بایگانی | روشنفکران شیعی RSS feed for this section

افسانه ی غرانیق(پیرامون سلمان رشدی و آیات شیطانی)

22 اوت
سلمان رشدی نویسنده ی مرتد نام کتاب خود را آیات شیطانی گذاشته است. ولی به راستی این نام چه پیامی دارد؟
آیات شیطانی اشاره به افسانه و یا واقعه ی واهی و ساختگی غرانیق است. غرانیق جمع غرنوق یا غرنیق است. غرنوق به معنی مرغ آبی است که گردنی بلند و سپید یا سیاه دار، به معنی جوان سپید روی هم آمده است. برخی غرنوق را لک لک، بوتیمار یا غم خورک معنی کرده اند.(اسماعیل بن حماد جوهری، الصحاح، ص 1537) اعراب جاهلی گمان می کردند که بت ها مانند پرندگان به آسمان عروج می کنند و برای پیروان خود شفاعت می نمایند. (ابن الاثیر، النهایه، ج 3، ص 364 و الریحی، مجمع البحرین، مکتب المرتضویه ج5، ص 222)
و اما داستان، می گوید، در نخستین سال های بعثت که آزار و اذیت مشرکین نسبت به مسلمانان سخت و طاقت فرسا شده بود و به همین جهت عده ای از مسلمانان، از جمله دختر پیامبر اسلام رقیه به اتفاق همسرش عثمان بن عفوان به حبشه مهاجرت کردند(رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی، سیرت رسول الله، ج1، ص 312-313) پیامبر نگران و پر دغدغه بود. انتظار داشت که خداوند آیاتی بر او فرو فستد که موجب نوعی نزدیکی قریش شود و به اصطلاح کوه یخ میان مسلمانان و مشرکین آب شود و یا دست کم آیاتی نازل نشود که کدورت بیش تر گردد. روزی پیامبر و عده ای از مسلمانان در یکی از انجمن خانه های قریش دور کعبه نشسته بودند. پیامبر در آن انجمن سوره نجم را تلاوت می کرد.  آیه های 19 و 20 را تلاوت کردند که:
افرایتم اللات و العزی و مناۀ الثلاثه الاخری«آیا دیدید لات و عزی را و منات را که سومینشان بود»
پیامبر بدون فاصله بعد از آن فرمودند:
تلک الغرانیق العلی و ان شفاعتهن لترجی«این ها مرغان آبی بلند پروازی هستند که شفاعت آنان امید می رود»
تلاوت سوره ادامه یافت و در پایان پیامبر آیه ی سجده را خواندند و مسلمانان و مشرکان سجده کردند. حتی نوشته اند 2 نفر از آن ها به علت کهولت سن نمی توانست خم شود بنابراین مشتی خاک را بلند کرد و به چهره و پیشانی زد. از ولید بن مغیره و ابواحیحه سعید بن عاص و یا امیه بن خلف هم نام برده شده است. علت شادمانی مشرکان این بود که پیامبر نام بت های مشرکین را آورده بود. خبر سجده ی مشرکین و آشتی به گوش مسلمانان حبشه رسید و حتی عده ای از آن ها بازگشتند. ولی شب جبرئیل آمد و گفت آن 2 جمله ی آخر  وحی نیست . پیامبر غمگین شد که بر خدا دروغ بستم. و خدا برای دل جویی پیامبر این آیه سوره ی اسرا  73-75 را فرستاد:
و ان کادو لیفتونک عن الذی اوحینا الیک لتفتری علینا غیره و اذا  لاتخذوک خلیلا. و لولا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا اذا لاذقناک ضعف الحیوۀ و ضعف الممات ثم لا تجد لک علینا نصیرا«هر چند نزدیک بود از آن چه بر تو وحی کردیم منحرفت کنند تا چیز دیگری بر ما ببندی و تو را به دوستی گیرند. و اگر ما تو را استوار نکرده بودیم، نزدیک بود کمی به آن ها متمایل شوی. در این صورت عذاب دو جهان را دو چندان به تو می چشاندیم و در برابر ما یار و یاوری نمی یافتی.»
طرفداران و مروجین داستان غرانیق آیه ی 52 و 53 سوره ی حج را نیز به عنوان دلیل دیگری بر درستی داستان ذکر می کنند:
و نفرستادیم پیش از تو هیچ فرستاده و یا پیامبری را، مگر وقتی آیات را خواند،  شیطان در خواندن او القائی کرد. ولی خداوند آن چه را که شیطان القاء کند نسخ می کند و آیات خویش را محکم می سازد و خداوند دانا و حکیم است. تا خدا آن جه را شیطان القاء کرده، برای آنان که روحشان بیمار و دلشان سخت است، آزمایش قرار دهد و ستمکاران در اختلافی دور و درازند.»
این داستان از آن جایی که در کتب مشهوری مانند «تاریخ طبری»، «تفسیر طبری»، «طبقات ابن سعد» و «اسباب التنزیل» واقدی نقل گشته است مورد استناد نویسندگان، مورخین و خاورشناسان قرار گرفته است.
افسانه غرانیق را از جهات تاریخی، قرآنی و عقلانی می توان مورد بررسی قرار داد و سستی و بی اعتباری را نشان داد.
الف-از نظر تاریخی
این نکته قابل تأمل است که واقدی که در سال 207 هجری وفات کرده وطبری که متوفی در سال 310هجری است این داستان را نقل کرده اند ولی اسحاق متوفی در سال 150 یا 151 هجری کمترین اشاره ای به آن نکرده است.
با توجه به این که اسحاق تنها به شنیدن سخنان اساتید خود بسنده نمی کرد، پژوهش گری بود که خانه به خانه و شهر به شهر  می گشت و روایات مربوط به پیامبر را می شنید و بررسی و تدوین می کرد و کتاب خود را بر شاگردان می خواند. چنان چه دو بار کتاب خود را بر عبدالله البکالی متوفی 185 هجری املا  کرده است و ابن هشام که شاگرد بکالی بود کتاب خود را بر اساس مطالبی که از بکالی شنیده تدوین کرده است و هیچ کدام اشاره ای به غرانیق ندارند.
بخاری متوفی در سال 256 هجری تا 50 سال پس از واقدی زنده بود و 60 سال بر طبری قدمت دارد و در کتاب خود ضمن طرح سوره ی نجم اشاره ای به غرانیق ندارد.
در کتاب شواهد التنزیل، نوشته ی حاکم الحسکانی روایات متعددی در مورد آشنایی حضرت علی (ع) نسبت به قرآن نقل شده است»
1-از انس نقل شده است که پیامبر(ص) فرمود، علی درباره ی تأویل قرآن چیز هایی را به مردم می آموزد که آگاهی ندارند.
2-از همیر بن الخثعمی نقل شده است که عمر گفت: علی داناترین مردم به آن چه خداوند بر محمد(ص) فرستاده است می باشد.
3-از محمد بن اسماعیل ین جعفر …از امیرالمؤمنین علی(ع) نقل شده است که گفت:در قرآن آیه ای نیست مگر این که آن آیه را بر پیامبر خواندم و او معنای آن را برای من بیان کرد.
4- حضرت علی(ع) فرمود: من زبانی پرسش گر و قلبی عقول داشتم. آیه ای فروفرستاده نشد مگر آن که می دانستم درباره ی چه چیزی نازل شده و درباره ی چه کسی نازل شده و چرا نازل شده است.
و…سؤال این است که علی(ع) که به تعبیر اهل سنت و شیعه داناترین مردم نسبت به قرآن بوده چرا حرفی از این واقعه ی مهم نزده است؟
چرا در 2 قرن اول دوره ی اسلامی نمی توان اثری یا ردی از افسانه ی غرانیق به دست اورد؟
بی شک بی پروایی طبری و واقدی در نقل اسرائیلیان علت راه یافتن چنین داستان هایی به کتب مسلمانان شده است.
طبری داستان غرانیق را از محمد بن کعب قرظی(م 108یا 119 ه)نقل می کند چنان چه پیداست وی از طایفه ی بنی قریظه بوده است و طایفه ی بنی قریظه از پر کینه ترین طوایف نسبت به پیامبر(ص) بودند. قرظی از صحابه ی پیامبر نبوده است و حتی ابن حجر عسقلانی تولد او در زمان پیامبر را رد کرده است. حال سخن چنین فردی چگونه باید مبنای تاریخ قرار گیرد.
صرف نظر از طبری واقدی نیز غرانیق را از مطلب و پدرش عبدالله بن حنطب روایت کرده است و گفته اند که عبدالله بن حنطب اصلاَ رسول خدا را درک نکرده است.
تنها صحابی که روایت از او نقل شده و قولش قابل اعتنا است ابن عباس اسا که می گوید:«گمان می کنم پیامبر در مکه بوده …» و قصه را نقل می کند. نکته ی مهم این که ابن عباس بر اساس گمان سخن گفته و مهم تر این که خود وی در آن هنگام متولد نشده است.
امام فخر رازی در تفسیر کبیر از محمد بن خزیمه نقل می کند که گفت این قصه را زنادقه ساخته اند و امام ابوبکر احمد بن الحسین البیهقی گفته است، این قصه از جهت نقل ثابت شده نیست و راویان قصه را بی اعتبار و مطعون دانسته است.
جاعلین حدیث گفته اند که بعد از سجده ی پیامبر و مشرکین عده ای از مسلمانان از حبشه بازگشتند. با توجه به این که نخستین مهاجرت در ماه رجب سال 5 هجری رخ داده و این سجده که در رمضان همان سال بوده پس باید رویداد پیش از ایمان آوردن حضرت حمزه سیدالشهدا باشد. یعنی زمانی که مسلمانان چنان ضعیف بودند که قدرت قرآن خواندن در کنار خانه ی کعبه را نداشتند و در دارالارقم پنهان شده بودند؛ چه رسد به این که در کنار کعبه سجده کنند.
در روایت آمده است که مسلمانان در حبشه خبر آشتی پیامبر و مشرکین را شنیده و به مکه آمدند حال آن که طبق تاریخ حبشیان بر نجاشی شوریدند و از آن جا که مشرکان اندکی از آزار خود کاسته بودند شماری از مسلمانان به مکه باز گشتند.
ب – از نظر قرآن
امام فخر رازی به چند دلیل قرآنی اشاره می کند:
1- ولو تقول علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین.
«اگر می بست بر ما پاره ای از سخنان را، دست راست او را می گرفتیم و رگ گردنش را قطع می گرداندیم.»
آیه اشاره می کند که پیامبر امکان این که بتواند سخنی از جانب خود به خدا نسبت دهد ندارد. استفاده از ولو به این معنی است که پیامبر اساساَ سخنی را به خدا نسبت نمی دهد و شرط محال است.
2- قل ما یکون لی ان ابدله من تلقاء نفسی ان اتبع الا ما یوحی الی انی اخاف ان عصیت ربی عذاب یوم عظیم
«بگو نرسد مرا که آیات خدا را از نزد خود تبدیل کنم، من تنها از وحی تبعیت می کنم و از نافرمانی آفریدگارم از عذاب روز بزرگ بیمناکم.»
3- و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی
«پیامبر از روی هوس سخن نمی گوید، نیست آن آیات جز سروشی که بر او وحی می شود.»
