بایگانی | تفسیر قرآن RSS feed for this section

تعبیر قرآن درباره ی قوّام بودن مرد

4 سپتامبر
« الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَي‏ النِّسَاءِ » (نساء 34)
اگر هركسي هر چند به صورت سطحي و گذرا نگاهي بيندارد و اندكي تأمل كند ، درخواهد يافت كه آن استعدادهايي كه انسان به آن نيازمند است ، تا بتواند مسؤليت بندگي خويش را به انجام برساند؛ در بين افراد بشر تقسيم شده است. هر نوعي از استعدادها به عده اي از افراد بشر داده شده ، تا آنها با هم آن استعدادها را هماهنگ نموده و هر كدام از آنها را در زمينه ي ويژه ي خود به كار گيرند ، تا اينكه اين افراد هر كدام بتوانند مسؤليت بندگي خويش را انجام دهند. اما در يك تقسيم كلي دو دسته از استعداد ها در بين دو نوع از افراد انسان تقسيم شده است، بدين گونه كه مَرد به نوبه ي خود دسته اي از خصوصيات و استعدادها به او داده شده ، كه براي مسؤليتي كه بر دوش او گذاشته شده، ضروري است و زَن هم همينطور با توجه به مسؤوليتي كه برعهده دارد ، دسته اي از خصوصيات و استعدادها برايش درنظر گرفته شده ، طوري كه مسؤوليتها و استعدادها با هم هماهنگ هستند.
عواطف نرم و حساسيت شديد و احساسات قوي به زن داده شده ، زيرا قرار براين است كه زن مادر باشد و زوجي باشد كه وسيله ي آرامش براي مرد باشد و ساير آن مجموعه از ويژگيها را دارا باشد كه قرآن آن را بيان مي كند ، به خصوص مادر بودنش اقتضاي اين را مي كند كه آن عواطف و ويژگي هايي كه لازمه ي مادر بودن و زن بودن اوست، دارا باشد و ديگر خشونت و تصميم گيري و قاطعيت و قوت اراده در او نباشد و اين هم به اين معنا نيست كه به خاطر اينكه داراي قاطعيت در معنا نيست ، زن ناقص است؛ نه! اينطوري نيست.
ويژگي هايي كه بايد صددرصد جمع شوند تا انسان انسان بودن خود را دريابد ، به دو دسته تقسيم شده اند، كه قسمتي در زن و قسمتي در مرد قرار داده شده است. هر دو گروه از زن و مرد در آنها نقص وجود دارد و بايد با هم جمع شوند تا بتوانند مكمل هم باشند.
زن عواطف و احساسات شديد و حساسيت با ساير استعدادها به او داده شده است ، زيرا متناسب با مادر بودن و زن بودن اوست و مرد هم در مقابل خشونت و قوت اراده و تصميم به او داده شده است ، زيرا او هم مسؤليتي بردوشش قرار مي گيرد ، كه آن مجموعه از استعدادها براي او ضروري است.
به همين خاطر وبراين اساس هنگامي كه زن و مردي زندگي خانوادگي را شروع مي كنند ؛ همانطور كه در هرجمعي ضروري است، وقتي كه دونفر يا بيشتر برنامه ي مشتركي داشته باشند ،لازم است كه امير و سرپرستي وجود داشته باشد ،تا امور را تنظيم كند و به افراد رسيدگي كند كه هر كدام به چه نحوي مسؤليت خويش را به مرحله ي اجرا مي رسانند و براي به انجام رساندن مسؤليت هركدام از افراد توجيهات لازم را ارائه نمايد و اگر قصور و كوتاهي مشاهده نمود ،از آن جلوگيري كند و فرد مقصر را راهنمايي نمايد تا از تقصير و كوتاهي كردن دست بردارد؛ در زندگي خانوادگي كه حداقل جمعي متشكل از دو نفرو بعد از مدتي با تولد فرزندان بيشتر مي گردد، اينطور مسائلي مطرح است كه ضروري است همواره به هركدام در زمينه ي ويژه ي خودش تذكر داده شود.
به دليل اينكه مرد ازخصوصيات لازم دراين زمينه براي اداره كردن و تصميم گيري و قوت اراده برخوردار است و توانايي اداره ي اين جامعه ي كوچك (خانواده) را داراست،بر او تكليف شده كه همواره با عزم وتصميم قاطع و اراده ي قوي مراقب و ناظر آن شريك ديگر خود كه همانا زن است،باشد. نظر به اينكه او(زن) داراي ويژگي هايي است ،كه لازمه ي زن بودن است و در زمينه ي تصميم و اراده نقص دارد و نمي تواند سرپرست خويش باشد، ديگر چه رسد به اينكه سرپرست و مراقب كسي ديگر باشد!.
همانطور كه در زمينه ي مادر بودن و زن بودن ويژگي هايي وجود دارد و تنها زن مي تواند از عهده ي انجام آن در اين زمينه برآيد و مرد در آن زمينه عاجز و ناقص است،همانگونه در زمينه ي سرپرستي زندگي خانوادگي هم مرد داراي يك سلسله ويژگي ها و استعدادها است كه زن از آن بي بهره است. بنابراين به صورت تكليف نه حق، بر مرد واجب است كه« قوّام» باشد.
«قوّام» يعني بادوام ، پيوسته با عزم و اراده ي قاطع ناظر و مراقب زندگي مشترك زنش باشد. زن به عنوان اينكه شريك زندگي اين مرد است، در زير مراقبت مكرر و مستمر اين مرد باشد و اين همانطور كه گفتيم ،واجب و تكليف است، نه حق. يعني اين امتيازي نيست كه به مرد داده شده باشد،كه تو اين چيز اضافي هم داشته باش،نه!! بلكه مسؤليت مرد به مراتب بيشتر از مسؤليت زن است، براي اينكه در اين زمينه توانايي اش از زن بيشتر است.*
حال كه اينطور است، زندگي خانوادگيي خدا آن را به رسميت مي شناسد،كه مرد اينگونه موضعي را دارا باشد؛ « بدون هيچ گونه تقصير و تفريطي نظارت و مراقبت دائم داشته باشد». طبيعتاً در اين مراقبت و سرپرستي آنهايي كه اساسي تر مي باشند تا بيشتر تحت مراقبت قرار گيرد، اين است كه زن مسؤليت بندگي وآن چه كه عمومي است ، حتي اگر زن، شوهر هم نباشد يا نداشته باشد ، باز هم برايش مطرح است و تحت نظر باشند و مراقبت ابتدا متوجه آنها باشد.
به عنوان مثال خداوند متعال در وصف اسماعيل (عليه الصلاة والسلام) مي فرمايد:« وكان يأمر أهله بالصلوة…مريم 55 »، يكي از ويژگي هاي پيامبر خدا اسماعيل اين بود كه پيوسته به خانواده اش امر مي كرد كه نماز بخوانند وبه پيامبر أخير (عليه الصلاة والسلام) مي فرمايد:« وأمر أهلك بالصلاة….طه 132 »، به خانواده ات دستور بده كه نماز بخوانيد. نماز، همان قالب ارتباط هميشگي انسان با خداوند متعال است كه از او مي خواهد تا بتواند در مسير بندگي حركت كند وآن را ادامه دهد. بنابراين بخش مهم سرپرستي و مراقبتي كه برمرد به عنوان تكليف واجب مي نمايد كه براي زن انجام دهد، اين است كه با توجه به اينكه آن ويژگي هاي زن بودن ،در زن ، ضعف تصميم و اراده ايجاد مي كند، مرد بايد مراقب او باشد ، تا وظايف بندگي خودش نسبت به خدا و بندگان خدا را رعايت كند ، و اگر كاستي هايي داشت با تذكر و توجيه به آن پايان دهد. پس از آن در زمينه زندگي زوجيت براي هر كدام از زن و شوهر حقوق و واجباتي مطرح است، مسؤليت هايي نسبت به «مرد» بر گردن« زن» است و واجباتي نسبت به «زن» برعهده ي «مرد» است.
نظر به اينكه،« مرد »، در اين زمينه در جامعه توجيهات عمومي مي شود و خودش هم داراي توانايي بيشتر است ، در نتيجه در زمينه ي التزام و تعهد، كار او تا حدودي تضميني است، تنها نظارت و مراقبت براي عموم مسلمانان در جامعه مي ماند كه يكي از آنها زن خودش مي باشد. اما زن به خاطر دارا بودن آن ويژگي هايي كه قبلا بيان كرديم، اگر از طرف مرد تحت مراقبت شديد قرار نگيرد، در زمينه ي مسؤليت ها ي زندگي خانوادگي ، تقصير و تفريط بيشتري از او سر مي زند، به همين خاطر بخشي ديگر از مسؤليت هاي مرد اين است كه پيوسته مراقب زنش باشد كه آيا اين زن تكاليفش را در زمينه ي زندگي خانوادگي رعايت مي كند يا نه.
پس از آن نكته اي در اينجا مطرح است و آن اينكه اگر مردي اينگونه تصور كرد كه قوام و سرپرست بودنش حق و امتياز است و اين اختيار را دارد كه از آن صرف نظر كند يا آن را ببخشد وآن را بخشيد و اظهار داشت كه اين قوام و سرپرست بودن را مي بخشم و به خود زن واگذار مي كنم (ديگر به دست خودش مي دهم ) تا خودش هرطور خواست عمل كند، در آن هنگام آن مرد حقي را نبخشيده ، بلكه يكي از مسؤليت هاي بندگي را زير پا نهاده است. در نتيجه هم زنش به عنوان يك مسلمان نمي تواند آن را از او بپذيرد و هم هيچ فردي از افراد مسلمان نمي توانند از او قبول كنند.
از قواميت صرف نظر نمودن همانند اين است كه انسان نماز نخواند و يا روزه نگيرد ويا به عبارتي ديگر همانند ترك نمودن هركدام از واجبات ديگر. بنابراين هيچ مسلماني( چه زنش ويا مسلمانان ديگر) حق ندارند كه از اين تكليف گذشت كنند. همانطور اگر اتفاق افتاد و مردي از قواميت خويش گذشت نمود و اين طور حقي براي خود قائل بود كه رعايت قواميت نكند وآن را رها كرد، مرتكب گناهي شده است و هيچ مسلماني(اعم از زنش ويا مسلمانان ديگر) نبايد از او بپذيرد.
اينجاست كه برادران مسلمان ضروري است ، در اين زمينه دقت كنند كه قواميت و سرپرستي مرد، بسان هر واجب و تكليف ديگري، مسؤليت است و قابل گذشت نيست و از هر مسلماني درخواست مي شود كه نسبت به زنش و خانواده اش با جديت سرپرستي و قواميت خويش را رعايت كند.
واما ويژگي هايي به زن داده شده كه مي طلبد ، زن پيوسته داراي سرپرست و قوام باشد.
مثالي تشبيهاً براي اينكه وضعيت زن در اين زمينه روشن شود: فرض كنيد كه كودكي يتيم در ميان گروهي از كودكان ديگر بازي مي كند ، در اثناي بازي پدر آنها برمي گردند و هر كدام از بچه ها به سوي پدرش مي دود و به آغوشش مي رود و آن مهر و عاطفه اي كه از طرف پدر است ، هر كدام از بچه ها به نحوي از پدر خويش به دست مي آورد، ولي در آن وقت اگر به آن كودك يتيم نگريسته شود كه چگونه احساس دل تنگي ، بي پدري و بي سرپرستي مي كند و حالت ناآرامي و نگراني و تزلزلي دروني به او هجوم آورده و او را آزار مي دهد و حتي اگر در زمينه ي نيازمندي هاي مادي هم كمترين كمبودي نداشته باشد ، بلكه از مكانت زيادي هم برخوردار باشد، به خاطر اينكه احساس بي پناهي و بي تكيه گاهي مي كند ، يك نگراني شديد بر او حاكم مي شود به ويژه در آن هنگام كه بچه هاي ديگر را مشاهده مي كند، ديگر زندگي به تمام معنا تلخ مي شود.
اين طور حالتي اما به گونه اي ديگر در هر زني (به شرطي كه فطرتش ضربه نديده باشد و تعليم و تربيت فاسد او را ويران نكرده باشد) حاكم مي شود. به عبارتي ديگر: اگر زن تعليم و تربيت فاسد او را متزلزل نكرده باشد، احساس به لزوم تكيه گاه و پناه گاهي به صورت دائم مي كند و تنها زماني به آرامش واقعي مي رسد كه يك شوهر به تمام معنا واقعي داشته باشد و تنها در آن وقت است كه احساس مي كند ، پناه گاه و تكيه گاهي وجود دارد كه بي ترس و واهمه به آن تكيه مي زند و مي تواند با اتكاء به او در زندگي قاطعانه قدم بردارد.*
آن زناني كه چنين احساس نيازي ندارند واين طور مي پندارند كه مستقل از مرد و شوهر زندگي كنند ، براي اين است كه تعليم و تربيت در جامعه هاي جاهلي امروز فاسد است و آنها را دچار اختلال كرده ،برخلاف آنچه كه فطرتا براي آن آفريده شده اند. آنها را به طرفي سوق داده ، در نتيجه در اشتباه افتاده اند، حق و باطل ، خوب و بد نزد آنها تغيير يافته است ، به همين دليل است كه احساس نياز به تكيه گاه در خود نمي بينند.
اين يك مطلب و مطلب دوم اين است كه: اين احساس نيازنكردني كه امروزه در ميان زنان اين جامعه جاهليت زده وجود دارد، احساس موقت است كه بعد از مدتي بالأخره به شيوه اي جلوه پيدا مي كند و اگر خودش هم به آن نياز پي نبرد ، در رفتارها و موضع گيري هايش در قسمتي از زندگي اش نمايان خواهد شد. آن انحرافي كه – اگر انسان در مسير زندگي دقيق توجه كند- اكثر زنان جامعه ي جاهليت زده ي امروز دارا هستند ، قسمت اعظم آن ناشي از بي تكيه گاهي آنان است ، اگر متوجه خود درد نمي شوند. آن درد خود به خود رفع نخواهد شد و آثار خودش را به جا خواهد گذاشت ، حتي زناني كه اينطور انحرافي در آنها پيدا مي شود كه به حالتي مي رسند كه خود را مكلف و مسؤل مي كنند يا خود را صاحب حق مي دانند كه مسؤليت قواميت و سرپرستي افراد خانواده را به عهده بگيرند، اين ها همه اش آثار ناشي ار آن احساس نياز است كه زن بايد تكيه گاه و پناه گاهي داشته باشد كه به آن متكي باشد ، وقتي به آن دست پيدا نكرده است، عكس العملش نمايان شده كه خودش مي خواهد ،آن نقص را جبران كند و خود در آن خانواده تبديل به مراقب و قوام و مسؤل مي شود.
يعني براين اساس هر زن معتقد به آن قرآني كه مي فرمايد:« الرجال قوامون علي النساء »، هر زن معتقد به دين خدا ، به عنوان اين كه نيازي اساسي در زندگي او تأمين مي كند ، به عنوان اين كه جواب احساس نياز فطري مي دهد ، بايد قواميت را از مردش بخواهد و قبل از هر چيزي بايد دنبال مردي برود كه مسؤليت قوام بودن به تمام معنا در او موجود باشد و اگر مردش قوام بودن را رعايت نكرد ، آن زن مسلمان نبايد از او قبول كند.و لازم به يادآوري است كه هر وقت زن مسلماني به اين دل خوش بود كه مردش در زمينه ي قواميت و سرپرستي داراي نقص است، اينجاست كه هم زن منحرف شده است و هم مرد در اين زمينه مقصر بوده است و بايد دست هر دو گرفته شود و توجيه شوند و به سوي خدا هدايت يابند.
نه مرد مسلمان مي تواند كه قوام نباشد ،آن طور كه قبلاً بيان گرديد و نه زن مسلمان حوشحال است از اين كه مردش توانايي قواميت ندارد و در نتيجه زن احساس اينطور استقلالي بكند كه در سرپرستي و قوام بودن مردش بيرون برود، آن ويژگي هايي كه به زن داده شده بلايي دامنگير زن مي كند كه بسياري از مسائل ساده و جزئي زندگي او را به هم مي ريزد. در اين لحظات است كه قوام بودن مرد معلوم مي گردد ، يعني بدون اينكه ظلم كند ، بدون اينكه مرتكب عمل ناشايسته ونامشروعي نسبت به زنش بگردد ، بدون اينكه نسبت به رفيق زندگيش بي احترامي كند ، آنطور اوضاع را كنترل كند كه در مدت كوتاهي وضعيت را به حالت مطلوب و عادي برساند ، هم خودش و هم ساير افراد خانواده را از عواقب آن كارهاي اشتباهي كه زن مرتكب آن شده مصون دارد و هم زن را به وضعيت عادي خودش برگرداند و او را توجيه كند تا اينكه مسيري كه بايد طي كند ، دوباره بگيرد.
بر اين اساس بر هر زن و مرد مسلمان ضروري است كه در وضع خويش و روابطشان دقت نظر نمايند،كه اگر مردي تاكنون قوام بودنش را به معناي واقعي كلمه(سرپرستي دقيق و پيوسته بودنش نسبت به زنش) رعايت نكرده است،در مسؤليتي بسيار بزرگ كوتاهي نموده و بايد از آن توبه نمايد و از آن به بعد، به طور جدي آن را رعايت كند. البته همانطور كه بيان شد، اين بدان معنا نيست كه ظلم و زور به كارگيرد. و اگر زن مسلماني هم تاكنون، يا اينطور به خود اجازه داده كه قواميت مرد را نپذيرد و يا ملاحظه نموده كه مردش قواميت را قبول نمي كند در نتيجه او هم اين را پذيرفته است ، بايد اين زن هم توبه نصوح نمايد.
مثالي براي اينكه مشخص شود كه قواميت به معني ظلم كردن نيست: يك شخص را در نظر بگيريد كه يك اتومبيل دارد و اگر نقصي در اتومبيلش مشاهده كرد ، آن را اصلاح نموده و راه مي اندازد، اما يك فرد ناشي به محض خاموش شدن موتور ماشين و يا پديد آمدن نقص و خللي در حركت اتومبيل و كار و وضعيت آن ، با چوب و سنگ و اشياء ديگري به آن مي زند و قصد دارد آن را به كار اندازد،به اين شيوه ي دومي رانندگي نمي گويند، اما شيوه ي اولي رانندگي است كه بدون اينكه به ماشين ضربه اي بزند ، آن را اصلاح و هدايت مي كند و به راه مي اندازد.
اين تنها مثالي براي بيان مطلب است و بدان معنا نيست كه زن به ماشين و مرد به راننده تشبيه گردد، نه اينگونه نيست، بلكه بسيار با هم متفاوت هستند، اما براي توضيح مطلب مناسب است.
يا به عنوان مثال پدري فرزندش در زمينه ي بعضي از مسائل كوتاهي مي كند، به جاي اينكه از او توضيح بخواهد و دقت كند كه اين فرزند چرا اينگونه مي كند ، او را به باد كتك بگيرد و اينگونه خيال و احساس كند كه مشغول پرورش است ،به جاي اينكه مسئله را ريشه اي بررسي كند كه علت تقصير و كوتاهي اين فرزند چيست؟.
پس از اين دو مثال اينگونه در يافتيم كه قواميت به اين معنا نيست كه اگر زن تقصير و تفريطي انجام داد ،او هم شدت به خرج دهد و با سنگ و چماق و چوب واكنش نشان دهد(آنگونه كه در ميان مردم متداول است) و شروع به كتك زدن او نمايد. قوام بودن مرد نسبت به زن قبل از هر چيزي مربوط به اين است كه مرد تشخيص دهد كه چرا زن به خود اجازه داده كه چنين تقصير و تفريطي از او سربزند؟ و چه ابهام و اشكالي در ميان است؟ ابهام و اشكال را حل مي كند و يا چه مسأله و سوء ظني نسبت به شوهر مطرح است؟ مرد اين مسئله ها را حل مي كند. و بعد از حل آن ابهام و اشكال ها به عنوان انساني داراي قاطعيت از زنش مي خواهد كه بر آن زن واجب است به تمام معنا مسؤليت خويش را رعايت كند و به او اعلام مي كند كه اگر رعايت نكند از او پذيرفته نمي شود.
قواميت در اينجا روشن مي شود : در توجيه و درخواست هاي قاطعانه نسبت به زن و گذشت نكردن نسبت به كوچك ترين تقصير و تفريط.
گاهي اوقات برخورد ناشايستي از طرف زن پيش مي آيد كه اگر كنترلي در ميان نباشد ،به جنگ و كشمكش سخت و حتي جدايي منجر مي شود. قواميت هنگامي نمود واقعي پيدا مي كند كه كنترل شديد مرد در حدي باشد كه بدون اينكه نزاع و درگيري درست شود ، زنش را به مسير صحيح هدايت كند و به راه درست توجبه كند.
اين مختصري بود در بيان وظيفه ي مرد و زن در زمينه ي قواميت كه خداوند متعال در آيه ي 34 سوره ي نساء مي فرمايد:« الرجال قوّامون علي النساء بما فضل الله بعضهم علي بعض و بما أنفقوا من أموالهم ….» ، مردان بر سر زنان قوام و پيوسته سرپرست و مراقب و صاحب اراده هستند، اولا: به خاطر برتري هايي كه به آنها داده شده ،نسبت به قسمتي ديگر كه زنان باشند.خصوصياتي كه در اين زمينه لازم است به مردان داده شده است ، در نتيجه آنها هستند كه توانايي قواميت را دارند، و ثانيا: بدين خاطر است كه مردان موظف به تأمين نفقه ي زنان هستند و بايد زندگي زنان را تأمين كنند ، زيرا زن مادام كه مادر و زن است ، ديگر مسؤل كسب وسايل زندگي خويش هم نيست و بر عهده ي مرد است كه نفقه اش را تأمين نمايد و مردان موظفند كه اين كارها را انجام دهند.
بنا براين اولا: به اين دليل كه مرد فطرتا خصوصيات قوام بودن در اوست و ثانيا: به اين دليل كه او مسئول وسايل معيشتي زن مي باشد ، پس با اين دلايل مرد بايد با اراده ي قاطع مراقب و قوام و سرپرست زن باشد.
حال براي بيان اينكه چه زني صالح است و خداوند زن شايسته را در تعبيري مختصر معرفي مي نمايد و در ادامه ي آيه ي قبلي مي فرمايد:«….فالصّالحات قانتات حافظات للغيب بما حفظ الله …»، وقتي كه اعلام و مقرر گرديد كه مردان بر زنان قوام هستند، آن زناني كه صالح و شايسته هستند و فاسد نشده اند( دقت كنيد كه صالح در مقابل فاسد قرار دارد).
آن زناني كه صالح هستند اين دو وصف را دارند:
1) قانتات: زن پيوسته( نه اينكه روزي اينگونه باشد و روزي ديگري نباشد ) و با ميل و رغبت خويش ( نه به خاطر اكراه و اجباري كه بر او مي شود)، در تمام مسائلي كه در زندگي زوجي مطرح است ، فرمانبردار قوام خويش باشد ، مگر هنگامي كه مرد خواستار امر نامشروعي باشد و يا از او خواسته مي شود كه كار حرام و يا مكروهي را انجام دهد ، تنها در اين دو صورت است كه مكلف نيست و بلكه صحيح هم نيست كه از شوهر اطاعت كند ، اما در سه زمينه ي ديگر يعني : اولا: زماني كه مرد امر واجبي را از او مي خواهد ثانيا: هنگامي كه مرد امر مستحبي از او بخواهد ثالثا: وقتي كه امر مباحي را از او بخواهد، در آن سه موقعيت بر زن واجب است كه قانت باشد و پيوسته و با رغبت دل خويش نسبت به قوام و مرد خود فرمانبردار باشد.
