بایگانی | اندیشه و عقیده RSS feed for this section

عقاید کلامی امام شافعی (رحمه الله)

13 اوت

امام شافعی در چه شرایطی علم کلام را منفور می داند؟
امام شافعی آن علم کلامی را که با طرح یک سری سوال های شبهه انگیز ابرهای ضخیمی از شک و تردید را در افق افکار مسلمانان ظاهر می سازد و گاهی حربه ای است در دست اغواگران و برای تخریب پایه های عقاید اسلامی از آن استفاده می شود ، به شدت مردود و منفور می شمرد و علیه آن دسته از متکلمینی که علم کلام را وسیله ی ایجاد شک و تردید و نشر زندیق قرار داده بودند صریحا تبلیغ کرد و در این باره به برجسته ترین شاگردانش گوش می دهیم که جملاتی را برای ما روایت می کند :
1)« یونس بن عبدالاعلی نقل می کند که شافعی گفت : « هر بلایی که بر سر انسان ها بیاید جز شرک همه ی آن ها از بلای علم کلام زیانشان کم تر است » [1]
2)مزنی نقل می کند که شافعی گفت : « خدا بندگان خود را به هر بلایی گرفتار کند باز بهتر است از این که آن ها را به بلای علم کلام گرفتار نماید »[2]
3) ابوثور نقل می کند که امام شافعی گفت : « قضاوت من درباره اهل علم کلام این است که بعد از آن که آن ها را چوب کاری کردند آن ها را بر شترانی سوار کنند و در میان عشایر و قبیله ها بگردانند و در هر محلی منادی فریاد بکشد : این است کیفر اعمال افرادی که از کتاب و سنت روگردان و به علم کلام رو آورده اند » [3]
اما ببینیم که علم کلام در ابتدا چگونه بوده و اینک از نظر امام شافعی چگونه است و بیان این نکته که منظور ما از علم کلام و عقاید کلامی امام شافعی چیست ؟!
دلایل حضور امام شافعی در مباحث کلامی
به اتفاق تمام مورخین مشهور ، ادیان قبل از اسلام ، مسائل اعتقادی را همیشه بدون برهان و دلیل بر پیروان خویش دیکته می کرده اند و در بین تمام ادیان تنها دین اسلام ، اقامه ی براهین عقلی را نه تنها مجاز و لازم بلکه شرط اساسی و الزامی صادق بودن قضایای دینی به شمار آورد و قرآن کریم در موارد متعدد فرمود « هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِنْ کُنتُمْ صَادِقِينَ » [4] یعنی برهان خود را بر آن قضایا اقامه کنید اگر از راست گویان هستید .
و درخواست اقامه ی برهان و حضور عقل در صحنه ی اعتقاداتی که از راه وحی الهی بر پیامبر نازل شده بود ، کاربرد عقل را آشکارا نشان داد و به خوبی معلوم نمود که تعیین صراط مستقیم و راه صلاح و فلاح انسان ها کار وحی الهی و رسالت پیامبران خداست و عقل چراغ پر فروغی است که برای یافتن چنین راهی و عدم انحراف از آن به انسان ها بخشوده شده است و در یک کلمه « راه یابی ، کار دین و راه بینی ، کار دانش است » و تجارب مکرر قرن ها و نسل ها در طول حیات انسان ها ، این واقعیت را نشان داده است که سلف های صالح در بحث های خود از زمان امام حسن بصری (م-110) در حلقه تدریس و تحقیق و تحریرات خویش اصول و مبانی دین اسلام را با تلاوت آیه ها و روایت احادیث صحیح بیان نموده و در پرتو فروغ عقل و اقامه ی براهین عقلی زوایای ناپیدای آن اصول و مبانی را به مردم نشان می دادند [5] و تدریجا «علم اصول دین» به وجود آمد [6] ولی دیری نپایید که برخی از سلف های ناصالح « قدریه ، جبریه و معتزلیهای افراطی » تحولاتی را در آن علم نوپا ایجاد نمودند [7] . ابتدا مطالب غیر اصولی ( مانند مخلوق بودن یا مخلوق نبودن کلام خدا ) را مطرح کردند و با طرح این مساله آن چنان مجالس را داغ و مردم را سرگرم سخن و کلام نمودند که موجب گردید نام آن از «علم اصول دین» به «علم کلام» تغییر یابد و علم کلام حربه ای بود در دست آنان ، که به وسیله ی آن ، تخیلات فریبنده ی خود را بر کرسی نشانده و آیه ها و احادیث را تاویل نموده و بر خیال های خام خود حمل می کردند و همین خرابکاری را « آزاد اندیشی و خردگرایی » و مکتب خود را مکتب عقل گرایی نامیدند .
ده ها سال قبل از امام شافی رهبران فرقه ی قدریه یکی به نام معبد جهمی  که به فرمان حجاج یوسف کشته شد و دیگری به نام غیلان دمشقی که هشام عبدالملک او را به دار کشید و هم چنین رهبر فرقه ی « مجبره=جبریه» به نام جهم بن صفوان که در سال 128 کشته شد و هم چنین رهبران گروه معتزله ، واصل بن عطا و عمرو بن عبید پرچم این خرابکاری را بر افراشته بودند[8] و در زمان امام شافعی ، بشر مریسی  و حفص فرد و … سلسله ی جنبان این آشوبگرایی های عقیدتی بودند [9] و بعد ها در زمان مامون جمعی از این آزاد اندیشان (و به اصطلاح) خردگرایان ، خود را در طیلسان فلسفه پیچیده و در شکل و صورت فلاسفه ظاهر گشتند .  اینان بدون توجه به آیه های قرآن و احادیث پیامبر (صلی الله علیه و سلم) درباره هرچیزی با عقل خود اظهار نظر می کردند و گاهی پا را از حد فراتر نهاده و بر کتاب های خدای – هم کتاب تدوینی « قرآن » و هم کتاب تکوینی « جهان هستی » – ایراد هایی وارد می کردند و امثال ابوعیسی وراق و احمد بن حایط و فضل حدثی و ابن راوندی با چنین دیدی و با نوشتن کتاب «دامغ» و «تاج» و «فرید» در صحنه ی حکمت و کلام ظاهر گشته و به نشر کفر و زندقه پرداختند[10] و همان گونه که متشابهات کتاب تکوینی (قرآن) را به قصد آشوبگری دستاویز قرار می دادند هم چنین متشابهات کتاب تکوینی (جهان هستی) را مانند حدوث زلزله و طوفان ها و قحطی ها که موجب مرگ دسته جمعی هزاران کودک معصوم و زن و مرد بی گناه می گردید و مانند هزاران معلول مادرزاد و مرگ و میر اطفال و جوانان نا کام و فقر و بی چیزی عقلا و ادبا و نظایر این ها ، دستاویز خود قرار داده و آن را نشانه ی نارسایی و بی نظمی دستگاه آفرینش به شمار می آوردند و بعد ها همین گله ها و انتقاد های بی جا در قالب ادبیات و با عبارت های « فلک کج مدار ، فلک غدار ، گردون دون پرور و … » بر خلاف روش پیروان واقعی دین اسلام که همواره حمد و شکر خدای علیم و حکیم را به جا می آوردند در فضاها منتشر می گردید و اذهان ساده اندیشان را مسموم می نمود .
آیا در چنین جوی از هرج و مرج و « آنارشیزم » کلامی و با سوابق دردناک قدریه و جهمیه ها و حضور امثال حفص فرد و مریسی ها در صحنه ی سم پاشی های فکری و ظهور طلیعه ی طیلسان پوشان فلسفه و انحراف مسیر ادبیات مردمی و احساس این که برخی عالما و عامدا با ایجاد جوی از شک و تردید ، کانال هایی از زندقه را حفر و بر لب آن ها متوقف و سقوط انسان های نا آگاه را نظاره می کند ، آیا در چنین جوی و در چنین شرایطی ، یک مجتهد والایی هم چون امام شافعی چه وظیفه ای را بر عهده داشت؟ آیا به دلیل این که فقیه بود می بایستی از حریم اصول فقه و احکام فروعی به سوی علم اصول دین و مسایل اعتقادی گامی فراتر نگذارد؟ و از قواعد علم کلام به کلی بی اطلاع باشد ؟ یا بنا بر خصلت آزاد منشی و آزادی خواهی یا خصلت محافظه کاری و پرهیز از خطر درگیری ، تمام افراد و گروه ها را در مسموم کردن فضای افکار و پاشیدن تخم زندقه آزاد بگذارد و با کسی درگیر نشود و چماغ تکفیر را بر سر کسی بلند نکند ؟ یا به دلیل این که بر مقام والای علمی و دینی ، درخشنده ترین عنصر حق جویی و حق گویی و فداکاری در راه دین اسلام بود وظیفه داشت به موازات کشف « علم اصول دین » که کلام نامیده شده بود اطلاعات عمیق و وسیعی داشته باشد و با استفاده از قواعد همین علم ، جمعی را از سقوط در مهلکه ی شک و تردید نجات دهد و عقاید کلامی خاص خود را با دلیل و برهان ارائه دهد و افراد و گروه هایی را که با استفاده از حربه ی دولبه ی کلام ، مردمان ناآگاهی را از راه راست منحرف می کردند و آنان را نسبت به اصول دین متردد و بی اعتقاد می نمودند ، زندیق های موذی نام ببرد [11] و چماغ تکفیر را بر بالای سر آن ها بلند کند [12] و مرتب علیه این گونه عالمان علم کلام تبلیغ نماید؟
اطلاع کامل امام شافعی از علم کلام
بنا به آن چه گذشت امام شافعی چاره ای جز  انتخاب راه دوم نداشت بنابراین به گواه شاگردانش از علم کلام اطلاعات کاملی را به دست آورد :
1) مزنی یکی از برجسته ترین شاگردان امام شافعی از امام شافعی نقل می کند که گفت : « لقد دخلت فیه بلغت منه مبلغا » « یعنی : من وارد بحث های علم کلام شدم تا آن جا که از قواعد آن به خوبی آگاهی یافتم » [13]
2) ابواسحاق (یکی دیگر از شاگردان امام شافعی) می گوید : « روزی شافعی به شیوه ی اهل کلام با برخی از فقها مناظره کرد و خیلی با دقت و تحقیق طرف مقابل را در بن بست قرار می داد . گفتم ای ابو عبدالله ( کنیه امام شافعی) این نوع مناظره شیوه ی اهل کلام است نه شیوه ی اهل حلال و حرام . در جواب گفت : قبل از آگاهی کامل از فقه اطلاعات کافی از علم کلام پیدا کرده ام . [14]
موارد استعمال علم کلام از دیدگاه امام شافعی
امام شافعی مانند هر سلف صالحی ، راه یابی را کار خدا و هدایت دین و راه بینی را کار عقل و دانش می دانست و وظیفه ی اهل کلام می شمرد که تنها درباره ی مطالبی به استدلال بپردازند و حقانیت آن ها را روشن کنند که کتاب و سنت از آن ها بحث کرده اند ( مانند مسایل مبدا و معاد و نبوت و …) و خارج از چارچوب قرآن و حدیث را به میان نیاورند ، مانند بحث از این که چند سال است که آسمان ها و زمین آفریده شده است و تا چند سال دیگر این جهان باقی می ماند و … و حسین بن علی می گوید : از امام شافعی شنیدم گفت : « کل متکلم علی الکتاب و السنه فهو الحد الذی یجب و … » « یعنی : هرکسی اهل علم کلام باشد و بر مطالبی که در قرآن و حدیث آمده استدلال کند وظیفه ی واجب خود را انجام داده و هر کسی خارج از چهارچوب قرآن و حدیث مطلبی را طرح و بر آن استدلال کرد ، هذیان گفته است »
امام شافعی با استفاده از قوانین علم کلام ، هر شبحی از شک و تردید که به وسیله ی منحرفین در افق افکار شاگردانش یا افراد دیگر ظاهر می گردید ، فورا بر طرف می نمود . مزنی یکی از شاگردان برجسته ی امام شافعی گوید : « روزی درباره ی یک مساله ی اعتقادی با یک نفر از اهل کلام وارد بحث شدم و آن شخص پرسش هایی چنان عجیب و بغرنجی از من کرد که نزدیک بود مرا در دینم دچار شک و تردید کند و با حالتی از خوف و هراس به نزد شافعی شتافتم و جریان را برایش بازگو نمودم ، شافعی پرسید کجا بودی ؟ گفتم در مسجد بودم ، شافعی گفت : تو در تاران [15] افتاده بودی  و امواج متلاطم آن سر و صورتت را کوبیده است . مساله ای که اهل الحاد طرح کرده اند این است و جوابش چنین و چنان است » [16]
امام شافعی با استفاده از قوانین علم کلام ، سوداگران زندقه و الحاد را به زانو در می آورد و چماغ تکفیر را بر سر آن ها بلند می کرد ، ابوشعیب مصری یکی از اساتید مکتب حدیث [17] می گوید : « روزی به قصد دیدار به منزل شافعی رفتم و عمرو بن یزید و عبدالله بن عبدالحکم نیز در آن جا بودند و دقایقی بعد حفص الفرد [18] نیز وارد گردید و خطاب به عمرو گفت نظر تو درباره کلام الله چیست؟ عمرو گفت « جز این که کلام الله را کلام خدا می دانم نظر دیگری ندارم » و معلوم بود که حفص به عنوان تعریض به امام شافعی این سوال را طرح کرده بود و صریحا نیز خطاب به وی گفت : « اهل مجلس با اشاره ها پاسخ این سوال را به تو حواله کرده اند » امام شافعی گفت : « ای حفص ! بگذر از این امر ، خود را گرفتار رسوایی هایی مکن »[19] حفص لجاجت را بیش تر کرد و امام شافعی علی رغم تمایل خود مناظره با حفص را آغاز کرد و به وی گفت : « بگو ببینم خودت در این باره چه نظری داری ؟» حفص گفت : « قرآن کلام خداست و مخلوق است » امام شافعی گفت : « از کجا و با چه دلیلی چنین نظری پیدا کرده ای؟ » حفص بر مخلوق بودن قرآن و امام شافعی بر غیر مخلوق بودن کلام خدا و همه ی صفت های خدا به استدلال پرداختند تا پس از مدتی قوت استدلال امام شافعی حفص را به بن بست رسانید و حفص با حالتی از اضطراب و احساس یاس ، برای رهایی از این بن بست به این سو و آن سو می پرید و جملاتی را به زبان آورد که علایم کفر و زندقه بود و در این هنگام امام شافعی چماغ تکفیر را بر سر او بلند کرد و او را ناچار به سکوت نمود [20] و ابوشعیب در دنباله ی این بحث می گوید : « فردای آن روز حفص فرد ( آن متکلم پر قدرت و چیره دست ) را در بازار رجاج (شیشه فروشان) دیدم که زبان به شکوا گشود و در حالی که به نقطه ی نامعلومی نگاه می کرد گفت : « تو دیدی که شافعی چه بلایی بر سر من آورد ، راستش او می خواست به اهل مجلس بفهماند که در علم کلام خیلی وارد است » آن گاه نگاه خود را به طرف من برگرداند و گفت : « با این حال هم اعتراف می کنم که من کسی را ندیده ام به مانند شافعی قدرت و مهارت استدلال بر این مطلب را داشته باشد » [21]
عقاید کلامی امام شافعی
پس از این مقدمه ی نسبتا بلند وقت آن است که در رابطه با عقاید کلامی امام شافعی مطالبی را عنوان کنیم . عقاید کلامی امام شافعی از دو جهت در چارچوب قرآن و حدیث ارائه می گردید . یکی از لحاظ موضوع ؛ زیرا تنها موضوع هایی را مورد بحث کلامی قرار می داد و بر آن ها استدلال می نمود که قرآن و حدیث به آن ها تصریح یا حداقل اشاره کرده بودند و دیگری از لحاظ نوع استدلال ؛ زیرا به پیروی از روش قرآن برای اثبات مطالبی از نوع الهیات ( اعم از مبدا و معاد ونبوت ) برهان عقلی را اقامه می نمود و برای اثبات مطالبی از نوع سمعیات به دلایل نقلی استدلال می کرد و اینک نمونه هایی از هر دو نوع ( الهیات و سمعیات) :
یکی از دلایل وجود خدا در نظر امام شافعی
از امام شافعی پرسیدند ، دلیل بر وجود خدا چیست ؟ در جواب گفت : « برگ های توت را ببینید که طعم و رنگ و بو و طبیعت آن ها یکی است ، با این حال کرم ابریشم آن ها را می خورد ، ابریشم به وجود می آید و زنبور عسل آن ها را می خورد و گوسفند آن را می خورد پشکل تولید می شود و بدیهی است تولید نتایج متضاد و متخالف از یک شئ واحد ، کار ذاتی است واحد و توانا و بی نظیر و همین ذات موصوف به این صفات خداست » سوال کنندگان هفده نفر خداناشناس بودند [22] که این برهان فکر همه را دگرگون کرد و عموما در حضور امام شافعی به دین اسلام در آمدند » [23]
دلیل یگانگی خدا در نظر امام شافعی
بشر مریسی متکلم لجوج و تندرو معتزلی از امام شافعی پرسید دلیل یگانگی خدا چیست؟ امام شافعی گفت : « در تمام جهان هستی چه در وجود انسان (انفس) و چه در خارج وجود انسان (آفاق) نظم و تعاون و هماهنگی عجیبی مشاهده می گردد و شگفت تر این که این تعاون و هماهنگی در بین جمعی از اضداد و اشیا متضاد دیده می شود ، مثلا در وجود هر انسانی چهار نوع حرارت به حالت کمون وجود دارند : «حرارت جنسی ، حرارت حالت خشم ، حرارت هضم غذاها و حرارت غریزی » و این چهار حرارت با وجود تضاد مولد ها و اختلاف سنخیت و طبیعت آن ها و تفاوت کمی و کیفی و زمانی و مکانی آن ها در اداره ی شئوون زندگی هر انسانی نهایت تعاون و هماهنگی را نشان می دهند و از تعاون و هماهنگی آن ها نظم بدیع و دلپذیری مشاهده می گردد و در خارج وجود انسان نیز چهار عنصر « آب و آتش و خاک و هوا » را در نظر بگیرید و ببینید این چهار عنصر علی رغم تضادی که با هم دارند و برخی از آن ها برخی دیگر را نفی و نابود می کنند و هیخ خاصیت مشترکی ندارند باز در امر زندگی و حیات انسان و جانداران و ایجاد انواع گیاهان و رشد آن ها چنان حالتی از تعاون و هماهنگی در بین آن ها وجود دارد که از این تعاون و هماهنگی ، دلپذیرترین نظم در جهان آفرینش مشاهده می گردد و تعاون و هماهنگی اشیاء متضاد و ایجاد نظم در بین اضداد هم در وجود انسان (انفس) و هم در خارج وجود انسان (آفاق) برهان وجود خدایی است یکتا و بی همتا ، آن گاه آیه 164 سوره بقره را « إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَ… » تلاوت نمود وگفت : « تمام این ها دلیل هستند بر این که خدا یکتا و بی شریک است »[24]
دلیل نبوت پیامبر (ص) از دیدگاه امام شافعی
