بایگانی | تاریخ RSS feed for this section

منادیان وحدت در میان اهل سنت و سخنان آن ها

11 سپتامبر
بسیاری از علما، نویسندگان، اندیشمندان اهل سنت به اندیشه‌های تقریب به ویژه در شرایط حساس فعلی توجه نشان داده و از ضرورت آن سخن گفته‌اند که از میان آن ها می توان به شخصیت های زیر اشاره کرد :
الف) چنین به نظر می‌آید که شیخ محمد عبده [1] از نخستین کسانی بوده که اندیشه‌ی تقریب را مطرح کرده است و امکان دارد آن را از استاد رافضی‌اش «جمال‌الدین افغانی» [2] برگرفته باشد، اما مفهوم تقریب نزد محمد عبده آن گونه که شیخ رشیدرضا می‌گوید با تفسیر و تعریفی که استادش از تقریب داشته است متفاوت است. رشید رضا می‌گوید محمد عبده بر این عقیده بود که فرقه‌ی شیعه نیازمندترین فرقه‌ها به نزدیک شدن به حق است، چرا که استادش از وی خواسته آن را افشا نکند [3]، اما ما از محمد عبده در رابطه با موضوع تقریب غیر از همین آرزو و حکم چیز دیگری نداریم.
ب) اما شاگردش رشیدرضا [4]  گام بلندی در این زمینه برداشته است و شاید کتاب «السنه والشیعه» و یا «الوهابیه والرافضه» و مجله‌اش «المنار» بهترین منابعی باشند که تلاش وی را در این جهت برای ما به تصویر بکشند.
رشیدرضا می‌گوید وی در این کارش از استادش جمال‌الدین افغانی متأثر بوده است [5]
وی نظرش را درباره‌ی نحوه‌ی وحدت و اتفاق چنین بیان می‌کند نظر من درباره‌ی وحدت و اتفاق همان قاعده‌ی طلایی المنار است که: «در چیزهایی که با هم اتفاق داریم، همکاری کنیم و در چیزهایی که با هم اختلاف داریم، همدیگر را معذور بدانیم» [6]
وی درباره‌ی تلاش‌هایش در جهت ایجاد وحدت و ائتلاف می‌گوید: «من بیش از یک سوم قرن در جهت آن تلاش کرده‌ام». [7] و می‌گوید: «من با بسیاری از کسان فریقین در مصر، سوریه، هند و عراق صحبت کرده‌ام» [8] و سپس در رابطه با برخی از کارها و تلاش‌هایش در این راه سخن می‌گوید [9]
ولی وی از مانع بزرگی سخن می‌گوید که پس از تجربه‌ای طولانی در زمینه‌ی تلاش برای وحدت و تقریب به آن برخورد کرده است. وی می‌گوید: «با توجه به تجربه‌های طولانی شخصی خودم و با گوش دادن به تجربه‌های صاحبان خرد و اندیشه به این نتیجه رسیدم که اکثر علمای شیعه به خاطر بیم از دست دادن جایگاه و منافع مادی خود از مخالفان سرسخت تقریب و وحدت هستند» [10]
او می‌گوید برخی از تلاش‌های او نزدیک بود به نتیجه برسد، اما همین که برخی از علمای شیعه پی به آن بردند جهت به شکست کشاندن او به شخص او و مجله‌اش سخت حمله کردند، و یکی از علمای مشهور شیعه وی را به تعصب و تفرقه‌افکنی متهم کرد، چرا که – چنانکه وی می‌گوید – آنها مخالف وحدت هستند [11]
رشید رضا همچنین از جریان مخالف تقریب سخن به میان می‌آورد که برخی از علمای شیعه با تألیف کتاب‌ها و رساله‌ها یا علیه اهل سنت و صحابه و خلفای راشدین که کشورها را گشودند و اسلام را به هر جا رساندند و وعده‌ی خدا -‌ در رابطه با غلبه پیدا کردن دین اسلام بر همه ادیان -‌ به دست آنها تحقق یافت و علیه حافظان سنت پیامبر ص و امامان حدیث و همه‌ی امت عربی به راه انداختند.
وی می‌گوید کسی که این اختلاف و مخالفت را آغاز کرد و بیشترین نقش را در آن داشت، شیخشان «محسن امین عاملی» بود که در ابتدا از روی فریب و تقیه تظاهر به اعتدال می‌کرد، اما بعدها با نوشتن مطالبی علیه وهابیت در کتاب جاهلی و پس از فحاشی‌اش «کشف‌الارتیاب» ماهیت واقعی‌اش را آشکار کرد. پس از وی برخی دیگر از علمای شیعیان عراق کتاب‌هایی علیه صحابه و شخصیت‌های برجسته‌ی مهاجرین و انصار و علیه حافظان سنت پیامبر ص همچون امام بخاری و امام مسلم و علیه امامان علم و دین همچون امام احمد بن حنبل و غیره نوشتند و آن هم تنها به این دلیل که کسان فوق‌الذکر با جاهلان روافض در غلويی که در فضایل و مناقب اهل بیت انجام می‌دهند موافق نیستند [12]
به همین دلیل رشیدرضا چاره‌ای جز آن نیافت که به اکاذیب آنها پاسخ دهد و گفت: «به شیعه حمله نکرده است بلکه تنها به برخی از تجاوزهایشان پاسخ داده است، چرا که از این لحن و عیب‌جویی که هدف آن صحابه و امامان سنت هستند، تنها دشمن سود می‌برد»  [13]
ج) مصطفی سباعی  [14].
ایشان نیز یکی از دعوتگران تقریب و از اهمیت‌دهندگان به آن بوده و همراه با برخی از علمای شیعه تلاش‌های زیادی در این زمینه انجام داده و حتی برای برگزاری کنفرانس اسلامی و بررسی راه‌های ایجاد الفت و محبت و دوستی و تفاهم و تقارب سعی کرده است و برخی از چیزهایی را که به نظرش در جهت وحدت و تقریب می‌توانسته‌اند سودمند واقع شوند، همانند عرضه‌ی فقه شیعه در تألیفات خودش و تدریس آن در دانشگاه دمشق، عملاً پیاده کرده است.
به نظر ایشان یکی از بزرگترین عوامل تقریب این بود که علمای فریقین به دیدن یکدیگر بروند و کتاب‌هایی نوشته شود که به سوی وحدت و تقریب خدا بخواند  [15]و از نوشتن کتاب‌هایی که احساسات یکی از دو طرف را جریحه‌دار و تحریک می‌کند خودداری شود  [16].
در همین راستا ایشان به ملاقات یکی از مراجع بزرگ شیعه و یکی از کسانی که از بزرگ‌ترین داعیان وحدت و تقریب و وحدت کلمه میان آنها به شمار می‌رود [17] یعنی عبدالحسین شرف‌الدین موسوی رفت و وی را مشتاق اندیشه‌ی تقریب و مؤمن به آن یافت و با وی در مورد برگزاری همایش اسلامی میان علمای اهل سنت و اهل تشیع در راستای همین هدف اتفاق کرد. همچنین مرحوم سباعی با بسیاری از شخصیت‌های سیاسی، ادبی و اقتصادی و بازرگانان شیعیان برای رسیدن به همین هدف ملاقات و دیدار کرد. ایشان پس از دید و بازدیدهای فوق از نتایج به دست آمده خیلی خرسند و راضی بود [18]
مرحوم سباعی اصلاً فکر نمی‌کرد و به ذهنش خطور نمی‌کرد که آنها زیر چتر دعوت به تقریب، اهداف دیگری را دنبال می‌کنند و در نهان چیز دیگری را غیر از آنچه ظاهر می‌کنند پنهان می‌کنند، تا این که – بنا به گفته‌ی خود ایشان – پس از مدتی با بیرون آمدن کتابی از سوی همین آقای موسوی‌ای که آن همه شور و شوق نسبت به اندیشه‌ی تقریب نشان می‌داد، درباره‌ی يار پيامبر اكرم ص «ابوهریرهt» که مملو از فحش و ناسزا بود و حتی کار را به جایی رسانده بود که نوشته بود ابوهریره کافر و منافق بوده و پیامبر ص خبر داده بود که وی از اهل آتش است»  [19] غافلگیر شد. سباعی می‌گوید: «من از آن موضع‌گیری موسوی درباره‌ی وحدت و تقریب، و این موضع ایشان در کتاب ابوهریره که بر میل و رغبت راستین در رسیدن به وحدت و فراموش کردن گذشته‌ها دلالت ندارد، واقعاً تعجب کردم»  [20]
سباعی می‌گوید حداکثر چیزی که شیوخ شیعه برای اندیشه‌ی وحدت و تقریب انجام دادند مقداری تعارفات در کنفرانس‌ها و همایش‌ها همراه با ادامه‌ی سب و شتم و ناسزاگویی صحابه و سوءظن به آنها و اعتقاد به درست بودن همه‌ی اخبار و روایاتی که در آن زمینه از گذشتگان و اسلافشان در کتاب‌هایشان آمده است [21]، بود.
ایشان می‌گویند آنها در عین حال که به سوی وحدت و تقریب فرا می‌خوانند، نزد علمای شیعه در ایران و عراق اثری از روحیه‌ی تقریب دیده نمی‌شود و آنها هنوز هم بر عیب‌جویی‌ها و ناسزاگویی‌ها و تصویر کاذبی که در کتاب‌هایشان در رابطه با اختلاف میان صحابه وجود دارد، پای می‌فشارند، گویا که هدف از تقریب، تنها نزدیک شدن اهل سنت به شیعه است [22]
سباعی می‌گوید: «هر تحقیقی که در رابطه با سنت و حدیث و یا مذاهب اسلامی انجام بگیرد و با دیدگاه شیعیان موافق نباشد. برخی از علمای آنها زیر چتر تقریب به آنها حمله می‌کنند و صاحب آن تحقیق را به تعصب و مانع‌تراشی در برابر اصلاح و تقریب متهم می‌کنند. اما کتابی همانند کتاب «شرف‌الدین موسوی» که در برگیرنده‌ی سخت‌ترین اهانت‌ها و ناسزاگویی‌ها به صحابی و يار پيامبر اكرم است، آنهم آن ياری که موثق‌ترین صحابه در روایت حدیث از دیدگاه اهل سنت است، به نظر این عیب‌جویان و پرخاشگران مانع‌تراشی در برابر تلاش‌های کسانی که برای تقریب می‌کوشند به حساب نمی‌آید». وی می‌گوید: «من کتاب «ابوهریره» را تنها به عنوان نمونه ذکر کردم والا کتاب‌های زیادی در ایران و عراق به چاپ می‌رسد که شنوایی هیچ انسان باوجدان و شرفی تحمل شنیدن یاوه‌های آنها را ندارد و آتش فتنه را بار دیگر شعله‌ور می‌کنند»  [23]. این گونه تجربه و تلاش مرحوم سباعی در برابر تعصب علمای شیعه و اصرارشان بر تجاوز به بهترین نسل بشری، دچار ورشکستگی شد.
گویی مفهوم تقریب نزد شیعیان آن است که به آنها فرصت تبلیغ عقایدشان در میان اهل سنت داده شود، و آنها به اهانت‌ها و انتقادهایشان علیه یاران رسول خدا ص ادامه بدهند، و اهل سنت از گفتن حق خودداری کنند، و اگر روافض صدای حق را شنیدند پرخاشگری و هیاهو کنند که آهای وحدت در خطر است!!
منبع : کتاب “مساله ی تقریب میان اهل سنت و شیعه”
………………………………………………..
پی نوشت:
[1]- محمد عبده بن حسن خیرالله از آل ترکمانی، مفتی منطقه‌ی مصر، در سال 1266هـ در مصر زاده شد، در ازهر تحصیل کرده وارد حوزه تصوف و فلسفه شد، در عرصه‌ی تعلیم و آموزش فعالیت کرد، قاضی شد سپس مستشار دادگاه استیناف و بالاخره در سال 1317هـ مفتی كشور مصر شد و تا زمان وفاتش در اسکندریه در سال 1323هـ آن را به عهده داشت. آثار او عبارت‌اند از «تفسیرالقرآن الکریم» (نتوانست کاملش کند)، «رسالة التوحید» و غیره. ر. ک : «الاعلام» (7/131) «تاریخ الاستاذ الامام» رشیدرضا و «الفکر الاسلامی المعاصر، دراسة و تقویم» غازی توبه، ص 11.
[2]- جمال‌الدین بن صفدربن علی بن محمد افغانی. (صفدر واژه‌ای است فارسی که شیعیان علی را به آن ملقب می‌کنند) شواهد و مدارکی وجود دارد که آنها را برخی از محققان ذکر کرده‌اند و دال بر آن هستند که این شخص که خودش را افغانی می‌خوانده، ماسونی، ایرانی، مازندرانی و شیعه بوده که بسیاری از توطئه‌های خطرناک را در جهان اسلام با سرّیت کامل به اجرا گذاشته است و جنبش فراماسونری و صهیونیسم از آن قهرمان و حکیمی از حکمای اسلام ساخته‌اند، و این حقایق به ما می‌گویند که باید در ارزیابی برخی از شخصیت‌ها در جهان اسلام تجدیدنظر صورت بگیرد. موضوع فوق نیاز به تحقیق و بررسی بیشتری دارد و جایش این جا نیست. اما می‌توا ن برای پیگیری موضوع فوق به مجموعه‌ای از اسناد و مدارک در رابطه با جمال‌الدین افغانی تحت عنوان «مجموعه‌ی اسناد و مدارک» منتشر شده و از جمله در بر گیرنده دو تصویر از ایشان با عمامه‌ی نجفی که یکی پس از فارغ‌التحصیل شدن وی از نجف و دیگری به هنگام اقامت در ایران گرفته شده‌اند است. ر. ک به : شماره‌های 156-157 و دو تصویر دیگر از پاسپورت ایشان که از کنسولگری ایران صادر شده است و ایرانی بودن وی را ثابت می‌کند. ر. ک به : عکس‌ شماره 149-150 از «مجموعه‌ی اسناد» و به تقاضای ایشان برای عضویت در فراماسونری، عکس شماره 40 از مجموعه‌ی اسناد. همچنین در این زمینه می‌توان به کتاب «جمال‌الدین افغانی اسدآبادی معروف به افغانی» که خواهرزاده‌اش میرزا لطف‌الله خان اسدآبادی آن را به فارسی نوشته است و دکتر عبدالمنعم محمد حسنین آن را به عربی برگردانده و مقدمه‌ای بر آن نوشته است. در کتاب فوق مطالبی وجود دارد که وجود خانواده‌ی جمال‌الدین را در ایران اثبات می‌کند و نشان می‌دهد که در افغانستان هیچ اثری از این خانواده نیست. همچنین رجوع شود به «دایرة المعارف الشیعیة» (6/11-12) و اعلام طبقات الشیعة، آغابزرگ تهرانی 1/315. و «جمال‌الدین الافغانی» از محسن الأمين و «الاسلام والحضارة الغربیة» محمد محمدحسین، ص 75-90.
[3]- «تاریخ الشیخ محمد عبده»، رشیدرضا (1/934).
[4]- محمد رشیدبن علي رضا بن محمد بن علی قلمونی بغدادی الاصل و حسینی النسب. صاحب مجله‌ی «المنار» و یکی از اصلاحگران مسلمان و یکی از نویسندگانی که به حدیث، ادبیات، تاریخ و تفسیر آشنایی داشته است. در قلمون از نواحی طرابلس شام (سوریه) در سال 1282هـ به دنیا آمد و در آن و در طرابلس تحصیل کرد، در سال 1315هـ به مصر آمد، با محمد عبده تماس برقرار کرد و نزد او شاگردی کرد و مجله‌ی «المنار» را منتشر کرد و مدرسه «دعوت و ارشاد» را به راه انداخت و به هند، حجاز و اروپا مسافرت‌هایی کرد و به عنوان عضو مجمع علمی دمشق انتخاب شد ودر سال 1354هـ ناگهان در قاهره دار فانی را وداع گفت. کتاب‌های «تفسیرالقرآن الکریم» (نتوانست کاملش کند) «الخلافة و الامامة العظمی»، «الوحی المحمدی» و غیره از آثار وی هستند. ر. ک «الاعلام» (6/361-362) «معجم المؤلفين» (9/310-311)، «رشید رضا» احمد الشرباصی، و غیره.
[5]- «السنة والشیعة» يا «الوهابية والرافضة»، رشیدرضا، ص 14-15، چاپ اول، مجله‌ی «المنار» (29/677).
[6]- «المنار» (29/424) (31/293).
[7]- همان (31/290).
[8]- همان (31/290).
[9]- ر. ک: «المنار» (29/427)، (31/290-291) (32/115) (34/209).
[10]- مجله‌ی «المنار» (31/290).
[11]- مجله‌ی «المنار» (31/293).
[12]- مجله‌ی «المنار» (31/291-292).
[13]- همان، (31/292).
[14]- شیخ دکتر مصطفی سباعی حسنی از شخصیت‌های بزرگ علم و دعوت به اسلام. وی به عنوان استاد حقوق در دانشگاه دمشق خدمت می‌کرد و تلاش‌های ایشان باعث شد دانشکده‌ی شریعت در دمشق شکل بگیرد و نخستین رئیس آن نیز خود ایشان بودند. ایشان در مقاومت و جهاد مسلحانه علیه استعمار فرانسه نقش ایفا کردند و در دعوت به سوی خدا نیز نقش مهمی داشتند. در ایجاد و رهبری حرکت اسلامی در سوریه و نیز جهاد علیه یهود و دفاع از بیت‌المقدس نقش و مشارکت داشتند. ایشان در سال 1915م به دنیا آمده بودند و به سال 1384هـ / 1964م دار فانی را وداع گفتند. : وی آثار علمی فراوانی از خودش به جای گذاشته است. از جمله : «السنة ومکانتها في التشریع الاسلامی»، «المرأة بین الفقه والقانون»، «السیرة النبویة» و غیره. ر. ک : مجله‌ی «حضارة الاسلام» ویژه‌نامه‌ی سباعی، سال پنجم، 1384 ه‍ عدد 4، 5، 6 و رجوع شود به «الموسوعة الحرکية»، فتحی یکن (1/141)، «علما و مفکرون عرفتهم»، محمد مجذوب (ص 357-389).
[15]- «السنة و مکانتها فی‌التشریع الاسلامی»، ص 8-9.
[16]- همان، ص 11.
[17]- «طبقات اعلام الشیعة»، آغابزرگ تهرانی، ص 1082.
[18]- «السنة ومکانتها فی التشریع الاسلامی»، سباعی، ص 9.
[19]- منبع سابق، سباعی، ص 9.
[20]- هما ن، ص 10.
[21]- همان، ص 9-10.
[22]- همان، ص 9-10.
[23]- همان، ص 10..

نامه شیخ محمد عبده به تولستوی ، فیلسوف بزرگ روس

11 سپتامبر
فیلسوف بزرگ آقای تولستوی
تاکنون به دیدار شخصی شما محظوظ نشده ام ولی از شناخت آثار روحی شما محروم نیستم ، نورانیت افکار شما اشعه ای به دیار ما افکنده است که افکار دانشمندان را به سوی شما کشانده است .
خداوند ترا به شناخت اسرار فطرت که بشر را بر نهاد آن خلق کرده است هدایت فرماید ! و به شما آن توفیق ر ابدهد که به هدف و غایت آفرینش برسید و دریابید که وجود بشر برای آن است که با دانش و علم رشد کند و با عمل و کوشش خود به دیگران نتیجه دهد و نتیجه سعی و کوشش او باقی بماند تا روح او از آن ها بهره گیرد . در چنین صورتی خواهید یافت که بشر کنونی از راه راست انحراف پیدا کرده و قوای خود را در مواردی به کار می برد که به جای آسایش و راحتی ، نا آرامی و اضطراب ایجاد می کنند .
دید شما درباره ی دین با کنجکاوی خاصی توأم بوده است که پرده های تقلید را پاره کرده و به حقیقت توحید رسیده اید و به آن چه رسیده اید ، مردم را نیز با اعتقاد و عمل به آن دعوت می کنید . چنان که با گفتار خود ، آنان را تشویق می نمائید و با کردار خویشتن نیز اراده ها و تصمیم ها را بر می انگیزید .
وجود شما چنان چه مایه توبیخ و سرزنش اغنیا و ثروتمندان بوده هم چنان یار و مدد مستمندان و بیچارگان است و عالی ترین مدال افتخاری که از این فعالیت ها و کوشش های خود گرفته اید این است که نادانان افکار شما را تحریم نموده اند . (اشاره است به حملات کلیسا به تولستوی) و این تحریمی که از روسای مسیحیت به شما رسیده است اعتراف جالبی است که آنان به مردم اعلام داشته اند تو از گمراهان نیستی پس حمد و ستایش خدا کن که تو را در گفتارهای خود جدا ساخته اند چنان که تو در عقاید و افکار با آنان جدائی داشتی .
دل های ما به رشحات قلمی شما که در آینده منتشر خواهد گشت مشتاق است . از خداوند متعال مسئلت می داریم که به شما طول عمر عنایت کند و نیروهای جسمی و فکری شما را محفوظ دارد و دل ها را برای شنیدن گفتار تو باز دارد و مردم را به پیروی کردار تو موفق بدارد .
“عبده”
نقل از “رابطه العالم الاسلامی” شماره 2 سال11