اگر از او واجبي را بخواهد ، در حالي كه خود واجب به خودي خود واجب بوده ، اما كه شوهرش از او بخواهد ، آن امر واجب مؤكدتر مي شود ، مثلا: اگر شوهر از او بخواهد كه با پدر و مادرش خوشرو باشد و اخلاق مناسبي داشته باشد ، حق هم همين است( حق به معناي وسيع كلمه نه تنها خوشرويي كه در عربي به آن طلاقة وجه گفته مي شود). اخلاق حسنه نسبت به پدر و مادر شوهرش بر او واجب است و زماني كه شوهرش از او خواست ، آن واجب بر او مؤكدتر و قوي تر مي گردد. به عنوان مثال: آرايش زن براي شوهرش مستحب است ، اما اگر مرد از او خواست كه آنگونه كه دين اجازه مي دهد ، خود را آرايش كند ، بر او واجب مي گردد و برخي چيزهاي مباح كه خود شما مي توانيد آنها را تشخيص دهيد ، بعضي از مباح ها، مثلا: از او بخواهد كه بيايد و نزد او بنشيند و برايش حرف بزند ( البته حرف ها بايد مشروع باشند) ، اينها مباح هستند ، اما اگر شوهرش درخواست نمود ، واجب مي گردد.
بنابراين بجز امور مكروه و حرام در هر زمينه ي ديگري اگر مرد به عنوان قوام به زنش دستور داد ، بر زن واجب است كه با رغبت قلبي و پيوسته ( نه اينكه اگر روزي خواست اطاعت كند و روزي ديگر اطاعت نكند) از او اطاعت كند.
اين يكي از دو ويژگي هاي صلاح بود و اين تعبيرمسئله ي بسيار مهمي در خود دارد ، گو اينكه به اين زن گفته: تو صالحه هستي يا نه؟ اگر صالحه هستي اين وظيفه ي توست و گرنه صالحه نيست
2) حافظات للغيب بما حفظ الله: آن زن وقتي صالح است كه اسرار و روابطي كه بين او و شوهرش است- و بر ديگران پنهان مانده است و ديگران بايد به آن آگاهي پيدا نكنند – آنها را نگهداري كند و آنها را فاش نكند. زيرا خداوند امر فرموده و به خاطر همين دستور آن اسرار و روابط محفوظ بماند و اين مورد بسيار وسيعي است و هر انساني خود مي داند كه چه چيزي بين او و زنش وجود دارد. تمام آن اسرار و روابطي كه بين زن و مرد(به عنوان زن و شوهر) وجود دارد ، از آنها به غيب تعبير مي كند و بايد از ديگران غايب باشد و آن زن هنگامي صالح به شمار مي آيد ، كه آن اسرار را نگهداري كند كه ديگران از آن آگاهي پيدا نكنند.
اين دو معيارهايي برا ي صالح بودن زن بودند: الف- پيوسته و با رغبت جز در هنگام طلبي نامشروع فرمانبردار شوهرش باشد ، ب- حافظ اسرار وروابط بين آنها كه ديگران از آن بي خبرند، آن رازها را نگهدارد كه از آن مطلع نشوند. اين ها معيارهايي هستند براينكه تشخيص داده شود ، زني صالحه است يا نه.و به غير از اين ناصالح شمرده مي شود.
خواهر مسلمان، ضروري است كه در اين دقت كند كه اگر كمترين تقصير در يكي از اين دو داشته باشد ، به اندازه ي آن تقصير عدم صلاح در او پيدا شده و رو به سوي فساد مي رود و اگر آن را دنبال كند ديگر براي او تعبير فاسدات به كار مي رود.
مسأله روشن است ، تنها دقت فرد به عنوان مسئوليتي براي خويش مطرح است و بعد از آن بايد در اين زمينه جدّيت نمود.
البته آن مسئوليت ديني كه در بين افراد وجود دارد ، كه هر كدام ادا نمودن مسئوليت را از ديگري بخواهد حاكم است ، مرد از زن مي خواهد كه قانت بودن و حافظ غيب بودن خويش را رعايت كند و همچنين زن از مرد مي خواهد كه قوّام بودن خود را رعايت كند.
البته بعد از اين مسأله ي ديگر كه بسيار مهم است و ضروري است كه بايد رعايت شود ،باز در رابطه با زن بودن زن و مادر بودن اوست و قبل از هر چيزي مربوط به اين مي شود كه مؤنث است و در مقابل مرد قرار دارد ،يعني با ويژگي هاي زن بودن آفريده شده است. اينكه اين نوع از انسان(نوع زن) است ،كه زنِ شوهر و مادر فرزند است ، اين ها همانطور كه قبلا گفتيم ،اقتضاي اين را نموده كه اولا:ويژگي هاي مشخصي داشته باشد وثانيا: مسئولياتي متناسب با آن خصوصيات بر دوش او قرار مي گيرد.
در سوره ي أحزاب از جمله ي آن أوامر و نواهي كه بر امهات المؤمنين(خدا از آنها خشنود باد) به عنوان زنان نمونه كه هر زن مسلمان بايد در زندگي خانوادگي به آنها توجه داشته باشد و به آنها اقتدا كند، مي فرمايد:« وقرن في بيوتكن…» ، بگذاريد ،وقار و سنگيني شما در خانه هايتان باشد،تا با بيرون رفتن از خانه هايتان بي ارزش و بي وقار نشويد(در خانه هايتان بمانيد) ، در خانه هايتان سنگيني كنيد و وقار داشته باشيد.
اين مسأله ي بزرگي است كه بايد مختصري دراين باره توضيح داده شود، همانطور كه بيان كرديم ، ويژگي ها و استعدادها در بين اين دو نوع از انسان و كلاً تمام افراد بشر تقسيم شده است و به تناسب اين خصوصيات و استعدادها ، مسئوليت ها هم به وجود آمده اند.
مجموعه مسئوليت زن چيزهايي هستند كه در دايره ي خانواده قرار مي گيرد، يعني زن هنگامي كه زن است(نوع مقابل مرد) و آنگونه كه خدا به آن خشنود است زنِ شوهر مي باشد و هنگامي كه مادر بچه است ، كه در دايره ي خانواده حركت مي كند و اصل بر اين است كه در دايره ي خانواده انجام وظيفه كند ، زيرا وظايف او در آنجاست و بيرون رفتن او از خانواده استثنا است و مگر ضرورت ايجاب كند ، همانطور هم اصل براي مرد اين است كه در خارج دايره ي كار زن كار كند و مگر استثنايي اقتضا كند كه در دايره ي كار زن دخالت نمايد.
در زماني كه اوضاع اجتماعي وسياسي ،اقتصادي و …مطلوب و روبه راه باشد و آن هنگام كه نابساماني و جاهليت (مثل امروزه)حاكم نباشد و جامعه ي اسلامي مثل عصر حضرت رسول(عليه الصلاة والسلام) و زمان خلفاي راشدين (رضي الله عنهم) ، در آن زمان چون امور عمومي جامعه ي اسلامي به مردان سپرده شده كه آن را اداره كنند و همچنين بدين خاطر كه تأمين وسايل معيشت زن و ساير افراد خانواده برعهده ي مرد است ، بنابراين جايي براي زن در خصوص كسب و كار براي تهيه ي وسايل خانواده در بيرون نيست كه بيرون برود.
زن در زمينه ي تخصص خود به زنِ شوهر و مادر فرزند در خانواده تبديل مي شود و آنچه كه امروزه زن براي آن بيرون مي رود كار مرد است. آنچه كه در بيرون منزل قرار است انجام شود مرد انجام مي دهد ، بنابراين زن بايد تمام نيرو و توان خويش را در راه وظيفه ي خود كه همان زنِ شوهر و مادر فرزند است ، به كار ببرد. و انجام مسئوليت همسري و مادري به حدي وسيع است كه براي زن وقتي باقي نمي گذارد كه او بتواند مسئوليت ديگري را تحمل كند.
اينگونه نگرش از آن جامعه ي جاهلي است كه نسبت به زن ظلم مي شود و زن هم بايد مادر بچه و هم زنِ شوهر باشد و هم بايد مرد بازار و اداره و….باشد. به راستي اين مرد است كه بايد هم زن و هم مرد باشد، يعني هم مادر باشد و هم كسب و كار داشته باشد. متأسفانه نه تنها زن هاي غير مسلمان بلكه بسياري از زنان مسلمان هم اين طور تصور مي كنند ، كه اين امتياز است.
آيا يكبار هم مرد اينگونه انديشيد كه علاوه بر مردِ بازار بودنش و اداره بودنش ، گاهي هم مادر بچه باشد و يا همانند زنِ شوهر او هم مسئوليت هايي را برعهده بگيرد؟ و آيا چرا طبقه ي مرد حاضر نشدند ،اين ظلم را بپذيرند ،اما طبقه ي زن اينگونه فريب خوردند و اين ظلم را قبول نمودند؟ به دليل اينكه زماني در خانواده هايشان به ناحق برايشان فشار آمده بود، به خاطر اينكه حقوقي كه اسلام به زن داده، رعايت نشده و نمي شود، در نتيجه زن تصور مي كند ، كه إعاده ي حقوقش اينگونه مي شود كه علاوه براينكه زن است ،به مرد هم تبديل شود.
آري، كار كردن در بيرون توسط زن ظلمي است كه در حق او روا دانسته مي شود و مسئوليت زن را دوچندان مي نمايد، آن هم چه ظلمي! ،مسئوليتي كه استعداد انجام آن به او داده نشده است. زني كه براي اين آفريده شده است كه زن و مادر باشد، اكنون با خود اينگونه رفتار مي كند كه بايد كاسب باشد.
اين مسأله براي زنان مسلمان بايد كاملا حل شود ،زيرا حتي اگر تمام مسائل براي آنها تبيين نشده باشد، زنان مسلمان قرون متعدد در اثر تعليمات اسلامي ، اگر چه بسيار ضعيف هم به آنها رسيده باشد و همين طور بوده اند كه استثنائاً زني كار كرده باشد. و زن مسلمان اين مطلب بر او مسلم بوده كه كسب وسايل و امكانات منزل وظيفه ي مرد است، ولي متأسفانه امروزه حتي عده اي از زنان كه خود را آگاه مي پندارند،اين ظلم را به عنوان امتيازي تحمل مي كنند.
پس اصل بر اين است كه تا اضطرار و ناچاري جلوه پيدا نكند، زن در محدوده ي مسئولياتش بيرون نرود و در دايره ي خانواده باشد ، مثلا: زني هيچ كس را نداشته باشد ،تا وسايل مورد نياز زندگيش را تأمين كند و يا مسئوليت هايي كه مرد توانايي انجام آن را ندارد، اقتضاي آن را مي كند كه زن بيرون برود، به عنوان مثال: معلم دختران باشد در آن رشته ي تعليمي خاص آنها نه اين رشته هاي تعليمي كنوني كه در اين جامعه ي جاهليت زده ي عصر حاضر وجود دارد ، كه هيچ كدام آنها آن منهج تعليمي( نه براي مرد و نه براي زن و به ويژه براي زن) نيست كه خدا مي پسندد.
اگر ملاحظه كنيد، دختران تا دوره ي راهنمايي از خواندن و نوشتن به منافعي دست پيدا مي كنند كه باسواد مي شوند، اما بعد از آن آشفته و پريشان مي شوند ، چرا؟ زيرا بعد از آن تعليمات، مدرسه اين دختران به مرد تبديل مي كند ، به خاطر اينكه يك رشته و منهج و برنامه وجود دارد و معلم يك برنامه در يك كلاس و يك نوع ادا ي مطلب تحويل دختر و پسر مي دهد ، مانند همان ضرب المثل رايج كه: كلاغ مي خواست راه رفتن كبك را بياموزد ، راه رفتن خودش را هم فراموش كرد. اينجاست كه دختران را به مرد تبديل مي كنند ولي اينها كه به مرد تبديل نمي شوند ، زيرا فطرت شان اين را نمي پذيرد. از اين طرف زن بودنشان را فراموش كرده اند و از طرف ديگر تبديل به مرد هم نشده اند ، اين است كه اين زن نامتعادل و غير متوازن ، دور از آن برنامه اي كه خداوند متعال قرار داده است، به بار مي نشيند.
حتي تا اين حد ،زناني كه كارمند هستند ،وقتي كه وضع حمل مي كنند ، به سختي يكماه  نشستن در خانه را تحمل مي كنند و بلافاصله براي فرزندشان دايه اي اجير مي كنند تا از او مراقبت كند و دوباره به سوي محل كار و يا اداره برمي گردند. آري! به سوي تق تق و صداي دستگاه تايپ و ماشين نويسي كه تا شب مغزشان از بين مي رود و وقتي كه به خانه برمي گردند ،به جاي اينكه آنها سبب سكونت مردشان باشند، آنها هم خودشان دايه اي مي خواهند كه به آنها آرامش بدهد. پس واي به حال خودشان و مردانشان!
ابن بار او دايه اي براي كودكش مي گيرد كه قسمت جانوري و حيواني بچه اش را تأمين كند. دايه به او خوراك مي دهد و لباس هايش را مي شويد و او را عوض مي كند و مي خواباند، اما مهر و محبت انساني ديگر صفر است. به حيواني تبديل مي شود و در آينده بلايي ديگر هم براي جامعه خواهد بود.
قبلاً در يكي از جلسات عقد بيان كرديم كه خصوصيات زن مسلمان بايد چگونه باشد ،كه بايد حرث باشد و كشتگاهي به معناي واقعي كلمه،همانند زميني كه چگونه تمام مواد غذايي و نيرو و تواني كه در اوست ، در اختيار آن درخت و يا گياه قرار مي دهد وهيچ چيز را از او دريغ نمي كند. زن هم زماني زن محسوب مي شود كه عملكرد او نسبت به بچه اش اينگونه باشد. از آن روزي كه در رحِمش قرارمي گيرد تا زماني كه نسبت به مادرش مستقل مي گردد،بايد تمام آن نيازهاي مادي و معنوي كه زن به عنوان مادر مي تواند آن را براي كودكش تأمين كند، برآورد سازد و دريغ نمودن در هركدام از اينها انحراف زن از جاده ي مستقيم است.
بنابراين به همين خاطر و آنچه كه قبلاَ بيان نموديم، دايره ي كار زن درون خانه است و تنها در هنگام اضطرار زن مي تواند بيرون رود، همانند نمونه اي كه قبلا ذكر كرديم كه: اگر تعليمي ديني يعني بر يك شيوه ي ديني اقتضا نمود كه زن بيرون رود ، ناچارآً بايد برود. پرستار براي زنان زيرا مرد استعداد چنين كاري را ندارند، پس عداه اي از زنان ناچارند كه براي انجام چنين كاري بيرون بروند و همچنين پزشكي زنان و هر مسئوليتي كه از عهده و توان مردان خارج است، اينها اضطرار است و استثناهايي است كه زن بايد بيرون برود و در اينجا هم در جامعه ي اسلامي بايد اين ضرورت به حداقل برسد. مثلا: اگر قرار براين بود كه در روستايي سه معلم زن براي تعليم دختران بيرون روند ، بايد شش معلم باشند تا به جاي شش ساعت، سه ساعت از خانه دور باشد و يا اينكه تعداد آنها بيشتر باشد ، تا ساعات كمتري از خانه به دور باشند و مادام كه مسأله ي اضطرار مطرح است ، بنابراين بايد آن هم به حداقل برسد. بنابراين در اينجا براي زن مسأله ي حقوق گرفتن مطرح نيست ، كه اگر دو ساعت كمتر كار كند ، حقوق كمتري به او تعلق مي گيرد و اصلا اگر زندگيش تأمين است ، نبايد حقوق را تصور كند ، نمي گويم كه در زمينه ي اقتصادي استقلال نداشته باشد ، حق دارد و هرچه دارد از آن اوست ، اما وقتي كه تأمين است چرا شر مي فروشد و به گردن خويش مي اندازد. و وقتي كه زندگيش تأمين است چرا برود و بار مسئوليت خويش را گران كند و ظلم تحمل كند ؟ زيرا رفتن اوبه صورت استثناء مي باشد و براي كسب معيشت نيست ، پس بايد آن را به حداقل برساند يعني مثلا به جاي روزي شش ساعت ،روزي دو يا سه ساعت بيرون برود.
بنابراين هر خواهر و برادر مسلمان به عنوان مسئوليتي عمومي ،مسئول هستند كه در اين زمينه در برنامه ي خويش تجديد نظر نمايند. اگر خواهر مسلمان تنها براي تكثير مال و ثروت و كسب بيرون رود، بيرون رفتن او نامشروع است، بلكه او تنها بر حسب ضرورت و به صورت استثناء اجازه ي بيرون رفتن ار خانه را دارد ، وبايد در اين فكر هم باشد كه روزي بيايد كه اين استثناء هم از بين برود و از دست آن كاري كه برخلاف فطرت و استعداد اوست ،نجات پيدا كند و بار آن ظلم را از دوش خويش بردارد و به تعبير قرآن وقار خود را در خانه حفظ نمايد ، زيرا همانگونه كه بيان گرديد ، اگر از خانه بيرون رود ، بايد شبيه مرد شود و كاملا هم مرد نمي شود، و به دليل اينكه براي اين هدف آفريده نشده است ، در نتيجه زن استعداد و تحمل چنين مسئوليتي را ندارد ، بنابراين زن نبايد چنين ظلمي را بپذيرد.
اين هم برخي مسائل درباره مسئوليت زن و به صورت عمومي در مورد مسئوليت مرد نسبت به زنش بود.
نوشته: شهید کاک ناصر سبحانی
ترجمه: سرگل رستمی

سیرة بندگان مخلص خدا در استعاذه و استمداد

4 سپتامبر
بندگان مخلص در تمام مراحل زندگی برای حل مشکلات و مصائب و جلب منافع فقط خداوند متعال را فریاد زده‌اند، و او تعالی به فریاد آنها رسیدگی فرموده است. از باب نمونه، سیرت طیبة حضرت یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم خلیل الله علیهم الصلاة والسلام را که در قرآن مجید صراحتاً بیان شده است ذکر می‌کنم. هنگامی که برادران یوسف (ع) نسبت به او حسد ورزیدند و با ترفند و نیرنگ او را از پدر بزرگوارش جدا کردند و در چاه انداختند و گزارش بسیار ناگوار و تلخ را به پدر بزرگوارشان حضرت یعقوب (ع) ابلاغ نمودند که حضرت یوسف را گرگ خورده است، در این موقع حساس پیامبر گرامی حضرت یعقوب (ع) در جواب فرزندانش فرمود که از قرائن معلوم می‌شود که گزارش شما صحت ندارد و آنچه شما کرده‌اید مطابق نفس اماره شما بوده است و در این موقع حساس من از صبر جمیل کار می‌گیرم و نتائج امور را بخداوند متعال تفویض می‌کنم چون که او فریادرس فریادکنندگان است.
﴿فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ﴾ (يوسف: 18)
«وظیفه من صبر جمیل است و از خداوند متعال که فریاد رس است استعانت بر گزارش تلخ و ناگوار شما می‌گیرم».
صراحتاً معلوم می‌شود که در مواقع بسیار حساس و غم‌انگیز بندگان خداوند متعال کاملاً باو متوجه می‌شوند چون که جز او کسی دیگر قدرت دادرسی و فریادرسی بندگان را در اختیار ندارد حتی حضرت یعقوب(ع) آباء و اجدادش را بعنوان وسیله، فریاد نزد بلکه فقط به خداوند متعال که مستعان است استعانت گرفت و صبر جمیل را در فراق فرزند عزیزش وظیفه خود قرار داد.
و حضرت یوسف (ع) در مراحل آزمون‌های خودش نیز به خداوند متعال متوسل می‌شدند. در مرحله آزمون عفت و پاکدامنی هنگامی که زلیخا پشت درهای بسته دعوت ﴿هَيْتَ لَكَ﴾ را با قوت تمام پیش حضرت یوسف (ع) مطرح کرد در آن لحظه بسیار حساس، حضرت یوسف در اولین عکس العمل به خداوند لایزال پناه گرفت و فرمود :
) مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ( (یوسف / 23)
«پناه به خدا، بدرستی که آقایم جایگاه من را خوب کرده است، و حقا که ظالمین و خائنین رستگار نمی‌شوند».
در این جواب مختصر پیامبر گرامی حضرت یوسف(ع) قبائح و زشتی‌های متعددی برای دعوت زلیخا مطرح نموده‌اند. اول اینکه در دعوت شما نافرمانی الله سبحانه و تعالی است. لذا از نافرمانی او تعالی به او پناه می‌گیرم تا مرا از شر نفس اماره حفاظت بفرماید و دوم اینکه آقائی که مرا در خانه‌اش آورد روز اول مرا بعنوان یک فرزند معرفی کرد لذا خیانت در حق اختصاصی او کمال نمک نشناسی و ناشاکری از این جایگاه خوب است. و سوم اینکه آنهایی که در حق خداوند متعال و بندگانش خیانت می‌کنند ظالمند و ظالمان در زندگی هرگز رستگار نمی‌شوند. با ذکر این همه قبائح از جلوی داعیة فحشا فرار کرد و خداوند حاضر و ناظر و سمیع و علیم و مستعان به فریاد و استعاذة بنده‌اش رسیدگی فرمود :
(كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ) (یوسف / 24)
«دلائل قدرت را به او نشان دادیم تا که اراده گناه (زنا) و خود زنا (فحشاء) را از او منصرف بگردانیم چون که از بندگان مخلص ما بود».
این سنت مستمرة الله سبحانه و تعالی است که به فریاد بندگان مخلص خودش رسیدگی می‌فرماید. لحظات از این حیث بسیار حساس و پر خطر بود که حضرت یوسف(ع) به اوج جوانیش رسیده بود و در عالم تجرد بسر می‌برد و پشت درهای بسته قرار گرفته بود و زلیخا با حسن و جمالی که داشت خواستار نفس او شده بود و حضرت یوسف در این لحظة حساس و پر خطر با گفتن: معاذ الله و بیان قبائح فحشاء فرار کرد و زلیخا او را تعقیب نمود و پیراهنش را پاره کرد و هنگامی که به باب خانه رسیدند و عزیز مصر را پشت درب منزل منتظر باز شدن درب یافتند خانم زلیخا بار گناه را بر گردن یوسف صدیق و پاک دامن تحمیل کرد و حضرت یوسف(ع) با گفتن: ﴿هِيَ رَاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي﴾ (این خانم نسبت به نفس من با من گفت و شنود داشته است) از خودش دفاع کرد و شاهد حکیم و دانشمند، او را با بیان حکمت حکیمانه‌اش تأیید نمود و خیانت زلیخا برای شوهرش و اطرافیان او، صداقت و پاکدامنی یوسف(ع) هویدا و مشخص گشت. و یوسف (ع) همچون گذشته در خانه عزیز مصر باقی ماند.