بشر مریسی از امام شافعی پرسید دلیل چیست بر این که محمد بن عبدالله (ص) پیامبر خداست؟ امام شافعی گفت : « برهان رسالت و پیامبری محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و سلم ) یکی قرآن است که بر او نازل گردیده و به طور تواتر قطعی به ما رسیده است ( و قرآن معجزه ی عقلی و جاودانه و همیشگی است برای اثبات رسالت پیامبری محمد بن عبدالله (ص) ) و دیگری معجزات بی شمار حسی « مانند اسراء و معراج و شق قمر و … » که معجزات حسی نیز به طور تواتر قطعی به ما رسیده است و به این دلیل معجزات (چه عقلی و چه حسی ) برهان برای نبوت کسی می شود که معجزه ی او انجام کارهایی خارج از چهارچوب اسباب و مقررات و غیر قابل تقلید و نظیرسازی است و بدون اسباب و مستقیما و با یک فرمان استثنائی خدا ( مثلا « يَانَارُ کُونِي بَرْداً » « یعنی ای آتش طبیعت سردی را داشته باش » تحقق می یابند و تحقق چنین معجزه هایی به وسیله ی کسی که می گوید : « من پیامبر خدا هستم و خدا پیامبری مرا به وسیله ی همین معجزه ها تایید می کند » بی گمان تصدیق و تایید آن شخص از طرف خدا تلقی می گردد و معلوم می شود خدا آن شخص را تصدیق و تایید کرده است و محال است خدا یک امر غیر واقعی را تصدیق و تایید نماید . زیرا تصدیق کاذب و دروغ گو ، کذب و دروغ است و برای خدا و محال و ممتنع است و خدا آفریدگار کل جهان هستی و دارای کمال مطلق و از هر نقصی مبرا است » [25]
نظر متعادل امام شافعی در مساله جبر و اختیار
امام شافعی در عصری زندگی می کرد که صحنه ی دعوا و کشمکش دو گروه تفریطی( جهمیه با اعتقاد به این که تمام افعال انسان ها به صورت ناچاری و در حالت اجباری از آن ها واقع می شود )  و افراطی ( معتزله با اعتقاد به این که انسان در کارهایش کاملا آزاد و مختار است و همه ی افعال خود را خود می آفریند ) بود و هر یک جمعیت زیادی را به سوی خود جذب نموده بودند ، امام شافعی در برابر این دو گروه تفریطی و افراطی جبریه و معتزله نظر متعادل و واقع بینانه ی خود را [26] این گونه ارائه داد که انسان ها نه چنین هستند که کارهای خود را با مشیت « مستقل خود بیافرینند! » زیرا مشیت انسان ها تابع مشیت الهی است « و ما تشائون الا ان یشاء الله » و خلق کردن و آفرینش هم مخصوص به ذات اقدس الهی است و تنها به صورت مجاز عقلی به غیر خدا نسبت داده می شود و خداست که افعال انسان ها را خلق می کند و انسان ها نه چنان هستند که بدون اختیار و انتخاب آن ها همه ی کارها به صورت اجبار و اضطرار – شبیه به حرکات شاخه ی درختان یا غلتیدن سنگ ها – از آن ها واقع شوند بلکه این اعمال و کارها به عنوان این که «کسب» انسان ها هستند به انسان ها نسبت داده می شود [27] و به همین عنوان نیز سبب عذاب و عقاب و مجازات و نفرین و آفرین و اجر و ثواب خواهند شد . توضیح این که ، احمد شاخه ی درخت سیبی را با دست خود تکان می دهد . چند سیب به زمین می افتد . حرکت دست احمد و شاخه ی درخت و سقوط سیب از حیث آفرینش عموما از یک مقوله و کلا مخلوق خدا هستند و شاخه ی درخت و سیب در حرکت خود هیچ گونه اثری نداشته اند ولی احمد در حرکت دست خود بدون واسطه و در حرکت شاخه ی درخت و سیب با واسطه به عنوان «کسب» اثر داشته یعنی این حرکت ها را قصد کرده و توانایی خود را نیز به کار برده ولی خدا آن ها را ایجاد و خلق کرده است و اگر احمد در اثنای تکان دادن دستش ، بلغزد و به زمین بیفتد و قلمی از جیبش بپرد این حرکت ها فقط مخلوق خدا هستند و کسب احمد نیستند . در حدود دویست سال بعد یکی از پیروان امام شافعی یعنی امام ابوالحسن اشعری این مطلب را به حد کافی توضیح داد که در کتاب های مفصل علم کلام دیده می شود . [28]
نظر امام شافعی درباره ی کلام خدا
یکی از پر سر و صداترین مسایل وابسته به «علم اصول دین» در عصر امام شافعی ، مساله ی کلام الهی بود و این مساله تا آن جا محافل اهل نظر را گرم و داغ کرده بود که تمام این علم اصول دین را به نام همین یک مساله موسوم می نمودند و می گفتند «علم کلام!» و آن چه بیش تر بر سر و صدای این مساله افزوده بود این بود که مدعیان مکتب خرد گرایی (معتزله) در عین این که کلام الهی را حادث و پدیده ی تازه و نو می دانستند ، مخالفان خود ( پیروان مکتب سنت گرایی ) را ناآگاه و بی علم و بیچاره می شمردند و در مقابل سلف های صالح و اهل سنت ، در حالی که کلام خدا را قدیم و ازلی می دانستند ، مخالفان خود (اکثر معتزلی ها)را زندیق و بی دین می شمردند [29] و این دو طبقه به حدی از هم جدا و از یکدیگر متنفر شدند که با حالتی از قهر و خشم از دور و با اشاره ی انگشت یکدیگر را به مردم نشان می دادند و از اواسط خلافت [30] مامون تا پایان خلافت الواثق بالله که خود معتزلی گشته و معتزلی های دربار آن ها را قبضه کرده بودند این مساله رنگ بسیار تند سیاسی به خود گرفت[31] و محکمه ی تفتیش عقاید (انگیزیسیون) قرون وسطایی بر تمام محافل حکم فرما گردید و مامورین جلب متهمین با شمشیرهای آخته ، دسته دسته علمای اهل سنت را در محاکم معتزلی ها احضار و پس از بازجویی در صورتی که به قدیم بودن کلام خدا قول می کردند آن ها را راهی زندان ها و شکنجه گاه ها می نمودند و گاهی به دست جلادها و میر غضب های معتزلی می دادند و آن ها را اعدام می کردند که حتی امام احمد حنبل پیشوای حبنلی ها و امام بویطی نخستین جانشین امام شافعی و پیشوای شافعی ها را به زندان کشانیده و شکنجه ها کردند و امام بویطی در زندان وفات کرد . [32]
در عصر امام شافعی چون خلیفه (هارون الرشید) خود سنت گرا و از پیروان اهل سنت بود و معتزلی ها در دربار وی نفوذ نکرده بودند این مساله رنگ سیاسی نداشت و فقط به صورت یک مساله ی علمی و عقیدتی در محافل علما مطرح می گردید و احساسات خردگرایی و سنت گرایی و ورع و پرهیزگاری سلف های صالح و تعبیرهای جسارت آمیز معتزلی های علم زده بیش تر سبب می شد که شکاف بین این دو دسته عمیق تر و وسیع تر گردد و اگر با دقت و حوصله و دور از تعصبات و احساسات مکتبی به این مساله توجه می گردید ، بی گمان همه ی دانشمندان ( اهل سنت و اهل اعتزال) در این باره به توافق می رسیدند . [33]
معتزلی ها که اساسا قصدشان نفی صفات از خدا بوده و در پی بهانه ای بودند تا از کلام الله ، تنها کلام لفظی خدا را منظور نمایند و گفته اند محال است کلام ، صفت خدا باشد و خدا صفتی به نام کلام ندارد و سلف های صالح و از جمله امام شافعی علاوه بر کلام لفظی و اشکال و معانی آن (یعنی کلام لفظی و کلام معنوی و کلام مکتوب الهی) مبدا این کلام ها را یعنی کلام نفسی و کلام به معنی گویایی را نیز اثبات کرده و به عنوان صفت ازلی الهی به آن معتقد شده اند و گفته اند خدا در ازل صفت تکلیم (صفت گویایی) را داشته و اگر کسی بگوید تکلیم و صفت گویایی خدا قدیم و ازلی نیست و حادث و نو پیداست و زمانی بوده که خدا صفت گویایی را نداشته و نتوانسته آن چه را در علم اوست با ایجاد صدای الفاظ به ذهن ها منتقل کند ، کافر و خدا ناشناس است همان گونه که امام شافعی ، حفص الفرد را تکفیر نمود [34] زیرا کلام به معنی گویایی کمالی است که ثبوت آن برای خدا اشکالی ندارد و نداشتن چنین کمالی نقص است و نسبت دادن نقص به خدا کفر است .
بنابراین آن چه را که سلف های صالح و از جمله امام شافعی آن را صفت ازلی خدا شمرده اند همین است  یعنی کلام ( به معنای گویایی) که مبدا کلام لفظی و کلام مکتوب و حتی مبدا کلام معنوی  سخن دل و حرف های درونی و ان الکلام لفی الفوائد نیز می باشد و کلام لفظی خدا و کلام مکتوب خدا یعنی قرآنی که به آیه های آن تلفظ می کنیم و آن ها را بر روی کاغذ می نویسیم اثر آن مبدا ازلی یعنی کلام ( به معنای گویایی) است و این که جمع کثیری از سلف درباره ی مخلوق بودن و مخلوق نبودن قرآن به کلی سکوت کرده اند و جمعی از آن ها ( از جمله امام شافعی ) به مخلوق نبودن قرآن به عنوان کلام الله تصریح کرده و گفته اند : « القرآن کلام الله غیر مخلوق = یعنی قرآن با وصف این که کلام خداست مخلوق نیست » [35] رعات احترام و تادب را کرده اند یا به دلیل این که هرگز نگفته اند : « قرآن غیر مخلوق » بلکه همیشه به عنوان توضیح «کلام الله» را بعد از قرآن آورده اند و گفته اند : « القرآن کلام الله غیر مخلوق » منظور آن ها از قرآن همان کلام خدا ( به معنی گویایی خدا ) است . ( از راه مجاز و تسمیه سبب به اسم مسبب ) و بدیهی است کلام ( به معنی گویایی خدا ) صفت قدیم و ازلی خدا و غیر مخلوق است و برای روشن شدن این مطلب در یکی از جلسات بحث و مناظره ی امام شافعی با یک مرد معتزلی حاضر گشته و می شنویم که :
« مرد معتزلی به امام شافعی می گوید : تو به من بگو آیا قرآن خالق است؟ امام شافعی می گوید : «خیر خالق نیست» مرد معتزلی می گوید : پس آیا قرآن مخلوق است؟ امام شافعی می گوید : « خیر قرآن مخلوق هم نیست » مرد معتزلی با حالتی که پیروزی خود و شکست طرف را احساس کرده پس از تبسمی بر امام شافعی فریاد می کشد که مگر ممکن است چیزی تصور شود که نه خالق باشد و نه مخلوق ؟ و قرآن اگر مخلوق نباشد غیر مخلوق نیست؟ ( مرد معتزلی با زنجیره کردن این پرسش ها می خواهد تفکر امام شافعی را بین دو صفحه ی منگنه ی منطق جدلی – نفی و اثبات و چاه تضاد – از هر حرکتی متوقف نماید ) امام شافعی در جواب سوال اخیر می گوید : « بلی قرآن مخلوق نیست » مرد معتزلی با حالتی از تعجب و ناباوری می گوید : چگونه ممکن است قرآن مخلوق نباشد؟ آیا می توانی بر این مطلب دلیلی ارائه دهی؟ امام شافعی در نهایت آرامی نگاهی به آن مرد معتزلی کرده و با لحن ملایمی به او می گوید : « تو اعتراف می کنی که قرآن کلام خداست؟ » مرد معتزلی گفت : بلی اعتراف می کنم . امام شافعی گفت : « تو برای این اعتراف ناچار هستی ، زیرا در آیه ی 6 سوره توبه خدا خود قرآن را کلام الله نامیده « حَتَّي‏ يَسْمَعَ کَلاَمَ اللّهِ » « تا سخن خدا را بشنود » و در آیه 164 سوره نساء فرموده : « وَکَلَّمَ اللّهُ مُوسَي‏ تَکْلِيماً »  « و خداوند (قطعا)  با موسى سخن گفت » آن گاه امام شافعی به مرد معتزلی گفت : « حال که اعتراف کردی قرآن کلام خداست ، این سوال را جواب بده که آیا از ازل خدا بوده و کلام (به معنی گویایی) هم داشته؟» مرد معتزلی گفت : خدا در ازل بوده و کلام هم داشته است ( مانند علم و قدرت و … ) امام شافعی در این لحظه در حالی که تبسمی بر لبانش داشت خطاب به مرد معتزلی گفت : « ای کوفی ها ! گزافه گویی های شما جای تعجب است ، بعد از آن که اعتراف دارید خدا قبل از قبل ها (در ازل) بوده و دارای کلام هم بوده پس این سخنان بی مزه ی شما « که آیا کلام خود الله است؟ یا غیر اوست و … » چه فایده ای دارد ؟! » (منظور امام شافعی از این جمله های اخیر محکوم کردن این بحث بی معنی کلامی است که صفات خدا عین خدا یا غیر خدا هستند؟ ) مرد معتزلی ساکت شد و از جلسه خارج گردید . [36]
توجه : اهل فن به خوبی می دانند که صحنه ی تشخیص آن کلام نفسی که ازلی و صفت خدا باشد ، چه لغزشگاه عجیبی است ، و چقدر وزنه های سنگین علمی و سوارکاران ماهر کلامی در این جا لیز خورده اند [37] و این جمله ی امام شافعی و بقیه ی سلف های صالح که « القرآن کلام الله غیر مخلوق » نیز چه غوغای اعتراض آمیزی را در محافل مخالفینش بر پا کرده است .
نظر امام شافعی درباره ی رویت خدا در بهشت
یکی از مسایلی که در عصر امام شافعی گاهی در محافل علما غوغایی را برپا می کرد و معتزله و اهل سنت را در برابر یکدیگر قرار می داد ، مساله ی رویت خدا در دنیای دیگر بود . [38] که اهل سنت با توجه به آیه ی 22 و 23 سوره مبارکه ی قیامت « وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ إِلَى‏ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ » « یعنی چهره هایی در آن روز خرم اند و شادمان هستند و پروردگار خود را نگاه می کنند » و با توجه به حدیث مسلم و هم چنین حدیث مسلم و بخاری مبنی بر رویت خدا در جهان دیگر و با توجه به روایت این اعتقاد ( رویت خدا در آخرت ) از جمع کثیری از اصحاب بزرگوار مانند ابوبکر صدیق ، علی مرتضی ، حذیفه ، عباده بن عجره ، ابوموسی ، صهیب و ابن عباس ( رضی الله عنهم اجمعین ) و جمع کثیری از تابعین ، جمهور فقها و محدثین و علمای سلف عموما معتقد بودند که در جهان دیگر اهل بهشت خدا را رویت خواهند کرد و امام شافعی که قافله سالار خیل عظیم اهل سنت بود به استناد صراحت آیه پانزدهم سوره مطففین بسیار محکم و منطقی بر مطلب فوق استدلال می کرد .
ابن هرم می گوید : امام شافعی می گفت : « فرمان خداوند متعال « کَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ »[39] « یعنی ، بی گمان حجابی در بین آن ها (کافران) و بین خدا بر قرار است ( و خدا را نمی بینند ) » دلیل است بر این که دوستان خدا در دنیای دیگر خدا را رویت می کنند » [40]
ربیع شاگرد برجسته امام شافعی می گوید : روزی در خدمت امام شافعی بودم که از منطقه ی صعید در مصر نامه ای به دست او رسید و در آن نامه پرسش کرده بودند که استنباط تو از آیه « کَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ » چیست؟ در پاسخ نامه نوشت : « استنباط ما این است که خدادوستان در دنیای دیگر خدا را رویت خواهند کرد ، چون به سبب قهر و خشم در بین کافران و خدا پرده کشیده می شود ( و کافران خدا را نمی بینند ) .» ربیع می گوید گفتم : ای سرور من ! تو از صمیم قلب به این مطلب عقیده داری ؟ امام شافعی گفت : « به خدا قسم اگر محمد پسر ادریس یقین و اطمینان قطعی نمی داشت که در جهان دیگر حتما خدا را رویت می کند برای عبادت خدا در این دنیا آماده نمی شد »[41]
در مقابل سلف های صالح (اهل سنت) سلف های ناصالح ( معتزلی های افراطی) با یک زد و بند ظاهرا منطقی و در واقع سفسطه آمیز و جدلی ، رویت خدا را برای خدادوستان در دنیای دیگر نیز محال و ممتنع شمرده اند[42]
در حدود یک قرن بعد یکی از پیروان مذهب فقهی امام شافعی به نام امام ابوالحسن اشعری ضمن رد عقاید انحرافی معتزلی ها و تحقیق عقاید اهل سنت ، مساله ی رویت خدا را نیز به گونه ای علمی و تحقیقی بررسی نموده و گفته است : تحقیق این شروط لازمه ی رویت های فیزیکی و وسائل محدود و ناقص آن هاست و مشاهده به صورت تجلی و انکشاف تامی بدون لوازم کمی و کیفی و بالاتر از حد رویت فیزیکی هیچ کدام از شروط فوق الذکر را لازم ندارد ، توجه کنید در همین جهان خداوند متعال طبق نص آیه ی 218و219 سوره مبارکه ی شعراء « الَّذِي يَرَاکَ حِينَ تَقُومُ وَتَقَلُّبَکَ فِي السَّاجِدِينَ » « یعنی : همان کسى که تو را به هنگامى که ( براى عبادت ) برمى خیزى مى بیند، و ( نیز ) حرکت تو را در میان سجده کنندگان. » پیامبر (ص) و تحرکات او را در بین سجده کنندگان رویت کرده و هیچ کدام از شرایط فوق تحقق نیافته است و در جهان دیگر دیده ها آن چنان تفاوتی پیدا خواهند کرد که بدون کمیت و کیفیت و حدود و جهات و مسافت ها و … ، رویت برای آن ها تحقق پیدا خواهد کرد و رویت خداوند متعال محال نخواهد بود و بلکه برای دوستان خدا ، آسان و میسر خواهد بود . [43]
نظر امام شافعی درباره ی ایمان
اهل سنت به رهبری امام شافعی که اکثریت قاطعی بودند حق جو و حق گو که در تبیین عقاید و احکام تنها به واقعیت و به نصوص آیه ها و احادیث توجه می کردند و مخالفت ها و موافقت ها در قضاوت آنان هیچ گونه تاثیری نداشت یکی از رهبران آن ها ( امام شافعی) در پاسخ این سوال که «ایمان چیست؟» چنین گفت : « حداقل درجات ایمان تصدیق و باور است به آن چه پیامبر (ص) ابلاغ نموده است و حد اکثر درجات آن عبارت است از 1-همان تصدیق و باور 2-اقرار به آن 3- عمل به مقتضای آن ( انجام دادن تمام واجبات و ترک کبایر و محرمات ) بنابراین کسانی که آن تصدیق و باور را دارند و بی عمل و بد عمل هستند ( واجبی را ترک کرده یا مرتکب یکی از گناهان کبیره شده اند ) ایمان دارند و کافر نیستند و مومن هستند و پس از عذاب و مجازات ها قطعا به بهشت می روند . [44]
نظر امام شافعی درباره ی امامت
امام شافعی فرض و ضروری می دانست که در هر عصری ، شخصی ( به عنوان امام مسلمین ) رتق و فتق امور مسلمانان را در دست بگیرد و با اجرای احکام دین مبین اسلام در داخل امنیت را تامین و عدالت را گسترش دهد و در مرزها از تهاجم دشمنان به کشور اسلامی جلوگیری نماید و در نظر امام شافعی شروط لازم جهت احراز این مقام همین چند امر است : « 1-طبق حدیث « الائمه من قریش »[45] قریشی باشد   2-تا حد یک مجتهد از احکام دین اسلام آگاهی داشته باشد   3-قدرت تسلط و سیطره بر امور مسلمین را داشته باشد   4- اکثریت قاطع مردم او را قبول داشته باشند » [46] و در عبارتی که شاگردش «حرمله» از او نقل کرده « کل قریشی غلب علی الخلافه بالسیف و اجتمع علیه الناس فهو خلیفه »[47] اشاره به این شروط شده است .
