناحت داريم، دراكثرجانداران اين خاصيت مشاهده ميشودكه :به طور عادي، طلب ودنبال رفتن ، از طرف جنسنراست، و در اوايل ، اظهاريي ميلي و احتراز ازطرف جنس ماده، اگراين خصوصيت ،تنهادرانسان، دراين موجود عاقل مشاهده ميشد، ممكن بودفكر كنيم كه :زنها،روي بعضي حسابهاازقبيل مثلاً، «خود شيريني «، يا مطلبي ازاين نوع، عملاً اين حالت را بخود بگيرند،اما وقتي مي بينيم درقسمتهاي ديگر جاندارن نيز، اين حالت هست ، درحالي كه براي آنها اين حسابهاي عقلي مطرح نيست، بلكه معمولاً مطيع غرايزهستند، ميتوانيم قبول كنيمكه خاصيتي است طبيعي يعني:بطور طبيعي،درجنس نر،اظهار تمايل قويتر از جنس مادهاست
علت اين امر هم ايسنت كه :حالت «تحريك پذيري» درنر بيشتراستتادرماده. دراكثرحيوانها مي بينيم که :بطور عادي ، به محض اينكه نر، ماده را مي بيند،دنبالش ميرودو اظهار تمايل ميكند، ودرمقابل ، مدتي ، ماده امتناع ميكند، تا بعدازمدتي ، ممكن است حالت تمايل برايش پيدا بشود، يا اصلاً پيدانشود
چون متوجه شديم که اين حالتي است طبيعي ، نه روشي سياسي و مصلحتيبه آن دليلي كه درمقدمه عرض كردم دراسلام، به اين امر، و به اين واقعيت ، توجه شدهاست.چطور؟
اسلام، درمقررات جنسي، مقداري حدود و قيودبيشتر براي بيرون افتادناعضاي زن، براي ظاهر شدن قسمتهاي مختلف زن، قائل شده. شايد اطلاع داشته باشيدكهقسمت عمده اي ازآزردگي هائي كه دربين زن و شوهرها پيش ميآيد، و اختلافاتي كهدرروابط شان پيش ميآيد، به اين نكته برميگرددكه ، شوهرها، بخصوص دربعضي شرايط،احساس ميكنندكه زنها نسبت به آنها ازلحاظ جنسي، بي علاقه شده اند، ولابد اكثرشانهم دليلش را نميدانند!مثلاً ما مشاهده ميكنيم كه:وقتي، زن، حامله است، تمايلات جنسياو، خيلي ازحدكمترميشود.يا درزمان شيردادن به بچه، بازتمايلات جنسي اوكمترازحدمعمول است.واكثرشوهرها وقتي اين حالت بي تمايلي رادر زن احساس ميكنند، كم كم به زن،بدبين ميشوند، فكر ميكنندكه : زنشان به آنها بي علاقه شده باشدف توجه به آنهانداشته باشد!يا احياناً ممكن است فكر كنند كه ، زنشان نسبت به اشخاص ديگري، دلبستگيپيداكرده باشد! البته اين ، واقعيت ندارد.شايد ، باشد  دربين زنها ، كساني كه بهشوهرهايشان بي علاقه باشند.اما هميشه بي تمايلي زن به شوهر ، خصوصاً درصورتي كهدربعضي شرايط خاص پيش بيايد،يا شدت يابد، به اين دليل نيست ، بلكه اول، بطوركلي ،به اين دليل است كه به طور عادي ، تحريك پذيري- همانطور كه عرض كردم- درمؤنث ضعيفتراست تا درمذكر وديگر اينكه، وقتي مسائلي مثل بارداري يا شيردادن به بچه براي زنمطرح است، درآن موقع، حالت تحريك پذيريش، خيلي بيشتر ازمواقع عادي، تضعيفميشود
به هر صورت، دراين باره نميخواهم زياد توضيح بدهم اين حقايقي استمشهود،و نمونه هايش خيلي اتفاق افتاده. من درطول زندگيم، نمونه اش را مكرر ديده امكه : گاهي بي تمايلي زن، موجب دلسردي مردنسبت به زن شده ، و بازاين دلسردي ، اثرمعكوسي هم درزن داشته، كه زن هم تدريجاً نسبت به مرد واقعاً بيعلاقه و دلسردشده،وگاهي هم به جدائي زن وشوهراز همديگر . نمونه اين، مكرر پيش آمده، وهميشه هم پيشميآيد
اسلام،براي اينكه تحريك پذيري زن ومرد، به حد تعادل برسد،يعني:آن اندازه كه ممكن است مرد را دراظهار تمايل زنش نسبت به خودش راضي كند، و زنهم در مقابل، احساس فشار نكند، به دليل اظهار تمايل هاي زياده ازحدمرد)مقرراتي ازنظر حجاب وضع كرده، كه اگر اين مقررات، رعايت شود، كم كم ، تمايلات درمرد تخفيفپيدا ميكند، ودرزن تقويت ميشود
ميدانيم كه:معمولاً موجبات تحريكي جنسي در زن يا مرد، مشاهداتعيني جنس مخالف، يا توجه ذهني زياد به مسائل جنسي است. منظور اينست كه :هروقت ،درزمينه امور جنسي ، مردها ، زنها را بيشتر ببينند، يا بيشتر به زن ها بينديشند،بيشتر تحريك ميشوند، و همينطورهم، زنها. پس ،با توجه به آن اختلافاتي هم، كهدرحدودتحريك پذيري اين دوجنس وجود دارد، اسلام، اين برنامه راتنظيم كرده براي وجوداعتدال درتمايلات جنسي زن و مرد، كه : مردها، بيشتراعضايشان پيداباشد، يعني اشكالينباشد دراينكه قسمتي بيشتر از زنهاف،اعضاي خودشان را نشان بدهند.ولي درموردزنهادستورداده كه :قسمتي كمتر، تا حدي ضرورت زندگي اقتضا ميكند، اعضايشان پيداباشد.البته اين راعرض كنم:آن نوع حجابي كه ما الان هم،دربعضي جوامعه ها مي بينيم،يا ميدانيم كه درگذشته درجامعه هاي مختلف خودمان وجود داشته ، كه زن مثل گنجينهاشخاص خيلي پست ولئيم ، هميشه مخفي بوده و آفتاب نميديده، ازنظر اسلام مردوداست.اسلام، اين مقررات را وضع نكرده.اسلام دستورداده كه : زن خود را سبك نكند، بطورزننده خودش را نشان مردها ندهد.وبطور زننده  با آنان صحبت نكند.ودر وقتي كه اقتضاباشد و احتياجي مطرح باشد، مانعي ندارد كه دست و صورت زن پيدا باشد، اما درحركت ورفتار و گفتارش طوري باشد، كه مردها را به مسير انحراف جنسي سوق ندهد
حدود حجاب«جسماني و اخلاقي» دراسلام، براي تقريباً همين است
ولي اين تفاوت حدود حجاب زن و مرد، كه براي زن،اجازه داده كمترازاعضايش، يعني تنها دست و صورتش ظاهر باشد، ولي براي مردآزاد است اضافه بردست وصورت،بازو و سينه و حتي ساق پا هم پيدا باشد، به همان دليل است كه قبلاً عرض كردم معمولاً، مشاهده قسمتهاي مختلف اعضاي جنس مخالف، يك موجب بزرگ براي تحريك جنسيميباشد، وجون زن كمترتحريك ميشود، اسلام اجازه داده مردها بيشتر اعضايشان را نشانبدهند، ولي چون مردخيلي سريعتر تحريك ميشود، اجازه نداده كه زنها اينقدر،درنشاندادن اعضاء، مثل مردها آزاد باشند، تا اختلاف حدود تمايلات بيشتر نشود، وروابطخانواده را بهم نزندو ناسالم نسازد
پس ، با اين برنامه كه اسلام تعيين كرده،بطور طبيعي،خواست جنسيدرزن و مرد، بحد يكنواختي ميرسد. يعني:وقتيكه زنها بيشتر اعضاي مردها را ببينند،مقدارتحريك پذيري شان، ازحد طبيعي بالاتر ميرود. و وقتي مردها كمتر اعضاي زنها راببينند، مقدار تحريك پذيري شان ازحد طبيعي پائين تر ميآيدو وبا اين بالارفتن حدودتحريك پذيري درزن، و پائين آمدن حدود تحريك پذيري درمرد، خواسته هاي جنسي اينها باهم متعادل ميشود. وآن اختلافاتي ، كه هميشه مي بينيم درخانواده ها بروزميكند،عاملش، كه تفاوت درجه تمايل جنسي است، ازبين ميرود.پس دليل تفاوت درحدود حجابزن و مرد، مصلحت هم خود زن، وهم مرداست، اينست كه: زن ومرد، درخواسته هاي جنسي شان،به حد يكنواختي برسند. واين،نه به اين دليل است كه ايجاد فشار نسبت به زن بشود، وبه اين ترتيب آن تبعيض كه شما اشاره كرديد مطرح نشود. نه ، مصلحت زن در- خانواده ودر جامعه نيز- اين است كه : اندازه مناسب خواست مرد، تحريك بشود.، همانطور كه مصحلتمردهم ، چنين است.پس اصلاً، مسئله تبعيض مطرح نيست، بلكه مسئله مصلحت و سلامت جنسيزن ومرد، ومصلحت زندگي خانواده و سلامت جامعه مطرح است
بعد ازاين مختصربراي جواب دو سؤال آخر، برگرديم به مطلب مهمتركهسؤال اولتان بود: كه : اسلام، چراحجاب را وضع كرده؟
قبلاً باز تاكيد كنم كه«حجاب»- بخلاف آنچه تصور ميشود- مخصوصتنها زن نيست. بلكه براي مرد و زن هست، با تفاوت درجه كه شما هم درسؤال دومتان بهاين مطلب توجه داشتيد
از جواب اين دو سؤال كه گذشت، متوجه شديم كه از لحاظ جنسي، مصلحتزن و مرد، هردو، دراينست كه:كمتر اعضاي زن پيدا باشد، و مردها كمتر اعضاي زن راببينند. و متوجه شديم كه :برداشتن حجاب ، با آن اندازه معين از زنان، چطور ايجادناهماهنگي ميكند، يا تحركي پذيري مرد را بيشتر ميكند. ودر نتيجه چطور خواسته هايجنسي زن و مرد نا متعادل ميشود، كه آثارنا مطلوب را در متلاشي كردن خانواده ها بهدنبال دارد
و اما جنبه مهمتر، جنبه اجتماعي برداشتن حجاب:قبلاً بطور خلاصه،داستاني را درباره يك جامعه اسلامي تعريف ميكنم برايتان، كه مشابهش درخيلي ازجامعهها بطور مكرر ديده شده، نميدانم آيا اسم«آندلس» را شنيده ايد يا خير؟(اينكه ترديددارم به اين دليل كه برنامه هاي تحصيلي و تعليماتي دشمن درمدارس ، يا بطور عموم،فرهنگ استعماري كه دراين سرزمينها به ما تحميل شده ، كاري كرده كه واقعاً مانسبت بهگذشته خودمان ، نسبت به تاريخ خودمان، اطلاعات درستي نداشته باشيم
به هر صورت)آندلس ، قسمت جنوب غربي سرزمين اروپا بود، كه درزمانشكوفايي تمدن اسلامي، مدارس، دانشگاه ها ،و مراكز تحقيق بزرگي داشت. و راستي، برايدوران طولاني ، چراغ علم و تمدن را درآن گوشه از دنيا، به بهترين وجه برافروخت، وبزرگترين سرچشمه اي كه نور فهم و  معرفت را ، به طرف اروپاهدايت كرد، و علم و تمدنرا به اروپا رسانيد، همان اندلس بود. الان درقسمتهائي ازآن سرزمين اندلس، دو دولتاسپانيا و پرتقال وجود دارد، و البته قسمتي از جنوب فرانسه فعلي هم، غالباًجزواندلس بوده
عرض كنم:بعد از اينكه مسلماناف تمدن اسلامي رابه جنوب غربي اروپارسانيدند،درهمين اندلس، كه همين قسمت جنوب غربي از سرزمين اروپا بود، . بنام اندلسمشهور شد، تادوران تمدن اسلامي، كار علم و تحقيقات علمي، بشدت  درپيشرفت بود. اينجاناچارم يك توضيح كوتاه اضافه كنم از زماني كه خلاقت تبديل به سلطنت شد، خصوصياتجامعه اسلامي ، بتدريج داشت دگرگون ميشد. يعني از زمان  بحكومت رسيدن معاويه، اوضاعواحوال گوناگون اجتماعي و اقتصادي جامعه هاي اسلامي ، بتدريج روبه انحطاط وقهقرائيميرفت، مثلاًدرهمين ايران، بقاياي شاهنشاهي ازبين رفته ، اين جا و آنجا، مرتبدرتلاش بودند از اين زمينه استفاده كنند.از اين فرصتي كه پيش آمده، بواسطه فسادحكومت ننگين اموي و عباسي، كه چند قرن درايران و ساير مناطق اسلامي، تصرف هايغيراسلامي مينمودند،اينها موقعيت را مغتن ميشمردند، وازآن استفاده ميكردند، و ملتمسلمان ايران كه با جان ودل از اسلام استقبال كرده بود، و به وسيله اسلام از قيدهاو اسارت وذلت وحقارت چندين  دهه نجات يافته بود، به تدريج، حرفهاي مزدورانه اينفرصت طلبان را، كه زمينه رشد هم داشت، مي پذيرفت ، و آماده ميشد براي اينكه از جهاتمختلف مجزي شوداز جامعه اسلامي ، يعني حركتي درايران بوجود آمدكه برخلاف حركتهايديگر جوامع اسلامي ، بجاي اينكه مبارزه اي با فساد حكومت اموي و عباسي باشد،درحقيقت دراين لباس مردم فريب، مبارزه اي بود با خود اسلام، با اين فلسفه جديد، اينبرنامه جديد، اين نظام جديد،كه به طرف ايران آمده ، وآن رژيم كهن را واژگون بود.جايتفصيل اين بحث نيستف فقط اين را عرض ميكنم ، كه: بتدريج توانستند اين انسانها ،كاري بكنند كه ايراني را، نسبتاً از اسلام دور كنند، از اسلام بيگانه كنندتفكراتي ، وتصوراتي به ملت ايران تحويل بدهند بنام اسلام ، با تفاوتهاي بسيارنسبتبه آنچه كه در حقيقت اسلام هست،. ولي مي بينيم كه درهمين ايران، عليرغم تلاش چندينقرنه اين طرفداران ارتجاع كهن ايران، بازگرچه قيافه عمومي مسلماني دراين سرزمينتاحدي زياد دگرگون شده ، ولي نتوانسته اند ايران را كاملاً به ايران پيش از اسلامبرگردانند.نكته ساده اي كافي است براي روشن شدن اين مطلب
در ايران پيش از اسلام،به صورت قانوني و جبري، ملت ايران از سوادونوشتن و خط و كتاب و قلم محروم بود. به واسطه انقلاب اسلامي ،(زماني كه حكومت شوراحاكم بود)، اين مسأله ، حقي طبيعي شد براي هرمسلمان- كه ايرانيها هم، اكثراً مسلمانشدندواستقبال كردند از ديانت اسلامي- نه تنها حق، بلكه وظيفه ديني،يعني :انسانمسلمان ، مكلف است كه با سواد باشد و وبا اينكه تلاشها زياد بودكه ايران ، بطرفارتجاع پيش ازاسلام برگردد، ولي باز تا اين قرن مي بينيم همه كلكها زده اند، ملتايران كه به حق طبيعي خودش لااقل كه سواد و معلومات بوده، رسيده،و هيچ وقت، اينطرفدارن ارتجاع نتوانسته اند ايراني را ازاين حقش محروم كنند،وبه آن دوران ننگينپيش از اسلام كه محروميت ملت ازسواداست برگردانند
درجاهاي ديگر هم ، وضع ، از جهاتي، به همين ترتيب بود.يعني :بعداًكه سرزمين اسلام، هرگاه و بي گاه به چندقطعه تجزيه ميشد، وبه تدريج حكومتهاي مختلفبه وجود مي آمدند، گرچه اين حكومتها، هيچ كدام حكومت اسلامي نبودند، گرچه در همه جابه تدريج داشتند قيافه هاي عمومي اسلام راعوض ميكردند، وچيزديگر به خورد مردمميدانندبه جاي اسلام ، و بالاخره اينها نمي توانستند بكلي، اوضاع و احوال اسلاميرا، و جامعه اسلامي رادگرگون كنند
درآندلس هم حكومت، حكومتِ سلطنتي بود، حكومت شورا و خلافت وجودنداشت.ولي با اين حال ،اينها روش حكومتشان معتدلتر وآرامتر بود از روش حكومتعباسيان دربقيه سرزمين اسلامي .به هر حال، غرضم اين بودكه :اينها گرچه حكومتشانسلطنت بود و اسلامي نبود،و گرچه طبيعت اين نوع حكومت با اسلام و فلسفه اسلاموبرنامه هاي اجتماعي اسلام سازگار نيست ، ولي باز نمي توانستند يكباره قيافه اسلامراعوض كنند، و يكباره  حكومت دلخواه خود را برمردم مسلمان تحميل كنند. مردم مسلمان،حاضر نمي شدند، اگر حكومتي يك جا و با سرعت از جميع جهات ميخواست به قهقرائيبرگردد، هزمش كنند.به اين دليل، اين حكومت هاي فاسد، اين دستگاههاي سلطنتي، بهتدريج ميتوانستند نفوذ كنند در برنامه هاي اجتماعي و فكري و فلسفي اسلامي، و بهتدريج جامعه را به طرف قهقرا برميگرداندند
درآندلس، گرچه حكومت، به اين ترتيب بود، ولي ،باز، مثل بقيهسرزمين اسلام، جنبه هائي از شو قي كه اسلام در دلها آفريده بود، به قدرت خودش ،تقريباًباقي بودكه آن جنبه علم دوستي وعلاقه به تحقيق بود.شوق علم و دانش، دردلمسلمانها به شدت بوجود آمده بود، كه درهرجا در تلاش بودندبقايائي از افكار كهن ،ازفلسفه هاي كهن، از تحقيقات، ازعلوم وجود داشته باشد.جمع كنند، و بياورند منظمومرتب كنند وترجمه كنند به عربي، و شروع كنند به شرح و بسطش. به اين دليل، آندلس هم، يك مركز تمدن شكوفاي اسلامي شده بود.يكي از كارهاي آندلس اين بودكه (مقايسه كنيدبا بقيه حكومتهاي مقتدردرطول تاريخ ها كه وقتي رفتندجائي و قدرتي پيدا كردند،چطورمردمش را استثماركردند) چون رنگي ازتمدن اسلامي،از فكراسلامي، از اخلاق اسلامي،وبشردوستي اسلامي وجود داشت تلاش ميكردند براي اينكه:اروپاي غرق درجهالت و توحش را،اروپاي اسيردر برابر دستگاههاي سلطنتي ودربرابر كليسهاي مزدور و متقلب را،از داماين همه نيرنگ استثمارنجات بدهند.به اين دليل،به عوامل مختلف،جوانان اروپائي را جلبميكردندبه طرف مراكز تحقيق و دانشگاههاي خود،وآنها را، باسوادو معلومات و حقايقعلمي زور آشنا ميكردند
باز اينجا يك جمله را اضافه كنم كه ، متوجه بشويد،علم درآندلسچقدر پيشرفته بود: شما دركتابهايتان اين طور ميخوانيدكه آنكسي كه كرويت زمين را كشفكردگاليله بود، درست است؟ اين هم يكي از كلكهاي استعماري، يا ساده تر بگوئيم طرفداري حكومت ارتجاع كهن ايران كه به اين ترتيب ، ملت را از تمدن اسلامي خودشبيگانه كنند! حقيقت مطلب اينست كه: درآندلس ، اين نظريه ، به وسيله يك دانشمند،فقيه مفسرفيلسوف اسلامي ، بنام «يعقوب بلنسي»- كه اهل همين والنسياي فعلي بود، وبهبلنسي مشهور شده – درحدود چند قرن پيش ازگاليله، به طور وضوح  مطرح شده،موضوع جدالوبحث با بقيه دانشمندان وفلاسفه اسلامي شده .چند بيتي از غزالي به ياد دارم كه يكياز دانشمندان مخالف با ابو بعقوب بلنسي، مجادله ميكند با او،درباره نظريه اش كهكُرويت زمين است، واورا به افكار خرافي متهم ميكند.آن دو بيتي كه يادم هست، خلاصهنطر ابويعقوب بلنسي درباره كرويت زمين است كه  درشعرشاعر، اينطور بيان ميشود
والارض كرويه، حف السماء بها
فوقاً و تحتاً،فصارت نتطع، مثلاً
صيف الشمال شتاء للجنوب بها
فصاربينهما هذا و ذا،دولا
خيلي پيشرفته، خيلي واضح ، خيلي روشن، اين مطلب را بيان مي كند،كه زمين يك جسم كروي شكل است ، كه بقيه آسمان و فضا و موجودات از تمام جهات آن رااحاطه كرده اند، واين ، مثل يك نقطه است دراين فضا
تابستان درشمال، زمستان درجنوباست،واين تابستان و زمستان بين جنوبوشمال،دست به دست ميشوند.الان مي بينيم كه در برنامه هاي تعليماتي ، اينطور به ماتفهيم ميكنندكه :بله، اروپا بود اين نكته را كشف كرد. يك دانشمند غير اسلامي بودكهاين نكته  را كشف كرد،گاليله! ولي به حساب عقل مي فهميم : گاليله اي كه دراين زمينهتلاش كرده، حتماً مطالعاتي بايد درباره نظريات دانشمندان پيش داشته باشه  بنابراين، به طور طبيعي به اين نكته مي رسيم كه گاليله درمطالعاتش متوجه شده كه قرنها پيشاز خودش دانشمندي به نام ابو يعقوب بلنسي اين مطالب را گفته و وقتي اينها را از اوگفته و پذيرفته آورده و اعلام كرده ولي احتمالاً چون خيلي اصيل  نبوده ، چون خيليآگاهي نداشته ، درمطالبش به حديقين نرسيده مي بينيم درمقابل تهديد و ارعاب ازاظهارنظر خودش پشيمان شد
درحالي كه در قرون پيش ابو يعقوب اين مطلب را گفته بودو مي نشستبحث ميكرد، تبادل نظر ميكردو با مردم جدال ميكرد، وگاهي بعضي ها كه اطلاعات ومعلوماتشان پائين تر بود اتهاماتي براي اوهم درست ميكردندشايد هم مخالفت شديد كليسابا نظريه كرويت زمين به همين دليل بود كه اين نظر را قبلاً دانشمندان اسلاميدرآندلس اظهار كرده بودند، ودشمني كليسا با اسلام با قدري شديد بود كه به آسانيقابل توصيف نيست
الغرض:اندلس پيشرفته، روشش با اروپاي غرق در بدبختي و جهالت اينبود كه عرض كردم  با وسائيل مختلف جوانان را جلب ميكرد، واين جوانان درمدارس ودانشگاهها به تحصيل مي پرداختند، و با دنياي معلومات به طرف اروپاي تاريك و بدبختخودشان برميگشتند.طبعاً حكومت دردست سلاطين و كليساها بود. اينها راضي نبودند كهمردم اروپا روشن بشوند، زيرا مردمي كه حسابي روشن بشوندبه طور عادي ، ديگر زير بارستم نمي روند.به اين دليل، انواع تلاشها ميكردندكه ازرفتن جوانان به طرف آندلسجلوگيري كنند.يا وقتي كه اين جوانان برميگردند آنها را با پول بخرند(همان طور كهدردنياي امروز خودمان رايج است )و به عناوين مختلف كاري بكنند كه جلوي بحث اينها رادربين مردم ، جلوي بحثهاي روشنگرشان را بگيرند، و نگذارند مردم با يك تمدن پيشرفتهو با علم آشنا بشوندولي اين جوانان كه به علم و دانش رسيده بودند مشكل بود همه شانتسليم اين خواستهاي حكومت كليسائي و درباري بشوند به اين دليل گاه و بيگاه توافقكليسا و دربار به اينجا مي كشيدكه حمله هاي شديدي ميكردند براي نابود كردن اينجوانان از جمله يك نكته را برايتان تعريف مي كنم
اين مطلبي كه الان بصورت تزريق آمپول دردنياست و مسلم است،درآناوايل، درآندلس بصورت يك نظريه اي مطرح شد، كه معمولاً تمام مطلب و حقايل علميهمينطور است. اولاً نظريه اي است، و بعد از مطالعات بيشتر و بيشتر يا رد ميشود، ياتبديل مي شود به يك حقيقت و يك اصل وقانون علمي. در اندلس ، استدلالهائي براي اينمطلب ميشد: ممكن است از طريق پوست واز طريق رگ، دارو وارد بدن بيمار بشود، و بيمارشفا پيدا بكند.جوانان اروپائي ، دربين مردم،اين مطلب را برزبان آوردن…واين حرف ،بهانه اي شد دردست كليسها و دربارها براي شوراندن مردم ساده لوح و بيچاره عليه اينجوانان و عليه اين تمدن و علم كه اينها آورده اند، كه:اي مردم! بدانيد اينها چقدرلا مذهب اند!اينها چقدر فاسند 1 ميخواهند از جاهاي ديگر بدن انسان به جاي دهان ،استفاده كند!!!ميخواهندكارخداي را عوض كنند! واز اين قبيل ترهات و حرفهاي ابلهانه،والبته:عوام فريبانه اين جوانها، طبق معمول به نام «اخلالگر»به جامعه معرفي شدند، وجامعه تحريك شد، ودريك قتل عام ، ازاين جوانان و افراد طرفدارشان ، صد هزار نفر رادراروپا كشتند! چه ثروت مهمي كه اروپا از دست داد! با اين صدمه، يقيناًبراي سالها،عقب ماندازاينكه بتواند به طرف تمدن پيش برود
