بایگانی | تاریخ RSS feed for this section

فتح قسطنطنیه

27 ژوئیه
آنچه را که خواهید خواند، یک افسانه و یا یک فیلم حماسی نیست که ساخته و پرداخته ذهن نویسنده باشد، بلکه گوشه هایی است از تاریخ یک ملت، از افتخارآفرینیهای آنها و از عزت و نصرتی که برای مسلمانان به ارمغان آوردند. گوشه ای از تاریخ مسلمانانِ عثمانی و فتح قسطنطنیه، توسط سلطانِ غازی ومجاهدِ مؤمن، سلطان محمد فاتح که با رهبریِ حکیمانه او و جان فشانیهای مجاهدین تحت حمایت او، وعده ی رسول الله صلی الله علیه و سلم تحقق بخشیده شد.
رسول الله (صلی الله علیه وسلم) می فرماید: «همانا قسطنطنیة را فتح خواهید کرد، چه نیک امیری است امیر آن و چه نیکو لشکری است آن لشکر»
محمد دوم ملقب به سلطان محمد فاتح در سال ۱۴۵۱م و در سن ۲۲ سالگی به حکومت رسید.
وی از جمله شخصیت های بی نظیری بود که قدرت و عدالت، یکجا در او جمع شده بود. در همان ابتدای نوجوانی اش در بسیاری از علوم، از همسن و سالانش پیشی گرفت.
علمای مسلمان نقش بسیار مهمی در تربیت او، بر دوستی اسلام و ایمان، وعمل به قرآن و سنت، و حرکت در مسیر اصحاب رسول الله (صلی الله علیه وسلم) داشتند. لذا او بر پایبندی به شریعت اسلامی اهتمام خاصی داشت وتقوا و ورع را رعایت می کرد وعلم وعلما را بسیار دوست داشت وبرای نشر علوم بسیار تشویق میکرد.
وی پس از به حکومت رسیدن، مسیر پدر و اجدادش را در ادامه فتوحات اسلامی و هدف قرار دادن قلب و مرکز حکومت صلیبی (قسطنطنیه یا استانبول امروزی) دنبال کرد و برای رسیدن به این هدف، اصلاحات زیادی را در اداره دولت و موارد و مصارف مالیِ آن انجام داد، از اسراف اموال جلوگیری کرد و لشکر اسلامی را بیش از پیش سازماندهی نمود که نتیجه و دستاورد این اصلاحات، فتح قسطنطنیه یعنی بزرگترین فتح و مهمترین آنها بعد از عصر خلفای راشدین بود .
فتح قسطنطنیة:
قسطنطنیه از مهمترین و زیباترین شهرهای آن زمان بود که در سال ۳۳۰ م توسط امپراطور بیزانس، قسطنطین اول بنا نهاده شد و دارای موقیتی بی نظیر بود که درباره آن گفته شده: «اگر تمام جهان یک کشور محسوب میشد،همانا قسطنطنیه بهترین و شایسته ترین شهر برای پایتختی آن بود».
از مهمترین دلایل و انگیزه های امیران مسلمان برای فتح این شهر، توصیف و تمجید فاتح و لشکر فتح کننده ی این شهر توسط رسول الله (صلی الله علیه وسلم) بود. بنابراین در زمان سلطنت بنی امیه و بنی عباس، چندین بار برای فتح آن اقدام شد، اما به دلیل موقعیت استراتژیک و منحصر به فرد آن، موفق به اینکار نشدند.
سلاطین عثمانی قبل از محمد فاتح نیز بارها تا نزدیکیهای قسطنطنیه پیش رفتند و آن را محاصره کردند اما هر بار به دلایل مختلف از جمله، حمله تیمور لنگ به سرزمینهای اسلامی، موفق به این کار نشدند.
زمانی که محمد فاتح به سلطنت رسید به دنبال راهی برای فتح قسطنطنیه بود. از جمله علمایی که او را برای این کار بسیار تشویق می کرد و در شکل گیری شخصیت سلطان محمد تأثیر بسزایی داشت شیخ آق شمس الدین بود. شیخ از زمان کوچکی، دائما به او یادآوی می کرد، که او همان امیری است که قسطنطنیه را فتح خواهد کرد و پیامبر در حدیثی او و لشکر او را تمجید کرده است.
سلطان محمد، تمام تلاشش را برای تقویت لشکر عثمانی بکار گرفت و نیرویی متشکل از۲۵۰ هزار مجاهد، را فراهم آورد. سلطان، مجاهدین را با سلاحهای روز مجهز  نمود و علاوه بر آموزشهای نظامی، روح معنویت اسلامی و جهادی را در وجود آنها دمید و ستایش رسول الله صلی الله علیه وسلم را در مورد فاتحین قسطنطنیه به آنها یادآوری کرد.
ازجمله اسلحه هایی که سلطان محمد برای ارتش مجاهدین آماده کرد، توپخانه هایی بود که وزن آنها به صدها تن میرسید و برای حرکت دادن هر کدام، احتیاج به صد ها گاو نر قوی بود این در حالی بود که اروپا هرگز وجود چنین اسلحه ای را تصور هم نمی توانست بکند.
هر چند که این توپها بسیار ابتدایی بود و برد آن از دو کیلومتر تجاوز نمیکرد، اما آن زمان، پیشرفته ترین سلاح روز محسوب می شد. از سوی دیگر از آنجا که قسطنطنیه شبه جزیره ای بود که سه طرف آن را آب فرا گرفته بود، برای تکمیل محاصره ی آن نیاز به کشتی بود، لذا با ساخت بیش از چهارصد ناو جنگیِ مختلف در دریای مرمره، نیروی دریایی عثمانی را برای این فتح مهم و بزرگ، کاملا آماده ساخت و آن را به بزرگترین نیروی دریایی جهان تبدیل کرد.
از اقدامات دیگر او برای حمله به قسطنطنیه، ساخت قلعه ی روملی حصار (یا قلعه ی روم) بر قسمت اروپایی تنگه ی بسفور و در تنگ ترین نقطه ی مممکن بود که سبب می شد بر تنگه، کاملا تسلط داشته باشد. ساخت این قلعه سه ماه به طول انجامید و سلطان شخصا در ساخت آن مشارکت داشت که سبب دلگرمی هزاران مجاهدی بود که مشغول ساخت قلعه بودند.
همچنین فرمان داد تا منجنیق ها و توپ ها را در ساحل و رو به تنگه نصب کنند تا از عبور کشتی های رومی و اروپایی در بسفور جلوگیری کنند.
اقدامات امپراطور بیزانس برای مقابله با لشکر اسلام:
در اثنایی که سلطان خود را برای یک حمله گسترده آماده می کرد، امپراطور بیزانس سعی داشت با ارسال اموال و هدایای مختلف، او را از این کار منصرف کند. از طرف دیگر با پیشنهاد رشوه به بعضی از مستشاران و فرماندهان عثمانی، سعی داشت تا آنها را وادار کند تا سلطان را از این کار منصرف کنند.
اما از آنجایی که سلطان محمد و فرماندهان مخلص و شجاع عثمانی، کاملا بر تصمیم خود مصر بودند و هدف آنها رضایت الله جل جلاله بود، حتی یک لحظه در کار خود درنگ نکردند.
از طرف دیگر امپراطور بیزانس که درمانده شده بود برای نجات حکومت و  کشورش، دست به دامان کشورهای اروپایی شد و از سایر کشورها و در رأس آنها پاپ و رئیس کاتولیک های اروپا، طلب کمک کرد و به او پیشنهاد داد که در صورت مساعدت آنها، کلیساهای ارتدوکس را تحت أمر او و کلیسای کاتولیک قرار خواهد داد – این در حالی بود که کلیساهای دولت بیزانس و کلیسای قسطنطنیه تابع مذهب ارتدوکس بودند و با کلیساهای کاتولیکی و سران آنها در اروپا کاملا مخالف بودند – برای اساس این پیشنهاد، پاپ نماینده ای را به قسطنطنیه فرستاد که در کلیسای ایاصوفیه از مردم درخواست کرد تا از پاپ کاتولیک اطاعت نمایند.
این درخواست، خشم مردم شهر را برانگیخت و  سبب شد تا مردم بر خلاف خواست آنها عمل کنند و حتی بعضی از سران امپراطوری ارتدوکس بیان کردند: «ما مشاهده ی عمامه های ترکان (مسلمان) را در کشور بیزانس بر مشاهده ی  کلاه های فرنگی ترجیح می دهیم» .
موقعیت نظامی قسطنطنیه:
همانطور که گفته شد، سه جهت قسطنطنیه را آب فرا گرفته بود، از طرف جنوب و غرب به دریای مرمره و از شرق و شمال شرقی به تنگه ی بوسفور و از شمال به شاخ طلایی(خلیج) که با لشکر بزرگ و بسیار شدید از آن محافظت می شد و از ورود هر کشتی به درون آن جلوگیری می شد.
علاوه بر این در طول این سواحل، دیوارهای بلندی کشیده شده بود.  در ضلع غربی شهر که به خشکی متصل میشد و به قاره اروپا میرسید، دیوارهای بزرگ و عریضی از ساحل دریای مرمره تا شاخ طلایی کشیده شده بود  که طول آن بیش از هشت کیلومتر بود.
بعد از این دیوار نیز دیوار دیگری کشیده شده بود که با دیوار اولی شصت فوت فاصله داشت. ارتفاع دیوار داخلی چهل فوت بود که بر آن برج هایی ساخته شده بود که ارتفاع هر کدام به شصت فوت می رسید . دیوار خارجی نیز ارتفاع آن تقریبا به ۲۵ فوت می رسید و برج های ساخته شده بر آن، پر از سربازان مسلح بود.
در کل قسطنطنیه، با توجه به موقیت طبیعی آن و همچنین دیوارهای اطراف و دژهای موجود از بهتزین و محکمترین شهرهای جهان، از جنبه ی نظامی محسوب می شد که تصرف آن را بسیار مشکل و ظاهرا غیر ممکن می ساخت. در گذشته و پیش از سلطان محمد، یازده حمله از جانب مجاهدین مسلمان برای تصرف این شهر صورت گرفته  بود که همه ی این حمله ها ناکام مانده بود.
آمادگی برای جنگ:
سلطان اخبار دشمن را دریافت می کرد و شخصا از استحکامات ودیوارها و توان دشمن بازدید می کرد . همچنین دستور داد راه بین أدرنه و قسطنطنیه را برای انتقال توپها به قسطنطنیه، هموار سازند.
کار انتقال توپها به همراه ارتش عظیم عثمانی به فرماندهی سلطان محمد، دو ماه به طول انجامید و در تاریخ ۶ آپریل ۱۴۵۳م سلطان به همراه لشکر عثمانی که قریب ۲۵۰ هزار نفر بودند به اطراف قسطنطنیه رسیدند.در این هنگام سلطان رو به قبله کرده و دو رکعت نماز خواند و از الله جل جلاله طلب نصرت کرد و  تمامی لشکریان نیز به نماز ایستادند و به دعا مشغول شدند.
سپس سلطان سربازان را فرا خوانده وخطابه ای بسیار تاثیرگذار و قوی خواند و آنها را به جهاد در راه الله و طلب نصرت و شهادت از او تشویق نمود و به آنها صدق و اخلاص در جنگ و قربانی در راه الله  را یادآوری نمود وبا قرائت آیاتی از قرآن که در آن تشویق به جهاد و قتال در راه الله شده است، هدف اسلامی و دینی را برای آنها متذکر شد.
همچنین حدیث رسول الله (صلی الله علیه وسلم) را که بشارت به فتح قسطنطنیه داده بود و امیر و لشکر آن را ستایش کرده بود را برای آنها قرائت کرد و بیان کرد که عزت اسلام و مسلمین در فتح این کشور خواهد بود. پس لشکر همه شعار الله أکبر و لاإله الا الله سر دادند . از جمله عواملی که سبب بالا رفتن روحیه ی مجاهدین شده بود، حضور علمای دین در میان صفوف مجاهدین بود تا جایی که هر سرباز بی صبرانه منتظر امر فرمانده برای شروع جنگ بود تا  وظیفه ی اسلامی خود را انجام دهد.
آغاز هجوم و محاصره ی قسطنطنیه:
قبل از شروع جنگ، سلطان از امپراطور قسطنطین درخواست کرد که شهر را به آنها تسلیم کند و متعهد شد که در صورت تسلیم شهر، با ساکنین آن با احترام برخورد کند و آنها را در اجرای فرایض دینی شان و پایبندی به معتقداتشان آزاد بگذارد و هیچکس متعرض آنها نشود.
اما امپراطور قسطنطین با اعتماد بر دیوارهای مستحکم و برج های بلند و مملو از سربازان جنگی خود، درخواست سلطان محمد را رد کرد و منتظر رسیدن نیروهای کمکی از اروپا ماند.
در ۱۲ رمضان محاصره شروع شد و سلطان نیروی زمینی خود را به سه دسته تقسیم کرد و آنها را پشت دیوارهای شهر در جهات مختلف، مستقر کرد و نیروی پشتیبانی احتیاطی را  بعد از آنها قرا داد. توپخانه ها را نیز پشت دیوارها نصب کرد  و ناوهای جنگی را در آبهای اطراف شهر، پخش کرد. این ناوها  بدلیل حمایت شدیدی که از شاخ طلایی میشد، نتوانستند وارد آن شوند. نیروی دریایی بیزانس و ایتالیایی هر کشتی را که به خلیج نزدیک میشد مورد هدف قرار می دادند. اما نیروی دریایی عثمانی توانست جزایر دریای مرمره را به تصرف در آورند.
بیزانسی ها تمام نیروی خود برای دفاع از قسطنطنیه بکار گرفتند و سربازان را بر دیوارها مستقر کردند و استحکامات دفاعی را افزایش دادند.
در روزهای اولیه محاصره، درگیریهایی بین لشکراسلام و لشکر مسیحی رخ داد که در آن تعدادی از مشتاقان شهادت که به دروازه ی شهر نزدیک شده بودند، به این درجه نایل گشتند. توپخانه مسلمانان نیز شبانه روز و از جهات مختلف، دشمن را مورد هدف قرار داده بود.
با شلیک هر توپ و صدای مهیب آن که از فاصله ۲۵ کیلومتری شنیده میشد، ترس و وحشت بر قلوب بیزانس ها سایه می افکند و لرزه بر اندام آنها می افتاد. شلیک توپها سبب تخریب قسمتهایی از دیوارها میشد، اما مدافعین شهر که تعداد آنها تقریبا چهل هزار سرباز مسلح بود، به سرعت آن را ترمیم می کردند.
در زمانی که حملات نیروی زمینی سپاه مسلمان عثمانی در قسمت خشکی شدت یافت، بعضی از ناوهای جنگی مسلمانان فرصت را غنیمت شمرده و سعی کردند وارد بندر و شاخ طلایی شوند، اما کشتیهای بیزانسی که به شدت از ورودی های خلیج دفاع می کردند و بوسیله ی کشتی های ایتالیایی و اروپایی حمایت می شدند، توانستند حملات آنها را دفع کنند و آنها را وادار به عقب نشینی کنند.
در جهت دیگر، هر چند که عثمانیها کاملا شهر را محاصره کرده بودند و بصورت هلالی شکل در اطراف شهر مستقر شده بودند تا از رسیدن امدادات نظامی و آذوقه به شهر جلوگیری کننند، اما چهار کشتی از پنج کشتی غربی که از طرف پاپ برای کمک به بیزانسی های در محاصره فرستاده شده بود، بدلیل تجربه وخبره ی نیروهای آنها در جنگهای دریایی و بهره بردن از اسلحه های آتشین، توانستند دیوار محاصره را بشکنند و خود را به شهر برسانند که این امر سبب شد تا بیزانسی ها روحیه ی تازه پیدا کنند و با قدرت بیشتری از دروازه های خشکی و آبی محافظت کنند .
شکست نیروی دریایی عثمانی در چند نقطه سبب شد تا بعضی از مشاوران سلطان و در رأس آنها وزیر او خلیل باشا سعی کنند سلطان را راضی کنند تا از محاصره دست برداشته و از تسلط بر شهر منصرف شود و به صلح با بیزانسی ها راضی گردد. اما سلطان بر هدف خود بسیار مصر بود و دستور داد تجهیزات دفاعی شهر را از هر سو، به توپ ببندند.
عبور دادن ناوهای جنگی از خشکی:
تمام راهها برای گشودن دروازه های شهر، به شکست انجامیده بود و هیچ راه دیگری  به ذهن سلطان نمیرسید که بتواند به نتیجه برسد مگر اینکه بتواند ناوهای جنگی را وارد شاخ طلایی نماید که اینکار نیز بدلیل حفاظت شدید از ورودیهای آن توسط کشتی های بیزانسی و اروپایی، تقریبا غیر ممکن بود.
سلطان تصمیم داشت با عبور دادن ناوهای جنگی از خلیج و ورود به شاخ طلایی بر شهر تسلط یابد، چرا که از طرفی دیوارهای شهر، در ساحل خلیج و شاخ طلایی سست تر بود و از طرف دیگر، در صورتی که بیزنطی ها بخواهند نیروهای دفاعی خود را  از ضلع غربی شهر به آنجا انتقال دهند، بتواند فرصت مناسب را برای نیروهای توپخانه بوجود آورد تا شهر را مورد هدف قرار دهند و با کم شدن نیروی دفاعی در آن نقطه، زمینه را برای حمله به شهر از آن نقطه فراهم کند.
به دلیل بسته بودن ورودی خلیج و شاخ طلایی توسط نیروی دریایی اروپا و ایتالیا و بیزانسی، سلطان تصمیم گرفت آنها را غافل گیر کرده و با عبور دادن ناوهای جنگی از خشکی و به آب انداختن آنها در سواحل شاخ طلایی، بر آنها مسلط شود.
برای انجام این طرح سلطان دستور داد تا مهندسان از مسیر نقشه برداری کنند و هزاران مجاهد، مناطق مرتفع را در تاریکی شب هموار سازند. آنها مسیر را با الوارهای چوبیِ آغشته به چربی و روغن، فرش کردند و توانستند در یک شب، هفتاد کشتی را بوسیله ی مردان قوی و قاطر بر روی الوارها کشیده و از خشکی عبور دهند و آنها را در ساحل خلیج به آب بیندازند.
حد فاصل بین دو دریا که کشتی ها از آن عبور داده شد، تقریبا نزدیک به پنج کیلومتر بود که قسمتهایی از مسیر نیز دارای تپه های بلند و مرتفع کوهستانی بود و این امر کار انتقال را برای آنها مشکل تر می کرد. اما با این وجود، آنها هفتاد کشتی را در یک شب انتقال دادند که کاری بسیار بزرگ و غیر قابل تصور، بلکه به نسبت آن زمان، معجزه ای از معجزات محسوب می شد. برای اولین بار تاریخ، شاهد چنین صحنه ای حماسی بود که سربازان لشکری، کشتی ها ر از میان دره ها و تپه ها و در فاصله ی زمانی یک شب به نقطه ای دیگر منتقل کنند.
از طرف دیگر و در ضلع غربی، مجاهدین تمام شب، شهر را به توپ بستند تا بیزانسی ها را مشغول خود کرده و آنها را از ناحیه ی شمالی که کار انتقال کشتی ها صورت می گرفت غافل سازند.
بعد از انتقال کشتی ها، سلطان محمد دستور داد تا پل محکمی را بر ساحل خلیج بسازند که طول آن ۱۰۰ فوت و عرض آن ۵۰ فوت بود و توپها را بر آن نصب کردند. همچنین کشتیهای انتقال داده شده را کاملا تجهیز کرد و آنها را با سربازان مسلح به نزدیکترین نقطه ی ممکن از دیوارهای اطراف شهر، هدایت کرد.
صبح روز بعد که اهل شهر با تکبیرهای بلند عثمانی ها و رجزهای ایمانی آنها، از خواب بیدار شدند، آنچه را که می دیدند نمی توانستند باور کنند.
آنها با دیدن ناوهای جنگی عثمانی ها در پشت دیوارهای شهر و حضور هزاران مجاهد که سعی داشتند خود را با پله های آهنی به بالای دیوار ها شهر برسانند، شوکه شدند و احساس کردند که با جنّیانی روبرو هستند که مقاومت در مقابل آنها غیر ممکن است.