امام شافعی در امامت و خلافت ، هاشمی بودن را شرط نشمرده است و گفته است : « خلفای راشدین پنج نفر بوده اند . ابوبکر و عمر و عثمان و علی و عمر بن عبدالعزیز (رضی الله عنهم اجمعین) و از این پنج نفر فقط علی مرتضی هاشمی بوده است » [48] امام شافعی در عین این که عموم اصحاب پیامبر (ص) را شایسته ی تقدیر و ادب و تکریم می دانست پیشتازان (وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ [49] = پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار ) و پیش قدمان مهاحر و انصار را از بقیه برتر و ابوبکر صدیق و عمر فاروق و عثمان ذی النورین و علی مرتضی را از بقیه برتر و ابوبکر صدیق و سپس عمر فاروق را از بقیه برتر می دانست. [50] و می گفت : « مسلمانان بعد از رحلت پیامبر (ص) در زیر سقف آسمان کسی را برتر و بهتر از ابوبکر نیافتند به این جهت او را برای خلافت و امارت بر مسلمین انتخاب کردند .» [51] و در کتاب الام (تالیف امام شافعی) جلد اول صفحه 190 امام شافعی حدیثی را با سند معتبری روایت می کند که مطعم گفته : « روزی زنی به خدمت رسول الله صلی الله علیه و سلم آمد و درباره ی مطلبی از او سوال کرد ، پیامبر (ص) فرمود مدت دیگری بیا ، آن زن گفت ای پیامبر خدا ! اگر آمدم . تو نبودی ( اشاره به رحلت پیامبر می کرد ) چه کار کنم ؟ پیامبر (ص) فرمود آن گاه به نزد ابوبکر برو » امام شافعی این حدیث را دلیل صحت آن انتخاب و حقانیت خلافت ابوبکر صدیق می دانست . [52]
امام شافعی ادب و احترام نسبت به تمام اصحاب را لازم می شمرد و از اختلافات و جنگ های آن ها بحث نمی کرد و سخن عمر بن عبدالعزیز را نقل و تایید می نمود که وقتی از او پرسیده بودند نظر تو درباره ی جنگ صفین چیست؟ در جواب گفته بود : « آن خون هایی که دست ما با آن آغشته نشده است نمی خواهیم زبان خود را با آن خون ها رنگین کنیم »[53]
نظر امام شافعی درباره برخی امور نامرئی
با استناد به آیه 50 سوره کهف « إِلَّا إِبْلِيسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ » « جز ابلیس  که از جن بود » و با استناد به آیه 27 سوره اعراف « إِنَّهُ يَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاَتَرَوْنَهُمْ » « چه اینکه او و همکارانش شما را مى بینند از جایى که شما آنها را نمى بینید » امام شافعی معتقد بود که جن جز به صورت اعجاز و برای پیامبران برای کسی قابل رویت نیست و کسی بگوید من جن را می بینم شهادت او را درباره ی هیچ مطلبی قبول نمی کنیم [54]
اعتقاد امام شافعی درباره ی مسایلی مربوط به برزخ و وصول ثواب به اموات
شاگردش ربیع می گوید : « امام شافعی می گفت : « سوال اهل قبور و عذاب قبر حق است و زنده شدن انسان ها و حساب اعمال نیک و بد آن ها و بهشت و دوزخ و هر آن چه که آیات قرآن و احادیث صحیح پیامبر (ص) به آن ها تصریح کرده است عموما یقینی و قطعی بوده و جای هیچ گونه تردیدی نیست » [55]
شاگردش ربیع می گوید : « امام شافعی با استناد به سنت و قیاس و استدلال که بیان می داشت ، معتقد بود ثواب سه نوع عمل از طرف افراد زنده به اشخاص متوفی می رسد : « اول حجی که برای آن ها انجام می دهند دوم مالی که به نیت آن ها صدقه می دهند و سوم دعاهایی که در حق آن ها می کنند » [56]
امام شافعی و هم چنین امام نووی تلاوت قرآن را بر قبرها مستحب دانسته [57] و استدلال و استنباط ابن قیم در مورد وصول ثواب تمام عمل های انسان های زنده به وسیله ی نیت و اهدا به متوفاها قابل توجه است که گفته است : « عبادت ها از این سه نوع ( بدنی ، مالی ، بدنی و مالی ) خارج نیستند و چون به موجب حدیثی از مسلم و بخاری ثواب روزه ( عبادت بدنی) و به موجب حدیث مسلم و امام احمد ثواب صدقه و خیرات (عبادت مالی) و به موجب حدیث بخاری ثواب ادای حج ( عبادت بدنی و مالی ) از طرف اشخاص زنده به افراد متوفا می رسد در حقیقت شارع به وسیله ی هر یک از آن ها اشاره به وصول ثواب نوع آن ها نموده است . پس با استناد نص و قیاس به وسیله قصد و نیت و اهدا ثواب کلیه ی عبادت های (بدنی ، مالی ، مالی و بدنی) از طرف افراد زنده به اشخاص متوفا واصل می گردد » [58]
و ما توفیقی الا بالله العلی العظیم علیه توکلت و الیه انیب
نوشته: استاد ملا عبدالله احمدیان
—————————————
پی نوشت:
[1]- بیهقی در مناقب شافعی ج 1 ص  452 و 458 و آداب و مناقب شافعی – ابن ابی حاتم رازی ص 187 و 182
[2]- همان
[3]- مناقب شافعی – بیهقی ج 1 ص 462 و مفاتح السعاده – طاش کبری زاده ج 2 ص 26
[4]- سوره بقره آیه 111 و سوره نمل آیه 64
[5]-  البدایه و النهایه – ابن کثیر – ج 9 ص 278 و 279
[6]-  الامام شافعی – عبدالغنی ص225
[7]-  تاریخ ادبیات ایران – دکتر ذبیح الله صفا – ج1 ص52 و 53
[8]-  تاریخ ادبیات ایران – دکتر ذبیح الله صفا ج 1 ص 52 و 53 و البدایه و النهایه ج 9 ص 36 نوشته است :« معبد اولین کسی است که از قدر بحث کرده و گویا تحت تاثیر یک نفر مسیحی عراقی به نام «سوس» دچار چنین انحراف عقیدتی شده است و غیلان این اعتقاد را از معبد آموخته است »
[9]-  مناقب شافهی ج1 ص 464 و توالی التاسیس – عسقلانی ص 56 به نقل الامام الشافعی – عبدالغنی ص 234
[10]-  الشافعی – ابوزهره – ص 126 و 127 نوشته است : برخی از این ها مزدور یهودی ها بودند که می خواستند عقیده مسلمانان را فاسد کنند و البدایه و النهایه – ابن کثیر – ج 1 ص 361 و 362 ابن راوندی را زندیق شمرده و این کتاب ها را از تالیفات گمراه کننده او دانسته است
[11]-  مناقب شافعی ج 1 ص 458
[12]-  آداب الشافعی و مناقبه – ابن ابی حاتم رازی – ص 194 به نقل الامام الشافعی – عبدالغنی- ص 234
[13]-  مناقب شافعی – بیهقی – ج1 ص459 و 457
[14]-  مناقب شافعی ج 1 ص 457
[15]-  بیهقی در مناقب شافعی جلد اول صفحه 458 می گوید : تاران در بحر قلزم (دریای احمر) واقع است . گفته شده که فرعون و قومش در آن جا غرق شده اند و معجم البلدان – یاقوت حموی – نوشته است : تاران جزیره ای در بحر قلزم واقع در بین قلزم و ایله و زشت ترین نقاط این بحر است . گرداب خطرناکی است که در آن گرداب امواج دریا به کشتی ها هجوم می آورند
[16]-  مناقب شافعی – بیهقی- ج1 ص458
[17]-  اصطلاحا به مذهب امام مالک اطلاق می شد
[18]-  یکی از متکلمین اهل جدل و سفسطه و تشکیک
[19]-  پیداست منظور امام شافعی از رسوایی ها ، رسوا و مفتضح شدن حفص بود
[20]-  مناقب شافعی ج1 ص 455و456 و توالی التاسیس – ابن حجر – ص 56 به نقل الامام شافعی – عبدالغنی – ص234و233و آداب و مناقب شافعی – ابن ابی حاتم رازی ص 194 در برخی از روایت ها راوی این مطلب ربیع (یکی دیگر از شاگردان برجسته ی امام شافعی) بوده است
[21]-  مناقب شافعی ج 1 ص 452 و 458 و 462 و آداب و مناقب شافعی – ابن ابی حاتم رازی ص187 و 182 و مفتاح السعاده – طاش کبری زاده ج 2 ص 26
[22]-  در اصطلاح امروزی بی خدا بودند
[23]-  تفسیر کبیر امام فخر رازی ج 2 ص 99
[24]-  مناقب امام شافعی – احمد بیهقی – ج1ص400
[25]-  مناقب شافعی – بیهقی – ج1 ص400 و شرح تهذیب الکلام – عبدالقادر سنندجی ج 2 ص224و226 و شرح تجرید – قوشجی ص 369 (مبحث نبوت) و رساله التوحید – شیخ محمد عبده – ص85
[26]-  که این نظر متعادل همان اعتقاد به «کسب» انسان ها است که بیهقی در مناقب ج 1 ص 404 از امام شافعی نقل کرده است
[27]-  مناقب شافعی – بیهقی – ج1ص404 عین عبارت : « الشافعی یری الشر خلقا من خلق الله عزوجل و کسبا من کسب من عمل به » و شرح عقاید نسفی – تفتازانی – ص 152 معنی کسب را توضیح داده است و در ص155 تفاوت بین «خلق» و «کسب» را بیان کرده و گفته است کسب با آلت و ابزار و خلق بدون آن ، کسب مقدوری است و در محل قدرت و خلق در محل قدرت نیست و کسب کننده نمی تواند به تنهایی کسب را انجام دهد و محتاج به خالق است ولی خلق کننده به کسی نیاز ندارد
[28]-  به کتاب « سیر تحلیلی کلام اهل سنت  از حسن بصری تا ابوالحسن اشعری » اثر عالم فرزانه ملا عبدالله احمدیان مراجعه شود .
[29]-  الامام شافعی – عبدالغنی – ص225 و سیر فلسفه در ابران نوشته ی اقبال لاهوری ترجمه ی دکتر آریان پور ص46
[30]-  توضیح : اطلاق کلمه ی خلافت به جز برای خلفای راشدین خیانت به تاریخ است و غیر مشروع . برای مشروح این عقیده به آثار کاک احمد مفتی زاده از جمله سخنرانی قیام حسینی که در تارنمای ناجی کرد نیز قرار دارد ، مراجعه کنید
[31]-  تاریخ ادبیات در ایران دکتر ذبیح الله صفا ج1ص56 و البدایه و النهایه – ابن کثیر ج10 ص 346و347
[32]-  البدایه و النهایه ج 10 ص 345و346و346و284و285
[33]-  حاشیه ی سید محمد رشید رضا بر رساله ی التوحید ص45 و 46 و 47
[34]-  که شرح آن گذشت
[35]-  مناقب شافعی – بیهقی – ج1ص407 و الشافعی – ابوزهره – ص136و137 و الامام شافعی – عبدالغنی
[36]-  مناقب شافعی – احمد بیعقی – ج1 ص 407و408 و ج2ص408 و شرح تجرید طوسی – قوشجی – ص 338و339تا 347 و شرح تهذیب الکلام – شیخ عبدالقادر سنندجی – ج2ص151تا165
[37]-  از جمله دانشمندانی که در تشخیص آن کلام نفسی واقعیت را درک نکرده اند ، یکی نصیر الدین طوسی در تجرید و قوشجی در شرح آن ص 332و347 و دیگری ابن خلدون در مقدمه ج 2 ص 957 که گفته کلام نفسی « چیزی است در دل می گذرد و … » و دیگری علامه تفتازانی در تهذیب الکلام ج 2 ص145 و در شرح عقاید نسفی ص92 . تحقیق کلام نفسی را با مطالعه حاشیه ی شیخ وسیم بر تهذیب ج 2 ص 143 به عمل آورید
[38]-  تفسیر قرطبی ج8 ص110 به نقل از الامام الشافعی – عبدالغنی – ص238
[39]-  آیه 15 سوره مطففین
[40]-  الانتقاء – ابن عبدالبر- ص81و82 و الامام الشافعی – عبدالغنی – ص 239
[41]-  طبقات الشافعیه – شیرازی – ج2ص81 و الامام الشافعی –عبدالغنی-ص239
[42]-  برای مطالعه بیش تر به کتب زیر رجوع کنید : شرح تجرید طوسی – قوشجی – ص239و342 و شرح تهذیب تفتازانی – شیخ عبدالقادر – ج2ص160و159 و شرح عقاید نسفی – تفتازانی – ص130
[43]-  شرح عقاید نسفی ص130
[44]-  شرح تهذیب الکلام تفتازانی – شیخ عبدالقادر – ج2 ص284 و شرح عقاید نسفی – تفتازانی – ص207 و الفصل – ابن حزم – ج3ص188 و الامام الشافعی – عبدالغنی – ص 235 . در شرح تهذیب امام مالک و امام شافعی را در این مساله هم عقیده نشان داده است و در الامام الشافعی ص 234 آمده امام ابوحنیفه نیز این عقیده را داشته است
[45]-  مناقب امام شافعی – بیهقی- ج1 ص18 و مسند امام احمد ج3ص129و183 و تحفه الاشراف ج1 ص102 و سنن کبری ج8ص144
[46]-  مناقب امام شافعی ج1ص18 و مغنی المحتاج ج4 ص130
[47]-  الشافعی – ابوزهره- ص138
[48]-  مناقب شافعی ج1 ص448 و تاریخ دمشقی ج10 ص1911 و ذیل بیهقی و ابوزهره – الشافعی ص138 و آداب الشافعی و مناقبه – ابن ابی حاتم رازی ص189
[49]-  سوره مبارکه توبه آیه ی 100
[50]-  مناقب شافعی – بیهقی – ج1ص433
[51]-  طبقات سبکی ج2ص126 به نقل از الامام الشافعی ص241
[52]-  الشافعی – ابوزهره – ص138 به نقل همین مرجع دلیل دیگر امام شافعی این حدیث صحیح « اقتدوا بالذین من بعدی ابی بکر و عمر » بوده است .
[53]-  مناقب شافعی ج 1 ص449
[54]-  المنار-محمد رشید رضا- ج 8ص368 به نقل از بیهقی
[55]-  مناقب شافعی ج1ص415
[56]-  مناقب شافعی ج 1 ص430
[57]-  فقه السنه ج1 ص561 و مغنی المحتاج ج1 ص365
[58]-  فقه السنه ج 1 ص 598 و هم چنین این احادیث در همان کتاب فقه السنه نیز ذکر شده اند و در ص 569 حدیث دار قطنی تصریح دارد به این که ثواب نماز و روزه با نیت و اهدا به متوفا می رسد
Advertisements

عقیده ام برای همیشه

24 ژوئیه
انسان عجیب ترین مخلوق خداوند است با پیچیدگی های بسیار و رمز و راز های فراوان که قرن ها فکر بشر را به خود مشغول کرده و هرگز کسی به رموز واقعی و کنه ی حقیقی آن دست نیافته است . عجیب نیست اگر الکسیس کارل ، جراح مشهور ، معترف است که انسان موجود ناشناخته است و کشف این دنیای وسیع هرگز از عهده ی هیچ کس بر نخواهد آمد اگر سالیان متمادی تحقیق و مطالعه ی مستمر انجام شود تنها گوشه ای از این همه تاریکی روشن می گردد و احاطه ی کامل بی شک غیر ممکن و نا شدنی است .
تنوع رشته های تحقیقی در زمینه های انسانی و طبیعی و ماورایی نیز نتوانسته به این سوال جسورانه پاسخ روشن دهد که انسان چگونه موجودی است ؟ و فرزندان آدم از همان ابتدا هماره در پی کشف این سوال راه ها و کوره راه های بسیار پیموده اند . گاه به قله ای از «یافتنی ها» رسیده و گاه در قعر چاه «نمی دانم» گم شده است.
سال های گرانقدر از عمر دانشمندان در این راه گذاشته و هرگز برای خاموشی این شعله سودمند نبود و نیست بلکه تشنگی و عطش دو چندان شده و راه شیدایی پیش رو ، فراخ تر گردیده است . کشتی رموز درونی و بیرونی برای نوع بشر هرگز خستگی و رخوت به بار نیاورده است بلکه گاهی با گشایش از دریچه ای از وراء و یا ماوراء چیزی مثل احساس رضایت مستولی شده و یا شادی سکر آوری که از زبان بیانش ناتوان مانده است و قلم در ستایش کوتاه آمده است .
روح چستجو گر و جان پژوهشگر انسان گواه تاریخ در کالبد بسیاری هلول کرده و آنان را برای اشراف به واقعیت بی قرار کرده است .
خواب و خوراکشان را گرفته و در پی واقعیت ها چنان مجنونی آواره ی کوی لیلی ، روی در نقاب کشیده است .
کفش آهنین پوشیده و در مسیری سخت بی پروا رحل سفر بسته اند و چه بسا در این راه ، جان در طبق عشق نهاده و روح به آسمان ها سپرده اند .