الغرض، روش ارتباط جوامع اسلامي با جامعه هاي غير اسلامي اينطوربود، كه اندلس با اين روشها ميخواست اروپا را به تمدن اسلامي و با علم و فكرپيشرفته خودش آباد بكند.اما عكس العمل آنها هم اينطوربود.اروپا وقتي متوجه ميشد كهاندلس خطري بزرگي است براي نابودي قدرت استعماري حكومتها و كليساهايش، از راههايمختلف، به تلاش افتادكه كاري بكند، سدي در برابر اينها به وجود بيايد. يا حتي اگرامكان داشته باشد براي تضعيف اين مركز تمدن كه يك صدمه اي شده بود دركنار دست اينحكومتها، بوجود بياورد، و كاري بكنندكه مردم اروپا درهمان جهل و ناداني بمانند واستعمارگران به حكومت ستمگرانه خود ادامه بدهند. مهمترين برنامه هاي سياسي كه بااين منظور پياده كردند كه در حقيقت خطرناكترين حمله به پيكر قوي و نيرومند جامعهاسلامي اندلس بود، اين بود كه: عده اي از زنان خود فروش، را و آنها را كه تسليمبودند به خواستهاي دربارها و كليساها ، تشويق كردندو بودجه هائي دراختيارشانگذاشتند كه بيايند به طرف اندلس، و جوانها را به ازاي تمايلات جنسي ازطُرق غيرمشروع جلب كنند، درآن اوايل، جامعه اسلامي، آگاه تر بود از اينكه اين كلك، درش مؤثرباشدو با خشونت و شدت تمام، اين كلك را خنثي كردند، واين زنان به اروپاي خودشانبرگشتند. به تدريج زمان گذشت، و در اختفاي بيشتر، و درزير پردهاي پوشاننده وفريبندهبيشتر،دوباره اين كاروان تمدن اروپائي ، يعني كاروان فاسد كردن جوانان، به طرفاندلس سرازير شد.و مختصر عرض كنم:بودجه هاي سنگيني دراختبار اين زنان قرار ميگرفت وگاهي جوانان را با پول هم تطميع ميكردند.نه تنها به وسيله لطا فت و زيبائي خودشان،پول هم ميدادند به جوانان، وبراي لحضاتي جوانان را به طرف خودشان جلب ميكردندوزمان گذشت و گذشت و گذشت تا كار به جائي رسيد كه جوانان، بدون پول هم آنقدر سستعنصر شده بودند كه مقاومت اسلامي و ايماني خودشان را از دست داده بودند،وبه طرف اينزنان- كه حربه خطزناكي بودند از طرف دشمن اندلس، و به طرف اندلس روانه شده بودندكشيده ميشدند.بازفساد و تباهي درجوانان جلوتر رفت ، به حدي كه اينها دلباخته ميشدنددربرابر اين زنان جلف و خود فروش، و گاهي حاضر ميشدند و پول هم ميدادند،كه:ايندفعه،زنها اظهار تمانع ميكردند
البته اين ، زماني طولاني خواست تا جوانان از آن حد شجاعت و شهامتاسلامي خودشان، به اين حد پوچي و وقاحت وذلت وحقارت برسند.به هر صورت، اين حربه ،خطرناك كارگر افتاد، واروپا متوجه شد كه جوانان اندلسي، ديگر داراي آن نيرو وقدرتجنگي و مقاومت عظيم و انگيزه ايماني و جهاد نيست، كه:اگر به سرزمينش حمله ايبشودبتواند براي مدتها مقاومت بكند، اين بود براي سالها وحتي قرنها، لشكر كشي هايمتناوب گوچك و بزرگ، از جهات مختلف اروپا، به طرف اندلس جريان پيدا كرد، واين حملاتمتوالي ، كم كم ، پيكر اندلس را ضعيف كرد تا حدي كه احتمالاً اطلاع داريدف، كهچطورآن دستگاه مشهور ننگين تفتيش آراء و عقايد دراندلس از طرف اروپائيها بهوجودآمد، كه هر جا انساني، اظهار مختصر تمايلي به تمدن اسلامي ميكرد، با انواعشكنجهاي ننگين وغيره انساني، كه شايد در دنياي امروز خودمان هم نمونه اش پيدا نشود،او را آزارميدادند و از بين مي برند و چنان شد كه اندلس، مركز تمدن عظيم علمياسلامي ، تبديل شد به يك دنياي تاريك و اروپائي كه الان هم تقريباًدرآن قسمتپرتقال و اسپانيا، همين شرايط تاريكي و خفقان وجود دارد، و به نسبت كاروان پيشرفتطبيعي تمدن علمي ، آن كارواني كه اسلام به حركت درآورد و تا قدمها جلو، درهمه جاياروپا، هدايتش كرد،اين دو حكومت كه مراكز اصلي تمدن بودند، خيلي عقب ماندند.اين،داستان مختصر را به طور اجمال برايتان تعريف كردم به اين منظور بود كه متوجه بشويد زني كه از سنگيني و عظمت خودش صرفنظر ميكند، وخودش را مثل بازيچيه اي براي ارضايشهوات مردها درميآورد، چه حربه خطرناكي است براي ازبين بردن نيروي مقاومت و احساسمسؤليت درجوانان .تا ريخ حيات بشر، نمونهاي زيادي از اين قبيل به ياد داردكه بيبندباري جنسي، و عياشي، نيروي مبارزه و مقاومت، را از جوانان گرفته است. جنگ بزرگجهاني اخير را اگر شما بياد نداريد خيلي ها بياد دارند. و شما نيز لابد درباره اشاطلاعاتي كم يا بيش به دست آورده ايد.آلمان و نيروهاي متفقش به هرجا لشكر كشيميكردند، كمي يا زياد، با مقاومت روبرو مي شدند، گرچه درآن محل هم امكانات جنگيبراي مقابله با متفقين يا ناچيز بوده باشد. تنها شهري كه بدون مقاومت، خود راباختشهرپاريس بود، اين شهر درآن ايام مركز دانشمندان و پژوهشگران دررشته هاي مختلفومركز حقوقدانان  بود. با اين حال، آن نيروي جوان ومبارز را ندشت كه دربرابر هجومدشمن سلاحي بردارد و به مقابله برخيزد! چرا؟چون، پاريس آن ايام، شهر كاباره ها بودشهر مستي و عياشي بود.شهر بوالهوسي و افسار گسيختگي جنسي بود. شهري  بود كه جوانانشبه جاي مردانگي و احساس مسؤليت دربرابرحيثيت وآبرو و موجوديت سرزمين خود، با فسادجنسي و با مستي، آشنائي داشتند.جواني كه «دستي به جام و باده دارد و با دستي به زلفيار، دستي ديگر نداردكه خاكي بر دشمن بريزد»و ناچار بايد مزه شكست و اسارت ، و لهشدن ناموش و حيثيت سرزمين خود را درزير پاي دشمن بچشد.وآن وقت، به جاي دشمن، خاكبرسرخودكند
نمونه نزديكتر، نمونه اي كه همه شما،اگر به مسائل مرگ و زندگيملتها، به مسائل جنگهائي كه دشمنان برملت ها تحميل ميكنند، توجه داشته باشيد، حتماًازآن خبرداريد و فراموش نكرده ايد: جنگ رمضان دو سه سال پيش- ارتش مصر با اسرائيل،يا درست تر بگوئيم با پادگان نيروهاي ضد اسلامي به ظاهر متخاصم ، كه لااقل ، دريكامر ، با هم اتحاد دارندوآن دشمني با اسلام است. اين ارتش، يعني ارتش مصر، در ششسال پيشتر يعني درسال 1967با منتهاي حقارت و ضعف ننگين ترين شكست را در برابر ارتشاسرائيل خورد، و باسرعتي سرسام آورسرزمين وخانه ومسكن وزن وبچه وخواهر وبرادر وپدرومادر وتمام آنچه را كه داشت، به دشمني تسليم كردكه كمترين ارزشي براي شرافت وشفقتو انسانيت قائل نيست. وخود ارتش مصر ميدانست كه اگر شكست بخورد، ارتش بي عاطفهدشمن، با عزيزان و مقدساتش چكارميكنند.با اين حال ، آن شكست شرم آور را تحمل كرد، وباسرعتي كه راستي پرنده گان مهاجر نيز نمي توانند داشته باشند، درعرض چند ساعتهزاران هكتار سرزمين خودرا با نهايت ذلت و رسوائي رها كرد،و باهرچه داشت دراختياردشمن گذاشت. و آنگاه، به سوي حياتي سراسر حسرت و رنج گريخت.درحالي كه همين ارتش ششسال بعد، چنان انتقامي از دشمن گرفت كه بزرگترين و آگاهترين مفسران و كارشناسانجنگي ازتفسير آن درمانده بودند! اين ارتش، درعرض چند ساعت درزير يكي از خطرناكتريننيروي هوائي استعمارگران متحد،و در برابر توپخانه هاي بي امان ومراقبتهاي بي اشتباهدستگاههاي الكترونيكي دقيق آمريكا، چه در خاك و چه در مديترانه ، توانست از مانعمهم كانال سوئز عبو ركندو خط دفاعي وعجيب افسانه اي «بارلف» را درهم شكنند، وخيليشديدتر از آنچه ، خود درجنگ پيش عقب نشسته بود، دشمن رابراند وتارو مارش كند، اينحادثه ، راستي غير قابل درك بود.زيرا به ياد داريم ، كه دربين اظهار نظرهاي گوناگونيكي از مفسران وكارشناسان جنگي اروپائي گفته بود: اگر تمام نيروهاي ممالك اروپايغربي متحد شوند و به ديوار بارلف! حمله كنند، پس از دهها روز جنگ با تمام امكانات وتجهيزات، نمي توانند درآن رخنه كنند،
راستي ، خواهران هيچوقت ازخودتان پرسيده ايد كه، زبوني و بيآبروئي سال 1967چطور درسال 1973باآنهمه فوق العادگي جبران شد؟ چطورآن ارتش توانستآنهمه قدرت ازخود نشان دهد، كه چندسال قبل آن ذلت را نشان داده بود، اين ارتش،چطورتوانست با آن قهرماني كم نظير آنهمه رسوائي و حقارت را با صد چندان جبرانكند؟اجازه بدهيد من راز آن همه بي عرضگي سال 1967 و آنهمه افتخارو سرفرازي رمضانسال بعد را، در دوكلمه برايتان خلاصه كنم:ارتش مصر درسال 1967، ارتشي بود عياش وفاسد، كه پشت جبهه اش را،زنهاي جلف و خود فروش پركرده بودند. و شب پيش ار شروع جنگ،هشتصد نفراز افسران اين ارتش بوالهوس ، در كاباره با زنان لخت ونيمه لخت درحالخوشگذاراني و رقص بودند، اما همين ارتش ، پس از شش سال تصفيه در شبي كه بامدادش راآتش جنگ افتخار برافروخت ، يكي دوساعت پيش از شروع جنگ براي سحري بلند شده بود، وبا زبان روزه نماز جماعت  صبح را اقامه كرد، وبعد با شعار الله اكبر جنگ را شروعكرد، وشما اين مطالب را درروزنامه هاي چندسال قبل خوانده ايد. آري ، خواهرانم ! اينبود راز شكست سال 1967، و اين بود راز پيروزي پر عظمت سال رمضان شش سال پس ازآن
همانطور كه گفتيم ، تاريخ ، نمونه هاي فراواني از اين واقعيت هايغيرقابل ترديد را ديده است. .اين دوسه نمونه كه تعريف كردم فقط مشتي بود از خروارهاو خوشه اي از خرمن ها. حالا كمي دقت كنيد كه متوجه شويد: دشمنان شما، با نشان دادنشعار فريبنده و جذاب آزادي ، چرا شما را به سوي لختي وبي حجابي دعوت ميكنند؟جوابشخيلي ساده است، هم ديدار دوست، وهم شكار پوست! آنها با لخت كردن شما ( بي ادبينباشد) و با كشف حجاب شما، هم بساط عيش وخوشگذارني خود را رنگين ميكنند، وهم اساسيميريزند كه از خطر عكس العمل جوانان، و تلاش آنان براي به دست آوردن «آزادي واقعيدرامان بمانند
قضيه ، خيلي ساده است. جوان كه بايد رگ غيرت داشته باشد تا احساسمسؤليت و وظيفه كند. وقتي خود،با دشمنان،هم بزم و همقطار مي شود، و فريب زيبائيهايزنان لخت شده را ميخورد، در مستي هاي عياشي و هوسراني ، نرد وظيفه شناسي، وحسن دفاعاز ناموس وحقوق را مي بازد
خواهرانم! درزندكي افراد نير، ميتواند هزاران نمونه از اين ماجرهارا ببينيد
و السلام
نوشته: شهید کاک احمد مفتی زاده

سرمایه در اسلام

11 سپتامبر
درعلم‌ اقتصاد، اصطلاحاتي‌ داريم‌ كه‌ اين‌ اصطلاحات‌ هركدام‌ به‌ سلسله‌ روابط ‌ و مسائلی بستگي‌ دارد‌ که اگر بخواهيم‌ درمورد سرمايه‌ با تمام‌ مقياس هاي‌ علمي‌ اقتصاد بحث‌ كنيم‌ ، وقت‌ زيادی مي خواهد و بعد مالكيت‌  و فرق‌ بين‌ سرمايه‌ و مالكيت ‌، جلوه‌هاي‌ مختلف‌ سرمايه‌داري‌ و… اين ها از جمله مسائلي‌ است که‌ (بحث در رابطه با آن ها) خيلي‌ ط‌ول‌ خواهد کشید ‌، ولي‌ من‌ از اين‌ ط‌بقه‌ بنديهاي‌ اقتصادي‌ صرف‌ نظ‌رمي‌كنم‌ و دريك‌ مفهومي‌ قابل‌ درك‌ براي‌ اكثريت‌ مردم‌ ، دو اصل‌ را ازاصول‌ اقتصادي‌ اسلام ،‌ خلاصه‌ مي‌كنم‌.
يكي‌ اين كه‌ سرمايه‌ از نظ‌راسلام‌ چيست‌؟ و چند نوع است‌؟ و بعد با تناسب‌ آگاهي‌ كه‌ درمورد سرمايه‌ از نظ‌ر اسلام‌ پيدا كرديم ‌، مي‌رسيم‌ به‌ مفهوم‌ مالكيت ‌.
سرمايه‌ از نظ‌ر اسلام‌  سه‌ نوع است : سرمايه‌ ط‌بيعي ‌، سرمايه‌ تحصيلي ـ كه‌ دراصطلاح‌ امروزي‌  توليدي گفته می شود ‌اما اصلاح‌ قديمي اش‌ همان‌ تحصيلي است و يعني‌ انسان‌ حاصلش‌ مي‌كند ـ و سرمايه‌ اعتباري‌.
سرمايه‌ ط‌بيعي‌ عبارت است‌ از چيزي‌ كه‌ انسان‌ درفراهم‌ كردنش زحمتي‌ نداشته و كاري‌ نكرده‌ است ‌. عالم‌ ماده‌ عموما براي‌ انسان وبراي‌ هر جانداري‌ درحد امكان‌ استفاده‌ اش ‌ سرمايه‌ ط‌بيعي است‌ ‌. زمين ‌، آن چه‌ درزمين‌ است‌ آنچه‌ دراط‌راف‌ زمين‌ است‌ و اگرمتناسب‌ و معقول‌ علم‌ پيشرفت‌ كند ، نه‌ اين كه‌ فضانوردها در كره‌ ماه‌ پياده‌ ‌شوند در حالی که درآن‌ خانه‌ انسان ها از گرسنگي‌ بميرند ، اگرپيشرفت‌ علمي‌ ما درست‌ شد ، (و در این حالت) به‌ منظ‌ومه ‌هاي‌ ديگر و كهكشان ها رفتيم‌ ، آن چه که در آن ها آفريده‌ شده است ،‌ همگی‌ سرمايه‌ ای ط‌بيعي‌ دراختيار انسان است‌ .
ازنظ‌ر اقتصاد اسلامي‌ سرمايه‌ ط‌بيعي‌ مط‌لقا به‌ احدي‌ تعلق‌ ندارد . زمين‌ – يعني‌ سط‌حش -‌ براي‌ كشاورزي‌ ، براي‌ خانه‌سازي و… مط‌لقا به‌ احدي‌ تعلق‌ ندارد . ملك‌ عام‌ انسان هاست و بعد معادن‌ و آن چه که از زمين‌ به‌ دست‌ مي آید ، جنگل ها ، تمام‌ ثروت هاي‌ سطح و درون‌ زمين‌ ، آن گونه كه‌ توضيح‌ داديم‌ متعلق‌ به‌ تمام‌ مردم‌ است ‌. قانون‌ « والارض‌ وضعها للانام »‌ اين‌ خود زمين‌ ، و « خلق‌ لكم‌ ما في‌ الارض‌ جميعا » مرحله‌ نهايي ‌، و « سخر لكم‌ الشمس‌ والقمر» . به‌ ط‌ور خلاصه‌ به‌ انسان‌ خط‌اب‌ مي‌كند . خداوند ، زمين‌ را براي‌ افراد معيني‌ نيافريده است ‌. براي‌ همه‌ شما انسان ها ، وآن چه‌ درزمين‌ است‌ و (حتی فراتر از آن ها) .
نكته‌اي‌ است‌ دستوري‌ و « خلق‌ لكم‌ ما في‌ الارض‌ جميعا » چند عبارت‌ ديگر هم‌ مط‌رح‌ است‌ و « خلق‌ لجميعكم‌ جميع‌ ما في‌ الارض‌و خلق‌ لجميعكم‌ ما في‌ الارض‌و خلق‌ لكم‌ جميع‌ ما في‌ الارض » ‌اين‌ سه‌ عبارت‌. اما يك‌ عبارت‌ ديگر و « خلق‌ لكم ما في‌ الارض‌ جميعا » بلاغت‌ قرآن‌ در همه‌ جا هست از جمله اين‌ نكته ؛  كلمه‌ « جميعا » را در اين‌ آخر آورده است‌ تا هردو مط‌لب‌ روشن‌ شود . تمام‌ آن چه در زمين‌ است‌ ـ نه‌ بعضی از آن ها – وبعد براي‌ تمام‌ انسان ها ـ نه‌ افرادي‌ معدود ـ كه‌ خلاصه‌اش‌ درزمان‌ خودمان‌ اين ط‌ور می شود که  ما نمی توانیم درآن‌ عبارت‌ عربي‌ معادل‌ آن را عينا (یافته و) مط‌لب‌ را  ترجمه‌ كنيم .‌ معني آن‌ چنین است ؛ كه‌ تمام‌ آن چه را كه‌ در زمين‌ هست‌ براي‌ همه‌ شما انسان ها آفريده‌ است ‌، بدون‌ تبعيض‌ وامتياز. اين‌ سرمايه‌ طبيعي است‌.
سرمايه‌ تحصيلي‌ يا به‌ اصطلاح‌ امروز ، توليدي ‌، عبارت‌ است‌ از آن عامل‌ اول‌ با دو عامل‌ ديگر که به صورت  خلاصه‌ از آن رد مي‌شوم‌ كه‌ بسیاز هم‌ اصطلاحي‌ وخشك‌ نشود‌. عامل‌ اول‌ يعني‌ سرمايه‌ طبيعي ‌،  مثلا می گوییم : زمين‌، معادن ‌، جنگل ها و… با دو عامل‌ ديگر ، نيروي‌ انساني‌، يعني ‌: كار و زمان ‌، سرمايه‌ توليدي‌ يا تحصيلي‌ عبارت‌ است‌ از اجتماع‌ سه‌ عاملِ سرمايه‌ طبيعي‌ به‌ اضافه‌ انرژي‌ انساني‌ به‌ اضافه‌ زمان‌ . وقتي‌ اين‌ سه‌ عامل‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ داد ، سرمايه‌ تحصيلي‌ به‌ وجود مي آید .
و بعد يك‌ قرارداد كه‌ عبارت‌ است‌ از سرمايه‌ اعتباري ‌، يعني ‌: پول . پول‌ از نظر اسلام‌ ذاتا ارزش‌ ندارد ، به‌ هيچ‌ ترتيبي‌ انسان‌ نمي‌تواند تنها با پول ‌، پول‌ به‌ دست‌ بياورد . پول‌ مقياس‌  است ‌، مقياسي‌ قراردادي در بين‌ انسانها ‌ است‌  براي‌ تعيين‌ ارزش (اجناس و… برای مثال تعیین ارزش)‌ اين‌ دستمال‌ اين‌ میكروفن‌ و هرچيز دیگر و  علت‌ اين نیز‌ بي‌ اعتباري‌ ذاتيش است كه‌ هميشه‌ درنوسانه است ‌. ذات‌ پول‌ از نظر اسلام‌ واجد اهميت‌ و ارزش‌ نيست‌، اين‌ از سرمايه‌ اعتباري ‌
.ذات‌ سرمايه‌ ط‌بيعي‌ هم‌ به‌ احدي تعلق‌ ‌ ندارد متعلق به عموم‌ انسان هاست‌. پس‌ آن چه دراين‌ ميان‌ مي‌تواند داراي‌ ارزش‌ باشد ، عبارت‌ است‌ از : سرمايه‌ توليدي‌ ، يعني ‌: سرمايه‌ طبيعي‌ به‌ اضافه‌ كار به‌ اضافه‌ زمان . و بعد دريك‌ بررسي‌ كوتاه‌ و سريع نیز برای آن‌ كه‌ متوجه‌ شویم زمان‌ هم‌ عامل‌ بزرگ‌ نيست رد می شوم ‌. عامل‌ مهم‌ عبارت‌ است‌ از انرژي‌ انسان ‌. مثلا يك‌ انسان‌ ممكن‌ است ده‌ سال‌ برای کاری‌ زحمت‌ بكشد و آن كار ارزشي‌             براي‌ انسان ها نداشته‌ باشد . (یعنی) زحمتي‌ بیهوده كشيده‌ باشد ، در آن مدت‌ محصولي‌ به انسان ها  تحويل‌ نداده‌ باشد كه‌ برایشان مفید باشد . دیگری يك‌ سال‌ كاركرده‌ و محصولش ارزنده‌ است‌. پس‌ ذات‌ زمان‌ اعتبار كلي‌ ندارد. و (در این رابطه) مثال هاي‌ ديگر نیز‌ هست ‌. مثلا شخصی ابزاري‌ دارد كه‌ در مدتي‌ كوتاه‌ مي‌تواند وسايلي‌ بسازد و به‌ مردم‌ تحويل بدهد. مثلا  كفش‌ سازي . يك‌ انسان‌ ديگری‌ بازاري‌ دارد‌ كه‌ مثل‌ همين‌ «كلاش» (نوعی کفش کردی)‌ كردي‌ خودمان  در يك‌ روز تا می تواند یک جفت‌ تهيه‌ کند .
در مورد مقايسه‌ زمان‌ مي‌توانيم‌ بفهميم‌ كه‌ اين‌ كسي‌ كه‌ در يك‌ روز یک جفت‌ كلاش‌ تهيه‌ كرده‌ و آن يكي‌ كه‌ در يك‌ روز (برای مثال) صد جفت (یا بیشتر) كفش‌ تهيه‌ كرده ‌، اگر بنا باشد به‌ مقياس‌ زمان‌ ارزيابي‌ كنيم‌ بايد اين‌ مقياس‌ را در مورد كلاش‌ تقسيم‌ كنيم بر آن مقياس‌ در مورد كفش‌ . در حالي كه‌ نتيجه‌ قضيه‌ عکس می شود ‌ و  آن نیز به به‌ سرمايه‌داري‌ آدم‌ خور تبديل‌ می شود . بعدا توضيح‌ ميدهم‌ كه‌ در اسلام‌  اين‌ جايز نيست‌. الغرض!‌ آن چه اساس‌ است‌ و مهم ‌، عبارت است از ذات‌ كارانسان ‌، بعد از كار انسان‌ ارزش‌ زمان‌ مطرح‌ می شود نه‌ كار مثلا  يك‌ دستگاه ‌.
با توجه‌ به‌ اين‌ سه‌ اصل‌ ساده‌ درمورد شناسايي‌ اين‌ سه‌ نوع‌ سرمايه‌ الان‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ مي‌رسيم‌ كه‌ سرمايه‌داري‌ دراصطلاح‌ رايج‌ اقتصادي‌ دنياي‌ امروز به چه چیز گفته می شود . در دنياي‌ امروز سرمايه‌داري‌ عبارت‌ است‌ از اين كه‌ افرادي‌ با استفاده‌ ازكارخانه‌ها و وسايل‌ صنعتي‌ پيشرفته‌ بتوانند كار انسان ها را به‌ نفع‌ خودشان‌ استثمار كنند و بعد درعبارتي‌ كوتاه‌ تنها با پول ‌، پول‌ در بياورند. سرمايه‌داري‌ در مفهوم‌ ساده ا‌ش‌ اینگونه خواهد شد که دارای عواملي‌  مانند احتكار ،  گرانفروشي‌ ، نزول (ربا)‌ ، مثل‌ اين كه كار انسان ها را ارزان‌ بخرند و اين‌ قبيل‌ مسائل (هستند) ‌.
اين كه‌ انساني‌ براي‌ خودش‌ یک پيراهن‌ دوخته‌ يا آن برادر هجيجي ما (منطقه ای در اورامانات)‌ براي‌ خودش‌ تمام‌ لباسش‌ را تهيه‌ مي‌كند و صاحب‌ آن مي‌شود ، اين‌ سرمايه‌داري‌ نيست‌. اين كه‌ يك‌ انسان‌ از راه‌ حلال‌ و درست‌ يك‌ دكان‌ تهيه‌ مي‌كند ، محصولاتي‌ در آن‌ دكان‌ دارد و مطابق‌ نرخ‌ واقعي‌ به‌ فروش‌ مي‌رساند اين‌ سرمايه‌داري‌ نيست‌ . البته‌ اين‌ هم‌ يك‌ مساله‌ است ‌، ارزاني‌ و گراني‌ در اسلام‌ اعتباري و نسبی است . ‌ این نیز وقت‌ زيادی را (برای توضیح و بحث)می طلبد . الان به طور‌ خلاصه‌ (بیان) كنم‌ : وقتي‌ هست‌ كه‌ اگر انسان‌ هزار درصد خرجي‌ كه‌ كرده‌ سود و نفع‌ حاصل کند ، سرمايه‌ تحصيلي‌ و سرمايه‌ توليديش‌ را بفروشد ، (اما این سرمایه اش)  هنوز ارزان است ،‌ مثل‌ همان كلاشي‌ كه‌ گفتيم‌ يا مثل‌ انسان هایی كه‌ می روند و چوب‌ بيد تهيه‌ مي‌كنند سبدي‌ مي‌چينند در یک روز یک دانه‌ سبد ، شايد یک قران (مقداری پول) اصل‌ خرج‌ موادش‌ شود ، يعني‌ سرمايه‌ طبيعي‌ و بعد  مثلا ده‌ درصدش‌ یک قران و دو شاهي‌ بفروشد ‌. در حالي كه‌ (اگر این شخص) هزار درصد ، ده‌ هزار درصد هم‌ (قیمتش را) بالا بکشد‌ مهم‌ نيست‌. ولي‌ مثلا يك‌ دكاندار ، یک عمده‌فروش‌ در یک معامله ،‌ مثلا روزي‌ چند تا معامله‌ برایش پيش‌ بیاید ، چند توپ‌ پارچه‌ می فروشد با منتهاي‌ سهولت‌ و بدون‌ (صرف کردن) انرژي‌ زياد و زمان‌ زياد ، اين (شخص اگر)‌ يك‌ درصد هم‌ (قیمتی) روي‌ اين‌ معامله‌ش‌ بکشد باز هم زیاد است .