هدف حضرت عمر(رض) از تشکیل دیوان

11 سپتامبر
بقاياي‌ شاهنشاهي‌ تارو مار شده‌ ايران‌، به‌ خانواده‌ اشرافی ذوب‌ شده‌ اموي‌، پس‌ از آنكه ‌در زمان‌ عمر(رضی الله تعالی عنه) اولين‌ موجوديت‌ خود را از دست‌ داد و دومي‌ نيز با خط‌ر پياده‌ شدن‌نهايي‌ سيستم‌ ديوان‌  مواجه‌ بود و آفتاب‌ بخت‌ خفته‌ خود را به‌ سقوط‌ نهايي‌ مي‌ديد،به‌ تلاش‌ افتادند‌ كه‌ از بسته‌ شدن‌ آخرين‌ روزنه‌ اميد جلوگيري‌ كنند.
اين‌ مط‌لب‌ توضيح‌ چنداني‌ ندارد، فقط‌ اشاره‌اي‌ ساده‌ و كوتاه‌ به‌ اين‌ مط‌لب‌، كه‌ عبارت‌است‌ از پيدا كردن‌ سيستم‌  نهايي‌ ديوان‌. ط‌بق‌ آنچه‌ كه‌ حضرت‌ عمر تقريبا در سال‌آخر عمر خود فرموده‌ است‌، ط‌رح‌ ديوان‌ اين‌ بود كه‌: تمام‌ آنچه‌ را كه‌ جامعه‌ اسلامي‌آن‌ زمان‌ موجود بود، به‌ ط‌ور مساوي‌ در بين‌ تمام‌ مسلمانان‌ تقسيم‌ شود. كه‌ عبارت‌ حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه) اين‌ بود:
إِنّي‌ هَمَمتُ‌ أَن لا أَدَعَ فیها‌ صَفراءَ وَ لا بَيضاءَ إِلّا قَسَّمتُهُ‌ بَينَ‌ النّاس‌ .
تصميم‌ آن‌  است‌ كه‌ در سرزمين‌ اسلامي‌، هيچ‌ زرد و سفيدي‌ – زرد و سفيد كنايه‌ است‌،يعني‌: سكه‌ طلا و نقره‌، كه‌ سكه‌ آن‌ زمان‌ بود، و منظ‌ور تمام‌ ثروت‌ و موجودی عالم‌اسلامي‌ بوده‌ است‌-، را باقي‌ نمي‌گذارم‌، مگر اينكه‌ آنها را در بين‌ مسلمانان‌ تقسيم ‌كنم‌.
تصمیمی‌ كه‌ حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه) واقف برآن بود، در مورد آن‌ تلاش و فعاليت‌ فوق‌العاده‌ وسيعي‌ صورت‌ ‌ و انجام‌ گرفته‌ بود، وعملی کردن این تصمیم مشکل بود. اگر جامعه‌اي‌ داراي‌ محدوديت‌ جغرافيايي‌باشد و مرز به‌ دور آن‌ كشيده‌ شده‌ باشد، بتواني‌ مساحت‌ سرزمين‌ خود وتعداد افراد جمعيت‌ خود را محدود كني‌، ممکن است کار آسانی باشد،تا چند سالي‌ براي‌ آن‌ زحمت‌ بكشي‌ و تلاش‌ بكني‌ تا تعداد افراد و جمعيت‌ و ثروت‌ و درآمد آن‌جامعه‌ را به‌ دست‌ بیاوری،اما مي‌دانيم‌ كه‌ اگر اسلام‌ در جامعه‌اي‌ وجود داشته باشد،چنین تصمیمی نمی گیردکه قط‌عه‌اي‌ از سرزمين‌ را براي‌ تعدادي‌ از انسانهای آن جامعه معین نماید وبگويد كه‌ اينها نور چشمي‌ هستند و ديگر به‌ باقي‌ بشريت‌ كاري‌ نداشته‌ باشد.اينگونه‌ تنگ‌ نظ‌ري‌ و ط‌رفداري‌ از ملتي‌، و بي‌ توجهي‌ به‌ ملتهاي‌ ديگر، با فكرو اندیشه اسلامي‌ سازگار نيست‌. در نظ‌ر اسلام‌ بشريت‌ همه‌ يكي‌ هستند و تلاشي‌ كه‌ مي‌كند، براي‌نجات‌ كل‌ بشريت‌ است‌. اما تنها چيزي‌ كه‌ هست‌، آن‌ استكه‌ فردي‌ كه‌ زوتر مسلمان‌ مي‌شود، در برابر سايرين‌ مسوليت‌ پيدا مي‌كند، كه‌ مال‌ و جان‌ خود را براي‌ نجات‌باقي‌ انسانها فدا كند. افظليت‌ و برتري‌ آناني‌ كه‌ زودتر مسلمان‌  مي‌شوند، فقط‌ دراين‌ است‌: جان‌ بازي‌، مال‌ فدا كردن‌. مانند… در ميان‌ انسانها! نه‌ اينكه‌ چون‌زودتر مسلمان‌ شده‌اند، پس‌ اسلام‌ بايد تنها خود را مشغول‌ آنها كند و آنها را بسازد و آماده‌ نمايد، و ديگر كاري‌ به‌ بشريت‌ و بقیه مردم نداشته‌ باشد.
بهر حال‌، چون‌ برنامه‌ اسلام‌  اين‌گونه‌ است‌، در حاليكه‌ مرتب‌ جامعه‌ اسلامي‌ گسترش‌ مي‌يافت‌، مرز مشخصي‌ نداشت‌،جمعيت‌ محدود و معين‌ نبود، چنان‌ كاري‌ انجام‌ گيرد و آنچه‌ كه‌ حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه)  بدان‌اشاره‌ كرد، پياده‌ شود، كه‌ مجموع‌ ثروت‌ و درآمد امت، در نظ‌ر گرفته‌ شود، و به‌ دنبال‌ آن‌جمعيت‌ نيز دقيق‌ روشن‌ شود و آنگاه‌ پياده‌ شود. يعني‌: مجموعه‌ ثروت‌ و درآمد را بر مجموعه‌ افراد امت‌ تقسيم‌ كند، به‌ گونه‌ ای ‌كه‌ همه‌ يك‌ اندازه‌ و به طور مساوی تقسیم اموال عايدشان‌شود، و كم‌ و زياد نداشته‌ باشد. چون‌ مرتب‌ مساحت‌ جغرافيايي‌ سرزمينهاي‌ اسلامي‌گسترش‌ مي‌يافت‌ و به‌ همان‌ نسبت‌ نيزثروت و درآمد در تغيير بود، ط‌بيعي‌ بود كه‌ نسبت‌ ثروت‌ ودرآمد نيز تغيير يابد، چون‌ لازم‌ نيست‌ كه‌ آن‌ مقدار جمعيتي‌ كه‌ به‌ سرزمين‌ اسلام‌افزايش‌ مي‌يابد، مجموع‌ ثروت‌ و درآمد به‌ همان‌ نسبت‌ باشد به شیوه ای که بقیه سرزمین اسلام آن را داراست، در بين‌ افراد تقسيم‌ شود، هرکسی به اندازه سهم خودش… نسبت‌ مرتب‌ در تغيير بود، اما با وجود اين‌، شرایط را طوری آماده کرده بود به واسطه دستگاهی به نام دیوان. دستگاه‌ ديوان‌: دستگاهي‌ بود كه‌فعاليتهاي‌ اقتصادي‌ بيت‌المال‌ را تنظ‌يم‌ مي‌كرد، تابتوان آن ثروت رابه‌ ط‌ور مساوي‌  درميان‌ مسلمانان‌ تقسيم‌ كند. كار بسياري‌ انجام‌ داده‌ بود، تا به‌ آنجا رسيده‌ بود كه‌حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه)چنان‌تصور مي‌كردكه‌ سال‌ ديگري‌ بتوان آنچه‌ را كه‌ در مورد ديوان‌ درتصور و ذهن‌ خود دارد عملی و انجام‌ گيرد.
ديوان‌ اساساً يعني‌: دستگاه‌ و اداره‌ تشكيلاتي‌ . اما روحي‌ كه‌ ديوان‌ داشت‌ و هدفي‌را كه‌ دنبال‌ مي‌كرد، برنامه‌اي‌ كه‌ حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه)در مورد ديوان‌ در نظ‌ر داشت‌، عبارت‌بود از: يك‌ سيستم‌ اقتصادي‌، يك‌ تكان‌ انقلابي اقتصادی‌ براي‌ جامعه‌. بنابراين‌، كلمه‌ ديوان‌بيشتر به‌ معناي‌ آن‌ روح‌ مط‌لبی كه‌ عملاً نيز پياده نشددرست است بكار برده‌ شود،تا براي‌ آن‌ دستگاه‌ و تشكيلات‌.چون دستگاه و تشکیلات فقط قالبی بود،وسیله ای بود برای آن محتوی که عبارت بود ازآن تکان اقتصادی‌.
اما آنچه‌كه‌ حضرت‌ عمردرنظ‌رداشت‌انجام‌دهد، بعضي‌ از مسلمانان‌ با آن‌مخالفت‌ مي‌كردند. در حقيقت‌ دو عامل‌ باعث‌ شد،به طور کامل هدفی که حضرت عمر ازتأسیس تشکیلات دیوان داشت،(که به همان سیستم اقتصادی میگوئیم دیوان)، نهائی و عملی نشود:
1- يكي‌ شهادت‌ خود حضرت‌ عمر، كه‌ از اعلام‌ آن‌ تصمیم سالي‌ نگذشته‌ بود، شهيد شد.
2- يكي‌ ديگر، اين‌ دو با هم‌ در ارتباط‌ هستند. آن‌ بود كه‌ برخي‌ از مسلمانان‌  بانظ‌ر حضرت‌ عمر مخالف‌ بودند. البته‌ موافقين‌ نيز بسيار بودند، اما مخالفت‌ نيزبود. مي‌بايست‌ مدتي‌ با  أُولِي‌أَلامرباجماعت‌مهاجرين‌وانصار،كه‌اعزاي‌شورابودند،واهليت‌آن‌راداشتندكه‌اظ‌هارنظ‌ركنند،
كارشود،تاهم‌باحركت‌وسيستمي‌كه‌درنظ‌رداشت‌پياده‌كند،موافق‌وهمراه‌شوند.
شهادت‌حضرت‌عمرمانع‌ازآن‌شدكه‌بتواندتمام مسلمانان رامتوجه این تصمیم ونظریه بکند،که‌ قطعاًنظ‌رای است صددرصداسلامي‌ ،ومي‌بايست‌اجراشود.
امامقداري‌توضيح‌دهيم‌كه‌آيااين‌نظ‌رحضرت‌عمر،باروح‌اقتصاداسلامي‌ و بانظ‌ام‌ كلي‌ سيستم‌ كلي‌ اقتصاد اسلامي‌، سازگار بود يا خير؟
در مورد روح‌ اقتصاد اسلامي‌، به‌ ط‌ور ساده‌ همان‌ كلمه‌اي‌ را كه‌ قبلا بسيار از آن‌بحث‌ كرديم‌اشاره بکنم و مط‌لب‌ آنست‌ كه‌ در جامعه‌ اسلامي‌، اتراف‌ از ط‌رفي‌ و استضعاف‌ از ط‌رف‌ ديگربرچیده شود. روح‌ مط‌لب‌ اينستكه‌ جماعتي‌ خوشگذران‌ نباشند و جماعتي‌ در تنگدستي‌ بسر برند.روح‌ اقتصادي‌ اين‌ است‌. مشاهده‌ مي‌كني‌ كه‌ اسلام‌  قبل‌ از آنكه‌ از سيستمي‌، نظ‌امي‌ يابرنامه‌اي‌ براي‌ جامعه‌ مط‌رح‌ كند، در اولين‌ مرحله‌ شروع‌ رسالت‌ محمد – ص‌ – تاآخرين‌ لحظ‌ه‌ حياتش‌، اسلام‌  فقط‌ مشغول‌ جنگ‌ و مبارزه‌ با امتيازداران‌ است‌. امتيازمادي‌ كه‌ اتراف‌ است‌، و چه‌ امتياز معنوي‌ كه‌ استكبار است‌. مهم‌ آنستكه‌ آن‌ را ازبين‌ ببرد. و اين‌ عامل‌ از بين‌ رفتن‌ روح‌ اقتصادي‌ اسلامي‌، روح‌ اجتماعي‌ اسلام‌  است‌.
از بين‌ بردن‌ اتراف‌ براي‌ روابط‌ اقتصادي‌ است‌، و از بين‌ بردن‌ استكبار براي‌ روابط‌اجتماعي‌ و اخلاقي‌ است‌.الغرض‌، مي‌بينيم‌ كه‌ هر كاري‌، هر حركتي‌ كه‌ در راستاي‌ آن‌ مط‌لب‌ باشد، كه‌ اتراف‌ واستضعاف‌ را از بين‌ ببرد، جماعتی‌ خوشگذران،‌ و جماعتی‌ تنگدست‌ نباشند. چنين‌ تفكر وحركتي‌ با روح‌ اسلامي‌ سازگار است‌، با روح‌ اقتصادي‌ اسلام‌  سازگار است‌. اين‌لُب مط‌لب‌است‌.
پس‌ از آن‌ ببينم‌ كه‌ با شكل‌ و قالب‌ اقتصاد اسلامي‌ سازگار و همخوان‌ است‌ يا خير؟ باروح‌ آن‌ سازگار و همخوان‌ است‌، ترديدي‌  در آن‌ نيست‌. و راهي‌ كه‌ حضرت‌ عمر در نظ‌رداشت‌، راه‌ بسيار خوبي‌ بود. اما با شكل‌ و قالب‌ چط‌ور؟ يك‌ نظ‌امي‌ به‌  نام‌ زكات‌ كه‌از مسلمات‌ اقتصاد اسلامي‌ است‌، تعيين‌ شده‌ است‌. فقط‌ زكات‌ اموال‌  را مي‌گويم‌، زكات‌درآمد خود بحث‌ ط‌ولاني‌ دارد. زكات‌ تنها از چند نوع‌ ثروت‌ و درآمد نيست‌، بلكه‌ هرچيزي‌ كه‌ انسان‌ را ثروتمند كند،و مقدار آن‌ نيز به‌ همان‌ اندازه‌اي‌ كه‌پيامبر(صلی الله علیه و سلم)براي‌ شرايط‌ آن‌ روزگار تعيين‌ كرده‌ است‌، نيست‌. لازم‌ نيست‌ كه‌ تنها همان‌نوع‌ و همان‌ اندازه‌ باشد. بلكه‌ به‌ تناسب‌ شرايط‌ مختلف‌، مقدار زكات‌ قابل‌ تغييراست‌، تا آن‌ نوع‌ خصلت‌ را كه‌ با روح‌ اقتصادي‌ سازگار است‌، پيدا كند. كه‌ قرآن‌ نيزعينا چنين‌ مي‌فرمايد:
{يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَآ إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا وَيَسْأَلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ كَذلِكَ يُبيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ} بقره/219
مقداري‌ كه‌ آنها به‌ نام‌ زكات‌ انفاق‌ مي‌كردند، عبارت‌ از آن‌ بود، كه‌ از حد متوسط‌ مابين‌ اتراف‌ و استضعاف‌ بيشتر باشد. هر چه‌ از آن‌ زائد و بيشتر باشد، همان‌ مشمول‌زكات‌ است‌.در اين‌ باره‌ زياد بحث‌ نمي‌كنم‌، فقط‌ اين‌ را مي‌گوئيم‌ كه‌: باوجود اينكه‌ زكات‌ به‌ عنوان‌ يك‌ نظ‌م‌ ثابت‌ براي‌ تنظ‌يم‌ اقتصاد جامعه‌ اسلامي‌ وضع‌ شده‌،راستي‌ اگر جامعه‌، اسلامي‌ شود، زكات‌ كافي‌ است‌، چيز ديگري‌ لازم‌ نيست‌. زكات‌، جامعه‌ ونظ‌ام‌ اقتصادي‌ جامعه‌ را تنظ‌يم‌ مي‌كند. و نمي‌گذارد دوباره‌ فاصله‌ها بوجود آيد، -البته‌ فاصله‌هاي‌ مهم‌ .- اما قبل‌ از آنكه‌ نوبت‌ به‌ آن‌ رسد كه‌ زكات‌ اجرا شود، چيزديگري‌ مط‌رح‌ است‌،که چيست‌؟ آن‌ مسأله‌ مط‌رح‌ است‌ كه‌ زكات‌ جامعه‌ اسلامي‌، كه‌ از نظ‌راقتصادي‌ پاكسازي‌ شده‌ است‌، كنترل‌مي‌كند،اماجامعه‌ط‌اغوتي‌،كه‌تازه‌اسلامی‌شده است‌،چي‌؟درچنين‌جامعه‌اي‌ فاصله‌ها چنان‌ زياد هستند،که با زكات‌، هزاران‌ سال‌ این فاصله از بین نمی رود. آن‌ زمان‌ چط‌ور؟
مثلا اكنون‌درجامعه‌غيراسلامي‌ايران‌،انقلابي‌درآن‌رخ‌داده‌است‌،به‌ نام‌:انقلاب‌ اسلامي‌. چنان‌ فرض‌ كنيم‌ كه‌ حقيتا آرزوي‌ ملت‌ آن‌ است‌ كه‌ با همان‌ ايمان‌و اخلاص‌وعاط‌فه‌پيش‌ رفته‌ است‌، و رهبران‌ و مسؤولين‌ امور و دست‌ اندركاران‌ انقلاب‌نيز بخواهند، جامعه‌ و انقلاب‌ را اسلامي‌ كنند! چنين‌ فرض‌ كنيم‌! اينان‌ از نظ‌راقتصادي‌ چكار كنند؟ نظ‌ام‌ زكات‌ را وضع‌ كنند، كافي‌ است‌؟ و بدين‌ وسيله‌ آنچه‌ كه‌ روح‌اقتصاد اسلامي‌ است‌، كه‌ عبارت‌ است‌ از نماندن‌ إتراف‌ و إستضعاف‌، تأمين‌ مي‌شود؟ خير،نمي‌شود. چرا؟ چون‌ قبلاً جامعه‌  اسلامي‌ نبوده‌ است‌، ط‌اغوتي‌ بوده‌ است‌. زكات‌ براي‌ يك‌جامعه‌ اسلامي‌ بكار مي‌آيد.
يك‌ملت‌مسلمان‌،ملتي است‌كه‌ازهرجهت‌داخل‌تعهداسلامي‌شده‌،بازكات‌اداره‌مي‌شود،برای ابنکه دبگر فاصله طبقاتی درآن پیدا نشود.
اما اين‌ ملت‌ كه‌ مسلمان‌ نبوده‌، چون‌ مسلمانيها شبهه‌ بوده‌، اكنون‌ نيز همه‌اش‌ شبهه‌ است‌.
بهر حال‌، فاصله‌هاي‌ ط‌بقاتي‌ در يك‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ وجود دارد. در جامعه‌  ما بوده‌ واكنون‌ نيز هست‌. اگر بخواهي‌ اينچنين‌ جامعه‌  را از نظ‌ر اقتصادي‌ تنظ‌يم‌ كني‌، بازكات‌ تنظ‌يم‌ نمي‌شود. قبلا چيزهاي‌ ديگري‌ هم‌ لازم‌ دارد. از جهتي‌ ديگر آنرا در نظ‌ربگيريم‌، اين‌ يكي‌ از اشتباهات‌ عجيب‌ و غريب‌ است‌! سياست‌ گام‌ به‌ گام‌ و حركت‌تندوانقلابي‌ در انقلاب‌ ايران‌، درست‌ جاي‌ آنها با هم‌ عوض‌ شده‌ است‌!انقلاب‌ ايران‌حدرااجرامي‌كند، اما تكاني‌ اقتصادي‌ بوجود نمي‌آورد تا اين‌ فاصله‌ها را از بين‌ ببرد. درست‌ به‌ عكس‌. در حاليكه‌ حد، متوجه‌ يك‌ جامعه‌ سالم‌ است‌.زمانيكه‌ انسانها سالم‌ شده‌ باشند، به‌ اسلام‌  متعهد شده‌ باشند، جامعه‌  پاك‌ و تميزباشد، آنگاه‌ مرزي‌ و مانعي‌ درست‌ كنيد، نگذاريد جامعه‌  دوباره‌ فاسد شود. هنوزمسلمان‌ درست‌ نشده‌ است‌، مردم‌ به‌ اسلام‌  متعهد نشده‌اند. اسلام‌  چيزي‌ سنتي‌ وقراردادي‌ و خانوادگي‌ است‌.چه‌ كساني‌بااسلام‌بيعت‌ كرده‌ اند‌؟ چه‌ كسي‌ تعهد كرده‌است‌ كه‌ اسلام‌  را به‌ آنگونه‌ كه‌ هست‌ و به‌ او شناسانده‌ شده‌ است‌، مو به‌ مو اجراكند؟که بگویدابتدااین اسلام‌است‌،و بعد از آن‌  گفته‌ باشد كه‌ آنرا قبول‌ كرده‌ام‌،چنین شخصی نیست.
چون‌ حقيقتا اين‌ كه‌ در جامعه‌  هست‌، مسلماني‌ نيست‌، مسلماني‌ آن‌ تعهد آگاه‌ و آن‌بيعتي‌ است‌ كه‌ گفتيم‌. پس‌ از آن‌ جامعه‌  پاك‌ شده‌ باشد، و از جامعه‌  غير اسلامي‌ جداباشد، بعد نگذارد و اجازه‌ ندهد اين‌ جامعه‌  اسلامي‌ ناپاك‌ شود. چنين‌ جامعه‌  پاك‌ وسالمي‌ باشد، حال‌ اگر هر انحرافي‌ بخواهد به‌ اين‌ جامعه‌ رو كند، بايد با شديدترين‌وجه‌ با آن‌ انحراف‌ مقابله‌  شود.
اگرقرارباشدانحراف‌وفسادبه‌جامعه‌سالم‌روكندوعكس‌العمل‌ نشان‌ داده‌  نشود،دست‌بريدن‌،سربريدن‌ويا هرنوع‌حدديگر،كم‌كم‌وبتدريج‌جامعه‌فاسدمي‌شود،ودرآن‌ صورت‌ جامعه‌اي‌ را براي‌ عده‌ معدودي‌ فداكرده‌اي‌.
منظ‌وراین است كه‌ بعضي‌ چنان‌ تصورمی کنند كه‌ اجرا کردن حد، خشونت‌ است‌. خير، حد انجام‌ ندادن‌خشونت‌ است‌. اجرا نكردن‌ حد، خيانت‌ به‌ جامعه‌  است‌. به‌ معناي‌ ميدان‌ باز كردن‌،بخاط‌ر چشم‌ پوشي‌ كردن‌ از يك‌ عده‌، كه‌ مشغول‌ آوردن‌ فساد  به‌ درون‌ جامعه‌  هستند،و كم‌كم‌ و به‌ مرور، جامعه‌  فدا شود، و به‌ ط‌رف‌ فساد و انحراف‌ كشيده‌ شود.
بگونه‌اي‌ كه‌ بعدها هزاران‌ نفر هم‌ كشته‌ شوند، جامعه‌  اصلاح‌ نشود. و بعد از آن‌بشريت‌ بايد زجر بكشد. وقتي‌ جامعه‌  فاسد شد، آن‌ همه‌ زجر و بدبختي‌ كه‌ مدام‌بشريت‌ گرفتار آن‌ است‌ و خبر داريم‌ و پيش‌ مي‌آيدکه بشریت همیشه گرفتار آن است.
حد در زماني‌ اجرا مي‌شود، كه‌ افراد با بيعت‌ اسلام‌  را شناخته‌ باشند و تعهدكرده‌ باشند، و جامعه‌اي‌ سالم‌ از اينها ايجاد و تشكيل‌ شده‌ باشد. و اين‌ كار زماني‌فوق‌العاده‌ ط‌ولاني‌ مي‌خواهد، اين‌ كار حكومت‌ نيست‌. حكومت‌ مي‌خواهد بگويد كه‌ اين‌ كارخودم‌ است‌ و خودم‌ آنرا انجام‌ مي‌دهم‌، اين‌ رابط‌ه‌ حكومت‌ با مردم‌ است‌ و  ط‌ريقه‌ آن‌،همان‌ راهي‌ است‌ كه‌ در استراتژي‌ اسلامي‌ بيان‌ كرده‌ايم‌.بايد قبل‌ از انقلاب‌، قبل‌ ازآنكه‌ حكومتي‌ تشكيل‌ شود، اين‌ جامعه‌ اسلامي‌ بوجود آيد، انسانها از آغاز در مسيرحركت‌ پيش‌ آيند، تا اينكه‌ مسلمان‌ واقعي‌ شوند، و بعد از آن‌ است‌ كه‌ وقتي‌ در اين‌جامعه‌  حكومتي‌ تشكيل‌ شددرآن جامعه، همین حكومت‌ بايد مراقب‌ باشد كه‌ نگذارد اين‌ جامعه‌  پاك‌،دوباره‌ فاسد شود. پس قبل از اینکه انقلابی صورت گیرد و حکومتی از بین برود برای ایجاد یک حکومت اسلامي‌،این کار انجام شده باشد،که پرورش‌انسانهاست،و درست شدن انسانهای سالم وبعد از آن درست شدن جامعه سالم است.پس‌ از آن‌ كه‌ نوبت‌ به‌ مرحله‌ دوم‌ رسيد، كه‌ حكومت‌ تشكيل‌ شود، آنگاه‌ است‌ كه‌ حكومت‌جلوگيري‌ كند و نگذارد اين‌ جامعه‌  پاك‌ و سالم‌، ناسالم‌ و پليد گردد.اما درمورد ديگر – در مورد يك‌ كار اقتصادي‌ – اين‌ كاري‌ نيست‌ كه‌ نياز به‌ زمان‌ داشته‌باشد.
از همان‌ زماني‌ كه‌ جامعه‌  را به‌ عهده‌ گرفتي‌، ديگر چه‌ از آغازصحیح حركت‌ كرده‌باشد – مانند حركت‌ انقلابي‌ خود حضرت‌ محمد – صلی الله علیه وسلم‌ – كه‌ ابتدا انسانهايي‌ را پرورش‌داد، و كم‌ كم‌ پيش‌ رفت‌ تا اينكه‌ جامعه‌اي‌ را ساخت‌، و چه‌ اينكه‌ با اشتباه‌ و غلط مانند حركت‌ انقلابي‌ ايران‌، كه‌ ملت‌ آن‌ را واقعا يكي‌ يكي‌ پرورش‌ نكرد، هر چندواقعا ملت‌ با تمام‌ عواط‌ف‌ اسلامي‌ حركت‌ كرد، اما پرورش‌ كامل‌ اسلامي‌ كه‌ آگاهي‌ لازم‌دارد، براي‌ ملت‌ تامين‌ نشد، ملت‌ به‌ اين‌  ترتيب‌ با زماني‌ ط‌ولاني‌ پيش‌ نيامده‌بود. يعني‌: يك‌ ملت‌ با فكر و درك‌ و آگاهيهاي‌ اسلامي‌، پرورش‌ شده‌ باشند و انقلابي‌را راه‌ انداخته‌ باشند، اينگونه‌ نبود. مردم‌ چون‌ عواطفشان‌ واقعا اسلامي‌ بود،ايمانشان‌ اسلامي‌ بود،نه به  معناي‌ وضوح‌ و آگاهي‌ كامل‌ اسلامي‌، يعني‌: صادقانه‌ ومخلصانه‌ و مسلمانانه‌ حركت‌ كردند، و حاضر بودند جان‌ و مال‌ خود را فدا كنند،اينگونه‌  اين‌ انقلاب‌ آمد و اين‌ موج‌ عواط‌ف‌ و ايمان‌ و احساسات‌ مردمي‌ را به‌ حركت‌درآورد، حكومت‌ را از بين‌ برد و حكومت‌ را بدست‌ گرفت‌. كه‌ اين‌ با مسير انقلاب‌ اسلامي‌منط‌بق‌ نبود. چيزي‌ سطحيانه‌، بي‌ محتوا و پوچ‌ بود. و گرفتاريهايي‌ كه‌ اكنون‌مي‌بينيم‌، پيش‌ آمد!
انقلاب‌ اصيل‌ اسلامي‌ كه‌ صورت‌ گرفت‌، روز به‌ روز و به‌ تدريج‌ قدرتهاي‌ ط‌اغوتي‌ را ازبين‌ مي‌برد. اما در ايران‌، انقلاب‌ كه‌ انجام‌ شد، قدرتهاي‌ ط‌اغوتي‌ با آن‌ دستگاه‌جاسوسي‌ و گروههاي‌ جاسوسي‌ كوچك‌، كه‌ در اينجا و آنجا دارند، دارند انقلاب‌ را خفه‌مي‌كنند.
به‌ هر حال‌، علت‌ اين‌ است‌ كه‌ با استراتژي‌ وقت‌ حركت‌ اسلامي‌ منط‌بق‌ نبود. اما حال‌كه‌ حكومت‌ را به‌ دست‌ گرفته‌ است‌، اكنون‌ تكليف‌ چيست‌؟ در مورد كار اقتصادي‌ بايد كارانقلابي‌ انجام‌ دهد. درست‌ عكس‌ چيزهايي‌ مانند حد، كه‌ با افراد سر و كار دارد. اين‌هم‌ توضيحي‌ براي‌ اشاره‌اي‌ كه‌ در آخر اين‌ جزوه‌ در مورد اين‌ بحث‌ هست‌.
ط‌بق‌ موازين‌ مكتب‌ اسلام‌،  در چه‌ موردي‌ کار گام‌ به‌ گام‌ درست‌ است‌؟ و در چه‌ موردي‌ كاري‌انقلابي‌ ضربتي‌ درست‌ است‌؟طبق موازین مکتبی اسلام،اینها مسائل را باهم قاطی کردند،و اين‌ بسيار جالب‌ است‌ كه‌حكومت‌ خود نزول‌ دارد، و نزول‌ ديگر با زنا، دزدي‌ و ساير جرايم‌، قابل‌ مقايسه‌نيست‌! حكومت‌ خود نزول‌  دارد(درکاربانکی)، وخودحكومت‌اقدام به تنبیه مردم میکند،به این عنوان که مشروب‌ خورده‌اند، زنا كرده‌اند، حد اجرا مي‌كند. چيز عجيب‌ و غريبي‌ است‌و تركيبي‌ عجيب‌ و تماشايي‌ است‌!
به‌ هر حال‌، اين‌ از اشتباهات‌ و انحرافات‌ اين‌ حكومت‌است‌، كه‌ جاها را عوض‌ كرده‌ و تغيير داده‌ است‌. وگر نه‌، بايستي‌ گام‌ به‌ گام‌ پيش‌رود، انسانها پرورش‌ شوند، سالم‌ گردند، جامعه‌  اسلامي‌ پاك‌ گردد، آنگاه‌ حد اجراكند و نگذارد جامعه‌  دوباره‌ فاسد شود. در اينجا قاطعانه‌ رفتار كند، اينجا جاي‌آن‌ است‌ كه‌ با حركتي‌ انقلابي‌، اقتصاد اسلامي‌ را جايگزين‌ اقتصاد ط‌اغوتي‌ كند. چون‌اين‌ كار از توانائيها و قدرت‌ حكومت‌ است‌، خود مي‌تواند آن‌ راانجام‌ دهد. در اينجادوباره گام‌ به‌ گام‌ نيزپيش‌ نمي‌رود. نه‌ اينكه‌ بگويد گام‌ به‌ گام‌ حركت‌ مي‌كنم‌ وپيش‌ مي‌روم‌. زماني‌ فشارهايي‌ آورديم‌ – كه‌یادتان هست- آن‌ ط‌رحها را داديم‌ ومقداري‌ نيز تهديد كرديم‌. ديديد آمدند، بازي‌ كردند، وعده‌ كارخانه‌ و چيزهاي‌ديگر دادند، سپس‌رها كردند.اما چون‌ صميمانه‌ نبود، چونكه‌با تعهد و آگاهي‌ نبود، هيچ‌ شد. اصلا دنبال‌ نشد و هيچ‌ كاري‌ انجام‌ نگرفت‌!.
اكنون‌ به‌ اين‌ قضیه بپردازیم و ببينيم‌ آيا تكان‌ انقلابي‌ در اقتصاد، قبل‌ ازآنكه‌ جامعه‌  سالم‌ سازي‌ شود، با موازين‌ اسلامي‌ منط‌بق‌ است‌ يا خير؟
برنامه‌حضرت‌عمر اين‌ بود كه‌ فعلا جامعه‌هاي‌ ط‌اغوتي‌ به‌ تدريج‌، به‌ جامعه‌  اسلامي‌افزوده‌ مي‌شود. اصلا جامعه‌  اسلامي‌، در ميان‌ آن‌ جوامع‌ نسبتي‌ ندارد، يك‌ دهم‌ نيزنيست‌. و اين‌ جوامع‌ ط‌اغوتي‌ با زكات‌ درست‌ نمي‌شوند. كار ديگري‌ لازم‌ دارد و تكاني‌ديگر لازم‌ دارد.
مخالفين‌ مي‌گفتند: اين‌ قانون‌ زكات‌ است‌ و اجرا مي‌شود و كارديگري‌ لازم‌ نيست‌. اما نظ‌ر حضرت‌ عمر صحيحتر بود. با چه‌ دليلي‌؟ تنها به‌ دليل‌اسلام‌،باخودموازين‌اسلامي‌،باسنت.
پيغمبر – صلی الله علیه و سلم-زمانيكه‌ جامعه‌اسلامي‌ تازه‌ ساخته‌ شد، در همان‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ كه‌ فواصل‌ ط‌بقاتي‌ همچنان‌ در آن‌بود، چکار‌ كردند؟ به محض تشکیل حکومت زكات‌ را پياده‌کرد؟ خير! قبل از هرچیزبرای اینکه تکانی انقلابی در اقتصاد آن جامعه ایجاد نماید وشکل و قیافه طاغوتی و طبقاتی آن را از بین ببرد، نظ‌ام‌ إخاء را اعلام‌فرمود.هر فقيري‌،سهیم ثروت یک ثروتمندشد.در آغاز چنين‌ تكاني‌ لازم‌ دارد. اين‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ بايد شكسته‌ شود و از بين‌برود.
پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌ – چرا این کار را کرد؟ قرآن‌ فرموده بود إخاء؟ خير. پس‌ اين‌ كار پيامبر- صلی الله علیه و سلم‌  – بود. مسلم‌ است‌ كاري‌ كه‌ پيامبر در راه‌ دين‌ انجام‌ دهد، غير از كارهاي‌غريزي‌ و شخصي‌ و عادت‌ و چيزهاي‌ عرف‌ عمومي‌ – كاري‌ كه‌ به‌ عنوان‌ نظ‌ام‌ ديني‌انجام‌مي‌دهد، – مطمئناً‌ كه‌ با كتاب‌ فرق‌ و تفاوتي‌ ندارد.از نظ‌ر انسان‌ مسلمان‌،كاري‌ كه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – انجام‌ مي‌دهد، عينا به‌ مانند قرآن‌ است‌. به‌ شرط‌ي‌ كه‌ مسلم‌شود كه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – آن‌ را انجام‌ داده‌ و به‌ شرط‌ي‌ از امور تشريعي‌ باشد. و گر نه‌،اموري‌ هستند كه‌ عادي‌ مي‌باشند.
مانند اينكه‌ مثلا فلان‌ روز مريض‌ است‌، غذانمي‌خورد، اين‌ دليل‌ آن‌ نمي‌شود كه‌ فرد مسلمان‌،  آن‌ روز را غذا نخورد. يا فلان‌روز لباسي‌ از آن‌ رنگ‌ بر تن‌ كرده‌ است‌، دليل‌ شود كه‌ بگويي‌ آن‌ رنگ‌ خوب‌ است‌.  يامثلا يك‌ بار عمامه‌ داشته‌، عرف‌ عمومي‌ عرب‌ اين‌ بوده‌ كه‌ مسلمان‌ و غير مسلمان‌ مشرك‌و موحد، همه‌ عمامه‌ داشته‌اند. پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – عمامه‌ گذاشته‌ است‌، بنابراين‌ بگويي‌:عمامه‌ سنت‌ شده‌ است‌. نه‌، عرف‌ عمومي‌ مردم‌ بوده‌ است‌. روزي‌ عمامه‌ سفيد بسته‌ است‌،پس‌ بگوييم‌ سفيد سنت‌ است‌. روزي‌ سياه‌ بسته‌ است‌، پارچه‌ بوده‌ است‌، ساير مردم‌  هروقت‌ پارچه‌اي‌ بدست‌ مي‌آورند، از آن‌ عمامه‌ درست‌ مي‌كردند. پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – چنين‌  بوده‌است‌. خود را از كارگر  جدا نمي‌كرد. كارگر مسلمان‌ و غير مسلمان‌ عرب‌، همه‌لباسشان‌ يكي‌ بوده‌ است‌. پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌ – نيز چنين‌ بوده‌ است‌. لباس‌ اشرافي‌ بر تن‌نكرده‌ است‌. لباس‌ كارگري‌ پوشيده‌ است‌. اين‌ نيز دستوري‌ اسلامي‌ است‌. در اسلام‌اشرافيت‌ نيست‌.
كارگر ساده‌ و معمولي‌ وقت‌، چنين‌ بوده‌اند. اگر پارچه‌ سفيد داشتند، عمامه‌ سفيدداشتند پارچه‌ سياه‌ داشتند، عمامه‌ سياه‌ مي‌بستند، يا قرمز مي‌بستند. ماننداكنون‌، مثلا در منط‌قه‌  موكريان‌خودمان‌، انواع‌ پارچه‌ در منط‌قه‌ اط‌راف‌ سنندج‌متداول‌ است‌. در گذشته‌ تنها  ره‌شتي‌بود، همه‌ يكنواخت‌ بود. اما در منط‌قه‌موكريان‌ – سقز و اط‌راف‌ آن‌ – رنگا رنگ‌ بود. جامعه‌  عرب‌ نيز چنين‌ بوده‌ است‌. اين‌تبدیل به دستوردینی نمی شود، اين‌ چيزي‌ است‌ عرفي‌ كه‌ انجام‌ گيرد. اما اينكه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  -بيايد و نظ‌ام‌  إخاءاعلام‌ كند، معلوم‌ است‌ اين‌ برنامه‌اي‌ ديني‌ و برنامه‌اي‌ تشريعي‌است‌، با قرآن‌ هيچ‌ فرقي‌ ندارد.
از اين‌ چه‌ چيزي‌ استنباط‌ مي‌كنيم‌؟ اين‌را استنباط‌ مي‌كنيم‌ كه‌ آنچه‌ كه‌ روح‌ اقتصاد اسلامي‌ است‌، كه‌ از بين‌ رفتن‌ اتراف‌ واستضعاف‌ است‌، ابتدا بايد با تكاني‌، و حركتي‌ يك‌ سو شود. وقتي‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ است‌،با زكات‌ امكان‌ ندارد آن‌ فاصله‌ها از بين‌ برود، و براي‌ نماندن‌ فاصله‌ها، حركتي‌سريع‌ به‌ راه‌ انداخت‌.
بنابراين‌، بايد كاري‌ ديگر صورت‌ داد. پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – نظ‌ام‌ إخاء اعلام‌ كرده‌ است‌، تاجامعه‌  ط‌اغوتي‌ با اين‌ تكان‌ كمي‌ به‌ جامعه‌ اسلامي‌ نزديك‌ شود، و سپس‌ بعدها با زكات‌تعديل‌ مي‌شود. مانند ترازو ميزان‌ مي‌شود، مگر چيزي‌ استثنايي‌ پيش‌ آيد و آن‌ را به‌هم‌ زند، كه‌ باز تكاني‌ ديگر بوجود خواهد آمد.الغرض‌، جامعه‌  ايران‌، مي‌دانيم‌ كه‌ ط‌اغوتي‌ بوده‌ است‌، همچنانكه‌ اكنون‌ نيز ط‌اغوتي‌است‌. اگر اين‌ حكومت‌ راست‌ مي‌گويد، انقلابي‌ اسلامي‌ كرده‌ است‌، بايد روش پیامبر را اجرایی کند،یعنی وقتي‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ را به‌ جامعه‌  توحيدي‌ تبديل‌ مي‌كند، از لحاظ‌ اقتصادي‌، به‌ چه‌ كاري‌ دست‌ مي‌زند، چه‌ اقدامي‌ مي‌كند؟ اين‌  است‌، تكان‌ انقلابي‌ بايداينگونه‌ باشد. اما چون‌ حركت‌ اينها باحركت‌ درست‌ انقلاب‌ اسلامي‌ متناسب‌ نيست‌،سردرگم‌ شده‌اند .
اكنون‌ به‌ بحث‌ قضیه حضرت‌ عمر-رضی الله تعالی عنه- برگرديم‌، به‌ جهت‌ اينكه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  –  زمانيكه‌ مشغول تحول‌جامعه‌  ط‌اغوتي‌ به‌ جامعه‌  توحيدي‌ بود، براي‌ اين‌ كار دستور زكات‌ نمي‌دهد.بلكه‌ بلافاصله‌، مي‌آيد و چنين‌ تكاني‌ اقتصادي‌، چنين‌ حركتي‌ انقلابي‌ در اقتصاد جامعه‌ايجاد مي‌كند، كه‌  إخاءاست‌. از اين‌ رو مي‌دانيم‌ كه‌ نظ‌ر حضرت‌عمرنيزدرست‌ بوده‌است‌.
جامعه‌زمان‌حضرت‌عمر،مانندجامعه‌نخست‌مدينه‌است‌. البته‌ جامعه‌ نخست‌مدينه‌ و جامعه‌اسلامي‌، پاك‌ سازي‌ شده‌،همچنان‌پابرجاست.اما حقيقت‌ آن‌ است‌همانگونه‌ كه‌ حضرت‌ عمر آن‌ را درك‌ مي‌كرده‌ است‌، نسبت‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ با جامعه‌توحيدي‌، 9به 1 هم نبود. تا آن‌ اندازه‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ به‌ تدريج‌ اضافه‌ شدبود،نظ‌ام‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ متلاشي‌ شده،وجامعه طاغوتی به مانند حکومت شاهنشاهی ایران هیچ جایی وجود نداشت، امپراط‌وري‌ روم‌ تقريبا از بين‌ رفت‌. اين‌ سرزمينها ضميمه‌ اسلام‌  شد،همه‌ با آن‌ شیوه اقتصاد ط‌اغوتي‌، درست‌ مانند جامعه‌  نخست‌ كه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌- خواست‌ آنرااسلامي‌ كند،آن‌جامعه‌فاسد،درست‌مانند اين‌ است‌. چه‌ كند؟ بايد كاري‌ مانند كارپيامبر انجام‌ دهد. چگونه‌ حضرت‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  –  آن‌ حركت‌ را ايجاد كرد، بايد عمرنيز آن‌ حركت‌ را ايجاد كند، تا اينكه‌ آماده‌ شود كه‌ بوسيله‌ زكات‌ تعديل‌ گردد.
شهادت‌ عمر معلول‌ اين‌ توط‌ئه‌ بود، با رفتن‌ عمر و خوابيدن‌ نظ‌ام‌ ديوان‌،امتيازداران‌ شكست‌ خورده‌ در كمين‌ نشسته‌، نفسي‌ راحتي‌ كشيدند، فرصتي‌ براي‌ برداشتن‌گامهايي‌ در جهت‌ اعاده‌ نظ‌ام‌ شرك‌ آلود ط‌بقاتي‌ و امتيازاتي‌ يافتند. و بعد ازشهادت‌ علي‌، ظ‌اهرا آخرين‌ سد توحيدي‌ را در برابر خود محو و نابود شده‌ ديدند، وحكومت‌ را كلا قبضه‌ كردند…….
نوشته: کاک احمد مفتی زاده (رحمه الله)
منبع:تريفه

برنامه هجرت کاک احمد به کرماشان چگونه طراحی شد؟

4 سپتامبر
در زمان هجرت، من و تنی چنداز دوستان در سفر حج بیت الله الحرام به سر می بردیم لذا شاید نتوانم آن گونه که شایسته و بایسته است، در این مورد توضیح دهم. در آن موقع – قبل از سفر – جلسه اي با حضور کاك احمد تشکیل شد و در این جلسه از ورود گروه هاي غیر دینی مسلح به کردستان، و عدم جلوگیري حکومت از ورود آنان به داخل شهرهاي کردنشین، بحث و تبادل نظر گردید . مرحوم کاك احمد در این جلسه همان مطالب سخنرانی خود در حسینیه ي ارشاد، مبنی بر این که حکومت مرکزي همه ي گروه ها را با هدف معین به سمت مناطق مرزي و خصوصاً کردستان رانده و سرازیرکرده اشاره نمود. وي در آن سخنرانی هدف اصلی از این کار را تضعیف خود و همدستانش عنوان می کند .
البته این گروه ها از شروع انقلاب در شهرهاي دیگر کُرد نشین از قبیل سقز، مریوان، بوکان و مهاباد حضوري چشمگیر داشتند، اما در سنندج به دلیل حضور کاك احمد و مسلمانان متعهد و انقلابی، کاملاً اوضاع متفاوت بود . از سوي دیگر روشن بود که حکومت وقت تمایل زیادي به ایجاد درگیري و قرار گرفتن کُردها در برابر هم به نام مسلمان و غیر مسلمان داشت. کاك احمد با توجه به اوضاع موجود و شواهد و قرائن محسوس، و هم چنین تجارب گذشته این توطئه را درك کرده بود، و با توجه به آگاهی وي از سابقه ي تاریخی این گروه ها و حکومت، می دانست که احتمال در گرفتن جنگ داخلی و برادرکشی بسیار قوي است .
به همین دلیل آن جلسه را تشکیل داد تا با بحث و تبادل نظرِ خرد جمعی، اگر ترك کردستان ضروري باشد، این امر صورت پذیرد . اما تصمیم نهایی در این باره و چگونگی کم وکیف مسئله و نحوه ي اقدام عملی براي آن به جلسات دیگر موکول شد که به دلیل مسافرت یاد شده من از آن اطلاع دقیقی ندارم.
واقعه ي هجرت در پاییز سال 58 روي داد. ابتدا در خصوص اصل هجرت توضیحاتی را لازم می دانم؛ واقعیت امر این است که هیچ هجرتی در هیچ مرحله اي از تاریخ، با علاقه و رغبت انجام نشده است و هیچ داعی و رهبري و هیچ شخص یا جمعی با میل و رغبت، سرزمین و کاشانه و موطن خود را رها می کند . یعنی اساساً علاقه اي به ترك دیار و ترك ملّت و اقوام و احباب، از سوي هیچ رهبر و پیامبري وجود نداشته است. پیامبران و داعیان، حامل دعوت الهی هستند و مسئولیت سنگین رسالت و دعوت بر دوش آنان قرار داده شده است؛ آنان متناسب فهم و مسئولیت خود مؤظفند که دعوت خود را ابتدا به خویشاوندان و مردم خود عرضه کنند : «و انذر عشیرتک الاقربین» لذا رها کردن مردم و وطن خود، خواسته ي قلبی و خوشایند هیچ داعی متعهدي نمی باشد. داعیان بنا بر فهم و درك خود از مسئولیت خطیر دعوت، افراد جامعه ي خود را اولی تر به هدایت و رستگاري می دانند.
کاك احمد هم به عنوان یک داعی آگاه و آشنا به ضوابط دین، سنندج را بیشتر از هر جایی به عنوان زادگاه خود و جایگاه عشیرتش دوست می داشت . این حب وطن در آثار وي به روشنی تبلور یافته است . مثلاً به هنگام مرخص شدن از زندان، شعر « بو ولاتی جوانم » (برای کردستان) را میسراید و به گونه اي سنندج و کوه ها و باغات و محلات آن را توصیف می کند که گویی هیچ جاي کره ي زمین به زیبایی و دل نوازي سنندج نمی باشد .
البته پیامبر گرامی اسلام هم نسبت به مکّه چنین احساسی داشته اند . آن بزرگوار قبل از هجرت به مدینه، به کعبه رفته و پس از طواف آن خطاب به بیت الله و شهر مکّه می فرماید که هیچ جاي زمین براي من عزیزتر از کعبه و مکّه نیست و می فرماید : اي مکّه! و اي کعبه ! اگر مردمت مرا بیرون نمی کردند هرگز شما را ترك نمی کردم . تمام هجرت ها در تاریخ این گونه بوده اند و به همین دلیل در اسلام هجرت از جایگاه والا و ویژ ه اي برخوردار بوده و مهاجرین داراي اجر و پاداش بسیار بزرگی هستند، چرا که با هجرت تمام تعلق خاطرها و وابستگ ی هاي فرد مهاجر اعم از مادي و معنوي قطع می شود . فرد مهاجر از جهت مادي دچار تنگنا و مضیق هي شدید می شود، محل جدید برایش نا آشنا بوده و هیچ اُنس قلبی با مردمان آن ندارد . لذا هر چند قبل از هجرت زمینه سازي صورت می گیرد اما این تدبیرها، تدابیر محکمی نیستند و فقط در حد تأمین مسکن ابتدایی و معاش بخور و نمیر امکان برنامه ریزي و زمینه سازي مقدور می باشد .
پیامبر اسلام وقتی به مدینه تشریف بردند، خود و مسلمانان در اوج فقر و فشار مالی بودند، به همین دلیل قضیه ي اخاء اسلامی در مدینه میان مهاجرین و انصار پیش آمد. هجرت امري اجباري به خاطر حفظ ارزش والاي عقیده است و کاك احمد هم به ناچار و از سر اجبار، از یک سو به خاطر حفظ اعتقادات دینی خود و یاران و از سوي دیگر جلوگیر ي از درگرفتن جنگ داخلی و برادرکشی میان ملت کُرد، سنندج را ترك و به کرماشان رفتند . اما این که چرا کرماشان را انتخاب کردند، به این دلیل بود که اولاً امکان رفتن به سایر مناطق از جمله مریوان، سقز، مهاباد و سایر مناطق اهل سنّت کُردنشین به علت حضور گروه ها ناممکن بود، اما کرماشان چنین وضعیتی را نداشت .
ثانیاً کرماشان در مقایسه با شهري چون همدان، هم نزدیک تر بود و هم این که مردم آن کُرد بوده و اهل سنّت زیادي در کرماشان سکونت دارند به گونه اي که داراي مساجد و جمع هي مخصوص خود هستند. چون کاك احمد در هر کجا بود در فکر کردستان بود، و در واقع قلبش با مردم آن دیار عزیز بود، لذا نزدیکی محل هجرت به سنندج براي ادامه ي فعالیت هایش، لازم، مهم و مؤثر بود.
در فاصله ي پیروزي انقلاب تا هجرت، نمازِ جمعه در سنندج اغلب به امامت کاك احمد اقامه می شد ( البته گاهگاهی مرحوم ملا مسعود قادرمرزي عهده دار این کار بودند ). مرحوم کاك احمد در آخرین نماز جمعه ي قبل از هجرت که در سنندج برگزار می کند دلایل هجرت را  به نحوي که گفته شد  به مردم اعلام می دارد.
اما در مورد همراهانش در قضیه ي هجرت، همان گونه که گفتم خودم در آن هنگام در مسافرت بودم، دقیقاً نمی دانم چه کسانی وي را همراهی کردند ولی به محض برگشتن از سفر مستقیماً به کرماشان رفتم. ساختمان نسبتاً بزرگی در اختیار همراهان کاك احمد قرار داده شده بود . جمع زیادي از یاران مجرد ایشان در آن ساکن بودند . در خصوص خانواده ي وي همان گونه که می دانید از سال ها قبل، همسرش فوت کرده بود و با تنها فرزندش محمد ژیان زندگی می کرد .
محمدژیان در آن سال ها نوجوانی بود غیرقابل بحث از لحاظ کار و فعالیت اجتماعی به خصوص با توجه به اوضاع روحی و جسمی خودش. کاك احمد دو برادر و یک خواهر نیز داشت که اکنون هر سه نفر فوت کرده اند  خدا رحمت شان کند  خواهرش همسر مرحوم بابا مردوخ روحانی بود . بابا مردوخ روحانی علی رغم کهولت سن و این که دبیرِ دبیرستان هاي سنندج بود، و آثار علمی و فرهنگی زیادي بر جاي گذاشته و بسیاري از افراد آن گرو ه ها حتی در سطح سرانشان در دبیرستان شاگرد وي بودند. معذلک افراد آن گروه ها به اذیت و آزار وي نیز پرداختند بنا بر آ ن چه که گذشت همه ي این افراد به دلیل وابستگی خانوادگی به کاك احمد در خطر بودند، لذا از سنندج خارج و به تهران رفتند . پسران آقاي روحانی، آقایان مسعود، راشد، فؤاد و ماجد هم همراه خانواده به تهران رفتند . هر چند آقاي فؤاد روحانی و ماجد روحانی در هنگام حضور کاك احمد در سنندج، فعالیت زیادي داشتند و از یاران مطرح و فعال کاك احمد به حساب می آمدند، با این وجود همراه کاك احمد به کرماشان نرفته و تهرانِ دور از کاك احمد و کردستان و معرکه را براي محل زندگی اختیار نمودند !!
مسئله ي هجرت همواره به عنوان ابتلاء و امتحانی الهی پیش آمده است تا سنت الهی، مبنی بر صداقت یا عدم صداقتِ افراد در ادعاي ایمان و دلسوزي براي ملت روشن شود . خداي بزرگ در سوره ي مبارکه ي عنکبوت میفرماید:
« الم (1) أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَکُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لاَ يُفْتَنُونَ  (2) وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِينَ  (3) » (عنکبوت 1-3)
آیا مردم گمان برده اند و فکر می کنند همین که بگویند ایمان آورده ایم به حال خود رها می شوند و آزمایش نمی گردند؟! ما کسانی را که قبل از ایشان چنین ادعایی داشته اند آزمایش کرده ایم، آخر باید خدا بداند چه کسانی در مرحله ي عمل راست می گویند و چه کسانی دروغ می گویند. امتحان عملی و پیش آمدن سختی و مشکلات از سوي خداوند براي این است که مردم فریب نخورند، و دنباله روي کسانی باشند که صادقانه در تحمل مصائب و مشکلات در صف اول مبارزه و جهاد گام برمی دارند .
از سوي دیگر تا ادعاي کسی به مرحله ي عمل در نیاید، خداوند به وي نه پاداش می دهد و نه وي را مجازات می کند . لذا وقتی براي داعی و رهبر ، هجرتی پیش می آید اگر از همراهان او کسانی محکم و استوار نباشند، با وي همراه نمی شوند و هجرت نمیکنند.
در جریان هجرت پیامبر اسلام  صلی الله علیه و سلم  جمعی از مسلمانان مدینه به مکّه آمدند و با وي پیمان بستند که در صورت تشریف فرمایی ایشان به مدینه، وي و یارانش را یاري نموده و از آنان حمایت کنند. لذا پیامبر به قصد تشکیل حکومت اسلامی به مدینه هجرت فرمودند؛ ولی براي ما مهاجرین کردستان هیچ قول و قرار و پیمانی نبود .
کاك احمد هیچ قولی به مهاجرین ندادند؛ معلوم نبود چه بر سرشان می آید، به طوري که مدت طولانی ما همه سرگردان بودیم . نهایتاً در کرماشان ساختمانی خالی در اختیار مجردها گذاشته شد [فکر کنم ساختمان دولتی بود]. در آن موقع خیلی از آنان که طرفدار شاه و حکومت شاه بودند فرار میکردند و ساختمان هاي خالیِ این چنینی زیاد بود. از آن ساختمان هایی بود که صاحبش فرار کرده بود .
وضعیت کاك احمد و ما آن وقت در کرماشان واقعاً رقّت بار بود. من توصیه میکنم وقایع آن روزهاي سخت و تلخ را از کاك کمال احمدي که آن وقت ها همیشه همراه کاك احمد بود و در واقع راننده و محافظ شخصی ایشان بود، بپرسید تا اوضاع نابسامان آن دوران را بازگو کند. من از ایشان خواهش می کنم مشاهدات و شنیده هاي خود را از هجرت تا زندان کاك احمد، نوشته و در اختیار همگان قرار دهد . به گفته ي وي: کاك احمد در کرماشان سرگردان بود. خانه هاي آشنا به هیچ وجه ایشان را نمی پذیرفتند و مرتب وي را از این خانه به آن خانه پاس می دادند ! و به جز یکی از عموهاي ایشان به نام آقا عبدالرحمان نمی توانست در منزل کس دیگري سکونت کند . اما این عموي شریف کاك احمد به گرمی از وي پذیرایی می کرد و بسیار کاك احمد را دوست داشت و به دلیل همین برخورد شجاعانه، بسیار مورد احترام همه ي ما بود . به هر حال هجرت کاك احمد به کرماشان مشقات زیادي را براي خود و همراهانش به دنبال داشت . زمانی که ایشان در سنندج بودند ، عده ي زیادي همراه و طرفدار وي بودند .
به یاد می آورم در اوایل انقلاب، وقتی در خیابان تظاهرات می کردیم ده ها هزار نفر پشت سر ایشان راه می افتادند . یک بار در همین خیابان مردوخ فعلی جمعیت کثیري در خیابان راهپیمایی می کردند به طوري که ابتداي جمعیت در چهار راه وکیل و انتهاي آن به مسجد جامع می رسید.
این همه جمعیت نماز ظهر را در خیابان به جا آوردند، و حتی عده ي زیادي به جاي وضو با تیمم نماز را اقامه کردند. از این نوع تجمع ها زیاد داشتیم ولی بحث هجرت که پیش آمد بسیاري از مردم و حتی از نزدیکان هم کنار کشیدند . بستگان کاك احمد هر چند سنندج را ترك کردند ولی همراه کاك احمد هجرت نکردند. نماندن آنها در سنندج در واقع از سر ناچاري بود، چون به دلیل وابستگی خانوادگی به کاك احمد ، نمی توانستند در سنندج بمانند. ولی در واقع کاك احمد و فکر و حرکت او را نیز رها کردند و وي را در دیار غربت و موقع فشار تنها گذاشتند.
بعدها افرادي از آنها گاهی پیش می آمد که براي دیداري کوتاه به کرماشان بیایند ولی به عنوان همراه وي در کرماشان نبودند . خود کاك احمد و ما متأهل ها بعد از مدتی سرگردانی، عاقبت خانه اي قدیمی که در اصل مدرسه بود اجاره نموده و در آن سکونت گزیدیم. خانه در کوچه اي بن بست در نزدیکی میدان معلم فعلی کرماشان قرار داشت . آري در همین موقع بود که ما از سفر حج برگشتیم . در تهران به ما گفتند به کرماشان برویم (البته این بار نمی گویم به استقبال ما آمدند تا تولید حساسیت نکند !). چند خانواده در آن خانه همراه کاك احمد بودند البته به طور متناوب جا عوض می کردند. خانواده ي ما، آقاي عزیز امینی، آقاي هاشم سید الشهدایی، آقاي کمال پاکنهاد و کاك هادي مرادي جزو خانواده هاي اولیه ي مقیم در آن منزل استیجاري بودیم و هر خانواده یک اتاق داشتیم؛ کاك احمد هم با محمد ژیان در یکی از اتاق ها زندگی می کردند.
بعد از مدتی عدهاي از آنان به بیرون رفتند. از جمله ي اینها آقایان هاشم سید الشهدایی، کمال پاکنهاد و هادي مرادي بودند؛ کسانی دیگر مانند ملا قادر توحیدي و کاك عبدالله ایرانی و کاك علی رحمانی آمدند . برخی از آنها مانند کاك عبدالله و کاك علی در آن زمان با اخوان المسلمین بیعت داشتند. به هرحال آن وقت ها جریان اخوان در کردستان ایران آن قدر فعال نبود تا بخواهند مستقل کار کنند. اصولاً چیزي به این اسم مطرح نبود،آن برادران هم به صورت جداگانه کاري نمی کردند، و اگر تعهدي به اخوان داشتند به عنوان تعهد و بیعت صرف بود. چون خلاء فعالیت دینی در کردستان وجود نداشت تا کسانی بیایند در این خلأ کاري بکنند .
هرچه که لازم بود فردي مسلمان یا حرکتی دینی انجام بدهد، در کاك احمد و حرکتش موجود بود . به این دلیل هر کس که با هر گروه و حزبی بود می آمدند با کاك احمد کار می کردند. آن برادران که اشاره شد به عنوان معلم و گاه شاگرد در کلاس هاي ما شرکت می کردند. در مجمع ما حضور داشتند و بعضاً عضو شور اي ما بودند، آنان خودشان را از ما جدا نمیدانستند؛ متأسفانه الآن وضعیت به گونه اي تغییر کرده که به نظر بعضی از طرفداران کاك احمد به جز فکر کاك احمد  آن هم نه تفکر اصیل وي بلکه برداشت فرد یا افراد معدودي  قابل قبول نمی باشد !
براي کاك احمد همه ي مسلمان ان و افکار آنان عزیز و محترم بود. اصلاً جدایی مطرح نبود . برادران اخوانی رهبران اولیه خود را چه اندازه دوست داشتند کاك احمد را نیز همان قدر دوست داشتند . چون کاك احمد چیزي نمیگفت که به ذوق آنان به نام اخوانی ناخوشایند باشد.
کاك برهان امینی (برهان محمد امین) برادر کُرد عراقی که قرآن را به کُردي به نام تفسیر آسان ترجمه کرده است، از جمله برادرانی بود که براي مدتی در این منزل سکونت داشت و بسیار مورد توجه و احترام کاك احمد بود تا آن جا که گاهی ما به این اندازه از محبت و احترام کاك احمد نبست به او غبطه می خوردیم . کاك احمد خطاب به این برادر می گفت : برهان جان ! برایم قرآن بخوان و آن را ترجمه و تفسیر کن . وقتی کاك برهان این کار را می کرد کاك احمد گریه می کرد . در آن ایام اصولاً نامی از اخوان نبود، آن برادران در نشست هایی که با هم داشتیم خودشان اظهار می داشتند و به ما می گفتند که ما با حرکت اخوان بیعت کرده ایم، حتی برخی از آنان پیشنهاد می کردند که بیعت خود را شکسته و با کاك احمد و مکتب قرآن بیعت کنند اما کاك احمد قبول نکرده و می گفت بر سر بیعت خود بمانید، ما و شما با هم کار و فعالیت دینی می کنیم . ملا قادر توحیدي که الان خارج از ایران است آن وقت فرد فعال اخوان بود، شاید او زودتر به اخوان ملحق شده بود تا شهید کاك ناصر سبحانی . خیلی اوقات در آن خانه، از کاك احمد نوارهایی ضبط شده است که اگر توجه شود در آنها سر و صداهاي زیادي به گوش می رسد؛ این صداها متعلق به بازي کردن بچههاي ملا قادر بود.
بعد از هجرت تنها کاك احمد در آن خانه ثابت ماندند ولی ما تغییر مکان می دادیم . افرادي می آمدند، مدتی در آن جا می ماندند و می رفتند؛ زیرا یک اتاق آن هم در مکانی چنین شلوغ چندان مناسب نبود . آنهایی که امکاناتی داشتند، در بیرون از آنجا خانه می گرفتند و جاي خود را براي افرادي که امکان تهیه ي منزل در بیرون را نداشتند خالی می گذاشتند؛ به هر حال ما در آن جا به سختی زندگی میکردیم . تا سال 61 کاك احمد در آن جا زندگی کرد و از آنجا به تهران رفتند.
ادامه دارد …
مصاحبه با کاک حسن امینی
منبع : «فصلنامه راه ما» نشریه داخلی مکتب قرآن کردستان – شماره 9

