بایگانی | سنت و سیره پیامبر RSS feed for this section

تعدد زوجات پیامبر

11 سپتامبر
سؤال: چرا در حالی که ازدواج با بیش از چهار همسر برای مردان مسلمان حرام است، پیامبر (ص) اجتماع نُه زن را برای خود جایز شمرده است؟ امیدوارم که با حکمت و منطق این موضوع را روشن فرمایید. شما خود از آنچه مبلّغان مسیحی و مستشرقین درباره‌ی این موضوع به القای شبهات و دروغها پرداخته‌اند اطّلاع دارید.
جواب: هنگام ظهور اسلام، برای ازدواج با بیش از یک همسر هیچ قید و شرطی وجود نداشت و مرد می‌توانست هر چه را بخواهد با زنان ازدواج نماید و این شیوه در مورد امتهای گذشته شایع بود تا جایی که در کتب زمانهای قدیم روایت شده که داود (ع) یکصد همسر و سلیمان (ع) هفتصد همسر و سیصد کنیز داشت و هیچ شرط و قید و بندی برای محدود ساختن آن در بین نبود. هنگامی که اسلام ظهور کرد، ازدواج با بیش از چهار همسر را باطل کرد، مرد هنگامی که اسلام می‌آورد و بیش از چهار زن در اختیار داشت پیامبر به او می‌فرمود: چهار تن از این زنان را انتخاب کن و بقیه را طلاق بده، و در اختیار هر مرد بیش از چهار زن باقی نمی‌ماند.
بنابر این، تعدد زوجات منحصر در چهارتاست نه بیش از آن. همچنین، برای کسی که اقدام به تعدد زوجات نماید، شریعت عدالت را شرط قرار داده ‌است. که اگر نتوانست میان آنان رعایت عدالت را نماید، باید به یک زن اکتفا کند؛ همانطور که خداوند متعال می‌فرماید:
«فَاِنْ خِفْتُمْ اَلاّ تَعْدِلوا فَواحِدَةً»[1] «پس اگر بیم دارید که به عدالت رفتار نمی‌کنید به یک زن اکتفا کنید.» این است که برنامه‌ای که اسلام آن را برای ما آورده است. امّا، خداوند متعال پیامبر را به حکمی غیر از حکم تعدد زوجات برای مسلمانان اختصاص داد و آن اینکه برایشان لازم نگردانید که مازاد از چهار زن را طلاق دهد، و نیز نمی‌بایست زنانی را که در اختیار دارد با زنان دیگر تعویض یا جایگزین گرداند، و یا بر آنان اضافه نماید یا یکی را با دیگری عوض کند؛ خداوند متعال می‌فرماید:« لَا یحِلُّ لَکَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَکَتْ یمِینُکَ»[2] «از این پس، گرفتن زنان و نیز اینکه بجای همسران فعلی همسران دیگری اختیار کنی، بر تو حلال نیست؛ هر چند زیبایی آنها برای تو مورد پسند افتد، به استثنای کنیزان.»
سرّ و رمز چنین حکمی این بود که همسران پیامبر دارای رتبه و جایگاه خاصّی بودند، و از حرمت و احترام شایانی برخوردار بودند که قرآن تمام آنان را به عنوان «امهات‌المؤمنین: مادران مسلمانان» به شمار آورده است.
خداوند متعال می‌فرمايد « النَّبِی أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ»[3]
پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزدیکتر است و همسرانش مادران ایشانند
از نتایج اعتبار مادر بودن همسران پیامبر (ص) از جانب روانی این است که خداوند متعال، ازدواج را بعد از رسول خدا بر آنان حرام نمود آنجا که می‌فرمایند:
« وَمَا کَانَ لَکُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلَا أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا»[4]
«و شما حق ندارید رسول خدا را برنجانید و مطلقاً نباید زنانش را پس از مرگ او به نکاح خود درآورید»
و این بدان معنی است که هر گاه پیامبر (ص) یکی از آن همسران خود را طلاق دهد، آن زن مادام‌العمر از ازدواج با دیگری محروم خواهد شد، همانطور که از انتساب به اهل بیت پیامبر باز محروم می‌گردید و این یک کیفر برای او به حساب می‌آمد به خاطر گناهی که خودش مرتکب آن نشده است.
از این‌رو، اگر ما تصوّر نماییم که آن حضرت می‌توانست از میان نُه همسران خود چهار تا از آنان انتخاب کند، و بقیه را طلاق می‌داد، انتخاب چهار تن از آنان را به عنوان مادر مسلمانان و محروم ساختن پنج‌تن دیگر از این شرافت عملی ناخوشایند و مشکل‌زا بود، و پنج همسر دیگر از انتساب به خانواده‌ی پیامبر محروم می‌شدند و شرافت و کرامتی را که به خاطر ازدواج با پیامبر اکتساب نموده بودند، از دست می‌دادند و بی‌گناه این امتیاز از آنان گرفته می‌شد.
بنابر این، اقتضای حکم پروردگار چنین بود که تمام همسران حضرت نزد او باقی بمانند، و این از اختصاصات و ویژگی‌های رسول گرامی است و مستثنا از قاعده‌، به حکم:
«إِنَّ الْفَضْلَ بِیدِ اللّهِ یؤْتِیهِ مَن یشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ»[5]
«بگو این فضل و کرامت در دست و قدرت خداست و به هر که بخواهد می‌دهد و خداوند گشایش‌گر و داناست.»
اما، ازدواج نمودن پیامبر (ص) با این نُه زن در اصل برای چه بوده است؟ راز آن معلوم و فلسفه‌اش بر کسی پنهان نیست. این ازدواج‌هایی را که پیامبر (ص) انجام داده به خاطر آن اهدافی نبوده‌ است که دروغ‌بافان، مستشرقان و مبلغان مسیحی ساخته‌اند، و با افترا و دروغ، تهمت‌های ناروایی را به ساحت مقدّس پیامبر (ص) روا داشته‌اند. باید دانست که ازدواج پیامبر (ص) با هیچ یک از آن همسران به خاطر شهوت جنسی نبوده است. اگر آنچه مُفتریان و دروغ‌پردازان نسبت به پیامبر (ص) روا داشته‌اند، صحت می‌داشت مشاهده نمی‌شد که آن ‌حضرت در بهار عمر و عنفوان جوانی‌اش با زنی ازدواج کند که پانزده سال از حضرتش بزرگتر باشد. پیامبر در سن بیست‌ و پنج سالگی با خدیجه که چهل سال سن داشت ازدواج نمود، و خدیجه قبل از پیامبر (ص) دو بار ازدواج کرده بود و فرزندانی از غیر پیامبر داشت. پیامبر(ص) خوشایند‌ترین دوران جوانی خود را با این زن بزرگسال گذرانید، و سالی را که در آن خدیجه وفات نمود، سال غم و اندوه (عام الحُزن) نامید و همیشه او را حتّی بعد از مرگش می‌ستود و از ایشان با عشق شایان یاد می‌کرد، تا جایی که عایشه رضی‌الله عنها به خدیجه حتی بعد از وفاتش، رشک می‌ورزید.
پیامبر (ص) پس از پنجاه و سه سال از عمر شریفش یعنی بعد از مرگ خدیجه و بعد از هجرت، شروع به ازدواج با زنان دیگر نمود، با سوده‌ی بنت زمعه که زن سالمندی هم بود ازدواج نمود تا خانه‌دار حضرتش گردد.
سپس پیامبر (ص) خواست که روابط میان خود و دوست و رفیقش ابوبکر را محکم سازد.
«ثَانِی اثْنَینِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ»[6] «وقتی که در غار بودند او [ابوبکر] نفر دوم بود.»
از این رو، با دخترش عایشه ازدواج کرد، و عایشه در آن هنگام، کوچک و خردسال بود و مورد شهوت مرد قرار نمی‌گرفت، امّا فقط به خاطر ابوبکر صدیق (رض) با ایشان ازدواج نمود.
پیامبر (ص) وقتی که دید، ابوبکر و عمر به عنوان دو وزیر درآمده‌اند، لازم می‌دید که آن دو در نظرش همانند یک تن باشند؛ بنابر این، با حفصه دختر عمر بن خطاب نیز ازدواج نمود، همانطور که از قبل فاطمه دخترش را با ازدواج علی بن ابیطالب و رقیه و کلثوم دو دختر دیگرش را یکی پس از دیگری به ازدواج عثمان بن عفّان درآورده بود.
حفصه دختر عمر بیوه بود و از جمال و زیبایی بهره‌ای نداشت. همچنین پیامبر (ص) با اُمّ‌سلمه ازدواج کرد. ام‌سلمه زنی بیوه بود و شوهرش ابوسَلَمه مرده بود و چنان می‌پنداشت که از ابوسلمه مردی بهتر و فاضلتر نیست همراه شوهرش هجرت کرد و هر دوی آنان در راه اسلام مورد اذیت و آزار قرار گرفتند و به رنج و سختی زیادی گرفتار شدند، شوهرش از رسول اکرم (ص) شنیده بود که به امّ‌سلمه یاد دهد، هنگامی که به مصیبتِ فوتِ شوهرش گرفتار آید بگوید:
« اِنّا للهِ و اِنّا اِلَیهِ راجِعونَ» «ما از آنِ خداییم و به سوی او باز می‌گردیم.»
«اللّهُمَّ أجِرْنی فی مُصیبَتی وَ أخلِفْنی خیراً مِنها» «پروردگارا در مقابل مصیبتم مرا اجر و پاداش دِه و در عوض جانشین بهتری به من عطا فرما.»
هنگامی که بعد از وفات شوهرش آن دعا را بر زبان آورد، از خود می‌پرسید که در میان مردم چه کسی ممکن است از ابوسلمه بهتر باشد؟ ولی خداوند متعال دعای ایشان را اجابت نمود و به ایشان شوهری بهتر از شوهر خودش داد و آن محمّد پیامبر خدا (ص) بود. پیامبر خدا (ص) ایشان را خواستگاری نمود تا مصیبتش را جبران کند و دلِ شکسته‌اش را آرام بخشد پس از آن همه سختی‌هایی که متحمّل شد. به خاطر اسلام هجرت کرد و از خانه و کاشانه‌ی خود دور شد و به خاطر اعتلای اسلام با خویشاوندان بنای دشمنی گذاشت.
پیامبر (ص) با جویریه‌ی بنت حارث نیز ازدواج کرد تا قومش به اسلام روی آورند و موجب تشویق آنان به سوی دین خدا گردد. وقتی اصحاب پیامبر (ص) در غزوه‌ی بنی‌المصطلق اسیرانی را گرفتند و چون آن اسیران منتسب به قبیله‌ی جویریه بودند که پیامبر (ص) با ایشان ازدواج کرده بود، اصحاب به خاطر ارج نهادن بدان مصاهرت تمام اسیران زن و مرد آن قوم را آزاد نمودند به دلیل اینکه آنان از خویشاوندان همسر پیامبر (ص) بودند، و چنین کسانی نمی‌بایست به بردگی در می‌آمدند. بنابر این، ازدواج رسول خدا با هر یک از همسران به اقتضای فلسفه و حکمتی بوده است.
یکی دیگر از همسران پیامبر (ص) امّ‌‌حبیبه دختر ابوسفیان بود که با همسر قبلی‌اش به حبشه مهاجرت کرد و چون خداوند شقاوت و بدبختی را نصیب شوهرش کرده بود، لذا در همانجا مُرتد شد و از دین اسلام برگشت. امّ‌‌حبیبه چون پدرش مخالف مسلمانان و از سردمداران مشرکان بود، از پدر خود جدا شد و به خاطر محافظت از دین خود، هجرت با شوهرش را بر اقامت ترجیح داد، و وقتی شوهرش به مصیبت ارتداد گرفتار آمد، در غربت تنها و بی‌یاور ماند. در این هنگام رسول خدا(ص) به فکر افتاد که با ایشان چکار کند آیا بدون سرپرست و یاور، تنها بماند که با شخصیت ایشان منافات داشت. در این هنگام بود که پیامبر(ص) به خاطر جبران دل شکسته‌ی ایشان و التیام آن جراحت عاطفی که بر او وارد آمده‌ بود، کسی را نزد نجاشی حاکم حبشه فرستاد تا به وکالت از او، امّ‌‌حبیبه را برایش خواستگاری کند و از جانب او مهریه‌اش را پرداخت کند.
در اینجا مشاهده می‌شود که رسول خدا با امّ‌حبیبه که میان او و ایشان دریاها و صحراهایی فاصله دارد، به خاطر جبران و التیام غربت و رفع کدورت خاطرِ یک مسلمان ازدواج می‌نماید. و نیز، ازدواج رسول خدا با امّ‌حبیبه دارای فلسفه‌ی دیگری است و آن اینکه ازدواج پیامبر با دختر ابوسفیان امید می‌رفت که با این وصلت خویشاوندی جدید اثری در قلب ابوسفیان نهد و از دشمنی و کینه‌توزی با رسول خدا دست بردارد و یا از شدّت عداوتش بکاهد.
اگر درباره‌ی همسران پیامبر خدا(ص) تحقیق و پژوهش نماییم، می‌یابیم که ازدواج با هر یک از آنان دارای فلسفه و هدفی بوده است، بنابر این هیچکدام از ازدواج‌های پیامبر(ص) به خاطر آرزوهای شهوانی و یا لذایذ دنیایی نبوده است بلکه بخاطر حکمت‌ها و مصالحی بوده تا به وسیله‌ی آن مردم را به دین خدا پیوند دهد، که مخصوصاً در ممالک عربی ارتباط خویشاوندی از طریق ازدواج از تأثیر و اهمیت شایانی برخوردار بود.
پیامبر(ص) خواست تا به وسیله‌ی این ازدواج‌ها، دل‌های آنان را جلب و جمع نماید و آنان را به دین اسلام تشویق و به دین الهی پیوند دهد و بدان وسیله بسیاری از مشکلات اجتماعی و انسانی را حل نماید.
یکی دیگر از فلسفه‌های تعدد زوجات رسول خدا‌(ص) این بود که آن همسران را به عنوان «امهات‌المؤمنین» بعد از خود در مسائل مربوط به خانواده و زنان، معلّمان اُمّت باشند و زندگی خانوادگی آن حضرت و حتّی خصوصی‌ترین اخلاق و رفتار آن حضرت را برای مردم روایت کنند؛ زیرا، پیامبر(ص) کسی نبود که در زندگی‌اش اسرار و رازهایی داشته باشد و بخواهد آنها را از امّت پوشیده بدارد.
در تاریخ بشر کسی نبوده است که رازها و اسراری نداشته باشد که آنها را از مردم پنهان نماید، ولی پیامبر(ص) می‌فرماید: (حَدِّثوا عَنِّی…) «به خاطر تعلیم امت و راهنمایی آنان از اخلاق و رفتار من برای مردم بگویید.»
در تعدد زوجات پیامبر(ص) فلسفه‌های دیگری وجود دارد که شرح و تفصیل آنها در اینجا نمی‌گنجد که از جمله مهمترین و بارزترین آنها این بود که پیامبر اکرم(ص) در تمام آنچه مربوط به زندگی بود، خواه در امور دینی و یا در امور دنیایی، الگو و پیشوای خوبی برای مسلمانان بود، و از جمله موارد الگویی و قابل پیروی ایشان، رفتار ایشان با همسر و اهل و عیال خود بوده است.
انسانِ مسلمان، الگوی صالح و خوب خود را در رسول خدا(ص) می‌بیند. وقتی که می‌بیند ایشان با زن بیوه‌، دختر خُردسال، بزرگسال، زیبا، زشت، عَرب، غیرعرب و همچنین با دختر دوست و دشمنش ازدواج می‌کند، انسان تمامی این مناسبات و روابط همسرداری را در حیات پیامبر خدا به کامل‌ترین و بهترین و زیباترین شکل می‌یابد. بنابر این رسول خدا(ص) در حُسن معاشرت و رفتار نیک، چه با یک همسر و چه با چند همسر، هرگونه همسری که می‌بود الگوی خوبی برای هر شوهری می‌باشد، و هیچ شوهری از راهنمایی‌ها و ارشادات نیک در حیات آن حضرت در ارتباط با حُسن معاشرت با همسر، کم نمی‌آورد.
شاید این فلسفه‌ای که بیان شد، یکی از مهمترین فلسفه‌های تعدّد ازدواج رسول خدا باشد؛ و صلّی الله علی سیدنا محمّد و علی آله و صحبِه و سلّم.
نوشته: دکتر یوسف قرضاوی
ترجمه‌: دکتر احمد نعمتی
منبع : اصلاح
……………………….
پی نوشت:
[1] –
[2] – احزاب/ 52
[3] – احزاب/ 6
[4] – احزاب/53
[5] – آل عمران/73
[6] – توبه/40
Advertisements

