بایگانی | اندیشه و عقیده RSS feed for this section

اسلام و ملیت

4 سپتامبر
بحثی که امشب قرار است من درباره‌ی آن بحث کنم بحثی است که بحث روز است، و موضوعی است که ابهامات زیادی دارد یا حداقل در آن ابهام ایجاد می‌کنند این موضوع عبارت است از: اسلام و کُرد یا کرد و اسلام و به عبارتی دیگر دین و ملیت و به عبارتی دیگر مسلمان بودن و کرد بودن است. آیا مسلمان بودن و کرد بودن با هم جور در می‌آیند یا نمی‌آیند؟ اگر با هم جور در نمی‌آیند کدام را باید انتخاب کنیم؟ اگر با هم موافق‌اند این توافق چگونه حاصل شده است؟ بدیهی است برای مایی که هر دوی اینها (مسلمان و کرد) هستیم دوست داریم این دو با هم تضادی نداشته باشند. اگر فرضاً این دو با هم نسازند در آن صورت تکلیف ما چیست؟ الآن این بحثی است که در تمام کردستان- هر چهار پاره‌ی آن- بحث داغی است: کُرد یا مسلمان، بین این دو « یا» به کار می‌برند. و گاهی اوقات بعضی افراد می‌خواهند بین آنها آنقدر فاصله بیندازند که اصلاً با هم جور درنیایند. امشب میخواهیم کمی در این مورد بحث کنیم چون همانطوری که عرض کردم مایی که در این مسجد جمع شده‌ایم هر دوتای اینها هستیم مشخص است که کُردیم و قطعاً مسلمان هم هستیم که به مسجد آمده‌ایم.
اولاً باید شناختی ابتدایی در باره‌ی این مفاهیم داشته باشیم بعد بیاییم رابطه‌ی این دو را مورد بررسی قرار دهیم
اسلام: آخرین قانون و برنامه‌ی خالقمان که برای هدایت ما و همه‌ی انسانها فرستاده است. اسلام مصدر باب افعال است و همانطور که میدانید این باب برای متعدی کردن است، پس اسلام یعنی تسلیم کردن. ( اَسلَمَ یُسلِمُ اِسلاماً) که در قرآن چندین بار آمده است: و من یسلم وجهه الی الله، مَن اَسلَمَ وَجهَهُ لله یعنی کسی که جهت‌گیری خود را-جهت نه در معنای ظاهری،بلکه در چه باید کرد و چه نباید کرد- تسلیم الله کند. اسلام یعنی برنامه‌ای که پیروان آن جهت خود را، روی به سوی خدا کرده‌اند. اسلام عبارت است از عقیده و باور و بینش و طرز تفکر و اخلاقیات و اعمال شخصی و جمعی. تمام مسائل انسانی اینهاست و اسلام شامل همه‌ی آنهاست: عقاید، بینش یا طرز تفکر، اخلاقیات و اعمال که احکام شرعی از آنها بحث می‌کنند.
این برنامه مخصوص انسان‌هاست؛ تمام انسانها دارای عقیده هستند، حتی بی‌عقیده‌ای هم ، نوعی عقیده است؛ لامذهبی هم، نوعی مذهب است، بی‌دینی هم دین است؛ دینِ بی‌دینی، خود باور نداشتن به دین، هم نوعی دین و عقیده است. انسان نمی‌تواند بی‌عقیده باشد و نمی‌تواند بینش و طرز تفکر نداشته باشد.
بینش و طرز تفکر: در مورد مسائل نیک و بد ، و اینکه رابطه‌ی من با جامعه‌ام در موقعیت‌‌های مختلف چگونه باشد ، به آن بینش می‌گویند. مثلاً من ، تو و یا هر کس دیگر به عنوان یک انسان، به یک غیر‌انسان چگونه می‌نگریم، این یک طرز تفکر است. ما به عنوان مرد، به زنان چگونه می‌نگریم و نیز نحوه‌ی نگرش خواهران به عنوان زن به مردان. غیر خود را به چه عنوانی می‌بینیم. یک شخص به عنوان باسواد چه باوری درباره‌ی یک شخص بی‌سواد دارد، یک شخص به عنوان شهری، چه باوری درباره‌ی یک شخص روستایی دارد، یک پیر چه باوری درباره‌ی یک جوان یا بچه دارد و برعکس . مای ایرانی، چه عقیده‌ای درباره‌ی غیر ایرانی‌ها داریم؛ نوع رابطه‌مان باید چگونه باشد. به عنوان یک کُرد چه رابطه‌ای با غیر‌کُردها باید داشته باشیم؛ به این میگویند: بینش، طرز تفکر. مهمترین قسمتی که انسان به آن مشغول است به آن طرز تفکر میگویند. هیچ‌کسی نیست که بیان کند بینش و طرز تفکری ندارم. هر کسی را ببینی دارای بینش و طرز تفکر است. خود را در مقابل شخص دیگر یا ذلیل و هیچ و پوچ می‌داند یا خود را با او مساوی و یا برتر میبیند. یکی از اینهاست: انسان به نسبت غیر خود، یا باور به مساوات دارد یا حقارت و یا برتری.
و اما اخلاقیات: برخورد ما با همدیگر اخلاقیات است. اخلاق عبارت است از برخورد انسانها با همدیگر: محبت- بی‌محبتی، خشونت-نرمی، خوشزبانی-بدزبانی و باقی مسائل. آنچه ما با هم رد و بدل می‌کنیم اخلاقیات است. پس مگر می‌شود انسان فاقد اخلاقیات باشد؟نمیشود که بی‌اخلاق باشد، یا خوش‌اخلاق است یا بد‌اخلاق – یا برخوردش خوب است که به او خوش‌اخلاق می‌گویند، یا بد برخورد می‌کند که به او بد‌اخلاق می‌گویند- مگر میشود کسی بگوید من با اخلاقیات کاری ندارم این اخلاقیات را دین آورده است! نمیشود: با کسی ترشرویی می‌کند بد‌‌اخلاق است ، به روی او می‌خندد خوش‌اخلاق. با او دروغ می‌گوید بد‌اخلاقی ، راست می‌گوید خوش‌اخلاقی است.
اینها چیزهایی هستند که انسان به اعتبار انسان بودنش آنها را داراست. عقیده دارد، طرز تفکر دارد، اخلاق دارد و اعمال دارد یعنی عملی را انجام می‌دهد. این چهار قسمت، دین آمده و در آن حرف دارد : عقیده‌ات چگونه باشد و چگونه نباشد، طرز تفکرت چه‌طور باشد و چه‌طور نباشد. اخلاق و اعمال هم همینطور.
دین به طور کلی یعنی « برنامه‌هایی که از طرف خالق انسان آمده برای علاج کم و کاستی و نابسامانی این چهار مورد ». عقیده‌ی منحرف و پست را از بین ببرد و به او عقیده‌ای صاف و سالم را بدهد، بینش و طرز تفکر نابجای برتری‌طلبانه، خود را مساوی دانستن در بعضی جاها، خود را خوار و حقیر دانستن را تصحیح بکند. که تویی که چون شهری هستی خود را از
یک دهاتی برتر ببینی این طرز تفکرت باطل است، این که خود را با یک پزشک متخصص در زمینه‌ی پزشکی برابر می‌بینی این مساوات غلط است، اینکه چون کُردی، خود را از سایر ملل کمتر ببینی دین می‌گوید این احساس حقارت باطل است. خود را نشناخته‌ای. در اسلام ملیت نه کسی را بالا می‌برد نه کسی را پایین می‌آورد. شهرستانی کسی را برتری یا حقارت نمی‌بخشد. این طرز تفکر است. دین آمده است که به تو بگوید برخوردت با مردم نیک باشد، اخلاقیات خوب را به تو می‌گوید، به تو می‌گوید بد‌برخورد نباش، خوشرو باش، با مردم محبت کن، با آنها دروغ نگو، به آنها خیانت مکن، و روزانه کارهایی را برای پرورش خود انجام بده؛ نماز را برای آن برایت قرار داده: تنهی عن الفحشا و المنکر ، روزه را برای این برایت قرار داده: تتقون، بخشش و صدقه را برای این برایت قرار داده: که از دنیا پرستی نجاتت بدهد دل‌بسته‌ی مال نشوی، مالی که نزدت عزیز است آنرا نپرستی به کسانی آنرا بدهی که از تو نیازشان به آن مال بیشتر است.
این اسلام است. خوب ملیت و کرد بودن چی؟ هیچ ربطی نه به عقیده دارد نه به طرز تفکر و اخلاقیات و نه به اعمال. یعنی: کرد، ترک، عرب، فارس بودن، فرهنگ است، زبان است، عادات و رسومی است که شاید بیشتر آنرا دین ساخته باشد یا ربطی به دین نداشته باشد.
و اما ما کرد و کرد بودن را بحث می‌کنیم آیا فرهنگ کردی با برنامه‌ی اعتقادی و بینشی و اخلاقی و عملی که اسلام آنرا آورده است منافاتی دارد ؟ یا نه؟
حقیقت امر این است که فرهنگی که ملت کرد دارد فرهنگی است که دین آنرا آورده است اسلام به او داده است کُرد هستم یعنی نژاداً از این ملتم یعنی به زبان کردی حرف می‌زنم یعنی لباسم لباسی است که مثل بقیه‌ی ملتها نیست یعنی اینها . خوب اینها چه ربطی به این دارند که با اسلام تضاد داشته باشند. بسیاری از فرهنگ کرد همانطوری که قبلاً گفتم اسلام آنرا به او داده است و این قسمت اصلاً با اسلام هیچ تضادی ندارد هیچ مخالفتی با هم ندارند نه تنها کرد بودن بلکه هیچ ملیت دیگر.
اصلاً ملیت و عقیده را در برابر هم قرار دادن، سفسطه است چون از جنس هم نیستند، یک تیپ نیستند، از نوع هم نیستند. مثل اینکه بیاییم بگوییم هزار الله اکبر وزنش بیشتر است یا یک کیلو آب؟! آب ماده است و می‌شود آنرا وزن کرد در حالیکه معنویت مثل الله اکبر گفتن وزن کردنی نیستند این دو را نمی‌شود در مقابل هم قرار داد. اینکه بیایند ملتی را در برابر عقیده قرار دهند یا عقیده‌ای را به آن بچسبانند درست نیست. می‌شود کُرد باشد و مسلمان هم باشد، مسیحی هم باشد یهودی باشد، ‌دین آسمانی نداشته باشد صاحب دینی باشد که خود و انسانها آنرا درست کرده‌اند،- آنهایی هم می‌گویند بی‌دین هستند دین دارند چون باور دارند که :دین نیست. دیندار می‌گوید خدایی هست ما را درست کرده و حاضر و ناظر بر اعمال ماست، بی‌دین می‌گوید اینگونه نیست؛ فرقی نمی‌کند اینهم یک نوع عقیده است، دیندار می‌گوید که من طرز تفکر و بینشم را از آن خدا می‌گیرم ولی بی‌دین می‌گوید نه من به میل خودم است، این طرز تفکر است، بینش است، دیندار می‌گوید من اخلاقم را از دین آسمانی‌ام می‌گیرم ولی بی‌دین می‌گوید نه من هر چیزی به مصلحتم باشد انجام می‌دهم، این اخلاق است: اخلاق مادی. این اخلاق مادی است که به او می‌گوید مصلحت دنیایت در چیست آنگونه با مردم برخورد کن. مصلحت بود که خود را کوچک کنی خودت را کوچک کن! هدف وسیله را توجیه می‌کند، مصلحت بود ملتی را فدای خود کن چون از پس آنها بر می‌آیی، این اخلاق است، یعنی بی‌دین هم اخلاق دارد: اخلاق مادی. و همچنین دیندار روزانه یک سری اعمال به عنوان رابطه با پروردگار دارد بی‌دین هم یک سری اعمال به عنوان رابطه با خود و اطرافیانش و با زندگیش دارد.
اما کرد یا هر ملت دیگر که مسلمان است یا مسلمان شده است آیا مسلمانی و قانون آسمانی و عقیده و اخلاق و بینش و طرز تفکر آسمانی ضرری به ملیت او وارد کرده است؟ اگر مسلمان باشد ضرر می‌کند؟ کُرد بودن او را نابود می‌کند یا قسمتی از آنرا از بین می‌برد؟ اگر همچین چیزی باشد من به عنوان یک کرد میگویم: خدایا قبل از اینکه دینی را فرستاده باشی، مرا به عنوان کُرد خلق کرده‌ای، هر دو از آن توست؛ خلق اولیه‌ام متعلق به توست، دینم هم مال توست، و این خلق اول را قبل از ارسال دین برایم قرار داده‌ای، به خلق اولیه‌ام راضی‌ام اگر تضادی با برنامه‌ات داشته باشد مانند مقلدی، مقلد یک مجتهد- مجتهدی مثل امام شافعی نظریات گوناگونی داشته است نظری داشته در قدیم که به آن قول قدیم می‌گویند و بعدها نظری دیگر پیدا کرده که به آن قول جدید می‌گویند و یک نفر اهل نظر از مذهب امام شافعی می‌تواند بگوید علیرغم اینکه خود امام شافعی از نظر خود برگشته است( بلا تشبیه به بحث ما چون بحث ما راجع به خداست) الآن من قول جدید او را قبول ندارم و همان قول قدیم او برایم مقبول‌تر است هر دو قول اوست مگر غیر این است شافعی هر دوی اینها را گفته، من قول قدیم را قبول دارم – اگر تضادی در بین مصلحت ملت من، ملیت من، نژاد من و زبان من با دینم به وجود بیاید هر دوی اینها از آن خداست فرقی نمی‌کند قول خداست من که کُردم خدا مرا کُرد خلق کرده است و منی که باید مسلمان باشم خدا این دین را برایم فرستاده است. اگر بین این دو تضادی باشد هر دوی اینها خدایی است و اولی هم غالب است آنها قدیمی‌تر است. ولی هیچ تضادی نیست؛ اساساً من برای این که شکوفا شوم، حق ملی‌ام پایمال نشود، به شیوه‌ای منطقی و عاقلانه �
�احب حقوقم شوم، و از آن دفاع کنم و آنرا بشناسم، دین آمده همینها را به من گفته است؛ دین نیامده آنرا از من پس بگیرد آنرا موقتی به من داده باشد، دین آمده بهم می‌گوید وقتی عقیده‌ات، عقیده‌ای درست، است وقتی بینشت درست است، وقتی اخلاقت اخلاقی معنوی است، که تو از آن نعمت اولیه‌ای نیز که به تو داده‌ام درست استفاده کنی و از آن دفاع بکنی و نگذاری دیگران به آن تعرض بکنند اگر میگویند این ادعا است ادعا نیست من از دین نمونه می‌آورم :