اسلام به عنوان بزرگترین شوق انسان برای یافتن مملو از شاهدان ملموس و زنده است که با الهام از منابع غنی قرآن دست به پژوهش های گسترده برای کشف نایافت های پیدا و پنهان کرده و مسلح به علم و ایمان دل به دریا سپرده اند و هرگاه بن بستی روی نموده است از روزنی دیگر به کاویدن پرداخته اند و آرزوی دیرین آدم برای کشف رموز هستی هرگز تمام نخواهد شد و این راه صعب بسیار رهروان به خود خواهند خواند . شاید این روح اهورایی همان ودیعه ی خوداوندی باشد که قرآن به اشارت های بسیار به آن پرداخته است و شاید انسان بی قرار مامنی است که از آن رمیده و تبعید گردیده است اما هرچه هست تلاشی مقدس برای یافتن مقدس تر است بی گمان مسلمانان به امر کتابشان در این مسیر بسیار نام آورانی شهره ی تاریخ دارد که علم در کفشان بوده است . پس چگونه است که امروز رخوتی بر جانشان افتاده که از رفتن و جستن بازمانده اند ؟  چه افسونی در آن ها رخنه کرده که از تلاش بازشان داشته و کدام ترانه ی ناساز به وقت بیداری خوابشان کرده است ؟ بوق و کرنا برتری غربیانی که عمر تمدنشان حتی به یک چهارم عمر ترقی مسلمانان نمی رسد چگونه با تبلیغ و تزویر نفوذ کرده اند که این چنین شیفته حرکت و سکناتشان شده ایم ؟
جوان مسلمان که روزی اندلس و جبل الطارق و روم را به سلطه داشت او را چه شده است که همواره در خیال اروپایی است که آکنده ی مدهوشی است ، از کدامین جاده ی این شهر فرنگ سحر شده است که بی مد های ناشکیل ماهواره خواب به چشم ندارد . آنان با کار آن ها و برنامه های مخربشان ، مغز جوان مسلمان را به اغمایی کشانده اند که خواب اصحاب کهف را به یاد می آورند . همان هاله بی خبری که وادار به تقلید بی چون و چرایشان کرده است .
دیگر نشانی از ابوعلی سینا و جابر بن حیان و زکریای رازی نیست . مسلمانی با صفت تروریست مترادف شده است اما آیا می شود دینی که تمام آموزه هایش بر رحمت و لطف و بخشش است این چنین با هجمه ی تبلیغی و فرهنگ خشونت همراه گردد و یافتن و خواستن و شالوده ی آن است را به فراموشی سپارد؟
سرزمین های اسلامی ، بازار فروش کالاهای غرب و اروپا شده است و مسلمانان مصرف کنندگان بی تفکری که شیفته وار خانه هایشان را از این معجونات انباشته اند و براستی که در زندگی مرداب گونه ای گرفتارشان کرده اند که خیالی برای بریدن از این نوع خواهش وجود ندارد.
دلم به درد می آید وقتی خودم را مسلمان می خوانم و با کاک احمد و غزالی هم کیش یا اقبال را و یا محمد عبده  را برادر دینی ام می خوانم در حالی که آنان جانشان را برای مبارزه با هر تهاجمی فدا کرده اند و امروز ما وارثان همان هایی است که حیف است نامشان را هم کیش خود بخوانیم . مگر این پویندگی و تفحص را با چه پاک کرده ایم که نشانی از آن به جای نیست . مگر ما را چه گفته اند که تنها افتخارمان یادگرفتن زبان و آداب و رسوم آن هاست ؟مگر ما چقدر ذلیل شده ایم که به ریزه خواری سفره های آنان راضی و به قناعت و به اقبال خویش ناخوشنودیم ، آن سوی دنیا از تمام قیل و قال لب دوخته ایم تا مبادا جیره ی حرامشان را به روزی ما قطع کنند و برای توجیه این گدایی به تبلیغ رعایت حق بشر می پردازیم که انگار اسلام از آن خالی است . آن ها سرمشق دموکراسی و حقوق بشر را از ما کپی کرده اند ، آن ها سرمشق های خط خورده ی ما را ترمیم کرده اند ، آن ها حق سکوتی می پردازند که مثل حیوانی شدن ، سر به راه گشتن و آرام نشخوار کردن را یادمان دهند مگر مسلمان می تواند این چنین خوار زندگی کند؟
ما را چه شده است که تمام صفحه های زرین مذهبی و ملیمان را به حقوق ماهیانه ی آنان فروخته ایم . ما که روزی الگوی تمامی امپراطوری ها بودیم چرا این چنین عقب افتاده ایم که با سال ها دویدن به گردشان نمی رسیم ؟ ما چه کم از آن ها داریم غیر از تنبلی ، غیر از خودپرستی و تن پروری ؟!
شعار وحدت پیش ماست و آن ها متحد می شوند . اتحادیه ی اروپا و سرزمین های بدون مرز ، اسلام پیش ماست و مسلمانی نزد آن ها . چرا تمام داشته هایمان را به تحقیر گرفته ایم ؟ مگر شناسنامه ی مهمور به مسلمانی افتخار نیست که تابعیت کفر را در آن سوی دنیا به بهای اندکی دلار و یوروی حرام بر باد داده ایم . شناسنامه ی پرافتخار گذشته ی سربلند و اندوخته های بی بدیل را و از مفاخر ملی هم زبانی با فردوسی و حافظ و سعدی ، آیا کم سرمایه ای است که با بت های زرق و برق معاوضه اش کرده ایم ؟ پس آن مخلوق معجون مسلمان کجای این نا کجا آباد جا مانده که روح قم فانذرن را در خود می رانده است . کجاست آن سکر و مستی ، روزهای بی خوابی که برای یافتن مجهولی هزار راه نرفته می رفتیم ، کجاست برگ برگ کتاب های کهنه در دستانمان به احتیاط ورقش می زدیم که مبادا میراث فردای فرزندانمان پاراه شود؟
کجاست مسلمانی به شیوه ی سال های پرین ، کجاست آن بست و اعتکاف بوعلی برای یافتن ، کجاست صدای شافعی تا از ستون های مسجد آواز اقراء گوش جانش سیر کند ، کجاست روزهای رفته مسلمانی که به راحت دنیا و مصلحت بربالش داده و به غروب نیستی وصله اش زده ایم .کجاست ملا صدرا که از تبعید تا تحویل روح جز به جستن راضی نبود . خدایا بگو ما را چه شده است ؟
مسلمانی کجا وامانده است که این سان مسلمان به صخره ی قیومیت کفر راضی اند؟
کجاست اصرافیل تا در صور مبارکش دوباره بدمد که روزگار مسلمانی از نو باید ؟
کجاست مسلمانی که مسلمان نشان آن را از ترس تهدید واگذارد ؟ خدا مپسند این روزگار تیره ی تحقیر !
نوشته: کتایون محمودی

اجتهاد در عصر حاضر

24 ژوئیه
سپاس خدایی را که با تفقه و اجتهاد در مقاصد شرع ، چگونه زیستن را به ما آموخت ، و درود و سلام بر خاتم پیامبران که مشعل فروزان هدایت را فر راه ما برافروخت ، و درود بر آل و یارانش ، بر مجتهدان غیور و فقیهان مجاهد که با تلاش و کوشش در دین ، احکام شریعت را از سرچشمه ی پاک نبوی استخراج و میراث بزرگ فقه و حقوق اسلامی را هماهنگ با مقتضیات زمان و پیشرفت تمدن به جامعه ی بشری عرضه نمودند که تا جهان برپاست ، در هر دیاری که ثقافتی پای گیرد ، از دوحه ی آن درخت پربار شریعت پیوند خورده و از سرچشمه ی فیاض آن سیراب گشته است.
دانشمندان اسلامی از دیرباز به وجود اجتهاد و مجتهدان در هر عصر و زمانی تأکید فراوان داشته اند ، زیرا که در مواجه با مشکلات و پرسش های نو جز با إحیای سیستم اجتهاد نمی توان به نیرومند کردن شریعت دل بست. واضح است شریعت الهی که از جانب خداوند علیم و حکیم صادر شده ، یک امری ثابت و محتاج باز سازی نیست ، این فهم و ادراک ما از شریعت است که مدام نیاز به إحیا و بازسازی دارد ، به دلیل اینکه پرسش های هر عصری فرزند و زاینده ی آن عصرند و قبل از بلوغ علمی زمانه ، پاسخ آن پرسش ها بر خاطر کسی جز معصوم عبور نخواهد کرد. فقه و اجتهاد پویا خواهان این است که ما از قفس تنگ تقلید پا بیرون نهیم و آراء و نظرات گذشتگان را از نظرگاه نقد بنگریم. امروز نیازمند عناصر و اصولی هستیم که بتواند زندگی ما را پیوسته الهی کند و به قضایای جدید و مسائل مستحدثه پاسخگو باشد.
تاریخ هر علمی ، آگاهی از پیدایش، رشد ، تکامل و فراز و فرودهایی است که آن علم در طول زمان با آن مواجه است. علم فقه و دستگاه إفتاء و اجتهاد نیز از این قانون مستثنی نیست ، از این رو دانشمندان علوم اسلامی در سال های اخیر به بحث درباره ی سیر تطوّر فقه ، إحیای فکر دینی ، انطباق دین با مقتضیات زمان ، نوگرایی دینی ، پروتستانیزم اسلامی ، اجتهاد پویا ، تغییر فتوای شرعی بر حسب زمان و مکان و … سروکار دارد. این ترکیب ها حکایت از آن دارد که دانشمندان اسلامی و فقیهان بیداری اسلامی ، گرایش های نو و نگاه های متفاوت به مقوله ی دین و فهم شریعت دارند ، لذا آگاهی ما به دوران های مختلف فقه اسلامی ، ما را از ریشه های عمیق این علم ، تلاش توان فرسای مجتهدان در مسیر رشد و بالندگی آن ، علل شتاب آن در برخی از عصور و رکود آن در دوره های دیگر در فهم تازه ی آنان ، آگاهی خواهد بخشید.
فقیهان نواندیش با رویکرد تغییر فتوا بر حسب عناصر و عوامل مشروع خواسته اند تا چهره ی جذاب و قابل قبول شریعت را به گروه های متجدد و تحصیل کرده ی جامعه ارائه دهند ؛ یعنی آموزه های دینی را با یافته های علمی و تجربی بشری سازگاری بخشند.
خصیصه ی اجتهاد پویا باعث می شود تا اندیشه های اسلامی در قالب های ثابت زمان متحجر نگردد و فهم دینی و قوانین و احکام شریعت به صورت سنت های راکد و تعبدهای موروثی و اعمال تکراری و بی روح در نیاید و در راستای تغییرات اوضاع اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی ، مقتضیات زندگی و … از حرکت باز نایستد و با زمان و زمینه ی جدید بیگانه نگردد ، بلکه عاملی باشد که طرز تفکر اسلامی را پیشاپیش زمان ، همواره حرکت و کمال بخشد که نه تنها از زمان عقب نیفتد ، بلکه زمان را در تطبیق احکام اسلامی در مسیر احتیاجات نوین به جلو براند و پاسخگو به خواسته های هر عصر و زمان گردد.
اگر چه اجتهاد و سیستم إفتاء قرن ها پس از سقوط بغداد و عصر ممالیک بر اثر سیاست های حاکم و یا بعضی از مصالح خیرخواهانه تا حدودی دچار رکود گردید و سالیان متمادی غیر از فتوای ائمه ی اربعه ، چندان به کندوکاو در مسائل فقهی پرداخته نمی شد ، ولی گذشت زمان و عوامل تغییر فتوا چنان وضعی را نامیمون بل ناممکن گردانید تا جایی که توقف به سدّ باب اجتهاد را فاجعه و توطئه ی علیه اسلام و شریعت تلقی نمودند. با نگاه به تاریخ می یابیم که فرهیختگانی همچون امام محمد غزالی ، شاطبی ، شهرستانی ، ابن تیمیمه ، نووی ، عز بن عبدالسلام ، شوکانی ، دهلوی ، عبده ، رشیدرضا و شلتوت پیوسته از منادیان فتح باب اجتهاد می بودند تا انجا که شیخ سیوطی در ردّ قائلین به سدّ باب اجتهاد ، کتاب ارزشمند خود را با این عنوان نوشت :(الردُّ علی من أخلد إلی الأرض و جهلَ أنّ الإجتهاد فی کل عصر فرض). امام شافعی (رحمه الله) با بیان (إذا صحّ الحدیثُ فهو مذهبی) ، قلم صحت بر فتح باب اجتهاد در هر عصری نهاد. ابن صلاح شهرزوری در کتاب ادب «الفتیا» و امام نووی در آغاز «شرح المهذّب» و ابن حاجب در «مختصر منتهی» با اختلاف الفاظ چنین عبارتی را بیان داشته اند:(لا یجوز عقلاً خلوُّ العصر عن مجتهدٍ لأنّ الإجتهاد فرض کفایه و الخلوُّ عنه یستلزمُ إتّفاق الأمه علی الباطل).
استاد دکتر قرضاوی در کتاب «الإجتهاد فی الشریعه الإسلامیه» و کتاب فقه الزکاه می گوید:(من با کسانی که بر روی مسائل قدیمی تعصب خشک و خالی دارند و گمان می برند که هیچ امامی بعد از ائمه ی اربعه و هیچ اجتهادی بعد از قرون اولیه و هیچ علمی به جز آنچه در کتب پیشینیان است ، وجود ندارد ، همراه و همگام نیستم و رنگ زرد کتاب های قدیمی و کثرت چاپ آنها مانع نمی شود که غوّاص آسا به قعر دریای پژوهش نروم و بون تعصب به استخراج مروارید احکام نپردازم:(کلُّ أحدٍ یُوخذ من کلامه و یُردّ إلّا رسول الله(صلی الله علیه و سلم).
البته نباید فراموش نکرد که تواناسازی فقه و دستگاه اجتهادی برای حضور در عرصه ی زندگی پیچیده ی امروز ، کار حساس ، ظریف و پر مخاطره ای است ، لذا باید با بصیرتی برخاسته از احاطه بر تمام جوانب فقه و انگیزه های خالص به پیش رفت و از روی فهم به مقاصد تشریع و روح دین ، مذاق شریعت را چشید و با تکیه بر میراث پر مایه ی هزارساله ی فقه و شریعت به کار بازنگری و بازسازی آن پرداخت.
کم نبودند دین باوران مخلص و مجاهدانی که با ایستادگی در برابر جمود و واپس گرایی در جهت إحیای دین کمر همّت بستند و با خرافه ها و عادت های ناروا و بینش های تنگی که شریعت را از حیات و کارآیی می انداخت ، به جنگ برخاستند ؛ اگر چه بعضاً به جرم دفاع از حق و شریعت مورد تفسیق و تکفیر دنیاخواهان و جاهلان متهتک قرار می گرفتند.
در حوزه ی تفکر اسلامی دو آفت خانمان سوز وجود داشته و دارد ؛ یکی تأویل و التقاط و دیگری جمود و تحجر. وجه مشترک این دو آفت این است که هر دو از وحی الهی به نفع برداشت های محدود و اهوای بشری اظهار نظر می کنند ؛ یکی چنان میدان را باز می کند که مرزهای احکام و ارزش های الهی را می شکند و حرام های خدا را حلال می کند و دیگری به تناسب بینش محدودی که دارد ، چندان عرصه را تنگ می گیرد که بسیاری از حلال های خدا را حرام می پندارد و نتیجه ی هر دو جریان در راستای تضعیف دین خداست.
اسلام مقررات خود را به دو قسم متمایز و جدا از هم تقسیم می نماید : مقررات ثابت و مقررات متغیر.
مقررات ثابت : احکام و قوانینی است که به اقتضای نیتازمندی های طبیعت یکنواخت و ثابت انسان وضع شده است ، به نام دین و شریعت.
مقررات متغیر : احکام و قوانینی است که جنبه ی موقتی ، محلی و اختصاصی داشته و با اختلاف طرز زندگی اختلاف پیدا می کند. این بخش با پیشرفت تدریجی مدنیت و حضاره و تغییر و تبدیل قیافه ی اجتماعات و به وجود آمدن روش های تازه و از بین رفتن روش های کهنه قابل تغییر و به حسب مصالح مختلف زمان ها ، مکان ها ، عرف ها و عادت ها ، و … اختلاف پیدا می کند.
امروزه عوامل زیر در عمل اجتهادی فقیهان تأثیری به سزا دارند:
1- دگرگونی ارزش های اخلاقی
2- شرایط جغرافیایی و محیطی
3- پیشرفت و تحول در علم و تکنولوژی
4- تغییر نیازها و ضرورت ها بر حسب مقتضیات زمان
برای پویا کردن اجتهاد و توانایی های آن ، پیشنهادات زیر ضروری به نظر می رسند:
1- سیستمی کردن اجتهاد : یعنی نگاه مجتهد به دین ، مجموعه ای هماهنگ و در ارتباط با هم باشند.
2- تجدید نظر نسبت به منابع اجتهاد : توجه به احادیث صحیح و پیراستن تفاسیر از اسرائیلیات و دوری جستن از اجماع های منافی با روح اسلام و مقاصد شرع
3- تجزیه ی فتوای اجتهادی : احتیاج به تقسیم کار در موارد اجتهادی و به وجود آمدن رشته های تخصصی در فقه ضرورت پیدا کرده است.
4- تشکیل مجمع فقهی جهانی : در دنیای امروز دیگر فکر فردی و عمل فردی در مسئله ی فتوا و اجتهاد ، ارزش چندانی در قانون گذاری ندارد.
5- موضوع شناسی : شناخت درد نیمی از درمان است ، لذا فهم دقیق موضوع استنباط ، نیمی از استنباط را تشکیل می دهد.
6- غنی کردن دستگاه اجتهاد : دستگاه استنباط احکام که اصول فقه  ، قواعد فقهی و دیگر علوم و عناصر اجتهاد را تشکیل می دهد ، در طول تاریخ متکامل و پیشرفته گردیده است ، لذا نباید فقه در قالب حفظ کهن خویش باشد.
7- فقه و پیشرفت علوم : علم و فقه رابطه ی متقابل دارند ؛ فقه فرآورده های علوم را جهت می دهد و رابطه ی انسان ها را با علم صبغه ی الهی می بخشد.
8- تأثیر جهان بینی فقیه بر استنباط او : فقیه باید احاطه ی کامل به موضوعاتی که برای آن فتوا صادر می کند داشته باشد. روش استنباط فقیه گوشه گیر با فقیه وارد در جریانات اجتماعی و مسایل زندگی ، تفاوت بسیار با هم دارند.
نوشته: دکتر احمد نعمتی

افسانه برخورد تمدن ها

24 ژوئیه
اين مطلب متن ويراسته سخنراني نظريه‌پرداز و شرق‌شناس آمريکايي‌‌-‌ فلسطيني، ادوارد سعيد در دانشگاه ماساچوست، است که در نقد کتاب جنجال‌برانگيز «برخورد تمدن‌ها» اثر ساموئل‌هانتينگتون ايراد شده بود. ادوارد سعيد معتقد است هانتينگتون ديدگاه بسيار خصمانه‌اي نسبت به اسلام در مقايسه با ديگر تمدن‌ها دارد و در نقد هانتينگتون مي‌گويد كه او جهان غرب را در جايگاه و نقطه‌اي مي داند كه ديگر تمدن‌ها پيرامون آن در گردش‌اند. سعيد معتقد است: جوهره بينش‌هانتينگتون،تصوري از مفهوم درگيري و برخورد بي‌وقفه است، که به سهولت در فضای سیاسی فرو می رود آن هم فضای سیاسی که توسط جنگ بی وقفه عقاید و نیز ارزش های مجسم شده در جنگ سرد تهی شده است . بنابراین نادرست نیست که بگوئیم آن چه که هانتینگتون بر آن تاکید می کند گزارشی بازیابی شده از مفهوم جنگ سرد است .