بنای کعبه و قضیهء حکمیت پیامبر

4 سپتامبر
از زماني كه حكومت توحيد و يكتا پرستي به دست آخرين پيامر خدا برپا شد، اين عقيده، پاكي و قداست خود را از وحي و تعاليم آسماني مي گرفت و اولين چيزي كه به آن تكيه مي كرد قرآن و سنت بود و در درجه ي اول به تربيت و پرورش اخلاق و صفات نيكو و راه و روش پاكيزه همت گماشت، تا انسان را به درجه اي برساند كه شايسته كرامت او باشد و از او نيرويي مثبت و سازنده در زندگي بسازد.
سپس مسايلي چون: اختلافهاي سياسي، گرايش به مكاتب مادي و مذاهب ديني ديگر، نگرش عقلي در غير حوزه ي قدرت خود، همه و همه سبب انحراف از برنامه پيامبران خدا شد. همين طور سبب شد كه ايمان از آن سادگي، سودمندي و عظمت اوليه اش خارج و به سوي قضاياي فلسفي و مسائل و معادلات منطقي و مناقشات كلامي و حتي جدال يوناني كشيده شود. و ديگر از آن ايماني كه درونها را تزكيه كند يا اعمال را پاك گرداند و فرد را به حركت در آورد و يا جامعه را زنده و پويا كند، خبري نماند.
نتيجه ي اين اختلافات سياسي و انحراف از برنامه فطرت و تأثير پذيري از مذاهب و مكاتب فكري جديد و داوري عقل موجب تأسيس مدارس كلامي و عقيدتي مختلف گرديد. هر مكتبي گرايش فكري خاص خود را داشت و تنها خود را بر حق مي دانست و كساني را كه در خط و دايره ي فكري و مذهبي آنان نبود، لا مذهب و بي دين مي پنداشتند.
مدارسي چون: مدرسه ي اهل حديث مدرسه ي اشاعره، مدرسه ي ماتريديه، مدرسه ي معتزله، مدرسه ي شيعه و مدرسه ي جهميه و مدارس و مذاهب مختلف و متنوع ديگر با آراء و انديشه ها و نظريات گوناگون:
وكلُ يدّعى وصلاً بليلى و ليلى لا تُقِرُّ لهم بذاكا اِذا اشتبكت دُموعُ في جفونٍ تَبَيَّن مَن بكى ممّن تباكا
هر كسي براي خود ادعاي دوستي ليلي را دارد در حالي كه ليل اين ادعاها را تأييد نمي كند.
هر گاه اشك در چشمها حلقه زند، مشخص مي گردد چه كسي صادقانه گريه مي كند و چه كسي خود را به گريه مي زند.
مشهور ترين اختلافايت كه در ميان امت متحد اسلامي گسترش پيدا كرد، منازعاتي بود كه در ميان اشعريان و معتزليان روي داد.
ومهم ترين موضوعات اختلافي به شرح زير بود:
1- آيا ايمان تنها عبارت است از تصديق قلبي يا تصديق و عمل؟
2- آيا صفات خدا جز و ذات اوست يا جدا از ذات او؟
3- آيا انسان مجبور است يا مخير…؟
4- آيا انجام فعل خير بر خدا واجب است يا نه؟
5- آيا حسن و قبح عقلي است يا شرعي؟
6- آيا پاداش طاعتگر و مجازات جنايتكار بر خدا واجب است يا نه؟
7- آيا خدا د رجهان آخرت ديده مي شود يا ديدن او محال است؟
8- حكم كسي كه مرتكب گناه كبيره شود و تا مردن توبه نكرده باشد، چيست؟
و مسايلي چنين كه موجب آشفتگي و تفرقه بين مسلمين شد و آنها را به دسته ها و گروه ها و احزاب مختلف تقسيم كرد.
از جمله آثار و نتاجي اين اختلافت و فرقه بازي ها، اين شد كه مسلمانان بر خود جنايات هولناكي مرتكب شدند: عق?? آنها متزلزل شد قلبها از ايمان حقيقي تهي گشت، عقيده و ايمان، قدرت و نفوذ گذشته ي خود را از دست دد و ديگر نتوانست اعمال و رفتار آنها را تحت كنترل خود در آورد.
به دنبال سست شدن عقيده و ايمان، ضعف و سستي در تمام جوانب و زواياي زندگي، جامعه و دولت، فرد و خانواده نفوذ پيدا كرد. تا جايي كه امت اسلامي قدرت مقاومت و ايستادگي خود را از دست داد واز انجام مسئوليتهاي دروني و بيروني خود، شانه خالي كرد. و ديگر از آن امتي كه خداوند اراده كرده بود تا رهبري و هدايت ملتها و ساير مردم دنيا را بر عهده گيرند، خبري نماند.
وقتي كه مي دانيم علت سر باز زدن مسلمين از اهداف عالي و بزرگ خود، ضعف و سستي عقيده آنها پود، پس لازم و ضروري است –در حالي كه براي بازگرداندن مجد و عظمت امت مان مي كوشيم- مجاهدانه تلاش كنيم تا نهال عقيده پاك اسلامي را در درونمان بكاريم و از آن راه و روش و برنامه ي تريتي و پرورشي كه پيامبر خدا (ص) براي ما ترسيم نموده بود حركت كنيم تا كاملاً نيرومند شده و به آن يقين و اطمينان برسيم كه مايه عظمت و سر بلندي و مجد و شكوفايي دوباره مان گردد.
اين كتاب تنها بحث و گفتگويي است در باره ي عقيده و تأثير آن در زندگي درون انسان.
در نوشتن آن به دو منبع اصلي و اساسي اسلام؛ يعني قرآن و سنت رسول خدا (ص) تكيه كردم و بسيار اميدوار و آرزو مندم كه خداوند بزرگ اين سلسله مباحث را آن طور كه شايسته است وسيله گشايش و خشنودي خود قرار داده و به ما امكان دهد تا عقيده و ايماني داشته باشيم كه مايه سر بلندي دنيا و خوشبختي قيامت مان باشد.
از خداوند در خواست موفقيت و پيروزي را دارم. خدا بر ايمان كافي است و او نگاهبان و حافظ خوبي است.
نوشته: استاد سید سابق
ترجمه: علی آقا صالحی

کتب صحاح سته (ششگانه) اهل سنت به صورت word

27 ژوئیه

نسخه ی ( word ) کتب صحاح سته توسط تارنمای ناجی کرد تهیه شد. امید است دوستان ما را از دعای خیر خود بی نصیب نگذارند تا توشه ای باشد برای آخرت ما.

صحیح بخاری صحیح مسلم

سنن ابن ماجه سنن نسائی

سنن ابی داوود سنن ترمذی

برای دانلود کتب، روی تصویر آن ها کلیک کنید.