1- خداوند متعال در قرآنش اینگونه می‌فرماید: یا ایها الناس/ حجرات:12 ای مردم – دیگر نمی‌گوید یا ایهاالاکراد، یا ایهاالعرب، یا ایهاالفرس، ملت مطرح نیست ناس شامل تمام انسانهاست- انا خلقناکم من ذکر و انثی – ای مردم من همه‌ی شما را از نر و ماده‌ای خلق کرده‌ام – و جعلناکم شعوبا و قبائل – منم که شما را ملت ملت، و قبیله قبیله، کرده‌ام، من اینگونه قرارداد کرده‌ام که زبانهای مختلفی باشد چون زبان خود رمزی است مسئله‌ای است که هنوز دانشمندان و اهل نظر متعجبند که زبانها چگونه درست شده‌است چگونه زبانها متنوع شده‌اند چگونه این همه زبان و لهجه درست شده‌ است، خدا می‌فرماید من اینها را خلق کرده‌ام- جعلناکم شعوبا و قبائل – شما را ملت ملت و قبیله قبیله کرده‌ام چرا:- لتعارفوا- برای آشنا شدن با هم، چون آشنایی یک قبیله کم‌جمعیت با هم آسانتر است از اینکه بخواهی با تمام بشریت رابطه داشته باشی، آشنا شدن با کل بشریت سخت است. اهل یک روستا با هم آشناترند یا اهل یک شهر؟ اهل یک شهر راحتتر می‌توانند با هم آشنا شوند یا اهل یک استان؟ اهل یک استان آشناییشان با هم راحت‌تر است یا اهل یک کشور؟ و دیگر از این گسترده‌تر شود امکان ندارد. لتعارفوا –نهایتاً- ان اکرمکم عندالله اتقاکم- ای مردم! ای کُرد! ای عرب! ای فارس! ای تُرک! ای انگلیسی! ای هر ملیت دیگر! نزد خدا هیچکدام از شما برتریی به دیگری به خاطر زبان ندارید چون تو فارسی حرف می‌زنی گرامی‌تری از کُرد، یا چون عربی حرف می‌زنی از فارس گرامی‌تری، چون انگلیسی حرف می‌زنی از زبانهای آسیایی گرامی‌تری. در دین الله اینها نیست، ان اکرمکم عندالله اتقاکم- هر کدام از شما در ضرر رساندن به بشریت پرهیزگار‌تر باشید ( کسی نمی‌تواند به خدا ضرر برساند تقوی در رابطه با انسانها است. بعضی مفاهیم هستند که در ذهن ما اینگونه جا افتاده که چون خداوند آنها را فرموده مختص خداست، خدا به هیچ چیز ما احتیاجی ندارد ان الله غنی عن العالمین خدا که می‌فرماید پرهیزگار باشید معنایش این نیست که به نسبت خدا پرهیزگار باشید یعنی به دستور خدا به نسبت یکدیگر پرهیزگار باشید؛ یعنی خدا به ما دستور می‌دهد: یکدیگر را اذیت نکنید، از اذیت دادن همدیگر بپرهیزید، به همدیگر دروغ نگویید، به هم خیانت نکنید، پست سر همدیگر غیبت نکنید، مال دیگری را نخورید، همدیگر را نزنید، تقوا یعنی اینها). هرکسی که بیشتر مراعات حقوق دیگران را بکند او نزد خدا گرامی‌تر است، ملیت مطرح نیست: ان اکرمکم عندالله اتقاکم.
2- آیه‌ی روشنتری که نشان می‌دهد ملیت‌ها نسبت به هم برتری ندارند یا زبانها به هم( زبان اول ساخته می‌شود بعداً اهل آن زبان تصمیم می‌گیرند لباس خاص خود را داشته باشند که نسبت به بقیه‌ی زبانها فرهنگ خاص خود را داشته باشند زبان مقدم است به بقیه‌ی چیزهایی که فرهنگ ملتی را می‌سازند.) آیه‌ی 22 سوره‌ی مبارکه روم است که می‌فرماید: و من آیاته خلق السماوات والارض و اختلاف السنتکم و الوانکم آیه‌ی خداست، نشانه‌ی عظمت خداست، نشانه‌ی حکمت و کار درستی خداست، اختلاف السنتکم ( السنه جمع لسان است در عربی به زبان می‌گویند لسان.) اختلاف زبانهای شما که تو کُردی، آن یکی ترک، و دیگری فارس و اردو و هر زبان دیگری. خداوند می‌فرماید اینها آیه‌ی من است نشانه‌ی قدرت و حکمت من است حکمت در این است که من اینکار را کرده‌ام. اختلاف السنتکم و الوانکم ( الوان جمع لون است لون یعنی رنگ) اینکه یکی سیاه‌پوست است، دیگری سفید، و دیگری سرخ‌پوست یا زرد پوست، خدا می‌فرماید که من این کار را کرده‌ام و این حکمتی است که در کار من است. یعنی اینکه من که کُردم، این آیه‌ی خداست همچنان که عرب بودن و فارس بودن شخص دیگری آیه‌ی خداست. نه او زرنگ بوده است که خودش، فارسی را انتخاب کرده باشد که ارباب من باشد و نه من هم بی‌هنری از خودم بوده که کُردی را انتخاب کرده باشم و در نتیجه بَرده باشم، همه‌ی اینها کار خداست و هیچ زبانی حق اربابی به زبانی دیگر را ندارد. چون تمام مخلوقات خدا مثل هم محترمند و از یک جنسند. اگر قرار باشد به لحاظ دینی، زبانی به زبانهای دیگری برتری داشته باشد-اگر قرار باشد- بایستی زبان آخرین دین آسمانی(اسلام) که عربی است و نیز آن کسی که این دین به وسیله‌ی او آورده شده محمد(ص) نیز عرب زبان بوده است اگر قرار باشد اسلام به زبان و ملیت، برتری بدهد بایستی ابتدا به ملیتی برتری بدهد که در آن بوجود آمده و پیغمبرش در میان آن ملیت مبعوث شده است. می‌بایست آن زبانی را گرامی بدارد که آخرین دین به آن زبان است ولی شخص اول این دین و زبان، که محمد(ص) است در مورد عرب-که خود نیز عرب است- چه میفرماید؟ ایشان می‌فرمایند: لا فضل لعربیٍ علی عجمیٍ و لا لعجمیٍ علی عربیٍ الا بالتقوی. دوباره برمی‌گردد به خدمت: پرهیز از اذیت و آزار دیگران، و خدمت به جامعه ( هیچ فضیلت و برتریی برای عرب نسبت به غیر عرب نیست، محمد خود عرب است؛ اسلام به زبان عربی آمده است، حکومت اولیه‌ی اسلامی را
عرب تشکیل داده است، رهبران اولیه‌ی حکومت اسلامی، ابوبکر، عمر، عثمان و علی همه عربند و عرب بود که اسلام را توسعه داد اگر قرار باشد از دیدگاه دین ملتی برتری داده شود( از دیدگاه دین، چون عده‌ای ایراد می‌گیرند که دین ملتها را تضعیف کرده است، می‌گویند دین باعث شده است که حق ملتی مثل کرد ضایع شود) بایستی ابتدا این برتری را برای ملت عرب قائل شود. ولی این پیغمبر است که صراحتاً اعلام می‌کند : لا فضل لعربیٍ علی عجمیٍ، عربیٍ تنوین نکره دارد یعنی هیچ عربی، حتی محمد به اعتبار عرب بودن، هیچ برتریی به مردم ندارد، برتری او به اعتبار پیغمبریش است، نه به این اعتبار که محمد عرب است پس از مردم برتر است به اعتبار عرب بودنش هیچ برتریی ندارد: لا فضل لعربیٍ علی عجمیٍ، در زبان عرب به هر غیر عربی عجم می‌گویند، عرب و عجم اصطلاح است، پیامبر می‌فرماید هیچ برتریی برای عرب نسبت به عجم نیست و برعکس: عجم هم هیچ برتریی نسبت به عرب ندارد. امریکایی و اروپایی به خاطر امریکایی و اروپایی بودن و به این دلیل که به زبان انگلیسی حرف می‌زنند هیچ برتریی به بقیه‌ی ملتها ندارند. زبان ارزشی را برای هیچ کس و قبیله‌ای ایجاد نمی‌کند و باعث حقارت و کوچکی هیچ‌کس و ملتی نمی‌شود. و برعکس دین به ما می‌گوید که ما باید از حقوق خودمان دفاع بکنیم به گونه‌ای که هیچ مکتب دیگری اینگونه انسان را به دفاع از حق تشویق نمی‌کند، زیرا مکاتب دیگر می‌گویند که اگر مُردی قهرمان می‌شوی و اگر شخص عاقلانه فکر کند می‌گوید من که مُردم دیگر از اینکه قهرمان می‌شوم خبری ندارم، گیرم که از منم مجسمه ساختند من که مُرده‌ام و تمام شده‌ام خوب هیچ خبری از این ندارم پس اگر کسی عاقل باشد به این فریب نمی‌خورد:
-آقا بیا خودت را به کشتن بده؟
– برای چی؟
– برای اینکه به قهرمان تبدیل شوی.
-کَی؟ بعد از مُردنم! به من چه که مردم بعد از مُردنم گل به سر مزارم بیارند من که از اینها آگاهی ندارم!!
ولی دین چه می‌گوید؟ می‌گوید: نه تو که مُردی، جسمت مُرده است، تازه اول حیاتت است اگر به خاطر دفاع از حق بمیری که به بهشت می‌روی. در حالیکه دیگری که بهشت ندارد می‌گوید مُردی به قهرمان تبدیل می‌شوی! خوب به من چه. من که اگر حتی فقط خوابیده باشم در اطرافم هر آنچه ناسزاست بهم بگویند چون نمی‌شنوم ناراحت نمی‌شوم و هر آنچه تعریف و ستایش است از من بکنند به چه درد من میخورد من که خوابیده‌ام، حتی خواب؛ چه رسد به اینکه انسان بمیرد. اگر فرهنگ و مکتبی غیر دینی انسان را به ادای حقوق ترغیب کند چه به او می‌گوید و چکار برای او می‌تواند انجام دهد نهایتاً او را به قهرمان تبدیل کند، برایش بعداً مجسمه می‌سازد او هم اگر عاقل باشد فکر می‌کند و با خود می‌گوید: در این چهار روزه‌ی دنیا مرا به کُشتن می‌دهند بعداً برایم مجسمه ساختن به چه کار من می‌آید، اگر غیر این بگوید عاقل نیست. ولی دین چه می‌گوید: دین به افراد باور می‌دهد که تو وقتی به خاطر دفاع از حق می‌میری، به او باور می‌دهد که تازه آنوقت حیات و زندگی داری. مرحوم کاک احمد در این مورد شعر ظریفی دارد:
خۆت دوانی، خۆتێ که‌ که‌یفت بێ
مه‌رگه‌ جه‌شنی له‌ دایک بوونی ئه‌و
خۆتی تر خوێڕیه‌،‌ خوت و خاڵی
که‌ دوو رۆژه‌ و هه‌رای ئه‌وڕێتۆ
( تو دو انسانی، یکی از آنها خودیست که اگر دوست داشته باشی و برایش کار و تلاش کنی. آنروزی که می‌میری جشن تولد اوست، خود معنوی، برایش کار کرده‌ای، بهش عقیده داشته‌ای، برایش ایثار و فداکاری کرده‌ای، مال و دارایت را در راهش بخشیده‌ای، خوشی و راحتی خود را فدا کرده‌ای،برای آن خود ؛ خود معنوی ، خود آزاد شدن از قید و بند دنیا، وقتی می‌میری تازه از آن بهره می‌بری.
و آن خود دیگر، بیهوده و توخالی است،قهرمان می‌شوی، تنها دو روز است و بعد از آن دیگر اثری از آن نمی‌ماند)
قهرمانان زیادی بوده‌اند که از آنان مجسمه ساخته‌اند و الآن کسی آنها را نمی‌شناسد.بروید یک نگاهی به قبرهای شهر خودمان بیندازید کسانی که 50،60 سال پیش فوت کرده‌اند؛ در آن موقع خانواده‌شان چقدر دلگرم بوده‌اند و چه خرج‌هایی را کرده‌اند،سنگهای عجیب و غریب، روی آنها خانه درست کرده‌اند، الآن همه اینها شکسته و ویران شده‌اند، حتی خانواده‌شان نیز دیگر حوصله‌ی تعمیر آنها را ندارند، انسان می‌فهمد که آنها آن موقع با چه میل و رغبتی مشغول خانه درست کردن بر سر قبر و سنگ‌کاری آن بوده‌اند، الآن حتی فرزندان و نوه‌های خود آنها نیز کاری به کارشان ندارند.
قهرمانی، فریبکاری است، من نمی‌خواهم قهرمان باشم، چون از قهرمانیم خبری ندارم، بعد از مرگم، اقوام و فامیلم به قهرمانی من افتخار می‌کنند به من چه؟! از هیچ چیزی خبر ندارم ولی می‌خواهم وقتی مُردم، جایگاهم از اینجا بهتر باشد دین به پیروان خود می‌گوید که کاری باید بکنند که بعد از اینکه مُردند آنجا برایشان خوشتر و بهتر باشد؛ یکی از کارهایی که مهم است و دین برای احقاق آن آمده است تلاش برای برپایی قسط و عدالت و مساوات است. در سوره‌ی مبارکه‌ی حدید خداوند می‌فرماید:
لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط
ارسلنا رسلنا : رسل جمع رسول است و عبارت است از آدم تا محمد- که درود خدا بر آنها باد- خدا می‌فرماید: من تمام پیامبران را برای این فرستاده‌ام: لقد ارسلنا رسلنا بالبینات پیامبران هم بینه داشتند یعنی وقتی آمده بودند حجت بوده‌اند، مثل ما نبوده‌اند به زور خود را به حجت تبدیل کنیم-
ماها این مشکل را داریم که می‌گوییم ما هر چه گفتیم شما باید باور کنید! دلیلت چیه تو از من حق‌تری؟ اگر آیه‌ی قرآن است من هم 50 آیه‌ی قرآن را برایت می‌خوانم حدیث می‌خوانی من هم حدیث می‌خوانم- ولی پیامبران معجزه داشته‌اند به معجزه به ملت زمان خود قبولانده‌اند که برترند، حجت بوده‌اند، بیناتی که خدا از آن بحث می‌کند این است لقد ارسلنا رسلنا بالبینات به دلایل واضح و روشن که ثابت کرده‌اند که راست می‌گویند و از طرف خدا آمده‌اند و انزلنا معهم الکتاب و المیزان کتاب هم یعنی برنامه‌ای که بعد از اینکه ثابت شد از طرف خدا آمده‌اند مشخص کند که خدا چه می‌خواهد، کتاب برایشان فرستاده‌ایم میزان: حق و باطل چگونه است و چه چیزی حق است و چه چیزی باطل است به پیغمبران عطا کرده‌ایم، خوب پیامبران آمده‌اند اینها را برای چه چیزی آورده‌اند: لیقوم الناس بالقسط تا همه‌ی مردم به قسط و مساوات قیام کنند. خوب یکی از جلوه‌های مساوات و قسط این است که نه فرد -که فرد هم باید به حق خود برسد- ملتی چند میلیونی که حق فطری‌اش پایمال شده است نیز باید به حقشان برسند. درست است حق فطری : زبان من تقصیر من نیست؛ اگر خوب است، بد است، راست است، کج است، اگر نسبت زبانی به خطا داده شود نعوذ بالله این خطا به خدا گرفته شده است، خدا این زبان را برای من آفریده خدا فارس را فارس، و عرب را عرب، آفریده، این خلعتی خدادادی است که به من بخشیده، به فطرت مرا به فرهنگی آموزش داده است به نام فرهنگ ملت کُرد. این یک حق است اگر به این حق تعرض شود و پایمال شود و سرکوب بشود این آیه‌ی قرآن می‌گوید:که محمد آمده که به توی پیروی محمد بگوید که برای اینکه این حق را به دیگران بدهی برایش کار کنی. کجا گفته برای این حق تلاش مکن؟ کجا گفته که تو قبول ظلم بکن؟!
