بایگانی | بزرگان دین RSS feed for this section

زندگینامه استاد فاضل ملا عبدالله احمدیان

11 سپتامبر
استاد فرزانه و فرهیخته عالم وارسته و شایسته حاج ملا عبدالله احمدیان از دانشمندان اندیشور و مدرسین مبرز علوم اسلامی و از ادبای برجسته كردستان ایران در سال 1312 شمسی در روستای درمان از توابع شهرستان مهاباد پابه عرصه‌ی وجود نهاد پس از اندی پدرش (عبدالقادر) به دیار آخرت شتافت. مادر بزرگوار و علم دوستش مسئولیت تربیت و تعلیم فرزندش را به عهده گرفت و او را در سال 1318 روانه مسجد روستا نمود تام مقدمات علوم را بیاموزد، حافظه و تیز‌هوشی طلبه جوان اولین استادش، استاد سید هاشم حسینی را به شگفتی واداشت بعد از 4سال راهی حوزه‌های كردستان گردید و مدارج علمی را یكی‌ پس از دیگری به سرعت پشت سرگذاشت. و در كمتر از10 سال كتاب‌های متداول در نحو، صرف، بلاغت، منطق، فقه، كلام، تفسیر، علم الحدیث، ریاضیات، علم نجوم و فلسفه را از استادان مشهور زمان از جمله استاد ملا عصا‌م ‌الدین شفیعی (بوكان)، استاد علامه ملا باقر با‌لك (مریوان)، استاد ملاعلی‌ولزی (حمامیان) كه از فحول زمان بودند فرا گرفت و در مدت 15 سال تحصیل سطوح مختلف را به اتمام رسانید و گواهینامه افتاء و تدریس را اخذ نمود. عطش دانش اندوزی وی را بر آن داشت تا در سال 1331 جهت تكمیل معلومات به بغداد سفر كند تا در محضر عالم وارسته و علامه‌ی دوران ملا محمد قزلجی، معلومات خود را كامل كند. سپس از سال 1332 تا پایان عمر شریف خود (حدود 50 سال) استاد منشاء خدمات علمی،‌ فرهنگی و دینی در جهان اسلام بویژه كردستان بوده‌اند.
پنجاه سال خدمت فرهنگی، علم و دینی
18 سال تدریس علوم دینی (1332-1350) كه بطور تمام وقت استاد كتاب‌های بلاعت، منطق، فقه، كلام، تفسیر، علم الحدیث، ریاضیات، علم نجوم و فلسفه را تدریس نمود. حاصل این دوره پُر‌بار فارغ‌التحصیل شدن جمعی شخصیت هاست كه هم‌اكنون در سمت‌های روحانیت استادی دانشگاه یا در شغل قضاوت مشغول انجام وظیفه هستند. كتاب (الایضاح) به عربی كه تفسیر مشكلات بیضاوی است از تحقیقات و تالیفات آن دوره می‌باشد.
نویسند و مجری برنامه‌های دینی رادیو مهاباد در سال‌های (1351- 1359) كه از برنامه‌های جذاب و پر شنونده بود (متن آن برنامه كلا موجود است).
تدریس در آموزش و پرورش در پست دبیری در مدت 25 سال (1357- 1382) كه با گروه 18 به افتخار بازنشستگی نایل گردید.
همزمان با تدریس در آموزش و پرورش مدت 31 سال (1351 – 1383) انجام وظیفه امام جماعت مسجد قبله مهاباد را به عهده داشت كه خطابه هایش در ان مسجد مخصوصا در ایام مبارك رمضان از جاذبه و معنویت خاصی برخوردار بود (50 كاست از سخنرانی های مسجد قبله موجود است).
تدریس در دانشگاه آزاد اسلامی واحد مهاباد به مدت 10 سال (1372- 1382) حاصل این مدت به اضافه آگاهی دادن به نسل جوان، تهیه كتاب‌های درسی دانشجویان (كلام جدید، قرآن شناسی، تاریخ حدیث، كلام اهل سنت) است كه بعداً توسط نشر احسان چاپ و منتشر شده‌اند.
شركت فعال در كنگره ها و سمینار ها و ارائه مقاله‌های تحقیقی و ایراد سخنرانی از جمله: كنگره مولوی (سقز – 1371)، یادواره‌ی وفایی (مهاباد – 1376) ، كردستان شناسی (سنندج) یادواره استاد هه‌ژار ( مهاباد – 1381) ، كنگره فرزانگان كرد (سنندج – 1376) ، یادواره ملا پریشان، یادواره حلیچه (دانشگاه تبریز) و یادواره نالی (سقز) كه نوار سخنرانی‌ها موجود است.
تالیفات و تحقیقات و ترجمه‌ها كه خوشبختانه 16 عنوان كتاب از آثار استاد احمدیان چاپ و تجدید چاپ و منتشر شده‌اند.
تعداد 100 كاست شامل بحث‌های دینی، ادبی، فرهنگی و مصاحبه‌هایی كه به مناسبت‌های گوناگون ایراد گردیده‌اند و در آرشیو خصوصی استاد محفوظ می‌باشند.
چاپ بیش از 100 مقاله در مجله‌های (سروه – سیروان – مهاباد – ندای اسلام – آوینه – روانگه – مكریان و … ) در رابطه با مسایل ادبی، زبان و ادبیات كردی و معرفی شخصیت‌های فرهنگی و ملی مذهبی كُرد كه بصورت مجموعه‌ای آماده چاپ هستند.
مجموعه نفیسی از آثار خوشنویسی در انواع خطوط اسلامی و ایرانی كه از اشحات كلك هنر آفرین استاد است و بصورت مجموعه‌ای آماده‌ی چاپ می‌باشد.
مجموعه‌ای بیشتر از 200 مقاله فرهنگی و مذهبی كه در مناسبت‌ها و شرایط ویژه ارائه شده‌اند و آماده چاپ هستند. اما در زمینه ی تفسیر كه تخصص ویژه‌ی استاد در این زمینه بود، تفسیر سوره (یس) به زبان كردی سال‌هاست آماده‌ی چاپ است اما به عللی هنوز چاپ نشده است. تفسیر سوره فاتحه به زبان كردی ككه چاپ شده و تفسیر سوره بقره هم تا آیه 180 تفسیر شده كه متاسفانه كسالت مزاج به استاد اجازه نداد این آرزوی دیرینه به انجام برساند.
تالیفات به چاپ رسیده:
سیمای صادق فاروق اعظم
تجزیه و تحلیل زندگی امام شافعی
قرآن شناسی
كلام اهل سنت
كلام جدید
تحقیقات
تفسیر سوره فاتحه
ترجمه رساله التوحید
قبله ی محمد
بسوی جهان جاویدان
(گه لحو) طنز كردی
(هه ست و هاوار)
مناجات ملا عبدالله
تاریخ حدیث
الایضاح
Advertisements

مختصری از زندگینامه امام ابوالاعلی مودودی

4 سپتامبر
امام ابوالاعلي مودودي در سوم ماه رجب سال 1321 هجري قمري در خانواده‌اي مذهبي در شهر اورنگ آباد هندوستان ديده به جهان گشود. پدر و وي‌سيد احمد حسن مودودي به كار نويسندگي و روزنامه‌نگاري اشتغال داشت. ابوالاعلي تا سن 9 سالگي دروس مقدماتي صرف، نحو، منطق و قرائت را نزد پدر بزرگوارش آموخت، آنگاه در مدرسه فوقانيه اورنگ آباد نزد اساتيد بزرگوار به خواندن تفسير، حديث، فقه، اصول فقه، رياضي، منطق و ادبيات عرب در سطح عالي مشغول شد و هنگامي كه 15 سال بيشتر نداشت بهره‌اي كافي از اين علوم داشت. وي سپس به همراه پدرش به شهر حيدرآباد رفت و در آنجا كتاب «المرآه الجديده» را از عربي به اردو ترجمه نمود. ابوالاعلي 17 ساله بود كه پدرش را از دست داد. مدتي بعد وي به سردبيري روزنامه «تاج» در شهر جبلپور هند رسيد. امام ابوالاعلي در اين سال به مطالعه كتب علمي كه به زبان انگليسي نوشته شده بود پرداخت.
وي در سال 1300 هجري شمسي به دهلي رفت، ابتدا سردبيري روزنامه «مسلم» و سپس روزنامه «الجمعيت» را كه هر دو از نشريات جمعيت علماي هند بودند عهده‌دار گرديد.