و زلیخا به این همه افتضاح و رسوائی بسنده نکرد و دست از ترفند و نیرنگ باز نداشت و برای مائل کردن نفس یوسف(ع) از کانال مکر و نیرنگ دیگری وارد عمل شد و آن این که همه خانم‌های مدل بالای مصر را بخانه‌اش دعوت نمود تا که تهمت آنها را نسبت بخودش در انتخاب یار و معشوق دفع کند چون که آنها زلیخا را نسبت به انتخاب یار سرزنش می‌کردند و می‌گفتند :
(امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبّاً إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ ) (یوسف / 30)
«همسر عزيز، جوانش [غلامش‏] را بسوى خود دعوت مى‏كند! عشق اين جوان، در اعماق قلبش نفوذ كرده، ما او را در گمراهى آشكارى مى‏بينيم!».
زلیخا خواست که آنها را تفهیم کند که خدمتکار در حسن و جمال از تمام مخدومین سبقت جسته است. و هدف دوم زلیخا این بود که بواسطه خانم‌ها حضرت یوسف(ع) را متعاقد کند تا که بخواسته او جواب مثبت دهد. لیکن پیامبر گرامی حضرت یوسف صدیق در این برهة حساس‌تر و خطرناک‌تر بذات عظیم پروردگارش متوسل شد و از تهدید ندامتگاه‌های آنها نهراسید و در جواب تهدیدات آنها فرمود :
(‏ قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ الْجَاهِلِينَ ‏* ‏ فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ‏ )(یوسف / 33-34)
«گفت : پروردگارا! زندان، مرا محبوبتر است از آن عملی که اینها به آن مرا دعوت می‌دهند و اگر مکر و ترفند آنها را از من بر نگردانید من به جانب آنها میل می‌کنم و در نتیجه از گروه نادانان می‌شوم. فوراً خداوند متعال به فریاد بنده مقربش رسیدگی کرد و مکر و ترفند آنها را از او منصرف گردانید. چون که فقط او تعالی است که (هر وقت و هر جا) فریاد فریادکنندگان را می‌شنود و از احوال آنها اطلاع کامل دارد».
نتیجه و خلاصة بحث مذکور
انبیاء علیهم الصلاة والسلام در تمام مراحل زندگی فقط از خداوند متعال (مافوق الاسباب) استمداد کرده‌اند و استعانت خواسته‌اند. بعنوان نمونه، از چند مرحله زندگی حضرت یعقوب و حضرت یوسف علیهما الصلاة و السلام که مستنبط از قرآن مجیدند استدلالاً ذکر گردیده که آن بزرگواران در لحظات خطرناک (مافوق الاسباب) فقط از خداوند متعال که «الحی القیوم» است پناه و استعانت خواسته‌اند. چون که نگهبان و حافظ همه مخلوقات فقط الله سبحانه و تعالی است، و برای حل مشکلات و معضلات خویش به آباء و اجداد بزرگوارشان که همه آنها انبیاء و اولیاء بوده‌اند متوسل نشده‌اند لذا خداوند متعال با بیان داستان انبیاء علیهم الصلاة و السلام، ما بندگان بی‌خبر را آگاه می‌گرداند که ما هم مثل آنها در مهمات و مشکلات مستقیماً بذات عظیم و مقدس او تعالی متوسل بشویم و کسی دیگر را بعنوان حاضر و ناظر و غیب دان، در هر جا و هر وقت (مافوق الاسباب) نخوانیم. چون که فقط خداوند متعال است که هر جا و هر وقت بر احوال و اعمال بندگانش مطلع بوده و هست و به مشکلات آنها رسیدگی می‌فرماید.
در حقیقت این شمه‌ای است به عنوان نمونه (مشتی از خروار) از سیرت انبیاء علیهم الصلاة والسلام و گرنه در سیرت انبیاء و اولیاء علیهم السلام که قرآن مجید از آنها صحبت به میان آورده است هویدا است که همه انبیاء در مواقع خطرناک و حساس فقط مستقیماً خداوند متعال را خوانده‌اند و به او متوسل شده‌اند و هیچ احدی را بعنوان وسیلة مافوق الاسباب نخوانده‌اند و به آن متوسل نشده‌اند.
نوشته: شهید مولانا نعمت الله توحیدی

روش تفسیری استاد ناصر سبحانی از قرآن

26 اوت
استاد ناصر سبحانی و روش او در تفسیر قرآن، عنوان پژوهشی است که دانشجوی کارشناسی دانشگاه مطالعات اسلامی؛ علی صادق امربلی آن را پژوهیده‌ است؛ این مطلب در واقع بخشی است از پایان‌نامه‌ی کارشناسی وی در مطالعات اسلامی با راهنمایی استادیار دکتر محمدصابر مصطفی هموندی 2004م
مقدمه
اَلحَمدُ للهِ رَبِّ العالَمِین، وَالصَّلاةُ والسَّلامُ عَلى خَیرِ المُرسَلِین مُحَمَّدٍ(ص) وَعَلى آلِهِ وَصَحبِهِ وَمَنِ اهتَدى بِهَدیِهِ إِلى یَومِ الدِّینِ. وبعد …
بی‌گمان قرآن برنامه‌ی همه‌ی بشریت و سرچشمه‌ای است که هرچند از آن بنوشند و در کنار آن مدتها بمانند، آبش پایان نمی‌پذیرد، بدیهی است که تفسیر استاد ناصر سبحانی از قرآن، ازجمله تفاسیر با ارزش در عصر کنونی می‌باشد، او قرآن را با زبانهای کردی، عربی و فارسی تفسیر نموده است و با این عملش خدمتی تازه و بزرگ به قرآن نمود و به جامعه‌ی کردهای مسلمان تقدیم کرد و به رسالتش جامه‌ی عمل پوشید.
از روزی که وارد حجره (مدارس سنتی اسلامی) شدم، با شخصیت و دیدگاه‌های استاد سبحانی آشنا شدم و شیفته‌ی شخصیت و نظریاتش بودم، بنا بر این همیشه مشتاق تحقیق در تفسیر او بودم، مهمترین اسباب در این باره عبارتند از:
نخست: این موضوع به کتاب خداوند ارتباط دارد؛ کتابی که ‏هیچگونه باطلی از هیچ جهتی متوجّه آن نمی‌گردد.
دوم: جامعه‌ی کردی از قدیم و حال همیشه در معرض توطئه‌های بسیاری بوده است که هدف آن، از بین بردن تمدن و تاریخ باشکوه این جامعه و فاصله انداختن میان حاضر و گذشته‌اش بوده است. خواستیم که این عمل تلاشی خاشعانه به خاطر محافظت بر نظریات یکی از دانشمندان این جامعه و عرضه کردن تفسیر متروک او باشد.
سوم: مقام و جایگاه استاد ناصر سبحانی کمتر از جایگاه دیگران نیست، بلکه شایسته‌ی تقدیر می‌باشد، خواستیم این مطلب سنگ بنای وفا در مقابل این عالم و ابراز جایگاه علمی و توضیح موضگیری اکتشافی او در خدمت به دین و ملتش باشد. و به خاطر این اسباب و سببهایی دیگر این موضوع را برگزیدم و عنوان «استاد ناصر سبحانی و روش او در تفسیر قرآن» را برایش انتخاب نمودم و آن را بعد از مقدمه به دو مبحث و یک خاتمه تقسیم نمودم.
مبحث اوّل متشکل از دو مطلب می‌باشد. مطلب اوّل: زندگانی استاد، و مطلب دوّم: به دو بخش تقسیم می‌شود: بخش اوّل: دیدگاه‌های ویژه‌ی استاد سبحانی در تفسیر برخی آیات و بخش دوّم: روش استاد سبحانی در تفسیر قرآن.
و در خاتمه مهمترین نتایج و توصیه‌های شایسته به ذکر را یادآور شده‌ام. و در آخر می‌گویم: این است کوشش من، از خداوند می‌طلبم آن را خالصانه برای خویش بپذیرد، بی‌گمان خداوند مرا در فایق آمدن بر سختی‌ها و مشکلات یاری نمود، پس اگر صواب باشد، آن آرزوی ما بوده است، و اگر نقصی داشته باشد در هستی کمالی جز خداوند وجود ندارد. و بیاناتم را با سخن علامه‌ بیتوشی -رحمه الله- به پایان می‌رسانم که گفته است: اگر چیزی خلاف ادب را یافتی، به این سبب است که طبعیت (ی که این جملات با آن نوشته شده است) کردی است و مطلب ارائه شده (به زبان) عربی می‌باشد. وصلى الله على سیدنا محمد وعلى آله وصحبه وسلم أجمعین.
مبحث اوّل
مطلب اوّل؛ زندگانی استاد سبحانی:
نام استاد ناصر فرزند مرحوم حاج محمدرشید کاکه احمد ملقب به سبحانی بود. این شهرت (فامیل) به تمام افراد این خانواده مربوط می‌شود و مخصوص استاد نبوده است، چرا که برادران او نیز دارای این شهرت هستند. استاد سبحانی در سال 1330ش در روستای دوریسان شهرستان پاوه در استان کرمانشاه دیده به جهان گشود. او دو برادر به نام‌های منصور و منوچهر دارد. نام مادرش (رَعنا) بود. استاد چهار فرزند دختر به نامهای نصیره، نسیبه، امینه و نجیبه دارد. نجیبه کوچکترین دختر استاد است که‌ در ایام حبس استاد به دنیا آمد و استاد نامش را نجیبه گذاشت. همسر وی نیز از اهالی روستای دوریسان و از خانواده‌ای محترم است.
دوّم؛ زندگانی استاد:
استاد سبحانی درخانواده‌ای متدین و متواضع به دنیا آمد و پرورش یافت که همانند هر روستایی دیگر متکی به کسب و درآمد و حاصل دسترنج خویش بودند. استاد سبحانی در سال ششم عمرش به مدرسه ابتدایی در روستایش وارد شد و دوره راهنمایی را در شهر پاوه به پایان رساند. سپس خداوند به دل او الهام نمود که این درس [در مدارس دولتی] را رها کرده و به تحصیل علوم دینی بپردازد تا اینکه به یک دانشمند برجسته، زاهد، فقیه و مجتهد تبدیل شود.
به خاطر محبوبیتی که نزد معلمانش داشت، به نزد پدرش آمدند و از او خواستند که فرزندش را به مدرسه بازگرداند و حتی یکی از آن معلمان متعهد شد که تمام هزینه‌های او را تا دریافت مدرک دکتری به عهده بگیرد، پدرش جواب داد مسأله مسأله‌ی مادیات نیست، بلکه مسأله قناعت قلبی در میان می‌باشد. لذا سبحانی به مدارس دولتی راضی نگشت؛ بلکه ترجیح داد به حجره‌ها و مدارس سنتی علوم دینی وارد شود، لذا در خدمت اساتید علوم دینی منطقه مشغول به تحصیل علوم دینی گردید تا اینکه موفق به دریافت اجازه‌نامه‌ی علمی شد.
سوم؛ سفرهای علمی استاد:
استاد سبحانی طبق عادت طلاب علوم دینی به شهرهایی در کردستان ایران جهت تحصیل علم و دانش مسافرت نمود، از جمله‌ شهرهای پاوه، بانه، مریوان، سنندج، و پیرانشهر و در خدمت مشهورترین علمای منطقه امثال حاج ماموستا ملازاهد پاوه‌ای، ملا فتاح نودشه‌ای و ملامحمدامین کانیسانانی تحصیل علم نمود. استاد اجازه‌نامه علمی‌اش را از استاد ملامحمدامین کانیسانانی دریافت نمود. هنگامی که از استاد ملامحمد امین پرسیدند: به کدام یک از طلبه‌هایت که موفق به اخذ اجازه‌نامه شده‌اند، افتخار می‌نمایی؟ در جواب گفت: کسی را مانند ناصر سبحانی در ذکاوت، علم و تقوا ندیده‌ام، هر وقت برای نماز صبح به مسجد می‌رفتم او را می‌دیدم که قبل از من به مسجد رفته یا او را در حالت سجده می‌دیدم که از ترس خداوند گریه می‌کند و یا کتاب می‌خواند و درسهایش را مرور می‌کند.
استاد سبحانی به پاکستان رفت و چند ماه در آنجا ماند و با برخی از پیشگامان جنبش اسلامی در دهه‌ی هشتاد میلادی ملاقات نمود و در رابطه با مسائل مهم جهان اسلام، از جمله‌ مسأله‌ی کرد با آنان سخن گفت. به ترکیه نیز مسافرت نمود و در اولین کنفرانس تشکیل رابطه‌ی اسلامی کردی جهت دفاع از حقوق کردها شرکت نمود و در آنجا به سخنرانی پرداخت و حقوق کرد و دیگر قومیت‌ها را در سایه‌ی قرآن بیان نمود و او از جمله کسانی بود که فدرالیسم برای کردستان عراق را مناسب دانست و آنرا به عنوان راه‌حل مناسب برای مسأله‌ی کردی پیشنهاد کرد.
و از جمله کسانی که استاد سبحانی در پاکستان با آنان ملاقات نمود، می‌توان نماینده جماعت اسلامی در پاکستان را نام برد. وی نشستهایی نیز با رهبران اخوان المسلمین از جمله استاد عمرتلمسانی، استاد حامد ابونصر، استاد مصطفی مشهور و دکترعبدالله عزام داشت و همچنین با امیر وقت جماعت اسلامی؛ قاضی حسین تبادل نظر نمود. با رهبران جهاد افغان از جمله یونس خالص، سیاف، گلبدین حکمتیار و برهان‌الدین ربانی نیز ملاقات نمود. همانطور که با اعضای برجسته‌ی حزب اسلامی عراق ازجمله: محمّد احمد راشد، نعمان سامرائی، دکترعادل شیوخ، اسامه تکریتی و دیگران ملاقات داشت. و در همه‌ی این نشستها به مسائل ملت کرد می‌پرداخت و آنرا برایشان توضیح می‌داد و اسباب جنگ و شروط آن در سایه قرآن و سنت را توضیح می‌داد و نظریاتی که‌ در رابطه با جهاد افغان داشت را ارائه نمود.
چهارم؛ اساتید و شاگردان استاد سبحانی:
ماموستا سبحانی سه استاد برجسته داشت که عبارت بودند از:
1. ملا فتاح نودشه‌ای،
2. ملازاهد پاوه‌ای که در سال 1354 هجری استاد عبدالکریم مدرس نیز از دست ایشان اجازه نامه‌ی فتوا و تدریس دریافت نموده‌ بود.
3. ملا محمّدامین کانیسانانی، استاد سبحانی اجازه‌نامه‌ی علمی خویش را از این استاد دریافت نمود.
استاد سبحانی حجره مخصوصی در شهر پاوه داشت که در هفته سه روز را به تعلیم و تدریس برای بانوان و سه روز دیگر را به آقایان اختصاص داده بود، به این ترتیب تعداد زیادی از خواهران و برادران از خدمت ایشان استفاده نمودند، اما بعد از صدور حکم دستگیری وی از طرف دولت وقت، نتوانست به تدریس خویش ادامه دهد.
پنجم؛ فعالیتهای سیاسی و ملی در بدو پیدایش جمهوری اسلامی علیه‌ حکومت شاهنشاهی:
استاد سبحانی با سخنرانی‌های خویش جهت تشویق مردم علیه حکومت شاهنشاهی در شهرهای پاوه، روانسر، جوانرود، کرمانشاه، مریوان و سنندج مشارکتهای فعالی داشت و در یشتر فعالیتهای آن وقت مشارکت نمود. این مشارکتها سبب شد که چندین بار از طرف دستگاه امنیتی ساواک دستگیر و زندانی شود.
استاد سبحانی با کاک احمد مفتی‌زاده و برخی دیگر از علمای سرشناس اهل سنت، رهبران کرد و سیاستمداران در گفتگو با مسئولان جمهوری اسلامی ایران در کرمانشاه، قم و تهران جهت رسیدن به راه‌حلی مناسب برای اهل سنت به صورت عمومی و ملت کرد به صورت خاص، شرکت نمود. امام خمینی وعده داد که به مطالب آنان گوش داده و مشکلات آنان را حل نماید و به‌خصوص اصل 12 قانون اساسی که بر این مسئله تأکید می‌نماید که دین رسمی اسلام و مذهب رسمی شیعه بوده و تغییر آن ممکن نمی‌باشد را اصلاح نماید. اما این وعده عملی نشد و همین مسأله‌، مقدمه‌ی تیرگی و تنش میان آنان شد. سبحانی جزو کسانی بود که در تاریخ 12/1/ 1358 با شرکت در همه‌پرسی به‌ جمهوری اسلامی رأی «آری» داده‌ بود.
در جریان حمله‌ی مخالفان به‌ پاوه‌ در سال 1358، او نقش مهمی در پاوه ایفا نمود و مشارکت وی سبب شد که شهر پاوه به دست مخالفانی که علیه جمهوری اسلامی تحریک شده بودند نیفتد. اما این موضع حکومت سبب شد که سبحانی و مفتی‌زاده مردم کرد را از خطرناک بودن قانون اساسی برحذر دارند و اهداف این قانون را برای مردم تشریح می‌کردند و اینکه چگونه سبب تعصب مذهبی شده و با شعارهای اولیه‌ی [سران] جمهوری اسلامی مخالف می‌باشد. در حالی که در بدو تشکیل‌اش قرار داشت، این سبب شد که دولت دستور دستگیری آنان را صادر نماید، اما سبحانی با مهارت و تجربیات نظامی که داشت توانست از دست آنان فرار کرده و به مدت تقریباً هشت سال مخفی بماند.
و نیز ازجمله اعمال سیاسی استاد سبحانی می‌توان به پیوستن وی به جماعت اخوان المسلمین در سال 1359ش اشاره نمود که در مدت زمانی کوتاه با توجه به مهارتی که داشت توانست به سطح یک رهبر توانا برسد و عضوی فعال در میان آنان گردد و تا زمانی که به جوار رحمت پروردگارش پیوست بر تعهدش باقی ماند. و از جمله اعمال سیاسی وی این بود که در تأسیس کنفرانس مرکزی سنی به نام شورای شمس در سال 1360ش که به صورت علنی در تهران برگزار گردید، مشارکت نمود و به عنوان نماینده‌ی مردم در استان کرمانشاه انتخاب گردید. استاد سبحانی در سال 1367ش در کنفرانس تأسیس رابطه اسلامی کردی در استانبول شرکت نمود.
واز جمله دلایل و شواهدی که بر محبت استاد با قوم و وطنش دلالت دارد، نامه‌ی مشهور وی تحت عنوان «رسالة الآلام من ارض البلایا» که آن را به نمایندگی از طرف ملت کرد به پیامبران نوشته است، می‌باشد.[این نامه توسط بایزید درویش‌پور به فارسی ترجمه و در سایتهای اینترنتی منتشر شده‌ است]. وی در آن نامه می‌گوید: چه آسان بود که این نامه با خون حلال دانسته‌ی شهدا نوشته شود اگر این خونها با سم ساخته شده در آزمایشگاههای علم شیمی مسموم نمی‌بود.
استاد در این نامه همانند دفاع حضرت موسی از بنی‌اسرائیل، از ملت کرد دفاع می‌کند.
استاد اطلاعات کاملی از پنج گوشه‌ی سرزمین ملت کرد داشته است که چه چیزهایی از قبیل ظلم، هتک حرمت و قتل زنان بر سر مردم آن می‌آید با اینکه فرعون زنان بنی اسرائیل را زنده نگه می‌داشت. در بخش دیگری از سخنانش در این نامه می‌گوید: «مثل اینکه آنان نشنیده‌اند آنچه را که خداوند بر ما بازگو می‌کند که بودن بنی اسرائیل در تحت قبضه‌ی استضعاف فرعون این را می‌طلبد که پیامبری که به سوی آنان مبعوث می‌شد دو مسئولیت داشته باشد: نخست اینکه؛ دعوت مردم و در رأس آنان فرعون به عبادت و بندگی خداوند و اجتناب از طاغوت.
دوّم: دعوت ازفرعون و پیروان او که دست از استضعاف بنی اسرائیل کشیده و آنان را به دعوتگر تحویل داده و به همراه او بفرستند. و در انتهای نامه‌اش می‌گوید: هر نقطه از سرزمین مسلمانان به شهر فرعونی از مفسدان تبدیل شده است هر چند که هیچ جای آن به پای فاجعه حلبچه در روزگار کردستان نمی‌رسد.»
ازجمله فعالیتهای ملی او این بود که توانست بیشتر کتابهای علم اصول، نحو و بلاغت را به زبان کردی شرح و توضیح دهد.
ششم؛ سیرت و فرهنگ استاد سبحانی:
بدون شک استاد سبحانی دارای اندیشه‌ای اصیل بود که توانست در بسیاری از عرصه‌ها برخی از مشکلاتی را که دانشمندان قبل از او نتوانسته بودند در آن تعمق نمایند، حل و فصل نماید، بخصوص مسائلی همچون اسماء و صفات خداوند، قضا و قدر، و اصالت وی در حرکت بی نظیرش در خواندن و مطالعه بود که دارای ذکاوتی بی نظیر، فرهنگ اسلامی گسترده و عمیق بود که علوم آلی را بیشتر از هر کس می‌شناخت با اینکه در علوم غائی عمیق بود و توانست از علوم آلی بهره جسته و آن را به عنوان وسیله ای برای خدمت به هدفش به کار بگیرد، استاد دارای خصلتهای عالی و صفات پسندیده بود، هر کس به چهره‌اش می‌نگریست، دوستش می‌داشت، ذهنی تیزبین داشت، بسیار زیرک، با نظافت و دارای آداب عالی در خوردن و نوشیدن بود، بسیار گوشت نمی‌خورد و اگر غذایی برایش آورده می‌شد که در آن گوشت بود، در صورتی که در آن هفته گوشت خورده بود برای بار دوم گوشت نمی‌خورد. اندک سخن می‌گفت و با توجه به شرایطی که در آن می‌زیست گوشه‌گیر بود و در میان مردم اندک دیده می‌شد. هرگاه سؤالی از او پرسیده می‌شد با تواضع جواب می‌داد. اندامش باریک بود؛ وزنش بین 47 و 50 کیلوگرم بود.
طبق عرف و عادت کردهای منطقه لباس کردی می‌پوشید به جز مسافرتهای خارجی که از لباس رسمی استفاده می‌نمود. سبزیجات را دوست داشت. با افراد خانواده‌اش مهربان بود به کسی ستم نمی‌کرد و حقوق کسی را پایمال نمی‌نمود، کودکانش را دوست می‌داشت و به آنان آزادی می‌داد و آنان را هرچند که او را عصبانی می‌کردند تنبیه‌ بدنی نمی‌نمود، با آنان مهربان بود و با آنان بازی می‌کرد و حقوقشان را رعایت می‌نمود و وقتی را به شوخی و بازی با آنان اختصاص می‌داد، به همسرش در امور خانه کمک می‌کرد، گلها را بسیار دوست می‌داشت.