دوست دارم سخنم را درباره کتابي آغاز کنم که آقاي ساموئل‌هانتينگتون، تحت عنوان «برخورد تمدن‌ها و ظهور نظام جهان «نوشته است. جمله نخست كتاب گفته است كه «سياست جهان وارد مرحله جديدي مي‌شود.» منظور‌هانتينگتون از بيان اينکه در دنياي کنوني سياست پا به عرصه جديدي گذاشته، آن بوده که به رغم اينکه در روزگار اخير، مناقشات دنياي معاصر غالبا ميان مکاتب ايدئولوژيک صورت گرفته است، دسته‌بندي خطرآفرين دنيا به جهان اول، دوم و سوم، نوع جديدي از سياست است که به تشخيص او منجر به بروز مناقشه ميان تمدن‌هاي مختلف و ظاهرا در حال تعارض خواهد شد. ‌هانتينگتون مي‌گويد که «مساله فرهنگي، موجب تعارض شديد ميان انسان‌ها و نيز منشأ اصلي اختلافات خواهد بود و برخورد تمد‌ن‌هاست كه بر سياست جهاني تسلط خواهد داشت.»هانتينگتون، بيشتر وقتش را صرف انجام دو کار مي‌کند: گفت‌وگو پيرامون اختلافات پنهاني يا آشکار و گفت‌وگو ميان آن چيزي که از يک طرف جهان غرب و از سوي ديگر تمدن‌هاي اسلامي و کنفسيوسي مي‌نامد. هانتينگتون، نگاه بسيارخصمانه‌اي نسبت به اسلام در مقايسه با ديگر تمدن‌ها دارد. همچنانکه در كتاب خود مي‌نويسد؛ از زمان پايان جنگ سرد، تلاش‌هاي متعدد خردمندانه و سياسي به منظور ترسيم موقعيت جهان صورت گرفته است. در همين چارچوب است نظريه فرانسيس فوکوياما، که درباره پايان تاريخ ارائه شده است. پايان تاريخي که به واقع هيچکس درباره آن سخني نگفت تا آنجا که حقيقتا به پايان کار فوکوياما تبديل شد. اما جوهره بينش‌هانتينگتون،تصوري از مفهوم درگيري و برخورد بي‌وقفه است، که به سهولت در فضاي سياسي فرو مي‌رود. آن هم فضايي سياسي که توسط جنگ بي‌وقفه عقايد و نيز ارزش‌هاي مجسم شده در جنگ سرد تهي شده است. بنابراين نادرست نيست كه بگويم آنچه که‌هانتينگتون بر آن تاكيد مي‌كند گزارشي بازيابي شده از مفهوم جنگ سرد است. جنگ سردي که به صورت ماهيتي ايدئولوژيک باقي خواهد ماند نه به صورت ماهيت اجتماعي و يا اقتصادي. از اين‌رو، تعجبي ندارد که‌هانتينگتون کتابش را با آنچه که جهان غرب بايد براي نيرومند ماندن و ضعيف و جدا از هم نگاه داشتن مخالفانش انجام دهد به پايان رسانده است. او مي‌نويسد: «جهان غرب بايد از اختلافات و تعارضات ميان کشورهاي کنفسيوسي و اسلامي به منظور حمايت از ديگر گروه‌هاي تمدني که علايق و ارزش‌هاي غربي را مي‌پذيرند، سود ببرد و موقعيت‌هاي بين‌المللي که منافع و ارزش‌هاي غربي را مشروع نشان مي‌دهد، استحکام بخشد و نيز از نقش کشورهاي غيرغربي در آن موقعيت‌ها حمايت کند. «اين ديدگاه بسيار مداخله‌گرايانه و کاملا تعرض‌آميز نسبت به ديگر تمدن‌ها و به منزله ترغيب آنها براي غربي شدن است. از ديدگاه ‌هانتينگتون، ايدئولوژي بر اين است که جهان غرب در جايگاه و نقطه‌اي است که ديگر تمدن‌ها پيرامون آن در گردشند. حقيقتا در چنين وضعيتي است که جنگ سياسي ادامه مي‌يابد اما در همين زمان است كه تعداد بسيار زيادي از ارزش‌هاي اساسي و مهم و نيز ادياني نظير اسلام براي استيلا بر جهان غرب مبارزه مي‌کنند. به عقيده‌هانتينگتون تمدن‌هاي ديگر به ناچار با جهان غرب تعارض دارند، و بنابراين پيشنهاد او اين است كه جهان غرب بايد براي پيروزي،تجاوزي بي‌رحمانه و افراطي انجام دهد. از اين رو خواننده كتاب‌هانتينگتون وادار به اين نتيجه‌گيري مي‌شود که نويسنده به جاي اظهار عقايدي که احتمالا ما را در فهم عقايد و يا صحنه کنوني جهان (که در تلاش براي برقراري صلح ميان فرهنگ‌هاست) ياري دهد، علاقه‌مند به ادامه و گسترش جنگ سرد با ابزاري ديگر است. بدين‌ترتيب با نظرگاه‌هانتينگتون نه تنها تعارض ادامه مي‌يابد بلکه اختلاف ميان تمدن‌ها، آخرين مرحله در گسترش اختلافات جهان کنوني است.
شايد به دليل علاقه‌مندي وافر ‌هانتينگتون نسبت به رهنمودهاي سياسي در قياس با تجزيه و تحليل فرهنگ‌ها و يا تاريخ است که به عقيده من، ‌هانتينگتون در بيان و چگونگي تفهيم مسائل کاملا گمراه‌کننده عمل مي‌كند. اين درحالي است كه بخش عمده استدلال او به عقايد دست دوم و سومي وابسته است که از پيشرفت‌هاي بسياري در زمينه فهم واقعي و برداشت نظري از چگونگي کارکرد، تغيير، درک و فهم فرهنگ‌ها، مي‌کاهد. نگاهي کوتاه به افراد و عقايد نقل شده توسط او، حاکي از آن است که منابع اصلي او، به جاي اينکه نظريه و يا تحقيقي جدي باشند روزنامه‌نگاري و عوام‌فريبي رايج است. زماني که از محققين و روزنامه نگاران متعصب کمک مي‌گيريم به جاي اينکه از فهم صحيح و همکاري ميان افراد حمايت کنيم، مباحثه را با گرايش به اختلاف و مناقشه تحت تاثير قرار مي‌دهيم.
به نظرمن فقط عنوان کتاب ‌هانتينگتون – برخورد تمدن‌ها- حائز اهميت است. عنوان «برخورد تمدن‌ها» سخن او نيست، بلکه اصطلاح برنارد لوئيس است. لوئيس در آخرين صفحه مقاله خويش که با نام «اساس شورش مسلمانان» در سپتامبر 1990 توسط ماهنامه آتلانتيک منتشر شده درباره مشکلات کنوني جهان اسلام سخن گفته و مي‌نويسد: «تاکنون بايد مشخص مي‌شد که با فضا و جنبشي در اسلام مواجهيم که به مراتب فراتر از سطح موضوعات، سياست‌ها، و دولت‌هايي است که به آنها مي‌پردازيم، اين همان برخورد تمدن‌هاست و مهم اين است که نبايد از واکنش‌هاي تاريخي به اندازه واکنش‌هاي نامعقول عليه رقيب، خشمگين شويم و يا به عبارت ديگر، نبايد به اندازه آنها ديوانه باشيم. البته مجمع روابط خارجي، نقد کتاب نيويورکر و نظاير اينها، به حرف‌هاي لوئيس گوش مي‌دهند اما امروزه تعداد کمي از مردم با هر هدفي مايلند تا براي چنين شخصيت‌پردازي جامعي داوطلب شوند؛همانگونه که پيشتر نيز، چنين موضوعي توسط لوئيس راجع به ميلياردها مسلماني عنوان شد که در سراسر 5 قاره، با ده‌ها زبان، سنت و تاريخ ‌پراکنده شده‌اند. لوئيس راجع به مسلمانان مي‌گويد: همه آنها در مورد تجدد غربي خشمگين هستند. اما چيزي که در وهله اول، بر آن دارم اين است که‌هانتينگتون چگونه توانسته ژست قديمي يک شرق‌شناس را از لوئيس اقتباس کند؟ نکته ديگر اينکه، طرز تلقي‌هانتينگتون از دوگانگي ثابت ميان آمريکا وآنها چگونه است؟ به عبارت ديگر، به عقيده من ضروري است بر اين نکته تاکيد کنم كه ‌هانتينگتون نيز همانند لوئيس با نثري بي‌طرفانه، توصيفي و عادي نمي‌نويسد، بلکه خود او فردي اهل مجادله است و فن بيانش نه تنها به شدت بر مباحثه قبلي درباره جنگ مبتني است بلکه عملا آنها را تداوم مي‌بخشد. ‌هانتينگتون نه تنها ميانجي ميان تمدن‌ها نيست بلکه احتمال مي‌رود آنچه را که مي‌گويد انجام دهد. ‌هانتينگتون حامي سرسخت تمدني مافوق، بر ديگر تمدن‌هاست. ‌هانتينگتون نيز همانند لوئيس از تمدن اسلامي با تقليل سخن مي‌گويد چنانکه گويي تصور مي‌شود بيشتر موضوعات پيرامون اسلام، مساله ضد غربي است. منظور اين است که‌هانتينگتون به اين نکته اهميت نمي‌دهد که مسلمانان به جاي اينکه تصوري خصمانه نسبت به غرب داشته باشند، کارهاي ديگري براي انجام دادن دارند و تنها تصورمي کند تمام چيزهايي که مسلمانان در موردش مي‌انديشند اين است که چگونه جهان غرب را نابود و بمباران کنند. لوئيس به سهم خود، درصدد است تا براي توصيف خويش، دلايل بي‌شماري را همچون عدم مدرنيت اسلام، عدم جدايي دين از سياست در دين اسلام و نيز ناتواني اسلام در شناخت ديگر تمدن‌ها، ارائه دهد که همه اينها کذب محض است.
من اما در پاسخ مي‌گويم كه مسلما اعراب و مسلمانان، پيش از اروپاييان به شرق، آفريقا و اروپا مسافرت كرده‌اند و بزرگترين کاشفان تمدن‌هاي ديگر قبل از مارکوپلو و کريستف کلمب بوده‌اند. اما ‌هانتينگتون به هيچ يک از اينها اهميتي نمي‌دهد. از ديدگاه او اسلام، کنفسيوس و 5 يا 6 تمدن ديگر يعني هندو، ژاپني، اسلاو، ارتدوکس، آمريکاي لاتين و آفريقا که هنوز هم وجود دارند از يکديگر جدا و متعاقبا به‌طور پنهاني در تعارضند و از اين‌رو‌ هانتينگتون درصدد پيش بردن آن است نه اينکه به آن فيصله دهد. بنابراين‌هانتينگتون به عنوان يك مدير بحران مي‌نويسند نه به عنوان محقق فرهنگ و تمدن و نه به عنوان برقرارکننده صلح. اين همان مساله‌اي است که باعث شده نوشته‌هاي او اينچنين در ميان سياستگذاران پس از جنگ سرد تاثيرگذار باشد و اين همان هدفي است که براي پيشبرد بحران در طول جنگ ويتنام مشاهده کرديم. همان هدفي که بسياري از جزئيات غير ضروري را تقليل مي‌دهد.
اما مهم‌ترين بخش از سخنانم راجع به سوالاتي چند است: آيا اين مساله، بهترين طريق درک جهاني است که در آن زندگي مي‌کنيم؟ آيا عاقلانه است که نقشه ساده‌اي از جهان را ايجاد کنيم و سپس آن را به عنوان رهنمودي براي درک نخستين و نيز عملياتي در اختيار ژنرال‌ها و قانونگذاران کشوري قرار دهيم؟ آيا اين مساله عملا اختلافات را طولاني و بيشتر نمي‌کند؟ چه کاري را بايد براي به حداقل رساندن برخوردهاي تمدني انجام دهيم؟ آيا ما خواستار برخورد تمدن‌ها هستيم؟ آيا اين قضيه عصبانيت ملي‌گرايان و در نتيجه خصومتشان را موجب نمي‌شود؟ نبايد اين سوال را بپرسيم که چرا فردي چنين کاري را مرتکب مي‌شود؟ بفهميم يا عمل کنيم؟ از احتمال چنين تعارضي بکاهيم و يا آن را تشديد کنيم؟ مايلم به بررسي بر اين نکته بپردازم که برچسب‌هايي که مذاهب، نژادها و قوم‌هاي مشخصي را در ايدئولوژي‌ها مضمحل مي‌کنند، بسيار ناخوشايندتر و ناراحت‌کننده‌تر از کاري است که گابينو و رنان 150، سال پيش مرتکب شدند. براي روشن شدن منظورم چند مثال مي‌زنم: هنگامي که نقطه اوج رقابت بين‌المللي ميان قدرت‌هاي بزرگ آمريکايي و اروپايي بر سر اراضي آسيا و آفريقايي بود، در کشاکش بر سر فضاي خالي آفريقا يا به اصطلاح قاره سياه، کشورهايي نظير: فرانسه، بريتانيا، آلمان، بلژيک و پرتغال نه تنها به زور، بلکه به انبوهي از اصول و مفاهيم براي توجيه چپاولشان متوسل شدند. شايد يکي از مشهورترين شيوه‌ها، عقيده فرانسوي مبني بر «ماموريت متمدن کردن» است. عقيده‌اي که زيربناي اين تفکر را كه «بعضي از نژادها و فرهنگ‌ها در مقايسه با ديگران اهداف والاتري را در زندگي دارند»، تشکيل مي‌دهد. اين عقيده به آن معناست که دولت‌هاي قدرتمندتر، توسعه‌يافته‌تر، متمدن تر حق مستعمره کردن ديگران را دارند، البته نه به خاطرچپاول و خشونت بي‌رحمانه‌شان بلکه به خاطر ايده‌آلي باشکوه.
براي پاسخ به چنين منطقي دو نكته را مي‌توان يادآوري كرد. يکي رقابت حکومت‌هاي سرمايه‌داري است که نظريه مربوط به تقدير فرهنگي را به منظور توجيه اعمالشان در ممالک بيگانه عنوان مي‌کنند. بريتانيا، آلمان و بلژيک چنين نظريه‌اي داشتند و البته با توجه به مفهوم تقدير،ايالات متحده نيز چنين فرضيه‌اي را داشت. چنين عقايدي، رقابت وتعارض را بزرگ جلوه مي‌دهند. رقابت وتعارضي که هدف واقعي آن نفوذ، قدرت، استيلا، بها و مباهات بي‌حد و حصر به خود است. امروزه هر آنچه را که توسط اعضاي گروه‌هاي اخلاقي، مذهبي، ملي ويا فرهنگي با نام «سياست و يا ادبيات هويت» مي‌خوانيم، از دوره رقابت سرمايه داري اواخر قرن گذشته ناشي مي‌شود و همان گروه را در مرکز جهان قرار مي‌دهد. چنين انگاره‌اي به كرات مفهوم «جهان در جنگ» را يادآوري مي‌كند که در عمق مقاله‌هانتينگتون به آن پرداخته شده است.
ديگر اينكه عقيده مبتني بر اينکه «هرجهاني محصور به خود است و حدود و قلمرو خاص خويش را دارد» مربوط به نقشه جهان، ساختار تمدن‌ها، و اين باور مي‌شود که هر نژادي تقدير، خصوصيات روحي و ويژگي‌هاي خاص خود را دارد. به عنوان مثال رنان مي‌گويد که تقديرنژاد چيني کارکردن است، آنها افراد مطيعي هستند و بايد کار کنند. نژاد سياهپوست به دليل اينکه به لحاظ فيزيکي قوي است و مي‌تواند به شدت کار کند، بايد خدمتکار و کارگر يکسري از انسان‌ها باشد. تقريبا تمامي اين عقايد، بدون استثنا مبتني بر توافق نيست بلکه مبتني بر برخورد و تعارض است.
در حال حاضر مي‌دانيم که مقاومت فعال در برابر سفيدپوستان زماني شروع شد که سفيد‌پوستان پايشان را در سرزمين‌هايي نظير الجزاير، آفريقاي شرقي، هند و هرجاي ديگري گذاشتند. بعدها مقاومت نخستين، توسط مقاومت ثانوي به پيروزي دست يافت. جنبش‌هاي سياسي- فرهنگي برآنند تا از سيطره حکومت سرمايه‌داري به استقلال و آزادي دست يابند. دقيقا همان زمان که در قرن نوزدهم مفهوم خود توجيهي فرهنگي در ميان قدرت‌هاي آمريکايي و اروپايي گسترش يافت، مفهوم واکنش نيز در ميان مستعمره‌نشينان گسترده شد. به عنوان مثال در کشور هند، حزب کنگره در سال 1880 سازمان يافت و تا شروع قرن جديد، سرآمدان هند را متقاعد کرده بود که آزادي سياسي تنها با حمايت از زبان، صنعت و تجارت هندي فرا مي‌رسد. چنين منطق مشابهي را در دوره ميجي، در ژاپن کنوني مي‌يابيم. اغلب اوقات موضوعي نظير مفهوم وابستگي، در عمق هر حرکت استقلال‌طلبانه و ملي‌گرايانه جاي گرفته است. هند، اندونزي، بسياري از کشورهاي غرب، هند و چين، الجزاير، کنيا و… از اين دسته از کشورها هستند كه گاهي اوقات در صحنه جهاني ظهوري صلح‌آميز دارند و گاهي نيز به علت تاثيرات توسعه داخلي يا جنگ‌هاي استعماري مهيب و يا جنگ‌هاي آزاديخواهانه به گونه‌اي ديگر ظاهر مي‌شوند. از اين رو در هر دو قرارداد مستعمراتي و پس از مستعمراتي، به وضوح مفاهيم عمومي، فرهنگي، يا تمدني وارد دو مسير احتمالي مي‌شوند. نخست مسير آرمان‌گرايانه است که بر طرح کلي ائتلاف و هماهنگي ميان همه انسان‌ها پافشاري مي‌کند. و ديگري، مسيري است که راجع به استثنايي و دفاعي بودن فرهنگ‌ها، و نيز درباره بي‌اعتنايي و جنگ عليه «ديگران» سخن مي‌گويد. در بين مواردي که از خط مشي آرمانگرايانه حمايت مي‌كند مي‌توان به نهادهاي سازمان ملل که پس از جنگ جهاني دوم تاسيس شدند، اشاره نمود. دومين مساله، نظريه و تجربه جنگ سرد و اخيرا نيز نظريه برخورد تمدن‌هاست که به نظر مي‌رسد ضرورتي براي اكثر قسمت‌هاي جهان باشد. با توجه به اين مطلب، فرهنگ و تمدن‌ها اساسا از يکديگر جدايند و مي‌توان گفت که اصل اسلام نيز مي‌بايستي از هرچيز ديگري مجزا باشد. اصل جهان غرب نيز بايد از همه چيزهاي ديگر جدا شود.