پس از اين كه در سال 1301 هجري شمسي اين روزنامه‌ها توسط دولت توقيف شدند وي بنا به پيشنهاد مولانا محمدعلي جوهر و مولانا احمد سعيد سردبيري روزنامه‌هاي «همدرد» و « الجمعيت» را برعهده گرفت.
وي در سال 1306 هنگامي كه فقط 24 سال داشت كتاب ارزشمند « جهاد در اسلام» را به رشته تحرير درآورد و كمي بعد از آن رساله «دينيات» خود را به دست چاپ سپرد.
وي كه به دليل كارهاي زياد از سردبيري روزنامه « الجمعيت» استعفا داده بود در سال 1311 مديريت ماهنامه ارزشمند « ترجمان القرآن» را برعهده گرفت. وي در اين ماهنامه اصول اعتقادي اسلام راستين را به شيوه‌اي جذاب بيان نموده و برتري اسلام را بر مكاتب ساختگي و بي‌اساس شرقي و غربي به اثبات رساند. امام مودودي با وجودي كه با حكيم شرق زمين علامه اقبال لاهوري ارتباط مكاتباتي داشت ولي تا سال 1316 او را نزديك ملاقات نكرده بود. در اين سال بود كه در لاهور، آنها طي ملاقاتي، از نزديك به تبادل افكار و آراء پرداختند و چندي بعد امام مودودي بنا به پيشنهاد علامه اقبال به لاهور نقل مكان فرمود .
از اين سال تا سال 1320 وي كتب چندي از جمله: « مسلمان و كشمكشهاي سياسي موجود»، « تجديد و احياي دين» و « عبادتهاي اسلامي» را تاليف نمود. وي آنگاه براي اينكه بتواند بهتر اداي وظيفه كند و نقش موثر‌تري در جامعه اسلامي ايفا نمايد و با انسجام بيشتري بسوي تحقق بخشيدن به آرمانهايش گام بردارد، نهضت « جماعت اسلامي» را تاسيس نمود.
او در سال 1322 تاليف يكي از بزرگترين آثارش يعني تفسير ارزشمند « تفهيم القرآن» را آغاز نمود كه كار تاليف اين تفسير مهم تا سال 1351 ( به مدت 29 سال) بطول انجاميد.
امام مودودي در سال 1327 بدنبال فعاليتهايش در جهت اشاعه فرهنگ غني اسلام به همراه دو تن از يارانش زنداني گرديد و 19 ماه را در آنجا بسر برد.
وي براي بار دوم در سال 1322 به زندان افتاد و حكم اعدام وي و گروهي از يارانش صادر گرديد ولي بدليل اعترضات گسترده داخلي و بين‌المللي اين حكم به حبس ابد تخفيف يافت و بالاخره پس از 2 سال آزاد گرديد. بار سومي كه وي به زندان افتاد سال 1343 بود كه پس از مدتي آزاد گرديد.
امام مودودي پس از عمري تلاش و مبارزه خستگي ناپذير در راه ترويج و اشاعه فرهنگ والاي اسلامي و بيدار نمودن مردم و تاليف بيش از يكهزار جزوه و رساله و متجاوز از 140 كتاب نفيس و ارزشمند در زمينه‌هاي مختلف ديني، علمي، سياسي، اقتصادي و … در روز 31شهريور ماه سال 1358 هجري شمسي ديده از جهان فرو بست و بسوي خدايش شتافت.
روحش شاد، يادش گرامي و راهش پر رهرو باد.
منبع: نوگرا

گذری بر زندگی علامه اقبال لاهوری

22 اوت
محمد اقبال لاهوري، در سال 1877 در شهر سيالکوت پنجاب پاکستان، در خانواده اي از طبقه متوسط برهمنان معروف کشمير، چشم به جهان گشود. نياکان او دويست سال قبل از تولد وي به دين اسلام گرويده بودند و از آن روز به بعد اين خاندان به تدين و تصوف معروف گرديده بودند. پدر اقبال مردي متدين بود و علاقه شديدي به امور روحاني و تصوف داشت. محمد اقبال مراحل تحصيلات ابتدائي و مقدماتي و متوسطه را در زادگاه خود با موفقيت پشت سر گذاشت. اقبال براي کسب تحصيلات عالي تر رهسپار لاهور، مرکز استان پنجاب شد و در دانشکده دولتي آن شهر در رشته هاي فلسفه و ادبيات عرب و انگليسي تحصيل کرد و به اخذ مدرک ليسانس نائل آمد و سپس به اخذ درجه فوق ليسانس در فلسفه نايل گرديد و جوائزي دريافت کرد و بعد از آن به عنوان استاد تاريخ فلسفه و سياست در دانشکده شرقي لاهور منصوب شد و سپس کرسي استادي زبان انگليسي و فلسفه در دانشکده دولتي را احراز نمود.
وي در سال 1905 ميلادي عازم لندن شد و در دانشگاه کمبريج به تحصيل خود ادامه داد و از آنجا گواهينامه عالي در فلسفه و علم اقتصاد دريافت کرد. او از لندن به آلمان رفت و از دانشگاه مونيخ دکتراي فلسفه گرفت و سپس به لندن برگشت و در امتحان نهايي رشته حقوق شرکت کرد و در دو رشته اقتصاد و سياست تخصص حاصل نمود و در سال 1908 به وطن خود بازگشت. آنچه موجب شگفتي است اين است که اين نابغه، همه اين امتيازها را کسب نمود، درحالي که عمرش از 23 سال تجاوز نمي کرد و پس از بازگشت به شغل وکالت دادگستري مشغول شد، وي علاقه چنداني به اين شغل نداشت و اکثر اوقاتش را به نويسندگي و سرودن شعر صرف مي کرد.
دکتر اقبال در يکي از جلسات قصيده شکوه را سرود که در اين قصيده از زبان مسلمانان به دربار قاضي الحاجات از وضع و حال مسلمانان شکوه مي کند و سپس شعر ديگري تحت عنوان جواب شکوه سرود و از زبان حضرت الهي به مسلمين پاسخ داده و آن ها را بخاطر سستي و بي تفاوتي نسبت به امور دين مورد ملامت قرار داد. طنين اين شعر که از اسلوب جديدي برخوردار بود، در سطح منطقه پيچيد. پير و جوان مرد و زن آنرا حفظ نمود. اشعار ديگري تحت عنوان سرود ملي و سرود مسلمان سرود، اين دو شعر مانند ضرب المثل معروف گرديدند تا جايي که شعر اول او همواره در گردهمايي هاي عمومي مردم هند و شعر دوم در اجتماعات مسلمين قرائت مي شدند.
ديوان اشعار او به فارسي عبارت است از اسرارخودي، رموز بيخودي، پيام مشرق، پس چه بايد کرد اي اقوام شرق، مسافر، ارمغان حجاز، علاوه براين کتاب ها سخنراني هايي در دانشگاه کمبريج ايراد کرد که مورد توجه مشتشرقان و علماي فلسفه قرار گرفت. اکثر کتاب هايش به زبان هاي انگليسي، فرانسوي، آلماني، ايتاليايي و روسي ترجمه شده است. در سال 1930 کنفرانس سالانه مسلم ليگ در الله آباد تشکيل و دکتر اقبال به عنوان رئيس کنفرانس انتخاب شد وي در اين کنفرانس براي اولين بار فکر تشکيل کشور مستقل پاکستان را پيشنهاد داد. زماني که در لندن اقامت داشت از سوي کشورهاي اروپايي براي سفر به آن کشورها دعوت شد. چنانکه به اسپانيا و ايتاليا سفر کرد و در مادريد خطابه هايي در فن اسلامي ايراد نمود و براي اولين بار در تاريخ بعد از بيرون رانده شدن مسلمين از اسپانيا، در مسجد قرطبه نماز خواند و بر برکت آن اشک ريخت. وي احساس مي کرد اين مسجد به علت خالي بودن از نمازگذار و فضاي قرطبه بخاطر نشنيدن صداي روح بخش اذان با او شکايت و درد دل مي کند آنجا بود که قصيده رقت آميز و شاهکار ادبي جاويدان خود را تحت عنوان مسجد قرطبه سرود. اقبال با بيماريي هاي دست به گريبان بود که اين اواخر صاحب فراش و زمين گير شده بود ولي همواره زبانش با سرودن شعر جريان داشت و کتاب ها و مقالات را املا مي کرد و با دوستان و عيادت کنندگان در مورد قضاياي اسلامي و علمي بحث و گفتگو مي کرد.
