بایگانی | بزرگان دین RSS feed for this section

زندگینامه شهید مولانا محمد ابراهیم دامنی

14 اوت
علامه محمد ابراهیم دامنی رحمه الله از علمای سرشناس وطرازاول بلوچستان بودند که همواره پروانه هائی از گوشه وکنار ایران گرد شمع محفل ایشان جمع شده واز نور علم وایمان یکه تاز میدان علم وعمل بهره می جستند. ایشان در روستایی از طوابع شهر ایرانشهر متولد شده و در دارالعلوم زنگیان تحصیل کردند. مولانا دامنی که ازمحضر شخصیات علمی چون مولانا ظفراحمد عثمانی ومولانا عبدالغنی جاجروی کسب فیض نموده بودند.
یک سوم عمر پر برکتشان را در ایران پشت میله های زندان رژیم گذراندند ولی هرگز حاضرنشدند از موضع خود حتی یک قدم عقب نشینی کنند ویا ازحق گوئی باز آیند.
هنگامی که دسیسه گران از مقابله با کوه استقامت وپایمردی عاجز شدند طی یک برنامه ریزی مذموم وبزدلانه این عالم ربانی وحقانی را برای همیشه از جامعه اهل سنت ایران گرفتند. پیش ازنماز ظهر 24 ربیع الثانی 1422ه.ق با خود خبر درگذشت مولانا دامنی ویکی از همسفرانش را به همراه داشت. خودروی حامل مولانا چگونه منحرف به چپ شد ودر جاده های پرپیچ وخم ودره های سرباز چه گذشت؟ کسی در اینمورد اطلاع دقیقی ندارد. اما آنچه دربیمارستان گذشت همه از آن در ایرانشهر خبر هستند.
به گفته افراد حاضر در بخش اورژانس بیمارستان مرکزی ایرانشهر علامه دامنی (رح) بعد از تصادف حالشان بسیار خوب بود وبه ظاهر اثر زخم وجراحتی نیز مشهود نبود. فقط جناب مولانا از درد جزئی وداخلی درناحیه سینه وشکم رنج می بردند که جهت مشخص نمودن وضعیت به بیمارستان خاتم الانبیاء منتقل می شوند. پس از انتقال به بیمارستان فامیل ها و دوستان نزدیکشان را هم اطلاع می دهند. وقتی دوستان وخویشاوندان علامه شهید دامنی دیوانه وار به بیمارستان می رسند می بینند حالشان رضایت بخش است ولی «پزشک دلسوزی» اصرار دارد باید به ایشان آمپولی تزریق شود!! وقتی اطرافیان موافقت می کنند پزشک اصرار می کند اطاق را تخلیه کنید ومن باید تنها باشم. دوستان وخویشاوندان می گویند نیازی به تخلیه اطاق نیست، درحضور ما آمپول تزریق کن. اما پزشک انکار می کند و پس از دعوای لفظی طرفین بالاخره اطرافیان علامه شهید دامنی از اطاق بیرون می آیند. بعد از تزریق آمپول وقتی معتمدین وبعضی از روحانیون ایرانشهر به اطاق باز می گردند متوجه می شوند مولانا دامنی به جای بهتر شدن حالشان خراب شده ولحظه به لحظه آثار بیماری خطرناک برچهره ایشان ظاهر می شود ومولانا دامنی مرتب کلمه شهادت را بر زبان می آورند و رنگ چهره شان سیاه گشته است. پس از چند لحظه بزرگترین مبارز جامعه اهل سنت ومولف ومترجم چندین کتاب وسخنور شجاع در کمال مظلومیت از این جهان رخت سفر می بندند. ومحبان دل سوخته شان را با چشمانی اشک بار ودلهائی شکسته پشت سر می گذراند. و آن پزشک قصاب هم برای همیشه از ایرانشهر خارج می شود.
Advertisements

زندگینامه شهید مولانا عبدالملک ملازاده

14 اوت
استاد شهید مولوی عبدالملک ملازاده در سال 1328 ه‍. ش در روستای حیط سرباز از توابع ایرانشهر یکی از شهرستانهای بلوچستان ایران در خانواده‌ای معروف به علم، تقوی، دعوت و مبارزه دیده به جهان گشود.
پدر بزرگوارش مرحوم مولانا عبدالعزیز – رحمة الله علیه- از علما و داعیان سرشناس منطقه بود که بعدها زعامت و رهبری اهل سنت بلوچستان را بدست گرفت و در میان اهل سنت ایران از نفوذ و محبت زیادی برخوردار بود. موضعگیری‌های سیاسی وی در مقاطع مختلف قبل و بعد از انقلاب معروف است، بویژه مخالفت ایشان با ماده 12 قانون اساسی که مذهب شیعه اثناعشری را در ایران به رسمیت می‌شناسد و دفاع دلیرانة وی برای برسمیت شناختن اهل سنت در مجلس خبرگان، که پس از مخالفت شیعیان افراطی و متعصب با این طرز فکر منجر به آن شد که از نمایندگی مجلس خبرگان استعفا دهد و بدینصورت اعتراض و مخالفت خود را با قانون اساسی ایران دربارة نادیده گرفتن حقوق اهل سنت اعلام نماید.
جدّ عالیقدرش مولوی عبدالله نیز در مبارزه با شرکت و بدعات در بلوچستان زبانزد خاص و عام است، بطوریکه در زمان خودش احکام و حدود شرعی را با قاطعیت اجرا می‌کرد و با گروههای منحرف علناً مبارزه می‌نمود.
استاد شهید تحصیلات ابتدائی خویش را در زاهدان بپایان رساند و برای فراگیری علوم اسلامی وارد مدارس دینی و مکتب‌های سنتی منطقه بلوچستان شد.
پس از مدتی عازم کشور پاکستان شد و در حوزه علیمة دارالعلوم کراچی مشغول تحصیل شدند و با پایان یافتن دورة هشت سالة علوم دینی، مشغول گذراندن سطح بالاتری از علوم اسلامی یعنی تخصص در فقه و فتوی گردیدند.
فضای باز سیاسی پاکستان باعث شد که ایشان در ضمن تحصیل، با فعالیتهای سیاسی و اجتماعی احزاب مختلف آشنا گردد و با شناختی که از افکار واحزاب پیدا کرد در بسیاری از فعالیتهای سیاسی اجتماعی آنجا شرکت می‌کرد.
استاد شهید که هنوز تشنة علم و دانش بود پس از کوشش فراوان در سال 1352 ه‍. ش در دانشگاه اسلامی مدینة منوره پذیرفته شد و چهار سال از بهار زندگی‌اش را در سرزمین وحی و مرکز رسالت، در آن محیط پربرکت علمی نزد اساتید مجرب و توانا گذراند.
دانشگاه اسلامی مدینة منوره که جایگاه تلاقی افکار و اندیشه‌های مختلف دینی و محل رفت و آمد علما و روشنفکران مسلمان بود تأثیر بسزائی در شکل گرفتن اندیشه‌های استاد شهید داشت ایشان با توجه به تجربیات و معلومات بدست آورده دارای شناخت و درک انقلابی و عمیقی از تفکر اسلامی گردید و تا هنگام شهادت دست از تلاش و مبارزه برنداشت.
سرانجام در سال 1356 ه‍. ش برابر با سال 1976 میلادی از دانشکده دعوت واصول دین فارغ التحصیل شد و با کوله‌باری از علم، دانش و معنویات برای خدمت به مردم محروم و مظلوم منطقه، به وطن خویش بلوچستان بازگشت.
از آنجائیکه اول انقلاب آزادی‌های بیشتری وجود داشت ایشان برای احقاق حقوق ملی و مذهبی مردم منطقه و طرح اشتغال مردم بومی منطقه در ادارات دولتی نقش تعالی ایفا کرد و با حزب اتحاد المسلمین که توسط علمای برجسته بلوچستان در اواخر سال 1357 ه‍. ش تشکیل شده بود همکاری می‌کرد[1] و برای خدمت به فرزندان اهل سنت بعنوان دبیر بینش اسلامی وارد دبیرستانهای زاهدان گردید و با توجه به اینکه ارتباط نزدیک بین تحصیل‌کرده‌ها و روحانیت را بخوبی احساس کرد همزمان کلاسهای متعددی برای دانش‌آموزان، دانشجویان و طلاب علوم دینی برگزار کرد تا رشد فکری و اندیشة درست دینی آنها بارور شده و تحولی عمیق و اساسی در منطقه ایجاد شود.
از طرف دیگر، چون بسیاری از گروههای چپی یعنی کمونیستها و ناسیونالیستها در بلوچستان فعال بودند و باعث انحراف و گمراهی نسل جوان می‌شدند ایشان با شناخت زیادی که در مورد اسم‌ها و ایده‌های مختلف داشت در برابر این افکار انحرافی بشدت ایستاد و برای مبارزه بیشتر با گروههای کمونیستی و سازماندهی نسل جوان و دفاع از حقوق اهل سنت سازمانی بنام «سازمان اسلامی محمدی اهل سنت» با همکاری بعضی از علماء و تحصیل‌کرده‌های منطقه تأسیس کرد که بعضی از اهداف مهم آن عبارت بودند از:
1- مبارزه شدید با تفرقه‌اندازان و چپ‌گرایان.
2- سازماندهی نیروههای با ایمان و فعال اقشار مختلف جامعه.
3- بررسی مشکلات منطقه و حل صحیح آن.
4- مخالفت شدید با سیاستهای غلط دولت در منطقه.
برای انجام عملی این اهداف سه کار خیلی مهم را آغاز نمود:
1- ایجاد نشریه‌ای بنام «تابشی از اسلام» برای نشر افکار دینی و تنویر اذهان و انعکاس اهداف سازمان محمدی.
2- ایجاد مرکزی برای فعالیت‌های اجتماعی و کلاسهای عقیدتی و ایدئولوژی اسلامی.
3- سفرهای دسته جمعی به بعضی از مناطق سنی‌نشین و توسعة ارتباطات بین مناطق اهل سنت.
ایشان ضمن توسعه کلاسهای عقیدتی، فعالیتهای دیگری نیز داشتند که بعضی عبارتند از: ایجاد کتابخانة عمومی، پخش جزوه‌های مفید، معرفی صحابه و دفاع از شخصیت آنها، آموزش قرائت و تجوید قرآن، سخنرانی در مساجد مختلف و برگزاری کلاسهای تابستانی و … .
پس از انتشار دومین نشریة تابشی از اسلام و اوج گرفتن فعالیتهای دینی، این سازمان از طرف دولت منحل اعلام شد و از هرگونه فعالیت ممنوع گردید.
استاد شهید همچون همة مجاهدان و انقلابیون مسلمان معتقد بود برای حاکمیت دین الهی و ایجاد جامعه‌ای پویا و اسلامی، تلاش و مبارزه ضروری است. و دائماً این مقولة شهید کربلا امام حسین t را تکرار می‌کرد که: «إنّما الحیاة عقیدة وجهاد» «زندگی چیزی جز عقیده و جهاد نیست».
لذا این بینش به او اجازه نمی‌داد تا در برابر ظلم، ستم و بی‌عدالتی سکوت نماید و برای اصلاح و آگاهی افراد جامعه و رسیدن به حقوق ملی و مذهبی اقدامی بعمل نیاورد در حالی که پیروزی و موفقیت در گرو تلاش افراد جامعه است و این مردم‌اند که سرنوشت خویش را تعیین می‌کنند.
خدا آن ملتی را سروری داد که تقدیرش به دست خویش بنوشت
به آن ملت خدا کاری ندارد که دهقانش برای دیگران کشت
در همین راستا شورای مرکزی سنت (شمس) با همت علامه شهید احمد مفتی‌زاده: ومشارکت فعال علماء برجستة کلیة مناطق اهل سنت همچون مولانا عبدالعزیز ملازاده، مولانا شمس‌الدین مطهری و مولانا نظر محمد دیدگاه و … در سال 1360 ه‍. ش در تهران تشکیل یافت که استاد شهید مولانا عبدالملک نیز همکاری نزدیکی با این شوری داشت و در جلسات آن شرکت می‌کرد. ولی دیری نگذشت که شورای شمس با دستگیری علامه شهید احمد مفتی‌زاده و بسیاری از اعضایش و من جمله استاد شهید مولوی عبدالملک، به اتهام وابستگی با خارج از هرگونه فعالیت ممنوع شد.
پس از 6 ماه مولانا از زندان آزاد شدند اما نه تنها از فعالیت و مبارزه دست نکشید بلکه به تلاش خود افزود و کلاس‌های دانشجویی را گسترش داد و به مناطق مختلف اهل سنت سفر نمود و برای رشد فکری و آگاهی دینی طلاب وارد حوزه علمیه شدند و به تدریس کتب دینی در حوزه همت گماشتند و همچنین برای خواهران تحصیل کرده نیز کلاسهای بینش اسلامی دائر نمود تا با کسب آگاهی و شناخت بیشتر، مربیان خوبی برای فرزندانشان باشند.
با در گذشت پدر بزرگوارش در سال 1366 ه‍. ش عرصة فعالیت هر روز بر او تنگ‌تر شد و تمام سفرها و فعالیتهای وی تحت کنترل و مراقبت قرار گرفت. در ماههای اخیر قبل از هجرت به پاکستان، مرتب به وزارت اطلاعات تهران احضار می‌شد و مورد بازجوئی و تهدید قرار می‌گرفت و خصوصاً سخنرانی شدید اللحن و تاریخی ایشان در مسجد مکی زاهدان در مورد مشکلات جامعه و ظلم و ستم مسئولین بویژه توسط گشت‌های ویژه، مشکلات او را بیشتر کرد، این گروه که در ظاهر برای ایجاد امنیت و مقابله با اشرار از تهران آمده بودند مردم بی‌گناه را بدون هیچ مدرکی مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند.
مرحوم شهید در خطاب خودش از آنها به شدت انتقاد کرد و رفتار آنها را با سربازان اسرائیلی تشبیه نمود و فرمود: هنگامی که اینها را می‌بینم که چطور جوانان اهل سنت را ضرب و شتم می‌کنند بیاد صحنه‌های فلسطین و عمکرد سربازان اسرائیلی می‌افتم.
بالآخره هنگامی که همة راههای فعالیت برویش بسته شد و در داخل احساس امنیت نمی‌کرد در زمستان 1368 ه‍. ش برای ادامة فعالیت به پاکستان هجرت نمود تا بدین طریق به تکلیف الهی‌اش عمل نماید و صدای مظلومیت اهل سنت ایران را به گوش جهانیان برساند. وی در کراچی ریاست مجلس اعلی اهل سنت ایران را که چندی قبل توسط جمعی از علما و سران بعضی از طوائف و با همکاری احزاب مجاهدین افغان تشکیل یافته بود، بدست گرفت.
به بعضی از کشورهای اسلامی سفر کرد و با احزاب اسلامی و مسئولین دولتی تماس گرفت. جزوه‌ها و کتابچه‌هایی که منعکس‌کنندة مظلومیت اهل سنت ایران بود بزبانهای فارسی و عربی با نام «المرکز الإسلامی» منتشر نمود.
خلاصه اینکه این مرد بزرگوار و مجاهد نستوه در تمام عمر خویش مشغول تلاش و فعالیت بود و زبان حال او می‌گفت:
ما زنده برآنیم که آرام نگیریم
موجیم که آرامش ما عدم ماست
سرانجام روز دوشنبه چهاردهم اسفندماه 1374 ه‍. ش مصادف با 14 شوال 1416 ه‍. ق مزدوران فریب‌خورده، ایشان را همراه دوست و همسنگرش مولوی عبدالناصر جمشید زهی فارغ التحصیل از دانشکدة دعوت و اصول دین دمشق، در شهر کراچی پاکستان به شهادت رساندند.
و با شهادتش این گفتة عبدالله بن مبارک را زنده نمود:
یا عابد الحرمین لو أبصرتنا
لعلمت أنک بالعبادة تلعب
من کان یخضب خده بدموع
فنحورنا بدمائنا تتخضب
ترجمه: ای عابد حرمین! اگر به ما نظری بیفکنی می‌بینی که عبادت را بازیچه قرار داده‌ای، اگر افرادی با اشک رخسارشان را خیس می‌کنند سینه‌های ما با خون رنگین می‌شود.
بله، استاد شهید صدق و اخلاص کلمات و گفته‌هایش را با خونش امضاء کرد.
آنچه خواندید مختصری از زندگی این بزرگوار بود این جزوة مختصر گنجایش بیشتری ندارد، و ان شاءالله به زودی زندگینامة وی منتشر خواهد شد.
امیدواریم خداوند متعال ما را راهروان خوبی برای پیشبرد اهداف والای آن عزیزان بگرداند.
والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته
____________
[1]- این حزب بعدها بخاطر مشکلات و موانع متعددی منحل شد.

