بایگانی | اندیشه و عقیده RSS feed for this section

بردگان واقعی چه کسانی هستند؟!

11 سپتامبر
بردگان تنها كساني نيستند كه تسخير قهر اوضاع اجتماعي شده باشند، ويا دربرابر موقعيت اجتماعي شكست خورده باشند، وبه صورت برده تنزل مقام پيدا كرده باشند، وچنانكه گويي متاع ويا حيواني هستند دراختيار اشرافيون قرار گرفته باشند، برده كسي نيست كه اوضاع اجتماعي وموقعيت اقتصادي او را به خواري دچار ساخته وآنان دربرابر اوضاع مسلط ايستاده وفرياد خود را بلند كرده باشند.
بلكه بردگان آنهايي هستند كه قصور آب وملكي را دراختيار دارند واز نظر دارايي درمرحله كفايت اند، صاحبان ابزار كار ووسايل توليد اند، نه كسي برمال شان مسلط است و نه كسي برجان شان… وليكن بااينحال اينها هميشه بر درخانه هاي قدرتمندان واشراف مزاحم اند وخود را به بردگي وخدمتگذاري تسليم مي‌كنند، وخود با دست خود، زنجير برگردن ودستها وجان شان مي اندازند، ويا زنجيرها برپاهاي شان مي افگنند، ولباس بردگي را براندام خويش مي برند، وبدان مي بالند وافتخار مي‌كنند.
بردگان كساني هستند كه بردرخانه اشرافيون مي ايستند، وفشار وخواري را تحمل مي‌كند وبينندگان مي بينند كه آقا چگونه به اين نوكر ناخوانده لگد مي پراند و با پاشنه كفشش بر اين برده حقير وبيچاره مي گويد، وچگونه او را ازخدمت خويش مي راند، اما آنان بدون وجود عامل ترس ويا بدون هيچگونه احساس خطر سرفرود مي آورند، تاسيلي برگونه شان نواخته شود، وخواري فرامين را تحمل مي‌كنند و بردرخانه ارباب چندك مي زنند وبه خدمت ايشان كمر مي بندند، وبه عنوان خدمتگذار رانده دوباره به خواهش بر مي گردند واينهمه موقعيت ها به آقا امكان مي دهد كه برتحقير شان بيفزايد وآنان را چون مگسي بي ارزش ازخود براند.
بردگان كساني هستند كه از آزادي مي گريزند وچون آقا ايشان را ازخود براند به جستجوي يك ارباب ديگر بر مي آيند، زيرا نياز شديدي در وجود شان براي نوكري احساس مي‌كنند، ونوكري براي شان حس ششم وياهفتمي شده است كه همان احساس خواري و… است وصاحب چنين خوي واحساسي خود را ناگزير به ارضاي اين خوي مي داند، لذا چون كسي ايشان را به بندگي نگيرد، دروجود شان براي بنده شدن احساس تشنگي مي‌كنند، ووجود خويش را به باد سرزنش مي گيرند، وخود را آنقدر به خواري مي گيرند تا اين نياز را بر آورده كنند، ودراين راه براي برده شدن حتي منتظر يك اشاره نيز نمي مانند، بلكه با اشاره يك انگشت از سوي ارباب دربرابر او به خاك مي افتند وبر او نماز مي برند.
بردگان كساني هستند كه چون آزاد شوند وقيد برگي را از آنان بردارند، نسبت به بردگاني كه دربردگي باقي اند حسادت كنند. نه نسبت به آزادگان صاحب اختيار، زيرا كه آزادي آنان را به نظر خوار مي آيد، وتحمل شرافت بر ايشان دشوار است واين نيز به سبب وجود همان بيم وترس شان است، زيرا كه استواري درخدمتگذاري درميان اينگونه افراد خودمايه فخر است، كه بدان ببالند، گويي آنان چوب خشكي هستد كه تنها لباس نوكري را براندام شان بريدند، واين بهترين وزيباترين فرمي است كه بدان عشق مي ورزند.
بردگان آناني اند كه در بردگي درقلب وجان شان احساس روشنايي كنند، كساني اند كه فقط باتازيانه درزير پوست خويش گرمي وحرارت را احساس مي‌كنند، وروح پير غلامي دروجود شان جا خوش كرده است، زيرا روح بردگي درخون شان جا گرفته است.
بردگان كساني هستند كه دروجود خويش جز زنجيرهاي بردگي چيزي نمي بينند ودرهستي شان غلام بارگي را احساس مي‌كنند، ولذا چون احساس آزادي كنند خود را گمراه مي بينند، ودراقيانوس هستي، درزير فشار جمع، راه گم مي‌كنند. از روبرو شدن با نور مي ترسند وفرياد مي كشند تسليم ومطيع اند و درهاي بندگي را مي كوبند واز نگاهبان خانه هاي ارباب با تضرع مي خواهند كه درهاي بردگي را به روي شان بگشايند.