چند روز قبل از وفاتش و حتي ده دقيقه قبل از وفاتش هم اشعاري سروده که از آنجمله
نشان مرد مومن با تو گويم
چو مرگ آيد تبسم بر لب اوست
سرانجام اين خورشيد که قلب ها را از حرارت و نور مملو ساخته بود قبل از طلوع آفتاب 21 آوريل سال 1938 برابر با اول ارديبهشت 1317 غروب کرد و دوستان و شاگردان و هواخواهان خود را داغدار نمود.
ويژگي ها و خصوصيات اخلاقي اقبال
1- اعتقاد راسخ به رسالت پيامبر و شيدايي و شيفتگي وي به رسول ا… بطوري که راز موفقيت خود و پايدراي در برابر مظاهر تمدن غرب را در ارتباط روحي با رسول ا.. مي داند و مي گويد يا رسول ا.. من هرچه دارم از محبت تو دارم.
مرا اين سوز از فيض دم تست
بتاکم موج مي از زم زم تست
شاعر در کتاب اسرار خودي ارزش ها و اصول بنيادي زندگي امت اسلام را برمي شمارد و از آن ميان ارتباط دائم امت را با نبي گرامي ذکر کرده و طبع شعري وي عنان اختيار را از وي سلب کرده به مدح و ثناي پيامبري پردازد.
در دل مسلم مقام مصطفي است
آبروي ما زنام مصطفي است
سراسر زندگي دکتر اقبال از عشق پيامبر بزرگ اسلام و شوق شهر او سرشار بود اما در آخر روزهاي زندگيش اين جام لبريز شد. هرگاه نام مدينه را مي شنيد اشک شوق بي اختيار از چشمانش جاري مي گشت او با جسم نحيف خود که مدت ها به امراض و بيماري ها مبتلا بود نتوانست به زيارت رسول(ص) مشرف شود اما با دل مشتاق و بي تاب خويش و نيز با اشعار شيرين و نيروي تخيل قوي بارها به فضاي شورانگيز حجاز پرواز کرد. او به پيشگاه رسول اکرم از خود و عصر خويش سخن به ميان آورد و هرآنچه دل، عشق، اخلاص وفايش مي خواست اظهار نمود.
او در عالم خيال به مکه و مدينه سفر مي کند اين سفر روحاني اقبال زماني صورت گرفت که عمرش از شصت سال متجاوز، قوايش ضعيف گشته بود در سني که مردم استراحت و يکسويي را ترجيح دهند او با اين پيري و بيماري به فرمان عشق گوش فرا داده منادي شوق را لبيک گفته است.
باين پيري ره يثرب گرفتم
نواخوان از سرور عاشقانه
چوآن مرغي که در صحرا سرشام
گشايد پر به فکر آشيانه
سحر با ناقه گفتم تيزتر رو
که راکب خسته و بيمار و پير است
قدم مستانه زد چندانکه گويي
به پايش ريگ اين صحرا حرير است
بيا اي نفس باهم بناليم
من و تو کشته نشان جماليم
دو حرفي بر مراد دل بگوييم
بپاي خواجه چشمان را بماليم
چه خوش بختي و خرم روزگاري
در سلطان به درويشي گشادند
اقبال در اين عالم سرود خوشبختي نيز از امت اسلام و ملت هند فراموش نمي کند و با لهجه اي صادقانه کلامي توانا در دل آن ها را بيان مي کند.
مسلمان آن فقير کج کلاهي
رميد از سينه او سوز آهي
دلش ناله چرا ناله نداند
نگاهي يا رسول ا… نگاهي
فقيرم از تو خواهم هرچه خواهم
دل کوهي فراش از برگ گاهم
مرا درس حکيمان دردسر داد
که من پرورده فيض نگاهم
شاعر در اينجا از دردهاي جسمي و روحي مي نالد و مي گويد يا رسول ا… يک نيم نگاهي از جانب تو داروي شفابخش بيماري هاي من خواهد بود از داروهاي تلخ و بدبو به ستوه آمده ام زيرا اين داروها با طبع لطيف من سازگار نيستند. علاج بيماري من کار پزشکان نيست، لذا مانند کودکان از تلخي دارو گريه مي کنم و نفس خود را به وسيله شکر و شيريني مي فريبم من مانند بوصيري طالب فرج و گشايش و طالب شفاعت هستم تا روزگار قبلي خود را بازيابم چون مهر تو بر گناهکاران امت بيش از مهر و گذشت مادر مهربان از خطاي فرزندان است.
آه از آن دردي که در جان و من است
گوشه چشم تو داروي من است
درنسازد يا دواها جان زار
تلخ و بويش بر مشامم ناگوار
کار اين بيمار نتوان برد پيش
من چو طفلان نالم از داروي خويش
تلخي او را فريبم از شکر
خنده ها در لب بدوزد چاره گر
چون بوصيري از کو مي خواهم گشود
تا به من بازآيد آن روزي که بود
مهر تو بر عاصيان افزون تر است
در خطابخشي چو مهر مادر است
خصوصيت و امتياز بارز ديگر استاد علاقه و اشتياق وي به معنويت، انس گرفتن با قرآن کريم است که در ساختار فکري او بيش از هر کتاب و استادي ديگر تاثير گذاشت و تا آخرين لحظات عمرش در درياي قرآن غوطه مي خورد و هربار با معنايي جديد و قدرت ايماني تازه اي خارج مي شد. او همواره مسلمين و غيرمسلمين را به تفکر در اين کتاب عجيب دعوت مي نمود و از آن ها مي خواست که در تمام ابعاد زندگي آن را راهنما و مشکل گشاي خويش قرار دهند.
او مسلمين را بخاطر روي گرداني از اين کتاب مورد سرزنش قرار داده و مي سرايد:
به آياتش ترا کاري جز اين نيست
که از ياسين او آسان بميري
علاوه بر قرآن از کتاب مثنوي معنوي مولانا جلال الدين رومي استفاده کافي و وافي برده است و او را به عنوان مربي و مرشد و استاد ياد مي کند و ارادت و احترام خاصي براي او قائل است. وي در سفري به افغانستان به آرامگاه شاعر معروف حکيم سنايي غزنوي که پس از مولانا جلال الدين رومي او را استاد خود در شعر و حکمت مي داند زيارت کرد و اشک از چشمانش جاري شد و شعري شيوا سرود. علامه در تصوف و عرفان معرفت و حکمت به عارفان و اولياي خدا امثال پير رومي و حکيم غزنوي اقتدا کرد و او همواره از خدا مي خواست همچون کلمات و شور و شوق پيرو مرشد و مرادش مولانا جلال الدين رومي به او هم عطا نمايد.
عطاکن شور رومي سوز خسرو
عطا کن صدق و اخلاص سنايي
چنان با بندگي در ساختم من
نه گيرم، گر مرا بخشي خدايي
اقبال در مسير رشد شخصيت خود تنها به تحقيق علمي و مطالعه کتاب اکتفا نکرد بلکه با سرچشمه همه علوم و فيوض رابطه داشت و در قسمت آخر شب از خواب برمي خاست و با خدايش مناجات مي کرد. از ديدگاه او اين لحظه هاي نيايش سحري بسيار گرامي بود و معتقد بود که اين ها سرمايه او سرمايه هر دانشمند و متفکر است که هيچ عالم و زاهد از آن مستغني نيست درضمن بيتي به زبان اردو مي گويد گرچه در معرفت مانند شيخ فريد الدين عطارو در حکمت مثل جلال الدين رومي و در علم و ذکاوت مثل امام محمد غزالي باشي اما بدان که بدون آه سحرگاهي هيچ چيز بدست نمي آيد به همين خاطر هميشه به اين عمل مواظبت مي کرد و اهميت مي داد بطوريکه در هواي سرد زمستان لندن که مانند تيغ برنده جسم انسان را مي  بريد هيچگاه اين رسم سحرخيزي را ترک نکرده است. در بيتي از خدا مي خواهد که خدايا هرچه را از من مي گيري بگير اما لذت ناله سحري را از من نگير.