هدف من برخورد ناعادلانه نيست، در جهان اسلام، جنبش‌ها و مفاهيمي وجود دارد که بر تقابل هميشگي ميان اسلام و جهان غرب تاکيد مي‌کند. درست همانطوري که در آفريقا، اروپا، آسيا و ساير نقاط جهان جنبش‌هايي پديدار شده‌اند که بر لزوم طرد و نابودي افراد خارجي به مثابه عناصر نامطلوب تاکيد مي‌کنند، نظير آنچه در بوسني نيز اتفاق افتاد. آپارتايد سفيدپوستان در آفريقاي جنوبي مصداق چنين جنبشي بود، همانگونه که عقيده رژيم صهيونيستي بر اين است که کشور فلسطين مي‌بايستي تنها براي يهوديان باشد و مردم فلسطين با نام غير يهودي، بايد جايگاه پايين‌تري داشته باشند. مي‌دانيم كه در نهادهاي تمدن‌سازي نمايندگان رسمي آن فرهنگ وجود دارند که خودشان را به شکل سخنگوي آن تمدن ظاهر مي‌سازند يعني کساني که براي خودشان اين نقش را قائل مي‌شوند تا خودشان را «ما» بنامند و يا اساس «ديگران» را تعيين کنند. از اين‌رو، هرکس که درک مختصري از چگونگي کارکرد فرهنگ‌ها دارد، بر اين نکته واقف است که در جوامع غير دموکراتيك تعريف فرهنگ و بيان هر آنچه که مربوط به فرهنگ است، کشمکشي اساسي و يا حتي کشمکشي در حال تکوين است. مقامات سلسله‌وار انتخاب مي‌شوند، مرتبا زير ذره‌بين قرار مي‌گيرند، مورد انتقاد واقع مي‌شوند و کنار گذاشته مي‌شوند. عقايد خوب و بد، تعلق يا عدم تعلق و همچنين سلسله‌مراتبي از ارزش‌ها وجود دارند که مي‌بايد مشخص شده و مورد بحث و بررسي قرار گيرند. علاوه برآن، هر فرهنگي دشمنانش را يعني هرچه که خارج از اوست و او را تهديد مي‌كند، تعريف مي‌كند. اما فرهنگ‌ها يکسان نيستند، انواع متفاوتي از فرهنگ‌ها از قبيل: فرهنگ رسمي، فرهنگ کشيشان، فرهنگ دانشگاهي و فرهنگ حکومتي وجود دارد. فرهنگ، تعاريفي مربوط به وطن‌پرستي، وفاداري، خطوط مرزي و هر آنچه که بر آن، نام متعلقات مي‌نهيم را شامل مي‌شود.
اين فرهنگ رسمي است که زبان کل جامعه محسوب مي‌شود. اين مساله که علاوه بر روند کلي يا فرهنگ رسمي، شيوه‌هايي مخالف و جايگزين نيز هستند که نامتعارف و بدعت‌آميز مي‌باشند، صحيح است اما از بحث مربوط به برخورد تمدن‌ها در مقاله‌هانتينگتون کاملا کم شده است. اين شيوه‌ها، مضامين ضد حکومتي بسياري را دربردارند که با فرهنگ رسمي در تعارضند. چنين پديده‌هايي را مي‌توان فرهنگ‌ستيزي خواند، در واقع مجموعه‌اي از فعاليت‌هايي که به طيف وسيعي از بيگانگان، قشر ضعيف، مهاجران، هنرمنداني که درزندگى ياکارخود به رسم وقانون ديگران کارى ندارد، کارگران و شورشيان مربوط مي‌شود. اين فرهنگ‌ستيزي است که منشأ نقد حکومت و حمله بر آنچه که رسمي و سنتي‌است، محسوب مي‌شود. هيچ فرهنگي بدون داشتن چنين منشا‌ئي مي‌قابل درک نيست. اگر در هر فرهنگي، مفاهيم مربوط به ناآرامي‌ها در جهان غرب، اسلام و جوامع کنفسيوس را ناديده بگيريم و فرض کنيم که ميان فرهنگ و هويت رابطه کاملا همسان و همگوني وجود دارد، مي‌توان به اين نتيجه رسيد که هرآنچه در فرهنگ حياتي و سودمند است، را ناديده گرفته‌ايم. دو سال پيش آرتور شل سينگر کتابي را با نام «جدايي آمريکا» نوشت. اين کتاب راجع به روشي است که تاريخ آمريکا در آن به صورتي کاملا متفاوت ظاهر مي‌شود. او مي‌گويد كه گروه‌هاي جديدي در آمريکا خواستار نگارش تاريخ به منظور بازتاب کشور آمريکا مي‌باشد. آن هم آمريکايي که در آن نه تنها توسط اشراف‌زادگان و زمينداران شناخته شده بلکه برده‌ها، خدمتکاران، کارگران و مهاجران مستمند، نقش مهمي را ايفا نموده‌اند. گزارش درباره چنين افرادي اما توسط خطابه‌هاي زيادي سرکوب شد.
چنين بحث مشابهي پيرامون جهان اسلام هم وجود دارد. در اغلب اعتراضات جنون‌آميز راجع به تهديد اسلام و بنيادگرايي اسلامي غالبا ديدگاه کلي، از بين رفته است. مشابه با ديگر فرهنگ‌هاي مهم جهان، اسلام نيز در چارچوب خود، با انواع حيرت انگيزي از جريانات و ضد جريانات مواجه است. به اين خاطر است که ‌هانتينگتون نمي‌تواند مشکلات برخورد فرهنگ‌ها و يا تعارض تمدن‌ها را کنترل کند از اين‌رو به آنها دامن مي‌زند. از ديدگاه نظريه‌پردازان اين نوع انديشه، هويت تمدن، مساله‌اي ثابت و بدون تغيير است. آنچه را که‌هانتينگتون به عنوان نوعي از حقيقت هستي‌شناختي در موجوديت سياسي در نظر مي‌گيرد، همان برخورد تمدن‌هاست. امروزه بيشتر فرهنگ‌ها خواه ژاپني، عرب، اروپايي، کره‌اي، چيني، هندي و. . . روابطي بسيار عميق و فوق‌العاده ارزشمندي با ديگر فرهنگ‌ها داشته‌اند. در اينگونه تبادلات هيچگونه استثنايي وجود ندارد همانطور که بيشترين مصداق اين مساله در حوزه ادبيات است. چراكه خوانندگان کتاب‌هاي نويسندگاني همچون گارسيا مارکز و نجيب محفوظ فراتر از مرزهاي تحميل شده توسط زبان و مليت، زندگي مي‌کنند. در حوزه تخصصي من که ادبيات تطبيقي است به رغم حاكم بودن يك ايدئولوژي محکم،تعهدي نسبت به روابط ميان ادبيات‌ها، در رابطه با تطابق و تلفيقشان وجود دارد. اين نوع کار گروهي مشترک همان چيزي است که يک فرد در بيانيه‌هاي مربوط به اختلافات ابدي، ميان‌فرهنگ‌ها از دست مي‌دهد.
در تمامي جوامع پيشين و کنوني، تعهدي ديرين در ميان پژوهشگران، هنرمندان، موسيقيدانان، دورانديشان و نيز پيامبران وجود دارد که براي دستيابي به واژگاني همچون «با ديگران»، «با ديگر جوامع» و يا «با ديگر فرهنگ‌ها» تلاش مي‌كنند. واژگاني که در حال حاظر بسيار ناآشنا و مبهم به نظر مي‌رسند. به عقيده من جدا از اينکه بايد بر روحيه تعاون و تبادلات بشردوستانه تاکيد کنيم، بايد آنها را نيز به سر حد اعلي برسانيم. من در اينجا صرفا به طرفداري از مسايل غير بومي، از سرور و شادي نسنجيده و يا هواخواهي ناشيانه سخن نمي‌گويم بلکه عمده سخنانم، راجع به نيروي انساني و تعهد وجودي عميق به خاطر ديگران است. تا زماني که اين کار را انجام ندهيم، براي حمايت از فرهنگ‌مان در مقابل همه «ديگران»، به طور ظاهري و گوش‌خراشانه بر طبلمان مي‌کوبيم. همچنين در بررسي بسيار مهم ديگري که راجع به طريقه کارکرد فرهنگ‌هاست (در کتابي که با همکاري ترنس رنجر و اريک‌هابس بام نوشته و ويرايش شده است)، نيز متوجه مي‌شويم که سنت‌ها نيز مي‌توانند ساخته شوند. منظورم اين است که عقيده مبتني بر ثابت و پايدار بودن تمدن و فرهنگ نيز کاملا به وسيله مفهوم چگونگي ضرورت ساخت و توليد سنت‌ها، رد شده است. بنابراين آنگونه که تصور مي‌کرديم سنت‌ها حقيقتا مسائل بسيار پايداري نيستند، بلکه مفاهيم انتزاعي‌اند که به سادگي مي‌توانند ايجاد و يا نابود شوند و يا اينکه مورد دخل و تصرف قرار گيرند. همانطور که پيشتر نوشته‌ام در اروپا و آمريکاي کنوني آن چيزي که با نام «اسلام» تعريف مي‌شود، به گفتمان شرق‌شناسي وابسته است، و در واقع نوعي تعبير ساختگي به منظور برانگيختن احساسات خصمانه و نفرت‌انگيزي عليه بخشي از جهان است که به خاطر نفت، تهديد جانبي مسيحيت و تاريخ با شکوه رقابت و برابري با غرب داراي اهميت استراتژيک است.
با اين حال تفاوت بسيار زيادي ميان اسلام موجود در اندونزي و اسلام موجود در مصر، وجود دارد و بر همين اساس، کشمکش ناپايدار کنوني بر سر معنا و مفهوم اسلام، بسيار مبرهن است. در مصر، قدرت‌هاي سکولار جامعه در کشمکش با اصلاح‌طلبان هستند. از اين‌رو، ضعيف‌ترين بخش نظريه برخورد فرهنگ‌ها و تمدن‌ها جدايي انعطاف‌ناپذيري است که ميان فرهنگ و تمدن، تصور شده است. يکي از مهم‌ترين بحران‌هاي تاثيرگذار بر کشورهايي نظير فرانسه، بريتانيا و ايالات متحده آمريکا، گسترش اين آگاهي فراگير است كه «هيچ فرهنگ و جامعه‌اي مطلقا يک چيز نيست». هرگونه کوششي که توسط‌ هانتينگتون و عملکردهاي او، به منظور جدا نمودن آنها به بخش‌هاي مجزا صورت گرفت، منجر به آسيب، تعدد، تمايز، پيچيدگي‌هاي مطلق عناصر فرهنگ و تمدن و نيز آميختگي بنيادينشان مي‌شود. هرچه بيشتر برجدايي وتفکيک فرهنگ‌ها، اصرار ورزيم، به همان نسبت نيز، نسبت به خود وديگران با دقت کمتري برخورد خواهيم کرد. سوال واقعي اين است که آيا تلاشمان بر آن است تا روي تمدن‌هايي مجزا کار کنيم و يا مسيري را در پيش بگيريم که از انسجام‌بخشي بيشتري برخوردار است و در عين حال دشوار مي‌نمايد؛ مسيري که در آن تلاش داريم شکاف عظيمي را نشان دهيم، شکافي که جنبه‌هاي دقيقش براي کسي قابل شناسايي نيست اما جنبه شهودي‌اش، درک، احساس و مطالعه را برايمان ممکن مي‌سازد.
با توجه به واقعيات يأس‌آور پيرامونمان و نيز وجود تعارضات نژادي و فرهنگي، به نظر من به دور از واقعيت است که بگويم همه ما، در اروپا و آمريکا، بايد تمدن خود را با سد راه ديگران شدن حفظ كنيم و نيز سيطره خود را با افزايش اختلاف ميان انسان‌ها تداوم بخشيم. نگرش و يا هوشياري جهان نوين بسيار ارزشمند و سازنده است چراکه متوجه خطراتي مي‌شود که ما، از نقطه نظر تمامي نژادهاي انساني با آن مواجه مي‌شويم. اين خطرات، فقر بسياري از جمعيت‌هاي جهاني و نيز پيدايش عقايد مذهبي، قومي، ملي، و داخلي خصمانه را در بوسني، روآندا، لبنان، چچن و هرجاي ديگري در برمي‌گيرد. گرانبها‌ترين سرمايه مان در برابر چنين دگرگوني شديد تاريخ، پيدايش مفهوم تعارض نيست بلکه ظهور مفاهيمي همچون وحدت، تفاهم، توافق، و اميد است که دقيقا در نقطه مقابل آن چيزي است که ‌هانتينگتون به آن دامن مي‌زند. مايلم چند مصرع از شعراي بزرگي همچون مارتين کوئين و امي سيزار، نقل کنم که هرگز از نقل اين مصراع‌ها خسته نمي‌شوم چرا که در اينجا به جانبداري از انسان سخن مي‌گويد: «اما کار انسان تنها يک شروع است و به قوت خود باقي مي‌ماند تا بر همه خشونت‌هايي غلبه کند که در زواياي اميالمان سکني گزيده است. هيچ نژادي حق استفاده انحصاري از جمال، ادراک و اقتدار را در اختيار ندارد و نيز مکاني براي همه ميعادگاه‌هاي پيروزي و هرآنچه که آنها مي‌گويند، وجود دارد. «همه اين احساسات راهي را براي فروپاشي موانع فرهنگي فراهم مي‌کنند، موانع فرهنگي که نه تنها همچون سدي ميان فرهنگ‌هاست بلکه همچون نخوتي است که از وجود جهاني آرام جلوگيري مي‌كند. جهاني که تاکنون در جنبش‌هاي محيطي، همکاري‌هاي علمي، جنبش‌هاي زنان و نگراني درباره حقوق بشر، يافت شده است و در نهايت مفاهيم مربوط به انديشه‌هاي جهاني که بر وحدت جنسيتي و يا طبقه‌اي تاکيد مي‌کنند.
به عقيده من تلاش‌هايي که به منظور ظهور مجدد جوامع متمدن به مرحله نخستين کشمکش‌هاي خودپسندانه صورت گرفته است، بايد فهميده شوند نه اينکه همچون توصيفي پيرامون چگونگي رفتار تمدن‌ها تلقي گردند. اين تلقي‌ها بايد همانند تحريکاتي در جهت کشمکش‌هاي افراطي و شووينيسم مشمئزکننده محاسبه شوند.
نوشته: ادوارد سعيد
ترجمه: زهرا فيضي آزاد
منبع : روزنامه اعتماد ملی

چرا پس از آن که توبه کردیم دوباره به سوی گناه بازمیگردیم؟

22 ژوئیه
می‌خواهم توبه كنم اما نمی‌توانم … نمی‌توانم از گناه دل بكنم … در تمام طول شب بیدار می‌مانم و با خدا مناجات می‌كنم، به گونه‌ای كه اشك از چشمانم جاری می‌شود، اما هنگام روز باز به همان شیوه‌ی قبل به سراغ رفتارها و عادات قبلی‌ام برمی‌گردم و هیچ تغییر و تحولی در خود احساس نمی‌كنم…
از خود بیزار شده‌ام … چندین بار سعی كردم، در حلقات زیادی شركت كردم، خطبه‌های زیادی گوش داده‌ام، تلاش كردم كه توبه كنم و قلبم را صیقل دهم، اما هنوز موفق به ایجاد تحولی در نفس خویش نشده‌ام …
مشكل كجاست؟ چرا قادر به تغییر خود نیستیم؟؟؟
این دغدغه‌ی افراد زیادی‌ هست كه می‌خواهند دلایل بازگشت به گناه را بدانند…
بیایید با هم دلایل این قضیه را بررسی كنیم تا راه درمان این بیماری را كشف كنیم … اگر این عوامل را یافتیم آنگاه معالجه و درمان بسیار آسان خواهد بود…
عامل اول: دلبستگی و وابستگی به گناه
تا زمانی كه در قلبت پایه‌های گناه پا برجا باشند محال است تغییری حاصل شود.
فضیل ابن عیاض (رض) می‌گوید: ((اگر برای نماز صبح خواب ماندی و نتوانستی شب برای قیام الیل بیدار بشوی، بدان كه تو در بند گناهان هستی.))
لازم است از گناه متنفر باشی … باید بدانی كه منشاء هر غم و اندوهی، منشاء هر نوع مرض روحی و روانی، اضطراب، افسردگی و دیگر مشكلاتی كه وجود دارد، گناهانی هستند كه در قلب تو رسوخ كرد‌ه‌اند.
برای نجات و بیرون راندن این گناهان از قلبت از دعا كمك بگیر، خصوصاً این دعا را زیاد تكرار كن:
((الهم باعد بینی و بین خطایای كما باعدت بین المغرب و المشرق، الهم انقنی من خطایای كما ینقی ثوب الابیض من الدنس و اغسلنی من خطایای بالثلج و الماء و البرد))
ضمناً هیچ گناهی را كوچك به حساب نیاور حتی اگر به نظر تو كوچك باشد.
عامل دوم: توجیه كردن
مثلاً برخی گناهان خود را چنین توجیه می‌كنند كه در خانواده‌ای مذهبی رشد نكرده‌اند و یا در خانواده‌ای پر از بلا و مصیبت بزرگ شده‌اند و توجیهات دیگر…
از این رو اگر در توجیه كردن موفق باشی، بدان كه هرگز تحولی در وجودت رخ نخواهد داد، و اینجاست كه اعتراف به گناه ركن اصلی توبه محسوب می‌شود. پیامبر (ص) به مادرمان عایشه (رض) می‌فرماید: «ان العبد اذا اعترف ثم تاب، تاب الله علیه» متفق علیه یعنی(( اگر بنده به گناه خود اعتراف كند سپس توبه كند، خداوند او را می‌آمرزد.))
و اینجا حكمت و فلسفه‌ی این دعا برایمان روشن می‌شود: «أبوءلك بنعمتك علی و أبوء بذنبی …»
عالم سوم: برداشت اشتباه از دین
تربیت غیر صحیح فهم اشتباهی از دین به ما داده است، ما تصور می‌كنیم كه دین مانند زندان است،  فلسفه‌ی اجتماع نیز همین دیدگاه را ترویج می‌کند و می‌گوید، دین تو را از هر لذتی محروم می‌كند زیرا همه چیز حرام است. معیار موفقیت نزد این فلسفه مدرك و درجه علمی، و بزرگترین چیزی كه ما و خانواده‌ی ما آرزوی به دست آوردن آن را داریم كسب پست  و جایگاه والایی در اجتماع است.
به گونه‌ای تربیت نشده‌ایم كه دغدغه‌ی اصلی‌مان در زندگی‌ مقام و ارزشمان نزد پروردگار باشد.
و این وضعیت میان آداب و فرهنگ جامعه‌ای كه در آن بزرگ شده‌ایم و محیط جدیدی كه در آن را باور جدیدی و فرهنگ جدیدی پیدا كرده‌ایم تضاد و نزاع درست می‌كند. و این تضاد و نزاع باعث می‌شود كه قدمهای‌مان سنگین شوند و قدرت اراده، تصمیم گیری و حر كت در مسیر جدید را  از ما سلب می‌كند. از این رو لازم است كه خویشتنِ خویش را تربیت كنیم به گونه‌ای كه رهبرمان محمد (ص) اصحابش را تربیت كرد … اصحابی كه دوران جاهلیت بت‌ها را پرستش می‌كردند و انواع كارهای ناروا انجام می‌دادند سپس با ایمان آوردن تبدیل به نسل بی‌نظیری در تاریخ بشریت شدند.