مختصر زندگینامه ملا محمد ربیعی

30 ژوئیه
استاد محمد ربیعی فرزند مرحوم ملا عبدالحكیم در سال 1311 شمسی در روستای دراسب از توابع شهرستان دیواندره در استان كردستان دیده به جهان گشود. در سن 5 سالگی خواندن قرآن مجید را نزد مادر بزرگوارش به اتمام رساند.مقدمات صرف و نحو را نزد پدر و عموی گرامیشان ملا محمود ربیعی ـ رحمهما الله ـ فراگرفت و بعد از وفات ایشان نزد استادانی دیگر از كردستان ایران و عراق تحصیل علوم دینی را دنبال كرد.
از سن 12 سالگی به نوشتن علاقمند شد و وقایع روزانه را به صورت داستان در قالب نظم و نثر به رشته تحریر در می آورد. استاد پس از ختم قرآن و فراگرفتن مقدمات صرف و نحو در خدمت استاد دانا و فرزانه«سید علاءالدین حسینی» از «قشلاق سفید» از توابع دیواندره شروع به آموختن علوم دینی نمودند. در همان سنین جوانی در خدمت استادش رساله ایساعوجی در علم و منطق را مطالعه و آن را به فارسی ترجمه كرده بود. ازآن جا كه سید علاءالدین علاقه فراوانی نسبت به استاد ربیعی داشت به او پیشنهاد كرده بود كه من دخترم را برای تو نگاه داشته ام و دخترم نیز علاقمند است تا با شما ازدواج كند. این بود كه صغرا خانم دختر استاد علاءالدین حسینی به عقد ملا محمد ربیعی درآمد و با ایشان ازدواج نمود.
استاد محمد ربیعی فرزند مرحوم ملا عبدالحكیم در سال 1311 شمسی در روستای دراسب از توابع شهرستان دیواندره در استان كردستان دیده به جهان گشود. در سن 5 سالگی خواندن قرآن مجید را نزد مادر بزرگوارش به اتمام رساند.
مقدمات صرف و نحو را نزد پدر و عموی گرامیشان ملا محمود ربیعی ـ رحمهما الله ـ فراگرفت و بعد از وفات ایشان نزد استادانی دیگر از كردستان ایران و عراق تحصیل علوم دینی را دنبال كرد.
از سن 12 سالگی به نوشتن علاقمند شد و وقایع روزانه را به صورت داستان در قالب نظم و نثر به رشته تحریر در می آورد. استاد پس از ختم قرآن و فراگرفتن مقدمات صرف و نحو در خدمت استاد دانا و فرزانه«سید علاءالدین حسینی» از «قشلاق سفید» از توابع دیواندره شروع به آموختن علوم دینی نمودند. در همان سنین جوانی در خدمت استادش رساله ایساعوجی در علم و منطق را مطالعه و آن را به فارسی ترجمه كرده بود. ازآن جا كه سید علاءالدین علاقه فراوانی نسبت به استاد ربیعی داشت به او پیشنهاد كرده بود كه من دخترم را برای تو نگاه داشته ام و دخترم نیز علاقمند است تا با شما ازدواج كند. این بود كه صغرا خانم دختر استاد علاءالدین حسینی به عقد ملا محمد ربیعی درآمد و با ایشان ازدواج نمود.
استاد ربیعی در قرائت قرآن صدای زیبا و رسایی داشتند. در سال 1345 به نمایندگی از طرف كشور ایران در مسابقات بین المللی در پاكستان شركت و در میان 22 قاری بزرگ جهان بعد از شیخ محمود الفخری از كشور مصر مشتركاً با استاد عبدالباسط مقام دوم را كسب می نمایند ونایب قاری جهان می گردد.
بعد از پایان مسابقات و بازگشت به ایران به خاطر تبحر و توانایی بالا در گویندگی زبان كردی به تهران آمده و در رادیو، برنامه دینی به زبان كردی اجرا می نمود و نیز در مدرسه «اردبیلی ها» و مسجد «عمادالدوله» به آموزش قرآن و تجوید به علاقمندان می پرداختند. پس از تأسیس رادیو كردی كرمانشاه بدانجا آمده و به عنوان گوینده رادیو كار خود را در كرمانشاه دنبال كردند و همزمان به عنوان خطیب و امام جمعه آن شهر انجام وظیفه نمودند.
استاد محمد ربیعی به همراه «علامه كاك احمد مفتی زاده» ـ رحمه الله ـ «دكتر مریدی» و «دكتر بقا سیدالشهدایی» همگام با مردم كرمانشاه و سایر شهرهای كردنشین قبل از انقلاب و بعد از انقلاب برای كاشتن نهال اسلامی تلاش نمودند و دوش به دوش مردم در كوی و خیابان و در مسجد و منبر و مجالس شعائر اسلامی را سر داده و در راه آرمانهای اسلامی تلاش كردند.
دانشمند فرزانه در كنار گویندگی رادیو، امام جمعه و خطیب مسجد امام شافعی كرمانشاه نیز بودند. در دوران امامت استاد ربیعی در كرمانشاه گروه كثیری از مردم كرمانشاه به مسجد امام شافعی روی آوردند و صفوف جماعت و جمعه به حدی رسید كه تعداد زیادی از مردم در خیابانهای اطراف مسجد و محل راسته بازار به نماز می ایستادند.
مردم كرمانشاه علاقه فوق العاده ای نسبت به استاد ربیعی داشتند و تمام مردم اهل سنت كرمانشاه و حتی عده ای از اهل تشیع برای حل مسائل خود به ایشان مراجعه می نمودند.
استاد سه بار ازدواج نموده و دو پسر و یك دختر از ایشان باقی است.
استاد دانا و عالم فرزانه محمد ربیعی در سن 63 سالگی و در تاریخ 13/9/1375 در جریان قتل های زنجیره ای شب هنگام توسط كوردلان تاریخ به شهادت رسید.
پر واضح است كه صداقت و درستی جاودانه است لذا هر چند تلاش زیاد كردند كه شهید شدن استاد ربیعی را همچون دیگر قربانیان این جنایات مرگ طبیعی (سكته قلبی)جلوه دهند؛ امّا به خواست خداوند پنهان¬بین، چند سال بعد، آن¬گاه كه جریان قتل¬های زنجیره¬ای، بر ملا شد، ــ مضاف بر شواهد روشن زمان شهادت ــ، معلوم شد كه ایشان هم یكی از مقاصد آن رسوایی وتوطئه شوم در كردستان و مناطق اهل سنّت بود؛ كه توسط بعضی از رسانه¬ها و شخصیت‌های آزاده و انسان دوست آشكار گردید.
آثار به جای مانده از استاد شهید محمد ربیعی:
1- آئینه اسلام
2- باقیات صالحات (8 جلد)
3- عالی جناب گوریل (رمان)
4- مالكیت در اسلام
5- عشق پایان ناپذیر
علاوه بر اینها دهها كتاب دیگر و صدهها كاست ضبط شده از این استاد فرزانه موجود و مورد استفاده عموم می باشد.
ایشان اشعاری در زمینه های خدا شناسی، مدح و ستایش، عرفان سیاسی و غیره به سه زبان كُردی، فارسی و عربی سروده اند كه در دیوانی به نام چهار فصل گرد آمده و هنوز به چاپ نرسیده است. این اشعار به 4000 بیت می رسد.
برنامه ها و فعالیت های استاد ربیعی به صورت اختصار:
1- احیاء زبان،فرهنگ و لباس كردی
2- احیاء تفكر اسلامی و زدودن آثار خرافات و بدعت از چهره ی دین
3- نویسندگی و شاعری
4- وعظ، سخنرانی و ارشاد مسلمین و مبارزه در راه اسلام
5- اندیشه ایجاد كتابخانه ملی كردی و تدریس زبانهای آلمانی، فرانسوی و انگلیسی
6- دعوت از اساتید برجسته كشورهای اسلامی و عربی برای تدریس در مسجد جامع امام شافعی كرمانشاه
7- احیای آزادی بیان،اندیشه و…
8- مبارزه با فساد سیاسی استعمار و استبداد
9- توزیع مواد غذایی و تأمین مایحتاج ضروری فقرا از طریق كمكهای مردمی و تحت پوشش قرار دادن آنها زیر نظر مسجد امام شافعی و …
چند بیت از اشعار استاد شهید:
بلبلا هم قفس زاغ سیاهی چه عجب
كه در این باغ كسی گلبن بیخار ندید
گرزنادانی و نا اهلی او در عجبی
غیر خوناب، طبیب از دل بیمار ندید
——————————————
هر جا كه دلی هست دل آزاری هست
هرجا كه گلی هست در آن خاری هست
گویند به هرجای كه باشد گنجی
افسوس كه اندر كنفش ماری هست
—————————————–
استاد در تفسیر آیه 83 سوره «اسرا» می فرماید:
زانعمنا علی الانسان اعرض
بیاموز این نصیحت ای برادر
مشو غره به مال و جاه دنیا
روحش شاد و یادش همواره جاودان و گرامی در دلها

مختصر زندگینامه آیت الله مردوخ کردستانی

27 ژوئیه

آیت الله شیخ محمد مردوخ ملقب به جمال الدین خلف مرحوم شیخ عبد المومن متولد شب ۲۷رجب سال ۱۲۹۷هجری قمری برابر با ۱۲۵۶خورشیدی . متفکرو روشنفکر و فیلسوف و سیاستمدارو شاعر روشنگرو روزنامه نگار و یک سردار جنگی به تمام معنی . با مجموعه خصایلی که خداوند در وجودش به ودیعه نهاده بود شخصیت بارز و نابغه ای  پدید آمد که آوازه او در سراسر کردستان و سپس در بین مناطق سنی نشین و نهایتا در سراسر جهان منتشر گشت . ایشان از هفت سالگی نزد والد ماجدشان به تلمذ پرداختند سپس در نزد عمویش مرحوم شیخ عبدالرحمن و آنگاه نزد مرحوم شیخ محمد لون در مسجد کهزاد سنندج ادامه تحصیل داد بقیه علوم را خود با فراستی که داشت از طریق بحث و مجادله با بزگان علم و ادب آنزمان در مدت کوتاهی فرا گرفت سپس در غالب هنرهای مرسوم  نظیر معماری و حکاکی و گچ بری و حجاری و ساعت سازی و نجاری و باغبانی و گل کاری و مخصوصا» علم پیوند نباتات مسلط گردید و از هرکدام در زمان مناسب و برای پیشبرد اهدافش استفاده میکرد و اوقات فراغت خویش را نیز با سوارکاری و شکار و تیر اندازی میگذراند به طوری که در سوارکاری و تیر اندازی یکه تاز میدان بود .

پس از فوت پدر بر اثر نبوغ ذاتی و درخواست قبلی پدر در سن ۱۲سالگی به سمت امامت و خطابت کردستان منصوب گردید سپس با وجود صغر سن طی حکم شماره ۳۶۲۱مورخ ۲۶محرم ۱۳۳۷ ه ق به سمت قضاوت کردستان و گروس  نیز منصوب گردید . از آن زمان نهایت تلاش خود را مصروف اتحاد و حفظ تمامیت ارضی ایران و رفع ملوک الطوایفی هدایت اشرارو یاغیان و زور گویان و در صورت عدم پذیرش هدایت در جهت اعاده امنیت سرکوبی آنها نمود  .
با سران عشاير کردستان از طرق مختلف ارتباط ودوستي ايجاد ميکرد و آنها را به انقياد از حکومت مرکزي مجاب ميکرد. اولين تجربه سياسي وي همراه کردن جمع کثيري از زبده اهلي کردستان با خود جهت شرکت در جنبش مشروطه بود . در اجتماع مشهور باغشاه در حضور اکثريت نمايندگان مختلف مردم ايران که از اقصي نقاط ايران بدانجا آمده بودند و محمد علي شاه قاجار و شيخ فضل الله نوري رسما» نظرات خود را بيان نمود . پس از شکست مشروطه عارف قزويني در کردستان مهمان وي بود و عارف قزويني در کليات خود به طور مفصل در مورد شخصيت ايشان مينويسد .
در زمان تعويض حکومت نيز نقش بسزايي ايفا کرد شخصيت ايشان طوري بود که با حضور وي وجود ديگران در تحت اشعاع قرار ميگرفت و همين موضوع باعث ايجاد رشک و حسد در دل حاسدان ميگرديد به طوري که بر عليه ايشان شروع به تبليغات ميکردند ولي غافل از اينکه نور کرم شب تاب در مقابل خورشيد نميتواند خود نمايي کند .چون طرز فکر ايشان نسبت به زمان خود خيلي جلو تر بود لذا گفته هاي آن بزرگوار براي ساير علما قابل درک و فهم نبود لذا وي را مانند غزالي و مولانا تکفير ميکردند . براي نمونه در يکي از آثارش به نام رموز آفرينش به طور مفصل در مورد گردش الکترون در مدارهاي مختلفي و در سطوح انرزي متفاوت به دور هسته اتم و نحوه آزاد شدن انرزي به هنگام انقال الکترون از يک سطح انرزي به سطح ديگر و پديده هاي فيسيون و فيزيون صحبت ميکند مدارهاي الکتروني را با مدارهاي منظومه شمسي و گردش سيارات به دور خورشيد مقايسه ميکند .
نحوه پديد آمدن آب در سطح زمين /ايجاد اقيانوسها و رودخانه ها و درياها به وجود آمدن تک سلولي ها و تکامل آنها تشکيل جوامع مختلف پيدايش زبان و مذهب و غيره که البته براي مردم آن زمان قابل درک نبود . ايشان در طول زندگي پر برکتشان بالغ بر 114 جلد کتاب و رساله مختلف و در زمينه هاي متفاوتي نگانشته اند که که بيشتراز نصف آنها چاپ و منتشر شده است که برخي از آثارشان در ذيل همين بخش آمده است . در زمينه فلسفه کتاب بسيار با ارزش ديگري دارد به نام جام جان و جين که کل لغات استفاده شده در آن فارسي است و در آن حتي يک لغت عربي موجود نميباشد ديوان شعري نيز از وي به يادگار مانده است با شعرهاي فارسي کردي و عربي که متاسفانه تا کنون مقدورات لازم براي چاپ آن فراهم نگرديده است آن حضرت  سر انجام پس از عمري تلاش و مجاهدت چنانکه خودش در سال 1327 شمسي يعني 27 سال قبل از مرگش پيش بيني کرده بود :
هماي جان قفسي گشته بود در بدنم
خوش اين زمان که رها شد هماي جان ز تنم
حجاب جان بود اين تن و گرنه عالم غيب
عيان بود بر من چونحجاب بر فکنم
مقام وصل مقاميست ايمن و دلکش
زهي مقام که نبود هراس ز اهرمنم
علاج اهرمن اي جان رهايي از هوس است
از اين به محفل جانان چو شمع انجمنم
من آن يگانه کسم در جهان که مرگ مرا
به من ز پيش خبر داد يار موءتمنم
براي سالمه مرگ خويش آيت گفت
بسال سيصد و پنجاه چهار تن فکنم
اودر سن 98 سالگي در شب جمعه بيستم شهريور ماه سال 1354 در محله قطار چيان به رحمت ايزدي پيوست اشعار فوق بر روي سنگ مزارش نقر گرديده است تشيع جنازه ايشان با حضور بيش از يکصد هزار نفر از اهالي کردستان با پاي پياده تا روستاي نوره واقع در بيست کيلوتري سنندج انجام پذيرفت .
چرا نوره ؟ اين روستا از املاک حضرت آيت الله مردوخ بود که بواسطه طبيعت زيبا هواي مطبوع آن در فصل تابستان و مردم مهربان و خونگرمشان بسيار مورد علاقه ايشان بود با توجه موارد مذکور در روبروي آبادي بر روي تپه اي مشرف بر جاده هاي روستاهاي اطراف و خود نوره قلعه اي جنگي با دو برج که داراي منافذي براي سنگر گيري وتير اندازي بود مطابق طرح و نقشه خودشان ايجاد کرده بود و محل استراحتگاه تابستاني خويش قرار داده بود لذا با توجه به تعلق خاطر فراهم شده و مخصوصا» اهالي محترم آنجا وصيت فرموده تا در جوار آن قلعه روبري آبادي دفن گردند نا گفته نماند اين روستا اولين روستايي بود در سطح کردستان که داراي مدرسه گرديد   برخي از آثار منتشر شده حضرت آيت الله مردوخ عبارتند از
تاريخ مردوخ يا تاريخ کرد و کردستان در دو جلد   فرهنگ مردوخ در دو جلد ، فقه محمدي ،اصول فقه ، صرف محمدي ، نحو محمدي  ،منطق محمدي ،حساب و هندسه محمدي  ،رموز آفرينش  ،جام جان وجين ،  آئين رستگاري  ،نداي اتحاد  ،حل اختلاف،  تاريخ تشيع  ،شطرنج نامه،  ام الکتاب  ،رد بابي و بهايي ، گفتارها  و رهبر بشر به سوی اسلام و ده ها جلد کتاب و رساله ديگر که در اين مختصر نميگنجد .