مهمترين و بزرگترين محاسن اخلاقي او عزت نفس کرامت و قناعت وي مي باشد. او هيچگاه با تملق و چاپلوسي با اشعارش صاحبان زر و زور را مدح و ستايش نکرد. اقبال از آنجايي که به ارزش و کرامت خود آگاه بود خود را حامل پيام و ماموريت بزرگي مي دانست نه مداح و شاعري که به هر مناسبت شعر بسرايد و مداحي کند و شخصيت خود را زير سئوال ببرد چناکه در شعري به پيشگاه پيامبر(ص) از اينکه مردم او را شاعر غزل خوان مي دانند شکايت مي کند.
او تمام استعدادها و مواهب فکري خود را در اين راه صرف نمود که در جامعه مسلمين اعتماد به نفس، ايمان به رسالت خويش بلندپروازي و آزادي بيافريند. آنچه اقبال را از ديگران ممتاز مي کند اين است که قدرت شعري و ادبي خود را وقف رساندن رسالت و پيام اسلام گردانيد و از شعر به عنوان وسيله استفاده کرد. استاد شعرش را حامل پيام اسلام گردانيد و به اطراف عالم فرستاد. اين شعر دشت ها و کوه ها و شهرها و کشورها را زيرپا گذاشت و همچون سربازي از سپاهيان اسلام قلب ها و افکار را فتح نمود. امتي را بيدار کرد و در قلب او ايمان و حماسه و زندگي با شرافت و روح اسلام خواهي را مشتعل ساخت. ثمره شعر او به صورت کشور اسلامي به نام پاکستان مجسم گرديد اگر در جهان شعر موجب برپائي دولتي جديد گرديده همانا آن شعر اقبال است هيچ شاعري نمي شناسيم که شعر خود را براي هدفي والاتر مورد استفاده قرار دهد.
غيرت ديني و رگ مسلماني وي هرگز اجازه نمي داد درجايي که اسلام يا تعاليم و دستوراتش زير سئوال برود حضور يابد. يکبار از طرف حکومت بريتانيا به وي پيشنها شد که به سمت نايب شاه در آفريقاي جنوبي منصوب شود و رسم براين بود که زن نايب السلطنه در مراسم استقبال از مهمانان و ديدار با خارجي ها به همراه شوهرش بي حجاب شرکت کند. دکتر اقبال اين پيشنهاد را بشدت رد کرد و گفت اين نوعي اهانت به اسلام و فروختن کرامت و شرافت است. وقتي حکومت فرانسه از او خواست که از مستعمراتش در شمال آفريقا ديدن کند و همچنين از وي دعوت شد که از مسجد پاريس دين کند محمد اقبال ضمن رد اين دعوت گفت اين بهاي ناچيزي است در برابر ويراني و به آتش کشيدن دمشق.
وي در قصيده اي سران و رهبران مسلمانان را مورد انتقاد قرار مي دهد که دعوي اسلام دارند ولي هيچگونه ارتباط روحي با آن حضرت ندارند مي گويد من بيزارم از رهبراني که بارها به اروپا سفر مي کنند ولي اسلام ارتباطي با شما نداشته و شما را نمي شناسد.
او  سخني بر زبان مي آورد که نشانه ايمان عميق و غيرت اسلامي اوست مي گويد از اين شيوخ و اميران بعيد نيست که جبه ابوذر، پالتوي اويس قرني و چادر زهرا و گرامي ترين مقدسات را بفروشند و به عيش و نوش خود مصرف کنند.
منبع: گلستان اقتصاد

زندگینامه شیخ محمد صالح ضیائی

22 اوت
شيخ محمد ضيايي فرزند محمد صالح فرزند اسماعيل فرزند شمس الدين روز چهارشنبه 13 تير ماه 1318 (هـ.ش) مطابق با 17 جمادي الاول 1358 (هـ.ق) در خانواده اي مومن و متدين در روستاي هود از توابع بخش اوز لارستان فارس متولد شد. پدرش حاج محمد صالح امام جماعت روستا بود و اين منصب را از آبا و اجدادش كه همگي تا پنج پشت امام جمتعت و قاضي هود بودند به ارث برده بود. مردم اختلافات، مسائل و مشكلات ديني و اجتماعي خود را نزد او حل مي كردند و بدين سبب او را قاضي مي ناميدند حاج محمد صالح علوم ديني را در مدرسه شيخ احمد فقهي در اوز فرا گرفته بود. بسيار مطالعه مي كرد و به دليل حافظه قويش از معلومات ديني، تاريخي و ادبي خوبي برخوردار بوده و از اين نظر سرآمد بزرگان منطقه به حساب مي آمد.
مسجد جامع روستا را خود اداره مي كرد و خودش اذان مي گفت: مي گويند صداي بسيار رسايي داشت به گونه اي كه صداي اذان او از فاصله 5 كيلومتري –در آن زمان بدون بلندگو- شنيده مي شد. به تربيت فرزندانش بسيار اهميت مي داد و با وجودي كه به كشاورزي و باغداري هم مشغول بود ولي اجازه نمي‌داد حتي يك وعده به نماز جماعت مسجد نرسد. مادر شهيد نيز از خانواده‌اي متدين و اهل علم از شيوخ روستاي هَرم بود. محمد در چنين محيطي و زير نظر چنين پدر و مادري پرورش يافت.
در جستجوي علم و دانش
دوران كودكي را در روستاي خود پشت سر گذاشت، مدت يك سال يا بيش در روستاي بيدشهر در مكتبخانه مرحوم سيد عقيل كاملي – دايي مادرش- به فراگيري قرآن مشغول بود. چهار سال از دوران دبستان را در روستاي كوره سپري كرد. پس از آن به تشويق پدرش به مدت 4 سال در مدرسه ديني اوز – مدرسه شيخ احمد فقيهي – به تحصيلات ديني پرداخت. سپس به اصرار خودش و تشويق مادرش به قصد ادامه تحصيلات ديني راهي خارج كشور شد. در ابتدا پدرش مخالف خارج رفتن محمد بود و اصرار داشت كه او تحصيل علوم ديني را در همان مدرسه اوز به پايان رساند و در غير اينصورت به كشاورزي و باغداري مشغول شود. اما اصرار شهيد براي تحصيل در مدينه منوره و پشتيباني مادرش باعث شد تا پدرش در سال 35 يا 36 شمسي او را به قطر بفرستد. در آن زمان شيخ 17 يا 18 ساله بود. مدت 6 ماه در آنجا مشغول كار بود. تا اينكه حاج صديق منصوري يكي از علماي منطقه مقيم خارج از كشور كه پيش از او از روستاي كوره به مدينه رفته بود ضمن نامه اي به شهيد خبر مي دهد كه براي او در دانشگاه مدينه منوره ثبت نام كرده است و بهتر است هرچه زودتر راهي مدينه شود. شهيد براي كار، قرارداد يكساله داشت اما پس از دريافت نامه در حاليكه شش ماه از قراردادش گذشته بودبدون گرفتن حقوق، كارش را رها كرده و همراه كاروان حج از قطر رهسپار مدينه منوره گرديد.
سال 1336 هـ.ش در سن 18 سالگي وارد مدينه شد. تحصيلات خود را همراه با حاج صديق منصوري بصورت غير رسمي شوع مي كند. در آن زمان هنوز دانشگاه مدينه افتتاح نشده بود ابتدا در مدرسه «دارالحديث» درس مي خواندند. بيشتر علوم ديني را در حلقه هاي درسي كه علماي مدينه در حرم نبوي تشكيل مي دادند فرا گرفتند. اين حلقه هاي درس در روضه مسجد النبي برگزار مي شد. در آن مكان شريف صحيح بخاري، صحيح مسلم، سيرت و تفسير را نزد شيخ محمد مختار شنقيطي آموخت. «احياء علوم الدين» امام محمد غزالي را نزد شيخ ابراهيم خُتًني كه اصليتش ايراني و فارسي زبان بود فرا گرفت. قرآن را هم در روضه حفظ كرد. در حلقه درس حديث در هر جلسه حديث جديد را با شرح و تفسير و دلايل مي خواندند و در جلسه بعد از اول شروع كرده تا به حديث جديد مي رسيدند. شيوه درس خواندنشان به گونه اي بود كه شهيد پيش از ورود به دانشگاه چندين برا صحيح بخاري و صحيح مسلم را دوره كرده بود. پيش از ورود به دانشگاه حافظ كل قرآن شد. 4سال بدين شكل بصورت غير رسمي علوم ديني را كسب كرد يكي از همدوره رهاي عرب شهيد در دانشگاه مدينه پس از شهادتش در مورد وي گفته بود: دخل الجامعة و هو مجتهد.