پیامبر اسلام می‌فرماید: ظالم و مظلوم هر دو اهل عذابند؛ ظالم، به خاطر اینکه ظلم میکند و مظلوم، به این خاطر که به ظلم تن در می‌دهد. پیامبر اسلام و باقی پیامبران آمده‌اند برای برپایی مساوات، مساوات حقوق، بدون ابا میگویم از زبان دین می‌گویم چون در سرزمینی زندگی می‌کنم که ادعای دین دارند اعلام می‌کنم که: ملت کُرد سزاوار نیست که از هیچ چیزی که ملتهای دیگر مثل عرب یا فارس دارند محروم باشد؛ به عبارت دیگر، نه فارس، نه ترک، نه عرب و نه انگلیسی حق ندارند که هیچ چیزی داشته باشند که ملت کُرد از آن محروم است و باقی ملتهای دیگر. دین اینگونه می‌گوید، من حرف دین را میزنم و اگر کسی بگوید چرا این را می‌گویی؟ می‌گویم که اگر دین را قبول داری بیا بنشین، تا با استدلالهای دینی بررسی کنیم تا بفهمیم اینگونه است یا نه؟ اگر قبول نداری اشتباه می‌کنی من دین را قبول دارم من از زبان دین حرف می‌زنم تو که دین را قبول نداری من به تو که دین را قبول نداری کاری ندارم. البته به کسانی نمی‌گویم که بی‌دینند بی‌دین البته یعنی کسی که ادعای دینداری نمی‌کند در نظر من محترم است کسی که ادعای دین بکند و دلیل دینی را قبول نداشته باشد در اشتباه است اینها را می‌گویم. و الا من به کسانی که به اسلام اعتقادی ندارند توهینی نمی‌کنم من به باورشان احترام می‌گذارم چون هنوز دین به او نرسیده است. ولی کسی که ادعای دین می‌کند و حاضر نباشد به قضاوت دین، این شخص است که در نظر دین و دینداران منفور است و سزاوار است که لعن و نفرین شود و الا « لا اکراه فی الدین» دین را قبول نکرده‌است خدا او را به زور وادار به این کار نمی‌کند و من هم او را مجبور نمی‌کنم و عقیده‌اش نیز محترم است و من نیز به هیچ نوع فکر غیر دینی تعرض نمی‌کنم، به فکر دیندارانی تعرض می‌کنم که حاضر نیستند به برنامه‌ی دین تن در دهند اینها هستند که جای این را دارند که سرزنش شوند هر کسی که باشند.
به بحث خود برگردیم؛ این اسلام است که به من پیروش می‌گوید: که من دین را برای تو فرستاده‌ام که به پا خیزی که مساوات و برابری را در جامعه‌ات برپا کنی، مساوات در هر چیزی : مساوات در زبان، حقوق، مقام، استخدام و هر چیز دیگر از کوچک تا بزرگ، دین این را می‌گوید و حالا اگر دیندارانی هستند و این کار را انجام نمی‌دهند اینجا دیگر مشکل از دین نیست:
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
عیبی که دروست از مسلمانی ماست
اسلام خود عیبی ندارد این مسلمانی ماست که اسلام را عیب‌دار کرده است. و اما چرا نمی‌شود که انسان مسلمان باشد و به خدا هم باور داشته باشد. باور به خدا چه تضادی با کُرد بودن دارد؟ من دوست دارم کسی بیاید بگوید که این شدنی نیست! انسان یا باید به خدا ایمان داشته باشد یا باید کُرد باشد!. چه اشکالی دارد که شخصی کُرد باشد و بینش و طرز تفکرش را از قرآن بگیرد مگر خود کُردیت برنامه دارد؟! مگر باید و نباید دارد؟! مگر هیچ ملیتی برنامه‌ای برای زندگی دارد؟!. اصلاً ملیت کاری به برنامه ندارد چرا نمی‌شود که من کُرد باشم و اخلاقم، اخلاقی دینی باشد؟ چه اشکالی دارد؟ چرا اگر نماز بخوانم دیگر کُرد نیستم؟ و اگر کُرد باشم دیگر نمی‌شود نماز بخوانم؟! چرا دخترم، خواهرم و خانمهای جامعه‌ام یا باید بی‌حجاب و بی‌بند و بار باشند یا کُرد نیستند؟ یعنی چه؟! چرا نمی‌شود خانمی تمام آن چیزی که به آن عفت و حیثیت می‌گویند را رعایت کند و کُرد باشد؟ چه اشکالی دارد و چه تضادی را دارد؟چرا عده‌ای مشغولند که آبروی ملت کُرد را ببرند و سعی می‌کنند که کُرد بودن را با بی‌بندو باری و بی‌اخلاقی مترادف کنند؟
من می‌گویم تضاد که نیست هیچ، هر کُردی هم خود را مسلمان بداند طبق آی�
� و حدیثی که قبلاً گفتم و یا حدیثی دیگر که می‌فرماید:
« من رأی منکم منکراً فلیغیره بیده فان لم یستطع فبلسانه فان لم یستطع فبقلبه» : هر کس از شما منکری را – هرچند کوچک، چه رسد به اینکه حقی پایمال شود- ببیند اگر بتواند باید با زور مانع آن شود و اگر نتواند باید با زبان [ در رد آن] حرف بزند اگر با زبان هم نتوانست باید قلباً از انجام آن منکر ناخوشایند باشد اگر هیچ کدام از اینها را انجام نداد مؤمن نیست.
نمی‌شود کُردی مسلمان باشد و ملت خود را دوست نداشته باشد و در فکر حقوق ملتش نباشد، نمی‌شود این دو تا باهم جمع ‌شوند، چون اگر از اسلام چیزی فهمیده باشد اسلام به او می‌گوید باید در فکر حق باشد؛ به طور کلی دین برای احقاق حق آمده است و یکی از این حقوق، حق ملتهاست. مادامی‌ که راست بگوید کُرد مسلمان باشد ملت خود را دوست دارد، قبول ظلم برایش ناخوشایند است در این فکر هست که هیچ نوع ظلم و تبعیضی را به شیوه‌ای منطقی و عادلانه برای ملتش روا ندارد.
بنابراین این اصطلاحی که در جامعه‌ی کردی رایج کرده‌اند و مشغولند به شمای مسلمان هم می‌قبولانند که: دین و کُرد بودن و دین و ملیت با هم ناسازگارند، آگاه باشید که این فریبی است من کُردم و دین هم به من اجازه داده است و ملت خودم را از همه ملتها بیشتر دوست دارم اعلام می‌کنم نه ظلم وقتی بحث حق و ناحق است، من اینگونه بوده‌ام و ان‌شاء‌الله هم اینگونه خواهم ماند در قضاوتهایم بسیاری از دوستانم از دستم رنجیده‌اند چون خداوند این لطف را به من کرده‌است که غالباً در قضاوت به بیگانه‌تر حق بیشتری را داده‌ام به نسبت آشنای خودم- اگر حق داشته باشد نه به ناحق-. ولی در حقوق مساوی ملت خود را از هر ملت دیگر بیشتر دوست دارم. کُردم و به کُردیتم هم افتخار میکنم و دوست دارم ملت کُرد هم از تمامی حقوقی که دیگر ملتها از آن برخوردارند برخوردار باشد و در حد توانم هم برایش تلاش می‌کنم و مسلمان هم هستم. با مسلمانی کُردم به عقیده‌ای اسلامی کُردم به بینش و طرز تفکر اسلامی کُردم و به اخلاقی قرآنی کُردم و به بندگی کردن برای خدا و عدم بندگی برای هیچ کس غیر خدا کُردم و کُردی هستم که جامعه‌ای سالم را میخواهم، خانواده‌ای سالم را می‌خواهم و میخواهم جوانان جامعه‌ام کُردهایی با عفت و آبرو باشند، هیچ تضادی با ملیت ندارد.
و تجربه‌ی تاریخ هم، عزیزان نگاهی به تاریخ بیندازید آن کسی که برای کُردها تلاش کرده است و در رأس قرار داشته است همه‌شان مسلمان بوده‌اند اصلاً رهبران دینی بوده‌اند. تا دیروز پریروز رهبر حزب دمکرات که یکی از مدعیان حقوق ملت کُرد است و شاید می‌خواهد این فکر را در جامعه منتشر کند رهبرشان ملا بوده‌است ملا عبدالله حسن‌زاده، حیاکی، پنج شش ماه است که آنرا عوض کرده‌اند و به آقای هجری تبدیل کرده‌اند به هر حال ملت کُرد در طول حیات مبارزاتی خود اشخاصی مثل قاضی محمد را دارد قاضی اسماً قاضی نبود بلکه قاضی دادگاهی بود که فقه محمدی بر آن حاکم بود قاضی واقعاً یک قاضی دینی بود که به رهبر کردستان و مهاباد تبدیل شد، یا شیخ محمود نه‌مر یا ملا مصطفی نه‌مر یا شیخ نهری و بسیاری دیگر، شما در تاریخ نمی‌توانید پیدا کنید که حرکتی کُردی را که رهبری مسلمان و دینی نداشته باشد. اینها چه میخواهند میخواهند کلاه سر مردم بگذارند اگر غرب و اروپا اینگونه آمده‌اند که دینمان را از ما بگیرند و به بی بند و باری و بیهودگی و تسلیم شدن به او ، ما را از قدرتی رها کنند و قدرتی از آن بدتر را به ما حاکم کنند هیچ کُرد مسلمانی این را قبول نمی‌کند و کُرد غیر مسلمان هم باید بداند که در این کار موفق نخواهد شد چون دین قویتر از بی‌دینی است چون اگر من بمیرم به بهشت می‌روم ولی اگر او بمیرد خودش گمان می‌کند به هیچ جایی نمی‌رود و تمام می‌شود و انسان حاضر نیست که تمام بشود دروغ می‌گوید تا آنجایی که بتواند تلاش می‌کند که بماند ولی کرد مسلمان یا هر مسلمان دیگر می‌داند اگر به خاطر عقیده‌اش بمیرد به بهشت می‌رود. من به تمام برادران و خواهران کُردم چه مسلمان و چه غیر مسلمان عرض می‌کنم این تفرقه را در جامعه از بین ببرید ملیت ربطی به عقیده ندارد. می‌شود کرد باشد و مسلمان باشد، مسیحی باشد، یا یهودی و آتش‌پرست باشد. اینها با کُرد بودن اصلاً تضادی ندارند. ولی اگر مسلمان است با توجه به اینکه گفتم که اسلام می‌گوید که باید ایثار کنی ، از حق دفاع کنی از مظلوم دفاع بکنی ظلم را قبول نکنی بیشتر از غیر مسلمان به حقوق ملت خود می‌رسد و با توضیحاتی که عرض کردم مشخص می شود که اینها سفسطه است اینها نیرنگ است ما فریب نمی‌خوریم ما هر دوی اینها هستیم هویت ما این دوتا چیز است ماهیت ما کُردی مسلمان هستیم یا مسلمانی کُردم. بعضی تنگ نظر هم هستند که می‌گویند اگر در ابتدا بگویی کُرد مسلمانم دچار گناه شده‌ای در حالی که من ابتدا متولد شده‌ام عمری را هم سپری کرده‌ام بعداً مسلمان شده‌ام اینها حرفهای بچگانه‌ای است و هیچ فرقی نمی‌کند ما ملتی مسلمان کُرد هستیم یا ملتی کُرد مسلمان. هر کدام را زودتر بگویی هیچ لطمه‌ای به دیگری وارد نمی‌شود. اینها ماهیت ماست و هر اندازه به کُرد بودنمان افتخار می‌کنیم چندین برابر به مسلمان بودنمان افتخار می‌کنیم چون کُرد غیر مسلمان غیر معتقد بوده که به ملتش ضرر رسانیده چون از قیامت نترسیده و به بهشت و جهنم باوری نداشته در حالیکه اگر باور دینی داشته باشد نه تنها به ملت خود صدمه‌ای نمی‌زند بلکه به هیچ ملت دیگری ضربه نمی‌رساند چو
ن می‌داند در دین صدمه رساندن به هر کس و ملتی مجازات دارد.
بنابراین این اصطلاح که «کردی یا مسلمان؟!» یا «انسان برای آنکه به حقوقش برسد باید دین را رها کند» اصطلاحی غلط است بلکه اگر مسلمان باشد بیشتر می‌تواند به حق برسد، شاید من به عنوان یک مسلمان که این بحث را اینجا عرض کرده‌ام یک غیر مسلمان که سنگ کُرد بودن را به سینه می‌زند، این جرأت را نداشته باشد که در اینگونه جمعی و در همچین جامعه‌ای صراحتاً از حق ملت دفاع بکند که بگوید ملت من سزاوار نیست از هیچ چیزی که دیگر ملتها دارند محروم باشد کوچک یا بزرگ. باور نمی‌کنم بتوانند راحت این حرف را بزنند ولی من به حکم اسلام و با حقی که دین به من داده و به امید آینده‌ای که اسلام آنرا پیش پایم گذاشته اگر هم مشکلی برایم پیش بیاید این مطلب را اعلام می‌کنم.
برادران! خواهران! ما کُرد مسلمانیم به اخلاق اسلامی کردیم خداوند ملیتی را به ما ندهد که حیثیت و آبرویمان را پایمال کند شیخ سعدی می‌گوید:
به جایی رفته بود مرد فقیری یا خود سعدی، پول زیادی بهش می‌دهند ولی خیلی او را تحقیر می‌کنند می‌گوید نان زیادی بهم دادند ولی آبرو برایم نگذاشتند:
نان مطلوب و آبرویم کاست
مردنم به از مذلت خواست
حق ملیتی اینگونه به من داده شود که حیثیت و آبرو و عفتم را از خودم، خانواده‌ام، و جامعه‌ام را بگیرد مرگ بر این حق؛ حق اینگونه را نمی‌خواهم. اما حقی که با آبرو و حیثیت و انسانیت ادا شود این حق، حقی است که گفتم که نمی‌شود که یک شخص کُرد مسلمان در فکر به دست آوردنش نباشد قاطعانه این را می‌گویم، چون جزء مهم مسلمان بودن، دفاع از حقوق و تلاش برای برپایی قسط و مساوات است: لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط
مسلمان کُرد این آیه به او می‌گوید که تو باید تلاش کنی که حقوقت پایمال نشود و تلاش کنی که حقت خورده نشود تلاش کنی مثل بقیه‌ی ملتها از حقوق مساوی برخوردار باشی. اما غیر دین اینگونه عبارتی روشن و نیز به طرف بگوید که اگر در این مسیر برایت مشکل پیش بیاید پاداش بزرگتری از حیات دنیا خواهی داشت شاید نداشته باشد.
در هر حال امیدوارم که خداوند هر دو جزء هویت و ماهیتمان را تقویت کند. ان‌شاء‌الله هم خود را از لحاظ دینی قوی کنیم و هم علاقه به ملیتمان را. چون هر دوی این دو از آنِ خداست کُرد بودنمان امر خلقتی خداست: خدا به این ملیت ما را آفریده، اگر به آن ناراضی باشیم به کار خدا ناراضی بوده‌ایم دینمان نیز دین خداست هر دوشان هم گرامیند و هردوی اینها نزد انسان مسلمان دوست‌داشتنی اند و باید در راستای آنها تلاش و کوشش کند.
استاد کاک حسن امینی