بحثی پیرامون "حدیث تقسیم امت اسلامی به هفتاد و سه فرقه"

27 ژوئیه
درباره ثبوت و دلالت این حدیث سخن بسیار می‌توان گفت:
الف- مهمترین مطلب در این مورد آن است که حدیث یادشده علیرغم موضوع اهمیت آن، در«صحیحین» نیامده و شاید این خود، نشانه‌ای باشد بر این که از دیدگاه مسلم و بخاری این حدیث شروط صحت را نداشته است.
این که «صحیحین» همه‌ی احادیث را یکجا دربر ندارند بلکه احادیث صحیح دیگری غیر از آنچه در این دو کتاب آمده وجود دارد البته مطلب درستی است، اما این نکته را نباید فراموش کرد که مسلم و بخاری مصمّم بوده‌اند که هیچ کدام از ابواب حدیثی را فرو نگذارند، حتی اگر به نقل یک حدیث هم که شده آن باب را ذکر کنند.
ب- در برخی احادیث عبارت«همگی در آتش‌اند جز یک فرقه» به چشم نمی‌خورد.بلکه صرفاً از پراکندگی و تعداد فرقه‌ها سخن رقته است. در همین زمینه ابوداود،ترمذی،ابن ماجه، ابن حبّان و حاکم،حدیثی از ابوهریره آورده‌اند که می‌گوید:« یهودیان ونصرانیان به هفتاد ویک یا دو فرقه تقسیم شدند اما تعداد فرقه‌های امت من هفتاد و سه تاست».[2]
ترمذی این حدیث را «حسن و صحیح» شمرده و ابن حبان و حاکم نیز به آن صحت آن رأی داده‌اند.با وجود این،باید دانست که در مدار سلسله‌ی سند، محمد بن عمرو بن علقمه بن وقاص لیثی است که در کتاب«تهذیب التهذیب» به عدم «حفظ و ضبط» متهم است و از سوی دیگر هیچ کس او را به طور اطلاق مورد وثوق ندانسته و تنها چیزی که ذکر کرده‌اند ترجیح وی بر راویانی است که از وی ضعیفتر می‌نمایند.«حافظ» نیز در «التقریب» گفته است:« او صادق است اما اوهام دارد» و پیداست که در جایگاه راستگویی و صداقت راوی کافی نیست مگر در صورتی که با «ضبط» و «حفظ» جمع شود،تا چه رسد به این که اوهام نیز وی را فراگرفته باشد.
در مورد ترمذی، ابن حبان و حاکم نیز گفتنی است که آنان از جمله کسانی است که در مورد بررسی و تصحیح احادیث، از خود تساهل نشان داده‌اند. بخصوص درباره حاکم گفته‌اند که در تعیین شروط صحت، متساهل و فراخ‌بین بوده است. وی حدیث مذکور را با در نظر گرفتن شروطی که مسلم در «تصحیح» احادیث ملاک قرار می‌دهد، به صحت منسوب کرده و اظهار داشته که مسلم در جایی به محمد بن عمرو،راوی موثقی بوده است.حال آنکه «ذهبی» در پاسخ به این اشکال گفته است که «مسلم» به شخص محمد بن عمرو احتجاجی نکرده بلکه به گروهی از جمله‌ی آنان محمد بن عمرو بوده، احتجاج نموده است و این به معنی احتجاج مسلم به « محمد بن عمرو» نیست.
از اینها گذشته، عبارت«کلها فی النّار إلّا واحدة» که معرکه‌ی آرای محققان است، در حدیث ابوهریره وجود ندارد. عبارت مذکور در دیگر احادیث که از طریق برخی صحابیان منقول است وجود دارد: عبدالله بن عمر-معاویه- عوف بن مالک و انس، اما اسناد همه‌ی آنها ضعیف است و پاره‌ای تلاش کرده‌اند با انضمام آنها به یکدیگر آن را تقویت کنند.
اما به نظر می‌رسد که کثرت طرق نقل احادیث، به تنهایی و بدون درنظر گرفتن سایر عوامل نمی‌تواند حدیثی را تقویت کند زیرا چه بسیار احادیثی وجود دارند که غلیرغم دارا بودن طرق نقل فراوان، دانشمندان به تضعیف آنان پرداخته‌اند و با مراجعه به کتب حدیث و رجال به تعداد قابل ملاحظه‌ای می‌‌توان دست یافت. در عوض تنها وقتی می‌توان از کثرت طرق نقل در تقویت یک حدیث بهره برد که معارض نداشته باشد و در معنا و مدلول آن اشکالی به چشم نخورد.امّا در ایجا اشکال عمده‌ای هست و آن اینکه حدیث مذکور بر تقسیم فرقه‌های اسلام بیش از فرق یهود و مسیحیت دلالت دارد و ثانیاً اینکه همه‌ی فرق-جز یکی از آنها- در آتش خواهند بود و این بهانه و دستاویزی شده است که هر فرقه خود را «فرقه‌ی ناجیه» بنامد و جایگاه سایر فرقه‌ها را در آتش بداند. ناگفته پیداست که در پی پایبندی به مدلول این حدیث، دودستگی‌ها و اختلافهای گسترده‌ای بروز می‌کند که سرانجام به ضعف همگان و تقویت و جرأت‌یافتن دشمن نخواهد انجامید. بر همین مبنا علامه ابن‌وزیر، به طور کلی اعتبار و صحت حدیث را مردود شمرده و بخصوص آن عبارت را«کلها فی النّار إلّا واحدة» ساختگی دانسته است.
ابن‌وزیر در کتاب «العواصم» درباره‌ی فضل و برتری امت اسلامی و لزوم پرهیز از تکفیر دیگران می‌نویسد: هرگز نباید به جمله‌ی«کلها فی النّار إلّا واحدة» پایبند بود که زیادتی سقیم و غیر معتبر است و بعید نیست که ملحدان و معاندان آن را در متن حدیث، افزوده باشند.
همو به نقل از ابن‌حزم می‌افزاید:این حدیث، مجعول و ساختگی است و اتصال آن به پیامبر(ص) و یاران او سخت محل تردید است(غیرموقوفه و لامرفوعه). همچنین تمامی روایاتی که در نکوهش«قدریه، مرجئه و اشعریه» آمده‌اند، دارای چنین ویژگی‌ای هستند و از نشانه‌های قوّت و صحت،خالی‌اند.[3]
ج- بعضی از دانشمندان پیشین و معاصر از جنبه‌ی سند و متن و مدلول، به حدیث مذکور خدشه وارد کرده‌اند.[4] از میان این دانشمندان ابن‌حزم یادکردنی است که سخت منکر تکفیر سایرین به خاطر اختلاف در اعتقادات به استناد روایاتی که در این زمینه آورده‌اند، می‌باشد. او در این زمینه دو حدیث را که به رسول خدا منتسب کرده‌اند و دستاویز تکفیر دیگر فرقه‌ها قرار گرفته، نقل نموده و به بحث راجع بدنها پرداخته است. این دو حدیث بدین قرارند:
1- «القدریة و المرجئة مجوس هذه الأمّة»
2- «تفترق هذه الأمّة علی بضع و سبعین فرقة کلّها فی النّار حاشا واحدة فهی فی الجنّة»
ابن‌حزم آنگاه می‌نویسد: اسناد این دو حدیث،سخت دچار ضعف و اشکال است؛ چنین احادیثی حتی در نزد کسانی که به حجیت خبر واحد معتقدند، معتبر نیست، تا چه رسد به کسانی که به چنین اصلی، اعتقادی ندارند.
محمدابن ابراهیم وزیر دانشمند و مجتهد برجسته‌ی یمنی،جامع علوم معقول و منقول در کتاب «العواصم والقواصم» در ضمن نقل هشتمین حدیث از احادیث منقول از معاویه که همان حدیث تقسیم امت اسلام به هفتادو اندی فرقه است، ‌می‌نویسد:
در سند این حدیث یک راوی ناصبی جای دارد که نمی‌توان هیچ حدیثی را از وی پذیرفت.ترمذی حدیثی همگون با همین روایت را از عبدالله بن عمرو بن العاص، ‌نقل کرده است وبه غریب بودن آن حکم داده و آن را در باب «ایمان»‌ از طریق یک آفریقایی که عبدالرحمن بن زیاد نام داشته از عبدالله بن یزید به نقل آورده است.هچنین از ابن‌ماجه حدیث مشابهی را از عوف بن مالک و انس بازگو کرده است.
ابن وزیر می‌نویسد:در این روایت، هیچ کدام ازشروط صحت وجود ندارد و از همین رو، ‌در صحیحین هیچ ذکری از آن نرفته است.ترمذی نیز همین حدیث را به نقل از ابوهریره از طریق محمد بن عمرو بن علقمه، ‌صحیح دانسته اما شامل بر جمله‌ی «کلها فی النّار إلّا واحدة»نیست و از ابن حزم هم در این باره نقل است که:این عبارت، ‌زیادتی است مجعول که صاحب«البدر المنیر» آن را ذکر کرده است.[5]
» أو یلبسکم شیعاً و نذیق بعضکم بأس بعض»
از سوره مبارک انعام، ‌این حدیث از طرق گوناگون به نقل آورده و هیچ وصفی از صحّت و حسن آن نکرده است، ‌علیرغم آن که در تفسیر آیه، ‌به نقل چندین حدیث و روایت مناسب، ‌پرداخته است.
امام شوکانی ، ‌همین مطلب را از ابن‌کثیر نقل کرده و خود گفته است:عبارت(کلها فی النّار إلّا واحدة) را گروهی از محدثان تضعیف کرده‌اند.از این میان، ‌ابن‌حزم از تضعیف فراتر رفته‌ و آن را صراحتاً مجعول دانسته است.
جدای از این مسائل حتی اگر حدیث مذکور را با توجه به تعدّد طرق نقل، ‌حسن یا صحیح بدانیم، ‌چنان که ابن‌حجر و ابن‌تیمیه بر این اعتقادند، ‌هرگز نمی‌توان معنی حدیث را چنین دانست که این افتراق و جدایی به همین شکل و شماره فرق، امری همیشگی و دائمی است، ‌بلکه برای صدق حدیث کافی است که حالت یادشده در برهه‌ای از زمان روی داده باشد.مثلاً پاره‌ای فرقه‌های باطل پدیده آمده، ‌آنگاه مغلوب فرقه‌های حق شده و پس از آن، ‌از آنها اثری نمانده باشد.
این وضعیت عملاً برای بسیاری از فرقه‌های منحرف پیش آمده و گروههای بسیاری از آنها از میان رفته و دیگر اثری از آنها در تاریخ باقی نمانده است.
نکته‌ی دیگری که از متن حدیث برداشت می‌شود آن است که تمامی این فرقه‌ها با وجود بدعتگذاری در دین، همچنان عضو پیکره‌ی عظیم امّت پیامبر(ص)اند و از آن بدور نیفتاده و جدا نشده‌اند.
با این تفسیر باید گفت:(فی النار) بود نشان به معنی جاودان ماندن در آتش نیست، ‌بلکه به معنای ورود موقّت آنان در دوزخ است.که پس از گذشت مدّت معینی، ‌یا مورد شفاعت یکی از پیامبران، ‌ملائکه و مؤمنان قرار خواهند گرفت و یا اعمال نیکشان و مصیبتهایی که در جزای گناهشان متحمل شده‌اند، ‌عذاب را سرانجام از آنان دور خواهند ساخت.
علاوه بر این، ‌چه بسا عفو و بخشایش الهی نصیبشان گردد. بخصوص اگر در شناخت حقیقت، ‌تمامی تلاش خود را به کار گرفته و در مسیر هدایت، ‌توفیق بدست نیاورده، ‌راه خطا پیموده باشند. آری، ‌خداوند از خطا و نسیان این امت و نیز از آنچه در دل از آن بیزارند در می‌گذرد. والله اعلم بالصواب
نوشته: امام یوسف قرضاوی
——————————————————————————–
[1] – به‌ نقل از کتاب بیداری اسلامی صص60-54
[2] – ابوداود6(459)، ‌ترمذی2(264)، ‌ابن ماجه 1(399)، ‌ابن حبان 4(183) و حاکم(ج1/ص6)
[3] – العواصم و القواصم 1/186
[4] – اشکالی که در متن حدیث وجود دارد آن مقام امتی که خداوند منصب گواهی و شهادت بر مردمش بخشیده و آن را بهترین امتها معرفی کرده، آنقدر دون‌پایه،معرفی شده که تعداد فرقه‌هایش از یهود و نصارا فراتر رفته است،در حالیکه قرآن راجع به یهودیان می‌فرماید:( وألقینا بینهم العداوة والبغضآء إلی یوم القیامة)و تا روز قیامت، میانشان دشمنی و کینه افکندیم. 64مائده
و درباره‌ی نصارا فرموده است:( ومن الذین قالوا إنا نصاری أخذنا میثاقهم فنسوا حظاً ممّا ذکروا به فأغرینا بینهم العداوة و البغضآء إلی یوم القیامه وسوف ینبئهم الله بما کانوا یصنعون) و از کسانی که گفتند ما نصرانی هستند از ایشان{ نیز} پیمان گرفتیم {ولی} بخشی از آنچه را بدان اندرز داده شده بودند، فراموش کردند و ما {هم}تا روز قیامت میانشان دشمنی و کینه افکندیم و بزودی خدا آنان را از آنچه می‌کرده‌اند{و می‌ساخته‌اند}خبر می‌دهد.مائده/14
حال آنکه چنین مطالبی، به هیچ روی درباره امت اسلام مطرح نیست، بلکه به عکس بارها به مسلمانان هشدار داده است که همچون پیشینیان دچار اختلاف و پراکندگی نشوید. از سوی دسگر طبق مدلول حدیث باید تمامی فرقه‌های این امت، به جز یکی از آنها جهنمی دانست، در صورتیکه یکی از فضایل و برتریهای این امت بر سایر امتها آن است که پیوسته مشمول رحمت الهی است دست کم یک سوم یا نیمی از بهشتیان را تشکیل می‌دهند. مسئله‌ی دیگری که هست آنکه تقسیم یهود و نصارا به هفتاد واندی فرقه، به هیچ روی در تاریخ این اقوام-بخصوص یهودیان-معروف و شناخته‌شده نیست و گروه‌بندی و فرقه‌گرایی در میان آنان، هرگز چنان نبوده است که به چنین عدد بالایی بالغ شده باشد.
[5] – العواصم والقواصم، ابن‌الوزیر، تحقیق:شیخ شعیب ارناؤوط، ج3/173-170. البته‌ گفتنی است ابن‌الوزیر، حدیث مذکور را از جهت متن آن و نه‌ سندش، مردود شمرده‌ است