وقتي در سال 1340 هـ.ش دانشگاه مدينه افتتاح شد، شهيد جزء اولين گروه دانشجويان اين دانشگاه بود. شهيد ضيايي و حاج صديق منصوري تنها ايرانيان دانشگاه مدينه بودند. به تشويق و تاكيد شهيد، برادرش شيخ عبدالوهاب نيز در همان سال به مدينه رفت و يك سال بعد به عنوان سومين ايراني وارد دانشگاه مدينه شد. دانشگاه مدينه شامل چهار بخش مقدماتي، اعدادي، ثانوي و دانشگاه بود. شهيد ضيايي از دوره ثانوي شروع به تحصيل كرد كه معدل دوره دبيرستان اينجاست. تحصيلات دانشگاهي را در رشته شريعت گذراند. در طول تحصيلات همواره جزء دانشجويان ممتاز بود. به اندازه اي كه به زبان عربي مسلط بود كه خود مي گفت: «در مدينه وقتي عربي صحبت مي كردم كسي متوجه ايراني بودنم نمي شد.»
پس از 8 سال با مدرك ليسانس در رشته شريعت با درجه جيد جيدا از دانشگاه مدينه فارغ التحصيل شد. از جمله اساتيد وي در دانشگاه: عبدالمحسن عباد، شيخ عبدالعزيز بن باز (رئيس دانشگاه) و شيخ محمد امين شنقيطي بودند، لازم به ذكر است كه شهيد در تمام مدت تحصيل و اقامت در مدينه منوره از حمايتهاي مالي و غير مالي و راهنمايي هاي مرحوم شيخ عبدالرحيم انصاري يكي از علماي ايراني ساكن مدينه برخوردار بودند. شهيد ضيايي در مجموع حدود 13 سال در مدينه منوره به سر بردند و در اين مدت 13 بار به سفر حج مشرف شد.
بازگشت براي ترويج هدايت و روشنگري
شهيد در سال 1347 هـ.ش به ايران بازگشت. يكسال در روستاي خود – هود- ماند. در همين سال اولين نماز تراويح با ختم كل قرآن به امامت وي در روستاي قلات برگزار شد. سپس به منظور استخدام در آموزش و پرورش راهي تهران شد. در آنجا سه شهر تهران، مشهد و بندرعباس را به منظور تدريس در دبيرستان به او پيشنهاد كردند. شهيد به تشويق و راهنمايي فرد بزرگواري بنام عبدالرحمن فرامرزي، بندرعباس را انتخاب كرد. از سال 48 مقيم بندر عباس شده و به عنوان دبير دبيرستانهاي بندر عباس شروع به تدريس دروع عربي كردند. شهيد دو شغل را بسيار دوست داشت، طبابت و تدريس. از همين سال تا 57 همراه با پيروزي انقلاب ايران، تقريبا هر سه سال به عنوان مدير كاروان حج به سفر حج مي رفتند. مجموعا در طور عمرشان بيش از 20 بار به سفر حج رفته اند كه آخرين برا پس از انقلاب بوده است. پس از بازگشت به ايران، شهيد تلاش خود را براي فرستادن جوانان و نوجوانان اهل سنت به منظور تحصيل به دانشگاه مدينه آغاز كرد و تا چند سال به اين كار ادامه داد. تعداد كساني كه ايشان زمينه تحصيلشان را در مدينه فراهم نمود بسيارند. از جمله آنها علماي برجسته اي چون شيخ عبدالكريم محمدي، سيد احمد يگانه، شيخ صالح انصاري، شيخ محمد صالح پردل و … را نام برد. از سال 48 تا 72 هر سال امامت نماز تراويح و قيام را در مسجد گله داري بندرعباس به عهده داشت. و تمام اين سالها در رمضان، هر شب پس از نماز راويح سخنراني مي كردند كه اكثرا بصورت پرسش و پاسخ بود، كه مشتاقان زيادي داشت.
مبارزه با جهل، بي ديني و نفاق
وقتي شهيد از سال 48 فعاليت مذهبي خود را شروع كرد با مردمي روبرو بود كه از دين و مذهب چيز زيادي دانستند و زمينه بي ديني و گمراهي با توجه به وضعيت پيش از انقلاب، فراهم بود. از همان ابتداي فعاليت همواره با تهديدات، تمسخرها و مخالفت هاي افراد بي دين و منافق روبرو بود. از جمله اين افراد، كسرويها و بهايي ها بودند كه مدتي بود در ميان اهل سنت نفوذ كرده و پيرواني داشتند يكي دو سخنراني تند شهيد عليه آنها اناجم مي داد، مانند مخالفت با شركت چنين افرادي در تشييع جنازه ها، منجر به توطئه اي شد كه در سال 53 عليه وي طرح ريزي كردند. در اين حادثه شيخ ضيايي با خوردن شربتي مسموم در خانه يكي از اين افراد دچار ناراحتي اعصاب شد. پس از مدتي تحمل بيماري، در شيراز تحت درمان قرار گرفت و بعد از سه – چهار ماه مشكلات روحي رواني بهبود يافت.
تاسيس مدرسه علوم اسلامي اهل سنت در بندرعباس
در سال 1360 هـ.ش مدرسه ديني بندر عباس را تاسيس كرد. اگر چه ابتدا با مخالفتهايي روبرو شد، اما با حمايت جناب آقاي حقاني نماينده وقت بندر عباس در مجلس توانست اجازه تاسيس مدرسه را بگيرد. تنها گردانندگان مدرسه در بدو تاسيس شهيد ضيايي و مولوي محمد حسن واحدي (افغاني) و تعداد طلبه‌هاي در اين سال 40 نفر از مناطق مختلف جنوب بودند. دروسي كه خود شهيد تدريس مي كرد، تفسير، حديث، سيرت، نحو و ميراث بود. مدرسه بندر عباس اولين مدرسه اهل سنت در ايران بود كه كلاس بندي شده  و طلاب دروس ديني و دولتي را با هم مي خوانند. در ساير مدارس در آن زمان هر چند سابقه بيشتري داشتند فقط دروس ديني را مي خواندند. شهيد اكثر اوقات خود را در مدرسه مي گذراند فاصله منزلش تا مدرسه حدودا پنج كيلومتر بود اما با اين وجود بيشتر نمازها را در مدرسه با طلاب مي خواند. رابطه خوبي با طلبه ها داشت و مواقع لزوم براي آنها به منزله پدر بود. به گونه اي كه شاگردانش مشكلات خانوادگي، مالي و … خود را نيز با وي در ميان مي گذاشتند. او معتقد بود كه مدرسه را خدا اداره مي كند و نه شخص خاصي. و وجود يا عدم وي هيچ مشكلي در روند اداره مدرسه ايجاد نخواهد كرد. همواره مي گفت: «هر چه دارم از بركت مسجد رسول الله و مدينه منوره است، اگر خوبي مي بينم از بركت آيات و احاديثي است كه در روضه خوانده ام و اگر بدي مي بينم از خودم است»، مدرسه بيش از هر چيزي برايش اهميت داشت.
معتقد بود اداره مدرسه بايد توسط شوراي مدرسين باشد نه شخص واحد. از جمله طلبه هاي كه در سال افتتاح مدرسه درس خوانده و هم اكنون مدرس هستند عبارتند از: شيخ نادر بيگدلي، شيخ محمد هادي جلالي، شيخ عبدالعزيز افراز و شيخ محمود طارم.
سلوك اخلاقي و كمالات انساني و ايماني شيخ شهيد
رابطه شهيد با مردم بسيار خوب و به صله رحم بسيار اهميت مي داد. در حل و فصل مشكلات نيازمندان نهايت تلاش خود را مي كرد. با افرادي كه بنيه مالي ضعيفي داشتند به گونهاي بر خورد مي كرد كه هرگز احساس حقارت نمي‌كردند. اما به يقين آنچا بيشترين تاثير را بر مردم بخصوص جوانان مي گذاشت سخنرانيهاي جذاب و جامع ايشان بود. موضوعات سخنراني ايشان همواره بر محور تبليغ دين و بيان شيوا و درس آموز تاريخ اسلام قرار داشت. هرگز در هيچ سخنراني و هيچ خطبه اي به هيچ مذهب و فرقه ي اسلامي توهين نمي كرد. شهيد معتقد بود براي تبليغ دين هيچ نيازي به كوبيدن و توهين نيست. در همه چيز ميانه رو بود. با وجودي كه اكثر خطبه هاي جمعه را خود ايراد مي كرد، اما هر گز از اين جايگاه براي توهين به سايرين استفاده نكرد و ليكن ظاهرا آنچه براي منافقين قابل تحمل نبود همان تبليغ اسلام بود.