بردگان – با اين حال از ستمگران روي زمين اند، بر آزاد مردان بسيار سخت مي گيرند، ودوست دارند كه بند بندگي را برآنان نيز تحميل كنند، از شكنجه آزاد مردان لذت مي برند، واز آزار واذيت شان خوشحال مي شوند، واز چنين كاري ارضاء مي شوند وچون تشنه اي سيراب مي گردند، همانگونه كه جلادان وستمگران ازستم وزور لذت مي برند!
اين علاقمندان رسم بردگي موجب وسبب آزادي براي آزادمردان را درك نمي‌كنند، ومي پندارند كه آزادي يعني تمرد و سركشي، آنان بلندي مرتبه وعلو طبع انساني را قبول سختي وخواري مي پندارند، وشرافت را جرم مي‌خوانند وازاين رو داس انتقام خود را بي محابا متوجه آزادمردان صاحب شرف مي سازند، يعني متوجه كساني مي سازند كه با قافله بردگان همگام نيستند. همين گروه در ابداغ راهها ووسايل سختگيري وفشار بر آزادگان از يكديگر سبقت مي گيرند و دراين سبقت جويي نيز ارضاي خاطر اشرافيون را نظر دارند، ليكن با اين حال اشرافيون از آنان راضي نمي شوند، بلكه از وجود آنان خسته اند، وآنان را ازحضور خود مي رانند، چون بالاخره مزاج ارباب نيز از تكرار اين بازي مسموم است ومي خواهد كه بازيگران را تغيير دهد وچهره آنان را كمتر ببيند وجاي ايشان را به ديگر اينكه در انتظار بردگي نشسته اند، عوض كند!
باهمه اين حوال، آينده از آن آزادگان است، آينده از آن مردان آزاد است، نه از آن بردگان. ونه حتي از آن اربابي كه بردگان درقدمش به خاك مي افتند و بيني برخاك مي سايند. آينده براي آزادگان است، زيرا كه تمام نبرد انسانيت در راه آزادي است وتلاش آن است كه آزادي تضييع نشود، زيرا تلاش اين بندگاني كه پس از ويراني بناي بردگي وخواري هنوز تلاش دارند كه آنرا احيا كنند نخواهد پاييد، زيرا آن زنجيرهايي كه از پاي بردگان گسسته شده دوباره بسته نخواهد شد.
درست است كه بردگان رو به فزوني نهاده اند، بلي! ليكن نسبت آزادگان به مراتب بيشتر است، وحتي چند برابر شده است، وملتها يكپارچه به موكب آزادي مي پيوندند، واز قافله بردگان نفرت مي‌كنند، وحتي اگر بردگان بخواهند به سادگي مي توانند كه به موكب آزادگان بپيوندند وميتوانند مطمين باشند كه قدرت ونيروي جلادان به آنان نخواهد رسيد واثري براي شان نخواهد داشت، وميل به بردگي وبرده ماندن گروه ويژه نيز نمي تواند اين قافله را دربند نگاه دارد.
موكب آزادي به راه خود ادامه مي دهد، ودرمسير حركت نيز هزاران وبلكه ميليونها نفر بدان مي پيوندند… وجلادان بيهوده مي كوشند تا اين موكب را از حركت باز دارند، وحتي تلاش مذبوحانه دارند كه اين جمع را پراگنده سازند، وتازيانه تهديد را بيهوده دربرابر چشم بردگان به حركت در مي آورند، تاشايد بردگان را وطالبان آزادي را انديشناك سازند، كه اگرچه تازيانه پوست آزادگان را بشكافد، بيهوده است زيرا موكب آزادي اكنون باشكستن سدها وبندها به راه خود ادامه خواهد داد، وازصخره ها بالاخواهد رفت ودر راه خود خار وخاشاك را خواهد روفت.
زيرا مرحله بازگشت گذشته چون گنجينه اي از تجارب گذشته را به عنوان راهنما باخود دارد، كه عامل پيروزي او درتمام ميادين نبرد آزادي است. نبردي كه ميان آزادي وبردگي درگير شده است، بردگي از نوع جديد، ازنوع بردگي قرن نوزدهم وبيستم!
آنچه از آزادي وآزاديخواهان خون بريزند به فرجام پيروزي از آن آزادي است، واين سنت خدا در روي زمين است، زيرا كه نهايت بسيار دوري است كه ريشه در آينده دارد، وبردگي نتيجه شكست دوران گذشته است، دوران خواري وپستي كه زمان آن گذشته و به سرآمده است. قافله برده، تلاش دارد كه هميشه دربرابر موكب آزادي بايستد، اما آن قافله توان از هم دريدن آنرا ندارد، و بي شك روزي قطعات جدا افتاده‌اين كاروان به هم خواهد پيوست وموكبي را خواهد ساخت كه قافله به پاخاسته امروز دربرابر آن طليعه اي بيش نباشد.