اهل مطالعه بود و وقتش را ضایع نمی‌نمود و می‌گفت ای کاش مواد خوردنی همانند قرصهایی بود که در دهان می‌گذاشتیم و وقت ما در خوردن غذا ضایع نمی‌شد، اندک می‌خوابید، بیشتر اوقات در حال مطالعه بود و هنگامی که او را می‌دیدی که راه می‌رود به یاد آیه قرآن می‌افتادی که خداوند می‌فرماید: «الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الأَرْضِ هَوْناً»
هفتم: موضعگیریها و لطایف زندگی استاد:
در سال 1356ش به اجبار به خدمت سربازی برده شد و نظام شاهنشاهی پیشنهاد کرد که اگر او دروغ بگوید مثلاً بگوید لنگ هستم و نمی‌توانم به خدمت سربازی بروم، او را معاف خواهند نمود اما وی به خود اجازه نداد چنین دروغهایی را بگوید و ترجیح داد به خدمت سربازی تن دهد و با زبان حال می‌گفت: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی» استاد سبحانی گفت: هنگامی که سرباز وظیفه بودم روزی [در سنندج] ما منتظر آمدن شاه بودیم و همه در صف بودیم و هنگامی که آمدن شاه به تأخیر افتاد به یکی از دوستانم گفتم: این کتاب را مطالعه می‌کنم هنگامی که شاه نزدیک شد مرا خبر ده، سپس بعد از مدتی طولانی و اتمام مطالعه به یکی از کسانی که در کنارم بود گفتم این مرد(شاه) کی خواهد آمد؟ با تعجب پرسید کجا بودی؟ شاه آمد و رفت و داریم برای برگشتن آماده می‌شویم، این حالت بر محبت و دقت وی در مطالعه دلالت می‌نماید.
هنگامی که در حال گذراندن دوران سربازی بود روزی به مسجدی رفت که ملایی در آن مسجد بوده و به چند طلبه‌ای که داشت درس می‌داد، هنگامی که استاد سبحانی از دور صدای آنان را شنید و به تدریس ملا گوش داد، فهمید که آن عالم از برخی از مسائل مهم [آن علم] سر در نمی‌آورد و برخی مسائل را اشتباه توضیح می‌دهد، لذا به نزد آنان رفت و مؤدبانه گفت: استاد! شما در فلان مسئله چنین گفتی، آیا جایز نیست که معنایش چنان باشد؟ آن استاد که در آن منطقه‌ به سیبویه (عالم مشهور نحوی) مشهور بود پرسید از کجا چنین دانشی را به دست آورده‌ای در حالی که سرباز وظیفه می‌باشی؟ سبحانی جواب داد برخی از کتابها را خوانده‌ام، آن عالم گفت: این نقد و این شرح از مردی که تنها چند کتاب خوانده باشد بعید است بلکه چنین چیزهایی را عالمی می‌تواند بداند که تمام کتابها را خوانده باشد. و از امروز به بعد شما استادم خواهی بود که مسائل پیچیده و سخت علوم شرعی را باید به من آموزش دهی.
هنگامی که از ترس حکومت وقت مخفیانه زندگی می‌کرد، روزی در محله‌ی حکمت آباد به سوی دولت آباد با دوچرخه حرکت می‌کرد، ناگهان در مسیرش با اتومبیلی تصادف نمود، سپس مشخص شد که راننده ماشین یکی از اهالی روستایش می‌باشد، راننده از دیدنش بسیار شگفت‌زده شد، چرا که زمانی طولانی بود او را ندیده بود، استاد سبحانی به او گفت این قضیه را پوشیده دار و به کسی نگو که سبحانی را دیده‌ام و من الحمدلله خوبم، آن راننده با اینکه به شایع نمودن اسرار مشهور بود تا زمانی که خبر شهادت استاد را نشنید این داستان را برای کسی تعریف نکرد.
و از جمله لطایف زندگی او این است که در خواندن، فهم و حفظ بسیار سریع بود، روزی طلبه‌های او کتاب «قصة الإیمان» از تألیفات ندیم جسر را آورده و به او گفتند این کتاب دارای اطلاعات مهمی می‌باشد و کتاب ارزشمندی است، آنگاه شب بود. هنگامی که طلبه‌ها خوابیدند و برای نماز صبح برخاستند و برای ادای نماز او را ندا دادند؛ هنگامی که آمد کتاب را نیز همراهش آورده و به آنان داد، طلبه‌ها تعجب نمودند و از او پرسیدند چرا آن را نخواندی؟ جواب داد: دیشب نخوابیده‌ام و همه‌ی آن را خوانده‌ام و برای اینکه مطمئن شوند او را امتحان کردند سپس همه پذیرفتند که آن را مطالعه نموده و حتی مطالب را با ذکرشماره صفحه می‌داند.
سید مخلص یونس مصطفی می‌گوید: در بندرعباس بودم، شخصی به من گفت: سبحانی به منزلم آمد و یک هفته در منزلم ماند در طول این هفته تمام کتاب «عقد الفرید» را که در منزلم بود مطالعه نمود و او را آزمودم مشخص شد که تمام مطالب را با شماره صفحه و جلد آن می‌داند و آن را نقد می‌نماید و گفت این کتاب مورد دسیسه قرار گرفته است.
هرکس به مناظره‌ی وی با «ملا احمد درگای شیخان» گوش دهد برایش روشن می‌شودکه استاد سبحانی واجد آداب بزرگی در زمینه مناظره می‌باشد و از شگفت‌انگیزترین چیزها در این زمینه این می‌باشد که وی بدون آمادگی قبلی و طرف مقابل برعکس وی کاملاً با آمادگی به جلسه‌ی مناظره می‌رود. و هنگامی که ملا احمد می‌گوید امام نووی در کتاب مغنی در فلان صفحه و جلد فلان چنین می‌گوید، سبحانی به او می‌گوید نه اشتباه می‌کنی در آن صفحه و آن جلد نیست بلکه در فلان صفحه و فلان جلد می‌باشد و هنگامی که حاضران تحقیق می‌کنند برایشان مشخص می‌شود که سخن استاد سبحانی صحیح است با اینکه وی تقریباً پنج سال بود که کتاب مغنی را ندیده بود.
ملا محمدامین (ملا محمود عنبی) گفت: شوق دیدار استاد سبحانی مرا به سوی وی کشاند هنگامی که به نزد وی رسیدم او داشت چیزی می‌نوشت، از روی شوخی به او گفتم: چرا به روستای «ریژآب» نمی‌آیی تا از خطبه‌هایم استفاده نمایی و همانند مردم گریه کنی؟ با لبخند به من گفت: در مورد چه چیزهایی سخنرانی می‌کنی؟ گفتم: سلسله موضوعاتی در رابطه با قیامت و در این خطبه به موضوع میزان رسیدم، استاد سبحانی خندید، پرسیدم از چه چیزی می‌خندی؟ گفت: هنگامی که قیامت بیاید و خداوند مردم ریژآب را گرد آورد و حساب و کتاب خاتمه یابد مردم آنجا از یکدیگر می‌پرسند چرا آن مناظری را که ملای عراقی از آن سخن می‌گفت ندیدیم؟ و از روی شوخی گفت: آنچه که از آن سخن گفته‌ای در روز قیامت اتفاق نمی‌افتد و خداوند سریع الحساب است.
هشتم: شهادت استاد سبحانی:
استاد سبحانی در یکی از سفرهایش به شهرستان کرمانشاه رفت و در تاریخ 16/3/1368دو روز بعد از وفات امام خمینی هنگام برگشت به دیدار برخی از دوستانش در شهرستان سنندج رفت و در منزل استاد فاروق فرساد دستگیر شد. بعداز این دستگیری دیگر هیچکس وی را ندید. صدای اعتراض در داخل و خارج ایران شنیده شد. اما در داخل کشور این بود که از سراسر ایران نامه‌هایی در محکومیت بازداشت وی به ارگانهای ذیربط فرستاده شد که ایران را از نتیجه‌ی ناگوار در صورت آزار و اذیت استاد سبحانی برحذر می‌داشتند. 42 دانشمند دینی نامه‌ای را به حکومت ایران نوشتند و آن را از کشتن مفسر قرآن بر حذر داشتند که در غیر این صورت وضعیت ایران بعد از کشتن وی وخیم خواهد بود… .
اما در سطح بین المللی به این صورت بود که برخی از علماء امثال دکتر یوسف قرضاوی نامه‌هایی را به مسئولان کشور ایران نوشته و آن را آزار و اذیت استاد سبحانی برحذرداشته و خواستار آزادی وی شدند، صدای اعتراض در کشورهای مصر، پاکستان و اروپا بلند شد، لیکن این همه اعتراض نتیجه ای در بر نداشت و هیچ تأثیری در حکمی که صادر نموده بودند ننمود و آنان را از تصمیمشان منصرف نساخت. در تاریخ26/3/ 1369 دادگاه سنندج به برادرش خبر داد که جسد برادرش را تحویل بگیرد و او را به کشتن در صورتی که این خبر را افشا کند تهدید نمودند؛ اما دیری نپائید که خبر شهادت استاد شایع شد و به گوش همه رسید. هنگامی که دانستند این خبر از طرف مردم قابل تحمل نیست؛ دولت خبر دادگاه سنندج را تکذیب نمود و گفت استاد سبحانی هنوز در حال حیات است و هرچه زودتر آزاد خواهد شد و… اما بعد از مدتی از طرف حکومت رسماً آرامگاه‌ وی به خانواده‌اش در شهر قروه نشان داده‌ شد.
استاد سبحانی راست می‌گفت؛ آنجا که همیشه می‌گفت: هرگاه دستگیر شدم دیگر منتظر برگشتن من نباشید. بعد از مدتی مشخص شد که زیر شکنجه ی سخت به شهادت رسیده است و لحظه‌ای قبل از شهادتش گفته بود: من در اینجا چیزی را می‌بینم که شماها نمی‌بینید. محمد احمد راشد در کتابش اصول الافتاء می‌گوید: «سبحانی رساله‌ی کوچکی را در نقد بعضی از نوشته‌های امام خمینی نوشته بود و این عمل را همچون یک عالم اسلامی جزء وظیفه‌ی خویش می‌دانست، در این مورد با او گفتگو نمودم و او را به آرامش و سکوت در این زمینه دعوت نمودم، او پذیرفت اما نتوانست رساله‌اش را قبل از پیوستن به دعوت نوشته بود اصلاح کند. اما کار از کار گذشته بود و همین موجب اعدام وی گشت. خداوند وی را رحمت کند.
استاد راشد ادامه می دهد: هنگامی که از برخی از مسئولان حکومتی پرسیده شد که چرا یکی از دعوتگران ما را اعدام کرده‌اند، گفتند: او را به خاطر انتقاداتی که از امام خمینی نموده‌ است، اعدام کرده‌اند نه به خاطر عضویت در دعوت اسلامی.»
این کتاب مورد قبول بسیاری از متفکران شیعه و سنی قرار گرفت و از جمله کسانی که از آن متأثر شده و آراء استاد را قبول کردند می‌توان به «عبدالکریم سروش» اشاره نمود.
دوّم؛ آثار استاد سبحانی در تفسیر:
استاد سبحانی آثار زیادی در تفسیر قرآن از خود به جای گذاشت، تمام تلاشهای وی در فهم قرآن بود و تمام استنباطات وی از قرآن بود، هرگاه کتابهایش را مطالعه کنی، برایت روشن می‌شود که او حقیقتاً شخصیتی قرآنی بوده و خواستش این بوده است که با قرآن زندگی کند.
آثار وی در تفسیر عبارتند از:
الف: مقطع بندیهایى قرآن: این کتاب به زبان فارسی نوشته شده است که از سوره‌ی فاتحه شروع شده و تا سوره‌ی هود ادامه دارد، در هر سوره‌ای سبب نزول آن و واقعه‌ای را که آن سوره در ارتباط با آن نازل شده است بیان نموده سپس محور سوره را ذکر می‌کند و بعد آن سوره را به مقطعهایی تقسیم می‌نماید و بیان می‌دارد که هر مقطعی موضوع خاصی دارد و در انتها ارتباط هر سوره با سوره‌ی قبل و بعد از آن را بیان می‌نماید.
ب: استاد عمر عبدالعزیز می‌گوید: استاد سبحانی بیشتر از 180 کاست در موضوع تفسیر سوره‌های قرآن دارد، و برخی از سوره‌هایی را که استاد سبحانی مورد تفسیر قرار داده است را نام می‌بریم که در این رابطه هیأتی تشکیل شده که آن کاستها را به صورت کتاب در می‌آورند.
این سوره‌ها: 1 – الأحقاف 2- الحاقة 3- الإسراء 4- النور 5- الحجرات 6- البقرة 7- الأعراف 8- الذاریات 9- یس 10 ق 11- الکهف 12- آل عمران 13- عبس 14- النبأ 15- النازعات 16- الرعد 17- ص 18- الملک 19- التوبة 20- المائدة 21- یونس 22- الأحزاب 23- الواقعة.
سوم: آثار استاد در علوم قرآنی:
الف: علوم القرآن: رساله‌ای است خطی که ظاهراً از روی کاست پیاده شده است و به زبان فارسی می‌باشد. استاد در این رساله از مراحل کتابت قرآن، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، نزول قرآن و اسباب آن سخن می‌گوید.
ب: دو کاست در موضوع ناسخ و منسوخ به زبان عربی و کردی.
ج: دو کاست در اعجاز قرآن.
چهارم: آثار استاد در حدیث و علوم آن:
الف: شرح اربعین نووی.
ب: رساله‌ای در علوم الحدیث و آن در اصلش رساله‌ای بوده است آن را برای مجمع «السنة والسیرة» به ریاست دکتر قرضاوی نوشته است، در این رساله نظریه‌هایی در ارتباط با جمع احادیث و شروط قبول حدیث ارائه شده است.
ج: دو کاست با عنوان علوم الحدیث.
پنجم: آثار استاد در فقه:
الف: الفتاوی: خطی است که دو جلد می‌باشد، استاد در این رساله از مسائل عصری مانند بانکها، گرفتن عکس، رفتن به خدمت سربازی و دیگر مسائل حساس و مهم سخن می‌گوید.
ب: نماز : یک کاست است که استاد در آن از روح نماز با زبان کردی سخن می‌گوید.
ج: حکمتهای نماز: سه کاست است که استاد در رابطه با حکمتهای نماز بحث می‌کند.
د: فقه الزکاة یک کاست 90 دقیقه‌ای می‌باشد.
هـ : نظام اقتصادی اسلامی که 20 کاست ضبط شده می‌باشد.
و: نظام سیاسی اسلامی: 50 کاست است که استاد از نظام سیاسی در اسلام سخن می‌گوید همانطور که مفصلاً در موضوع کرد در سایه اسلام سخن می‌گوید.
ز – حکم قتال: چهار کاست می‌باشد که در اصل مناظره‌ای بین او و ملا کریکار در ارتباط با شروط قتال است که ضبط نشده بود و در انتها ملا کریکار قانع می‌شودکه فعلاً شرایط جهاد وجود ندارد و زمان زمان آن نیست. به خاطر اهمیت موضوع شاگردانش از وی خواستند که آن را تکرار نماید تا مطلب ضبط شود.
ح: شروط جهاد: این موضوع شش کاست می‌باشد که در واقع مناقشه‌ای است با عبدالقادر توحیدی در ارتباط با شروط قتال.
ی: مناظره‌ای با ملا احمد درگای شیخان در رابطه با مسائل فقهی و فکری که 11 کاسط ضبط شده می‌باشد.
ک: حج؛ 11 کاست به زبان کردی.
ل: روزه در سفر: رساله‌ای که از کاست پیاده شده است که آیات در ارتباط با این موضوع را تفسیر می‌نماید.
م: واجبات زن و شوهر در قبال یکدیگر دو کاست می‌باشد.
ن: مسائل مختص زنان شش کاست است و توسط گروهی از خواهران به صورت جزوه‌ای در آمده است.
ششم آثار استاد در اصول فقه
الف: اصول فقه هشت کاست به زبان کردی می‌باشد که توسط هیوا علی به کتاب تبدیل شده است.
ب: شرح قسمتی از کتاب جمع الجوامع
هفتم؛ آثار وی در اخلاق، وعظ و ارشاد:
الف: قیامت: به صورت یک کاست.
ب: دعوت (بانگه‌واز)، به صورت چهار کاست ضبط شده.
ج: مسئولیت داعی یک کاست.
د: 20 کاست در ارتباط با تزکیه.
هـ: اختصار کتاب تهذیب مدارج السالکین ابن‌القیم جوزیه‌.
و: تلخیص کتاب الإعتصام امام شاطبی.
هشتم: آثار متفرقه:
1- رسالة آلام من ارض البلایا.
2- سه کاست در رابطه با تشکیل احزاب در ایران.
3- شرح التلخیص که بر روی 43 کاست ضبط شده است.
4- شرح شذور الذهب 85 کاست می‌باشد.
5- تعزیه.
6- بندگی در نماز.
7- انسان و روش زندگی که توسط عبدالله علی آماده شده است.
8- عالم، علم و علما
9- و از جمله آثار وی مقالاتی می‌باشد که در مجله‌ها و روزنامه‌ها به نام حقیقی و گاهی با اسمی مستعار و گاهی نیز به نام «ن. سبحانی» نوشته می‌شد.
10- از جمله آثار استاد سبحانی این است که برنامه‌ای را برای تربیت علمای دینی در مدارس دینی طرح نمود که به پنج مرحله تقسیم می‌شد و هر مرحله‌ای دارای کتابهای مخصوصی بود. طرح وی این بود که در ذیل ذکر می‌شود و مواد این مراحل عبارت بودند از:
1- لغت: کتاب احمدی کلمات القرآن، بخشی از مفردات راغب اصفهانی، فقه اللغة صبحی صالح، بانت سعاد و قصیده‌ی بردة المدیح.
2- صرف: امثله و تصریف زنجانی، مطالعه کتاب التصریف، شرح التصریف تألیف سعد الدین تفتازانی، شذا العرف، نصف أول از شرح سید عبد الله، نصف دوم از شرح سید عبد الله.
3- نحو: عوامل جرجانی و برکوی، کتاب الهدایه، قطر الندى، با مطالعه کتاب صمدیه، شذور الذهب با مطالعه کتاب کافیه تألیف ابن الحاجب، شرح ابن عقیل یا کتاب سیوطی، حفظ ألفیه ابن مالک، مغنی اللبیب.
4- بلاغه: علوم البلاغه، عروض و تطبیق جواهر البلاغة و بقیه علوم البلاغه همراه با حل تمرینات و ترجمه دو بخش معانی و بیان در مختصر و بخش بدیع از کتاب التلخیص، خواندن بخشی از دلائل الإعجاز جرجانی.
5- اصول فقه: أصول الفقه تألیف إبراهیم النعمة، الورقات، الوجیز فی أصول الفقه، لب الأصول همراه با مطالعه الرساله‌ی امام شافعی، موافقات امام شاطبی، جمع الجوامع همراه با مطالعه الموافقات امام شاطبی.
6- علوم القرآن: کتابی در زمینه تجوید، علوم القرآن تألیف احمد عادل کمال یا الملزمة فی علوم القرآن، مباحث فی علوم القرآن تألیف صبحی صالح، مناهل العرفان.
7- علوم الحدیث: البیقونی با حفظ تیسیر مصطلح الحدیث، نزهة النظر شرح نخبة الفکر، چند فصل از مقدمه دو کتاب فتح الباری و شرح مسلم، الأحادیث الموضوعة تألیف شوکانی.
8- تفسیر و حفظ: تفسیر سوره‌های قصار با حفظ سوره‌ها، تفسیر بقیه جزء 30 با جزء 29 و حفظ آن دو از تفسیر صفوة و مختصر ابن کثیر، تفسیر نسفی جزء 27-28 با حفظ سوره‌ها، روائع البیان صابونی، کتاب فی أصول التفسیر، تفسیر بیضاوی جزء 26 با مقدمه فی ظلال القرآن و سوره الأنعام با مطالعه سوره‌های توبه و اعراف.
9- حدیث: أوراد الیوم واللیلة، المأثورات، الأربعین النوویة همراه با حفظ احادیث آن، خواندن قسمتی از ریاض الصالحین همراه با مطالعه بقیه سبل السلام ج1 و مطالعه نیل الأوطار، سبل السلام جلد دوم، خواندن بخاری ومسلم همراه با مطالعه شرحهای فتح الباری و شرح نووی بر مسلم .
10- تاریخ: نور الیقین، إتمام الوفاء، المنهج الحرکی للسیرة النبویة، رجال حول الرسول، ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمین ، قصص الأنبیاء، تاریخ الخلفاء ، تاریخ الأمم الإسلامیة اثر استاد نجار.
11- عقائد: مبادی إسلام و فلسفه احکام: اثر استاد مودودی، وجود الله، حقیقة التوحید از تألیفات دکترقرضاوى، المصطلحات الأربعة تألیف مودودی، مختصر العقیدة الطحاویة، الحیاة بعد الموت تألیف مودودی، الرسول تألیف سعید حوى، شرح العقائد النسفیة، العقیدة الإسلامیة تألیف حبنکة المیدانیة.
12- اخلاق: أدب المسلم، نظریة الأخلاق الإسلامیة تألیف مودودی، مطالعه مختصر منهاج القاصدین قسم أول و دوم از دستور الأخلاق.
13- فقه: فتح القریب، قسم أول از کتاب کفایة الأخیار همراه با مطالعه فقه المیسر، قسم دوم از کتاب کفایة الأخیار همراه با مطالعه الفقه المیسر، منهاج الطالبین إلى الفرائض، تکملة المنهاج الطالبین وفرائض شرح المنهج.
14- فقه الدعوة: کیف ندعو الناس، وکیف ندعو إلى الإسلام، المنطلق، مشکلات الدعوة والداعیة، العوائق والرقائق.
15- فلسفة و منطق و آداب: جلد اول از کتاب المنطق فی شکله العربی، جلد دوم از کتاب المنطق فی شکله العربی، کتاب آداب البحث والمناضرة، المقولات العشر، مطالعه قصة الإیمان از تألیفات ندیم الجسر. حفظ متون.
مطلب اوّل: نظریات استاد در تفسیر:
استاد سبحانی نظریات خاصی در تفسیر قرآن داشته است که برخی از آنها را ذکر می‌نمایم، استاد سبحانی در مسأله میراث در شرح آیه «یُوصِیکُمْ اللَّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْنِ» می‌گوید: یعنی ثلثان، نه مجموع مال، چرا که خداوند می‌فرماید: « مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْنِ» و سهم دو مؤنث با آیه زیر بیان می‌شود: « فَإِنْ کُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَیْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَکَ» پس سهم دو مؤنث دو سوم از ما ترک می‌شود، و خداوند در بیان سهم مذکر می‌فرماید: «لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْنِ» و نگفته است «مثلا حظ الأنثى» و اگر اینچنین می‌گفت: کل ارثیه به مذکر می‌رسید، چرا که سهم یک مؤنث نصف مال است و دو برابر سهم یک زن کل مال می‌شود.