هنگام رفع مشكلات ديگران هيج توجهي به مذهب شخص محتاج نمي كرد. به نماز بسيار اهميت مي داد بويژه نماز صبح ا جماعت مسجد. فرزندانش را از هفت-هشت سالگي به مسجد مي برد بخصوص براي نماز صبح.
هنگامي كه راهي مسافرت مي شد تنها توصيه اش اين بود كه: بي نماز نشويد. همواره دوست داشت كه فرزندانش چه دختر و چه پسر تحصيلات عاليه داشته باشند. با بچه ها بسيار مهربان بود و مخالف تنبيه بدنيشان بود. براي سادات احترام خاصي قايل بود. و بطور كلي آنچه باعث محبوبيت و احترام وي نزد ديگران مي شود. اخلاق ايشان و تواضع و فروتنيشان در برخورد با مردم چه شيعه چه سني بود.
خوني كه چراغ هدايت و بيداري را بر افروخت
شيخ محمد ضيايي پس از عمري دعوت. در سن 55 سالگي در روزي ما بين چهارشنبه 22 تيرماه 1373 تا چهار شنبه 29 تيرماه 1373 مطابق با 4 الي 11 صفر 1415 ه_.ق به جرم مبلغ اسلام بودن توسط افرادي كوردل. جنايت كار از خدا بي خبر و شقي القلب به درجه رفيع شهادت رسيد. شهادت شيخ آخرين و بزرگترين افتخار در زندگي دنيوي او بود كه به آن نايل آمد.
جالب اينجاست كه دشمنان اسلام تصور مي كردند كسي كه مدرسه ديني و اهلسنت جنوب را رهبري مي كند شهيد ضيايي است. اما وقتي پس از شهادت او مدرسه اي كه با اخلاص او اداره مي شد. استوارتر از هميشه به كار خود ادامه داد و نوارهاي سخنراني او بين مردم دست به دست شد. بسياري دير پي به اشتباه خود بردند. مراسم تشييع جنازه اي كه مردم براي او ترتيب دادند و نه خانواده وي, بي نظير بود و شايد قاتلين شهيد حتي تصور نمي كردند آن جنايت چنين پيامدي داشته باشد. نه تنها از طرفداران شهيد كاسته نشد بلكه كساني كه تا آن روز نام ضيايي را هم نشنيده بودند, آن روز شنيدند و مشتاق شناختن او شدند. اغراق نيست اگر بگوييم شيخ ضيايي دائره المعارفي از تاريخ اسلام و احكام اسلامي بود كه جامعه اهل سنت از دست داد. اما بدون شك شاگرداني از خود بجاي گذاشت كه توانستند جاي خالي او را پر كنند.
دنيا و هرچه بود به دنيا نهاد و رفت
و چون لاله داغ بر دل صحرا نهاد و رفت
مثل عبور حادثه از مرز التهاب
بر روي لحظه هاي خطر پا نهاد و رفت
مثل نسيم خانه به دوش زمانه بود.

زندگینامه حجه الاسلام رادمهر از زبان خودش

22 اوت

مختصری درباره مولانا نعمت الله توحیدی

21 اوت
مولانا نعمت الله مير بلوچ فرزند عبدالعزيز در سال ۱۳۳۱ هـ . ش در روستاي گوهركوه ( گوهردشت ) از توابع زاهدان ديده به جهان گشودند . ايشان دوران دبستان را در روستاي رحمت آباد گوهركوه سپري كردند و تا كلاس ششم دبستان تحصيل نمودند … مولانا در سن ۱۶ سالگي ( ۱۳۴۷ ) براي فراگيري علوم ديني به زاهدان تشريف آورده در مسجد عزيزي به مدت يك سال خدمت اساتيد بزرگي همچون مولانا عبدالعزيز (رح) زانوي تلمذ زدند و به مشوره خود مولانا عبدالعزيز عازم پاكستان شدند ايشان بعد از عزيمت به پاكستان در جامعه بدرالعلوم رحيم يارخان مشغول به فراگيري علوم ديني شدند و يك سال قبل از فراغت به كراچي تشريف برده در جامعه فاروقيه كراچي ثبت نام كردند .ولي بعد از مدت كوتاهي به مشوره اساتيد دوباره به رحيم يارخان مراجعت نموده در جامعه بدرالعلوم فارغ التحصيل شدند . ايشان در تمام دوران تحصيلات در دورة هاي تفسير اساتيد بزرگ خصوصاً مولانا جاجروي شركت مي كردند .مولانا بعد از برگشت از پاكستان ابتدا در روستاي شوره چاه قلعه بيد مشغول تدريس شدند و بعد از آن در مدرسه شورشادي در خدمت مولانا دين محمد بودند و از آن به بعد تا پايان عمر خويش در حوزه علميه دارالعلوم زاهدان تشنگان علوم ديني را سيراب نمودند .تا اينكه بالاخره روز دوشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۸۵ مطابق با ۱۱ ربيع الاول ۱۴۲۷ بر اثر سانحه تصادف در مسير زاهدان ـ بم جام شهادت را نوش نموده به لقاء الله شتافتند . روحش شاد ، پادش گرامي و راهش پرره روان باد . از اساتيد مولانا مي توان : شيخ القرآن مولانا غلام الله خان (رح) ، مولانا عبدالغني جاجروي (رح) ، شيخ المشايخ مولانا عبدالكريم بيرشريف ، مولانا منظور احمد نعماني (رح) ، شيخ المجاهدين مولانا مفتي نظام الدين شامزي ، شيخ الحديث مولانا سليم الله خان ، مولانا محمّد يوسف رحيم يارخاني و … را نام برد .
__________
یادنامه مولانا نعمت الله به قلم مولوي حبيب الله مرجاني
همه بايد از اين جهان بروند و دست در دست پيك اجل دهند و خواسته يا ناخواسته جهان فاني و دنياي دون را ترك گويند و به سوي عالم عقبي روانه شوند . عده اي با اكراه و اجباركشان كشان به عالم برزخ و جهان قبر برده مي شوند كه بعد از خود انباري از كرده هاي زشت و گناهان و جرم هاي شرم آور به جاي مي نهند و لعنت و بيزاري خلق را در پي دارند… ( و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء ولكن لا تشعرون )
آه ! ياران خدائي رفتند در روز جدائي رفتند
با عشق و صفايي رفتند با سوز و نوايي رفتند
درياب مرا در غم هجران اي بار خداي پاك و منان
مردان خدا چه باصفا مي ميرند
جان داده و در راه خدا مي ميرند
از عشق خدا روي به عقبي دارند
از بهر خدا بهر رضا مي ميرند
كجائيد اي شهيدان خدايي
بلاجويان دشت كربلايي
كجا رفتيد اي ياران ديرين
سبك بالان افلاك هوايي
همه بايد از اين جهان بروند و دست در دست پيك اجل دهند و خواسته يا ناخواسته جهان فاني و دنياي دون را ترك گويند و به سوي عالم عقبي روانه شوند . عده اي با اكراه و اجباركشان كشان به عالم برزخ و جهان قبر برده مي شوند كه بعد از خود انباري از كرده هاي زشت و گناهان و جرم هاي شرم آور به جاي
مي نهند و لعنت و بيزاري خلق را در پي دارند … وعده اي هستند كه در انتظار برادشتن پرده حيات مجازي دنيايند و در اشتياق پرواز به سوي مولاي بي همتايند و همچون قطراتي به پهناي مهربان درياي بي كرانه مي پيوندند . و نغمه خوان و مستانه به سوي او زمزمه مي كنند :
اي خوش آنروز كزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم و زپي جانان بروم
( من احب لقاء الله احب الله لقاءه )
جزءها را روي ها سوي كل است
بلبلان را عشق با روي گل است
آنكه از درياست دريا مي رود
آنكه از بالاست ، بالامي رود
ما زدريائيم و دريا مي رويم
ما زبالائيم و بالا مي رويم
آه ! چه زيباست پرواز عاشقانه بلبلان خدايي به سوي گلستان عاشقان و چه فرح افزاست تجمع محبوبان و عاشقان در بزم جانانه حق .