آنها حتی تصور نمی توانستند بکنند که چه واقعه ای خ داده است؛ چگونه کشتی های عثمانی بدون هیچگونه درگیری بر خلیج و شاخ طلایی مسلط شده اند و مهاجمان مسلمان چطور خلیج را پشت سر گذاشته و خود را به دیوارها رسانده اند، در حالی که هیچ کشتی از دفاع سخت و آتشین نیروی دریایی اروپا و بیزانس عبور نکرده است. نه این ممکن نیست مگر اینکه آنها مخلوقاتی هستند که از آسمان نازل شده اند!!
یکی از مورخین بیزانسی چنین می گوید: «ما هرگز در گذشته ندیدیم و نشنیدیم که کسی چنین کار خارق العاده ای انجام دهد. محمد فاتح زمین را به دریا تبدیل کرد و بجای آن که کشتی ها را از امواج دریا بگذراند، آنها را از بلندای کوهها و قله های آن عبور داد. محمد فاتح با این کار خود، از اسکندر کبیر پیشی گرفت»
با موفقیتی که سلطان در کار انتقال کشتی ها بدست آورد، یأس و ناامیدی بر اهل شهر مستولی گشت و شایعه شد: زمانی قسطنطنیه سقوط خواهد کردکه ببینی کشتی ها خشکی را در می نوردن. و گفته می شد:کسانی که در خشکی کشتیرانی میکننند، مسلما بر شهر نیز مسلط خواهند شد.
همچنین وجود ناوهای جنگی مسلمانان در خلیج طلایی سبب شد روحیه ی سربازانی که از شهر و دیوارها دفاع میکردند بشدت ضعیف گردد و مجبور شدند نیروهای دفاعی زیادی را از قسمت های دیگر به آنجا فرا بخوانند تا از دیوارهای مقابل خلیج دفاع کنند، چرا که این دیوارها  از سایر نقاط ضعیفتر بود و این أمر باعث ضعیف شدن نیروی دفاعی آنها در بخش.های دیگر شد.
جلسه  ی میان امپراطور قسطنطین و معاونان او:
در این جلسه مشاوران امپراطور و فرماندهان به او پیشنهاد دادند که خود شخصا  به اروپا رفته و از سران مسیحیت درخواست کمک کند، تا با لشکرهای مسیحی که از اروپا خواهد آورد، سلطان محمد مجبور شود محاصره شهر را رها کند. اما پادشاه این پیشنهاد را رد کرد و اصرار داشت تا آخرین لحظه از شهر دفاع کند و ملت خود را تنها نگذارد و به فرستادن گروه هایی برای درخواست کمک اکتفا کرد.
جنگ روانی عثمانی ها:
سلطان حملات خود را برای تصرف دیوارها و برج ها قوت بخشید و مجاهدان مسلمان با شجاعت وصف ناشدنی بسوی دیوارها آتش گشوده و برای باز کردن درها بسوی آن حمله می کردند. اما آنچه بیش از هر چیز دیگری، سپاهیان قسطنطین را به ترس و وحشت می انداخت، فریادهای الله اکبر مجاهدین بود که مانند صاعقه فضا را شکافته و بر قلب آنها فرود می آمد.
همچنین سلطان توپهای قویّ دیگری را بر ساحل نصب کرد که شلیک توپی سبب غرق شدن یکی از کشتیهای تجاری بیزانسی ها شد و بقیه ی کشتیها نیز از ترس، مجبور به فرار شدند. فرار کشتیهای تجاری و حملات پی در پی و شبانه روزی نیروهای مجاهدین، سبب شد که آرامش مدافعان بیزانسی از بین برود و تمرکز آنها به هم بخورد و بیش از پیش درمانده و ناامید گردند.
شیوه های مبتکرانه سلطان محمد در جنگ
سلطان در مراحل مختلف، با شیوه ها و فنون جدیدِ جنگ و محاصره و با اسلوب های مختلف و جنگ روانی، که برای بیزانسی ها غیر آشنا و عجیب بود، آنها را مورد تهاجم قرار می داد که سبب می شد از دادن پاسخ مناسب به این حملات، درمانده شوند.
از جمله شیوه هایی که سلطان محمد بکار برد، حفر تونلهایی در نقاط مختلف، برای ورود به شهر بود. با حفر این خندقها اهالی شهر صداهایی را از زیر زمین میشنیدند که با شنیدن این صداها، ترس و وحشت آنها در برمی گرفت و احساس می کردند که زمین شکافته می شود و سربازان مسلمان از آن خارج میشوند و شهر از حضور آنها پر میشود.
آنها از ترس، سربازان مسلمان را در کنار خود تصور می کردند و با نگاه کردن به چپ و راست آنها را به همدیگر نشان می دادند و از ترس فرار می کردند. گروهی به آسمان نگاه می کردند و گروه دیگر در زمین جستجو می کردند و از دیده شدن سربازان عثمانی برای هم نقل می کردند. اینها واقعیاتی است که که بعدها از زبان اهالی شهر بازگو می شد وحتی بعضی ها بسیار تأکید داشتند که واقعا سربازان ترک را دیده اند که از زمین و آسمان وارد شهر می شدند.
عملیات حفر تونل ها بسیار سخت و مشکل بود، چرا که در این اثنا تعدادی از مجاهدین بر اثر خفگی شهید شدند و تعدادی دیگر نیز بر اثر مواد مذابی که مدافعین شه، داخل تونلها می ریختند شهید شدند و گروهی دیگر نیز به اسارت بیزانسی ها درآمده و گردن زده شدند و سرهای آنها بسوی لشکر مسلمانان انداخته شد. اما با تمام این ها، مجاهدین به کار خود برای حفر تونلها ادامه دادند.
از جمله ترفند های دیگرسلطان برای دستیابی به شهر، ساخت قلعه های چوبی محکم و بلندی بود که ارتفاع آن از ارتفاع دیوارها بلندتر بود و به وسیله ی زره ها و پوست های خیس، پوشیده شده بود تا از آتش دشمن محفوظ بماند. این قلعه های چوبی متحرک بودند و در بالای آن امکان استقرار سه دسته از مجاهدین وجود داشت.
پس از استقرار تیراندازان در بالا، کسانی که در پایین قرار داشتند، قلعه ها را به دیوارها نزدیک کرده و از بالا تیراندازان ماهر، هر کسی را که سرش را بالا می آورد با تیر می زدند. بکارگیری این قلعه ها نیز مدافعان را به وحشت انداخت تا جایی که خود امپراطور شخصا برای برای دفع قلعه ها و سربازان تیرانداز، به مدافعان ملحق شد و درگیری شدیدی بین دوطرف رخ داد.
مسلمانان بر بعضی از قسمت های دیوار تسلط یافتند، تا جایی که امپراطور بیزانس گمان کرد که مسلمانان به شهر داخل شده و آن را تصرف کرده اند، اما مدافعین بیزانسی آتش سنگینی را بسوی قلعه ها گشودند که پس مدتی قلعه ها آتش گرفت و بر برجهای شهر سقوط کرد و سبب کشته شدن مدافعین و تخریب قلعه ها گشت و خندقهای اطراف دیوار پر از سنگ و خاک شد.
با این وجود عثمانی ها از ادامه حملات ناامید نشدند و سلطان که شخصا بر امور اشراف داشت فرمود: فردا چهار برج چوبی دیگر خواهیم ساخت.
ترس و شایعات اهالی شهر قسطنطنیه را فرا گرفته بود .آنها برای ایجاد آرامش و برانگیختن احساسات مردم، مجسمه ای را که به گمان آنها مجسمه ی حضرت مریم بود،در شهر میگرداندند و از آن طلب کمک میکردند تا آنها را بر دشمنانشان پیروز گرداند، اما ناگهان مجسمه از دست آنها افتاد و شکست. آنها این امر را بسیار شوم تلقی کردند و آن را به فال بد گرفتند. این واقعه روحیه ی مردم و مخصوصا مدافعان را بیش از بیش تضعیف کرد.
همچنین فردای آن روز باران تندی بارید که با رعد و برق همراه بود. یکی از صاعقه ها به کلیسای ایاصوفیه برخورد کرد. کشیش کلیسا این واقعه را نیز به دنبال واقعه روز قبل، به فال بد گرفت و آنرا شوم دانست .سپس  پیش امبراطور رفته و او را از واقعه آگاه کرد و به او خبر داد که خداوند آنها را رها کرده است و بزودی شهر بدست مجاهدین مسلمان عثمانی سقوط خواهد کرد. این خبر امپراطور را بسیار اندوهگین کرد تا جایی که از هوش رفت.
رای زنیهای سلطان محمد با امپراطور بیزانس:
سلطان محمد احساس کرد که چیزی تا سقوط شهر نمانده است، اما با این وجود می خواست که بدون جنگ و خونریزی وارد شهر شود. پس نامه ای به امپراطور نوشت و از او درخواست کرد که شهر را بدون خونریزی تسلیم او کند و به او وعده داد که در این صورت، امنیت او و خانواده و نزدیکانش و تمامی کسانی که می خواهند از شهر خارج شوند یا آنجا باقی بمانند، را تأمین خواهد کرد و هیچ کس متعرض آنها نخواهد شد.
هنگامی که نامه به امپراطور رسید، مشاوران خود را جمع کرد و از آنها نظر خواست که بعضی رای به تسلیم شهر و بعضی دیگر رای بر ادامه ی دفاع از شهر دادند. امپراطور بیزانس، رأی گروه دوم را پذیرفت و در جواب نامه سلطان محمد نوشت:
«خدا را شکر می کنم که سلطان میل به امنیت و عدم خونریزی دارد. همانا من راضی می شوم که جزیه پرداخت کنم اما درباره ی این شهر: قسم یاد میکنم که تا آخرین نفس از آن دفاع کنم، یا تاج و تختم را حفظ خواهم کرد و یا در زیر دیوارهای آن دفن خواهم شد» .
هنگامی که سلطان محمد نامۀ امپراطور بیزانس را خواند فرمود: «باشد؛ بزودی یا قسطنطنیه مملکت من می شود یا قبر من».
بعد از اینکه سلطان از تسلیم شهر بصورت مسالمت آمیز ناامید شد، هجوم را شدت بخشید و بر آتش توپخانه افزود تا جایی که توپخانه سلطانی که قویترین توپخانه آنها بود، منفجر گشت و توپچی ها و مهندس توپخانه کشته شدند. اما سلطان از شدت عملیات و آتش توپخانه ای خود نکاست بلکه با سرد کردن توپ ها بوسیله روغن زیتون، بر شدت عملیات افزود، تا جایی که علاوه بر دیوارها و برج ها، توانست وسط شهر را هدف قرار دهد.
حملات همه جانبه برای تصرف شهر:
در ساعت یک بعد از نیمه شب، سلطان محمد فرمان هجوم گسترده علیه مواضع دشمن را صادر کرد که با این فرمان مجاهدین با سر دادن فریاد های الله أکبر  به دیوارها نزدیک شدند. بیزنطی ها از این هجوم بشدت دچار وحشت شده و ناقوس کلیساها را به عنوان علامت خطر به صدا در آوردند. این هجوم در آن واحد از خشکی و دریا و بر اساس نقشه ای بسیار دقیق صورت گرفت .
این حملات در اطراف مختلف شهر صورت می گرفت،اما نقطه  ی تمرکز این حملات، منطقه ای بنام وادی لیکوس بود که سلطان شخصا رهبری آن را به عهده داشت. در این نقطه، ابتدا خط مقدم عثمانی ها، دیوارها و مدافعان مسیحی آن را تیرباران کرده ودفاع آنها را با آتش توپخانه خنثی کردند.
در این حمله درگیری بسیار شدیدی بین دو سپاه رخ داد و تعداد بسیار زیادی از سربازان دو گروه کشته شدند. بعد از این که نیروهای خط مقدم عثمانی، بدلیل درگیری های سخت و حملات پی درپی خسته شدند، سلطان محمد بلافاصله گروه دوم را که شامل نیروهای قوی و تازه نفس بود جایگزین گروه اول کرد و گروه اول را به عقب کشید. این در حالی بود که مدافعان مسیحی دیگر رمقی برای دفاع نداشتند.
گروه دوم توانستند خود را به دیوارهای شهر برسانند و صدها پله را بر آن نصب کنند. اما مدافعان توانستند، پله ها را از دیوار جدا کنند. این تهاجمات همچنان ادامه داشت و بیزانسی ها با چنگ و دندان از شهر محافظت می کردند. پس از گذشت چند ساعت از درگیری ها، سلطان محمد دستور داد تا سربازان برگشته و به استراحت بپردازند. هنگامی که مدافعان خسته و از پا افتاده بیزانسی مشاهده کردند که اوضاع آرام گشته و سپاه مسلمانان برای استراحت عقب کشیده اند، آنها نیز برای استراحت مواضع خود را ترک کرده و از دیوارها پایین آمدند.
در این هنگام و پس از چند دقیقه، سلطان محمد، برای گروه سوم مجاهدین که پرشور و تازه نفس بودند، از همان منطقه ی قبلی، دستور حمله صادر کرد و مدافعان بیزانسی که با موج جدید حمله ها غافلگیر شده بودند، از دفع حملات مسلمین، عاجز ماندند. این در حالی بود که نیروی دریایی نیز از جهات مختلف به شهر حمله می کرد و نیروی دفاعی شهر را به هم ریخته بود و آنها را به خود مشغول کرده بود.
هنگامی که سپیده دمید و هوا کمی روشن شد، مجاهدین مسلمان توانستند بهتر مواضع دشمن را در نظر بگیرند و با دقّت بیشتر و روحیه  ی بالاتر، آنها را مورد هدف قرار دهند. با این وجود، سلطان دستور عقب نشینی لشکر را صادر کرد تا فرصت کافی برای استراحت لشکر و آماده شدن توپخانه ها پیدا کنند وبتوانند دوباره حملات تهاجمی و توپخانه ای خود را پی بگیرند.
هنگامی که توپها سرد شد، گروهی جدیدی از قدرتمندان لشکر عثمانی که فرماندهی آنها را خود سلطان محمد شخصا بر عهده داشت،عملیات هجوم را شروع کردند و با شجاعت وصف ناشدنی و دلیری هرچه تمامتر، سی تن از آنها توانستند در مقابل چشمان حیرت زده ی بیزنطی ها،خود را به بالای دیوار برسانند.
هرچند که تعدادی از مجاهدین به همراه فرمانده ی آنها در این عملیات به شهادت رسیدند، ولی راه را برای دخول مجاهدین مسلمان به شهر آماده کرده و پرچم های سلطنت عثمانی را بر دیوارها نصب کردند.
فتح بزرگ و پیروزیِ إفتخار آمیز
با تسلط مجاهدین بر قسمت هایی از دیوار شهر، حملات خود را در نقاط دیگر ادامه دادند و توانستد سایر دیوارها را نیز تصرف کرده و بر بعضی از برج ها تسلط پیدا کنند. آنها با کشتن نگهبانان درب ادرنه و نصب کردن پرچم های عثمانی بر بالای آنها، راه را برای ورود دسته های مجاهدین به داخل شهر فراهم کردند. هنگامی که امپراطور بیزانس، مشاهده کرد پرچم های عثمانیان بر برج های شمالی شهر به اهتزاز در آمده است، یقین پیدا کرد که شهر و امپراطوری افسانه ایِ او سقوط کرده است. پس برای اینکه شناخته نشود لباسهای خود را در آورده و از اسب فرودآمده و چنان جنگید که از پای در آمده و در میدان جنگ کشته شد.
خبر کشته شدن امپراطور قسطنطین، سبب بالا رفتن بیش از حد روحیه ی مجاهدین و ناامید شدن مسیحیان در دفاع از شهر شد. لشکر عثمانی هایِ مسلمان، از نقاط مختلف وارد شهر شد و مدافعان، دیوارها را رها کرده و متواری شدند. اکثر أهل شهر به کلیساها فرار کردند.
هنوز خورشید روز ۲۹/۵/۱۴۵۳م به وسط آسمان نرسیده بود که سلطان محمد بر میدان شهر، استوار گام نهاد و مجاهدین دراطراف او حلقه زده و تکرار میکردند: ماشاء الله . سلطان که از هم اکنون، نام او به صفت فاتح مزین و مفتخر شده بود، در میان جمع مجاهدین چنین فرمود: همانا شما فاتحان قسطنطنیه هستید که رسول الله صلی الله علیه وسلم از آن خبر داده بود. سلطان به مجاهدین برای این فتح بزرگ تبریک گفت و آنها را از کشتار منع کرد و به آنها امر کرد که با مردم به نرمی و ملایمت برخورد کنند . سپس از اسب خود پایین آمده و با سجده بر خاک، از الله تعالی تشکر کرد.
برخورد سلطان محمدفاتح با مسیحیان شکست  خورده:
بعد از فتح شهر، محمد فاتح به سمت کلیسای ایا صوفیه رفت. مردم بسیاری در کلیسا تجمع کرده بودند و کشیشها و راهبان مسیحی نیز برای آرامش آنها، ادعیه و اورادهای مختلفی می خواندند. زمانی که سلطان محمد فاتح به دروازه های کلیسا نزدیک شد، مردم داخل کلیسا بشدت ترسیدند و یکی از کشیش ها برای باز کردن درها بسوی سلطان آمد. سلطان از او درخواست کرد که مردم را آرام کند و به آنها اطمینان داد که با امنیت کامل و بدون هیچگونه تعرضی، میتوانند به خانه های خود بر گردند.
با این سخن، مردم دوباره آرامش خود را بدست آوردند و بعضی از کشیشهایی که خود را مخفی کرده بودند، هنگامی که گذشت وبخشش فرمانده ی اسلام را دیدند از مخفیگاه خود خارج شده و اسلام خود را اعلام کردند. پس از آن از آنجایی که شهر با جنگ فتح شده بود، آنها کلیسا را به مسجد ایاصوفیه تبدیل کردند و با از بین بردن مجسمه ها و نقاشی هایی که بر در و دیوار طراحی شده بود، آن را برای انجام اولین نماز و فریضه ی جمعه آماده کردند.
سلطان به مسیحیها اعلام کرد که در انجام شرایع دینی خود آزاد هستند و با کشیشان و روسای دینی آنها با احترام برخورد کرد و آنها را در مقام سابقشان ابقا کرد تا در مسائل مدنی، میان ملت خود حکم کنند.
خلاصه کلام:
برخلاف آنچه که دشمنان دین مطرح می کنند، عثمانی ها بسیار پایبند به اوامر شرع بودند و بر اجرای عدالت بین مردم بسیار حریص بوده و در برخورد با مسیحیان قسطنطنیه، بسیار ملایم و مهربان بودند و هرگز بر احدی از آنها ظلم روا نداشتند وبا آنها با تعصب و تندی برخورد نکردند.
به همین سبب، پس از مدتی اکثر مردم به دین اسلام گرویدند و کسانی که بر مسیحیت باقی ماندند هرگز و در هیچ جای تاریخ ذکر نکرده اند که کوچک ترین ظلمی به آنها شده است.
آنچه گذشت، اوراقی از تاریخ بود که فرززندان مسلمان و مجاهدین عثمانی و در راس آنها، سلطان محمد فاتح نام و یاد خود را بر آن ثبت کردند و آن را با صفات دلیری و افتخار، رنگین ساختند.
مسلما آنچه ذکر شد نمی تواند بیانگر همه ی واقعیت باشد؛ چرا که تا خود در آن کارزارِ جهاد و میدان شور و حماسه حضور نداشته باشی، نمیتوانی بیان کنی که آنها برای رسیدن به این هدف بزرگ چه سختی ها و مشقاتی را تحمل کرده اند و چه تعداد از دلیرمردان مسلمان در این راه شهید شدند تا این شرف بزرگ را کسب کنند.