بحثي‌ شد (حاشيه‌ ای مفید برای وارد آورم)‌ كه‌ همين‌ روزها يك‌ نفر از اشخاصي‌ كه‌ مقداري‌ در اقتصاد وارد هستند در مورد فعاليت‌ اين‌ كميته‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌: مثلا اگر ما براي‌ عمده‌ فروشي ها ده‌ درصد بهره‌ تعين‌ كنيم و‌ براي‌ جزفروشي ها بيست‌ درصد، (آیا) اين‌ عادلانه‌ است‌؟ گفتيم‌: اولا جنس‌ تا جنس‌ فرق‌ مي‌كند و بعد خير! عادلانه‌ نيست ‌.  مثلا : ميوه‌فروش ‌، سبزي‌ فروش ‌، بارفروشي‌ كه‌ عمده‌ می فروشد زحمتي‌ متحمل نمی شوند ، آشغالي‌ برایشان باقی می ماند كه‌ مجبور باشند آن را  دور بریزد و ضررش‌ را تحمل‌ کند ، با سبد با صندوق‌ می خرد و با صندوق‌ می فروشد . و به‌ تناسب‌ اين‌ اصل‌ اسلامي‌ يعني‌ به اين‌ سرمايه‌ طبيعي‌ به‌ اضافه‌ انرژي‌ انساني‌ و به‌ اضافه‌ زمان‌ ، احتمال‌ دارد يك‌ درصدم‌ گران‌ باشد ، اما براي‌ آن  يكي‌ كه‌ فرشنده‌ است ‌، مثلا يك‌ دكان‌ دار سبزي‌ فروش‌ اگر دويست‌ درصد هم‌ روی جنسش بکشد (یعنی قیمت را افزایش دهد)‌ باز هم به‌ نفعش‌ نيست ‌، هنوز گران‌ نيست‌ ،  هنوزاز نظر اسلام‌  ارزان است ، چرا؟! چون‌ یک مقياس‌ هست‌ در نظر اسلام‌ ،  متوسط‌ نظام‌ اقتصادي‌ طوري‌ تنظيم‌ می شود كه‌ تمام‌ شاخه‌هاي‌ مختلف‌ اقتصاد در مملكت‌ اسلامي‌ خود به خود راهش‌ را  به طرف‌ یک زندگي‌ متوسط‌ پيش‌ ببرد ، يعني‌ نتيجه‌ نظام‌ اقتصادي‌ به‌ تناسب‌ زمان‌ و شرايط‌ و اجناس‌ و كالاهاي‌ گوناگون ، این گونه باشد كه‌ بعد از مدتي‌ مشاهده شود که همه‌ انسان ها به‌ اندازه‌ هم‌ دارند ، كسي‌ بيش تر از كس ديگری ندارد ، اين‌ مقياس‌ متوسط است . اگر مقداری از اين‌ مقياس‌ متوسط‌ بالاتر رفت ، اسراف می شود ‌، اسراف‌ كه ‌منع‌ شده است ‌، اسراف‌ در اصطلاح‌ اسلام‌ عبارت‌ است‌ از اين كه ‌: اگر متوسط‌ در نظر بگيريم‌ براي‌ درآمد جامعه‌ و سرانه‌ افراد ، كسي‌ بالاتر از آن حد متوسط‌ خرج‌ کند ، به این گفته می شود : اسراف‌ در اسلام‌.
اگر حساب‌ كنيم‌ هر ايراني‌ در روز یک نوبت‌ می تواند فقط‌ پلوخورشت‌ بخورد و ما یک مربا اضافه‌ كنيم‌ به‌ آن پلوخورشت ‌، اين‌ از نظر اسلام‌ اسراف‌ می شود. چون‌ بقيه‌ افراد ايران‌ نمي‌توانند این را اضافه‌ كنند . نظام‌ اقتصادي‌ اسلام‌ در هر مورد به گونه ایست كه‌ خود به‌ خود راه ها به‌ اين‌ مدينه‌ فاضله‌ اقتصادي منتهی شود ‌، يعني‌ همه‌ مثل‌ هم‌ شوند . كسي‌ كه‌ عمده فروش است ده‌ درصد روي‌ جنسش بکشد‌ و يك‌ كسي‌ ديگر كه‌ جزئي‌ فروش است بيست‌ درصد روی جنسش بکشد . مسلما آن روز به‌روز از پله ‌هاي‌ تمركز اقتصادي‌ بالا می رود و اين‌ ، روز به‌ روز بايد از فقر بيشتر بسوزد . اين‌ غلط است ..
با شناختي‌ كه‌ درمورد اين‌ سه‌ تا سرمايه‌ به‌ طور خلاصه‌ پيدا كرديم‌ و متوجه‌ شديم‌ آن چه ارزش‌ اساسي‌ و اول‌ دارد ‌، عبارت‌ است‌ از كار انسان‌ و بعد زمان‌ ، و الاُ سرمايه‌ طبيعي‌ خودش‌ داراي‌ ارزش‌ نيست‌.
دراينجا رابطه‌ انسان‌ با زمين‌ و با آن چه‌ در هستي‌ هست‌ روشن‌ مي‌شود . بين‌ انسان‌ و ماده‌ رابطه‌ مالكيت‌ مي‌تواند برقرار شود. انسان‌ مي‌تواند مالك‌ چيزي‌ بشود. اما با شروطي ‌، اول‌ طبق‌ آن اصل‌ سرمايه‌ تحصيلي ‌، با كار و رنج‌ خودش‌ آن چيز را به دست‌ آورده‌ باشد. چطور؟! يا خودش‌ درست‌ كرده‌ باشد يا اين كه‌ اگر ديگران‌ درست‌ كرده‌ باشند و اين‌ از سرمايه‌ اعتباري‌ يعني‌ پول‌ استفاده‌ می کند و می خواهد آن جنس‌ را بخرد ، آن پولي‌ كه‌ به‌ دست‌ آورده‌ با رنج‌ وتلاش‌ خودش‌ به‌ دست‌ آورده‌ باشد ، نه‌ اين كه‌ من‌ كار كرده‌ باشم‌ و پولش‌ رو آن شخص بخورد ‌ .شما زحمتكش ها ، كارگران‌ كار كنيد ، مزدي‌ ناچيز بگيريد و بعد آن ارباب ها روي‌ پول ها بلولند و بازي‌ كنند. اين‌ نه! ‌، اين‌ پول‌ متعلق‌ به‌ اين ها نيست ‌. وقتي‌ سرمايه‌ اعتباري‌ را از راه‌ خودش‌ به‌ دست‌ آورده‌ باشم ‌، آن وقت  با اين‌ سرمايه‌ اعتباري‌ يعني‌ اين‌ پول‌ چيزي‌ بخرم ،‌ من‌ مالك‌ آن چيز مي‌شوم‌. اما متوجه‌ اين‌ نكته‌ باشيد که اين‌ مالكيت‌ باز هم دائم نيست (بلکه) رابطه‌اي‌ است‌ اعتباري ‌.
مثلا انساني‌ مقداري‌ سرمايه‌ اعتباري‌ دارد که در بانك ها خوابانده‌ است ، خواباندن‌ پول‌ دربانك ها يا در هر جای دیگر دو صورت‌ دارد ‌: يكي‌ اين كه‌ براي‌ گردش‌ كارش‌ مجبور است كم‌ كم‌ پس‌ انداز کند و بعد آن را بيرون‌ می آورد و كارش‌ را به راه مي‌اندازد . يكي‌ اين كه‌ شخصي‌ حقوق‌ بگيرد‌ يا کاگری است كه‌ روزانه‌ يا ماهانه‌ چيزي‌ به دست‌ می آورد و بعد هم مجبور است پس‌ انداز کند و  از عايدي هاي‌ روزانه ا‌ش‌ يا ماهانه ا‌ش‌ براي‌ مثلا لباسش ، براي‌ خريد زمستانيش ‌، براي‌ خيلي‌ مسائل‌ كه‌ مثلا در نوبت هايي‌ پيش‌ می آید در زندگي ‌. اين‌ نوع‌ پس‌ انداز حلال است . اما باز چون‌ سرمايه اعتباري‌ ارزش‌ معامله‌ در بین مردم‌ دارد ، اگريك‌ سال‌ خواباند – هرچند براي‌ كار ضروري‌ باشد‌ و حلال است ‌ـ بايدزكاتي‌ بدهد ، يعني‌ مديون‌ جامعه‌اش‌ شده‌ كه‌ پول را خوابانده ، .هرچند به سبب  ضرورت‌ و منطق‌ِ صحيحي‌ بوده ،‌ اما باز چون‌ پول را خوابانده -‌ هرچند منطقي – ‌، بايد ضرري كه‌ به‌ جامعه‌ زده است را‌ جبران‌ بکند ‌. اگر‌ اين‌ پول‌ (در میان و) در دستان مردم‌ بود ،  مردم‌ به‌ واسطه ی‌ اين‌ سرمايه‌ اعتباري‌ مي‌توانستند سرمايه‌هاي‌ توليدي‌ خود را اضافه‌ كنند و كمكي‌ كنند به‌ پيشرفت‌ وضع‌ اقتصاد . وقتي‌ اين‌ پول‌ مي‌خوابد ‌ـ هر چند حلال‌ و هر چند درست‌ ـ ، بالاخره‌ از دست‌ مردم‌ بيرون‌ آمده و مردم‌ مقداري‌ ضرر اين را دیده اند كه‌ اين‌ پول‌ رفته‌ و در بانك‌ خوابيده است ‌، به‌ اين‌ دليل‌ بايد زكاتش‌ را بدهد .
اما نوعي‌ ديگر پس‌ انداز هست‌ كه‌ رابطه‌ ملكيت‌ اصلا قطع‌ می شود ، چطور؟! انسان‌ پول‌ اضافي‌ دارد ‌، احتياجي‌ بدان ندارد (بنابراین)‌ اين را به بانك ها می برد و مي‌خواباند ، اصولا دیگر رابطه‌ قطع‌ شد ، و اکنون مالكش‌ نيست ‌. تا وقتي‌ انسان‌ مالك‌ پولش است‌ كه‌ به‌ آن پول‌ كار دارد ‌،ـ كار مشروع‌ـ، نه‌ اين كه‌ برود و  مثلا در كاباره ‌ها خرج‌  کند ، كاري‌ كه‌ همه‌ انسان ها در آن كار مشترك‌ هستند . كاري‌ كه‌ نياز طبيعي‌ انسان است ‌، نه‌ اين كه‌ يا غرور ، ثروت‌ يا رنج‌ و مشقت‌ و بدبختي و… وادارش‌ كند‌ كه‌ غريزه‌ ثانوي‌ براي‌ خودش‌ درست‌ كند و  ببرد و پولش را براي‌ مشروب‌ و براي‌ هيروئين‌ خرج‌ كند ، به‌ اصطلاح‌ اين كه‌ بدان گرد می گوئیم ، اين‌ پول‌ خرج‌ كردن‌ نیست ‌. پول‌ خرج‌ كردن‌ وقتي‌ مشروع است که‌ براي‌ چيزي‌ خرج‌ کند كه‌  به راستي‌ انسان‌ به‌ آن نيازمند است ‌. نه‌ غرور به‌ كله‌اش‌ زده‌ باشد‌ يا ديوانگي به‌ كله‌اش‌ ‌ زده‌ باشه‌ به‌ خاطر گرفتاري ها و دق‌ دل هايي‌ كه‌ ازدست‌ ستمگران‌ دارد ‌ و بعد به جاي‌ اين كه‌ برود و  از آن ها انتقام‌ بگيرد ‌، از خودش‌ (انتقام) بگيرد ‌، سم‌ وارد بدن‌ خودش‌ بکند.ـ مشروب‌ يا گردـ. اينطور خير
وقتي‌ كه‌ انسان‌ پولي‌ داشت‌ و براي‌ امورضروري‌ از آن استفاده‌ كرد ، متعلق‌ به‌ خودش است . اما وقتي براي‌ (چیزی) غيرضروري‌ خرج‌ كرد يا اصلا اضافه ‌تر بود از آن چه که خرج‌ کرده و  اصلا براي‌ خرج‌ كردن‌ احتياجي‌ بدان  پيدا نکند ، رابطه‌ اين‌ انسان‌ با آن پول‌ قطع است ‌، يعني‌ رابطه ی‌ مالكيت‌ تمام‌ شد ، قط‌ع‌ شد. دیگر آن  پول‌ متعلق به آن  شخص‌ نيست ‌، بلكه‌ متعلق به دولت‌ اسلامي است ‌.و دولت‌ اسلامي‌ بايد (آن را) براي‌ مصالح‌ مردم‌ و جامعه خرج‌ کند ‌
و اما سرمايه‌ طبيعي ‌، مثلا : زمين ، انساني‌ یک زمینی دارد  كه‌ برای آن زحمت‌ مي‌كشد ، البته‌ شرط‌ تحقق‌ مفهوم‌ مالكيت‌ انسان‌  بر زمين‌ يعني‌ اين كه‌ انسان‌ مالك‌ زمين‌ بشود ، همانطور كه‌ گفتيم‌ اين‌ است‌ كه‌ در فلان‌ اندازه ،‌ زمان و‌ انرژي‌ انسانيش‌ را روي‌ آن زمين‌ خرج‌ كرده‌ باشد ، دراين صورت‌ مالك‌ آن زمين است ‌. اما مدتي‌ می گذرد و شخص‌ احتياجي‌ به‌ آن زمين‌ ندارد ، به‌ اصط‌لاح‌ اعراض‌ می کند ، آن را رها می کند و روي‌ زمين دیگر کار نمی کند ‌. خواه‌ زمين‌ شهري‌ براي‌ خانه‌سازي‌ يا زمين‌ خارج‌ براي‌ كشاورزي‌ و فعاليت هاي‌ ديگر. باز رها كردن‌ دو گونه است : يكي‌ اين كه‌ موقتا هنوز آن اندازه‌ سرمايه‌ اعتباري‌ ، يعني‌ پول‌ در نیاورده است كه‌ بتواند روي‌ اين‌ زمين كار کند ‌، دراين‌ موقع‌ دولت‌ اسلامي‌ مکلف است  برایش تامين‌ كند‌ ‌ . اگر كشاورزي ست‌ كه‌ نمی تواند كشاورزيش‌ را ادامه دهد ، (برای مثال) بذر ندارد ‌، گاو آهن‌ ندارد ‌، گاو ندارد و… ، دولت اسلامي‌ مکلف است و  بايد برایش تامين‌ کند ـ البته‌ مجاني‌ ـ.
بحثي‌ بود راجع‌ به‌ يك‌ بانك‌ اسلامي‌، يعني‌ به‌ مردم‌ وام بدون‌ بهره بدهد ‌ اين‌ در اسلام‌ هيچي‌ نيست ‌، وام‌ يعني‌ چي‌؟ تا فقير و مسكين‌ در مملكت‌ باشد ، بايد دولت‌ مخارجش‌ را تامین كند . فقير يعني‌ كسي‌ كه‌ به‌ نسبت‌  متوسط‌ جامعه‌ نمي‌ تواند زندگيش‌ را اداره‌ كند. كاري‌ ندارد كه‌ بتواند آن اندازه‌ كه‌ آن‌ را  با ساير اعضاي‌ جامعه هم تراز كند‌ ‌ پول‌ به دست‌ بیاورد ، اين‌ فقير است ‌. مسكين‌ كسي ست‌ كه‌ توانايي‌ كار ندارد. اين‌ دو نفر حقوق‌ بگيردولت‌ هستند. دولت‌ مكلف است‌ حقوقشان را تامين‌ كند ‌، دولت‌ يا بايد براي‌ اشخاص‌ قادر بر كار ، کار تامين‌ كند يا بايد حقوقشان را در دولت‌ اسلامي‌ بدهد .. و دولت‌ آن سرمايه‌هاي‌ راكد را از اشخاص‌ می گیرد و وارد صندوق‌ عمومي‌ ، يعني‌ بيت‌ المال‌ اسلامي‌ می کند و بعد بر آن مقياس درجامعه ‌ صرف‌ می کند ‌. اما وقتي‌ كه‌ زمينش‌ را در شهريا خارج‌ شهر خواباند ،ـ البته‌ اين‌ نكته‌ را هميشه‌ در نظر داشته‌ باشيد ، زميني‌ كه‌ خودش‌ با كار خودش‌ داير كرده‌ باشد در اين‌ موقع‌ رابطه‌ مالكيت‌ بين‌ انسان‌ و زمين‌ بوجود آمده‌ است – زمين را خواباندند و اين‌ خواباندن‌  به‌ خاطر اين‌ نبود كه‌ پولش‌ جمع‌ نشده‌ تا اينكه‌ استفاده‌ کند .
نوشته: شهید کاک احمد مفتی زاده (رحمه الله)

هدف حضرت عمر(رض) از تشکیل دیوان

11 سپتامبر
بقاياي‌ شاهنشاهي‌ تارو مار شده‌ ايران‌، به‌ خانواده‌ اشرافی ذوب‌ شده‌ اموي‌، پس‌ از آنكه ‌در زمان‌ عمر(رضی الله تعالی عنه) اولين‌ موجوديت‌ خود را از دست‌ داد و دومي‌ نيز با خط‌ر پياده‌ شدن‌نهايي‌ سيستم‌ ديوان‌  مواجه‌ بود و آفتاب‌ بخت‌ خفته‌ خود را به‌ سقوط‌ نهايي‌ مي‌ديد،به‌ تلاش‌ افتادند‌ كه‌ از بسته‌ شدن‌ آخرين‌ روزنه‌ اميد جلوگيري‌ كنند.
اين‌ مط‌لب‌ توضيح‌ چنداني‌ ندارد، فقط‌ اشاره‌اي‌ ساده‌ و كوتاه‌ به‌ اين‌ مط‌لب‌، كه‌ عبارت‌است‌ از پيدا كردن‌ سيستم‌  نهايي‌ ديوان‌. ط‌بق‌ آنچه‌ كه‌ حضرت‌ عمر تقريبا در سال‌آخر عمر خود فرموده‌ است‌، ط‌رح‌ ديوان‌ اين‌ بود كه‌: تمام‌ آنچه‌ را كه‌ جامعه‌ اسلامي‌آن‌ زمان‌ موجود بود، به‌ ط‌ور مساوي‌ در بين‌ تمام‌ مسلمانان‌ تقسيم‌ شود. كه‌ عبارت‌ حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه) اين‌ بود:
إِنّي‌ هَمَمتُ‌ أَن لا أَدَعَ فیها‌ صَفراءَ وَ لا بَيضاءَ إِلّا قَسَّمتُهُ‌ بَينَ‌ النّاس‌ .
تصميم‌ آن‌  است‌ كه‌ در سرزمين‌ اسلامي‌، هيچ‌ زرد و سفيدي‌ – زرد و سفيد كنايه‌ است‌،يعني‌: سكه‌ طلا و نقره‌، كه‌ سكه‌ آن‌ زمان‌ بود، و منظ‌ور تمام‌ ثروت‌ و موجودی عالم‌اسلامي‌ بوده‌ است‌-، را باقي‌ نمي‌گذارم‌، مگر اينكه‌ آنها را در بين‌ مسلمانان‌ تقسيم ‌كنم‌.
تصمیمی‌ كه‌ حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه) واقف برآن بود، در مورد آن‌ تلاش و فعاليت‌ فوق‌العاده‌ وسيعي‌ صورت‌ ‌ و انجام‌ گرفته‌ بود، وعملی کردن این تصمیم مشکل بود. اگر جامعه‌اي‌ داراي‌ محدوديت‌ جغرافيايي‌باشد و مرز به‌ دور آن‌ كشيده‌ شده‌ باشد، بتواني‌ مساحت‌ سرزمين‌ خود وتعداد افراد جمعيت‌ خود را محدود كني‌، ممکن است کار آسانی باشد،تا چند سالي‌ براي‌ آن‌ زحمت‌ بكشي‌ و تلاش‌ بكني‌ تا تعداد افراد و جمعيت‌ و ثروت‌ و درآمد آن‌جامعه‌ را به‌ دست‌ بیاوری،اما مي‌دانيم‌ كه‌ اگر اسلام‌ در جامعه‌اي‌ وجود داشته باشد،چنین تصمیمی نمی گیردکه قط‌عه‌اي‌ از سرزمين‌ را براي‌ تعدادي‌ از انسانهای آن جامعه معین نماید وبگويد كه‌ اينها نور چشمي‌ هستند و ديگر به‌ باقي‌ بشريت‌ كاري‌ نداشته‌ باشد.اينگونه‌ تنگ‌ نظ‌ري‌ و ط‌رفداري‌ از ملتي‌، و بي‌ توجهي‌ به‌ ملتهاي‌ ديگر، با فكرو اندیشه اسلامي‌ سازگار نيست‌. در نظ‌ر اسلام‌ بشريت‌ همه‌ يكي‌ هستند و تلاشي‌ كه‌ مي‌كند، براي‌نجات‌ كل‌ بشريت‌ است‌. اما تنها چيزي‌ كه‌ هست‌، آن‌ استكه‌ فردي‌ كه‌ زوتر مسلمان‌ مي‌شود، در برابر سايرين‌ مسوليت‌ پيدا مي‌كند، كه‌ مال‌ و جان‌ خود را براي‌ نجات‌باقي‌ انسانها فدا كند. افظليت‌ و برتري‌ آناني‌ كه‌ زودتر مسلمان‌  مي‌شوند، فقط‌ دراين‌ است‌: جان‌ بازي‌، مال‌ فدا كردن‌. مانند… در ميان‌ انسانها! نه‌ اينكه‌ چون‌زودتر مسلمان‌ شده‌اند، پس‌ اسلام‌ بايد تنها خود را مشغول‌ آنها كند و آنها را بسازد و آماده‌ نمايد، و ديگر كاري‌ به‌ بشريت‌ و بقیه مردم نداشته‌ باشد.
بهر حال‌، چون‌ برنامه‌ اسلام‌  اين‌گونه‌ است‌، در حاليكه‌ مرتب‌ جامعه‌ اسلامي‌ گسترش‌ مي‌يافت‌، مرز مشخصي‌ نداشت‌،جمعيت‌ محدود و معين‌ نبود، چنان‌ كاري‌ انجام‌ گيرد و آنچه‌ كه‌ حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه)  بدان‌اشاره‌ كرد، پياده‌ شود، كه‌ مجموع‌ ثروت‌ و درآمد امت، در نظ‌ر گرفته‌ شود، و به‌ دنبال‌ آن‌جمعيت‌ نيز دقيق‌ روشن‌ شود و آنگاه‌ پياده‌ شود. يعني‌: مجموعه‌ ثروت‌ و درآمد را بر مجموعه‌ افراد امت‌ تقسيم‌ كند، به‌ گونه‌ ای ‌كه‌ همه‌ يك‌ اندازه‌ و به طور مساوی تقسیم اموال عايدشان‌شود، و كم‌ و زياد نداشته‌ باشد. چون‌ مرتب‌ مساحت‌ جغرافيايي‌ سرزمينهاي‌ اسلامي‌گسترش‌ مي‌يافت‌ و به‌ همان‌ نسبت‌ نيزثروت و درآمد در تغيير بود، ط‌بيعي‌ بود كه‌ نسبت‌ ثروت‌ ودرآمد نيز تغيير يابد، چون‌ لازم‌ نيست‌ كه‌ آن‌ مقدار جمعيتي‌ كه‌ به‌ سرزمين‌ اسلام‌افزايش‌ مي‌يابد، مجموع‌ ثروت‌ و درآمد به‌ همان‌ نسبت‌ باشد به شیوه ای که بقیه سرزمین اسلام آن را داراست، در بين‌ افراد تقسيم‌ شود، هرکسی به اندازه سهم خودش… نسبت‌ مرتب‌ در تغيير بود، اما با وجود اين‌، شرایط را طوری آماده کرده بود به واسطه دستگاهی به نام دیوان. دستگاه‌ ديوان‌: دستگاهي‌ بود كه‌فعاليتهاي‌ اقتصادي‌ بيت‌المال‌ را تنظ‌يم‌ مي‌كرد، تابتوان آن ثروت رابه‌ ط‌ور مساوي‌  درميان‌ مسلمانان‌ تقسيم‌ كند. كار بسياري‌ انجام‌ داده‌ بود، تا به‌ آنجا رسيده‌ بود كه‌حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه)چنان‌تصور مي‌كردكه‌ سال‌ ديگري‌ بتوان آنچه‌ را كه‌ در مورد ديوان‌ درتصور و ذهن‌ خود دارد عملی و انجام‌ گيرد.
ديوان‌ اساساً يعني‌: دستگاه‌ و اداره‌ تشكيلاتي‌ . اما روحي‌ كه‌ ديوان‌ داشت‌ و هدفي‌را كه‌ دنبال‌ مي‌كرد، برنامه‌اي‌ كه‌ حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه)در مورد ديوان‌ در نظ‌ر داشت‌، عبارت‌بود از: يك‌ سيستم‌ اقتصادي‌، يك‌ تكان‌ انقلابي اقتصادی‌ براي‌ جامعه‌. بنابراين‌، كلمه‌ ديوان‌بيشتر به‌ معناي‌ آن‌ روح‌ مط‌لبی كه‌ عملاً نيز پياده نشددرست است بكار برده‌ شود،تا براي‌ آن‌ دستگاه‌ و تشكيلات‌.چون دستگاه و تشکیلات فقط قالبی بود،وسیله ای بود برای آن محتوی که عبارت بود ازآن تکان اقتصادی‌.
اما آنچه‌كه‌ حضرت‌ عمردرنظ‌رداشت‌انجام‌دهد، بعضي‌ از مسلمانان‌ با آن‌مخالفت‌ مي‌كردند. در حقيقت‌ دو عامل‌ باعث‌ شد،به طور کامل هدفی که حضرت عمر ازتأسیس تشکیلات دیوان داشت،(که به همان سیستم اقتصادی میگوئیم دیوان)، نهائی و عملی نشود:
1- يكي‌ شهادت‌ خود حضرت‌ عمر، كه‌ از اعلام‌ آن‌ تصمیم سالي‌ نگذشته‌ بود، شهيد شد.
2- يكي‌ ديگر، اين‌ دو با هم‌ در ارتباط‌ هستند. آن‌ بود كه‌ برخي‌ از مسلمانان‌  بانظ‌ر حضرت‌ عمر مخالف‌ بودند. البته‌ موافقين‌ نيز بسيار بودند، اما مخالفت‌ نيزبود. مي‌بايست‌ مدتي‌ با  أُولِي‌أَلامرباجماعت‌مهاجرين‌وانصار،كه‌اعزاي‌شورابودند،واهليت‌آن‌راداشتندكه‌اظ‌هارنظ‌ركنند،
كارشود،تاهم‌باحركت‌وسيستمي‌كه‌درنظ‌رداشت‌پياده‌كند،موافق‌وهمراه‌شوند.