مراسمهای شب قدر از جمله نزول قرآن، روح و فرشتگان اموری هستند که هیچ وقت تکرار نمی‌شوند، در شب قدر نزول قرآن اتفاق افتاد ولیکن احیای این شب که قرآن در آن نازل شد یادآوری است برای بار اول که فرشتگان و روح در آن نازل شدند و آن شب شب سلامتی بود، یادآوری این شب مانند زنده کردن شب اسراء، معراج یا تولد پیامبر می‌باشد و زنده کردن اینگونه شبها به این معنی نیست که پیامبر =صلی الله علیه وسلم= دوباره به آسمان عروج می‌کند یا دوباره متولد می‌شود و آن شبی که از هزار شب بهتر است دیگر تکرار نمی‌شود، و خداوند نفرموده‌ است عبادت در این شب از هزار ماه بهتر است و احادیثی که در این رابطه روایت شده‌اند نیز چنین مطلبی را بیان نمی‌کنند. و در این سوره التفات از ماضی به مضارع است که از کلمه‌ی « تَتَنَزَّلُ» مشهود است و این مانند آیه زیر است که خداوند از قوم عاد خبر می‌دهد و می‌فرماید: «سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ حُسُوماً فَتَرَى الْقَوْمَ فِیهَا صَرْعَى کَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِیَةٍ» در این آیه مشاده می‌شود که از گذشته به مضارع التفات شده است با علم به اینکه مسأله وعذاب خاتمه یافته است ولیکن این التفات برای جلب توجه مخاطبان است واز توضیحات استاد بر آیه «اِنَّا اَنزَلناهُ فِی لَیلةِ القَدر» روشن می‌شود که شروع نزول در شب قدر بوده است اما باقی دیگر در خلال 23 سال نازل شد، پس چرا گفت: «اَنزَلناهُ»، این چنین مستعمل است میان مردم، پس اگر از شخصی بپرسی کی نهار خوردی؟ مثلاً می‌گوید: ساعت هشت، در حالی که در ساعت هشت همه چیز خاتمه نیافته است بلکه شروع خوردن ساعت هشت بوده است، و جایز است که عمل خوردن در ساعت نُه خاتمه یافته باشد لیکن در گفتگوی محاوره‌ای شروع عمل ذکر و نهایت آن حذف می‌شود و در قرآن شروع نزول ذکر شده است در حالی که مدت نزول آن 23 سال طول کشید.
استاد سبحانی در بیان پاداش در روز قیامت می‌گوید: در روز قیامت مردم به دو دسته تقسیم می‌شوند: ایمانداران که در بهشت جاویدان می‌باشند و کافران که در دوزخ جاویدان می‌باشند و کسی نیست که داخل دوزخ شود سپس از آن بیرون شود، در این نظریه با بیساری از احادیث مخالفت می‌شود ولیکن ما در اظهار این نظریه ناچاریم، چرا که صدها آیه وجود دارد که این نظریه را تأیید می‌نماید، اما آیات عبارتند از: خداوند می‌فرماید:«رَبَّنَا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلْ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ» و در آیه‌ای دیگر می‌فرماید: «یَوْمَ لا یُخْزِی اللَّهُ النَّبِیَّ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ» پس مؤمنان داخل دوزخ نمی‌شوند. و در این اینجا سؤال دیگری مطرح می‌شود و آن اینکه کسی که داخل دوزخ شده سپس از آن بیرون می‌شود آیا جزو پرهیزگاران بوده است؟ اگر در جواب بگوییم بله، خداوند نیز می‌گوید: « وَإِنْ مِنْکُمْ إِلاَّ وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیّاً ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیّاً» پس خداوند داخل شدن متقین در آتش را نفی کرده است، و در این رابطه آیات بسیاری وجود دارد که بر داخل شدن مستقیم ایمانداران به بهشت دلالت می‌کنند، و اینکه کسانی که در آتش داخل می‌شوند دیگر از آن بیرون نمی‌آیند، و باید به احادیثی که در این رابطه روایت شده‌اند نظر افکند، زیرا آیات بیشتر از 100 می‌باشند. لذا می‌گوییم روایت کنندگان احادیث در این رابطه را تغیر لفظ کرده‌اند، در احادیث لفظ ورود آمده که آنان آن را به دخول (داخل شدن) تغییر داده و به دخول معنی کرده‌اند.
استاد سبحانی می‌گوید: مؤمن و کافر از یکدیگر ارث می‌برند، مسلمان از کافر ارث می‌برد و کافر از مسلمان به شرطی که کافر حربی نباشد و می‌افزاید: قاعده‌ای که در این مورد گذاشته شده است که «لا یتوارث أهل الملتین» دارای اشکال می‌باشد باید اصلاح شود، چرا که آیه 8-9 سوره ممتحنه عکس آن را ثابت می‌نماید و آن بیان قطعی می‌باشد اینکه خویشاوندان غیرمؤمن از خویشاوند مؤمن خویش ارث می‌برد به شرط اینکه محارب نباشد، پس باید این قاعده به کافران محارب تخصیص داده شود خداوند در آیه سوره نساء در رابطه با میراث می‌فرماید: «لِّلرِّجَالِ نَصیِبٌ مِّمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ وَلِلنِّسَاء نَصِیبٌ مِّمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ* برای مردان و برای زنان از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان از خود به جای می‌گذارند سهمی است.» [نساء:7] این آیه عام است هم زنان را شامل می‌شود هم مردان و کسی را مختص نمی‌گرداند، با این آیه حق کافر حربی هم در ارثیه شخص نزدیک به خویش که مرده باشد ثابت می‌شود، اما چیزی به او نمی‌دهیم و اجازه نمی‌دهیم چیزی به وی برسد تا اینکه کیفری باشد برای او، زیرا از این مال برای جنگ با مسلمانان بهره می‌گیرد. اما جایز نیست کافر غیرمحارب را از سهمش محروم نمود و این تخصیص یعنی جدا کردن کافر حربی از دو آیه دیگر در سوره ممتحنه مستفاد می‌شود.
استاد سبحانی اذکار صبح و شام را بر خویش واجب می‌دانست اما شاگردانش را به آن دستور نمی‌داد و آیه زیر را دلیل وجوب آن بر خویش می‌دانست که خداوند می‌فرماید: «واذکُر رَبَّکَ بُکرَةً وَ اٌصیلاً» و همیشه مواظب طلوع و غروب آفتاب بود و در این وقت به ذکر خداوند مشغول می‌شد، و در هر شرایطی خویشتن را برای انجام این اذکار آماده می‌نمود و همه چیز حتی اجرای سخنرانی را رها می‌نمود و خود را برای منظره‌ی طلوع و غروب آفتاب آماده می‌کرد.
مطلب دوّم: روش وی در تفسیر قرآن:
استاد سبحانی روشهای خاصی برای تفسیر قرآن داشت و می‌گفت باید تفسیر قرآن هشت مرحله را طی نماید، استاد عمر عبدالعزیز این مراحل را چنین بیان می‌کند:
مرحله اول: فهم کلمات و مفردات قرآن از اصل لغت، برای این منظور از معلقات سبعه، قاموس المحیط، لسان العرب و مفردات راغب اصفهانی بهره می‌گرفت.
مرحله دوّم: استخراج محور سوره‌ای که قصد تفسیر آن را دارد و ربط دادن آن با محور سوره‌ی قبل و بعد از آن، و معتقد بود هر سوره‌ای دارای محوری خاص است که حول آن می‌چرخد و آن را مورد بررسی قرار می‌دهد.
مرحله سوم: تحقیق سبب نزول اصلی نه سبب نزول عارضی، و مقصود از سبب نزول آن نیست که در کتابها آمده است، بلکه مقصود چیزی عام تر از این است و آن تحقیق در شرایط روانی و اجتماعی که مقتضی نزول سوره یا آیه بوده است، می‌باشد.
مرحله چهارم: تقسیم سوره‌ای از قرآن به چند مقطع، که کتاب مخصوصی در این زمینه تألیف نموده است.
مرحله پنجم: برای شرح مقطعی از قرآن و استخراج حکم از آن باید از کل قرآن کمک گرفت.
مرحله ششم: ربط دادن آیه به آن به واقعیت که در آن نازل شده است.
مرحله هفتم: کمک گرفتن از احادیث صحیح تا اینکه مجملات قرآن تبیین شوند.
مرحله هشتم: با این تفکر به تفاسیر موجود نظر می‌افکنیم و از آن استفاده می‌نماییم.
و بر این باور بود که بیشتر مفسران تفسیر قرآن را از یکدیگر نقل کرده‌اند و چیز جدیدی نگفته‌اند جز تعداد اندکی از آنان.
نخست در رابطه با فهم کلمات قرآن:
اگر تفسیر استاد از برخی آیات را بخوانیم متوجه می‌شویم که عنایت زیادی به فهم کلمات قرآن داده است، ابتدا معانی و توضیحات و معانی آن کلمه در زمان جاهیلت را مورد بررسی قرار می‌دهد اینکه آن را چگونه معنی می‌کردند و معنی اصلی آن در قرآن چیست، در تفسیر سوره نبأ پیرامون معنی سُباتاً می‌گوید: در تفاسیر کلمه‌ی «سُباتاً» را «قِطَعاً» تفسیر کرده‌اند یعنی بریدن و روی گردانی از اعمال، اما بسیاری از کلماتی که با «س.ب» شروع شده‌اند دلالت بر رها کردن و نرمی ‌وجود دارد مانند «سبل، سبت و سبط» همانگونه که بناء «فُعال» برای دلالت کردن بر درد و بیماری است مانند «سُعال و عُطاس» پس در اصل لفظ این کلمه دلالت بر رها شدن و رخاوت وجود دارد، و در صیغه‌ای که بر بیماری و جمع دلالت می‌کند، بر حالتی دلالت می‌کند که اعمال را رها می‌کند و دچار سستی می‌شود مثل اینکه هلاک شده امر او مختل شده و بر حالت خویش که باید بر آن می‌بود باقی نمانده است و این در هنگام خواب تحقق می‌یابد.
استاد در تفسیر سوره یونس در شرح کلمه‌ی «الکِتاب» می‌گوید: «اهل الکتاب»، «کَتب» یعنی چسباندن دو قطعه از پوست به یکدیگر به وسیله نخی به شکلی که ممکن نباشد یکی از دیگری دور شود که در اصل لغت معنی «کتاب» این است. اما بعد از این معنای دیگری برای آن قرار داده شد و آن اینکه بعضی کلمات بر کاغذی نوشته شوند مانند «ح،ک، ی، م» که از چسپیدن این کلمات به یکدیگر نقشی به دست می‌آید که اسم حکیم است، چرا به چنین چیزی کتاب می‌گوییم؟ زیرا ما برخی کلمات را به برخی دیگر چسپانده‌ایم اما معنی آن در این آیه چنین است: یعنی ای محمّد (ص) این قرآنی را که خداوند بر تو نازل کرده است نباید بعضی از آن جدا کرده شود، بلکه کل آن هدایت است برای مردم، این قرآن یک سلسله‌ای واحد است که بعضی از آن به بعضی دیگر چسپیده است، طبیعت قرآن این را نمی‌پذیرد که به بعضی از آن ایمان آورده شود و قسمت دیگری از آن رها شود.
دوّم در ارتباط با استخراج محور سوره:
استاد سبحانی معتقد بود که هر سوره‌ای دارای محور خاصی می‌باشد که حول آن می‌چرخد و آن موضوع را مورد بررسی قرار می‌دهد، لذا در شروع هر سوره‌ای می‌گوید: و محور این سوره ‌این است … در تفسیر سوره‌ی احزاب می‌گوید: «محورهای این سوره عبارتند از: وجوب التزام به احکام، توصیه‌هایی که تطبیق آن جهت دور کردن هر منکر اخلاقی از زندگی فرد مؤمن و جامعه ایمانی واجب است و همچنین تخلق به همه اخلاقهای نیکو و انجام همه اعمال نیک که واجب است فرد مؤمن و جامعه ایماندار جهت دفع حمله‌های دشمنان محارب و احزاب کافر به آن متصف باشد.»
و در بیان محورهای سوره بقره می‌گوید: «محور آیات این سوره عزل کردن امتی است که صلاحیت حمل امانت و دریافت هدایت را از دست داده و به جای آن امت دیگری را که لیاقت و شایستگی این مهم را داشته باشد، قرار دادن است.»
و در محور سوره آل عمران می‌گوید: «محور آیات سوره آل عمران این است که امت برگزیده شده است به سبب اینکه در ایمان، عمل و اعتقاد برحق بوده و بر امتی که با آن به مبارزه بر خیزد به برخورداری از دو خصلت «صبر» و «تقوا» پیروز خواهد شد.»
سّوم: سبب نزول آیات:
استاد سبحانی می‌گوید: فهم قرآن بر شناخت سبب نزول آن متوقف است، و مقصود ما از سبب نزول آیات روایتهایی که در کتابهای متداول روایت شده‌اند نمی‌باشد، بلکه چیز دیگری عمیقتر از این می‌باشد و آن اینکه سبب نزول آیه یا سوره واقعیتی است که بشریت در یک برهه زمانی در آن می‌زیسته است؛ مانند اوضاع روانی و اجتماعی. زیرا گاهی بشریت در اوضاعی زندگی می‌کند که با حقیقت این امر که «خلق و امر» از آنِ خداست هماهنگی ندارد، زیرا معنی اینکه خلق و امر از آن خداست اقتضا می‌کند که واقعیت انسان بر تصوراتی از جانب خداوند سبحان بنا شود، و ارزشها و اخلاقهای وی این‌چنین باشد و هنگامی که واقعیت انسان یک واقعیت مطلوب نباشد و به خاطر اینکه خداوند سبحان عزیز و رحیم است قضیه را اینگونه رها نمی‌کند، پس عزت خداوند مقتضی هلاک نمودن آنان است و رحمت وی مقتضی بیم دادنشان می‌باشد. این واقعیت می‌طلبد که از جانب خداوند آیات یا سوره‌ای نازل شود تا اینکه این اوضاع و واقعیت را تفسیر نماید. به جز شناخت این واقعیت نمی‌توان این کلام نازل‌شده از جانب پروردگار را فهمید؛ زیرا این کلام برای مقتضای این واقعیت و معالجه‌ی آن نازل شده است. بعد از بیان این مقدمه استاد سبحانی مثالی می‌زند و می‌گوید: در اینجا مردم دچار انحراف در عقیده یا یک بیماری دیگری شده‌اند، پس این آیات نازل می‌شوند تا اینکه این درد و بیماری را توضیح دهد و داروی آنرا بیان نماید، قبل از اینکه بیماری شناخته شود، ممکن نیست که با این دارو معالجه و درمان شود. انسان چگونه می‌تواند با این دارو به درمان و معالجه بپردازد یا چگونه به دارو بودن آن پی می‌برد در حالی که بیماری را نمی‌شناسد، بنا بر این باید واقعیت روانی که مقتضی نزول این آیات است را شناخت. و این یک اصل مهم در دعوت می‌باشد، و داعی باید همیشه به اوضاع روانی و اجتماعی که مدعوین در آن زندگی می‌کنند توجه داشته باشد.
استاد سبحانی در بیان سبب نزول سوره نبأ می‌گوید: «… در مرحله‌ای میان مردم اختلاف ایجاد شد، برخی به این روز ایمان و باور داشتند، و برخی دیگر آن را انکار کرده و نسبت به آن کافر بودند … و در میان آنان سؤالهایی پرسیده می‌شد: برخی سؤالاتی را می‌پرسیدند که نشانه‌ی انکار این روز بود و یکی دیگر از اولی سؤالی را می‌پرسید که نشانه‌ی تعجب و انکار وی بود پس این واقعیت اقتضا می‌کرد که این سوره نازل شود تا اینکه آنان را که سبب این اختلاف و این سؤالها بودند توبیخ نماید که آنان کافر بودند و اگر آن موقف شک بر انگیز آنان نمی‌بود، چنین اختلاف و سؤالهایی در رابطه با این قضیه که واضح و روشن است پیش نمی‌آمد، پس خداوند آنان را توبیخ نموده و از چنین اختلافی منع می‌نماید، چرا که روزی خواهد آمد که به حقیقت این امر که در آن به اختلاف پرداختند پی خواهند برد. بعد از این اعلان و انذار لازم بود که برای آنان مفصلاً آن قضیه‌ای که آنان را از آن می‌ترساند، بیان نماید و همچنین با اشاره به آیات آفاق و انفس که بر وجوب آمدن چنین روزی دلالت می‌کنند بیان شود. و بعد از ذکر ظروف و شرایطی که این سوره در آن نازل شده است، فایده شناخت سبب نزول که همان ربط دادن این سوره با واقعیت است را بیان کرده و می‌گوید: لازم است که هنگام دعوت ملاحظه کنیم چه زمانی مانند این اوضاع اختلاف روی می‌دهد؟ و گاهی هم در حقیقت قضیه یعنی وقوع روز قیامت هیچگونه اختلافی ندارند بلکه در چیز دیگری اختلاف نظر دارند، مانند اینکه گروهی سخن حق بگویند و آن اینکه در روز قیامت به جز ایمان و عمل صالح چیز دیگری فایده نمی‌رساند. اما گروه دیگری باطلهایی را سر هم کرده و بگویند شفاعت‌کنندگان برای ایشان شفاعت می‌نمایند. هرچند که عمل صالحی را هم انجام نداده باشند. و دیگر انواع اختلافها، در اینگونه موارد مناسبت دارد که این سوره برای مردم تفسیر و توضیح داده شود، تا اینکه مؤمن به وظیفه‌اش عمل کرده باشد.
چهارم: تقسیم آیات سوره و گروه‌بندی آن: گفتیم یکی از روشهای تفسیری استاد سبحانی این بوده است که هر سوره را به مقاطع و مباحث و فصلها تقسیم می‌نمود و برای هر سوره مقدمه و خاتمه‌ای را مشخص کرد و از این روش در تفسیر قرآن کریم کمک می‌گرفت، مثلاً در سوره بقره می‌گفت: «این سوره به یک مقدمه، سه فصل و یک خاتمه تقسیم می‌شود و خود مقدمه نیز به چند مقطع تقسیم می‌شود و همچنین سه فصل آن نیز به بخشهای مختلف تقسیم می‌شوند. اما مقدمه تا انتهای آیه سی و نُهُم می‌باشد قبل از آیه « یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِی الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ». فصل اول از آیه چهلم شروع و با انتهای آیه صد و سوم خاتمه می‌یابد.
فصل دوّم از آیه صدو چهارم شروع و با انتهای آیه صدو شصت و دوم خاتمه می‌یابد. فصل سوم از آیه صد و شصت و چهارم شروع می‌شود و تا صد و هشتادو سه ادامه می‌یابد و باقی آیات دیگر خاتمه‌ی سوره می‌باشند.
و در مقدمه ابلاغ هدایت و بیان مواقف اتخاذ شده از جانب مردم بیان می‌شود آنجا که هدایت را ذکر می‌کند و بیان می‌دارد که مواقف اتخاذ شده از طرف او سه تا می‌باشند. اما فصل اول دعوت ویژه‌ای است از بنی اسرائیل که شایسته‌ترین مردم به هدایت یافتن به وسیله‌ی این دعوت و یادآوری نعمتهایی که از جانب خداوند به آنان داده شده است، می‌باشد و اما فصل دوّم مقدمه‌ای است برای جایگزینی امت جدید به جای امتی که شایستگی حمل امانت را از دست داده و باطل نمودن تلاشهای این امت که سرکشی و حسادت باعث شد که هرآنچه در توان دارد جهت باز داشتن امت جدید از هدایت یافتن و حمل امانت دریغ نورزد. استاد سبحانی در بیان مقصد فصول توضیحاتش را ادامه می‌دهد و در بیان مقصد فصل سوم می‌گوید: «… این فصل بیان ویژگیهای امت تازه‌ای است که شایستگی حمل امانت را پیدا کرده و جای امت قبلی را بگیرد، آنجا که ویژگیهای آن در اعتقادات و تصورات از جهت نظری و عملی و در بیان ارزشهای اخلاقی و احکام در میادین مختلف زندگی را بیان می‌نماید.»
و در مورد خاتمه‌ی سوره می‌گوید: «… همانا این امت شایسته است برای حمل آن امانت و مسؤولیتی که حمل کرده است و مستحق آن است که به آن سپرده شود، پس خداوند از گناهان آن درگذرد و نیکیهایش را بپذیرد تا اینکه رستگار شود.» اگر به سوره‌ی احزاب بنگریم می‌بینیم که روش خویش در سوره بقره را دنبال کرده است، می‌گوید: «هشت آیه اوّل سوره احزاب مقدمه‌ای کوتاه در واجب گردانیدن التزام به توجیهات احکام که دعوت به پرهیز از آنچه باید از آن پرهیز نماید از قبیل منکرات، می‌باشد.
آیه نُه تا انتهای آیه بیست و هفتم آنچه که بر سر احزاب در میدان قتال آمد را به ما یادآور می‌شود. این چنین ادامه می‌دهد تا اینکه به مقطع آخر از این سوره می‌رسد پس می‌گوید: از آیه شصت و نُه تا آخر در آن توصیه‌هایی برای مؤمنان و بیان عظمت امانت و مسؤولیت و سرانجام کسانی که امانتداری را رعایت نموده و کسانی که آن را رعایت نمی‌نماید، شده است.»
اگر به سوره نبأ نظر بیفکنیم می‌بینیم که عنوان ویژه‌ای را برای آن ارائه داده است که آیات این سوره را به ترتیب زیر تقسیم بندی می‌کند:
1- (1-3) اشاره است به واقعیتی که مقتضی نزول این سوره بوده و سرزنش کردن کافران به خاطر مشغول شدن به این موضوع.
2- (4-5) بیم دادن آنان است از اینکه اگر بر این روش مداومت داشته باشند، پس سؤال‌کنندگان و اختلاف برانگیزان معاقبه خواهند شد.
3- (6-16) اشاره به آیات آفاق و انفس بر امکان وقوع قیامت است که دعوت به حکمت می‌باشد.
4- (17- 36) موعظه‌ی حسنه و باقی آیات جدال به آنچه که بهتر است، می‌باشد.
پنجم تفسیر قرآن با قرآن:
استاد سبحانی هنگامی که آیاتی را تفسیر می‌نماید آن را به دور از آیات دیگر تفسیر نمی‌نماید بلکه تمام آیات مرتبط با آیه مورد تفسیر را ذکر نمود، و رابطه آیات با یکدیگر را توضیح می‌دهد سپس آیه‌ی مورد نظرش را تفسیر می‌نماید. اگر تفسیر وی را بخوانیم مثالهای زیادی را می‌بینیم، از جمله تفسیر آیه‌ی «یُدَبِّرُ الاَمرَ ما مِن شَفِیعٍ اِلاَّ مِن بَعدِ اِذنِهِ» هنگامی که شخص مجرمی در این دنیا به دادگاه برده می‌شود اندیشه می‌کند که از یکی از دو چیزی یعنی؛ جهل حاکم یا شهوت وی استفاده کند، لذا به دامن شفاعت‌کنندگان و واسطه‌ها دستاویز می‌شود تا اینکه خویش را از کیفر نجات دهد. اما در دادگاه خداوند هیچگونه جهالت و پیروی از شهوات وجود ندارد؛ لذا هیچ نیازی به شفاعت‌کننده وجود ندارد بلکه همه به تنهایی به میدان محشر می‌آیند آنجا که خداوند می‌فرماید: «وَ کُلٌّ آتِیهِ یومَ القِیامَةِ فَرداً»
اگر کسی بر این باور باشد که فلانی او را از کیفر خداوند نجات داده و از او دفاع می‌کند، این واقعاً ضربه‌ی بزرگی است در عقیده و فرد را در شرک داخل می‌نماید، اگر در دنیا کسی را به عنوان شفاعت‌کننده برای خویش تعیین نماییم؛ این ادعای دانستن غیب است، و اگر بگوییم فلانی سخنش نزد خداوند مقبول است به این معنی است که بگوییم فلانی فرزند خداست همانطور که یهود و نصاری گفتند مسیح یا عزیر -علیهما السلام- فرزندان خدا هستند.