منابع:
الدولة العثمانیة،عوامل النهوض وأسباب السقوط. علی محمد محمد الصلابی
نویسنده: طارق محیایی درگهانی
منبع: بیداری اسلامی
Advertisements

فتح خیبر

27 ژوئیه
غزوة خيبر و وادي‌القُري در محرم سال هفتم هجرت روي داد. خيبر شهري بزرگ، داراي قلعه‌ها و کشتزارهاي فراوان، بود که در فاصلة هشتاد ميل در سمت شمال مدينه واقع شده بود؛ هم‌اکنون نيز دهکده‌اي است که آب و هواي آن چندان مطلوب نيست.
انگيزة جنگ:
وقتي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- از جانب نيرومندترين جناح از سه گروه دشمنانشان- که عبارت بود از قريش- آسوده شدند، و از جانب آنان کاملاً امنيت خاطر پيدا کردند، اراده فرمودند به حساب دو جناح ديگر نيز برسند که يکي از آن دو جناح يهوديان بودند و جناح ديگر قبايل نَجد؛ تا امنيت و صلح و صفا استقرار تمام پيدا کند، و آرامش و آسايش بر منطقه حکمفرما گردد، و مسلمانان از درگيري‌هاي خونين پياپي فراغت يابند و بتوانند به تبليغ رسالت الهي و دعوت مردم جهان بسوي اسلام بپردازند.
از آنجا که شهرک خيبر آشيانة توطئه و خيانت، و مرکز کارشکني‌هاي جنگي، و پايگاه تحريکات و جنگ‌افزارها بود، در خورِ آن بود که پيش از هر جاي ديگر توجه مسلمانان را به خود جلب کند.
براي اينکه ويژگي‌هاي خيبر را بار ديگر مورد توجه قرار دهيم، بايد از ياد نبريم که اهل خيبر هم آنان بودند که احزاب را بر عليه مسلمانان متشکل گردانيدند، و بني‌قريظه را تحريک کردند و به نيرنگ و خيانت وادار ساختند. آنگاه، ارتباط خودشان را با منافقان- ستون پنجم در جامعة اسلامي- و همچنين با قبيلة غَطفان و اعراب باديه‌نشين که جناح سوم احزاب را تشکيل مي‌دادند گسترده گردانيدند. يهوديان خيبر خودشان نيز دست‌اندرکار آماده شدن براي کارزار بودند. با اين ترتيب، مسلمانان را دچار رنج‌ها و محنت‌هاي پيوسته و پيگير کردند. حتّي براي سربه نيست کردن پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- نيز نقشه کشيدند. در برابر اين تحريکات و کارشکني‌ها، مسلمانان مجبور شدند مأموريت‌هاي نظامي و رزمي را به اين سوي و آن سوي تدارک کنند، و سرکردگان اين توطئه‌گران، امثال سلام بن ابي‌الحُقَيق و اَسيربن زارِم را از ميان بردارند. اما، وظيفة ديني و تبليغي مسلمانان در برابر اين يهوديان بيش از اين بود، و علت اينکه تاکنون به انجام اين وظيفه کمتر انديشيده بودند، آن بود که نيرويي بزرگتر و توانمندتر و سرسخت‌تر و کينه‌توزتر- يعني قريش- روياروي مسلمانان قرار داشت. همينکه اين رويارويي پايان پذيرفت. اوضاع و شرايط براي حسابرسي اين تبهکاران مساعد گرديد و روز حساب اينان نيز فرا رسيد.
عزيمت پيامبر بسوي خيبر
ابن اسحاق گويد: رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بهنگام بازگشت از حديبيه ماه ذيحجه و چند روزي از ماه محرم را در مدينه اقامت کردند، و در همان ماه محرّم بسوي خيبر عزيمت فرمودند.
مفسّرين گفته‌اند: خيبر همان و عده‌اي بود که خداوند متعال به پيامبر اسلام و به مسلمانان داده بود و فرموده بود:
( سوره فتح، آيه 20. ) يعني خداوند دست يافتن به غنيمت‌هاي فراواني را در جنگ خيبر به شما وعده داده است، و هم اينک صلح حُديبيه و آثار و برکات آن را براي شما زودتر رسانيده است.
آمار لشکريان اسلام
زماني که منافقان و مسلمانان سُست ايمان از همراهي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- سر باز زدند، و در غزوة حديبيه بر جاي خويش ماندند و به جنگ نرفتند، خداوند متعال دربارة ايشان فرماني صادر فرمود و به پيامبر گرامي‌اش چنين دستور داد:
سوره فتح، آيه 15.
«بر جاي ماندگان خواهند گفت: هرگاه بسوي غنيمت‌هاي جنگي رفتيد تا آنها را بگيريد، ما را واگذاريد تا به دنبال شما بياييم! آنان مي‌خواهند سخن خدا را تغيير بدهند! بگو: هرگز شما به دنبال ما نخواهيد آمد؛ خداوند از پيش اين چنين فرموده است! آنان نيز پاسخ خواهند داد که شما با حسادت مي‌ورزيدند! اما، آنان بجز اندکي از ايشان، فهم و شعور ندارند».
وقتي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- اراده فرمودند که بسوي شهرک خيبر عزيمت فرمايند اعلام کردند که جز شيفتگان جهاد در راه خدا، همراه ايشان به جنگ نخواهند آمد. بنابراين، تنها اصحاب بيعت شَجَره که عبارت از يک هزار و چهارصد رزمندة مسلمان بودند، در معيت رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- عازم شدند.
نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- سِباع بن عُرفَطة غِفاري را کارگزار خويش در مدينه گردانيدند. ابن‌اسحاق بجاي وي نُمَيلَه بن عبدالله لَيثي را نام برده است، امّا همان قول اول نزد محققان درست‌تر است (نکـ: فتح الباري، ج 7، ص 465؛ زاد المعاد، ج 2، ص 133. )
پس از خروج پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- از مدينة طيبه، ابوهريره وارد مدينه شد و اسلام آورد. به هنگام نماز صبح بر سباع بن عرفطه وارد شد، ابوهريره نزد سِباع رفت. او نيز به وي تجهيزات جنگي داد. ابوهريره نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- شتافت، و با مسلمانان مذاکره کرد، و پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- و مسلمانان ابوهريره و همراهانش را در موجودي تير و کمان خودشان شريک ساختند.
قلعه هاي خيبر
شهرک خيبر به دو ناحيه تقسيم مي‌شد. در يک ناحية آن پنج قلعه داشت:
1) قلعة ناعِم؛ 2) قلعة صَعب بن مَعاذ؛ 3) قلعة زُبير؛ 4) قلعة اُبّي؛ 5) قلعة نِزار. سه قلعة نخستين در منطقه‌اي به نام «نَطاه» و دو قلعة ديگر در منطقه‌اي به نام شَقّ واقع شده بودند. ناحية ديگر شهرک خيبر معروف به «کتيبه» تنها سه قلعه داشت: 1) قلعة قًموص، که قلعة بني ابي الحُقيق از بني نضير بود؛ 2) قلعة وَطيح؛ 3) قلعة سُلالِم. در شهرک خيبر دژها و قلعه‌هاي ديگر نيز بجز اين هشت قلعه بوده‌‌اند، مگر اينکه آنها کوچک بودند، و در آسيب‌ناپذيري و توانمندي مانند اين هشت قلعه نبودند.
کارزار و کشتار سخت در ناحية نخستين خيبر درگرفت. ناحية ديگر با قلعه‌هاي سه‌گانه‌اش، با وجود فراواني مردان جنگجو در آنها، بدون جنگ تسليم شدند.
اردوگاه لشکريان اسلام
رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- همچنان پيش رفتند تا براي اردوگاه لشکريانشان مکاني را درنظر گرفتند. حُباب بن مُنذِر نزد آنحضرت آمد و گفت: اي رسول‌خدا، به من بازگوييد که اين مکان را خداوند براي اردو زدن شما تعيين فرموده است، يا رأي و نظر و کارشناسي در جنگ را بايد درنظر گرفت؟ فرمودند: (بَل هُو الرَّأي) البته، رأي ونظر و کارشناسي در کار است! وي گفت: اي رسول خدا، اين مکان بسيار نزديک به قلعة نطاه است که همگي رزمندگان و جنگجويان خيبر در اين قلعه‌اند. آنان همة اوضاع و شرايط ما را زيرنظر دارند، ما از اوضاع و احوال آنان خبري نداريم؛ تيرهاي آنان به سوي ما روان است، اما تيرهاي ما به سوي آنان راه نمي‌گيرد؛ از شبيخون زدن آنان نيز در امان نيستيم؛ علاوه بر اين، در ميان نخلستان‌ها قرار گرفته، و مکان گود و پستي است؛ آب و هواي خوبي هم ندارد. اي کاش دستور مي‌فرموديد در مکاني اردو مي‌زديم که اين بدي‌ها و کاستي‌ها را نداشته باشد!! نبّي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (الرَّأي ما اَشَرتَ) نظر صائب همان است که تو مشورت دادي! آنگاه به جاي ديگري نقل مکان کردند.
آماده باش رزمي و مژدة پيروزي
در همان شبي که به شهرک خيبر وارد شدند- و به قولي، پس از چند فقره حمله و ضدّ حمله و درگيري با يهوديان- پيامبر گرامي اسلام فرمودند:
«فردا رايت جنگ را به دست مردي خواهم داد که دوستدار خدا و رسول است و خدا و رسول او را دوست دارند، [تا خداوند به دست او پيروزي را نصيب ما بگرداند!]»
بامداد فرداي آن شب، رزمندگان همه اطراف رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- گرد آمدند. يکايک آنان اميدوار بودند که رايت جنگ به دست ايشان داده شود. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (اَينَ علي بنُ أبي طالب؟) علي بن ابيطالب کجاست؟ گفتند: اي رسول‌خدا، چشمانش درد مي‌کند! فرمودند: (فَاَرسِلوا اِلَيه) هم اينک به دنبال وي بفرستيد! وي را آوردند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آب دهان مبارکشان را به چشمان وي ماليدند، و براي او دعا کردند. بهبود يافت؛ چنانکه گويي هيچگاه دردمند نبوده است. آنگاه رايت جنگ را به دست او دادند. گفت: اي رسول‌خدا، با آنان کارزار مي‌کنم تا همانند ما بشوند! فرمودند:
«راهت را پيش بگير و پيش برو، تا به خانه و کاشانة آنان درآيي. آنگاه آنان را به اسلام دعوت کن، و حقوق خداوند را در اسلام که برگردن آنان است گوشزدشان کن؛ که بخدا، تنها يک نفر را که خداوند به دست تو هدايت کند براي تو بهتر از آن است که اشتران سُرخ موي فراوان داشته باشي!»
آغاز جنگ و فتح قلعة ناعم
يهوديان، همينکه لشکريان را مشاهده کردند و به شهر گريختند در قلعه‌هاي خويش سنگر گرفتند و بست نشستند. نخستين قلعه‌اي که از قلعه‌هاي هشتگانة يهود در شهرک خيبر مورد هجوم و حملة مسلمانان واقع گرديد، قلعة ناعم بود. اين قلعه خطّ مقدم جبهة دفاع يهود، و از اماکن استراتژيک ايشان بود. همچنين، اين قلعه قلعة مرحب آن قهرمان يهودي بود که او را برابر با يک هزار مرد جنگي مي‌دانستند.
علي‌بن ابيطالب -رضي الله عنه- به اتفاق رزمندگان مسلمان بسوي اين قلعه روانه شد، يهوديان را به اسلام دعوت کرد. يهوديان دعوت وي را نپذيرفتند، و با مسلمانان روياروي شدند. پادشاهشان مرحب خيبري نيز همراه آنان بود. وقتي به ميدان کارزار آمد، مبارز طلبيد. سلمه بن اکوع گويد: وقتي که ما به قلعة خيبر رسيديم، پادشاه يهوديان، مرحب خيبري فراز آمد، و شمشيرش را در هوا تکان مي‌داد و مي‌گفت:
خيبريان همه مي‌دانند که من مرحب هستم؛ سر اندر پا اسلحه‌ام، و قهرماني جنگ آزموده هستم؛
آن هنگام که صحنه‌هاي جنگ شعله کشيدن آغاز کنند!»
عموي من عامر براي نبرد با او پاي پيش نهاد و گفت:
«خيبريان همه مي‌دانند که من عامر هستم؛ سر اندر پا اسلحه‌ام، و قهرماني جسور و بي‌باک هستم!»
مرحب و عامر با يکديگر دو ضربت دادوستد کردند. ابتدا شمشير مرحب در کلاه‌خود عموي من عامر نشست. عامر خواست خود را پايين کشد تا از ضربت شمشير مرحب در امان باشد. شمشيرش کوتاه بود. آهنگ ساق پاي آن يهودي را کرد تا بر وي ضربت بزند. نوک شمشيرش برگشت و به زانوي خودش اصابت کرد، و در دم جان داد. پيامبر گرامي اسلام دربارةوي فرمودند: (إن له لأجرين) و دو انگشت خودشان را کنار هم قرار دادند و افزودند:- (إنه لجاهد مجاهد، قل عربي مشى بها مثله) وي را دو پاداش است!… او مردي کوشا و جهادگر بود. کمتر مرد عربي پيدا مي‌شود که در اين ميدان‌ها همانند او باشد!
ظاهراً، پس از اين درگيري با عامر، مرحب خيبري بار ديگر مبارز طلبيده و رجزخواني آغاز کرده و گفته است: قد علمت خيبر اني مرحب…! و اين بار، علي‌بن ابيطالب براي مبارزه با او پاي پيش نهاده است. سلمه بن اکوع گويد: علي نيز گفت:
«من آنم که مادرم مرا «حيدر» (شير ژيان) ناميده است؛ همچون شيران نر با قيافه‌هاي پرهيبت و ترسناک؛ و کافيست اندک تجاوزي از آنان ببينم تا با کيفري بزرگ سزايشان را بدهم!»
اين رجز را خواند، و ضربتي کارساز بر سر مرحب فرود آورد، و او را به قتل رسانيد، و طولي نکشيد که فتح خيبر به دست او انجام پذيرفت
وقتي علي -رضي الله عنه- به قلعه‌هاي خيبر نزديک شد، مردي يهودي از فراز قلعه سرک کشيد و گفت: تو کيستي؟! گفت: من علي بن ابيطالب هستم! مرد يهودي گفت: به آنچه بر موسي نازل شده است سوگند که شما قطعاً بر ما عُلوّ و برتري يافته‌‌ايد!
آنگاه ياسر برادر مرحب بيرون آمد و گفت: چه کسي به جنگ من مي‌آيد؟ زبير با او روياروي گرديد. صفيه مادر زبير گفت: اي رسول‌خدا، او پسرم را مي‌کشد!؟ رسول خدا فرمودند: (بَل اِبنُکِ يقتُلُه) برعکس، پسرت او را مي‌کشد! و چنين شد، زبير او را به قتل رسانيد.
کارزاري سخت در پيرامون قلعة ناعم درگرفت. در اين کارزار، چند تن از اشراف و بزرگان يهود کشته شدند، و بر اثر آن، مقاومت يهوديان درهم شکست، و از اقدام به ضدّحمله در برابر يورش مسلمانان درماندند. از منابع چنين برمي‌آيد که اين کارزار چندين روز ادامه يافته، و مسلمانان با مقاومت سرسختانة يهوديان مواجه شده‌اند. آخرالامر نيز يهوديان از اينکه بتوانند در برابر مسلمانان مقاومت کنند، نااميد شدند، و از اين قلعه – بي سروصدا – به قلعة صَعْب نقل مکان کردند، و مسلمانان به قلعة ناعم پاي نهادند.
جيش اسلام توانست قلعه هاي « صعب بن معاذ » «زبير» ، «اُبَي» ، « نَزار» را فتح کند .
فتح ناحيهء دوم شهرک خيبر
پيامبر بزرگ اسلام، همينکه از فتح کامل ناحية نطاه و شقّ اطمينان حاصل کردند، بسوي ناحية ديگر خيبر رفتند که قلعة قَموص، قلعة بني‌ابي‌الحُقيق از بني‌نضير، حصن وَطيح و سُلالم در آن ناحيه قرار داشت، روي آوردند. از سوي ديگر، همة فرارياني که از نطاه و شق بيرون گريخته بودند به ساکنان اين ناحيه پيوستند، و يهوديان بر شدت مقاومت خود افزودند.
صاحبان مغازي پيرامون اينکه آيا در اين سه قلعه کارزاري ميان مسلمانان و يهوديان روي داده است يا نه، اختلاف‌نظر دارند. از گزارش ابن اسحاق چنين برمي‌آيد که مسلمانان براي فتح قلعة قموص ناگزير از کارزار شده‌اند. حتي، از نحوة گزارش وي مي‌توان برداشت کرد که اين قلعه سرانجام تنها با جنگ فتح شده است، بدون آنکه گفتگويي بر سر تسليم و مانند آن پيش آيد
اما، واقدي با صراحت تمام تأکيد دارد بر اينکه قلعه‌هاي سه‌گانة اين ناحيه به دنبال گفتگوي يهوديان با سپاه اسلام تسليم شده‌اند. چنين نيز مي‌تواند بوده باشد که گفتگو براي تسليم قلعة قموص به دنبال درگيري و کارزار صورت پذيرفته باشد، و دو قلعة ديگر بدون جنگ و کارزار به دست مسلمانان افتاده باشند.
به هر حال، وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به اين ناحيه روي آوردند، حلقة محاصره را بر ساکنان آن تنگ کردند، و محاصره مدت چهارده روز ادامه پيدا کرد. يهوديان از درون قلعه‌هايشان بيرون نمي‌آمدند، تا آنکه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بنا را بر آن نهادند که منجنيق‌ها را به کار اندازند و تير و سنگ بر سر آنان ببارانند. از اين رو، به قطع دريافتند که هلاکتشان حتمي است، و از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- تقاضاي صلح کردند.
مذاکرات صلح
ابن ابي‌الحُقَيق نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرستاد و پيغام داد که فرود آييد تا با شما سخن بگويم! پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: نَعَم! و فرود آمدند، و با او مصالحه کردند، مبني بر اينکه خون جنگجويان متحصّن شده در قلعه‌ها مصون و محفوظ باشد، و مسلمانان زنان و کودکان يهوديان را در اختيار ايشان بگذارند، و يهوديان به اتفاق زنان و فرزندانشان از خيبر بيرون بروند، و همة دارايي‌ها و زمين‌هاي زراعتي خود را در اختيار رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- قرار دهند، و زرد و سفيد- طلا و نقره- و اسبان و اسلحه هرچه دارند بگذارند و بروند، به استثناي لباسهايي که بر تن پوشيده باشند
آنگاه رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:
«اگر چيزي را از من پنهان کرده باشيد، خدا و رسول در برابر شما هيچ تعهدي نخواهند داشت!»
يهوديان نيز اين مطلب را ضمن معاهدة صلح پذيرفتند
به دنبال اين قرارداد صلح، کار تسليم قلعه‌هاي خيبر به پايان رسيد، و به اين ترتيب، فتح خيبر بطور کامل توسط مسلمانان انجام پذيرفت.
( اميد است اين فتح عظيم که توسط اميرالمومنين علي (رض) انجام گرفت بار ديگر در قدس تکرار شود) آمين
منبع : کتاب رحيق المختوم (خورشيد نبوت)

عید غدیر “قم”، از توهم تا تحریف

24 ژوئیه
غدیر خم یکی از مهم ترین و اساسی ترین مسائل اختلافی مابین شیعه و سنی است و این اختلافات زمانی پر رونق تر شد که مدعیان تشیع با ساختن عیدی به نام عید غدیر خم (قم) آن را علم کرده و تمایلات نفسانی و فرقه ای خود را در قالب آن نمایان کرده و مابین صف واحده ی مسلمین تفرقه ایجاد کردند . عید غدیر «قم» نامی است که ما بر این عید (یا بدعت) قرار داده ایم و به نظر نام پر مسمایی نیز می آید. در این مقاله سعی ما بر آن است تا با تحلیلی واقع بینانه به اصل و ماجرای غدیر خم بپردازیم و پس از آن به اصل حدیث و یافتن معنای واقعی کلمه ی مولی از قرآن و حدیث می پردازیم و در خاتمه به شبهات زیر که توسط شیعیان مطرح می شود پاسخ دهیم :
۱-معنى حقيقى «مَوْلى‏»، همان «أولى به تصرّف» است و المنجد تا چهارده معنى مجازى براى آن ذكر كرده و در قرآن به معانى مختلف به كار رفته است، و به قرينه اقرارى كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم از حاضران گرفت – «ألستم تعلمون أنى أولى بالمؤمنين من أنفسهم» – در جمله «من كنت مولاه فهذا على مولاه»، واژه «مَوْلى‏» به معنى «سرپرست و خليفه و امام» مى‏باشد
۲-چگونه بايد بر اهل سنت ثابت شود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم على را به سمت جانشينى خود منصوب فرموده؟ آيا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به على نفرمود: «أنت أخى و وصيى و خليفتى»؟ و علماى اهل‏سنّت اين جمله را نقل نكرده‏اند؟
۳- آيا عقلانى است بپذيريم پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در صحرايى بى‏آب و علف، اصحاب را جمع كرد تنها براى اينكه بگويد: رفيق من با على رفيق است!