احادیث شیعه پسند در کتب اهل سنت

24 ژوئیه
در این مقاله مختصر به بررسی یکی از دلایل شیعیان در مقابل اهل سنت می پردازیم و ثابت می کنیم که دلیلی پوچ و بی معناست . شاید شما خواننده گرامی نیز دائم دیده باشید که در هنگام مناظره بین یک روحانی شیعه با یک نفر از اهل سنت ، روحانی شیعی مرتب می گوید فلان حدیث (که به نفع شیعه است) در فلان کتب از اهل سنت از فلان عالم ثبت شده و برای مقابله با اهل سنت دائما به احادیث موجود در کتب آنها اشاره می کنند و می خواهند بدینوسیله حقانیت خود را ثابت کنند ، حال ما در اینجا دلایل متعددی را ذکر می کنیم که وجود این احادیث دلیل بر حقانیت شیعه نیست و این دلیل شیعیان به هیچ عنوان صحیح نمی باشد .
اجتهاد
اولین دلیل ما مسئله اجتهاد علما می باشد که با این استدلال شیعیان کاملا در تضاد است ، همه می دانند که به جز مسلک اخباری که تمام احادیث و اخبار را بدون اجتهاد قبول می کنند و معتقد به صحیح بودن همه آنها هستند(که کاملا در اشتباهند چون احادیث فراوانی از پیامبر(ص) و امامان می باشند که در آنها آمده هر حدیثی که از ما به شما رسید و با قرآن مخالف بود آن حدیث را به دیوار بزنید و قبول نکنید ، پس طبق این احادیث ما حدیث جعلی نیز داریم و چنانچه این احادیث را نپذیریم و همچون اخباریون قبول نکنیم پس خود این احادیث اشتباه هستند و در هر دو صورت ادعای اخباریون رد می شود .)
در مقابل مکتب اصولی قرار دارد که به اجتهاد و بررسی احادیث مختلف می پردازند ، و حتی شیعیان نیز دارای مکتبی اصولی هستند و در حوزه ها مشغول تدریس و بررسی اخبار هستند و به عالمان خود درجه اجتهاد می دهند(توسط مجتهدی دیگر) و تمامی اخبار کتب خود را نیز قبول ندارند ، از آن طرف ، اهل سنت نیز دارای اجتهاد هستند و در فروع دین نیز دارای چهار امام هستند(مالک ، ابوحنیفه ، شافعی ، احمد بن حنبل) پس موضوع اجتهاد منحصر  به هر دو طرف ماجراست ، و اصلا معنای اجتهاد یعنی اینکه از میان احادیث صحیح و ضعیف ، احادیث صحیح را بیرون بکشید که اینکار را با بررسی سند حدیث(علم الرجال) و متن حدیث و موارد دیگر تشخیص احادیث انجام می دهند (و می بینید که احادیث را نیز طبق میزان سنجش خود طبقه بندی می کنند مثل احادیث صحیح یا ضعیف یا مرسل و… ) ، چونکه شما هر حدیثی که بخوانید مطمئن باشید که به احتمال قوی حدیث ضد آن نیز موجود است ، همینطور احادیث جعلی فراوانی که توسط یهودیان یا مسیحیان یا افراد غالی و دشمنان اسلام وارد کتب شیعه یا سنی شده اند (همانطور که از جانب یهودیان و مسیحیان داستانهایی وارد کتب شیعه و سنی شده همانطور نیز از کتب شیعه ممکن است احادیثی وارد کتب اهل سنت شده باشد یا برعکس  ) ، پس می بایست احادیث مختلف را بررسی نمود ، حال ما از شیعیان می پرسیم اینکه دائم می گوئید در کتابهای اهل سنت فلان مطلب و فلان حدیث وجود دارد پس می شود بفرمائید اجتهاد چه معنی دارد ؟ اگر قرار باشد هر حدیثی را پذیرفت پس اجتهاد را باید کنار گذاشت ، و آیا شیعه هر حدیثی که در کتب خویش دارد(حتی در کتب اربعه شیعه (کتب اربعه شیعه : کافی ، من لایحضره الفقیه ، استبصار ، تهذیب که مثلا در الاصول من الکافی ج1 ص237 حدیثی می باشد مبنی بر اینکه الاغی بنام عفیر که از نسل الاغ کشتی حضرت نوح بوده با پیامبر(ص) به گفتگو پرداخته و گفته پدر و مادرم فدایت شود و … پس آیا این حدیث کلینی قابل قبول است؟) قبول می کند یا اینکه توسط مجتهدین خود احادیث مورد نظر را بررسی می کند ، پس اجتهاد یعنی همین که ما هر حدیثی را قبول نمی کنیم و این منحصر به خود شیعه نیز هست (اگر اینطور باشد شما علم الرجال و علم درایه و تاریخ و عقل و… را کنار بگذارید و تنها هر حدیثی که در کتب اهل سنت به نفع شماست قبول کنید و هر حدیثی به ضرر شماست قبول نکنید . ).
محققین ضد اسلامی در غرب
محققین مخالف با اسلام در غرب برای توجیه عقاید خود مطالب و احادیثی را از کتب مسلمین (کتب سنی و شیعه) بیرون می کشند ، که حتی ممکن است از آن مطالب بر ضد شخصیت پیامبر(ص) استفاده کنند ، آنوقت می بینی که فوری روحانیون شیعی می گویند : ای آقا مگر هر چه در کتب ما ثبت شده صحیح است !!
پس ما نمی دانیم چرا وقتی نوبت به مجادله خود ایشان با اهل سنت می رسد دائما از کتب ایشان مطالب می آورند ، جوابی که شیعیان به غربیان می دهند اهل سنت نیز می توانند به خود شیعیان بدهند ، تازه شیعیان فقط احادیثی را که به نفع خودشان است قبول می کنند ، مثلا اگر در فلان کتاب از اهل سنت مطلبی به ضرر عقاید شیعه باشد به طور حتم شیعیان قبول نمی کنند ولی چنانچه بر ضد حضرت ابوبکر(رض) یا حضرت عمر(رض) حدیثی باشد با جان و دل آن را می پذیرند .
احادیث کتب شیعه
مورد بعدی پیرامون کتب خود شیعه است ، و ما می پرسیم آیا در کتب شیعه هیچ مطلبی بر ضرر شیعه نیست؟ به طور حتم هیچ ابلهی چنین سخنی را نمی گوید ، اگر کسی مثلا احادیث بحارالانوار را بررسی کند متوجه احادیث وحشتناکی خواهد شد و یا حتی در کتب اصلی شیعه نیز مطالبی می باشد مثل کتاب من لایحضره الفقیه نوشته شیخ صدوق که در روایت محمدبن سنان از خذیفه بن منصور از امام ابوعبدالله صادق(ع) آمده که گفت : ماه رمضان 30 روز است و هیچگاه کمتر از آن نمی شود! (من لایحضره الفقیه ج2 ص169 ) یا حتی در کتب خود مطالبی مبنی بر تحریف قرآن دارند که همه می دانند اعتقاد به چنین امری کفر است مثل کتاب اصول کافی که از علی بن حکم از هشام بن سالم از امام ابوعبدالله صادق(ع) روایت کرده که گفت : قرآنی که جبرئیل برای محمد(ص) آورد هفده هزار آیه بود! (الاصول من الکافی ج2 ص634 کتاب فضل القرآن ) یا در کتب تاریخی شیعه مثل تاریخ یعقوبی که در آن ازدواج ام الکلثوم دختر فاطمه زهرا با حضرت عمر نوشته شده(این ازدواج در کافی و بحارالانوار و تهذیب الاحکام شیخ طوسی نیز آمده) که این ازدواج زیاد مورد خوشایند روحانیون شیعه نیست و علت آن نیز روشن است و یا مسئله ساختن قبور که در احادیث زیادی در کتب خود شیعه از این عمل نهی شده است(و آیا شیعه روی قبور را نمی سازد یا برعکس این احادیث عمل می کند؟) یا مسئله خواندن نمازها در پنج وقت و به طور جداگانه که بیش از یکصد حدیث در کتب شیعه پیرامون این مسئله هست ، پس در کتب شیعه نیز مطلب بر ضد شیعه موجود است و به هر دلیلی که علمای شیعه بخواهند آنها را رد کنند علمای اهل سنت نیز همان دلیل را می آورند مثلا اگر بگوئید این احادیث ما جزء احادیث ضعیف هستند ، اهل سنت نیز خواهد گفت احادیث مورد نظر شما ضعیف هستند .
بی طرفی اهل سنت