زندگینامه شیخ الاسلام ابن تیمیه

27 ژوئیه
اِبْن‌ِ تَيْميّه‌، تقى‌الدين‌ ابوالعباس‌ احمد بن‌ شهاب‌الدين‌ عبدالحليم‌ ابن‌ مجدالدين‌ عبدالسلام‌ بن‌ عبدالله‌ بن‌ ابى‌ القاسم‌ محمد بن‌ الخضر بن‌ محمد بن‌ الخضر الحرانى‌ الدمشقى‌ الحنبلى‌، از مشاهير علماي‌ اسلام‌ (دوشنبه‌ 10 ربيع‌الاول‌ 661 – شب‌ دوشنبه‌ 20 ذيقعده‌ 728ق‌/22 ژانوية 1263-26 سپتامبر 1328م‌).
ابن‌ تيميه‌ يكى‌ از شخصيتهاي‌ برجستة اسلام‌ است‌ كه‌ در انديشة دينى‌ و معنوي‌ عصر خود و اعصار بعد از خود اثر بسيار مهمى‌ داشته‌ و از افراد معدود بحث‌انگيز و مورد مناقشه‌ در سرتاسر قرون‌ بعد از زمان‌ خويش‌ بوده‌ است‌. حيات‌ علمى‌ و اجتماعى‌ و سياسى‌ او سرشار از مقاومت‌ و مبارزات‌ سرسختانه‌ در برابر مخالفان‌ است‌. وي‌ در ابراز عقايد خود كه‌ بعضى‌ از آنها بسيار جسورانه‌ بوده‌، از هيچ‌ كس‌ باكى‌ نداشته‌ است‌. ابن‌ تيميه‌ در زمانى‌ كه‌ رعب‌ و وحشت‌ مغول‌ هنوز بر سراسر عالم‌ اسلام‌ مستولى‌ بود، به‌ پا خاست‌ و مسلمانان‌ را به‌ پايداري‌ در برابر مغولان‌ و جنگ‌ با آنان‌ فراخواند. اهميت‌ اين‌ عمل‌ او تا آنجاست‌ كه‌ مى‌توان‌ گفت‌: وي‌ در پيروزي‌ مماليك‌ مصر بر سپاهيان‌ مغول‌ سهمى‌ بزرگ‌ داشته‌ است‌، و از اين‌ حيث‌ مى‌توان‌ او را عالم‌ دينى‌ كم‌ نظيري‌ در جهان‌ اسلام‌ به‌ شمار آورد.
ابن‌ تيميه‌ در شهر حران‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ از مراكز تعليمات‌ مذهب‌ حنبلى‌ بود، متولد شد. اين‌ شهر به‌ گفتة ياقوت‌ قصبة بلاد مُضَر و بر سر راه‌ شام‌ و موصل‌ و روم‌ (آسياي‌ صغير)، در كنار نهر معروف‌ به‌ جلاب‌، واقع‌ بوده‌ و تا شهر رها (اورفه‌) يك‌ روزه‌ راه‌ و تا شهر رقه‌ دو روزه‌ راه‌ فاصله‌ داشته‌ است‌. حران‌ كه‌ اكنون‌ از شهرهاي‌ ويران‌ تركيه‌است‌، در روزگاران‌ گذشته‌ شهري‌ باشكوه‌ و داراي‌ فرهنگى‌ درخشان‌ بوده‌، و ابن‌ تيميه‌ خود بارها در تصانيفش‌ آن‌ را مركز صابئه‌ و بت‌ پرستان‌ و فلاسفه‌ خوانده‌ است‌. آباء كليسا هم‌ آن‌ را هِلِنوپوليس‌ يا شهر كفار و مشركان‌ خوانده‌اند ( 2 EI، ذيل‌ حران‌1). شهر حران‌ در سالهاي‌ پيش‌ از تولد ابن‌ تيميه‌ و در سالهاي‌ كودكى‌ او همواره‌ در معرض‌ تهديد حملات‌ مغول‌ بوده‌ است‌.
ابن‌ كثير (13/255) مى‌گويد كه‌ در 667ق‌/1269م‌، هنگامى‌ كه‌ ابن‌ تيميه‌ بيش‌ از 6 سال‌ نداشته‌ است‌، مردم‌ حران‌ از ترس‌ حمله‌ مغول‌ شهر را ترك‌ كردند. از آن‌ جمله‌ شهاب‌ الدين‌ عبدالحليم‌ پدر ابن‌ تيميه‌ كه‌ از علماي‌ دينى‌ بزرگ‌ شهر بود، در همين‌ سال‌ به‌ همراه‌ خانوادة خويش‌ روانة دمشق‌ شد. در همين‌ سفر گردونه‌اي‌ كه‌ كتابخانه‌اش‌ را بر آن‌ بار كرده‌ بود، در ريگ‌ فرو رفت‌ و به‌ زحمت‌ زياد توانستند آن‌ را بيرون‌ بكشند (كرمى‌، 52 – 53).
از خانوادة ابن‌ تيميه‌ در حران‌ در قرن‌ 6 و 7ق‌/12 و 13م‌ افراد برجسته‌اي‌ در مذهب‌ حنبلى‌ شهرت‌ يافته‌اند. نخستين‌ فرد معروف‌ اين‌ خانواده‌ كه‌ به‌ «ابن‌ تيميه‌» مشهور شده‌، فخرالدين‌ خطيب‌ محمد بن‌ خضر (542 -621 يا 622ق‌/1147 – 1224 يا 1225م‌) است‌. در وجه‌ تسمية او گفته‌اند كه‌ پدر يا جد (مادري‌) وي‌ در سفر حج‌ در تَيْماء دخترك‌ زيبايى‌ ديد و هنگامى‌ كه‌ از سفر به‌ وطن‌ بازگشت‌، دختر نوزاد خويش‌ را شبيه‌ آن‌ دختر تيمايى‌ يافت‌، پس‌ او را تيميه‌ ناميد. از اين‌ رو فرزندان‌ آن‌ دختر به‌ ابن‌ تيميه‌ معروف‌ شدند (ابن‌ خلكان‌، 4/388). اين‌ فخرالدين‌ عموي‌ جد مجدالدين‌ ابن‌ تيميه‌ (590 -652ق‌/1194- 1254م‌) است‌ كه‌ از فقهاي‌ بزرگ‌ حنبلى‌ و صاحب‌ تأليفات‌ بوده‌ است‌. پسر مجدالدين‌، شهاب‌الدين‌عبدالحليم‌ (627 -682ق‌/1230-1283م‌)، پدر تقى‌الدين‌ ابن‌ تيميه‌ است‌ كه‌ او نيز از فقهاي‌ معروف‌ حران‌ و «شيخ‌ البلد» و خطيب‌ و حاكم‌ آن‌ بوده‌ است‌. وي‌ در شهر دمشق‌ رئيس‌ دارالحديث‌ السكريه‌ (واقع‌ در كوي‌ قصاعين‌ = كاسه‌ گران‌) و در جامع‌ اين‌ شهر صاحب‌ كرسى‌ بود و روزهاي‌ جمعه‌ در آنجا سخنرانى‌ مى‌كرد.
تقى‌الدين‌ ابن‌ تيميه‌ پرورش‌ علمى‌ و دينى‌ خود را ابتدا در محيط علماي‌ حنبلى‌ دمشق‌ تكميل‌ كرد. از شيوخ‌ او مى‌توان‌ ابن‌ عبدالدائم‌، على‌ بن‌ احمد بن‌ عبدالدائم‌ بن‌ نعمة المقدسى‌ الحنبلى‌ (د 699ق‌/ 1300م‌)، مجد بن‌ عساكر (د 669ق‌/1271م‌)، يحيى‌ بن‌ الصيرفى‌ (د 696ق‌)، قاسم‌ اربلى‌ (د 680ق‌)، و ابن‌ ابى‌ اليسر (د 672ق‌/1273م‌)، شمس‌الدين‌ ابوالفرج‌ عبدالرحمان‌ بن‌ ابى‌ عمر محمد بن‌ احمد بن‌ محمد ابن‌ قدامة المقدسى‌ الحنبلى‌ (د 682ق‌)، مسلم‌ بن‌ علان‌ شمس‌ الدين‌ ابوالغنائم‌ دمشقى‌ (680ق‌)، ابراهيم‌ بن‌ الدرجى‌ (د 681ق‌)، زين‌الدين‌ ابن‌ المنجا ابوالبركات‌ تنوخى‌ حنبلى‌ (د 695ق‌) و ديگران‌ را نام‌ برد (ابن‌ عماد، 5/331،338، 361، 367، 369، 373، 376، 432، 451(.
ابن‌ تيميه‌ در اكثر علوم‌ متداول‌ زمان‌ خود از فقه‌ و حديث‌ و اصول‌ و كلام‌ و تفسير متبحر بود و در فلسفه‌ و رياضيات‌ و ملل‌ و نحل‌ و عقايد اديان‌ ديگر مخصوصاً مسيحيت‌ و يهود نيز اطلاعات‌ فراوان‌ داشت‌ و اين‌ معنى‌ در سرتاسر آثار و تصانيف‌ او مشهود است‌. وي‌ در فقه‌ حنبلى‌ به‌ درجة اجتهاد رسيد و پس‌ از مطالعه‌ و تبحر در مذاهب‌ ديگر فقهى‌ فتواهايى‌ داد كه‌ با فتاوي‌ مذاهب‌ اربعه‌ اختلاف‌ داشت‌ و بدين‌ سان‌، استقلال‌ رأي‌ و نظر آزاد خود را در فقه‌ به‌ ثبوت‌ رسانيد. هنوز به‌ 20 سالگى‌ نرسيده‌ بود كه‌ اهليت‌ و شايستگى‌ فتوا و تدريس‌ را به‌ دست‌ آورد و پس‌ از فوت‌ پدرش‌ (682ق‌) از آغاز سال‌ 683 (دوشنبه‌ دوم‌ محرم‌) در دارالحديث‌ سكريه‌ به‌ تدريس‌ پرداخت‌ (ابن‌ كثير، 13/303). ابن‌ عماد (6/81) نام‌ اين‌ مدرسه‌ را تنگزيه‌ ذكر كرده‌ كه‌ در بزورية دمشق‌ واقع‌ بوده‌ است‌، ولى‌ ظاهراً قول‌ ابن‌ كثير درست‌تر است‌. در تشريفات‌ شروع‌ به‌ تدريس‌، جمعى‌ از علماي‌ درجه‌ اول‌ دمشق‌، مانند قاضى‌القضاة بهاءالدين‌ شافعى‌، شيخ‌ تاج‌الدين‌ فزاري‌ شيخ‌ شافعيان‌، شيخ‌ زين‌الدين‌ ابن‌ المرحل‌ و زين‌الدين‌ ابن‌ المنجا الحنبلى‌ حضور داشتند. ابن‌ تيميه‌ با آنكه‌ جوانى‌ 22 ساله‌ بود، حاضران‌ را با قدرت‌ علمى‌ و حسن‌ بيان‌ خود شگفت‌ زده‌ كرد، و تاج‌الدين‌ فزاري‌ آن‌ درس‌ را نوشت‌. پس‌ از آن‌ در روز جمعه‌ 10 صفر 683ق‌/28 آوريل‌ 1284م‌ در جامع‌ اموي‌ دمشق‌ پس‌ از نماز جمعه‌ به‌ منبر رفت‌ و شروع‌ به‌ تفسير قرآن‌ كرد. ظاهراً اين‌ منبر يا كرسى‌ همان‌ كرسى‌ پدرش‌ عبدالحليم‌ بود. ابن‌ تيميه‌ به‌ زودي‌ بر اثر قدرت‌ بيان‌ و وسعت‌ دانش‌ و زهد و عبادت‌ خود مشهور گرديد و از مراجع‌ مهم‌ فتوا در زمان‌ خود شد.
در 693ق‌/1294م‌ واقعه‌ عساف‌ نصرانى‌ اتفاق‌ افتاد. جمعى‌ در محضر قاضى‌ گواهى‌ دادند كه‌ عساف‌ به‌ حضرت‌ رسول‌(ص‌) ناسزا گفته‌ است‌. ابن‌ تيميه‌ و شيخ‌ زين‌الدين‌ فارقى‌، شيخ‌ دارالحديث‌، به‌ عزالدين‌ ايبك‌ نايب‌ السلطنة دمشق‌ شكايت‌ كردند و در شهر آشوب‌ بر پا شد. نايب‌ السلطنه‌ ابن‌ تيميه‌ و فارقى‌ را گرفت‌ و زد و در «عذراويّه‌» به‌ زندان‌ انداخت‌. عساف‌ را نيز به‌ مجلس‌ محاكمه‌ كشيد. او در محكمه‌ ثابت‌ كرد كه‌ گواهان‌ با او دشمنى‌ دارند. عساف‌ تبرئه‌ شد و ابن‌ تيميه‌ و فارقى‌ هم‌ از زندان‌ آزاد گشتند و رضايتشان‌ جلب‌ شد. ابن‌ تيميه‌ به‌ همين‌ مناسبت‌ كتاب‌ الصارم‌ المسلول‌ على‌ ساب‌ الرسول‌ (يا شاتم‌ الرسول‌) را تأليف‌ كرد.
ابن‌ تيميه‌ از چهارشنبه‌ 17 شعبان‌ 695ق‌/20 ژوئن‌ 1296م‌ پس‌ از وفات‌ زين‌الدين‌ ابن‌ المنجا (در چهارم‌ شعبان‌ همان‌ سال‌) به‌ جاي‌ او كه‌ شيخ‌ حنابله‌ بود، متصدي‌ تدريس‌ مدرسة «الحنبلية» دمشق‌ گرديد و درس‌ خود را در حلقة عماد بن‌ المنجا به‌ شمس‌الدين‌ بن‌ فخر بعلبكى‌ واگذار كرد (ابن‌ كثير، 13/344). در 697ق‌ در زمان‌ سلطنت‌ ملك‌ منصور لاجين‌ سلحداري‌ برخى‌ از قلاع‌ و استحكامات‌ كيليكيه‌ يا ارمنستان‌ صغير به‌ دست‌ سپاه‌ مصر فتح‌ شد. خبر اين‌ فتح‌ در رمضان‌ به‌ دمشق‌ رسيد و ابن‌ تيميه‌ به‌ همين‌ مناسبت‌ در روز جمعه‌ 17 شوال‌ «ميعادي‌» ترتيب‌ داد و در آن‌ دربارة جهاد و ترغيب‌ مسلمانان‌ به‌ آن‌ سخنرانى‌ كرد. ابن‌ كثير اين‌ ميعاد را با شكوه‌ و پرجمعيت‌ وصف‌ كرده‌ است‌ (13/351-352). مقصود از «ميعاد» سخنرانيهايى‌ دينى‌ و ارشادي‌ بود كه‌ به‌ مناسبت‌ وقايع‌ مهم‌ از طرف‌ علماي‌ دين‌ ترتيب‌ داده‌ مى‌شد.
به‌ گفتة ابن‌ شاكر (1/72) ابن‌ تيميه‌ كتاب‌ العقيدة الحموية الكبري‌ را در 698ق‌ ميان‌ نماز ظهر و عصر در پاسخ‌ سؤالاتى‌ كه‌ درباره‌ مسائل‌ كلامى‌ از او كرده‌ بودند، نوشت‌. اين‌ رساله‌ كه‌ در آن‌ به‌ مذهب‌ كلامى‌ اشعري‌ حمله‌ شده‌ بود، جنجال‌ سختى‌ برانگيخت‌ و اين‌ در اواخر سلطنت‌ ملك‌ لاجين‌ بر مصر و رفتن‌ قبچق‌ نايب‌ السلطنه‌ دمشق‌ نزد مغول‌ بود. به‌ همين‌ سبب‌ ابن‌ تيميه‌ را به‌ محضر قاضى‌ احضار كردند. قاضى‌ القضاة حنفيه‌ در دمشق‌ جلال‌الدين‌ احمد بن‌ حسان‌ بن‌ انوشروان‌ رازي‌ (د 745ق‌/1344م‌) و قاضى‌ القضاة شافعيان‌ امام‌الدين‌ عمر بن‌ عبدالرحمان‌ قزوينى‌ برادر جلال‌الدين‌ قزوينى‌ خطيب‌ دمشق‌ بود (مقريزي‌، 1(3)/828). هنري‌ لائوست‌ در شرح‌ حال‌ و عقايد ابن‌ تيميه‌ )ص‌ 252-253)، قاضى‌ القضاة حنفيه‌ را با جلال‌ الدين‌ محمد بن‌ عبدالرحمان‌ قزوينى‌ كه‌ برادر امام‌الدين‌ عمر بن‌ عبدالرحمان‌ مذكور است‌، اشتباه‌ كرده‌ است‌. به‌ گفتة همة مورخان‌ قاضى‌ حنفيه‌ در آن‌ وقت‌ همان‌ جلال‌الدين‌ احمد رازي‌ بوده‌ است‌.
ابن‌ تيميه‌ از حضور در مجلس‌ قاضى‌ امتناع‌ كرد و امير سيف‌الدين‌ جاغان‌ كه‌ در آن‌ هنگام‌ با نفوذترين‌ امير دمشق‌ بود، به‌ ياري‌ ابن‌ تيميه‌ برخاست‌ و مخالفان‌ او را كه‌ در شهر غوغا برپا كرده‌ بودند، مضروب‌ ساخت‌ و فتنه‌ را فرو نشاند. پس‌ از اين‌ واقعه‌ ابن‌ تيميه‌ در روز جمعه‌ ميعادي‌ ترتيب‌ داد و به‌ تفسير پرداخت‌ و روز شنبه‌ از صبح‌ تا پاسى‌ از شب‌ در حضور قضات‌ به‌ بحث‌ دربارة مضامين‌ العقيدة الحموية پرداخت‌ و كسى‌ نتوانست‌ بر او خرده‌ بگيرد. امام‌الدين‌ قاضى‌ شافعيه‌ گفت‌: «هر كس‌ دربارة ابن‌ تيميه‌ سخنى‌ بگويد، من‌ دشمن‌ او هستم‌». و جلال‌ الدين‌ قاضى‌ حنفيه‌ گفت‌: «هر كس‌ دربارة شيخ‌ سخن‌ بگويد، او را تعزير خواهم‌ كرد». ابن‌ تيميه‌ پيش‌ از آن‌ در مجلس‌ محاكمه‌ حاضر نشده‌ بود و به‌ قاضى‌ گفته‌ بود كه‌ او حق‌ دخالت‌ در اعتقاديات‌ ندارد و مأموريت‌ او فقط فصل‌ دعاوي‌ است‌ (لائوست‌، 272(