عامل چهارم: نداشتن هدف
ضروریست كه هدف واقعی زندگی‌مان را مشخص كنیم، البته دنیا را به عنوان مهمترین هدف انتخاب نكنیم… نیتمان را تصحیح كنیم.. و باید در فكر و ذهن خود میان اهداف دنیایی و اهداف ایمانی تعادل و توازن برقرار كنیم…
عالم قبر را به خاطر بیاور، سوالاتی كه آنجا از تو پرسیده می‌شوند، درباره‌ی شغل و مقام و خانواده نیست بلكه از تو می‌پرسند: خدای تو كیست؟ دینت چیست؟ پیامبرت كیست؟
عامل پنجم: محیط زندگی
هر گاه عزمت را جزم می‌كنی و اراده می‌كنی كه خودت را متحول كنی و انقلابی در زندگی‌ات ایجاد كنی، دوستان و كسانی كه در اطرافت قرار گرفته‌اند(كسانی كه مثل تو نمی‌اندیشند) تو را مورد تمسخر قرار    می‌دهند و كاری می‌كنند كه حركت در مسیر جدید برایت مشكل شود…
لازم است دوستان جدیدی برا ی خود بگیری كه هم فكر تو باشند، زیرا دیدگاه‌ها متفاوت هستند و به نظر دوستان قبلی كار تو مسخره‌ست، به تمسخرها و نگاه‌های آنان توجه نكن و فقط به هدف جدید و پیمانی كه با خدا بسته‌ای بیندیش.
عامل ششم: تسویف (امروز و فردا كردن)
امروز و فردا نكن، نگو چنین و چنان می‌كنم، تصمیمت را به آینده موكول نكن، از همین حالا شروع كن … مرگ خبر نمی‌كند و در انتضار تو نیست، تا خود را تسلیم  او كنی، بلكه تو باید در انتظار مرگ باشی كه هر آن احتمال دارد به سراغت بیاید، آیا روزانه نمی بینی كه مرگ، بدون اینكه اطلاع بدهد جان هزاران كودك و جوان و افراد كم سن و سال را می‌گیرد، تضمینی وجود ندارد كه تو نیز تا چند ثانیه بعدی زنده باشی…
پس شتاب كن و راه زندگی خود را انتخاب كن و این آیه را نصب العین خود قرار بده (فأین تذهبون) التكویر/26
امروز و همین حالا می‌توانی پیمان جدید ببندی، اما شاید فردا دیر باشد …!!!
نوشته: سایه فارس
ترجمه:عثمان مرادی
منبع: وبلاگ اهل سنت (حامی مکتب قرآن)

نقدی بر کمونیسم

22 ژوئیه
در این پست می خوانیم : « ماركسیسم از مطرح كردن واقعی مسئله طفره می رود » ، « انگیزه پیدایش دین و ایمان به خدا از دید طرفداران كمونیسم » ، « كمونیستها در شرایط مختلف رنگ عوض می كنند » ،« تحليل تاریخ از دیدگاه كمونیسم » ، « كمونیسم و مبارزات ملی » ، « كمونیستها ماكیاولیست هستند » و « مشخصه اصلی جامعه كمونیستی »
ماتریالیسم و كمونيسم كه در مقابل دلایل قاطع اهل اسلام توانایی مقابله را در خود نمی بینند در صدد دلیل تراشی برای ایجاد انگیزه خدا باوری در انسان برمی آیند و ایمان به خدا را معلول جهل بشر می داند و یا اعلام می دارند انسانهای آغازین به دلیل ناتوانی در مقابله با طبیعت برای تسكین روحشان خدا را در دل و روان خویش خلق كردند تا تكیه گاهی معنوی در مبارزه با مشكلاتشان بیابند بنابراین وقتی بشر از عوامل ترس و جهل بوسیله علم، رهایی یافت با اندیشه خدا گرایی نیز وداع می كند اما این خذعبلات فقط به كار جلسات رفقا می خورد. ما در سایه رشد علم و ایجاد امنیت، گرایش به ایمان به خدا را افزونتر می بینیم و اگر آن قاعده درست می بود می بایست مؤمنان به خدا از همه جاهلتر و ترسو باشند در حالیكه اكثریت قریب به اتفاق دانشمندان جهان مؤمن به خدا هستند و طرفداران ایمان به خدا از همه ی افراد بشر شجاعتر بوده اند، نگاهی به تاریخ بشریت و تحقیقی در احوال انبیاء الهی و پیروانشان این حقیقت را ثابت می كند كه ایمان به خدا ناشی از كشف واقعیت است، محال است انسانی عاقل باشد ولی معتقد به خدا نباشد چون خدا منشأ و علت ایجاد این جهان است و وجود جهان دلیل بر وجود اوست اما كسانی كه فهم ندارند در روشنایی روز هم شك می كنند و الله تعالی در قرآن با حالت توبیخ می فرماید: آیا در وجود خداوند، كه آفریدگار آسمان و زمین است شكی است!
ب رای هر مسلمان آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد این است كه زندگی اش را با برنامه ای كه هدیه آفریدگار جهان و انسان است وفق دهد چون اسلام آخرین دین و كاملترین هدیه الهی است كه توسط آخرین رسول رب العالمین یعنی محمدصلی الله علیه وسلم به جامعه بشری عرضه گشته است دینی است كامل كه الله تعالی به آن راضی و به واسطه آن بر انسانِ خاكی منت نهاده است و در كتاب مبینش فرموده كه اسلام تنها دین مورد رضای اوست هركس غیر از آن راهی را برگزیند از وی نمی پذیرد و خسران ابدی را جزای چنان انتخاب نادرستی قرار داده است به همین دلیل در هر لحظه از حیات بر هر مسلمان لازم است این آیه قرآنی را آویزه گوش خویش نماید كه:{وَمَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلَامِ دِینًا فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الْآَخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِینَ} [4] و تنها به این امر بیاندیشد كه از راه مستقیمی كه هادی آن محمد صلی الله علیه وسلم است و تنها راهی است كه به الله منتهی و موجب سعادت دنیا و آخرت است جدا نگردد و به راهها و مسیرهای غیر آن كه شیطانهای انسی و جنی به آن دعوت می كنند تغییر مسیر ندهد چون در آن حال خسران و زیانمندی قرین حال وی می گردد{وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِی مُسْتَقِیمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلَا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِیلِهِ} [5] در شرایط زمانی ما در بین تمام جریانات غیر دینی و حركتهای انحرافی موجود طرفداران كمونیسم و حركتهای مبنی بر این ایده بیشترین دشمنی را با اسلام دارند ولی به خاطر انحراف در اندیشه های دینی مردم و گاهاً اغفال شدنشان توسط دشمن و یا جاهل ماندن نسبت به عقاید دشمنانشان آنگونه كه شایسته مردم مردم مسلمان و معتقد به اصول اساسی اسلام است توجه لازم به آن نشده چه بسا روی داده مسلمانی چون نردبان ترقی برای این دشمنان قسم خورده ی اسلام عمل نماید به همین خاطر در صدد برآمدیم كه بصورت موجز و مختصر اجمالی از اندیشه كمونیسم و شیوه ها و راه كردهای آن را در دعوت خود مورد بحث قرار می دهیم و ضمناً در مورد غیر واقعی بودن ادعاهایشان و پایبند نبودن خود كمونیستها در عمل به آن سخن بگوییم تا باشد كه این مجمل راه توشه ای برای ما و چراغی بر فراز راه مؤمنان به الله در مواجه با مدعیان نجات و رستگاری باشد كه ایمان به الله تنها در صورت نفی هرگونه گرایش به غیر اسلام تحقق می یابد چنانكه الله تعالی می فرماید:«فَمَنْ یَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى[6] لذا باید ایمان را بر اساس نفی تمام ادیان و افكار و عقاید و مكاتب غیر اسلامی بنا نمود چنانكه همین مسئله شعار اساسی رسول اللهصلی الله علیه وسلم در دعوتش هنگام مواجه ی با كفار بود آنگاه كه فرمود:«قولوا لا اله الا الله تفلحوا}
ماركسیسم از مطرح كردن واقعی مسئله طفره می رود
اصل اساسی و بنیادین كمونیسم از لحاظ اعتقاد كه بسان ركن ركین برای بقیه ی اصول كمونیسم به حساب می آید ماتریالیسم است و به همین خاطر كمونیستها با توجه به این اصل اعتقادیشان گاهاً ماتریالیست نز خوانده می شوند. ماتریالیسم یعنی طرفداران ماده اصطلاحاً به كسانی گفته می شود كه معتقدند ماده تنها واقعیت موجود است و به جز ماده در جهان هیچ چیز دیگری وجود ندارد اگر مواردی هم چون ذهن و عواطف و عقل و … مشاهده گردد ناشی از ماده و تركیبات ماده است و در تعریف ماده نیز رهبران این مكتب اعلام می دارند ماده چیزی است كه حجم دارد و فضا را اشغال می كند و در زمان موجود است و با این تعریف خط بطلان بر تمامی اندیشه ها و عقاید دینی می زند چون وقتی واقعیت موجود را در ماده منحصر می گرداند دیگر در چنین اندیشه ای جایی برای حضور ایمان به غیب و اعتقاد به وجود خداوند و مسئله ای به نام جهان آخرت مطرح نخواهد شد حال صرف نظر از نادرستی آن هركس كه ماتریالیست شد بدین معنی است كه با تمام عقاید دینی در شكل درستش كه انبیاء الهی واسطه تبلیغ آن بوده اند وداع كرده است چون ممكن نیست كسی ماتریالیست باشد و به خدا و رسالت پیامبران و قیامت و عوالم غیب نیز معتقد باشد لذا این فكر و اندیشه با دین، درست در مقابل هم قرار دارند و اجتماعشان محال است و بت پرستان و مشركان عرب و عجم در قدیم و جدید وجه اشتراكشان با اهل اسلام بسیار زیادتر از نزدیكی یك موحد معتقد به رسالت محمدصلی الله علیه وسلم از یك كمونیسم است بنابراین بر هر مسلمانی لازم است كه طرفداران این ایده و عقیده را تا زمانی كه بر آن قرار دارند كافر بنامد و معاملات زندگی خویش را با آنها بر مبنای روابطی كه اسلام ما بین یك مسلمان و كافر مقرر كرده است، قرار دهد.
اما كمونیستها واقعیت عقاید خویش را به شكل صحیح مطرح نمی كنند حتی در كتابهایی كه رهبران فكری آنها در آن به طرح مسئله می پردازند خواننده را در دو راهی قرار می دهند و مسائل را به طوری نادرست مطرح می كنند كه انسان در انتخاب دچار اشتباه می گردد می گویند اندیشمندان و فلاسفه جهان با توجه به اینكه آیا معتقد به وجود عینی ماده هستند یا نه به دو دسته تقسیم می شوند آنها كه واقعیت خارج از ذهن یعنی ماده قائلند، رئالیست واقع گرا و ماتریالیست می باشند اما كسانی كه معتقدند جهانی وجود ندارد و دنیا خواب و خیالی بیش نیست اینها ذهن گرا و خیالباف و ایدئالیست می باشند یا به قول انگلس بنیانگذار ماتریالیسم دیالیتیكی آنها كه معتقدند ماده مقدم بر روح و اندیشه است ماتریالیسم و دیگران كه معتقد به تقدم روح و اندیشه بر واقعیت مادی هستند ایدئالیست می باشند. اما راستی آیا اینگونه است؟ آیا یك مسلمان حق ندارد كه بگوید من معتقد به وجود عینی ماده هم هستم و در عین حال ماتریالیست هم نیستم یا معتقد به تقدم ماده بر اندیشه بشری هستم و در عین حال ماتریالیست هم نیستم این همه فریب و منحرف ساختن اذهان برای چیست؟ چرا از واجه شدن با حقیقت می ترسند؟ در كدام كتاب صحیح دینی ذكر شده كه خداوند روح است تا در صورت تقدم ماده بر روح، ماتریالیسم پیروز گردد! این امر تنها برای این است كه آنچه كمونیست ها در صدد انكار آن هستند چیزی به روشنی روز است چون انسان فطرتاً به خدا و آفرینش گرایش دارد به همین دلیل اگر معبود حقیقی را هم تحت بد آموزیهای محیط گم كند به عبادت معبودان باطل روی می آورد.
كمونیستها در هیچ كتابی دلیلی بر رد خداوند ندارند و همه جا در صدد بیان چیزی هستند كه قبل از پیدایش آنها مورد اذعان و توجه بشر بوده است. چون انسان در دنیا زندگی كرده و با دیگران و طبیعت در ارتباط بوده و محال است در چنین وضعی منكر چنین حقیقتی باشد تنها چیزی كه مورد استناد آنها قرار می گیرد این است كه ما در بررسیهای خویش خدا را نیافته ایم و نه او را دیده ایم، نه حس كرده و نه در آزمایشگاه مشاهده نموده ایم اما واقعیت این است كه نیافتن و ندیدن، هیچ وقت دلیل بر نبودن نیست خدایی كه اهل اسلام به آن معتقدند خالق ماده و جسم است بنابراین قابل مشاهده ی جسمانی و اشاره ی حسی نیست و اگر در آزمایشگاه هم چیزی یافت شود آن خدا نیست، بلكه نشانی بر اثبات خداست. ما همچنان كه از فعل به فاعل و از اثر با مؤثر پی می بریم با عقل خویش، خدا را می یابیم، ماده ی نیازمند و فاقد شعور و ادراك را نمی توانیم خالق طبیعت و هستی با آن همه تنوع و كثرت و نظم و ارتباط و هماهنگی بدانیم. چیزی كه در ذات خویش فاقد همه چیز است نمی تواند واجد آن هم باشد.
ذات نایافته از هستی بخش كی تواند كه شود هستی بخش
قرآن می فرماید:«أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ [7] عقل بشری نمی پسندد كه انسان از هیچ خلق شود و معلول تصادف باشد و ماده با این همه نقص كه ناشی از ذات او است نمی تواند واجد صفت خالقیت باشد لذا جهان را خالقی است به نام الله كه انسان و جهان مخلوق او هستند و او ذاتی است متصف به همه صفات و خالق این همه نظم و هماهنگی و آفریدگار همه چیز است.
انگیزه پیدایش دین و ایمان به خدا از دید طرفداران كمونیسم
اما ماتریالیسم كه در مقابل دلایل قاطع اهل اسلام توانایی مقابله را در خود نمی بیند در صدد دلیل تراشی برای ایجاد انگیزه خدا باوری در انسان برمی آید و ایمان به خدا را معلول جهل بشر می داند و یا اعلام می دارد انسانهای آغازین به دلیل ناتوانی در مقابله با طبیعت برای تسكین روحشان خدا را در دل و روان خویش خلق كردند تا تكیه گاهی معنوی در مبارزه با مشكلاتشان بیابند بنابراین وقتی بشر از عوامل ترس و جهل بوسیله علم، رهایی یافت با اندیشه خدا گرایی نیز وداع می كند اما این خذعبلات فقط به كار جلسات رفقا می خورد. ما در سایه رشد علم و ایجاد امنیت، گرایش به ایمان به خدا را افزونتر می بینیم و اگر آن قاعده درست می بود می بایست مؤمنان به خدا از همه جاهلتر و ترسو باشند در حالیكه اكثریت قریب به اتفاق دانشمندان جهان مؤمن به خدا هستند و طرفداران ایمان به خدا از همه ی افراد بشر شجاعتر بوده اند، نگاهی به تاریخ بشریت و تحقیقی در احوال انبیاء الهی و پیروانشان این حقیقت را ثابت می كند كه ایمان به خدا ناشی از كشف واقعیت است، محال است انسانی عاقل باشد ولی معتقد به خدا نباشد چون خدا منشأ و علت ایجاد این جهان است و وجود جهان دلیل بر وجود اوست اما كسانی كه فهم ندارند در روشنایی روز هم شك می كنند و الله تعالی در قرآن با حالت توبیخ می فرماید: آیا در وجود خداوند، كه آفریدگار آسمان و زمین است شكی است!…«أَفِی اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ[8] باز هم مغالطه ی دیگر
استالین در جزوه ی ماتریالیسم دیالیتیك چهار اصل را به عنوان منطق اعتقادی خویش بیان می دارد و مدعی است طرفداران ایمان به ماوراء ماده یعنی معتقدان به خدا به آن باور ندارند و می گوید:
1. دیالیتیك بر خلاف متافیزیك معتقد است طبیعت مجموعه ی واحدی است كه تمام اشیاء با هم ارتباط دارند و مشروط به وجود هم هستند.2. دیالیتیك بر خلاف متافیزیك طبیعت را در حال تغییر و تحول و تكامل می بیند.3. سیر تكاملی را از تغییرات كمی می داند كه به تغییرات آشكار و اساسی منتهی می شود.4. معتقد است كه اشیاء و پدیده های طبیعت در داخل خویش دارای تضادی هستند كه موجب حركت كمالی ماده است.
حال با این حساب كه آقادی استالین می گوید ما حق نداریم بگوییم كه معتقد به هماهنگی بین اشیاء و تغییر و تحول در جهان هستیم چون اگر چنین معتقد باشیم به ناچار باید خودمان را ماتریالیست بنامیم. طرفدار ایمان به خدا حق ندارند بگویند ما هم رئالیست هستیم و هم معتقد به جهان خارج از ذهنیم. چون آقایان اینگونه حكم صادر كرده اند. این امر داستان قاضی بلخ را به یاد می آورد كه به خاطر غیبت مردی، حكم به فوتش صادر كرد. بعد كه پیدا شد مأموران او را به زور در تابوت انداختند تا دفنش كنند هر چه فریاد می كرد من زنده ام می گفتند تو اشتباه می كنی چون قاضی حكم كرده است بنابراین تو باید بمیری و دفن شوی؟! اما هرچند كمونیستها خود را به بیراهه زنند امر مسلم و فرق اساسی این است كه مسلمان معتقد به خدا، هستی را منحصر در ماده نمی بیند و قوانین حاكم بر آن را منحصر به قوانین فیزیك و شیمی نمی داند، به همین دلیل به جهان همانگونه كه هست نظر می كند و برداشتی مطابق با واقع از آن دارد.
كمونیستها در شرایط مختلف رنگ عوض می كنند
كمونیستها در دعوت كردنشان مصلحت خویش را در درغ و فریب مردم دیده اند چنانكه هنگام حضور در اجتماع هیچگاه مردم را مورد خطاب قرار نداده اند: كه ای مردم از اعتقادات غلط خویش دست بردارید دین باعث بدبختی شماست ماتریالیسم و بی دینی باعث خوشبختی است بلكه اگر گاهاً مردم به عقاید ناسالم آنها پی می بردند با توضیحات گمراه كننده برای مردم عقیده ی خویش را توجیه می كردند كه مثلاً ما معتقد به آزادی عقیده هستیم و در این جواب خویش نیز دروغ می گفتند چون اردوگاههای كار اجباری در روسیه تحت حاكمیت استالین و كوچ اجباری مردم فلاكت بار كامبوج توسط خمرهای سرخ و حاكمیت سیاه و پلیسی سازمان مخوف ك- گ- ب نادرستی این ادعاهای مسخره و جوابهای دروغین آنها را آشكار می كرد آنها بیشتر بجای تشریح عقاید خویش در صدد تحریك عواطف مردم برمی آمدند توده ی مردم را در اجتماعات با این مضمون مورد خطاب قرار می دادند كه ای مردم رنج كشیده، ای كسانی كه در زندگی طعم شیرین حیات را نچشیده اید، ای آنهایی كه توسط سرمایه داران زالو صفت استثمار شده اید به پا خیزید، به پا خیزید و دودمان ظلم و استبداد را نابود كنید، و… در چنان جوُی منطق جایی ندارد با تحریك احساسات بر گرده مردم مظلوم سوار شده و حركتهای آزادیخواهانه آنها را در جهت به حاكمیت رسیدن خویش به مسلخ می كشیدند و درد و رنج و بدبختی را در نتیجه ی مبارزات حق خواهانه مردم نصیب آنها می كردند، همیشه در مقابله ی فكری با مخالفان خویش از نسبت دادن هرگونه تهمت و افترا ابا نداشتند، هركس در صف آنها باشد انقلابی، نترس و مبارز، و هركس با هر مزاق و عقیده و گرایش در جهت خلاف آنها باشد ضد انقلاب، وابسته و نوكر استعمار و سرمایه داری است. به تناسب شرایط و اوضاع محیط رنگ عوض می كردند ببرك كارمال رئیس سابق حزب كمونیست افغانستان در صف نماز جماعت مردم كابل حضور می یافت اما در همان حال انور خوجه رهبر كمونیستهای آلبانی در كشورش موزه ی ضد خدا، درست می كرد.