مطلب مهم دیگر این است که وجود احادیثی در کتب اهل سنت که بیانگر صفات خوب حضرت علی(ع) می باشند نمی تواند مرتب مورد استناد شیعیان قرار بگیرد ، چونکه اهل سنت با حضرت علی دشمنی ندارند و بر عکس او را دوست دارند و وجود چنین احادیثی در کتب اهل سنت امری عادی است ، ولی چنانچه حدیثی به نفع حضرت عمر(رض) در کتب شیعه باشد بسیار تعجب آور است ، چونکه شیعیان کینه حضرت عمر را در دل دارند و او را غاصب خلافت الهی می دانند!! و معتقدند که حضرت فاطمه را مضروب کرده و باعث سقط جنین او شده است !! پس با وجود چنین افکاری که در ذهن شیعیان بوده است وجود چنین احادیثی که به نفع حضرت عمر یا حضرت ابوبکر باشد بسیار عجیب است ، احادیثی که مثلا حضرت علی یا امامان دیگر ، فرزند با نام ابوبکر و عمر و عثمان و عایشه داشته اند و یا تعریف و تمجیدهای ائمه از خلفا(که البته تمامی این احادیث توسط تشیع صفوی حمل بر تقیه می شود) یا روایات مربوط به ازدواج ام الکلثوم دختر علی با عمر و غیره … و چنانچه کسی بگوید در کتب اصلی اهل سنت مطالبی هست و مجتهدین آنها تمامی احادیث آنرا قبول دارند در جواب می گوئیم : شما هم دو راه بیشتر ندارید یا اینکه مثل مجتهدین آنها تمامی احادیث دیگر این کتب را نیز بپذیرید ، احادیثی که در مدح ابوبکر و عمر و صحابه هستند یا اینکه تمامی آنها را اشتباه بدانید و شما نمی توانید فقط قسمتی را به نفع خود گزینش کنید ، چون یا اجتهاد علمای اهل سنت را قبول دارید یا ندارید و راه سومی نیست ، تازه در کتب اصلی اهل سنت نیز مطلبی راجع به خلافت بلافصل از جانب خداوند در غدیر خم نیست ، بلکه تنها می توان احادیث ایشان را به دو دسته تقسیم کرد 1- احادیثی که در مورد مدح علی و اهل بیت هستند که این احادیث نیز به عقاید شما ربطی ندارد ، عقایدی چون خلافت بلافصل (بسیاری از احادیث ثبت شده در مدح علی هستند و بیانگر صفات خوب او و ربطی به خلافت کردن از جانب خداوند و جانشینی ندارند و در مورد دیگر صحابه نیز چنین احادیثی می باشد ، مثل دادن پرچم در جنگ به علی یا من شهر علم هستم و علی باب آن و غیره … که به فرض صحیح بودن این احادیث باز هم نمی توان از آنها معنای خلافت بلافصل از جانب خدا را بیرون کشید .    ) و… 2- احادیثی که مثلا لغزشی را از یکی از صحابه یا خلفا نقل کرده (شیعه دائما این احادیث را بیرون می کشد و می خواهد بگوید که مثلا در فلان مکان ابوبکر یا عمر اشتباه کرده اند ، باید به اینها بگوئیم اشتباه کردن دیگران چه ربطی به خلافت بلافصل علی دارد و تازه ما آنها را معصوم نمی دانیم و این شما هستید که امامان خود را بدون هیچ لغزش و سهو و خطا می دانید ) که آنها نیز ربطی به مسائل مطرح شده شما ندارد و اهل سنت نیز خلفا و صحابه را معصوم نمی دانند و برای همین لغزشهای ایشان را ثبت کرده اند و مطرح نمودن این خطاها بی معناست .
ما می گوئیم که برای قضاوت بین شیعه و سنی شخصی غربی و بی طرف را بیاورید ، خواننده گرامی بداند اکثر محققین غربی در مورد مسئله جانشینی پیامبر اسلام بیشتر با اهل سنت موافق هستند و اگر شیعه بگوید که غربیان به کتب شیعه دسترسی ندارند و یا بدانها اعتنایی نمی کنند و بیشتر کتب اهل سنت را می خوانند ، می گوئیم: شما که دائم از میان کتب اهل سنت دلایل خود را مطرح می کنید و می خواهید که از این طریق ادعاهای خود را به اثبات برسانید خوب هم اکنون نیز غربیان همان کتب اهل سنت را می خوانند پس شما نباید معترض شوید .
در ضمن باید از خودتان سوال کنید که چرا فلان عالم اهل سنت با وجود این احادیث در کتب خویش باز سنی مانده و چرا شیعه نشده است؟ آیا تمامی آنها متعصب بوده اند ؟ دلیل این است که آن عالمان احادیث دیگری نیز دارند و همینطور مطالبی بر ضد این احادیث شما و بنابراین به طور کلی و جامع و از روی تمامی احادیث متوجه شده اند که مذهب شیعه قابل قبول نیست ، ولی شیعه می آید و تنها یک حدیث از این علما را به نفع خود بیرون می کشد ، در صورتیکه باید کل آن کتاب را و احادیث دیگر و نظرات علما را بررسی کند نه اینکه گزینشی عمل کند . (اگر شخصی بگوید خود اهل سنت نیز همین کار را در مورد شیعه می کند ، می گوئیم: اولا بسیاری از مطالب مربوط به اصول و عقاید خرافی و اشتباه که در شیعه هست با قرآن قابل اثبات است(مثل خواندن غیرخدا یا خلافت و امامت که شیعه از اصول دین می داند و در قرآن نیست) ولی دلایل شیعه بر ضد اهل سنت پایه و اساسی در قرآن ندارد و بیشتر متکی به احادیث هستند(مثل خلافت بلافصل علی یا وجود امام زمان یا ساختن قبور ائمه یا گریه و زاری برای حسین و…) و تازه احادیثی که مورد پسند ایشان است نه احادیث مخالف با عقایدشان ، و بنابراین اهل سنت مجبور می شود توسط احادیث با ایشان مناظره کند چونکه عقاید اینها در قرآن نیست و اگر هم بخواهد از کتب خود اهل سنت دلیل آورد به طور حتم دلایل بیشماری ارائه می دهد ولی شیعیان آنها را قبول نمی کنند ، در ضمن خیلی از منابع اولیه اخذ حدیث در شیعه نیز از اهل سنت است و متن احادیث مهمتر از سند آنهاست و چنانچه موافق با قرآن بود می توان پذیرفت ولی به پیامبر یا امام نمی توان نسبت داد ، بنابراین احادیث موافق با قرآن که در تشیع است مورد استناد اهل سنت قرار می گیرند ولی بالعکس شیعیان چنانچه بخواهند احادیث خود را با متن قرآن مطابقت دهند دچار مشکل می شوند چونکه برای عقاید خود متنی در قرآن ندارند مثلا برای خلافت بلافصل علی یا برای تولد و وجود امام زمان یا نص برای فرقه اثنی عشریه و غیره… و اگر هم بخواهند با معجزات و آیات و پیامبران دیگر قیاس کنند که امری اشتباه است ، و بیشتر علمای شیعه احادیث خود را بر آیات قرآن تحمیل می کنند ، در انتها نیز متذکر می شویم که همان احادیث مورد استناد اهل سنت که در کتب شیعه هستند نیز باید بررسی شوند و چنانچه صحیح بودند قابل قبول است وگرنه نمی توان پذیرفت و این مسئله میان هر دو طرف شیعه و سنی مشترک است . ) و تنها خبرهای واحد را بیرون کشد بلکه باید قرینه های یک خبر و روات و متن آن و سایر موارد را نیز بررسی کرد .
اشخاص بی طرف
شما این دلیل خود را مبنی بر وجود احادیث در کتب اهل سنت فقط و تنها می توانید در مقابل خود اهل سنت بیان کنید(تازه آن هم طبق مطالبی که بیان شد اشتباه است) و چنانچه شخصی مسیحی یا بی طرف در مقابل شما باشد نمی توانید چنین دلایلی را بیان کنید ، چون آن مسیحی خواهد گفت که من نه کتب شیعه را قبول دارم و نه کتب اهل سنت را و در ضمن ممکن است فرقه ای دیگر چون بهائیت بیایند و از کتب شیعه مطالبی را برای صحت عقاید خود بیرون بکشند(مثل ظهور منجی) پس آیا شما بهائیت یا فرقه های دیگر را قبول می کنید؟
مسئله آخرت و پیشگاه عدل الهی
مسئله بسیار مهم دیگر این است که در جهان آخرت از شما نمی پرسند که در کتب اهل سنت چه چیزی نوشته شده بود یا حتی در کتب خود شیعه ، بلکه در آن جهان اول از همه در مورد قرآن و عمل نمودن بدان از شما سوال می شود و احادیث نیز چنانچه با قرآن و سنت و عقل (و دیگر موارد صحیح بودن حدیث) مخالفت نداشته باشند مورد پرسش یا قبول قرار می گیرند و صرف اینکه حدیثی در فلان کتاب از فلان عالم ثبت شده دلیل بر درست بودنش نیست ، چونکه به طور حتم آن علما نیز معصوم و مجهز به وحی الهی نبوده اند و به طور حتم دارای خطاهایی بوده اند و نمی توان تمامی احادیث ثبت شده توسط ایشان را قبول کرد و می بایست آن احادیث را بررسی نمود و مهمترین راه بررسی نیز اول از همه تطبیق دادن متن احادیث با قرآن است و سپس سنت متواتر پیامبر(ص) و همچنین عقل و مراحل دیگر چون بررسی سند حدیث و قرینه های ثبت شده دیگر آن حدیث و تاریخ و غیره… و در این میان نیز علمایی هستند که بدون تعصب احادیث گوناگون را بررسی کرده اند مثل علامه برقعی یا علامه آلبانی و امیدواریم بقیه علما نیز همین روش را انتخاب کنند ، ان شاءالله .
نویسنده : آرش امیری