Advertisements

پشیمانی از دشمنی با اسلام

4 سپتامبر
دروغپردازي دربارة شخصيت نامدار تاريخ، براي همة مردم جالب نيست و هميشه مورد استقبال قرار نمي‌گيرد، از اين رو در غرب، تهمت‌هايي که به پيامبر بزرگوار اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- زده شد، مقبول عموم دانشوران نيافتاد. البتّه در غرب هم مانند سرزمين‌هاي ديگر، اشخاص متفکّر و محقق و شجاعي يافت مي‌شوند که به پژوهش در احوال شخصيت‌هاي برجستة عالم، علاقه نشان مي‌دهند، اين افراد از قبول شايعات بي‌اساس معمولاً خودداري مي‌ورزند و چنانچه در خلال پژوهشهاي خويش دريابند که بزرگان تاريخ، مورد تهمت و افتراء قرار گرفته‌اند، دامن همّت به کمر زده و سخت از آنان دفاع مي‌کنند و دروغهاي دشمنانشان را افشاء مي‌سازند. محقّقان مزبور را در حقيقت بايد از پاسداران تاريخ و نگهبانان راستي و فضيلت شمرد و از احترام بلکه افتخار به آنان کوتاهي نکرده بويژه که اين عدّه در طي طريق خود، اغلب گرفتار سختي‌ها و رنجها و بي‌مهري‌هاي فراوان مي شوند.
باري در مغرب زمين دوراني فرا رسيد که تهمت‌هاي قرون وسطايي نسبت به پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- از سوي عدّه‌اي مورد تکذيب و تقبيح قرار گرفت و محققّان بسياري پيدا شدند که بر خلاف دوران گذشته، در احترام و تجليل از پيامبر ارجمند اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- تا حدود زيادي کوشيدند و از غرض‌ورزي و ناداني اسلاف خويش عذر خواستند.
مثلاً همان ولتر که پيامبر بزرگوار مسلمين را هجو کرده بود چون به اطّلاعات بيشتري دربارة اسلام دست يافت، در اواخر عمر خود چنين نوشت: «محمّد، بي‌گمان مردي بسيار بزرگ بود و مرداني بزرگ نيز در دامن فضل و کمال خويش پرورش داد. قانونگذاري خردمند، جهانگشايي توانا، سلطاني دادگستر، پيامبري پرهيزگار بود و بزرگترين انقلابات روي زمين را پديد آورد» (1)
ولتر در جاي ديگري از آثار خود، دين اسلام را بدينگونه معرّفي کرده و از آن دفاع نموده است:
«دين محمّد، ديني است معقول و جدّي و پاک و دوستدار بشريت. معقول است، زيرا هرگز به جنون شرک گرفتار نگشت و براي خدا همدست و همانند نساخت و اصول خود را بر پايه اَسراري متناقض و دور از عقل استوار نکرد. جدّي است، زيرا قمار و شراب و وسائل لهو و لعب را حرام دانست و به جاي آنها پنج نوبت نماز در روز تعيين نمود. پاک است، زيرا تعداد بي‌حدّ و حصر زناني را که بر بستر فرمانروايان آسيا مي‌آرميدند، به چهار زن محدود کرد (2). دوستدار بشريت است، زيرا زکات و کمک به همنوع را از سفر حج واجب‌تر شمرد. اينها همه نشانه‌هاي حقيقت اسلام است. فضيلتِ تساهل را نيز بر آنها بيافزاييد ….» (3)
مهمتر از ولتر، فيلسوف و عارف انگليسي توماس کارْلايل بود که در سال 1840 ميلادي با قلمي شاعرانه و تعابيري بلند و گيرا کتاب: «قهرمانان و قهرمان‌پرست(4)» را نگاشت و در خلال آن، فصلي را بذکر سيرت محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- و جانبداري از او اختصاص داد.
کارلايل در اين کتاب درصدد برآمد تا ثابت کند که محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- مردي بس بزرگ و خردمند و در دعوي خود صادق و مخلص بود و با آئيني که آورد عرب را از ظلمات شرک و اوهام بسوي نور توحيد و معرفت رهبري کرد و در بخش بزرگي از جهان بشريت تحوّل مهم و چشمگيري پديد آورد. به نظر کارلايل چنين کسي ممکن نيست درغگو و مُتصنّع باشد. کارلايل مي‌نويسد:
«يکي از بزرگترين ننگها براي هر فرد متمدّن از مردم اين روزگار، آنستکه گوش به سخن کساني فرا دهند که مي‌پندارند دين اسلام، آئيني دروغين و محمّد مردي نيرنگ‌باز و دوچهره! بوده است. اينک زمان آن فرا رسيده که ما با شيوع اين سخنان سبک‌سرانه و شرم‌آور مبارزه کنيم. رسالتي که پيامبر اسلام آنرا اداء و ابلاغ کرد مدّت 12 قرن است که چون چراغي تابنده پرتو مي‌افکند و حد,د 200 ميليون بشر از همجنسان ما را که آفريننده ايشان همان آفريدگار ما است، روشن مي‌سازد. آيا کسي از شما مي‌پندارد رسالتي که مردم بي‌شمار گذشته با آن زندگي کرده و با آن مرده‌اند، سراسر دروغ و نيرنگ بوده است؟! … اي برادران! آيا هرگز ديده‌ايد که مردي دروغپرداز بتواند ديني شگفت پديد آرد؟ بخدا سوگند که مرد نادُرست نمي‌تواند خانه‌اي از آجر بسازد! زيرا اگر وي به درستي از ويژگي‌هاي آهک و گچ و خاک و همانند اينها آگاه نباشد، آنچه بنا مي‌کند خانه نيست بلکه تپّه‌اي از مصالح ساختماني و پشته‌اي از موادّ بهم ريخته است! و در خورِ آن نيست که دوازده قرن بر پايه‌هاي خود استوار ماند و صدها ميليون تن در آن بياسايند …» (5).
کارلايل، مُنادي اين سخن است که فرهنگ گسترده و تمدّن عظيم اسلامي، ممکن نيست نتيجة تزوير و دروغ يکتن باشد و از اين رو بايد پذيرفت که سررشته‌دار اين فرهنگ و تمدّن يعني پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم-، مردي بزرگ و مصلحي راستين و بلندمرتبه بوده است. وي، دشمنان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را به بي‌انصافي و بددِلي و حقارت محکوم مي‌کند که بعلّت ضعفِ بصر، نمي‌توانند تجلّيات خداوند را در حيات متعالي مردان بزرگ ببينند، آنگاه اين فروغِ جاوداني را انکار مي‌کنند!
کارلايل در کتاب «قهرمانان …» اتّهامات دشمنان اسلام را مطرح ساخته و بدانها پاسخ مي‌دهد، مثلاً در جواب اين اتّهام که مي‌گويند: «اگر نيروي شمشير نبود، دين اسلام انتشار نمي‌يافت»! مي‌نويسد: «ولي چه نيرويي آن شمشير
را پديد آورد؟ آن نيرو، همان قوّت دين و پيام حق بود (که امپراطوريهاي بزرگ را در هم شکست)» (6)
و همچنين مي‌نويسد: «محمّد همواره قصد آن داشت که آئين خود را تنها از راه حکمت و اندرزهاي نيک (7) رواج دهد ولي هنگامي که دريافت ستمگران، به ترک پيام آسمانيش بسنده نمي‌کنند … بلکه مي‌خواهند او را به سکوت وادارند تا از رسالتش دم نزند، فرزند صحرا تصميم گرفت که از خويش دفاع نمايد، دفاعي مردانه، دفاعي که شجاعت عربي در آن تجلّي کند و زبان حال او اين بود که مي‌گفت: اينک که قريشيان راهي جز پيکار برنمي‌گزينند، پس بنگرند که کداميک از ما مرد پيکار هستيم» (8)
و بدينصورت کارلايل نشان مي‌دهد که جنگهاي پيامبر گرامي اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نبردهاي دفاعي بوده و حمله و آزار و کشتار، از سوي مخالفان وي آغاز شده است چنانکه محققّان عالم اسلام نيز بر اين عقيده و باورند (9)
توماس کارلايل، مقالة خود را دربارة محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- و اسلام در کتاب «قهرمانان …» با اين سخنان شکوهمند به پايان مي‌برد:
«خدا قوم عرب را بدستاويز اسلام از تاريکيها بسوي روشنايي بيرون آورد، و از ميان آنان، جمعي مردم افسرده را زنده کرد … آيا جز آن بود که ايشان دسته‌اي عربهاي بيابان‌گرد و خاموش و فقير بودند که از آغاز عالم در صحراها مي‌گذراندند و هيچ ندائي از آنان شنيده نمي‌شد و هيچ حرکتي از آنها احساس نمي‌گرديد؟ آنگاه خدا، پيامبري با کلام حق و رسالتي از جانب خود، بسوي ايشان فرستاد و ناگهان! گمنامي آنها به شهرت و پستي آنان به رفعت، و ناتواني ايشان به قدرت مبدّل گشت و شراره‌هاي آتش بصورت شعله‌هاي فروزان درآمد و فروغش کرانه‌هاي گيتي را به فراغت گرفت و به زواياي جهان رسيد و پرتو آن، شمال را به جنوب و خاور را به باختر پيوست و قرني از اين حادثه سپري نشده بود که دولت عرب يک پايه‌اش در هند و پايه ديگرش در اندلس استوار گرديد و دولت اسلام، سده‌هاي بسيار و روزگاران دراز به نور دانش و بزرگواري و مروّت و قوّت و دليري و جلوۀ حق و هدايت در نيمي از جهانِ متمدّن، روشن گشت … آيا بر احوال آن باديه‌نشينان و محمّدشان و روزگارشان نمي‌نگريد؟ گويي شرارۀ آتشي از آسمان بيامد و بر خاکستري که مزيتي در آن ديده نمي‌شد و اميد خيري بدان نمي‌رفت، بيافتاد و به ناگاه! خاکسترِ مُرده به باروتي سريع‌الانفجار متحوّل گرديد و ملتهب و آتشين شد و زبانه‌هاي آن ميان غرناطه (10) و دهلي را پيوند داد … و من همواره گفته‌ام که مرد بزرگ، چون شهاب آسماني است و مردمان همانند هيزم در انتظارش بسر مي‌برند، همينکه فرو افتد آنان برافروخته مي‌شوند و شعله‌ور مي‌گردند ». (11)
سخنان خردپذير کارلايل، اذهان جمعي از متفکران غرب را به خود جلب کرد و بويژه چون از دل برآمده بود، بر دلهاي ايشان نشست. گفته‌هاي وي، ابرهاي بدبيني را از آفاق فکرشان زدود و اهميت و اوج اسلام را در فضايي پاک و روشن، پيش چشمانشان جلوه‌گر ساخت. افسانه‌ها و تهمت‌هاي بعد از جنگ! و دروغپردازيهاي قرون وسطايي، تا حدود زيادي عقب‌نشيني کردند و در لابلاي کتابها مخفي شدند!
دانشمنداني برخاستند و به ترجمة آيات قرآن کريم و پژوهش در سيرت فرخندة پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- همّت گماشتند. در ميان آن دانشمندان، شايد کسي که بيش از همه صراحت در جانبداري از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نشان داد محقّق انگليسي جان دِيوِن پورت، نويسندة کتاب: «عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن» (12) بود که در سال 1896 ميلادي کتاب پرارج خود را نگاشت و در سرآغاز کتابش قطعه‌اي از سخنان بلند کارلايل را نهاد تا نشان دهد که با تأييدِ کار او و بهره‌يابي از اثر وي، به تصنيف کتاب خود پرداخته است جان ديون پورت «عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن» را به چهار بخش تقسيم نمود، بخش نخستين را به «زندگي محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم-» اختصاص داد. و در بخش دوم، از «قرآن و اخلاق» سخن مي‌گويد. بخش سوم را به عنوان «ردّ تهمت‌ها» آغاز کرده و به اتّهامات گوناگون، پاسخ مي‌دهد و در بخش چهارم «زيباييهاي قرآن» را به معرض نمايش مي‌گذارد. نويسندة محقّق، مقدّمه‌اي هم – طبق معمول – بر اين کتاب نوشته و آن را با اين مَطلع آغاز مي‌کند:
«تحقيقات و بررسي‌هاي حاضر اثر ناچيزي است ولي با متنهاي صداقت و علاقمندي سعي شده‌ است تا دامن تاريخ حيات محمّد از لکّه تهمت‌هاي کذب و افتراهاي ناجوانمردانه تطهير شود. و نيز جهد کافي در دفاع از صدق دعوي او که يکي از بزرگترين و خيرخواهان جهان بشريت است بکار رفته است.
نويسندگاني که کورکورانه تحت تأثير تعصّب قرار گرفته‌ و گمراه شده‌اند و در نتيجه به حُسن شهرتِ زنده کنندۀ آئين يگانه‌پرستي اهانت روا داشته‌اند، نه فقط ثابت کرده‌اند که روح خيرخواهي مسيح – که با آن همه استقامت و قدرت در انجام آن پايداري نشان داد – در آنها تأثير ننموده است بلکه در قضاوت نيز راه خطا پيموده‌اند …» (13)
گذشته از جان ديون پورت، در کشورهاي اروپايي و نيز در آمريکا دانشمندان محقّقي به اسلام روي آودرند و در قرآن کريم وسيرت نبوي -صلى الله عليه وآله وسلم- به تأمّل نظر کردند و نتايج مطالعات و بررسي‌هاي خود را منتشر نمودند که ذکر اسامي و آراء ايشان از حوصلة اين رسالة کوتاه بيرون است. در اينجا همينقدر نوشتة يکي از پژوهشگران را که از خاور شناسان معاصر، در انگليس بشمار مي‌رود ياد مي‌کنيم. وي که پروفسور مونتگُمري وات، استاد دانشگاه ادينبورو است که در سال 1961 ميلادي
به نگارش کتابي تحت عنوان: «محمّد، پيامبر و سياستمدار» (14) دست زد. پروفسور وات نيز در خلال کتاب خود به ريشة بدبيني غربيان نسبت به پيامبر ارجمند اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- اشاره مي‌کند و تلاش کارلايل را در کاهش اين بدبيني مي‌ستايد، چنانکه مي‌نويسد:
«در قرن دوازدهم افکار دربارة اسلام و دخالت مسلمانان در جنگهاي صليبي چنان ناروا تعبير شد که اثر نامطلوبي در روحيه مردم گذاشت در حاليکه دقّت و توجّه عملي توأم با شرافت و غيرت و امانت و تحقيق، براي مطالعه و کسب اطّلاعات کامل و صحيح دباره دين محمّد لازم است. از آن زمان تاکنون مخصوصاً در دو قرن اخير پيشرفتهاي بسيار حاصل شده است ولي هنوز مقداري از داوريهاي غلط گذشته ادامه دارد. در دنياي کنوني که رابطه مسلمانان و مسيحيان از گذشته بهتر و محکمتر شده است، جاي آن دارد که هر دو بکوشند تا درباره رفتار محمّد توافق پيدا کنند. بدنام کردن او توسّط نويسندگان اروپايي موجب آن شده است که جنبه خيالي و تصوّري او بوسيله نويسندگان ديگر اروپا و اسلام به کمال مطلوب برسد… يکي از تهمت‌هايي که معمولاً به محمّد مي‌بندند آنست که او را شيادي معرّفي مي‌کنند که براي اقناع حسّ جاه‌طلبي و شهوت خود، تعاليم ديني را تبليغ مي‌کرد که خود بدروغ بودن آن اعتماد داشت! …
اين نکته، نخستين مرتبه در صد سال پيش در خطابه‌هاي توماس کارلايل درباره قهرمانان، شديداً مورد اعتراض قرار گرفت و از آن پس، مورد قبول محقّقان نيز واقع شد که فقط ايمان عميق به مأموريت خود بود که محمّد را حاضر کرد سختيها و آزارهاي ايام اقامت در مکّه را تحمّل کند، در حالي که از نقطه‌نظر اوضاع جاري، اميد موفّقيت در آن بسيار ناچيز بوده» (15)
البتّه پروفسور وات را در اينروزگار نمايندة خاورشناساني بايد شمرد که مي‌کوشند تا آگاهانه و منصفانه با اسلام روبرو شوند، هر چند آگاهيهاي ايشان دربارة اسلام هنور به مرحلة کمال نرسيده، و به مطالعات بيشتري نياز دارند
نوشته: استاد مصطفی حسینی طباطبائی
منبع: کتاب «حقارت سلمان رشدی»
…………………………..
پی نوشت :
[1]- اسلام از نظر ولتر، صفحه 53 به نقل از کلّيات آثار ولتر (چاپ پاريس) جلد 24، صفحه 556.
[2]- اسلام با نظر به ضرورتهاي اجتماعي و غيره (مانند کمبود مردان پس از جنگهاي بزرگ و سردمزاجي يا نازايي برخي از زنان و جز اينها) چند همسري را به شرط اجراي «عدالت» جايز شمرده است ولي اکثريت قاطع مردم بويژه اغلب فرمانروايان، از اجراي اين شرط مهم (که در قرآن، در سوره نساء آيه 3 بدان تصريح شده) ناتوانند از اينرو چند همسري، بنصّ قرآن براي ايشان روا نبوده و حرام است.
[3]- اسلام از نظر ولتر، صفحه 127 به نقل از کلّيات آثار ولتر، جلد 28، صفحه 547.
[4]- Heros and heroworship
[5]- الأَبطال (ترجمه کتاب کارلايل به عربي) صفحه 96.
[6]- الأبطال، صفحه 133.
[7]- اشاره به اين آيه از قرآن کريم است که مي‌فرمايد: )ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ( (النّحل / 125) «مردم را به راه خداوندت با دانشِ استوار و اندرز نيکو فراخوان …».
[8]- الأبطال، صفحه 132.
[9]- شرح اين موضوع را در بخش سوّم از کتاب: «خيانت در گزارش تاريخ» به تفصيل آورده‌ايم.
[10]- Cordoue پايتخت اندلس در روزگار قديم.
[11]- الأبطال، صفحه 156.
[12]- An Apology For Mohammed The Koran.
[13]- مقدمه «عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن» ترجمه غلامرضا سعيدي، صفحه 13.
[14]- Mahomet Prophet and Staleman.
[15]- محمّد، پيامبر و سياستمدار، ترجمه اسماعيل والي‌زاده، صفحه 289.