4-و ان کادو لیفتنونک عن الذی اوحینا الیک
«نزدیک ب.د فریبتن دهند از آن چه وحی فرستادیم به سوی تو»…امام فخر رازی «کاد»- نزدیک بود – را دلالت بر این گرفته اند که چنین اتفاقی نیفتاده است، آیات بعدی هم همین موضوع را تأیید می کند.
5-ولولا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلاَ
«اگر تو را استوار نمی داشتیم، نزدیک بود که به سوی ایشان گرایش پیدا کنی. در این جا نیز کلمه«لولا» دلالت بر آن دارد که پیامبر هیچ گونه گرایشی نسبت به مشرکین نداشت.
6-خداوند جمع و نگهبانی قرآن را ضمانت کرده است:
_ انا نحن جمعه و قرآنه
_انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون
«ما آن را بر تو نازل کردیم و ما خود نگهدار آن خواهیم بود و آیات قرآن را بر تو پیامبر می خوانیم تا فراموش نکنی»
_فانک باعیننا
«تو بر چشم مایی»
ج – از نظر عقلی
زندگی پیامبر از آغاز بر پایه ی مبارزه با شرک و بت پرستی بوده است. او در مقابل وعده و وعید ها مانند کوه ایستاد و همه ی آزار ها را تحمل کرد و گفت: که اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپ او قرار دهند و بخواهند که پیامبر از دعوتش دست بردارد، دست بر نخواهد داشت. حال چگونه ممکن است وی به تکریم بت ها بپردازد؟
این جمله ی ساختگی به روشنی با آیات پس و پیش آن تناقض دارد چگونه پیامبر تا شب هنگام متوجه این تناقض نشد  و جبرئیل به وی یادآوری کرد؟
به سبک آیات توجه کنید:
آیا آن دو بت، لات و عزی را دیدید؟ و منات سومین آن ها بت دیگر را. این ها مرغ های آبی بلند پروازند که امید شفاعت آنان می رود. آیا بهره ی شما پسر است و بهره ی خدا دختر؟ این تقسیمی است ناروا، نیستند این ها مگر نام هایی که شما و پدرانتان نامیده اید و خدا دلیلی بر آن نفرستاده است. پیروی نمی کنند جز از گمان و آن چه دلشان می خواهد و گرچه از جانب پروردگارشان هدایت آمده است.
سلمان رشدی در بیانیه ای که در جلسه ی فوق العاده انجمن قلم در لس انجلس از وی خوانده شد می نویسد:« محمد بن عبدالله یکی از نوابغ جهان، بازرگانی موفق، سرداری فاتح، سیاست مداری زبردست و نیز پیامبر اسلام…»
حال چرا چنین مرد هوشمندی تا شب هنگام متوجه تناقض در آیات وحی نشد؟
نکته ی جالب این است که مدعیان غرانیق آیه ی 52 سوره ی حج را به عنوان شاهد خود ذکر می کنند که:
و نفرستادیم پیش از تو هیچ فرستاده و یا پیامبری را، مگر وقتی آیات را خواند،  شیطان در خواندن او القائی کرد. ولی خداوند آن چه را که شیطان القاء کند نسخ می کند و آیات خویش را محکم می سازد و خداوند دانا و حکیم است. تا خدا آن جه را شیطان القاء کرده، برای آنان که روحشان بیمار و دلشان سخت است، آزمایش قرار دهد و ستمکاران در اختلافی دور و درازند.»
آیات سوره نجم سال دوم بعثت در مکه نازل شده، حال آن که آیه ی بالا در اوایل هجرت در مدینه نازل شده است . یعنی فاصله ی این دو آیه 5 سال است. چگونه می توان این غفلت طبری و نویسندگان را نادیده گرفت؟ حال آن که طبری جوری می نویسد که گویا صبح آیه ی سوره ی نجم نازل شده و همان شب این آیه از سوره ی حج نازل شده است.
حال بحث لغوی این آیه از سوره ی حج:
معنی واقعی: و نفرستادیم پیش از تو هیچ فرستاده و یا پیامبری را، مگر وقتی آیات را تمنا کرد،  شیطان در تمنا او القائی کرد.
معنی اول: و نفرستادیم پیش از تو هیچ فرستاده و یا پیامبری را، مگر وقتی آیات را خواند،  شیطان در خواندن او القائی کرد.
معنی دوم: و نفرستادیم پیش از تو هیچ فرستاده و یا پیامبری را، مگر وقتی آیات را آرزو،  شیطان در آرزوی  او القائی کرد.
چنان چه می بینیم مجبور نیستیم تمنا را به معنی خواندن بگیریم. شاید پیامبران آرزوی پیشرفت رسالت داشتند و شیطان با گمراهی مردم مانع آن می شد.
ولی این افسانه ی غرانیق از کجا آمد؟ هشام کلبی نویسنده کتاب مشهور الاصنام می گوید: مشرکین هنگام طواف خانه ی کعبه می خواندند: واللات و العزی و مناه الثلاثه الاخری فانهن الغرانیق العلی و ان شفاعتهن لترجی که ترجمه اش می شود: سوگند به لات و عزی و منات که سومین آن هاست این ها مرغان آبی عالم بالا هستند و شفاعشان امید می رود.
این سرود اعتقاد مشرکین مکه بود. حال قرآن برای مبارزه با این اعتقاد در سوره ی نجم به آن ها پاسخ گفته و قسمت اول شعارشان را هم آورده است. گویا این سابقه سبب فراهم شدن افسانه ی غرانیق شده است.
برخی هم گفته اند این جملات را شیطان در گوش مشرکین القا کرد و مشرکین تصور نمودند رسول خدا گفته است. روشن است که متن روایت می گوید پیامبر گفت و جبرئیل هم وی را متذکر ساخت.
حال ببینیم چرا خاور شناسان این قدر به افسانه ی غرانیق پرداخته اند؟ خواسته اند موردی مبهم را روشن سازند؟ یا این که حقی از شیطان تباه نگردد؟
سرویلیام موئر، مونتگمری وات و تئودور نلد از غارنیق مانند تله ی انفجاری استفاده کرده اند. نقطه ی هراس انگیزی که طمئنینه ی خاطر را زا صحرای سبز ایمان می رباید، درست مانند ریختن شیشه در غذایی لذیذ است.
اگر مسلمانی گمان برد که شیطان بر زبان پیامبر او سخنانی جاری کرده است چقدر به اعتقاداتش آسیب می رسد.
غربی تا آن جایی که می توانند از این دست روایات اسختگی را جستجو می کنند و گاه دست به تحریف تاریخ هم می زنند. نمونه اش را مرحوم علامه قزوینی در مورد هنری لامنس می آورد: کشیش بلژیکی یسوعی عربی دان بسیار متعصب بر ضد اسلام به طوری که تعصب دو چشم عقل و منطق و بصیرت و همه ی چیزی او را به کلی کور کرده بود و هر چه مورخین اسلام نوشته اند، او به خط مستقیم ضد آن می نوشت. مثلاَ نمونه ای از مطالب سخیفه یضحک الثکلای نوشته است که حجاج بن یوسف عادل ترین حاکمی است که مسلمین داشته اند و جمیع مورخین مسلمین تعمداَ در حق او بد گفته اند. کسی نیست به او بگوید پس تو از کجا مطلع شدی بر خلاف آن چه عموم مورخین درک کرده اند؟ تاریخی که از زمان حجاج نمانده است و هیچ وسیله ی دیگری جز استفاده از همان مآخز مسلمین که به دست هیچ کس نیست. پس تو متعصب از کجا این اطلاعات نفیسه را به دست آوردی؟
نمونه ی دوم آن همین سلمان رشدی است که تشکر می کند آیات قرآنی مورد استفاده را از کتاب مولانا محمد علی گرفته است در حالی که خود مولانا محمد علی افسانه ی غرانیق را رد کرده است.
سلمان رشدی می داند که اگر قرآن را از مسلمانان بگیرد چیزی برایشان باقی نخواهند ماند. وی مکرر افسانه ی غرانیق را در کتاب خود آورده است تا خوانند ایمان بیاورد برخی آیات قرآن ساخته ی شیطان است.
وی در خود کتاب داستانش را با تاریخ تطابق می دهد به عنوان مثال واژه ی ماهوند را به جای حضرت محمد(ص) به کار می برد. کلیسا به ویژه در زمان جنگ های صلیبی به پیروانش می گفت مسلمانان به 3 خدا اعتقاد دارند و یکی از آن ها ماهوند  یا  شیطان است و محمد هم صورت دیگر همان واژه است. ابوسیمبل(ابوسفیان) به وی می گوید اگر 3 بت از میان 360 بت ما را بپذیری تورا به عنوان شورای جاهلیا(مکه) انتخاب می کنیم. ماهوند این پیشنهاد را با حمزه بلال و سلمان در میان گذاشت. سلمان گفت این یک دام است. بلال گفت خدایی جز خدای یگانه وجود ندارد. پیامبر برای کسب اطلاع به غار رفت و وحی شد که این بت ها شما را شفاعت می کنند. وقتی ماهوند این آیات را می خواند سلمان از ناراحتی به مشروب پناه می برد. و به همین ترتیب ماجراهای کتاب سلمان رشدی رخ می دهد.
عمده ی کتاب های رشدی در اصل سیاسی هستند. رمان بچه های نیمه شب علیه دموکراسی هند نوشته شده است. رمان شرم علیه نهضت اسلامی پاکستان، و رمان لبخند به یوزپلنگ مضامینی علیه انقلاب نیکاراگوئه دارد. در پایان آیات شیطانی بر علیه انقلاب اسلامی ایران.
وی کتاب آیات شیطانی را در 9 فصل تنظیم می کند:
فصل 1: جبرئیل فرشته
فصل 2: ماهوند
فصل 3: الوون دئوون
فصل 4: عایشه
فصل 5: شهر پیدا و ناپیدا
فصل 6: بازگشت به جاهلیا
فصل 7: عزرائیل فرشته
فصل 8:شکافتن دریای عرب
فصل 9: جراغ شگفت انگلیز
هواپیمای از هند که توسط گروه سیک ربوده شده بر فراز انگلیس منفجر و سرنشینانش به جز 2 نفر کشته می شوند.جبرئیل فرشته هنرپیشه ی سینما و صلاح الدین چمچا فرزند یک بارزگان هندی که با تلویزیون همکاری داشته که هر دو داخل کانال آبی می افتند و نجات می یابند در واقع دچار تناسخ می شوند. این دو نفر آلوده به انواع انحرافات جنسی هستند. در همه ی کتاب های رشدی ماجراها سراسر آمیخته با انحرافات اخلاقی است. صلاح الدین چمچا مانند بسیاری از شخصیت های داستان های رشدی در کودکی مورد تجاوز قرار گرفته اند که در این داستان نقش خود رشدی را بازی می کند. جبرئیل فرشته نزد باباصاحب زندگی می کند و وی زندگی پیامبر خدا را برایش شرح می دهد. بار ها متوجه می شود خدا وجود ندارد بعد گوشت خوک می خورد و دچار خواب هایی می شود که متوجه می شود همان جبرئیل فرشته است.