فتوحات قدس در طول تاریخ

4 سپتامبر
بیگمان فتوحات اسلامی که بیشتر سرزمینهای معروف جهان را در بر گرفت همچنین سیرت وزندگی ومنش فاتحینی که رسالت وپیام اسلام وتعالیم روشن شریعت محمدی را به جهانیان رسانیدند دارای ویژگی های خاصی می باشند. خصوصا در مقایسه با فتوحات غیر اسلامی که قبل ویا بعد از اسلام توسط دشمنان اسلام صورت گرفته است .  شکی نیست که فرماندهان اسلامی از لشکرکشی ها و فتوحاتشان هدفی جز آزادی ملتها و راهنمایی آنها از عبادت مخلوقات به عبادت خالق واز ذلت کفر به عزت ایمان واز جور ادیان به عدل اسلام نداشته اند . و این شعار فاتحین در تمامی نقاط فتح شده بود چنانكه ربعی بن بن عامر در مقال کسری به این امر تصریح نمود .و مسلمانان این شعار را در برخورد عادلانه با ملتهای شکست خورده و تعامل به رفق ومهربانی با اسرای جنگی در عمل به اثبات می رساندند . و برای اینکه به تفاوت میان فاتحین مسلمان وفاتحین غیر مسلمان در در برخورد با ملتهای شکست خورده واقف شویم وعدالت اسلام آشکار شود به بررسی تاریخ قدس خواهیم پرداخت . سرزمینی که امروزه در زیر چکمه های یهود غاصب مورد اهانت واقع شده است .
سرزمین قدس از قدیمیترین سرزمینهای معروف واز مهمترین آنان در نزد ادیان آسمانی محسوب می شود . و تاریخ از روزگاران قدیم تاکنون هیچ سرزمینی را به اندازه قدس مورد غارت وفتنه وتخریب به خود ندیده است .
1- قدیمیترین فتنه ای که تاریخ بیت المقدس در خود به ثبت رسانده است قتل عام وتخریب هولناکی است که در سال 1189 قبل از میلاد توسط بنی اسرائیل شکل گرفت . در تورات ( سفر یوشع فصل 7 ص 221 ) چنین آمده است  ( بنی اسرائیل اریحاء را به قصد بیوس ( نام قدیمی قدس ) ترک کردند ودر این مسیر به هر شهری از شهرهای فلسطین که می رسیدند هیچ انسان وحیوانی را در آن زنده نمی گذاشتند وشهرهای اریحاء وبیوس که در آن زمان مادر شهرهای فلسطین محسوب می شدند را به خاک وخون کشیدند )) ونصوص تورات تاکید می کند که بنی اسرائیل پس از قتل عام ساکنین شهر، آن دیار را به آتش می کشیدند .
2- پس از آن ، فتنه دیگری که تاریخ بیت المقدس در خود به ثبت رسانده است حمله پادشاه آشوری ( سنحاریب ) در سال 713 قبل از میلاد وبه فاصله 480 سال پس از فتنه اولی می باشد . پادشاه آشوری پس از استیلاء بر قدس تمام یهودیانی را که بدانه دست یافت از دم تیغ گذراند واموالشان را به یغما برد و سپس به سرزمین خود باز گشت .
3- پس از گذشت سه سال یعنی در سال 710 قبل از میلاد پادشاه آشوری جهت قلع وقمع بازماندگان حمله گذشته بار دیگرسپاهش را بسوی قدس گسیل داشت لهذا این شهر را تخریب نمود . اما قبل از اینکه به اعمال وحشیانه اش در قدس خاتمه دهد سپاهیانش به طاعون مبتلا شدند که در نتیجه سنحاریب 180 هزار نفر از نیروهای خود را به قتل رساند که همین امر سبب انقراض حکومت آشوریان درجهان گردید .
4- پس از سرنگونی آشوریان حکام مصر قدس را به اشغال خود در‌آوردند که در این مدت نه چندان طولانی حکومت خود با توسل به زور خراج را از مردم می ستاندند وبه فراعنه تقدیم می کردند .
5- هنگامی که یهودیان در قدس بر مسند قدرت تکیه زدند براساس طینت وسرشت فاسدشان بساط فساد را در زمین گستراندند که پروردگار بر آنان خشم گرفت و بخت النصر پادشاه ستمگر بابل را بر آنان چیره ساخت . بابلیان به فرماندهی بخت النصر به قدس حمله نموده ودر سال 597 قبل از میلاد آنرا به تصرف خویش در آوردند . لشکریان بابل بیشتر ساکنان قدس را به قتل رسانده وبا بازماندگان این حمله وحشیانه پیمان صلح منعقد کردند مشروط بر اینکه سالیانه خراج هنگفتی را به بابل بفرستند .
6- دیری نپائید که بنی اسرائیل برعلیه بخت النصر شورش کردند واز اطاعت وی سرباز زدند که در نتیجه بار دیگر بخت النصر در سال 586 قبل از میلاد به قدس حمله ور شد وآنرا به محاصره خود در آورد وتا جایی که می توانست یهودیان را به قتل رساند وبزرگان بنی اسرائیل من جمله رهبرشان ( حزقیاء) را به اسارت گرفته وروانه بابل ساخت . وپس از سوزاندن معابد یهودیان ونابود کردن شهر ومبدل ساختن آن به قبرستانی از آن دیار خارج شد .
پس از این واقعه مدت زمانی قدس متروک ومهجور باقی مانده بود تا اینکه کوروش پادشاه ایرانی بر بابلیان غلبه یافت وبابل را به تصرف خود در آورد .سپس از درعطوفت ومهربانی با یهودیان در آمد وآنان را به قدس باز گرداند ودر تجدید بنای شهر آنان را یاری نمود.
7- هنگامی که یهودیان آزادی ومجد گذشته خود را باز یافتند بار دیگر از در فساد وتبهکاری در زمین برآمدند که پروردگار یکی از جانشینان اسکندر مقدونی به نام ( آنتیوخوس آبیفانوس) را درسال 168 قبل از میلاد بر آنان غالب ساخت این فرمانده رومی پس از اشغال شهر قدس معبد یهودیان را تخریب کرد وحصار اطراف شهر را از بین برد اکثر ساکنان شهر را به قتل رساند و از آن تاریخ به بعد قدس تحت سیطره رومیان قرار گرفت .
8- در طی حکمرانی رومیان بر فلسطین سرزمین قدس بیش از سایر سرزمینهای فلسطین مورد تخریب وقتل وغارت وچاول قرار گرفت تا جایی که این سرزمین مقدس هیچ روزی را بون اغتشاش وآشوب وفتنه نمی گذراند . در سال 65 قبل از میلاد فرمانروای ستمگر رومی به نام بومبی بمدت سه ماه شهر قدس را به محاصره خود در آورد وپس از سیطره بر شهر بیشتر ساکنان شهر رااز دم تیغ گذراند .
9- وهمچنین در زمان فرمانروایی بیلاطس که از سال 29 الی 39 پس از میلاد به طول انجامید شهر قدس بارها وبارها مورد تهاجم وتخریب قرارگرفت .
10- هیچگاه قدس فتنه ها وغارتگریهایی را که در طول تاریخ برآن گذشته است را به باد فراموشی نخواهد سپرد ، فتنه هایی که به قول مؤرخین نظیر آن در تاریخ یافت نشده است .
در سال 79 پس از میلاد فرمانروای ستمگر وخونریز رومی به نام (تیطس )مدت زمانی طولانی قدس را محاصره کرد تا جایی که هزاران نفر از فرط گرسنگی جان باختند که درنهایت بازماندگان این ناچارا تسلیم شدند .مؤرخ مشهور (یوسیفوس) که خود از نزدیک شاهد حمله تیطس به قدس بوده چنین می گوید: تنها تعداد کشته شدگانی که در حوالی معبد یافته شدند به ده هزار نفر می رسید که بیشتر آنان زنان ، کودکان وکهنسالان بودند که به معبد پناه آورده بودند . جویهای خون در قدس جاری بود وبرای اینکه به عمق فاجعه پی ببریم کافی است بدانیم تعداد کشته شدگان در این حادثه به پانصد هزار نفر می رسید واین قتل عام وغارت وچپاولگری تا چندین ماه ادامه داشت وهمچنین تا چند هفته شعله های آتش در نقاط مختلف شهر زبانه می کشید وفرمانروای ستمگر رومی بسیاری از جوانان را به اسارت گرفت ودر روم فروخت .
11- پس از بیطس یکی دیگر از فرمانروایان روم به نام آدریانوس در سال 135 پس از میلاد قدس را به اشغال خود در آورد و پس از سیطره بر قدس اکثر ساکنان ان را به قتل رساند معابد را نابود کرد وو همه ی خانه ها را با خاک یکسان نمود تا جایی که سنگی بر روی سنگ دیگر یافت نمی شد این فرمانروای ستمگر به قتل عام یهودیان اکتفا نکرد بلکه تا جایی که می توانست مسیحیان را نیز از دم تیغ گذراند. و دستور داد آنان را از عبادتگاههایشان اخراج کرده و سپس عبادتگاهها را تخریب نمایند و خود دو معبد به نامهای زهره و مشتری در آنجا بنا نمود.
12- سپس در سال 614 پس از میلاد سپاه ایران قدس را اشغال نمود که در این حمله بیش از نود هزار مسیحی کشته شدند و به تحریک یحودیان کلیسای قیامت را منحدم کردند و صلیبی را که مسیحیان آنرا مقدس می پندارند شکستند.
آنچه گذشت گوشه ای از مصائب و مشکلاتی بود که بر این شهر مقدس گذشته است و شکی نیست که در بیشتر این فتنه ها وآشوب ها در طول تاریخ ، یهود نقش اساسی داشته است.
پس از گذشت1700 سال از تاریخ اسفناک قدس وغعوطه ور شدن شهر در دیاهای خون واهانت به مقدسات آن توسط فرمانروایان ظالم وستمگر وسفاک ، قدس با سپاهی دیگر مواجه می شود ، سپاهی کاملا متفاوت با سپاهیان گذشته . در زمان خلافت ابوبکر صدیق رضی الله عنه به قصدرساندن پیام اسلام ورسالت الهی عزم فتح شام ( که قدس جزئی از آن محسوب می شد ) نمودند در آن هنگام فررمان خلیفه مسلمین می آید که سپاه را چنین مورد خطاب قرار می دهد  ( خیانت نکنید ، از نیرنگ بپرهیزید ، در کشتن اسراف نکنید، هیچ کس را مثله نکنید ، حق ندارید کودک وزن وکهنسالی را به قتل برسانید، هیچ نخلی را آتش نزنید واز قطع نمودن درختان ثمر دار بپرهیزید ، نباید گوسفند وگاو وشتری را قربانی کنید مگر برای خداوند ، هنگامی که به قومی گذر کردید که به عبادتگاههایشان پناه آورده اند آنها را رها کنید))
لشکر اسلام دراوائل خلافت دومین خلیفه راشد عمربن الخطاب رضی الله عنه به قدس رسید . فرمانده مسلمانان عمروبن العاص چند ماه شهر را به محاصره خود درآورد اما ساکنان شهر را خوش نیامد با وی از در صلح برآیند بلکه درخواست کردند قراردادصلح با دستان خود خلیفه منعقد شود وکلید بیت المقدس به شخص خلیفه تحویل داده شود .زمانی که عمروبن العاص این خبر را به خلیفه رساند خلیفه مسلمین عمربن الخطاب با ظاهری بسیار ساده وبی آلایش سوار بر مرکبش شد وهمراه با یک راهنما راه قدس را در پیش گرفت .بزرگان شهرقدس خصوصا بزرگان دینی مسیحیت جهت استقبال خلیفه از شهر خارج شدندوخلیفه مسلمین پس از ورود به قدس عهدنامه ای را با ساکنان شهر منعقدکرد که متن معاهده چنین می باشد:(( بسم الله الرحمن الرحیم این عهدنامه ای است که بنده خدا عمربن الخطاب امیرالمؤمنین به مردم ایلیاء داده وآنها را امان داده است .به خودشان، ه مریض وتندرستشان ، به اموالشان ، به کلیساهایشان ، به صلیبهایشان امان داده است .کسی حق ندارد کلیساهایشان را تخریب کند یا درآنهاسکونت نماید.نباید از خودکلیساها وجایگاه آنها کم وکاست شود.به صلیبهاواموال کلیساها زیان نرسد .هیچ یهودی حق ندارد درکنار آنها در ایلیاء زندگی کند.آنها نسبت به دینشان مختار وبرای گذراندن شعائر دینشان آزادند در پذیرفتن دین اسلام مجبور نخواهند بود . مردم ایلیاء مانند مردم مدائن باید جزیه به دولت اسلام بپردازند .رومیانی که در شهر قدس هستند می توانند آزادانه ازاین شهرخارج شوند وبه مملکتشان بروند وتا وقتی که به محل امنی نرسیده باشند خودشان واموالشان در امان خواهند بود .هرکسی از آنان بخواهد در اینجا بماند در امان است واز همان حقوقی برخوردارمی شود که اهل شهر برخوردار می شوند .آنها نیزباید جزیه بدهند .هریک از مردم ایلیاء حق دارد همراه رومیان برود.‌آنها نیز تا رسیدن به جای امنی درامانند .کسانی که از سرزمین دیگری به ایلیاء آمده اندو ساکن شده اند حق دارند: به دیار خود بازگردند یاکماکان در اینجا بمانند ومانند اهل شهرجزیه بدهند .ویا اینکه همراه رومیان برود))
واین برای نخستین باربود که فرمانروایی وارد شهرقدس شددرحالی که ساکنان شهر به استقبال وی آمدند وبه اوخوش آمد گفتند .وبه اتفاق مؤرخین وبه اذعان دشمنان اسلام حتی یک نفر هم در این میان کشته نشد.وبیش از دوقرن ونیم مسیحیان در کمال آرامش وامنیت تحت لوای خلافت اسلامی در قدس زندگی می کردند .
13- تا اینکه عقده های صلیبی بار دیگرجوشش یافت وبه حرکت درآمد که در نتیجه سپاهیان صلیبی چندین بارقدس را مورد تهاجم قراردادند وپس از ضعف قوای مسلمین در سال 1099 میلادی این شهر مقدس را اشغال نمودند وهمین مسیحیانی که ادعا می کنند پیام آورصلح ودوستی هستند در آن نبرد هفتادهزار مسلمان را از دم تیغ گذراندند .وبه همین منوال مسیحیان بیش از90 سال بر قدس حکومت کردند تا اینکه خداوند برای عزت اسلام سلطان صلاح الدین ایوبی را برانگیخت تا بار دیگر قدس را به آغوش اسلام باز گرداند .ودر سال 1193 میلادی سلطان صلاح الدین موفق شد بیت المقدس را فتح نماید وپس از فتح بیت المقدس درکمال احترام وعطوفت ومهربانی با مسیحیان برخورد کرد که خود دشمنان اسلام بر عدالت وانصاف وعطوفت وی گواهی می دهند.پس از آن قدس به فضل حکام اسلامی بیش از هشت قرن را در کمال آرامش وامنیت سپری کرد.
14- تا اینکه به هنگام جنگ جهانی نیروهای انگلستان قدس را اشغال کردند ویهود نیز از این فرصت بهره برد ودر ورای قدرت انگلستان گروههای یهودی از نقاط مختلف جهان به فلسطین مهاجرت کردند ودولتی را تشکیل دادن که تفاوتی با دولتهای صلیبی کینه توز نداشت وسرانجام در سال 1948 میلادی موفق شدند قسمتی از قدس را تصرف کنند.
15- سپس درسال1967 میلادی یهودیان بر قدس سیطره یافتند وتاکنون مقدسات این شهر مقدس در زیر گامهای یهودیان لگدمال می شود وامت اسلام انتظارصلاح الدین دیگری را می کشد که آنرا از مصائب ومشکلات برهاند وبه آغوش اسلام باز گرداندوخداوند خود بر این امر تواناست واو یاری رسان است.
نوشته: شهید شیخ محمد صالح ضیائی
منبع : بيداری

از انقلاب تا کودتا

4 سپتامبر
تفاوت ماصدق ِانقلاب وکودتا در یک کلمه‌ی ساده، این است که: انقلاب همه چیز را که باید عوض شود، عوض میکند؛ اما در کودتا، فقط رژیم حاکم است که عوض میشود. ملت ایران در آغاز حرکت فرآگیرش علیه همه‌ی بنیادهای فاسد اجتماعی، جهت گیری کرد و آنهمه جانفشانی نمود. تا حکومتی اسلامی، با نظامهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ِاسلامی به وجود آورد، نه اینکه رژیم شاهنشاهی را،  براندازد و رژیم جمهوری را تاسیس کند، هرچند لقب «اسلامی» به آن جمهوری بخشد!. درست است که «انقلاب» زودرس بود؛ وبیشتر، پوسیدگی رژیم و ستم و قلدریهای بی پایانش بود که آن را ساقط کرد؛ و در چنین حالتی، نیروهای پخته وآماده برای اداره‌ی شؤون گوناگون مملکت، بحد کافی پرورش   نمی یابند. ودرست است که در چنین حالتی ممکن است افرادی ضعیف وظایفی رابعهده گیرند؛ اما آنچه بهیچ وجه نمی توان از آن چشم پوشید، آمالی است که مردم داشتند، و جان دادند تا آنرا بستانند.
این آمال و آرزوها را، در سه جمله خلاصه
میکنم :
1- تساوی حقوق ملی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی
همه‌ی ملتهای مسلمان ایران.
2- تساوی سیاسی و قانونی تسنن و تشیع.
3- تساوی حقوق اجتماعی و اقتصادی همه‌ی افراد.
در اواخر بحثی طولانی ـ درجمع تحصن كنندگان وزارت امورخارجه ـ اشاره کردم که: راه من تا تحقق کامل این آرمانهای اسلامی ادامه دارد. چند روزاست در تهران هستم و مرتب با دست اندرکاران حکومت فعلی بحث میکنم، متاسفانه بجای اینکه تکان انقلابی ِاسلامی ببینم، می بینم که یواش یواش، ته مانده های رژیم سابق، وحتی مارک دارترین دشمنان انقلاب، با لطائف‌الحیل دارند به دامن
انقلاب می خزیند!! و معلوم است که سرمنزل چنین انقلابی، با نفوذ، و حتی ورود این عناصر، کجا خواهد بود. تنها چیزی که نمیتوان آن را انکار کرد این است که: رژیم سابق سرنگون شد، اما آنچه جای همان رژیم را میگیرد، باز نمی توان انکار کرد که
نامی دیگر دارد!.
راستی، نهاد حرکت، از آغاز تا پایان، انقلابی بود؛ اما ـ اگر وضع بر همین منوال پیش رود ـ فرزند انقلاب چیزی جز کودتا
نخواهد بود!
و باز اخطار میکنم که حرکت من ـ در چنین فرضی ‌ـ هنوز ادامه دارد.
والسلام تهران 7/12/57 احمدمفتی زاده