خداوند می‌فرماید: اگر جبرئیل با اینکه جزو فرشتگان مقرب است، چنین مخالفتی بنماید سزایش چنین و چنان است. و خطاب به پیامبر(ص) می‌فرماید: اگر بر ما افترا ببندی سزایت چنین است:« إِذاً لأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَیَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنَا نَصِیراً» و اولین کسی در روز قیامت محاسبه و بازخواست می‌شود پیامبر(ص) یعنی نزدیکترین مقربین درگاه الهی می‌باشد، پس (ادعای اینکه کسی معین) شفاعت می‌نماید به این معنی است که بگویند: ما فرزندان خداییم و یا اینکه مرتکب گناه بشوی و بگویی ما از امت محمّد(ص) می‌باشیم. این شرک و تعطیل نمودن دین الهی است. اما نوع دیگری از شفاعت مقبول وجود دارد و آن اینکه اعتقاد داشته باشی کسانی هستند که با اجازه خداوند برای مؤمنان دعای خیر می‌نمایند؛ فرد بعد از اخذ اسباب و وسایل مشروع، نتیجه کار را به خدا سپرده و بندگان صالح خدا نظر به اینکه اسباب خود هیچ تأثیری در فلاح انسان ندارند، از خدا بخواهند که در اسبابی که این فرد اخذ نموده و تکلیف خود را انجام داده است، تأثیر بگذارد و این وسیله یا سبب مایه‌ی نجات وی شود، اینگونه شفاعت پسندیده است و چه بسا شفاعت پیامبر(ص) در روز قیامت کبری نیز به همین معنا باشد….
* کردستان عراق، دانشگاه صلاح‌الدین اربیل، دانشکده‌ی شریعت و مطالعات اسلامی
منبع: اصلاح وب

تفسیر سوره تکاثر

27 ژوئیه
خداوند متعال [به لطف و رحمت خود ] ، در [دعوت انسان به سوی بندگی خود ] ، ابتدا او را از خواب غفلت بیدار می کند [و او را این چنین خطاب قرار می دهد ] که: ای انسان ! چنین تصور مکن که وضعیت موجود و این زندگی دنیایی [ که به آن عادت کرده ای ] تا ابد این گونه خواهد بود و تغییر و تحولی نخواهد یافت . ای انسان ! این را بدان که ناگهان تغییری روی می دهد که تمام این جهان را بر هم می زند. لازم به ذکر است که ، انسان طبیعتا» وقتی با چیزی خو گرفت ، چنان تصور می کند که هرگز از آن جدا نمی شود و آن چیز هرگز ازبین نمی رود . انسانی که به دنیا و مال و ثروت و نعمت و امکاناتش دل خوش می کند و به آنها خو گرفته است ، کم کم فراموش می کند که روزی خواهد آمد و هر آن چه دارد تمام می شود و از بین می رود . این جاست که باید از خواب غفلت بیدار شود و به خود بیاید که چنین تصوری درست نیست . این وضعیت و زندگی روزی از بین می رود . این جهان روزی تغییر خواهد کرد . وضعیت دیگر و جهانی دیگر به وجود خواهد آمد که هیچ شباهتی با این دنیا ندارد . در همین راستا بسیاری از آیات قرآن به این تغییر و دگرگونی اشاره می کنند و از به وجود آمدن وضعیت دیگری خبر می دهند وضعیتی که در آن انسان بعد از مردن دوباره زنده می شود [و در دادگاه و محکمه ی خدا حاضر می شود ] تا محاکمه شود . [برای نمونه ] در سوره ی ((تکاثر)) کسانی را خطاب قرار می دهد که از قیامت و انجام وظیفه و مسئولیت خود غافل هستند ، و به امکانات و نعمت های دنیایی به عنوان هدف نگاه می کنند و از یاد برده اند که این نعمت ها وسیله ای هستند برای شناخت خدا و راه او و انتخاب آن ، و این را فراموش کرده اند که روزی خواهد آمد که در آن به دادگاه خدا احضار می شوند و از آن ها این گونه سؤال خواهد شد که : (( از امکانات و نعمت های خداوند چگونه استفاده کردید ؟ ))
آن ها را این چنین خطاب قرار می دهد که :
أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ ﴿ 1 ﴾. حَتَّى‏ زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ ﴿ 2 ﴾
[ ای انسان های غافل ! ای آنان که ] چنان سرگرم ومشغول به دست آوردن مقام و موقعیت دنیایی شده اید و در این راه با هم مسابقه می دهید که مسئولیت و وظیفه ی خود را فراموش کرده اید . آیا نمی دانید و فراموش کرده اید که هرکس امکانات و نعمت بیشتری داشته باشد مسئولیتش نیز بیشتر خواهد بود ؟! دنبال کردن مقام و موقعیت و ثروت ، شما را چنان به خود سرگرم کرده است که از مسئولیتی که دارید و سرانجامی که منتظرتان است ، غافل شده اید و هم چنان در این حالت هستید تا این که مرگ شما را دریابد . شما به خود نمی آیید و از غفلت بیدار نمی شوید تا زمانی که گورهایتان را دیدار کنید ( زمان مرگ تان فرا رسد و آنگاه که در جایگاه ابدی قرار بگیرید ).
ای انسان های غافل ! ای آنان که همّ و غمتان کسب مال و ثروت بیشتر و دست یافتن به مقام و موقعیت بالاتر است ! چرا مسئولیت و وظیفه ی خود را فراموش کرده اید و زندگی را این گونه سپری می کنید و تا زمانی که در جایگاه ابدی قرار بگیرید ، به خود نمی آیید ؟!
ای انسان های غافل !
کَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ﴿ 3 ﴾ . ثُمَّ کَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ﴿ 4 ﴾
خداوند با این خطاب آنان را سرزنش و توبیخ می کند و می فرماید : نه،نه، این کار را نکنید . بس است ، این کار را نکنید . غفلت بس است . خود را به کسب مال مشغول نکنید و تلاش و فعالیتتان مسابقه در کسب مال [ و موقعیت ] بیشتر نباشد ؛ زیرا طولی نخواهد کشید که به واقعیت پی خواهید برد و خواهید فهمید که چه خبر است و چه روی خواهد داد .
( کَلاَّ) ، نه،نه، [از خواب غفلت بیدار شوید و ] دست از این مسابقه بکشید :
لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ﴿ 5 ﴾ ، اگر می دانستید و اگر بدانید که چه سرانجامی در پیش دارید ، هرگز این کار را نمی کردید . چرا غافلید ؟ چرا در این فکر نیستید که روزی خواهد آمد و از شما در مورد اعمالتان سؤال خواهد شد ؟! چرا به خود نمی آیید و همیشه در فکر جمع آوری مال دنیایی هستید ؟! این را بدانید که :
لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ ﴿ 6 ﴾ ، قسم به خدا آن آتش سوزنده ی شعله ور را خواهید دید . ابتدا از دور آن را می بینید و بعد :
ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ الْیَقِینِ ﴿ 7 ﴾ ، به آن نزدیک میشوید و به گونه ای آن را مشاهده می کنید که جای هیچ شک و تردیدی نمی ماند . با چشم یقین آن را می بینید و به وضوح می فهمید که آن آتش ، آتش جهنم است و برای افرادی هم چون شما آماده شده است و راه نجات و چاره ای نیست . این را بدانید که در آن روز ، درباره همه نعمت هایی که به شما بخشیده شده ، مورد سؤال قرار خواهید گرفت :
ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ ﴿ 8 ﴾ ، در چنین روزی از آن همه نعمت و امکانات که در اختیارتان قرار داده شده ، سؤال خواهد شد . از شما پرسیده می شود : چگونه از آن نعمت ها استفاده کردید ؟
این بازخواست و دادگاهی و محاکمه چه زمانی و در چه روزی اتفلق می افتد ؟
منبع : کتاب بندگی خدا
مولف : ناصر سبحانی
مترجم: جهانگیر ولدبیگی
انتشارات : غزالی سنندج

"من"، "ما" و "او" در کلام خدا

22 ژوئیه

تحقیقی قرآنی در تنوع ضمائر مربوط به خدا
هر کس اندکی با قرآن آشنا باشد، خوب میداند که در این کتاب خداوند گاهی میگوید «من»، گاهی «ما» ! به اصطلاح ادبی، گاهی ضمیر اول شخص مفرد بکار میبرد، گاهی اول شخص جمع!
البته در موارد بسیاری هم ضمیر سوم شخص ( هو – ه ) یا اسم ظاهر (الله، رب، رحمن) بکار میرود، یا ترکیبی از آنها.
آیا تاکنون این تفاوت ها توجه شما را به خود جلب کرده و در جستجوی پاسخی برای آن بوده اید؟ آیا فکر میکنید حکمتی در این تفاوت ها برای تدبر ما نهفته باشد، یا به کار بردن ضمیر «ما» را عادت بزرگان میدانید؟
ما که در فضای فرهنگ استبدادی تنفس کرده ایم، با جملاتی از قبیل: «ما اعلیحضرت همایونی…» به خوبی آشنا هستیم و میدانیم ضمیر جمعی عظمت و ابهت بیشتری القاء میکند. آیا به راستی خدا هم چنین قصدی داشته و به سبک سلاطین سخن گفته است؟ آیا سه ضمیر: من، ما و او ارتباطی با تثلیث مسیحیت و اقانیم سه گانه یونان باستان دارد؟
اگر مختصری از ظواهر قرآن فراتر برویم و تدبر و تعمق اندکی بکنیم، ابعاد عمیق تری از مسئله آشکارمیشود ؛ اجازه دهید ازمثال ساده ای به فهم موضوع نزدیک شویم
وقتی رییس جمهور یا نخست وزیری می گوید :
ما تصمیم گرفته ایم فلان اقدام را انجام دهیم، همه می فهمند که این «ما» شامل هیئت دولت، معاونین و سایر عوامل اجرایی می گردد که طبق نظاماتی عمل می کنند. اما اگر بگوید : «من تصمیم گرفته ام….» معلوم می شود مسئله مربوط به اختیارات ویژه رییس جمهور و تصمیم مستقل اوست.
البته این مثال برای تقریب به ذهن است وگرنه خداوند اداره کننده مطلق امور در کلیات و جزییات است و به مصداق : «الیه یرجع الامر کله» [1] ، هر حکم و حرکتی ناشی از اراده و علم اوست. با این تفاوت که خدا به دلیل منزه بودن از خودخواهی سلاطین که نتیجه تلاش همه ملت را به حساب خود می گذارند، هر کجا پای فرشتگان، روح و حتی انسانها در بین باشد و فرایندی مطابق با قوانین و نظاماتی در جریان باشد، می گوید :» ما » ! و هر کجا لازم باشد بندگان متوجه نقش محوری «توحید» باشند و مستقیم به سوی او بروند، می گوید :» من» ! و هر وقت ضمیر غایب مؤثرتر باشد، می گوید: » او» !!
البته تعداد مواردی که خدا در قرآن خود را با ضمیر جمع «ما» معرفی کرده، به مراتب بیش از مواردی است که با ضمیر مفرد «من» معرفی کرده است. این نسبت تقریباً معادل یک بر شش میباشد که در یک آمارگیری اولیه حاصل شده است. طبق این شمارش، جمع مواردی که خدا خود را «ما» خطاب کرده است ۱۷۷۲ مورد و با ضمیر «من» ۳۲۰ مورد می باشد[2]. البته با ضمائر دیگر (سوم شخص مفرد و جمع و دوم شخص مفرد) همچنین با اسامی ظاهر همچون الله و رب و ….این تعداد به مراتب بیشتر می باشد.
کتاب های نوشته شده توسط انسانها سبک وسیاق ساده و سرراستی دارند؛ نویسنده موضوعی را که مربوط به گذشته، حال و یا آینده است، مطرح می سازد و با مخاطبین معینی در قالب قواعد مشخص ادبی از نظر افعال، زمان ها، ضمائر و …. گفتگو میکند. اما سبک قرآن به کلی با شیوه های شناخته شده تفاوت دارد و خواننده ای را که با نوشته های متعارف خو گرفته باشد، مادام که با فرهنگ قرآن آشنا نشده است، آشفته می سازد. در این کتاب، از نظر زمانی؛ هم از گذشته بسیار دور تاریخ سخن گفته میشود، هم از زمان حال و معاصرین و هم از آینده بسیار دور قیامت ! از نظر ضمائر؛ دائما مخاطبین عوض می شوند و شش حالت مفرد و جمع : من، تو، او، ما، شما و ایشان، مستمراً جابجا می شوند. از نظر افعال نیز، ماضی و مضارع و مستقبل و هیئت های متنوع فعلی درکنار هم بکار گرفته می شوند! از یک سو از شریعت سخن گفته می شود، از سوی دیگر از طبیعت!!
خلاصه آنکه قرآن کتابی است که با هیچیک از کتابهای بشری قابل قیاس نیست و شاید یکی از دلایل ناتوانی بشر برای آوردن متنی مشابه آن، ناتوانی او بر اشراف همه جانبه بر همه زمانها و مکانها و موضوعات باشد.
در نظر نخست ممکن است تفاوت کاربرد ضمائر مفرد و جمع (من و ما) درباره خداوند، توجهی را برنیانگیزد و تأمل و تفکر و تدبری را موجب نشود، همچنانکه همواره از کنار این نکات بسادگی عبور کرده ایم و اهمیتی به آنها نداده ایم. اما اگر به همین نکته به ظاهر کوچک و بی اهمیت توجه کنیم که خداوند در قرآن همواره پیامبران و بندگان متقی و مخلص را بنده «ما» یا بندگان «ما» (عبدنا، عبادنا) نامیده، اما توده های عادی مردم را بندگان من (عبادی)، می توانیم به تفاوت دو افق یا دو نوع نگاه به هستی و خالق آن پی ببریم. نگاه ساده و عامیانه ای که در یک نقطه متوقف میشود و نگاه جامع و جهان شمولی که نشانه ها و آثار بی نهایت آن نقطه را می بیند!!
عده ای فقط به «او» اعتقاد پیدا می کنند و عده ای آیات «او» را در آفاق و انفس با چشم دل و گوش خرد می بینند و می شنوند و به جای اعتقاد، عاشق می شوند.
بحث «من» و «ما» در ضمائر مربرط به خدا، چه بسا چشم انداز جدیدی را در قلمرو «عشق و عقل»، که همواره مورد نزاع عارفان و فیلسوفان بوده است، بگشاید. دو قلمروی که نه تنها میدان تنازع اهل عشق و ایمان یا اهل عقل و علم در طول تاریخ بوده، بلکه در ضمیر و ذوق تک تک ما نیز استعداد و آمادگی پذیرش هر دو نهاده شده است.
گویی خداوند وقتی «من» می گوید، با دل آدمی و عشق ایمانی او سخن می گوید، که فارغ از واسطه ها فقط او را می بیند و در پرتو تجلی حسنش هوش و حواس می بازد. اما وقتی «ما» می گوید، با عقل علت نگر و جستجوگر او، که نگاهش به روابط علت و معلولی و اسباب و مسببات است، گفتگو می کند و با خطابی دو سویه این جدال تاریخی را به صلحی پایدار در درون ما دعوت می کند و هر دو را به یکی شدن فرا می خواند.
دنیای متمدن و مدرن امروز که ریشه در فلسفه عقلگرای یونان باستان دارد، با داعیه خردورزی و عقل خودبنیاد، بر هر ایمان و یقینی که خارج از روابط علت و معلولی حاصل شده باشد، آتش شک و انکار افکنده است. در جبهه مقابل، اهل عشق و عرفان قرار گرفته اند که پای استدلالیون را چوبین و سخت بی تمکین می بینند، یا اهل تقلید و تعصب و تبعیت بی چون و چرا، که نه اهل استدلال و علم اند و نه عشق و عرفان.
آیا تنوع دوگانه درخطابهای خداوند آنگاه که خود را «من» یا «ما» می خواند، اگر مورد تدبر قرار گیرد، نمی تواند به تفاهم اهل دین و دانش، عشق و عقل و ایمان و علم مدد رساند و دو بال پرواز ما را با هم هماهنگ سازد؟
آیا منصور حلاج چشم براین چشمه پرفیض گشوده بود و با » انا الحق» گفتنش نقش ضمیر «ما» را در کنار ضمیر «من»، با دو چشم عقل و عشق میدید که تنگ نظران تاریک دلی را بر تکفیر و تفسیق و سرانجام مرگ خود تحریک کرد؟
آیا دعوای تاریخی فقیهان با عارفان یا عاشقان با عاقلان را آشتی دهنده ای نیست؟! روزگار ما حکیمان بصیری میطلبد که آشتی دهنده عقلانیت ارسطوها، ابن سیناها، ابن رشدها و رازی ها با عشق و اشراق مولوی ها و سهروردی ها و ابن عربی ها باشند.
آیا با دو چشم نگریستن به دو جلوه جهان به هدایت نقش آفریدگار در زمینه دو ضمیر «من» و «ما»، خداپرستی را با خردورزی پیوند نمی دهد و دو پوینده را بر یک نردبان صعود نمی دهد؟
تنوع و ترکیب ضمایر در یک آیه
درارتباط با موضوع مورد نظر این تحقیق، به دفعات مشاهده میکنیم که در یک آیه یا دو آیه پشت سرهم، خدا با چند حالت با ما سخن گفته است؛ با ضمیر اول شخص مفرد (من)، ضمیراول شخص جمع (ما)، ضمیر سوم شخص مفرد (او)، به صورت موصول (الذی = کسیکه) و با اسم ظاهر ( الله، رب، رحمن).
درقرائت و ترجمه های سطحی و ظاهری قرآن این تفاوت ها دیده نمی شود، ولی با قدری تأمل و تدبر به نکاتی پی میبریم که چه بسا در تلاوت ظاهری پوشیده باشد.
به موارد ذیل توجه فرمایید :
مثال ۱
در دو آیه ابتدای سوره «اسری» (سوره ۱۷) ترکیبی از چهار حالت مشاهده میگردد که بسیار آموزنده است:
– « سبحان الذی اسری بعبده لیلا ….لنریه من آیاتنا انه هو السمیع البصیر. و اتینا موسی الکتاب و جعلناه هدی لبنی اسرائیل الا تتخذوا من دونی وکیلا.» (اسری ۱ – ۲)
ترجمه: منزه است آنکه بنده اش را سیری شبانه داد … تا برخی از نشانه های ما را به او بنمائیم، همانا او همان بسیار شنوای بسیار بیناست . ما به موسی کتاب دادیم و ما آنرا هدایتی برای دودمان یعقوب قرار دادیم که زنهار ، هیچکس را به غیر من کارگزار خود نگیرید.
با یک نگاه ظاهری ضمائری را که درباره خدا بکار رفته است میتوان به تفکیک مشاهده کرد:
۱- ضمیر سوم شخص غائب: الذی، اسری، بعبده، انه، هو
۲- ضمیر اول شخص جمع: بارکنا، لنریه، آیاتنا، آتینا، جعلنا
۳- اسم ظاهر: السمیع، العلیم
۴- ضمیر اول شخص مفرد: من دونی
سخن در گام اول با سوم شخص غائب از معبودی کلی آغاز میگردد. در گام دوم با ضمیر جمع (ما)آثار گسترده ربوبیت او را در قلمرو «آیات» هستی نشان میدهد. گام سوم آشنایی با صفات سمیع و بصیر او در ارتباط و عنایت به بندگان است و بالاخره در گام چهارم با ضمیر اول شخص مفرد (من دونی) و در نگاهی توحیدی فقط به او توکل و تکیه می کنیم .
مثال ۲
جابجائی هر یک از ضمائر فوق گرچه ممکن است تأثیری در ترجمه نداشته باشد، ولی به معنای درونی آن صدمه میزند. مثلا توکل مختص به خداست و نمی تواند با ضمیر جمع شامل فرشتگان و پیامبران گردد و یا جریان رسالت و هدایت و ارائه آیات ، فرآیندی است که فرستنده وحی، فرشته انتقال دهنده و گیرنده در آن نقش دارند و ضمیر مفرد نمی تواند نشانگر این جریان چندین جانبه باشد!
آیات ۵۳ و۵۴ همین سوره نیز چندگانگی این قلمرو را نشان میدهد. نگاه کنید :
«و قل لعبادی یقولوا التی هی احسن …..ربکم اعلم بکم ان یشأ یرحمکم او ان یشأ یعذبکم و ما ارسلناک علیهم وکیلا»
ترجمه : به بندگان من بگو به نیکوترین شیوه سخن گویند ……پروردگارتان به حال شما آگاهتر است. اگر بخواهد بر شما رحمت می آورد و اگر بخواهد مجازاتتان میکند و ما تورا کارگزار آنان نفرستاده ایم.
اما تفاوت ضمائر:
۱- ضمیر مفرد: عبادی (بندگان من)
۲- ضمیر جمع: ما ارسلناک ( ما ترا نفرستادیم)
۳-اسم ظاهر: ربکم (پروردگارتان)
۴- ضمیر سوم شخص غائب: ان یشأ یرحمکم (او اگر بخواهد بر شما رحمت می آورد)
مثال ۳
گاهی در یک آیه سه حالت آمده است؛ یعنی هم اسم ظاهر خدا (الله)، هم ضمیر جمعی «ما» و هم ضمیر فردی (من). نمونه اش آیه ۱۲ سوره مائده :
«ولقد اخذ الله میثاق بنی اسرائیل و بعثنا منهم اثنی عشر نقیبا و قال الله انی معکم لئن …. و آمنتم برسلی ….لاکفرن عنکم سیئاتکم و لادخلنکم جنات….»
ترجمه : هرآینه خدا از بنی اسرائیل پیمان گرفت و ما از میان ایشان دوازده پیشوا برگزیدم و خدا گفت من یاور شما هستم اگر ….به رسولان من ایمان بیاورند …. من بدیهایتان را پاک میکنم و من قطعا شما را داخل بهشت میکنم….
همانطور که ملاحظه میکنید، موضوع میثاق (عهد با خدا) با اسم «الله» آمده است، تا عظمت و مقام «الوهیت» را، که طرف دیگر میثاق است، بهتر نشان دهد. اما مسئله بعثت (برانگیختگی دوازده پیشوا) با ضمیر جمعی «ما» آمده است تا نقش جامع : خدا، فرشتگان، نظامات او و افراد برگزیده شده را توضیح دهد و بالاخره یاری خدا (انی معکم) تعلق رسولان به خدا (رسلی)، پاک کردن بدیها (تکفیر سیئات و داخل کردن در بهشت) را که تماما در انحصار و اراده خدا می باشند، با ضمیر مفرد بکار برده است. درضمن نام «الله» ( بجای ضمائر فردی و جمعی) پشتوانه وعده یاری و مغفرت و بهشت گشته، تا اطمینان بیشتری حاصل گردد. [3]
ترکیب دوگانه «من» و «ما» در یک آیه
همانطور که در مثال های فوق ملاحظه کردید، هرگاه مسئله توحید در پرستش، دعا، توکل، ترس، ذکر و شکر مطرح باشد، ضمیر اول شخص مفرد بکار میرود تا مانع شرک و ضلالت گردد. اما گاهی در یک آیه خداوند با هر دو ضمیر «من» و «ما» خود را معرفی کرده است، گویی می خواهد دو قلمرو مستقل خدا شناسی را به ما بیاموزد، قلمرو من (توحید درکثرت)، و قلمرو «ما» (کثرت در وحدت)!
قلمرو اول اختصاص به پرستش انحصاری دارد، اما قلمرو دوم عوامل متعددی را که در نظام حیرت آور هستی تحت مشیت خدا تأثیرگذار هستند، معرفی می کند.