شهادت‌حضرت‌عمرمانع‌ازآن‌شدكه‌بتواندتمام مسلمانان رامتوجه این تصمیم ونظریه بکند،که‌ قطعاًنظ‌رای است صددرصداسلامي‌ ،ومي‌بايست‌اجراشود.
امامقداري‌توضيح‌دهيم‌كه‌آيااين‌نظ‌رحضرت‌عمر،باروح‌اقتصاداسلامي‌ و بانظ‌ام‌ كلي‌ سيستم‌ كلي‌ اقتصاد اسلامي‌، سازگار بود يا خير؟
در مورد روح‌ اقتصاد اسلامي‌، به‌ ط‌ور ساده‌ همان‌ كلمه‌اي‌ را كه‌ قبلا بسيار از آن‌بحث‌ كرديم‌اشاره بکنم و مط‌لب‌ آنست‌ كه‌ در جامعه‌ اسلامي‌، اتراف‌ از ط‌رفي‌ و استضعاف‌ از ط‌رف‌ ديگربرچیده شود. روح‌ مط‌لب‌ اينستكه‌ جماعتي‌ خوشگذران‌ نباشند و جماعتي‌ در تنگدستي‌ بسر برند.روح‌ اقتصادي‌ اين‌ است‌. مشاهده‌ مي‌كني‌ كه‌ اسلام‌  قبل‌ از آنكه‌ از سيستمي‌، نظ‌امي‌ يابرنامه‌اي‌ براي‌ جامعه‌ مط‌رح‌ كند، در اولين‌ مرحله‌ شروع‌ رسالت‌ محمد – ص‌ – تاآخرين‌ لحظ‌ه‌ حياتش‌، اسلام‌  فقط‌ مشغول‌ جنگ‌ و مبارزه‌ با امتيازداران‌ است‌. امتيازمادي‌ كه‌ اتراف‌ است‌، و چه‌ امتياز معنوي‌ كه‌ استكبار است‌. مهم‌ آنستكه‌ آن‌ را ازبين‌ ببرد. و اين‌ عامل‌ از بين‌ رفتن‌ روح‌ اقتصادي‌ اسلامي‌، روح‌ اجتماعي‌ اسلام‌  است‌.
از بين‌ بردن‌ اتراف‌ براي‌ روابط‌ اقتصادي‌ است‌، و از بين‌ بردن‌ استكبار براي‌ روابط‌اجتماعي‌ و اخلاقي‌ است‌.الغرض‌، مي‌بينيم‌ كه‌ هر كاري‌، هر حركتي‌ كه‌ در راستاي‌ آن‌ مط‌لب‌ باشد، كه‌ اتراف‌ واستضعاف‌ را از بين‌ ببرد، جماعتی‌ خوشگذران،‌ و جماعتی‌ تنگدست‌ نباشند. چنين‌ تفكر وحركتي‌ با روح‌ اسلامي‌ سازگار است‌، با روح‌ اقتصادي‌ اسلام‌  سازگار است‌. اين‌لُب مط‌لب‌است‌.
پس‌ از آن‌ ببينم‌ كه‌ با شكل‌ و قالب‌ اقتصاد اسلامي‌ سازگار و همخوان‌ است‌ يا خير؟ باروح‌ آن‌ سازگار و همخوان‌ است‌، ترديدي‌  در آن‌ نيست‌. و راهي‌ كه‌ حضرت‌ عمر در نظ‌رداشت‌، راه‌ بسيار خوبي‌ بود. اما با شكل‌ و قالب‌ چط‌ور؟ يك‌ نظ‌امي‌ به‌  نام‌ زكات‌ كه‌از مسلمات‌ اقتصاد اسلامي‌ است‌، تعيين‌ شده‌ است‌. فقط‌ زكات‌ اموال‌  را مي‌گويم‌، زكات‌درآمد خود بحث‌ ط‌ولاني‌ دارد. زكات‌ تنها از چند نوع‌ ثروت‌ و درآمد نيست‌، بلكه‌ هرچيزي‌ كه‌ انسان‌ را ثروتمند كند،و مقدار آن‌ نيز به‌ همان‌ اندازه‌اي‌ كه‌پيامبر(صلی الله علیه و سلم)براي‌ شرايط‌ آن‌ روزگار تعيين‌ كرده‌ است‌، نيست‌. لازم‌ نيست‌ كه‌ تنها همان‌نوع‌ و همان‌ اندازه‌ باشد. بلكه‌ به‌ تناسب‌ شرايط‌ مختلف‌، مقدار زكات‌ قابل‌ تغييراست‌، تا آن‌ نوع‌ خصلت‌ را كه‌ با روح‌ اقتصادي‌ سازگار است‌، پيدا كند. كه‌ قرآن‌ نيزعينا چنين‌ مي‌فرمايد:
{يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَآ إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا وَيَسْأَلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ كَذلِكَ يُبيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ} بقره/219
مقداري‌ كه‌ آنها به‌ نام‌ زكات‌ انفاق‌ مي‌كردند، عبارت‌ از آن‌ بود، كه‌ از حد متوسط‌ مابين‌ اتراف‌ و استضعاف‌ بيشتر باشد. هر چه‌ از آن‌ زائد و بيشتر باشد، همان‌ مشمول‌زكات‌ است‌.در اين‌ باره‌ زياد بحث‌ نمي‌كنم‌، فقط‌ اين‌ را مي‌گوئيم‌ كه‌: باوجود اينكه‌ زكات‌ به‌ عنوان‌ يك‌ نظ‌م‌ ثابت‌ براي‌ تنظ‌يم‌ اقتصاد جامعه‌ اسلامي‌ وضع‌ شده‌،راستي‌ اگر جامعه‌، اسلامي‌ شود، زكات‌ كافي‌ است‌، چيز ديگري‌ لازم‌ نيست‌. زكات‌، جامعه‌ ونظ‌ام‌ اقتصادي‌ جامعه‌ را تنظ‌يم‌ مي‌كند. و نمي‌گذارد دوباره‌ فاصله‌ها بوجود آيد، -البته‌ فاصله‌هاي‌ مهم‌ .- اما قبل‌ از آنكه‌ نوبت‌ به‌ آن‌ رسد كه‌ زكات‌ اجرا شود، چيزديگري‌ مط‌رح‌ است‌،که چيست‌؟ آن‌ مسأله‌ مط‌رح‌ است‌ كه‌ زكات‌ جامعه‌ اسلامي‌، كه‌ از نظ‌راقتصادي‌ پاكسازي‌ شده‌ است‌، كنترل‌مي‌كند،اماجامعه‌ط‌اغوتي‌،كه‌تازه‌اسلامی‌شده است‌،چي‌؟درچنين‌جامعه‌اي‌ فاصله‌ها چنان‌ زياد هستند،که با زكات‌، هزاران‌ سال‌ این فاصله از بین نمی رود. آن‌ زمان‌ چط‌ور؟
مثلا اكنون‌درجامعه‌غيراسلامي‌ايران‌،انقلابي‌درآن‌رخ‌داده‌است‌،به‌ نام‌:انقلاب‌ اسلامي‌. چنان‌ فرض‌ كنيم‌ كه‌ حقيتا آرزوي‌ ملت‌ آن‌ است‌ كه‌ با همان‌ ايمان‌و اخلاص‌وعاط‌فه‌پيش‌ رفته‌ است‌، و رهبران‌ و مسؤولين‌ امور و دست‌ اندركاران‌ انقلاب‌نيز بخواهند، جامعه‌ و انقلاب‌ را اسلامي‌ كنند! چنين‌ فرض‌ كنيم‌! اينان‌ از نظ‌راقتصادي‌ چكار كنند؟ نظ‌ام‌ زكات‌ را وضع‌ كنند، كافي‌ است‌؟ و بدين‌ وسيله‌ آنچه‌ كه‌ روح‌اقتصاد اسلامي‌ است‌، كه‌ عبارت‌ است‌ از نماندن‌ إتراف‌ و إستضعاف‌، تأمين‌ مي‌شود؟ خير،نمي‌شود. چرا؟ چون‌ قبلاً جامعه‌  اسلامي‌ نبوده‌ است‌، ط‌اغوتي‌ بوده‌ است‌. زكات‌ براي‌ يك‌جامعه‌ اسلامي‌ بكار مي‌آيد.
يك‌ملت‌مسلمان‌،ملتي است‌كه‌ازهرجهت‌داخل‌تعهداسلامي‌شده‌،بازكات‌اداره‌مي‌شود،برای ابنکه دبگر فاصله طبقاتی درآن پیدا نشود.
اما اين‌ ملت‌ كه‌ مسلمان‌ نبوده‌، چون‌ مسلمانيها شبهه‌ بوده‌، اكنون‌ نيز همه‌اش‌ شبهه‌ است‌.
بهر حال‌، فاصله‌هاي‌ ط‌بقاتي‌ در يك‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ وجود دارد. در جامعه‌  ما بوده‌ واكنون‌ نيز هست‌. اگر بخواهي‌ اينچنين‌ جامعه‌  را از نظ‌ر اقتصادي‌ تنظ‌يم‌ كني‌، بازكات‌ تنظ‌يم‌ نمي‌شود. قبلا چيزهاي‌ ديگري‌ هم‌ لازم‌ دارد. از جهتي‌ ديگر آنرا در نظ‌ربگيريم‌، اين‌ يكي‌ از اشتباهات‌ عجيب‌ و غريب‌ است‌! سياست‌ گام‌ به‌ گام‌ و حركت‌تندوانقلابي‌ در انقلاب‌ ايران‌، درست‌ جاي‌ آنها با هم‌ عوض‌ شده‌ است‌!انقلاب‌ ايران‌حدرااجرامي‌كند، اما تكاني‌ اقتصادي‌ بوجود نمي‌آورد تا اين‌ فاصله‌ها را از بين‌ ببرد. درست‌ به‌ عكس‌. در حاليكه‌ حد، متوجه‌ يك‌ جامعه‌ سالم‌ است‌.زمانيكه‌ انسانها سالم‌ شده‌ باشند، به‌ اسلام‌  متعهد شده‌ باشند، جامعه‌  پاك‌ و تميزباشد، آنگاه‌ مرزي‌ و مانعي‌ درست‌ كنيد، نگذاريد جامعه‌  دوباره‌ فاسد شود. هنوزمسلمان‌ درست‌ نشده‌ است‌، مردم‌ به‌ اسلام‌  متعهد نشده‌اند. اسلام‌  چيزي‌ سنتي‌ وقراردادي‌ و خانوادگي‌ است‌.چه‌ كساني‌بااسلام‌بيعت‌ كرده‌ اند‌؟ چه‌ كسي‌ تعهد كرده‌است‌ كه‌ اسلام‌  را به‌ آنگونه‌ كه‌ هست‌ و به‌ او شناسانده‌ شده‌ است‌، مو به‌ مو اجراكند؟که بگویدابتدااین اسلام‌است‌،و بعد از آن‌  گفته‌ باشد كه‌ آنرا قبول‌ كرده‌ام‌،چنین شخصی نیست.
چون‌ حقيقتا اين‌ كه‌ در جامعه‌  هست‌، مسلماني‌ نيست‌، مسلماني‌ آن‌ تعهد آگاه‌ و آن‌بيعتي‌ است‌ كه‌ گفتيم‌. پس‌ از آن‌ جامعه‌  پاك‌ شده‌ باشد، و از جامعه‌  غير اسلامي‌ جداباشد، بعد نگذارد و اجازه‌ ندهد اين‌ جامعه‌  اسلامي‌ ناپاك‌ شود. چنين‌ جامعه‌  پاك‌ وسالمي‌ باشد، حال‌ اگر هر انحرافي‌ بخواهد به‌ اين‌ جامعه‌ رو كند، بايد با شديدترين‌وجه‌ با آن‌ انحراف‌ مقابله‌  شود.
اگرقرارباشدانحراف‌وفسادبه‌جامعه‌سالم‌روكندوعكس‌العمل‌ نشان‌ داده‌  نشود،دست‌بريدن‌،سربريدن‌ويا هرنوع‌حدديگر،كم‌كم‌وبتدريج‌جامعه‌فاسدمي‌شود،ودرآن‌ صورت‌ جامعه‌اي‌ را براي‌ عده‌ معدودي‌ فداكرده‌اي‌.
منظ‌وراین است كه‌ بعضي‌ چنان‌ تصورمی کنند كه‌ اجرا کردن حد، خشونت‌ است‌. خير، حد انجام‌ ندادن‌خشونت‌ است‌. اجرا نكردن‌ حد، خيانت‌ به‌ جامعه‌  است‌. به‌ معناي‌ ميدان‌ باز كردن‌،بخاط‌ر چشم‌ پوشي‌ كردن‌ از يك‌ عده‌، كه‌ مشغول‌ آوردن‌ فساد  به‌ درون‌ جامعه‌  هستند،و كم‌كم‌ و به‌ مرور، جامعه‌  فدا شود، و به‌ ط‌رف‌ فساد و انحراف‌ كشيده‌ شود.
بگونه‌اي‌ كه‌ بعدها هزاران‌ نفر هم‌ كشته‌ شوند، جامعه‌  اصلاح‌ نشود. و بعد از آن‌بشريت‌ بايد زجر بكشد. وقتي‌ جامعه‌  فاسد شد، آن‌ همه‌ زجر و بدبختي‌ كه‌ مدام‌بشريت‌ گرفتار آن‌ است‌ و خبر داريم‌ و پيش‌ مي‌آيدکه بشریت همیشه گرفتار آن است.
حد در زماني‌ اجرا مي‌شود، كه‌ افراد با بيعت‌ اسلام‌  را شناخته‌ باشند و تعهدكرده‌ باشند، و جامعه‌اي‌ سالم‌ از اينها ايجاد و تشكيل‌ شده‌ باشد. و اين‌ كار زماني‌فوق‌العاده‌ ط‌ولاني‌ مي‌خواهد، اين‌ كار حكومت‌ نيست‌. حكومت‌ مي‌خواهد بگويد كه‌ اين‌ كارخودم‌ است‌ و خودم‌ آنرا انجام‌ مي‌دهم‌، اين‌ رابط‌ه‌ حكومت‌ با مردم‌ است‌ و  ط‌ريقه‌ آن‌،همان‌ راهي‌ است‌ كه‌ در استراتژي‌ اسلامي‌ بيان‌ كرده‌ايم‌.بايد قبل‌ از انقلاب‌، قبل‌ ازآنكه‌ حكومتي‌ تشكيل‌ شود، اين‌ جامعه‌ اسلامي‌ بوجود آيد، انسانها از آغاز در مسيرحركت‌ پيش‌ آيند، تا اينكه‌ مسلمان‌ واقعي‌ شوند، و بعد از آن‌ است‌ كه‌ وقتي‌ در اين‌جامعه‌  حكومتي‌ تشكيل‌ شددرآن جامعه، همین حكومت‌ بايد مراقب‌ باشد كه‌ نگذارد اين‌ جامعه‌  پاك‌،دوباره‌ فاسد شود. پس قبل از اینکه انقلابی صورت گیرد و حکومتی از بین برود برای ایجاد یک حکومت اسلامي‌،این کار انجام شده باشد،که پرورش‌انسانهاست،و درست شدن انسانهای سالم وبعد از آن درست شدن جامعه سالم است.پس‌ از آن‌ كه‌ نوبت‌ به‌ مرحله‌ دوم‌ رسيد، كه‌ حكومت‌ تشكيل‌ شود، آنگاه‌ است‌ كه‌ حكومت‌جلوگيري‌ كند و نگذارد اين‌ جامعه‌  پاك‌ و سالم‌، ناسالم‌ و پليد گردد.اما درمورد ديگر – در مورد يك‌ كار اقتصادي‌ – اين‌ كاري‌ نيست‌ كه‌ نياز به‌ زمان‌ داشته‌باشد.
از همان‌ زماني‌ كه‌ جامعه‌  را به‌ عهده‌ گرفتي‌، ديگر چه‌ از آغازصحیح حركت‌ كرده‌باشد – مانند حركت‌ انقلابي‌ خود حضرت‌ محمد – صلی الله علیه وسلم‌ – كه‌ ابتدا انسانهايي‌ را پرورش‌داد، و كم‌ كم‌ پيش‌ رفت‌ تا اينكه‌ جامعه‌اي‌ را ساخت‌، و چه‌ اينكه‌ با اشتباه‌ و غلط مانند حركت‌ انقلابي‌ ايران‌، كه‌ ملت‌ آن‌ را واقعا يكي‌ يكي‌ پرورش‌ نكرد، هر چندواقعا ملت‌ با تمام‌ عواط‌ف‌ اسلامي‌ حركت‌ كرد، اما پرورش‌ كامل‌ اسلامي‌ كه‌ آگاهي‌ لازم‌دارد، براي‌ ملت‌ تامين‌ نشد، ملت‌ به‌ اين‌  ترتيب‌ با زماني‌ ط‌ولاني‌ پيش‌ نيامده‌بود. يعني‌: يك‌ ملت‌ با فكر و درك‌ و آگاهيهاي‌ اسلامي‌، پرورش‌ شده‌ باشند و انقلابي‌را راه‌ انداخته‌ باشند، اينگونه‌ نبود. مردم‌ چون‌ عواطفشان‌ واقعا اسلامي‌ بود،ايمانشان‌ اسلامي‌ بود،نه به  معناي‌ وضوح‌ و آگاهي‌ كامل‌ اسلامي‌، يعني‌: صادقانه‌ ومخلصانه‌ و مسلمانانه‌ حركت‌ كردند، و حاضر بودند جان‌ و مال‌ خود را فدا كنند،اينگونه‌  اين‌ انقلاب‌ آمد و اين‌ موج‌ عواط‌ف‌ و ايمان‌ و احساسات‌ مردمي‌ را به‌ حركت‌درآورد، حكومت‌ را از بين‌ برد و حكومت‌ را بدست‌ گرفت‌. كه‌ اين‌ با مسير انقلاب‌ اسلامي‌منط‌بق‌ نبود. چيزي‌ سطحيانه‌، بي‌ محتوا و پوچ‌ بود. و گرفتاريهايي‌ كه‌ اكنون‌مي‌بينيم‌، پيش‌ آمد!
انقلاب‌ اصيل‌ اسلامي‌ كه‌ صورت‌ گرفت‌، روز به‌ روز و به‌ تدريج‌ قدرتهاي‌ ط‌اغوتي‌ را ازبين‌ مي‌برد. اما در ايران‌، انقلاب‌ كه‌ انجام‌ شد، قدرتهاي‌ ط‌اغوتي‌ با آن‌ دستگاه‌جاسوسي‌ و گروههاي‌ جاسوسي‌ كوچك‌، كه‌ در اينجا و آنجا دارند، دارند انقلاب‌ را خفه‌مي‌كنند.
به‌ هر حال‌، علت‌ اين‌ است‌ كه‌ با استراتژي‌ وقت‌ حركت‌ اسلامي‌ منط‌بق‌ نبود. اما حال‌كه‌ حكومت‌ را به‌ دست‌ گرفته‌ است‌، اكنون‌ تكليف‌ چيست‌؟ در مورد كار اقتصادي‌ بايد كارانقلابي‌ انجام‌ دهد. درست‌ عكس‌ چيزهايي‌ مانند حد، كه‌ با افراد سر و كار دارد. اين‌هم‌ توضيحي‌ براي‌ اشاره‌اي‌ كه‌ در آخر اين‌ جزوه‌ در مورد اين‌ بحث‌ هست‌.
ط‌بق‌ موازين‌ مكتب‌ اسلام‌،  در چه‌ موردي‌ کار گام‌ به‌ گام‌ درست‌ است‌؟ و در چه‌ موردي‌ كاري‌انقلابي‌ ضربتي‌ درست‌ است‌؟طبق موازین مکتبی اسلام،اینها مسائل را باهم قاطی کردند،و اين‌ بسيار جالب‌ است‌ كه‌حكومت‌ خود نزول‌ دارد، و نزول‌ ديگر با زنا، دزدي‌ و ساير جرايم‌، قابل‌ مقايسه‌نيست‌! حكومت‌ خود نزول‌  دارد(درکاربانکی)، وخودحكومت‌اقدام به تنبیه مردم میکند،به این عنوان که مشروب‌ خورده‌اند، زنا كرده‌اند، حد اجرا مي‌كند. چيز عجيب‌ و غريبي‌ است‌و تركيبي‌ عجيب‌ و تماشايي‌ است‌!
به‌ هر حال‌، اين‌ از اشتباهات‌ و انحرافات‌ اين‌ حكومت‌است‌، كه‌ جاها را عوض‌ كرده‌ و تغيير داده‌ است‌. وگر نه‌، بايستي‌ گام‌ به‌ گام‌ پيش‌رود، انسانها پرورش‌ شوند، سالم‌ گردند، جامعه‌  اسلامي‌ پاك‌ گردد، آنگاه‌ حد اجراكند و نگذارد جامعه‌  دوباره‌ فاسد شود. در اينجا قاطعانه‌ رفتار كند، اينجا جاي‌آن‌ است‌ كه‌ با حركتي‌ انقلابي‌، اقتصاد اسلامي‌ را جايگزين‌ اقتصاد ط‌اغوتي‌ كند. چون‌اين‌ كار از توانائيها و قدرت‌ حكومت‌ است‌، خود مي‌تواند آن‌ راانجام‌ دهد. در اينجادوباره گام‌ به‌ گام‌ نيزپيش‌ نمي‌رود. نه‌ اينكه‌ بگويد گام‌ به‌ گام‌ حركت‌ مي‌كنم‌ وپيش‌ مي‌روم‌. زماني‌ فشارهايي‌ آورديم‌ – كه‌یادتان هست- آن‌ ط‌رحها را داديم‌ ومقداري‌ نيز تهديد كرديم‌. ديديد آمدند، بازي‌ كردند، وعده‌ كارخانه‌ و چيزهاي‌ديگر دادند، سپس‌رها كردند.اما چون‌ صميمانه‌ نبود، چونكه‌با تعهد و آگاهي‌ نبود، هيچ‌ شد. اصلا دنبال‌ نشد و هيچ‌ كاري‌ انجام‌ نگرفت‌!.
اكنون‌ به‌ اين‌ قضیه بپردازیم و ببينيم‌ آيا تكان‌ انقلابي‌ در اقتصاد، قبل‌ ازآنكه‌ جامعه‌  سالم‌ سازي‌ شود، با موازين‌ اسلامي‌ منط‌بق‌ است‌ يا خير؟
برنامه‌حضرت‌عمر اين‌ بود كه‌ فعلا جامعه‌هاي‌ ط‌اغوتي‌ به‌ تدريج‌، به‌ جامعه‌  اسلامي‌افزوده‌ مي‌شود. اصلا جامعه‌  اسلامي‌، در ميان‌ آن‌ جوامع‌ نسبتي‌ ندارد، يك‌ دهم‌ نيزنيست‌. و اين‌ جوامع‌ ط‌اغوتي‌ با زكات‌ درست‌ نمي‌شوند. كار ديگري‌ لازم‌ دارد و تكاني‌ديگر لازم‌ دارد.
مخالفين‌ مي‌گفتند: اين‌ قانون‌ زكات‌ است‌ و اجرا مي‌شود و كارديگري‌ لازم‌ نيست‌. اما نظ‌ر حضرت‌ عمر صحيحتر بود. با چه‌ دليلي‌؟ تنها به‌ دليل‌اسلام‌،باخودموازين‌اسلامي‌،باسنت.
پيغمبر – صلی الله علیه و سلم-زمانيكه‌ جامعه‌اسلامي‌ تازه‌ ساخته‌ شد، در همان‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ كه‌ فواصل‌ ط‌بقاتي‌ همچنان‌ در آن‌بود، چکار‌ كردند؟ به محض تشکیل حکومت زكات‌ را پياده‌کرد؟ خير! قبل از هرچیزبرای اینکه تکانی انقلابی در اقتصاد آن جامعه ایجاد نماید وشکل و قیافه طاغوتی و طبقاتی آن را از بین ببرد، نظ‌ام‌ إخاء را اعلام‌فرمود.هر فقيري‌،سهیم ثروت یک ثروتمندشد.در آغاز چنين‌ تكاني‌ لازم‌ دارد. اين‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ بايد شكسته‌ شود و از بين‌برود.
پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌ – چرا این کار را کرد؟ قرآن‌ فرموده بود إخاء؟ خير. پس‌ اين‌ كار پيامبر- صلی الله علیه و سلم‌  – بود. مسلم‌ است‌ كاري‌ كه‌ پيامبر در راه‌ دين‌ انجام‌ دهد، غير از كارهاي‌غريزي‌ و شخصي‌ و عادت‌ و چيزهاي‌ عرف‌ عمومي‌ – كاري‌ كه‌ به‌ عنوان‌ نظ‌ام‌ ديني‌انجام‌مي‌دهد، – مطمئناً‌ كه‌ با كتاب‌ فرق‌ و تفاوتي‌ ندارد.از نظ‌ر انسان‌ مسلمان‌،كاري‌ كه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – انجام‌ مي‌دهد، عينا به‌ مانند قرآن‌ است‌. به‌ شرط‌ي‌ كه‌ مسلم‌شود كه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – آن‌ را انجام‌ داده‌ و به‌ شرط‌ي‌ از امور تشريعي‌ باشد. و گر نه‌،اموري‌ هستند كه‌ عادي‌ مي‌باشند.
مانند اينكه‌ مثلا فلان‌ روز مريض‌ است‌، غذانمي‌خورد، اين‌ دليل‌ آن‌ نمي‌شود كه‌ فرد مسلمان‌،  آن‌ روز را غذا نخورد. يا فلان‌روز لباسي‌ از آن‌ رنگ‌ بر تن‌ كرده‌ است‌، دليل‌ شود كه‌ بگويي‌ آن‌ رنگ‌ خوب‌ است‌.  يامثلا يك‌ بار عمامه‌ داشته‌، عرف‌ عمومي‌ عرب‌ اين‌ بوده‌ كه‌ مسلمان‌ و غير مسلمان‌ مشرك‌و موحد، همه‌ عمامه‌ داشته‌اند. پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – عمامه‌ گذاشته‌ است‌، بنابراين‌ بگويي‌:عمامه‌ سنت‌ شده‌ است‌. نه‌، عرف‌ عمومي‌ مردم‌ بوده‌ است‌. روزي‌ عمامه‌ سفيد بسته‌ است‌،پس‌ بگوييم‌ سفيد سنت‌ است‌. روزي‌ سياه‌ بسته‌ است‌، پارچه‌ بوده‌ است‌، ساير مردم‌  هروقت‌ پارچه‌اي‌ بدست‌ مي‌آورند، از آن‌ عمامه‌ درست‌ مي‌كردند. پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – چنين‌  بوده‌است‌. خود را از كارگر  جدا نمي‌كرد. كارگر مسلمان‌ و غير مسلمان‌ عرب‌، همه‌لباسشان‌ يكي‌ بوده‌ است‌. پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌ – نيز چنين‌ بوده‌ است‌. لباس‌ اشرافي‌ بر تن‌نكرده‌ است‌. لباس‌ كارگري‌ پوشيده‌ است‌. اين‌ نيز دستوري‌ اسلامي‌ است‌. در اسلام‌اشرافيت‌ نيست‌.