سخنرانی شهید کاک احمد مفتی زاده در افتتاحیه شمس

31 ژوئیه
کاک احمد مفتی زادهالحمد لله‌ رب‌العالمين‌ و صلوات‌ الله‌ و سلامه‌ و رحمته‌ و بركاته‌ و تحياته‌ الط‌يبات‌ علي‌ سيدنا و مولانا ومقتداناابي‌ القاسم‌ محمد و علي‌ سائر الانبياءوالمرسلين‌ وعلي‌ الذين‌ اتبعوهم‌ و يتبعونهم‌ باحسان‌ الي‌ يوم‌ الدين‌ و الحقناالله‌ بهم‌ و حشرنا في‌ زمرتهم‌. آمين‌
قال‌ الله‌ تبارك‌ و تعالي‌: « قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَاباً مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ انظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الآيَاتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ »(انعام‌ 65) « ‏ بگو : خدا مي‌تواند كه عذاب بزرگي از بالاي سرتان و يا از زير پاهايتان بر شما بگمارد ( و شما را دچار بلاهاي آسماني و بمبارانهاي هوائي يا بلاهاي زميني همچون زلزله‌ها و آتشفشانيها و انفجارهاي مينها و ديگر موادّ منفجره جنگها سازد ) و يا اين كه كار را بر شما به هم آميزد ( و در نتيجه حقيقت امر بر شما مشتبه شود ) و دسته‌دسته و پراكنده گرديد ( و جنگها در ميانتان برپا گرداند ) و برخي از شما را به جان برخي ديگر اندازد و گرفتار همديگر سازد . بنگر كه چگونه آيات ( قرآني و دلائل جهاني خود ) را بيان و روشن مي‌گردانيم تا بلكه ( بينديشند و به خود بازگردند و حقيقت را ) بفهمند . » و در جاي‌ ديگرمي‌ فرمايد كه ‌: « إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ إِلاَّ مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ وَمَن يَكْفُرْ بِآيَاتِ اللّهِ فَإِنَّ اللّهِ سَرِيعُ الْحِسَابِ » (آل‌ عمران‌19) « ‏ بيگمان دين ( حق و پسنديده ) در پيشگاه خدا اسلام ( يعني خالصانه تسليم فرمان الله شدن ) است ( و اين ، آئين همه پيغمبران بوده است ) و اهل كتاب ( در آن ) به اختلاف برنخاستند مگر بعد از آگاهي ( بر حقيقت و صحّت آن‌ ؛ اين كار هم ) به سبب ستمگري و سركشي ميان خودشان بود ( و انگيزه‌اي جز رياست‌خواهي و انحصارطلبي نداشت ) . و كسي كه به آيات خدا ( اعم از آيات ديدني در آفاق و انفس ، يا آيات خواندني در كتابهاي آسماني پشت كند و ) كفر ورزد ( بداند كه ) بيگمان خدا زود حسابرسي مي‌كند . ‏ »
درمورد وحدت‌ اسلامي‌ واميدهاي‌ كه‌ مسلمانان‌ ايران‌ و تمام‌ مسلمانان‌ جهان‌ به‌ انقلاب‌ با عظ‌مت‌ ملت‌ مسلمان‌ ايران‌ داشتند، كه‌ راهگشاي‌ اين‌ وحدت‌ باشد، و درمورد اين كه‌ بعد ازانقلاب‌ چه‌ ضعف‌ و سستي‌هايي‌ به‌ اين‌ انقلاب‌ روي‌ آورد، چه‌ حوادثي‌ پيش‌ آمد، چه‌ گرفتاري هائي‌ براي‌ انقلاب‌ و براي‌ ملت‌ ايران‌ درداخل‌ و در برخوردهاي‌ خارجي‌ پيش‌ آمده‌ است که همه‌ (از آن ها) اطلاعات‌ كافي‌ داريد ، و درمورد اين كه‌ ما ـ به خصوص‌ در كردستان ‌ـ پيش‌ ازانقلاب‌ درمسير انقلاب‌ چه‌ كاركرديم‌، و بعد ازانقلاب‌ نيز چه‌ تلاش هائي‌ كرديم ‌، تا انقلاب‌ راهش‌ را به درستي‌ ادامه‌ بدهد و درمورد اين كه‌ هرگاه‌ انحرافي‌ پيش‌ مي‌آمد ، چه‌ عكس‌ العمل‌ هاي‌ نشان‌ مي‌ داديم‌ تا كنون ‌،ـ  باز در اعلاميه‌ها ، در كتاب ها در سخنراني هائي‌ كه‌ بعضي‌ چاپ‌ شد ه‌، مط‌البي‌ حتما به‌ نظ‌رمسلمانان ايران‌ عموما و خصوصا شما برادران‌ اهل‌ سنت‌ كه‌ از مناط‌ق‌ مختلف‌ ايران‌ تشريف‌ آورده‌ايد ـ، منعكس‌ شده ‌، به نظ‌رتان‌ رسيده‌ است‌، و اطلاعاتي‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ در اختيار آقايان‌ هست‌ به‌ حدي‌ هست‌ كه‌ ديگر وقت‌ سروران‌ را با بحثي‌ در اين‌ مسائل‌ نگيرم‌ .
آن چه‌ الان‌ در نظ‌رم‌  اهميت‌ دارد مط‌رح‌ كنم‌، مختصر توضيحي‌ است‌ در مورد آن اساسنامه‌ موقتي‌ كه‌ به نظ‌رآقايان‌ رسيده‌ و در برنامه‌ تنظ‌يم‌ شده‌ ، در باره‌ برنامه‌ كار شوراي‌ مركزي‌ سنت‌،ـ كه‌ اميدوارم‌ اين‌ اجتماع‌ مقدمه‌ تشكيل‌ اين‌ شوري‌ باشد ـ. قبل‌ از اين كه‌ در مورداساسنامه‌ توضيحاتي‌ بدهم‌، به‌ مقتضاي‌ «لا يشكرالله‌ من‌ لم‌ يشكر الناس‌» خودم‌ را مكلف‌ مي‌ بينم‌ از يك‌ يك‌ برادران‌ با ايماني‌ كه‌ با تعهد ، مسئوليت هاي‌ دفترمركزي‌ اهل‌ سنت‌ در اين‌ ايام‌ گذشته‌ با كمبود‌ امكانات‌ و فزوني‌ مشكلات‌ ، صميمانه‌ تلاش‌ كرده‌اند تا شرايط‌ جمع‌ شدن‌ اين‌ جماعت‌ از برادران‌ را از نقاط‌ مختلف‌ اهل‌ سنت‌ ايران‌ فراهم‌ كرده‌اند صميمانه‌ و با تمام‌ دل‌ تشكر كنم‌ و برايشان‌ سعادت‌ و توفيق‌ روزافزون‌ درخدمت‌ به‌ دين‌ خدا و به‌ بندگان‌ خدا آرزو كنم‌، و بعد از اين‌ برادران‌، باز لازم‌ است‌ هم‌ من‌ و هم‌ همه‌ اين‌ برادران‌ و هم‌ همه‌ حاضرين‌ تشكر كنيم‌ از جناب‌ مولوي‌ نظ‌رمحمد كه‌ در شرايطي‌ اين‌ منزلشان‌ را در اختيار ما براي‌ اجتماع‌ گذاشتند كه‌ تا حدي‌ در مضيقه‌ بوديم‌، البته‌ آشنائي‌ قبلي‌ با ايشان‌ نداشتيم‌، تماسي‌ نداشتيم‌، ما دركرماشان‌ بوديم‌ كه‌ جوانان‌ فعال‌ در دفتر مركزي‌ اين جا خبر مي‌ دادند كه‌ جاي‌ مناسبي‌ براي‌ اين كار پيدا نشده ‌، براي‌ اين‌ اجتماع ‌، عده‌اي‌ از برادران‌ مسلمان‌ بلوچستان‌ كه‌ در فعاليت‌ هاي‌ اسلامي‌ جد و جهد فراواني‌ دارند و خداوندتوفيقشان‌ دهد از بلوچستان‌ تشريف‌ آوردند ديدند كه‌ قضيه‌ چگونه‌ است‌ گفتند كه‌ درتهران‌ آقاي‌ مولوي‌ نظ‌رمحمد هستند و خانه‌شان‌ مركز مراجعات‌ عمومي‌ است ‌، و درنظ‌رشان هيچ‌ ‌ اشكالي‌ ندارد كه‌ جلسه‌ راببريم‌ آنجا و اظهارهم‌ كردند كه‌ دوستي‌ و نزديكي‌ صميمانه‌ دارند با جناب‌ مولوي‌، و وقتي‌ ما ديديم‌ كه‌ اين‌ اظهار محبت ،‌ محبت‌ جنبه‌ تعارف‌ ندارد و صميمانه‌ است‌ و آقايان‌ هم‌ به واسطه‌ آن نزديكي‌ صميمانه‌ با جناب‌ مولوي‌ نظ‌ر محمد ، اهليت‌ اين‌ اظهار محبت‌ را داشتند با امتنان‌ و تشكر پذيرفتيم‌، اميدواريم‌ خانه‌ ايشان‌ و خانه‌ يك‌ يك‌ حاضرين‌ و همه‌ مسلمانان‌ محل‌ تقوي‌  و صلاح‌ و بندگي‌ مخلصانه‌  و محسنانه‌ خداوند باشد.
و بعد هم‌ تشكرمي‌ كنم‌ از تمام‌ برادراني كه‌ زحمت‌ تحمل  كردند از نقاط‌ مختلف‌ ايران‌،از لحاظي‌ كه‌ شرايط‌ گذشته‌ موجب‌ شده‌ كه‌ همه‌ خيلي‌ دوراز مركز هستند،(از گذشته‌ها که اط‌لاع‌ داريد)، از زمان‌ صفويه‌، (به وسیله ی) فشارها، كشت‌ و كشتارها، جنايت ها  ، سني‌ زدائي‌ مي‌ كردند ، ناچاردرمرزها فقط‌ عده‌اي‌ اهل‌ سنت‌ ـ پيروان‌ سنت‌ حضرت‌ محمد (ص) ـ ماندند كه‌ دربرابر فشارها مقاومت‌ كردند و تا الان‌ مانده‌اند و به‌ اين‌ دلايلی عجيب‌ اين‌ مناط‌ق‌ سني‌ نشين‌، دوراز مركزو نسبت‌ به‌ همديگر‌ دورند ، با وجود اين‌ دوري‌ راه‌ ،برادران‌ زحمت‌ تحمل‌ كردند، مشقت‌ قبول‌ كردند، تشريف‌ آوردند اين جا، واقعا جاي‌ تشكردارد .
البته‌ اين‌ راهم‌ بايد بگويم‌ تكليف‌ تلاش‌ براي‌ چنين‌ اجتماعات‌ و چنين‌ ديدارهائي‌ تنها برمن‌ نيست‌،همه‌ مكلف‌ هستيم‌ همه‌ وظ‌يفه‌ داريم‌ تلاش‌ كنيم‌ كه‌ اين‌ برادران‌ دور افتاده‌ و فشارديده‌ قرون‌، هر چه‌ ببيش ترهمديگررا ببينند، از درد دل هاي‌ همديگر با خبر شوند، تعاون‌ و معاضدت‌ با هم‌ داشته‌ باشند تا بتوانند خدمتي‌ در راه‌ تجديد حيات‌ اسلامي‌ ارائه‌ كنند.
بنابراين‌ اگر من‌ وظ‌يفه‌ دارم‌ تشكري‌ بكنم‌ فقط‌ به‌ اين‌ عنوان‌ است‌ كه‌ دعوت‌ كرده‌ام‌ وخواهش‌ كرده‌ام‌ از آقايان‌ كه‌ در اين‌ تاريخ‌ در اين‌ مكان‌ جمع‌ شوند و فقط‌ در برابرپذيرفتن‌ دعوت‌ است‌ كه‌ وظ‌يفه‌ تشكررا دارم‌ . ماوراي‌ آن‌ همه‌ موظ‌ف‌ هستيم‌ به ط‌وريكنواخت‌ و تكاليفي‌ كه‌ داريم‌، اميدوارم‌ صميمانه‌ بدون‌ كمترين‌ جنبه‌هاي‌ تعارف‌ و تشريفات‌ از اين‌ به بعد انجام‌ بدهيم‌. اما توضيحي‌ در مورد اين‌ اساسنامه‌ موقت‌ ؛ برادران‌ مي‌ دانيد كه‌ چيزي‌ از ط‌لوع‌ فجر     نوربخش‌ و حيات‌ آفرين‌ اسلام‌  نگذشته‌ بود كه‌ به قول‌ حكيم‌ فرزانه‌ و دانا ، مولانا اقبال‌ لاهوري‌ در يك‌ دو بيتي‌ كه‌ در مقدمه‌ همان‌ اساسنامه‌ موقت‌ آمده‌ بود كه‌ مي‌فرمايند:
عرب‌ خود رابه‌ نورمصط‌في‌ سوخت
چراغ‌ مرده‌ معشوق‌ برافروخت
وليكن‌ آن‌ خلافت‌ راه‌ گم‌ كرد
كه‌ اول‌ مومنان‌ را شاهي‌ آموخت‌
و به‌ مقتضاي‌ مط‌العه‌اي‌ كه‌ در مورد تاريخ‌ اسلام‌ داريم‌ ، خيلي‌ زود خط‌ مقابل‌ خط‌ تاريخي‌ دين‌ خدا ، خط‌ تاريخي‌ اسلام ‌، كه‌ همان‌ خط‌ بغي‌ است ‌، كه‌ همان‌ خط‌ اتراف‌ و استكبار است‌، به‌ تلاش‌ و تكاپو و تجديد حيات‌ افتاد، اين‌ تلاش‌ ط‌بيعي‌ است‌ كه‌ نمي‌توانست‌ شجره‌ ط‌يبه‌ توحيدي‌ را كه‌ با دست‌ توانا و پر از نيروي‌ ايمان‌ و اخلاص‌ حضرت‌ محمد(ص) غرس‌ شده‌ بود، به‌ يك باره‌ بركند ، خداي‌ را شكر، تمام‌ اهل‌ بغي‌ تاريخ‌  چهارده‌ قرن‌ تاريخ‌ گذشته‌ ما، تمام‌ مترفان‌ و مستكبران‌ دور و نزديك‌ عالم‌ دست‌ به دست هم‌  دادند كه‌ بتوانند اين‌ نهال‌ را بركنند، ولي‌ نتوانستند.
قدرت‌ حكيمانه‌ ی آن كه‌ غرس‌ كرده‌ بود و استحكام‌ ماهيت‌ اين‌ شجره‌ ط‌يبه‌ چندان‌ بود، كه‌ وحدت‌ تمام‌ نيروهاي‌ استكباري‌ نتواند آنرا بركند و ليكن‌ توانستند صدمات‌ زيادي‌ به‌ مسلمانان‌ وارد كنند. اسلام‌ در نظ‌امنامه‌ و برنامه‌ اساسي‌ اش‌ كه‌ قرآن‌ است‌ دست‌ نخورده ‌، به ط‌وري كه ‌: «لا ياتيه‌ الباط‌ل‌ من‌ بين‌ يديه‌ و لا من‌ خلفه»‌ و به‌ مقتضاي‌ وعده‌ « ‏ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ‏ ‌ » (حجر ـ 9 ) « ما فرشتگان را جز به حق و به همراه حق نازل نمي‌كنيم و هنگامي كه نازل شوند ( اگر بدانان ايمان نياورند ) ديگر بديشان مهلت داده نمي‌شود » محكم‌ و پا برجاي‌ مانده‌ است‌.
بزرگترين‌ آسيب‌ ما چه‌ بود؟ اين‌ بود كه‌ توانستند چندان‌ ما بين‌ ما و كتاب‌ ما، راز حيات‌ ما، راز موجوديت‌ و سرفرازي‌ ما ، فاصله‌ به وجود آوردند كه‌ بتوانند هوس هاي‌ خودشان‌ را ارضا كنند، با ايجاد انواع‌  صفت ها در جوامع‌ اسلامي‌ ، با تحميل‌ حالت‌ سستي‌ و بي‌ تفاوتي‌ به‌ مسلمانان‌ در برابر فشارهائي‌ كه‌ بر آنان‌ وارد مي‌ شد . اين‌ سستي‌ و بي‌ تفاوتي‌ نتيجه‌ خط‌رناك‌ چندين‌ قرنه‌اش‌ چنين‌ شد كه‌ امت‌ واحد را تبديل‌ به‌ دسته‌ها و گروه ها و شاخه‌ها كردند ، تفرق‌  از تمام‌ جهات ‌، از نظ‌ر فكري ‌، از نظ‌ر عاط‌في ‌، از نظ‌ر فقهي ‌، از نظ‌ر سياسي ‌، از نظ‌رجغرافيابي‌! و پناه‌ بر خدا كه‌ چه قدر وعده‌ خدا صادق‌ است‌.
غفلت‌ از هدايت‌ الهي  چنان‌ شد كه‌ در چهارده‌ قرن‌ گذشته‌ ديديم ‌، الان‌ هم‌ نمونه‌ ساده‌اش‌ را مي‌ بينيم ‌. « ‏ قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَاباً مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ انظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الآيَاتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ ‏.» ( انعام‌ ـ 65 ) « ‏ بگو : خدا مي‌تواند كه عذاب بزرگي از بالاي سرتان و يا از زير پاهايتان بر شما بگمارد ( و شما را دچار بلاهاي آسماني و بمبارانهاي هوائي يا بلاهاي زميني همچون زلزله‌ها و آتشفشانيها و انفجارهاي مينها و ديگر موادّ منفجره جنگها سازد ) و يا اين كه كار را بر شما به هم آميزد ( و در نتيجه حقيقت امر بر شما مشتبه شود ) و دسته‌دسته و پراكنده گرديد ( و جنگها در ميانتان برپا گرداند ) و برخي از شما را به جان برخي ديگر اندازد و گرفتار همديگر سازد . بنگر كه چگونه آيات ( قرآني و دلائل جهاني خود ) را بيان و روشن مي‌گردانيم تا بلكه ( بينديشند و به خود بازگردند و حقيقت را ) بفهمند . ‏ »  همين‌ برخورد مابين‌ دو ملت‌ برادر ايران‌ وعراق‌، بزرگترين‌ شاهد!
راستي‌ خداوند متعال‌ قادر است‌، تواناست‌ كه‌ در برابر غفلت‌ از رهمنودهاي‌ الهي‌ ، بزرگ ترين‌ بدبختي ها ، بزرگ ترين‌ زجرها را بر ما تحميل‌ كند « يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ» ( 65 انعام ) « و دسته‌دسته و پراكنده گرديد ( و جنگها در ميانتان برپا گرداند ) و برخي از شما را به جان برخي ديگر اندازد و گرفتار همديگر سازد . »  چه‌ عذابي‌ از اين‌ بالاتر؟! ما بايد  «يدا واحده»‌ قدرتي‌ باشيم‌ در برابرتمام‌ نيروهای استكباري‌ جهان‌، ولي‌ برسيم‌ به‌ جايي‌ كه‌ به جاي‌ اين كه‌ دشمنان‌ و مستكبران‌ جهان‌ خودشان‌ را خسته‌ كنند ، نيروهاي‌ مادي‌ و معنوي‌ خودشان‌ را تلف‌ كنند ، جوانان‌ خودشان‌ را بدهند، مال‌ خودشان‌ را از دست‌ بدهند براي‌ تضعيف‌ و نابودي‌ ما، با جان‌ خودمان‌، با مال‌ خودمان‌ براي‌ نابودي‌ خودمان‌ براي‌ تضعيف‌ خودمان‌ تلاش‌ كنيم‌.
الان‌ دراين‌ جنگي‌ كه‌ مابين‌ اين‌ دو ملت‌ برادر(ایران و عراق) جريان‌ دارد، چه کسی ضرر مي‌ بيند؟ آمريكا؟ شوروي‌؟! اقمار اين ها؟! قدرت هاي‌ كوچكتر؟ هيچكدام‌! فقط‌ امت‌ اسلامي‌! فقط‌ مسلمانان‌! چه‌ نوع‌  ضررهايي‌؟  بيحساب‌. ضرر مادي‌ را كه‌ همه‌ مي‌ دانيم‌، راستي‌ گوئي‌ دريايي‌ از ثروت‌ اين‌ دو ملت‌ بدبخت‌ و بيچاره‌ در حال سوختن است و چه‌ اندازه‌ جوان ها كه‌ از دو ط‌رف‌ در شبانه ‌روز درخاك‌ و خون‌ مي‌ غلط‌ند . چرا؟! براي‌ چه؟ دليل‌ اين‌ برخوردها چيست‌؟ چه کسی‌ دراين‌ جا نفع‌ مي‌ برد؟ فقط‌ دشمنان‌ اسلام‌! چه ط‌ور است‌ كه‌ دشمنان‌ اسلام‌ مي‌ توانند اين ط‌ور  خودمان‌ را وسيله‌ تضعيف‌ و نابودي‌ خودمان‌ بسازند؟ همان‌ كه‌ خدا بارها تذكر داده‌ بود:« لا تكونوا كاالذين‌ تفرقوا واختلفو» به‌ همان‌ دليل‌ كه‌ بعد از اين‌ كه‌ بینه از ط‌رف‌ خداي‌ متعال‌، هدايت‌ از ط‌رف‌ خداي‌ متعال‌، براي‌ ما آمد، ما متفرق‌ شديم‌، شاخه‌ شاخه‌ شديم‌، دسته‌ دسته‌ شديم‌. و البته‌ وقتي‌ كه‌ دين‌ يك‌ مجموعه‌ايست‌ براي‌ اداره‌ بشريت‌، نظ‌امي‌ براي‌ اين‌ اداره‌ دارد در آن‌ نظ‌ام‌ سستي‌ به وجود آمد ، درباقي‌ امور و شئون‌ دين‌ نيز به‌ نسبت‌ اجرايش‌ در بين‌ مسلمانان‌ خلل‌ و سستي‌ به وجود خواهد آمد ، وقتي‌ حكومت‌ رنگ‌ و روي‌ اسلامي‌ را باخت‌ ، شورا و خلافت‌ تبديل‌ شد به‌ سلط‌نت ‌، بديهي‌ است‌ كه‌ آثار و عواقب‌ اين‌ انحراف‌ خيلي‌ گران‌ خواهد شد، پس‌ همان ط‌وركه‌ مولانا اقبال‌ اشاره‌ مي‌ كنند، كار ازهمان جا خراب‌ شد و همان‌ انحرافي‌ كه‌ درسيستم‌ حكومتي‌ اسلامي‌ پيدا شد، نتيجه‌اش‌ پيدا شدن‌ اين‌ همه‌ شكاف ها، اين‌ همه‌  فاصله‌ها ، و اين‌ همه‌ بيگانگي‌ها شد كه‌ آثارش‌ را الان‌ در نقاط‌ مختلف‌ عالم‌ اسلام‌ مي‌بينيم‌ كه‌ زشت‌ ترين‌ قيافه‌ اين‌ انحراف‌ از راه‌ خدا و اين‌ برخوردهاي‌ شرك‌ آلود بين‌ اعضا و اجزاي‌ امت‌ واحد همين‌ برخوردهاي‌ بين‌ دو ملت‌ برادر ايران‌ و عراق‌ است‌.
حتما همه‌ به خاط‌ر داريد. و حتي‌ قيام‌ ايران‌ اوج‌ مي‌ گرفت‌، شعارهايي‌ بر زبان‌ تمام‌ مردم‌ مسلمان‌ ايران‌ جاري‌ بود، اولين‌ شعار، با عظ‌مت‌ترين‌ شعار، حيات‌ بخش‌ ترين‌ شعارملت‌ مسلمان‌ ايران‌ در اقصي‌ نقاط‌ تا اقصي‌ نقاط ‌،الله‌اكبربود از اين‌ شعارالله‌ اكبر جز بوي‌ حيات‌ و وحدت‌ چه‌ بوي‌ ديگر به‌ مشام‌ ميرسد؟ همه‌ به ط‌ور يكنواخت‌ اين‌ شعار را تكرار مي‌ كردند، بعد تمام‌ شعارهاي‌ ديگر همه‌ هر چه‌ بود همه‌ نويد وحدت‌ را مي داد. همه‌ پيام‌ وحدت‌ را بر سراسر ايران‌ پخش‌ مي‌ كرد .
فكر نمي‌ كنم‌ كسي‌  هرگز در راهپيمائي‌ ها و تظ‌اهرهاي‌ با عظ‌مت‌ ملت‌ ايران‌ در هيچ‌ نقطه ‌اي‌ هرگز هيچ‌ شعاري‌ شنيده‌ باشد كه‌ بويي‌ از تفرق‌ به‌ مشام‌ برساند. و راستي‌ آن شعارها ، برنامه‌گزار و تعيين‌ كننده‌ ی مسير آينده‌ انقلاب‌ بايد باشد ، و واقعا هم‌ همان‌ شعارهاي‌ وحدودي‌ بود كه‌ موجب‌ شد تمام‌ ملت‌ مسلمان‌ ايران‌ از اختلافات‌ گذشته‌، ازتفرق هاي‌ ريشه‌دار، صرف نظ‌ر كردند «يدا واحده»‌ شدند ، دوباره‌ در برابر دشمنان‌،ـ چه‌ دشمنان‌ داخلي‌ و چه‌ دشمنان‌ خارجي‌ پشتيبان‌ اين‌ دشمنان‌ داخلي‌ـ. بعد از اين كه‌ قيام‌ ملت‌ به‌ اولين‌ پيروزي هاي‌ درخشانش‌ رسيد، پايگاه‌ استكباري‌ داخلي‌ را خرد كرد، متاسفانه‌ ديديم‌ در همان‌ بامداهاي‌ اول‌ انقلاب‌ آثاري‌ از ضعف‌ و سستي‌ كه‌ مي توانست‌ اعلام‌ خط‌ر براي‌ انحراف هاي‌ بزرگ‌ آينده‌ باشد به‌ چشم‌ مي‌ خورد.
تلاش‌ و كوشش‌ فراوان‌ شد كه‌ اين‌ انحرافات‌ پيش‌ نيايد، تلاش‌ فراوان‌ شد كه‌ آن چه‌ قبل‌ از آن‌ مرحله‌ اول‌ كه‌ مشهور شده‌ به‌ انقلاب‌- كه‌ همان‌ سقوط‌ رژيم‌ است- گفته‌ شده‌ بود، وعده‌ شده‌ بود، توافق‌ شده‌ بود، با استحكام‌ و اراده‌ تمام‌ دنبال‌ بشود. آنچه‌ گفته‌ شده‌ و نوشته‌ شده‌ است قسمت هايي به‌ نظ‌ر سروران‌ رسيده است‌ ولي‌ شايد يكي‌ از مهم ترين‌ و صريح‌ ترين‌ و روشن ترين‌ مط‌البي‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ وجود دارد، بحثي‌ بوده‌ پيش‌ از انقلاب‌ و همان‌ روزهاي‌ اول‌ برگشت‌ امام‌ به‌ ايران‌، ما بين‌ من‌ و ايشان‌.
با اشخاص‌ مسئول‌ و متعهد در اين‌ حركت‌ انقلابي‌ بحث های فراوان‌ انجام شد‌. مذاكرات‌ مستقيم‌ و غير مستقيم‌ بي‌ حساب‌ و مكاتبات‌ بي‌ حساب‌. ولي‌ پيش‌ از انقلاب‌ اين‌ بحثي‌ كه‌ بين‌ من‌ و امام‌ شده‌  که روشن‌ و صريح‌  و قاطع‌ است‌ و جائي‌ براي‌ تعارف‌ نمي‌ گذارد كه‌ اين‌ انقلاب‌ خط‌  آينده‌اش‌ بايد چنان‌ باشد. قبل از انقلاب در مذاكراتي‌ كه‌ داشتيم‌، من‌ روي‌ دو اصل‌ تكيه‌ كرده‌ام‌. اول این که‌ مابين‌ تسنن‌ و تشيع‌ كمترين‌ امتياز وجود نداشته‌ باشد. دوم‌: مابين‌ ملت هاي مختلفي‌ كه‌ ملت‌ بزرگ‌ ايران‌ راتشكيل‌ مي‌ دهند، كمترين‌ امتياز و فاصله‌ وجود نداشته‌باشد. تاكيد كردم‌ بر اين‌ مط‌لب‌ و بعد از تاييد امام‌ با عبارت هاي‌ متواضعانه‌ و محبت‌ آميز مواجه شدیم كه‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ بدهيم‌ كه‌ بسوي‌ اين‌ هدف‌ پيش‌ برويم‌.
باز من‌ تاكيد كردم که باشعار نبايد باشد با ايمان‌ و اخلاص‌ بايد اين‌ مط‌الب‌ دنبال‌ بشود. چون‌ شعار  را همه‌ مي‌ توانند تكرار كنند، ولي‌ تعهد كنندگان‌ غير از شعار دهندگان‌ هستندـ! در اين‌ مذاكرات‌ كه‌ بين‌ من‌ و امام‌ پيش‌ آمد و مستقيم‌ بوده‌ و روي‌ نوار ضبط‌ شده‌ است که حجت‌ و سند كامل‌ هست‌ براي‌ اين كه‌ مسير انقلاب‌ در آينده‌ چگونه‌ بايد باشد.
ولي‌ ديديم‌ بعدا متاسفانه‌ از اين‌ خط‌ و مسيري‌ كه‌ بارها مستقيم‌ و غير مستقيم‌ گفته شده‌ بود و در اين‌ مذاكرات‌ دو ط‌رفه‌ رو در روي وی‌ تاكيد شده‌ بود، انحرافات‌ به‌  چشم‌ خورد.  بزرگترين‌ انحراف‌ را در ايام‌ تشكيل‌ مجلس‌ به‌ اصط‌لاح‌ خبرگان ديديم.‌ باز در مورد اين كه‌ اين‌ مجلس‌ چه‌ كار كرد بحث‌ فراوان‌ داشته‌ايم‌ كه‌ يكي‌ از روشن‌ ترين‌ بحث‌ ها، سخنراني‌ است‌ دو ساعته‌ كه‌ در حسينيه‌ ارشاد در همان‌ ايام‌ كار مجلس‌ خبرگان‌ داشتيم‌ و ضبط‌ شده‌ و لابد به دست‌ بسياري‌ از برادران‌ رسيده‌ است‌. بنابراين‌ در اين‌ زمينه‌ هم‌ وقتتان‌ را نمي‌ گيرم‌. فقط‌ اشاره‌ مي‌ كنم‌ به‌ این كه‌ يكي‌ از مهمترين‌ انحرافات‌ مجلس‌ خبرگان‌، انحرافش‌ بود از اين‌ دو اصل‌ مهم‌.
ديگر اينكه‌ چه‌ اندازه‌ مجموعه‌ قانون‌ اساسي‌ با اسلام‌ و با موازين‌ اساسي‌ اسلام‌ مي خواند يا نمي‌خواند، مطلب‌ مهمي‌ نيست.‌ هر چند مهم‌، ولي‌ جنبه‌ ثانوي‌ دارد. مهمترين‌ مط‌لب‌ ، انحراف‌ است‌ ازاين‌ دو اصل‌ كه‌ بارها و بارها رويش‌ تاكيد شده‌ بود! انحراف‌ از اصل‌ مساوات‌ همه جانبه‌ دو برادر مسلمان‌ سني‌ و شيعي‌! انحراف‌ از اصل‌ مساوات‌ حقوق‌ اسلامي‌ در بين‌ تمام‌ شعوب‌ و قبائل‌ همان ط‌ور كه‌ خداي‌ متعال‌ دستور مي‌ دهند و حضرت‌ رسول‌ بارها اعلام‌ فرموده‌اند. ما ديديم‌ كه‌ مجلس‌ خبرگان‌ روشن‌ و آشكار ازاين‌ مسير اصلي‌  منحرف‌ شد و مابين‌ اين‌ دو  از برادران‌ مسلمان‌ تفرقي‌ كه‌ چند قرن‌ بود، بوجود آمده بود، محكم‌ تر كرد و مهر تاييد براين‌ تفرق‌ زد!
واقعا تاسف‌ آور بود. بعضي‌ هاتعجب‌ مي‌ كردند كه‌ چرا عكس‌ العمل‌ ما در حسينيه‌ ارشاد، در برابر كار مجلس‌ خبرگان‌ شديد بوده است‌ ولي‌ من‌ سوال‌ مي‌ كنم‌، چگونه‌ شديد نباشد؟ مجلسي‌ كه‌ گويا از صاحب نظران‌ آگاه‌ مسلمان‌ تشكيل‌ شده ‌باشد، با اين‌ صراحت‌ تمام‌ راه‌ كفر و شركي‌ را كه‌  قرآن‌ بارها و بارها توضيح‌ داده‌ بپيمايد و خودش‌ را مسلمان‌ بنامد. «و لا تكونوا من‌ المشركين‌، من‌ الذين‌ فرقو دينهم‌ و كانو شيعا، كل‌ حزب‌ بما لديهم‌ فرحون‌. و لا تكونوا كالذين‌ تفرقوا واختلفوا من‌ بعد ما جاءهم‌ البينات‌ و اولئك‌ لهم‌ عذاب‌ عظ‌يم‌ يوم‌ تبض‌ وجوه‌ و تسود وجوه‌ فاماالذين‌ اسودت‌ وجوههم‌ اكفرتم‌ بعد ايمانكم‌؟ فذوقوالعذاب‌ بما كنتم‌ تكفرون» (‌105،106 ـ آل‌ عمران‌)
با وجود اين نصوص‌ صريح‌ قرآن‌ كه‌ راه‌ تفرق‌ را پيمودن‌ شرك و خروج‌ از دين‌ اسلام‌‌ است‌ و این که به‌  تفرق‌ راضي‌ بودن‌ و گروه‌ گروه‌شدن‌ مسلمانان را تاييد کردن،‌ كفر است‌ و جنگ‌ است‌ در برابر دين‌ خدا. با وجود اينكه‌ قرآن‌ روشن‌ و صريح‌، اعلام‌ مي‌ فرمايد:«ان‌ الدين‌ عند الله‌ الاسلام‌ و ما اختلف‌ الذين‌ اوتوالكتاب‌ الا من‌ بعد ما جاءهم‌ العلم‌ بغيا بينهم‌» ( آل‌ عمران‌ 19 ) دين‌ از آدم‌ تا محمد اسلام‌ بوده‌ است. اسلام‌ به‌ كدام‌ معني‌؟ تفويض‌ اراده‌، قلب‌ و جهت‌ به‌ اراده‌ خداي‌ متعال‌ فعل‌ اسلمت‌ وجهي‌ لله‌ اين‌ است‌ اسلام. و این که هوي‌ و هوسها دخالت‌ نداشته‌ باشد. از هيچ‌ چيز ماوراي‌ فرمان‌ خدا اط‌اعت‌ نشود، اسلام‌ اينست‌.
در گذشته‌ چگونه مسلمانان‌ و پيروان‌ راه‌ خدا دچار تفرق‌ شدند؟ قرآن‌ توضيح‌ مي‌دهد «و مااختلف‌ الذين‌ اوتوا الكتاب‌ الا من‌ بعد ما جاءهم‌ علم‌ بغيا بينهم‌« اينكه‌ پيروان‌ اسلام‌ در گذشته‌، دسته‌ دسته‌ شدند، عاملش‌ بغي‌ و سركشي‌ بود، از ط‌رف‌ يك‌ عده كه‌ منافع خودشان‌ را در تفرق‌ مسلمانان‌ مي‌ ديدند.
اين‌ بغي‌ و سركشي‌ و اين‌ ايجاد تفرق‌ ما بين‌ مسلمانان‌ چه‌ حكمي‌ دارد؟ «و من‌ يكفر بايات‌ الله‌ فان‌ الله‌ سريع‌ الحساب»‌(19 آل‌ عمران‌) اين‌ كفر به‌ آيات‌ خداست‌! اين‌ خروج‌ از راه‌ خداست‌ و اين‌ درست‌ در برابر راه‌ خدا ايستادن‌ است‌! نصوص‌ متعدد و فراوان‌ درقرآن‌ داريم‌، راضي‌ شدن‌ به‌ تفرقه‌ خودش‌ كفر است‌ و شرك‌، تا برسد به‌ مهر زدن‌ بر تفرقه‌.
چط‌ور ما عصباني‌ نشويم‌! هفتاد هزار آماري‌ است‌ كه‌ از شهداي‌ اين‌ دوران‌ اخير قيام‌ ملت‌ ايران‌ تهيه‌ شده‌، 70 هزار انسان‌ خودشان‌ را فدا كردند براي‌ زنده‌ شدن‌ شعار الله‌ اكبر، براي‌ زنده‌ شدن‌ اسلام‌ و امت‌ اسلامي‌.
قبل‌ از اين‌ 70 هزار نفر در ايران‌ خبر داريد از آن‌ روز اولي‌ كه‌ حكومت‌ شورا و دولت‌ خلافت‌ از بين‌ رفت‌ تا امروز مرتب‌ مسلمانان‌ در سراسر عالم‌ جانفشاني‌ مي‌ كنند، براي‌ تجديد حيات‌ اسلامي‌ و براي‌ تجديد وحدت‌ اسلامي‌، براي‌ تجديد حيات‌ امت‌ واحد اسلامي‌.
اينهمه‌ جانبازي‌ شد و ديديم‌ يكي‌ از بزرگترين‌ حركتهاي‌ اين‌ 14 قرن ، حركت‌ وسيع‌ و فراگيرملت‌ مسلمان‌ ايران‌ بود، حركت‌ های فراوانی‌ در ط‌ول‌ چهارده‌ قرن‌ به وقوع پیوسته و مرتب‌ جريان‌ داشته‌ و متوقف‌ نشده‌ هرگز.
ولي‌ اين‌ حركت‌ كه‌ در ايران‌ بود در نوع‌ خودش‌ كم‌ نظ‌ير بود، از نظ‌ر وسعت‌ و فراگيري‌، از نظ‌ر خط‌ بط‌لان‌ كشيدن‌ بر انواع‌ رنگهاي‌ تفرق‌. اين‌ همه‌ سابقه‌، اين‌ همه‌ آمال‌، اين همه‌ اميدـ كه‌ نه‌ تنها ملت‌ ايران‌ بلكه‌ تمام‌ مسلمانان‌ جهان‌ به‌ انقلاب‌ ايران‌ داشتندـ، اينهمه‌ شهيد همين ط‌ور فراموش‌ شد، برهمه‌اش‌ خط‌ ابط‌ال‌ كشيدن‌، آيا تاثر آور نيست‌ و آيا اگر حتي‌ ما حميت‌ اسلامي‌ هم‌ نداشته‌ باشيم‌، بعنوان‌ انسان‌ كه‌ براي‌ خون‌ انسانها ارزش‌ قائل‌ است‌، عصباني‌ نشويم‌، كه‌ ببينم‌ يك عده‌ به‌ قدرت‌ برسند كه‌ اينط‌ور خون‌ هفتاد هزار شهيد را بازي‌ بگيرند؟