اسراء و معراج پیامبر

22 ژوئیه
در اثنایی که نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- مراحل دعوت اسلام را پشت سر مي‌گذاشتند، و آئين اسلام در نَوَسان ميان موفقيت و محکوميت، به هر حال، راه خودش را باز مي‌کرد، و ستارگان اميد از افق‌هاي دور دست چشمک زدن گرفته بود؛ اسراء و معراج نيز صورت پذيرفت.
اختلاف اساسي در مسئلة اسراء و معراج بر سر تعيين زمان وقوع آن است که مشتمل بر 6 قول است: قول اوّل آن است که اسراء در همان سالي که خداوند پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- را به کرامت نبوت تکريم فرمود، اتفاق افتاده است؛ طبري اين قول را اختيار کرده است.قول دوّم آن است که پنج سال بعد از بعثت روي داده است؛ اين قول را نَوَوي و قرطبي ترجيح داده‌اند.قول سوّم آن است که در شب 27 رجب سال 10 بعثت اتفاق افتاده است.قول چهارم آن است که شانزده ماه پيش از هجرت، يعني در ماه رمضان سال 12 بعثت، روي داده است. قول پنجم آن است که يک سال و دو ماه پيش از هجرت، يعني در ماه محرم سال 13 بعثت، اتفاق افتاده است. قول ششم آن است که يک سال پيش از هجرت، يعني در ماه ربيع‌الاوّل سال 13 بعثت، به وقوع پيوسته است.
سه قول اول مردودند، به اين دليل که خديجه -رضي الله عنها- در ماه رمضان سال دهم بعثت از دنيا رفته، و وفات وي پيش او واجب شدن نمازهاي پنجگانه بوده، و اختلافي نيست در اينکه تشريع وجوب نمازهاي پنجگانه در شب اسراء بوده است.
سه قول اخير، در منابع مربوطه به گونه‌اي آمده‌اند که هيچ مستندي براي ترجيح يکي از اين اقوال وجود ندارد؛ جز اينکه سياق سورة اسراء بر آن دلالت دارد که اسراء بسيار ديرتر صورت پذيرفته است.
چگونگی اسراء و معراج
بزرگان محدّثين به تفصيل، ماجراي اسراء را گزارش کرده‌اند؛ که ذيلاً ماحصل گزارش‌هاي ايشان با رعايت ايجاز و اختصار خواهد آمد:
ابن قيم گويد: رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- را با همين پيکر خاکي- بنابر صحيح – از مسجدالحرام به بيت‌المقدس شبانه سير دادند، سوار بر براق، و جبرئيل -عليه السلام- نيز همراه آن حضرت بود. در آنجا از براق پياده شدند، و پيشنماز جماعت انبيا شدند، و بُراق را به حلقة در مسجدالاقصي بستند.
آنگاه، در همان شب، ايشان را از بيت‌المقدس به آسمان دنيا بالا بردند؛ جبرئيل براي ايشان اجازة ورود گرفت، و درِ آسمان اول به روي ايشان گشوده شد. در آنجا آدم ابوالبشر را ديدند و بر او سلام کردند. آدم جواب سلام آن حضرت را داد و به ايشان خوشامد گفت، و به پيامبري ايشان اقرار کرد، و ارواح سعدا را در سمت راست خود، و ارواح اشقيا را در سمت چپ خود، به آن حضرت نشان داد.
آنگاه، ايشان را به آسمان دوم بالا بردند؛ براي ايشان اجازة ورود گرفته شد. در آنجا يحيي‌بن زکرّيا و عيسي‌بن مريم را ديدند و با آن دو ملاقات کردند. يحيي و عيسي پاسخ سلام را دادند و به ايشان خوشامد گفتند، و به پيامبري آن حضرت اقرار کردند.
آنگاه، ايشان را به آسمان سوم بالا بردند، در آنجا حضرت يوسف را ديدند و بر او سلام کردند. وي نيز پاسخ سلام آن حضرت را داد و به ايشان خوشامد گفت، و به پيامبري آن حضرت اقرار کرد.
آنگاه، ايشان را به آسمان چهارم بالا بردند. در آنجا ادريس را ديدند و بر او سلام کردند. وي نيز پاسخ سلام آن حضرت را داد و به ايشان خوشامد گفت، و به پيامبري آن حضرت اقرار کرد.
آنگاه ايشان را به آسمان پنجم بالا بردند. در آنجا هارون ‌بن عمران را ديدند و بر او سلام کردند. وي نيز جواب سلام آن حضرت را داد و به ايشان خوشامد گفت و به پيامبري ايشان اقرار کرد.
آنگاه، ايشان را به آسمان ششم بالا بردند. در آنجا موسي ‌بن عمران را ملاقات کردند و بر او سلام کردند. وي نيز پاسخ اسلام آن حضرت را داد و به ايشان خوشامد گفت و به پيامبري آن حضرت اقرار کرد.
وقتي از آسمان ششم گذشتند، موسي گريست. به او گفتند: چرا گريستي؟ گفت: گريستم به خاطر آنکه پسر نوجواني که پس از من مبعوث شده است، از امّت او شمار بيشتري نسبت به امت من وارد بهشت مي ‌شوند!
آنگاه، ايشان را به آسمان هفتم بالا بردند. در آنجا ابراهيم -عليه السلام- را ملاقات کردند و بر او سلام کردند. وي نيز جواب سلام آن حضرت را داد و به ايشان خوشامد گفت و به پيامبري ايشان اقرار کرد.
آنگاه ايشان را به سدره المنتهي برکشيدند. ديدند که ميوه ‌هاي آن همانند خوشه ‌هاي خرماي هَجَر است، و برگهاي آن همانند گوشهاي فيل؛ آنگاه پروانه ‌هايي طلايي آن را فراگرفتند؛ و نور و رنگهاي گوناگون در آن مشاهده شد، و حالت آن تغيير کرد؛ چنانکه هيچيک از آفريدگان خداوند قادر نيست که آن را از فرط زيبايي وصف کند. آنگاه براي آن حضرت بيت‌ المعمور برافراشته شد، و چنان شد که هر روز هفتاد هزار فرشته وارد آن مي ‌شدند که ديگر بار باز نمي‌گشتند. آنگاه، آن حضرت را به بهشت برين بردند. در آنجا رشته ‌هاي مرواريد را مشاهده کردند، و ديدند که خاک بهشت مُشک است؛ و آن حضرت را بالا بردند تا به جايگاهي رسيدند که صداي حرکت قلم‌ها بر الواح شنيده مي‌شد.
آنگاه، آن حضرت را به نزد جبّار جلّ جلاله بالا بردند. آنقدر به خدا نزديک شدند که فاصلة آن حضرت به اندازة دو کمان بود يا کمتر؛ و در آن حالت، خداوند هر آنچه را که خواست وحي کند به بنده‌اش وحي کرد، و پنجاه نماز در شبانه‌ روز بر او واجب کرد. رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- بازگشتند و در راه بازگشت به موسي برخوردند. به ايشان گفت: خداي تو به چه چيز تو را امر فرمود؟ گفتند: به پنجاه نماز! گفت: امّت تو تاب آن را ندارند. نزد خداي خودت بازگرد و از او براي امتت تخفيف بگير! آن حضرت روي به جبرئيل کردند؛ چنانکه گويي مي‌خواهند با او مشورت کنند. جبرئيل اشارتي کرد به اين معنا که آري، اگر مي‌خواهي! جبرئيل آن حضرت را بالا برد تا به نزد جبّار تبارک و تعالي رسانيد. اين متن روايت بخاري در بعضي طُرُق روايت اوست؛ و خداوند جبّار، ده نماز را به او تخفيف داد. سپس فرود آورده شدند تا بار ديگر به موسي برخوردند، و به او بازگفتند. گفت: نزد خداي خودت بازگرد و باز هم از او تخفيف بگير! پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- همچنان ميان موسي و خداوند عزوجل در رفت وآمد بودند، تا نمازهاي يوميه را به پنج نماز کاهش دادند. موسي به ايشان دستور داد که بازگردند وتخفيف بگيرند. امّا ايشان گفتند: من از خداي خودم شرم کردم؛ من خشنودم و تسليم اوامر او هستم! وقتي دور شدند، منادي ندا در داد: فريضة مرا اجرا کردي و براي بندگان من تخفيف گرفتي[1].
ابن قيم، پس از آن، اختلافي را که در باب ديدار آن حضرت با خداوند تبارک و تعالي وجود دارد يادآور شده، و در اين ارتباط، سخن ابن تيميه را آورده است. حاصل اين مبحث آن است که ديدار با چشم سر به هيچ وجه به ثبوت نرسيده است، و اين مطلبي است که هيچيک از صحابه قائل به آن نشده‌اند؛ دو روايت نيز که از ابن عباس رسيده است که يکي دلالت بر مطلق رؤيت دارد و ديگري دلالت بر رؤيت با چشمدل، و با هم منافاتي ندارند.
ابن‌قيم، سپس مي ‌افزايد: امّا اينکه خداوند متعال در سورة نجم فرموده است: ﴿ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى﴾[2] غير از آن نزديک شدني است که در قصّة اسراء مطرح است آنکه در سورة نجم آمده است، عبارتست از نزديک شدن جبرئيل و چرخش و گردش جبرئيل، چنانکه عايشه و ابن‌مسعود گفته ‌اند، و سياق آيات سورة نجم نيز بر آن دلالت دارد؛ امّا دُنُوّ و تَدَلّي در حديث اسراء صريح در آن است که دُنُوّ و تَدَلّي خداوند تبارک و تعالي است، و در سورة نجم اصلاً به آن پرداخته نشده است، بلکه در آنجا چنين آمده است که:
﴿وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى * عِندَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى﴾[3].
واين جبرئيل است که حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- وي را با صورت اصلي‌ اش دوبار ديدند: يکبار در زمين و يکبار در سدره المنتهي؛ والله اعلم[4].
در برخي روايات آمده است که در شب معراج نيز بار ديگر سينة آن حضرت را شکافته ‌اند.
مشاهدات آن حضرت
و در اثناي اين سفر آسماني، آن حضرت مشاهدات فراواني داشته ‌اند:
شير و شراب به آن حضرت پيشنهاد شده، و ايشان شير را انتخاب کرده‌ اند، و به آن حضرت گفته شده است که: به فطرت راه يافتي! يا: فطرت را برگزيدي! اين را بدان که اگر شراب را برگرفته بودي امّت تو به بيراهه مي‌ رفتند!
آن حضرت چهار جويبار را ديدند که از چشمه ‌اي مجاور ريشة سدره المنتهي جاري شده ‌اند: دو جويبار آشکار و دو جويبار پنهان؛ آن دو جويبار آشکار، نيل و فرات بودند. عنصر اصلي آن دو؛ و آن دو جويبار پنهان، دو جويبار در بهشت بودند. شايد مشاهدة نيل و فرات اشاره به پاي گرفتن اسلام در اين دو منطقه بود؛ والله اعلم.
مالک، خازن جهنم، را ديدند، که هيچ نمي‌خندد، و بر چهرة او اثري از شادي و شادماني نيست؛ همچنين بهشت و دوزخ را مشاهده کردند.
به ستم خورندگان اموال يتيمان را مشاهده کردند که لب و دهان آنان همانند دهان اشتران است و پاره‌هاي آتش را که همانند قطعه‌هاي سنگ است در دهانشان مي ‌اندازند و از مقعدشان خارج مي ‌شود.