صلاح الدین بعد از تناسخ تبدیل به یک بز شده است و جبرئیل وارد عصر پیامبر می شود. رشدی در این بخش نسبت هایی ناروا به یاران و نزدیکان پیامبر می دهد. جبرئیل بعد در لندن با یک روحانی به نام امام برخورد می کند که انقلاب بزرگی را در ایران رهبری می کند. انقلاب را عنوان واپسگرایی در مقابل تمدن به تصویر می کشد. سلمان فارسی محافظ امام است.  بلال فرستنده ی رایویی را اداره می کند. جبرئیل در مقابل ماهوند حالت ستیز دارد در مقابل امام تسلیم و مطیع است. صلاح الدین به مرور زندگی انسانی خود را باز می یابند حال آن که جبریئل با شلیک گلوله به دهانش خودکشی می کند.
کوتاه شده از کتاب نقد توطئه ی آیات شیطانی
نوشته: سید عطاء الله مهاجرانی

Advertisements

چرا ارث زن نصف مرد است؟

22 اوت
مي‌گويند قرآن در تقسيم ارث، سهم مردان را دو برابر زنان قرار داده و به اين ترتيب بي‌عدالتي و جفاي بزرگي در حق نيمي از بشريت روا داشته است و شايد همين نيمه نگريستن، موجب تحقير زن از چشم مرد در جوامع اسلامي شده است. نظريه فوق،كه معمولاً از جانب بسياري از بانوان عنوان مي‌شود، به نظر مي‌رسد براي بسياري از مردم مطرح باشد.
آنچه مسلّم است، هيچ جزئي از اجزاء يك نظام اجتماعي، فرهنگي و ديني را بدون توجه به كل سيستم و ساير اجزاء آن، نمي‌توان مورد ارزيابي قرار داد. ارث نيز يكي از احكام نظام حقوقي اسلام است كه در كنار ساير حقوق و در ارتباط با تكاليفي كه اين حقوق به وجود مي‌آورند، مطرح مي‌باشد .بديهي است كه حقوق و تكاليف همواره بر اساس نيازهاي طبيعي و ضرورت زندگي تعريف مي‌شوند و الزاماً شكل يكسان و مساوي ندارند.
به عنوان مثال، شما ممكن است براي يكي از فرزندان خود، كه فرضاً در مرحله دانشگاه قرار دارد، چندين برابر فرزند كوچكترتان، كه ممكن است نزد شما عزيزتر هم باشد، خرج كنيد و هزينه‌هاي به مراتب زيادتري براي ادامه تحصيلات و رفت و آمد او اختصاص دهيد. طبيعي است كه مقدار پول تو جيبي كه والدين به فرزندان خود مي‌دهند، با اينكه همه را يكسان دوست دارند، معمولاً يكسان نبوده و تابعي از نيازهاي آنان به شمار مي‌رود. در خانوادة خدائي، زن مسئوليتي در تأمين مخارج زندگي ندارد و صد در صد هزينه‌هاي او مادام‌العمر به عهده مرد است. تا آنجا كه براي كاري هم كه در خانه انجام مي‌دهد، حتي شير دادن فرزند خود! حق مطالبه مزد دارد!
علاوه بر آن، مرد موظف است هنگام ازدواج «مهريه»‌اي را كه محصول كار و تلاش ساليان قبل از ازدواج است، سخاوتمندانه تقديم همسر خود نمايد. و اصولاً مسئله «مهريه» به عنوان تضمين ازدواج، بيمه جدائي احتمالي و يا هر عنواني كه روي آن بگذاريد، از اركان ازدواج در نظام حقوقي اسلام به شمار مي‌رود.  [1]اصولاً هديه دادن و خرج كردن براي همسر از وظائف و فضيلت‌هاي مردان سخاوتمند شمرده مي‌شود. آيا در چنين سيستمي، كه همه مخارج به عهده مرد است و زن در صورت كسب درآمد مي‌تواند همه آن را ذخيره يا سرمايه‌گذاري شخصي نمايد، عادلانه است كه سهم ارث آنان مساوي باشد؟ به علاوه، مگر غير از اين است كه سهم مردان باز هم صرف هزينه زندگي زن و فرزندان خود مي‌شود و به گونه‌اي ديگر باز هم به آنان بر مي‌گردد، در اين صورت چه جاي گله‌ مي‌ماند؟
حال اگر برخي مردان تكاليفي را كه خداوند به عهده آنان گذاشته انجام نداده و حقوق زنان را پايمال مي‌كنند، چه ربطي به دين خدا دارد؟ و اين تخطي از وظيفه‌ دو طرفه است. پس همواره لازم است حساب دينداران را از دين جدا كرد.
در جوامع غربي، نه مهريه‌اي همچون جوامع اسلامي وجود دارد، نه تفكيك كار در خانه و بيرون به رسميت شناخته مي‌شود. زنان نيز از صبح تا شام در خارج خانه بايد كار كنند تا بتوانند اقساط خانه و اتومبيل و … را بپردازند.
طبيعي است در چنين نظامي، نيمه بودن ارث غيرعادلانه است و عدالت را در واقعيت همين نوع زندگي، هر چند غيرطبيعي و ظالمانه نسبت به زن، بايد جستجو كرد و چه بسا سهم او، كه هم وظيفه اداره خانه و توليد و تربيت فرزند را به عهده دارد و هم مجبور به كار در خارج خانه است، شايسته باشد دو برابر گردد! … آيا مردان غربي قبول دارند! …
پس چرا به جاي اعتراض به آنها، به نظام حقوقي اسلام اعتراض مي‌شود كه مردان را خدمتگزار امور مادي زنان قرار داده و از بانوان تنها تمكين در امور زناشوئي (رعايت عفت و اختصاص داشتن به شوهر) را طلب كرده‌است؟
آيا زن كشت زار مـرد است؟
مي‌گويند قرآن زن را بازيچه و وسيله هوسراني و اطفاء شهوت مرد قرار داده و با اين تبعيض جنسي و نديده گرفتن نيمي از انسانها، به مرد اجازه داده است هر وقت هوس كرد با همسر شهمبستري كند !…ادعا مي‌كنند چنين نگرش يكطرفه‌اي با نظامات حقوق بشر در جهان امروز و عرف اجتماعي دنياي پيشرفته كه آمادگي و رضايت دو طرف را مورد تأكيد قرار مي‌دهد مغايرت دارد.
متن مورد استناد مخالفين آيه ۲۲۳ سوره بقره به شرح ذيل است:
نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ وَقَدِّمُواْ لأَنفُسِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّكُم مُّلاَقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ
«زنان شما (همچون) كشتزار شما هستند، پس هر زمان خواستيد به كشتزار خويش در آييد و اثر نيكي براي خود، از پيش بفرستيد! و از خدا پروا كنيد و بدانيد كه به لقاي او نايل خواهيد شد؛ و اهل ايمان را (براي آن ملاقات) بشارت داده».
اگر ذهن خود را از پيشداوري‌هاي ناشي از تبليغات مخالفين پاك كنيم و بي‌طرفانه و محققانه به متن فوق توجه نمائيم، مي‌بينيم قضيه درست برعكس است، يعني نه تنها مجوزي براي هوسبازي، در هر وقت و به هر شكل! به مرد نمي‌دهد، بلكه اين ارتباط را با هدف توليد مثل موجه مي‌ شناسد. به توضيحات ذيل توجه فرمائيد:
۱- تشبيه زن به كشتزار (حرث)، مقايسه‌اي است با توليد مثل در عالم گل و گياه و اشاره به هدف بذرافشاني كه چيزي جز برداشت ميوه و محصول نيست.
۲- جمله: قدّموا لانفسكم (براي خويش اثر نيكي از پيش بفرستيد)، صريحاً نشان مي‌دهد كه هدف اصلي ارتباطِ زناشوئي، توليد و پرورش فرزندان شايسته است كه دستاورد مفيد و محصول طبيعي هر ازدواجي است. هر چند همبستري به قصد غير توليد مثل هم ممنوع نشده‌است.
۳- تأكيد آيه فوق به رعايت پرواي الهي (اتقوالله)، كه معناي آن كنترل خويشتن و مهار نفس در غلبه شهوات و هوسهاي مخالفِ حق مي‌باشد، همچنين هشداري كه در انتهاي آيه به يادآوري ملاقات خدا (در روز حساب) داده تا غافلان را به خود آورد، همگي نشان مي‌دهد كه نه تنها به زن به عنوان كالاي بهره‌برداري مرد نگاه نكرده، بلكه يكسره مردان را هشدار داده است تا به اين موضوع به چشم بذرافشاني و پرورش گل در بوستان بشريت نگاه ‌كنند . [2] همچنانكه لذت از خوردنيها و حس ذائقه و تشخيص طعم و مزه را نه براي شكم‌پرستي و زياده‌روي در خوردن، بلكه براي كسب انرژي و زنده ماندن و تلاش و تكاپو در مسير رشد و كمال قرار داده است.
۴- آيه فوق، كه دقيقاً به دنبال آيه‌ي مربوط به «عادت ماهانه»ي زنان آمده‌است، ظاهراً براي رفع توهمات تاريخي و بدبيني به اين امر و ناپاك و نجس شمردن زن در اين مدت (ناشي از عقايد يهوديان و زرتشتيان) مي‌باشد. اين آيه تأكيد مي‌كند كه «عادت ماهانه» زنان فقط يك ناراحتي (اذي) است كه در اين مدت بايد از آميزش جنسي خودداري كرد. و پس از آن، همچون كشتزاري كه براي كشت و زرع به آن مي‌روند، مي‌توان به باغ و بوستان پرورش نسل در آمد.
۵- بشارت انتهاي آيه بر مؤمنين (و بشّر المؤمنين) مردان مؤمن را به حسن رفتار و سلوك پسنديده با زنان تشويق مي‌نمايد. آيا در هيچيك از كلمات آيه فوق (۲۲۳ سوره بقره) كوچكترين اشاره‌اي به مالكيت مرد نسبت به زن و حق هوسراني يكطرفه به او (كه اينهمه قرآن را به آن متهم مي‌كنند) ديده مي‌شود؟
آيا زن از دنده چپ مـرد آفريده شده است؟
مي‌گويند قرآن نه تنها حقوق زن، بلكه حتي موجوديت طبيعي او را بخشي از وجود مرد مي‌داند و اصالتي ذاتي براي زن قائل نيست! اين ادّعا را مستند به اولين آيه سورة «نساء»، به شرح ذيل مي‌كنند:
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا…» (نساء:۱)
«اي مردم، از پروردگارتان پروا داشته‌باشيد كه شما را از نفس واحده‌اي آفريد و از آن زوج او را آفريد …»
عقيده آفرينش زن از دنده چپ مرد، كه متأسفانه بسياري از مردم گمان مي‌كنند پايه اسلامي دارد، مطلقاً بي‌اساس است و از اسرائيليات (افكار و عقايدي كه توسط يهوديانِ مسلمان شده در ساليان نخست وارد اين دين شده است) به شمار مي‌رود. توضيح آنكه در تورات گفته شده است:
«خدا مرد را در خواب سنگيني فرو برد و يكي از دنده‌هاي او را جدا كرد و از آن زن را شكل بخشيد .» [3]
اين عقيده به تدريج در ميان توده‌هاي ناآگاه مسلمان، بدون آنكه از منشأ آن اطلاع داشته باشند، رسوخ يافته است. امّا از آنجائي كه آنرا منتسب به آيه فوق كرده‌اند، لازم است توضيحات ذيل را عرض نمايد:
۱- مخاطب آية، «ناس»، يعني همه مردم هستند. نه فقط مردان(يا زنان). مي‌گويد ما همة شما را از «يك جان» (نفس واحده) آفريديم و زوج او را (يعني جفت او را، چه مذكر و چه مؤنث) از همان (نفس واحده)خلق كرديم. پس هر دو از يك منشأ آفريده شده‌اند.