اين ط‌ور بر آمال‌ اين‌ ملت‌ با ايمان‌، خط‌ بط‌لان‌ بكشند؟ اينط‌ور اين‌ انقلاب‌ با عظ‌مت‌ را از راهش‌ منحرف‌ كنند؟ راستي‌ فكر مي‌ كنم‌ كسي‌ كه‌ از چنين‌ رويدادي‌ متاثر نباشد از چنين‌ برنامه‌اي‌ ضد انقلابي‌ متاثر نباشد،ـ نه‌ براي‌ اسلام‌، و نه‌ براي‌ انقلاب ، بلكه‌ حتي‌ براي‌ جان‌ انسان هائي‌ كه‌ خودشان‌ را بخاط‌ر اسلام‌ و بخاط‌ر اين‌ انقلاب‌ فدا كردند، كمترين‌ احترام‌ قائل‌ نشده‌ است‌.
به هرحال‌ واقعيت‌ اينست‌ كه‌ آنها كه‌ آگاهانه‌ يا ناآگاهانه‌ راه‌ كفر وشرك‌ روشن‌ و آشكار و بي‌ تفاوت‌ را پيمودند و قانون‌ ابليسي‌ را، قانون‌ تفرق‌ را،ـ كه‌ ابليس‌ علاقمند به‌ تفرق‌ مسلمانان است‌ ‌ـ، آورده‌اند و بجاي‌ قانون‌ خدا به‌ گردن‌ انقلاب‌ با عظ‌مت‌ ايران‌ آويختند. آن‌ انسانها مسلط‌ شدند و اين‌ چنين‌ قانون‌ اساسي‌ ضد اسلامي‌ را به‌ نام‌ قانون‌ اساسي‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ برملت‌ تحميل‌ كردند و بعد چه‌ بازي‌هائي‌ مزورانه‌، مسئله‌ گروگان‌ گيري‌ و سرو صداها راه‌ انداختند كه‌ ملت‌ را سرگرم‌ كنند، اين‌ زهر مار را به‌ جاي‌ نوش‌ داروي‌ حيات‌ برحلقومش‌ بريزند و نفهمند وتائيد كند و بپذيرد.
و متاسفانه‌ شد آنچه‌ شد‌! ملت‌ با همه‌ ايمان‌ و احساسات‌ گرم‌ كه‌ داشت‌ ولي‌ متاسفانه‌ اكثريت‌ بي‌ خبر از محتوا، بخصوص‌ با آن‌ احساسات‌ كاذبي‌ كه‌ بوسيله‌ گروگان‌ گيري‌ در مردم‌ ايجاد شده‌ بود ، يكجا جمع‌ شد و راي‌ داد به‌ اين‌ قانون‌!
بي‌ خبر از اينكه‌ اين‌ قانون‌ در برابر قانون‌ خدا ايستاده‌ است‌. قانون‌ خدا قانون‌ وحدت‌ است‌، هر جا تفرقي‌ بوجود آمد برگشتن‌ از تفرق‌ بسوي‌ وحدت‌ است‌، ولي‌ اين‌ قانون‌، قانون‌ تفرق‌ است‌ و با تمام‌ صراحت‌ در اصل‌ بد اصل‌ پست‌ 12 مابين‌ دو مسلمان‌ اين ط‌ور امتياز را تثبيت‌ مي كند، اين‌ ط‌وربيگانگي‌ و دو شاخه‌ بودن‌ را تائيد مي‌ كند، كه‌ مذهب‌ جعفري‌ را به‌ رسميت‌ مي‌ شناسد ولي‌ مذاهب‌ ديگر را هيچ‌،ـ مگر در بعضي‌ از مسائل ‌ـ اين‌ چنين‌ قانوني‌ كه‌ آشكارا دربرابر قانون‌ خدا ايستاده‌، راه‌ كفر و شرك‌ پيموده‌، که به‌ ملت‌ مسلمان‌ ايران‌ تحميل‌ شد.
تلاش‌ فراوان‌ شد كه‌ تصحيح‌ بشود، خبر داريد در همان‌ ايام‌، دو نفر از نمايندگان‌ تنها افتاده‌ اهل‌ سنت‌ كه‌ در مجلس‌ خبرگان‌ بودند، جناب‌ مولوي‌ عبدالعزيز كه‌ اينجا هستند و آن‌ برادر ديگر كه‌ نيستند اينجا ‌، تلاش‌ كردند، كوشيدند، كه‌ اقلا اگر وحدت‌ كامل‌ اسلامي‌ را رعايت‌ نمي‌ كنند، اگر مسلمانان‌ را نمي‌ خواهند برادر ببينند، مقداري‌ از شدت‌ تفرقه‌ اندازي‌ اين‌ اصل‌ منحوس‌ بكاهند. به‌ نتيجه‌ نرسيد! بعدها هم‌ تلاش‌ فراوان‌ شد، بي‌ اثر ماند.
ولي‌ برادران‌! ما مسلمانان‌ اهل‌ سنت‌ چه‌ تكاليفي داريم‌. واقعا تكاليفي‌ بسيار سنگين‌، البته‌ اين‌ تكاليف‌ تنها برما و اهل‌ سنت‌ نيست‌، بر تمام‌ مسلمانان‌ است‌ چه‌ شيعي‌ و چه‌ سني‌. ولي‌ اگر از ط‌رف‌ برادران‌ شيعي‌ عكس‌ العمل‌ شديدي‌ در برابر اين‌ قانون‌ تفرقه‌انداز نمي‌ بينيم‌، تكليفي‌ كه‌ بر عهده‌ آن‌ برادران‌ است‌ بر تكليف‌ ما اضافه‌ مي شود، يعني‌ ما تكاليف‌ خودمان‌ را داريم‌ به اضافه‌ اينكه‌ اين‌ برادران‌ مسلمان‌ اهل‌ تشيع‌ را كه‌ غافلند از اين كه (بدانند)‌ اين‌ قانون‌ تفرقه‌انداز، براي‌ تمام‌ مسلمانان‌ و بخصوص‌ براي‌ آنها (براي‌ اهل‌ تشيع‌) چه‌ نسخه‌ بدبختي‌ است‌.اين‌ برادران‌ اهل‌ تشيع‌ را هم‌ بايد بيدار كنيم‌. اينها دارند فداي‌ آمال‌ يك‌ عده‌ كه‌ جاه و دستگاه‌ خودشان‌ را مي‌ خواهند مي‌ شوند.
ما اضافه‌ بر آنچه‌ به‌ عنوان‌ دسته‌اي‌ از مسلمانان‌ – كه‌ محكوم‌ به‌ تفرق‌ چندين‌ قرنه‌ شده‌ايم -‌ تكاليفي‌ به‌ عهده‌ داريم‌، تكليف‌ داريم‌ آن‌ دسته‌ ديگر را نيز كه‌ غافل‌ اند، از سرنوشت‌ شومي‌ كه‌ اين‌ قانون‌ اساسي‌ برايش‌ رقم‌ زده‌ آگاه‌ كنيم‌. ما به عنوان‌ مسلمان‌ مكلفيم‌ هميشه‌ در جهت‌ تجديد حيات‌ امت‌ اسلامي‌، تجديد وحدت‌ اسلامي‌ بكوشيم‌.
اينكه‌ يك‌ قيام‌ بزرگ‌ به‌ ثمر رسيد با چنين‌ انقلابي‌، و يك‌ عده‌ خودپرست‌، خداناپرست‌ مسلط‌ شدند برخط‌ مسير مجلس‌ خبرگان‌ وچنين‌ قانوني‌ را بر اين‌ مجلس‌ تحميل‌ كردند، نبايد موجب‌ دلسردي‌ ما بشود كه‌ این امر را رها كنيم‌، (و بگوئیم)ديگر كار از كار گذشته‌، خیر!.
مسلمانان ايران‌ 2500 سال‌ زير ستم‌ شاهنشاهي‌ بودند، شعار الله‌اكبر، شعار اسلام‌ واقعي‌،ـ نه‌ اين‌ مذهب‌ و آن‌ مذهب‌ ـ به‌ اين‌ ملت حيات‌ داد و اين‌ ملت‌ قيام‌ كرد. درخت‌ 2500 ساله‌ را ازبيخ‌ و بن‌ بر كند.
يأس‌ با ايمان‌ سازگار نيست‌ ما مسلمانان‌ تا لحظ‌ه‌اي‌ كه‌ اين‌ حيات‌ عاريه‌، اين‌ امانت‌ خدائي‌ را در اختيار داريم‌، بايد بكوشيم‌ كه‌ در راه‌ خدا برويم‌ و راه‌ خدا را دوباره‌ زنده‌ كنيم‌ و حاكم‌ گردانيم‌،ـ مشكلات‌ هر چه‌ باشدـ «ان‌ الله‌ اشتري‌ من‌ المومنين‌ انفسهم‌ و اموالهم‌ بان‌ لهم‌ الجنه»‌ (توبه‌ آيه‌ 111) چه‌ معامله‌اي‌ بزرگ‌! ما تنها چهار روز حيات‌ عاريه‌ داريم‌.
خداي‌ متعال‌ با ما معامله‌ مي‌كند اين‌ چهارروز حيات‌ را با رنج‌ و مشقت‌ بگذرانيم‌، حاضر باشيم‌ جان‌ و مالمان‌ را در راه‌ او، در راه‌ دين‌ او، به خاط‌ر بندگان‌ او فدا كنيم‌، سعادت‌ ابدي‌ را در برابر اين‌ چهار روز حيات‌ به‌ ما مي‌ دهد و چقدر بدبختي‌ است‌ كه‌ انسان‌ براي‌ چنين‌ معامله‌اي‌ با خداي‌ خودش‌ آماده‌ نباشد!
برادران‌ اينقدردرك‌ اسلامي‌ داريم‌، كه‌ بفهميم‌ حيات‌ دنيا در برابرآخرت‌ ـ همانط‌ور كه‌ خداوند مي‌ فرمايندـ جز چيزي‌ بسيار كوچك‌ و اندك‌ نيست‌. از اين‌ حيات‌ دنيا مي‌ توانيم‌ استفاده‌ كنيم‌، ابديت‌ را بگيريم‌. بنابراين‌ خسته‌ شدن‌ براي‌ انسان‌ مسلمان‌ مفهوم‌ ندارد. « وكاين‌ من‌ نبي‌ قائل‌ معه‌ ربيون‌ كثيرا فما وهنولما اصابهم‌ في‌ سبيل‌ الله‌ و ما ضعفوا و ماستكانوا والله‌ يحب‌ الصابرين‌« ( آل‌ عمران‌146) ضعف‌ و سستي‌ براي‌ مسلمان‌ مفهوم‌ ندارد، راهگذري‌ است‌ به‌ سوي‌ منزل‌ مي‌ رود،ضعف‌ و سستي‌ اجازه‌ نمي‌ دهد كه‌ به‌ اون‌ سرمنزل‌ سعادت‌ برسد بنابراين‌ هر چقدرخس‌ و خاشاك‌، هر چقدر خار و دشواري‌ سر راهش‌ پيدا بشود، اين شخص‌ با نشاط‌ بيشتر كوشش‌ خواهد كرد كه‌ به‌ سوي‌ آن‌ منزلش‌ برسد.
اينكه‌ مجلس‌ خبرگاني‌ آمده‌ و چنين‌ قانوني‌ را بر اين‌ انقلاب‌ با عظ‌مت‌ تحميل‌ كرده‌ و چنين‌ تفرقه‌اي‌ را براي‌ امت‌ محمدي‌ تثبيت‌ كرده‌ است نبايد ما را مايوس‌ كند كه‌ ديگر نمي شود كاري‌ كرد. چرا ميشود كاري‌ كرد، و مي شود كارها هم‌ كرد، اماچگونه‌؟ حكيمانه‌، با منطق‌ درست‌، با حساب‌.
سه‌ راه‌ وجود دارد: 1ـ هيچ کاری انجام ندادن‌. 2 ـ خشن‌ و تند رفتن‌. 3 ـ منطقي‌ و درست‌ و حكيمانه‌ رفتن‌.
نه‌ راه‌ اول‌ قبول‌ است‌ و نه‌ راه‌ دوم‌، راه‌ اول‌ هيچ کاری انجام ندادن‌ مساوي‌ است‌ با بی تعهدي‌ و به‌ نامسلماني.‌ راه‌ دوم‌ كه‌ در برابر راه‌ اول‌ قرار دارد، مساوي‌ است‌ با ايجاد دردسر و بدبختي‌ براي‌ بندگان‌ خدا به خصوص‌ به‌ جان‌ هم‌ انداختن‌ مسلمانان‌،ـ منظ‌ره‌ كشتار برادران‌ بدست‌ برادران‌ را خوب‌ در سراسر غرب‌ ايران‌ مي‌ بينيم‌ـ، اين‌ راه‌، راه‌ دشمنان‌ اسلام‌ است‌.
راه‌ منط‌قي‌ و حكيمانه‌ راه‌ الهي‌ است‌ «ادعوا الي‌ سبيل‌ ربك‌ بالحكمه و الموعظه الحسنه» (آيه‌ 125 سوره‌ نحل‌).
ايجاد برخورد بين‌ برادران‌ ديني‌ هيچ‌ وقت‌ صحيح‌ نيست‌.اگر بغي‌ به‌ حكم‌ ضرورت‌ تحميل‌ كرد كه‌ انسان‌ در برابر بغیاي‌ كه‌ به‌ او تحميل‌ شده‌، در برابر شمشيري‌ كه‌ بر روي‌ او كشيده است،‌ مجبور به‌ عكس العمل‌ شد، (باید گفت که این موضوع) حسابي‌ است‌ علي‌ حده‌.
انسان‌ مسلمان‌ هرگز از ط‌رف‌ خودش‌ نبايد راضي‌ باشد به‌ اينكه‌ مسلمانان‌ در برابر همديگر بايستند، مگر اينكه‌ بر او تحميل‌ كردند كه‌ اميدوارم‌ هرگز كار به‌ آن جاها نكشد، كه‌ از اين‌ بيشتر هم‌ خونريزي‌ برادران‌ بدست‌ برادران‌ بر امت‌ اسلامي‌ تحميل‌ شود.
متاسفانه‌ تا حد فراواني‌ اهل‌ بغي‌ با اين‌ ايجاد تفرق‌ توانسته‌اند، مسلمانان‌ را در برابر همديگر قرار بدهند، ولي‌ هنوز به‌ آنجا كه‌ خداي‌ ناكرده‌ ما هم‌ احساس‌ تكليف‌ بكنيم نرسيده‌ است‌، كه‌ با تمام‌ قدرت‌ در برابر اين‌ بغي‌ بايستيم‌ و اميدوارم‌ هرگزهم‌ نرسد بدانجا.
اما برادران‌ آن گونه كه‌ مشاهده‌ كرديم‌، در دو سال‌ عمر انقلاب‌ كه‌ از كجا تا كجا به‌ انحط‌اط‌ و انحراف‌ كشيده‌ شده‌، همه‌ اگر دقت‌ كنيم‌ متوجه‌ ميشويم‌ كه‌ اگر كاري‌ نشود واين‌ كاروان‌ مرگ‌، در اين‌ مسير پيش‌ برود، بدون‌ ترديد انقلاب‌ ايران‌ – اگر نه‌ مادي‌ و عيني – ‌(به صورت) معنوي‌ حتما بامرگ‌ دست‌ به‌ گريبان‌ خواهد شد و حتي‌ احتمال‌ قوي‌ دارد به ط‌ور كلي‌ از صحنه‌ ايران‌ زدوده‌ شود.
ترديدي‌ نيست‌ كه‌ اين‌ مسيري‌ كه‌ قدرت‌ پرستان‌ حاكم‌ بر انقلاب‌ پيش‌ گرفته‌اند راه‌ نابودي‌ انقلاب‌ است‌ و به راستي‌ هموار و آسان‌ نيست‌ راضي‌ بودن‌ به‌ مرگ‌ اين‌ انقلاب‌ گرانبها و با عظ‌مت‌. و به راستي‌ هم‌ سكوت‌ در برابر اين‌ خط‌ انحرافي،‌ آن آینده ی خط‌رناك‌ را كه‌ سقوط‌ انقلاب‌ است‌ بر ملت‌ ايران‌ تحميل‌ خواهد كرد و در ايران‌ مسلمانان‌ را به جان‌ هم‌ خواهد انداخت‌.
يقين‌ دارم‌ جنگ‌ برادر كشي‌ اسلامي‌ را به تمام‌ سرزمينهاي‌ اسلامي‌ خواهد كشاند. نمي‌ خواهم‌ زياد توضيح‌ بدهم‌، اين‌ واقعيتي‌ است‌ كه‌ الان‌ هم‌ مي شود احساس‌ كرد. خوب‌ بياد بی‌آوريد آنچه‌ در اساسنامه‌ موقت‌ اشاره‌ شد.
آن حكمي‌ كه‌ به اصط‌لاح‌ حاكم‌ شرع‌ دادگاه‌ تهران‌ در مورد مرحوم‌ شهيد بهمن‌ شكوري‌ داده‌ و بعد آن‌ توجيهات‌ شرك‌ آلودي‌ كه در مورد اين‌ جنايتها‌ داشته‌ اند را بياد بياوريد و بسياري‌ عبارات‌ صريح‌ و روشن‌ ديگر.
اگر خوب‌ متوجه‌ باشيد (خواهید دید) كه‌ اگر كاري‌ صورت نپذیرد آنان كه‌ بر اين‌ حكومت‌ و بر اين انقلاب‌ تاحد زيادي‌ مسلط‌ شده‌اند به ط‌رف‌ تجديد حيات‌ دوران‌ صفويه‌ پيش‌ ميروند. و مي‌دانيد كه‌ دوران‌ صفويه‌ چه‌ دوران‌ مرگباري‌ براي‌ امت‌ اسلامي‌ بود.
پس‌ به‌ عنوان مسلمان‌ مكلفيم‌، براي‌ تجديد وحدت‌ اسلامي‌ بكوشيم‌. به عنوان‌ مسلمان‌ مكلفيم‌ براي‌ حفظ‌ انقلاب‌ و مستقيم‌ شدن‌ راه‌ منحرف‌ شده‌ انقلاب‌ بكوشيم‌ و بعد به‌ عنوان‌ مسلمان‌ و به‌ عنوان‌ پيروان‌ سنت‌ نيز تكليفي‌ ديگر داريم‌، كه‌ دفاع‌ كنيم‌ ازاهل‌ سنت‌.
از اين‌ ستمي‌ كه‌ اصل‌ 12 و بقيه‌ اصول‌ مربوط‌ به‌ اختلافات‌ مذهبي‌ در قانون‌ اساسي‌ برمسلمانان‌ اهل‌ سنت‌ تحميل‌ كرده‌ است و به راستي‌ تعجب‌ مي‌ كنم‌ گاهي‌ ما را به‌ تفرقه‌ اندازي‌ متهم‌ مي‌كنند.
مي‌گويند چرا اسم‌ مذاهب‌ را مي‌آوريد، چرا تفرقه‌ اندازي‌ مي‌ كنيد. چه‌ اندازه‌ تزوير؟! يا چه‌ اندازه‌ مردم‌ را نادان‌ تصور كردن‌؟! راستي‌ خودشان‌ نادانند اگر فكرمي‌ كنند مردم‌ اينقدر نادانند كه‌ نمي‌ فهمند. این قانون‌تان‌ را عالم‌ مي‌ بيند.
تفرقه‌اندازها! ما مي‌ گوئيم‌ تفرقه‌اندازي‌ نكنيد، ما مي‌ گوئيم‌ براي‌ مسلمانان‌ تبعيض‌ روا نداريد و آن گاه به‌ ما مي‌ گوئيد تفرقه‌انداز؟! بنازم‌ اين‌ همه‌ رو را!
وقتي‌ ستم‌ روا داشته‌ شده است‌ – ولو دركوچك ترين‌ مسئله و درفردي ‌ترين‌ مسئله‌ – انسان‌ مسلمان‌ مكلف‌ است‌ عكس‌العمل‌ (نشان دهد). تفرقه‌ انداز آن كسي‌ است‌ كه‌ ستم‌ را تحميل‌ مي‌كند. امامسلمان‌ واقعي‌ آن‌ كسي‌ است‌ كه‌ در برابر ستم‌ مي ‌ايستد. ما مكلفيم‌ در برابر ستمي‌ كه‌ اين‌ قانون‌ اساسي‌ (و ستم های دیگر) به‌ اهل‌ سنت‌ تحميل‌ كرده‌ بايستيم‌.
به راستي‌ تلاشها بدان جا رسيده‌ بود كه‌ با مجاهدات‌ شبانه‌ روزي‌ مرحوم‌ ط‌القاني‌ و بسياري‌ ازانسانهاي‌ هم‌ مسير با ايشان‌، آن‌ قانون‌ شورا – هرچند ضعيف‌ بود نسبت‌ به‌ شوراي‌ اسلامي‌ – به‌ تصويب‌ رسيد و بعد بي‌ رنگ‌ و رمق‌ و بدون‌ اينكه‌ جا و موضعي‌ درست‌ داشته‌ باشد، در قانون‌ اساسي‌ هم‌ تعارفاتي‌ در مورد شورا قرار داده شد، ولي‌ درعمل‌ هيچي‌!
درحالي كه‌ واقعا اگر جامعه‌ مي‌ خواهد اسلامي‌ باشد، بايد هر منط‌قه‌اي‌ از مسلمانان‌ ايران‌ كه‌ داراي‌ خصوصيات‌ ملي‌ و مذهبي‌ هستند يك‌ شوراي‌ محلي‌ باتمام‌ اختيارات‌- جزدر امور مشترك‌ براي‌ سراسر ايران- اداره‌ بكند.
کجاست؟! چرا اينط‌ور شد؟ آيا آمال‌ انقلاب‌ اين ط‌وربود؟ آيا ملت‌ این گونه می خواست‌؟ نه‌! واقعا ملت‌ صميمانه‌ اجراي‌ اسلام‌ را مي‌ خواست‌ و مي‌ خواهد.
اما يك عده‌ هستند كه‌ منافعشان‌ اقتضا مي‌ كند، اين گونه در ايران‌ تفرق‌ و ستم‌ صورت گیرد. اين ط‌ور انقلاب‌ از راهش‌ منحرف‌ شود. فقط‌ منافع‌ آن‌ عده‌ اقتضا دارد، ولاغير! و براي‌ دفاع‌ از حقوق‌ اهل‌ سنت‌ و براي‌ جلوگيري‌ از ستمهائي‌ كه‌ اين‌ قدرت‌ پرستان‌ و اين‌ تفرق‌ گران‌ براي‌ آينده‌ اهل‌ سنت‌ درنظ‌ر گرفته‌اند و براي‌ خواب‌ بد تعبيري‌ كه‌ اين‌ قدرت‌ پرستان‌ براي‌ ما اهل‌ سنت‌ ديده‌اند – كه‌ روشن‌ترين‌ مظهرش‌ همين‌ اظهارات‌ آقاي‌ حاكم‌ شرع‌ تهران‌ بود – براي‌ جلوگيري‌ از به‌ انحراف‌ كشانده‌ شدن‌ بيشتر قانون‌ اساسي‌ و نيز براي‌ تلاش‌ براي‌ تصحيح‌ راه‌ منحرف‌ شده‌ اين‌ قانون‌ مكلف‌ هستيم‌.
از همه‌ مهمتر براي‌ تجديد حيات‌ امت‌ اسلامي‌ و براي‌ تجديد سازمان‌ امت‌ واحد، براي‌ درست‌ شدن‌ و تجديد حيات‌ دين‌ به جاي‌ مذاهب‌، كوشش‌ تلاش‌ كنيم‌.اگر ما سستي‌ کنیم بي‌ ترديد انحراف ها بيشتر خواهد بود و بي‌ ترديد برخوردها در آينده‌ شديدتر خواهد شد.
سعدي‌ بيتي‌ دارد كه‌ مفهومش‌ اينط‌ور است‌: اگر آبي‌ جريان‌ پيدا كرد در اول‌ با بيلي‌ مي‌ توان‌ گرفت‌ ولي‌ اگر قدرت‌ پيدا كرد، ديگر با فيل‌ هم‌ نمي شود جلوی آن را گرفت‌. اگرما انحرافی را‌ كه‌ تازه‌ شروع‌ شده‌ است را (متوقف کنیم) زودتر به پیش خواهيم‌ رفت‌ و يقينا آن‌ آينده‌ شومي‌ كه‌ قدرت پرستان‌ براي‌ تمام‌ مسلمانان‌ در نظ‌ردارند از بين‌ خواهد رفت‌ و جلوی آن‌ گرفته‌ خواهد شد.
ولي اگر سستي‌ كرديم‌ و اين ها مسلط‌ شدند و روز به روز تفرق‌ را تشديد كردندو روزبه روز فاصله ‌ها را بين‌ اين‌ دو برادر مسلمان‌ بيشتر كردند، در آن‌ زمان‌ با كشته‌ شدن‌ ده ها هزار نفر هم‌، امكان‌ برط‌رف‌ كردن‌ آن‌ عوارض‌ وجود نخواهد داشت‌.
ما براي‌ اينكه‌ اجازه‌ ندهيم‌ فاصله‌ ما بين‌ اين‌ دو برادر مسلمان‌ از اين‌ بيشتر بشود و براي‌ اينكه‌ اجازه‌ ندهيم‌ كه‌ دوران‌ صفويه‌ زنده‌ شود و برادران‌ مسلمان‌ به دست‌ برادران‌ مسلمان‌ قتل‌ عام‌ شوند، هر چه‌ زودتر در برابر انحراف‌ اين‌ حكومت‌ بايد بايستيم‌.
برادران‌ زحمتي‌ كه‌ به‌ شما دادم‌ كه‌ ازنقاط‌ مختلف‌ ايران‌ جمع‌ شويد و تشريف‌ آورديد تا در اينجا با هم‌ بنشينيم‌ و تبادل‌ نظ‌ر كنيم‌ به‌ اين‌ منظ‌ور بوده‌ است. چون‌ اگر ما در كردستان‌ فريادي‌ برآوريم‌ یا شما يك عده‌ ازمناطق‌ شرق یا‌ يك عده‌ از بلوچستان یا يك عده‌ از شمال‌ و يك عده‌ از جنوب و … اين‌ فريادهاي‌ پراكنده‌ كاري‌ نخواهند كرد. ولي‌ اگر همه‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ بدهيم‌، با آن‌ منطق‌ حكيمانه‌ اسلامي‌ حرفهايمان‌ را بزنيم و مط‌البمان‌ را دنبال‌ كنيم‌ و اينها یعنی قدرتمداران‌ حاكم‌ بر انقلاب بفهمند كه‌ ملت‌ ايران‌ ساكت‌ و بي‌ تفاوت‌ نيست‌.
ما بازوي‌ تائيدي‌ خواهيم‌ شد براي‌ آنها كه‌ در راس‌ انقلاب‌ هستند و متاثرند از اين‌ انحرافي‌ كه‌ براي‌ انقلاب‌ پيش‌ آمده‌ است كه‌ مرتب‌ در سخنراني هايشان‌ مظ‌اهر تاثرشان‌ را مي‌ بينيم‌ و در روزنامه‌ها مقالاتي‌ را كه‌ مي‌ نويسند مي‌ خوانیم. فكرنكنيم‌ فقط‌ ما عالم‌ تسنن‌ هستيم‌ كه‌ زجر مي‌ كشيم‌ از انحرافات‌ اين‌ انقلاب‌.
بسياري‌ از برادران‌ دانشمند اهل‌ تشيع‌، از همين ‌ها كه‌ به‌ نام‌ روحانيت‌ مشهور هستند در ايران‌ مي‌ خواهند اين‌ اقدامها را‌ به‌ ط‌رفداري‌ از انقلاب‌ سركوب‌ كنند، از همين‌ روحانيونی که‌ به‌ نقل‌ از آقاي‌ حسين‌ آقا (حسين‌ آقاي‌ خميني‌) نود درصد از همين‌ روحانيان‌ از اين‌ جريان‌ انحرافي‌ ناراضي‌ هستند. اين‌ مط‌لبي‌ بوده‌ كه‌ همه‌ ديده‌ايد درمط‌بوعات‌
حسين‌ آقا نوه‌ امام‌ هم اظهار كرد و گفت‌ که نود درصد روحانيون‌ از اين‌ خيانت‌ كه‌ ده‌ درصد به‌ نام‌ روحاني‌ به‌ انقلاب‌ و به‌ اسلام‌ و به‌ ملت‌ مي‌ كنند ناراضي‌ هستند، ولي‌ اين‌ %10 اين ط‌ور وانمود مي‌ كنند كه‌ تمام‌ روحانيت‌ ايران‌ اين‌ حرف‌ را مي‌ زند و هركس‌ مخالف‌ اين‌ حرف‌،سخنی می گوید ، اين‌ مخالف‌ روحانيت‌ است‌ و مخالف‌ انقلاب‌ است‌!
اين‌ ديگر واقعا نوعي‌ شارلاتاني‌ است‌،%10 بخواهد خودش‌ را به جاي‌ صد در صد قلمداد کند و %90 از همان‌ قشر خودش‌ داد و فرياد برآورد كه‌ نكنيد، تمام‌ ملت‌ داد و فرياد برآورد كه‌ نكنيد، افراد ازتمام‌ قشرها داد و فرياد بر مي‌ آورند كه‌ نكنيد (اما آن ده درصد) بگويند که اينها ضد روحانيت‌ هستند، اينها ضد انقلاب‌ هستند!
برادران‌! واقعيت‌ اينست‌ كه‌ تنها ما اهل‌ سنت‌ نيستيم‌ كه‌ زجر مي‌ كشيم‌ از انحراف‌ انقلاب‌. به قول‌ حسين‌ آقاي‌ خميني‌ %90 از علماي‌ اهل‌ تشيع‌ زجرمي‌كشند پس‌ از علماي‌ اهل‌ تشيع‌ نیز با ما هستند.
اضافه‌ بر اين‌ %90 تمام‌ دانشمندان‌ و روشن‌ فكران‌ مسلمان‌ و متعهد ايران‌ ناراضي‌ هستند از اين‌ خود كامگي‌ها كه‌ 10درصد قدرت‌ پرست‌، مقام‌ پرست‌، ضد دين‌ و ضد خلق‌ دارند بر انقلاب‌ و بر ملت‌ مسلمان‌ ايران‌ تحميل‌ مي‌ كنند. اگرهم‌ بنا هست‌ رعايت‌ احتياط‌ بشود – كه‌ اميدوارم‌ همه‌ مبرا باشيد از چنين‌ ترديدهائي‌ – احتياط‌ در اين‌ است‌ كه‌ ما جانب‌ %90 علماي‌ اهل‌ تشيع‌ را كه‌ با اين‌ خودكامگان‌ مخالفند بگيريم‌ نه‌ جانب‌ اين‌ %10 بي‌ حياي‌ پرسر و صدا را!
اگر كسي‌ خودش‌ را ضعيف‌ مي داند و معتقد است‌ كه‌ بايد جانب‌ قدرت‌ را بگيرد همان‌ %90 با حيا قوي‌ تر هستند تا %10 بي‌ حيا! پس‌ اگر راه‌ خدا را هم‌ در نظ‌رنگيريم‌، اگر بر حمايت‌ و تائيد الهي‌ هم‌ تكيه‌ نكنيم‌، اگر بنا هست‌ فقط‌ بر قدرتهاي‌ مادي‌ تكيه‌ بكنيم‌، بين‌ %90 و %10 كداميك‌ قوي‌ تر است‌؟
مسلما %10 ! اما بخاط‌رداريد كه‌ در گذشته‌ در دهاتمان‌ يك نفر لوطی (آوازه خوان)‌ مي‌ آمد چنان‌ سر و صدای راه‌ مي‌ انداخت‌ که مي‌گفتي‌ در ده‌ جز لوطی هيچ کس دیگری وجود ندارد. اين‌ گروههاي‌ ضد انقلاب‌،گروههاي‌ ماركسيست‌ و … – که در تمام‌ شهرها يقينا يك‌ هزارم هم‌ نيستند- بقدري‌ سر و صداها راه مي‌انداختند كه‌ هر كس به شهري وارد می شود‌ تصور مي‌ كرد، مردم اين‌ شهر همگی ماركسيست‌ هستند و به جز ماركسيست‌ كسي‌ وجود ندارد.
بي‌ حياها هميشه‌ كارشان‌ همين‌ است‌
ولي‌ نبايد اينها را به حساب‌ آورد. اگر قرار است‌ ما با قدرتهاي‌ مادي‌ باشيم‌ و بر قدرت هاي‌ مادي‌ تكيه‌ كنيم‌، %90 خود علماي‌ اهل‌ تشيع‌ با ما هستند و متنفرند از اين‌ بي‌ حياهاي‌ انقلاب‌ خوار. تمام‌ ملت‌ ايران‌ با ما هستند، و اين همه‌ دانشمندان‌ و نویسندگان هم‌ كه‌ مي‌ دانيد.
تازه‌ اگر اينها هم‌ هیچ کدام نباشند و ما تنهاي‌ تنها باشيم‌، اگر راست‌ مي‌ گوئيم‌ كه‌ مسلمان‌ هستيم‌ بايد فقط‌ و فقط‌ به‌ اط‌اعت‌ فرمان‌ خدا حاضر باشيم‌. جان‌ و مالمان‌ را بدهيم‌ و آن سعادت‌ ابدي‌ را از خدا بستانيم براي‌ اينكه‌ راه‌ خدا را روشن‌ كنيم‌ و براي‌ اين كه‌ هر چه ضد راه‌ خداست‌ را بكوبيم‌ و رسوايش‌ كنيم‌.
ما در اينجا جمع‌ شده‌ايم‌ تا تبادل‌ نظ‌ر كنيم‌. همانط‌ور كه‌ اعلام‌ شد دو روزي‌ در اينجا هستيم‌ و برادران‌ كه‌ دردها را در نقاط‌ مختلف‌ لمس‌ مي‌ كنند، نظ‌راتي‌ را كه‌ دارند اعلام‌ مي‌ فرمايند. در اينجا از نظ‌راتي‌ كه‌ اعلام‌ و ارائه‌ می شوند استفاده‌ مي شود. بعدا در جلسه‌ آخر از برادراني كه‌ به اين جا آمده‌اند هر كدام‌ با بردبارتر و با نشاط‌ تر هستند، عده‌اي‌ به‌ عنوان‌ اعضاي‌ اصلي‌ و اعضاي‌ علي‌البدل‌ شوراي‌ مركزي‌ سنت‌ انتخاب‌ ميشوند.
بعد آن‌ برادران (که به عنوان اعضای اصلی و اعضای علی البدل انتخاب شده اند)‌ اين چیزهائی كه‌ گفته‌ شد، مبناي‌ كارشان‌ قرارمي‌ گيرد و بر آن‌ مبنا حركت‌ مي‌كنند. با اشاره‌ به‌ يك‌ نكته‌ كه‌ بسيار مهم‌ و ضروري‌ است؛ ما بدون‌ ترديد نتوانسته‌ايم‌ آن مط‌لبي‌ را كه‌ مبناي‌ كارمان‌ بوده‌ به درستي‌ انجام‌ دهيم‌.
مبناي‌ كارمان‌ اين‌ بوده‌ كه‌ علماي‌ مخلص‌ و دلسوز اهل‌ سنت‌ را در سراسر ايران‌ دعوت‌ كنيم‌. اولا بسياري‌ بوده‌اند كه‌ نشناختيم‌ و اين هم‌ محصول‌ همين‌ بيگانگي‌ و دوري مان ازهمديگر بوده‌ است و يقينا علماي‌ دلسوز و آگاه‌ اهل‌ سنت‌ همين‌ عدد نيستند كه‌ اينجا هستند.
به‌ اميد خدا از اضعافا مضاعفه‌ باشند، يقينا بسيار هستند علماي‌ دلسوز اهل‌ سنت‌ كه‌ ما نشناختيم‌ تا دعوت‌ كنيم‌ .
دوم‌ اينكه‌، تنهاي‌ علماي‌ ديني‌ نيستند كه‌ دلسوز اسلام‌ و انقلاب‌ و ملت‌ ايران‌ و اهل‌ سنت‌ هستند بلکه دلسوزان‌ ديگر هم‌ در بين‌ اهل‌ سنت‌ فراوان‌ هستند. اما مَثَل‌ عربي‌ درست‌ مي‌ گويد كه‌: «ما لا يدرك‌ كله‌ لا يترك‌ كله» ما يقينا جا و امكانات‌ را نداشتيم‌ حتي‌ اگر مي‌ شناختيم‌ تمام‌ علما را هم‌ دعوت‌ مي‌ كرديم‌ اما چنين‌ امكاناتي‌ نبود.
بنابراين‌ مجبور شديم‌ اكتفا كنيم‌ به‌ چنين‌ اجتماعي‌ از اين‌ عده‌ از برادران‌ كه‌ از نقاط‌ مختلف‌ ايران‌ آمده اند كه‌ اميدوارم‌ خداوند براي‌ همه‌ به‌ تناسب‌ نیات مان ثواب‌ بزرگ‌ مقرر فرمايند.
يكي‌ از كارهاي‌ مهمي‌ كه‌ شورا بعد ازاين كه‌ اعضايش‌ تعيين‌ و تشكيل‌ شد با همكاري‌ دفتر مركزي‌ – كه‌ برادران‌ مسلماني‌ كه‌ اين‌ امكانات‌ را براي‌ اجتماع‌ ما فراهم‌ كردند، همين‌ مسئولان‌ دفتر مركزي‌ هستند – بايد انجام‌ بدهند، اين است‌ كه‌ بايد ترتيباتي‌ اتخاذ كنند- به‌ هر ترتيبي‌ كه‌ خودشان‌ مي‌ دانندـ – تمام‌ علماي‌ اهل‌ سنت‌، آنها كه‌ به‌ مسئله‌ مبالات‌ مي‌ كنند و به‌ اين‌ مشكلات‌ اعتنائي‌ دارند و اضافه‌ بر علما، تمام‌ كساني‌ كه‌ دلسوز انقلاب‌ و اسلام‌ و اهل‌ سنت‌ هستند در تمام‌ نقاط‌ مختلف‌ ايران‌ شرايطی را فراهم‌ كنند كه‌ اينها گاهي‌ اجتماعاتي‌ با هم‌ داشته‌ باشند.
ممكن‌ است‌ بسياري‌ از آقايان‌ و علمائي‌ كه‌ نتوانستيم‌ دعوتشان‌ كنيم‌، يا از ديگر دلسوزاني‌ كه‌ نشناخته‌ايم‌ و باز مي‌توانسته‌ايم‌ دعوت‌ كنيم‌، نظ‌راتي‌ داشته‌ باشند كه‌ اين‌ نظ‌رات‌ اگرعرضه‌ بشود در حركت‌ ما بسيار موثر باشد.
بنابراين‌ اميدواريم‌ بعد ازاينكه‌ شورا تشكيل‌ شد، بلافاصله‌ با همكاري‌ دفتر مركزي‌ وظ‌ايفي‌ را كه‌ در اين‌ دوجلسه‌ تحقيق‌ ميشود دنبال‌ كنند به اضافه‌ اين‌ مط‌لب‌ مهم‌ كه‌ هميشه‌ شرايط‌ اجتماع‌ دلسوزان‌ اهل‌ سنت‌ را از نقاط‌ مختلف‌ ايران‌ فراهم‌ آورند
ديگر بنده‌ عرضي‌ ندارم‌، مط‌البم‌ را تمام‌ مي‌ كنم‌ و همانط‌ور كه‌ در اعلام‌ برنامه‌ گفته‌ شد هر كدام‌ از آقايان‌ بخواهند و مط‌البي‌ داشته‌ باشند عرضه‌ كنند، مي‌ توانند بحث‌ بفرمايند، و الان‌ گفتند كه‌ جناب‌ مولوي‌ عبدالعزيز اظهار تمايل‌ كرده‌اند كه‌ در مورد اين‌ جلسه‌ و مسائلي‌ كه‌ برايمان‌ مط‌رح‌ است‌ بحث‌ كنند.
بنابراين‌ من‌ به‌ مط‌البم‌ خاتمه‌ مي‌ دهم‌ و ميكروفون‌ را در اختيار ايشان‌ مي‌ گذارم‌
براي‌ همه‌ آرزوي‌ توفيق‌ در اخلاص‌ و تعهد مي‌ كنم‌.
تهیه و ویرایش: تارنمای ناجی کرد