در 699ق‌/1299م‌ غازان‌، ايلخان‌ مغول‌ در ايران‌، به‌ قصد تسخير شام‌ لشكركشى‌ كرد و در جنگى‌ كه‌ در 27 ربيع‌الاول‌/22 دسامبر با ملك‌ ناصر قلاوون‌ سلطان‌ مصر كرد، بر او پيروز شد. مردم‌ دمشق‌ از بيم‌ مغول‌ شهر را ترك‌ كردند. ابن‌ تيميه‌ با جمعى‌ از علما براي‌ گرفتن‌ امان‌ نزد غازان‌ رفتند. غازان‌ گفت‌ من‌ به‌ مردم‌ شهر امان‌ داده‌ام‌ (مقريزي‌، 1(3)/889)، اما شهر دستخوش‌ انقلاب‌ و آشوب‌ گرديد و شهرك‌ صالحيه‌ به‌ دست‌ مغولان‌ قتل‌ و غارت‌ شد. قلعة دمشق‌ پايداري‌ كرد و تسليم‌ نشد. ابن‌ كثير مى‌گويد: ابن‌ تيميه‌ به‌ نايب‌ قلعه‌ كه‌ ارجواش‌ نام‌ داشت‌، پيغام‌ داد كه‌ قلعه‌ را تسليم‌ نكند (14/7- 8)، اما دواداري‌ (9/35) مى‌گويد: ابن‌ تيميه‌ براي‌ صلح‌ ميان‌ مغول‌ و فرماندار قلعه‌ به‌ قلعه‌ رفت‌، ولى‌ ارجواش‌ موافقت‌ نكرد. ابن‌ تيميه‌ براي‌ جلوگيري‌ از قتل‌ و غارت‌ باز به‌ ديدار غازان‌ رفت‌، ولى‌ سعدالدين‌ ساوجى‌ و خواجه‌ رشيدالدين‌ فضل‌ الله‌ به‌ او اجازه‌ ملاقات‌ ندادند و گفتند كه‌ هنوز مال‌ مهمى‌ از مردم‌ شهر عايد غازان‌ نشده‌ است‌.
باز دواداري‌ مى‌نويسد كه‌ ابن‌ تيميه‌ دربارة اسيران‌ مسلمان‌ به‌ خيمة بولاي‌ يكى‌ از فرماندهان‌ سپاه‌ مغول‌ رفت‌. بولاي‌ به‌ او گفت‌ كه‌ مردم‌ دمشق‌ قاتلان‌ امام‌ حسين‌ عليه‌السلام‌ هستند، و ابن‌ تيميه‌ پاسخ‌ داد كه‌ قاتلان‌ امام‌ حسين‌ در كربلا همه‌ از مردم‌ عراق‌ بودند و كسى‌ از مردم‌ دمشق‌ در آنجا نبود، و آن‌ قدر با بولاي‌ سخن‌ گفت‌ تا خشم‌ او را فرونشاند (9/36). در 20 شوال‌ 699ق‌/9 ژوئية 1300م‌ نايب‌ السلطنة دمشق‌، جمال‌ الدين‌ آقوش‌ افرم‌، به‌ جنگ‌ و دُروزيان‌ ساكن‌ در جبال‌ كسروان‌ لبنان‌ رفت‌، زيرا دروزيها مغولان‌ را در جنگ‌ با مصريان‌ ياري‌ داده‌ بودند. ابن‌ تيميه‌ هم‌ با جمعى‌ از داوطلبان‌ (متطوعه‌) در اين‌ سفر جنگى‌ همراه‌ آقوش‌ بود. به‌ گفتة ابن‌ كثير رؤساي‌ دروز در اين‌ جنگ‌ نزد ابن‌ تيميه‌ آمدند. او با ايشان‌ بحث‌ كرد و راه‌ راست‌ را به‌ ايشان‌ نمود و آنان‌ را وادار به‌ توبه‌ كرد (14/12). حمله‌ به‌ جبال‌ كسروان‌ در 705ق‌/1305م‌ تجديد شد و ابن‌ تيميه‌ در آن‌ شركت‌ فعال‌ داشت‌ (مقريزي‌، 2(1)/12؛ ابن‌ كثير، 14/35(.
بدين‌ گونه‌ ابن‌ تيميه‌ با دخالت‌ در كارهاي‌ سياسى‌ و سختگيري‌ در امر به‌ معروف‌ و نهى‌ از منكر شخصيت‌ قوي‌ خود را به‌ ثبوت‌ رسانيد. حضور او در همة وقايع‌ مهم‌ سياسى‌ و اجتماعى‌ و دينى‌ دمشق‌ مشهود بود، چنانكه‌ در 701ق‌/1302م‌ جعلى‌ بودن‌ نامه‌اي‌ را كه‌ يهوديان‌ مدعى‌ بودند، حضرت‌ رسول‌ با آن‌ نامه‌ يهوديان‌ خيبر را از اداي‌ جزيه‌ معاف‌ داشته‌ است‌، ثابت‌ كرد (ابن‌ كثير، 14/19). همچنين‌ به‌ اقامه‌ حد و تعزير پرداخت‌ و مخالفان‌ خود را به‌ سكوت‌ واداشت‌ (همانجا). مخالفان‌ نيز گاه‌ بر ضد او دست‌ به‌ توطئه‌ مى‌زدند، چنانكه‌ در 702ق‌ نامه‌اي‌ به‌ دست‌ نايب‌ السلطنه‌ دمشق‌ رسيد كه‌ در آن‌ ابن‌ تيميه‌، قاضى‌ شمس‌الدين‌ ابن‌ الحريري‌ و جمعى‌ از امرا و خواص‌، نايب‌ السلطنه‌ را متهم‌ به‌ ارتباط با دربار مغول‌ مى‌كرد، ولى‌ به‌ زودي‌ مزور بودن‌ نامه‌ معلوم‌ شد و جاعلان‌ به‌ مجازات‌ رسيدند )همو، 14/22(.
در همين‌ سال‌ جنگ‌ معروف‌ شقحب‌ ميان‌ غازان‌ و سپاه‌ مصر و شام‌ درگرفت‌ كه‌ به‌ شكست‌ غازان‌ منتهى‌ شد. ابن‌ كثير (14/241) مى‌گويد كه‌ بعضى‌ از مردم‌ در جنگ‌ با غازان‌ مردد بودند، زيرا از يك‌ سو غازان‌ و سپاه‌ او اسلام‌ آورده‌ بودند و از سوي‌ ديگر با امام‌ مسلمانان‌ بيعت‌ نكرده‌ بودند تا باغى‌ و طاغى‌ بر امام‌ به‌ شمار آيند، ولى‌ ابن‌ تيميه‌ غازان‌ و سپاه‌ او را چون‌ خوارج‌ شمرد و گفت‌: خوارج‌ نيز با على‌ و پس‌ از آن‌ با معاويه‌ جنگيدند و خود را براي‌ خلافت‌ سزاوارتر از آن‌ دو شمردند. غازان‌ هم‌ علاوه‌ بر آنكه‌ ظالم‌ است‌، خود را سزاوارتر از ديگران‌ براي‌ امامت‌ مى‌داند. سپس‌ گفت‌: اگر ديديد كه‌ من‌ در سپاه‌ غازان‌ هستم‌، بى‌درنگ‌ مرا بكشيد. مردم‌ از بيم‌ مغول‌ از شهر خارج‌ شدند، و ابن‌ تيميه‌ نيز از شهر بيرون‌ رفت‌. مردم‌ پنداشتند كه‌ او نيز گريخته‌ است‌، اما او به‌ اردوي‌ ملك‌ ناصر قلاوون‌ رفت‌ و او را به‌ جهاد و حركت‌ به‌ سوي‌ دمشق‌ ترغيب‌ كرد و سوگند خورد كه‌ سپاه‌ ناصر پيروز خواهد شد. اميران‌ ناصر به‌ او گفتند كه‌ «ان‌ شاءالله‌» بگويد، او گفت‌: «ان‌ شاءالله‌ تحقيقاً لا تعليقاً» (همو، 14/25-26).
نبرد شقحيب‌ در ماه‌ رمضان‌ اتفاق‌ افتاد. ابن‌ تيميه‌ فتوا داد كه‌ مسلمانان‌ جنگجو افطار كنند. ملك‌ ناصر به‌ او پيشنهاد كرد كه‌ با او در يك‌ صف‌ باشد، ولى‌ او گفت‌ كه‌ سنت‌ اقتضا مى‌كند كه‌ او در صف‌ قوم‌ خود، يعنى‌ صفوف‌ اهل‌ شام‌ باشد (همانجا). مقريزي‌ و تغري‌ بردي‌ از شركت‌ او در اين‌ جنگ‌ چيزي‌ نگفته‌اند، ولى‌ ابن‌ كثير (همانجا) و ابن‌ شاكر (1/73) بر همكاري‌ آشكار او در اين‌ جنگ‌ تأكيد كرده‌اند.
در رجب‌ 704ق‌ ابن‌ تيميه‌ مردي‌ به‌ نام‌ ابراهيم‌ قطان‌ مجاهد را كه‌ حشيش‌ مى‌خورد و سبلتى‌ پرپشت‌ و دلقى‌ بلند و ناخنهاي‌ دراز داشت‌، گرفت‌، دلق‌ بلندش‌ را پاره‌ كرد و فرمان‌ داد تا سبيل‌ و ناخنهايش‌ را بزنند و او را واداشت‌ تا از حشيش‌ و ديگر محرمات‌ توبه‌ كند؛ همچنين‌ با شخص‌ ديگري‌ به‌ نام‌ شيخ‌ محمد خباز بلاسى‌ نيز چنين‌ كرد و او را از تعبير خواب‌ و ديگر چيزها كه‌ بر پاية علم‌ نيست‌، منع‌ كرد (ابن‌ كثير، 14/33-34).
در همين‌ سال‌ ابن‌ تيميه‌ به‌ مسجد نارنج‌ (يا مسجد التاريخ‌) در جوار مصلاي‌ شهر دمشق‌ رفت‌ و سنگى‌ را كه‌ مى‌گفتند: اثر پاي‌ حضرت‌ رسول‌ بر آن‌ هست‌ و مردم‌ به‌ آن‌ تبرك‌ مى‌جستند، شكست‌ و گفت‌ تبرك‌ و بوسيدن‌ آن‌ جايز نيست‌. عوام‌ از اين‌ كار او به‌ خشم‌ آمدند و شكايت‌ به‌ سلطان‌ مصر بردند. از مصر جواب‌ آمد كه‌ اگر امر چنان‌ است‌ كه‌ ابن‌ تيميه‌ مى‌گويد، كار او درست‌ بوده‌ است‌ و اگر خلاف‌ آن‌ ثابت‌ شود، بايد سزاي‌ آن‌ را ببيند (مقريزي‌، 2(1)/8 – 9؛ قس‌: ابن‌ كثير، 14/34.(
در 705 ق‌ ابن‌ تيميه‌ با فقراي‌ احمديه‌ درافتاد. فقراي‌ احمديه‌ نمايشهاي‌ عجيب‌ مى‌دادند و در آتش‌ مى‌رفتند و مار مى‌خوردند. ابن‌ تيميه‌ در حضور نايب‌ السلطنه‌ در قصر ابلق‌ بر ايشان‌ اعتراض‌ كرد و گفت‌: اگر راست‌ مى‌گويند بايد پيش‌ از رفتن‌ به‌ آتش‌ بدن‌ خود را با سركه‌ و اشنان‌ خوب‌ بشويند و افزود كه‌ كارهاي‌ ايشان‌ شيادي‌، و برخلاف‌ كتاب‌ و سنت‌ است‌. سرانجام‌ موافقت‌ شد كه‌ آنها را از اينگونه‌ نمايشها منع‌ كنند و وادارشان‌ سازند كه‌ طوقهاي‌ آهنين‌ را از گردن‌ خود باز كنند (ابن‌ كثير، 14/36(.
ابن‌ تيميه‌ دربارة اين‌ واقعه‌ و مناظرات‌ خود با اين‌ فرقه‌ كه‌ آنها را رفاعيه‌ (پيروان‌ شيخ‌ احمد بن‌ رفاعى‌) و بطائحية مى‌خواند، رساله‌اي‌ تأليف‌ كرده‌ است‌. اين‌ رساله‌ به‌ نام‌ «مناظرة ابن‌ تيمية العلنيّة لدجاجلة البطائحيّة الرفاعيّة» در مجموعة الرسائل‌ و المسائل‌ (1/133- 155) به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌.
در همين‌ سال‌ محاكمه‌ ابن‌ تيميه‌ بر سر عقايد او و مخصوصاً آنچه‌ در العقيدة الواسطية آورده‌ بود، پيش‌ آمد. دواداري‌ داستان‌ اين‌ محاكمه‌ و دلايل‌ آن‌ را به‌ تفصيل‌ ذكر كرده‌ است‌ (9/143). خلاصة آن‌ اين‌ است‌ كه‌ ابن‌ تيميه‌ در 703ق‌، فصوص‌ الحكم‌ محيى‌الدين‌ ابن‌ عربى‌ را مطالعه‌ كرد و آن‌ را با عقايد خود مخالف‌ يافت‌ و شروع‌ به‌ لعن‌ و سب‌ّ محيى‌الدين‌ و پيروان‌ او كرد و كتابى‌ به‌ نام‌ النصوص‌ على‌ الفصوص‌ در رد آن‌ نوشت‌. بعد آگاه‌ شد كه‌ شيخ‌ ابوالفتح‌ نصر بن‌ سليمان‌ منبجى‌ مقري‌ (د 719ق‌/1319م‌) كه‌ امير بيبرس‌ جاشنگير سلطان‌ مصر بسيار به‌ او عقيده‌ داشت‌ و شيخ‌ كريم‌الدين‌، شيخ‌ خانقاه‌ سعيد السعداء در قاهره‌، از پيروان‌ و معتقدان‌ محيى‌ الدين‌ ابن‌ عربى‌ هستند، پس‌ به‌ هر دو نامه‌ نوشت‌ و در آن‌ نامه‌ها ابن‌ عربى‌ را سخت‌ نكوهش‌ كرد (نامة مفصل‌ وي‌ به‌ نصر منبجى‌ در مجموعة الرسائل‌ و المسائل‌، 1/169-190، به‌ طبع‌ رسيده‌ است‌). اين‌ نامه‌ مؤدبانه‌ است‌، ولى‌ در آن‌ به‌ عقايد محيى‌الدين‌ و صدرالدين‌ قونوي‌ و عفيف‌ تلمسانى‌ و ابن‌ سبعين‌ سخت‌ تاخته‌ و آنان‌ را كافر خوانده‌ است‌.
نصر منبجى‌ از اين‌ نامه‌ سخت‌ به‌ خشم‌ آمد و به‌ واسطة تقرب‌ و احترامى‌ كه‌ نزد امير بيبرس‌ جاشنگير داشت‌، قاضى‌ زين‌الدين‌ على‌ بن‌ مخلوف‌ بن‌ ناهض‌ مالكى‌ (د 718ق‌) قاضى‌ مالكيان‌ در قاهره‌ را واداشت‌ تا از بيبرس‌ بخواهد كه‌ ابن‌ تيميه‌ را به‌ مصر فراخواند تا او را محاكمه‌ كنند و به‌ توبه‌ و بازگشت‌ از عقايدش‌ وادارند. در اين‌ ميان‌ در 8 رجب‌ 705 بحث‌ و مناقشه‌ دربارة العقيدة الواسطية پيش‌ آمد و پس‌ از چند جلسه‌ مذاكره‌ عقيدة شيخ‌ پذيرفته‌ شد. اما در آن‌ اوان‌ شيخ‌ جمال‌ الدين‌ ابوالحجاج‌ يوسف‌ مزي‌ (د 742ق‌/1341م‌) فصلى‌ از كتاب‌ افعال‌ العباد بخاري‌ را در رد بر جهميه‌ مى‌خواند. شافعيان‌ گمان‌ بردند كه‌ روي‌ سخن‌ با ايشان‌ است‌ و به‌ قاضى‌ نجم‌الدين‌ ابوالعباس‌ احمد بن‌ صصري‌ قاضى‌ شافعيان‌ شكايت‌ بردند. ابن‌ صصري‌ مزي‌ را به‌ زندان‌ انداخت‌. اين‌ امر بر ابن‌ تيميه‌ گران‌ آمد و به‌ زندان‌ رفت‌ و مزي‌ را از زندان‌ آزاد ساخت‌. ابن‌ صصري‌ مقاومت‌ و تهديد به‌ استعفاء كرد. ابن‌ تيميه‌ به‌ نايب‌ السلطنه‌ شكايت‌ برد و او فرمان‌ داد كه‌ كسى‌ دربارة عقايد سخن‌ نگويد (ابن‌ كثير، 14/37(
به‌ مصر خبر رسيد كه‌ نايب‌ السلطنة دمشق‌ ندا در داده‌ است‌ كه‌ هركس‌ دربارة عقيدة ابن‌ تيميه‌ سخنى‌ بگويد، به‌ دار آويخته‌ مى‌شود. پس‌ قاضى‌ شمس‌ الدين‌ ابن‌ عدلان‌ كنانى‌ مصري‌ قاضى‌ معتبر و بنام‌ شافعيان‌ (د 749ق‌) سخت‌ برآشفت‌ و با قاضى‌ على‌ بن‌ مخلوف‌ مذكور بر ضد ابن‌ تيميه‌ به‌ پا خاست‌. در نامه‌اي‌ كه‌ در 5 رمضان‌ به‌ دمشق‌ رسيد، سلطان‌ فرمان‌ داده‌ بود كه‌ ابن‌ تيميه‌ و قاضى‌ ابن‌ صصري‌ را براي‌ آنچه‌ در محاكمه‌ ابن‌ تيميه‌ در 698ق‌ در خصوص‌ رسالة العقيدة الحموية روي‌ داده‌ بود، يعنى‌ براي‌ تحقيق‌ و كشف‌ حقيقت‌، به‌ مصر بفرستند. پس‌ ابن‌ تيميه‌ را با برادرش‌ شرف‌ الدين‌ عبدالرحمان‌ و ابن‌ صصري‌ به‌ مصر فرستادند. روز پنجشنبه‌ 23 رمضان‌ 705ق‌/18 آوريل‌ 1305م‌ مجلس‌ محاكمه‌اي‌ در قلعة جبل‌ قاهره‌ با حضور امرا، قضات‌ و فقها تشكيل‌ شد. قاضى‌ ابن‌ عدلان‌ دربارة عقيدة شرعى‌ او ادعا نامه‌اي‌ بيان‌ كرد. ابن‌ تيميه‌ شروع‌ به‌ خطبه‌ كرد. به‌ او گفتند كه‌ او را براي‌ خطبه‌ نياورده‌اند، براي‌ محاكمه‌ آورده‌اند، و بايد به‌ ادعانامه‌ پاسخ‌ دهد. ابن‌ تيميه‌ پرسيد كه‌ اين‌ دعوي‌ نزد چه‌ كسى‌ طرح‌ خواهد شد، يعنى‌ قاضى‌ كيست‌، گفتند: زين‌الدين‌ على‌ بن‌ مخلوف‌. ابن‌ تيميه‌ گفت‌: حكم‌ او در اين‌ باره‌ جايز نيست‌، زيرا او طرف‌ دعوي‌ و خصم‌ او و خصم‌ مذهب‌ اوست‌. قاضى‌ او را به‌ دليل‌ پاسخ‌ ندادن‌ محكوم‌ به‌ زندان‌ كرد، و با برادرش‌ در حارة الديلم‌ به‌ زندان‌ افكندند و ابن‌ صصري‌ را با خلعت‌ و حكم‌ قضا روانة دمشق‌ كردند و نامه‌اي‌ به‌ او دادند كه‌ بر منبر جامع‌ دمشق‌ بخوانند و مردم‌ را از اعتقاد به‌ فتواهاي‌ ابن‌ تيميه‌ بازدارند و حنابله‌ را مجبور به‌ بازگشت‌ از عقايد او كنند. مى‌گويند: چون‌ در آن‌ مجلس‌ حكم‌ به‌ زندانى‌ شدن‌ او كردند، ابن‌ تيميه‌ اين‌ آيه‌ را برخواند: رَب‌َّ السَّجْن‌ُ اَحَب‌ُّ اِلَى‌َّ مِمّا يَدْعونَنى‌ اِلَيْه‌… (يوسف‌ /12/32. )