۲- منظور از «نفس واحده» در آيه فوق، اصل و منشأ نخستينِ نشانه حيات (سلول اوليه) است، از نظر علمي، نزديك به دو سوم عمر كره زمين، حيات در اين سياره يكدست و فاقد جنسيت بوده است، ميليونها سال پيش در اثر جهشي عظيم در چرخه تكاملي، «زوجيت» به وجود آمده و انتقال ويژگيهاي نوعي توسط دو جنس نر و ماده انجام شده است. به نظر مي‌رسد منظور از «نفس واحده»، سلول واحدي است كه بعدها جنس ماده از آن منشعب شده و در عاليترين و پيچيده‌ترين نوع خود به انسان رسيده است.
۳- اگر بر حسب اساطير و اقوال تاريخي، زن از وجود مرد خلق شده، و بنا به تصور غالب، «آدم» اولين بشر روي زمين بوده است [4]، در اين صورت لازم بود در آيه فوق گفته مي‌شد زن را از وجود حضرت آدم خلق كرديم! نه از نفس واحده (سلول نخستين).
در هر حال زن و مرد، يك روح در دو قالب و با دو نقش و وظيفه هستند، هيچيك را بر ديگري فضيلتي ذاتي، مگر در عمل شخصي خودشان نيست.
آيا مـردان نزد خدا برتر از زنان‌اند؟
مي‌گويند آيه ۳۴ سورة نساء (به شرح ذيل) با تبعيضي آشكار، برتري عقلي مرد نسبت به زن و شايسته‌تر بودن او را در مديريت بر زن و رياست خانواده بيان كرده و از زنان خواسته است تسليم و تابع فرمان شوهرهاي خويش باشند!
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ…»
مردان ايستاده (مراقب و محافظ) بر زنان‌اند، به دليل اينكه خداوند بعضي را بر بعضي ديگر (در معدل كلي) برتري بخشيده است و به خاطر آنچه از اموالشان خرج مي‌كنند …
اولآً در آيه فوق كوچك ترين ذكري از «تفاوت ارزشي» و برتري عقلي و ذاتي مرد نسبت به زن نشده، بلكه تنها بر «قوّام» بودن مردان به عنوان يك واقعيت عيني، نه تحميل الهي، اشاره شده است.
معناي «قوام»؛ كارگزار، مدافع و مراقب و ايستاده‌است، كه به نفع زنان، و در خدمت آنهاست، نه عليه آنان. همچنانكه در عالم حيوانات نيز مشاهده مي‌گردد، جنس نر همواره نقش مراقبت و محافظت از ماده را در مقابل خطرات ايفا مي‌نمايد. با اين تفاوت كه زمينه نگهباني و نگهداري در مورد نوع انسان بسي گسترده‌تر است.
فعل حاليه «قوّام» در آيه فوق، دلالت بر حالت موجود و وضعيت طبيعي جوامع بشري مي‌كند، نه الزام و اجبار ديني و حكم و فرمان الهي. اين امر به دلايل تاريخي و طبيعي و به شهادت تاريخ ، ناشي از دو دليل مى باشد:
۱- برخي برتري‌هاي جنس مذكر (البته به طور متوسط و در معدل كلي) كه در موضوع قوّام و مراقب و مدير بودن مؤثر است. همچون: افزوني نيروي جسمي ، كمتر تحت تأثير احساسات قرار داشتن و مآل انديشي دورتر.
۲- عهده‌دار بودن تأمين مخارج خانواده و اداره اقتصادي زندگي مشترك.
بديهي است در هر واحد اجتماعي، وظيفه سرپرستي و مديريت به عهده كسي گذاشته مي‌شود كه:
اولا براي اين نقش (نه همه نقش‌ها و مسئوليت‌ها) توانائي و استعداد بيشتر داشته باشد، ثانياً اداره مالي زندگي را به عهده گرفته باشد.
در كانون خانواده نيز، مردان، نخست به دليل فزوني نيروي جسمي و تجربه علمي بيشتر در متن اجتماع و ميدان هاي كسب و كار، و دوم، به دليل آنكه وظيفه تامين هزينه‌هاي زندگي به دوش آنهاست، چنين بار سنگيني به عهده آنان گذاشته شده‌است و از آنجائي كه هيچ تكليفي بدون حقوق متقابل و هيچ وظيفه‌اي بدون اختيار منطقي نيست، قبول چنين مديريتي را براي ارائه خدمات شايسته، از زنان خواسته شده است.
متأسفانه بسياري از بانوان و آقايان نيز! چنين مي‌پندارند كه اين قوّاميت (سرپرستي و مراقبت)، برتري و امتيازي است كه خداونــد به مردان عنايت كرده! و نتيجه مي گيرند كه خداونــد مرد سالاري را امضاء كرده‌است! … در حالي كه قرآن در دهها آيه برتري و فضيلت را فقط در نيروي خويشتن‌داري در برابر زشتي‌ها (تقوا) به رسميت شناخته و هيچ برتري ذاتي و جسمي را نپذيرفته است.
اگر در مسئله نگهباني و نگهداري خانواده (قوّام بودن)، مردها به طور نسبي بر زنان برتري‌هائي دارند، در بسياري از زمينه‌ها، زنان نيز فضيلت‌هاي آشكاري نسبت به مردان دارند كه متناسب‌ با نقش و وظيفه طبيعي آنان در زندگي مي‌باشد.
نكته ديگر اينكه آيه فوق، بيانگر وضع موجود جوامع بشري در زمان نزول قرآن مي‌باشد. بديهي است چنانچه به دلايلي اجتماعي، تغييراتي در نقش و وظيفه هر يك از طرفين حاصل شود(همچون جوامع غربي)، و هر دو طرف در تأمين مخارج خانواده مشاركت ‌نمايند و زنان نيز در ارتش و پليس و … و كارهاي سخت وارد گردند، مقدمات چنان حكمي تغيير مي‌كند و دلايلي كه براي چنان مديريتي عنوان شده بود منتفي مي‌گردد.
البته در اين شرايطي بايد ديد اغتشاش در نظام خانواده و به هم خوردن سيستم تقسيم كار، بر حسب توانائي‌ها و استعدادهاي دو طرف، در نهايت به نفع زنان شده‌، يا باري دو چندان بر دوش‌هاي ضعيف آنان قرار داده و اساس خانواده را به عنوان ركن اصلي جامعه متزلزل ساخته است؟
نوشته: عبدالعلی بازرگان
——————————————————————————–
پی نوشت:
[1]: قرآن مهريه را با عناوين مختلفي همچون: «اجر» (پاداش و مزد)، صُدُقات و .. بيان كرده است. نگاه كنيد به: نساء ۴و ۲۴ و ۲۵، مائده ۵، احزاب ۵۰، ممتحنه ۱۰، طلاق۶.
[2]: دليل آنكه به مرد گفته شده است هر زمان مي‌تواند وارد مزرعه خود شود، و چنين توصيه‌اي به زن نشده است، به نظر مي‌رسد زمينه‌اي ذاتي و طبيعي داشته‌باشد. همچنانكه در عالم گياه و حيوان، همواره جنس نر (مذكر) سراغ ماده (مؤنث) مي‌رود و خواهش و خواستن از اوست، در عالم انسان نيز وضعيت روحي و مصلحت اجتماعي چنين حكم مي‌كند.
[3]: عنوان «آدم ابوالبشر» (آدم، پدر بشريت) از عناويني است كه پايه‌اي قرآني ندارد. قرآن تصريح كرده است كه خداوند آدم را، همچون: نوح، آل ابراهيم و آل عمران از ميان مردم جهان برانگيخته است (آل عمران /۳۳). يعني آدم، در ميان انسانهاي معاصر خود، اولين كسي بوده‌است كه شايستگي اختيار و انتخاب پيدا كرده و به اصطلاح «آدم» شده
است!
[4]: تورات – بهشت زمين آيه ۲۱ – مسلم است چنين سخني كلام الهي و گفته حضرت موسي نيست و توسط كساني كه قرنها بعد سينه به سينه سخنان آن حضرت را نقل كرده‌اند، بيان شده و طبيعي است ديدگاه و دانش آنان در اين انتقال بي‌تأثير نبوده است.

کالبد شناسی تزویر شرعی

22 اوت
محسن كديور در سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) رئيس مذهب (25 شوال 1429برابر با 4 آبان 1387) به دعوت جمعي از ايرانيان مقيم واشينگتن در پتوماك مريلند تحت عنوان «كالبدشكافي تزوير شرعي» سخنان مهمي ايراد كرد. در اين جلسه كه جمعي از اساتيد، دانشجويان و علاقه مندان ايراني شركت كرده بودند، پس از پرسش و پاسخ ، نماز جماعت مغرب و عشا به امامت كديور برگزار شد. تحرير لبّ اين سخنراني به شرح ذيل است.
تزوير شعبي دارد. مهمترين شعبه آن دروغ است. دروغ در همه اديان و آئين ها مذموم و ناپسند است. از يك جامعه ديني انتظار بيشتري مي رود كه صداقت را رعايت كند و از كذب و دروغ و خلاف واقع به دور باشد. اما متأسفانه به نظر مي رسد ما (اايرانيان، مسلمانان و شيعيان) در مقايسه با ديگران نه تنها راستگوتر نيستيم، بلكه چه بسا گفته شود كه سوگوارانه ما بيشتر دروغ مي گوئيم. فراوان مي شنويم كه اين دروغگوئي هم در روابط شخصي، هم در روابط خرد و كلان اجتماعي قابل لمس است. هم در خانواده و جامعه كم و بيش به هم دروغ مي گوئيم و دروغ تحويل مي گيريم، هم در منظومه دولت – ملت فراوان دروغ مي شنويم. از آمارهاي خلاف واقع اقتصادي كه گاهي منجر به كناره گيري چند وزير شده اما همچنان از بلندگوهاي رسمي بر آنها اصرار مي شود، تا دروغگوئي يك وزير در جريان مدرك دانشگاهيش در زمان رأي اعتماد از مجلس، يا اظهار نظرهاي خلاف واقع برخي مقامات قضائي كه علي القاعده بايد دادستان عموم باشند و بالاخره از ادعاهاي بلندپايه ترين مقامات سياسي كه از شنيدن آنها، يك لحظه از خود مي پرسيم كه نكند شهروند سوئيس بوده ايم و خودمان خبر نداشته ايم، از قماش اينكه ايران آزادترين كشور دنياست. نه در اقتصاد و بازارمان اصل بر صحت و صداقت است، نه در اداره و سياستمان.  چه بسا گفته مي شود كه مسئله از دروغ موردي گذشته، انگار ما در اين حوزه هم مثل بسياري حوزه هاي منفي ديگر از بسياري جوامع سبقت گرفته و به توليد انبوه دروغ دسته يافته باشيم. عادت كرده ايم در روزنامه ها و راديو و تلويزيون خلاف واقع بشنويم. دروغ گفتن و شنيدن برايمان عادي شده است. انگار قبح دروغ در جامعه بسيار بي فروغ شده، و خداي نكرده دروغ حرام و گناه كبيره نيست، و دروغگو چندان دشمن خدا نيست. آنكه بسيار دروغ مي گويد، كاذب نيست، كذّاب است، صيغه مبالغه كذب. به زبان ديگر گفته مي شود از مرحله ابتدائي دروغِ اتفاقي و موردي به مرحله پيشرفته «دروغ نهادينه» تنزل يافته ايم. جامعه دروغگو جامعه اي سالم نيست، بيمار است. و اگر در سيستمي دروغ نهادينه شده باشد، يعني بيماري اخلاقي به ميزان بحران و فاجعه رسيده است.