فتح قسطنطنیه

27 ژوئیه
آنچه را که خواهید خواند، یک افسانه و یا یک فیلم حماسی نیست که ساخته و پرداخته ذهن نویسنده باشد، بلکه گوشه هایی است از تاریخ یک ملت، از افتخارآفرینیهای آنها و از عزت و نصرتی که برای مسلمانان به ارمغان آوردند. گوشه ای از تاریخ مسلمانانِ عثمانی و فتح قسطنطنیه، توسط سلطانِ غازی ومجاهدِ مؤمن، سلطان محمد فاتح که با رهبریِ حکیمانه او و جان فشانیهای مجاهدین تحت حمایت او، وعده ی رسول الله صلی الله علیه و سلم تحقق بخشیده شد.
رسول الله (صلی الله علیه وسلم) می فرماید: «همانا قسطنطنیة را فتح خواهید کرد، چه نیک امیری است امیر آن و چه نیکو لشکری است آن لشکر»
محمد دوم ملقب به سلطان محمد فاتح در سال ۱۴۵۱م و در سن ۲۲ سالگی به حکومت رسید.
وی از جمله شخصیت های بی نظیری بود که قدرت و عدالت، یکجا در او جمع شده بود. در همان ابتدای نوجوانی اش در بسیاری از علوم، از همسن و سالانش پیشی گرفت.
علمای مسلمان نقش بسیار مهمی در تربیت او، بر دوستی اسلام و ایمان، وعمل به قرآن و سنت، و حرکت در مسیر اصحاب رسول الله (صلی الله علیه وسلم) داشتند. لذا او بر پایبندی به شریعت اسلامی اهتمام خاصی داشت وتقوا و ورع را رعایت می کرد وعلم وعلما را بسیار دوست داشت وبرای نشر علوم بسیار تشویق میکرد.
وی پس از به حکومت رسیدن، مسیر پدر و اجدادش را در ادامه فتوحات اسلامی و هدف قرار دادن قلب و مرکز حکومت صلیبی (قسطنطنیه یا استانبول امروزی) دنبال کرد و برای رسیدن به این هدف، اصلاحات زیادی را در اداره دولت و موارد و مصارف مالیِ آن انجام داد، از اسراف اموال جلوگیری کرد و لشکر اسلامی را بیش از پیش سازماندهی نمود که نتیجه و دستاورد این اصلاحات، فتح قسطنطنیه یعنی بزرگترین فتح و مهمترین آنها بعد از عصر خلفای راشدین بود .
فتح قسطنطنیة:
قسطنطنیه از مهمترین و زیباترین شهرهای آن زمان بود که در سال ۳۳۰ م توسط امپراطور بیزانس، قسطنطین اول بنا نهاده شد و دارای موقیتی بی نظیر بود که درباره آن گفته شده: «اگر تمام جهان یک کشور محسوب میشد،همانا قسطنطنیه بهترین و شایسته ترین شهر برای پایتختی آن بود».
از مهمترین دلایل و انگیزه های امیران مسلمان برای فتح این شهر، توصیف و تمجید فاتح و لشکر فتح کننده ی این شهر توسط رسول الله (صلی الله علیه وسلم) بود. بنابراین در زمان سلطنت بنی امیه و بنی عباس، چندین بار برای فتح آن اقدام شد، اما به دلیل موقعیت استراتژیک و منحصر به فرد آن، موفق به اینکار نشدند.
سلاطین عثمانی قبل از محمد فاتح نیز بارها تا نزدیکیهای قسطنطنیه پیش رفتند و آن را محاصره کردند اما هر بار به دلایل مختلف از جمله، حمله تیمور لنگ به سرزمینهای اسلامی، موفق به این کار نشدند.
زمانی که محمد فاتح به سلطنت رسید به دنبال راهی برای فتح قسطنطنیه بود. از جمله علمایی که او را برای این کار بسیار تشویق می کرد و در شکل گیری شخصیت سلطان محمد تأثیر بسزایی داشت شیخ آق شمس الدین بود. شیخ از زمان کوچکی، دائما به او یادآوی می کرد، که او همان امیری است که قسطنطنیه را فتح خواهد کرد و پیامبر در حدیثی او و لشکر او را تمجید کرده است.
سلطان محمد، تمام تلاشش را برای تقویت لشکر عثمانی بکار گرفت و نیرویی متشکل از۲۵۰ هزار مجاهد، را فراهم آورد. سلطان، مجاهدین را با سلاحهای روز مجهز  نمود و علاوه بر آموزشهای نظامی، روح معنویت اسلامی و جهادی را در وجود آنها دمید و ستایش رسول الله صلی الله علیه وسلم را در مورد فاتحین قسطنطنیه به آنها یادآوری کرد.
ازجمله اسلحه هایی که سلطان محمد برای ارتش مجاهدین آماده کرد، توپخانه هایی بود که وزن آنها به صدها تن میرسید و برای حرکت دادن هر کدام، احتیاج به صد ها گاو نر قوی بود این در حالی بود که اروپا هرگز وجود چنین اسلحه ای را تصور هم نمی توانست بکند.
هر چند که این توپها بسیار ابتدایی بود و برد آن از دو کیلومتر تجاوز نمیکرد، اما آن زمان، پیشرفته ترین سلاح روز محسوب می شد. از سوی دیگر از آنجا که قسطنطنیه شبه جزیره ای بود که سه طرف آن را آب فرا گرفته بود، برای تکمیل محاصره ی آن نیاز به کشتی بود، لذا با ساخت بیش از چهارصد ناو جنگیِ مختلف در دریای مرمره، نیروی دریایی عثمانی را برای این فتح مهم و بزرگ، کاملا آماده ساخت و آن را به بزرگترین نیروی دریایی جهان تبدیل کرد.
از اقدامات دیگر او برای حمله به قسطنطنیه، ساخت قلعه ی روملی حصار (یا قلعه ی روم) بر قسمت اروپایی تنگه ی بسفور و در تنگ ترین نقطه ی مممکن بود که سبب می شد بر تنگه، کاملا تسلط داشته باشد. ساخت این قلعه سه ماه به طول انجامید و سلطان شخصا در ساخت آن مشارکت داشت که سبب دلگرمی هزاران مجاهدی بود که مشغول ساخت قلعه بودند.
همچنین فرمان داد تا منجنیق ها و توپ ها را در ساحل و رو به تنگه نصب کنند تا از عبور کشتی های رومی و اروپایی در بسفور جلوگیری کنند.
اقدامات امپراطور بیزانس برای مقابله با لشکر اسلام:
در اثنایی که سلطان خود را برای یک حمله گسترده آماده می کرد، امپراطور بیزانس سعی داشت با ارسال اموال و هدایای مختلف، او را از این کار منصرف کند. از طرف دیگر با پیشنهاد رشوه به بعضی از مستشاران و فرماندهان عثمانی، سعی داشت تا آنها را وادار کند تا سلطان را از این کار منصرف کنند.
اما از آنجایی که سلطان محمد و فرماندهان مخلص و شجاع عثمانی، کاملا بر تصمیم خود مصر بودند و هدف آنها رضایت الله جل جلاله بود، حتی یک لحظه در کار خود درنگ نکردند.
از طرف دیگر امپراطور بیزانس که درمانده شده بود برای نجات حکومت و  کشورش، دست به دامان کشورهای اروپایی شد و از سایر کشورها و در رأس آنها پاپ و رئیس کاتولیک های اروپا، طلب کمک کرد و به او پیشنهاد داد که در صورت مساعدت آنها، کلیساهای ارتدوکس را تحت أمر او و کلیسای کاتولیک قرار خواهد داد – این در حالی بود که کلیساهای دولت بیزانس و کلیسای قسطنطنیه تابع مذهب ارتدوکس بودند و با کلیساهای کاتولیکی و سران آنها در اروپا کاملا مخالف بودند – برای اساس این پیشنهاد، پاپ نماینده ای را به قسطنطنیه فرستاد که در کلیسای ایاصوفیه از مردم درخواست کرد تا از پاپ کاتولیک اطاعت نمایند.
این درخواست، خشم مردم شهر را برانگیخت و  سبب شد تا مردم بر خلاف خواست آنها عمل کنند و حتی بعضی از سران امپراطوری ارتدوکس بیان کردند: «ما مشاهده ی عمامه های ترکان (مسلمان) را در کشور بیزانس بر مشاهده ی  کلاه های فرنگی ترجیح می دهیم» .
موقعیت نظامی قسطنطنیه:
همانطور که گفته شد، سه جهت قسطنطنیه را آب فرا گرفته بود، از طرف جنوب و غرب به دریای مرمره و از شرق و شمال شرقی به تنگه ی بوسفور و از شمال به شاخ طلایی(خلیج) که با لشکر بزرگ و بسیار شدید از آن محافظت می شد و از ورود هر کشتی به درون آن جلوگیری می شد.
علاوه بر این در طول این سواحل، دیوارهای بلندی کشیده شده بود.  در ضلع غربی شهر که به خشکی متصل میشد و به قاره اروپا میرسید، دیوارهای بزرگ و عریضی از ساحل دریای مرمره تا شاخ طلایی کشیده شده بود  که طول آن بیش از هشت کیلومتر بود.
بعد از این دیوار نیز دیوار دیگری کشیده شده بود که با دیوار اولی شصت فوت فاصله داشت. ارتفاع دیوار داخلی چهل فوت بود که بر آن برج هایی ساخته شده بود که ارتفاع هر کدام به شصت فوت می رسید . دیوار خارجی نیز ارتفاع آن تقریبا به ۲۵ فوت می رسید و برج های ساخته شده بر آن، پر از سربازان مسلح بود.
در کل قسطنطنیه، با توجه به موقیت طبیعی آن و همچنین دیوارهای اطراف و دژهای موجود از بهتزین و محکمترین شهرهای جهان، از جنبه ی نظامی محسوب می شد که تصرف آن را بسیار مشکل و ظاهرا غیر ممکن می ساخت. در گذشته و پیش از سلطان محمد، یازده حمله از جانب مجاهدین مسلمان برای تصرف این شهر صورت گرفته  بود که همه ی این حمله ها ناکام مانده بود.
آمادگی برای جنگ:
سلطان اخبار دشمن را دریافت می کرد و شخصا از استحکامات ودیوارها و توان دشمن بازدید می کرد . همچنین دستور داد راه بین أدرنه و قسطنطنیه را برای انتقال توپها به قسطنطنیه، هموار سازند.
کار انتقال توپها به همراه ارتش عظیم عثمانی به فرماندهی سلطان محمد، دو ماه به طول انجامید و در تاریخ ۶ آپریل ۱۴۵۳م سلطان به همراه لشکر عثمانی که قریب ۲۵۰ هزار نفر بودند به اطراف قسطنطنیه رسیدند.در این هنگام سلطان رو به قبله کرده و دو رکعت نماز خواند و از الله جل جلاله طلب نصرت کرد و  تمامی لشکریان نیز به نماز ایستادند و به دعا مشغول شدند.
سپس سلطان سربازان را فرا خوانده وخطابه ای بسیار تاثیرگذار و قوی خواند و آنها را به جهاد در راه الله و طلب نصرت و شهادت از او تشویق نمود و به آنها صدق و اخلاص در جنگ و قربانی در راه الله  را یادآوری نمود وبا قرائت آیاتی از قرآن که در آن تشویق به جهاد و قتال در راه الله شده است، هدف اسلامی و دینی را برای آنها متذکر شد.
همچنین حدیث رسول الله (صلی الله علیه وسلم) را که بشارت به فتح قسطنطنیه داده بود و امیر و لشکر آن را ستایش کرده بود را برای آنها قرائت کرد و بیان کرد که عزت اسلام و مسلمین در فتح این کشور خواهد بود. پس لشکر همه شعار الله أکبر و لاإله الا الله سر دادند . از جمله عواملی که سبب بالا رفتن روحیه ی مجاهدین شده بود، حضور علمای دین در میان صفوف مجاهدین بود تا جایی که هر سرباز بی صبرانه منتظر امر فرمانده برای شروع جنگ بود تا  وظیفه ی اسلامی خود را انجام دهد.
آغاز هجوم و محاصره ی قسطنطنیه:
قبل از شروع جنگ، سلطان از امپراطور قسطنطین درخواست کرد که شهر را به آنها تسلیم کند و متعهد شد که در صورت تسلیم شهر، با ساکنین آن با احترام برخورد کند و آنها را در اجرای فرایض دینی شان و پایبندی به معتقداتشان آزاد بگذارد و هیچکس متعرض آنها نشود.
اما امپراطور قسطنطین با اعتماد بر دیوارهای مستحکم و برج های بلند و مملو از سربازان جنگی خود، درخواست سلطان محمد را رد کرد و منتظر رسیدن نیروهای کمکی از اروپا ماند.
در ۱۲ رمضان محاصره شروع شد و سلطان نیروی زمینی خود را به سه دسته تقسیم کرد و آنها را پشت دیوارهای شهر در جهات مختلف، مستقر کرد و نیروی پشتیبانی احتیاطی را  بعد از آنها قرا داد. توپخانه ها را نیز پشت دیوارها نصب کرد  و ناوهای جنگی را در آبهای اطراف شهر، پخش کرد. این ناوها  بدلیل حمایت شدیدی که از شاخ طلایی میشد، نتوانستند وارد آن شوند. نیروی دریایی بیزانس و ایتالیایی هر کشتی را که به خلیج نزدیک میشد مورد هدف قرار می دادند. اما نیروی دریایی عثمانی توانست جزایر دریای مرمره را به تصرف در آورند.
بیزانسی ها تمام نیروی خود برای دفاع از قسطنطنیه بکار گرفتند و سربازان را بر دیوارها مستقر کردند و استحکامات دفاعی را افزایش دادند.
در روزهای اولیه محاصره، درگیریهایی بین لشکراسلام و لشکر مسیحی رخ داد که در آن تعدادی از مشتاقان شهادت که به دروازه ی شهر نزدیک شده بودند، به این درجه نایل گشتند. توپخانه مسلمانان نیز شبانه روز و از جهات مختلف، دشمن را مورد هدف قرار داده بود.
با شلیک هر توپ و صدای مهیب آن که از فاصله ۲۵ کیلومتری شنیده میشد، ترس و وحشت بر قلوب بیزانس ها سایه می افکند و لرزه بر اندام آنها می افتاد. شلیک توپها سبب تخریب قسمتهایی از دیوارها میشد، اما مدافعین شهر که تعداد آنها تقریبا چهل هزار سرباز مسلح بود، به سرعت آن را ترمیم می کردند.
در زمانی که حملات نیروی زمینی سپاه مسلمان عثمانی در قسمت خشکی شدت یافت، بعضی از ناوهای جنگی مسلمانان فرصت را غنیمت شمرده و سعی کردند وارد بندر و شاخ طلایی شوند، اما کشتیهای بیزانسی که به شدت از ورودی های خلیج دفاع می کردند و بوسیله ی کشتی های ایتالیایی و اروپایی حمایت می شدند، توانستند حملات آنها را دفع کنند و آنها را وادار به عقب نشینی کنند.
در جهت دیگر، هر چند که عثمانیها کاملا شهر را محاصره کرده بودند و بصورت هلالی شکل در اطراف شهر مستقر شده بودند تا از رسیدن امدادات نظامی و آذوقه به شهر جلوگیری کننند، اما چهار کشتی از پنج کشتی غربی که از طرف پاپ برای کمک به بیزانسی های در محاصره فرستاده شده بود، بدلیل تجربه وخبره ی نیروهای آنها در جنگهای دریایی و بهره بردن از اسلحه های آتشین، توانستند دیوار محاصره را بشکنند و خود را به شهر برسانند که این امر سبب شد تا بیزانسی ها روحیه ی تازه پیدا کنند و با قدرت بیشتری از دروازه های خشکی و آبی محافظت کنند .
شکست نیروی دریایی عثمانی در چند نقطه سبب شد تا بعضی از مشاوران سلطان و در رأس آنها وزیر او خلیل باشا سعی کنند سلطان را راضی کنند تا از محاصره دست برداشته و از تسلط بر شهر منصرف شود و به صلح با بیزانسی ها راضی گردد. اما سلطان بر هدف خود بسیار مصر بود و دستور داد تجهیزات دفاعی شهر را از هر سو، به توپ ببندند.
عبور دادن ناوهای جنگی از خشکی:
تمام راهها برای گشودن دروازه های شهر، به شکست انجامیده بود و هیچ راه دیگری  به ذهن سلطان نمیرسید که بتواند به نتیجه برسد مگر اینکه بتواند ناوهای جنگی را وارد شاخ طلایی نماید که اینکار نیز بدلیل حفاظت شدید از ورودیهای آن توسط کشتی های بیزانسی و اروپایی، تقریبا غیر ممکن بود.
سلطان تصمیم داشت با عبور دادن ناوهای جنگی از خلیج و ورود به شاخ طلایی بر شهر تسلط یابد، چرا که از طرفی دیوارهای شهر، در ساحل خلیج و شاخ طلایی سست تر بود و از طرف دیگر، در صورتی که بیزنطی ها بخواهند نیروهای دفاعی خود را  از ضلع غربی شهر به آنجا انتقال دهند، بتواند فرصت مناسب را برای نیروهای توپخانه بوجود آورد تا شهر را مورد هدف قرار دهند و با کم شدن نیروی دفاعی در آن نقطه، زمینه را برای حمله به شهر از آن نقطه فراهم کند.
به دلیل بسته بودن ورودی خلیج و شاخ طلایی توسط نیروی دریایی اروپا و ایتالیا و بیزانسی، سلطان تصمیم گرفت آنها را غافل گیر کرده و با عبور دادن ناوهای جنگی از خشکی و به آب انداختن آنها در سواحل شاخ طلایی، بر آنها مسلط شود.
برای انجام این طرح سلطان دستور داد تا مهندسان از مسیر نقشه برداری کنند و هزاران مجاهد، مناطق مرتفع را در تاریکی شب هموار سازند. آنها مسیر را با الوارهای چوبیِ آغشته به چربی و روغن، فرش کردند و توانستند در یک شب، هفتاد کشتی را بوسیله ی مردان قوی و قاطر بر روی الوارها کشیده و از خشکی عبور دهند و آنها را در ساحل خلیج به آب بیندازند.
حد فاصل بین دو دریا که کشتی ها از آن عبور داده شد، تقریبا نزدیک به پنج کیلومتر بود که قسمتهایی از مسیر نیز دارای تپه های بلند و مرتفع کوهستانی بود و این امر کار انتقال را برای آنها مشکل تر می کرد. اما با این وجود، آنها هفتاد کشتی را در یک شب انتقال دادند که کاری بسیار بزرگ و غیر قابل تصور، بلکه به نسبت آن زمان، معجزه ای از معجزات محسوب می شد. برای اولین بار تاریخ، شاهد چنین صحنه ای حماسی بود که سربازان لشکری، کشتی ها ر از میان دره ها و تپه ها و در فاصله ی زمانی یک شب به نقطه ای دیگر منتقل کنند.
از طرف دیگر و در ضلع غربی، مجاهدین تمام شب، شهر را به توپ بستند تا بیزانسی ها را مشغول خود کرده و آنها را از ناحیه ی شمالی که کار انتقال کشتی ها صورت می گرفت غافل سازند.
بعد از انتقال کشتی ها، سلطان محمد دستور داد تا پل محکمی را بر ساحل خلیج بسازند که طول آن ۱۰۰ فوت و عرض آن ۵۰ فوت بود و توپها را بر آن نصب کردند. همچنین کشتیهای انتقال داده شده را کاملا تجهیز کرد و آنها را با سربازان مسلح به نزدیکترین نقطه ی ممکن از دیوارهای اطراف شهر، هدایت کرد.
صبح روز بعد که اهل شهر با تکبیرهای بلند عثمانی ها و رجزهای ایمانی آنها، از خواب بیدار شدند، آنچه را که می دیدند نمی توانستند باور کنند.
آنها با دیدن ناوهای جنگی عثمانی ها در پشت دیوارهای شهر و حضور هزاران مجاهد که سعی داشتند خود را با پله های آهنی به بالای دیوار ها شهر برسانند، شوکه شدند و احساس کردند که با جنّیانی روبرو هستند که مقاومت در مقابل آنها غیر ممکن است.
آنها حتی تصور نمی توانستند بکنند که چه واقعه ای خ داده است؛ چگونه کشتی های عثمانی بدون هیچگونه درگیری بر خلیج و شاخ طلایی مسلط شده اند و مهاجمان مسلمان چطور خلیج را پشت سر گذاشته و خود را به دیوارها رسانده اند، در حالی که هیچ کشتی از دفاع سخت و آتشین نیروی دریایی اروپا و بیزانس عبور نکرده است. نه این ممکن نیست مگر اینکه آنها مخلوقاتی هستند که از آسمان نازل شده اند!!
یکی از مورخین بیزانسی چنین می گوید: «ما هرگز در گذشته ندیدیم و نشنیدیم که کسی چنین کار خارق العاده ای انجام دهد. محمد فاتح زمین را به دریا تبدیل کرد و بجای آن که کشتی ها را از امواج دریا بگذراند، آنها را از بلندای کوهها و قله های آن عبور داد. محمد فاتح با این کار خود، از اسکندر کبیر پیشی گرفت»
با موفقیتی که سلطان در کار انتقال کشتی ها بدست آورد، یأس و ناامیدی بر اهل شهر مستولی گشت و شایعه شد: زمانی قسطنطنیه سقوط خواهد کردکه ببینی کشتی ها خشکی را در می نوردن. و گفته می شد:کسانی که در خشکی کشتیرانی میکننند، مسلما بر شهر نیز مسلط خواهند شد.
همچنین وجود ناوهای جنگی مسلمانان در خلیج طلایی سبب شد روحیه ی سربازانی که از شهر و دیوارها دفاع میکردند بشدت ضعیف گردد و مجبور شدند نیروهای دفاعی زیادی را از قسمت های دیگر به آنجا فرا بخوانند تا از دیوارهای مقابل خلیج دفاع کنند، چرا که این دیوارها  از سایر نقاط ضعیفتر بود و این أمر باعث ضعیف شدن نیروی دفاعی آنها در بخش.های دیگر شد.
جلسه  ی میان امپراطور قسطنطین و معاونان او:
در این جلسه مشاوران امپراطور و فرماندهان به او پیشنهاد دادند که خود شخصا  به اروپا رفته و از سران مسیحیت درخواست کمک کند، تا با لشکرهای مسیحی که از اروپا خواهد آورد، سلطان محمد مجبور شود محاصره شهر را رها کند. اما پادشاه این پیشنهاد را رد کرد و اصرار داشت تا آخرین لحظه از شهر دفاع کند و ملت خود را تنها نگذارد و به فرستادن گروه هایی برای درخواست کمک اکتفا کرد.
جنگ روانی عثمانی ها:
سلطان حملات خود را برای تصرف دیوارها و برج ها قوت بخشید و مجاهدان مسلمان با شجاعت وصف ناشدنی بسوی دیوارها آتش گشوده و برای باز کردن درها بسوی آن حمله می کردند. اما آنچه بیش از هر چیز دیگری، سپاهیان قسطنطین را به ترس و وحشت می انداخت، فریادهای الله اکبر مجاهدین بود که مانند صاعقه فضا را شکافته و بر قلب آنها فرود می آمد.
همچنین سلطان توپهای قویّ دیگری را بر ساحل نصب کرد که شلیک توپی سبب غرق شدن یکی از کشتیهای تجاری بیزانسی ها شد و بقیه ی کشتیها نیز از ترس، مجبور به فرار شدند. فرار کشتیهای تجاری و حملات پی در پی و شبانه روزی نیروهای مجاهدین، سبب شد که آرامش مدافعان بیزانسی از بین برود و تمرکز آنها به هم بخورد و بیش از پیش درمانده و ناامید گردند.
شیوه های مبتکرانه سلطان محمد در جنگ
سلطان در مراحل مختلف، با شیوه ها و فنون جدیدِ جنگ و محاصره و با اسلوب های مختلف و جنگ روانی، که برای بیزانسی ها غیر آشنا و عجیب بود، آنها را مورد تهاجم قرار می داد که سبب می شد از دادن پاسخ مناسب به این حملات، درمانده شوند.
از جمله شیوه هایی که سلطان محمد بکار برد، حفر تونلهایی در نقاط مختلف، برای ورود به شهر بود. با حفر این خندقها اهالی شهر صداهایی را از زیر زمین میشنیدند که با شنیدن این صداها، ترس و وحشت آنها در برمی گرفت و احساس می کردند که زمین شکافته می شود و سربازان مسلمان از آن خارج میشوند و شهر از حضور آنها پر میشود.
آنها از ترس، سربازان مسلمان را در کنار خود تصور می کردند و با نگاه کردن به چپ و راست آنها را به همدیگر نشان می دادند و از ترس فرار می کردند. گروهی به آسمان نگاه می کردند و گروه دیگر در زمین جستجو می کردند و از دیده شدن سربازان عثمانی برای هم نقل می کردند. اینها واقعیاتی است که که بعدها از زبان اهالی شهر بازگو می شد وحتی بعضی ها بسیار تأکید داشتند که واقعا سربازان ترک را دیده اند که از زمین و آسمان وارد شهر می شدند.
عملیات حفر تونل ها بسیار سخت و مشکل بود، چرا که در این اثنا تعدادی از مجاهدین بر اثر خفگی شهید شدند و تعدادی دیگر نیز بر اثر مواد مذابی که مدافعین شه، داخل تونلها می ریختند شهید شدند و گروهی دیگر نیز به اسارت بیزانسی ها درآمده و گردن زده شدند و سرهای آنها بسوی لشکر مسلمانان انداخته شد. اما با تمام این ها، مجاهدین به کار خود برای حفر تونلها ادامه دادند.
از جمله ترفند های دیگرسلطان برای دستیابی به شهر، ساخت قلعه های چوبی محکم و بلندی بود که ارتفاع آن از ارتفاع دیوارها بلندتر بود و به وسیله ی زره ها و پوست های خیس، پوشیده شده بود تا از آتش دشمن محفوظ بماند. این قلعه های چوبی متحرک بودند و در بالای آن امکان استقرار سه دسته از مجاهدین وجود داشت.
پس از استقرار تیراندازان در بالا، کسانی که در پایین قرار داشتند، قلعه ها را به دیوارها نزدیک کرده و از بالا تیراندازان ماهر، هر کسی را که سرش را بالا می آورد با تیر می زدند. بکارگیری این قلعه ها نیز مدافعان را به وحشت انداخت تا جایی که خود امپراطور شخصا برای برای دفع قلعه ها و سربازان تیرانداز، به مدافعان ملحق شد و درگیری شدیدی بین دوطرف رخ داد.
مسلمانان بر بعضی از قسمت های دیوار تسلط یافتند، تا جایی که امپراطور بیزانس گمان کرد که مسلمانان به شهر داخل شده و آن را تصرف کرده اند، اما مدافعین بیزانسی آتش سنگینی را بسوی قلعه ها گشودند که پس مدتی قلعه ها آتش گرفت و بر برجهای شهر سقوط کرد و سبب کشته شدن مدافعین و تخریب قلعه ها گشت و خندقهای اطراف دیوار پر از سنگ و خاک شد.
با این وجود عثمانی ها از ادامه حملات ناامید نشدند و سلطان که شخصا بر امور اشراف داشت فرمود: فردا چهار برج چوبی دیگر خواهیم ساخت.
ترس و شایعات اهالی شهر قسطنطنیه را فرا گرفته بود .آنها برای ایجاد آرامش و برانگیختن احساسات مردم، مجسمه ای را که به گمان آنها مجسمه ی حضرت مریم بود،در شهر میگرداندند و از آن طلب کمک میکردند تا آنها را بر دشمنانشان پیروز گرداند، اما ناگهان مجسمه از دست آنها افتاد و شکست. آنها این امر را بسیار شوم تلقی کردند و آن را به فال بد گرفتند. این واقعه روحیه ی مردم و مخصوصا مدافعان را بیش از بیش تضعیف کرد.
همچنین فردای آن روز باران تندی بارید که با رعد و برق همراه بود. یکی از صاعقه ها به کلیسای ایاصوفیه برخورد کرد. کشیش کلیسا این واقعه را نیز به دنبال واقعه روز قبل، به فال بد گرفت و آنرا شوم دانست .سپس  پیش امبراطور رفته و او را از واقعه آگاه کرد و به او خبر داد که خداوند آنها را رها کرده است و بزودی شهر بدست مجاهدین مسلمان عثمانی سقوط خواهد کرد. این خبر امپراطور را بسیار اندوهگین کرد تا جایی که از هوش رفت.
رای زنیهای سلطان محمد با امپراطور بیزانس:
سلطان محمد احساس کرد که چیزی تا سقوط شهر نمانده است، اما با این وجود می خواست که بدون جنگ و خونریزی وارد شهر شود. پس نامه ای به امپراطور نوشت و از او درخواست کرد که شهر را بدون خونریزی تسلیم او کند و به او وعده داد که در این صورت، امنیت او و خانواده و نزدیکانش و تمامی کسانی که می خواهند از شهر خارج شوند یا آنجا باقی بمانند، را تأمین خواهد کرد و هیچ کس متعرض آنها نخواهد شد.
هنگامی که نامه به امپراطور رسید، مشاوران خود را جمع کرد و از آنها نظر خواست که بعضی رای به تسلیم شهر و بعضی دیگر رای بر ادامه ی دفاع از شهر دادند. امپراطور بیزانس، رأی گروه دوم را پذیرفت و در جواب نامه سلطان محمد نوشت:
«خدا را شکر می کنم که سلطان میل به امنیت و عدم خونریزی دارد. همانا من راضی می شوم که جزیه پرداخت کنم اما درباره ی این شهر: قسم یاد میکنم که تا آخرین نفس از آن دفاع کنم، یا تاج و تختم را حفظ خواهم کرد و یا در زیر دیوارهای آن دفن خواهم شد» .
هنگامی که سلطان محمد نامۀ امپراطور بیزانس را خواند فرمود: «باشد؛ بزودی یا قسطنطنیه مملکت من می شود یا قبر من».
بعد از اینکه سلطان از تسلیم شهر بصورت مسالمت آمیز ناامید شد، هجوم را شدت بخشید و بر آتش توپخانه افزود تا جایی که توپخانه سلطانی که قویترین توپخانه آنها بود، منفجر گشت و توپچی ها و مهندس توپخانه کشته شدند. اما سلطان از شدت عملیات و آتش توپخانه ای خود نکاست بلکه با سرد کردن توپ ها بوسیله روغن زیتون، بر شدت عملیات افزود، تا جایی که علاوه بر دیوارها و برج ها، توانست وسط شهر را هدف قرار دهد.
حملات همه جانبه برای تصرف شهر:
در ساعت یک بعد از نیمه شب، سلطان محمد فرمان هجوم گسترده علیه مواضع دشمن را صادر کرد که با این فرمان مجاهدین با سر دادن فریاد های الله أکبر  به دیوارها نزدیک شدند. بیزنطی ها از این هجوم بشدت دچار وحشت شده و ناقوس کلیساها را به عنوان علامت خطر به صدا در آوردند. این هجوم در آن واحد از خشکی و دریا و بر اساس نقشه ای بسیار دقیق صورت گرفت .
این حملات در اطراف مختلف شهر صورت می گرفت،اما نقطه  ی تمرکز این حملات، منطقه ای بنام وادی لیکوس بود که سلطان شخصا رهبری آن را به عهده داشت. در این نقطه، ابتدا خط مقدم عثمانی ها، دیوارها و مدافعان مسیحی آن را تیرباران کرده ودفاع آنها را با آتش توپخانه خنثی کردند.
در این حمله درگیری بسیار شدیدی بین دو سپاه رخ داد و تعداد بسیار زیادی از سربازان دو گروه کشته شدند. بعد از این که نیروهای خط مقدم عثمانی، بدلیل درگیری های سخت و حملات پی درپی خسته شدند، سلطان محمد بلافاصله گروه دوم را که شامل نیروهای قوی و تازه نفس بود جایگزین گروه اول کرد و گروه اول را به عقب کشید. این در حالی بود که مدافعان مسیحی دیگر رمقی برای دفاع نداشتند.
گروه دوم توانستند خود را به دیوارهای شهر برسانند و صدها پله را بر آن نصب کنند. اما مدافعان توانستند، پله ها را از دیوار جدا کنند. این تهاجمات همچنان ادامه داشت و بیزانسی ها با چنگ و دندان از شهر محافظت می کردند. پس از گذشت چند ساعت از درگیری ها، سلطان محمد دستور داد تا سربازان برگشته و به استراحت بپردازند. هنگامی که مدافعان خسته و از پا افتاده بیزانسی مشاهده کردند که اوضاع آرام گشته و سپاه مسلمانان برای استراحت عقب کشیده اند، آنها نیز برای استراحت مواضع خود را ترک کرده و از دیوارها پایین آمدند.
در این هنگام و پس از چند دقیقه، سلطان محمد، برای گروه سوم مجاهدین که پرشور و تازه نفس بودند، از همان منطقه ی قبلی، دستور حمله صادر کرد و مدافعان بیزانسی که با موج جدید حمله ها غافلگیر شده بودند، از دفع حملات مسلمین، عاجز ماندند. این در حالی بود که نیروی دریایی نیز از جهات مختلف به شهر حمله می کرد و نیروی دفاعی شهر را به هم ریخته بود و آنها را به خود مشغول کرده بود.
هنگامی که سپیده دمید و هوا کمی روشن شد، مجاهدین مسلمان توانستند بهتر مواضع دشمن را در نظر بگیرند و با دقّت بیشتر و روحیه  ی بالاتر، آنها را مورد هدف قرار دهند. با این وجود، سلطان دستور عقب نشینی لشکر را صادر کرد تا فرصت کافی برای استراحت لشکر و آماده شدن توپخانه ها پیدا کنند وبتوانند دوباره حملات تهاجمی و توپخانه ای خود را پی بگیرند.
هنگامی که توپها سرد شد، گروهی جدیدی از قدرتمندان لشکر عثمانی که فرماندهی آنها را خود سلطان محمد شخصا بر عهده داشت،عملیات هجوم را شروع کردند و با شجاعت وصف ناشدنی و دلیری هرچه تمامتر، سی تن از آنها توانستند در مقابل چشمان حیرت زده ی بیزنطی ها،خود را به بالای دیوار برسانند.
هرچند که تعدادی از مجاهدین به همراه فرمانده ی آنها در این عملیات به شهادت رسیدند، ولی راه را برای دخول مجاهدین مسلمان به شهر آماده کرده و پرچم های سلطنت عثمانی را بر دیوارها نصب کردند.
فتح بزرگ و پیروزیِ إفتخار آمیز
با تسلط مجاهدین بر قسمت هایی از دیوار شهر، حملات خود را در نقاط دیگر ادامه دادند و توانستد سایر دیوارها را نیز تصرف کرده و بر بعضی از برج ها تسلط پیدا کنند. آنها با کشتن نگهبانان درب ادرنه و نصب کردن پرچم های عثمانی بر بالای آنها، راه را برای ورود دسته های مجاهدین به داخل شهر فراهم کردند. هنگامی که امپراطور بیزانس، مشاهده کرد پرچم های عثمانیان بر برج های شمالی شهر به اهتزاز در آمده است، یقین پیدا کرد که شهر و امپراطوری افسانه ایِ او سقوط کرده است. پس برای اینکه شناخته نشود لباسهای خود را در آورده و از اسب فرودآمده و چنان جنگید که از پای در آمده و در میدان جنگ کشته شد.
خبر کشته شدن امپراطور قسطنطین، سبب بالا رفتن بیش از حد روحیه ی مجاهدین و ناامید شدن مسیحیان در دفاع از شهر شد. لشکر عثمانی هایِ مسلمان، از نقاط مختلف وارد شهر شد و مدافعان، دیوارها را رها کرده و متواری شدند. اکثر أهل شهر به کلیساها فرار کردند.
هنوز خورشید روز ۲۹/۵/۱۴۵۳م به وسط آسمان نرسیده بود که سلطان محمد بر میدان شهر، استوار گام نهاد و مجاهدین دراطراف او حلقه زده و تکرار میکردند: ماشاء الله . سلطان که از هم اکنون، نام او به صفت فاتح مزین و مفتخر شده بود، در میان جمع مجاهدین چنین فرمود: همانا شما فاتحان قسطنطنیه هستید که رسول الله صلی الله علیه وسلم از آن خبر داده بود. سلطان به مجاهدین برای این فتح بزرگ تبریک گفت و آنها را از کشتار منع کرد و به آنها امر کرد که با مردم به نرمی و ملایمت برخورد کنند . سپس از اسب خود پایین آمده و با سجده بر خاک، از الله تعالی تشکر کرد.
برخورد سلطان محمدفاتح با مسیحیان شکست  خورده:
بعد از فتح شهر، محمد فاتح به سمت کلیسای ایا صوفیه رفت. مردم بسیاری در کلیسا تجمع کرده بودند و کشیشها و راهبان مسیحی نیز برای آرامش آنها، ادعیه و اورادهای مختلفی می خواندند. زمانی که سلطان محمد فاتح به دروازه های کلیسا نزدیک شد، مردم داخل کلیسا بشدت ترسیدند و یکی از کشیش ها برای باز کردن درها بسوی سلطان آمد. سلطان از او درخواست کرد که مردم را آرام کند و به آنها اطمینان داد که با امنیت کامل و بدون هیچگونه تعرضی، میتوانند به خانه های خود بر گردند.
با این سخن، مردم دوباره آرامش خود را بدست آوردند و بعضی از کشیشهایی که خود را مخفی کرده بودند، هنگامی که گذشت وبخشش فرمانده ی اسلام را دیدند از مخفیگاه خود خارج شده و اسلام خود را اعلام کردند. پس از آن از آنجایی که شهر با جنگ فتح شده بود، آنها کلیسا را به مسجد ایاصوفیه تبدیل کردند و با از بین بردن مجسمه ها و نقاشی هایی که بر در و دیوار طراحی شده بود، آن را برای انجام اولین نماز و فریضه ی جمعه آماده کردند.
سلطان به مسیحیها اعلام کرد که در انجام شرایع دینی خود آزاد هستند و با کشیشان و روسای دینی آنها با احترام برخورد کرد و آنها را در مقام سابقشان ابقا کرد تا در مسائل مدنی، میان ملت خود حکم کنند.
خلاصه کلام:
برخلاف آنچه که دشمنان دین مطرح می کنند، عثمانی ها بسیار پایبند به اوامر شرع بودند و بر اجرای عدالت بین مردم بسیار حریص بوده و در برخورد با مسیحیان قسطنطنیه، بسیار ملایم و مهربان بودند و هرگز بر احدی از آنها ظلم روا نداشتند وبا آنها با تعصب و تندی برخورد نکردند.
به همین سبب، پس از مدتی اکثر مردم به دین اسلام گرویدند و کسانی که بر مسیحیت باقی ماندند هرگز و در هیچ جای تاریخ ذکر نکرده اند که کوچک ترین ظلمی به آنها شده است.
آنچه گذشت، اوراقی از تاریخ بود که فرززندان مسلمان و مجاهدین عثمانی و در راس آنها، سلطان محمد فاتح نام و یاد خود را بر آن ثبت کردند و آن را با صفات دلیری و افتخار، رنگین ساختند.
مسلما آنچه ذکر شد نمی تواند بیانگر همه ی واقعیت باشد؛ چرا که تا خود در آن کارزارِ جهاد و میدان شور و حماسه حضور نداشته باشی، نمیتوانی بیان کنی که آنها برای رسیدن به این هدف بزرگ چه سختی ها و مشقاتی را تحمل کرده اند و چه تعداد از دلیرمردان مسلمان در این راه شهید شدند تا این شرف بزرگ را کسب کنند.
منابع:
الدولة العثمانیة،عوامل النهوض وأسباب السقوط. علی محمد محمد الصلابی
نویسنده: طارق محیایی درگهانی
منبع: بیداری اسلامی

فتح خیبر

27 ژوئیه
غزوة خيبر و وادي‌القُري در محرم سال هفتم هجرت روي داد. خيبر شهري بزرگ، داراي قلعه‌ها و کشتزارهاي فراوان، بود که در فاصلة هشتاد ميل در سمت شمال مدينه واقع شده بود؛ هم‌اکنون نيز دهکده‌اي است که آب و هواي آن چندان مطلوب نيست.
انگيزة جنگ:
وقتي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- از جانب نيرومندترين جناح از سه گروه دشمنانشان- که عبارت بود از قريش- آسوده شدند، و از جانب آنان کاملاً امنيت خاطر پيدا کردند، اراده فرمودند به حساب دو جناح ديگر نيز برسند که يکي از آن دو جناح يهوديان بودند و جناح ديگر قبايل نَجد؛ تا امنيت و صلح و صفا استقرار تمام پيدا کند، و آرامش و آسايش بر منطقه حکمفرما گردد، و مسلمانان از درگيري‌هاي خونين پياپي فراغت يابند و بتوانند به تبليغ رسالت الهي و دعوت مردم جهان بسوي اسلام بپردازند.
از آنجا که شهرک خيبر آشيانة توطئه و خيانت، و مرکز کارشکني‌هاي جنگي، و پايگاه تحريکات و جنگ‌افزارها بود، در خورِ آن بود که پيش از هر جاي ديگر توجه مسلمانان را به خود جلب کند.
براي اينکه ويژگي‌هاي خيبر را بار ديگر مورد توجه قرار دهيم، بايد از ياد نبريم که اهل خيبر هم آنان بودند که احزاب را بر عليه مسلمانان متشکل گردانيدند، و بني‌قريظه را تحريک کردند و به نيرنگ و خيانت وادار ساختند. آنگاه، ارتباط خودشان را با منافقان- ستون پنجم در جامعة اسلامي- و همچنين با قبيلة غَطفان و اعراب باديه‌نشين که جناح سوم احزاب را تشکيل مي‌دادند گسترده گردانيدند. يهوديان خيبر خودشان نيز دست‌اندرکار آماده شدن براي کارزار بودند. با اين ترتيب، مسلمانان را دچار رنج‌ها و محنت‌هاي پيوسته و پيگير کردند. حتّي براي سربه نيست کردن پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- نيز نقشه کشيدند. در برابر اين تحريکات و کارشکني‌ها، مسلمانان مجبور شدند مأموريت‌هاي نظامي و رزمي را به اين سوي و آن سوي تدارک کنند، و سرکردگان اين توطئه‌گران، امثال سلام بن ابي‌الحُقَيق و اَسيربن زارِم را از ميان بردارند. اما، وظيفة ديني و تبليغي مسلمانان در برابر اين يهوديان بيش از اين بود، و علت اينکه تاکنون به انجام اين وظيفه کمتر انديشيده بودند، آن بود که نيرويي بزرگتر و توانمندتر و سرسخت‌تر و کينه‌توزتر- يعني قريش- روياروي مسلمانان قرار داشت. همينکه اين رويارويي پايان پذيرفت. اوضاع و شرايط براي حسابرسي اين تبهکاران مساعد گرديد و روز حساب اينان نيز فرا رسيد.
عزيمت پيامبر بسوي خيبر
ابن اسحاق گويد: رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بهنگام بازگشت از حديبيه ماه ذيحجه و چند روزي از ماه محرم را در مدينه اقامت کردند، و در همان ماه محرّم بسوي خيبر عزيمت فرمودند.
مفسّرين گفته‌اند: خيبر همان و عده‌اي بود که خداوند متعال به پيامبر اسلام و به مسلمانان داده بود و فرموده بود:
( سوره فتح، آيه 20. ) يعني خداوند دست يافتن به غنيمت‌هاي فراواني را در جنگ خيبر به شما وعده داده است، و هم اينک صلح حُديبيه و آثار و برکات آن را براي شما زودتر رسانيده است.
آمار لشکريان اسلام
زماني که منافقان و مسلمانان سُست ايمان از همراهي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- سر باز زدند، و در غزوة حديبيه بر جاي خويش ماندند و به جنگ نرفتند، خداوند متعال دربارة ايشان فرماني صادر فرمود و به پيامبر گرامي‌اش چنين دستور داد:
سوره فتح، آيه 15.
«بر جاي ماندگان خواهند گفت: هرگاه بسوي غنيمت‌هاي جنگي رفتيد تا آنها را بگيريد، ما را واگذاريد تا به دنبال شما بياييم! آنان مي‌خواهند سخن خدا را تغيير بدهند! بگو: هرگز شما به دنبال ما نخواهيد آمد؛ خداوند از پيش اين چنين فرموده است! آنان نيز پاسخ خواهند داد که شما با حسادت مي‌ورزيدند! اما، آنان بجز اندکي از ايشان، فهم و شعور ندارند».
وقتي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- اراده فرمودند که بسوي شهرک خيبر عزيمت فرمايند اعلام کردند که جز شيفتگان جهاد در راه خدا، همراه ايشان به جنگ نخواهند آمد. بنابراين، تنها اصحاب بيعت شَجَره که عبارت از يک هزار و چهارصد رزمندة مسلمان بودند، در معيت رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- عازم شدند.
نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- سِباع بن عُرفَطة غِفاري را کارگزار خويش در مدينه گردانيدند. ابن‌اسحاق بجاي وي نُمَيلَه بن عبدالله لَيثي را نام برده است، امّا همان قول اول نزد محققان درست‌تر است (نکـ: فتح الباري، ج 7، ص 465؛ زاد المعاد، ج 2، ص 133. )
پس از خروج پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- از مدينة طيبه، ابوهريره وارد مدينه شد و اسلام آورد. به هنگام نماز صبح بر سباع بن عرفطه وارد شد، ابوهريره نزد سِباع رفت. او نيز به وي تجهيزات جنگي داد. ابوهريره نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- شتافت، و با مسلمانان مذاکره کرد، و پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- و مسلمانان ابوهريره و همراهانش را در موجودي تير و کمان خودشان شريک ساختند.
قلعه هاي خيبر
شهرک خيبر به دو ناحيه تقسيم مي‌شد. در يک ناحية آن پنج قلعه داشت:
1) قلعة ناعِم؛ 2) قلعة صَعب بن مَعاذ؛ 3) قلعة زُبير؛ 4) قلعة اُبّي؛ 5) قلعة نِزار. سه قلعة نخستين در منطقه‌اي به نام «نَطاه» و دو قلعة ديگر در منطقه‌اي به نام شَقّ واقع شده بودند. ناحية ديگر شهرک خيبر معروف به «کتيبه» تنها سه قلعه داشت: 1) قلعة قًموص، که قلعة بني ابي الحُقيق از بني نضير بود؛ 2) قلعة وَطيح؛ 3) قلعة سُلالِم. در شهرک خيبر دژها و قلعه‌هاي ديگر نيز بجز اين هشت قلعه بوده‌‌اند، مگر اينکه آنها کوچک بودند، و در آسيب‌ناپذيري و توانمندي مانند اين هشت قلعه نبودند.
کارزار و کشتار سخت در ناحية نخستين خيبر درگرفت. ناحية ديگر با قلعه‌هاي سه‌گانه‌اش، با وجود فراواني مردان جنگجو در آنها، بدون جنگ تسليم شدند.
اردوگاه لشکريان اسلام
رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- همچنان پيش رفتند تا براي اردوگاه لشکريانشان مکاني را درنظر گرفتند. حُباب بن مُنذِر نزد آنحضرت آمد و گفت: اي رسول‌خدا، به من بازگوييد که اين مکان را خداوند براي اردو زدن شما تعيين فرموده است، يا رأي و نظر و کارشناسي در جنگ را بايد درنظر گرفت؟ فرمودند: (بَل هُو الرَّأي) البته، رأي ونظر و کارشناسي در کار است! وي گفت: اي رسول خدا، اين مکان بسيار نزديک به قلعة نطاه است که همگي رزمندگان و جنگجويان خيبر در اين قلعه‌اند. آنان همة اوضاع و شرايط ما را زيرنظر دارند، ما از اوضاع و احوال آنان خبري نداريم؛ تيرهاي آنان به سوي ما روان است، اما تيرهاي ما به سوي آنان راه نمي‌گيرد؛ از شبيخون زدن آنان نيز در امان نيستيم؛ علاوه بر اين، در ميان نخلستان‌ها قرار گرفته، و مکان گود و پستي است؛ آب و هواي خوبي هم ندارد. اي کاش دستور مي‌فرموديد در مکاني اردو مي‌زديم که اين بدي‌ها و کاستي‌ها را نداشته باشد!! نبّي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (الرَّأي ما اَشَرتَ) نظر صائب همان است که تو مشورت دادي! آنگاه به جاي ديگري نقل مکان کردند.
آماده باش رزمي و مژدة پيروزي
در همان شبي که به شهرک خيبر وارد شدند- و به قولي، پس از چند فقره حمله و ضدّ حمله و درگيري با يهوديان- پيامبر گرامي اسلام فرمودند:
«فردا رايت جنگ را به دست مردي خواهم داد که دوستدار خدا و رسول است و خدا و رسول او را دوست دارند، [تا خداوند به دست او پيروزي را نصيب ما بگرداند!]»
بامداد فرداي آن شب، رزمندگان همه اطراف رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- گرد آمدند. يکايک آنان اميدوار بودند که رايت جنگ به دست ايشان داده شود. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (اَينَ علي بنُ أبي طالب؟) علي بن ابيطالب کجاست؟ گفتند: اي رسول‌خدا، چشمانش درد مي‌کند! فرمودند: (فَاَرسِلوا اِلَيه) هم اينک به دنبال وي بفرستيد! وي را آوردند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آب دهان مبارکشان را به چشمان وي ماليدند، و براي او دعا کردند. بهبود يافت؛ چنانکه گويي هيچگاه دردمند نبوده است. آنگاه رايت جنگ را به دست او دادند. گفت: اي رسول‌خدا، با آنان کارزار مي‌کنم تا همانند ما بشوند! فرمودند:
«راهت را پيش بگير و پيش برو، تا به خانه و کاشانة آنان درآيي. آنگاه آنان را به اسلام دعوت کن، و حقوق خداوند را در اسلام که برگردن آنان است گوشزدشان کن؛ که بخدا، تنها يک نفر را که خداوند به دست تو هدايت کند براي تو بهتر از آن است که اشتران سُرخ موي فراوان داشته باشي!»
آغاز جنگ و فتح قلعة ناعم
يهوديان، همينکه لشکريان را مشاهده کردند و به شهر گريختند در قلعه‌هاي خويش سنگر گرفتند و بست نشستند. نخستين قلعه‌اي که از قلعه‌هاي هشتگانة يهود در شهرک خيبر مورد هجوم و حملة مسلمانان واقع گرديد، قلعة ناعم بود. اين قلعه خطّ مقدم جبهة دفاع يهود، و از اماکن استراتژيک ايشان بود. همچنين، اين قلعه قلعة مرحب آن قهرمان يهودي بود که او را برابر با يک هزار مرد جنگي مي‌دانستند.
علي‌بن ابيطالب -رضي الله عنه- به اتفاق رزمندگان مسلمان بسوي اين قلعه روانه شد، يهوديان را به اسلام دعوت کرد. يهوديان دعوت وي را نپذيرفتند، و با مسلمانان روياروي شدند. پادشاهشان مرحب خيبري نيز همراه آنان بود. وقتي به ميدان کارزار آمد، مبارز طلبيد. سلمه بن اکوع گويد: وقتي که ما به قلعة خيبر رسيديم، پادشاه يهوديان، مرحب خيبري فراز آمد، و شمشيرش را در هوا تکان مي‌داد و مي‌گفت:
خيبريان همه مي‌دانند که من مرحب هستم؛ سر اندر پا اسلحه‌ام، و قهرماني جنگ آزموده هستم؛
آن هنگام که صحنه‌هاي جنگ شعله کشيدن آغاز کنند!»
عموي من عامر براي نبرد با او پاي پيش نهاد و گفت:
«خيبريان همه مي‌دانند که من عامر هستم؛ سر اندر پا اسلحه‌ام، و قهرماني جسور و بي‌باک هستم!»
مرحب و عامر با يکديگر دو ضربت دادوستد کردند. ابتدا شمشير مرحب در کلاه‌خود عموي من عامر نشست. عامر خواست خود را پايين کشد تا از ضربت شمشير مرحب در امان باشد. شمشيرش کوتاه بود. آهنگ ساق پاي آن يهودي را کرد تا بر وي ضربت بزند. نوک شمشيرش برگشت و به زانوي خودش اصابت کرد، و در دم جان داد. پيامبر گرامي اسلام دربارةوي فرمودند: (إن له لأجرين) و دو انگشت خودشان را کنار هم قرار دادند و افزودند:- (إنه لجاهد مجاهد، قل عربي مشى بها مثله) وي را دو پاداش است!… او مردي کوشا و جهادگر بود. کمتر مرد عربي پيدا مي‌شود که در اين ميدان‌ها همانند او باشد!
ظاهراً، پس از اين درگيري با عامر، مرحب خيبري بار ديگر مبارز طلبيده و رجزخواني آغاز کرده و گفته است: قد علمت خيبر اني مرحب…! و اين بار، علي‌بن ابيطالب براي مبارزه با او پاي پيش نهاده است. سلمه بن اکوع گويد: علي نيز گفت:
«من آنم که مادرم مرا «حيدر» (شير ژيان) ناميده است؛ همچون شيران نر با قيافه‌هاي پرهيبت و ترسناک؛ و کافيست اندک تجاوزي از آنان ببينم تا با کيفري بزرگ سزايشان را بدهم!»
اين رجز را خواند، و ضربتي کارساز بر سر مرحب فرود آورد، و او را به قتل رسانيد، و طولي نکشيد که فتح خيبر به دست او انجام پذيرفت
وقتي علي -رضي الله عنه- به قلعه‌هاي خيبر نزديک شد، مردي يهودي از فراز قلعه سرک کشيد و گفت: تو کيستي؟! گفت: من علي بن ابيطالب هستم! مرد يهودي گفت: به آنچه بر موسي نازل شده است سوگند که شما قطعاً بر ما عُلوّ و برتري يافته‌‌ايد!
آنگاه ياسر برادر مرحب بيرون آمد و گفت: چه کسي به جنگ من مي‌آيد؟ زبير با او روياروي گرديد. صفيه مادر زبير گفت: اي رسول‌خدا، او پسرم را مي‌کشد!؟ رسول خدا فرمودند: (بَل اِبنُکِ يقتُلُه) برعکس، پسرت او را مي‌کشد! و چنين شد، زبير او را به قتل رسانيد.
کارزاري سخت در پيرامون قلعة ناعم درگرفت. در اين کارزار، چند تن از اشراف و بزرگان يهود کشته شدند، و بر اثر آن، مقاومت يهوديان درهم شکست، و از اقدام به ضدّحمله در برابر يورش مسلمانان درماندند. از منابع چنين برمي‌آيد که اين کارزار چندين روز ادامه يافته، و مسلمانان با مقاومت سرسختانة يهوديان مواجه شده‌اند. آخرالامر نيز يهوديان از اينکه بتوانند در برابر مسلمانان مقاومت کنند، نااميد شدند، و از اين قلعه – بي سروصدا – به قلعة صَعْب نقل مکان کردند، و مسلمانان به قلعة ناعم پاي نهادند.
جيش اسلام توانست قلعه هاي « صعب بن معاذ » «زبير» ، «اُبَي» ، « نَزار» را فتح کند .
فتح ناحيهء دوم شهرک خيبر
پيامبر بزرگ اسلام، همينکه از فتح کامل ناحية نطاه و شقّ اطمينان حاصل کردند، بسوي ناحية ديگر خيبر رفتند که قلعة قَموص، قلعة بني‌ابي‌الحُقيق از بني‌نضير، حصن وَطيح و سُلالم در آن ناحيه قرار داشت، روي آوردند. از سوي ديگر، همة فرارياني که از نطاه و شق بيرون گريخته بودند به ساکنان اين ناحيه پيوستند، و يهوديان بر شدت مقاومت خود افزودند.
صاحبان مغازي پيرامون اينکه آيا در اين سه قلعه کارزاري ميان مسلمانان و يهوديان روي داده است يا نه، اختلاف‌نظر دارند. از گزارش ابن اسحاق چنين برمي‌آيد که مسلمانان براي فتح قلعة قموص ناگزير از کارزار شده‌اند. حتي، از نحوة گزارش وي مي‌توان برداشت کرد که اين قلعه سرانجام تنها با جنگ فتح شده است، بدون آنکه گفتگويي بر سر تسليم و مانند آن پيش آيد
اما، واقدي با صراحت تمام تأکيد دارد بر اينکه قلعه‌هاي سه‌گانة اين ناحيه به دنبال گفتگوي يهوديان با سپاه اسلام تسليم شده‌اند. چنين نيز مي‌تواند بوده باشد که گفتگو براي تسليم قلعة قموص به دنبال درگيري و کارزار صورت پذيرفته باشد، و دو قلعة ديگر بدون جنگ و کارزار به دست مسلمانان افتاده باشند.
به هر حال، وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به اين ناحيه روي آوردند، حلقة محاصره را بر ساکنان آن تنگ کردند، و محاصره مدت چهارده روز ادامه پيدا کرد. يهوديان از درون قلعه‌هايشان بيرون نمي‌آمدند، تا آنکه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بنا را بر آن نهادند که منجنيق‌ها را به کار اندازند و تير و سنگ بر سر آنان ببارانند. از اين رو، به قطع دريافتند که هلاکتشان حتمي است، و از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- تقاضاي صلح کردند.
مذاکرات صلح
ابن ابي‌الحُقَيق نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرستاد و پيغام داد که فرود آييد تا با شما سخن بگويم! پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: نَعَم! و فرود آمدند، و با او مصالحه کردند، مبني بر اينکه خون جنگجويان متحصّن شده در قلعه‌ها مصون و محفوظ باشد، و مسلمانان زنان و کودکان يهوديان را در اختيار ايشان بگذارند، و يهوديان به اتفاق زنان و فرزندانشان از خيبر بيرون بروند، و همة دارايي‌ها و زمين‌هاي زراعتي خود را در اختيار رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- قرار دهند، و زرد و سفيد- طلا و نقره- و اسبان و اسلحه هرچه دارند بگذارند و بروند، به استثناي لباسهايي که بر تن پوشيده باشند
آنگاه رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:
«اگر چيزي را از من پنهان کرده باشيد، خدا و رسول در برابر شما هيچ تعهدي نخواهند داشت!»
يهوديان نيز اين مطلب را ضمن معاهدة صلح پذيرفتند
به دنبال اين قرارداد صلح، کار تسليم قلعه‌هاي خيبر به پايان رسيد، و به اين ترتيب، فتح خيبر بطور کامل توسط مسلمانان انجام پذيرفت.
( اميد است اين فتح عظيم که توسط اميرالمومنين علي (رض) انجام گرفت بار ديگر در قدس تکرار شود) آمين
منبع : کتاب رحيق المختوم (خورشيد نبوت)