كارگر ساده‌ و معمولي‌ وقت‌، چنين‌ بوده‌اند. اگر پارچه‌ سفيد داشتند، عمامه‌ سفيدداشتند پارچه‌ سياه‌ داشتند، عمامه‌ سياه‌ مي‌بستند، يا قرمز مي‌بستند. ماننداكنون‌، مثلا در منط‌قه‌  موكريان‌خودمان‌، انواع‌ پارچه‌ در منط‌قه‌ اط‌راف‌ سنندج‌متداول‌ است‌. در گذشته‌ تنها  ره‌شتي‌بود، همه‌ يكنواخت‌ بود. اما در منط‌قه‌موكريان‌ – سقز و اط‌راف‌ آن‌ – رنگا رنگ‌ بود. جامعه‌  عرب‌ نيز چنين‌ بوده‌ است‌. اين‌تبدیل به دستوردینی نمی شود، اين‌ چيزي‌ است‌ عرفي‌ كه‌ انجام‌ گيرد. اما اينكه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  -بيايد و نظ‌ام‌  إخاءاعلام‌ كند، معلوم‌ است‌ اين‌ برنامه‌اي‌ ديني‌ و برنامه‌اي‌ تشريعي‌است‌، با قرآن‌ هيچ‌ فرقي‌ ندارد.
از اين‌ چه‌ چيزي‌ استنباط‌ مي‌كنيم‌؟ اين‌را استنباط‌ مي‌كنيم‌ كه‌ آنچه‌ كه‌ روح‌ اقتصاد اسلامي‌ است‌، كه‌ از بين‌ رفتن‌ اتراف‌ واستضعاف‌ است‌، ابتدا بايد با تكاني‌، و حركتي‌ يك‌ سو شود. وقتي‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ است‌،با زكات‌ امكان‌ ندارد آن‌ فاصله‌ها از بين‌ برود، و براي‌ نماندن‌ فاصله‌ها، حركتي‌سريع‌ به‌ راه‌ انداخت‌.
بنابراين‌، بايد كاري‌ ديگر صورت‌ داد. پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – نظ‌ام‌ إخاء اعلام‌ كرده‌ است‌، تاجامعه‌  ط‌اغوتي‌ با اين‌ تكان‌ كمي‌ به‌ جامعه‌ اسلامي‌ نزديك‌ شود، و سپس‌ بعدها با زكات‌تعديل‌ مي‌شود. مانند ترازو ميزان‌ مي‌شود، مگر چيزي‌ استثنايي‌ پيش‌ آيد و آن‌ را به‌هم‌ زند، كه‌ باز تكاني‌ ديگر بوجود خواهد آمد.الغرض‌، جامعه‌  ايران‌، مي‌دانيم‌ كه‌ ط‌اغوتي‌ بوده‌ است‌، همچنانكه‌ اكنون‌ نيز ط‌اغوتي‌است‌. اگر اين‌ حكومت‌ راست‌ مي‌گويد، انقلابي‌ اسلامي‌ كرده‌ است‌، بايد روش پیامبر را اجرایی کند،یعنی وقتي‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ را به‌ جامعه‌  توحيدي‌ تبديل‌ مي‌كند، از لحاظ‌ اقتصادي‌، به‌ چه‌ كاري‌ دست‌ مي‌زند، چه‌ اقدامي‌ مي‌كند؟ اين‌  است‌، تكان‌ انقلابي‌ بايداينگونه‌ باشد. اما چون‌ حركت‌ اينها باحركت‌ درست‌ انقلاب‌ اسلامي‌ متناسب‌ نيست‌،سردرگم‌ شده‌اند .
اكنون‌ به‌ بحث‌ قضیه حضرت‌ عمر-رضی الله تعالی عنه- برگرديم‌، به‌ جهت‌ اينكه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  –  زمانيكه‌ مشغول تحول‌جامعه‌  ط‌اغوتي‌ به‌ جامعه‌  توحيدي‌ بود، براي‌ اين‌ كار دستور زكات‌ نمي‌دهد.بلكه‌ بلافاصله‌، مي‌آيد و چنين‌ تكاني‌ اقتصادي‌، چنين‌ حركتي‌ انقلابي‌ در اقتصاد جامعه‌ايجاد مي‌كند، كه‌  إخاءاست‌. از اين‌ رو مي‌دانيم‌ كه‌ نظ‌ر حضرت‌عمرنيزدرست‌ بوده‌است‌.
جامعه‌زمان‌حضرت‌عمر،مانندجامعه‌نخست‌مدينه‌است‌. البته‌ جامعه‌ نخست‌مدينه‌ و جامعه‌اسلامي‌، پاك‌ سازي‌ شده‌،همچنان‌پابرجاست.اما حقيقت‌ آن‌ است‌همانگونه‌ كه‌ حضرت‌ عمر آن‌ را درك‌ مي‌كرده‌ است‌، نسبت‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ با جامعه‌توحيدي‌، 9به 1 هم نبود. تا آن‌ اندازه‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ به‌ تدريج‌ اضافه‌ شدبود،نظ‌ام‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ متلاشي‌ شده،وجامعه طاغوتی به مانند حکومت شاهنشاهی ایران هیچ جایی وجود نداشت، امپراط‌وري‌ روم‌ تقريبا از بين‌ رفت‌. اين‌ سرزمينها ضميمه‌ اسلام‌  شد،همه‌ با آن‌ شیوه اقتصاد ط‌اغوتي‌، درست‌ مانند جامعه‌  نخست‌ كه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌- خواست‌ آنرااسلامي‌ كند،آن‌جامعه‌فاسد،درست‌مانند اين‌ است‌. چه‌ كند؟ بايد كاري‌ مانند كارپيامبر انجام‌ دهد. چگونه‌ حضرت‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  –  آن‌ حركت‌ را ايجاد كرد، بايد عمرنيز آن‌ حركت‌ را ايجاد كند، تا اينكه‌ آماده‌ شود كه‌ بوسيله‌ زكات‌ تعديل‌ گردد.
شهادت‌ عمر معلول‌ اين‌ توط‌ئه‌ بود، با رفتن‌ عمر و خوابيدن‌ نظ‌ام‌ ديوان‌،امتيازداران‌ شكست‌ خورده‌ در كمين‌ نشسته‌، نفسي‌ راحتي‌ كشيدند، فرصتي‌ براي‌ برداشتن‌گامهايي‌ در جهت‌ اعاده‌ نظ‌ام‌ شرك‌ آلود ط‌بقاتي‌ و امتيازاتي‌ يافتند. و بعد ازشهادت‌ علي‌، ظ‌اهرا آخرين‌ سد توحيدي‌ را در برابر خود محو و نابود شده‌ ديدند، وحكومت‌ را كلا قبضه‌ كردند…….
نوشته: کاک احمد مفتی زاده (رحمه الله)
منبع:تريفه

حکمت و معنای نماز

11 سپتامبر
انسان ها با نگاهی ساده به پیرامون خود به راحتی متوجه می شوند که غیر از انسان، سایر موجوداتِ کُره ی زمین هر کدام، یک نوع زندگی مخصوص به خود دارند که در طول سال ها و قرن ها، تقریباً از هر گونه تنوع و دگرگونی به دور بوده و شکل و فرم خاص خود را حفظ کرده اند. در میان جانداران تنها انسان است که فرقی اساسی با سایرین دارد به طوری که هزاران شکل مختلف از زندگی شامل سلایقِ مختلف، مشاغل گونه گون و عقاید متنوع در زندگی اش مشاهده می شود.
صرف نظر از اصل تنوع، هر کدام از انسان ها می توانند، خوب یا بد باشند؛ که البته آن هم درجات مختلفی دارد . پس در این میان می توان انسان هایی با انواع سلایق و مشاغل و عقاید گونه گون و با درجات مختلفی از خوبی و بدی مشاهده کرد و در واقع این تنوع از خصوصیات زندگی انسانهاست.
حال این موجود «انسان» برای این که در راه های مختلف زندگی از شر و بدی دوری گزیده و روی به خیر و نیکی بیاورد، به چه چیزی نیاز دارد؟ آیا باید لباس های زیبا وگران قیمت بپوشد؟ ازطعام های لذیذ و رنگارنگ استفاده کند؟ آیا نیروی بدنی اش را تقویت کند و یا این که از آخرین مدهای روز تبعیت نماید؟ به راستی از چه طریقی می توان شخصیتی به انسان بخشید که در راه و روش های مختلف زندگی، خوبی را به جای بدی انتحاب کرده و در مسیر خوبی هم به مراحل بالاتر آن برسد؟ واضح و بدیهی است که خوبی و بدی و اصولاً تنوعِ زندگی انسان ها نه به جسم وهیکل، بلکه به روان آنها مربوط است. زیرا که همه ی ما، انسان هایی را می شناسیم که خیلی خوش لباس وخوش خوراك و دارای منازل و رفاه اشرافی و یا اندامی قوی و ورزیده بوده اما متأسفانه هیچ فرقی با حیوانات نداشته و چه بسا که از آنها کمتر هم هستند.
پس معلوم است که هیچ کدام از عوامل مادی و جسمی، انسان ساز نبوده و نمی توانند او را در مسیری قرار دهند که در هر کار و وظیفه و یا مشغله ای که دارد کارش را درست انجام داده و در آن خیانت نکند. چه بسا انسان هایی را هم می شناسیم که بر خلاف دسته ی اول، از لحاظ مالی و جسمی خیلی ضعیف اند، اما در مقایسه با دسته ی اول می بینیم که خیلی مثبت تر و اهل فعالیت وکار بیشترند. اکثر افراد طبقه ی اول، با کوچک ترین تهدید و فشاری میدان را خالی کرده و تسلیم می شوند، اما در میان افراد طبقه ی دوم، کسانی هستند که با هزاران تهدید و شکنجه و اذیت یک قدم پس نمی گذارند.
البته این مثال ها از جهت مقایسه است؛ زیرا انسان های قوی بنیه و اشخاص ثروتمندی هم وجود دارند که از لحاظ ملاك های انسانی، افرادی بسیار شجاع و اهل خدمت هستند. و بالعکس در میان افراد کم بهره از توانایی های جسمی و مالی هم، زیادند افرادی که بویی از انسانیت نبرده اند. در واقع منظور این است که خصوصیات اخلاقی هیچ ارتباطی به عوامل جسمی و ظاهری ندارند؛ و تنها راه خوب بودن انسان ها این است که مجموعه ی قوای معنویِ موجود در درون آنها به درستی تنظیم و پرورش یابند. در کل روان انسان به دو بخش تقسیم می شود. بخش اول مربوط به شناخت و اطلاعات و معلومات انسان است که به آن اگاهی می گویند و بخش دوم خو و خصلت و صفات انسانی است که به آن صفات اخلاقی می گویند و وجه تمایز انسان از حیوانات هم ، مربوط به همین دو بخش است.
حال مطلوب چیست؟
اگر خوب دقت کنیم، مشاهده می کنیم که انسان ها در طول شبانه روز مرتباً در حال خدمتِ به جسم خود هستند. اموری ازقبیل خوردن، خوابیدن، تفریح، ورزش، گردش، نظافت وغیره …. با توجه به این که، اصل و اساس به جنبه روحی است نه جسم، آیا روح و روان انسان ها احتیاج به خدمت و پرورش ندارد؟ البته دین به نیازهای انسان در هر دو زمینه توجه نموده و راه و روش پرورش هر دویِ آنها را ، بالاخص روان تنظیم نموده است.
اما روان به وسیله چه عواملی پرورش می یابد؟
1-         دانستن چیزهای مهم و اساسی
2-         خو و اخلاق و صفات نیک
دانستن چیزهای مهم واساسی به چه معنا ست؟ آیا منظور دانستنِ علوم مختلف از قبیل ریاضی، هندسه، شیمی، فیزیک، طبابت وغیره است؟ آیا اگر کسی به این علوم احاطه داشت انسان خوبی است؟ به سادگی متوجه میشویم که خیر، زیرا در میان دانشمندان علومِ فوق، انسان هایی با درجات مختلفی از خوبی و بدی وجود دارند . بلکه منظور، آن نوع دانش و آگاهی است که تأثیری در راه و روش درست زندگی کردنِ انسان ها داشته باشد. آگاهی و دانشی که بتوانند به پایه و اساسی جهتِ ایمان قوی و ثابت و غیر قابل تزلزل در جهت انتخاب راه صحیح و مثبت و محکم در زندگی تبدیل شوند . و آن عبارتست از این که بدانیم اولاً، این دنیا پدیده ای تصادفی و بدون خالق نیست و انسان ها با همه ی رازها و عجایب درون و بیرون زندگی شان و با این نظم بسیار دقیق، به صورت سرسری و اتفاقی به وجود نیامده اند . این نظمی که در منظومه های بسیار بزرگ تا کوچک ترین آنها «اتم» برقرار است و این موجود عجیبی که دست به کارهای بسیار بزرگی از قبیل اختراعات و سفرهای فضایی و طراح یهای پیچیده که تنها قسمت کوچکی از فعالیت های انسان هاست می زند، به صورت ناگهانی و اتفاقی به وجود نیامده است . اصولاً منطقِ انسان، اجازه ی اتفاق به این همه پدیده های عجیب و عظیم، با آن همه دقت و نظم را نمی دهد. احمقانه ترین جواب برای مسئله ی پیدایش، تصادف و اتفاق است.
از یک دانشمند ریاضی که فکر می کنم ماکس پلانک باشد می پرسند آیا می شود تصور کرد که هستی به صورت تصادفی شکل گرفته باشد؟ در جواب می گوید اگر چاپخانه ی بزرگی به وسیله بمبی منفجر شود و در اثر این انفجار به وسیله حروف چاپی، کاغذ، مرکب و سایر وسایل چاپ، کتابی قطور و معنادار و علمی، در صفحات مرتب درست شود، تصور این چنین کتابی، برایم آسان تر است از این که بگویند، هستی به وسیله ی تصادف پدید آمده است؛ زیرا که، نظمِ هر ذره ی هستی، از نظمِ آن کتاب مهمتر است.
پس در میان آگاهی های صحیح و مهم، اولینِ آنها، پی بردن به وجود خالق و آفریننده است. دومین آگاهی مهم و صحیح ، این است که بدانیم این خالق و آفریننده، عقل و اختیار و شعور و اراده به انسان داده و از روی همین نظم، برنامه ی زندگی برایش فرستاده است . زیرا انسان خودش نمی تواند برنامه ای کامل، برای خود داشته باشد . و هر چه انسان پیشرفته تر و عاقل تر باشد به همان نسبت، زندگی اش پیچیده تر و مشکل تر است و به همان نسبتِ پیچیدگی هم، ناتوان تر از ارائه ی برنامه است (البته برنامه ای کلی و اساسی، نه برنامه های جزئیِ زندگی و حواشی، چون در برنامه ی الهی، مهم کلیات است)
قبیله ای بدوی که به صورت ابتدایی زندگی می کنند، مشکلات کمتری به نسبت جوامع پیشرفته و به قول امروزی متمدن دارند . هر چه زندگی پیشرفته تر و معلومات انسان بیشتر باشد، به همان نسبت، زندگی پیچیده تر و تنظیم برنامه برای زندگی انسان ها مشکل تر است.
دلیل دیگر این که، برنامه ریزی برای هر چیز، مستلزم شناخت دقیق آن است . و از لحاظ علمی، محال است که انسان ها، به شناختِ دقیقی از خود برسند. پس انسان ها عاجز از تدوین برنامه برای خود بوده و نیازمند اخذِ برنامه از طرف خدا هستند. آگاهی سوم این که، این برنامه باید توسط مأمورانی از جنس خود انسا ن ها (پیامبران)، به آنها ابلاغ شود.
آگاهی چهارم این که، انسان بداند در مقابل این برنامه مسئول بوده و هم چنین زحماتش به هدر نمی رود؛ مثلاً نمی توان فرض کرد، انسانی که در طول عمرش، مرتباً در حال جنایت و دروغ و خیانت و اذیت و آزار مردم باشد و هزاران و میلیو نها نفر به خاطر ظلم، فساد، خیانت، دروغ و حیله ی او در اذیت باشند، پس از مدتی بمیرد و دیگر مورد هیچ محاسبه و مؤاخذه ای قرار نگیرد . و در مقابل، انسان دیگری که تمامی طول عمرش در زحمت و تلاش برای نجات مردم بوده و همه نوع مشقت را برای نجات مردم از دست ظالمین تحمل کند و پس از مدتی او هم بمیرد و دیگر به هیچ پاداشی نرسد. معلومات صحیح و راه گشا این ها هستند. البته همه ی معلومات در جای خود با ارزش هستند؛ مثلاً شخص داروساز در جهت مداوای جسم انسان، و فیزیکدان در جهت دستیابی راحت تر انسان به ابزار کار و ماشین آلات، تلاش می کنند، اما آن چه که انسان را به انسان تبدیل می کند و روان او را قوی گردانده و قدرت واقعی به او می بخشد، که شجاعت داشته و از ذلت و حقارت و پستی دوری گزیده و تن به بی شرفی و خیانت ندهد؛ این نوع ازآگاهی است که بر شمردیم. و در واقع این حقایق راه را برای دیدن بقیه ی حقایق که جزئی ترند روشن می کنند.
وقتی این قسمت روان درست شد، قسمت د یگر روان که عبارت از خو و صفات انسانی است به راحتی درست میشود. اگر انسان به این نوع از آگاهی و اخلاق برسد، آن گاه بنا به میل خود می تواند علوم دیگر را هم یاد گرفته و هر نوع کار و پیشه ای را که دوست دارد انجام دهد چون که ساختمان فکریش از اول، با طرح و نقشه ای انسانی و مثبت پایه ریزی شده است.
نوشته: کاک احمد مفتی زاده (رحمه الله)

احمد هرگز نمرده است

11 سپتامبر
کاک احمد مفتی زادهسال هاست بی حضورت می نویسم، کاش بودی تا می گفتمت. این روزها تقویم لحظه ها پاک از خاطرم رفته است. سخت ترین روزها بر ماگذشت بی حضور بارانی ات که کویر اندیشه مان بی تردید محتاج ابرهای خیس فکر تو بود. اما دریغ و درد که تو سال هاست در میان ما نیستی و گاه در اندیشه های بی غرضمان جوانه می زنی. تو هر روز سبز می شوی همان رویش ناگزیر که حتی فصل ها هم راه فرارش نیست.
نخواستم در بی مایه گی جملاتم خلاصه ات کنم چرا که تو انتهای متن سروده هایم هستی. وقتی با حرفهایت آشنا شدم با تمام بی باوری ها قهر کردم، تو با هویتی آشتی ام دادی که سال هاست از من دریغش کرده اند، با اسلامی که همیشه قرائت این چنینیش در آرزویم بود. گویی سروش در گوشم می خواند این همانی است که دل گواهش بود، با سادگی و صمیمیت حرف هایت از سنگینی زنجیرهای اطرافم بریدم و من آزادتر از هر زمان دیگر حصارها را شکستم. شب های بی پایان خستگی و لحظه های بی شمار سکوت با غرش واژه هایت شکست، دیوارهای حایل فرو ریخت و فاخته های به غربت عادت کرده هوای وطن کردند.
با حرف های تازه آمدی تا دفتر پوسیده ی واژه های کهنه را زیر آوار این همه تازگی دفن کنی و از نو بنایی بلند برای فردای تردید جوانانمان بسازی. ای عزیزترین! که گذشتِ سال ها حتی اندکی از یادت در خاطرمان نکاست و برج مهربانی ات در دلمان جاودانه شد.
نمی خواهم با کلمات تکراری و جمله های کلیشه ای رکود را به ذهن دیگران تزریق کنم. می خواهم در واژه ای ابدی ات کنم و آن چه چیز می تواند باشد جز مقاومت که تو خستگی را از پای در آوردی و بر نامهربانی نامردان حتی گلایه نکردی. تو بخشیدی اما ما فراموش نکردیم. تو حتی آنانی که پیمان ها با تو بستند و شکستند هم نفرین نکردی. تو بزرگوارتر از جان کلماتی که می توانستی این چنین بعد از آن سال های غربت و زندان در خاطر مکدر حتی دشمنانت نقس بکشی و بمانی.
تو از جنس کدام خارایی، ای سخت مهربان که داغ آهی حتی آهی را بر دلشان نهادی، سترگ و سرفراز ماندی تا دماوند را شرمسار کنی.
تو با کدام معنای بی بدیل ظهور کردی که تفسیر ناچیز از ته مانده ی رسوب کرده ی بی مقدارشان را چون حباب بر آب دادی. تو که با حریر تازه هایت جان زخمی از خرقه ی خشن تفسیرهای سخت را مرهم نهادی، از کدامین مبارک مشرب گفتی که زمزم حرف هایت زمین های تفیده و آفتاب سوخته ی افکار خشن را به واحه ی عطوفت راهنما شد.
تو که با معناهای تازه، دشتی فراخ از باور ساختی تا کوره راه های سخت و بی عبور را چراغ راه باشی. با فانوس وجودت آفتاب دیگر روی بر آمدن نداشت که تو آبروی روشنایی شدی.
چقدر دلتنگ می شود وقتی نمی توانم با رنگ شعرهایت برایت بنویسم اما نمی دانی چه آسان «یاران جمن لو صحرایه» را را حفظ کردم با خلوت پرسکوتم برای شکستن سنگین تنهائیم…
زمزمه اش می کنم و نمی دانی این خانه از کلمات آجر آجر قلعه برای خانه ی احزانم می شود و امروز که سالروز غروب جسم توست، می نویسم با تمام شجاعت که تو هرگز رنگ نیستی نداشتی. هر روز در اندیشه ای طلوع و هر سال در فصلی ظهور می کنی، تو نمی میری که امروز حرف هایت را دوباره به تفسیر نشسته اند که این چشمه، خیال باز ایستادن ندارد. هر روز در هزار گوشه نامت را به زمزمه، به فریاد و به هزار لهجه به معنا نشسته اند که احمد هرگز نمرده است…
نوشته: ناجی کرد

متن وصیتنامه کاک احمد مفتی زاده

4 سپتامبر
توجه: صفحه ی اول این وصیتنامه (همان گونه که خود کاک احمد نیز توضیح می دهند) به زبان کردی است و مابقی به زبان فارسی.
براو خوه‌یشک و ڕۆڵه‌ خوه‌شه‌ویسه‌کانم! السلام علیکم و رحمةالله ‌وبرکاته‌.
حه‌تمه‌ن ئه‌زانن چه‌نێ تاسه‌تانم کردگه‌و؛ چه‌نێکیچ قسه‌م هه‌س بۆتان. ئاخر ساڵێکه‌ یه‌کترمان نه‌دیگه‌. ئه‌ویچ، ساڵێک نه‌ک وه‌ک ساڵان. به‌ڵکه‌: ساڵێک، به‌ ته‌نیایی و…به‌ فرسه‌ته‌وه‌ به‌ لێک دانه‌وه‌ی گوزه‌شته‌گه‌ل دوورو نزێک‌و؛ فکر کردنه‌وه‌ له‌ باره‌ی دوروس‌گه‌ل‌و نادوروس‌گه‌له‌وه‌، له‌باره‌ی هه‌زاران مه‌سه‌له‌ی گه‌وره‌و بۆچکه‌وه‌…..
ئه‌م به‌ینه‌ طوو‌لانیه‌، فره‌وه‌خت، پڕبه‌دڵ ئاره‌زۆم کردگه‌ بتان‌وێنم. نه‌ک هه‌ر بۆ پێ خوه‌ش بۆنی عاطفێ‌و، بۆ تاسه‌ شکیان. به‌ڵکه‌ فره‌ زیاتر له‌مانه‌، بۆ ئه‌وه‌ بڕێ قسه‌ی فره‌ لازمم بوو، بێژمی بۆتان. وه‌لێ، به‌هه‌ر حاڵ، ڕێک نه‌که‌فتگه‌.
ئه‌م به‌ینه‌، نگه‌رانێ له‌مه‌ که‌: شایه‌ت نه‌توانم قسه‌گه‌ل فره‌ لازم بگه‌ینم پێتان، فره‌ عه‌زیه‌تمی ئه‌کرد، ئه‌ی خوا! چه‌پکه‌م، چه‌نه‌که‌م! دنیا زادو مه‌رگه‌، هاتو به‌ر له‌وه‌ ته‌کلیف زیندانم ڕۆشن به‌یته‌و -که‌ ئیتر مولاقات ئازاد ئه‌وێ‌- مردم‌و؛ هیچکام له‌ خوه‌شه‌ویسه‌کانم نه‌دێ.
دوای چه‌ن حه‌فته‌ی سێ‌ودووی دڵ کردن، هاتمه‌ سه‌ر ئه‌مه‌ که‌ «وصیتنامه»مانه‌نێ بنۆسم. جا ئه‌گه‌ر خوا وای گه‌ڕان که‌ یه‌کترمان دێ، انشاءالله‌ فرسه‌تمان ئه‌وێ، فره‌ زیاتر باس بکه‌ین. ئه‌گه‌ریچ ڕێک نکه‌فت یه‌کتر بوێنین، مه‌سه‌له‌گه‌لێ که‌وا ئه‌زانم، فه‌رزه‌ له‌ سه‌رم، بی‌گه‌ینم پێتان، فره‌ خلاصه‌، بیانوسم‌‌و؛ به‌ ناو ئه‌مانه‌ت، بیه‌مه‌ده‌س ئاغه‌گه‌ل «…»و«…» (که‌چه‌ن جارێ، چۆگنه‌سه‌ ماڵ ئاغه‌ی … له‌ته‌ک ئه‌وانا، ئاشنایی‌یان هه‌س)؛ ئه‌وانیچ بی‌گه‌یننه‌ «محمد ژیان»، یا که‌سگه‌لێ له‌ معلمه‌کان مکتب. جا ئێتر خوه‌یان‌و ئێمانیان که‌: خه‌یانه‌ت نه‌که‌ن له‌ «امانت»دا، ئه‌ویچ وه‌ختێ، مه‌سه‌له‌ی «وصیت»یچ له‌ به‌یناوێ. له‌ ئه‌وانیش زیاتر، وه‌سیله‌یه‌ک شک ناوه‌م که‌ وصیتنامه‌که‌ی پێ بسپێرم، بی‌گه‌ینێ پێتان.
براو خوه‌یشک و ڕۆڵه‌ خوه‌شه‌ویسه‌کانم! السلام علیکم و رحمةالله ‌وبرکاته‌.