دواداري‌ نامه‌اي‌ را كه‌ بر ضد حنابله‌ و ابن‌ تيميه‌، براي‌ خواندن‌ در جامع‌ دمشق‌ نوشته‌ شده‌ بود، آورده‌ است‌ (9/139-142). در اين‌ نامه‌ ابن‌ تيميه‌ را به‌ سبب‌ اعتقادش‌ به‌ تجسم‌ و بودن‌ خداوند در بالا و نيز عقيده‌ به‌ صوت‌ و حرف‌ بودن‌ قرآن‌ و قدمت‌ آن‌ متهم‌ ساخته‌ و حكم‌ كرده‌اند كه‌ اگر حنبليان‌ از اين‌ عقايد دست‌ برندارند، بايد از مناصب‌ خود بركنار شوند.
در شب‌ عيد فطر سال‌ 706ق‌ امير سلار نايب‌ السلطنة مصر قضات‌ شافعى‌ و مالكى‌ و حنفى‌ را با جمعى‌ از فقها احضار كرد تا دربارة آزاد كردن‌ ابن‌ تيميه‌ از زندان‌ بحث‌ كنند. بعضى‌ از حضار براي‌ خروج‌ او از زندان‌ شروطى‌ قائل‌ شدند، از جمله‌ آنكه‌ ابن‌ تيميه‌ از بعضى‌ عقايد خود دست‌ بردارد و خواستند تا ابن‌ تيميه‌ به‌ آن‌ مجلس‌ بيايد و با ايشان‌ گفت‌ و گو كند، ولى‌ ابن‌ تيميه‌ حاضر نشد و مجلس‌ به‌ جايى‌ نرسيد (ابن‌ كثير، 14/43(
در روز جمعه‌ 14 صفر 707ق‌/15 اوت‌ 1307م‌ قاضى‌ القضات‌ بدرالدين‌ محمد بن‌ ابراهيم‌ بن‌ سعدالله‌ كنانى‌ شافعى‌، معروف‌ به‌ ابن‌ جماعه‌ (د 773ق‌/1333م‌) در زندان‌ قلعة الجبل‌ در قاهره‌ با ابن‌ تيميه‌ ملاقات‌ كرد. ابن‌ تيميه‌ تصميم‌ خود را بر ماندن‌ در زندان‌ به‌ اطلاع‌ او رسانيد. در جمعه‌ 23 ربيع‌الاول‌ همين‌ سال‌ امير حسام‌ الدين‌ مهنا بن‌ ملك‌ عيسى‌، معروف‌ به‌ ملك‌ العرب‌ (د 735ق‌) كه‌ به‌ قاهره‌ رفته‌ بود، خود به‌ زندان‌ ابن‌ تيميه‌ رفت‌ و او را سوگند داد كه‌ با او از زندان‌ بيرون‌ بيايد و به‌ خانة امير سلار بروند. در خانة امير سلار ميان‌ او و بعضى‌ از فقها مباحثه‌ درگرفت‌ و تا شام‌ طول‌ كشيد و ابن‌ تيميه‌ شب‌ را در خانة سلار گذرانيد. روز يكشنبه‌ به‌ حكم‌ سلطان‌ اجتماع‌ ديگري‌ تشكيل‌ شد، ولى‌ قضات‌ در آن‌ مجلس‌ حاضر نشدند، زيرا از بحث‌ با ابن‌ تيميه‌ بيم‌ داشتند. امير حسام‌ الدين‌ مهنا مى‌خواست‌ ابن‌ تيميه‌ را با خود به‌ دمشق‌ ببرد، ولى‌ سلار گفت‌: بهتر است‌ او در مصر بماند تا مردم‌ فضل‌ و دانش‌ او را ببينند.
در شوال‌ همين‌ سال‌ بزرگان‌ صوفيه‌ به‌ سبب‌ حملات‌ ابن‌ تيميه‌ به‌ ابن‌ عربى‌ از او شكايت‌ كردند. در رأس‌ اين‌ صوفيان‌ تاج‌الدين‌ ابوالفضل‌ احمد بن‌ محمد بن‌ عبدالكريم‌ بن‌ عطاءالله‌ اسكندرانى‌ شاذلى‌ مالكى‌ (د 709ق‌) و شيخ‌ خانقاه‌ سعيد السعداء بودند. محاكمه‌ را به‌ قاضى‌ شافعى‌ محول‌ كردند، ولى‌ در جلسة محاكمه‌ نتوانستند چيزي‌ بر ابن‌ تيميه‌ ثابت‌ كنند. ابن‌ تيميه‌ گفت‌: طلب‌ ياري‌ و استغاثه‌ از خدا جايز است‌، ولى‌ از رسول‌ الله‌ جايز نيست‌، فقط مى‌توان‌ او را نزد خدا شفيع‌ كرد. بعضى‌ از حضار گفتند: از اين‌ سخن‌ نمى‌توان‌ چيزي‌ بر او خرده‌ گرفت‌، ولى‌ قاضى‌ كه‌ همان‌ بدرالدين‌ ابن‌ جماعه‌ بود، اين‌ سخن‌ ابن‌ تيميه‌ را بى‌ادبى‌ نسبت‌ به‌ پيامبر(ص‌) تلقى‌ كرد. بعد او را ميان‌ رفتن‌ به‌ دمشق‌، و حبس‌ در قاهره‌ و رفتن‌ به‌ اسكندريه‌ با بعضى‌ شروط مخير ساختند. او پذيرفت‌ كه‌ به‌ دمشق‌ رود و با بريد (پست‌ و قاصد) عازم‌ دمشق‌ گرديد، اما روز بعد او را برگرداندند و گفتند حكومت‌ جز با حبس‌ او با امر ديگري‌ موافق‌ نيست‌؛ پس‌ ميان‌ قضات‌ خلاف‌ افتاد و ابن‌ تيميه‌ پذيرفت‌ كه‌ به‌ زندان‌ رود. او را به‌ زندان‌ قضات‌ در جايى‌ كه‌ وقتى‌ قاضى‌ تاج‌الدين‌ ابومحمد عبدالوهاب‌، معروف‌ به‌ ابن‌ بنت‌ الاعزّ (د 665ق‌/ 1267م‌) را محبوس‌ كرده‌ بودند، بردند و اجازه‌ دادند كه‌ خدمتكارانى‌ با او باشند.
ابن‌ تيميه‌ در زندان‌ به‌ دادن‌ فتوا مشغول‌ شد و مردم‌ آزادانه‌ پيش‌ او مى‌رفتند. مى‌گويند: شيخ‌ زندانيان‌ را از لهو و لعب‌ و بازي‌ نرد و شطرنج‌ باز مى‌داشت‌ و به‌ آنها آموزشهاي‌ دينى‌ مى‌داد تا آنجا كه‌ آن‌ زندان‌ از مدرسه‌ و خانقاه‌ و رباط مفيدتر شده‌ بود. خانة ابن‌ تيميه‌ نيز پس‌ از آزادي‌ وي‌ از زندان‌، مركزي‌ روحانى‌ براي‌ عامه‌ گرديد.
در 709ق‌ ابن‌ تيميه‌ به‌ اسكندريه‌ رفت‌. در آنجا او را در خانة شاهى‌ واقع‌ در برجى‌ وسيع‌، جاي‌ دادند. زمينة اين‌ سفر بر اثر تحريك‌ شيخ‌ نصر منبجى‌ دشمن‌ اصلى‌ او فراهم‌ آمد كه‌ بر بيبرس‌ جاشنگير، كه‌ با عنوان‌ الملك‌ المظفر سلطان‌ مصر شده‌ بود، نفوذ فراوان‌ داشت‌. گويا قصد داشتند كه‌ او را در آنجا به‌ دست‌ يكى‌ از مخالفان‌ وي‌ از ميان‌ بردارند. ابن‌ تيميه‌ 8 ماه‌ در آن‌ برج‌ ماند و اصناف‌ مردم‌ پيش‌ او مى‌رفتند و از فضل‌ و دانش‌ او بهره‌ مى‌بردند (ابن‌ كثير، 14/50(
اندكى‌ بعد وضع‌ سياسى‌ مصر دگرگون‌ شد و ملك‌ ناصر محمد بن‌ قلاوون‌ كه‌ از دست‌ امراي‌ خود به‌ قلعه‌ كرك‌ پناه‌ برده‌ بود، به‌ دمشق‌ رفت‌ و كارش‌ از نو بالا گرفت‌ و الملك‌ المظفر بيبرس‌ جاشنگير ناگزير به‌ استعفا گرديد و ملك‌ ناصر با پيروزي‌ وارد قاهره‌ شد و روز عيد فطر به‌ قلعة الجبل‌، قلعة نظامى‌ مصر، رفت‌ و روز 2 شوال‌ يعنى‌ دو روز پس‌ از عودت‌ به‌ سلطنت‌ (براي‌ بار سوم‌) ابن‌ تيميه‌ را با احترام‌ از اسكندريه‌ فرا خواند. ابن‌ تيميه‌ روز 8 شوال‌ وارد قاهره‌ شد و روز جمعه‌ به‌ ديدار ملك‌ ناصر رفت‌ و مورد استقبال‌ گرم‌ او قرار گرفت‌. در اين‌ مجلس‌ كه‌ وزير و قضات‌ مصر و شام‌ و علماي‌ بزرگ‌ حاضر بودند، وزير از سلطان‌ خواست‌ كه‌ در برابر گرفتن‌ مبلغ‌ كلانى‌ از اهل‌ ذمه‌، اجازه‌ دهد كه‌ آنها عمامة سفيد بر سر نهند. ملك‌ ناصر از علما دربارة اين‌ پيشنهاد استفتا كرد، ولى‌ كسى‌ جز ابن‌ تيميه‌ پاسخ‌ نداد. وي‌ روي‌ دو زانو نشست‌ و با سخنانى‌ تند و خشن‌ پيشنهاد وزير را رد كرد و ملك‌ ناصر را از اين‌ كار بازداشت‌.
در آن‌ جلسه‌ ملك‌ ناصر به‌ طور خصوصى‌ از ابن‌ تيميه‌ خواسته‌ بود كه‌ به‌ قتل‌ بعضى‌ از قضات‌ كه‌ دربارة ملك‌ ناصر هنگام‌ تبعيد او به‌ كرك‌ سخنانى‌ گفته‌ بودند، فتوا دهد. اين‌ قضات‌ همان‌ كسانى‌ بودند كه‌ به‌ ابن‌ تيميه‌ نيز آزار رسانده‌ بودند، اما ابن‌ تيميه‌ به‌ اين‌ درخواست‌ سلطان‌ پاسخ‌ منفى‌ داد و گفت‌: ايشان‌ اشخاص‌ خوبى‌ هستند، اگر آنها را بكشى‌، مانند ايشان‌ ديگر نخواهى‌ يافت‌. سلطان‌ گفت‌: آنها ترا آزار رسانده‌اند و بارها خواسته‌اند كه‌ ترا بكشند. ابن‌ تيميه‌ پاسخ‌ داد: هركسى‌ مرا آزار داده‌ است‌، بخشودم‌، و از كسانى‌ كه‌ خدا و رسول‌ را آزرده‌اند، خدا خود انتقام‌ خواهد گرفت‌. قاضى‌ مالكى‌ در اين‌ باره‌ گفته‌ است‌: ما كسى‌ مانند او نديديم‌، ما بر ضد او توطئه‌ كرديم‌ و بر او دست‌ نيافتيم‌، اما او بر ما دست‌ يافت‌ و از ما درگذشت‌. ابن‌ تيميه‌ پس‌ از آن‌ آزادانه‌ به‌ نشر عقايد و فتاوي‌ خود مشغول‌ شد (ابن‌ كثير، 14/53 -54. )
در رجب‌ 711ق‌/ نوامبر 1311م‌ عده‌اي‌ بر ضد ابن‌ تيميه‌ توطئه‌اي‌ ترتيب‌ دادند تا او را بكشند. جماعتى‌ از طرفداران‌ ابن‌ تيميه‌ خواستند كه‌ توطئه‌ كنندگان‌ را بگيرند و بكشند، ولى‌ ابن‌ تيميه‌ مانع‌ شد و گفت‌: اگر اين‌ انتقام‌ حق‌ من‌ است‌، از آن‌ درگذشتم‌، و اگر حق‌ شماست‌، چرا از من‌ استفتا مى‌كنيد؟ و اگر حق‌ خداست‌، خداوند خود مى‌داند كه‌ چگونه‌ انتقام‌ بگيرد (لائوست‌، 294، به‌ نقل‌ از الكواكب‌ الدرية، 184(
در 713ق‌ خبر رسيد كه‌ اولجايتو ايلخان‌ مغول‌ در ايران‌، قصد حمله‌ به‌ بلاد شام‌ را دارد. ملك‌ ناصر با شنيدن‌ اين‌ خبر همراه‌ ابن‌ تيميه‌ رهسپار دمشق‌ گرديد. ابن‌ تيميه‌ در غزه‌ از سلطان‌ جدا شد و به‌ بيت‌المقدس‌ رفت‌ و از آنجا عازم‌ دمشق‌ شد. ملك‌ ناصر در 13 شوال‌ به‌ دمشق‌ رسيد، و چون‌ سپاه‌ مغول‌ بازگشته‌ بودند، با امراي‌ خود به‌ حجاز رفت‌ و ابن‌ تيميه‌ روز چهارشنبه‌ اول‌ ذيعقده‌ پس‌ از 7 سال‌ دوري‌ از دمشق‌ وارد آن‌ شهر شد و در آنجا رحل‌ اقامت‌ افكند و به‌ تدريس‌ و افتاء و ارشاد مشغول‌ گشت‌.
در 718ق‌/1319م‌ شمس‌الدين‌ محمد بن‌ مسلم‌ بن‌ مالك‌ بن‌ مزروع‌ حنبلى‌ (د 726ق‌) قاضى‌ القضات‌ دمشق‌ با ابن‌ تيميه‌ ملاقات‌ كرد و از او خواست‌ كه‌ در مسألة حلف‌ به‌ طلاق‌، فتوا ندهد، ولى‌ او نپذيرفت‌. مسالة حلف‌ با سوگند به‌ طلاق‌ اين‌ است‌ كه‌ كسى‌ مثلاً بگويد: سوگند به‌ طلاق‌ (يا الطلاق‌ يلزمنى‌: طلاق‌ بر من‌ لازم‌ مى‌شود) كه‌ چنين‌ و چنان‌ خواهم‌ كرد، يا كسى‌ طلاق‌ را معلق‌ و مشروط به‌ امر كند و قصد او فعل‌ چيزي‌ يا پرهيز از چيزي‌ و يا منع‌ از آن‌ باشد، ولى‌ در آن‌ حال‌ نيت‌ طلاق‌ نكند. فتواي‌ ابن‌ تيميه‌ در اين‌ مورد اين‌ است‌ كه‌ در هيچ‌ يك‌ از اين‌ دو حالت‌ طلاق‌ واقع‌ نخواهد شد. نظر شيعه‌ نيز دراين‌ مسأله‌ چنين‌ است‌، اما اهل‌ سنت‌ مى‌گويند كه‌ در هر دو صورت‌ طلاق‌ واقع‌ خواهد شد. ابن‌ تيميه‌ مى‌گويد: در هر دو صورت‌ كفارة يمين‌ ثابت‌ مى‌شود. مشروح‌ عقيدة ابن‌ تيميه‌ در الفتاوي‌ مذكور است‌ (نك: ابوزهره‌، 430)
در اول‌ جمادي‌ الاول‌ همين‌ سال‌ نامه‌اي‌ از سوي‌ ملك‌ ناصر رسيد كه‌ حكم‌ مى‌كرد: ابن‌ تيميه‌ در حلف‌ به‌ طلاق‌ فتوا ندهد. مجلسى‌ در اين‌باره‌ تشكيل‌ شد و نتيجة آن‌ تنفيد فرمان‌ سلطان‌ بود كه‌ در شهر هم‌ بر مردم‌ خواندند. در روز سه‌شنبه‌ 29 رمضان‌ 719ق‌ باز نامه‌اي‌ از سلطان‌ متضمن‌ منع‌ ابن‌ تيميه‌ از افتاء در مسالة طلاق‌ رسيد و فقها و قضات‌ در دارالسعاده‌ نزد نايب‌ السلطنة دمشق‌ جمع‌ شدند و نامه‌ را خواندند و بار ديگر رأي‌ فقها و قضات‌ مبنى‌ بر تأييد حكم‌ سلطان‌ صادر شد، اما ابن‌ تيميه‌ فرمان‌ سلطان‌ و رأي‌ فقها را ناديده‌ گرفت‌ و بر فتواي‌ خود در مورد طلاق‌ مذكور باقى‌ ماند. به‌ همين‌ جهت‌ روز دوشنبه‌ 22 رجب‌ 720 قضات‌ و فقهاي‌ مذاهب‌ در دارالسعاده‌ در حضور نايب‌السلطنه‌ جلسه‌اي‌ تشكيل‌ دادند و ابن‌ تيميه‌ را به‌ جلسة مذكور احضار كردند و او را به‌ سبب‌ عدم‌ طاعت‌ توبيخ‌ كردند و در قلعة دمشق‌ به‌ زندان‌ انداختند. ابن‌ تيميه‌ مدت‌ 5 ماه‌ و 18 روز در اين‌ زندان‌ ماند تا در روز دوشنبه‌ عاشوراي‌ 721ق‌ فرمانى‌ از سلطان‌ مبنى‌ بر آزادي‌ ابن‌ تيميه‌ از زندان‌ رسيد و او از زندان‌ خارج‌ شد.
در روز دوشنبه‌ ششم‌ شعبان‌ 726ق‌ بار ديگر ابن‌ تيميه‌ را با برادرش‌ زين‌الدين‌ عبدالرحمان‌ در قلعة دمشق‌ زندانى‌ كردند (مقريزي‌، 2(1)/273). ابن‌ كثير (4/123( اين‌ واقعه‌ را در 16 شعبان‌ سال‌ مذكور نوشته‌ كه‌ اشتباه‌ است‌، زيرا همو )همانجا) مى‌گويد: فرمان‌ سلطان‌ مبنى‌ بر زندانى‌ ساختن‌ ابن‌ تيميه‌ را در روز جمعه‌ دهم‌ شعبان‌ در جامع‌ دمشق‌ براي‌ مردم‌ خواندند، يعنى‌ فرمان‌ سلطان‌ قبلاً رسيده‌ بوده‌ است‌ و به‌ موجب‌ آن‌ ابن‌ تيميه‌ در روز دوشنبه‌ ششم‌ شعبان‌ زندانى‌ شده‌ بود. اگر دوشنبه‌ ششم‌ شعبان‌ باشد، جمعه‌ درست‌ دهم‌ شعبان‌ مى‌شود، اما دوشنبه‌ در آن‌ ماه‌ با شانزدهم‌ شعبان‌ مطابق‌ نيست‌.