۴-پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، مسأله جانشينى على را زمانى فرمود كه مسلمانان مدينه – آنها كه در خلافت، طمع داشتند – حضور داشته باشند!
۵- اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همه در غدير خم فهميدند كه منظور پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از آن سخنان اعلان جانشينى على بوده است – و تبريك عمر به على، دليل اين موضوع است – منتهى نفع دنياشان نگذاشت از امر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) تبعيّت كنند. معدودى مانند سلمان و أبوذر و مقداد و عمّار، به امر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) عمل كرده تا مدّتى زير بار بيعت با أبوبكر نرفتند.
شیعیان ادّعا مى‏كنند كه پس از پايان مراسم حجةالوداع، در مسير بازگشت، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از جانب خدا مأمور گرديد كه علي (رضي الله عنه) را به امامت و جانشينى پس از خود، به مردم معرّفى كند؛ لذا در محلّى به نام «غديرخم» از شترش پايين آمد و مردم را گرد آورد و اين جمله را در حقّ علي (رضي الله عنه) به عنوان جانشين خود فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه! اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه!».. برخى عبارت مشكوكِ «وانصر من[1]  نصره و اخذل من خذله؛ پروردگارا! يارى كن كسى را كه على را يارى كند و خوار كن كسى را كه خوارش نمايد» را اضافه مى‏كنند و پس از اين معرّفى، خداوند آيه «اليوم أكملت لكم دينكم…» را نازل فرمود و با انتصاب علي (رضي الله عنه) به اين مقام، دين اسلام تكميل شد و…!!
در اينكه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين جمله‏اى در حقّ علي (رضي الله عنه) فرموده، هيچ شكّى نيست.. امّا بايد ديد كه چرا اين جمله را در آن محل فرمود؟ و در واقع بايستى به روايات و تواريخ معتبر و متواتر مراجعه كرد تا ديد كه چه مسأله‏اى پيش آمده بود كه باعث گرديد، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين بگويد.. و چرا لفظ ولايت (وال و والاه) را در برابر عداوت (عاد و عاداه) قرار داد؟.. زمانى كه در شأن حديث توجّه مى‏كنيم، مى‏بينيم كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) تنها محبّت و دوستى و حمايت خود را نسبت به علي (رضي الله عنه) خواسته است.. شرايطى پيش آمده بود كه باعث گرديد پیامبر (صلی الله علیه و سلم) طى جملاتى، تكريم و حمايت و جانبدارى خويش را نسبت به علي (رضي الله عنه) به مردم نشان دهد و از آنان خواست كه دوستى خود را با علي (رضي الله عنه) حفظ كنند؛ هرچند كه مسلمانان اين را مى‏دانستند كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) علي (رضي الله عنه) را دوست دارد و همواره ياور اوست، لكن سخنى كه در حقّ على فرمود، به خاطر حادثه‏اى بود كه رخ داده بود كه ممكن بود شكاف و تفرقه در بين مسلمانان به وجود آيد و لذا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) لازم دانست به وسيله سخنانى، حمايت و جانبدارى و ياورى خود را نسبت به علي (رضي الله عنه) اعلام كند تا بين مردم تفرقه ايجاد نشود و منافقين – همچون هميشه – سوء استفاده نكنند..
تمام تواريخ آورده‏اند و شيعه و سنّى – چنانكه خواهيم آورد – بر اين امر اتّفاق دارند كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) قبل از حجّةالوداع، گروههايى اعزامى از اصحاب برگزيده خود را به جاهاى مختلف مى‏فرستاد كه در تواريخ به عنوان «سريه»ها ياد شده‏اند؛ چنانچه معاذبن‏جبل و أبوموسى أشعرى‏(رضي الله عنه) را به يمن فرستاد تا آنها را به اسلام دعوت كنند.[2]
پس از آنان، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) خالدبن وليد(رضي الله عنه) را نيز كه مجاهدى توانا بود، به آنجا – البته به ولايتى ديگر در يمن – روانه ساخت و به او فرمان داد: «آنها را به اسلام دعوت كن و[3] جز در صورت امتناعشان از پذيرش اين دعوت و نيز از پذيرش پيمان صلح، با آنها وارد جنگ نشو!».. خالد پس از رسيدن به يمن – همانگونه كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) فرموده بود – با مردم به جنگ نپرداخت؛ زيرا با موقعيّتى روبه‏رو نشد كه لازم به جنگ باشد و مردم اسلام آوردند و غنايمى را به دست خالد(رضي الله عنه) سپردند كه خالد به پيامبر نوشت تا كسى را براى جداكردن خمس غنايم بفرستد.. پیامبر (صلی الله علیه و سلم) هم علي (رضي الله عنه) را به اين منطقه اعزام نمود تا -آنگونه كه از روايات گوناگون برمى‏آيد – اين غنايم را تخميس و تقسيم كند؛ يعنى[4] سهم پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و نزديكانش همراه با سهم يتيمان و بينوايان و… را جدا سازد و از خالد(رضي الله عنه) بگيرد..
حقيقتى كه وجود دارد و خصوصاً مسائل مختلفى كه در زندگى علي (رضي الله عنه) پيش آمده، حاكى از اين است كه علي (رضي الله عنه) در برخى از قبايل آن روز، چندان محبوبيّتى نداشته است؛ به ويژه در ميان افراد وابسته به خاندانها و گروههايى كه در بدر و احد و خندق و حنين، عليه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) جنگيده بودند و طعم تلخ شمشير علي (رضي الله عنه) را – كه همچون شمشير عمويش حمزه‏ (رضي الله عنه) بود – چشيده و بسيارى از نزديكان و بزرگان خويش را توسّط آنها از دست داده بودند.. و پس از آن كه توانسته بودند حمزه را در احد به شهادت برسانند، اين كينه‏ها – تماماً – متوجّه علي (رضي الله عنه) گشته بود!
به هر حال زمانى كه علي (رضي الله عنه) خمس غنايم را جدا كرد، گروهى و از جمله «أبوبريدة» نارضايتى خود را در تقسيم آن اعلام كردند كه چرا علي (رضي الله عنه) آن كنيزك زيبا را – كه در ميان اسيران بود – جزو خمس قرار داده، و براى خود و خانواده‏اش برداشته است!.. زمانى كه بقيّه غنايم و اموال زكات را با خود – و سپاهى كه همراه او آمده بودند – به طرف مكّه برمى‏گرداند تا به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) برساند و او نيز در ميان مسلمانان تقسيم كند، در بين راه، گروهى از همراهانش – طبق روايت بيهقى، از جمله أبوسعيد خدرى‏(رضي الله عنه) – از او خواستند تا قدرى شتران خود را استراحت دهند و بر شترانى كه به عنوان غنايم و اموال زكات گرفته شده – و هنوز تقسيم نشده بودند – سوار شوند.. امّا علي (رضي الله عنه) از پذيرش اين خواسته، قاطعانه خوددارى كرد و فرمود: «در اين شتران سهمى همانند سهم ديگر مسلمانان است».[5]
آنان قصد استفاده از غنايم و زكات تقسيم‏نشده‏اى داشتند كه معلوم نبود سهم آنان مى‏شود يا كسى ديگر؟.. علّت خوددارى علي (رضي الله عنه) از اين خواسته، همين بود..
در همين بين بود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) براى انجام و تعليم مراسم حج، آماده مى‏شد و لذا نامه‏هايى به رؤساى قبايل و بلادى كه اسلام آورده بودند، فرستاد و از آنان خواست تا براى انجام حج در مكّه حاضر شوند و مراسم حج اسلامى را – مستقيماً – از او بياموزند؛ از جمله نامه‏اى به علي (رضي الله عنه) نوشت كه در اين هنگام در راه بازگشت به مدينه بود و لذا همين كه نامه را دريافت داشت، با خود انديشيد كه اگر بخواهد اموال زكات و بيت‏المال را – كه بيشتر عبارت بود از شتر و گاو و گوسفند – با خود حمل كند، نمى‏تواند موقع مقرّر به مكّه برسد و ناچار شد كسى را به عنوان جانشين خود بر همراهانش بگمارد و خود زودتر از لشگريان و همراهان خود حركت كرد.. تواريخ آورده‏اند كه علي (رضي الله عنه) بريده أسلمى‏(رضي الله عنه) را بر آنها گماشت و اموال را تحت مراقبت او واگذار نمود و خود با سرعت بيشتر روانه مكّه شد. [6]
همراهان علي (رضي الله عنه) فرصت را غنيمت شمردند و قبل از رسيدن به مكّه از بريده(رضي الله عنه) خواستند تا آنچه را كه علي (رضي الله عنه) برايشان برآورده نساخته بود، برآورده سازد و اجازه دهد از شتران بيت‏المال استفاده كنند.. او نيز اين كار را انجام داد و علاوه بر آن، به هر كدام از آنها يك دست لباس فاخر – حلّه‏هاى يمانى – از غنايم تقسيم‏نشده بخشيد و پوشاند.. زمانى كه اين افراد به مكّه رسيدند، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) علي (رضي الله عنه) را به سراغشان فرستاد و همين كه علي (رضي الله عنه) به ميانشان برگشت، ديد كه از شتران و لباسهاى غنيمتى استفاده كرده‏اند، پس خشمگين شد و همانگونه كه عادتش بود، به خاطر استفاده و تصرّف در اموال بيت‏المال، بريده(رضي الله عنه) و سايرين را – با قاطعيّت تمام – مورد عتاب و مؤاخذه قرار داد و طبق مضمون برخى روايات، آنان را مورد ضرب و شتم قرار داد!‏[7] اين رفتار علي (رضي الله عنه) -كه كاملاً صحيح بود – بر آنها سخت گران آمد و باعث دلگيرشدن اين گروه و از جمله بريده‏ گرديد و از خشونت و سختگيرى علي (رضي الله عنه) شروع به گلايه و كينه‏توزى نموده و نزد پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از علي (رضي الله عنه) شكايت كردند![8]
اين سه برخورد بجا و قاطعانه علي (رضي الله عنه) با همراهانش – يعنى جريان كنيزك، و سختگيرى او در جلوگيرى از استفاده مركبهاى زكات، و اقدام او در بازپس‏گيرى لباسهايى كه در غيابش توزيع شده بودند – باعث كينه و دشمنى آنها با علي (رضي الله عنه) گرديد و گلايه و شكايتهاى خود را دهان به دهان منتقل كردند و افراد زيادى را در انتقاد و اعتراض به علي (رضي الله عنه) با خود شريك ساختند!
اين اعتراضات از طرف شاكيان، زمانى كه حتّى مراسم حج را به پا مى‏داشتند، پايان نيافت، و بلكه زيادتر شد و نزد پیامبر (صلی الله علیه و سلم) رفتند و درباره علي (رضي الله عنه) سخنان فراوانى گفتند؛ چنانكه شيخ مفيد در كتابش مى‏گويد:
«فلمّا دخلوا مكة كثرت شكاياهم من أميرالمؤمنين و أمر رسول الله (صلی الله علیه و سلم) مناديا فنادى فى الناس: إرفعوا ألسنتكم عن على‏بن أبى‏طالب فهو خشن فى ذات اللّه عز و جل غير مداهن فى دينه».[9]
«همين كه (همراهان على) داخل مكّه شدند، شكاياتشان درباره اميرالمؤمنين بالا گرفت و زيادتر شد. پس پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ندادهنده‏اى را فرمان داد تا بين مردم بانگ زند كه زبانهايتان را از على كوتاه كنيد؛ زيرا او در كار خدا سختگير است و در دين او، هرگز مداهنه و سستى نمى‏كند»..
شيخ مفيد و أبوالفتوح رازى آورده‏اند كه: بريده و ساير شاكيان تا مى‏توانستند قبل از ملاقات رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) از بدگويى نسبت به علي (رضي الله عنه) نزد مردم دريغ نكردند، و بر بسيارى از مردمى كه هنوز علي (رضي الله عنه) را – به درستى – نمى‏شناختند، تأثير بد گذاشتند.
بدين ترتيب، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) با چنين افرادى كه موج كينه و دشمنى با علي (رضي الله عنه) را در ميان خود داشت و به ديگران نيز منتقل مى‏ساخت و خصوصاً بازيچه‏اى براى منافقان و نهايتاً تفرقه مسلمانان مى‏شد، از مكّه خارج شد و به طرف مدينه حركت كرد، پس در فرصت مناسبى – قبل از آن كه مسلمانان كه از گوشه و كنار جزيره العرب براى اداى فريضه حج آمده بودند و اكنون در مسير بازگشت بودند، متفرّق شوند و هركس به سرزمين خويش برگردد و پيش از آن كه امواج اين بگومگوها نسبت به علي (رضي الله عنه) به جاهاى ديگر -خصوصاً مدينه – نيز منتقل شود، هنگام نماز ظهر در غدير خم – محلّى در نزديكى جحفه – سخنانى را ايراد فرمود و با جملاتى از علي (رضي الله عنه) جانبدارى كرد و قضيّه را همانجا فيصله بخشيد..
إبن‏كثير نيز در تاريخ خود مى‏گويد: «همين كه بگومگوها درباره علي (رضي الله عنه) به سبب جلوگيرى‏اش از به‏كارگرفتن شتران زكات و بازپس‏گرفتن جامه‏هاى غنيمتى كه جانشين او به آنان داده بود، زياد شد – در حالى كه علي (رضي الله عنه) كاملاً معذور و برحق بود – امّا به هر ترتيب، در بين حجاج پخش گرديد، و لذا زمانى كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) از حجّش فارغ گشت و در راه بازگشت به مدينه بود، در غدير خم در ميان مردم، خطبه‏اى خواند و ساحت علي (رضي الله عنه) را از آنچه مى‏گفتند، پيراسته دانست و منزلت او را بالا برد و ديگران را به فضلش متوجّه ساخت تا آنچه را نسبت به او در دلهاى بسيارى از مردم جاى گرفته بود، از ميان ببرد».[10]  و چنين ادامه مى‏دهد: «پس رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) در روز يكشنبه هيجدهم ماه ذى‏الحجة آن سال (يعنى سال دهم) در غدير خم در زير درختى كه در آنجا قرار داشت، خطبه‏اى والا ايراد كرد و در آن از امور مختلفى سخن به ميان آورد و از فضل و امانتدارى و عدالت علي (رضي الله عنه) و نزديكى‏اش به او، چندان سخن گفت كه آنچه را كه در دلهاى بسيارى از مردم نسبت به او وجود داشت، از ميان برد».[11]
علّامه امينى از «بريدة» چنين روايت كرده است:
«عن بريدة، قال: غزوت مع علي (رضي الله عنه) اليمن، فرأيت منه جفوة فلما قدمت على رسول الله (صلی الله علیه و سلم) ذكرت عليا فتنقصته، فرأيت وجه رسول الله (صلی الله علیه و سلم) يتغير، فقال: يا بريدة! ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قلت: بلى يا رسول اللّه! قال: من كنت مولاه فهذا على مولاه».[12]
«با علي (رضي الله عنه) رهسپار يمن شدم و در اين سفر از او خشونتى ديدم و چون نزد رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) آمدم، على را به بدى ياد كردم و از او انتقاد نمودم، ديدم كه چهره پیامبر (صلی الله علیه و سلم) متغير شد و فرمود: اى بريدة! آيا به مؤمنين از خودشان سزاوارتر نيستم؟ عرض كردم: آرى اى رسول خدا! فرمود: هر كس من مولاى اويم، على نيز مولاى اوست»..
بنابراين، روايت غدير نيز – برخلاف ادّعاى تيجانى و شيعيان – هيچگونه دلالتى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ندارد و تنها براى رفع اتّهامات و شكاياتى كه عليه علي (رضي الله عنه) بالا گرفته بود، بيان شده است..
پاسخ به شبهات شیعیان در این زمینه :
شبهه : معنى حقيقى «مَوْلى‏»، همان «أولى به تصرّف» است و المنجد تا چهارده معنى مجازى براى آن ذكر كرده و در قرآن به معانى مختلف به كار رفته است، و به قرينه اقرارى كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم از حاضران گرفت – «ألستم تعلمون أنى أولى بالمؤمنين من أنفسهم» – در جمله «من كنت مولاه فهذا على مولاه»، واژه «مَوْلى‏» به معنى «سرپرست و خليفه و امام» مى‏باشد
پاسخ : اوّلاً بيان معجزنشان پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در اين مورد چنان است كه هيچ ابهامى را باقى نمى‏گذارد و تنها غبار تعصّب و علايق و دلبستگيهاى كوركننده به عقايد ناموجّه موروثى و تلقينى است كه مانع درخشش فصاحت و دقّت بيان رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) شده است!!
واژه «مَوْلى‏» كه در سخن پیامبر (صلی الله علیه و سلم) استعمال شده، داراى معانى مختلف و متعدّدى است كه جز با وجود يك قرينه – در قبل يا بعدش – معنايش آشكار نمى‏شود.. مثلاً علّامه امينى در كتابش، معانى زير را براى «مَوْلى‏» ذكر كرده است:
1- پروردگار 2- عمو 3- پسرعمو 4- پسر 5- پسرخواهر 6- شوهر خواهر مرد 7- وارث 8- آزادكننده 9- آزادشده 10- بنده و غلام 11- مالك 12- تابع و پيرو 13- نعمت داده‏شده 14- نعمت‏دهنده 15- هم‏پيمان 16- شريك 17- صاحب و همراه و هم‏نشين 18- همسايه 19- مهمان 20- داماد 21- خويشاوند 22- فقيد 23- كسى كه به چيزى سزاوارتر از ديگران است 24- سرور (نه به معناى مالك و آزادكننده) 25- دوستدار 26- يار و ياور و پشتيبان 27- تصرّف‏كننده در كار 28- عهده‏دار كار. و با تمام كوششى كه كرده موفّق [13]نشده معناى خليفه و حاكم و امير و أولى‏الأمر و… را از آن استخراج نمايد و اعتراف كرده كه لفظ «مَوْلى‏»، مشترك لفظى و حدّاكثر به معناى «أولى بالشى‏ء» – معناى بيست و سوم – است! بدين ترتيب، معناى «مَوْلى‏» را بدون قرينه نمى‏توان دريافت.. و از اين معانى -حتّى بدون در نظرگرفتن مقدّمات حادثه و موجبات ايراد خطبه و موقعيّت اظهار آن – با توجّه به قرينه آن در جمله بعدى كه مى‏فرمايد: «اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه؛ خدايا! دوست دار كسى را كه او را دوست بدارد و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن بدارد!»، ثابت مى‏كند كه مراد از آن، محبّت و دوستى و نصرت و پشتيبانى و عدم دشمنى نسبت به اوست..
در قرآن كريم نيز در اكثر موارد، «مَوْلى‏» به معناى دوست و ياور و ناصر و پشتيبان آمده، به حدّى كه مى‏توان گفت: حقيقى‏ترين و ظاهرترين معناى «مَوْلى‏» – و «مَوَالِى» جمع آن – «دوست و ياور» است و معانى ديگر در مراتب بعدى قرار مى‏گيرند؛ چنانچه مى‏بينيم:
«  أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ»«بقره 286 » (تو يار و ياور مايى، پس ما را بر گروه كافران يارى فرما!)..