مثالهای ذیل مسئله را روشن تر می نماید:
– «وما ارسلنا من قبلک من رسول الا نوحی الیه انه لا اله انا فاعبدون» (انبیاء ۲۵)
ما هیچ رسولی قبل از تو نفرستادیم مگر آنکه ما به او وحی کردیم که معبودی جز من نیست. پس من را عبادت کنید.
– و آتینا موسی الکتاب و جعلناه هدی لبنی اسرائیل الا تتخذوا من دونی وکیلا (اسراء ۲)
ما به موسی کتاب را دادیم و ما آنرا برای بنی اسرائیل هدایتی قرار دادیم تا به جز من وکیلی نگیرند.
– «ووصینا الانسان بوالدیه ….ان اشکرلی ولوالدیک الی المصیر» (سجده ۱۴)
ما درباره والدین به انسان سفارش کرده ایم ….که شکرگذار من و والدینت باش،نهایت کارها به سوی من است.
در مثالهای فوق به خوبی می توان مشاهده کرد که موضوعات : ارسال رسولان، وحی، هدایت، انزال کتب و توصیه هدایتی به انسان، از یک طرف به خدا ارتباط دارند، از طرف دیگر به فرشتگان واسط و انسانهای گیرنده هدایت، پس باید ضمیر جمع بکار گرفته شود تا مجموعه را نشان دهد، اما معبود گرفتن، توکل، شکر و سیر جریانات مختص خداست و ضمیر مفرد بکار میرود.
در مثال زیر می توان ملاحظه کرد که چگونه موضوع رزق (که به تلاش انسان و عوامل طبیعت ارتباط دارد) با ضمیر «ما» مطرح می شود:
– «کلوا من طیبات ما رزقناکم و لا تطغوا فیه فیحل علیکم غضبی….» (طه ۸۱)
از پاکیهای آنچه ما روزیتان دادیم بخورید و درآن زیاده روی نکنید که غضب من دامنگیرتان خواهد شد.
مسئله عذاب جهنم و استدراج (گناه و گرفتاری تدریجی) نیز که به رفتار انسان و مکانیسم علت و معلولی تأثیر گناه در سرنوشت ابدی مربوط می باشد، با ضمیر «ما» مطرح شده است:
– «افحسب الذین کفروا ان یتخذوا عبادی من دونی اولیاء انا اعتدنا جهنم للکافرین نزلا» (کهف ۱۰۲)
آیا کافران پنداشتند که مجاز است که بندگان من را به غیر از من به ولایت میگیرند؟ ما جهنم را برای کافران پیشکش قرار داده ایم.
– «و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا و نحشره یوم القیامه اعمی» (طه ۱۲۴)
هرکس از یاد من روی برتابد ،همانا زندگی بر او تلخ خواهد شد و ما او را روز قیامت کور محشور میکنیم.
– «فذرنی و من یکذب بهذا الحدیث، سنستدرجهم من حیث لایعلمون و املی لهم ان کیدی متین» (قلم ۴۴)
پس آنرا که این سخن را تکذیب میکند، به من واگذار. ما آنها را درجه درجه بگونه ای که نمی فهمند میگیریم . من به آنها مهلت میدهم، همانا نقشه من استوار است.
مثالهای متعددی را دراین زمینه میتوان مطرح کرد ولی به نظر میرسد تا همین حد کفایت کند. [4]
آنجا که میگوید «مـن» ! (ضمیر اختصاصی توحیدی)
در مثالهای گذشته با ترکیب و تنوع ضمایری که خداوند برای خود بکار برده است، آشنا شدیم، اینک بطور اختصاصی به مثالهایی میپردازیم که ضمیر اول شخص مفرد در آنها به وفور بکار رفته تا تأکید و تمرکزی ویژه را نشان دهد. این مثالها در زمینه های مختلفی است که ذیلا به مواردی از آنها اشاره می کنیم :
در توحید و پرستش – موضوع عبادت انحصاری خدا و ارتباط مستقیم با او، از مهمترین مواردی است که ضمیر اول شخص مفرد (من) را در ارتباط با خدا، در قرآن می یابیم. ذیلا فهرست وار، عمده موارد مطرح شده را با ذکر مثال هایی می آوریم.
۱– توحید در عبادت
در دعا کردن، حاجت خواستن و کمک طلبیدن همواره می گوید»من». آشکارترین مثال آن آیه معروف شماره ۱۸۶ سوره بقره درباره دعاست، که هفت بار ضمیر «من» در آن تکرار شده است. [5]
« اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان فلیستجیبوالی و لیؤمنوا بی لعلهم یرشدون.»
ترجمه : هرگاه بندگان من سراغ مرا از تو گرفتند، پس من بسیار نزدیکم، من دعای کسی را که مرا بخواند اجابت میکنم، پس از من طلب اجابت کنند و به من ایمان بیاورند، باشد تا رشد کنند.
مثالهای دیگر :
انبیاء ۲۵ – «….لا اله الا انا فاعبدون» (معبودی جز من نیست پس مرا عبادت کنید).
انبیاء ۹۱- «….انا ربکم فاعبدون» (فقط من رب شما هستم پس مرا عبادت کنید)
نور ۵۵- «….یعبدوننی و لا یشکرون بی شیئا» (مرا عبادت کنید و چیزی را با من شریک نسازید).
عنکبوت ۵۶- «یا عبادی …ان ارضی واسعه فایای فاعبدون» (ای بندگان من … زمین من گشاده است فقط من را عبادت کنید)
یس ۶۰ – «الم اعهد الیکم … ان اعبدونی هذا صراط مستقیم» ( آیا من با شما عهد نکردم … که مرا عبادت کنید این است راه راست)
ذاریات ۵۶- «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» ( من جن و انس را نیافریدم جز آنکه مرا عبادت کنند)
۲– توحید در ترس و خشیت ورهبت و تقوی
مائده ۳، ۴۴ و ۱۵۰ – «فلا تخشوهم و اخشونی» (پس از آنها نترسید ، از من بترسید)
ابراهیم ۱۴- «ذلک لمن خاف مقامی و خاف وعید» (این برای کسی است که از مقام من و هشدار من بیم داشته باشد)
بقره ۴۰ و نحل ۵۱-«…فایای فارهبون» ( فقط از من رهبت داشته باشید)
۳– توحید در شکر و رضایت و ذکر او
بقره ۱۵۲- «واشکروا لی و لا تکفرون» (شکر مرا بگذارید و مرا ناسپاسی نکنید)
ابراهیم ۱۴- «لئن شکرتم لازیدنکم» (اگر شاکر باشید من شما را افزون میکنم)
ممتحنه ۱- «جهادا فی سبیلی و ابتغاء مرضاتی» (جهاد در راه من و پی جویی رضایت من)
بقره ۱۵۲- «واذکرونی اذکرکم» (من را یاد کنید تا من هم شما را یاد کنم)
مائده ۳- «رضیت لکم الاسلام دینا» (من اسلام را به عنوان دین بر شما پسندیدم)
۴–‬ توحید در نعمت و فضیلت
بقره ۱۵۰،۱۲۲،۴۷،۴۰- «اتممت نعمتی علیکم» (من نعمت خود را بر شما تمام کردم)
بقره ۱۲۲،۴۷- «وانی فضلتکم علی العالمین» (من شما را بر جهانیان برتری دادم)
۵– توحید در توبه، توکل و تولی
بقره ۱۶۰- «… فاولئک اتوب علیهم و انا التواب الرحیم» (من بر ایشان برگشتم و من توبه پذیر مهربانم)
اسراء۲ – «… الا تتخذوا من دونی وکیلاً» (اینکه به غیر از من به کسی توکل نکنید)
کهف ۱۰۲-« … یتخذوا عبادی من دونی اولیاء» (بندگان من را بجز من به ولایت گرفتند)
۶– سوگندها
جمعا هشت بار سوگند: اٌقسم (سوگند میخورم) در قرآن با ضمیر اول شخص مفرد آمده است، اما هیچگاه سوگندی با ضمیر جمع بکار نرفته است. [6]
۷– گفتگوی با پیامبران
آیات متعددی ازقرآن اختصاص به گفتگوی پروردگار با پیامبرانی همچون: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، محمد و….(علیهم السلام) دارد که به دلیل مستقیم بودن ارتباط و توحیدی بودن زمینه، تماما ضمیر «من» درباره خداوند بکار رفته است. این موارد بسیارند[7] اما به نمونه هایی از آن ذیلا اشاره می شود:
سوره حجر آیه ۴۹ (۴ بار ضمیر «من در یک آیه) خطاب به ابراهیم.
«نبیءعبادی انی انا الغفور الرحیم و ان عذابی هو العذاب الالیم»
ترجمه : بندگان مرا آگاه ساز که من، همان من بخشنده مهربانم و همانا عذاب من همان عذاب دردناک است.
سوره طه آیات ۱۲ تا ۱۵ (ماجرای ملاقات موسی در کوه طور با خدا و تجلی توحید)۱۱ بار «من» در۳ آیه (۲۲ بار در کل داستان)
« انی انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی. و انا اخترتک فاستمع لما یوحی – اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلاه لذکری. ان الساعه اتیه اکاد اخفیها ….»
ترجمه: همانا من، من رب توام، پای پوش خود [به احترام] برون آر، که در سرزمین مقدس «طوی» هستی. من تورا [به رسالت] برگزیدم، پس به آنچه وحی می شود گوش فرا دار، همانا من، همان من خدا هستم، که معبودی جز من نیست، پس من را عبادت کن و نماز را به یاد من به پا دار. همانا قیامت در راه است ولی من زمان آنرا پوشیده میدارم.
سوره اعراف آیات ۱۴۴ تا ۱۴۶(۸ بار ضمیر مفرد همراه ۲ بار ضمیر جمع- در مجموع ۱۰ بار در ۲ آیه)
«قال یا موسی انی اصطفیتک علی الناس برسالاتی و بکلامی فخذ ما اتیتک و کن من الشاکرین و کتبنا له فی الالواح … سأوریکم دارالفاسقین. سأصرف عن آیاتی الذین یتکبرون … ذلک بانهم کذبوا بایاتنا و کانوا عنها غافلین»
فرمود ای موسی تو را با رسالتها و با سخن گفتنم [با تو] بر مردم [روزگار] برگزیدم پس آنچه را به تو دادم بگیر و از سپاسگزاران باش. و در الواح [تورات] برای او در هر موردی پندی و برای هر چیزی تفصیلی نگاشتیم پس [فرمودیم] آن را به جد و جهد بگیر و قوم خود را وادار کن که بهترین آن را فرا گیرند به زودی سرای نافرمانان را به شما می‏نمایانم . به زودی کسانی را که در زمین بناحق تکبر می‏ورزند از آیاتم رویگردان سازم [به طوری که] اگر هر نشانه‏ای را [از قدرت من] بنگرند بدان ایمان نیاورند و اگر راه صواب را ببینند آن را برنگزینند و اگر راه گمراهی را ببینند آن را راه خود قرار دهند این بدان سبب است که آنان آیات ما را دروغ انگاشته و غفلت ورزیدند.
سوره مدثر (آیات ۱۱ تا ۲۶ خطاب به پیامبر اسلام) ۶ بار من، یکبار ما
«ذرنی و من خلقت وحیدا. و جعلت له مالا ممدودا… ثم یطمع ان ازید. کلا انه کان لایاتنا عنیدا ساٌرهقه صعودا….ساصلیه سقر»
من را با آنکه من خلق کردم واگذار، من برای او مال فراوانی قرار دادم… سپس طمع دارد من آنرا زیاد کنم، چنین نیست، او با آیات ما دشمنی می کند. من او را به سختی خواهم گرفت….بزودی من او را به دوزخ درمی آورم.
آنجا که می گوید «مـا»! ( نگاهی به نظامات)
اینک نگاه کنید به تأکید و تمرکز روی ضمیر «ما» در مواردی که لازم است تأثیر خدا را در طبیعت و نظاماتی که مقدر کرده ببینیم و تکامل حیات و جلوه های آنرا در زمینه های گوناگون، که قلمرو عقل و علم و تفکر استدلالی است، مشاهده کنیم. اینجاست که بر خلاف نگاه قبلی، نقش علل و اسباب و بازی روابط علت و معلولی را به تماشا می نشینیم وآثار ربوبیت را از زاویه ضمیر «ما» نظاره می کنیم.
اگر در ضمیر «من» فقط او را میدیدیم، در ضمیر «ما» خلقت، یعنی طبیعت و قوانین آن، و نه ماورای فیزیک، بلکه دنیای مادی پیرامون خود را، که «خود» نیز جزئی از «ما»ی او بوده و در آن نقش ایفا می کنیم کشف می کنیم!
سیری در سوره های قرآن، این جلوه را به روشنی برای ما جدا می کند، سوره های کوچک جزء سی ام قرآن، که تماما در دوران مکه نازل شده اند، نگاهشان تماما به ضمیر «ما» می باشد و از آثار و اسباب و علل سخن می گویند، در این بخش ضمیر «من» به ندرت در مورد خدا بکار رفته است، گویا هنوز دل عاشق و عارفی که تاب این توحید را داشته باشد تولد نیافته بود!
بسترها و زمینه های ضمیر «ما» در این جزو قرآن عبارتند از :
بستر وحی و رسالت و هدایت
« انا انزلناه فی لیله القدر»-«انا اعطیناک الکوثر»-«ان علینا للهدی» – «فسنیسره للیسری» – «اذا تتلی علیهم آیاتنا» – «هدیناه النجدین، الم نشرح لک صدرک و وضعنا عنک وزرک و رفعنا لک ذکرک، سنقرئک فلا تنسی»
بستر آفرینش
« لقد خلقنا الانسان، الم نجعل له عینین و….، و خلقناکم ازواجا»
بستر آخرت، عذاب و حساب و کتاب و انذار
«ان لنا للاخره و الاولی، ان الینا ایابهم ثم ان علینا حسابهم، کل شیءً احصیناه کتابا فلن نزیدکم الا عذابا»
« انا انذرناکم عذابا قریبا، کلا لئن لم تنته لنسفعاً بالناصیه، فسنیسره للعسری»
«فلن نزیدکم الا عذابا، ثم رددناه اسفل سافلین»
بستر طبیعت
«الم نجعل الارض مهادا… و جعلنا النهار معاشا وبنینا فوقکم سبعا شداداً و جعلنا سراجا وهاجا و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا لنخرج به حبا و نباتا..»
«انا صببنا الارض صبا ثم شققنا الارض شقا فانبتنا فیها حبا و…»
ضمیر «ما» در مورد خداوند بیش از چهل بار در جزء سی ام، در بسترهای ذکر شده فوق، بکار رفته است، اما ضمیر «من» در مورد پروردگار فقط پنج بار بشکل ذیل آمده است که اختصاص به نقش مستقل پروردگار دارد:
دو بار قسم (فلا اقسم بالشفق، فلا اقسم بالخنس)
دعوت به بهشت مخصوص: «فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی»
انذار از آتش: «فانذرتکم ناراً»
البته مواردی که خداوند با ضمیر سوم شخص (هو، هاء) یا اسم ظاهر (الله، رب، رحمن) در آیات یاد می شوند فراوان اند، اما در اینجا سخن از ضمائر «من» و «ما» می باشد.اینک به موارد کلی نقش «ما» توجه کنید:
۱- امداد «ما» (خداوند) به تبه کاران
ازجمله شگفتی های تفاوت «من» گفتن و «ما» گفتن خدا در این است که «من» خدا فقط به راه سعادت بندگان را کمک می کند، اما «ما»ی او هرکس رادر هر راهی که خودش انتخاب کند، صرفنظر از حق و باطل یا هدایت و ضلالت، مدد می رساند! و این به راستی از مسائل شگفتی است که با دید بسیاری از ما درباره خدا و نظاماتی که در جهان قرار داده مغایرت دارد.
خدا وقتی می گوید «من»؛ مشیت حکیمانه خود را، که فقط به هدایت و سعادت رساندن انسان است، بیان میکند. اما وقتی می گوید «ما»؛ سیستم و نظامی را که در بر جهان حاکم ساخته و طبق قوانین علت و معلولی آن، هر عملی عکس العملی طبیعی خود را بروز می دهد، مورد نظر دارد.
در این حالت اگر کسی راه ضلالت و طغیان را هم طی کند و به زینت های زندگی دنیا دلبسته شود، در مسیری که خود برگزیده، هرچند خلاف خواست خدا و موجب خسران او باشد، مورد امداد الهی قرار می گیرد!
قرآن به صراحت اعلام می کند: «هرکس طالب لذات زودگذر دنیا باشد، ما نیز به زودی طبق مشیت (نظام) خود به آنکه بخواهیم عطا می کنیم (هرچند مسیری را برگزیده که) بزودی نکوهیده و مطرود به دوزخی که برایش قرار داده ایم درمی آید و هرکس آخرت را اراده کند و در این راه تلاش نماید و مؤمن هم باشد، تلاش این گروه نیز به نتیجه مثبت خود خواهد رسید» [8]
نکته بسیار مهم این است که آشکارا این حقیقت مهم را اعلام میدارد:
« کلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربک و ما کان عطاء ربک محظوراً» [9]
«ما» به هر دو دسته (دنیا پرستان و آخرت طلبان) کمک میکنیم، چرا که بخشش پروردگار تو از هیچ کس بازداشته نیست(هیچکس از آن محروم نمی شود)
می دانم که قبول این سخن چقدر با تصور عمومی، که خدا را فقط مددکار نیکان و اهل هدایت می شناسد، مغایرت دارد. بناچار باید به مثالی برای روشن تر شدن موضوع متوسل شوم:
هدف از تأسیس دانشگاه چیزی جز تعلیم و تربیت در رشته های مختلف علمی و هنری نیست، اما برای تفنن و تفریح سالم و به خاطررفع خشکی وخستگی از محیط های آموزشی، اماکن ورزشی و تفریحی و کافه تریا هم در کنارش می سازند. حال اگر کسی بخواهد به جای حضور در کلاس، تمام اوقات خود را در اماکن غیر علمی. بگذراند، نه تنها مانع و مزاحمش نمی شوند و امکانات موجود را از اودریغ نمی دارند، بلکه در آنچه خود برگزیده، فرضا اگر خواسته باشد یکسره ورزش کند، او را کمک هم خواهند کرد، هر چند کارنامه ای برای رشته های علمی به او تعلق نخواهد گرفت! نظام خداوند برای آدمیان با اختیاری که به آنها عنایت کرده، عینا چنین است. او هدف از دانشگاه هستی را از طریق رسولان وکتابهایی که فرستاده برای ما تبیین کرده است. سرنوشت نهایی قبول شدگان و مردودین این نظام را نیز با تصاویری تمثیلی از جهان آخرت و بهشت و جهنم آن، برای ما ارائه داده و هیچ اجباری برای انتخاب رشته تحصیلی و تلاش آن قائل نشده است، بلکه این میدان را یکسره به آزادی و انتخاب مستقل ما سپرده تا خود سرنوشت خویش را رقم بزنیم.
در این جهان هرکس راه ضلالت برگزید و در آن گام بردارد، «رحمانیت» پروردگار انتخاب او را ارج می نهد و او را در آن راه مددی رساند! هرچند به نتیجه خسران آور انتخابش، که چیزی جز بازتاب منفی عمل (عذاب) در دنیا یا آخرت نیست ، خواهد رسید:
( مریم ۷۵) «قل من کان فی الضلاله فلیمدد له الرحمن مدا حتی اذا راوا مایوعدون ….»
نظام خداوند به گونه ای است که نه تنها گمراهان، بلکه طغیان کنندگان را نیز مدد می رساند!
(بقره ۱۵) (درباره منافقان) «…و یمدهم فی طغیانهم یعمهون» (آنها را در طغیان و سرکشی شان مدد میرساند)
یعنی اگر به جای خیر و خدمت به همنوعان، راه خلاف و خیانت و ظلم و جنایت را هم طی کند، طی نظاماتی که خدا بر روح و روان بشر حاکم ساخته است، استعدادهای او در همان جهت رشد می کند و نیرومند می گردد. جنایتکاری که بار اول دست و دلش از قصد جان یکنفر می لرزید، بتدریج آنچنان تسلطی در این راه پیدا میکند که با قتل هزاران نفر لحظه ای عذاب وجدان احساس نمی کند!
چرا چنین است؟ …پاسخ جز این نیست که در نظام علت و معلولی، و در سیستمی که هر عملی را عکس العملی متناسب و مساوی با آن است، «عمل» ما بازتاب وجودی ما محسوب می شود و خداوند «عمل» هرکس را (بد یا خوب) به تمامه به خودش انعکاس میدهد و ذره ای از آن فرو نمی کاهد.
نگاه کنید به شاهد ذیل:
(هود ۱۵-۱۶) «من کان یرید الحیوة الدنیا و زینتها نوف الیهم اعمالهم فیها و هم فیها لا یبخسون اولئک الذین لیس لهم فی الاخرة الا النار و حبط ما صنعوا فیها و باطل ما کانوا یعلمون»
آنان که یکسره زندگی دنیا و زیور آن را می طلبند، نتیجه تلاششان را در همین دنیا به طور کامل به آنها خواهیم داد و در آن مورد کاهش قرار نمی گیرند (حقشان پایمال نمی شود). آنها در آخرت جز آتش اعمالشان (نصیبی) ندارند و آنچه در دنیا کرده اند، به باد رفته و اعمالشان تباه است.
این واگذاری سرنوشت به خود ما واقعاً تکان دهنده است، بخصوص وقتی سکوت او را در برابر سیاهکاری خود علامت رضا میدانیم و فکر می کنیم همینکه اتفاقی نمی افتد و عکس العملی تنبیهی نشان نمی دهد، لابد مسئله ای نیست!؟… و غافل هستیم که قلم سرنوشت را بدست تقدیر خودمان سپرده است.
یا اینکه فکر میکنیم آنها که دنیا طلبی کرده و به ثروت های کلان رسیده اند، از مسیر دیگری غیر از مقررات الهی و خارج از نظام او به آن دست یافته اند [10]، در حالیکه در قرآن به صراحت تأکید شده است :
« … من یرد ثواب الدنیا نؤته منها و من یرد ثواب الاخرة نؤته منها و سنجزی الشاکرین.»
…هرکه خواهان پاداش (دستاورد) دنیا باشد، از آن نصیبش خواهیم کرد و هر که خواهان پاداش آخرت باشد [نیز] از آن نصیبش خواهیم کرد و سپاسگزاران را پاداش [ی مخصوص] خواهیم داد.
این بخش را با این آیه روشنگر، که تشبیهی است از زندگی به مزرعه که هر کس کشته خویش درو می کند، به پایان می بریم، البته با ذکر این تفاوت که محصول مزرعه دنیا موقت و محدود است زراعت آخرت، هم محصول دنیایی دارد و هم محصول فراوان ابدی:
(شوری ۲۰) «من کان یرید حرث الاخرة نزدله فی حرثه و من کان یرید حرث الدنیا نؤته منها و ما له فی الاخرة من نصیب»
هر کس در ایام زندگی خواهان کشت آخرت باشد، کشته اش افزون می کنیم و هرکس یکسره کشت دنیا خواسته باشد، به او نیز از دنیا میدهیم، اما برای او در آخرت نصیبی نخواهد بود.