عید غدیر “قم”، از توهم تا تحریف

24 ژوئیه
غدیر خم یکی از مهم ترین و اساسی ترین مسائل اختلافی مابین شیعه و سنی است و این اختلافات زمانی پر رونق تر شد که مدعیان تشیع با ساختن عیدی به نام عید غدیر خم (قم) آن را علم کرده و تمایلات نفسانی و فرقه ای خود را در قالب آن نمایان کرده و مابین صف واحده ی مسلمین تفرقه ایجاد کردند . عید غدیر «قم» نامی است که ما بر این عید (یا بدعت) قرار داده ایم و به نظر نام پر مسمایی نیز می آید. در این مقاله سعی ما بر آن است تا با تحلیلی واقع بینانه به اصل و ماجرای غدیر خم بپردازیم و پس از آن به اصل حدیث و یافتن معنای واقعی کلمه ی مولی از قرآن و حدیث می پردازیم و در خاتمه به شبهات زیر که توسط شیعیان مطرح می شود پاسخ دهیم :
۱-معنى حقيقى «مَوْلى‏»، همان «أولى به تصرّف» است و المنجد تا چهارده معنى مجازى براى آن ذكر كرده و در قرآن به معانى مختلف به كار رفته است، و به قرينه اقرارى كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم از حاضران گرفت – «ألستم تعلمون أنى أولى بالمؤمنين من أنفسهم» – در جمله «من كنت مولاه فهذا على مولاه»، واژه «مَوْلى‏» به معنى «سرپرست و خليفه و امام» مى‏باشد
۲-چگونه بايد بر اهل سنت ثابت شود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم على را به سمت جانشينى خود منصوب فرموده؟ آيا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به على نفرمود: «أنت أخى و وصيى و خليفتى»؟ و علماى اهل‏سنّت اين جمله را نقل نكرده‏اند؟
۳- آيا عقلانى است بپذيريم پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در صحرايى بى‏آب و علف، اصحاب را جمع كرد تنها براى اينكه بگويد: رفيق من با على رفيق است!
۴-پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، مسأله جانشينى على را زمانى فرمود كه مسلمانان مدينه – آنها كه در خلافت، طمع داشتند – حضور داشته باشند!
۵- اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همه در غدير خم فهميدند كه منظور پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از آن سخنان اعلان جانشينى على بوده است – و تبريك عمر به على، دليل اين موضوع است – منتهى نفع دنياشان نگذاشت از امر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) تبعيّت كنند. معدودى مانند سلمان و أبوذر و مقداد و عمّار، به امر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) عمل كرده تا مدّتى زير بار بيعت با أبوبكر نرفتند.
شیعیان ادّعا مى‏كنند كه پس از پايان مراسم حجةالوداع، در مسير بازگشت، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از جانب خدا مأمور گرديد كه علي (رضي الله عنه) را به امامت و جانشينى پس از خود، به مردم معرّفى كند؛ لذا در محلّى به نام «غديرخم» از شترش پايين آمد و مردم را گرد آورد و اين جمله را در حقّ علي (رضي الله عنه) به عنوان جانشين خود فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه! اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه!».. برخى عبارت مشكوكِ «وانصر من[1]  نصره و اخذل من خذله؛ پروردگارا! يارى كن كسى را كه على را يارى كند و خوار كن كسى را كه خوارش نمايد» را اضافه مى‏كنند و پس از اين معرّفى، خداوند آيه «اليوم أكملت لكم دينكم…» را نازل فرمود و با انتصاب علي (رضي الله عنه) به اين مقام، دين اسلام تكميل شد و…!!
در اينكه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين جمله‏اى در حقّ علي (رضي الله عنه) فرموده، هيچ شكّى نيست.. امّا بايد ديد كه چرا اين جمله را در آن محل فرمود؟ و در واقع بايستى به روايات و تواريخ معتبر و متواتر مراجعه كرد تا ديد كه چه مسأله‏اى پيش آمده بود كه باعث گرديد، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين بگويد.. و چرا لفظ ولايت (وال و والاه) را در برابر عداوت (عاد و عاداه) قرار داد؟.. زمانى كه در شأن حديث توجّه مى‏كنيم، مى‏بينيم كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) تنها محبّت و دوستى و حمايت خود را نسبت به علي (رضي الله عنه) خواسته است.. شرايطى پيش آمده بود كه باعث گرديد پیامبر (صلی الله علیه و سلم) طى جملاتى، تكريم و حمايت و جانبدارى خويش را نسبت به علي (رضي الله عنه) به مردم نشان دهد و از آنان خواست كه دوستى خود را با علي (رضي الله عنه) حفظ كنند؛ هرچند كه مسلمانان اين را مى‏دانستند كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) علي (رضي الله عنه) را دوست دارد و همواره ياور اوست، لكن سخنى كه در حقّ على فرمود، به خاطر حادثه‏اى بود كه رخ داده بود كه ممكن بود شكاف و تفرقه در بين مسلمانان به وجود آيد و لذا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) لازم دانست به وسيله سخنانى، حمايت و جانبدارى و ياورى خود را نسبت به علي (رضي الله عنه) اعلام كند تا بين مردم تفرقه ايجاد نشود و منافقين – همچون هميشه – سوء استفاده نكنند..
تمام تواريخ آورده‏اند و شيعه و سنّى – چنانكه خواهيم آورد – بر اين امر اتّفاق دارند كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) قبل از حجّةالوداع، گروههايى اعزامى از اصحاب برگزيده خود را به جاهاى مختلف مى‏فرستاد كه در تواريخ به عنوان «سريه»ها ياد شده‏اند؛ چنانچه معاذبن‏جبل و أبوموسى أشعرى‏(رضي الله عنه) را به يمن فرستاد تا آنها را به اسلام دعوت كنند.[2]
پس از آنان، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) خالدبن وليد(رضي الله عنه) را نيز كه مجاهدى توانا بود، به آنجا – البته به ولايتى ديگر در يمن – روانه ساخت و به او فرمان داد: «آنها را به اسلام دعوت كن و[3] جز در صورت امتناعشان از پذيرش اين دعوت و نيز از پذيرش پيمان صلح، با آنها وارد جنگ نشو!».. خالد پس از رسيدن به يمن – همانگونه كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) فرموده بود – با مردم به جنگ نپرداخت؛ زيرا با موقعيّتى روبه‏رو نشد كه لازم به جنگ باشد و مردم اسلام آوردند و غنايمى را به دست خالد(رضي الله عنه) سپردند كه خالد به پيامبر نوشت تا كسى را براى جداكردن خمس غنايم بفرستد.. پیامبر (صلی الله علیه و سلم) هم علي (رضي الله عنه) را به اين منطقه اعزام نمود تا -آنگونه كه از روايات گوناگون برمى‏آيد – اين غنايم را تخميس و تقسيم كند؛ يعنى[4] سهم پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و نزديكانش همراه با سهم يتيمان و بينوايان و… را جدا سازد و از خالد(رضي الله عنه) بگيرد..
حقيقتى كه وجود دارد و خصوصاً مسائل مختلفى كه در زندگى علي (رضي الله عنه) پيش آمده، حاكى از اين است كه علي (رضي الله عنه) در برخى از قبايل آن روز، چندان محبوبيّتى نداشته است؛ به ويژه در ميان افراد وابسته به خاندانها و گروههايى كه در بدر و احد و خندق و حنين، عليه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) جنگيده بودند و طعم تلخ شمشير علي (رضي الله عنه) را – كه همچون شمشير عمويش حمزه‏ (رضي الله عنه) بود – چشيده و بسيارى از نزديكان و بزرگان خويش را توسّط آنها از دست داده بودند.. و پس از آن كه توانسته بودند حمزه را در احد به شهادت برسانند، اين كينه‏ها – تماماً – متوجّه علي (رضي الله عنه) گشته بود!
به هر حال زمانى كه علي (رضي الله عنه) خمس غنايم را جدا كرد، گروهى و از جمله «أبوبريدة» نارضايتى خود را در تقسيم آن اعلام كردند كه چرا علي (رضي الله عنه) آن كنيزك زيبا را – كه در ميان اسيران بود – جزو خمس قرار داده، و براى خود و خانواده‏اش برداشته است!.. زمانى كه بقيّه غنايم و اموال زكات را با خود – و سپاهى كه همراه او آمده بودند – به طرف مكّه برمى‏گرداند تا به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) برساند و او نيز در ميان مسلمانان تقسيم كند، در بين راه، گروهى از همراهانش – طبق روايت بيهقى، از جمله أبوسعيد خدرى‏(رضي الله عنه) – از او خواستند تا قدرى شتران خود را استراحت دهند و بر شترانى كه به عنوان غنايم و اموال زكات گرفته شده – و هنوز تقسيم نشده بودند – سوار شوند.. امّا علي (رضي الله عنه) از پذيرش اين خواسته، قاطعانه خوددارى كرد و فرمود: «در اين شتران سهمى همانند سهم ديگر مسلمانان است».[5]
آنان قصد استفاده از غنايم و زكات تقسيم‏نشده‏اى داشتند كه معلوم نبود سهم آنان مى‏شود يا كسى ديگر؟.. علّت خوددارى علي (رضي الله عنه) از اين خواسته، همين بود..
در همين بين بود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) براى انجام و تعليم مراسم حج، آماده مى‏شد و لذا نامه‏هايى به رؤساى قبايل و بلادى كه اسلام آورده بودند، فرستاد و از آنان خواست تا براى انجام حج در مكّه حاضر شوند و مراسم حج اسلامى را – مستقيماً – از او بياموزند؛ از جمله نامه‏اى به علي (رضي الله عنه) نوشت كه در اين هنگام در راه بازگشت به مدينه بود و لذا همين كه نامه را دريافت داشت، با خود انديشيد كه اگر بخواهد اموال زكات و بيت‏المال را – كه بيشتر عبارت بود از شتر و گاو و گوسفند – با خود حمل كند، نمى‏تواند موقع مقرّر به مكّه برسد و ناچار شد كسى را به عنوان جانشين خود بر همراهانش بگمارد و خود زودتر از لشگريان و همراهان خود حركت كرد.. تواريخ آورده‏اند كه علي (رضي الله عنه) بريده أسلمى‏(رضي الله عنه) را بر آنها گماشت و اموال را تحت مراقبت او واگذار نمود و خود با سرعت بيشتر روانه مكّه شد. [6]
همراهان علي (رضي الله عنه) فرصت را غنيمت شمردند و قبل از رسيدن به مكّه از بريده(رضي الله عنه) خواستند تا آنچه را كه علي (رضي الله عنه) برايشان برآورده نساخته بود، برآورده سازد و اجازه دهد از شتران بيت‏المال استفاده كنند.. او نيز اين كار را انجام داد و علاوه بر آن، به هر كدام از آنها يك دست لباس فاخر – حلّه‏هاى يمانى – از غنايم تقسيم‏نشده بخشيد و پوشاند.. زمانى كه اين افراد به مكّه رسيدند، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) علي (رضي الله عنه) را به سراغشان فرستاد و همين كه علي (رضي الله عنه) به ميانشان برگشت، ديد كه از شتران و لباسهاى غنيمتى استفاده كرده‏اند، پس خشمگين شد و همانگونه كه عادتش بود، به خاطر استفاده و تصرّف در اموال بيت‏المال، بريده(رضي الله عنه) و سايرين را – با قاطعيّت تمام – مورد عتاب و مؤاخذه قرار داد و طبق مضمون برخى روايات، آنان را مورد ضرب و شتم قرار داد!‏[7] اين رفتار علي (رضي الله عنه) -كه كاملاً صحيح بود – بر آنها سخت گران آمد و باعث دلگيرشدن اين گروه و از جمله بريده‏ گرديد و از خشونت و سختگيرى علي (رضي الله عنه) شروع به گلايه و كينه‏توزى نموده و نزد پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از علي (رضي الله عنه) شكايت كردند![8]
اين سه برخورد بجا و قاطعانه علي (رضي الله عنه) با همراهانش – يعنى جريان كنيزك، و سختگيرى او در جلوگيرى از استفاده مركبهاى زكات، و اقدام او در بازپس‏گيرى لباسهايى كه در غيابش توزيع شده بودند – باعث كينه و دشمنى آنها با علي (رضي الله عنه) گرديد و گلايه و شكايتهاى خود را دهان به دهان منتقل كردند و افراد زيادى را در انتقاد و اعتراض به علي (رضي الله عنه) با خود شريك ساختند!
اين اعتراضات از طرف شاكيان، زمانى كه حتّى مراسم حج را به پا مى‏داشتند، پايان نيافت، و بلكه زيادتر شد و نزد پیامبر (صلی الله علیه و سلم) رفتند و درباره علي (رضي الله عنه) سخنان فراوانى گفتند؛ چنانكه شيخ مفيد در كتابش مى‏گويد:
«فلمّا دخلوا مكة كثرت شكاياهم من أميرالمؤمنين و أمر رسول الله (صلی الله علیه و سلم) مناديا فنادى فى الناس: إرفعوا ألسنتكم عن على‏بن أبى‏طالب فهو خشن فى ذات اللّه عز و جل غير مداهن فى دينه».[9]
«همين كه (همراهان على) داخل مكّه شدند، شكاياتشان درباره اميرالمؤمنين بالا گرفت و زيادتر شد. پس پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ندادهنده‏اى را فرمان داد تا بين مردم بانگ زند كه زبانهايتان را از على كوتاه كنيد؛ زيرا او در كار خدا سختگير است و در دين او، هرگز مداهنه و سستى نمى‏كند»..
شيخ مفيد و أبوالفتوح رازى آورده‏اند كه: بريده و ساير شاكيان تا مى‏توانستند قبل از ملاقات رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) از بدگويى نسبت به علي (رضي الله عنه) نزد مردم دريغ نكردند، و بر بسيارى از مردمى كه هنوز علي (رضي الله عنه) را – به درستى – نمى‏شناختند، تأثير بد گذاشتند.
بدين ترتيب، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) با چنين افرادى كه موج كينه و دشمنى با علي (رضي الله عنه) را در ميان خود داشت و به ديگران نيز منتقل مى‏ساخت و خصوصاً بازيچه‏اى براى منافقان و نهايتاً تفرقه مسلمانان مى‏شد، از مكّه خارج شد و به طرف مدينه حركت كرد، پس در فرصت مناسبى – قبل از آن كه مسلمانان كه از گوشه و كنار جزيره العرب براى اداى فريضه حج آمده بودند و اكنون در مسير بازگشت بودند، متفرّق شوند و هركس به سرزمين خويش برگردد و پيش از آن كه امواج اين بگومگوها نسبت به علي (رضي الله عنه) به جاهاى ديگر -خصوصاً مدينه – نيز منتقل شود، هنگام نماز ظهر در غدير خم – محلّى در نزديكى جحفه – سخنانى را ايراد فرمود و با جملاتى از علي (رضي الله عنه) جانبدارى كرد و قضيّه را همانجا فيصله بخشيد..
إبن‏كثير نيز در تاريخ خود مى‏گويد: «همين كه بگومگوها درباره علي (رضي الله عنه) به سبب جلوگيرى‏اش از به‏كارگرفتن شتران زكات و بازپس‏گرفتن جامه‏هاى غنيمتى كه جانشين او به آنان داده بود، زياد شد – در حالى كه علي (رضي الله عنه) كاملاً معذور و برحق بود – امّا به هر ترتيب، در بين حجاج پخش گرديد، و لذا زمانى كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) از حجّش فارغ گشت و در راه بازگشت به مدينه بود، در غدير خم در ميان مردم، خطبه‏اى خواند و ساحت علي (رضي الله عنه) را از آنچه مى‏گفتند، پيراسته دانست و منزلت او را بالا برد و ديگران را به فضلش متوجّه ساخت تا آنچه را نسبت به او در دلهاى بسيارى از مردم جاى گرفته بود، از ميان ببرد».[10]  و چنين ادامه مى‏دهد: «پس رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) در روز يكشنبه هيجدهم ماه ذى‏الحجة آن سال (يعنى سال دهم) در غدير خم در زير درختى كه در آنجا قرار داشت، خطبه‏اى والا ايراد كرد و در آن از امور مختلفى سخن به ميان آورد و از فضل و امانتدارى و عدالت علي (رضي الله عنه) و نزديكى‏اش به او، چندان سخن گفت كه آنچه را كه در دلهاى بسيارى از مردم نسبت به او وجود داشت، از ميان برد».[11]
علّامه امينى از «بريدة» چنين روايت كرده است:
«عن بريدة، قال: غزوت مع علي (رضي الله عنه) اليمن، فرأيت منه جفوة فلما قدمت على رسول الله (صلی الله علیه و سلم) ذكرت عليا فتنقصته، فرأيت وجه رسول الله (صلی الله علیه و سلم) يتغير، فقال: يا بريدة! ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قلت: بلى يا رسول اللّه! قال: من كنت مولاه فهذا على مولاه».[12]
«با علي (رضي الله عنه) رهسپار يمن شدم و در اين سفر از او خشونتى ديدم و چون نزد رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) آمدم، على را به بدى ياد كردم و از او انتقاد نمودم، ديدم كه چهره پیامبر (صلی الله علیه و سلم) متغير شد و فرمود: اى بريدة! آيا به مؤمنين از خودشان سزاوارتر نيستم؟ عرض كردم: آرى اى رسول خدا! فرمود: هر كس من مولاى اويم، على نيز مولاى اوست»..
بنابراين، روايت غدير نيز – برخلاف ادّعاى تيجانى و شيعيان – هيچگونه دلالتى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ندارد و تنها براى رفع اتّهامات و شكاياتى كه عليه علي (رضي الله عنه) بالا گرفته بود، بيان شده است..
پاسخ به شبهات شیعیان در این زمینه :
شبهه : معنى حقيقى «مَوْلى‏»، همان «أولى به تصرّف» است و المنجد تا چهارده معنى مجازى براى آن ذكر كرده و در قرآن به معانى مختلف به كار رفته است، و به قرينه اقرارى كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم از حاضران گرفت – «ألستم تعلمون أنى أولى بالمؤمنين من أنفسهم» – در جمله «من كنت مولاه فهذا على مولاه»، واژه «مَوْلى‏» به معنى «سرپرست و خليفه و امام» مى‏باشد
پاسخ : اوّلاً بيان معجزنشان پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در اين مورد چنان است كه هيچ ابهامى را باقى نمى‏گذارد و تنها غبار تعصّب و علايق و دلبستگيهاى كوركننده به عقايد ناموجّه موروثى و تلقينى است كه مانع درخشش فصاحت و دقّت بيان رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) شده است!!
واژه «مَوْلى‏» كه در سخن پیامبر (صلی الله علیه و سلم) استعمال شده، داراى معانى مختلف و متعدّدى است كه جز با وجود يك قرينه – در قبل يا بعدش – معنايش آشكار نمى‏شود.. مثلاً علّامه امينى در كتابش، معانى زير را براى «مَوْلى‏» ذكر كرده است:
1- پروردگار 2- عمو 3- پسرعمو 4- پسر 5- پسرخواهر 6- شوهر خواهر مرد 7- وارث 8- آزادكننده 9- آزادشده 10- بنده و غلام 11- مالك 12- تابع و پيرو 13- نعمت داده‏شده 14- نعمت‏دهنده 15- هم‏پيمان 16- شريك 17- صاحب و همراه و هم‏نشين 18- همسايه 19- مهمان 20- داماد 21- خويشاوند 22- فقيد 23- كسى كه به چيزى سزاوارتر از ديگران است 24- سرور (نه به معناى مالك و آزادكننده) 25- دوستدار 26- يار و ياور و پشتيبان 27- تصرّف‏كننده در كار 28- عهده‏دار كار. و با تمام كوششى كه كرده موفّق [13]نشده معناى خليفه و حاكم و امير و أولى‏الأمر و… را از آن استخراج نمايد و اعتراف كرده كه لفظ «مَوْلى‏»، مشترك لفظى و حدّاكثر به معناى «أولى بالشى‏ء» – معناى بيست و سوم – است! بدين ترتيب، معناى «مَوْلى‏» را بدون قرينه نمى‏توان دريافت.. و از اين معانى -حتّى بدون در نظرگرفتن مقدّمات حادثه و موجبات ايراد خطبه و موقعيّت اظهار آن – با توجّه به قرينه آن در جمله بعدى كه مى‏فرمايد: «اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه؛ خدايا! دوست دار كسى را كه او را دوست بدارد و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن بدارد!»، ثابت مى‏كند كه مراد از آن، محبّت و دوستى و نصرت و پشتيبانى و عدم دشمنى نسبت به اوست..
در قرآن كريم نيز در اكثر موارد، «مَوْلى‏» به معناى دوست و ياور و ناصر و پشتيبان آمده، به حدّى كه مى‏توان گفت: حقيقى‏ترين و ظاهرترين معناى «مَوْلى‏» – و «مَوَالِى» جمع آن – «دوست و ياور» است و معانى ديگر در مراتب بعدى قرار مى‏گيرند؛ چنانچه مى‏بينيم:
«  أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ»«بقره 286 » (تو يار و ياور مايى، پس ما را بر گروه كافران يارى فرما!)..
«‏ بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ ‏ »« آل عمران: ١٥٠  »« بلكه خداوند ياور شماست و او بهترين ياوران و مددكاران است »
« ‏‏‏ ‏ يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلًى عَن مَّوْلًى شَيْئاً وَلَا هُمْ يُنصَرُونَ ‏ »«دخان 41 »« روزى كه هيچ دوست و ياورى، دوست و ياور خويش را بى‏نياز نمى‏گرداند و از عذاب نمى‏رهاند و آنان (از طرف هيچ ياورى) يارى نمى‏شوند »
« وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ ‏ »«حج78 »« به خدا متوسّل شويد كه او دوستدار و ياور شماست و چه دوستدار و چه ياور نيكويى است »
« فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ »«احزاب5 »« پس اگر پدرانشان را نشناختيد، در اين صورت برادران دينى و دوستان و ياورانتان هستند »
« وَإِن تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ »«تحریم 4 »« و اگر بر عليه او همدست شويد، (بدانيد كه) همانا خداوند و همچنين جبرئيل و مؤمنان خوب و شايسته ياور او هستند و پس از آن، ملائكه نيز ياور و پشتيبان او هستند »
« ‏ يَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَى وَلَبِئْسَ الْعَشِيرُ ‏ »«حج13 »« كسى را به فرياد مى‏خواند كه زيانش از سودش نزديكتر (و بيشتر) است، چه بد ياور و چه بد معاشرى است »
شيخ طوسى در تفسير خود، درباره مفهوم «مَوْلى‏» در اين آيه مى‏گويد: «پس مولى همان ياورى است كه ديگران را يارى مى‏دهد».[14]
چنانچه در آيات فوق مى‏بينيم، «مَوْلى‏» مترادف «ناصر» و «ظهير» به معنى ياور و پشتيبان قرار گرفته است.. آيات زير نيز، مؤيّد همين معنى است:
« قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا »«توبه51 »« بگو: جز آنچه خداوند بر ما مقرّر داشته، مصيبتى به ما نمى‏رسد. او يار و ياور ماست »
« ‏ ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ ‏ »«محمد 11 »« اين بدان سبب است كه خداوند ياور مؤمنان است، و كافران هيچ يار و ياورى ندارند »
كاملاً پيداست كه در اين دو آيه نيز نمى‏توان «مَوْلى‏» را به معناى «أولى به تصرّف» و سرپرستى و عهده‏دارى امور گرفت؛ زيرا يقيناً خداوند علاوه بر مؤمنان، بر كافران نيز سرپرستى داشته و عهده‏دار تمام امور زندگى و مرگشان است، امّا قطعاً دوستدار و ياور كافران نيست، و گذشته از اين، كافران هميشه سرپرستان و ائمه كفر و ضلالت داشته‏اند![15]
در قرآن، اين لفظ درباره خداوند به معناى «ربّ؛ پروردگار» نيز به كار رفته است و مى‏دانيم كه «ربّ»، مالك و سرور و منعِم و سرپرست و أولى به تصرّف و… هم مى‏باشد؛ زيرا اين معانى – تماماً – از شؤون ربوبيّت است و براى غير خدا منتفى است؛ چنانچه مى‏فرمايد:
« وَرُدُّواْ إِلَى اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ »« یونس 30»« به سوى خداوند كه پروردگار راستينشان است، بازگردانده شدند »
و جمله بعدى آن – در دو آيه بعد – اين معنا را براى «مَوْلى‏» در آيه قبل ثابت مى‏كند:
« فَذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمُ »«یونس 32 »« پس آن است خداوندى كه پروردگار شماست »
در دو آيه قرآن نيز «مَوْلى‏» به معناى «وارث» استعمال شده است:
« وَلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ »«نساء 33 »« براى همه، از آنچه كه پدر و مادر و خويشاوندان واگذارند، وارثانى قرار داديم »
« وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِن وَرَائِي »« مریم 5»« من پس از خودم، از وارثانم بيمناكم »
در يكى از آيات قرآن، «مَوْلى‏» به معناى «سيّد و سرور و مالك» در برابر «عبد و برده» آمده است:
« وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَّجُلَيْنِ أَحَدُهُمَا أَبْكَمُ لاَ يَقْدِرُ عَلَىَ شَيْءٍ وَهُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلاهُ »«نحل 76 »« يكى از آن دو برده، گُنگ است و بر هيچ كارى توانا نيست و او سربارِ آقا و سرور خويش است »
در يكى از آيات، قرآن لفظ «مَوْلى‏» به نحوى آمده كه برخى از مفسّران آن را به معناى «أَوْلى‏» گرفته، يا اين كه آن را برايش مُحتمل دانسته‏اند.. مى‏فرمايد:
« مَأْوَاكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلَاكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ »«حدید15 »« پناهگاهتان آتش است و آن مولاى شماست و چه بد بازگشتگاهى است »
البته براى اثبات اين احتمال و ردّ احتمالات ديگر، مؤيّدى از قرآن كريم نداريم، در حالى كه مى‏توان از برخى معانى ديگر از تأييدات قرآنى، برايش به كار برد و هيچ موجبى براى انصراف از آنها نيز به نظر نمى‏رسد؛ از جمله اگر در اين آيه «مَوْلى‏» را به معناى «صاحب و همراه و همنشين» بگيريم، مصاحبت و همنشينى با آتش، معادل معنوى اصطلاح «أصحاب النار؛ همراهان و همنشينان آتش» است كه در قرآن بسيار به كار رفته، خصوصاً كه سياق آيات نيز مؤيّد اين معناست؛ زيرا در آيه قبل، منافقين به مؤمنين مى‏گويند: «ألم نكن معكم؛ آيا ما همراه و با شما نبوديم؟»[16] و در جوابشان گفته‏ مى‏شود: «امروز آتش، همراه و همنشين شماست!»..
حتّى اگر «مَوْلى‏» را در اينجا به معناى «أَوْلى‏» فرض كنيم، بايد معلوم شود كه وجه اولويّت آن در چيست؟ طبعاً در اينجا با توجّه به سؤال منافقين در آيه قبل و لفظ «مأوا؛ پناهگاه» و «المصير؛ بازگشتگاه» در آيه مورد نظر، واضح مى‏شود كه وجه اولويّت آتش در مصاحبت و مجالست است. در نتيجه، معناى آيه چنين مى‏شود: «آتش از هر چيز به همراهى و همنشينى با شما شايسته‏تر است»..
بنابراين، اگر شیعیان «مَوْلى‏» را در حديث، به معناى «أَوْلى‏» مى‏گيرند، چه دليل لغوى در دست دارند كه مى‏گويند منظور از آن فقط «أولى به تصرّف» است؟! چون ممكن است مراد از آن «أولى و سزاوارتر به محبّت و بزرگداشت و ياورى و…» باشد.. چه چيز موجب مى‏شود كه لفظ «مَوْلى‏» را تنها «أولى به تصرّف» مى‏دانند؟ در اين صورت، درباره اين آيه چه مى‏گويند كه مى‏فرمايد:
« إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُواْ »«آل عمران 68 »« همانا سزاوارترين مردم نسبت به ابراهيم، پيروانش و اين پيامبر و مؤمنان هستند »
واضح است كه پيروان ابراهيم‏ (عليه السلام) نسبت به او «أولى به تصرّف» نبوده‏اند! در حديث غدير نيز، اگر «مَوْلى‏» را به معناى «أَوْلى‏» بگيريم، بايستى وجه اولويّت را تعيين كنيم و طبعاً با توجّه به ادامه كلام پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كه فرمود: «اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه» روشن مى‏شود كه دوستى و نصرت و يارى علي (رضي الله عنه) و عدم دشمنى و خصومت با او، وجه اولويّت او نسبت به ساير مؤمنين است كه اين معنى با قرائن خارجى، يعنى ماجراى بريده(رضي الله عنه) و ساير همراهان علي (رضي الله عنه) كه كدورت و رنجش نابجايى كه بين آنها و علي (رضي الله عنه) پديد آمده بود، مناسبت تامّ و كامل دارد.
ثانياً امّا در مورد صدر كلام پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كه به عنوان مقدّمه، سخنان خود را با جمله «ألست أولى بكم من أنفسكم؟؛ آيا از خودتان به شما سزاوارتر نيستم؟» آغاز فرموده، نمى‏توان آن را قرينه «مَوْلى‏» قرار داد؛ زيرا اين جمله براى مهيّاكردن و نفوذ امر در آغاز سخن آمده و هيچ كس، علي (رضي الله عنه) را «أولى به تصرّف» بر جان و مال خود، در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و سلم) يا بعد از رحلتش نداست! در واقع پیامبر (صلی الله علیه و سلم) با يادآورى مقام اولويّت خويش نسبت به مؤمنان، قصد تأكيد بر مطلوب و خواسته خويش داشته و مقصودش اين بوده كه اگر مرا أولى و سزاوارتر به خود و مُطاع خويشتن مى‏دانيد، براى اطاعت از من، با على راه دشمنى و مخالفت نپوييد و از بدگويى نسبت به او دست برداريد و دوستدار و ياور او باشيد و از حمايتش دريغ نكنيد!
اگر در جمله آغازين حديث، خوب توجّه كنيد، «مَوْلى‏» را به معناى «أَوْلى‏» نمى‏گيريد؛ زيرا اگر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين مقصودى داشت، پس از مقدّمه مى‏فرمود: «من كنت أولى بنفسه فهذا على أولى به»؛ زيرا به اين ترتيب مفهوم مورد نظر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به همان وضوح و شدّت مقدّمه مطرح و طلب مى‏شد، در حالى كه استعمال لفظ «أَوْلى‏» در مقدّمه كلام و عدم استعمال آن در جمله اصلى، يعنى «من كنت مولاه…» – كه اصولاً مقدّمه به قصد تأييد و تأكيد آن اداء مى‏شود – موجّه نيست كه در اين صورت از وضوح مطلوب كاسته خواهد شد و مؤكَّد از مؤكِّد، و ذى‏المقدّمه از مقدّمه به صورتى ضعيف‏تر مطرح مى‏شود و مقصود و جمله اصلى، از وضوح و شدّت كمترى برخودار خواهد بود، و حاشا كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين كند!
كلام آغازين پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، اشاره به اين آيه است كه مى‏فرمايد:
« النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ »«احزاب 6 »« پيامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسرانش مادران ايشانند »
و اين حاكى از اين است كه سبب اولويّت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بر مؤمنان، تنها «نبوّت» اوست و طبعاً از عدم نبوّت، عدم اولويّت لازم مى‏آيد.. اگر به آيه دقّت كنيم، مى‏بينيم كه نفرموده: «محمد أولى بالمؤمنين من أنفسهم!»، بلكه به جاى نام پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، صفت و مقام نبوّت ذكر گرديده و از او، به عنوان «النبى» ياد شده است. بنابراين، كسى كه واجد مقام خاصّ «پيامبر» نيست، نمى‏تواند همچون او، واجد اولويّت بر مؤمنان باشد.. «ال» در كلمه «النبى» كه در آيه آمده، «الف و لام عهد» است؛ زيرا در ادامه آيه كه مى‏فرمايد: «و أزواجه أمهاتهم؛ و همسرانش مادران ايشانند»، ضمير «ه» به خود پیامبر (صلی الله علیه و سلم) برمى‏گردد و مثبِت اين معنى است كه منظور از «النبى» تنها شخص پیامبر (صلی الله علیه و سلم) اسلام است و بس؛ نه كسى ديگر، و پیامبر (صلی الله علیه و سلم) هم به سبب نبوّت خاصّه‏اش «اولويّت» يافته و علي (رضي الله عنه) و هيچ يك از فرزندانش داراى آن نبوّت نبوده و در نتيجه، از آن اولويّت نسبت به مؤمنان برخوردار نبوده و نخواهند بود!..
ثالثاً اگر بخواهند – به دليل علايق فرقه‏اى خويش – از معانى لغوى لفظ عدول كنند و از طريق واژه «مَوْلى‏»، مقام خاصّى براى علي (رضي الله عنه) قائل شوند، همانطور كه مى‏دانيد آشكارترين و نزديكترين شأن از شؤون پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به ذهن، مقام نبوّت و رسالت اوست. در اين صورت براى اينكه علي (رضي الله عنه)، پيامبر و رسول پنداشته نشود، بايستى – همچون «روايت منزلت»[17] – قيدى در جمله وجود مى‏داشت كه ذهن را از اين معنى منصرف كرده و به مقام مورد نظر متوجّه سازد!
علاوه بر اين، هيچ يك از علماى شيعه – على‏رغم كوشش بسيار – نتوانسته‏اند براى «مَوْلى‏» معناى «خليفه»، «امام»، «حاكم»، «امير»، «والى» و… بتراشند! حال – فرضاً – اگر به زور كلمه «مَوْلى‏» را به معناى خليفه بگيريم، با اين مشكل مواجه خواهيم شد كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) خليفه كسى نبود تا بخواهد آن خلافت را در مورد علي (رضي الله عنه) نيز به تحقّق برساند، و يا اگر به فرض محال، «مَوْلى‏» را به معناى «امام» بگيريم، اين موضوع با وجود پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – كه علاوه بر نبوّت، مقام امامت نيز داشت – با اعتقادات شيعى تصادم و منافات دارد: زيرا بنابر مذهب تشيّع – چنانكه در «كافى» مذكور است – هر امامى در آخرين لحظه حياتِ امام معصوم پيش از خود، به امامت نائل مى‏شود! و اگر براى[18] رهايى از اين تعارض اصرار كنيم و بگوييم مقصود از اين كلام، امامت و خلافت بلافصل علي (رضي الله عنه) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) است، لزوماً بايد كلمه «بعدى؛ بعد از من» نيز در حديث ذكر مى‏شد! زيرا در اسلام، هرگز در يك زمان، دو «مولى» به معناى متصرّف در امور وجود ندارد! در حالى كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) نه قيدى به كار برده كه از لفظ «مَوْلى‏» فقط «أولى به تصرّف و امام و خليفه» فهميده شود و ديگر شؤونش، بركنار بماند و نه قيد «بعدى» را ذكر كرده است، و اين كار از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – كه معلّم و هدايتگر مسلمانان است – پذيرفتنى نيست..
شكّى نيست كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – چنانكه مقتضاى ارشاد و هدايت و لازمه بلاغت و فصاحت اوست – تمام واجبات و بلكه كوچكترين مستحبّات، و حتّى آداب نشست و برخاست و خورد و نوش را به نحوى كه هر آشناى به زبان عربى – اعمّ از حاضر و غايب – بدون تكلّف، معناى مقصور را دريابد، بيان فرموده است. بنابراين، اگر در اين موضوع مهمّ و يكى از اصول دين!، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كلامى اين چنين بگويد كه بنا به قواعد زبان عربى، نتوان معنايى را كه منظور جنابعالى است، از آن استخراج كرد – العياذ باللّه – عدم بلاغت و قصور بيانش يا سهل‏انگارى‏اش را در تبيلغ و ارشاد اثبات كرده‏ايم!!