«‏ بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ ‏ »« آل عمران: ١٥٠  »« بلكه خداوند ياور شماست و او بهترين ياوران و مددكاران است »
« ‏‏‏ ‏ يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلًى عَن مَّوْلًى شَيْئاً وَلَا هُمْ يُنصَرُونَ ‏ »«دخان 41 »« روزى كه هيچ دوست و ياورى، دوست و ياور خويش را بى‏نياز نمى‏گرداند و از عذاب نمى‏رهاند و آنان (از طرف هيچ ياورى) يارى نمى‏شوند »
« وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ ‏ »«حج78 »« به خدا متوسّل شويد كه او دوستدار و ياور شماست و چه دوستدار و چه ياور نيكويى است »
« فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ »«احزاب5 »« پس اگر پدرانشان را نشناختيد، در اين صورت برادران دينى و دوستان و ياورانتان هستند »
« وَإِن تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ »«تحریم 4 »« و اگر بر عليه او همدست شويد، (بدانيد كه) همانا خداوند و همچنين جبرئيل و مؤمنان خوب و شايسته ياور او هستند و پس از آن، ملائكه نيز ياور و پشتيبان او هستند »
« ‏ يَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَى وَلَبِئْسَ الْعَشِيرُ ‏ »«حج13 »« كسى را به فرياد مى‏خواند كه زيانش از سودش نزديكتر (و بيشتر) است، چه بد ياور و چه بد معاشرى است »
شيخ طوسى در تفسير خود، درباره مفهوم «مَوْلى‏» در اين آيه مى‏گويد: «پس مولى همان ياورى است كه ديگران را يارى مى‏دهد».[14]
چنانچه در آيات فوق مى‏بينيم، «مَوْلى‏» مترادف «ناصر» و «ظهير» به معنى ياور و پشتيبان قرار گرفته است.. آيات زير نيز، مؤيّد همين معنى است:
« قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا »«توبه51 »« بگو: جز آنچه خداوند بر ما مقرّر داشته، مصيبتى به ما نمى‏رسد. او يار و ياور ماست »
« ‏ ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ ‏ »«محمد 11 »« اين بدان سبب است كه خداوند ياور مؤمنان است، و كافران هيچ يار و ياورى ندارند »
كاملاً پيداست كه در اين دو آيه نيز نمى‏توان «مَوْلى‏» را به معناى «أولى به تصرّف» و سرپرستى و عهده‏دارى امور گرفت؛ زيرا يقيناً خداوند علاوه بر مؤمنان، بر كافران نيز سرپرستى داشته و عهده‏دار تمام امور زندگى و مرگشان است، امّا قطعاً دوستدار و ياور كافران نيست، و گذشته از اين، كافران هميشه سرپرستان و ائمه كفر و ضلالت داشته‏اند![15]
در قرآن، اين لفظ درباره خداوند به معناى «ربّ؛ پروردگار» نيز به كار رفته است و مى‏دانيم كه «ربّ»، مالك و سرور و منعِم و سرپرست و أولى به تصرّف و… هم مى‏باشد؛ زيرا اين معانى – تماماً – از شؤون ربوبيّت است و براى غير خدا منتفى است؛ چنانچه مى‏فرمايد:
« وَرُدُّواْ إِلَى اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ »« یونس 30»« به سوى خداوند كه پروردگار راستينشان است، بازگردانده شدند »
و جمله بعدى آن – در دو آيه بعد – اين معنا را براى «مَوْلى‏» در آيه قبل ثابت مى‏كند:
« فَذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمُ »«یونس 32 »« پس آن است خداوندى كه پروردگار شماست »
در دو آيه قرآن نيز «مَوْلى‏» به معناى «وارث» استعمال شده است:
« وَلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ »«نساء 33 »« براى همه، از آنچه كه پدر و مادر و خويشاوندان واگذارند، وارثانى قرار داديم »
« وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِن وَرَائِي »« مریم 5»« من پس از خودم، از وارثانم بيمناكم »
در يكى از آيات قرآن، «مَوْلى‏» به معناى «سيّد و سرور و مالك» در برابر «عبد و برده» آمده است:
« وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَّجُلَيْنِ أَحَدُهُمَا أَبْكَمُ لاَ يَقْدِرُ عَلَىَ شَيْءٍ وَهُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلاهُ »«نحل 76 »« يكى از آن دو برده، گُنگ است و بر هيچ كارى توانا نيست و او سربارِ آقا و سرور خويش است »
در يكى از آيات، قرآن لفظ «مَوْلى‏» به نحوى آمده كه برخى از مفسّران آن را به معناى «أَوْلى‏» گرفته، يا اين كه آن را برايش مُحتمل دانسته‏اند.. مى‏فرمايد:
« مَأْوَاكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلَاكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ »«حدید15 »« پناهگاهتان آتش است و آن مولاى شماست و چه بد بازگشتگاهى است »
البته براى اثبات اين احتمال و ردّ احتمالات ديگر، مؤيّدى از قرآن كريم نداريم، در حالى كه مى‏توان از برخى معانى ديگر از تأييدات قرآنى، برايش به كار برد و هيچ موجبى براى انصراف از آنها نيز به نظر نمى‏رسد؛ از جمله اگر در اين آيه «مَوْلى‏» را به معناى «صاحب و همراه و همنشين» بگيريم، مصاحبت و همنشينى با آتش، معادل معنوى اصطلاح «أصحاب النار؛ همراهان و همنشينان آتش» است كه در قرآن بسيار به كار رفته، خصوصاً كه سياق آيات نيز مؤيّد اين معناست؛ زيرا در آيه قبل، منافقين به مؤمنين مى‏گويند: «ألم نكن معكم؛ آيا ما همراه و با شما نبوديم؟»[16] و در جوابشان گفته‏ مى‏شود: «امروز آتش، همراه و همنشين شماست!»..
حتّى اگر «مَوْلى‏» را در اينجا به معناى «أَوْلى‏» فرض كنيم، بايد معلوم شود كه وجه اولويّت آن در چيست؟ طبعاً در اينجا با توجّه به سؤال منافقين در آيه قبل و لفظ «مأوا؛ پناهگاه» و «المصير؛ بازگشتگاه» در آيه مورد نظر، واضح مى‏شود كه وجه اولويّت آتش در مصاحبت و مجالست است. در نتيجه، معناى آيه چنين مى‏شود: «آتش از هر چيز به همراهى و همنشينى با شما شايسته‏تر است»..
بنابراين، اگر شیعیان «مَوْلى‏» را در حديث، به معناى «أَوْلى‏» مى‏گيرند، چه دليل لغوى در دست دارند كه مى‏گويند منظور از آن فقط «أولى به تصرّف» است؟! چون ممكن است مراد از آن «أولى و سزاوارتر به محبّت و بزرگداشت و ياورى و…» باشد.. چه چيز موجب مى‏شود كه لفظ «مَوْلى‏» را تنها «أولى به تصرّف» مى‏دانند؟ در اين صورت، درباره اين آيه چه مى‏گويند كه مى‏فرمايد:
« إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُواْ »«آل عمران 68 »« همانا سزاوارترين مردم نسبت به ابراهيم، پيروانش و اين پيامبر و مؤمنان هستند »
واضح است كه پيروان ابراهيم‏ (عليه السلام) نسبت به او «أولى به تصرّف» نبوده‏اند! در حديث غدير نيز، اگر «مَوْلى‏» را به معناى «أَوْلى‏» بگيريم، بايستى وجه اولويّت را تعيين كنيم و طبعاً با توجّه به ادامه كلام پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كه فرمود: «اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه» روشن مى‏شود كه دوستى و نصرت و يارى علي (رضي الله عنه) و عدم دشمنى و خصومت با او، وجه اولويّت او نسبت به ساير مؤمنين است كه اين معنى با قرائن خارجى، يعنى ماجراى بريده(رضي الله عنه) و ساير همراهان علي (رضي الله عنه) كه كدورت و رنجش نابجايى كه بين آنها و علي (رضي الله عنه) پديد آمده بود، مناسبت تامّ و كامل دارد.
ثانياً امّا در مورد صدر كلام پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كه به عنوان مقدّمه، سخنان خود را با جمله «ألست أولى بكم من أنفسكم؟؛ آيا از خودتان به شما سزاوارتر نيستم؟» آغاز فرموده، نمى‏توان آن را قرينه «مَوْلى‏» قرار داد؛ زيرا اين جمله براى مهيّاكردن و نفوذ امر در آغاز سخن آمده و هيچ كس، علي (رضي الله عنه) را «أولى به تصرّف» بر جان و مال خود، در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و سلم) يا بعد از رحلتش نداست! در واقع پیامبر (صلی الله علیه و سلم) با يادآورى مقام اولويّت خويش نسبت به مؤمنان، قصد تأكيد بر مطلوب و خواسته خويش داشته و مقصودش اين بوده كه اگر مرا أولى و سزاوارتر به خود و مُطاع خويشتن مى‏دانيد، براى اطاعت از من، با على راه دشمنى و مخالفت نپوييد و از بدگويى نسبت به او دست برداريد و دوستدار و ياور او باشيد و از حمايتش دريغ نكنيد!
اگر در جمله آغازين حديث، خوب توجّه كنيد، «مَوْلى‏» را به معناى «أَوْلى‏» نمى‏گيريد؛ زيرا اگر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين مقصودى داشت، پس از مقدّمه مى‏فرمود: «من كنت أولى بنفسه فهذا على أولى به»؛ زيرا به اين ترتيب مفهوم مورد نظر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به همان وضوح و شدّت مقدّمه مطرح و طلب مى‏شد، در حالى كه استعمال لفظ «أَوْلى‏» در مقدّمه كلام و عدم استعمال آن در جمله اصلى، يعنى «من كنت مولاه…» – كه اصولاً مقدّمه به قصد تأييد و تأكيد آن اداء مى‏شود – موجّه نيست كه در اين صورت از وضوح مطلوب كاسته خواهد شد و مؤكَّد از مؤكِّد، و ذى‏المقدّمه از مقدّمه به صورتى ضعيف‏تر مطرح مى‏شود و مقصود و جمله اصلى، از وضوح و شدّت كمترى برخودار خواهد بود، و حاشا كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين كند!
كلام آغازين پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، اشاره به اين آيه است كه مى‏فرمايد:
« النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ »«احزاب 6 »« پيامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسرانش مادران ايشانند »
و اين حاكى از اين است كه سبب اولويّت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بر مؤمنان، تنها «نبوّت» اوست و طبعاً از عدم نبوّت، عدم اولويّت لازم مى‏آيد.. اگر به آيه دقّت كنيم، مى‏بينيم كه نفرموده: «محمد أولى بالمؤمنين من أنفسهم!»، بلكه به جاى نام پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، صفت و مقام نبوّت ذكر گرديده و از او، به عنوان «النبى» ياد شده است. بنابراين، كسى كه واجد مقام خاصّ «پيامبر» نيست، نمى‏تواند همچون او، واجد اولويّت بر مؤمنان باشد.. «ال» در كلمه «النبى» كه در آيه آمده، «الف و لام عهد» است؛ زيرا در ادامه آيه كه مى‏فرمايد: «و أزواجه أمهاتهم؛ و همسرانش مادران ايشانند»، ضمير «ه» به خود پیامبر (صلی الله علیه و سلم) برمى‏گردد و مثبِت اين معنى است كه منظور از «النبى» تنها شخص پیامبر (صلی الله علیه و سلم) اسلام است و بس؛ نه كسى ديگر، و پیامبر (صلی الله علیه و سلم) هم به سبب نبوّت خاصّه‏اش «اولويّت» يافته و علي (رضي الله عنه) و هيچ يك از فرزندانش داراى آن نبوّت نبوده و در نتيجه، از آن اولويّت نسبت به مؤمنان برخوردار نبوده و نخواهند بود!..
ثالثاً اگر بخواهند – به دليل علايق فرقه‏اى خويش – از معانى لغوى لفظ عدول كنند و از طريق واژه «مَوْلى‏»، مقام خاصّى براى علي (رضي الله عنه) قائل شوند، همانطور كه مى‏دانيد آشكارترين و نزديكترين شأن از شؤون پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به ذهن، مقام نبوّت و رسالت اوست. در اين صورت براى اينكه علي (رضي الله عنه)، پيامبر و رسول پنداشته نشود، بايستى – همچون «روايت منزلت»[17] – قيدى در جمله وجود مى‏داشت كه ذهن را از اين معنى منصرف كرده و به مقام مورد نظر متوجّه سازد!
علاوه بر اين، هيچ يك از علماى شيعه – على‏رغم كوشش بسيار – نتوانسته‏اند براى «مَوْلى‏» معناى «خليفه»، «امام»، «حاكم»، «امير»، «والى» و… بتراشند! حال – فرضاً – اگر به زور كلمه «مَوْلى‏» را به معناى خليفه بگيريم، با اين مشكل مواجه خواهيم شد كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) خليفه كسى نبود تا بخواهد آن خلافت را در مورد علي (رضي الله عنه) نيز به تحقّق برساند، و يا اگر به فرض محال، «مَوْلى‏» را به معناى «امام» بگيريم، اين موضوع با وجود پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – كه علاوه بر نبوّت، مقام امامت نيز داشت – با اعتقادات شيعى تصادم و منافات دارد: زيرا بنابر مذهب تشيّع – چنانكه در «كافى» مذكور است – هر امامى در آخرين لحظه حياتِ امام معصوم پيش از خود، به امامت نائل مى‏شود! و اگر براى[18] رهايى از اين تعارض اصرار كنيم و بگوييم مقصود از اين كلام، امامت و خلافت بلافصل علي (رضي الله عنه) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) است، لزوماً بايد كلمه «بعدى؛ بعد از من» نيز در حديث ذكر مى‏شد! زيرا در اسلام، هرگز در يك زمان، دو «مولى» به معناى متصرّف در امور وجود ندارد! در حالى كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) نه قيدى به كار برده كه از لفظ «مَوْلى‏» فقط «أولى به تصرّف و امام و خليفه» فهميده شود و ديگر شؤونش، بركنار بماند و نه قيد «بعدى» را ذكر كرده است، و اين كار از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – كه معلّم و هدايتگر مسلمانان است – پذيرفتنى نيست..
شكّى نيست كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – چنانكه مقتضاى ارشاد و هدايت و لازمه بلاغت و فصاحت اوست – تمام واجبات و بلكه كوچكترين مستحبّات، و حتّى آداب نشست و برخاست و خورد و نوش را به نحوى كه هر آشناى به زبان عربى – اعمّ از حاضر و غايب – بدون تكلّف، معناى مقصور را دريابد، بيان فرموده است. بنابراين، اگر در اين موضوع مهمّ و يكى از اصول دين!، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كلامى اين چنين بگويد كه بنا به قواعد زبان عربى، نتوان معنايى را كه منظور جنابعالى است، از آن استخراج كرد – العياذ باللّه – عدم بلاغت و قصور بيانش يا سهل‏انگارى‏اش را در تبيلغ و ارشاد اثبات كرده‏ايم!!
از طرفى، هيچ يك از اصول – و حتى فروع – دين در قرآن كه – به زبان عربى آشكار و بدون اعوجاج[19] – نازل گرديده، بدين صورت اعلام نشده است! زيرا در قرآن كريم، دهها بلكه صدها آيه واضح و خلاف‏ناپذير درباره «توحيد» و «معاد» و «نبوّت» و بسيارى از فروع و تفصيلات ديگر موجود است و در تمامى اين موارد – لااقل به اجمال – بدون تكيّه بر حديث و «سنّت»، قابل حصول است، امّا چرا درباره اصل اساسى و سعادتبخش «امامت»! – به قول شيعيان – اين روش متروك شده و به جاى وضوح و صراحت، ابهام و ايهام را برگزيده است!.. آرى! آياتى هم كه – در خصوص امامت – ادّعا مى‏شود، آياتى است كه براى قبول ارتباط آن با اصل «امامت»، غالباً بايد از توجّه به آيات قبل و بعد آن و سياق بين آنها، يا خواندن آيه تا انتهاء، خوددارى شود!! و يا گفته مى‏شود: اين آيات، بدون اين احاديث، ابداً قابل قبول نيست!! و عجيب‏تر اينكه، وقتى سراغ آن احاديث هم مى‏رويم، آنها را نيز خالى از ابهام نمى‏يابيم و از الفاظى استفاده شده كه به اعتراف خودشان، دست‏كم بيست و هشت معنى دارد!! در حاليكه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كه بر هدايت خلق حريص و در عربى كاملاً فصيح بود، بى‏ترديد براى هدايت مردم و اتمام حجّت – به گونه‏اى كه در آينده قابل توجيه نشود – چنين موضوع مهم و اساسى را با واضح‏ترين و ترديدناپذيرترين عبارات بيان مى‏فرمود؛ نه آن كه آن را با اسلوبى پيچيده و رمزگونه و شبهه‏ناك بازگو كند![20]
آيا اهمّيت يكى از اصول دين – يعنى «امامت»! – از ماجراى زيدبن‏حارثة(رضي الله عنه) – كه نامش صريحاً در قرآن آمده[21] – كمتر است؟! آيا اهميّت ماجراى اصحاب كهف كه حتّى‏  از ذكر سگشان در قرآن كوتاهى نشده، از مسأله امامت، يك اصل دينى! بيشتر است؟! [22]
آيا كتابى كه هيچ چيز را فرونگذاشته و براى هدايت مردم – تا قيامت – نازل شده،[23] موضوعى كه موجب تفرقه و اختلاف در بين مردم، و حتّى به جنگها و منازعاتى در ميانشان منجر شده، ترك مى‏كند و موضوع گذشتگان را به تفصيل شرح مى‏دهد؟ آيا پروردگارى كه از ذكر «پشه» در كتابش شرم و ابايى ندارد از ذكر صريح مسأله «امامت» [24] امتناع مى‏كند؟! آيا اين است روش هدايت مردم؟!..
پيرامون حادثه غدير خم، بايد به اين اصل كلّى در تاريخ‏شناسى توجّه داشت كه نمى‏توان هيچ رويداد تاريخى را، بى‏توجّه به مقدّمات و مقارنات – شرايط جنبى – آن بررسى كرد؛ زيرا اين كار، بى‏ترديد موجب تحريف تاريخ خواهد شد.. بر اين پايه، در حادثه غدير خم، هرگز اين تصوّر درست نيست كه – جدا از همه چيز – ما فقط كمر علي (رضي الله عنه) را در دست پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بر پالان شتران ببينيم كه فرياد برمى‏آورد: «من كنت مولاه فهذا على مولاه» و از اينجا به جانشينى علي (رضي الله عنه) بعد از او پى ببريم و خصوصاً استدلال كنيم كه: «در بيابان خشك و سوزان، جاى اين گونه دعا نيست كه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه! پس بايد موضوع جانشينى و امامت در ميان باشد!»..
اين سبك تاريخ‏شناسى تجريدى و قرون وسطايى – كه متأسّفانه، متكلّمان شيعى قرنهاست آن را دنبال مى‏كنند – مورد تأييد تاريخ‏شناسان نيست؛ زيرا براى پى‏بردن به تمام حقايق تاريخى، بايد وقايع را در ظرف زمان و مكان و مقدّمات و شرايط آن ديد و علل آن را شناخت.. بايد در اين حادثه به سؤالات زير پاسخ صحيح داد تا رويداد غدير به درستى تحليل شود:
– چرا هيچ يك از كسانى كه در آن اجتماع حضور داشته و سخن رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) را شنيدند، از آن چنين تعبيرى نكردند و در سقيفه بنى‏ساعده و تمام دوران خلافت خلفاى راشدين، ذكرى و حتى اشاره‏اى به آن ننموده و بدان استناد نجستند؟![25]
– چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) عبارت مزبور را در مكّه و در مراسم عظيم و پرشكوه حجةالوداع اداء نكرد تا همه مردم مكّه و همراهان او از اين مسأله حياتى و يكى از اصول دين! با خبر شوند و به همه اتمام حجّت گردد؟! چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) آن عبارت را در مدينه نفرمود تا اهالى مدينه هم – كه در به قدرت‏رساندن خليفه، نقش اوّل و اساسى داشتند – بشنوند و شاهد مقال باشند و پس از رحلتش با علي (رضي الله عنه) بيعت كنند؟! چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) تنها و تنها در همان مكان، و براى همان يكبار اين جمله را عنوان كرد؟!