سیرة بندگان مخلص خدا در استعاذه و استمداد

4 سپتامبر
بندگان مخلص در تمام مراحل زندگی برای حل مشکلات و مصائب و جلب منافع فقط خداوند متعال را فریاد زده‌اند، و او تعالی به فریاد آنها رسیدگی فرموده است. از باب نمونه، سیرت طیبة حضرت یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم خلیل الله علیهم الصلاة والسلام را که در قرآن مجید صراحتاً بیان شده است ذکر می‌کنم. هنگامی که برادران یوسف (ع) نسبت به او حسد ورزیدند و با ترفند و نیرنگ او را از پدر بزرگوارش جدا کردند و در چاه انداختند و گزارش بسیار ناگوار و تلخ را به پدر بزرگوارشان حضرت یعقوب (ع) ابلاغ نمودند که حضرت یوسف را گرگ خورده است، در این موقع حساس پیامبر گرامی حضرت یعقوب (ع) در جواب فرزندانش فرمود که از قرائن معلوم می‌شود که گزارش شما صحت ندارد و آنچه شما کرده‌اید مطابق نفس اماره شما بوده است و در این موقع حساس من از صبر جمیل کار می‌گیرم و نتائج امور را بخداوند متعال تفویض می‌کنم چون که او فریادرس فریادکنندگان است.
﴿فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ﴾ (يوسف: 18)
«وظیفه من صبر جمیل است و از خداوند متعال که فریاد رس است استعانت بر گزارش تلخ و ناگوار شما می‌گیرم».
صراحتاً معلوم می‌شود که در مواقع بسیار حساس و غم‌انگیز بندگان خداوند متعال کاملاً باو متوجه می‌شوند چون که جز او کسی دیگر قدرت دادرسی و فریادرسی بندگان را در اختیار ندارد حتی حضرت یعقوب(ع) آباء و اجدادش را بعنوان وسیله، فریاد نزد بلکه فقط به خداوند متعال که مستعان است استعانت گرفت و صبر جمیل را در فراق فرزند عزیزش وظیفه خود قرار داد.
و حضرت یوسف (ع) در مراحل آزمون‌های خودش نیز به خداوند متعال متوسل می‌شدند. در مرحله آزمون عفت و پاکدامنی هنگامی که زلیخا پشت درهای بسته دعوت ﴿هَيْتَ لَكَ﴾ را با قوت تمام پیش حضرت یوسف (ع) مطرح کرد در آن لحظه بسیار حساس، حضرت یوسف در اولین عکس العمل به خداوند لایزال پناه گرفت و فرمود :
) مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ( (یوسف / 23)
«پناه به خدا، بدرستی که آقایم جایگاه من را خوب کرده است، و حقا که ظالمین و خائنین رستگار نمی‌شوند».
در این جواب مختصر پیامبر گرامی حضرت یوسف(ع) قبائح و زشتی‌های متعددی برای دعوت زلیخا مطرح نموده‌اند. اول اینکه در دعوت شما نافرمانی الله سبحانه و تعالی است. لذا از نافرمانی او تعالی به او پناه می‌گیرم تا مرا از شر نفس اماره حفاظت بفرماید و دوم اینکه آقائی که مرا در خانه‌اش آورد روز اول مرا بعنوان یک فرزند معرفی کرد لذا خیانت در حق اختصاصی او کمال نمک نشناسی و ناشاکری از این جایگاه خوب است. و سوم اینکه آنهایی که در حق خداوند متعال و بندگانش خیانت می‌کنند ظالمند و ظالمان در زندگی هرگز رستگار نمی‌شوند. با ذکر این همه قبائح از جلوی داعیة فحشا فرار کرد و خداوند حاضر و ناظر و سمیع و علیم و مستعان به فریاد و استعاذة بنده‌اش رسیدگی فرمود :
(كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ) (یوسف / 24)
«دلائل قدرت را به او نشان دادیم تا که اراده گناه (زنا) و خود زنا (فحشاء) را از او منصرف بگردانیم چون که از بندگان مخلص ما بود».
این سنت مستمرة الله سبحانه و تعالی است که به فریاد بندگان مخلص خودش رسیدگی می‌فرماید. لحظات از این حیث بسیار حساس و پر خطر بود که حضرت یوسف(ع) به اوج جوانیش رسیده بود و در عالم تجرد بسر می‌برد و پشت درهای بسته قرار گرفته بود و زلیخا با حسن و جمالی که داشت خواستار نفس او شده بود و حضرت یوسف در این لحظة حساس و پر خطر با گفتن: معاذ الله و بیان قبائح فحشاء فرار کرد و زلیخا او را تعقیب نمود و پیراهنش را پاره کرد و هنگامی که به باب خانه رسیدند و عزیز مصر را پشت درب منزل منتظر باز شدن درب یافتند خانم زلیخا بار گناه را بر گردن یوسف صدیق و پاک دامن تحمیل کرد و حضرت یوسف(ع) با گفتن: ﴿هِيَ رَاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي﴾ (این خانم نسبت به نفس من با من گفت و شنود داشته است) از خودش دفاع کرد و شاهد حکیم و دانشمند، او را با بیان حکمت حکیمانه‌اش تأیید نمود و خیانت زلیخا برای شوهرش و اطرافیان او، صداقت و پاکدامنی یوسف(ع) هویدا و مشخص گشت. و یوسف (ع) همچون گذشته در خانه عزیز مصر باقی ماند.
و زلیخا به این همه افتضاح و رسوائی بسنده نکرد و دست از ترفند و نیرنگ باز نداشت و برای مائل کردن نفس یوسف(ع) از کانال مکر و نیرنگ دیگری وارد عمل شد و آن این که همه خانم‌های مدل بالای مصر را بخانه‌اش دعوت نمود تا که تهمت آنها را نسبت بخودش در انتخاب یار و معشوق دفع کند چون که آنها زلیخا را نسبت به انتخاب یار سرزنش می‌کردند و می‌گفتند :
(امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبّاً إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ ) (یوسف / 30)
«همسر عزيز، جوانش [غلامش‏] را بسوى خود دعوت مى‏كند! عشق اين جوان، در اعماق قلبش نفوذ كرده، ما او را در گمراهى آشكارى مى‏بينيم!».
زلیخا خواست که آنها را تفهیم کند که خدمتکار در حسن و جمال از تمام مخدومین سبقت جسته است. و هدف دوم زلیخا این بود که بواسطه خانم‌ها حضرت یوسف(ع) را متعاقد کند تا که بخواسته او جواب مثبت دهد. لیکن پیامبر گرامی حضرت یوسف صدیق در این برهة حساس‌تر و خطرناک‌تر بذات عظیم پروردگارش متوسل شد و از تهدید ندامتگاه‌های آنها نهراسید و در جواب تهدیدات آنها فرمود :
(‏ قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ الْجَاهِلِينَ ‏* ‏ فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ‏ )(یوسف / 33-34)
«گفت : پروردگارا! زندان، مرا محبوبتر است از آن عملی که اینها به آن مرا دعوت می‌دهند و اگر مکر و ترفند آنها را از من بر نگردانید من به جانب آنها میل می‌کنم و در نتیجه از گروه نادانان می‌شوم. فوراً خداوند متعال به فریاد بنده مقربش رسیدگی کرد و مکر و ترفند آنها را از او منصرف گردانید. چون که فقط او تعالی است که (هر وقت و هر جا) فریاد فریادکنندگان را می‌شنود و از احوال آنها اطلاع کامل دارد».
نتیجه و خلاصة بحث مذکور
انبیاء علیهم الصلاة والسلام در تمام مراحل زندگی فقط از خداوند متعال (مافوق الاسباب) استمداد کرده‌اند و استعانت خواسته‌اند. بعنوان نمونه، از چند مرحله زندگی حضرت یعقوب و حضرت یوسف علیهما الصلاة و السلام که مستنبط از قرآن مجیدند استدلالاً ذکر گردیده که آن بزرگواران در لحظات خطرناک (مافوق الاسباب) فقط از خداوند متعال که «الحی القیوم» است پناه و استعانت خواسته‌اند. چون که نگهبان و حافظ همه مخلوقات فقط الله سبحانه و تعالی است، و برای حل مشکلات و معضلات خویش به آباء و اجداد بزرگوارشان که همه آنها انبیاء و اولیاء بوده‌اند متوسل نشده‌اند لذا خداوند متعال با بیان داستان انبیاء علیهم الصلاة و السلام، ما بندگان بی‌خبر را آگاه می‌گرداند که ما هم مثل آنها در مهمات و مشکلات مستقیماً بذات عظیم و مقدس او تعالی متوسل بشویم و کسی دیگر را بعنوان حاضر و ناظر و غیب دان، در هر جا و هر وقت (مافوق الاسباب) نخوانیم. چون که فقط خداوند متعال است که هر جا و هر وقت بر احوال و اعمال بندگانش مطلع بوده و هست و به مشکلات آنها رسیدگی می‌فرماید.
در حقیقت این شمه‌ای است به عنوان نمونه (مشتی از خروار) از سیرت انبیاء علیهم الصلاة والسلام و گرنه در سیرت انبیاء و اولیاء علیهم السلام که قرآن مجید از آنها صحبت به میان آورده است هویدا است که همه انبیاء در مواقع خطرناک و حساس فقط مستقیماً خداوند متعال را خوانده‌اند و به او متوسل شده‌اند و هیچ احدی را بعنوان وسیلة مافوق الاسباب نخوانده‌اند و به آن متوسل نشده‌اند.
نوشته: شهید مولانا نعمت الله توحیدی

اجتهاد در عصر حاضر

4 سپتامبر
سپاس خدایی را که با تفقه و اجتهاد در مقاصد شرع ، چگونه زیستن را به ما آموخت ، و درود و سلام بر خاتم پیامبران که مشعل فروزان هدایت را فر راه ما برافروخت ، و درود بر آل و یارانش ، بر مجتهدان غیور و فقیهان مجاهد که با تلاش و کوشش در دین ، احکام شریعت را از سرچشمه ی پاک نبوی استخراج و میراث بزرگ فقه و حقوق اسلامی را هماهنگ با مقتضیات زمان و پیشرفت تمدن به جامعه ی بشری عرضه نمودند که تا جهان برپاست ، در هر دیاری که ثقافتی پای گیرد ، از دوحه ی آن درخت پربار شریعت پیوند خورده و از سرچشمه ی فیاض آن سیراب گشته است.