حه‌تمه‌ن ئه‌زانن چه‌نێ تاسه‌تانم کردگه‌و؛ چه‌نێکیچ قسه‌م هه‌س بۆتان. ئاخر ساڵێکه‌ یه‌کترمان نه‌دیگه‌. ئه‌ویچ، ساڵێک نه‌ک وه‌ک ساڵان. به‌ڵکه‌: ساڵێک، به‌ ته‌نیایی و…به‌ فرسه‌ته‌وه‌ به‌ لێک دانه‌وه‌ی گوزه‌شته‌گه‌ل دوورو نزێک‌و؛ فکر کردنه‌وه‌ له‌ باره‌ی دوروس‌گه‌ل‌و نادوروس‌گه‌له‌وه‌، له‌باره‌ی هه‌زاران مه‌سه‌له‌ی گه‌وره‌و بۆچکه‌وه‌…..
ئه‌م به‌ینه‌ طوو‌لانیه‌، فره‌وه‌خت، پڕبه‌دڵ ئاره‌زۆم کردگه‌ بتان‌وێنم. نه‌ک هه‌ر بۆ پێ خوه‌ش بۆنی عاطفێ‌و، بۆ تاسه‌ شکیان. به‌ڵکه‌ فره‌ زیاتر له‌مانه‌، بۆ ئه‌وه‌ بڕێ قسه‌ی فره‌ لازمم بوو، بێژمی بۆتان. وه‌لێ، به‌هه‌ر حاڵ، ڕێک نه‌که‌فتگه‌.
ئه‌م به‌ینه‌، نگه‌رانێ له‌مه‌ که‌: شایه‌ت نه‌توانم قسه‌گه‌ل فره‌ لازم بگه‌ینم پێتان، فره‌ عه‌زیه‌تمی ئه‌کرد، ئه‌ی خوا! چه‌پکه‌م، چه‌نه‌که‌م! دنیا زادو مه‌رگه‌، هاتو به‌ر له‌وه‌ ته‌کلیف زیندانم ڕۆشن به‌یته‌و -که‌ ئیتر مولاقات ئازاد ئه‌وێ‌- مردم‌و؛ هیچکام له‌ خوه‌شه‌ویسه‌کانم نه‌دێ.
دوای چه‌ن حه‌فته‌ی سێ‌ودووی دڵ کردن، هاتمه‌ سه‌ر ئه‌مه‌ که‌ «وصیتنامه»مانه‌نێ بنۆسم. جا ئه‌گه‌ر خوا وای گه‌ڕان که‌ یه‌کترمان دێ، انشاءالله‌ فرسه‌تمان ئه‌وێ، فره‌ زیاتر باس بکه‌ین. ئه‌گه‌ریچ ڕێک نکه‌فت یه‌کتر بوێنین، مه‌سه‌له‌گه‌لێ که‌وا ئه‌زانم، فه‌رزه‌ له‌ سه‌رم، بی‌گه‌ینم پێتان، فره‌ خلاصه‌، بیانوسم‌‌و؛ به‌ ناو ئه‌مانه‌ت، بیه‌مه‌ده‌س ئاغه‌گه‌ل «…»و«…» (که‌چه‌ن جارێ، چۆگنه‌سه‌ ماڵ ئاغه‌ی … له‌ته‌ک ئه‌وانا، ئاشنایی‌یان هه‌س)؛ ئه‌وانیچ بی‌گه‌یننه‌ «محمد ژیان»، یا که‌سگه‌لێ له‌ معلمه‌کان مکتب. جا ئێتر خوه‌یان‌و ئێمانیان که‌: خه‌یانه‌ت نه‌که‌ن له‌ «امانت»دا، ئه‌ویچ وه‌ختێ، مه‌سه‌له‌ی «وصیت»یچ له‌ به‌یناوێ. له‌ ئه‌وانیش زیاتر، وه‌سیله‌یه‌ک شک ناوه‌م که‌ وصیتنامه‌که‌ی پێ بسپێرم، بی‌گه‌ینێ پێتان.
چند صفحه‌ای از پیشنویس‌ را، به‌خاطراینکه بیان مطالب آسانتر باشد، با زبان کردی نوشتم (چون من – بخلاف کردی‌نویسان،بیدلیل، تفاوت زیاد مابین گفتن و نوشتن، قائل نیستم، نوشتن، برایم دشوار نیست. حتّیدر فارسی نوشتن هم همین روش را دارم). میخواستم پاکنویس هم، بهمان ترتیب باشد. امابذهنم رسید که: اگر این کار، برای من، آسان است، برای بعضی از خواهران و برادرانم،بعلّت ناآشنا بودن با رسم‌الخط کردی، ممکن است چندان دشوار باشد که مانع درک درستمطالب باشد. و لذا بقیه را با زبان فارسی می‌نویسم
مسائل مورد نظرم را درچهار بخش می‌نویسم بدین‌ ترتیب:
مسؤلیتمان نسبت به خودمان. 2- مسؤولیتماننسبت به مردم (:عامه مسلمانان)
بخش اول: مسؤولیتمان در قبالخودمان
بدیهی است که مسأله‌ی اصلی در هر وضع و شرایطی، برای هر مسلمان باتعهّد، این است که: پیش از هر چیز، مراقب خود باشد. در نظر اسلام، اصلاح ضمیر، وشکست دادن دشمن و بستن راه‌های نفوذش در دنیای پیچیده‌ی درون، «جهاداکبر» است و؛پایه و اساس است برای «جهاد اصغر» یعنی؛ شکست دادن دشمن در دنیای بیرون که هر چهباشد، بالاخره ساده‌تر است از دنیای درون… و احوال دنیای بیرون (:جامعه)، فرع وتابع دنیای درون افراد است. معنی «فلنرجع» در حدیث جهاد، آن است که: از آغاز رسالت،کار و برنامه‌ی اساسی مسلمانان، جهاد اکبر بوده. و آن میدان مقابله‌ی آشکار با دشمنکه میدانیم چه نقش و اثری عمده و تعیین‌کننده، در تاریخ اسلام داشت)؛ بعنوان یککار کوچک عارضی تلقّی شده؛ که پس از اتمام آن، باید به سر کار اصلی برگردند. توضیحیدیگر این است که: صرفنظر از بحثهای مربوط به «دائره‌ی مسؤولیت»، مسأله‌ی مسؤولیتـ‌که پایه‌ی تکلیف دینی است‌ـ، رابطه‌اش است که یک طرف آن، فرد مکلف است؛ و طرفدیگر، به تناسب بزرگی و کوچکی دائره‌ی مسؤولیت، خود آن فرد… تا میرسد به همه‌یدنیا
من هم، بیشترین حرفم، در همین زمینه است. امّا در یک وصیتنامه، جزخلاصه‌هائی گزیده، معقول نیست. و قبلاً یک مقدّمه:
الف: در این پانزدهبیست‌ سال اخیر، درباره‌ی «پیش از سال 1343 شمسی»، بحثهائی داشته‌ایم؛ که حتماًخلاصه و منظور اصلی را بیاد دارید
ب: هم پیش از انقلاب، و هم از آن پس،درباره‌ی ناتوانیمان نسبت به حوادث دوران انقلاب (:چند ماه پیش از انقلاب، تا چندماه بعد ازآن)، فراوان گفته و نوشته‌ایم. و یکی از آثار خطرناک و مخالف با روحیه‌یاسلامی آن ناتوانی را، که در خودم، نسبت به مستمندان پیدا شده بود؛ و چند ماهی پساز آمدن به کرماشان، به آن پی‌بردم، برایتان تعریف کرده‌ام [وقتی اشاره میکنم که:بحثی را شنیده‌اید، منظورم آن نیست که مه شنیده باشید. ممکن است گاهی، با پیش آمدنمناسبتی، مسأله‌ای را برای چند نفری توضیح داده باشم؛ و سایرین از آن بی‌خبر باشنددر چنین مواردی، توصیه‌ی «مه‌لای مه‌زبوره» را بکار بندید: آنهاتان که میدانید،بگوئید برای آنها که نمیدانند!] . الحمدلله؛ که آن مرض کشنده، تدریجاً از بینرفت
ج: یکسالی پیش از این پیش‌آمد زندان، متوجه شدم که: واقعاً با «هه‌نڵه‌شه‌لی»، راه می‌رویم! بدینجهت هم گاهی توضیح میدادم که: «گر چه در آغاز کار«مدرسه‌ی قرآنِ» پیش از انقلاب، همیشه میگفتیم: «پرورش و آموزش» ولی در واقع، تمامکار پرورشی‌مان، محدود شده بود در اینکه افراد پیرو مدرسه، از گناهان بسیار آشکار وبدیهی، بپرهیزند»؛ و هم تا حدودی، بحث‌هایمان را – بجای تنها سر و صدای جدالهایمکتبی و سیاسی-، بطرف مسأله‌ی شناختن و پرورش خودمان، کشانده بودیم.
د: درزندان، پی به مسأله‌یی بردم، که حقیقت چیزی است مانند «دایکه‌ده‌ردان»؛ و هر اشکالیکه در کارمان پیدا می‌شد، چه مذکور در بند «ب» بعنوان یکی از آثار ناتوانی؛ و چهمسأله‌ی بند «ج»- و چیزهائی دیگر که ذکر نشده‌اند، و یا – احتمالاً- به آنها پینبرده باشیم- همه از عوارض یک مرض اساسی هستند؛ که از 43 به بعد، تدریجاً (بصورتیکه خودم نیز درست تشخیص نمیدهم) پیدا شده است
عرض شود: از سال 43، به نسبتیکه بحثمان درباره‌ی مسائل دینی، پیش میرفت و؛ افرادی میپذیرفتند، جماعت مشایخ وملاّهای وابسته‌شان (و سایر وابستگانشان، که طبعاً دردسرشان کمتر بود)، شروعمی‌کردند به مقابله و جدال (نه بمعنی لغوی؛ بلکه بمعنی عرفی امروزی که مترادفشه‌ره‌قسه» است)، با خودم، و با این و آن…و کارمان به این صورت، پیش میرفت… تاچنان شد که تقریباً تمام کارمان، محدود شد به جواب دادن به شبهه‌سازی و سفسطه بازیآقایان… و گاهی، چنان ذهن افرادی متمایل به حقیقت را آشفته میکردند که، مثلاً: دربعضی از شبهای پاییز، تمام کارم تا بامداد همین میشد که حقیقت فلان مسأله، برایفلان برادر روشن شود و؛ با سفسطه فریب نخورد. پس از چند سالی که تدریجاً به بعضی ازدبیرستان‌ها، از طریقی، مختصر نفوذی پیدا کردیم، جماعت «ماتریالیست‌ها» سربار جماعتقبلی شدند. و… و واقعاً مسأله‌ی «پرورش» را بکلی فراموش کرده ‌بودیم، هیچ؛ کارآموزشمان هم خلاصه شده بود در جدال (:شه‌ره‌قسه) با حالتی تمام انفعالی وعکس‌العملی. و بیش از این، آنچه بنام «پرورش و آموزش»، وجود داشت، اسمی بی مسمّیبود. و…
و براستی، هر چه درباره‌ی احوال خودمان در چند سال پیش از انقلاب،فکر میکنم، می‌بینم که: چیزی نبودیم، جز «که‌ڵه‌شێر شه‌ڕانێ»! … ومتأسفانه.
اما اگر خودمان قبلاً پخته بودیم، جریانات برخوردها، آنطورآشفته‌مان نمی‌کرد که بصورت افرادی «یک بعدی» در‌آییمو ریشه‌ی اینناتوانی و یا جریان بادرفتن همه بر می‌گردد به همان دو مرض عمده‌ی خودم که از سالبه آن پی برده‌بودم که حال درونی خودرا، به آنکه گفت: «ئاخ زۆرکه‌، بۆزاتێ «تشبیه می‌کردم: برای چند ماهی، به مدینه‌ی نور – زادهاالله تشریفاً و تعظیماً- بروم،بلکه دردم را درمان کنم
برای اینکه ضرر این یک بعدی شدن و، بصورت خروسجنگی درآمدن، روشن شود، احتیاج به بحث زیادی داریم. ولی حالا به این توضیح مختصر،اکتفا می‌کنم:
«قلب»، دو جور است: سالم و ناسالم (و هر کدام، با درجاتیفراوان). احوال و اعمال درونی و بیرونی، بعضی با این جور سازگار است و؛ بعضی، با آنجور (چه بحالت «علّیت»، و چه بحالت «معلولیت»). مثلاً: دلسوزی برای غیر (:یک فرد،یا همه‌ی مردم، و یا یک حیوان هم)، و رو خوشی، و مهربانی، و آرامی، و تواضع، وسخاوت، و …، با دل سالم، سازگار است و؛ مقابل آنها، با دل ناسالم (البته، این همهست که: 1- دل تمام مزکّی، گاهی ممکن است منشأ شدیدترین احوال و اعمال هم سنخ‌باقبل ناسالم شود؛ در حالیکه، این امر، برای او، مایه‌ی پروردگی بیشتر گردد. 2- ممکناست دل ناسالم هم، گاهی منشأ آثاری باشد هم سنخ با قلب سالم. ولی آنرا آلوده‌تر ومریضتر گرداند)(این موضوع اخیر بین الهلالین، از دسته‌ی درجه دوم از تحریکات نفس وشیطان است، که درباره‌ی آن، بحث ضبط شده داریم)
اگر ماجرای چندساله‌یگرفتاریمان با جدال، برای افرادی پخته پیش می‌آمد، اولاً: چندان، خود را نمی‌باختندکه همه چیز را فراموش کنند و؛ در جدال،محور و خلاصه شوند. و ثانیاً: همان کار جدالرا، به حالت بحث اسلامی، در میاوردند که هم خود، پخته‌تر شوند؛ و هم در هدایتدیگران، اثری بیشتر داشته باشند. امّا چون این امر، بالذات از امور هم‌سنخ قلبناسالم است (و ما هم (بدلیل همان‌گرفتاری قلبی خودم که میدانید)، پختگی لازم رانداشتیم)، موجب زیانهائی فراوان گردید؛ که بعضی را در این وصیتنامه می‌بینید؛مثلا:
1-بیاد دارم که از سال 43 تا آن زمان که در جدالها بکلّی محو نشدهبودیم، گاهی اموری بسیار مبارک، برای بعضی‌ها پیش میامد (که حتماً بعضی از شما هم،بعضی از آنها را-که یا شنیده‌اید؛ و یا برای‌تان، پیش‌آمده- بیاد دارید). امّا ازچند سالی بعد (که نمی‌توانم بطور دقیق مشخّص کنم؛ امّا بگمانم همزمان با همینخودباختگی بوده باشد)، تدریجاً، وضع عوض شد! … تا آنجا که جریان خواب «29 جزءقرآن» پیش آمد!…و حتّی خواب تلاوت «سوره‌ی هود» پیش آمد. (آیه‌ی «فَاسْتَقِمْکَمَا اُمِرْتَ وَ مَنْ تَابَ مَعَکَ» از سوره‌ی هود، بخاطر افزوده شدن معطوف «وَمَنْ تَابَ مَعَکَ» به نسبت آیه‌ی مشابه در سوره شوری، بر قلب مبارک حضرت پیامبر- ص- چندان سنگین آمد که – با اختلاف عبارت روایات- فرمود: «شَیبَتْنِی آیةٌ مِنْسُورَةِ هُودٍ»- یعنی: همین آیه‌ی «فَاسْتَقِمْ» دقّت کنید) (اما-الحمدلله- که درهر دو خواب، بشارت هم، وجود داشت)
2- گاهی با یک یکی از برادران، جلساتبحثمان، برای دقائقی، حالتی روحی مبارک می‌یافت: که ظاهراً همزمان با موضوع پیش‌، وتدریجی، از آن، محروم شده‌ایم؛ و تقریباً تا دو سالی پیش، بهره‌ای از این امرنداشتیم
3- در تبلیغ دین، علاقه به هدایت و خوشبختی مردم، اساس کار استامّا افرادی که «جدلی» می‌شوند، معمولاً این خصلتشان، ضعیف، و یا احتمالاً هم، محومی‌شود؛ و تدرجاً همان موضوع علم «مناظره» که عبارت است از: «الزام، یا افحام خصم»جای آن را می‌گیرد. و فرق واقعیت وجودی این دو خصلت، در ضمیر؛ و نیز تفاوت آثارآنها، هم در دل خود متکلّم، و هم در ضمیر مخاطب، بیحساب است، هر چند ممکن است از جتظاهر، کمتر، قابل تمییز باشند. توضیح مطلب، در اینجا نمی‌گنجد. ولی خودتان بیادآورید جلسات بحث با مخالفان، خصوصاً با مادّی‌ها، و بالاخصّ با مارکسیست‌ها را. بلیکه گاهی می‌شد مثلاً درباره‌ی تنها یک موضوع، چندین شب تا صبح با یک شخص، بحثمی‌کردیم، بدون اهانت یا عصبانیت. امّا عزیزان جان و دلم! من اخیراً متوجّه روحمسأله شده‌ام؛ که: واقعاً، هدف درونیمان شده بود: اثبات بطلان مکتب طرف؛ نه هدایتیک فرد. و الان نمیشود تفاوت فراوان این دو، و آثارشان را توضیح داد. قضیه «دشنامبه مائو»، و نوار و توضیحات بعدی را درباره‌ی «اشتباه تطبیق»، بیاد آورید؛ که اگرروحیه‌ی مناظره‌ای، در دل، نفوذ نداشت، چنان اشتباهی، احتمال پیش‌آمدن نداشت –مگربسیار ضعیف-. در این ایامِ بررسی گذشته‌ها، متوجه شدم که: علّت چنین اشتباهی، تنهاهمین واقعیت‌ها که: 1-بشر، قابل اشتباه است؛ 2- مارکسیسم، پایه‌ی شومترین استبداد،و مسخ بشریت است، نبوده؛ بلکه عمده همان خصلت جدلی بودن است که عامل عجولی برایابطال مدّعای طرف میشود… و در نتیجه، چنان اشتباهاتی بار میاورد. و…
وقتی ارزیابی میکنم تفاوت دو نوع تبلیغ را؛ و فکر میکنم که: «اگر روشتبلیغمان، دچار چنان خطاهائی نمیشد، چه بسا، بسیاری از جوانان، دست و جان خود را،با شکنجه و کشتار پاکترین جوانان کردستان، نمیآلودند؛ و خود نیز، در کوه‌ها گرفتارنمی‌ماندند چنانکه سخت‌ترین داغها را بر قلوب کسانشان بنشانند»، در شرمندگی و حسرتیغرق میشوم که قابل توصیف نیست… ومتأسفانه برای جبران گذشته، در این کنج، راهیندارم مگر دعای مغفرت برای کشتگان هر دو طرف (از گروه‌های غیراسلامی، اکثر افرادیکه مخالفت‌شان با اسلام، بدلیل ناآشنایی و درک مشتبهانه بود، نه کفر)، و برای خودم؛و طلب هدایت برای زنده‌ها. و پناه به مغفرت و رحمت الهی
4- در درون حکومتانقلاب از همان آغاز تشکیل، اختلال و ناسازگاریهائی وجود داشته که در این ایام،بطور تقریباً واضح، به واقعیت آن، پی برده‌ام. و در بررسی علل تغییر روش مراحل امرو نهی «تعاونی دینی» در برابر نارواها و قصورها و تقصیرها، متوجّه میشوم که علاوهبر ناپسندی صدور آن منکرها از مسلمانان، و درک آثار شوم و خطرناک آن، همان مسأله‌یبند 3 در اینجا نیز صادق است (و حتی درک کرده‌ام که در بحثهای خودمان با یکدیگر هم،غالباً این روحیه، دخالت شدید یا ضعیف داشته. و علامت بروز این روحیه و رشد آن درهمه‌ی شما، باز متوجّه منِ غرقه در خطاها است! و باز امید به مغفرت و رحمتخدا)
5-حتّی بدوران پیش از گرفتاری‌های مورد اشاره‌ی فقره‌های 3 و 4، کههنوز گرفتار جدال با مارکسیستها و همه‌ی ماتریالیستها نشده بودیم بر میگردم؛ و… ئاخ! تنها همین را میگویم که: عامل اصرار بعضی از نزدیکترین کسانم بر بعضیافکار، یا روش نادرست را، همان برخوردهای جدلی خودم میدانم (بعضی از برادرانماجراهای آن سالها را بیاد آورند، تا متوجّه شوند که چه میگویم. و راستی: خطاکار وشرمسار، خودم)
پس از این مقدّمه، وارد بحث مسائل اصلیشویم:
عزیزانم! نقص و ایرادهایمان فراوان است. وحقیقةً در برابرشما -بیش از همه- احساس قصور و شرمساری دارم. امّا بحکم لزوم «تحدّث به نعمت»، خدارا حمد و سپاس میگویم که بهر حال، جماعتی، تا حدودی توفیق رفتن در راه اسلام، و درامان ماندن از مفاسد و سقوط دربیراهه‌های خطرناک را یافتیم. و عامل این توفیق،اهلیت فراوان خودتان و رحمتها و کمکهای بیحساب و همیشگی خدا بوده است؛ نه کوشش منو در این وصیتنامه نمیشود زیاد توضیح داد. ولی میشود کلّ ایرادهای کارم را، در اینجمله خلاصه کنم که: جنبه‌ی تزکیه، ضعیف بود؛ و خدا توفیق جبران، خددفرماید
و آنچه اکنون در بخش اوّل وصیتنامه؛ میخواهم بگویم، ابتا خلاصه‌ایاست درباره‌ی پرورش؛ و بعد هم، آموزش
مسأله‌ی اول: آنچه در این قسمت،میخواهم تذکّر دهم، اشاراتی دیگر است درباره‌ی «قلب
اصلی که از آیه‌های« اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَابًا مُّتَشَابِهًا مَّثَانِیتَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُجُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ…» (زمر/23) (و پیش از این آیه،آیه‌ی «أَفَمَن شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَى نُورٍ مِّنرَّبِّهِ فَوَیلٌ لِّلْقَاسِیةِ قُلُوبُهُم مِّن ذِکْرِ اللَّهِ…»)،(زمر/22) ووَإِذَا سَمِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَى أَعْینَهُمْ تَفِیضُ مِنَالدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُواْ…»، (مائده/83) و «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَإِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ…» (انفال/2) و «الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَاللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ…» (حج/35) و آیاتی دیگر، و احادیثی متعدّد بدستمی‌آید، این است که:
«قلب ناسالم»، با سختی و، اخمویی و، بی‌اعتنایی به غیرو، خشکی و، کینه و…، سازگار است؛ و «قلب سالم» با نرمی و خوشرویی و عطوفت وحسّاسیت و صفا و… سالهای محرومیت از آن امور، و جلسات مبارک و لطیف و روحپرور،موجب بروز، و یا عدم ازاله‌ی بعضی از خصال دسته‌ی اوّل -چه مذکور، و چه غیر مذکورگردید. و باز شرمسار من! و اصلاح، کار فراوان میخواهد. و توفیق، با خدا است. در اینوصیتنامه، به چند درمانی، اشاره میکنم:
بکوشید: گاهی، جلساتی داشتهباشید که با بحثی مناسبِ حالت روحی بالفعل خودتان، از کتاب، یا سنت، و یا سخنان واحوال بزرگان، و یا از احوال عاطفه انگیز وضع محرومان، آن را مبارک گردانید. علامتبرکت، جریان اشک ناشی از حسّاس شدن قلب است. توجّه داشته باشید که: موضوع آیاتِآغاز «مسأله‌ی اوّل»، و همه‌ی آیات، برخورد ایمانی با آیات خدا (و غیر آن)، همیناست که: در «حالات مناسب روحی» تلاوتشوند؛ نه اینکه شنیدن هر آیه‌ی از قرآن، موجببروز آن آثار گردد. مهمتر است از آنکه، بعضی تصوّر میکنند. بطور مجمل: بروز حالتگریه در مسائل عاطفه‌انگیز مثبت، هم نشانه‌ی سلامت قلب است؛ و هم موجب آن. و به ایندو اشاره، اکتفا می‌کنم که: 1- در برابر یک امر عاطفی سالم، اگر یک مسلمان، و یکغیر مسلمان، نسبت متساوی داشتند، و غیر مسلمان به گریه افتاد و؛ و مسلمان، نه، اصلدستگاه «قلب» نامسلمان، لا اقلّ، در آن موقع، سالمتر است. 2- اگر یک امر عاطفی مثبتنه منفی، مانند آنچه با «قویه‌ی غضبیه» و … مرتبط باشد)، سفّاکترین جانی را بهگریه آورد، در آن حالت، بقدری، قلبش، فطری و سالم میگردد که نمیتواند به کوچکترینجنایت، راضی باشد. و… توضیح این مسأله -و تمام مطالب اساس وصیتنامه- برای فرصتیکه خدا عنایت فرماید. گر بماندیم و، رقعه، بردوزیم جامه‌ای کاز فراق، چاک شده. وبمردیم غور، خواهد شد ای بسا آرزو که بر خاک شده
در این فتره‌ی مبارک (کهخدای أرحم الرّاحمین، برای همه، مبارکتر گرداند)، الحمدلله، توفیق یافته‌ام«مولودنامه‌ای» در حالاتی مناسب (که به نسبت هیچی و پوچی خودم، خوب بوده)، بنویسم؛که فعلاً تنها درباره‌ی فتره مابین «نذر عبدالمطلب» تا شروع وحی، بحث شده؛ بعلاوهشعرهائی پراکنده، برای فاصله‌ها. تصوّر میکنم که اگر از آنها، بصورتی درست استفادهشود، با برکت خدای تبارک و تعالی؛ در سالمسازی قلب، و جبران نواقص، اثر بخشد. امّادو تذکّر 1- بعلّت بی‌لیاقتی خودم، این اشعار، طبعاً پرایرادند. در مورد ایرادهایاساسی، نمیتوانید کاری بکنید (دم زدن خودم از مفاهیم عالی را، مصداق همان مَثَلِقاز هات، لاسایی باز بکاته‌و…؛ میدانم!). ولی در مورد ایرادهای صوری و ابهام‌ها،خصوصاً در بعضی اصطلاحات قبلاً افراد وارد در ادبیات، باید مقداری دقّت کنند؛ تامطالب، بطوری مفید، روشن شود و؛ اثر بخشد. 2- حتّی‌المقدور، از استفاده‌ی عجولانه،و یا هنرنمایانه، و یا منفعت جویانه از شعرها، جلوگیری فرمائید