– چرا صحابه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) – از مهاجرين و انصار – كه در قرآن صريحاً از آنها تجليل شده، آن خلافت را – به زعم شيعه – جدّى نگرفتند[26] و بلافاصله پس از فوت‏ پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در سقيفه بنى‏ساعده جمع شدند و خواستند براى خود از طريق شورا، حاكم انتخاب كنند؟! چرا همگى أبوبكر (رضي الله عنه) را كانديد خلافت كرده و بالاخره بعد از مباحثاتى با او بيعت كردند؟[27]
– چرا از جمعيّت 70 هزار نفرى – و به قول بعضى از مورّخين 120هزار نفرى – كه به قول شيعه اماميّه همگى فرمان پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را در غدير خم مبنى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) به حكم خدا شنيده و فهميده بودند، قيام و حركتى در اعتراض به خلافت أبوبكر (رضي الله عنه) مشاهده نشد و جمعيّت مسلمانان را سكوت فراگرفت؟![28]
– چرا علي (رضي الله عنه) پس از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) هرگز نگفت: من «منصوب من عنداللّه» هستم و حاضر نيستم از حكم الهى چشم‏پوشى كنم؟! چرا او و ديگر صحابه‏اى كه مورد احترام شيعه هستند، به اين حديث و آياتى كه – به زعم شيعه – درباره خلافت و امامتش نازل گشته‏اند، استناد نكرده و با أبوبكر (رضي الله عنه) و ديگر خلفاى راشدين بيعت كردند؟![29] اگر او  براى حكومت و فرمانروايى از جانب خدا تعيين شده بود، از چه روى أبوبكر (رضي الله عنه) و ديگر خلفاء را با بيعت خويش تأييد نمود؟! طبق فرموده پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در روايت شيعه،[30]. «أقضاكم على»؛ «قاضى‏ترين شما على است»، آيا بزرگترين قاضى، حجّتى بدينگونه قوى و قاطع را كه حقّ خدايى خودش را ثابت كند، ناديده مى‏گيرد و به مسائل فرعى مى‏پردازد؟ چه شد كه مسلمانان و در رأس آنها خود علي (رضي الله عنه) از انجام حكم الهى سرباز زدند و با مدّعيان دروغين و غاصبان خلافت به مبارزه برنخاستند؟ به فرض اينكه اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همگى از امر خدا سرپيچى كردند و مرتد شدند، چرا علي (رضي الله عنه) و آن سه يا چهار صحابه‏اى كه شيعه تنها بدانها اعتراف مى‏كند، امر صريح و قاطع خدا و رسولش را مبنى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) ناديده گرفتند و بلافاصله يا با اندكى تأخير با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت كردند؟ امرى كه بايد اجرا شود![31]
– چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در عبارتى كه فرمود، كلمه «مَوْلى‏» – كه داراى معانى مختلف و متعدّدى است و فهم دقيق آن، هميشه با قرينه‏اى كه قبل يا بعد از آن مى‏آيد، مربوط است- و افعال «وال» و «عاد» را به كار برد، و «ولايت» را در برابر «عداوت» و قرينه آن نهاد؟ چرا اين عبارت را – به تصديق مدارك شيعه – پس از زمينه عداوتى كه – از جانب بريده‏(رضي الله عنه) و همراهانش در تصرّف پيش از موقع اموال زكات – با علي (رضي الله عنه) پيش آمده بود، فرمود؟
– چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – اگر مسأله جانشينى در ميان بود – كلمات روشنى از قبيل: «خليفه»، «امير»، «أولى الأمر» و «امام» را براى بيان اين امر خطير به كار نبرد تا به مقصود رساتر باشد و براى ديگران – احياناً – در آينده توجيه‏آور نشود؟ چه مانعى در اين كار براى كسى كه «أفصح من نطق بالضاد» بود، وجود داشت؟![32]
بنابراين، اين سؤالات ما را وامى‏دارد كه به حادثه غديرخم، عميق‏تر بنگريم و مقدّمات آن را تحقيق كنيم.. چون چنين كنيم، مى‏بينيم كه پيش از پايان حج و بازگشت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از مكّه به سوى مدينه، جماعتى با علي (رضي الله عنه) به مخالفت و دشمنى برخاسته بودند، و آنها سپاهى بودند كه با علي (رضي الله عنه) از يمن آمده و به شركت‏كنندگان در حج پيوسته بودند.. «علّامه امينى» در كتابش مى‏گويد:
«و أما الذين حجوا فأكثر من ذلك كالمقيمين بمكة و الذين أتوا من اليمن مع على أميرالمؤمنين و أبى‏موسى».[33]
«و امّا كسانى كه مراسم حج را به جاى آوردند، بيش از اينها بودند؛ مانند كسانى كه مقيم مكّه بودند و نيز كسانى كه با على و أبوموسى أشعرى از يمن بازگشته بودند»..
اين گروه مخالفان با علي (رضي الله عنه)، چون به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) رسيدند، حتّى تأمّل نكردند تا مراسم حجّ به پايان برسد و بلافاصله با شدّت و شتاب، شكايات خود را از علي (رضي الله عنه) مطرح ساختند؛ چنانكه «شيخ مفيد» مى‏نويسد:
«فلما دخلوا مكة كثرت شكاياهم من أميرالمؤمنين و أمر رسول اللّه مناديا فنادى فى الناس: إرفعوا ألسنتكم عن على‏بن أبى‏طالب فهو خشن فى ذات اللّه عز و جل غير مداهن فى دينه».[34]
«همين كه (همراهان على) داخل مكّه شدند، شكاياتشان درباره اميرالمؤمنين بالا گرفت و زيادتر شد. پس پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ندادهنده‏اى را فرمان داد تا بين مردم بانگ زند كه زبانهايتان را از على كوتاه كنيد؛ زيرا او در كار خدا سختگير است و در دين او، هرگز مداهنه و سستى نمى‏كند»..
شبهه : چگونه بايد بر اهل سنت ثابت شود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم على را به سمت جانشينى خود منصوب فرموده؟ آيا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به على نفرمود: «أنت أخى و وصيى و خليفتى»؟ و علماى اهل‏سنّت اين جمله را نقل نكرده‏اند؟
پاسخ : لازم به تذكّر است كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به هيچ وجه در غديرخم درباره علي (رضي الله عنه) نفرمود: «أنت أخى و…»، بلكه فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه»؛ جمله‏اى كه شرحش را داده‏ايم و ابداً حكم به جانشينى علي (رضي الله عنه) از آن استنباط نمى‏شود..
عبارتى كه بدان اشاره شد خبر واحدى است كه – برخى از كتب اهل‏سنّت – در رابطه با آيه «و أنذر عشيرتك الأقربين»؛ «و خويشان نزديك خود را بترسان!» [35] آورده‏اند.. امّا فقهاى اهل‏سنّت آن را متواتر ندانسته، بلكه همگى آن را جعلى و دروغين دانسته‏اند! اين حديث به أبومريم كوفى و عبداللّه‏بن عبدالقدوس برمى‏گردد كه به متروك‏بودن و دروغگويى مشهورند.. إبن‏كثير مى‏گويد: عبدالغفاربن‏القاسم أبومريم، متروك و دروغگو و شيعه‏ است! [36].. إبن‏مدينى‏و ديگران نيز او را به وضع و جعل حديث معرّفى كرده‏اند! [37].. و جعل‏بودن آن، همين بس كه بى‏ارتباط به موضوع آيه است! زيرا آيه در دوران مكّه و هنگامى كه علي (رضي الله عنه) هشت ساله بوده، نازل شده و به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) فرمان مى‏دهد كه‏ [38]«خويشان خود را جمع كن و آنان را از شرك و گناهانشان، انذار ده و به توحيد و عبادت خدا، دعوتشان كن!».. مطلب در صحيح بخارى و مسلم – روايت إبن‏عباس‏(رضي الله عنه) – آمده كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بر كوه صفا بالا رفت و خويشان خويش را فراخواند و آنها را به اسلام دعوت كرد و بحثى از علي (رضي الله عنه) نيامده است.. گذشته از اين، در روايت آمده كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، چهل نفر از خويشان خويش را دعوت كرد، در حالى كه آن گونه كه محقّقان آورده‏اند، در آن زمان تعداد نفرات بنى‏عبدالمطلب، به چهل مرد نمى‏رسيده است! و در همان روايت آمده كه علاوه بر علي (رضي الله عنه)، حمزه و جعفر و عبيدةبن الحارث نيز جواب دادند، در حاليكه از علي (رضي الله عنه) – در زمان نزول آيه – بالغتر و مؤثّرتر بوده‏اند! همچنين در آن موقعيّت -كه اوايل دعوت بوده – هنوز خود پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و دعوتش را كسى نپذيرفته بود تا بحث جانشينى او مطرح شود!!
بعلاوه، اگر شیعیان به كتب سنّى در اين باره استناد مى‏كنيد، چرا به اين حديث مشهور – كه در صحيح بخارى و ساير مأخذ اهل‏سنّت و حتّى مآخذ شيعه نيز آمده – اشاره نمى‏کنند كه: «هنگام احتضار رسول خدا (صلی الله علیه و سلم)، عبّاس‏(رضي الله عنه) عموى پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به علي (رضي الله عنه) گفت: اى على! بيا نزد رسول خدا برويم تا امر حكومت را در مورد تو اعلام كند و پس از رحلتش كسى با تو اختلاف نكند، علي (رضي الله عنه) به او پاسخ منفى داد و گفت: همانا به خدا قسم! اگر ما آن را از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بخواهيم، ممكن است مرا تعيين نكند و مردم هم بدين خاطر مرا انتخاب ننمايند. پس به خدا قسم! از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين تقاضايى نمى‏كنم!».[39]
و امّا اين حديث نيز در كتب سنّى تصريح شده و اگر به مأخذ شيعه احتجاج فرماييد، در آنجا نيز مضبوط است كه علي (رضي الله عنه) فرمود:
«و الواجب فى حكم اللّه و حكم الإسلام على المسلمين بعد ما يموت إمامهم أو يقتل ضالا كان أو مهتديا، مظلوما كان أو ظالما، حلال‏الدم أو حرام‏الدم، أن لا يعموا عملا و لا يحدثوا حدثا و لا يقدموا يدا أو رجلا و لا يبدءوا بشى‏ء قبل أن يختاروا لأنفسهم إماما عفيفا عالما عارفا بالقضاء و السنة».[40]
«در حكم خدا و اسلام، بر مسلمانان واجب است كه چون امامشان فوت كرد يا كشته شد، خواه گمراه باشد يا هدايت‏شده، مظلوم باشد يا ظالم، خونش حلال باشد يا حرام، هيچ كارى نكنند و دست و پاى فراپيش ننهند و شروع به هيچ عملى نكنند، مگر آن كه قبل از هركارى براى خود امامى انتخاب كننند كه پاك و عالم با احكام و سنّت باشد»..
شبهه : آيا عقلانى است بپذيريم پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در صحرايى بى‏آب و علف، اصحاب را جمع كرد تنها براى اينكه بگويد: رفيق من با على رفيق است!
پاسخ : حتّى هيچ يك از مورّخان شيعه نگفته‏اند كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم به قصد سخنرانى و ايراد خطبه فرود آمد! هنگام ظهر بود و مى‏خواستند نماز بخوانند و آنجا را محلّ مناسبى براى اقامه نماز يافتند، پياده شدند و نماز خواندند و بعد از نماز، وقتى پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ديد كار دشمنى با علي (رضي الله عنه) بالا گرفته، چند كلمه‏اى در رفع عداوت از علي (رضي الله عنه) فرمود.. مطلبى به اين روشنى را شما به كجا كشانده‏ايد!
و اگر غير از اين بود، چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در آن صحراى بى‏آب و علف – به قول شما – علي (رضي الله عنه) را براى جانشينى معرّفى نمود؟! آيا جايى بهتر از آنجا يافت نمى‏شد؟! چرا در هنگام مراسم عظيم حج در مكّه و يا هنگام بازگشت در مدينه كه همه مردم – اعم از حجاج و غيره – امر خدا و رسولش را مبنى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) بشنوند و بعداً هيچ تأويلى در مقابل آن نداشته باشند، نفرمود؟ چرا فقط در آن مكان و تنها و تنها همان يكبار و در حضور همان افراد فرمود؟..
شبهه : پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، مسأله جانشينى على را زمانى فرمود كه مسلمانان مدينه – آنها كه در خلافت، طمع داشتند – حضور داشته باشند!
پاسخ : بايد سؤال كرد: چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – اگر قصد اعلام جانشينى علي (رضي الله عنه) را در حضور مردم مدينه داشت – صبر نكرد تا كاروان به مدينه برسد و ميان راه، در غدير خم آن سخنان را ابراز داشت؟ مگر مردم مدينه همه با پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به حج آمده بودند؟ آيا لازم نبود همه حكم الهى – خبر خلافت علي (رضي الله عنه) – را بشنوند؟ مگر شنيدن اين خبر، مخصوص كسانى بود كه به قول شما: «طمع در خلافت داشتند»؟! آيا اگر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) صبر مى‏نمود تا به مدينه برسد، «طمع‏كنندگان در خلافت»! مى‏گريختند؟!..
شبهه : اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همه در غدير خم فهميدند كه منظور پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از آن سخنان اعلان جانشينى على بوده است – و تبريك عمر به على، دليل اين موضوع است – منتهى نفع دنياشان نگذاشت از امر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) تبعيّت كنند. معدودى مانند سلمان و أبوذر و مقداد و عمّار، به امر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) عمل كرده تا مدّتى زير بار بيعت با أبوبكر نرفتند.
پاسخ : اوّلاً از هيچ يك از اصحاب – حتّى سلمان و أبوذر و مقداد و عمّار – هيچ روايتى -صحيح – در دست نيست كه درباره غديرخم چنين مطالبى را دربرداشته باشد و تمام كسانى كه به جانبدارى از علي (رضي الله عنه)، در بيعت با أبوبكر (رضي الله عنه) تأخير كردند، هرگز نگفتند كه دليل امتناعشان اين است كه علي (رضي الله عنه) جانشين منصوص پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و برگزيده خداست! هيچ سند تاريخى كه اين موضوع را نشان دهد، در دست نيست.. اگر چنانچه منظور پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از حديث غدير، جانشينى بلافصل علي (رضي الله عنه) مى‏بود، آنها هرگز فرمان خدا و رسولش را فراموش نمى‏كردند و تحت هيچ شرايطى با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت نمى‏كردند.. با حدس و گمان نمى‏توان تاريخ ساخت! هيچ يك از اصحاب، تفسير شما را از حادثه غدير در تاريخ منعكس نكرده‏اند.. در كتاب «احتجاج» طبرسى آمده كه گروهى از انصار، مقصود پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را از خطبه غدير نفهميدند!! و لذا ناچار شدند كسى را نزد او بفرستند تا مقصودش را دريابند و آن گونه كه در روايت آمده، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) باز هم هيچ كلمه‏اى از قبيل «خليفه»، «امام»، «والى»، «أولى الأمر» و… را به كار نبرد!!
ثانياً كسانى كه مى‏گويند امر خدا و پيامبرش را به خاطر منافع دنيوى زير پا گذاشتند، قرآن كريم آنها را «مؤمنان حقيقى» ناميده و خداوند، بدون هيچ قيد و شرطى، بدانان‏ [41] وعده بهشت داده و ادّعاى شیعیان در مورد ايشان با كلام خدا نمى‏خواند! اگر آن «مؤمنان‏  راستين»[42] – به فرموده قرآن – خلافت بلافصل علي (رضي الله عنه) را از سخنان پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در غديرخم فهميده بودند، چرا متعاقباً شورا تشكيل دادند و «سعدبن‏عباده»(رضي الله عنه) را كانديد خلافت كردند؟!
ثالثاً هرچند اصل حديث غدير، متواتر بوده و در صحّت آن هيچ ترديدى نيست، ولى حديث تبريك عمر به علي (رضي الله عنه) در آن ماجرا، خبرى واحد و جعلى است.. در سند اين حديث، همه به «على‏بن زيدبن جدعان» برمى‏گردد كه امام احمدبن‏حنبل در مسند خود آورده و خود در موردش مى‏گويد: «ضعيف است». ديگر علماى اهل‏سنّت نيز [43]-از قبيل «حمادبن زيد»، «إبن‏خزيمه»، «إبن‏عيينه»، «إبن‏معين»، «يحيى القطان»، «يزيدبن زريع» – او را غيرموثّق و ضعيف و شيعه دانسته‏اند و گروهى گفته‏اند: در سندها دستكارى كرده و درخور اعتنا نيست!
به فرض صحّت خبر، ضرورتاً مؤيّد نصب علي (رضي الله عنه) به جانشينى نمى‏تواند باشد؛ زيرا افراد، تبريك را فقط در انتصابات به هم نمى‏گويند و هر واقعه خوشى كه براى كسى پيش آيد، تبريك دوستانش را نسبت به او برمى‏انگيزد. اين كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همگان را به ترك دشمنى با علي (رضي الله عنه) خوانده و او را از تمام اتّهامات، مبرّى دانسته و دوستى و محبّت خاصّ و حمايت ويژه خود را نسبت به او، به همه نشان داده و بر همه لازم شمرده است، مى‏تواند شادباشهاى بسيارى را نسبت به علي (رضي الله عنه) برانگيزاند و تبريك عمر (رضي الله عنه) را نيز به او در اين ماجرا – اگر چنانچه فرضاً راست بوده باشد – بايد از زمره آن شمرد!..
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاه
منبع با تلخیص: کتاب عیانات
نوشته: عبدالله محمدی (توحیدی)
——————————
پی نوشت:
[1] ‏ – زيرا اين عبارت فاقد سند است.
[2]  – اسلام‏شناسى، دكتر على شريعتى، ص‏409-390- البداية و النهاية، إبن‏كثير، ج‏5، ص‏101-99.
[3] – اسلام‏شناسى، شريعتى، ص‏410-409
[4] – بخارى و امام احمد با سند خويش از أبوبريده روايت كرده‏اند.
[5]  – البداية و النهاية، ج‏5، ص‏105.
[6] – تفسير روح الجنان، أبوالفتوح رازى، به تصحيح على‏اكبر غفارى، ج‏4، ص‏276-275- مجالس المؤمنين، قاضى نور اللّه شوشترى، ج‏1، ص‏43.
[7] – همان مآخذ.
[8]  – همان مآخذ اسلام‏شناسى، شريعتى، ص‏424- البداية و النهاية، ج‏5، ص‏106-105
[9]  – الإرشاد، شيخ مفيد، ص‏161- تفسير روح الجنان، أبوالفتوح رازى، ذيل آيه «يا أيها الرسول بلغ»- إبن‏هشام نيز از أبى‏سعيد خدرى‏6 همين روايت را چنين نقل مى‏كند: «عن أبى‏سعيد الخدرى قال: اشتكى الناس عليا2 فقام رسول اللّه‏ (صلي الله عليه و سلم) فينا خطيبا، فسمعته يقول: أيها الناس! لا تشكوا عليا، فواللّه! إنه لأخشن فى ذات اللّه، أو فى سبيل اللّه من أن يُشكى»؛ «از أبى‏سعيد خدرى نقل است كه گفت: مردم از على‏ (رضي الله عنه) شكايت كردند، پس رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) كسى را به عنوان خطيب برخيزاند و من از او شنيدم كه مى‏گويد: اى مردم! از على شكايت نكنيد؛ زيرا به خدا قسم! او در كار خدا سختگيرترين فرد است، يا در راه خدا از كسى كه از او شكايت مى‏كند، سختگيرتر است»..
[10] – البداية و النهاية، ج‏5، ص‏106.