دانشمندان اسلامی از دیرباز به وجود اجتهاد و مجتهدان در هر عصر و زمانی تأکید فراوان داشته اند ، زیرا که در مواجه با مشکلات و پرسش های نو جز با إحیای سیستم اجتهاد نمی توان به نیرومند کردن شریعت دل بست. واضح است شریعت الهی که از جانب خداوند علیم و حکیم صادر شده ، یک امری ثابت و محتاج باز سازی نیست ، این فهم و ادراک ما از شریعت است که مدام نیاز به إحیا و بازسازی دارد ، به دلیل اینکه پرسش های هر عصری فرزند و زاینده ی آن عصرند و قبل از بلوغ علمی زمانه ، پاسخ آن پرسش ها بر خاطر کسی جز معصوم عبور نخواهد کرد.
فقه و اجتهاد پویا خواهان این است که ما از قفس تنگ تقلید پا بیرون نهیم و آراء و نظرات گذشتگان را از نظرگاه نقد بنگریم. امروز نیازمند عناصر و اصولی هستیم که بتواند زندگی ما را پیوسته الهی کند و به قضایای جدید و مسائل مستحدثه پاسخگو باشد.
تاریخ هر علمی ، آگاهی از پیدایش، رشد ، تکامل و فراز و فرودهایی است که آن علم در طول زمان با آن مواجه است. علم فقه و دستگاه إفتاء و اجتهاد نیز از این قانون مستثنی نیست ، از این رو دانشمندان علوم اسلامی در سال های اخیر به بحث درباره ی سیر تطوّر فقه ، إحیای فکر دینی ، انطباق دین با مقتضیات زمان ، نوگرایی دینی ، پروتستانیزم اسلامی ، اجتهاد پویا ، تغییر فتوای شرعی بر حسب زمان و مکان و … سروکار دارد. این ترکیب ها حکایت از آن دارد که دانشمندان اسلامی و فقیهان بیداری اسلامی ، گرایش های نو و نگاه های متفاوت به مقوله ی دین و فهم شریعت دارند ، لذا آگاهی ما به دوران های مختلف فقه اسلامی ، ما را از ریشه های عمیق این علم ، تلاش توان فرسای مجتهدان در مسیر رشد و بالندگی آن ، علل شتاب آن در برخی از عصور و رکود آن در دوره های دیگر در فهم تازه ی آنان ، آگاهی خواهد بخشید.
فقیهان نواندیش با رویکرد تغییر فتوا بر حسب عناصر و عوامل مشروع خواسته اند تا چهره ی جذاب و قابل قبول شریعت را به گروه های متجدد و تحصیل کرده ی جامعه ارائه دهند ؛ یعنی آموزه های دینی را با یافته های علمی و تجربی بشری سازگاری بخشند.
خصیصه ی اجتهاد پویا باعث می شود تا اندیشه های اسلامی در قالب های ثابت زمان متحجر نگردد و فهم دینی و قوانین و احکام شریعت به صورت سنت های راکد و تعبدهای موروثی و اعمال تکراری و بی روح در نیاید و در راستای تغییرات اوضاع اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی ، مقتضیات زندگی و … از حرکت باز نایستد و با زمان و زمینه ی جدید بیگانه نگردد ، بلکه عاملی باشد که طرز تفکر اسلامی را پیشاپیش زمان ، همواره حرکت و کمال بخشد که نه تنها از زمان عقب نیفتد ، بلکه زمان را در تطبیق احکام اسلامی در مسیر احتیاجات نوین به جلو براند و پاسخگو به خواسته های هر عصر و زمان گردد.
اگر چه اجتهاد و سیستم إفتاء قرن ها پس از سقوط بغداد و عصر ممالیک بر اثر سیاست های حاکم و یا بعضی از مصالح خیرخواهانه تا حدودی دچار رکود گردید و سالیان متمادی غیر از فتوای ائمه ی اربعه ، چندان به کندوکاو در مسائل فقهی پرداخته نمی شد ، ولی گذشت زمان و عوامل تغییر فتوا چنان وضعی را نامیمون بل ناممکن گردانید تا جایی که توقف به سدّ باب اجتهاد را فاجعه و توطئه ی علیه اسلام و شریعت تلقی نمودند. با نگاه به تاریخ می یابیم که فرهیختگانی همچون امام محمد غزالی ، شاطبی ، شهرستانی ، ابن تیمیمه ، نووی ، عز بن عبدالسلام ، شوکانی ، دهلوی ، عبده ، رشیدرضا و شلتوت پیوسته از منادیان فتح باب اجتهاد می بودند تا انجا که شیخ سیوطی در ردّ قائلین به سدّ باب اجتهاد ، کتاب ارزشمند خود را با این عنوان نوشت الردُّ علی من أخلد إلی الأرض و جهلَ أنّ الإجتهاد فی کل عصر فرض). امام شافعی (رحمه الله) با بیان (إذا صحّ الحدیثُ فهو مذهبی) ، قلم صحت بر فتح باب اجتهاد در هر عصری نهاد. ابن صلاح شهرزوری در کتاب ادب “الفتیا” و امام نووی در آغاز “شرح المهذّب” و ابن حاجب در “مختصر منتهی” با اختلاف الفاظ چنین عبارتی را بیان داشته اند:( لا یجوز عقلاً خلوُّ العصر عن مجتهدٍ لأنّ  الإجتهاد فرض کفایه و الخلوُّ عنه یستلزمُ إتّفاق الأمه علی الباطل).
استاد دکتر قرضاوی در کتاب “الإجتهاد فی الشریعه الإسلامیه” و کتاب فقه الزکاه می گوید:(من با کسانی که بر روی مسائل قدیمی تعصب خشک و خالی دارند و گمان می برند که هیچ امامی بعد از ائمه ی اربعه و هیچ اجتهادی بعد از قرون اولیه و هیچ علمی به جز آنچه در کتب پیشینیان است ، وجود ندارد ، همراه و همگام نیستم و رنگ زرد کتاب های قدیمی و کثرت چاپ آنها مانع نمی شود که غوّاص آسا به قعر دریای پژوهش نروم و بون تعصب به استخراج مروارید احکام نپردازم:(کلُّ أحدٍ یُوخذ من کلامه و یُردّ إلّا رسول الله(صلی الله علیه و سلم).
البته نباید فراموش نکرد که تواناسازی فقه و دستگاه اجتهادی برای حضور در عرصه ی زندگی پیچیده ی امروز ، کار حساس ، ظریف و پر مخاطره ای است ، لذا باید با بصیرتی برخاسته از احاطه بر تمام جوانب فقه و انگیزه های خالص به پیش رفت و از روی فهم به مقاصد تشریع و روح دین ، مذاق شریعت را چشید و با تکیه بر میراث پر مایه ی هزارساله ی فقه و شریعت به کار بازنگری و بازسازی آن پرداخت.
کم نبودند دین باوران مخلص و مجاهدانی که با ایستادگی در برابر جمود و واپس گرایی در جهت إحیای دین کمر همّت بستند و با خرافه ها و عادت های ناروا و بینش های تنگی که شریعت را از حیات و کارآیی می انداخت ، به جنگ برخاستند ؛ اگر چه بعضاً به جرم دفاع از حق و شریعت مورد تفسیق و تکفیر دنیاخواهان و جاهلان متهتک قرار می گرفتند.
در حوزه ی تفکر اسلامی دو آفت خانمان سوز وجود داشته و دارد ؛ یکی تأویل و التقاط و دیگری جمود و تحجر. وجه مشترک این دو آفت این است که هر دو از وحی الهی به نفع برداشت های محدود و اهوای بشری اظهار نظر می کنند ؛ یکی چنان میدان را باز می کند که مرزهای احکام و ارزش های الهی را می شکند و حرام های خدا را حلال می کند و دیگری به تناسب بینش محدودی که دارد ، چندان عرصه را تنگ می گیرد که بسیاری از حلال های خدا را حرام می پندارد و نتیجه ی هر دو جریان در راستای تضعیف دین خداست.
اسلام مقررات خود را به دو قسم متمایز و جدا از هم تقسیم می نماید : مقررات ثابت و مقررات متغیر.
مقررات ثابت : احکام و قوانینی است که به اقتضای نیتازمندی های طبیعت یکنواخت و ثابت انسان وضع شده است ، به نام دین و شریعت.
مقررات متغیر : احکام و قوانینی است که جنبه ی موقتی ، محلی و اختصاصی داشته و با اختلاف طرز زندگی اختلاف پیدا می کند. این بخش با پیشرفت تدریجی مدنیت و حضاره و تغییر و تبدیل قیافه ی اجتماعات و به وجود آمدن روش های تازه و از بین رفتن روش های کهنه قابل تغییر و به حسب مصالح مختلف زمان ها ، مکان ها ، عرف ها و عادت ها ، و … اختلاف پیدا می کند.
امروزه عوامل زیر در عمل اجتهادی فقیهان تأثیری به سزا دارند:
1- دگرگونی ارزش های اخلاقی
2- شرایط جغرافیایی و محیطی
3- پیشرفت و تحول در علم و تکنولوژی
4- تغییر نیازها و ضرورت ها بر حسب مقتضیات زمان
برای پویا کردن اجتهاد و توانایی های آن ، پیشنهادات زیر ضروری به نظر می رسند:
1- سیستمی کردن اجتهاد : یعنی نگاه مجتهد به دین ، مجموعه ای هماهنگ و در ارتباط با هم باشند.
2- تجدید نظر نسبت به منابع اجتهاد : توجه به احادیث صحیح و پیراستن تفاسیر از اسرائیلیات و دوری جستن از اجماع های منافی با روح اسلام و مقاصد شرع
3- تجزیه ی فتوای اجتهادی : احتیاج به تقسیم کار در موارد اجتهادی و به وجود آمدن رشته های تخصصی در فقه ضرورت پیدا کرده است.
4- تشکیل مجمع فقهی جهانی : در دنیای امروز دیگر فکر فردی و عمل فردی در مسئله ی فتوا و اجتهاد ، ارزش چندانی در قانون گذاری ندارد.
5- موضوع شناسی : شناخت درد نیمی از درمان است ، لذا فهم دقیق موضوع استنباط ، نیمی از استنباط را تشکیل می دهد.
6- غنی کردن دستگاه اجتهاد : دستگاه استنباط احکام که اصول فقه ، قواعد فقهی و دیگر علوم و عناصر اجتهاد را تشکیل می دهد ، در طول تاریخ متکامل و پیشرفته گردیده است ، لذا نباید فقه در قالب حفظ کهن خویش باشد.
7- فقه و پیشرفت علوم : علم و فقه رابطه ی متقابل دارند ؛ فقه فرآورده های علوم را جهت می دهد و رابطه ی انسان ها را با علم صبغه ی الهی می بخشد.
8- تأثیر جهان بینی فقیه بر استنباط او : فقیه باید احاطه ی کامل به موضوعاتی که برای آن فتوا صادر می کند داشته باشد. روش استنباط فقیه گوشه گیر با فقیه وارد در جریانات اجتماعی و مسایل زندگی ، تفاوت بسیار با هم دارند.
نوشته: دکتر احمد نعمتی – کرمانشاه