بنابر نوشتة مقريزي‌ سبب‌ صدور فرمان‌ سلطان‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ شمس‌الدين‌ ابن‌ قيم‌ الجوزيه‌ شاگرد بنام‌ ابن‌ تيميه‌ در شهر قدس‌ در مسألة شفاعت‌ و توسل‌ به‌ انبياء سخن‌ گفت‌، يعنى‌ به‌ فتواي‌ ابن‌ تيميه‌ آن‌ را جائز نشمرد و مجرد قصد قبر حضرت‌ را (بدون‌ قصد مسجد آن‌ حضرت‌) منكر شد. مردم‌ بيت‌المقدس‌ از اين‌ فتوا ناراحت‌ شدند و به‌ جلال‌الدين‌ محمد قزوينى‌ قاضى‌ القضاة دمشق‌ (د 739ق‌) نامه‌ نوشتند، و اين‌ خبر به‌ سلطان‌ ملك‌ ناصر بن‌ قلاوون‌ رسيد. او مسأله‌ را به‌ شمس‌الدين‌ محمد بن‌ عثمان‌ حريري‌ حنفى‌ (د 728ق‌) قاضى‌ القضاة حنفى‌ ارجاع‌ كرد. قاضى‌ القضاة حنفى‌ ابن‌ تيميه‌ را سخت‌ نكوهش‌ كرد، و اين‌ موجب‌ شد كه‌ ملك‌ ناصر فرمان‌ دهد كه‌ او را به‌ زندان‌ درافكنند (مقريزي‌ 2(1)/273). اين‌ خبر را يكى‌ از حاجبان‌ نايب‌السلطنه‌ به‌ ابن‌ تيميه‌ رسانيد. مى‌گويند: ابن‌ تيميه‌ از شنيدن‌ اين‌ خبر اظهار سرور كرد. او را سوار بر اسب‌ به‌ قلعة دمشق‌ بردند و در آنجا اتاقى‌ به‌ او اختصاص‌ دادند. برادرش‌ زين‌الدين‌ نيز براي‌ خدمت‌ به‌ او بدانجا رفت‌. روز چهارشنبه‌ نيمة شعبان‌ قاضى‌ القضاة جلال‌ الدين‌ قزوينى‌ امر كرد كه‌ جمعى‌ از ياران‌ ابن‌ تيميه‌ را در زندان‌ حاكم‌ محبوس‌ سازند و جمعى‌ از آنان‌ را نيز تعزير نمايند و بر چارپايان‌ سوار كنند، اما بعد از تعزير آنان‌ را آزاد ساختند، از اين‌ ميان‌ شمس‌الدين‌ ابن‌ قيم‌ الجوزيه‌ را به‌ زندان‌ انداختند و به‌ گفتة مقريزي‌ كتك‌ زدند (همانجا(.
ابن‌ رجب‌ در ذيل‌ طبقات‌ الحنابله‌ آورده‌ است‌ كه‌ 18 تن‌ از اهل‌ هوي‌ و هوس‌ در مصر بر ضد ابن‌ تيميه‌ فتوا دادند كه‌ در رأس‌ آنان‌ قاضى‌ القضات‌ مالكى‌، تقى‌الدين‌ محمد بن‌ ابى‌ بكر بن‌ عيسى‌ بن‌ بدران‌ اخنائى‌ (د 750ق‌/1349م‌) بود. هر 4 قاضى‌ مذاهب‌ چهارگانة مصر نيز به‌ حبس‌ او فتوا دادند (2/401).
ابن‌ كثير (14/124) مى‌نويسد: روز پنجشنبه‌ 11 ذيقعدة سال‌ مذكور، قاضى‌ جمال‌ الدين‌ يوسف‌ بن‌ ابراهيم‌ بن‌ جمله‌ (د 738ق‌) و ناصرالدين‌ مشدالاوقاف‌ (ناظر و مفتش‌ اوقاف‌) پيش‌ ابن‌ تيميه‌ رفتند و نظر او را درباره‌ زيارت‌ قبور انبياء پرسيدند. او كتباً پاسخ‌ داد، و آنان‌ اين‌ پاسخ‌ را به‌ قاضى‌ شافعيان‌ نشان‌ دادند. قاضى‌ نوشت‌ كه‌ مجرد زيارت‌ قبر نبى‌ را معصيت‌ دانستن‌ درست‌ نيست‌ – متن‌ ابن‌ كثير در اينجا آشفته‌ است‌ -. ابن‌ كثير مى‌گويد كه‌ قاضى‌ سخن‌ ابن‌ تيميه‌ را تحريف‌ كرده‌ است‌: ابن‌ تيميه‌ زيارت‌ قبر حضرت‌ رسول‌ را منع نكرده‌، بلكه‌ مجرد قصد رفتن‌ به‌ زيارت‌ را منع‌ كرده‌ است‌. يعنى‌ اگر كسى‌ بدون‌ قصد زيارت‌ به‌ قبر حضرت‌ رسول‌ برود و در آنجا قبر را زيارت‌ كند مانعى‌ ندارد (همانجا(.
در جمادي‌الا¸خر 728ق‌/ آوريل‌ 1328م‌ كتاب‌ و كاغذ و قلم‌ و دوات‌ را از او گرفتند و از مطالعه‌ منعش‌ كردند، زيرا ابن‌ الاخنائى‌ قاضى‌ القضاة مالكى‌ در قاهره‌ كتابى‌ در رد بر اين‌ تيميه‌ دربارة مسألة زيارت‌ نوشت‌. اين‌ كتاب‌ به‌ دست‌ ابن‌ تيميه‌ رسيد و ردي‌ بر آن‌ نوشت‌ و او را جاهل‌ خواند. ابن‌ الاخنائى‌ به‌ ملك‌ ناصر شكايت‌ كرد و او فرمان‌ داد كه‌ كتاب‌ و دفتر از او باز گيرند. ابن‌ تيميه‌ در شب‌ دوشنبه‌ 20 ذيقعدة همان‌ سال‌ در زندان‌ قلعة دمشق‌ وفات‌ يافت‌. جنازة او را با تشييع‌ بى‌نظير مردم‌ در مقبرة صوفيه‌ در كنار قبر برادرش‌ شرف‌الدين‌ عبيدالله‌ دفن‌ كردند. عدة كسانى‌ را كه‌ در تشييع‌ جنازه‌ او شركت‌ كردند از 60 تا 200 هزار تن‌ نوشته‌اند، و اين‌ غير از تعداد زنان‌ است‌ كه‌ آنها را تا 000 ،15تن‌ تخمين‌ زده‌اند (ابن‌ كثير، 14/135-136(.
ابن‌ تيميه‌ بدون‌ شك‌ يكى‌ از بزرگ‌ترين‌ علماي‌ دينى‌ عالم‌ اسلام‌ در ميان‌ اهل‌ سنت‌ است‌. او از لحاظ دانش‌، تقوي‌، شجاعت‌ و اعراض‌ از مقامات‌ و لذات‌ دنيوي‌ از افراد كم‌ نظير به‌ شمار مى‌رود. در سراسر عمر خود جز به‌ بحث‌ و مطالعه‌ و تصنيف‌ و مبارزه‌ به‌ كاري‌ ديگر نپرداخت‌: زن‌ نگرفت‌، از امرا و شاهان‌ هديه‌ و صله‌ نپذيرفت‌ و به‌ كم‌ قناعت‌ كرد (نك: ابن‌ حجر، 1/162(
وي‌ قامتى‌ متوسط، كتفى‌ پهن‌ و چشمانى‌ نافذ داشت‌ (ابن‌ رجب‌، 2/395). تندخوي‌ بود و در بحث‌ گاه‌ بسيار تند مى‌شد و به‌ مخاطب‌ اهانت‌ مى‌كرد (ابن‌ حجر، 1/163). در برابر كسى‌ خم‌ نمى‌شد و به‌ سلام‌ و مصافحه‌ بسنده‌ مى‌كرد. با امرا و شخصيتهاي‌ بلند مقام‌ سياسى‌ استوار و بى‌پروا رو به‌ رو مى‌شد (ابن‌ رجب‌، همانجا). خود را مجتهد مى‌دانست‌ و از كسى‌ تقليد نمى‌كرد. در داوري‌ نسبت‌ به‌ بزرگان‌ دين‌ بى‌پروا بود و گاه‌ بر علما و فقهاي‌ مشهور و مسلم‌ خرده‌ مى‌گرفت‌ (ابن‌ حجر، 1/163، 165). نوشته‌اند كه‌ صحابه‌ حتى‌ عمر و على‌(ع‌) را تخطئه‌ مى‌كرد و عثمان‌ را مال‌ دوست‌ مى‌خواند (همو،( 1/165، اما به‌ نظر مى‌رسد كه‌ اين‌ سخنان‌ را دشمنانش‌ به‌ وي‌ نسبت‌ داده‌ باشند، زيرا در كتابهاي‌ او چيزي‌ در بدگوئى‌ از صحابه‌ نيامده‌ است‌، علاوه‌ بر اين‌، يكى‌ از اصول‌ مهم‌ او تبعيت‌ از سلف‌ است‌ و چنين‌ كسى‌ نمى‌تواند صحابه‌ را تخطئه‌ كند.
ابن‌ تيميه‌ به‌ سبب‌ اظهار عقايد خاص‌ خود نسبت‌ به‌ مسائل‌ مختلف‌ (كلامى‌، فقهى‌، عرفانى‌ و …) و موضع‌ گيري‌ در برابر شخصيتهاي‌ برجستة اسلامى‌، مخالفان‌ و نيز مريدان‌ بسياري‌ در همان‌ روزگار خويش‌ يافت‌. از مخالفان‌ او مى‌توان‌ اينان‌ را نام‌ برد: نصر به‌ سلمان‌ بن‌ عمر منبجى‌ (د 719ق‌/1319م‌) از فقها و زهاد زمان‌ خود (ابن‌ كثير، 14/37)؛ نورالدين‌ على‌ بن‌ يعقوب‌ بن‌ جبريل‌ بكري‌ شافعى‌ (د 724ق‌/ 1324م‌) از علماي‌ متعصب‌ و قشري‌ (ابن‌ حجر، 1/165؛ ابن‌ رجب‌، 2/400)؛ تاج‌الدين‌ ابوالفضل‌ احمد بن‌ محمد بن‌ عبدالكريم‌ اسكندرانى‌ شاذلى‌ (د 709ق‌/1309م‌) از بزرگان‌ صوفيه‌ (ابن‌ حجر، 1/291-292)؛ عبدالكريم‌ كريم‌الدين‌ ابوالقاسم‌ بن‌ عبدالله‌ آملى‌ طبري‌ (د 710ق‌) (همو، 3/11)؛ جمال‌الدين‌ ابوالمحاسن‌ يوسف‌ بن‌ ابراهيم‌ شافعى‌ حورانى‌ معروف‌ به‌ ابن‌ جمله‌، قاضى‌ شافعيان‌ در دمشق‌، وي‌ از كسانى‌ بود كه‌ از بيم‌ مردم‌ در تشييع‌ جنازة ابن‌ تيميه‌ حاضر نشدند و خود را پنهان‌ كردند (همو،5/220؛ابن‌كثير،14/139)؛ كمال‌الدين‌ابوالمعالى‌ محمد بن‌ على‌ بن‌ عبدالواحد انصاري‌، معروف‌ به‌ ابن‌ زملكانى‌ (د 727ق‌/ 1327م‌) كه‌ نخست‌ از هواداران‌ ابن‌ تيميه‌ بود (ابن‌ حجر، 4/193؛ ابن‌ كثير، 14/36، 131-132)؛ ابوحيان‌ محمد بن‌ يوسف‌ بن‌ على‌ بن‌ يوسف‌ اندلسى‌ نحوي‌ (د 745ق‌/1344م‌) از ائمة بزرگ‌ نحو و تفسير و حديث‌ روزگار خويش‌ كه‌ وي‌ نيز نخست‌ ابن‌ تيميه‌ را بزرگ‌ مى‌داشت‌، ولى‌ به‌ سبب‌ خرده‌ گيري‌ ابن‌ تيميه‌ به‌ سيبويه‌، روابطشان‌ تيره‌ شد (ابن‌ حجر، 1/177- 178)؛ تقى‌الدين‌ على‌ بن‌ عبدالله‌ كافى‌ سبكى‌ (683 -756ق‌/ 1284- 1355م‌)، پدر تاج‌الدين‌ سبكى‌ (مؤلف‌ طبقات‌ الشافعية )، كه‌ چند كتاب‌ در رد ابن‌ تيميه‌ نوشته‌ است‌: الدرة المضيئة فى‌ الرد على‌ ابن‌ تيمية، نقد الاجتماع‌ و الافتراق‌ فى‌ مسائل‌ الايمان‌ و الطلاق‌ و النظر المحقق‌ فى‌ الحلف‌ بالطلاق‌ المعلق‌. تقى‌الدين‌ سبكى‌ كتاب‌ منهاج‌ السنة ابن‌ تيميه‌ را خوانده‌ و پسنديده‌ بود، اما به‌ بعضى‌ مطالب‌ آن‌ ايراد گرفته‌ بود كه‌ آنها را در قصيده‌اي‌ منظوم‌ ساخته‌ است‌. اين‌ قصيده‌ با رُدود آن‌ در جلد دوم‌ منهاج‌ السنة النبوية (ص‌ 3 به‌ بعد) آمده‌ است‌.
شمس‌الدين‌ محمد ذهبى‌ حافظ و محدث‌ و مورخ‌ بزرگ‌ (د 748ق‌) نامه‌اي‌ به‌ سبكى‌ نوشته‌ و او را به‌ جهت‌ سخنانش‌ درباره‌ ابن‌ تيميه‌ ملامت‌ كرده‌ است‌، و سبكى‌ در پاسخ‌ پوزش‌ خواسته‌ و ابن‌ تيميه‌ را به‌ عظمت‌ و جلالت‌ قدر ستوده‌ است‌(ابن‌ حجر، 1/169)، و ابن‌ قدامة مقدسى‌ (د 744ق‌) از شاگردان‌ ابن‌ تيميه‌ بر سبكى‌ رد نوشته‌ است‌ (همو، 3/421)؛ از مخالفان‌ ديگر او شهاب‌ الدين‌ احمد بن‌ يحيى‌ كلابى‌ معروف‌ به‌ ابن‌ جهيل‌ (د 733ق‌) است‌ كه‌ در رد ابن‌ تيميه‌ رساله‌اي‌ نوشته‌ و در آن‌ منكر «جهت‌» براي‌ ذات‌ حق‌ تعالى‌ شده‌ است‌. اين‌ رساله‌ را سبكى‌ در طبقات‌ الشافعية (9/35 به‌ بعد) آورده‌ است‌.
از شاگردان‌ و مدافعان‌ سرسخت‌ ابن‌ تيميه‌ مى‌توان‌ ابن‌ كثير، مؤلف‌ البداية و النهاية (د 744ق‌) را نام‌ برد كه‌ در سراسر كتاب‌ خود به‌ هر مناسبتى‌ از ابن‌ تيميه‌ دفاع‌ كرده‌ و او را ستوده‌ است‌. او در روز وفات‌ ابن‌ تيميه‌ به‌ قلعة دمشق‌ رفت‌ و بر سر جسد او نشست‌ و صورتش‌ را باز كرد و بوسيد (ابن‌ كثير، 14/138)
از علماي‌ بزرگ‌ قرن‌ كه‌ معاصر ابن‌ تيميه‌ بوده‌ و از او دفاع‌ كرده‌ و به‌ سبب‌ او در رنج‌ و زحمت‌ افتاده‌اند، حافظ و محدث‌ بسيار مشهور ابوالحجاج‌ مزي‌ صاحب‌ تهذيب‌ الكمال‌ (از معتبرترين‌ كتب‌ رجال‌ اهل‌ سنت‌) است‌ كه‌ در 742ق‌ درگذشته‌ است‌ (ذهبى‌، 4/1498- 1499). از شاگردان‌ بنام‌ او احمد بن‌ محمد مري‌ لبلى‌ حنبلى‌ است‌ كه‌ به‌ گفتة ابن‌ حجر (1/323) نخست‌ مخالف‌ ابن‌ تيميه‌ بود، ولى‌ پس‌ از ملاقات‌ با او از دوستان‌ و شاگردان‌ او گرديد و مصنفات‌ او را نوشت‌ و در طرفداري‌ از او پافشاري‌ كرد و در رد بر صوفيه‌ و مسألة زيارت‌ سخت‌ از او دفاع‌ كرد تا آنكه‌ عامه‌ و صوفيان‌ بر او شوريدند و قصد كشتن‌ او كردند. سرانجام‌ تقى‌الدين‌ آخنائى‌ قاضى‌ مالكى‌ او را احضار كرد و چندان‌ چوبش‌ زد تا خونين‌ شد، سپس‌ او را وارونه‌ سوار قاطر كردند و در شهر گرداندند.
اما بزرگ‌ترين‌ شاگرد و مدافع‌ ابن‌ تيميه‌ بى‌شك‌ شمس‌الدين‌ محمد ابن‌ ابى‌ بكر بن‌ ايوب‌، معروف‌ به‌ ابن‌ قيم‌ الجوزيه(‌ 691 -751ق‌/ 1292-1350م‌) است‌ كه‌ در همة اقوال‌ و عقايد تابع‌ و حامى‌ بى‌چون‌ و چراي‌ او بود و نشر و بسط عقايد ابن‌ تيميه‌ را در زمان‌ حيات‌ او و پس‌ از مرگ‌ او بر عهده‌ داشت‌ و به‌ همين‌ سبب‌ او را تازيانه‌ زدند و سوار بر شتر در شهر گرداندند و با ابن‌ تيميه‌ در قلعة دمشق‌ زندانى‌ كردند. او از 712ق‌/1312م‌ تا سال‌ مرگ‌ ابن‌ تيميه‌ ملازم‌ او بود و با مخالفان‌ او از جمله‌ تقى‌الدين‌ سبكى‌ درافتاد. از اين‌ رو نام‌ او هميشه‌ با نام‌ استادش‌ قرين‌ است‌.
ابن‌ بطوطه‌ سياح‌ و جهانگرد معروف‌ نوشته‌ كه‌ ابن‌ تيميه‌ را ديده‌ است‌. او مى‌نويسد: روز جمعه‌ ابن‌ تيميه‌ را بر منبر مسجد جامع‌ دمشق‌ ديدم‌ كه‌ مى‌گفت‌: خداوند بر آسمان‌ دنيا فرود مى‌آيد، همچنانكه‌ من‌ فرود مى‌آيم‌ و سپس‌ يك‌ پله‌ پايين‌ آمد. اين‌ عمل‌ او مورد اعتراض‌ يك‌ فقيه‌ مالكى‌ قرار گرفت‌. ولى‌ مردم‌ او را مضروب‌ ساختند (ص‌ 95).