تحليل تاریخ از دیدگاه كمونیسم
كمونیستها در تحلیل تاریخ نیز مبنا را بر اصالت و تقدم ماده قرار داده اند، گفتند تغییر و تحولات جوامع بشری ریشه در مادیات آن جامعه دارد در هر جامعه اقتصاد آن اصل و اساسی برای تحولات آن می باشد دورانهایی را برای این حركت تكاملی تاریخ قرار دادند و اعلام كردند گذر از این مراحل حتمی و اجتناب ناپذیر است. مرحله ی آغازین زندگی بشر همان اجتماع اولیه ی آن است كه از جمع شدن خانواده ها و قبایل آغاز می گردد و در آن جامعه مالكیت متعلق به همه است همه كار می كنند و با هم از آن بهره مند می شوند وقتی ابزار كار درست شد و قبایل با هم در ستیز قرار گرفتند نظام بردگی شكل گرفت. در جامعه برده داری دو طبقه برده و برده دار در مقابل هم قرار دارند كه منافع آنها در تضاد با هم می باشد و بلاخره بر اساس پیشرفت در ابزار و وسایل كار و تصاحب زمینهای زیاد، جامعه ی ارباب و رعیتی شكل می گیرد و ارباب و رعیت در شكل دو طبقه ی متضاد اجتماعی قرار دارند و سرانجام دست فروشان و معامله گران بصورت سرمایه داری در آن جامعه به وجود می آیند و همراه با تحولاتی جامعه فئودالی و ارباب و رعیتی نابود و جامعه سرمایه داری شكل می گیرد در این جامعه نیروی كار در كارخانه های عظیم كه اركان اساسی اقتصاد و جامعه را تشكیل می دهند تشكیل می یابد و كارگران و سرمایه داران بصورت دو قطب متضاد در جامعه بوجود می آیند و در نتیجه این تضاد منافع مبارزات كارگری بساط سرمایه داری را در هم می پیچد و در یك مرحله گذر از سرمایه داری به جامعه ی كمونیسم بدون طبقه، اقدام به تشكیل جامعه ی سوسیالیستی می نماید. انگلس كه از رهبران برجسته این عقیده است سوسیالیسم مورد ادعای خویش را علمی می نامد چون آن را نتیجه حركت قانونمند و بالاجبار طبیعی جامعه می داند یعنی همچنانكه یك دانه گیاه باید در زمین كاشته شود و تا رسیدن به گل از مراحلی حتماً باید بگذرد سوسیالیسم نیز نتیجه ی منطقی و جبری حركت تاریخی اجتماع بشری است در این تحلیل ماركسیسم نقش كلیدی و اساسی را در تحولات از انسان می گیرد چون معتقد است در هر جامعه فرهنگ و افكار سیاسی و اجتماعی و اختیار و اراده ی انسانها روبنا هستند و عامل تغییر در آن تولید و ابزار كار و وضع معیشت است و می گوید تا مرحله ی نابودی یك جامعه از لحاظ اقتصادی مهیا نگردد نیروهای انقلابی قادر به تغییر و تحول نیستند بقول ماركس كه بنیانگذار این ایده است اقدام زودبهنگام چون تولد نوزاد در غیر موقع زایمان است كه مرگ آن حتمی است و از دیدگاه ماركسیسم این مراحل هركدام نسبت به دیگری بهتر و كاملتر است در بررسی این نظریه و تطبیق آن با واقعیت به خیالبافی كمونیست ها و عدم صداقت آنها در گفته ها و عقایدشان پی می بریم:
اولا: همه ی جوامع این مسیر و تغییرات اجتماعی را نداشته و اگر داشته اند مثل هم نبوده است چنانكه دوران ارباب و رعیتی در جوامع ما با جوامع اروپایی كاملاً مثل هم نبوده است اگر این تطابق روبنا و زیربنا در جوامع از دیدگاه كمونیسم چیزی واقعی بود نمی بایستی چیزی كه در جامعه ی برده داری و فئودالی در منطقه ای شكل می گیرد حضورش را در جامعه ی سرمایه داری و یا سوسیالیستی باز هم داشته باشیم چون شرایط زندگی و ابزار خاص تولید جوامع كه زیربنای ایجاد این فكر می باشند همراه با زوال جوامعشان از بین رفته اند و آیا این امر به معنی تحلیل غلط كمونیسم از تغییرات اجتماعی نیست؟ چگونه می شود دین كه خواستگاه اقتصادی آن به زعم كمونیستها دوران فئودالی و یا برده داری است در جوامع سرمایه داری و حتی سوسیالیستی به همان قدرت آغازین حضور داشته باشند چنانكه می بینیم بعد از مرگ كمونیسم در شوروی حركت جهادی و دینی مردم چچن انقلاب می آفریند و كمونیسم را در منطقه خویش بعد از صعود به زباله دان می اندازد اگر گذر از جوامع چنانكه رهبران این مكتب مدعی آن هستند چیزی حتمی و اجتناب ناپذیر است انقلابات كارگری می بایستی در كشورهایی كه از رشد سرمایه داری بیشتری برخوردار بودند شكل می گرفت اما برعكس می بینیم در كشورهایی چون روسیه كه به ادعای خود كمونیستها، هنوز فئودالیسم در آن كاملاً نابود نشده بود و سرمایه داری از آن چنان شكوفایی برخوردار نبود بزرگترین انقلاب كمونیستی به رهبری لنین شكل گرفت و در چین مائو نیروی جنگنده و انقلابی خویش را به جای كارگران كارخانه از بین دهقانان استثمار شده ی روستایی انتخاب كرد و با یك جهش، بدون گذر از جامعه سرمایه داری به جامعه سوسیالیسم پرش كرد. نیروی فیدل كاسترو و چگوار در آمریكای لاتین و در كوبای عقب افتاده و غیر صنعتی به وسیله ی جنگ چریكی حاكمیت سوسیالیسم را ایجاد و جنگ جهانی دوم اروپای شرقی را بدون پیمودن سرمایه داری در مسیر سوسیالیسم قرار داد در تمام این حركتها ما اصل و اساس و زیربنا را حركتهای سیاسی و فرهنگی می بینیم و اینها می رساند كه این تحلیل مادیگرانه كمونیسم از جامعه و مسیر تحولات آن یك تحلیل دور از واقع و صرفاً یك خیالبافی كودكانه است حتی در جوامع ما نیز بیشتر كمونیستها در مناطقی كه دچار فقر فرهنگی بیشتری هستند حضور زیادتری دارند چون در صورت صحت افكار كمونیستی كه آنها كمونیسم را فكر و ایده ی طبقه ی پیشرو جامعه یعنی كارگران می دانند جای این سؤال بسیار مناسب است كه چرا آنها بیشتر در مناطق كردنشین حضور یافته اند آیا طبقه ی متشكل كارگری در تهران و اصفهان حضور دارد یا در زمینهای كوچك كشاورزی در كردستان؟ آیا در بغداد و بصره حضور دارند یا در روستاهای شمال كردستان كه گاهاً از ابتدایی ترین پیشرفت اجتماعی نیز محروم شده اند؟ و اگر كمونیسم فكر طبقه ی كارگر است چرا داعیان به این ایده و مرام اكثراً نازنینهای پرورده شده ی خانواده های سرمایه داری هستند اكثر رهبران كمونیستی خودشان سرمایه دار، خان و زمیندارند. آیا این نمی رساند تمام آن چیزهایی كه كمونیستها می گویند فقط فریبی برای توده های رنج كشیده و مظلوم است؟ در یكی از روستاها روزی در مسجد آبادی یكی از همین رهبران كمونیستی كه خانواده اش جزو سرمایه داران شهری هستند برای مردم سخنرانی می كند در حین سخنرانی دست كشاورز زحمتكش روستایی را می گیرد و می گوید من فدای این دستهای پینه بسته شوم آن كشاورز محروم وقتی به زندگی خویش می نگرد كه در تمام طول زندگی با ناراحتیها دست و پنجه نرم كرده از خود شرم می كند كه جواب دندان شكنی به آن سرمایه دار كمونیست ندهد، بلافاصله دستش را می گیرد و آن را بلند می كند و می گوید: من هم فدای كارخانه ی قند پدرت برم و فدای مغازه های پارچه فروشی خانواده ات بشوم.
كمونیسم و مبارزات ملی
كمونیستها علی رغم عدم ایمان و اعتقاد به حركتهای ملی و منطقه ای، خود را همساز با خواسته های حق خواهانه مردم كرده اند؛ از حقوق ملی مردم دم می زنند در حالیكه بوق عقاید كمونیستها در مرحله ی مبارزات ملی هنوز طبقه ی پیشرو كارگر و روبنای فكریش كه كمونیسم باشد شكل نگرفته بنابراین در صورت صداقت باید آنها در این مقطع زمانی حضور نداشته باشند ولی هم اكنون می بینیم در این مرحله كمونیستها كار سرمایه داران و بورژواها را انجام می دهند. بایستی حل این معما را از آنها بخواهیم.
كمونیستها ماكیاولیست هستند
كمونیستها از اصول ماكیاولیسم كه معتقدند هدف وسیله را توجیه می كند استفاده می كنند آنها برای حاكمیت خویش و رسیدن به منافع خودشان هیچ اصلی در نظرشان محترم نیست برای مثال نگاهی به روند حركتهای سیاسی بعضی از احزاب كمونیستی منطقه نشان می دهد كه برای رسیدن به اهداف خویش نوكری همه حكومتها را آزموده اند. از سازش با صدام گرفته تا همكاری با حكومتهای دیگر منطقه تا سجده و تعظیم در مقابل زر و زور یعنی آمریكا، كارنامه سیاه ایشان است در حالیكه تا همین چند دهه ی اخیر ایشان منادی شعارهای ضد امپریالیستی و سرمایه داری بودند.
مشخصه اصلی جامعه كمونیستی
انگلس در یكی از كتابهایش تحت نام دولت و خانواده می گوید: سه چیز مشخصه اصلی جامعه سرمایه درای است و ما هنگامی به جامعه كمونیسم رسیده ایم كه جامعه فاقد آنها باشد كه عبارتند از: مالكیت، خانواده و دولت. بنابراین جامعه كمونیستی در نظر آقای انگلس جامعه ای است كه در آن مالكیت، خانواده و دولت وجود نداشته باشد. راستی كمونیسم مثل اینكه خود را متعهد به این می داند كه با هر چیز كه ریشه در تمایلات درونی بشر دارد و برایش امری فطری است مبارزه كند. مالكیت به این معنا كه انسان چیزی را مطلق به خودش بداند فطری است چون اگر چه انسان را قانوناً بشود از تصرف در مالش منع كرد اما مگر می شود اعضای مورد استفاده انسان را نیز از او گرفت؟ آیا هركس در نحوه ی بكار گیری اعضای خویش خود را مالك و آزاد نمی بیند؟ ماركسیسم منشأ بدبختی های جامعه را در مالكیت و تسلط انسان می داند و همین امر را موجب نزاع و اختلاف و استثمار معرفی می كند بنابراین راهكار عملی را نابودی این سلطه می داند و چاره ای جز مبارزه با فطرت بشر در خود نمی بیند اما پیشنهاد اسلام این است كه انسان در این كار موفق نمی شود و خواه ناخواه بعد از مدتی امر فطری دوباره ظاهر می شود و چاره این نیست كه ما مال را از انسان بگیریم چون ثروت در حد ذات خویش تسلطی ندارد بلكه بیایید انسان را از اسارت خودش كه همه چیز را برای خود می خواهد برهانیم. كمونیسم از انجام این كار عاجز است در نتیجه اقدام به مصادره ثروتهای مردم می كند ولی در واقع با این كار امكان تصرف بدون قید و شرط در اموال عمومی را به رهبران كمونیسم می دهد. دهقان روسی نان ندارد اما رهبران كمونیسم در كاخ كرملین زندگی افسانه ای دارند. كارگر روسی شب و روز تلاش می كند اما خسته و كوفته با سختی زندگی می گذراند در حالیكه رهبران كمونیسم سفرهای خانوادگی و شخصی خویش را نیز با هواپیما و هلی كوپتر طی می كنند، كشاورز رنج كشیده ی كُرد با نیت پاك نجات از ظلم و به خیال رهیدن از یوغ ستم كشته می شود و شبهای طولانی پاییز و روزهای بلند بهار را در كوهستانهای یخ بسته كردستان سپری می كند لیكن رهبران خیالباف و مكار كمونیسم در اروپا بر سر میزهای مذاكره حرفهای گنده تر از دهان سر می دهند. پیشنهاد اسلام در مورد مالكیت این است كه مالكیت باشد ولی راههای تسلط بر آن قانونمند باشد. انسان از هر طریقی نباید مالك شود و بعضی چیزها را از تملك خصوصی خارج می كند و ضمناً حكومت را موظف می كند میدان مسابقه ی آزادی را با در اختیار گذاشتن امكانات مساوی برای همگان فراهم نماید و در صورت جمع شدن ثروت مشروع باز به وسیله ی مالیات، ذكات و قانون ارث به تقسیم مجدد آن اقدام می كند و با رغبت صاحب سرمایه را به خاطر كسب رضای خداوند و سعادت اخروی با انفاق و بخشش وامی دارد و توضیح مبسوط این مسئله را باید در كتب متعدد فقهی و اقتصادی كه در این زمینه نگاشته شده اند جست. جامعه ای كه در آن مردم مالك دسترنج خویش نیستند جامعه مرده ای است كه عشق و علاقه به كار و ابتكار در آن می میرد چنانكه مردم روسیه به خاطر این نوع سیستم حكومتی علی رغم داشتن یك پنجم كل زمینهای دنیا از لحاظ كشاورزی محتاج اروپا و آمریكا بودند و از تهیه ی خوراك خود عاجز بودند. یكی دیگر از امور فطری كه از تعرض كمونیسم در امان نبوده، خانواده است چون كمونیستها می گویند خانواده نیز یكی از مظاهر مالكیت است بنابراین خاص سرمایه داری است و باید از بین برود. هركس خواست از دیگری كام بگیرد، هیچكس را به خاطر این امر نباید مؤاخذه كرد و همین امر از دید بالهوسان انگیزه ی گرایش به كمونیسم را افزایش داده است و شاید با قاطعیت بتوان گفت یكی از مهمترین انگیزه های روحی در گرایش به ماركسیسم و نفی خدا در زندگی، همین میل بی حد و حصر به فساد جنسی است. یكی از افراد جداشده از حزب كمونیسم در خاطرات خویش می گوید: ما در یكی از مناطق كردستان در حال رایزنی نظامی سیاسی بودیم، منصور حكمت رهبر حزب همراه زنش از منطقه ی ما بازدید كرد، زن منصور حكمت با یك شورت و یك دامن كوتاه و پاهای لخت همراه شوهرش در محفل حضور داشت، افراد ما اكثراً به جای گوش دادن به سخنان ایشان به دامن همسرش می نگریستند، بعد از بازگشت آقای حكمت، تا مدتها افراد ما بخاطر داشتن اعتقادات بورژوائی از طرف حزب مورد بازگوی قرار داشتند كه چرا شما از این حضور نارحت بوده اید اگر كسی می خواست با زنی باشد كافی بود به تشكیلات اعلام كند. روزی یكی از افراد ما متوجه می شود كه دیگری با همسرش همبستر شده، هنگامی كه اعتراض می كند یكی از رهبران به او می گوید: شما چرا این افكار بورژوازی را از خود دور نمی كنید، مگر همین مسئله هم برای من پیش نیامد، خوب چه اشكالی دارد، زن كه ملك تو نیست، او با رضایت خاطر این كار را كرده است و سرانجام همین امر باعث شد خیلی ها كه زن گرفتند از ترس این برخوردها و توبیخها و مؤاخذه ها از حزب كنار بكشند. اما تهی كردن دیگران از معانی انسانیت مرزی دارد و مطمئناً مردم شرافتمند اجازه ی حاكمیت رهبری خویش را به چنان بالهوسانی نخواهند داد. نفی دولت نیز تنها شعاری بیش نیست چون كمونیستها در هر كجا به حاكمیت رسیدند دولتهایی قوی و محكم برای حفاظت از منافع خویش ایجاد كردند و اصل این اندیشه نیز خطاست؛ چون همه ی خطاها كه ریشه در اجتماع ندارند بلكه اصل و اساس همه ی خطاها میل سركش آدمی است كه اگر مهار نشود سر به طغیان خواهد زد و در شكل استثمار انسانها در جامعه تبلور خواهد یافت و مهار آن تنها در سایه
بندگی خداست كه كمونیسم با آن وداع كرده است و دشمنی و كینه ی خویش را با خدا در جهت حاكمیت خداوندگاران دروغین كه رهبران حزب كمونیست باشند اعلام نموده است. در عصر حاضر چون دوران ظهور انبیاء الهی ما بعنوان رسولان رسول رب العالمین همان پیام را سر داده ایم ای مردم پروردگاری را كه خالق شما و پیشینیان شماست بپرستید. هیچ معبود به حقی جز الله وجود ندارد الله را عبادت كنید تا رستگار شوید تنها رمز موفقیت شما در زندگی پیروی از رسولان رب العالمین است به اسلام روی آورید تا نجات یابید قیامت نزدیك است و جهنم در كمین ستمكاران است قبل از اینكه عذاب خداوند شما را در بر گیرد خود را در یابید. مسلمان شوید كه غیر از اسلام خطاست و چون كسانی نباشید كه خدا را فراموش كردند و در نهایت خود را فراموشی نمودن. هركس به سوی خدا و دین خاتمش دعوت نكند گمراه است بنابراین با گفتن لا اله الا الله و قبول كردن رسالت رسول اللهصلی الله علیه وسلممتعهدانه مسلمان شوید و با نفی هرگونه حاكمیت و مكتبی غیر از اسلام راستین اسباب قدر الله تعالی در حاكمیت مجدد دین حق گردیم.
تهیه كننده : استاد هاشم
——————————-
پی نوشته:
[1]- آل عمران102
[2]- نساء :1
[3]- احزاب70-71
[4]- آل عمران 85
[5]- انعام 153
[6]- بقره 256
[7]- طور 35
[8]- ابراهیم 10