اصول مذهب امام ابوحنیفه

23 اوت
ابوحنیفه می‌گوید: برای استنباط احکام، نخست به کتاب خدای‌تعالی مراجعه می‌کنم، اگر نتوانستم از کتاب خدا و سنت پیغمبر(ص) حکمی استنباط کنم از گفته‌های صحابه بهره گرفته و بقیه را رها می‌نمایم[1]  و به قول دیگری عمل نمی‌‌کنم. سپس اضافه می‌کند: اگر حدیثی از پیغمبر(ص) به ما برسد آن را به کار می‌ بندیم و اگر از صحابه باشد در پذیرفتن آن مختاریم و اگر از تابعین باشد با آن مقابله می‌کنیم … .
چنانچه به تجزیه و تحلیل مذهب ابوحنیفه بپردازیم می‌بینیم که گذشته و آیندة اصولی را به شرح زیر مورد توجه قرار داده است.
نخست ـ آسان گرفتن در عبادات و معاملات ـ ابوحنیفه معتقد است که هر گاه جسم یا لباس نجس شود [2] شستن آن با هر مایع پاکی از قبیل گلاب و سرکه که بتواند نجاست را برطرف نماید جایز است و آب را تنها مایع پاک‌کننده نمی‌داند. همچنین می‌گوید: هر گاه کسی بخواهد در شب تاریکی نماز بخواند ولی با کوشش زیاد نتواند جهت قبله را درست تشخیص دهد و در غیر جهت قبله نماز بخواند، نمازش درست است. هر چند بعداً متوجه اشتباه خویش گردد. در زکات هم جایز می‌داند که به جای جنس، بهای آن پرداخته شود، و همچنین در زمینی که مسلمان آن را تصاحب نماید، لازم نیست که خراج و یک دهم را با هم از درآمد آن بپردازد، بلکه پرداخت یکی از آنها را واجب می‌شمارد، و در معاملات جایز می‌داند که ثمر درخت را قبل از رسیدن خریداری کنند.
چنین گفته‌هایی می‌رساند که بر خلاف بعضی فقها که معتقد به سختگیری هستند ابوحنیفه در احکام، خواهان سهولت و آسانی برای مردم می‌باشد.
دوم ـ جانبداری از فقرا و ضعفا ـ برای کمک به مستمندان، ابوحنیفه زکات را بر وسایل زینتی طلا و نقره واجب می‌داند، و نیز معتقد است که اگر بدهی بدهکار به اندازه داراییش باشد، زکات بر وی واجب نیست، تا کمکی باشد به حال بدهکار.
سوم ـ تصحیح تصرفات انسان به قدر امکان ـ ابوحنیفه می‌کوشد تا کسی را که شرایط تصرف صحیح را داشته باشد، وی را در کارهای خود مختار ‌نماید، مثلاً می‌گوید: کودک عاقل و اهل تمییزی که هر چند به سن رشد نرسیده باشد اگر اسلام بیاورد، مانند اسلام آوردن یک انسان کبیر قابل اعتبار است. همچنین تجارت وصی را با مال یتیم در صورتی که مصلحت یتیم ایجاب نماید، جایز می‌داند.
چهارم ـ رعایت حرمت انسان ـ ابوحنیفه این اختیار را به ولی زن بالغ و رشید نمی‌دهد که به میل خودش او را به عقد ازدواج مرد دلخواه خویش درآورد، و اگر مردی دختر بالغش را به عقد کسی درآورد، ولی دختر راضی نبود چنان ازدواجی صحیح نیست دیگر اینکه ابوحنیفه شهادت یک مرد و دو زن را در ازدواج به جای دو مرد قبول دارد، و شهادت بعضی از اهل ذمّه را علیه بعضی دیگر جایز می‌شمارد.
پنجم ـ اختیارات دولت نمایندة امام ـ ابوحنیفه از حق امام یعنی، حاکم شرعی می‌داند که به متقضای مصحلت در غنایمی که مسلمانان از سرزمین‌های فتح شده به دست می‌آورند دخل و تصرف نماید. و این حق را برای امام قایل است که به هر وسیله‌ای که ممکن باشد مجاهدین را به جنگ تشویق نماید. مثلاً برای پیروزی مسلمانان به کسی که در جنگ، کار معینی انجام ‌دهد، سهم معینی را از بیت‌المال اختصاص ‌دهد. دیگر اینکه از حق امام می‌داند که زمین موات را در اختیار کسی بگذارد که می‌خواهد آن را آباد نموده و مورد بهره‌برداری قرار دهد و ولایت بر لقیط (بچه سر راهی) و اجرای قصاص را برایش از اختیارات امام می‌داند.
چنان قواعد مناسبی است که ابوحنیفه را سزاوار لقب (امام اهل رأی) گردانیده، جای شگفتی نیست که وی بسیار اجتهاد نموده و در جایی که نصّ (کلام صریح) وجود نداشته به قیاس عمل نموده است. چنانکه می‌دانیم استادانش هم (حماد و نخعی) از فقهای سرشناس اهل رأی بوده‌اند.
ابوحنیفه در چنان فرصتی، تنها به استفاده از اهل رأی قانع نشده، بلکه در جوار آن با آراء فقهای مختلفی چون عطاء‌ بن ابی‌رباح، عکرمه  بندة آزاد شدة ا بن عباس، نافع  بنده آزاد شدة ا بن عمر، زید بن علی و امام جعفر صادق هم آشنا شده است.
مضافاً اینکه در زمان ابوحنیفه افرادی بودند که حدیث را از بر می‌کردند و تنها به ظواهر آن توجه نموده و از معانی آن سر درنمی‌آوردند، اما ابوحنیفه با داشتن زیرکی و استعداد در استنباط احکام، به غواصی در اعماق دریای معانی احادیث می‌پرداخت، بدون آنکه معارضه‌ای با نصّ داشته باشد، با برداشت صحیح از حدیث به مردم استفاده می‌رسانید … .
فقه حنفی بیش از سایر مکاتب فقهی برای عقل و ادارک آدمی ارزش قایل است. جاحظ می‌گوید: بسا انسان، پنجاه سال در فقه و تفیسر اشتغال نموده و با فقها نشسته و از آنها آموخته و تمرین کرده باز می‌بینیم درخور قضا و فتوا و صدور حکم نمی‌باشد، ولی در مدت یک سال که فقه حنفی یا مانند آن را می‌خواند و به اصول فقه آشنا می‌شود، لایق مقام قضا و حکومت یک شهرستان می‌گردد، چند روزی آموختن فقه حنفی مطابق چندین سال تعلم فقه دیگران است. [3]
نوشته: استاد فریدون سپری
————————-
پی نوشت
[1]- مقصود تابعین است.
[2]- مقصود متنّجس است یعنی جسم ذاتاً نجس نیست بلکه به علت ارتباط با نجس، متنّجس شده است.
[3]- چهار امام اهل سنت و جماعت، 23 تا 26.