اين‌ گزارش‌ ابن‌ بطوطه‌ درست‌ نمى‌نمايد، زيرا اگر چه‌ ابن‌ تيميه‌ به‌ استناد حديثى‌ كه‌ در اين‌ باب‌ وارد شده‌، به‌ نزول‌ خدا معتقد بود، ولى‌ اين‌ نزول‌ و موارد مشابه‌ آن‌ را با تأكيد، اما «بدون‌ تشبيه‌» بيان‌ مى‌كند و پيوسته‌ در اين‌ موارد «ليس‌ كمثله‌ شى‌´» را در كتب‌ و آثار خود متذكر مى‌گردد. اگر او از منبر يك‌ يا دو پله‌ فرود آيد و بگويد: «خداوند اين‌ چنين‌ فرود مى‌آيد»، با اصرار او به‌ نفى‌ تشبيه‌ منافات‌ دارد. علاوه‌ بر اين‌، ابن‌ بطوطه‌ مى‌گويد: روز پنجشنبه‌ 9 رمضان‌ 726ق‌ وارد دمشق‌ شده‌ است‌ و بنابراين‌ او بايست‌ پس‌ از اين‌ تاريخ‌ ابن‌ تيميه‌ را در جامع‌ دمشق‌ ديده‌ باشد، اما به‌ گفتة ابن‌ كثير به‌ نقل‌ از برزالى‌ ابن‌ تيميه‌ از روز دوشنبه‌ شانزدهم‌ شعبان‌ 726ق‌ زندانى‌ شده‌ است‌ و در همين‌ زندان‌ بود كه‌ در 728ق‌ درگذشت‌ (14/123؛ قس‌: مقريزي‌، 2/273 : دوشنبه‌ ششم‌ شعبان‌). پس‌ پذيرفتن‌ اين‌ گزارش‌ كه‌ ابن‌ تيميه‌ در رمضان‌ آن‌ سال‌ بر منبر سخن‌ مى‌گفته‌، دشوار است‌.
آثار: ابن‌ تيميه‌ هيچ‌گاه‌ از نوشتن‌ و تصنيف‌ فارغ‌ نبود، حتى‌ در زندان‌ همواره‌ به‌ نوشتن‌ اشتغال‌ داشت‌ و نيز بسيار سريع‌ مى‌نوشت‌. ابن‌ شاكر شمار مصنفات‌ او را تا 300 جلد نوشته‌ و فهرست‌ آثار او را در فوات‌ الوفيات‌ (1/77-82) آورده‌ و افزوده‌ است‌ كه‌ فتاوي‌ وي‌ را كه‌ در مدت‌ 7 سال‌ اقامتش‌ در مصر صادر كرده‌ بود، در بيش‌ از 30 مجلد گرد آورده‌اند.
طريق‌ سلف‌: ابن‌ تيميه‌ در همة آثار خويش‌ خود را پيرو سلف‌ يعنى‌ صحابه‌ و تابعين‌ و محدثان‌ بزرگ‌ قرن‌ 2 و 3ق‌/8 و 9م‌ مى‌داند. به‌ عقيدة او سلف‌، قرآن‌ و سنت‌ را بهتر از مدعيان‌ علم‌ و متكلمان‌ ادوار بعد درك‌ مى‌كرده‌اند. استدلال‌ او اين‌ است‌ كه‌ صحابه‌ نزديك‌ترين‌ اشخاص‌ به‌ حضرت‌ رسول‌ بوده‌اند و قرآن‌ به‌ زبان‌ ايشان‌ و براي‌ فهم‌ ايشان‌ نازل‌ شده‌ است‌ و درك‌ و فهم‌ قرآن‌ و حديث‌ و سنت‌ براي‌ ايشان‌ كه‌ معاصران‌ و مستمعان‌ آن‌ حضرت‌ بوده‌اند، امري‌ مسلم‌ و غيرقابل‌ انكار است‌. او در «العقيدة الحموية الكبري‌» (1/425-426) مى‌گويد كه‌ خداوند به‌ فرمودة خود دين‌ و نعمت‌ خود را براي‌ حضرت‌ رسول‌ و اصحاب‌، كامل‌ و تمام‌ كرده‌ است‌: … اَلْيَوْم‌َ اَكْمَلْت‌ُ لَكُم‌ْ دينَكُم‌ْ وَ اَتْمَمْت‌ُ عَلَيْكُم‌ْ نِعْمَتى‌ وَ رَضيت‌ُ لَكُم‌ُ الاْسْلام‌َ ديناً… (مائده‌/5/3) و: قُل‌ْ هذِه‌؟ سَبيلى‌ اَدْعوا اِلَى‌ اللّه‌ِ عَلى‌ بَصيرَة½ اَنَا وَ مَن‌ِ اتَّبَعَنى‌ (يوسف‌/12/108). پس‌ محال‌ است‌ كه‌ مسألة ايمان‌ به‌ خداوند و علم‌ به‌ او و صفات‌ او در قرآن‌ و حديث‌ مبهم‌ و مشتبه‌ فرو گذاشته‌ شود و خداوند ميان‌ آنچه‌ از صفات‌ و اسماء بر او واجب‌ يا ممتنع‌ است‌ فرق‌ ننهند. چگونه‌ مى‌توان‌ پذيرفت‌ كه‌ خدا و رسول‌ و اصحاب‌ او قول‌ و اعتقاد دربارة خدا را چنانكه‌ بايد، استوار نكرده‌ باشند؟ و محال‌ است‌ كه‌ اصحاب‌ رسول‌ الله‌ در اين‌ باره‌ چيزي‌ ندانند و متأخران‌ در اين‌ باره‌ از سابقان‌ و سلف‌ داناتر باشند. او مى‌گويد كه‌ بعضى‌ از جهّال‌ مى‌پندارند راه‌ سلف‌ دربارة فهم‌ صفات‌ و اسماء خدا سالم‌تر است‌، ولى‌ راه‌ خلف‌ و متأخران‌ استوارتر و علمى‌تر. اما بيشتر اين‌ اشحاص‌ بدعت‌ گذارند، زيرا راه‌ فلاسفه‌ را بر راه‌ سلف‌ ترجيح‌ مى‌نهند («العقيدة…»، 1/427). به‌ عقيدة او متكلمان‌ از علم‌ و معرفت‌ به‌ خدا آگاهى‌ ندارند و در ميان‌ ايشان‌ از اين‌ معرفت‌ خبر و اثري‌ نيست‌. با اينكه‌ حضرت‌ رسول‌ قرن‌ خود را بهترين‌ قرنها خوانده‌ است‌، چگونه‌ مى‌توان‌ گفت‌ كه‌ مردم‌ آن‌ قرن‌، يعنى‌ اصحاب‌ آن‌ حضرت‌، از جوجه‌ فيلسوفان‌ (افراخ‌ المتفلسفه‌) و پيروان‌ هنود و يونانيان‌ و مجوس‌ و مشركان‌ و يهود و نصارا و صابئين‌ كمتر مى‌دانسته‌اند و اين‌ طوايف‌ آگاه‌تر از اهل‌ قرآن‌ و ايمان‌ بوده‌اند؟ (همان‌، 1/428- 429)
حكومت‌: ابن‌ تيميه‌ حكومت‌ و ولايت‌ مسلمين‌ را امانتى‌ مى‌داند كه‌ بايد به‌ اهلش‌ سپرد و آيات‌ 58 و 59 از سوره‌ نساء (4) را شاهد بر اين‌ معنى‌ مى‌داند: اِن‌َّ اللّه‌َ يَأْمُرُكُم‌ْ اَن‌ْ تُؤَدُّوا الاَمانات‌ِ اِلى‌ اَهْلِها وَ اِذا حَكَمْتُم‌ْ بَين‌َ النّاس‌ِ اَن‌ْ تَحْكُموا بِالْعَدْل‌ِ…، و مى‌گويد: علما اين‌ آيه‌ و آية بعدي‌ را دربارة وُلات‌ امور و حكام‌ مى‌دانند. يكى‌ از راههاي‌ اداي‌ امانت‌ در حكومت‌ انتخاب‌ و به‌ كار گماشتن‌ «اصلح‌» يا صالح‌ترين‌ افراد براي‌ مشاغل‌ است‌ و حديثى‌ در اين‌ باب‌ از حضرت‌ رسول‌ نقل‌ مى‌كند كه‌ اگر والى‌، كسى‌ را به‌ كاري‌ بگمارد كه‌ شايسته‌تر از او براي‌ آن‌ كار وجود داشته‌ باشد، به‌ خدا و رسول‌ او خيانت‌ كرده‌ است‌ ( السياسة الشرعية، 6).
در نظر او اصلح‌ كسى‌ است‌ كه‌ داراي‌ قدرت‌ و امانت‌ باشد، اما جمع‌ ميان‌ اين‌ دو مشكل‌ است‌: كسانى‌ هستند كه‌ قدرت‌ و شجاعت‌ و كفايتشان‌ بيشتر است‌، اما امانت‌ كمتري‌ دارند، و در مقابل‌ كسانى‌ هستند كه‌ زهد و امانت‌ و تقوايشان‌ بيشتر است‌، اما كفايتشان‌ كمتر است‌. ترجيح‌ يكى‌ از اين‌ دو شرط، به‌ ماهيت‌ شغل‌ بستگى‌ دارد: اگر آن‌ شغل‌، مانند جنگ‌ و لشكركشى‌، اقتضاي‌ قدرت‌ و كفايت‌ كند، بايد شخص‌ با كفايت‌ نيرومند را ترجيح‌ داد. اما اگر شغل‌ چنان‌ باشد كه‌ فقط اقتضاي‌ درستى‌ و امانت‌ كند، بايد شخص‌ امين‌ را انتخاب‌ كرد، مانند حفظ اموال‌ مسلمين‌. در بعضى‌ از مشاغل‌ مانند جمع‌ آوري‌ ماليات‌ و صدقات‌ كفايت‌ و امانت‌ هر دو لازم‌ است‌. در منصب‌ قضا، اينكه‌ اعلم‌ مقدم‌ است‌ يا اورع‌؟ ابن‌ تيميه‌ معتقد است‌ اگر موضوع‌ حكم‌ به‌ دقت‌ نظر نيازمند باشد، بايد اعلم‌ را برگزيد، اما اگر حكم‌ مسأله‌ روشن‌ باشد و نياز به‌ دقت‌ و بررسى‌ علمى‌ نداشته‌ باشد، بايد پرهيزگارتر را مقدم‌ داشت‌. كيفيت‌ معرفت‌ اصلح‌ را نيز بيان‌ كرده‌ است‌ (همان‌، 22-27)
اداي‌ امانت‌ در اموال‌، هم‌ وظيفة حاكم‌ است‌، هم‌ وظيفة رعيت‌. حاكم‌ بايد حقوق‌ مالى‌ همه‌ را رعايت‌ كند. مأموران‌ ماليات‌ بايد حق‌ دولت‌ را بى‌ كم‌ و كاست‌ جمع‌ كنند و به‌ خزانة سلطان‌ برسانند، و رعيت‌ هم‌ بايد اموالى‌ را كه‌ تأدية آن‌ بر ايشان‌ واجب‌ است‌، بپردازند، حتى‌ اگر سلطان‌ ظالم‌ باشد. تصرف‌ حكام‌ در اموال‌ دولتى‌ نبايد از قبيل‌ تصرف‌ مالكانه‌ باشد، بلكه‌ بايد مانند تصرف‌ امين‌ و وكيل‌ در اموال‌ موكل‌ خود باشد.
اموال‌ دولتى‌ (اموال‌ سلطانيه‌) از راه‌ غنايم‌ جنگى‌ و زكات‌ (صدقات‌) و فى‌ء (= اموال‌ مأخوذ از كفار بدون‌ قتال‌ و جنگ‌ و اموال‌ مجهول‌ المالك‌) گرد مى‌آيد:
هر كس‌ كه‌ از پرداخت‌ حقوق‌ دولت‌ امتناع‌ كند، حبس‌ و ضرب‌ او جايز است‌. اگر مأموران‌ دولت‌ اموالى‌ را از مردم‌ به‌ زور گرفته‌ باشند، حاكم‌ بايد آن‌ اموال‌ را از ايشان‌ بازستاند و به‌ صاحبان‌ آنها بازگرداند، هدايا و رشوه‌ از اين‌ قبيل‌ است‌. اگر بازگرداندن‌ اين‌ اموال‌ به‌ صاحبانشان‌ ممكن‌ نباشد، بايد آنها را در مصالح‌ مسلمانان‌ صرف‌ كرد (همان‌، 44)
اموال‌ دولتى‌ را بايد براي‌ سپاهيان‌، جنگجويان‌، متصديان‌ مشاغل‌ دولتى‌، قضات‌، علما، ماليات‌ بگيران‌، ائمة جماعات‌، مؤذنان‌ و نظاير اينها به‌ مصرف‌ رساند. هزينة بنا و ترميم‌ راهها، حفظ مرزها، پاكسازي‌ نهرها و… از اموال‌ دولتى‌ تأمين‌ مى‌گردد.
اجراي‌ حدود و احكام‌ الهى‌ و تعزيرات‌ نيز از وظايف‌ حاكم‌ است‌. حاكم‌ حق‌ ندارد براي‌ بخشودن‌ حدود و تعزيرات‌، حتى‌ به‌ نفع‌ بيت‌المال‌، وجهى‌ دريافت‌ كند، زيرا اين‌ امر سبب‌ تعطيل‌ حدود مى‌گردد (همان‌ 66، 68 – 69).
زيارت‌ قبور و مشاهد: ابن‌ تيميه‌ زيارت‌ قبور و مشاهد و اماكن‌ مقدس‌ و بناي‌ عمارات‌ بر آن‌ را با استناد به‌ احاديثى‌ از قبيل‌ «لعن‌ اللّه‌ اليهودَ و النصاري‌ اتّخذوا قبورَ انبيائهم‌ مساجدَ»، «فلا تتخذوا القبورَ مساجدَ فانى‌ انها كم‌ عن‌ ذلك‌» و «اللهم‌ لاتَجعَل‌ قَبري‌ وَثَناً تُعبَد»، بدعت‌ مى‌شمارد. اگر چه‌ مخاطب‌ او در اين‌ سخن‌ عامة مسلمانان‌ است‌، اما لبة تيز حمله‌ او در منهاج‌ السنة (1/131 به‌ بعد) متوجه‌ شيعيان‌ است‌ كه‌ براي‌ مراقد ائمة اطهار(ع‌) اهميت‌ و احترام‌ خاصى‌ قائلند. وي‌ در اين‌ باره‌ كتابى‌ هم‌ به‌ نام‌ الجواب‌ نوشته‌ است‌.
__________________
مآخذ: ابن‌ بطوطه‌، رحلة، بيروت‌، 1384ق‌/1964م‌؛ ابن‌ تيميه‌، «الاكليل‌»، مجموعة الرسائل‌ الكبري‌، بيروت‌، 1392ق‌/1972م‌؛ همو، «حقيقة مذهب‌ الاتحاديين‌ او وحدة الوجود»، مجموعة الرسائل‌ و المسائل‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ همو، السياسة الشرعية، قاهره‌، دارالكتاب‌ العربى‌؛ همو، «العقيدة الحموية الكبري‌»، مجموعة الرسائل‌ الكبري‌، بيروت‌، 1392ق‌/1972م‌؛ همو، كتاب‌ الرد على‌ المنطقيين‌، بيروت‌، دارالمعرفة؛ همو، مجموعة التفسير شيخ‌ الاسلام‌ ابن‌ تيمية، بمبئى‌، 1374ق‌/1954م‌؛ همو، مجموعة الرسائل‌ و المسائل‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ همو، مجموعة فتاوي‌، مصر، 1400ق‌/1980م‌؛ همو، منهاج‌ السنة النبوية، قاهره‌، دارالفكر؛ همو، موافقة صحيح‌ المنقول‌ لصريح‌ المعقول‌، بيروت‌، 1405ق‌/1985م‌؛ ابن‌ حجر عسقلانى‌، الدرر الكامنة، به‌ كوشش‌ محمد عبدالمعيد خان‌، حيدرآباد دكن‌، 1393ق‌/1973م‌؛ ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ رجب‌، شهاب‌ الدين‌ عبدالرحمان‌، كتاب‌ ذيل‌ على‌ طبقات‌ الحنابلة، قاهره‌، 1372ق‌/1953م‌؛ ابن‌ شاكر، فوات‌ الوفيات‌، مصر، 1951م‌؛ ابن‌ عماد، شذرات‌ الذهب‌، قاهره‌، 1351ق‌؛ ابن‌ كثير، البداية، بيروت‌، 1966م‌؛ ابوزهره‌، محمد، ابن‌ تيمية حياته‌ و عصره‌…، مصر، 1958م‌؛ دواداري‌، ابوبكر بن‌ عبدالله‌، كنز الدرر و جامع‌ الغرر، قاهره‌، 1379ق‌/1960م‌؛ ذهبى‌، محمد بن‌ احمد، تذكرة الحفاظ، حيدرآباد دكن‌، 1956م‌؛ سبكى‌، عبدالوهاب‌ بن‌ على‌، طبقات‌ الشافعية الكبري‌، مصر، 1383ق‌/1964م‌؛ علامة حلى‌، حسن‌، منهاج‌ الكرامة (نك: ابن‌ تيميه‌، منهاج‌ السنة در همين‌ مآخذ)؛ قرآن‌ كريم‌؛ كرمى‌، مرعى‌ بن‌ يوسف‌، الكواكب‌ الدرّية فى‌ مناقب‌ المجتهد ابن‌ تيمية، بيروت‌، 1406ق‌/1986م‌؛ لائوست‌، هانري‌، نظريات‌ شيخ‌ الاسلام‌ ابن‌ تيميه‌ فى‌ السياسة و الاجتماع‌، ترجمة محمد عبدالعظيم‌ على‌، قاهره‌، 1977م‌؛ مزي‌، يوسف‌، تهذيب‌ الكمال‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ مقريزي‌، تقى‌الدين‌، كتاب‌ السلوك‌، قاهره‌، 1941م‌؛ نيز: 2 EI
نوشته: عباس‌ زرياب‌ خوئی
منبع : دائرة المعارف بزرگ اسلامي (باتلخيص وگزينش)
پایگاه اطلاع رسانی احیاء