آري ! مولانا نعمت الله رفت و چه زيبا رفت ، چه خالصانه و بي آلايش رفت . با طهارت درون و بيرون جام صبحگاهي را در حريم حضرت حق نوشيد . او روزه داشت اما قبل از غروب بلكه همان اوائل صبح افطار كرد آنهم بر سفره محبوب . دست به دعا بر مي دارم و مي گويم ، بار الها نعمت را از ما گرفتي و چه زود گرفتي . بار الها بلبلت را از ديار ما به پرواز در آوردي و چه سريع پرواز كرد . محبوبت را به مهماني فراخواندي و چه با عزت و كرامت فرا خواندي .
الهي ! او را چه خوب شناختي ، چه حكيمانه برگزيدي و چه نيكو انتخاب كردي آن گمنام مشهور را . به راستي كه بندگانت را خوب مي شناسي . شايد ديدي در اين زندان دنيا دارد زجر مي كشد و بايد به سوي خودت فرايش خواني . الهي ! ما گواهي مي دهيم كه بنده ات نعمت الله ، توحيد تو را به ما رساند ، الهي ! گواهي مي دهيم كه بنده ات نعمت الله كلامت را بر ايمان تشريح كرد . گواهي مي دهيم كه در راهت عاشقانه فرياد لا اله الا الله را بلند كرد و بر آن استقامت كرد .
پس اي مولاي بي همتا ! اين هديه را از حوزة دارالعلوم زاهدان بپذير و او را در رديف دوستانت و مجاهدان راهت و داعيان دينت و مبلغان رسالتت قرار بده و ما را بعد از او در فتنه نينداز و از پاداشش محروممان نفرما . « آمين »
مولوي نعمت الله ، مولوي عبدالحكيم ، مولوي عبدالله و حاج عزيزالله به رحمت خدا پيوستند آنان رفتند و ما مانديم ، يقين مي دانيم كه در راه خدا بوده اند و آنان همان مومناني هستند كه عهد خدا را وفا كردند ( من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه ) و ما در پي آنان و در راه آنان در حركتيم و منتظر تحقق وعدة خدايي هستيم .
( و منهم من ينتظر و مابدّلوا تبديلا ) . ما همه عاشق شهادتيم و به مقام اين عزيزان رشك مي بريم . آرزو داريم كه در راه خدا و در راه دعوت و جهاد و تعليم توحيد و رسالت و بر عقيده به آخرت به شرف شهادت نائل آئيم مولوي نعمت الله و مولوي عبدالحكيم و همراهانش نزد خداوند ارزش داشتند تا قبول شدند .
آنها به ما درس ايثار ، درس عشق و وفا ، درس جانفدايي در راه خدا ، درس شجاعت دادند . دين خدا را بدون هيچ ترس و واهمه اي تبليغ كردند . به راستي كه آنان مصداق واقعي ( الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احداً الا الله ) بودند . ما طلاب دارالعلوم زاهدان ، با آنان عهد و پيمان بسته ايم كه در راه بيان حق از هيچ قدرتي و هيچ حكومتي و هيچ باطلي نهراسيم و تا لحظه اي كه خون در رگهاي مان جاري است از توحيد الهي دفاع كنيم و شرك و بدعت را خرد كرده و در هم كوبيم و زير پايمان دفن نمائيم .
مولوي نعمت الله رفت اما فرياد توحيدي اش و نداي قرآني اش از مناره هاي مكي ، بلكه از فراز تمام بلنديهاي ايران زمين گوش هر مسلمان موحد و خداپرستي را نوازش مي دهد و كاخ هر ظالم و بيدادگر و بنيان هر نوع شرك و بدعت را به لرزه مي اندازد . تا قرآن باقي است و تا نداي توحيد در دنيا ظاهر است ، نام مولانا نعمت الله (رح) از ياد نخواهد رفت او به خاطر قرآن و توحيد فدا شد و قرآن و توحيد با نام زيبايش عجين شده و از هم جدا نخواهند شد .
مولانا عبدالحكيم رخت بر بست اما راهش همچنان ادامه دارد و به حول و قوة الهي نخواهيم گذاشت چراغ هائي كه در مناطق محروم ، روشن كرده است خاموش شوند .
هر گاه به يادش مي افتيم ، وجود خستگي ناپذير و پيكر پر تلاشش جلوي چشمانمان مجسم مي شود . همت و پشتكار ، مجاهده و تلاش ، جهاد و دعوت ، ايمان و غيرت ، درسهائي كه هر طلاب و عالم دين را از خواب غفلت بيدار مي كند .
مولوي عبدالله و حاج عزيزالله رفتند اما نامشان با تلاشهاي ديني در جريدة تاريخ به ثبت رسيد .خداوند بهترين پاداشها را از جانب امت محمدي ( علي صاحبها السلام ) به روحشان عنايت فرمايد و ما را به حقيقت برساند و توفيق خير عنايت فرمايد .
منبع : سنی نیوز

زندگینامه مولانا عبدالعزیز

21 اوت
حضرت مولانا عبدالعزيز ( رح )‌ در سومين روز آذر ماه سال 1295 هـ . ش در روستای دپكور ،‌از توابع بخش مركزی شهرستان سرباز واقع در جنوب شرقی بلوچستان پا به عرصه وجود نهاد ،‌پدر بزرگوارشان حضرت مولاناعبدالله (رح ) نخستين عالم مجاهد ومتقی و زاهد منطقه ی سرباز و پرچمدار عرصه ی جهاد بود ، تمام زندگی ايشان با علم و عمل سپری شد ، بسيار عابد و بيش از بيست سال از عمر پربركت خود را صوم داودی داشت ( يعنی يك روز درميان روزه می گرفت).
فراگيری علم و خدمت به دين :
حضرت مولانا عبدالعزيز (رح ) بسيار زيرك وتيزهوش بودو از همان ابتدا به خواندن و فراگيری علم علاقه ی فراوانی داشت . قرآن را همراه با برادرش ملاعبدالغفور كه در جريان جنگ جهانی دوم مفقود گرديد ، در نزديكی زادگاهش در روستايی به نام مچان نزد آخوند ملاعطاء محمد در ظرف سه ماه تمام كرد . كتب ابتدايی و مقدماتی را پيش پدر بزرگوارش فرا گرفت بعد از اتمام دوره مقدماتی براي ادامه تحصيل به هندوستان عزيمت كرد و برادرش ملا عبدالغفور را همراه خود برد . با توجه به فقدان امكانات در آن روزگار اين سفر فوق العاده برايش طاقت فرسا بود.
اما به دليل عشق و علاقه فراوانی كه به تحصيل داشت ،‌سختی ها را با طيب خاطر تحمل نموده و خودرا به هندوستان رساند. مدتی در بزرگترين دانشگاه اسلامی شبه قاره هند يعنی دارالعلوم ديوبند به تحصيل ادامه داد و سرانجام برای دوره خارج وارد خارج وارد دارالعلوم امينيه دهلی شد و از محضر حضرت مولانا مفتی كفايت الله دهلوی (رح ) كسب فيض نمود . با توجه به زيركی و تيزهوشی فوق العاده ای كه داشته همواره موردمهر و محبت اساتيد ، و بخصوص مولانا مفتی كفايت الله (رح ) بود
مولانا مفتی كفايت الله (رح ) ايشان را مفتی ديار بلوچستان لقب داده بود. زيرا وی تمام كنز الدقايق را از حفظ داشت و فتواهايش بسيار مدلل و غير قابل نقض بود. در سال 1320 هـ .ش تحصيلاتش را به پايان رسانيد و به وطن بازگشت . پس از گذراندن چند سال در زادگاهش ، برای زيارت حرمين عازم حجاز شد و به مدت سه سال در مكه مكرمه ضمن تدريس در مدرسه صولتیه ، كه از حوزه های دينی معروف بلد حرام .است ،‌علم قراءت و تجويد را نيز فرا گرفت.
مسئولين مدرسه صولتيه كتب مقدماتی را به او سپردند . ولی با توجه به نبوغ علمی و مسلط بودن بر ساير كتب و حسن تفهيمی كه داشت ، دست اندركاران مدرسه صولتيه توان علمی و استعداد او را فراتر از حد مقدمات تشخيص داده ،‌تدريس كتب دوره ثانويه و سطوح را به او سپردند. بعد از گذراندن 2 سال در مكه مكرمه پدر بزرگوارش برايش نامه نوشت كه هر چه زودتر خود را به وطن برساند زيرا مردم اينجا بيشتر نياز به خدمت دارند .