رباخواران را مشاهده کردند که شکمهاي بزرگي دارند، آن چنان که به خاطر بزرگي شکم‌ هايشان نمي‌ توانند از جايشان حرکت کنند، و فرعونيان به هنگام عرضه بر آتش از کنار آنان مي‌ گذرند و آنان را لگد مي ‌کنند.
زناکاران را مشاهده کردند که در برابرشان گوشت فربه و پاکيزه نهاده‌ اند، و در کنار آن گوشت بي ‌رمق و متعفّن؛ و آنان گوشت بي ‌رمق و متعفّن را مي ‌خورند، و گوشت فربه و پاکيزه را وامي ‌گذارند.
زناني را که بچه ‌هايشان را به مرداني که واقعاً پدر آن بچه ‌ها نيستند، مي ‌بندد، مشاهده کردند که آنان را به سينه ‌هايشان آويزان کرده ‌اند.
در طول ماه، به هنگام رفت و برگشت، کارواني از مکّيان مشاهده کردند، و به آنان کمک کردند تا اشتري را که گم کرده بودند پيدا کنند؛ و در حالي که آنان خواب بودند، از ظرف سرپوشيدة آنان آب نوشيدند و همچنان ظرف خالي را به صورت پوشيده وانهادند، واين، نشانه‌ اي براي درستي ادّعاي ايشان در بامداد ليله ‌الاسراء گرديد [5].
بامداد لیله الاسراء
ابن قيم گويد: بامداد روز بعد، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به ميان قوم و قبيلة خويش آمدند و براي آنان بازگفتند که خداوند عزّوجل آيات کُبراي خود را به ايشان نشان داده است. تکذيب و آزار و شکنجة آنان نسبت به آن حضرت افزوده شد. از آن حضرت درخواست کردند که بيت‌المقدس را براي ايشان وصف کنند. خداوند بيت‌المقدس را در برابر ديدگان آن حضرت آشکار گردانيد، و ايشان مستقيماً زوايا و جوانب آن را مشاهده مي‌کردند و براي مردم بازمي‌گفتند و آنان نمي ‌توانستند هيچيک از گفته ‌هاي ايشان را رد کنند. راجع به آن کارواني که در بين راه به هنگام رفت و برگشت مشاهده کرده بودند، نيز با آنان سخن گفتند، و به آنان بازگفتند که چه وقت آن کاروان به مکّه مي ‌رسد، و نيز به آنان بازگفتند که اشتري که پيشاپيش کاروان در حرکت است چه رنگ است؛ و همانگونه روي داد که آن حضرت گفته بودند. اما، اين آيات و معجزات جز بر گريزپايي آنان نيافزود، و جز ناسپاسي و کفرورزي عکس‌العمل ديگري نشان ندادند [6].
گويند: وجه تسمية ابوبکر به «صدّيق» همين بوده است که وي اين رويداد را تصديق کرد، در حاليکه همه مردم آن را تکذيب کردند [7].
رازهای اسراء و معراج
موجزترين و گوياترين تعبيري که در قرآن کريم براي بيان علت و جهت اين سفر شبانه آمده، اين سخن خداوند متعال است که فرمود:
﴿لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا﴾[8].
«تا برخي از آيات خود را به او نشان بدهيم!»
اين همان سنّت ديرينة خداوند در ارتباط با پيامبران پيشين است؛ چنانکه مي‌ فرمايد:
﴿وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ﴾[9].
«و اين چنين به ابراهيم نشان مي‌‌دهيم ملکوت آسمانها و زمين را… تا اينکه وي از يقين دارندگان باشد.»
همچنين، خطاب به موسي -عليه السلام- مي فرمايد:
﴿لِنُرِيَكَ مِنْ آيَاتِنَا الْكُبْرَى﴾ «تا اينکه آيات کبراي خودمان را به تو نشان دهيم!»
در ارتباط با حضرت ابراهيم -عليه السلام- مقصود از اين ارائة آيات را در عبارت ﴿وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ﴾ بيان فرموده است. به عبارت ديگر، وقتي دانسته ‌هاي پيامبران با مشاهدة عيني آيات الهي مُستند مي‌گردد، به مقام عين‌اليقين مي ‌رسند؛ چنانکه حدّ و اندازه آن بيان کردني نيست. آنجا که عيان است چه حاجت به بيان است؛ و شنيدن کي بود مانند ديدن؟! اين چنين است که پيامبران در راه خدا چيزهايي را تحمل مي ‌کنند که ديگران تاب تحمل آن را ندارند؛ و تمامي نيروها و توانمندهاي دنيوي در نظر آنان به مثابة بال پشه ‌اي مي‌گردد، و محنت ‌ها و آزارهاي اين جهاني را به هيچ روي اهميت نمي‌دهند.
رازها و حکمت ‌هايي که در آن سوي اين سفر شبانة زميني- آسماني نهفته است، جاي بحث و گفتگو دربارة آنها کتابهاي مربوط به فلسفه و اسرار شريعت است. در عين حال، حقايق و مفاهيم آشکارتر و ساده ‌تري نيز از سرچشمة اين سفر پربرکت مي ‌جوشد، و برفراز بوستان و گلستان سيرة نبوي -صلى الله عليه وسلم- فوّاره مي ‌زند و بر طراوت آن مي‌افزايد، که به نظر مي‌ رسد جا داشته باشد که برخي از آنها را با رعايت ايجاز در اينجا درج کنيم:
عزيزان اهل قرآن در سورة اسراء مشاهده مي‌کنند که خداوند داستان اسراء حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- را تنها در يک آيه ياد کرده است، آنگاه به گزارش تبهکاري‌ ها و رسوايي ‌هايي قوم يهود پرداخته، و آنگاه يادآور شده است که:
﴿إِنَّ هَـذَا الْقُرْآنَ يِهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ﴾ [10].
«اين قرآن همواره همگان را به هر آنچه درست‌ترين است رهنمون مي‌ گردد.»
چه بسا وقتي انسان اين آيات را مي‌ خواند، چنان پندارد که ميان اين آيات ارتباطي وجود ندارد؛ امّا هرگز چنين نيست. خداوند متعال با اين سبک بيان خواسته است اشاره فرمايد به اينکه اسراء در محل بيت‌المقدس به وقوع پيوسته است تا نشانه‌اي باشد از آنکه قوم يهود خيلي زود از اريکة رهبري جامعة انساني به زير خواهند آمد؛ زيرا، آنان جرائمي سهمگين را مرتکب شده‌اند که براي باقي ماندن بر اريکة رهبري بشريت مجالي باقي نگذاشته است، و خداوند اين منصب را عملاً به رسول‌الله -صلى الله عليه وسلم- منتقل خواهد گردانيد، و هر دو مرکز دعوت ابراهيمي را به آن حضرت اختصاص خواهد داد. اينک زمان آن فرا رسيده است که رهبري روحاني و معنوي از امّتي به امّت ديگر انتقال پيدا کند؛ از امّتي که تاريخ خويش را با نيرنگ و خيانت و تبهکاري و ستم آکنده است، به امتي که سرشار از نيکي‌ها و خيرات و برکات است، و پيامبر آن امت همچنان از وحي قرآن برخوردار است؛ قرآني که ﴿يِهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَم﴾!
امّا، چگونه اين رهبري منتقل مي‌شود، در حال که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رانده شده و آواره در فراز و نشيب کوههاي مکّه در تکاپوست؟! اين سؤال، خود پرده از روي حقيقت ديگري برمي‌گيرد، و آن اينکه دوران نخستين اين دعوت اسلامي نزديک است که پايان پذيرد و سرانجام گيرد، و از اين پس، دوران ديگري آغاز خواهد گرديد که از هرجهت با دوران نخستين متفاوت است. به همين جهت مي‌بينيم که برخي آيات در سورة اسراء مشتمل بر هشدارهاي بي‌پرده و تهديدهاي شديد نسبت به مشرکان است:
﴿وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُواْ فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيراً * وَكَمْ أَهْلَكْنَا مِنَ الْقُرُونِ مِن بَعْدِ نُوحٍ وَكَفَى بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيرَاً بَصِيراً﴾[11].
«آري، هرگاه اراده کنيم که اهالي شهري را به هلاکت برسانيم و اثري از آثار آن شهر برجاي نگذاريم، رفاه‌زدگان آن شهر را وامي‌داريم تا در آن شهر به تبهکاري و بي‌بندوباري بپردازند؛ آنگاه سخن ما درباره آنها تحقق يابد؛ آنگاه آن شهر را از بيخ و بن زيروزبر کنيم! چه بسا امتها و ملتها که پس از قوم نوح به هلاکت رسانيده‌ايم؛ و خداي تو براي رسيدگي به گناهان بندگانش با آن آگاهي و بينشي که دارد، بسنده است!»
از سوي ديگر، در کنار اين آيات، آيات ديگري را مشاهده مي‌کنيم که آيين‌هاي تمدّن و اصول و مباني زندگاني اجتماعي و روش‌ها و شيوه‌هاي بنيادين سازندگي جامعة اسلامي را به مسلمانان ياد مي‌دهند؛ چنانکه گويي مسلمانان به سرزميني وارد شده‌اند، و در آن مأوا گرفته‌اند، که در آنجا بر همة امور خويش از هرجهت مسلط شده‌اند، و به انسجام و وحدتي دست يافته‌اند که آسياي جامعة نوپايشان بر محور آن به گردش درمي‌آيد! اين خود اشارتي است به اين مطلب که رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- ديري نمي‌پايد که به ملجأ و مأمني اطمينان بخش دست پيدا مي‌کند که در آنجا کارهايش و فعاليت‌ها را استقرار بخشد، و آنجا را مرکزي براي نشر و گسترش دعوت خويش در سراسر جهان قرار دهد. اين يکي از آن اسرار نهان است که در اين سفر مبارک نهفته است و از آنجا که به زمينة بحث ما مرتبط است، بهتر آن ديديم که بيان شود.
با توجه به همين حکمت و امثال آن، معتقديم که رويداد اِسراء اندکي پيش از بيعت عَقبة اُولي يا در فاصلة دو پيمان عَقَبه صورت پذيرفته است؛ والله اعلم.
منبع : رحیق المختوم
شيخ صفي الرحمن مبارکفوري
ترجمه :دکتر محمدعلي لساني فشارکي
——————————————————————————–
پی نوشت
[1]- زادالمعاد، ج 2، ص 47-48، همراه با افزوده‌هايي از روايات و احاديث صحيح.
[2]- سوره نجم، آيه 8.
[3]- سوره نجم، آيات 13-14.
[4]- زادالمعاد، ج 2، ص 47-48؛ نيز نکـ: صحيح البخاري، ج 1، ص 50، 455-456، 470-471، 481، 548-550، ج 2، ص 684؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 91-92.
[5]- همان مآخذ؛ نيز: سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 379، 402-406.
[6]- زاد المعاد، ج 1، ص 48؛ نيز نک: صحيح البخاري، ج 2، ص 684؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 96؛ سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 402-403.
[7]- سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 399.
[8]- سوره اسراء، ايه 1.
[9]- سوره انعام، آيه 75.
[10]- سوره اسراء، آيه 9.
[11]- سوره اسراء، آيات 16-17.