تشخيص بيماري و هشدار بحران اخلاقي در اين جامعه با توجه به ادعاهاي كلان و گزاف برخي از ارباب قدرت و شريعت ابعاد تازه اي پيدا مي كند. از قبيل نسخه پيچي مديريت براي تمام جوامع بشري، هنر نزد ايرانيان است و بس، ما تنها فرقه ناجيه ايم و ديگران همه اهل نارند، ما حكومت خدائيم و بنام دين و قرآن و پيامبر و امام زمان حكم مي كنيم. به راستي جامعه اي كه در اولي ترين اصل اخلاق اينگونه بي ضابطه و عقب افتاده است، چگونه چنين ادعاهائي مي كند؟ نكند جهل مركب برما مستولي شده است و از قباحت عقلي و حرمت شرعي دروغ بي اطلاعيم و يا براي دروغهايمان توجيه شرعي دست و پا كرده ايم؟ و اصولا اين دروغهاي متعدد و مكرر و فراوان اصولا حرام و قبيح كه نيست، هيچ، بلكه واجب و لازم است؟ در كتيبه هاي دوره هخامنشي داريوش شاهنشاه ايران زمين از خداوند طلبيده است كه سرزمينش را از خشكسالي و دروغ حفظ كند. دروغ در اين سرزمين قدمت تاريخي دارد. و كمبود آب از عوامل استبداد شرقي شمرده شده است. به نظر مي رسد ريشه اي ترين علت شيوع دروغ در سطح كلان «استبداد» است. حكام استبدادي به مردم دروغ مي گفته اند و با حربه زور و تهديد همگان را به دروغگوئي وادار مي كنند. اگر واقعيتها به مردم گفته شود و بتوان آزادانه از حكومت انتقاد كرد، نيازي به تملق و ريا و ظاهرسازي و دروغ نخواهد بود. استبداد بر دروغ استوار است و به ترويج دروغ به حيات انگلي خود ادامه مي دهد. استبداد تنها در سطح كلان باقي نمي ماند، بلكه به دروني ترين لايه هاي جامعه يعني مناسبات فردي و خانوادگي نيز سرايت مي كند.
اگر زماني فقيه بزرگ قرن دهم شهيد ثاني از رواج غيبت در جامعه اسلامي برآشفته بود و با نگارش رساله ارزشنتد «كشف الريبة عن احكام الغيبة» همگان را بيم داده بود كه غيبت نه تنها واجب و مستحب و مباح و مكروه نيست، بلكه حرام و گناه و قبيح از سنخ خوردن گوشت برادر مرده است، و برخي توجيهات نسنجيده به ظاهرشرعي نيز رافع اين حرمت نيست؛ اكنون نيز زمان آن رسيده است كه عالمان بصير و پيروان محمد امين (ع) و شاگردان صادق آل محمد (ص) با كذب و دروغ نيز معامله اي همانند غيبت كنند و بار ديگر برحرمت مؤكد دروغ پافشاري كنند و راه را بر سوء استفاده از مسوّغات و مجوزهاي شرعي كذب مسدود نمايند.
اگر فقيهاني در كبيره بودن گناه دروغ ترديد روا كرده باشند، و تنها دروغ به خدا و رسول (ص) را كبيره شمرده باشند، در اصل حرمت شرعي و گناه بودن و قبح عقلي دروغ هيچ ترديدي و اختلافي نيست. اگر قبح دروغ اقتضائي باشد و نه ذاتي (از قبيل قبح ظلم كه در هيچ شرائطي حَسَن نمي شود) و لذا دروغ مصلحت آميز از قبيل آنچه در اصلاح ذات البين يا در ضرورت و اضطرار و اكراه گفته مي شود، مجاز و فاقد حرمت و گاهي حَسَن و واجب شمرده شده باشد؛ اما و هزار اما دروغ مصلحت آميز «استثناء» است و قبح عقلي و حرمت شرعي دروغ «قاعده». اگر استفاده وقت و بي وقت از اين استثناها آنقدر زياد شود كه جاي قاعده را بگيرد و قاعده اخلاقي عملا به استثنا تبديل شود، يعني اگر سيره يك جامعه بر دروغگوئي نهاده شود و دروغ در ميان مجتمعي نهادينه شود و مردم عادتا دروغ بگويند، بدون هيچ ترديدي بر اساس همين فقه سنتي «كذّابيت» حرمت قطعيه دارد و هيچ مسوّغ و مجوز شرعي توان مقابله با آنرا ندارد.
تبديل شدن دروغ به عادت ثانوي، دور شدن جامعه از اصالت الصحه و نهادينه شدن دروغ در يك جامعه ديني از جمله محصول فقدان نگاه اخلاقي عالمان آن جامعه در استنباط و افتاء است. حرمت دروغ تنها در گرو مفسده موردي مترتب بر آن نيست، تا تنها به واسطه آن مفاسدِ موردي، دروغ حرام و ممنوع شود. بر اصل دروغگوئي – فارغ از ترتب مفاسد موردي – يك مفسده دائمي مترتب است و آن بي اعتمادي به گوينده و اختلال نظم اجتماعي است. مختل شدن اعتماد و حسن ظن به ديگران كه اساس يك جامعه اخلاقي است، بالاترين مفاسد است. اگر فقيهان به دروغ اخلاقي مي نگريستند و زيان بي اعتمادي و سوء ظن و اصالت عدم الصحه يعني لوازم اجتناب ناپذير طبع دروغ و بويژه دروغ به مثابه عادت را لحاظ مي كردند، آنگاه فتواي حرمت دروغ مستحكم تر و قلمرو مسوّغات كذب (دروغهاي مجاز) بسيار محدودتر مي شد.
اين سخن قوي پيامبر اسلام (ص) كه از دروغ بپرهيزيد، حتي اگر در آن [به ظاهر] رهائي ديديد، [چرا كه] در آن هلاكت [واقعي] است: (اجتنبو الكذب و ان رأيتم فيه النجاه ، فإن فيه الهلكه)؛ و يا اين كلام بلند امام علي (ع) در نهج البلاغه كه ايمان يعني مقدم داشتن صداقتي كه به [ظاهر به] تو زيان مي زند بر دروغگوئي كه [در ظاهر]به نفع تو مي انجامد: (الايمان أن تؤثر الصدق حيث يضرك علي الكذب حيث ينفعك) ناظر به نگاهي اخلاقي به مسئله دروغ است، نفس دروغگوئي هلاكت و قباحت و ضرر است نه لوازم سوء آن. از اين سخنان قبح ذاتي دروغ (بيش از قبح اقتضائي آن) استشمام مي شود. اين نگاه كلان اخلاقي در بسياري از فتاواي فقهي بحث دروغ جاي خود را به نگرش خُرد غير اخلاقي داده است.
اگر امري به وهن اسلام و مذهب بيانجامد، اين عنوان ثانويه توان ساقط كردن آن امر موهون را خواهد داشت. ازدياد رذيلت دروغگوئي و كميابي فضيلت صداقت در يك جامعه اسلامي بيشك وهن اسلام و شَيْن مذهب است. و تمسك به برخي مجوزات كذب مبتني بر برخي روايات تاب تحمل در مقابل اين قاعده قوي را ندارد. اگر تمسك به كذب به بهانه اضطرار و يا با حربه توريه و تقيه عادت رايج مسلمان شده باشد، به نحوي كه گفته شود به سخن اينان اعتمادي نيست، اينان مجازند خلاف ظاهر كلامشان اراده كرده باشند، و معلوم نيست آنچه شنيدي مقصود واقعي و مراد جدي آنان باشد، به وعده آنها اعتنائي نيست چرا كه وفاي به وعده در آئين آنها مستحب است نه واجب، و سيره قطعيه متشرعه بر خلف وعده است؛ به راستي آيا اگر اين موارد وهن دين و مذهب نباشد، پس وهن دين و مذهب چيست و كجا بكار مي آيد؟ آيا وقت آن نرسيده كه به احكام فقهي دروغ از منظر اخلاق بنگريم و «خُلق عظيم» نبوي را سرلوحه استنباطات شرعي خود كنيم؟
هيچ كس بدون محاسبه منافع خود (ولو غلط) دروغ نمي گويد. مصلحت شخصي را لحاظ كردن، دفن مقصود اخلاقي شارع در حرمت دروغ است. براي منضبط و محدود كردن قاعده رايج «دروغ مصلحت آميز» چاره اي جز تبيين دقيق «مصلحت نوعي» نداريم. بالاترين مصلحتها، حفظ كيان و آبروي دين است نه نفع زودگذر مادي اين و آن. هيچ ضرري عميق تر از سلب اعتماد به دينداران نيست. هيچ وهني زشت تر از انگ دروغگوئي به متدينان نيست. مصلحت اخلاقي در «صداقت به مثابه عادت» الزامي است و عدول از اين قاعده تنها در ضرورتي به تنگي اكل ميته محدود است نه بيشتر.
اگر پنداشتيم مصلحت نظام از اوجب واجبات است و اين مصلحت به حدي از قوّت است كه عند التعارض حتي مي تواند عباداتي از قبيل نماز و روزه و حج را مادام المصلحه تعطيل كند، در اين صورت آيا اين مصلحت نظام نمي تواند اصول و قواعد اخلاقي را – كه عملا در جوامع ديني به مراتب از عبادات ضعيف ترند – از قبيل صداقت مادام المصلحه تعطيل كند؟ يعني اگر در مقطعي مصلحت نظام در كتمان واقع ديده شد و ابراز خلاف واقع وظيفه شرعي مأموران تشخيص داده شد، در اين صورت مأموران شرعا در بيان كذب مجاز بلكه مكلف نيستند؟ در جوامع اسلامي فقه فرادست اخلاق و به مراتب فربه تر از آن است. اگر «ولايت مطلقه بر فقه» مجاز است، چرا «ولايت مطلقه بر اخلاق» روا نباشد؟
زيان دروغ هر گوينده با رتبه و موقعيت او در جامعه و نظام و دين نسبت مستقيم دارد. هر كه بامش بيش برفش بيشتر. اگر به دروغي اعتراض نشود، بويژه اگر اين دروغها به حوزه عمومي مرتبط باشد، سكوت ناظران شرعي جامعه در قبال تجرّي دروغگويان به معناي تقرير آن است. و مي توان چنين استنتاج كرد كه به مصلحت اقوائي در بيان خلاف واقع تمسك شده است. چنين توجيهات شرعي بر غافلان از اخلاق بعيد نيست. آنچانكه خطا در تشخيص مصلحت بر انسان جائز الخطا امري عادي است.