تدریجاًبرنامه‌های رایج «شب‌گذرانی» را عوض کنید. شب، زمانی بسیار مناسب است برای دو امرجسمی و روحی: «اللهُ الّذی جَعَلَ لَکُمُ الَّیلَ ، لِتَسْکَنوا فیهَا» که اینسکون»، همان «سُباتِ» آیه‌ی «وَ جَعَلْنَا نَوْمَکُمْ سُبَاتًا» است؛ + «قُمِاللَّیلَ» تا «اَقْوَمُ قِیلاً»، و بسیار حیف است که: غالباً بیشترین مدّتِ اینزمانِ تأمین‌کننده‌ی سلامت روح و جسم، صرف مسائل بی‌ارزش، و یا کم‌ارزش میشود. کاریکنید تدریجاً برنامه‌تان، چنان شود که نماز عشاء را، در اوّل وقت بخوانید؛ و بقیه‌یشب را، صرف خواب و، تلاوت و، تهجّد، و در صورت لزوم، صرف اموری دیگر از این قبیل،بنمائید. امّا میدانید که یک بُعدی نگاه‌کردن به احکام اسلام، و ارزیابی امور بامقیاس کمّی، و غالب مقیاسهای کیفی، نادرست است… و تنها یک مقیاس کیفی، معتبر است:رضای خدا. و گاهی، مهمترین عبادتِ انسانساز، یعنی: نماز، بخاطر اموری، تغییرمی‌یابد، و حتّی قطع میشود. پس، اگر گاهی اموری پیش‌آید، ولو ظاهراً کم اهمّیتمانند مثلاً خدمتی معنوی یا مادّی به غیر؛ و یا رفتن به یک مهمانی؛ و یا اظهارمحبّت با افراد خانواده، و…)، در صورتیکه نیت، خداپسند باشد، بدون تأثّر واوقات‌تلخی، برنامه را بهم بزنید. ماجرای «کؤلأکؤلَة کانی» حضرت رسول-ص- را بیادآورید؛ یا جریان پریدن فرزندان حضرت عمر -سلام الله تعالی علیه- بر سر و کولپدرشان، و پاره کردن حکم استانداری را؛ و یا گذراندن حضرت جعفر صادق -سلام اللهتعالی علیه- ساعاتی از شب را در بحث با یک مُلحد (:مادی). 3- درباره‌ی «اذکارموجّه»، این چند تذکر را تکرار میکنم: اولاً، درباره‌ی گذشته بسیار عمیق و صمیمانهفکر کنیم در مصداق آیاتی از قبیلِ «اَلَمْ یکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِی یمْنَْی؟» و؛ تا خودمان را درست بشناسیم؛ و بچنین گمان غافلانه‌ای دچار نشویم که: همیشه،همین «منِ» کنونی بوده‌ایم با «از خود راضی بودنها» و «خوپسندیها» و «پرمدّعائیها»ی کشنده‌ی قلب و، پرورنده‌ی عجب و غرور. ثانیاً، درباره‌ی حال، متوجهباشیم که: زمین ما، در ملک عظیم خدا، چه اندازه ناچیز است؟ و ما هم در این زمین، چهقدر کوچک؟ و خدا میتواند در هر لحظه، به حسابهای خیالبافانه‌مان، خاتمه دهد؛ و یاانواع بلاهای منتهی به مرگ و یا غیر منتهی به مرگ را، برایمان پیش‌آورد. مثلاً«اِنْ نَشَاءْ نَخْسِفْ بِهِمُ الاَرضَ اَوْ نُسْقِطْ عَلَیهِمْ کِسَفاً مِنَالسَّمَْاءِ» (سباء/9). و صادقانه درک کنیم که هم‌اکنون، خدا میتواند همین نقطهزمین زیر پایمان را، بر ما بشکافد؛ و یا همین سقف بالای سرمان را بر سر ما فروریزد؛ و اگ نخواهد بمیریم، مدّتها در حالت ناتوانی و در سخت‌ترین عذابها زنده‌ماندارد. و … ثالثاً، با قلب و فکر، بفهمیم معنی چنین آیاتی را: «قُلْ: اِنَّالْمَوْتَ الّذی تَفِرُّونَ مِنْهُ، فَاِنَهُ مُلاقیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلـَْیعَالِمِ الْغَیبِ و الشَّهادَةِ فَینَبِّئُکُمْ بِمـَْا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»… وآیات مربوط به تفاوت حالت مرگ «پاکان» و «ناپاکان»، و آینده‌ی آنانرا
رابعاً، معانی این آیات را در قلوب خود بنشانیم: «اِنَّمَا هَذِهِالْحَیوةُ الدُّنْیا مَتاعٌ. وَ اِنَّ الاَخِرَةَ، هِی دَارُ الْقَرَار» و «مـَْاهـَْذِهِ الْحَیـَْاةُ الدُّنْیـَْا، اِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ. وَ اِنَّ الدّارَالاَخِرَةَ، لَهِی الْحَیوَانُ» و «لاَ تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیطـَْانِ» «لاَتَغُرَّنَّکُمُ الْحَیـَْواةَ الدُّنْیـَْا وَ لاَ یغُرَّنَّکُمْ بِاللهِالغَرورِ*اِنَّ الشَّیطـَْانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا. اِنَّمـَْایدْعُوا حِزْبَهُ، لِیکُونُوا مِنْ اَصْحَابِ السَّعیرِ!». و در حدّ دلسوزی یکدهقان نسبت به باغ و مزرعه، و یا دامهایش، نسبت به خودمان، دلسوز باشیم، و مسائلگذشته‌مان را ارزیابی کنیم که: کدام برایمان مفید، و مؤثّر در مصلحت و رشدآینده‌مان بوده، و کدام به عکس؟ و باز تکرار میکنم که: اگر هم «خودخواه» هستیم،بفهمیم که چطور؟ و بمعنی درست، خودمان را بخواهیم و، دوست داشته باشیم؛ نه اینکه بهخودمان، چنان خیانتی کنیم که از دشمنان خطرناکمان، برنیاید
توجّه داشتهباشید ه طُرق وسوسه شیطان، متغیر است. اگر کسی، در مورد بعضی از محرّمات، به درجه‌یاطمینان نفس» رسید، گمان نکند که: دیگر، بر نفس خود، در آن موضوع تسلّط کاملیافته؛ چنانکه در هیچ شرایطی، دچار تزلزل نگردد. حتّی اگر در آن موضوع، حصار تقویرا، گرداگرد خود بکشیم، ممکن است: همین «گمان حصول اطمینان نفس» بزرگترین شکافیگردد که شیطان، از آن، سمّ کشنده‌ی «عجب» را، بر قلوبمان بپاشد؛ که این خود، از اصلهمان گناه، زیانبار است. فرموده‌ی حضرت محمد جواد -سلام‌الله تعالی علیه- که: «گناهوادارنده به عذر و استغفار، بهتر از تقوای عُجب‌آفرین است»، مبین این مطلباست
باز چند حرفی درباره‌ی سلامت قلب: درست به مفهوم و راز آیاتواحادیثی ک: سلامت دنیا و آخرت را، به سلامت قلب، منوط می‌سازند، بیندیشید. و بعدهم، درباره‌ی اموری که با سلامت قلب، و قلب سالم، تناسب و سنخیت دارند (که چندنمونه را به عنوان «مشتی از خروار»، یادآور شدیم)، متعهّدانه، تأمل کنید. و اینواقعیت مهمّ و دقیق هم، مورد توجّه و دقّت باشد که: به اعتبار نیت گاهی مهمترین امرسالمساز، بزگترین ارزیابیی که همسان تفکّر «نیازی‌ها» باشد. و نه آنچنانکه درسفسطه‌بافی «مَلامی‌گری»، گفته میشود؛ که تجاهر به فسق و تظاهر به گنا، از ارتکابمخفیانه‌ی بعضی معاصی، بدتر است (: مسأله‌ی: گناه فردی، و فردی-اجتماعی، واجتماعی). دقّت در بحث‌های «درجات دوّم و سوّمِ» فریب نفس و شیطان، به فهم اینمسأله، کمک میکند. و حصول «ملکه»، نیازمند سعی پیگیر است؛ و اگر رفیق ذیصلاح، دستدهد، بسیار سودمند است (عطب «رفاقت صادقان» بر «تقوی» در آیه‌ی 119 توبه، از قبیلعطب بعض الأسباب، بر ذی سبب می‌باشد). «عصبانیت» و«جدال» (با معنی عرفی)، از اموریهستند که در ناسالم کردن قلب افراد ناکامل، اثر فراوان دارند؛ و سه آفتِ مذکور درآیه‌ی 11 سوره‌ی حجرات، از عصبانیت و جدال هم، زیانبارترند. سخت مواظبت کنید: دربحثهای با یکدیگر، و یا بحثهای کتبی و شفاهی با سایر مسلمانان (اعمّ از حکومتی وغیر حکومتی)، و حتّی با غیر مسلمانان، و حتّی با افراد بالا و پایین گروه‌ها کهدستشان به خون صدها نفر از عزیزانمان آلوده است، از بروز این احوال جلوگیری نمائیدو در این وظیفه -وهمه‌‌ی وظایف- با «امر و نهی تعاونی»، تواصی به حق و، تواصی بصبرنمائید. ودقت کنید که: خودِ امر ونهی، بدلیل فساد نیت و یا آلوده شدن با خصالقلب‌کُش، عامل زیان «آمر و ناهی» نگردد. درباره‌ی «کینه» این تذکر لازم است ک: نسبتبهمان افراد تابع گروهها هم، نباید در دل داشته باشید (اگر خدا توفیق مدد فرماید،توضیح خواهیم داد که: وجوب «تبرّی» (که در آیات متعدّد، مورد بحث است. در جدولهایدرباره‌ی کردستان» هم، موازین کلّی آن آمده)، مغایر با «کینه‌توزی» است؛ و حتّیخود در مورد زنده‌ها مستلزم «خیرخواهی» است. حتّی بدلیل ماجرای حضرت یونس -صاعراض» هم، برای افراد ذیصلاح در بحث و تبلیغ، خلاف است؛ چه رسد به «کینه‌توزیاما نسبت به مسلمانان با تقوی و گناهکار، مسأله، بُعدی دیگر دارد (در آیات دعا واستغفار، و … دقت کنید)؛ و دلی که نسبت به مسلمانان گناهکار، کینه بورزد،نمی‌تواند سالم بماند. مسأله‌ی اختلافات و دعاوی هم، نباید موجب رخنه‌ی کینه در دلگردد؛ زیرا زیان آن، برای خود شخص است، نه برای طرف. ومیدانید که: اگر کسی راصمیمانه دوست بداریم، به آسانی از وابستگانش که به ما ضرر رسانند، میگذریم. پس، شماهم در هر عید، بخاطر حبیب عزیز خالق و خلق -ص-، تمام کسانی را که از امّت اویند،ببخشید و؛ صادقانه و محبّانه، برایشان، دعای مغفرت کنید (خصوصاً، پس از مرگ). البتهحسابهای مالی، امری است علیحده؛ مگر اینکه؛ قضیه، از مصادیق «وَ اَنْتَصَدَّقُوا…» باشد. این حسن نیت، علاوه بر جنبه‌های دنیوی، مایه‌ی برخورداریخودمان از مغفرت و رحمت الهی هم خواهد شد. میدانید که قضیه‌ی «افک»، چه توطئه‌عظیمی از منافقان علیه اسلام و حضرت رسول -ص- بود، و شرکت افرادی از مسلمانان در برزبان آوردن آن، یا حتّی: عدم تکذیب آن، چه خطائی بوده. با اینحال، دقّت کنید درخطاب روحنواز و دلپرور قرآن درباره‌ی تأثّر صدّیق بزرگوار -سلام‌الله‌تعالی‌علیه- وتصمیمش بر ترک انفاق بر مسلمانی که در آن خطا شرکت داشت؛ و در جمله‌ی امیدبخش«اَلاَ تُحِبُّونَ اَنْ یغْفِرَاللهُ لَکُمْ؟» عزیزانم! بطور جدّی بکوشید ریشه‌یهمه گونه «غلّ» وکینه را نسبت بهر مسلمان خوب یا بد، و مرده یا زنده، از دل برکنید:
وَاتَّقُوا یوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ اِلَی اللهِ
آگاهانه ومصمّم، حذر کنید از «مَنهیات ستّ» آیه‌های 11 و 12 حجرات؛ که متاسفانه، بعضی ازآنها، در بین بعضی از قشرها، مانند امور عادی شده. فرموده‌ی حضرت ابن عبّاس –سلامالله علیه- را درباره‌ی تقوی، و حذر از همه‌ی منهیات بیاد آورید؛ در حالیکه پیشانسان فهمیده، انواع منهیات، زیانبارترند از خار و خس، و از مار و مور، دیو ودَد
 «شوخی»، با شروط آن، از ارزشهای اخلاقی است. اسلام، خشکه مقدسی و،زندگی و روابط خشک و تمام مقرّراتی را نمی پسندد. سخن حضرت عمر -سلام الله علیه- راکه: «لا تُمِتْ عَلَینَا، دینَنَا؛ اَمَاتَکَ اللهُ!» خطاب به مسلمانی همیشه ساکت وچهره گرفته و منزوی شنیده‌اید… و بیاد آورید: شوخی‌های قولی و عملی حضر رسول راص-، مانند «اَما تَرَکَ ذَلِکَ الجَمَلُ الشَّرَادَ، بَعْدُ؟»؛ و مانند: ماجرایخرما خوردن» آن حضرت -ص- با حرت علی -سلام‌الله تعالی علیه-؛ که همین امر، روشصحبت و رفاقت آنحضرت با یارانش را هم نشان می‌دهد. امّا متوجه باشید که: اولاً، خودحرف، یا عمل، از امور مباح باشد. ثانیاً: هدفدار باشد؛ اعم از: ایجاد انسو رفعفواصل، یا رفع کدورت و آشفتگی خیال، یا بهم‌زدن وضع و جوّ نامطلوب مجلس، یا قطعبحثهای ناپسند، و یا نوعی اظهار محبّت مناسب با روحیه‌ی طرف، و امثال اینها؛ نهشوخی‌ای پوچ، که مبالغه در آن، انسان را پوچ میکند و؛ «مزّاح» میگرداند. ثالثاً:دقّت داشته باشید که: شوخی، موجب هیچگونه اثری ناگوار یا ناپسند در خود یا غیرنگردد؛ و یا فعل، یا قول، یا حال جدّی، و یا حالت روحی مطلوب کسی را قطع نکند. و…
میدانید که: «استکبار» و «اتراف»، دو خصلت اصلی دشمنان دین وبشریت‌اند، چه در درون فرد؛ و چه در سطح جامعه (ریشه‌ی اصلی اتراف هم، استکبار استو بدون آن، کمتر حبّ دم و دستگاه و سفره و خوان مجلّل و …، پیدا می‌شود. واستکبار نباشد، دست برداشتن از اتراف، آسان است. استکبار، اساساً خصلتی است درونی؛و آنچه در ظاهر، مشاهده می‌شود، بروزهای آن آسان است. پس، سرکوبِ آن، از طریق «جهاداکبر» و مستقیم، مقدور است. امّا چون چنین اقدامی، تسلّط با راهنمای مسلّط میخواهد،ما می‌توانیم با خشکاندن شاخ و برگها، به ریشه، حمله کنیم. امّا بدانید که: شاخ وبرگهای استکبار، فراوان‌اند، چه عمده، و آشکار؛ و چه کوچک و مخفی. و ممکن است درروابط با افراد خانواده (: پدر، مادر، زن، شوهر، برادر یا خواهد بزرگتر یا کوچکتر،و …)، و با آشنایان و دوستان، و همکاران همکلاسان، و با طرف معامله و، اربابرجوع، و با عابر کوچه و خیابان، و… چه با حرف، یا حرکات اعضا، و یک نگاه کردن،و…، سمّ استکبار نهفته باشد. اکنون جای تفصیل نیست. فقط درسی را از حضرت علیسلام‌الله علیه- یاد گیرید و؛ با زبانی که ترجمان صادق قلب باشد، از خدا مسألتکنید که: «اِجْعَلْنِی بِقَسْمِکَ راضِیاً، قَانِعاً؛ و فی جَمِیعِ الاَحْوالِ،مُتَوَاضِعاً». تواضع، اگر آگاهانه، و درونی و بیرونی باشد، پادزهر اصلی استکباراست. امّا در صورتیکه سلطه‌‌ی درونی هم، کم باشد، میتوانیم بوسیله‌ی تواضعآگاهانه‌ی بیرونی، دشمن را در درون، آتشباران کنیم. والله، ولی التوفیق… (کاشافرادی بهره‌مند از عرفان را (نه تنها عالم)، می‌یافتیم؛ که هم در این مسأله و سایرگرفتاریها، کارمان را بسیار آسان میکرد؛ هم در رفع گرفتاری درونی خودم -که عاملهمه‌ی کمبودها و ایرادهای همه است-). بعد از یافتن مقداری تسلط در پیکار بااستکبار، جنگ با اتراف را هم شروع کنید، با تدریج، و از نواحی مختلف، و متناسب باشرایط و امکاناتی که هر فرد دارد. (باز متوجّه باشید ک: اسلام، سطحیانه و یک بعدی،به درمان دردهای انسان نمی‌پردازد… و ممکن است یک وقت، حرفی یا عملی مخالف اسرافیا تبذیر، گناهی بسیار خطرناکتر از خود اسراف و تبذیر باشد… و یا احتراز از نوعیاسراف، منتهی به تبذیر شود
امّا مسأله‌ای مهمّ، که روح مسلمان، و حیاتجهاد اکبر» -ونیز «اصغر»-، و اساس رابطه‌ی انسان با پروردگار، و تنها نشانه‌یایمان آگاه، و فعّال است؛ و بدون آن، موجودیت ایمانی، نه مفهوم دارد؛ و نه واقعیتخارجی، «دعاء» است. دعاء، روح و مغز نماز است؛ و نماز هم، تنها وسیله‌ی رابطه‌یمنظم خلق با خالق؛ و ناهی از فحشاء ومنکر. اگر توفیق الهی رفیق شود، بحث زیاددرباره‌ی دعاء، و کار زیادتر برای یافتن لیاقت دعا، باید بشود
امّا آنچه دراینجا باید گفت این است که: اولاً، دعا، طبق هدایت نبود، باید از ظهرالقلب بادهمه، بخصوص برادران و خواهران عزیزی که بیش از سایرین، به دعاو ذکر و اورادمی‌پردازند، متوجّه باشند که: آنچه به فرموده‌ی حضرت علی -سلام‌الله تعالی علیه «لَقْلَقَةُاللِّسان» باشد؛ و نه از «ظَهْرُالْقَلْبْ» اصلاً دعا نیست. دعا، عملآگاهانه‌‌ی قلب است برای استقرار انسان در موضع درست او؛ و آنچه زبان میگوید، تعبیراز ما فی القلب است؛ و ارزشش، تابع ارزش آن (اِنّ الْمعانی فی الفؤاد. و اِنّما جعلاللّسان، علی الفؤاد، دلیلاً). انسان، و تمام موجودات عالم وجود، بطور مستمرّ، برایبقا و حرکت خود، از امداد الهی استفاضه میکنند. ذرّه ذرّه‌ی وجودمان، بدون اختیارما، همیشه از مبدأ فیاضِ «خلق و امر»، فیض میگیرند. و ما، بوسیله‌ی دعا است که وجوداختیاری‌مان را، با ذرّات وجود خودمان، و ذرّه‌های کوچک و بزرگ کائنات هماهنگمیسازیم؛ و وجود آگاه و مختارمان را در مسیر شایسته‌اش قرار میدهیم. پس، عباراتزبان، وقتی شایسته‌ی تسمیه به «دعاء» است، که تمام وجود اختیاری باطن و ظاهر، در آنسهیم باشند؛ که خشوع و خضوع؛ مظاهر درونی و بیرونی این مشارکت است. و تنها در اینوضع، انتظار تحقّق آثار قریب و بعید درونی و بیرونی، بجا است
الحذر اززمزمه‌ی عباراتِ تنها؛ که حضرت موسی (موسی کاظم) -سلام‌الله علیه-، میفرماید: «مِنِاسْتَغْفَرَ بِلِسانِه؛ و لَمْ یسْتَغْفِرْ بِقِلْبِهِ، فَقَدِاسْتَهْزَأبِنَفْسِهِ!» و چه شوخی و استهزائی بیجا و زیانبار! ثانیاً، برای انطباق بین زبان ووجودِ باطنی (و حتی ظاهری)، باید وسائلی بکار برد؛ که مهمترین آنها، این است که: جزبرای نماز و سایر ادعیه‌ای که لفظ آنها هم، مهمّ است، با زبان مادری (یا هر زبانیکه در آن مهارت و ملکه دارید) دعا کنید. اگر با زبان‌ِ دعاهای مأثور و منقول،آشنایی لازم یافتید، در حالات روحی مناسب، دعای متناسب با حالت خود را از کلماتبزرگانی که‌ »که بدلیل رابطه‌ی روحی درست، و هماهنگسازی وجو آگاه و مختار، با کلّوجود، واقعاً «اهل دعا» بوده‌اند و در هر نوع حالت روحی خود، می‌فهمیده‌اند: چگونهنیاز باطنی و ظاهری خود را، واقع‌بینانه، بشناسند و؛ بعد هم با سازگراترین عبارتشایسته‌ی عرض نیاز به آستان «پروردگا»، بر زبان آورند»، بگیرید. مثلاً: دقت کنید کهحضرت موسای کلیم -ص- در چه حالتی و با چه عبارتی استغفار میکند که: «رَبِّ اِنِّیظَلَمْتُ نَفْسِی، فَاغْفِرْ لِی»؛ (القصص/16)؛ یا مأمن و قوت لا یموتی را میطلبدکه: «رِبِّ اِنِّی لِمَا اَنْزَلْتَ اِلَی مِن خَیرٍ، فَقِیرٌ» (القصص/24)؛ یا ازدست مستکبران زمانِ خود شکوه می‌نماید که: «هـَْؤُلاَءِ قَوْمٌ مُجْرِمُونالدخان/22) و…و یا حضرت ایوب عزیز و محبوب -ص- پس از چه بردباریی، قلب مبارکش،از شماتتهای طاغوت و طاغوتیان، رنجه می‌شود، دست نیاز بلند می‌کند: «… مَسَّنِیالشَّیطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذَاب» (ص/41) که ورودِ بلای الهی را، معلول پیروی خود ازوسوسه‌ی شیطان میشمارد؛ و بعد هم، با چه ادب و اطمینان ضمیری، امید و انتظار شمولرحمت الهی را عرضه میدارد: «ربِّ اِنِّی مِسَّنِی الضُّرُّ؛ وَ اَنْتَ اَرْحَمُالرَّاحِمِینَ». (الانبیاء/83) و همچنین سایر دعاهائی که قرآن، از همه‌ی پیشروانبشریت -ص- نقل میکند. علاوه بر اینها، از دعاهای مأثور از حضرت محمد -ص-، مانندسیدالاِستغفار»، یا دعای حضرت فاطمه -سلام الله تعالی علیها- (اَللَّهُمَّ! یا حَییا قَیومُ! …)، و ادعیه‌ی سایر بزرگان خود یافته که در کتب و دیوانها، ظبط‌اند،بهره گیرید؛ مانند بعضی دعای قصیده‌های برئیه و هَمزیه از امام بوصیری؛ و صحیفه‌یسجّادیه از حضرت زین‌العابدینِ سجّاد (که به حقیقت، سرچشمه‌ای است از حکمت. مهمتریندعاهای صحیفه، عبارتند از «توبه» و «اعتراف» و «استغفار» و «تذلّل» و «رَهبت» وحالت ماتم» و چندتایی دیگر)؛ و «حزب الذور الاعلی» از حضرت محی الدین، و دعایکمیل؛ و بعضی دعاها و صلوات داخلو یا ضمیمه‌ی دلائل الخیرات. و … امّا اهل دعامیداند که: اولاً، از یک دعای طولانی حالت مناسبِ -مثلاً- یک یا دو جمله را دارد؛ وثانیاً، گاهی با وجود حالت مناسب هم، توانائی و لیاقت بعضی دعا را در خود نمی‌یابدبرای نمونه، جمله‌ای نقل میکنم از یک پیرمرد دل‌زنده‌ی روشن ضمیر؛ که سالهای آخرپیش از 43، که مقیم تهران بودم، با ایشان آشنا شدم (ایشان، در آغاز تأسیس دادگستری؟) در سنندج بوده، و با مرحوم ملا عبدالله مفتی دشه‌یی، دوستی و مراوده داشته)؛ ومتأسفانه، نام ایشان رافراموش کرده‌ام، با اینکه در دلم، محبوبیتی فراوان داشتایشان میگفتند:«… وقتی میخواهم این دعای چهار مصراعی را بر زبانآورم:
یام! بک حاجتی، و روحی بیدک عن غیرک اعرضت، اقبلت الیک
مـا لیعمـلٌ صالحٌ استــــظهـر به قد جئتک راجیاً، توکّلت علیک،
شرم دارم و خجالتمیکشم از اینکه مصراع دوم را بخوانم. و…»! من آن زمان، معنی این حرف را خیلی درستنمی‌فهمیدم. الان هم اگر کما هو حقّه نَفَهمم، لااقلّ می‌توانم درسی از آن بگیرم. وتو خود، حدیث مفصّل، بخوان از این مجمل (کاش پس از 43 که بگرفتاری درونیم پی بردم،توفیق آشنائی و دوستی با او، یا امثال او را از عارفان واصل، می‌یافتم)، پس از اینفقره بحث، حرفی را که بارها بر زبان آورده‌ام، بار دیگر تکرار می‌کنم که: کار پاکانرا قیاس از خود مگیر. و همچنین: سخن پاکان را. قول و فعل آنها، از درون روشنی است،که با درون تاریک و مغفول عنه ما، از زمین تا آسمان، تفاوت دارد. اگر تا همیناندازه را درباره‌ی پاکان ندانیم، کلمات و اعمالشان، اشباحی بیجان و، پوسته‌هاییبی‌مغز می‌نماید؛ همچون کلمات و اعمال خودمان (امّا زینهار که اهل معرفت را، بابعضی از اهل تصوّف اشتباه بگیرید)
ثالثاً، با تأمل در مسائل فقره ی پیش وتعقیب جدّی آن، می‌توانیم این را هم دریابیم که: «تعیین صورت خاصّ» در دعا، جز دراموری که هدایت دین، تجویز کرده، از ارائه طریق نابینائی نابلد، به بینائی بلد ازتمام اوضاع و نقاط یک منطقه، نامنطقی‌تر است. در دعاهای پیامبر بزرگوار، مانند آنچهپس از ترک طایف بر زبان آورد؛ و یا آنچه قرآن، از ایشان نقل میکند؛ و در عباراتادعیه‌ی سایر پیامبران -ص- در مناسبتهای گوناگون، دقت کنید؛ و صورتهای استثنائی رابررسی کنید که در چه شرایطی بوده است. رابعاً، مطمئن باشید که دعا -اگر واقعاً دعاباشد- حتماً قبول میشود؛ ولو گاهی، چیزی ببینیم که ظاهراً، مخالف و معارض باشد باآنچه درخواست کرده‌ایم (صرفنظر از اینکه، دعای واقعی، خود، شخصیت‌ساز و انسان پروراست). بجای توضیح -که طولانی خواهد بود- به دومثال اکتفا می‌کنم