[11] – همان، ص‏208-108
[12] – الغدير، امينى، ج‏1، ص‏384، چاپ سوم امام احمد نيز همين روايت را در مسندش از إبن‏عباس و او هم از بريدة نقل كرده است.. و إبن‏كثير، اسناد اين روايت را نيكو و قوى، و تمام رجالش را ثقه دانسته است.
[13] – الغدير، امينى، ج‏1، ص‏363-362، چاپ سوم.
[14]  – التبيان، طوسى، ج‏7، ص‏298.
[15]  – چنانچه مى‏فرمايد: «والذين كفروا أولياؤهم الطاغوت»؛ «و كسانى كه كافر هستند، طاغوت سرپرست ايشان است».. (البقرة/257). يا مى‏فرمايد: «و جعلناهم أئمة يدعون إلى النار و يوم القيامة لا ينصرون»؛ «و ما آنان را امامان و پيشوايانى قرار داديم كه مردم را به سوى آتش (دوزخ) مى‏خواندند و روز قيامت (از سوى كسى) يارى نمى‏گردند».. (القصص/41).
[16] – (الحديد/14).
[17]- «يا على أنت منى بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبى بعدى»؛ «اى على! منزلت تو نسبت به من، همچون منزلت هارون نسبت موسى است، غير از آن كه پس از من پيامبرى نخواهد بود»..
[18]- رجوع شود به «اصول كافى»، ج‏1، كتاب الحجّة، ص‏381-275-274، روايات 717تا719 و 983تا985.
[19]- «الحمد لله الذى أنزل على عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا».. (الكهف/1)
[20]  – اين پيچيدگى به حدّى است كه حتّى در روايات شيعه – كه معتقد به امامت الهى على‏ (رضي الله عنه) هستند – نيز به آن، اعتراف شده است؛ چنانچه در كتاب «احتجاج» طبرسى آمده كه گروهى از انصار، مقصود پيامبر را از خطبه غدير نفهميدند!! و ناچار شدند كسى را نزد پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بفرستند تا مقصودش را دريابند و آن گونه كه در روايت آمده، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) حتّى در همان توضيح نيز، الفاظى از قبيل «خليفه»، «امام»، «والى»، «أولى الأمر» و… را به كار نبرد!!
[21] – «فلما قضى زيد منها وطرا زوجناكها».. (الأحزاب/37).
[22] – در سوره كهف آمده است.
[23] – «ما فرطنا فى الكتاب من شى‏ء».. (الأنعام/38).
[24] – إن الله لا يستحيى أن يضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها. (البقرة/26).
[25]  – اصحاب، در اينكه خليفه چه كسى است، با همديگر هم‏عقيده نبودند و اين ناشى از آن بود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) فرد خاصّى را به خلافت نصب نفرموده بود.. نه على‏ (رضي الله عنه) و نه أبوبكر (رضي الله عنه) – و نه طرفدارانشان – هيچ كدام به وجود نصّى بر خلافت آنها اشاره‏اى نكردند!
[26] – به فصل «اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم)» رجوع شود.
[27]  – اگر على‏ (رضي الله عنه) به عنوان خليفه و امام از طرف خدا و رسولش نصب مى‏شد، هرگز در مقابل اين نصّ صريح، شورا تشكيل نمى‏شد و بيعتى صورت نمى‏گرفت..
[28]  – در حالى كه قوت ايمان اصحاب فداكار و مجاهد رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) و مدح و تمجيد قرآن كريم از آنها، با كتمان خلافت الهى على‏ (رضي الله عنه) توسّط ايشان، تناقض صريح دارد..
[29] – در حالى كه حادثه غديرخم تا رحلت پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، بيش از هفتاد يا هشتاد و سه روز فاصله نداشت (ماجراى غدير، روز هجدهم ذى‏الحجه، سال دهم هجرى واقع شد و اگر وفات پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را 28صفر بدانيم، هفتاد روز و چنانچه – همچون إبن‏كثير كه در كتابش «الفصول فى سيرة الرسول» آورده – حداكثر 12 ربيع‏الأوّل بدانيم، 83روز از واقعه غديرخم مى‏گذشت)، اگر داستان غدير بدانگونه كه شيعيان آورده‏اند، راست باشد كه رسول خدا در ميان 120هزار مسلمان به حج آمده بود، خطبه‏اى طولانى بدان تفصيل – كه در پاره‏اى از كتب شيعه موجود است – خوانده و على‏ (رضي الله عنه) را به عنوان خليفه و امام مسلمانان به فرمان خدا نصب كرده و از مردم بدين عنوان بيعت گرفته! و حتى در پاره‏اى از روايات، تا سه روز در آنجا توقّف نموده! و از زنان نيز اخذ بيعت فرموده! و… حتّى در مرض‏الموت خود نيز در صدد استحكام آن بوده! – قصّه قلم و دوات – آنگاه بلافاصله پس از رحلت رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) تمامشان به جز اندكى به تمام اين تأكيدات پشت پا زده و ابداً سخنى از على‏ (رضي الله عنه) و منصوبيّتش در غدير و بيعت مردم با او در آنجا را نياوردند، بايد گفت كه داستانى عجيب است! چگونه همگى آنها پس از گذشت كمتر از سه ماه، امرى به آن اهمّيّت را فراموش كردند و تمام عمرشان، آن را به ياد نياوردند و از آن سخنى نگفتند؟!
[30] – الغارات ثقفى، ص‏302- مستدرك نهج‏البلاغه، شيخ كاشف‏الغطاء، چاپ لبنان، ص‏120-119- نامه 62، نهج‏البلاغه شرح فيض‏الإسلام الأمالى، شيخ طوسى، ج‏2، ص‏121، چاپ نجف – منار الهدى، على بحرانى، ص‏373- ناسخ التواريخ، ج‏3، ص‏532
[31]  – «و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضى الله و رسوله أمرا أن يكون لهم الخيرة من أمرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا… و كان أمر الله مفعولا»؛ «هيچ مرد و زن مؤمنى، زمانى كه خدا و رسولش به امرى حكم كنند، اختيارى از خود در آن ندارند (و اراده ايشان بايد تابع اراده خدا و رسولش باشد) و هركس هم از دستور خدا و پيامبرش سرپيچى كند، گرفتار گمراهى كاملاً آشكارى مى‏گردد… و امر و فرمان خدا بايد اجرا شود».. (الأحزاب/37-36). شيعه عموماً در پاسخ به اين سؤال مى‏گويند: على‏ (رضي الله عنه) از روى مصلحت بود كه اينگونه عمل كرد! مى‏پرسيم: آيا خدا و رسولش بهتر مى‏دانند چه چيزى مصلحت است يا على‏ (رضي الله عنه) و يا هركسى ديگر؟ همچنين نمى‏توان گفت كه على‏ (رضي الله عنه) به منظور حفظ اتّحاد و اتّفاق مسلمانان از ذكر نصوصى كه در امامت و خلافتش وارد شده، خوددارى كرده است؛ زيرا محال است كه على‏ (رضي الله عنه) حكمى الهى را كتمان كند؛ آن هم زمانى كه ابراز و آشكاركردنش در آن شرايط، كاملاً اقتضاء مى‏كرد.. بنابراين، چون على‏ (رضي الله عنه) – بنابر هر توجيهى – با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت كرد، پس حكم خدا و رسولش را ناديده گرفته و تسليم ظلم و ستم گشته است! آيا اين توهين به على‏ (رضي الله عنه) نيست كه گفته شود: خداوند و رسولش او را به عنوان خليفه مسلمانان انتصاب نموده، ولى او مصلحت ديد كه امرشان را -بنابه هر دليلى – ناديده بگيرد و با أبوبكر (رضي الله عنه) و ساير خلفاء بيعت كند؟!
در حاليكه على‏ (رضي الله عنه) كسى است كه هرگز زير بار زور نرفته و با عدالت كامل عمل كرده‏است؛ چنانچه وقتى بعد از عثمان‏ (رضي الله عنه) به خلافت برگزيده شد، با وجود مشكلات فراوانى كه پيش آمده بود، با معاويه كه زير بار حكومتش نمى‏رفت و با او بيعت نمى‏كرد، جنگيد و فرمود:
«ألا و إنى أقاتل رجلين: رجلا ادعى ما ليس به و آخر منع الذى عليه».
«من همواه با دو مرد مى‏جنگم: مردى كه ادّعاى چيزى كند و از آنِ او نباشد، و ديگرى مردى كه خوددارى كند از چيزى كه به عهده اوست».. (نهج‏البلاغة، شرح فيض الإسلام، جزء3، كلام 172).
طبق اين فرموده، اگر واقعاً خلفاى سه‏گانه، حقّ خدايى على‏ (رضي الله عنه) را غصب كرده و مدّعى خلافتى شده‏اند كه از آنِ آنها نبوده است، با آنها مى‏جنگيد و اگر واقعاً على‏ (رضي الله عنه) داراى چنين حقّى بوده و از آن خوددارى كرده، بايستى طبق فرموده خويش با خودش مى‏جنگيد!
بنابراين، اگر امامت به اين كيفيّت كه شيعه معتقد است، وجود داشت، مقصّر اصلى و نخستين، خود على‏ (رضي الله عنه) بوده كه در هيچ موردى از آن سخنى به ميان نياورد و مدّعى منصوبيّت خود از جانب خدا و رسول‏6 نشد و در اين باره تا اين حد سستى كرد! اگر به راستى از طرف خدا و رسولش براى خلافت تعيين شده بود، واجب بود كه تا سرحدّ شهادت با أبوبكر (رضي الله عنه) مخالفت كند و مانع بالارفتن او به منبر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) شود؛ چنانكه بنا به روايت «قيس‏بن عباد» فرمود: «والذى فلق الحبة و برء النسمة لو عهد إلى رسول اللّه عهدا لجادلت عليه و لم‏أترك إبن‏أبى‏قحافة يرقى فى درجة واحدة من منبره»؛ «قسم به كسى كه دانه را بشكافت و جهانيان را خلق كرد، اگر رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) عهدى با من كرده بود، با شتاب و چابكى بر آن مى‏شتافتم و نمى‏گذاشتم پسر أبى‏قحافه (أبوبكر) به پله‏اى از منبر برآيد!»..
آيا اين حرفها شايسته كسى است كه به خدا سوگند مى‏خورد كه حاضر نيست در هيچ شرايطى، به اندازه يك سر سوزن از حق بگذرد؟ آيا رفتارش با برادرش عقيل‏بن أبى‏طالب‏(رضي الله عنه) در مورد درخواستش مبنى بر بيشترنمودن سهمش، و عكس‏العملش در برابر درخواست برادر نابينايش فقط يك داستان است يا حقيقت محض؟ اگر على‏ (رضي الله عنه) در برابر خواسته برادر نابينايش، آن عكس العمل شهره خاصّ و عام را نشان داد، چرا در مقابل غاصبان خلافت، يكى از اصول دين! امر صريح و سفارش رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) سكوت كرد و آن را به ديده اغماض نگريست؟ آيا على‏ (رضي الله عنه) ترسيد؟ يا اينكه فقط در برابر ضعفاء، قوى و برحق، و در مسائل الهى انعطاف‏پذير بود؟!
[32]  – مثلى عربى است كه براى كسى كه بسيار فصيح سخن مى‏گويد، به كار مى‏برند، و اشاره آن به حرف «ضاد»، به خاطر اين است كه تلفّظ آن در عربى از تمام حروف سنگين‏تر است! – اگر واقعاً چنين موضوعى در كار بوده باشد، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) موظّف بود همانگونه كه آيات قرآن را با آن دقّت و صراحت، نوشت و تعليم داد و به طور شايسته و كمال هم تبليغ نمود – به طورى كه مؤثّر هم واقع شد و كسى هم نتوانست آن را انكار كند – اين وظيفه را هم داشت كه در مورد جانشين منصوب‏شده از طرف خدا نيز كه برايش آيه نازل شده! يك چنين صراحت و محكم‏كارى به خرج دهد، تا در آينده هيچگونه توطئه و ترديد و توجيه و تعبيرى، در كار نباشد..
[33]  – الغدير، امينى، ج‏1، ص‏9.
[34]  – الإرشاد، شيخ مفيد، ص‏161.
[35] – (الشعراء/214)
[36] – ميزان الإعتدال، حافظ ذهبى، ج‏2، ص‏640- منهاج‏السنة، إبن‏تيمية، ج‏4، ص‏18.
[37] – البداية و النهاية، ج‏3، ص‏38.
[38] – اسلام‏شناسى، شريعتى، ص‏492.
[39] – نهج‏البلاغة، شرح إبن‏أبى‏الحديد، ج‏1، ص‏132- صحيح بخارى، ج‏6، ص‏15- طبرى، ج‏4، ص‏1321- كامل‏بن أثير، ج‏1، ص‏400. يكى از مميّزات اسلام اين است كه هركس كانديد و خواستار پُست و مقامى شود، به او سپرده نمى‏شود؛ چنانچه زمانى كه دو تن از خويشان أبوموسى أشعرى‏(رضي الله عنه) خدمت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) رسيدند و از او درخواست منصبى نمودند، فرمود: «إنا واللّه لا نولى على هذا العمل أحدا سأله و لا أحدا حرص عليه»؛ «به خدا قسم! ما اين مسؤوليّت را به كسى كه خود خواهان آن باشد و بر آن حريص باشد، نمى‏سپاريم».. (صحيح مسلم و بخارى)
[40]  – بحارالأنوار، شيخ مجلسى، ج‏18، ص‏513، چاپ كمپانى – كتاب سليم‏بن قيس، ص‏161، چاپ نجف مستدرك الوسائل، نورى طبرسى، ج‏3، نامه على به معاويه.. در بحارالأنوار، به جاى «لأنفسهم»، «لجميع أمرهم» آمده است.
[41] – (الأنفال/74).
[42] – (التوبة/100).
[43] – مسند احمد، ج‏4، ص‏281.

وصیتنامه سلطان محمد فاتح به فرزندش

22 ژوئیه
محمد فاتح از سلاطین مشهور عثمانی که 49سال ویک ماه وپنج روز زیست و31سال و2ماه و28روز از عمر خود را در مسند قدرت به عدالت واقتدار سپری نمود این برهه ای از زمانم بود که بواسطه رشادت ها وتقوای بی بدیل او سرزمین اسلامی چنان گسترش پیدا کرد وپایه های حکومت کفر چنان لرزید که 14بار معاندین دین خدا اقدام به ترور اونمودندولی موفق نگردیند اما نهایتا انگشت اتهام عملی نمودن این ترور متوجه پزشک مسلمان شده مخصوص او که ایتالیایی بود به نام Maestro Lacopکه بعد از اسلامش خود را یعقوب نامید نشانه رفت ودرجه رفیع شهادت وحشر با مردان ومجاهدین خوب خدا نصیب او گردید وی در حال احتضار اینگونه فرزند خویش را وصیت می کند وصیت نامه ای که میتواند سر لوحه ی کار تمام حاکمان اسلامی قرار گیرد که بحق مبیّن تمامی سفارشات رسول خدا وخلفای بر حقش می باشد
این از وصیت های محمدفاتح در لحظه ی احتضاربه فرزندش که یکی از صادق ترین تعابیر ومضامین در زندگی وارزش ها واهداف وباورهاییکه به آن ها ایمان آورده وبا آن ها زیسته بودوآرزو داشت که جانشینانش ادامه دهنده ی راه او در این مسیر باشند،است.
اکنون مرگم فرارسیده ولی متاسف نیستم چون کسی همچون تو بعد از من خواهی بود:(ای فرزند)عادل وصالح ورحیم باش،بال های رحمتت به حمایت از زیر دستانت بدون تبعیض بگشا ،وبرای نشر دین خدا مشغول شو،زیرااین از مهمترین وظایف حاکمان بر روی زمین است. توجه به دین را بر هرکاری ترجیح ده ،واز مواظبت از آن غافل مشو، واز استخدام افرادی که دین دار نیستند واز گناهان کبیره دوری نمی جویند ودر کارهای ناشایست غوطه ور هستند بپرهیز، واز بدعت های فاسد کننده کناره گیر، واز اشخاصی که تورا به آن تشویق می کنند دوری کن،.وپهنه سرزمینت را با جهاد گسترش ده ،واز اموال بیت المال حفاظت کن ،وبپرهیز ازاینکه به مال کسی جزباحق دست درازی کنی، وقوت جامه فرسودگان را ضمانت کن،وبخششت را متوجه مستحقین گردان،وبپذیر که علماء رکن رکین حکومتت باشند، وآن ها را بزرگ دار وبه تشو.یق آن ها بپرداز ،وهر گاه متوجه یکی از آنها در سرزمین دیگر شدی او را فراخوان وبه استقبال او برو وبا مال او را گرامی دار.به هوش باش که مال دنیا وقدرتت تو را فریب ندهد،وبپرهیز از اینکه مومنین از دروازه ی تو طرد گردند، وبر حذر باش از اینکه میل وهوای تو به کاری باشد که مخالف شریعت است زیرا که دین هدف ما وهدایت روش ما وبا آن است که ما پیروزیم.
پند مرا بشنووبپذیر:وقتی به این سر زمین آمدم همچون مورچه ای کوچک بودم ولی خداوند این نعمت با ارزش را به من بخشید، پس به روشم پایبند باش وسر مشق خود قرار ده ،وبرای بزرگداشت این دین وعزت دادن به اهلش بکوش ،واموال بیت المال را در خوش گذرانی وبیهوده وبیشتر از نیاز مصرف مکن ،زیرا انجام این اعمال از بزرگترین وسیله های هلاکت حکومتت خواهد بود.
( رحمت خداوند بر اوباد وبهشت برین جایگاهش )
……………………………………………….
(دولت عثمانی،سالطان محمد فاتح،ص172-171)
دکتر محمد علی صلابی
مترجم: عبدالله پاسالاری (کرمانشاه)

اسراء و معراج پیامبر

22 ژوئیه
در اثنایی که نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- مراحل دعوت اسلام را پشت سر مي‌گذاشتند، و آئين اسلام در نَوَسان ميان موفقيت و محکوميت، به هر حال، راه خودش را باز مي‌کرد، و ستارگان اميد از افق‌هاي دور دست چشمک زدن گرفته بود؛ اسراء و معراج نيز صورت پذيرفت.
اختلاف اساسي در مسئلة اسراء و معراج بر سر تعيين زمان وقوع آن است که مشتمل بر 6 قول است: قول اوّل آن است که اسراء در همان سالي که خداوند پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- را به کرامت نبوت تکريم فرمود، اتفاق افتاده است؛ طبري اين قول را اختيار کرده است.قول دوّم آن است که پنج سال بعد از بعثت روي داده است؛ اين قول را نَوَوي و قرطبي ترجيح داده‌اند.قول سوّم آن است که در شب 27 رجب سال 10 بعثت اتفاق افتاده است.قول چهارم آن است که شانزده ماه پيش از هجرت، يعني در ماه رمضان سال 12 بعثت، روي داده است. قول پنجم آن است که يک سال و دو ماه پيش از هجرت، يعني در ماه محرم سال 13 بعثت، اتفاق افتاده است. قول ششم آن است که يک سال پيش از هجرت، يعني در ماه ربيع‌الاوّل سال 13 بعثت، به وقوع پيوسته است.
سه قول اول مردودند، به اين دليل که خديجه -رضي الله عنها- در ماه رمضان سال دهم بعثت از دنيا رفته، و وفات وي پيش او واجب شدن نمازهاي پنجگانه بوده، و اختلافي نيست در اينکه تشريع وجوب نمازهاي پنجگانه در شب اسراء بوده است.
سه قول اخير، در منابع مربوطه به گونه‌اي آمده‌اند که هيچ مستندي براي ترجيح يکي از اين اقوال وجود ندارد؛ جز اينکه سياق سورة اسراء بر آن دلالت دارد که اسراء بسيار ديرتر صورت پذيرفته است.