از طرفى، هيچ يك از اصول – و حتى فروع – دين در قرآن كه – به زبان عربى آشكار و بدون اعوجاج[19] – نازل گرديده، بدين صورت اعلام نشده است! زيرا در قرآن كريم، دهها بلكه صدها آيه واضح و خلاف‏ناپذير درباره «توحيد» و «معاد» و «نبوّت» و بسيارى از فروع و تفصيلات ديگر موجود است و در تمامى اين موارد – لااقل به اجمال – بدون تكيّه بر حديث و «سنّت»، قابل حصول است، امّا چرا درباره اصل اساسى و سعادتبخش «امامت»! – به قول شيعيان – اين روش متروك شده و به جاى وضوح و صراحت، ابهام و ايهام را برگزيده است!.. آرى! آياتى هم كه – در خصوص امامت – ادّعا مى‏شود، آياتى است كه براى قبول ارتباط آن با اصل «امامت»، غالباً بايد از توجّه به آيات قبل و بعد آن و سياق بين آنها، يا خواندن آيه تا انتهاء، خوددارى شود!! و يا گفته مى‏شود: اين آيات، بدون اين احاديث، ابداً قابل قبول نيست!! و عجيب‏تر اينكه، وقتى سراغ آن احاديث هم مى‏رويم، آنها را نيز خالى از ابهام نمى‏يابيم و از الفاظى استفاده شده كه به اعتراف خودشان، دست‏كم بيست و هشت معنى دارد!! در حاليكه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كه بر هدايت خلق حريص و در عربى كاملاً فصيح بود، بى‏ترديد براى هدايت مردم و اتمام حجّت – به گونه‏اى كه در آينده قابل توجيه نشود – چنين موضوع مهم و اساسى را با واضح‏ترين و ترديدناپذيرترين عبارات بيان مى‏فرمود؛ نه آن كه آن را با اسلوبى پيچيده و رمزگونه و شبهه‏ناك بازگو كند![20]
آيا اهمّيت يكى از اصول دين – يعنى «امامت»! – از ماجراى زيدبن‏حارثة(رضي الله عنه) – كه نامش صريحاً در قرآن آمده[21] – كمتر است؟! آيا اهميّت ماجراى اصحاب كهف كه حتّى‏  از ذكر سگشان در قرآن كوتاهى نشده، از مسأله امامت، يك اصل دينى! بيشتر است؟! [22]
آيا كتابى كه هيچ چيز را فرونگذاشته و براى هدايت مردم – تا قيامت – نازل شده،[23] موضوعى كه موجب تفرقه و اختلاف در بين مردم، و حتّى به جنگها و منازعاتى در ميانشان منجر شده، ترك مى‏كند و موضوع گذشتگان را به تفصيل شرح مى‏دهد؟ آيا پروردگارى كه از ذكر «پشه» در كتابش شرم و ابايى ندارد از ذكر صريح مسأله «امامت» [24] امتناع مى‏كند؟! آيا اين است روش هدايت مردم؟!..
پيرامون حادثه غدير خم، بايد به اين اصل كلّى در تاريخ‏شناسى توجّه داشت كه نمى‏توان هيچ رويداد تاريخى را، بى‏توجّه به مقدّمات و مقارنات – شرايط جنبى – آن بررسى كرد؛ زيرا اين كار، بى‏ترديد موجب تحريف تاريخ خواهد شد.. بر اين پايه، در حادثه غدير خم، هرگز اين تصوّر درست نيست كه – جدا از همه چيز – ما فقط كمر علي (رضي الله عنه) را در دست پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بر پالان شتران ببينيم كه فرياد برمى‏آورد: «من كنت مولاه فهذا على مولاه» و از اينجا به جانشينى علي (رضي الله عنه) بعد از او پى ببريم و خصوصاً استدلال كنيم كه: «در بيابان خشك و سوزان، جاى اين گونه دعا نيست كه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه! پس بايد موضوع جانشينى و امامت در ميان باشد!»..
اين سبك تاريخ‏شناسى تجريدى و قرون وسطايى – كه متأسّفانه، متكلّمان شيعى قرنهاست آن را دنبال مى‏كنند – مورد تأييد تاريخ‏شناسان نيست؛ زيرا براى پى‏بردن به تمام حقايق تاريخى، بايد وقايع را در ظرف زمان و مكان و مقدّمات و شرايط آن ديد و علل آن را شناخت.. بايد در اين حادثه به سؤالات زير پاسخ صحيح داد تا رويداد غدير به درستى تحليل شود:
– چرا هيچ يك از كسانى كه در آن اجتماع حضور داشته و سخن رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) را شنيدند، از آن چنين تعبيرى نكردند و در سقيفه بنى‏ساعده و تمام دوران خلافت خلفاى راشدين، ذكرى و حتى اشاره‏اى به آن ننموده و بدان استناد نجستند؟![25]
– چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) عبارت مزبور را در مكّه و در مراسم عظيم و پرشكوه حجةالوداع اداء نكرد تا همه مردم مكّه و همراهان او از اين مسأله حياتى و يكى از اصول دين! با خبر شوند و به همه اتمام حجّت گردد؟! چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) آن عبارت را در مدينه نفرمود تا اهالى مدينه هم – كه در به قدرت‏رساندن خليفه، نقش اوّل و اساسى داشتند – بشنوند و شاهد مقال باشند و پس از رحلتش با علي (رضي الله عنه) بيعت كنند؟! چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) تنها و تنها در همان مكان، و براى همان يكبار اين جمله را عنوان كرد؟!
– چرا صحابه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) – از مهاجرين و انصار – كه در قرآن صريحاً از آنها تجليل شده، آن خلافت را – به زعم شيعه – جدّى نگرفتند[26] و بلافاصله پس از فوت‏ پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در سقيفه بنى‏ساعده جمع شدند و خواستند براى خود از طريق شورا، حاكم انتخاب كنند؟! چرا همگى أبوبكر (رضي الله عنه) را كانديد خلافت كرده و بالاخره بعد از مباحثاتى با او بيعت كردند؟[27]
– چرا از جمعيّت 70 هزار نفرى – و به قول بعضى از مورّخين 120هزار نفرى – كه به قول شيعه اماميّه همگى فرمان پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را در غدير خم مبنى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) به حكم خدا شنيده و فهميده بودند، قيام و حركتى در اعتراض به خلافت أبوبكر (رضي الله عنه) مشاهده نشد و جمعيّت مسلمانان را سكوت فراگرفت؟![28]
– چرا علي (رضي الله عنه) پس از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) هرگز نگفت: من «منصوب من عنداللّه» هستم و حاضر نيستم از حكم الهى چشم‏پوشى كنم؟! چرا او و ديگر صحابه‏اى كه مورد احترام شيعه هستند، به اين حديث و آياتى كه – به زعم شيعه – درباره خلافت و امامتش نازل گشته‏اند، استناد نكرده و با أبوبكر (رضي الله عنه) و ديگر خلفاى راشدين بيعت كردند؟![29] اگر او  براى حكومت و فرمانروايى از جانب خدا تعيين شده بود، از چه روى أبوبكر (رضي الله عنه) و ديگر خلفاء را با بيعت خويش تأييد نمود؟! طبق فرموده پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در روايت شيعه،[30]. «أقضاكم على»؛ «قاضى‏ترين شما على است»، آيا بزرگترين قاضى، حجّتى بدينگونه قوى و قاطع را كه حقّ خدايى خودش را ثابت كند، ناديده مى‏گيرد و به مسائل فرعى مى‏پردازد؟ چه شد كه مسلمانان و در رأس آنها خود علي (رضي الله عنه) از انجام حكم الهى سرباز زدند و با مدّعيان دروغين و غاصبان خلافت به مبارزه برنخاستند؟ به فرض اينكه اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همگى از امر خدا سرپيچى كردند و مرتد شدند، چرا علي (رضي الله عنه) و آن سه يا چهار صحابه‏اى كه شيعه تنها بدانها اعتراف مى‏كند، امر صريح و قاطع خدا و رسولش را مبنى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) ناديده گرفتند و بلافاصله يا با اندكى تأخير با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت كردند؟ امرى كه بايد اجرا شود![31]
– چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در عبارتى كه فرمود، كلمه «مَوْلى‏» – كه داراى معانى مختلف و متعدّدى است و فهم دقيق آن، هميشه با قرينه‏اى كه قبل يا بعد از آن مى‏آيد، مربوط است- و افعال «وال» و «عاد» را به كار برد، و «ولايت» را در برابر «عداوت» و قرينه آن نهاد؟ چرا اين عبارت را – به تصديق مدارك شيعه – پس از زمينه عداوتى كه – از جانب بريده‏(رضي الله عنه) و همراهانش در تصرّف پيش از موقع اموال زكات – با علي (رضي الله عنه) پيش آمده بود، فرمود؟
– چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – اگر مسأله جانشينى در ميان بود – كلمات روشنى از قبيل: «خليفه»، «امير»، «أولى الأمر» و «امام» را براى بيان اين امر خطير به كار نبرد تا به مقصود رساتر باشد و براى ديگران – احياناً – در آينده توجيه‏آور نشود؟ چه مانعى در اين كار براى كسى كه «أفصح من نطق بالضاد» بود، وجود داشت؟![32]
بنابراين، اين سؤالات ما را وامى‏دارد كه به حادثه غديرخم، عميق‏تر بنگريم و مقدّمات آن را تحقيق كنيم.. چون چنين كنيم، مى‏بينيم كه پيش از پايان حج و بازگشت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از مكّه به سوى مدينه، جماعتى با علي (رضي الله عنه) به مخالفت و دشمنى برخاسته بودند، و آنها سپاهى بودند كه با علي (رضي الله عنه) از يمن آمده و به شركت‏كنندگان در حج پيوسته بودند.. «علّامه امينى» در كتابش مى‏گويد:
«و أما الذين حجوا فأكثر من ذلك كالمقيمين بمكة و الذين أتوا من اليمن مع على أميرالمؤمنين و أبى‏موسى».[33]
«و امّا كسانى كه مراسم حج را به جاى آوردند، بيش از اينها بودند؛ مانند كسانى كه مقيم مكّه بودند و نيز كسانى كه با على و أبوموسى أشعرى از يمن بازگشته بودند»..
اين گروه مخالفان با علي (رضي الله عنه)، چون به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) رسيدند، حتّى تأمّل نكردند تا مراسم حجّ به پايان برسد و بلافاصله با شدّت و شتاب، شكايات خود را از علي (رضي الله عنه) مطرح ساختند؛ چنانكه «شيخ مفيد» مى‏نويسد:
«فلما دخلوا مكة كثرت شكاياهم من أميرالمؤمنين و أمر رسول اللّه مناديا فنادى فى الناس: إرفعوا ألسنتكم عن على‏بن أبى‏طالب فهو خشن فى ذات اللّه عز و جل غير مداهن فى دينه».[34]
«همين كه (همراهان على) داخل مكّه شدند، شكاياتشان درباره اميرالمؤمنين بالا گرفت و زيادتر شد. پس پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ندادهنده‏اى را فرمان داد تا بين مردم بانگ زند كه زبانهايتان را از على كوتاه كنيد؛ زيرا او در كار خدا سختگير است و در دين او، هرگز مداهنه و سستى نمى‏كند»..
شبهه : چگونه بايد بر اهل سنت ثابت شود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم على را به سمت جانشينى خود منصوب فرموده؟ آيا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به على نفرمود: «أنت أخى و وصيى و خليفتى»؟ و علماى اهل‏سنّت اين جمله را نقل نكرده‏اند؟
پاسخ : لازم به تذكّر است كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به هيچ وجه در غديرخم درباره علي (رضي الله عنه) نفرمود: «أنت أخى و…»، بلكه فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه»؛ جمله‏اى كه شرحش را داده‏ايم و ابداً حكم به جانشينى علي (رضي الله عنه) از آن استنباط نمى‏شود..
عبارتى كه بدان اشاره شد خبر واحدى است كه – برخى از كتب اهل‏سنّت – در رابطه با آيه «و أنذر عشيرتك الأقربين»؛ «و خويشان نزديك خود را بترسان!» [35] آورده‏اند.. امّا فقهاى اهل‏سنّت آن را متواتر ندانسته، بلكه همگى آن را جعلى و دروغين دانسته‏اند! اين حديث به أبومريم كوفى و عبداللّه‏بن عبدالقدوس برمى‏گردد كه به متروك‏بودن و دروغگويى مشهورند.. إبن‏كثير مى‏گويد: عبدالغفاربن‏القاسم أبومريم، متروك و دروغگو و شيعه‏ است! [36].. إبن‏مدينى‏و ديگران نيز او را به وضع و جعل حديث معرّفى كرده‏اند! [37].. و جعل‏بودن آن، همين بس كه بى‏ارتباط به موضوع آيه است! زيرا آيه در دوران مكّه و هنگامى كه علي (رضي الله عنه) هشت ساله بوده، نازل شده و به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) فرمان مى‏دهد كه‏ [38]«خويشان خود را جمع كن و آنان را از شرك و گناهانشان، انذار ده و به توحيد و عبادت خدا، دعوتشان كن!».. مطلب در صحيح بخارى و مسلم – روايت إبن‏عباس‏(رضي الله عنه) – آمده كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بر كوه صفا بالا رفت و خويشان خويش را فراخواند و آنها را به اسلام دعوت كرد و بحثى از علي (رضي الله عنه) نيامده است.. گذشته از اين، در روايت آمده كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، چهل نفر از خويشان خويش را دعوت كرد، در حالى كه آن گونه كه محقّقان آورده‏اند، در آن زمان تعداد نفرات بنى‏عبدالمطلب، به چهل مرد نمى‏رسيده است! و در همان روايت آمده كه علاوه بر علي (رضي الله عنه)، حمزه و جعفر و عبيدةبن الحارث نيز جواب دادند، در حاليكه از علي (رضي الله عنه) – در زمان نزول آيه – بالغتر و مؤثّرتر بوده‏اند! همچنين در آن موقعيّت -كه اوايل دعوت بوده – هنوز خود پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و دعوتش را كسى نپذيرفته بود تا بحث جانشينى او مطرح شود!!
بعلاوه، اگر شیعیان به كتب سنّى در اين باره استناد مى‏كنيد، چرا به اين حديث مشهور – كه در صحيح بخارى و ساير مأخذ اهل‏سنّت و حتّى مآخذ شيعه نيز آمده – اشاره نمى‏کنند كه: «هنگام احتضار رسول خدا (صلی الله علیه و سلم)، عبّاس‏(رضي الله عنه) عموى پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به علي (رضي الله عنه) گفت: اى على! بيا نزد رسول خدا برويم تا امر حكومت را در مورد تو اعلام كند و پس از رحلتش كسى با تو اختلاف نكند، علي (رضي الله عنه) به او پاسخ منفى داد و گفت: همانا به خدا قسم! اگر ما آن را از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بخواهيم، ممكن است مرا تعيين نكند و مردم هم بدين خاطر مرا انتخاب ننمايند. پس به خدا قسم! از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين تقاضايى نمى‏كنم!».[39]
و امّا اين حديث نيز در كتب سنّى تصريح شده و اگر به مأخذ شيعه احتجاج فرماييد، در آنجا نيز مضبوط است كه علي (رضي الله عنه) فرمود:
«و الواجب فى حكم اللّه و حكم الإسلام على المسلمين بعد ما يموت إمامهم أو يقتل ضالا كان أو مهتديا، مظلوما كان أو ظالما، حلال‏الدم أو حرام‏الدم، أن لا يعموا عملا و لا يحدثوا حدثا و لا يقدموا يدا أو رجلا و لا يبدءوا بشى‏ء قبل أن يختاروا لأنفسهم إماما عفيفا عالما عارفا بالقضاء و السنة».[40]
«در حكم خدا و اسلام، بر مسلمانان واجب است كه چون امامشان فوت كرد يا كشته شد، خواه گمراه باشد يا هدايت‏شده، مظلوم باشد يا ظالم، خونش حلال باشد يا حرام، هيچ كارى نكنند و دست و پاى فراپيش ننهند و شروع به هيچ عملى نكنند، مگر آن كه قبل از هركارى براى خود امامى انتخاب كننند كه پاك و عالم با احكام و سنّت باشد»..
شبهه : آيا عقلانى است بپذيريم پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در صحرايى بى‏آب و علف، اصحاب را جمع كرد تنها براى اينكه بگويد: رفيق من با على رفيق است!
پاسخ : حتّى هيچ يك از مورّخان شيعه نگفته‏اند كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم به قصد سخنرانى و ايراد خطبه فرود آمد! هنگام ظهر بود و مى‏خواستند نماز بخوانند و آنجا را محلّ مناسبى براى اقامه نماز يافتند، پياده شدند و نماز خواندند و بعد از نماز، وقتى پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ديد كار دشمنى با علي (رضي الله عنه) بالا گرفته، چند كلمه‏اى در رفع عداوت از علي (رضي الله عنه) فرمود.. مطلبى به اين روشنى را شما به كجا كشانده‏ايد!
و اگر غير از اين بود، چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در آن صحراى بى‏آب و علف – به قول شما – علي (رضي الله عنه) را براى جانشينى معرّفى نمود؟! آيا جايى بهتر از آنجا يافت نمى‏شد؟! چرا در هنگام مراسم عظيم حج در مكّه و يا هنگام بازگشت در مدينه كه همه مردم – اعم از حجاج و غيره – امر خدا و رسولش را مبنى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) بشنوند و بعداً هيچ تأويلى در مقابل آن نداشته باشند، نفرمود؟ چرا فقط در آن مكان و تنها و تنها همان يكبار و در حضور همان افراد فرمود؟..
شبهه : پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، مسأله جانشينى على را زمانى فرمود كه مسلمانان مدينه – آنها كه در خلافت، طمع داشتند – حضور داشته باشند!
پاسخ : بايد سؤال كرد: چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – اگر قصد اعلام جانشينى علي (رضي الله عنه) را در حضور مردم مدينه داشت – صبر نكرد تا كاروان به مدينه برسد و ميان راه، در غدير خم آن سخنان را ابراز داشت؟ مگر مردم مدينه همه با پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به حج آمده بودند؟ آيا لازم نبود همه حكم الهى – خبر خلافت علي (رضي الله عنه) – را بشنوند؟ مگر شنيدن اين خبر، مخصوص كسانى بود كه به قول شما: «طمع در خلافت داشتند»؟! آيا اگر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) صبر مى‏نمود تا به مدينه برسد، «طمع‏كنندگان در خلافت»! مى‏گريختند؟!..
شبهه : اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همه در غدير خم فهميدند كه منظور پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از آن سخنان اعلان جانشينى على بوده است – و تبريك عمر به على، دليل اين موضوع است – منتهى نفع دنياشان نگذاشت از امر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) تبعيّت كنند. معدودى مانند سلمان و أبوذر و مقداد و عمّار، به امر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) عمل كرده تا مدّتى زير بار بيعت با أبوبكر نرفتند.
پاسخ : اوّلاً از هيچ يك از اصحاب – حتّى سلمان و أبوذر و مقداد و عمّار – هيچ روايتى -صحيح – در دست نيست كه درباره غديرخم چنين مطالبى را دربرداشته باشد و تمام كسانى كه به جانبدارى از علي (رضي الله عنه)، در بيعت با أبوبكر (رضي الله عنه) تأخير كردند، هرگز نگفتند كه دليل امتناعشان اين است كه علي (رضي الله عنه) جانشين منصوص پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و برگزيده خداست! هيچ سند تاريخى كه اين موضوع را نشان دهد، در دست نيست.. اگر چنانچه منظور پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از حديث غدير، جانشينى بلافصل علي (رضي الله عنه) مى‏بود، آنها هرگز فرمان خدا و رسولش را فراموش نمى‏كردند و تحت هيچ شرايطى با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت نمى‏كردند.. با حدس و گمان نمى‏توان تاريخ ساخت! هيچ يك از اصحاب، تفسير شما را از حادثه غدير در تاريخ منعكس نكرده‏اند.. در كتاب «احتجاج» طبرسى آمده كه گروهى از انصار، مقصود پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را از خطبه غدير نفهميدند!! و لذا ناچار شدند كسى را نزد او بفرستند تا مقصودش را دريابند و آن گونه كه در روايت آمده، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) باز هم هيچ كلمه‏اى از قبيل «خليفه»، «امام»، «والى»، «أولى الأمر» و… را به كار نبرد!!
ثانياً كسانى كه مى‏گويند امر خدا و پيامبرش را به خاطر منافع دنيوى زير پا گذاشتند، قرآن كريم آنها را «مؤمنان حقيقى» ناميده و خداوند، بدون هيچ قيد و شرطى، بدانان‏ [41] وعده بهشت داده و ادّعاى شیعیان در مورد ايشان با كلام خدا نمى‏خواند! اگر آن «مؤمنان‏  راستين»[42] – به فرموده قرآن – خلافت بلافصل علي (رضي الله عنه) را از سخنان پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در غديرخم فهميده بودند، چرا متعاقباً شورا تشكيل دادند و «سعدبن‏عباده»(رضي الله عنه) را كانديد خلافت كردند؟!
ثالثاً هرچند اصل حديث غدير، متواتر بوده و در صحّت آن هيچ ترديدى نيست، ولى حديث تبريك عمر به علي (رضي الله عنه) در آن ماجرا، خبرى واحد و جعلى است.. در سند اين حديث، همه به «على‏بن زيدبن جدعان» برمى‏گردد كه امام احمدبن‏حنبل در مسند خود آورده و خود در موردش مى‏گويد: «ضعيف است». ديگر علماى اهل‏سنّت نيز [43]-از قبيل «حمادبن زيد»، «إبن‏خزيمه»، «إبن‏عيينه»، «إبن‏معين»، «يحيى القطان»، «يزيدبن زريع» – او را غيرموثّق و ضعيف و شيعه دانسته‏اند و گروهى گفته‏اند: در سندها دستكارى كرده و درخور اعتنا نيست!
به فرض صحّت خبر، ضرورتاً مؤيّد نصب علي (رضي الله عنه) به جانشينى نمى‏تواند باشد؛ زيرا افراد، تبريك را فقط در انتصابات به هم نمى‏گويند و هر واقعه خوشى كه براى كسى پيش آيد، تبريك دوستانش را نسبت به او برمى‏انگيزد. اين كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همگان را به ترك دشمنى با علي (رضي الله عنه) خوانده و او را از تمام اتّهامات، مبرّى دانسته و دوستى و محبّت خاصّ و حمايت ويژه خود را نسبت به او، به همه نشان داده و بر همه لازم شمرده است، مى‏تواند شادباشهاى بسيارى را نسبت به علي (رضي الله عنه) برانگيزاند و تبريك عمر (رضي الله عنه) را نيز به او در اين ماجرا – اگر چنانچه فرضاً راست بوده باشد – بايد از زمره آن شمرد!..
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاه
منبع با تلخیص: کتاب عیانات
نوشته: عبدالله محمدی (توحیدی)
——————————
پی نوشت:
[1] ‏ – زيرا اين عبارت فاقد سند است.
[2]  – اسلام‏شناسى، دكتر على شريعتى، ص‏409-390- البداية و النهاية، إبن‏كثير، ج‏5، ص‏101-99.
[3] – اسلام‏شناسى، شريعتى، ص‏410-409
[4] – بخارى و امام احمد با سند خويش از أبوبريده روايت كرده‏اند.
[5]  – البداية و النهاية، ج‏5، ص‏105.
[6] – تفسير روح الجنان، أبوالفتوح رازى، به تصحيح على‏اكبر غفارى، ج‏4، ص‏276-275- مجالس المؤمنين، قاضى نور اللّه شوشترى، ج‏1، ص‏43.
[7] – همان مآخذ.
[8]  – همان مآخذ اسلام‏شناسى، شريعتى، ص‏424- البداية و النهاية، ج‏5، ص‏106-105
[9]  – الإرشاد، شيخ مفيد، ص‏161- تفسير روح الجنان، أبوالفتوح رازى، ذيل آيه «يا أيها الرسول بلغ»- إبن‏هشام نيز از أبى‏سعيد خدرى‏6 همين روايت را چنين نقل مى‏كند: «عن أبى‏سعيد الخدرى قال: اشتكى الناس عليا2 فقام رسول اللّه‏ (صلي الله عليه و سلم) فينا خطيبا، فسمعته يقول: أيها الناس! لا تشكوا عليا، فواللّه! إنه لأخشن فى ذات اللّه، أو فى سبيل اللّه من أن يُشكى»؛ «از أبى‏سعيد خدرى نقل است كه گفت: مردم از على‏ (رضي الله عنه) شكايت كردند، پس رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) كسى را به عنوان خطيب برخيزاند و من از او شنيدم كه مى‏گويد: اى مردم! از على شكايت نكنيد؛ زيرا به خدا قسم! او در كار خدا سختگيرترين فرد است، يا در راه خدا از كسى كه از او شكايت مى‏كند، سختگيرتر است»..
[10] – البداية و النهاية، ج‏5، ص‏106.
[11] – همان، ص‏208-108
[12] – الغدير، امينى، ج‏1، ص‏384، چاپ سوم امام احمد نيز همين روايت را در مسندش از إبن‏عباس و او هم از بريدة نقل كرده است.. و إبن‏كثير، اسناد اين روايت را نيكو و قوى، و تمام رجالش را ثقه دانسته است.
[13] – الغدير، امينى، ج‏1، ص‏363-362، چاپ سوم.
[14]  – التبيان، طوسى، ج‏7، ص‏298.
[15]  – چنانچه مى‏فرمايد: «والذين كفروا أولياؤهم الطاغوت»؛ «و كسانى كه كافر هستند، طاغوت سرپرست ايشان است».. (البقرة/257). يا مى‏فرمايد: «و جعلناهم أئمة يدعون إلى النار و يوم القيامة لا ينصرون»؛ «و ما آنان را امامان و پيشوايانى قرار داديم كه مردم را به سوى آتش (دوزخ) مى‏خواندند و روز قيامت (از سوى كسى) يارى نمى‏گردند».. (القصص/41).
[16] – (الحديد/14).
[17]- «يا على أنت منى بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبى بعدى»؛ «اى على! منزلت تو نسبت به من، همچون منزلت هارون نسبت موسى است، غير از آن كه پس از من پيامبرى نخواهد بود»..
[18]- رجوع شود به «اصول كافى»، ج‏1، كتاب الحجّة، ص‏381-275-274، روايات 717تا719 و 983تا985.
[19]- «الحمد لله الذى أنزل على عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا».. (الكهف/1)
[20]  – اين پيچيدگى به حدّى است كه حتّى در روايات شيعه – كه معتقد به امامت الهى على‏ (رضي الله عنه) هستند – نيز به آن، اعتراف شده است؛ چنانچه در كتاب «احتجاج» طبرسى آمده كه گروهى از انصار، مقصود پيامبر را از خطبه غدير نفهميدند!! و ناچار شدند كسى را نزد پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بفرستند تا مقصودش را دريابند و آن گونه كه در روايت آمده، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) حتّى در همان توضيح نيز، الفاظى از قبيل «خليفه»، «امام»، «والى»، «أولى الأمر» و… را به كار نبرد!!
[21] – «فلما قضى زيد منها وطرا زوجناكها».. (الأحزاب/37).
[22] – در سوره كهف آمده است.
[23] – «ما فرطنا فى الكتاب من شى‏ء».. (الأنعام/38).
[24] – إن الله لا يستحيى أن يضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها. (البقرة/26).
[25]  – اصحاب، در اينكه خليفه چه كسى است، با همديگر هم‏عقيده نبودند و اين ناشى از آن بود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) فرد خاصّى را به خلافت نصب نفرموده بود.. نه على‏ (رضي الله عنه) و نه أبوبكر (رضي الله عنه) – و نه طرفدارانشان – هيچ كدام به وجود نصّى بر خلافت آنها اشاره‏اى نكردند!
[26] – به فصل «اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم)» رجوع شود.
[27]  – اگر على‏ (رضي الله عنه) به عنوان خليفه و امام از طرف خدا و رسولش نصب مى‏شد، هرگز در مقابل اين نصّ صريح، شورا تشكيل نمى‏شد و بيعتى صورت نمى‏گرفت..
[28]  – در حالى كه قوت ايمان اصحاب فداكار و مجاهد رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) و مدح و تمجيد قرآن كريم از آنها، با كتمان خلافت الهى على‏ (رضي الله عنه) توسّط ايشان، تناقض صريح دارد..
[29] – در حالى كه حادثه غديرخم تا رحلت پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، بيش از هفتاد يا هشتاد و سه روز فاصله نداشت (ماجراى غدير، روز هجدهم ذى‏الحجه، سال دهم هجرى واقع شد و اگر وفات پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را 28صفر بدانيم، هفتاد روز و چنانچه – همچون إبن‏كثير كه در كتابش «الفصول فى سيرة الرسول» آورده – حداكثر 12 ربيع‏الأوّل بدانيم، 83روز از واقعه غديرخم مى‏گذشت)، اگر داستان غدير بدانگونه كه شيعيان آورده‏اند، راست باشد كه رسول خدا در ميان 120هزار مسلمان به حج آمده بود، خطبه‏اى طولانى بدان تفصيل – كه در پاره‏اى از كتب شيعه موجود است – خوانده و على‏ (رضي الله عنه) را به عنوان خليفه و امام مسلمانان به فرمان خدا نصب كرده و از مردم بدين عنوان بيعت گرفته! و حتى در پاره‏اى از روايات، تا سه روز در آنجا توقّف نموده! و از زنان نيز اخذ بيعت فرموده! و… حتّى در مرض‏الموت خود نيز در صدد استحكام آن بوده! – قصّه قلم و دوات – آنگاه بلافاصله پس از رحلت رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) تمامشان به جز اندكى به تمام اين تأكيدات پشت پا زده و ابداً سخنى از على‏ (رضي الله عنه) و منصوبيّتش در غدير و بيعت مردم با او در آنجا را نياوردند، بايد گفت كه داستانى عجيب است! چگونه همگى آنها پس از گذشت كمتر از سه ماه، امرى به آن اهمّيّت را فراموش كردند و تمام عمرشان، آن را به ياد نياوردند و از آن سخنى نگفتند؟!
[30] – الغارات ثقفى، ص‏302- مستدرك نهج‏البلاغه، شيخ كاشف‏الغطاء، چاپ لبنان، ص‏120-119- نامه 62، نهج‏البلاغه شرح فيض‏الإسلام الأمالى، شيخ طوسى، ج‏2، ص‏121، چاپ نجف – منار الهدى، على بحرانى، ص‏373- ناسخ التواريخ، ج‏3، ص‏532
[31]  – «و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضى الله و رسوله أمرا أن يكون لهم الخيرة من أمرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا… و كان أمر الله مفعولا»؛ «هيچ مرد و زن مؤمنى، زمانى كه خدا و رسولش به امرى حكم كنند، اختيارى از خود در آن ندارند (و اراده ايشان بايد تابع اراده خدا و رسولش باشد) و هركس هم از دستور خدا و پيامبرش سرپيچى كند، گرفتار گمراهى كاملاً آشكارى مى‏گردد… و امر و فرمان خدا بايد اجرا شود».. (الأحزاب/37-36). شيعه عموماً در پاسخ به اين سؤال مى‏گويند: على‏ (رضي الله عنه) از روى مصلحت بود كه اينگونه عمل كرد! مى‏پرسيم: آيا خدا و رسولش بهتر مى‏دانند چه چيزى مصلحت است يا على‏ (رضي الله عنه) و يا هركسى ديگر؟ همچنين نمى‏توان گفت كه على‏ (رضي الله عنه) به منظور حفظ اتّحاد و اتّفاق مسلمانان از ذكر نصوصى كه در امامت و خلافتش وارد شده، خوددارى كرده است؛ زيرا محال است كه على‏ (رضي الله عنه) حكمى الهى را كتمان كند؛ آن هم زمانى كه ابراز و آشكاركردنش در آن شرايط، كاملاً اقتضاء مى‏كرد.. بنابراين، چون على‏ (رضي الله عنه) – بنابر هر توجيهى – با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت كرد، پس حكم خدا و رسولش را ناديده گرفته و تسليم ظلم و ستم گشته است! آيا اين توهين به على‏ (رضي الله عنه) نيست كه گفته شود: خداوند و رسولش او را به عنوان خليفه مسلمانان انتصاب نموده، ولى او مصلحت ديد كه امرشان را -بنابه هر دليلى – ناديده بگيرد و با أبوبكر (رضي الله عنه) و ساير خلفاء بيعت كند؟!
در حاليكه على‏ (رضي الله عنه) كسى است كه هرگز زير بار زور نرفته و با عدالت كامل عمل كرده‏است؛ چنانچه وقتى بعد از عثمان‏ (رضي الله عنه) به خلافت برگزيده شد، با وجود مشكلات فراوانى كه پيش آمده بود، با معاويه كه زير بار حكومتش نمى‏رفت و با او بيعت نمى‏كرد، جنگيد و فرمود:
«ألا و إنى أقاتل رجلين: رجلا ادعى ما ليس به و آخر منع الذى عليه».
«من همواه با دو مرد مى‏جنگم: مردى كه ادّعاى چيزى كند و از آنِ او نباشد، و ديگرى مردى كه خوددارى كند از چيزى كه به عهده اوست».. (نهج‏البلاغة، شرح فيض الإسلام، جزء3، كلام 172).
طبق اين فرموده، اگر واقعاً خلفاى سه‏گانه، حقّ خدايى على‏ (رضي الله عنه) را غصب كرده و مدّعى خلافتى شده‏اند كه از آنِ آنها نبوده است، با آنها مى‏جنگيد و اگر واقعاً على‏ (رضي الله عنه) داراى چنين حقّى بوده و از آن خوددارى كرده، بايستى طبق فرموده خويش با خودش مى‏جنگيد!
بنابراين، اگر امامت به اين كيفيّت كه شيعه معتقد است، وجود داشت، مقصّر اصلى و نخستين، خود على‏ (رضي الله عنه) بوده كه در هيچ موردى از آن سخنى به ميان نياورد و مدّعى منصوبيّت خود از جانب خدا و رسول‏6 نشد و در اين باره تا اين حد سستى كرد! اگر به راستى از طرف خدا و رسولش براى خلافت تعيين شده بود، واجب بود كه تا سرحدّ شهادت با أبوبكر (رضي الله عنه) مخالفت كند و مانع بالارفتن او به منبر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) شود؛ چنانكه بنا به روايت «قيس‏بن عباد» فرمود: «والذى فلق الحبة و برء النسمة لو عهد إلى رسول اللّه عهدا لجادلت عليه و لم‏أترك إبن‏أبى‏قحافة يرقى فى درجة واحدة من منبره»؛ «قسم به كسى كه دانه را بشكافت و جهانيان را خلق كرد، اگر رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) عهدى با من كرده بود، با شتاب و چابكى بر آن مى‏شتافتم و نمى‏گذاشتم پسر أبى‏قحافه (أبوبكر) به پله‏اى از منبر برآيد!»..
آيا اين حرفها شايسته كسى است كه به خدا سوگند مى‏خورد كه حاضر نيست در هيچ شرايطى، به اندازه يك سر سوزن از حق بگذرد؟ آيا رفتارش با برادرش عقيل‏بن أبى‏طالب‏(رضي الله عنه) در مورد درخواستش مبنى بر بيشترنمودن سهمش، و عكس‏العملش در برابر درخواست برادر نابينايش فقط يك داستان است يا حقيقت محض؟ اگر على‏ (رضي الله عنه) در برابر خواسته برادر نابينايش، آن عكس العمل شهره خاصّ و عام را نشان داد، چرا در مقابل غاصبان خلافت، يكى از اصول دين! امر صريح و سفارش رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) سكوت كرد و آن را به ديده اغماض نگريست؟ آيا على‏ (رضي الله عنه) ترسيد؟ يا اينكه فقط در برابر ضعفاء، قوى و برحق، و در مسائل الهى انعطاف‏پذير بود؟!
[32]  – مثلى عربى است كه براى كسى كه بسيار فصيح سخن مى‏گويد، به كار مى‏برند، و اشاره آن به حرف «ضاد»، به خاطر اين است كه تلفّظ آن در عربى از تمام حروف سنگين‏تر است! – اگر واقعاً چنين موضوعى در كار بوده باشد، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) موظّف بود همانگونه كه آيات قرآن را با آن دقّت و صراحت، نوشت و تعليم داد و به طور شايسته و كمال هم تبليغ نمود – به طورى كه مؤثّر هم واقع شد و كسى هم نتوانست آن را انكار كند – اين وظيفه را هم داشت كه در مورد جانشين منصوب‏شده از طرف خدا نيز كه برايش آيه نازل شده! يك چنين صراحت و محكم‏كارى به خرج دهد، تا در آينده هيچگونه توطئه و ترديد و توجيه و تعبيرى، در كار نباشد..
[33]  – الغدير، امينى، ج‏1، ص‏9.
[34]  – الإرشاد، شيخ مفيد، ص‏161.
[35] – (الشعراء/214)
[36] – ميزان الإعتدال، حافظ ذهبى، ج‏2، ص‏640- منهاج‏السنة، إبن‏تيمية، ج‏4، ص‏18.
[37] – البداية و النهاية، ج‏3، ص‏38.
[38] – اسلام‏شناسى، شريعتى، ص‏492.
[39] – نهج‏البلاغة، شرح إبن‏أبى‏الحديد، ج‏1، ص‏132- صحيح بخارى، ج‏6، ص‏15- طبرى، ج‏4، ص‏1321- كامل‏بن أثير، ج‏1، ص‏400. يكى از مميّزات اسلام اين است كه هركس كانديد و خواستار پُست و مقامى شود، به او سپرده نمى‏شود؛ چنانچه زمانى كه دو تن از خويشان أبوموسى أشعرى‏(رضي الله عنه) خدمت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) رسيدند و از او درخواست منصبى نمودند، فرمود: «إنا واللّه لا نولى على هذا العمل أحدا سأله و لا أحدا حرص عليه»؛ «به خدا قسم! ما اين مسؤوليّت را به كسى كه خود خواهان آن باشد و بر آن حريص باشد، نمى‏سپاريم».. (صحيح مسلم و بخارى)
[40]  – بحارالأنوار، شيخ مجلسى، ج‏18، ص‏513، چاپ كمپانى – كتاب سليم‏بن قيس، ص‏161، چاپ نجف مستدرك الوسائل، نورى طبرسى، ج‏3، نامه على به معاويه.. در بحارالأنوار، به جاى «لأنفسهم»، «لجميع أمرهم» آمده است.
[41] – (الأنفال/74).
[42] – (التوبة/100).
[43] – مسند احمد، ج‏4، ص‏281.