فرق میان اسلام و فکر اسلامی

22 اوت
فکر اسلامی معادل خود اسلام نیست، بلکه ره‌آورد عقلی مسلمانانی در راه اسلام و با ملاحظة اصول آن است.
اسلام عبارت است از وحی الهی به پیامبر(ص) و کتابش عبارت است از قرآن و آنچه بعد از قرآن قرار می‌گیرد، که سنت‌های ثابت پیامبر(ص) است به عنوان توضیحی بر آنچه نیازمند توضیح بوده است.
فکر اسلامی نوپیدا و تابع قانون تطور است و می‌تواند دستخوش تغییر و حتی فروپاشی شود. اما اسلام دارای کتابی است که:
«‏ لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِّنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ ‏» (فصلت / 42)«در اکنون یا آینده‌اش، باطل در آن راه نمی‌یابد، فروفرستاده‌ای از سوی فرزانة ستوده است».
فکر اسلامی در خطا و لغزش معصوم نیست، در حالی که اسلام از آن مصونیت داشته و کتابش به علت معصومیت از کجی و ضعف دارای تقدس است و باید مؤمنان از آن اطاعت مطلقه داشته باشند.
اما فکر اسلامی تنها در همان حد واجب اطاعت است که از کتاب خداوند و رسالت آسمانی نمایندگی کند، زیرا ـ قاعدتاً قابل نقد و مخالفت است.
میان اسلام و فکر اسلامی به آن اندازه فرق است که میان آنچه به خدا و آنچه به انسان تعلق می‌گیرد.
پیوند میان این دو همانند پیوند میان دو امری است که یکی بر دیگری استوار باشد و در پیدایش و بقایش بدان متکی، اما نه بدان‌گونه که یکی تصویری تمام‌نما از دیگری و تعبیری همانند از آن باشد.
یکی اسلام است که وحی الهی فرودش آورده است و دیگری مسلمانانند که به اسلام ایمان آورده‌اند و تعالیمش را در رفتارشان تجسم بخشیده‌اند و کوشیده‌اند علاوه بر حفظ آن برای نسل خود، به نسل‌های دیگر نیز منتقل کنند و به آنان بیاموزند که چگونه به آن ایمان داشته باشند و چگونه از اعتقادشان بدان تعبیر کنند و چگونه تلاش ورزند تا اسلام را برای خود نگهدارند و خودشان نیز امتی مسلمان بمانند.
تهیة این چگونگی‌ها و برجسته‌ ساختن نشانه‌های آن و سپس ریختن آنها در قالب عباداتی که از یک نسل به نسلی دیگر در کتاب‌ها منتقل گردد، عبارت است از فکر اسلامی این چگونگی‌ها از نظر تهیه، نمایان ساختن نشانه‌ها و قالب‌ریزی‌ها حتماً به تناسب افراد، نسل‌ها و شرایط محیطی متفاوت می‌گردد و گاهی اختلاف در این زمینه به درجة خصومت و ضدیت کشیده می‌شود.
ابن خلدون در بیان علم فقه در مقدمه‌اش می‌گوید:
«فقه عبارت است از شناخت و آشنایی با احکام خداوند(جل جلاله) دربارة افعال مکلفین از نظر وجوب، منع، ندب، کراهت یا اباحت. این احکام از کتاب، سنت و ادله‌ای که مؤسس شریعت برای شناخت آنها نهاده است به دست می‌آید. احکامی که از این ادله به دست آید فقه نامیده می‌شود.
سلف (پیشینیان امت) این احکام را از آن ادله استخراج می‌کردند همراه با اختلافاتی که در مورد میانشان رخ می‌داد و چاره‌ای از آن نبود. زیرا اغلب این ادله از نصوصی برگرفته شده است که به زبان عرب است و در دلالت الفاظ آنها بر معانی و اقتضای آنها، میانشان اختلاف معروفی است.
همچنان سنت از نظر طرق و از نظر ثبوت یکسان نیست و احکام آن در بسیاری موارد به ظاهر با یکدیگر متعارض می‌گردد و این خود موضوع ترجیح را در پی دارد که این یکی نیز محل اختلاف است.
باز ادله‌ای که غیر از نصوص است مورد اختلاف است و نصوص موجود برای همة وقایع تازه که روز به روز در حال افزایش است کافی نیست. وقایعی که نص ظاهری برای آن یافت نشود قابل قیاس بر موضوعاتی است که با آن مشابهت داشته و درباره‌اش نصی وجود دارد.
اینها اشاراتی بود به اختلافاتی که از وقوع آنها چاره‌ای نبود و از اینجا بود که اختلاف در میان سلف و ائمه پیروانشان پدید آمد».
به این ترتیب ابن خلدون به حکایت ـ به تعبیر خودش ـ اشاراتی می‌پردازد که در یک بخش از بخش‌های فکر اسلامی بروز کرده است، بخشی که از صحنة اختلاف باید بیشتر دور باشد، زیرا این بخش پیوند استواری با قرآن و سنت دارد که بخش فقه است.
ولی بهر حال آن هم نوعی از فکر اسلامی که در دائره اسلام داخل است. و نه دائره اسلام و نه دائره دینی دیگر می‌تواند مانع بروز اختلاف نظر میان انسان‌ها گردد. تا هنگامی که فکر انسانی و ره‌آورد عقلی انسان باشد، اختلاف ورزیدن و خصومت در آن امری طبیعی و گاهی از آشکارترین ویژگی‌های آن است. به علت اختلافات موجود در فکر اسلامی نه رأی هیچ اندیشمندی در جهت‌گیری‌هایش و نیز رأی هیچ جمعی از اندیشمندان در جهت‌گیری‌هایشان نمی‌تواند تعبیر کاملی از اسلام باشد.
اسلام برای همیشه نعمتی آسمانی است و فکر اسلامی برای همیشه دستاوردی انسانی در سرزمین مسلمانان است.
کسی که فکر اسلامی را معادل خود اسلام قرار دهد در حقیقت از یک اسلام که یگانه دین خداوند است چندین اسلام متضاد و ناسازگار با یکدیگر می‌سازد.
نوشته: علامه محمد غزالی مصری
ترجمه: محمد محقق

چرا خداوند دیده نمی شود؟!

22 اوت
دیدن، مسلۀ احاطه است. به طور مثال، در جسم انسان میکروبهایی وجود دارد. گاهی در بیخ یک دندان، میلیونها باکتری زندگی میکنند. این باکتریها با امکانات و ادواتی که در دست دارند، دندان انسان را سوراخ و فرسوده و نابود می سازند، اما انسان، نه صدا و فریاد آنها را می شنود و نه موجودیت شان را احساس می کند، خود این باکتریها هم انسان را دیده نمی توانند و از احاطه کردن او کاملاً ناتوان هستند. و برای اینکه انسان را احاطه کرده بتوانند، بایستی بیرون انسان قرار بگیرند و وجود مستقل و خارجی داشته باشند و بر علاوۀ آن، در اختیار داشتن چشم تلسکوپی نیز شرط است. پس عاجز بودن شان از احاطۀ انسان، مانع رؤیت آنها قرار می گیرد. اینها فقط چیزی را دیده میتوانند که در برابر شان قرار گیرد. آنچه گفته آمدیم مثالی بود از دنیای موجودات کوچک (میکرو) و اینک مثالی از عالم بزرگ (ماکرو) تقدیم می داریم:
فرض کن در جلو تلسکوپ بزرگی نشسته ایم که این تلسکوپ، جاهایی را که چهار میلیارد سال نوری دور است نشان میدهد، با آن هم تمام معلومات ما در بارۀ کَون و مکان، قطره یی از دریاست و ما فقط در مورد ساحاتی که با آن تلسکوپ دیده ایم، معلومات و فرضیات ناتمامی بدست آورده میتوانیم و با استفاده از این معلومات و فرضیات، می کوشیم به معلومات دیگری برسیم، اما بازهم  نمی توانیم به صورت فراگیر، به کُنه هستی پی ببریم و ماهیت و اداره و شکل عمومی و محتوای آن را درک کنیم، چون آنگونه که ما به عالم کوچک (micro)  احاطۀ کامل نداریم، از احاطه همه جانبۀ عالم اکبر (macro) نیز عاجز هستیم.
دیده میشود که، ما با وجود در دست داشتن میکروسکوپ و اشعۀ ایکس، نه تنها به موجودات ذره بینی احاطۀ کامل نداریم، بلکه موجودات عالم بزرگ را هم احاطه کرده نمیتوانیم. اکنون در بارۀ الله (ج) فکر کنیم، رسول الله (ص) می فرماید: «ما السموت السبع فی الکرسی الّا کدراهم سبعة القیت فی تُرس» یعنی، در برابر (به نسبت) کرسی الله (ج) همۀ کَون و مکان، مانند حلقه یی است که به بیابان انداخته شده است. وکرسی هم به نسبت عرش الهی همچون حلقۀ آهنین است که در بیابان انداخته شده است.
پس ببین، این چه عظمت و شکوه مدهشی است!! و شما.. آری، شمایی که نسبت به این عالمها، هویتی بیش از یک موجود میکروسکوپی ندارید، چگونه میتوانید دانستن کَون ومکان را ادعا کنید؟ حال آنکه همۀ پدیده ها وهستی ها به نسبت عرش الهی که محل تنفیذ و به اجرا در آوردن أمر و ارادۀ الهی است، حالت موجوات میکروسکوپی را دارند.. آیا تلاش برای احاطۀ عرش و کرسی کار بیهوده نیست؟ وقتی چنین باشد، تلاش برای احاطۀ الله (ج) چقدر عبث وبی فایده خواهد بود؟
لذا قرآن کریم می فرماید: «لاَّ تُدْرِكُهُ ٱلأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ ٱلأَبْصَارَ» (انعام: 103)
ترجمه: چشمها (کُنه ذات) او را در نمی یابند و او چشمها را در می یابد (و به همۀ دقایق و رموز  آنها آشنا است)
آری، چشمها و بصیرتها او را در نمی یابند و احاطه کرده نمی توانند. برای دیدن، احاطه لازم است.. او با علمش همۀ چشمها  را ادراک و احاطه میکند.. اما چشمها نمی توانند او را احاطه کنند، پس برای روشن شدن موضوع، لازم است به نکاتی که یاد آورشدیم، خوب توجه شود.
از سوی دیگر، نور، حجاب و پردۀ الله (ج) است. ما حتی نور را احاطه کرده نمی توانیم. پس از آنکه رسول اکرم (ص) از معراج برگشت، اصحاب از ایشان پرسیدند: «آیا پروردگارت را دیدی؟ » بنا به روایت ابوذر (رض) ایشان (ص) جواب دادند: » او یک نور است، چگونه او را دیده میتوانم!» در جای دیگر می فرمایند: «من یک نور را دیدم.» حال آنکه نور، مخلوق است، و خداوند منّور النور است، اوست که به نور شکل و قوام و صورت می بخشد. پس نور، خدا نیست، بلکه مخلوق است. و این مطلب را حدیث قدسی دیگری چنین توضیح میدهد: «حجاب او نور است» یعنی میان او و شما، نوری قرار دارد. و شما از هر طرف در احاطۀ نور هستید … درینجا نیز عمق دیگری وجود دارد!.. بازهم میگوییم او محاط است، اما با صفاتش نه با چیز دیگر. و صفات او تعالی، نه غیر است و نه عین…
هنگامیکه وارد مسایل مربوط به الوهیت می  شویم، موضوع عمیق تر و سنگینتر میشود و ما از بردن این بار، عاجز می مانیم.
پس به عنوان نتیجه، میتوانیم بگوییم: الله (ج) دیده نمی شود، حجاب و پردۀ او نور است. تمام چشم دیدهای شما، بجز نور، چیز دیگری نیست.
اکنون موضوع را از جهت سوم دنبال کنیم.
ابراهیم حقّی شاعر و متصّوف میگوید:
پروردگارم نِدّ و ضدّ ندارد…
او مثل و مانندی هم ندارد…
از صورت منّزه است…
او مقدس است.. تعالی الله …
اولاً پروردگار ما ضدّ ندارد، این ویژگی بسیار مهمی است. یک چیز باید ضد داشته باشد تا دیده شود. یعنی تو نور را می بینی، چونکه در برابر او تاریکی وجود دارد. همچنان در مورد بعضی از درازی ها اظهار نظر میکنی و میگویی: این دو متر است و دیگری، سه متر و .. این چیزها، ضد دارند به همین خاطر میتوان آنها را ترتیب نمود. خداوند مثل نور نیست که تاریکی آن را نشان میدهد، زیرا او نه ضدّ دارد و نه نِدّ.
و اکنون هم این مسئله را از لحاظ فزیکی مطرح می کنیم. آیا انسان چند در صد این هستی را که در جلو چشمان او گسترده است، میبیند؟ آیا میتوانید در مورد چیز هایی که می بینید، رقمی را ارائه کنید؟ فرض کنیم، عدد اشیائی که در این نمایشگاه هستی در جلو چشمان ما به نمایش گذاشته شده است، به یک ملیارد می رسد و به ما گفته شده است که «بفرمائید! ببینید و عبرت بگیرید و آفریدگار این چیزها را تحسین کنید!» حال آنکه ما فقط پنج در ملیون این چیزها را دیده میتوانیم و متباقی را نمی بینیم و نمی شناسیم. آری، ما فقط چیز هایی را دیده میتوانیم که در فاصله ها و اندازه های معین قرار داشته باشند. اکنون خودت فکر کن، انسانی که میگوید: «چرا خدا را دیده نمی توانم؟» از خود بیگانه است و نمی داند که بیش از پنج در ملیون این هستی را دیده نمی تواند، بازهم میخواهد خداوندی را که همۀ هستی در چنگ تصرف اوست، در این هستی تنگ بگنجاند! …. این چه تفکر احمقانه است!
آری، کسی که در دنیا فکرش را در مطالعۀ آیات تکوینی (موضوعات کتاب هستی) به زحمت انداخته باشد، در روز قیامت او را خواهد دید. لذا نبی بزرگ حضرت موسی(ع) و سلطان انبیاء حضرت محمد(ص) او را خواهند دید، دیگران نیز نظر به مرتبه ومنزلت شان به دیدار او مشرف خواهند شد. واین امر، تشویق بزرگی است برای تفکرّ و تأمّل.
آنانیکه میخواهند در آخرت، به درجات بلندی نایل گردند، در دنیا قلبها  و افکار شان را تَر و تمیز نگهمیدارند و هر از چندگاه، آن را پاک و تازه می سازند، به عبارت بهتر، اینها باید در دنیا همتّی بلند داشته باشند و فکر و روح شان را شایستۀ دیدار با خداوند در قیامت بسازند، یعنی نباید با زاد وتوشۀ ناچیزی از دنیا بروند، بلکه هر کس به اندازۀ استعدادش، باید دست آوردی داشته باشد. شاعر و صوفی بزرگ ابراهیم حقی، حدیث ضعیفی را – عده یی آن را موضوع گفته اند- اینگونه بازگو نموده است.
پروردگار گفته است: من گنجی هستم که؛
در زمین و آسان نمی گُنجم
اما در قلب می گنجم.
(من نگنجم در سماوات و زمین   از عجب گنجم به قلب مومنین)
چه مهربان است آن ذات مقدس که، عالمها در برابر عظمت او ذره یی ارزش ندارند.. چه نعمت بزرگی است که او، در قلب مومن متجلّی میگردد و همۀ وجود او را اطمینان و آرامش می بخشد. در فرجام هم میگویم: الله اعلم بالصواب= واقعیت هر چیز را او میداند.
نوشته: استاد فتح الله گولن