اگر اخلاق را بر فقه مقدم داشتيم، و براستي باور كرديم كه پيامبرمان براي تكميل مكارم اخلاق مبعوث شده است و هدف غائي رسالتش استحكام بنيانهاي اخلاق بوده نه سيطره ظواهر شريعت، در اين صورت اذعان خواهيم كرد كه هيچ مصلحتي بالاتر از رعايت ضوابط اخلاقي متصور نيست و سلامت نظام سياسي و مسئولان حكومت و احكام شرعي همگي با رعايت اصول اخلاقي از جمله صداقت تأمين مي شود. اين قواعد اخلاقي است كه بر تمامي عرصه هاي احكام و نظام و مسولان ولايت دارد نه برعكس. در يك كلام رعايت اصول و ضوابط اخلاقي از اوجب واجبات است و هيچ مصلحتي اعم از مصلحت فرد يا مصلحت نظام توان درنورديدن و زير پا گذاشتن آنرا ندارد
نوشته: دکر محسن کدیور

قیامت‌‌گاه عشق

22 اوت
سالها پيش وقتي در دروس فلسفة اخلاق، نظريه اعتدال ارسطويي را شرح مي‌كردم، و از رذيلت افراط و تفريط، و فضيلت «حد وسط» سخن مي‌گفتم، درهمان سالها مثنوي مولوي را نيز به جّد در مطالعه گرفتم و به لباب معارف آن عاشق عارف دل سپردم.
از دفتر اول آغاز كردم، دستان كنيزك را در دستان پادشاه نهادم و با بازرگان روانه هندوستان شدم. در راه،‌ نغمه‌ها و ناله‌هاي عاشقانه طوطي بازرگان را به ياد مي‌آوردم كه:
اي حريفان بت مـــوزون  خـــود                 من قدح‌ها مي‌خورم پرخون خود
اي عجب آن عهد و آن سوگند كو؟             وعده‌هاي آن لـب چون قـنـد كو
عاشقــم بـر قـهر بـر لـطفـش به جد           بولعجب مــن عاشــق ايــن هــر دو ضــد
اين نه بـلبل ايـن نهنگ آتشي است         جمله ناخوش‌هاي عشق، او را خوشي‌است
طوطي را مي‌ديدم كه اندك اندك در عشق به نهنگي آتش‌خوار بدل مي‌شود،‌ چون آتش، نيك و بد را مي‌سوزاند و چون نهنگ، خرد و درشت را مي‌بلعد و چندان رسوايي و ويراني مي‌كند كه به خود نهيب مي‌زند:
بند كن چون سيل سيلاني كند     ورنه رسوايي و ويراني كند
و به خود جواب مي‌دهد:
من چه غم دارم كه ويراني بود؟           زير ويـران گنج سلــطاني بــــود
غرق حق خواهد كه باشد غرق‌تر         همچو موج بحر جان زير  و زبر
زير دريــا خـوش‌تر آيد يا زبر ؟               تير او دلكش‌تر آيــد يــا ســپر؟
اي حيــات عـاشقان درمــردگي           دل نیابی جز كــه در دل‌بردگــي
ديدم كه الحق اين عشق، ويراني‌ها مي‌كند و كمترين ويرانگري او در عرصه اخلاق است. اگر ارسطوي آداب‌دان يوناني ، رئيس العقلا بود و به مبالات حّد وسط و اجتناب از پست و بالا رفتن دعوت مي‌كرد، اين پرستوي سوخته جان خراساني كه سلطان العاشقين بود،‌ به زير و زبر شدن و غرقه‌تر شدن فرا مي‌خواند و بي‌مبالاتي و اعتدال‌شكني را برتر از  حذر و ادب مي‌نشاند. [1]
نه فقط اعتدال عاقلانه ارسطو كه اعتزال خائفانه غزالي نيز نسبتي با فزون‌خواهي و بی پروایی پير بلخ نداشت و بي‌ادبي عاشقانه او يك‌جا ادب اعتدال و قفس قناعت را درهم مي‌شكست و از اخلاق تازه‌اي نشان می داد.
گرچه اين اولين بار بود كه با زير و زبر شدن و دريا صفت گشتن و پست از بالا نشناختن و موج زدن و دل به امواج سپردن و غرقه‌گي و دل‌بردگي و بي‌باكي و بي‌تابي و تعادل‌سوزي و فزون‌خواهي مولانا روبرو می شدم، اما آخرين بار نبود. اين طوفان كه در جان جلال‌الدين سفر مي‌كرد بر زبان او هم گذر مي‌كرد. زير و زبر شوندگي كه صفت جان او بود، ورد زبان او هم بود و مگر هميشه چنين نيست؟ آنچه در جان مي‌گذرد، بر زبان هم مي‌گذرد. بي سبب نبود كه او اين همه از شكر و شيريني هم سخن مي‌گفت، آخر جانش شكرستان بود، و حلاوتي را كه او در كام داشت اگر بر عالم قسمت مي‌كردند، اقيانوس‌ها پر از شربت مي‌شدند:
زان عشوه شيرينش و آن خشم دروغينش        عالم شكرستان شد، تا باد چنين بادا
لاجرم قيامتي در هستي او قائم شده بود كه واژ‌ه‌هاي رستاخيزي «زير و زبر» اين همه بر زبانش مي‌گذشتند. اين گمان قوت بيشتر گرفت وقتي ديدم خواجه‌ شيراز در سراسر اشعار رندانه خود، فقط يك بار از «زير و زبر» شدن سخن گفته است و بس. آنهم در غزلي سرد و واعظانه و بي تصوير، كه همه نشانه هاي صباوت را بر ناصیه خويش دارد:
اي بي خبر بكوش كه صاحب خبر شوي        تا راه دان نـبـاشــي كـي راهبر شوي؟
….
گر نور عشق حق به دل و جانـــت اوفتد        بالله كــز آفتاب فلــك خـوبتر شوي
….
بنیاد و هستي تو چـو زيـر و زبــر شـــود       ديگر گمان مدار كه زير و زبر شوي
به ديوان بيست شاعر ديگر هم سري كشيدم از سعدي گرفته تا انوري و سنايي و عطار و خاقاني و سعد سلمان و جامي و فروغي و… چندانكه اوراق دفترشان را زير و زبر كردم از «گفتمان زير و زبر» نشاني نيافتم، ايمان آوردم كه كلام مولانا «از كان جهاني دگر است». گويي آتش روانش و سوزش جانش خون ديوانه قيامت را در رگ هاي ديوانش روانه كرده است.[2]
مولانا صفت قيامت را ابتدا از قران آموخت كه واقعه يي «خافضه رافعه» است يعني زير و زبر كننده. و آنگاه اين قيامت را در مصاحبت با شمس تبريزي تجربه كرد: مرده بود و زنده شد. گريه بود و خنده شد. فاني بود و پاينده شد. و چندان زير و زبر شد كه اگر يوسف بود، اينك يوسف زاينده شد.
و آنگاه قيامت را در جان هر عارفي حاضر ديد و دانست كه تا قيامت كسي قائم نشود و دوباره از خاك وجود خود  بر نخيزد  و تولد نوين نيابد، در زمره اولياء و اصفياء حق در نمي آيد.
در درونشان صد قيامت نقد هست            كمترين آنكه شود همسايه مسـت
كار مردان روشني و گرمــي است             كار دونان حيله و بي شرمي است
كمترين حظي و سهمي كه از قيامت جوشان جان عارفان به همنشينان و همسايگان مي رسد، اين است كه آنان را موقتهً مست و گرم مي كنند. حضور و حديث شان حلاوت و حرارتي دارد كه  از وراء حجاب ستبر قرنهاي طولاني مي تواند همچنان جان مشتاقان را به رقص و طرب در آورد.
او پيامبر را نيز چون يك قيامت مجسم مي ديد كه وقتي از او پرسيدند قيامت كي برپا مي شود، گفت من خود قيامتم:
با زبان حال مي گفتي بسي         كي ز محشر حشر را پرسد كسي؟
اين زير و وزبر شدن، و اين قيامت آزمودن و قيامت ديدن و قيامت چشيدن چنان لذتي در جان مولانا نشاند كه هيچ گاه از تمناي تكرار آن دست نكشيد:
جان پذيرفت و خرد اجزاي كوه                    ما كم از سنگينم آخر اي گروه؟
ني ز جان يك چشمه جوشان مي شود      ني بدن از سبز پوشان مي شود
نه صفاي جــرعه ســاقي در او                   نه نواي بانگ مشتاقي در او
چون قيامت كوه ها بر مي كند                   پس قيامت اين كرم كي مي كند؟
كو حميت تا ز تيشه وز كلند                      اين چنين كُه را به كلي بر كنند؟
بلي شرط دیدن قيامت، چشيدن قيامت است. و چشم سرمه كشيده مولانا او را بيناي قيامت كرده بود.
به حافظ نظر كنيد كه «قيامت» برايش مركبي است تا او را به مقصد شاعرانه و مقصود رندانه اش برساند:
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر حكايتي است كه از روزگار هجران گفت
يا:
پياله بركفنم بند تا سحر گه حشر         به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز
سعدي از اين هم رقيق تر و رفيق بازانه تر مي گفت:
كاش كه در قيامتش بار دگر بديدمي        كانچه بود گناه او من بكشم غرامتش
يا:
اگرم تو خون بريزي به قيامتت نگيرم       كه ميان دوستان اينهمه ماجرا نباشد
اين تعارفات كجا و آن جان قيامت آشنا كجا كه در خونش قيامت مي جوشيد و در كلماتش نبض حيات مي تپيد و از حلاوت حياتش تلخي مي رميد و شاخ نبات مي دميد؟
عشق مولانا هم عشقي قيامت وار و خافض و رافع بود، و همين او را از همه عاشقان ادوار ممتاز و متمايزمي كرد. شمس تبريز دولت عشق را به او هبه كرد و او از آن پس چون گربه يي در انبان عشق، پست و بالا مي شد و جست و خیز می کرد و رستاخیز می آفرید:
گربه در انبانم اندر دست عشق         يك دمي بالا و يك دم پست عشق
عاشقان در سيل تند افتاده اند           بر قضاي عشق دل بنهاده اند
اين انبان، گاه به وسعت يك اقيانوس مي شد، و گربه چالاك بلخ را چون نهنگي سنگين با جزر و مد بحر جان زير و زبر مي كرد و قبض و بسط و تلاطم هاي قيامت آساي درياي عشق را به او مي چشاند:
چه كسم من چه كسم من كه چنين وسوسه مندم؟   گه از آن سوي كشندم گه از اين سوي كشندم نفسي تند و ملولم، نفسي رهزن و غولم                 نفسي زين دو برونم كه بر آن بام بلندم
بيهوده نبود كه نماد ماهي اينهمه در كلام مولوي برجستگي مي يافت. ماهي كه مجسمه بي تعلقي و تن سپردگي به آب است[3]، بهتر از هر نماد ديگري مي توانست جان متموج و متوكل اين عاشق تشنه را تصوير كند. و دريا كه گاه آرام بود و در قبض، و گاه خروشان بود و پر بسط، و مالامال از آب حيات بخش و پناهگاه ماهيان، و گهر بخش و باران ساز، و بيكرانه و يك لخت، به عشق زلال صافي مي مانست كه هزاران ماهي را «نان و آب و جامه و دارو و خواب» مي داد.