۲- پدیده وحی
در مورد پدیده «وحی» و نزول قرآن بر پیامبر اسلام، یا نزول کتاب به سایر پیامبران نیز خداوند عمدتا ضمیر «ما» را بکار برده است، زیرا دراین فرآیند که طبق «نظامات» ویژه ای تحقق می یابد، علاوه بر خدا، نیروی منتقل کننده ای، که در اصطلاح قرآن جبرئیل یا امین وحی یا روح القدس نامیده میشود، دخالت دارد. علاوه بر آن، گیرنده وحی نیز تا قابلیت «یعنی ظرفیت تحویل وحی و صلاحیت کافی را احراز نکرده باشد، این فرآیند انجام نمی شود. پس «ما» در اینجا اشاره به :
۱- خدا (فرستنده)،
۲- فرشته وحی (واسطه)،
۳- پیامبر (گیرنده)،
در چهارچوب نظاماتی ویژه دارد.
البته کسانیکه «وحی» را نمی پذیرند، یا چنین مکانیسمی را، که یکطرفش به ماوراء محسوس ارتباط دارد، قابل اثبات علمی نمی دانند، ترجیح می دهند قرآن را محصول نبوغ فکری پیامبر و نتیجه اندیشه های مستمر او در گرفتاریهای عمیق مردم مکه و قبائل عقب افتاده پیرامونش بدانند. با توجیه فوق، که نقش رسول نیز در «ما»ی گسترده گنجانیده می شود، علاوه بر پاک سرشتی های پیامبر که زمینه ساز القای وحی بود، چه بسا نیک نگری های او نیز نقش داشته است.
نگاه کنید به آیاتی که مؤکدا نزول قرآن را به «ما»ی خدا (نه «من» او) نسبت می دهد:
سوره ۹۷ آیه۱ : «انا انزلناه فی لیلة القدر» (ما آنرا در شب قدر نازل کردیم)
سوره ۱۵آیه ۹: «انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون» (ما خودمان، ذکر را نازل کردیم و ما نگهدار آن هستیم)
سوره ۱۰۸ آیه ۱: «انا اعطیناک الکوثر …»(ما به تو کوثر را عطا کردیم)
سوره ۹۴ آیه ۱: «الم نشرح لک صدرک، و وضعنا عنک وزرک … و رفعنا لک ذکرک» (آیا ما سینه تو را گشاده نکردیم و….)
۳- آفرینش جهان و انسان (تکامل در بستر طبیعت و در سایه قوانین)
تنها موضوع «وحی»، یا الهام حقایق معنوی به برگزیدگان از نوع بشرنیست که مستلزم نوعی مشارکت یا هماهنگی میان عوامل مختلف است تا «فاعلیت» از بالا را با «قابلیت» از پایین پیوند دهد، در مورد طبیعت نیز چنین است، هم خلقت انسان از نطفه ای ناچیز توسط «ما»ی خالق انجام شده، و هم گسترش زمین، پیدایش کوهها، تشکیل ابر و نزول باران، شب و روز، خواب و بیداری، … همه و همه محصول دست اندر کاری عوامل مختلفی است که قرآن همه آنها را، از آنجا که کارگزار فرمان خدا هستند «ما» نامیده است: به مثال زیر توجه کنید:
(حجر ۲۳) – «انا لنحن نحیی و نمیت و نحن الوارثون»
(ما خودمان حیات می بخشیم و می میرانیم و ما میراث برانیم)
(انسان ۲) – «انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا. انا هدیناه السبیل … انا اعتدنا…»
(ما انسان را از نطفه درهم آمیخته ای آفریدیم تا او را بیازماییم. از این روی شنوا و بینایش کردیم. ما راه را به او نشان دادیم … ما برای کافران مهیا کرده ایم کیفرهای…)
(نباء ۶ ، ۱۵)- «الم نجعل الارض مهادا ….و خلقناکم ازواجا و جعلنا نومکم … و جعلنا النهار … و بنینا فوقکم … و جعلنا سراجا … و انزلنا من المعصرات … لنخرج به»
(آیا ما زمین را مهد آرامش شما قرار ندادیم … و ما شما را نرو ماده ….و ما خوابتان را …. و ما روز را … و ما بالای سر شما … و ما خورشید را …. و ما از ابرهای متراکم …. تا از زمین خارج کنیم….)
۴- عذاب (نقش خدا در تقدیر نظامات، تأثیر طبیعت و عکس العمل آن، نقش آدمی در انتخاب و انحراف)
عذاب در حقیقت رنجی است که بازتاب رفتار ناهنجار ما به طور طبیعی محسوب می شود. همچنانکه سوء تغذیه ما را گرفتار: دل درد، سردرد و مسمومیت می کند و به اصطلاح «عذاب» می دهد، و در صورت استمرار، موجب بالا رفتن قند و چربی خون گشته عوارض بسیار جدی تری مانند دیابت و عوارض قلبی و مغزی بوجود می آورد.
خداوند در قرآن عذاب را عموما با ضمیر «ما» به خودش و عوامل مؤثر دیگر نسبت داده است. خودش به عنوان قانونگزار و مسبب الاسباب و علت اصلی، و عوامل دیگر به عنوان سلسله واسطه ها و تأثیر گذارهای عمومی. اما متأسفانه بسیاری از مردم با فراموش کردن عوامل تأثیر گذار، خدا را همچون جلادی تصور می کنند که یکسره در فکر عذاب بندگان است و با تهدید و تنبیه می خواهد آنها را به اطاعت مجبور سازد. نگاه کنید به آیات ذیل :
(سوره ۷۶ آیه ۴) – «انا اعتدنا للکافرین سلاسلا و اغلالا و سعیرا» (ما برای کافران در نظامات خود بندهای دست و پا گیر، غل های اسیر کننده و آتش فراهم کرده ایم)
(سوره ۳۶ آیات ۸ و ۹) – «انا جعلنا فی اعناقهم اغلالا…و جعلنا من بین ایدیهم سدا…. فاغشیناهم…»
(سوره ۱۸ آیه ۲۹) – «انا اعتدنا للظالمین ناراً»
(سوره ۱۷ آیه ۱۰)- «ان الذین لا یؤمنون بالاخرة اعتدنالهم عذابا…»
(سوره ۲۵ آیه ۱۱)- «اعتدنا لمن کذب بالساعة سعیرا»
اگر نگاهی به قبل یا بعد آیات فوق بکنیم، به وضوح در میابیم که علت عذاب در ناباوری، تکذیب و ظلم خودشان و بازتاب رفتارشان در چارچوب نظامات الهی می باشد.
۵– فتح و پیروزی
در آغاز سوره فتح آمده است:
«انا فتحنا لک فتحا مبینا»
ما برای تو فتح آشکاری گشودیم!
آیا واقعا خدا خودش پیامبر را پیروز کرد؟ در این صورت چرا من نگفته است؟ چرا نگفته انی فتحت لک … علاوه برآن، آیا چنین سخنی ندیده گرفتن نقش رسول در تدبیر و تلاش همه جانبه و نقش مؤمنان مجاهد، همچنین نقش ملائک یعنی نیروهای امدادرسان هستی محسوب نمی باشد ؟ حال اگر می گفت: تو پیروزی آشکاری به دست آوردی ؟ چنین به نظر می رسید که تنها عامل اصلی در شکست و پیروزی خود شخص است. پس وقتی می گوید «ما»؛ منظور کل نظام و سیستمی است که بر جهان و جوامع انسانی حاکم است و در این نظام، خود ما هم نقشی داریم. یعنی مجاهدات پیامبر و مسلمانان موجب فتح گردید، اما درچارچوب نظامات خدا!
۶- آزمایش و امتحان
موضوع آزمون انسان با انواع مشکلات و مصائب، از موضوعات دامنه دار قرآن است که با واژه های مختلفی همچون: ابتلاء، فتنه، امتحان و تمحیص، که هر کدام برای خود معنای ویژه ای دارند، بیان شده است. نکته قابل توجه در ارتباط با موضوع این مقاله، بکار بردن ضمیر «ما» در مورد خداوند در کلیه این موارد است، به طوریکه حتی یک مورد هم ضمیر «من» دیده نمی شود. چرا که هیچ آزمونی یکطرفه نیست و علاوه بر امتحان دهنده و امتحان گیرنده، اشخاص یا اموری که امتحان در ارتباط با آنها انجام می شود نقش دارند.
به عنوان مثال واژه «ابتلاء» با مشتقات آن ۳۸ بار در قرآن به کار رفته است[11]. جالب اینکه در کلیه مواردیکه این عمل به خدا نسبت داده شده است، صرفنظر از مواردیکه ضمیر غائب یا اسم ظاهر بکار رفته است، همواره ضمیر متکلم مع الغیر یعنی «ما» استفاده شده است. مثل : فتنا، لنفتنهم، و هرگز ضمیر «من» بکار نرفته و گفته نشده است: «فتنت»!
مثال های فراوانی در زمینه های زندگی فردی و اجتماعی می توان مطرح کرد که تفاوت ضمائر «من» و «ما» را آنگاه که پای نقش خداوند به میان می آید نشان می دهد. توجه به این نکته بسیار اساسی دید ما را نسبت به پاره ای از پدیده های جهان متحول می سازد.
همانطور که گفته شد، در قرآن هرگاه مسئله توحید در پرستش و دعا مطرح باشد، تأکید و تمرکز فوق العاده ای روی ضمیر «من» انجام می شود تا واسطه ها و اسباب علت و معلولی تحت الشعاع تجلی او قرار گرفته و محو شوند. در اینجا خدا خود را «من» معرفی می کند تا حاجب و نصرت وشفاعتی از غیر او طلب نشود. اما در بقیه موارد، با تمرکز روی ضمیر «ما» ، عقل جستجوگر بندگان را دعوت می کند تا دست خدا و قوانین او را در طبیعت و جلوه های مختلف حیات و حرکت مشاهده کنند، در این نگاه خود ما نیز جزئی از آن «ما»ی کلی می شویم و نقش ایفا می کنیم.
زمینه های مشترک «من» و «ما» !
در بخش پیشین زمینه های مستقل ضمائر من و ما را، آنگاه که درباره خدا بکار میرود، دیدیم؛ در بسیاری از زمینه ها وموضوعات، خداوند فقط با ضمیر اول شخص مفرد، یا اول شخص جمع سخن می گوید، اما زمینه هائی هم در قرآن وجود دارد که به تناسب موضوع و مقصودی که در آیات مورد نظر بوده، گاهی ضمیر مفرد و گاهی ضمیر جمع بکار برده شده است. این موارد بسیارند، ذیلا به اهم آنها اشاره می شود.
عذاب
مشتقات کلمه «عذاب» با اینکه ۳۷۳ بار در قرآن بکار رفته است، با اینحال مواردی که خداوند آنرا با ضمیر اول شخص مفرد یا جمع (من و ما) به خود نسبت داده است بسیار کم (فقط ۱۹ مورد) می باشد. البته با ضمیر غائب سوم شخص یا اسم ظاهر (الله، رب) تعداد بیشتری تکرار شده است. به نظر می رسد دلیل این امر ارتباط عذاب با عملکرد خود آدمی می باشد. تفاوت ضمائر «من» و «ما» در ترکیب با کلمه عذاب، تفاوت نگاه به آیه را در تأکید بر جنبه توحیدی یا جنبه تأثیر گذاری عوامل گوناگون نشان می دهد.
عبادت
از ۲۷۵ مرتبه ای که مشتقات عبادت در قرآن بکار رفته است، کلمات عبد و عباد، جمعا ۱۷ بار با ضمیر «ما» و ۲۱ بار با ضمیر «من» ترکیب شده است (۱۹×۲=۳۸=۱۷+۲۱) سؤال اساسی در این است که ما همه عبد خدا هستیم و طبیعی است که گفته شود: عبدی یا عبادی (بنده من یا بندگان من)، اما عبادنا (بندگان ما) سؤال برانگیز است! چرا در این گونه موارد ضمیر اول شخص جمع بکار رفته است؛ مگر ما بنده یک جمع هستیم؟
مردمان عادی و عموم پیروان پیامبران مخاطب قرآن بوده اند، همواره آنان را بندگان «من» (عبادی) خطاب کرده است، اما در کلیه مواردی که مخاطب آیه خود پیامبران یا برگزیدگان ممتاز و متقی از امت بوده اند، همیشه آنانرا بندگان «ما» (عبادنا، عبدنا) خوانده است. گویا درک جامع و گسترده و همه جانبه پروردگار که مستلزم بصیرت یافتن بر نقش فرشتگان، تقدیر و قضا و مشیت (قوانین علت و معلولی) و نقش انسان می باشد، منحصراً برای انبیاء و انسانهای متعالی ممکن شده است.
اخذ
گرفتار شدن شخص به عواقب اعمالش را در فرهنگ قرآن «اخذ» شدن می گویند. این واژه ۲۷۱ مرتبه با مشتقاتش تکرار شده است، فقط ۳۰ مورد آن با ضمائر اسم مشخص مفرد و جمع به خدا نسبت داده شده است (۲۵ بار با ضمیر جمع اخذنا و ۵ بار ضمیر مفرد أخَََذْتُ). دقت در موارد ذکر شده نشان می دهد، اخذ الهی هرگاه با ضمیر مفرد (أخَََذْتُ) آمده است به دنبال اتمام حجت و مهلت کافی بوده و جنبه ناگهانی و هلاک کننده داشته است. اما با ضمیر جمعی (أخَََذْنا) مشارکت عوامل طبیعت را در فرآیند تدریجی علت و معلولی نشان میدهد.
آیات
مشتقات واژه «آیه» به معنای نشانه ای برای خداشناسی و علامتی برای هدایت به سوی او جمعاا ۳۸۲ بار در قرآن تکرار شده است[12]، از این تعداد، ۱۴ مورد آن «آیاتی» (نشانه های من) و ۹۲بار «آیاتنا» (نشانه های ما) می باشد.
الف – با ضمیر اول شخص جمع (ما) ۶ بار (عذابنا، عذبنا، نعذب) و با ضمیر اول شحص مفرد (من) ۱۳ بار (عذابی، عذاب و اعذب) می باشد. آیه ۸۷ سوره کهف نیز با ضمیر جمع آمده است اما فاعل آن غیر خدا می باشد.
در ضمن عدد ۱۹ در این محاسبه منطبق با عدد ۱۹ در سوره مدثر در مورد تعداد خازنان جهنم می باشد.
ب – البته یکبار هم این ضمیر در مورد غیر خدا آمده است.(توبه ۵۰).
با مختصری تدبر معلوم می شود در مواردی که ضمیر فردی (آیاتی) بکار رفته است، منظور آیات تشریعی، یعنی حقایق ایمانی در تورات و انجیل و قرآن می باشد و مسئله تلاوت، قصه کردن قرآن، استهزاء، دین فروشی، انصراف و تکذیب مطرح شده است، که تماما به موضوع و محتوای کتاب الهی بر می گردد. اما در مواردی که ضمیر جمعی (آیاتنا) بکار رفته است، همه گونه نشانه، از آیات تشریعی گرفته تا آیات تکوینی (در طبیعت) و معجزات را نیز شامل می شود. بنابراین دامنه آیات با ضمیر جمع بسیار گسترده تر است.
میدان عمل دادن
واژه «املاء» به معنای مهلت و مدت دادن (به کافران) ده بار در قرآن آمده است که به جز یک مورد که خداوند این فعل را با ضمیر اول شخص جمع به خود نسبت داده، بقیه موارد همواره اول شخص مفرد آمده است. مثل :
«واملی لهم ان کیدی متین» (قلم ۴۵ و اعراف ۱۸۳)
«املیت لهم» (حج ۴۴ و رعد ۳۲)
داستان ابتلای آدم در بهشت
قصه گزینش آدم و اسکان او در بهشت و ابتلای او در قضیه میوه ممنوعه جمعا در سه سوره قرآن آمده است که در این آیات خداوند ۵ بار با ضمیر «من» و ۶ بار با ضمیر «ما» با آدم و همسرش سخن گفته است. تفاوت این ضمائر با توجه به سیاق آیات، از موضوعات با ارزش قابل تدبر می باشد
نعمتهای خاص و عام به بنی اسرائیل
داستان حضرت موسی (ع) و قوم او بنی اسرائیل در سوره های متعددی از قرآن تکرار شده است که به تناسب موقعیت، می توان جلوه های گوناگون نعمت های خداوند بر این قوم را، که با دو نوع ضمیر یادآوری شده است، مشاهده کرد.
از آشکارترین موارد این تنوع، آیات ۴۰ به بعد سوره بقره است که در آغاز برای سوق دادن آنها به پرستش توحیدی، یعنی وفای به عهد خدائی، خشیت انحصاری از او نه دیگران، و ایمان به آنچه نازل کرده است، فقط با ضمیر اول شخص مفرد (من)، رژه وار یک سلسله از نعمات اختصاصی را که ویژه آنان بوده، به شرح ذیل بیان می کند، آنگاه از آیات ۴۷ به بعد در آیات گسترده ای منحصراً با ضمیر جمع به نعمتهای عام که به آنها عنایت کرده اشاره می کند. به هر دو حالت نگاه کنید:
الف ) با ضمیر فردی (۱۴بار)
« یا بنی اسرائیل اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم و اوفوا بعهدی اوف بعهدکم و ایای فارهبون و آمنوا بما انزلت …. و لا تشتروا بآیاتی ثمنا قلیلا و ایای فاتقون ….»
« یا بنی اسرائیل اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم و انی فضلتکم علی العالمین.»
ب) با ضمیر جمعی (۳۲ بار تا آیه ۹۳)
نجیناکم، فرقنا، اغرقنا، واعدنا، عفونا، اتینا، بعثناکم، ظللنا، انزلنا، رزقنا، ظلمونا، قلنا، نغفر، سنزید، اخذنا، رفعنا، جعلنا، ایدنا و …..
آیات مربوط به بنی اسرائیل از زمینه های مناسبی برای شناخت تفاوت کاربرد ضمائر جمعی و فردی در مورد خداوند می باشد.
این بحث را قلمرو گسترده ای است که در این مختصر به گوشه ای از آن اشاره شد، نگاه عمده این مقاله به مواردی بود که خداوند خود را با ضمائر فردی یا جمعی مطرح کرده است. مواردی که ضمیر سوم شخص غائب بکار رفته و یا مواردی که مستقیما اسامی او،همچون الله، رحمن، رب و…. بکار رفته است، نیازمند بررسی مستقلی است. امید است قرآن پژوهان آگاه تری این بحث را پیش ببرند.
( انشاءالله)
نوشته: پروفسور آرش نراقی
———————
پی نوشت:
[1]: هود ۱۲۳- تمامی امور به سوی او برمیگردد.
[2]: (۲) از آنجاییکه این شمارش به صورت شخصی و با جستجوی چشمی انجام شده است، ممکن است تا دو سه درصد خطا داشته باشد. البته اگر همه ضمائر جمع و مفرد قرآن درباره خدا بود، می توانستیم این کار را باکمک کامپیوتر و دقیق تر انجام دهیم، ولی از آنجاییکه ضمائر مذکور درباره انسانها و فرشتگان نیز بکار رفته است، ناگزیر برای شناخت تفاوت ها، ضرورت داشته است با چشم وبا تأمل و تفکیک این تحقیق انجام شود. جدول ضمیمه در انتهای مقاله موقعیت این ضمائر را نشان می دهد.
[3]: (۳) برای تبیین بیشتر موضوع می توانید به آیات نمونه ذیل (بدون ترجمه) نگاه کنید.
• مائده ۴۴- انا انزلنا التوریة … بما استحفظوا من کتاب الله … و اخشونی و لا تشتروا بآیاتی و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون
در آیه فوق، دو بار ضمیر مفرد، دو بار ضمیر جمع و دو بار اسم الله آمده است.
• آل عمران ۱۹۵- فاستجاب لهم ربهم انی لا اضیع عمل عامل …اوذوافی سبیلی … لاکفرن … لادخلنهم… ثوابا من عند الله و الله عنده حسن الثواب
در این آیه ۵ بار ضمیر مفرد، سه بار اسم الله و رب و ۲ بار سوم شخص (فاستجاب – عنده) آمده است.
ثواب از مقام عظیم «الله» است، اما اجابت دعا، پاک کردن گناهان و داخل کردن بهشت با ضمیر «من» است که اختصاص را می رساند.
• بقر ه ۱۵۹ و ۱۶۰- «ان الذین یکتمون ما انزلنا … بیناه للناس … یلعنهم الله … فاولئک اتوب علیهم و انا التواب الرحیم»
۲بار ضمیر جمع (انزلنا – بیناه)، ۲ بار ضمیر مفرد (اتوب – انا)، ۳ بار اسم ظاهر (الله و تواب الرحیم).
• کهف ۵۰ و ۵۱ – «و اذ قلنا للملئکه … ففسق عن امر ربه … ما اشهدتهم … و ما کنت ….»
ترکیبی از ضمائر مفرد و جمع و اسم رب
• قصص ۷۴ و ۷۵ – «یوم ینادیهم فیقول این شرکائی الذین کنتم تزعمون – و نزعنا … فقلنا … ان الحق لله …»
ضمیر اول شخص مفرد : شرکائی
ضمیر اول شخص جمع : نزعنا و فقلنا
ضمیر سوم شخص غائب : ینادیهم فیقول
اسم ظاهر : الله
[4]: از جمله می توان به این موارد اشاره کرد:مائده ۱۲،اعراف ۱۴۵و۱۴۶- کهف ۵۶ – مریم ۲۱– مدثر ۱۱ و ۱۶
[5]: عدد هفت به طور سمبلیک دلالت بر کثرت و بی نهایت بودن می کند.
[6]: واقعه ۷۵، الحاقه ۳۹، معارج ۴۰، قیامة ۱و ۲، تکویر ۱۵، انشقاق ۱۶و بلد ۱
[7]: مثل: هود ۳۷و ۴۶، مؤمنون ۲۷، بقره ۱۲۴تا ۱۲۶، حج ۲۶، آل عمران ۵۵و ۵۶، نمل ۹و ۱۰، قصص ۳۰، مائده ۱۱۰تا ۱۱۵( ۱۵بار «من»)، مریم ۹و ۲۱، ابراهیم ۳۱.
[8]: سوره اسراء آیات ۱۸و ۱۹
[9]: اسراء ۲۰
[10]: یکی از پزشکان عزیز و عالیرتبه در رشته قلب می گفت، برخی از خانواده های مریض های بدحال می گویند آقای دکتر شما دارو و درمان و عملتان را انجام دهید، ما هم دعا می کنیم و به خدا متوسل می شویم. آنها نمی دانند خواص دارویی و درمان ما نیز طبق مشیت خدا و به وسیله او انجام می شود.
[11]: ترکیب سه گانه، ضمیر «ما»، اسم ظاهر و ضمیر غائب را در سوره انشراح به شرح ذیل می بینیم:
«سنقرئک فلا تنسی الا ماشاءالله انه یعلم الجهر و ما یحفی»
در قسمت اول (سنقرئک …) ضمیر «ما» بکار رفته است ( ما به زودی تو را خوانا می کنیم)
در قسمت دوم ( الا ماشاءالله)، اسم ظاهر یعنی «الله» مصرف شده است ( به جای الا ما اشاء)
درقسمت سوم (انه یعلم الجهر) ضمیر سوم شخص غائب مورد استفاده قرار گرفته است.
به این ترتیب نقش خدا در دو زمینه «ما» و «او» (اسم ظاهر یا ضمیر غائب) نشان داده است.
[12]: آل عمران ۱۷- «و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم ….»