حضرت مولانا بعد از مراجعت به وطن ، خدمت به اسلام و مسلمين رادر قالب امر به معروف ونهی از منكر و حل و فصل مناقشات و اختلافات فيما بين آغاز می نمود . بعد از مدتی حوزه علميه عزيزيه را در زادگاهش ـ دپكور ـ‌بنا می نهاد و به عنوان مدير ومدرس ارشدآغاز بكار نموده و از چند تن از اعضای منطقه نيز دعوت به همكاری نمود.
در دی ماه ، سال 1335 هـ . ش سرنوشت دينی ، فرهنگی و مذهبی مردم خطه ی سرحد و به ويژه شهر زاهدان ، توسط اين رادمرد و اين پيشوای مذهبی و الگوی عمل و اخلاص رقم زده شد. شرح كوتاه اين داستان مفصل به شرح زير است .
« مولانا به منظور معالجه پدربزرگوارش از سرباز به زاهدان می آمد و به مدت يك ماه در زاهدان ماند . مردم زاهدان پس از اندك آشنايی با شخصيت جامع و پر جاذبه ايشان از وی خواستند كه براي هميشه در زاهدان بماند و از پدر بزرگوارش تقاضا كردند تا توافق خود را با خواسته های مردم زاهدان اعلام دارد. پس از اعلام موافقت پدر بزرگوارش ،‌ايشان در همان سال از سرباز به زاهدان منتقل و خانواده اش را از سرباز به زاهدان انتقال داد».
پيش از تشريف آوری حضرت مولانا (رح ) ، مردم اين خطه ،‌ازدين و احكام دينی اطلاع چندانی نداشتند قبرپرستی ، پيرپرستی ، و انواع بدعتها در جامعه رواج داشت . با تشريف آوری حضرت مولانا (رح ) دزدآبِ غرق در جهالت و بدعت ها ودرگيری ها به شهر عالمان ، زاهدان قاريان . حافظان قرآن تغيير اسم و رسم داد.
وحدت طلبی:
از جمله خدمات شايسته و قابل توجه حضرت مولانا عبدالعزيز (رح ) ،سعی و تلاش در ايجاد وحدت ميان فرق اسلامی و به ويژه شيعه وسنی در منطقه بود او با يك ديد به شيعه و سنی می نگريست حتی در بسياری موارد به مراجعين شيعه بيشتر توجه می كرد و می فرمود :« يك مرجع سنی بايد چنين رفتاری » كند تا برادران شيعه ما در منطقه و استان احساس بيگانگي نكنند.
محور ديگری از خدمات اصلاحی ايشان مبارزه با مواد مخدر است . درباره اين مواد می فرمود : « اين مواد خانمانسوز كه خلقی را به نابودی كشانده است ،‌با همكاری جوانان مؤمن و مردم غيور بايد از جامعه ما ريشه كن شود و هركس با اين گونه افراد همكاری كند ، ماشين يا شتر خود را دراختيار آنان بگذارد ، شريك .جرم است و روز قيامت از وی سئوال خواهد شد.
محبت با رسول الله (ص) :
حضرت مولانا به رسول اكرم (ص) چنان عشق می ورزيد كه با سخن و قلم نمی توان آن را بيان كرد ، هرگاه نا م مبارك رسول اكرم (ص) به گوشش می رسيد يا خود نام نامی رسول الله (ص) را بر زبان می آورد ، بی اختياراشك هايش سرازير می شد و كنترل خود را از دست می داد .
در بيماری موت ،‌ هرگاه پنجره اطاق باز می شد و باد خنك می وزيد ،مولانا می فرمود : « نسيم مدينه » مشام مرا معطر می كند .
ابهت و عظمت :
حضرت مولانا در عين گشاده رويی به حدی با هيبت و عظمت بود كه در محفل و مجلس او ، بزرگان نيز با ادب می نشستند و تا سخن نمی گفت ،‌هيچ كس شروع به سخن نمی كرد . او با اين ابهت و عظمت ، بسيار با وقار و مهربان بود .سعی داشت هيچ كس از وی ناراض نشود و اگر پس می برد كه كسی از وی رنجيده است ، تا رضايت او را بدست نمي آورد آرام نمی گرفت . برای علمآء و طلاب دينی فوق العاده ارزش قايل بود . مجلس را با سخنان پند آموز همواره گرم نگاه می داشت ، هركس يك بار در مجلس او می نشست ، نمي خواست بلند شود، هر كس يك بار در مجلس او می نشست ، نمی خواست بلند شود ، هركس با خود فكر می كرد ، مولانا علاقه و محبتی كه با من دارد باديگران ندارد ،ايشان كمتر حرف می زد و بيشتر به ياد خدا و ذكر مشغول بود ،‌از شيوه و سنت های رسول الله (ص) بشدت مواظبت می كرد . همواره برای هر نماز مسواك می زد، آثار زيبای مسواك كه دراحاديث بيان شده اند ، در وجودش كاملاً نمايان بود . تا آخر عمر چشمانش روشن بود،‌ و نياز به عينك پيدا نكرد ، دندانهايش تا آخر عمر سالم ماند ، .و چهره اش بسيار نورانی بود
نظافت و خوش بويی :
مولانا نظافت وخوشبويی را خيلي دوست مي داشت ،‌از تجملات بي مورد و مظاهر دنيا پرهيز می كرد و فرزندانش را توصيه می كرد تا از مدپرستی دور باشند ،‌برای تميز ونظيف نگاه داشتن لباس ، سر و صورت و .محيط خانه همواره تاكيد می كرد .
صله رحمی همواره موردتوجه او بود. تعريف و تمجيد را هرگز برای خود نمی پسنديد . هركس در جلويش او را تعريف می كرد ناراحت می شد ، و می فرمود : رسول الله (ص) فرموده اس : «‌هر كس را كه در جلويش » تعريف كردي ، گردن او را زدی به تربيت فرزندان فوق العاده توجه می كر و در سن هفت سالگی آنان را به نماز امر می كرد ، و مسايل و احكام ضروری را به آنان يادمی داد .
حضرت مولانا در سال 1359 هـ . ش دچار ناراحتی قلبی شدو در پی اصرار دوستان ومشوره پزشكان برای معالجه به انگلستان سفر كرد و ناراحتی اش تا حدی بهتر شد و به وطن برگشت ، اما پس از يك سال ونيم بيماری ايشان مجدداً شدت گرفت و نزديك چهارماه در بستر بيماري افتاد.
مولانا (رح ) در جريان مسافرت و معالجه درانگلستان دچار ناراحتی كليه شد و پس از مراجعت به ايران بنا بر مشوره پزشكان ، بار دوم جهت پيوند كليه به آمريكا مسافرت نمود ،‌ ولی به دليل بالابودن سن ،‌نظر پزشكانِ معالج اين بود كه پيوند كليه دراين شرايط سنی سودی ندارد . مولانا بعد از اقامتِ مدت كوتاهی دركاليفرنيا آمريكا ، به ايران مراجعت كرد .
حضرت مولانا چنان عشق و علاقه ای به عبادت داشت كه براساس اظهارات همراهانش در آمريكا از محل اقامت برای نماز به دورترين مسجدی كه شنيده بود، جوانان عرب خيلی با صدق و صفا در آن جا نماز می خوانند و اداره امور مسجد را بر عهده دارند،‌تشريف می برد و درمساجد نزديك كه متوليان و نمازگذاران آنها علاقه چندانی به رعايت سنت های رسول اكرم (ص) نداشتند نمی رفت بلكه بعداز طی كردن مسافت زياد به آن مسجد می رفت و جوانانی را با محاسن زيبا و مطابق سنت و پايبند شريعت در آنجا می دیدو از نحوه عبادت و خشوع و خضوع آنان فوق العاده اظهار رضايت می كرد و تدين آنان را می ستود . بنا بر گفته شهید مولوی عبدالملك ملازاده ،‌اگر مولانا چند سالی زند می ماند تحولات بسيار عظيمی در منطقه به وجود می آمد.
بالاخره حضرت مولانا به منظور معالجه و دياليز به تهران و مشهد عزيمت كرد و در روزهاي پاياني عمر مباركش در مشهد جهت انجام دياليز اقامت گزيد و در 21 مرداد سال 1366 در شهر مشهد زندگی را بدرود گفت و به لقاءالله پيوست (‌رحمه الله رحمة واسعة) .