عشق وقيامت بهتر از همه جا در داستان «عاشق بخارايي و صدر جهان» با هم گره مي خورند و عاشق عارف خراسان براي اولين بار تعبير «قيامت گاه عشق» را به كار مي برد. اين داستان نقد حال مولانا و آيينه تمام نماي قامت بلند روح اوست، قصه التهاب ها و تب و تاب هاي وصال و فراق او و زير و بم احوال و افعال اوست.
عاشق بخارايي خود اوست كه خطر مي كند و از سنگدلي معشوق بيم نمي ورزد و به رايزنان مشفق خود مي گويد:
گرچه دل چون سنگ خارا مي كند        جان من عزم بخارا مي كند
آن جان تشنه و مستسقي، هموست كه آب هم راحت  هم هلاك اوست:
گفت من مستسقيم آبم كُشد         گر چه مي دانم كه هم آبم كِشد
گر بر آماسد مرا دست و شكم         عشق آب از من نخواهد گشت كم
و آن ميهمان مسجد مهمان كش و آن فقير شهر سر بالا طلب هموست كه:
گفت كم گيرم سر و اشكمبه يي          رفته گير از گنج جان يك حبه اي
مسجدا گر كربلاي من شوي                كعبه حاجت رواي من شوي
اي برادر من بر آذر چابكم                    من نه آن جانم كه گردم بيش وكم
و آن «ابله» دل بر هلاك نهاده و تسليم جبر اجل شده و عاقلانه از بلا گريخته و ديگر بار گرفتار قضاي عشق شده، آن اوستاد معتمد و آن مفتي محشتم كه اينك خاكسار عشق شده هموست:
بنده شاه جهان بودي و راد                   معتمد بودي، مهندس، اوستاد
از بلا بگريختي با صد حيل                    ابلهي آوردت اين جا يا اجل؟
اي كه عقلت بر عطارد دق كند              عقل و عاقل را قضا احمق كند
و آن عاشق دردمند نصيحت‌گريز كه درس فقه را به درد عشق فروخته و از شافعي و بوحنيفه گريخته هموست كه:
گفت اي ناصح خمش كن چند چند         بند كم ده زانكه بس سخت است پند
بند من افزوده شد از پند تو                   عشق را نشناخت دانشمند تو
آن طرف كه عشق مي‌ افزود درد            بوحنیفه و شافعي درسي نكرد
و نهايتاً ديدار او با معشوق همان «قيامت‌گاه عشق» است كه آن را با بلاغتي آتشين چنين تصوير مي‌كند:
اي سرافيل قيامت‌گاه عشق                      اي تو عشق عشق و اي دلخواه عشق
من ميان گفت و گريه مي‌تنم                     يا بگويم يا بگريم، چون كنم؟
گر بگويم فوت مي‌گردد بكا                         ور بگريم چون كنم مدح و ثنا
اين بگفت و گريه در شد آن نحيف                كه برو بگريست هم دون هم شريف
از دلش چندان برآمد هاي و هوي                حلقه زد اهل بخارا گرد اوي
خيره‌ گويان خيره‌ گريان خيره خند                مرد و زن خرد و كلان جمع آمدند
آسمان مي‌گفت آن دم با زمين                   گر قيامت را ندیدستی ببین
چرخ برخوانده قیامت نامه را                       تا مجرّه بر دریده جامه را
عقل حيران كه چه شور است و چه حال       تا فراق او عجب‌تر يا وصال….
و تازه اين اولين منزل از منازل قيامت عشق است. هفتاد و دو ديوانگي در آن است كه اگر فاش شود آسمان، هراسان و لرزان، دست به دعا برمي‌دارد و يا جميل‌السّتر مي‌خواند.
مي‌ماند يك نكته ديگر. قيامت عشق، عشق و قيامت و دريا و كوه و ماهي و گربه و نهنگ و موج و غرق و پست و بالا را   هم خانواده مي‌كند و به مهرباني در كنار هم مي‌نشاند. با اين همه جاي يك مهمان خالي است و آن «شكر» است. اين درياي مواج پر نهنگ و پست و بالا كننده و شوريده و شورنده نه شور و نه تلخ، بل دريايي از شكر است.
اين قيامت نه فقط مرگ را حيات كه تلخي را هم شيرين مي‌كند.
و مولانا كه مي‌گفت:
عشق قهار است و من مقهور عشق            چون شكر شيرين شدم از شور عشق
راست مي‌گفت.
شكر و قند و شيريني و حلوا از كلمات پر بسآمد در اشعار اوست و اين نيست مگر به سبب حلاوتي كه در جان و كام آفريننده آن اشعار نشسته است. كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزین باشد؟ از كام تلخ كجا كلام شيرين برمي‌خيزد؟     عشق، سرمه یی به چشم او كشيده بود كه صاحب اين جهان را چون شكر فروشي مي‌ديد كه همه وقت شكر مي‌فروشد و هيچ‌گاه كم نمي‌آورد.
سحری ببرد عشقت دلي خسته را به جايي           كه ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
چه شكر فروش دارم كه شكر به من فروشد             كه نگفت عذر روزي كه برو شكر ندارم
و حتي هنگام قبض روح، جان عاشقان را با شكر مي‌ستاند و آنان‌ را از غلظت شيريني مي‌كُشد:
دشمن خويشيم و يار آنكه ما را مي‌كشد                   غرق درياييم و ما را موج دريا مي‌كشد
زان چنان شيرين و خوش در پاي او جان مي‌دهيم        كان ملک ما را به شهد و شير و حلوا مي‌كشد
آن گمان ترسا برد، مؤمن ندارد آن گمان                      كو مسيح خويشتن را بر چليپا مي‌كُشد
شكر فروشي كه چنين شكر مي‌ريخت، و عالم را شكرستان مي‌كرد نرخ شكر را هم شكسته بود و كاري براي عاشقان جز نيشكر كوبيدن به جا ننهاده بود:
خسرو شيرين جان نوبت زده است         لاجرم در شهر قند ارزان شده است
شهر ما فردا پر از شكّر شود                  شكّر ارزان است ارزان‌تر شود
در شكر غلتيد اي حلوائيان                    همچو طوطي، كوري صفرائيان
نيشكر كوبيد كار اين است و بس            جان برافشانيد یار اين است و بس
شبي كه جان زير و زبر شده و چهره افروخته و شكرخنده‌هاي مستانه او را ديدم كه از بزم شبانه معشوق بازمي‌گشت،    بي اختيار اين ابيات را از او وام كردم و بر او خواندم:
در دلت چيست عجب كه چو شكر مي‌خندي؟      دوش شب با كه بدي كه چو سحر مي‌خندي؟
همچو گل ناف تو بر خنده بريده است خداي        ليك امروز مها نوع دگر مي‌خندي
مست و خندان ز خرابات خدا مي‌آيي                بر بد و نيك جهان همچو شرر مي‌خندي
بوی مشکی تو كه بر خنگ هوا مي‌تازي            آفتابي تو كه در روي قمر مي‌خندي
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند           ز چه باغي تو كه همچون گل تر مي‌خندي؟
دو سه بيتي كه بمانده است بگو مستانه          اي كه تو بر دل بي زير و زبر مي‌خندي
شما هم اگر در رؤيا نهنگي مست و فربه را ديديد كه در اقيانوسي موّاج و متلاطم از شراب شيرين چون گربه‌يي چالاك برمي‌جهد و پست و بالا مي‌شود و مي‌خندد و شكر مي‌پراكند، از معبِّر مپرسيد، تعبيرش مولانا است!
«زهي كرشمه خوابی كه به ز بيداري است».
ارائه شده در دانشگاه مريلند، آمريكا، سپتامبر 2007
———————-
پی نوشت:
[1] تقابل ارسطو و پرستو را از شاعر فقید، حسن حسینی وام گرفته ام که می گوید:
صفایی ندارد ارسطو شدن         خوشا پرگشودن پرستو شدن
و خود در یکی از غرل هایم به کار برده ام:
نه ارسطو که خرد هست و پر و بالش نیست            بل پرستو که به پهنای خرد پر دارد
[2] مولانا نزديك صد بار تعبير «زير و زبر» را در اشعار خود به كار برده است. كه نشانه انس ذهني او با اين مفهوم و عهد روحي او با اين تجربه است. يك جا وقتي عشق به سراغ مولانا مي‌آيد و او را دعوت به سكوت مي‌كند، مولانا خبر ميدهد كه «قمري جان صفت» در راه دل پيدا شده است و دل مي‌گويد سخنش را مگو كه «نه اندازه توست، اين بگذر،‌ هيچ مگو» و مولانا خواستار ميشود كه چيزي درباره او بشنود:
گفتم اين روي فرشته است عجب با بشر است؟    گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو،‌ زير و زبر خواهم شد           گفت مي‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو
و نهايتهً مولانا درمی یابدكه با يك » راز نگفتي»  روبروست، همان «چيز ديگر» همان خدا.
و شگفت‌زده مي‌پرسد:
گفتم اي جان پدري كن نه كه اين وصف خداست؟  گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو
زير و زبر شدن مولانا آشكار است اما آنكه او را زير و زبر مي‌كند چيست؟ خدا؟ عشق؟ سكوت؟
از اشارات مولانا بر‌مي‌آيد كه گويا غرض وي از وصف خدا همان «هيچ مگو» يا «سكوت» است كه به گفته آن عارف غربي، شبيه‌ترين چيز به خداوند سكوت است. عشق مي‌تواند نامزد اين مقام شود. چراكه عشق، خليفه خدا بر زمين است.
در جايي ديگر،‌ در غزلي كه گويا خطاب به شمس تبريزي در آستانه سفر اوست، از فراق زير و زبر كننده شمس سخن مي‌گويد:
بشنيد‌ه‌ام كه قصد سفر مي‌‌كني مکن        مهر حريف و يار ديگر مي‌كني، مكن
تو در جهان غريبي و غربت نديده یی           قصد كدام خسته جگر مي‌كني، مكن
اي مه كه چرخ زير و زبر از براي توست             ما را خراب و  زير و زبر مي‌كني، مكن …
و در جايي ديگر با بسط بيشتر، غيبت و فراق او را برهم‌زننده گيتي و زندگي مي‌شمارد:
بي ‌تو نه زندگي خوشم بي تو نه مردگي خوشم         سر زغم تو چون كشم؟ بي تو بسر نمي‌شود
بي تو اگر بسر شدي زير جهان زبر شدي        باغ ارم سقر شدي بي تو بسر نمي‌شود
جزر و مد هم  از اين مقوله است. آنجا كه مولانا از تردد و تحير خود سخن مي‌گويد:
اولم اين جزر و مد از تو رسيد   ورنه ساكن بود اين بحر اي مجيد
[3] ماهي نماد عيسي مسيح نزد مسيحيان هم هست. گفته‌اند حتي پيش از آنكه صليب نماد مسيحيت شود، ماهي در آن نقش به‌كار مي‌رفته است. بعدها يكي از آباء كليسا حروف آغازين كلمات يوناني «عيسي مسيح، پسر خدا و منجي ما» را كنار هم نهاد و چنين شد:
I. CH. TH. Y.S
كه بر روي هم ايكتوس خوانده مي‌شود كه در زبان يوناني به معني ماهي‌ است. مولانا با راهبان مسيحي اطراف قونيه رفت و آمد داشت و بسا كه ورود سمبليزم ماهي در اشعارش بي‌نسبت با آن مصاحبت‌ها نباشد.