1- کودکیسه-چهار ساله (که حالا، جوانی است -بحمدالله- با فهم و شعور. خدا بر فهم و شعورهمه‌مان بیفزاید.)، برای اوّلین بار، اتوبوس دو طبقه را دید. بهانه و لجبازی را بنانهاد که: «من اتوبوس دو طبقه می‌خواهم» و …! برایش بعضی اسباب‌بازی خریدند. تامدّتی راضی نمی‌شد، چون نمی‌فهمید که: آنچه برای بازی او تناسب داشته باشد (و روحدرخواست و بهانه‌ی او هم، همچنین چیزی است)، همان است که برایش خریده‌اند؛ و اتوبوسدو طبقه، نه برآورنده‌ی نیاز درونی او است؛ و نه سازگار با سن‌ّ و سال و، تواناییو، خانه و غیره‌ی او
3- کودکی، مریض است و؛ با گریه و زاری، شیر می‌خواهد،پزشک فهمیده و دلسوز، شیر را به او نمی‌دهد، هیچ؛ یک آمپول هم به او، تزریق میکند،اگر تنها «ظاهِراً مِنَ الحَیوةِ الدُّنْیـَْا» را نبینیم و؛ از «آخرت»، غافلنباشیم، دقّت در همین دو مثال، میتواند ذهنمان را روشن کند، چنانکه: حتّی در حالیکهمرگ را در چنگالِ دشمن، عیان می‌بینیم، از قبول شدن دعای نجات، دچار «قنوط» کهمعمولاً باید از ثمرات کفر باشد، نگردیم. برای روشن شدن ابعادی از مسأله؛ و برایتفأول قسمتی از وصّیتنامه‌ی حضرت باب العلم بزرگوار، به فرزند عزیز و ارجمندش: حسینرا -سلام الله تعالی علیهما- نقل میکنم:
«…ثُمَّ جَعَلَ فی یدَیکَ،مَفاتِیحَ خَزَائِنِهِ؛ بِما أذِنَ لَکَ، فِی مَسْألَتِهِ. فَمَتـَْی شِئْتَ،اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعـَْاءِ اَبْوابَ نِعْمَتِهِ، وَاسْتَمْطَرَتُ شَأَْبِیبَرِحْمَتِهِ، فَلاَ یقْنِطَنَّکَ اِبْطـَْاءُ اِجابَتِهِ، فَاِنَّ العَطِیةَ عَلَىقَدَرِ النِّیةِ مانند ماجرای کودک مریض). وَ رُبَّمَا اُخِّرَتْ عَنْکَالاِجَابَةُ؛ لِیکُونَ ذَلِکَ «اَعْظَمُ لِأجْرِ السَّائِلِ» وَ اجْزَلَ لِعَطاءِالاَمَلِ. و رُبَّما سَاَلْتَ الشَّیءَ، فَلاَ تُؤْتَاهُ، وَ اُوتِیتَ خَیراًمِنْهُ، عاجِلاً؛ اَوْ آجِلاً؛ اَوْ صُرِفَ عَنْکَ لِما هُوَ خَیرٌ لَکَ، فَلَرُبَّأمْرٍ قَدْ طَلَبْتَهُ، فِیهِ هَلاکُ دینِکَ لَوْ اُوتیتَهُ! فَلْتَکُنْمِسْألَتُکَ فیما یبْقَى لَکَ جَمالُهُ؛ وَ ینْفَى عَنْکَ وبَالُهُ… فَالْمَالُلا یبْقَى لَکَ؛ وَ لا تَبْقَى لَهُ» برای اینکه معنی «عَلَی قَدَرِ النَّیةِبهتر، روشن شود، ماجرای چند نفر قاضی مسافر و، خراب شدن اتوبوس و… را بیادآورید
یکی از خصال مهمّ مسلمانی، کمی توقّع از غیر؛ و فراوانی انتظاراز خود است. بعبارت دیگر: کوچک شمردن قُبح بزرگ و؛ بزرگ دیدن حُسن کوچک غیر؛ و بزرگدیدن قُبح کوچک و؛ کوچک شمردن حُسن بزرگ خود (مسأله‌ی «امر و نهی تعاونی»، احکامخاصّ خود را دارد
و با اینکه مطلب عمده، موضوعات فراوان همین «مسأله‌یاول» از «بخش اوّل» است… و به اندازه‌ی نقص و ایرادهایمان، گفتنی داریم، ناچار،میگذرم و؛ به «مسئله‌ی دوم» میپردازم:
مسأله‌ی دوّم: مسأله‌ی آموزش استیعنی: آن اندازه، که ماورای حدّ لازم برای تزکیه است. در این مورد -که ارزشی ثانویو تبعی نسبت به مسأله‌ی اول دارد-، با سرعتی بیشتر، رد میشوم. قبلاً اشاره‌ای کردمکه برنامه آموزشیمان هم، تقریباً در همان «جدال‌ها» خلاصه شده بود. خدا توفیق دهدکه در این زمینه هم، جبر مافات بشود. آنچه اکنون، بطور خلاصه، میتوانم تذکّر دهم،این است که: برنامه، در سه دوره، تفکیک شود:
الف: مقدماتی: شامل سواد خواندنو نوشتن. رو خوانی فصیح قرآن. تعلیم شفاهی انواع وظایف فردی و، اجتماعی (با معنیشامل). (عبادات خاص، با فهم شروط و، ارکان و، مستحبّات و، مبطلات). اصلاح نیت، بایداساس کار باشد. هر گاه سواد نو‌آموز برسد، از درسهای عبادات و وظایف اخلاقی (نسبتبه خود، و به افراد خانواده تا مردم کوچه و بازار)، یادداشتهائی برای تنها خودش،تهیه کند
ب: عمومی محصّلان. شخصی که دوره‌ی «الف» را، با موفّقیت «عملی وعلمی»، گذرانده، در صورتیکه شرایط مساعد برای روزی چند ساعت «مطالعه و درس، و دورداشته باشد، می‌تواند دوره‌ی عمومی را شروع کند. در این دوره، آنچه را قبلاًفهمیده، در متونی ساده، بطور علمی، یاد میگیرد (: متونی در: تجوید با قرائت رایجاخلاق، بصورتی ساده‌تر از کتب «علم اخلاق»؛ اما با تفهیم روح مسائل اخلاقی + فقه،در حدود عبادات خاصّ؛ و احیاناً مسائلی دیگر از سایر ابواب فقهی). در این دوره، باروش اسلامی «کُلُّکُمْ راعٍ؛ و کُلُّکُمْ مَسْؤُولٌ عَنْ رَعِیتِهِ»، مراقبت ازتعهّدات شخص، باید جدّی‌تر از دوره‌ی اوّل باشد
ج: دوره‌ی طلبگی: درباره‌یمسائل فراوان این دوره، همین دو نکته را تذکّر میدهم که: 1- بخلاف سابق، علوم آلی وغائی، با ارزش واقعی خود، شناخته شوند؛ و هیچگاه، بهره‌گیری قلبی (نه ذهنی تنها) ازکتاب و سنّت، تحت‌الشعاع نگردد. 2- علم اخلاق، با روح عرفان، تعلیم؛ و موضوعات آن،به قلب، القاء شود؛ البتّه با در نظر داشتن آنچه در مسأله‌ی پرورش آمد (و بحثهایفراوان دیگر، که آنچه گفته شده، جزئی کوچک از آن است)
در خاتمه‌ی بخش اول،به این دو تذکّر هم توجّه کنید:
اوّل: همچنانکه بارها بحث شده، اگر به علومو معارف اسلامی، مجهّز نباشد، همیشه «مقلّد» خواهید ماند؛ و ناتوانی بازشناسی صحیحاز سقیم را نخواهید داشت. و هرچه بشما خورانده شود، اگر سمّ کشنده هم باشد، ممکناست با نام تریاق، تناول کنید. دقّت کنید که: اگر شما تسلّط کامل علمی داشتید، من،آنهمه تنها نبودم؛ و در فهم مسائل معضل، کمکم میکردید؛ و دیگر دچار آن اشتباهاتنمیشدیم که در باره‌شان، بحث داشته‌ایم. الان هم، خدا میداند که من نالایق چهاشتباهاتی در نظراتم باشد؛ که شما، اگر توانائی علمی نیابید، به آن، پی نخواهید بودو معلوم است که: مخالفت هم، اگر بنا بر رأی غیر مستند به علم، و عقل غیر مستمدّ ازنقل باشد، بی‌اعبار است؛ و حتّی ممکن است، بواسطه‌ی دخالت «هوی» -به معنی عامّ آنباشد؛ که معصیت است). و یکی از نتایج خطرناک «مقلّد ماندنِ» شما، بروز آفت «گروهگرائی» و «مذهب‌سازی» است؛ که در شرح جزوه‌ی اول «دین و انسان»، فراوان درباره‌اشگفته‌ایم. آخر عزیزانم! آنچه من میگویم، دو قسمت است: 1- مسائلی از مسلّمات دینغیر از مسائل معلوم مدوّن: مانند فقه و کلام و …)؛ که کار من، فقط این است که:به ظنّ خودم، تشخیص میدهم که: امروز وضع شما، و شرایط جامعه، اقتضای طرح فان، یافلان مسأله را دارد: و فردا، مسائلی دیگر را. 2- آنچه با استفاده از زحماتدانشمندان گذشته و حال، و مراجعه‌ی مجدّد به کتاب و سنّت، استنباط میکن. نگرانیم درمورد قسمت اول، آن است که: آنچه -بنظر من- متناسب با امروز است، شما فردا و پس ازمرگ من، خشک و تقلیدی، به آن بچسبید. امّا در مورد قسمت دوم، اضافه بر این وجه،نگرانی شدیدتر هم هست که: این آراء و نظرات را، مانند «کتاب و سنّت» بگیرید و؛ خلافآنرا باطل شمارید؛ هر چند در واقع، درست‌تر هم باشد! وانگهی، با بررسی آنهمهاشتباهات گذشته،میتوانیم تصور کنیم: آخرین رأیی که درباره‌ی قضیه‌، داشته باشم،باز اشتباه باشد. و اگر چنان تعصّبی در شما پیدا شود که بطور تقلیدی، نظرات مرا ازنظرات یک انسان، بالاتر؛ و در ردیف کتاب و سنّت؛ و حجّت مطلق» بپندارید، دیگربخواهید یا نخواهید، تدریجاً به شرک فرقه‌گری و مذهب‌سازی هم، دچار خواهید شد. و درحالیکه حدود بیست‌سال است آرزو و کوشش دارم تعصّبهای مذهبی، از بین بروند (نه پیرویاز این یا آن مذهب که «حجت نسبی» هستند؛ و تنها طریق بالفعل مسلمانی میباشند)؛ وبیگانگیهای مسلمانان، دوباره، تبدیل به برادری شوند، نتیجه کارم، بعلّت پیرویتقلیدی شما، چنان شود که باز دردی بر دردهای این امّت تفرّق زده، افزوده گردد؛ وعدّه‌ای از پیکر آسیب‌زده‌ی آن، جدا شود! (در بحث درباره‌ی نتیجه‌ی «فرقه‌گری» دقّتکنید). و اینهمه بحث تکراری در این زمینه بخاطر این است که اوّلاً چنان فسادی بارنیاید؛ و اگر -خداناکرده- کسانی، بار آوردند، بحکمِ «سَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا، وَآثَارَهُمْ»، بحساب اثر من، نوشته نشود. فرزندانم، برادرانم، خواهرانم! اگر نتیجه‌یکار گذشتگان ما، چه سهواً و چه عمداً، چنین شده که اکنون ما فرقه فرقه هستیم، نهما، و نه چندین پشت گذشته (که خود، در تفرقه، نقشی نداشته‌اند) گناهکار نیستیم،بشرطی که دو وظیفه را انجام دهیم:
اوّل: جدّ و جهدی صادقانه و پیگیر، و طبقروش اسلامی، برای رفع کدورتها و بیگانگیها و
دوّم: کوشش برای فراهم شدنشرایطی که دانشمندان همه‌ی فِرَق اسلامی، با صمیمیت و شوق ایمانی، به بررسی یک یکمسائل بپردازند… تا امّتِ اسلامی و دین، زنده شوند. و قصور از این دو وظیفه (کهصورتهای اجرائی گوناگون و فراوان دارند)، عصیان است نسبت به نصِّ «اِنَّمَاالمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ. فَاَصْلِحُوا بَینَ اَخَوَیکُمْ». و وای بر ما، اگرباتجربه‌ی قرون گذشته، بجای «اصلاح بین الاخوین»، تخم اختلافی تازه، ما بین امّتبپاشیم! امیدوارم تذکّرهای حال و گذشته، برای تعهّد وظایف و، حذر از بزرگترینمعاصی، کافی باشد. و علی‌الله قصدالسّبیل، و منه الهدایة
دوم: خبر دارید کهوضع زندگی «حه‌مه‌ژیان گیان»، در اکثر دوره‌های عمرش، و از بسیاری جهات، نامطلوببوده است (پارسال- یا زودتر- برای یکی از برادران، که به وضع محمّدژیان، اهتمامداشت (خدا، جزایش را، با سعادت خود و همه‌ی عزیزانش، عنایت فرماید)، نامه‌ی تقریباًمشروحی نوشته‌ام) و راستی: نتوانسته‌ام مانند پدری لایق، نیازمندیهای رشد مادّی ومعنویش را تأمین کنم. و اگر جوانی پاک و با تقوی است -این هم، مانند صلاحیت و باتقوایی اکثر شما است؛ و از صرف رحمت الهی میباشد. و الحمدلله ربّ العالمین. به امیدخدا با دلسوزیی برادرانه‌تر از سابق، کاری کنید که به جبر مافات، همّت گمارد؛ وخصوصاً با دیدن دوره‌های لازم، اطّلاعات و معلومات اسلامی پراکنده‌اش، منظّم شود وبهمراهی بسیاری از شما -که فراغت کافی داشته باشید- از معارف اسلامی، هر چه بیشتربهره ببرد. من هم، اگر خدا، توفیق دهد برای جبران کمبودهای همه‌مان، تا آنجا کهبتوانم، کوشش خواهم کرد. وَ مَاالتَّوْفِیقُ، اِلاَّ بِاللهِ. عَلَیهِ تَوَکَّلْتُ؛و اِلَیهِ اُنِیبُ
بخش دوم: مسؤولیتمان نسبت به مردم (:عامه‌یمسلمانان)
به اقتضای اصلهای «اِنَّمَا الْمُؤْمِنینَ اِخْوَةٌ» و «لاَیؤْمِنُ اَحَدُکُمْ حَتَّى یحِبَّ لاَِخِیهِ، مـَْا یحِبُّ لِنَفْسِهِ»، مکلّفیمتمام آنچه را برای خود دوست داریم (که در بخش اول، اجمالی، گذشت) برای همه‌یمسلمانان، بدون استثناء، دوست داشته باشیم. امّا به اقتضای تفاوت دائره‌های تکلیف،و اینکه «لاَ یکَلِّفُ اللهُ نَفْساً اِلاَّ وُسْعَهـَْا»، حدود اجرای این تکلیف،از تمام جهات، متفاوت است. بحث این بخش، طولانی است. و فعلاً کافی میدانم کهتوجهتان به همین دو اصل، و بحثهای بخش پیش، معطوف گردد
بخش سوّم:مسؤولیتمان نسبت به حکومت انقلاب
بسیاری از بحثهای گذشته‌ی دو بخش، در اینبخش نیز، صادق است. و میدانید که وظیفه‌مان در این مورد، به تناسبِ 1- جهت اسلامیداشتن حکومت، و 2- حدود مسئولیت ما، قیام به «امر به معروف ونهی از منکر» ازمرحله‌ی اول تا سوم است، نه پایین‌تر، یعنی:‌دخالت عملی در امور حکومتی…، و یابی‌اعتنائی به اوضاع، و یا منکرها را معروف شمردند؛ که صورت اول، بالاتر از حدودصلاحیت ما است؛ و مضر برای خودمان، و برای دین و، مردم (و یکی از مصادیق «ما لاطاقةلنا به»، همین مسأله است) (در فتره‌ی نبودن قدرتی حکومتی در کردستان، که بحکمضرورت، امور منطقه را تعهّد کردیم، این واقعیت را لمس کردیم). و صورت دوم و سوم،خیانت به خود، و اسلام، و انقلاب، وخود حکومت است. و ادلّه‌ را، میدانید. و نهبالاتر، یعنی عمل مسلّحانه، و یا معروفها را منکر شمردن؛ آنچنانکه روش احزاب وگروه‌ها و افراد قدرتپرست، در برابر مخالفانشان است، که اگر منافق گروهی‌شانبخواهد، جنگ و کشتار میکنند؛ و اگر نه تبلیغ مخالف، چه راست و چه دروغ. درباره‌ی هرکدام از دو روش، چندان بحث شده، که به اضافه توضیح نیازی نیست، مگر در فرصتکافی
امّا درباره‌ی مسأله‌ی مهمّ «امر به معروف و نهی از منکر» در حدودتکالیفمان، اضافه توضیحی را لازم میدانم:
آفریننده‌ی هستی، جبلّت انسان راو حتّی جانداران دیگر، و -با اختلافاتی- همه‌ی موجودات را) بر این امر نهاده که:«نسبت به محبّت، انعطاف‌پذیر و جذب شونده؛ و از بی‌محبّتی، بیزار و گریزان است». وچون، دین خدا، متناسب با فطرت است، نه تنها مسؤولیت تعاونی «امر به معروف و نهی ازمنکر» در روابط مسلمانان با هم، بلکه ادای وظیفه‌ی «انذار و تبشیر» نسبت به غیرمسلمانان، و حتّی نسبت به مستکبران کافر هم، باید با ملایمت و محبت باشد (: «وَاَنَا، لَکُمْ نَاصِحٌ اَمِینٌ» و…). امّا شرایطی، موجب تغییر این روش اصلیمیگردد (چنانکه بحث شده؛ و میدانید)
و با توجه به مسائلی فراوان، که بعضی،سابقاً هم معلوم بوده؛ و بعضی، اخیراً روشن شده، تکلیفمان در این زمینه، حفظ همانموضع کلّی گذشته است، با همان روش مرحله‌ی اوّل امر و نهی
مسائلی که اخیراًروشن شده، عبارتند از اینها:
آنچه بیش از همه‌، و از همان ماههای اولانقلاب، اساس انزجار ما، و همه‌ی مسلمانان کردستان، از حکومت بود، روشها و اعمالیبود که باعث تضعیف مسلمانان و تقویت گروه‌ها شد (و مرحوم دکتر چمران، دلیل اینسیاست را، چندبار تکرار کرد). و بالأخره پیش آمد، آنچه پیش آمد با شکنجه کش شدنصدها جوان با تقوی، و دربدری افراد و خانواده‌های بیشمار، از پیروان مکتب قرآن؛ وبا مشقّاتی که سالهاست مردم کردستان، متحمّل میشوند (و صدمات مالی و جانی آن برایمملکت و انقلاب، نامعلوم و نامحدود است). در این مدّت، ادلّه و اماراتی (از قبیلسابقه‌ی مرحوم قرنی؛ و دلسوزی پاسدارانی که بکردستان میامدند، و…)، نشان داده که:جماعت فعلی، با همان سیاست مورد نظر مرحوم دکتر چمران، و یا بعضی از آن روش واعمال، مخالف بوده؛ ولی بر امور تسلّط کافی نداشته؛ و لذا، از انجام دادن بعضیوظایف هم، عاجز بوده است. در بعضی از مسائل آن ایام تا کنون هم، عمل نکردن وظایفهم، عاجز بوده است. در بعضی از مسائل آن ایام تا کنون هم، عمل نکردن به آن صورت کهما لازم میدانیم، بدلیل تفاوت رأی است؛ و گاهی هم ناشی آراء متعارض مسؤولان. و نسبتبه بعضی از رفتار ناروای مسؤولان امور بی‌اطّلاع‌اند؛ و نسبت به بعضی هم، بااطّلاع، امّا بعضی، بدلیل ضعف تقوی، مقید نیستند. آنچه نامقدور است، طبعاً، محلّتکلیف نیست؛ و آنچه مبتنی بر رأی است، متعلّق امر و نهی، نیست؛ بلکه باید درباره‌اشبحث شود؛ تا رأی أصحّ و أصلح، معلوم گردد. و تنها دو قضیه‌ی اخیر، اقتضای امر نهیبه روشی بالاتر از مرحله‌ی اوّل را ندارند
درباره‌ی اختلاف مذهب ما بین دومسلمان، اضافه بر جدولهای کتابچه‌ی «درباره‌ی کردستان» هم، ظوابطی هست که گاهی، درمورد بعضی، توضیحاتی داده‌ایم. خلاصه اینکه: باید بیشتر به مسائل موجب تعاطفپرداخت؛ و از بحثهای خلافی، حذر کرد (مگر در شرایط شرعی آن: وجود علم و حسن نیت؛ وبرای حلّ)؛ و از هر عملی که ممکن باشد به سرد شدن عواطف برادری مابین دو فرقه‌یاسلامی بینجامد، و یا مایه‌ی سوء استفاده‌ی بدخواهان و دشمنان برای تحریک اختلاف وخصومت گردد، جدّاً اجتناب ورزید
رفتار یکساله‌ی اکثر نگهبانان (که کاملاًبخلاف رفتاری بوده که شما در سایر زندانها دیده‌اید)، و بحثهای چندماهه‌ی پیش ازشوّال امام، نظرم را در باره‌ی رأس و قاعده‌ی مخروط انقلاب، تقویت کرده. وسط اینمخروط، هم، همین مسؤولان ظاهری نیستند، بلکه بسیاری از دانشمندان هستند که مستقیماًمتعهّد وظیفه‌ای نیستند، ولی در کارهای حکومت، تأثیر فراوان دارند. در این وسط همچه شناخته و چه ناشناخته- علم و تقوی، بیشتر است از آنچه اطلاعداشتیم
گذشته از آنچه گفتیم، مسائلی که در فرمان 8 مادّه‌ای چند ماه قبلبگمانم در زمستان گذشته صادر شد) آمده، اگر درست وجدّی و پیگیر، اجرا شود، بیش ازآنچه را که ما میخواهیم، تأمین میکند. ادلّه‌ی این امر، طولانی و غیر متناسب بایک وصیتنامه است. و احتمال حمله‌ی مستقیم استعمار شرق و غرب هم، موقعیت انقلاب را،خیلی حسّاستر کرده است. و در این ایام، یکی از آقایان بازجوها گفت: هر دو طرف،گذشته‌ها را فراموش کنیم و؛ به اصلاح روابط آینده بپردازیم. و میدانید که چنینسخنی، «کلمه‌ی اصلاح ذات البین» است؛ و شرعاً، قبول آن، واجب میباشد؛ منتهی باید هرطرف، شروط مربوط به خود را، رعایت کند. (اموری دیگر نیز هست کهفعلاً
بنا به این امور، ما به روش مرحله‌ی اوّل امر و نهی تعاونی دینی،بر میگردیم، بخصوص که:
باید کوشش کنیم که به امّید مدد الهی، آن خوی جدال،بکلّی، سرکوب، و اصلاح شود. و باید هر زمان، بهترین طرق را برای رفع خطر از ایناوّلین ثمره‌ی چهارده قرن جهاد مسلمانان عالم، جستجو کرد و، بکار برد. و تجربه‌یگذشته، روشن ساخت که خشونت، مثمر نیست؛ در حالیکه سابقاً مراجعه‌مان به افراد مسلّمالتقوی رأس، گاهی، بسیار سودمند میشد. و…
اگر خدای حکیم و رحیم، دیداررا اراده فرمود، درباره‌ی این مسائل (و مسائلی دیگر، که فعلاً بحث درباره‌شان راصحیح نمیدانم)، توضیحات فراوان خواهیم داشت. امّا اگر این فرصت فراهم نشد، انتظارمآن است که شما، بخاطر رضای خدا، و خدمت به دین و بندگان خدا، روح این مطلب، و تماممطالب وصیتنامه را درک کنید و، بکار بندید. و لا حول و لا قوّة، الاّ بالله العلیالعظیم
بخش چهارم: وظایفمان نسبت به غیر مسلمانان
درباره‌ی موازینکلّی این موضوع، بحث شفاهی فراوان داشته‌ایم. آنچه اکنون ضروری میدانم، این چندتذکّر است:
1-با «ائمّة الکفر»، مطلقاً تماس، جائز نیست؛ مگر اینکه افرادیبا اهلیت کامل، در فرض امکان یک کار اصلاحی، پس از تبادل نظر با سایر صلاحیتداران،تماسّی محدود را، برای دین، و برای انقلاب، و برای مسلمانان، مفید بدانند
2-درصورت وجود علائق خانوادگی، طبق ظابطه‌های عامّ جدولهای روابط «اخلاق» و «عقیدتی»، وبا توجه به توضیحات شفاهی، عمل شود؛ و هر فردی، در حدود صلاحیت، وارد بحث شود. درصورت پیش‌آمدن مسائل بالاتر از آن حدود، با تمام تقوی و تواضع اسلامی، به عدمشایستگی، تصریح شود (این اصل، عمومی و همیشگی است
هر فردی، در هر فرصتمناسب، در حدود صلاحیت، با افراد ساده، وارد بحث شود، و با ظوابط تبلیغ اسلامی،برای هدایتشان بکوشد. در چنین مواردی، از اشاره به مسائل حسّاسیت‌زا، اعمّ ازانحرافات مکتب و اتباع آن در طول تاریخ، یا جنایاتی که گروههای غیر اسلامی، درکردستان مرتکب شدند، حذر شود؛ مگر زمانی که طرف برای طرح فلان مسأله، آمادگی یافتهباشد. در این صورت، بصورتی زنده کننده‌ی عواطفِ سالم و آزاد کننده‌ی ضمیر، نه طعن وخشونت آمیز، بحث شود. فعلاً از توضیح بیشتر میگذرم. و از خدای ارحم الرّاحمین مسألتمیکنم هدایت و توفیق مدد فرماید، در این مورد نیز گذشته را جبرانکنیم
توفیق خیر دنیا و آخرت همه‌مان، و جبران گذشته‌ها را ازخدای کریم و توانا مسألت میکنم
والسّلام علیکم و رحمةالله تعالی و برکاتهتهران تابستان 62
برادرتان: احمد مفتی‌زاده
در برابر هر جمله‌ینصیحت‌آمیز، کلام امام بوصیری -سلام الله علیه- یادم میآید که:
اَسْتَغْفِرُاللهَ، مِنْ قَوْلٍ بِلاَ عَمَلٍ
لَقَدْ نَسَبْتُ بِهِ نَسْلاً لِذِیعُقُمِ