چگونگی اسراء و معراج
بزرگان محدّثين به تفصيل، ماجراي اسراء را گزارش کرده‌اند؛ که ذيلاً ماحصل گزارش‌هاي ايشان با رعايت ايجاز و اختصار خواهد آمد:
ابن قيم گويد: رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- را با همين پيکر خاکي- بنابر صحيح – از مسجدالحرام به بيت‌المقدس شبانه سير دادند، سوار بر براق، و جبرئيل -عليه السلام- نيز همراه آن حضرت بود. در آنجا از براق پياده شدند، و پيشنماز جماعت انبيا شدند، و بُراق را به حلقة در مسجدالاقصي بستند.
آنگاه، در همان شب، ايشان را از بيت‌المقدس به آسمان دنيا بالا بردند؛ جبرئيل براي ايشان اجازة ورود گرفت، و درِ آسمان اول به روي ايشان گشوده شد. در آنجا آدم ابوالبشر را ديدند و بر او سلام کردند. آدم جواب سلام آن حضرت را داد و به ايشان خوشامد گفت، و به پيامبري ايشان اقرار کرد، و ارواح سعدا را در سمت راست خود، و ارواح اشقيا را در سمت چپ خود، به آن حضرت نشان داد.
آنگاه، ايشان را به آسمان دوم بالا بردند؛ براي ايشان اجازة ورود گرفته شد. در آنجا يحيي‌بن زکرّيا و عيسي‌بن مريم را ديدند و با آن دو ملاقات کردند. يحيي و عيسي پاسخ سلام را دادند و به ايشان خوشامد گفتند، و به پيامبري آن حضرت اقرار کردند.
آنگاه، ايشان را به آسمان سوم بالا بردند، در آنجا حضرت يوسف را ديدند و بر او سلام کردند. وي نيز پاسخ سلام آن حضرت را داد و به ايشان خوشامد گفت، و به پيامبري آن حضرت اقرار کرد.
آنگاه، ايشان را به آسمان چهارم بالا بردند. در آنجا ادريس را ديدند و بر او سلام کردند. وي نيز پاسخ سلام آن حضرت را داد و به ايشان خوشامد گفت، و به پيامبري آن حضرت اقرار کرد.
آنگاه ايشان را به آسمان پنجم بالا بردند. در آنجا هارون ‌بن عمران را ديدند و بر او سلام کردند. وي نيز جواب سلام آن حضرت را داد و به ايشان خوشامد گفت و به پيامبري ايشان اقرار کرد.
آنگاه، ايشان را به آسمان ششم بالا بردند. در آنجا موسي ‌بن عمران را ملاقات کردند و بر او سلام کردند. وي نيز پاسخ اسلام آن حضرت را داد و به ايشان خوشامد گفت و به پيامبري آن حضرت اقرار کرد.
وقتي از آسمان ششم گذشتند، موسي گريست. به او گفتند: چرا گريستي؟ گفت: گريستم به خاطر آنکه پسر نوجواني که پس از من مبعوث شده است، از امّت او شمار بيشتري نسبت به امت من وارد بهشت مي ‌شوند!
آنگاه، ايشان را به آسمان هفتم بالا بردند. در آنجا ابراهيم -عليه السلام- را ملاقات کردند و بر او سلام کردند. وي نيز جواب سلام آن حضرت را داد و به ايشان خوشامد گفت و به پيامبري ايشان اقرار کرد.
آنگاه ايشان را به سدره المنتهي برکشيدند. ديدند که ميوه ‌هاي آن همانند خوشه ‌هاي خرماي هَجَر است، و برگهاي آن همانند گوشهاي فيل؛ آنگاه پروانه ‌هايي طلايي آن را فراگرفتند؛ و نور و رنگهاي گوناگون در آن مشاهده شد، و حالت آن تغيير کرد؛ چنانکه هيچيک از آفريدگان خداوند قادر نيست که آن را از فرط زيبايي وصف کند. آنگاه براي آن حضرت بيت‌ المعمور برافراشته شد، و چنان شد که هر روز هفتاد هزار فرشته وارد آن مي ‌شدند که ديگر بار باز نمي‌گشتند. آنگاه، آن حضرت را به بهشت برين بردند. در آنجا رشته ‌هاي مرواريد را مشاهده کردند، و ديدند که خاک بهشت مُشک است؛ و آن حضرت را بالا بردند تا به جايگاهي رسيدند که صداي حرکت قلم‌ها بر الواح شنيده مي‌شد.
آنگاه، آن حضرت را به نزد جبّار جلّ جلاله بالا بردند. آنقدر به خدا نزديک شدند که فاصلة آن حضرت به اندازة دو کمان بود يا کمتر؛ و در آن حالت، خداوند هر آنچه را که خواست وحي کند به بنده‌اش وحي کرد، و پنجاه نماز در شبانه‌ روز بر او واجب کرد. رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- بازگشتند و در راه بازگشت به موسي برخوردند. به ايشان گفت: خداي تو به چه چيز تو را امر فرمود؟ گفتند: به پنجاه نماز! گفت: امّت تو تاب آن را ندارند. نزد خداي خودت بازگرد و از او براي امتت تخفيف بگير! آن حضرت روي به جبرئيل کردند؛ چنانکه گويي مي‌خواهند با او مشورت کنند. جبرئيل اشارتي کرد به اين معنا که آري، اگر مي‌خواهي! جبرئيل آن حضرت را بالا برد تا به نزد جبّار تبارک و تعالي رسانيد. اين متن روايت بخاري در بعضي طُرُق روايت اوست؛ و خداوند جبّار، ده نماز را به او تخفيف داد. سپس فرود آورده شدند تا بار ديگر به موسي برخوردند، و به او بازگفتند. گفت: نزد خداي خودت بازگرد و باز هم از او تخفيف بگير! پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- همچنان ميان موسي و خداوند عزوجل در رفت وآمد بودند، تا نمازهاي يوميه را به پنج نماز کاهش دادند. موسي به ايشان دستور داد که بازگردند وتخفيف بگيرند. امّا ايشان گفتند: من از خداي خودم شرم کردم؛ من خشنودم و تسليم اوامر او هستم! وقتي دور شدند، منادي ندا در داد: فريضة مرا اجرا کردي و براي بندگان من تخفيف گرفتي[1].
ابن قيم، پس از آن، اختلافي را که در باب ديدار آن حضرت با خداوند تبارک و تعالي وجود دارد يادآور شده، و در اين ارتباط، سخن ابن تيميه را آورده است. حاصل اين مبحث آن است که ديدار با چشم سر به هيچ وجه به ثبوت نرسيده است، و اين مطلبي است که هيچيک از صحابه قائل به آن نشده‌اند؛ دو روايت نيز که از ابن عباس رسيده است که يکي دلالت بر مطلق رؤيت دارد و ديگري دلالت بر رؤيت با چشمدل، و با هم منافاتي ندارند.
ابن‌قيم، سپس مي ‌افزايد: امّا اينکه خداوند متعال در سورة نجم فرموده است: ﴿ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى﴾[2] غير از آن نزديک شدني است که در قصّة اسراء مطرح است آنکه در سورة نجم آمده است، عبارتست از نزديک شدن جبرئيل و چرخش و گردش جبرئيل، چنانکه عايشه و ابن‌مسعود گفته ‌اند، و سياق آيات سورة نجم نيز بر آن دلالت دارد؛ امّا دُنُوّ و تَدَلّي در حديث اسراء صريح در آن است که دُنُوّ و تَدَلّي خداوند تبارک و تعالي است، و در سورة نجم اصلاً به آن پرداخته نشده است، بلکه در آنجا چنين آمده است که:
﴿وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى * عِندَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى﴾[3].
واين جبرئيل است که حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- وي را با صورت اصلي‌ اش دوبار ديدند: يکبار در زمين و يکبار در سدره المنتهي؛ والله اعلم[4].
در برخي روايات آمده است که در شب معراج نيز بار ديگر سينة آن حضرت را شکافته ‌اند.
مشاهدات آن حضرت
و در اثناي اين سفر آسماني، آن حضرت مشاهدات فراواني داشته ‌اند:
شير و شراب به آن حضرت پيشنهاد شده، و ايشان شير را انتخاب کرده‌ اند، و به آن حضرت گفته شده است که: به فطرت راه يافتي! يا: فطرت را برگزيدي! اين را بدان که اگر شراب را برگرفته بودي امّت تو به بيراهه مي‌ رفتند!
آن حضرت چهار جويبار را ديدند که از چشمه ‌اي مجاور ريشة سدره المنتهي جاري شده ‌اند: دو جويبار آشکار و دو جويبار پنهان؛ آن دو جويبار آشکار، نيل و فرات بودند. عنصر اصلي آن دو؛ و آن دو جويبار پنهان، دو جويبار در بهشت بودند. شايد مشاهدة نيل و فرات اشاره به پاي گرفتن اسلام در اين دو منطقه بود؛ والله اعلم.
مالک، خازن جهنم، را ديدند، که هيچ نمي‌خندد، و بر چهرة او اثري از شادي و شادماني نيست؛ همچنين بهشت و دوزخ را مشاهده کردند.
به ستم خورندگان اموال يتيمان را مشاهده کردند که لب و دهان آنان همانند دهان اشتران است و پاره‌هاي آتش را که همانند قطعه‌هاي سنگ است در دهانشان مي ‌اندازند و از مقعدشان خارج مي ‌شود.
رباخواران را مشاهده کردند که شکمهاي بزرگي دارند، آن چنان که به خاطر بزرگي شکم‌ هايشان نمي‌ توانند از جايشان حرکت کنند، و فرعونيان به هنگام عرضه بر آتش از کنار آنان مي‌ گذرند و آنان را لگد مي ‌کنند.
زناکاران را مشاهده کردند که در برابرشان گوشت فربه و پاکيزه نهاده‌ اند، و در کنار آن گوشت بي ‌رمق و متعفّن؛ و آنان گوشت بي ‌رمق و متعفّن را مي ‌خورند، و گوشت فربه و پاکيزه را وامي ‌گذارند.
زناني را که بچه ‌هايشان را به مرداني که واقعاً پدر آن بچه ‌ها نيستند، مي ‌بندد، مشاهده کردند که آنان را به سينه ‌هايشان آويزان کرده ‌اند.
در طول ماه، به هنگام رفت و برگشت، کارواني از مکّيان مشاهده کردند، و به آنان کمک کردند تا اشتري را که گم کرده بودند پيدا کنند؛ و در حالي که آنان خواب بودند، از ظرف سرپوشيدة آنان آب نوشيدند و همچنان ظرف خالي را به صورت پوشيده وانهادند، واين، نشانه‌ اي براي درستي ادّعاي ايشان در بامداد ليله ‌الاسراء گرديد [5].
بامداد لیله الاسراء
ابن قيم گويد: بامداد روز بعد، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به ميان قوم و قبيلة خويش آمدند و براي آنان بازگفتند که خداوند عزّوجل آيات کُبراي خود را به ايشان نشان داده است. تکذيب و آزار و شکنجة آنان نسبت به آن حضرت افزوده شد. از آن حضرت درخواست کردند که بيت‌المقدس را براي ايشان وصف کنند. خداوند بيت‌المقدس را در برابر ديدگان آن حضرت آشکار گردانيد، و ايشان مستقيماً زوايا و جوانب آن را مشاهده مي‌کردند و براي مردم بازمي‌گفتند و آنان نمي ‌توانستند هيچيک از گفته ‌هاي ايشان را رد کنند. راجع به آن کارواني که در بين راه به هنگام رفت و برگشت مشاهده کرده بودند، نيز با آنان سخن گفتند، و به آنان بازگفتند که چه وقت آن کاروان به مکّه مي ‌رسد، و نيز به آنان بازگفتند که اشتري که پيشاپيش کاروان در حرکت است چه رنگ است؛ و همانگونه روي داد که آن حضرت گفته بودند. اما، اين آيات و معجزات جز بر گريزپايي آنان نيافزود، و جز ناسپاسي و کفرورزي عکس‌العمل ديگري نشان ندادند [6].
گويند: وجه تسمية ابوبکر به «صدّيق» همين بوده است که وي اين رويداد را تصديق کرد، در حاليکه همه مردم آن را تکذيب کردند [7].
رازهای اسراء و معراج
موجزترين و گوياترين تعبيري که در قرآن کريم براي بيان علت و جهت اين سفر شبانه آمده، اين سخن خداوند متعال است که فرمود:
﴿لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا﴾[8].
«تا برخي از آيات خود را به او نشان بدهيم!»
اين همان سنّت ديرينة خداوند در ارتباط با پيامبران پيشين است؛ چنانکه مي‌ فرمايد:
﴿وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ﴾[9].
«و اين چنين به ابراهيم نشان مي‌‌دهيم ملکوت آسمانها و زمين را… تا اينکه وي از يقين دارندگان باشد.»
همچنين، خطاب به موسي -عليه السلام- مي فرمايد:
﴿لِنُرِيَكَ مِنْ آيَاتِنَا الْكُبْرَى﴾ «تا اينکه آيات کبراي خودمان را به تو نشان دهيم!»
در ارتباط با حضرت ابراهيم -عليه السلام- مقصود از اين ارائة آيات را در عبارت ﴿وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ﴾ بيان فرموده است. به عبارت ديگر، وقتي دانسته ‌هاي پيامبران با مشاهدة عيني آيات الهي مُستند مي‌گردد، به مقام عين‌اليقين مي ‌رسند؛ چنانکه حدّ و اندازه آن بيان کردني نيست. آنجا که عيان است چه حاجت به بيان است؛ و شنيدن کي بود مانند ديدن؟! اين چنين است که پيامبران در راه خدا چيزهايي را تحمل مي ‌کنند که ديگران تاب تحمل آن را ندارند؛ و تمامي نيروها و توانمندهاي دنيوي در نظر آنان به مثابة بال پشه ‌اي مي‌گردد، و محنت ‌ها و آزارهاي اين جهاني را به هيچ روي اهميت نمي‌دهند.
رازها و حکمت ‌هايي که در آن سوي اين سفر شبانة زميني- آسماني نهفته است، جاي بحث و گفتگو دربارة آنها کتابهاي مربوط به فلسفه و اسرار شريعت است. در عين حال، حقايق و مفاهيم آشکارتر و ساده ‌تري نيز از سرچشمة اين سفر پربرکت مي ‌جوشد، و برفراز بوستان و گلستان سيرة نبوي -صلى الله عليه وسلم- فوّاره مي ‌زند و بر طراوت آن مي‌افزايد، که به نظر مي‌ رسد جا داشته باشد که برخي از آنها را با رعايت ايجاز در اينجا درج کنيم:
عزيزان اهل قرآن در سورة اسراء مشاهده مي‌کنند که خداوند داستان اسراء حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- را تنها در يک آيه ياد کرده است، آنگاه به گزارش تبهکاري‌ ها و رسوايي ‌هايي قوم يهود پرداخته، و آنگاه يادآور شده است که:
﴿إِنَّ هَـذَا الْقُرْآنَ يِهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ﴾ [10].
«اين قرآن همواره همگان را به هر آنچه درست‌ترين است رهنمون مي‌ گردد.»
چه بسا وقتي انسان اين آيات را مي‌ خواند، چنان پندارد که ميان اين آيات ارتباطي وجود ندارد؛ امّا هرگز چنين نيست. خداوند متعال با اين سبک بيان خواسته است اشاره فرمايد به اينکه اسراء در محل بيت‌المقدس به وقوع پيوسته است تا نشانه‌اي باشد از آنکه قوم يهود خيلي زود از اريکة رهبري جامعة انساني به زير خواهند آمد؛ زيرا، آنان جرائمي سهمگين را مرتکب شده‌اند که براي باقي ماندن بر اريکة رهبري بشريت مجالي باقي نگذاشته است، و خداوند اين منصب را عملاً به رسول‌الله -صلى الله عليه وسلم- منتقل خواهد گردانيد، و هر دو مرکز دعوت ابراهيمي را به آن حضرت اختصاص خواهد داد. اينک زمان آن فرا رسيده است که رهبري روحاني و معنوي از امّتي به امّت ديگر انتقال پيدا کند؛ از امّتي که تاريخ خويش را با نيرنگ و خيانت و تبهکاري و ستم آکنده است، به امتي که سرشار از نيکي‌ها و خيرات و برکات است، و پيامبر آن امت همچنان از وحي قرآن برخوردار است؛ قرآني که ﴿يِهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَم﴾!
امّا، چگونه اين رهبري منتقل مي‌شود، در حال که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رانده شده و آواره در فراز و نشيب کوههاي مکّه در تکاپوست؟! اين سؤال، خود پرده از روي حقيقت ديگري برمي‌گيرد، و آن اينکه دوران نخستين اين دعوت اسلامي نزديک است که پايان پذيرد و سرانجام گيرد، و از اين پس، دوران ديگري آغاز خواهد گرديد که از هرجهت با دوران نخستين متفاوت است. به همين جهت مي‌بينيم که برخي آيات در سورة اسراء مشتمل بر هشدارهاي بي‌پرده و تهديدهاي شديد نسبت به مشرکان است:
﴿وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُواْ فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيراً * وَكَمْ أَهْلَكْنَا مِنَ الْقُرُونِ مِن بَعْدِ نُوحٍ وَكَفَى بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيرَاً بَصِيراً﴾[11].
«آري، هرگاه اراده کنيم که اهالي شهري را به هلاکت برسانيم و اثري از آثار آن شهر برجاي نگذاريم، رفاه‌زدگان آن شهر را وامي‌داريم تا در آن شهر به تبهکاري و بي‌بندوباري بپردازند؛ آنگاه سخن ما درباره آنها تحقق يابد؛ آنگاه آن شهر را از بيخ و بن زيروزبر کنيم! چه بسا امتها و ملتها که پس از قوم نوح به هلاکت رسانيده‌ايم؛ و خداي تو براي رسيدگي به گناهان بندگانش با آن آگاهي و بينشي که دارد، بسنده است!»
از سوي ديگر، در کنار اين آيات، آيات ديگري را مشاهده مي‌کنيم که آيين‌هاي تمدّن و اصول و مباني زندگاني اجتماعي و روش‌ها و شيوه‌هاي بنيادين سازندگي جامعة اسلامي را به مسلمانان ياد مي‌دهند؛ چنانکه گويي مسلمانان به سرزميني وارد شده‌اند، و در آن مأوا گرفته‌اند، که در آنجا بر همة امور خويش از هرجهت مسلط شده‌اند، و به انسجام و وحدتي دست يافته‌اند که آسياي جامعة نوپايشان بر محور آن به گردش درمي‌آيد! اين خود اشارتي است به اين مطلب که رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- ديري نمي‌پايد که به ملجأ و مأمني اطمينان بخش دست پيدا مي‌کند که در آنجا کارهايش و فعاليت‌ها را استقرار بخشد، و آنجا را مرکزي براي نشر و گسترش دعوت خويش در سراسر جهان قرار دهد. اين يکي از آن اسرار نهان است که در اين سفر مبارک نهفته است و از آنجا که به زمينة بحث ما مرتبط است، بهتر آن ديديم که بيان شود.
با توجه به همين حکمت و امثال آن، معتقديم که رويداد اِسراء اندکي پيش از بيعت عَقبة اُولي يا در فاصلة دو پيمان عَقَبه صورت پذيرفته است؛ والله اعلم.
منبع : رحیق المختوم
شيخ صفي الرحمن مبارکفوري
ترجمه :دکتر محمدعلي لساني فشارکي
——————————————————————————–
پی نوشت
[1]- زادالمعاد، ج 2، ص 47-48، همراه با افزوده‌هايي از روايات و احاديث صحيح.
[2]- سوره نجم، آيه 8.
[3]- سوره نجم، آيات 13-14.
[4]- زادالمعاد، ج 2، ص 47-48؛ نيز نکـ: صحيح البخاري، ج 1، ص 50، 455-456، 470-471، 481، 548-550، ج 2، ص 684؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 91-92.
[5]- همان مآخذ؛ نيز: سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 379، 402-406.
[6]- زاد المعاد، ج 1، ص 48؛ نيز نک: صحيح البخاري، ج 2، ص 684؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 96؛ سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 402-403.
[7]- سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 399.
[8]- سوره اسراء، ايه 1.
[9]- سوره انعام، آيه 75.
[10]- سوره اسراء، آيه 9.
[11]- سوره اسراء، آيات 16-17.