مختصر زندگینامه شیخ عبدالعزیز بن باز

24 ژوئیه
شیخ عبدالعزیز بن عبدالله بن باز(رحمه الله علیه) در بیست و یکم نوامبر ۱۹۱۰ میلادی برابر با چهاردهم ذوالحجّه  ۱۳۳۰هجری قمری در شهر ریاض  عربستان سعودی ولادت یافت. در سال ۱۹۱۳میلادی پدرش باز بن عبدالله  و در سال ۱۹۲۱مادرش حفصه بنت سمیح  دار فانی را وداع گفتند و عبدالعزیز از نعمت وجود پدر و مادر محروم شد و این آغاز سختی های زندگی عبدالعزیز بود . در سال ۱۹۳۶ عبدالعزیز ابن باز بینایی خود را از دست داد تا این بار نیز از یک موهبت الهی دیگر محروم گردد که در واقع در این حالت او از دو چشم محروم شد هم چشم ظاهری و هم چشم عاطفی که همانا پدر و مادر او بودند اما او تمام نیروی این دو چشم را به چشم باطنی خود سپرد و با نیرویی وصف نا شدنی به کسب علم پرداخت . این جوان نابغه و مستعد توانست با این وجود تحصیلات خود را ادامه داده و با توکل و ایمان به حضرت حق (جل جلاله) این بار با وجود محروم بودن از نعمت پدر و مادر و بینایی ، در آینده به یکی از بزرگترین علمای اهل سنت و جماعت تبدیل شود .  مهم ترین استادان او در اصول، فقه و ادبیات عرب، محمود بن ابراهیم بن عبدالطیف  الشیخ، محمد بن عبدلطیف بن حسن الشیخ ، سعد بن محمد بن عتیق القاضی ، حامد بن فارص  بودند. وی در محضر سعد بخاری  تجوید قرآن را آموخت.
به واسطه ی نبوغ و استعداد کم نظیرش از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۱ هجری، قاضی خرج بود. در سال ۱۳۷۱ هجری، ریاست موسسه علوم شریعت ریاض  را بر عهده گرفت. پیشرفت های چشمگیر و خیره کننده اش باعث شد تا در سال ۱۳۸۱ هجری، به عنوان رییس دانشگاه اسلامی مدینه  برگزیده شود. در سال ۱۴۱۴ به عنوان مفتی بزرگ عربستان سعودی به مجلس علما معرفی گردید و سرانجام در سال ۱۴۲۴ هجری ریاست آن مجلس را بر عهده گرفت. در ۱۴۰۲، ملک فیصل  و در سال ۱۴۱۲ ملک فهد  از او به خاطر خدماتش به اسلام قدردانی کردند.
شصت و هفت کتاب، از سخنرانی‌های وی در زمینه‌های حدیث ، تفسیر ، فرائض ، توحید ، فقه  و احکام  عملی از او باقی مانده‌است. (برخی از کتاب های ایشان را می توانید در  کتابخانه عقیده ملاحظه فرمایید) سرانجام این عالم ربانی و این نابغه ی اهل سنت در روز پنج شنبه سیزدهم ماه مه سال ۱۹۹۹ (یازدهم محرم۱۴۲۰ هجری قمری) در سن نودسالگی، به ملکوت اعلی پیوست (خداوند روحش را قرین رحت خود گرداند). ملک فهد  و ولیعهد عبدالله بن فهد ، در مسجدالحرام  مکّه  بر جنازهٔ او نماز خواندند.

گذری بر زندگی مولانا خیرشاهی

23 ژوئیه
مولانا خيرشاهي از روستاهاي صلح آباد و در خانواده اي مذهبي متولّد شدند ، پدر ايشان امام جماعت مسجد روستا بودند و در آنجا فعاليتهاي مذهبي داشتند و در سن 6 ماهگي از آغوش گرم مادر محروم شدند و تحت سرپرستي پدرشان قرار گرفتند ، دوران تحصيلات ابتدايي را در همان روستا به پايان رساندند .
از آنجايي كه پدر ايشان به علوم ديني علاقه‌ي شديدي داشتند وي را در سن 12 سالگي به حوزه‌ي صلح آباد (كه درآن زمان مديريت مدرسه به عهده‌ي مولانا محي الدين بود) فرستادند . مولانا مدّت چهار سال در مدرسه‌ي صلح آباد بودند و بعد از اينكه مدرسه از طرف دولت بسته شد ، براي تكميل دروس به شهر حافظان قرآن زاهدان سفر كردند و بمدت 1 سال در دارالعلوم زاهدان به تحصيل علوم پرداختند و بعد از آن به دليل فشارهايي كه برايشان بود رهسپار كوه وَن[1] شدند و در خدمت استاد بزرگ مجاهد نستوه ،
متفكر روشن ضمير حضرت شيخ التفسير مولانا محمدعمر سربازي رحمه الله زانوي تلمذ و شاگردي زدند و 4 سال هم در مدرسه‌ي منبع العلوم كوه ون ماندگار شدند و در آنجا سخنراني هاي متعددي را در مدرسه و روستا ارائه دادند به طوري كه مورد تشويق اساتيد قرار گرفتند و نهايتاً در سن 21 سالگي در سال 1379  از مدرسه منبع العلوم كوه وَن فارغ التحصيل شدند و بعد از آن به خراسان برگشتند و در همان روزها بود كه امام جمعه و جماعت مسجد النبي تاجرآباد مشهد از امامت استعفاء داده بودند .
تاجر آباد محلّه اي بود كه مردم آن ديندار و ديندوست بودند و گويا دلهاي مردم پر از درد و غم بود و منتظر كسي بودند تا اين دردها را مرهم بخشد معلوم نبود دعاي چه كسي در حق اين ملّت قبول شده بود و اين سعادت بزرگ نصيبشان گشته بود كه اين ابرمرد تاریخ تاجر آباد مشهد به مشوره‌ي مردم و مولوي نيازي و ديگر علماء به عنوان امام جمعه و جماعت مسجد جامع النبي انتخاب شدند و توانست با انفاس نازنينش دلهاي مردم را به تكان در بياورد و شهر و محلّه را با وجود زيبايش عطرآگين كند ، آري در آن شب تاجرآباد نوراني شده بود و همه از آمدن مولانا خوشحال بودند .
به هر حال ايشان در آن منطقه شروع به فعاليت كردند و مردم شيفته‌ي سخنان زيبايشان در نماز جمعه شده بودند به طوري كه از سرتاسر شهر مشهد مردم براي نماز در آنجا حاضر مي شدند .
و از آنجا كه ايشان در تفسير قرآن مهارت خاصّي داشتند برنامه تفسير را هر روز بعد از نماز صبح اجرا مي كردند و همچنين شبهاي پنجشنبه بعد از مغرب در مسجد و شبهاي شبنه در خانه ها اين كار را انجام مي دادند و غير از كلاس تفسير برنامه هاي اصلاحي و تربيتي ديگري هم براي برادران و همچنين خواهران در مسجد داشتند . چهار نفر از بچه هاي محلّه ابتدا براي حفظ قرآن زير نظر ايشان شروع به حفظ كردند و حدود 10 نفر از خواهران هم كتابهاي فقه ، احكام و … را نزد خود مولانا مي خواندند .
و برنامه و فعاليتهاي ايشان به همين منوال پيش مي رفت و روز به روز بر كيفيت آن افزوده مي شد كه در سال 1382 مولانا به مدت يك ماه راهي زندان شده و بعد از آزادي ايشان باز دوباره به فعاليتهاي خود ادامه دادند .
آنكس عاشق است ازجان نترسد
يقين از  بند  و  از  زندان  نترسد
دل  عاشق   بود  گر گ   گرسنه
كه گرگ از هي هي چوپان نترسد
ايشان در واقع از مدافعين واقعي صحابه (رضي الله عنهم اجمعین) بودند و وقايع و حقايق تاريخي را بدون هيچ ترسي بيان مي كردند و به علّت تقوا و اخلاصي كه داشتند به سرعت در دل مردم جاي گرفتند و همه عاشق و شيفته‌ي او بودند ، به هر حال ايشان براي ايراد سخنراني از همه‌ي شهرها و حتي استانها دعوت مي شدند و مردم با كلام دلنشين و دلسوزانه‌ي او انس عجيبي مي گرفتند كه ناگهان در سال 1384 خبر بسيار دردناكي قلبهاي مردم را به تكان درآورد و همه‌ي مردم را اين خبر اندوه و افسرده گشتند و آن هم خلع منبر شدن مولانا به مدّت 3 سال بود و مردم از شدت هول اين واقعه در شدّت ناباوري گريه مي كردند .. .
روز جمعه بود كه همه ي مردم منتظر بودند مولانا بيايد و خطبه‌ي اين هفته را بخواند ولي تقدير بر آن بود كه آن هفته مردم صداي كس ديگري غير از مولانا را بر منبر مي شنيدند . هنوز زخم دلهاي مردم از اين واقعه آرام نيافته كه مولانا به مدت 40 شبانه روز روانه‌ي زندان كردند و در تك سلولي او را زنداني كردند .
بي گناهي كم گناهي نيست در ديوان عشق
يوسف در دامان پاكش رو به زندان مي رود
بعد از آزادي از زندان حق امامت و سخنراني نيز در مسجد النبي از ايشان گرفته شد ، بنابراين برنامه‌ي جديدي را براي جوانان در نظر گرفتند و در همان سال از طرف مردم جهت برگزاري سخنراني در مجالس عروسي و غيره دعوت مي شدند و پس از آن برنامه‌ي عروسي هاي اسلامي را در منطقه مشهد افتتاح كردند
اين برنامه ها در مدت كم رشد چشمگيري به خود گرفت به طوري كه از همه‌ي استانها براي برگزاري مراسم دعوت مي شدند در بعضي از عروسي ها تعداد زوج ها به 23 زوج مي رسيد بطوري كه تا اوايل سال 1387 حدود 300 مراسم عروسي توسط ايشان همراه با برنامه هاي اسلامي برگزار شد .
و در اويل سال 1387 مسافرتي جهت همين برنامه ها به سيستان و بلوچستان ، استان كرمان و استان هرمزگان داشتند كه بعد از برگشت از سفر از طرف دادگاه ويژه‌ي روحانيت مشهد در تاريخ 17/1/1387
احضار شده و مدت 56  روز در تك سلول بوده و بعد از آن به زندان وكيل آباد منتقل شده و تاكنون كه نزديك به 9 ماه است كه به خانه برنگشتند و مردم دعاگويي منتظر فرج اين بزرگمرد هستند .
آري اينها هستند آن رادمرداني كه زندگيشان را براي سعادت و خوشبختي فرزندان آدم وقف مي نمايند آري اينها براي تمامي اين امت رحمت هستند همانطور رسول اكرم صلی الله علیه و سلم رحمت برای تمام عالمیان بودند و اينان به تبعيت از آن رسول بزرگوار سايه‌ي رحمت الهي اند و وجودشان پرتوي از معجزات پيامبر صلی الله علیه و سلم  است .
فعالیت های مولانا خیرشاهی
1 ـ گسترش مسجد و خريداري 3 باب منزل مسكوني براي مسجد
2 ـ تأسيس دو عدد كتابخانه هم براي برادران و هم براي خواهران
3 ـ تأسيس دارالحفظ در سال 1382 كه حدود 30 طلبه دارد و تاكنون نزديك 20 حافظ كل تحويل جامعه داده است .
4 ـ افتتاح جلسات پرشكور تفسير قرآن
5 ـ برگزاري عروسي هاي اسلامي در اكثر استانها
6 ـ تأسيس مكتب خواهران سال 1386 (كه حدود 100 طلبه دختر دارد)
و در پايان از خداوند متعال خواستاريم كه اين داعي دلسوز اهل سنّت را دوباره به مردم بازگرداند و بر توفيقات ايشان بيفزايد
به اميد ديدار و ملاقات دوباره‌ي يادگار شيخ التفسير حضرت مولانا محمدعمر سربازي (رح)
مي رسد مردي كه شمشير غلامان بشكند
ديده ام از روزن ديوار زندان شما
منبع: پایگاه اطلاع رسانی صحابه (رضی الله عنهم اجمعین)