جرح و تعدیل راوی در علوم الحدیث

22 ژوئیه
محدثی که تأیید می‌نماید یک راوی واجد شرایط است او را تعدیل کرده است و محدثی که نفی می‌کند یک راوی واجد شرایط است او را جرح کرده است، بنابراین برای فهم معنی جرح و تعدیل لازم است شرایط راوی را در نظر گرفت. شرایط راوی: راوی حدیث بنظر تمام محدثین باید واجد این شرایط باشد: 1- مسلمان 2- بالغ 3- عاقل 4- عادل یعنی مرتکب گناه کبیره نشده باشد و بر گناه صغیره هم استمرار نداشته باشد 5- دارای شخصیت باشد [1]و انسان مبتذل و سبکسری نباشد 6- هوشیار و بیدار دل باشد 7- هوش و حافظة کامل داشته باشد (اگر از حفظ روایت کند). 8- در نگهداری و حفظ کتاب از تغییر و تبدیل توانا باشد (در صورتیکه از کتابش روایت کند [2]) بنابراین محدثی که تایید کند یک راوی دارای این شرایط است او را تعدیل کرده است و اگر این شرایط را کلاً یا بعضاً از او نفی کرد او را جرح نموده است.
عبارت جرح: جرح شدید: «اکذب النّاس، دجّال، وضّاع، کذّاب» جرح ملایم : «لیّن، سیئّی الخلق، فیه مقال [3]».
عبارت تعدیل: عالیترین تعدیل: «اوثق النّاس، ثقة ثقة، ثبت ثبت، ثقة حافظ».
تعدیل متوسط : «شیخ، یعتبربه، ثقة».
توجه : 1- جرح مقدم بر تعدیل است یعنی اگر یک راوی از طرف جمعی مورد جرح قرار گرفت و از طرف جمع دیگر تعدیل گردید، مجروح شمرده می‌شود. [4] 2- تعدیل بوسیلة یکنفر و بدون توضیح و بیان دلیل قبول می‌گردد، امّا جرح بوسیلة یکنفر باید همراه توضیح و بیان دلیل باشد. [5] 3- روایت حدیث از مستورالحال مردود است و راوی باید تعدیل شود آنگاه حدیث روایت شدة او مقبول است. [6] 4- کسانیکه در جرح راوی افراط بخرج می‌دهند و به بهانة کارهای مباح (مانند ظاهر شدن در خیابانها و غذا خوردن در بازار و شوخی و مزاح کردن بسیار با رعایت نزاکت و عفت زبان) راوی را مجروح قلمداد می‌کنند این گونه جرح‌ها هیچ‌گونه اثری ندارد. [7]
شناسایی اسم و کنیه و نشانه‌های راویان
اگر از راه شناسائی مشخصات، هویّت یک راوی معیّن نگردد جرح و تعدیل و اظهارنظر دربارة او بهیچ وجه ممکن نیست بنابراین راویانی که دارای اسم مشترک یا شهرت مشترک می‌باشند و ممکن است یکی از آنها مورد جرح و دیگری مورد تعدیل قرار گیرد، تعیین مشخصات آنها کاملاً ضروری بنظر می‌رسد و برای رفع هرگونه اشتباهی لازم است وجه تمایز راویان را طبق نمونه‌های ذیل بیان نمود:
1- راویانی که با اسم شهرت پیدا کرده‌اند باید کنیة آنها را نیز دانست. مانند طلحة بن عبیدالله و عبدالرحمن بن عوف و حسن بن علی، که کنیة همة آنها ابومحمد [8] است و همچنین راویانی که برعکس با کنیه شهرت پیدا کرده‌اند باید اسم آنها را نیز دانست (مانند ابن عباس و ابن مسعود و ابن ام مکتوم [9] که اسم همة آنها عبدالله است. [10])
2- راویانی که اسم آنها کنیة آنها است یعنی بجای اسم هم، کنیه دارند مانند ابی‌بلال اشعری که از شریک روایت کرده و ابی‌حصین که از ابی حاتم رازی روایت کرده است و هر دو گفته‌اند که چیزی بنام اسم نداریم و اسم و کنیة ما یکی است. [11]
3- راویانی که در اسم آنها اتفاق هست ولی کنیه آنها مورد اختلاف است مانند اسامه بن زید الحب که در اسم او اختلاف نیست ولی در کنیه او اختلاف هست. برخی ابوزید و برخی ابومحمد و برخی هم ابوخارجه گفته‌اند. و همچنین عکس این مطلب مانند ابوهریره که در اسم او اختلاف هست و مشهور این است که اسمش عبدالرحمن بن صخر است. [12]
4- راویانی که کنیه‌های متعددی داشته باشند مانند ابن جریح که دو تا کنیه دارد یکی ابوالولید و دیگری ابوخالد [13]یا نشانه‌ها و القاب متعددی دارندو شناسایی این نوع راویان از این جهت ضروری است که اگر شناخته نشو‌ند گمان می‌رود که چند نفر هستند.
5- راویانی که کنیة آنها با اسم پدر آنها موافق باشد مانندابی‌اسحق ابراهیم بن اسحاق مدنی یکی از تابعین. یا برعکس مانند اسحاق بن ابی اسحاق سبعی یا کنیة آنها با کنیة همسرشان موافق باشد مانند ابوایوب انصاری و ام ایوب که هر دو صحابی مشهور هستند یا اسم استادش با اسم پدرش موافق باشد مانند ربیع‌بن انس از انس روایت کرده است و این شناسائی از این جهت لازم است که مبادا گمان برده شود که از پدرش روایت کرده است زیرا چنین اتفاق گاهی رخ داده است مانند عامر بن سعد از سعد که سعد پرد عامر است ولی در مثال گذشته انس استاد ربیع پدر ربیع نیست زیرا پدر ربیع انس از قبیله بکر و استادش انس انصاری است [14] (انس بن مالک) همچنانکه کسانیکه از علم‌الرجال آگاهی نداشته‌اند گمان برده‌اند که مالک بن انس (از مجتهدین اربعه) پسر انس بن مالک صحابی است.
6- راویانی که از حیث نسبت غیر عادی بنظر می‌‌رسند مانند مقداد بن اسود که به اسود زهری نسبت داده شده است و اسود زهری پدر خواندة قدیمی اوست و پدر مقداد نامش عمرو است و مانند ابن علیه که علیه مادر او است و او اسماعیل بن ابراهیم است و مانند ابوعبیدة جراح (از عشرة مبشره) که پدرش عبدالله است و جدش جراح است و مانند یعلی بن منیه که منیه نام مادر پدر او است و مانند حذاء که تصور می‌رود فروشندة کفش یا کفشگر بوده باشد در صورتیکه فقط با کفش فروشها آشنائی داشته است [15]
7- راویانی که از حیث لقب غیرعادی بنظر می‌رسند و پس از تحقیق دلیل این لقبها معلوم و موجب جرح آنها نمی‌شود مانند «ظلّ الشّیطان» که لقب محمد بن سعد بن ابی وقاص است و فقط بعلت کوتاهی قد این لقب را به او داده‌اند و مرد پرهیزگاری بوده است و مانند «ضال» که لقب معاویه بن عبدالکریم است و فقط به این علت این لقب را به او داده‌اند که یک فقره در راه مکه راه را گم کرده بود و مرد عالم و پرهیزگاری بوده است و مانند «ضعیف» لقب عبدالله بن محمد که بدنش لاغر بوده است و مانند «قوی» لقب حسن بن یزید که در عبادت و طواف نیروی شگرفی داشته است.
8- راویانی که اسم استاد و استاد استاد آنها یکی است مانند عمران از عمران از عمران که اولی معروف است به «قصیر» و دومی «ابورجاء عطاردی» و سومی «ابن حصین صحابی» است و همچنین روایانی که اسم و اسم شاگرد آنها یکی است مانند بخاری که شاگردش مسلم بن الحجاج صاحب صحیح و استادش هم مسلم بن ابراهیم فراسی است.
9- راویانی که نام آنها در زنجیر مجرد و بدون قید آمده است و این نام در بین چندین [16] نفر مشترک است که فقط برخی از آنها واجد شرایط روایت هستند و محدّث باید با استفاده از علم‌الرجال تحقیق کند که اسم این راوی در این سلسله در حقیقت دارای چه قیدی است و آیا با وجود این قید از آنها است که واجد شرایط هستند یا خیر. مثلاً بخاری حدیثی را از احمد از وهب و حدیثی را از محمد از اهل عراق روایت کرده است و هنگام تحقیق از علم‌الرجال معلوم می‌شود که آن احمد یا احمد بن صالح است یا احمد بن عیسی و آن محمد یا محمد بن سلام یا محمد بن یحیی است و هر چهار نفر واجد شرایط هستند و احمد بن موسی و محمد بن کریم نیستند که مجهول الحال می‌باشند.
محدثین برای ظاهر کردن وجه امتیاز اسماء مجرد، کتابهای مفصلی را نوشته‌اند از جمله کتاب رجال بخاری تألیف نصر کلاباذی و کتاب رجال مسلم تألیف ابوبکر منجویه. [17]
10- راویانی که دارای اسم مختص بخود هستند (مفرد) و جز این راوی کسی دارای این اسم نیست مانند صغدی بن سنا، که یک راوی ضعیفی است و مانند سندر مولی زنباع جذامی که صحابی می‌باشد.
توجه: شناخت درباره طبقه و صفات و احوال راوی و همچنین شناختن راویان حدیث از جهات دهگانة فوق که از راه علم‌الرجال و مراجعه به تذکره تحقق می‌یابد به محدثین امکان می‌دهد که همة احادیث روایت شده را از حیث سند و سلسله دقیقاً برررسی نمایند و احادیث صحیح و حسن و ضعیف و موضوع را از هم جدا کنند و نگذارند روایتهای بی‌سر و ته و اسرائیلیات با سند و شناسنامة جعلی و مهر رسالت دینی در حریم مقدس دین اسلام ظاهر شوند و در ردیف احادیث صحیح رسول‌الله(ص) خود را نشان دهند.
محدثین ـ باستناد علم الحدیث درایتی ـ هر روایتی را دقیقاً بازرسی می‌کنند واز هویت آن سؤال می‌کنند و سند و شناسنامه و مهر آن را عمیقاً بررسی می‌نمایند. وقتی کسی گفت:
«و روی (روایت شده است)» فوراً از او می‌پرسند چه کسی روایت کرده است؟ و از چه شخصی روایت کرده است؟ وقتی گفت: «قال رسول‌الله(ص)» فوراً می‌پرسند چه کسی از پیامبر(ص) شنیده است؟ و چه کسی از آن کس؟ و به همین ترتیب سؤالها ادامه دارند و اگر مطلب روایت شده با یک زنجیرة متصل از راویان واجد شرایط به پیامبر(ص) وصل نگردید یا در هیچیک از کتب صحاح سته (بخاری، مسلم، ابوداود، نسائی، ترمذی، ابن‌ماجه) نبود آن مطلب بدلیل اینکه هویّتش معلوم نیست و فاقد سند و شناسنامه است و مهر رسالت را ندارد دست رد بر سینة آن می‌گذارند و آن را بحریم مقدس دین اسلام راه نمی‌دهند و این بازرسی‌های دقیق بر مبنای علم‌الحدیث درایتی هرگز نمی‌گذارد که اسرائیلیات و مطالب مشکوک و روایتهای مجهول‌الهویه و فاقد سند و مهر و شناسنامه از مرز اسلام عبور کرده و خود را در میان مسائل اسلامی جا دهند و در نتیجه اسلام خالص و ناب و اصیل در چشم‌انداز جهانیان ظاهر گشته و بعنوان یکرشته حقایق تردید‌ناپذیر مورد قبول عقلا واقع می‌گردد و ضمناً بساط اختلافهای وحدت‌شکن همه مسلمانان نیز برچیده می‌شود.
هیچکس نباید تردید داشته باشد که عامل تحقق این دو امر مهم (یکی نشان‌دادن اسلام واقعی به جهانیان و دیگری حل اختلافات همه مسلمین) تنها یک راه دارد و آن این است که علما و محققین اسلام در راه خدا و در کمال اخلاص و بیطرفی با همة روایتها تصفیه حساب کنند و با استفاده از علم الحدیث درایتی کلیه روایتهای مشکوک و فاقد سند و شناسنامه و مهر اصلی را از حریم دین اسلام اخراج نمایند زیرا باتفاق تمام مسلمانان و حتی نامسلمانان! منبع فوران تمام اعتقادات و اخلاق و اعمال و روابط شخصی و روابط اجتماعی و بین‌المللی دین اسلام یکی قرآن خدا است و دیگری احادیث رسول‌الله(ص) همچنانکه خود پیامبر(ص) در حجةالوداع بحضور یکصدهزار نفر صحابی این واقعیت را با این عبارت صریح اعلان نمود: «انّی تارک فیکم الثّقلین: کتاب الله و سنّتی» (من در میان شما دو امر بسیار وزین و بهادار را بجا می‌گذارم: کتاب خدا و روش و احادیث خودم). بنابراین، حقیقت اسلام یعنی قرآن همراه تفسیر آگاهانه و دور از نظریات شخصی و احادیث صحیح طبق موازین علم الحدیث درایتی.
و پیام ما به همة کسانیکه آرزو دارند مسلمین متحد گشته و اسلام واقعی به جهانیان ارائه شود این است که علم‌الحدیث درایتی را کاملاً ترویج دهند و تمام فعالیت خود را روی این دو نقطه متمرکز نمایند:
1- تفسیر عالمانة قرآن 2- احادیث صحیح طبق علم الحدیث درایتی.
منبع: کتاب کلید حدیث شناسی
استاد فاضل حاج ملا عبدالله احمدیان
——————————
پی نوشت:
[1] ترجمه «مرؤة» است : خطیب بغدادی با نقل یک حدیث معنی مرؤة را روشن نموده است : «قال النبی: من عامل الناس فلمّ یظلمهم و حدثهم فلم یکذبهم و وعدهم فلم یخلفهم فهو من کملت مروئته و ظهرت عدالته و وجبت اخوّته و حرمت غیبته» (صبحی صالح ص: 131).
[2]تدریب الراوی ص: 197.
[3]شرح نخبه ابن حجر عسقلانی ص: 133 و 134.
[4]شرح نخبه ص: 136.
[5]تدریب الراوی ص: 111 و علوم‌الحدیث صبحی صالح ص: 135.
[6]تدریب الراوی ص: 115 و علوم‌الحدیث صبحی صالح ص: 132.
[7]الکفایه خطیب بغدادی ص: 109 و 111 و شرح نخبه ابن حجر عسقلانی ص: 135 خلاصه باید تحقیق شود که راوی عادل است یعنی مرتکب گناهان کبیره نشده و برگناه صغیره استمرار نداشته است و به هیچ وجه لازم نیست راوی خود را با محیط طوری وفق دهد که مردم او را مقدس و پارسای دور از مظاهر زندگی بدانند.
[8]شرح نخبه و ذیل آن ص: 137.
[9]در تفسیر کشاف توضیح داده است که ام‌مکتوم مادر پدرش بوده است. و نام او عبدالله بن شریح است.
[10]شرح نخبه و ذیل آن ص: 137.
[11]ذیل شرح نخبه ص: 137.
[12]شرح نخبه ابن حجر عسقلانی و ذیل آن ص: 138.
[13]و 2 و 3- شرح نخبه ابن حجر عسقلانی و ذیل آن ص: 138.
[14] و 5- شرح نخبه ابن حجر عسقلانی ص: 138 الی 142.
[15] و 2 و 3- شرح نخبه ابن حجر عسقلانی ص: 138 الی 142.
[16]شرح نخبه ابن حجر عسقلانی ص: 138 الی 142.
[17]و 2- شرح نخبه ابن حجر ص: 113، 140، 141.