فلسفه محرمات حج

27 ژوئیه
فمحرمات ؛ هرچه تو را به یاد می آورد ، هرچه دیگران را از تو جدا می کند و هرچه که نشان می دهد که تو در زندگی که ای؟ چه کاره ای ؟ و بالاخره هرچه نشانی از توست و نشانه ای از نظام زندگی تو است و نظام جامعه تو . هرچه یادگار دنیا است ، هرچه می پنداشته ای که در زندگی نمی توان ترک کرد ، هرچه انسانی نیست ، هرچه جز انسان را به یاد می آورد ، هرچه روزمرگی ها را در تو تداعی می کند ، هرچه بویی از زندگی پیش از میقاتت دارد و هرچه تو را به گذشته ی مدفونت باز می گرداند :
1- به آیینه نگاه مکن : تا چشمت به خودت نیفتد ، بگذار فراموشش کنی ، بودن خویش را از یاد ببری .
2- عطر مزن ، بوی خوش مبوی : تا دلت یاد زندگی نکند ، میل ها در تو سر بر ندارد ، بوی هوس در سرت نپیچد و لذت ها را تداعی نکند ، که این جا فضا سرشار عطر دیگری است ، رایحه ی خدا را استشمام کن ، بگذار تا بوی عشق مستی ات بخشد .
3- به هیچ کس دستور مده : برادری را زنده کن ، برابری را تمرین کن .
4- به هیچ جانوری آذار مرسان : حتی حشره ای حقیر را مکش ، میازار ، حتی به زور مران . در این نظام قیصری ، چند روزی را مسیح وار بزی .
5- گیاهی از زمین حرم مکن : مشکن ، صلح را در رابطه با طبیعت نیز تمرین کن . خوی تجاوز و تخریب را در خود بکش .
6- صید مکن : قساوت را در خود بمیران .
7- نزدیکی ممنوع است : به هوس نیز منگر ، تا عشق بر تمامی هستی ات خیمه زند .
8- همسر مگیر : {حتی} در عقد ازدواج دیگری شرکت مکن .
9- آرایش منما : تا خود را آن چنان که هستی ببینی .
10- بد زبانی هرگز : جدال ، دروغ و فخر فروشی هرگز !
11- جامه ی دوخته یا شبیه دوخته مپوش : نخی نیز بر احرامت نباشد تا راه بر هر تشخصی ، نمودی بسته شود .
12- سلاح بر مگیر : و اگر ضرورتی هست پیدا نباشد .
13- سرت را از آفتاب سایه مکن : سقف چتر ، کجاوه ، اتومبیل سرپوشیده و … ممنوع
14- روی پاهایت را به جوراب یا به کفش مپوش .
15- زینت مکن : زیور مبند
16- سر را مپوش
17- مو نزن
18- به زیر سایه مرو .
19- ناخن مگیر .
20- کرم مزن .
21- تن خود یا دیگری را خونی مکن : خونی (هم) نگیر .
22- دندان نکش .
23- سوگند مخور .
24- و تو زن ! رو مگیر .
حج آغاز شده است . حرکت به سوی کعبه در جامه ی احرام ، در حریمی از محرمات و شتابان روی به خدا ، فریاد « لبیک » « لبیک » . یعنی که خدا تو را دعوت کرده است ، ندا داده است که » بیا » . اینک تو آمده ای ، اینک پاسخش را می دهی « لبیک » .
لبیک اللهم لبیک ، ان الحمد و النعمه لک و الملک ، لا شریک لک لبیک .
بله خداوندا ، بله ، ستایش و نعمت از آن توست و سلطنت نیز ! تو را شریکی نیست ، بله . حمد ، نعمت و ملک ! باز نفی همان سه قدرت حاکم : استحمار ، استثمار و استبداد ، تثلیث حاکم بر تاریخ ! روباه ، موش و گرگ … بر سر خلق ، که همه میش اند و اغنام الله .
صدای خدا در صحرا به گوش می رسد از هر ذره ای این ندا بر می آید ، تمام فضای میان زمین و آسمان را پر کرده است و هرکسی آن را می شنود ، هرکسی آن را خطاب به خود می شنود  ، می شنود که خدا دارد او را می خواند و او از جگر فریاد می زند : « لبیک اللهم لبیک »
و تو همچون ذره ی حقیر برادره ی آهنی که به مغناطیسی قوی جذب می شود احساس می کنی که دیگر این پاهایت نیست که تو را می برد ، تو را می برند و پاهایت از پی تو کشیده می شوند ، انگار که دو دستت به دو شاهبال نیرومند بدل شده اند و تو در دسته ای از پرندگان سپید ، در فضا پرواز می کنی ، به معراج می روی ، به سوی سیمرغ می روی ، …
کعبه نزدیک می شود و نزدیک تر و هیجان پریشان می شود و پریشان تر ، صدای قلبت را به درستی می شنوی ، انگار جانوری مجروح و وحشی است که از درون ، سرش را بر دیواره ی وجودت می زند و می خواهد تو را بکشد و بگریزد ! احساس می کنی که از خودت بزرگتر می شوی ، احساس می کنی که داری لبریز می شوی ، دیگر در خودت نمی گنجی ، کفش تنگی در پای بودنت ، پیرهن تنگی بر اندام هستنت ، اشک امان نمی دهد ، گویی اندک اندک در فضایی مملو از خدا فرو می روی ، حضور او را بر روی پوستت ، بر روی قلبت ، بر روی عقلت ، در عمق فطرتت ، در برق هر سنگریزه ، بر جبین هر صخره ، در کمرگاه هر کوه ، در ابهام دور هر افق ، در عمق صحرا حس می کنی ، می بینی ، فقط او را می بینی ، فقط او را می یابی ، فقط او هست ، جز او همه موج اند ، کف اند ، دروغ اند .
» در صحرا عشق باریده است و زمین تر شده است ،
و چنان که پای مرد ، به گلزار فرو  شود ،
پای تو ، به عشق فرو می رود . » ( مالک دینار )
می روی و احساس می کنی که نیست می شوی ، از خود دور می شوی و به او نزدیک ، همه او می شود و همه او می شوی و تو دیگر هیچ ، یک یاد فراموش  که در میقات از دوش افکنده ای و سبکبار از خویش به میعاد می روی .
احساس می کنی که تو دیگر نیستی ، پاره ی شوقی و دیگر هیچ . تنها یک حرکتی ، تنها یک جهتی ، پیش می روی و حق نداری که گامی پس روی ، رو به او داری ، در او محو می شوی ، هم چون پاره ابری در صحرا که آفتاب می مکدت .
قلب هستی می تپد و فضا از خدا لبریز شده است ، از خدا لبریز شده ای ،
» در صحرا عشق باریده است و زمین تر شده است ،
و چنان که پای مرد ، به گلزار فرو  شود ،
پای تو ، به عشق فرو می رود . «
به حومه مکه می رسی ، شهر نزدیک است . این جا به علامتی می رسی ، نشانه ی آن که این جا حد « منطقه ی حرم » است . مکه منطقه ی حرم است . در این منطقه جنگ و تجاوز حرام است . هرکه از دشمن بگریزد و خود را به « حرم » برساند ، از تعقیب مصون است . در این منطقه شکار ، قتل حیوان و حتی کندن گیاه از زمین حرام است . پس از حمله ی پیامبر به مکه برای آزاد کردن کعبه از بت پرستی ، شخص پیامبر به دست خود این منطقه را نشانه گذاری مجدد کرد و سنت قدیم را در حفظ حرم و حرام بودن جنگ و قتل در این منطقه تحکیم نمود .
از این مرز می گذری ، وارد منطقه حرمی . ناگهان فریادهای شورانگیز لبیک … که به اوج رسیده بود  قطع می شود .
سکوت !
یعنی که : » رسیدی » !
آن که تو را می خواند این جا است . به خانه ی او رسیده ای ، ساکت !
سکوتی در حضور ، در حرم ، حرم خدا !
می روی و  شوق کعبه بیداد می کند .
اینک شهر  ،
کاسه ی بزرگی و دیوارهای پیرامونش همه کوه و هر خیابانش ، کوچه اش ، پس کوچه اش ، دره ای ، شکاف کوهی ، بازه ای ، که از همه سو به کف این آشیانه ی بزرگ  کوهستانی سرازیر می شوند ، این جا مسجد الحرام است ، وسطش کعبه !
از پیچ و خم کوهستانی شهر می گذری و قدم به قدم به کعبه نزدیک می شوی ، سرازیر می شوی و جمع یک رنگ بی نام و بی نشان هم چون سیلی در بستر دره ای ، خیابانی به سوی گودی دره ، مسجد الحرام ، جاری است و تو قطره ای !
قدم به قدم فرود می آیی و عظمت قدم به قدم نزدیک تر می شود . به گفته ی یک « هم آهنگ » هوشیار خوب احساسم ؛ همیشه عادت کرده ایم در فراز ، در صعود ، در حرکت به سوی بالایی ، بلندی به عظمت برسیم به ویژه وقتی عظمت ، خدایی است . وقتی سخن از ملکوت الهی است و این جا بر عکس ، هرچه پایین تر می روی ، هرچه از بلندی فروتر می آیی به خدا نزدیک تر می شوی .
یعنی که در فروتنی و خشوع است که به شکوه و جلال می رسی ؟ یعنی این که از بندگی به بلندی ؟ یعنی  که خدا را در آسمان ها ، در ماوراء مجوی ، در همین خاک ، در همین زمین پست ، در عمق مادیت سنگ سخت می توانی او را بیابی ، ببینی ، باید راه را درست بیابی ، باید درست دیدن (را) بیاموزی . و شاید نیز رمزی از سرنوشت آدمی ، فرورفتن در خاک و سربرآوردن در برابر خدا !
کعبه نزدیک است ،
سکـــوت ، انـــدیشه ، عــشـق
هر قدم شیفته تر ، هر نفس هراسان تر وزن حضور او لحظه به لحظه سنگین تر ، جرات نمی کنی که پلک بزنی ، نفس در سینه ات بالا نمی آید ، بر مرکبت ، بر صندلی اتومبیلت میخ کوبی . با حالتی سراپا سکوت ، حیرت ، شوق و اندکی به پیش متمایل . همه تن چشم و تو تنها نگاهی ، دوخته رو به رویت ، مقابلت ، قبله !
چقدر تحمل دیدار سنگین است ، دیدار این همه عظمت دشوار است ، شانه های نازک احساست ، پرده های کم جرات قلبت چگونه می توانند تاب آورند ؟
کعبه این قبله ی وجود ، ایمان ، عشق و نماز شبانه روز ما ، عمرها به سوی او هر صبح ، ظهر ، عصر ، مغرب و شام نماز می بریم و به سوی او می میریم و رو به او دفن می شویم ، مرگمان و حیاتمان رو به اوست . خانه مان و گورمان روبه اوست و اکنون در چند گامی او ! لحظه ای دیگر در برابر او ، در پیشگاه نگاه من .
برگرفته از کتاب « حج »
نوشته دکتر علی شریعتی .