پس آيا مي توان پنداشت كه اين بازمانده بردگي عهد كهن كه امروز مذبوحانه درصدد تغيير شكل دادن جهت فريفتن است، روزي دربرابر كارواني كه شامل تمام بشريت است بايستد وقدرت پايداري پيدا كند.
عليرغم اينكه اين حقيقت ثابت است كه كاروان آزاديخواهان به پيروزي خواهد رسيد، دراينجا حقيقت ديگري نيز هست كه ناگزير بايد اشاره اي به آن بشود وآن اينكه اين كاروان آسوده وبي درد سر طي طريق نخواهد كرد، بلكه كاروان پريشان بردگان شكست خورده و فريفته شده هر ازگاهي ممكن است ازپشت ضربه اي برآن وارد كند واين كاروان ناگزير تلفاتي بايد بدهد و قربانيان بايد تقديم كند، وخلاصه اين كاروان دراين راه ناگزير بايد قرباني هايي راتحمل كند، ودشواريهايي را استقبال كند، زيرا همچانكه براي حفظ سيستم بردگي مدرن قربانياني هايي بودند كه ازميان همان بردگان براي قرباني به دام مي افتادند، ناگزير براي آزادي نيز قربانياني لازم است كه البته اين قرباني خود، اصل آزادي نيست.
اين حقيقت است و در‌آن شكي نيست، حقيقتي روشن كه نهايت آن معلوم است، پايان وغايت آن روشن است، راه پيروزي گشوده شده است وتجربه هاي بسيار پشتيبان اين حركت اند. ما قافله بردگان را دعوت مي كنيم تاعليه آنچه عوامل بردگي را دربرابر چشم شان مي آرايد وآنرا زيبا مي سازد به پا خيزند، وآنچه را كه به ظاهر وجود شانرا مي آرايد واز آنان مترسكي آراسته تحويل مي دهد به دور اندازند، وبه دنبال كاروان آزادي بشتابند، ووجود شان را با پيرايه هاي شرف بيارايند، تا ازقافله زنده به گورسازان انسانيت جدا شوند، و از خوابگاهي كه باخارهاي برنده فرش گسترده شده است بيرون آيند، ويقين داشته باشند كه درپايان پيروزي با آنان است، كه: (( عاقبت از براي بردباران است.))
نوشته: شهید سيد قطب
ترجمه: روح الله مازندراني

فلسفه حجاب در اسلام

11 سپتامبر
اگر بخواهيم جوابي روشن و مفيد به اين سؤال بدهيم،احتياج به مقدمهاي داريم كه مختصر شناختي درباره انسان به ما بدهد
عرض كنم:انسان،به اعتباروجود فرديش ،و به اعتبارعضوي ازجامعه،داراي صفات،مشخصات و خصوصياتي است مادي و معنوي، كه تنها وقتي ممكن است،فرددرجامعه،و جامعه به واسطه افراد،به معني واقعي زندگي انساني و سعادت برسند،كهدرنظام فكري و اخلاقي واجتماعي مردم ، تمام آن صفات ، و مشخصات،وخصوصيات درنظرگرفته شده باشد،وهركدام درحدي كه لازم است، به آن توجه شود.مثلاً:يك انسان، بيشترازحد اعتدال ، به معنويات توجه ميكند، همتش معطوف ميشودبه اينكه :جنبه روحاني خودش راتقويت بكند،مثل جوكي ها،انسانهاي مرتاضي كه در شرق داريم، كه اگر درصورت زندگيفرديشان ، مقدار اشتباهشان ، مقدار ضرري كه خودشان، دچارش ميشوند، و جامعه نيز دچارضررشان ميشود، قابل توجه نباشد، وقتي فكر كنيم جامعه اي، همه آن مسير را بگيرند،خوب متوجه ميشويم كه چطور زندگي درآن جامعه فلج ميشود.يا برعكس :فردي را مي بينيمكه جنبه معنويات را فراموش ميكند، و فقط تمام همتش راصرف مسائل مادي از غرايز اوليو غيره ميكند( البته مسائل مادي، يعني چيزهايي كه احتياجات را تعيين ميكند)اينموجود،الان نمونه اش را درهمه جاي دنيا داريم ، مانند اكثرزمامداران وزور مندان وپولداران و فريبكاران ، و ميدانيم كه چه آفتي براي بشريت هستند. والبته اگر خودشانهم مقياس درستي براي قضاوت درباره خودشان داشته باشند، ميدانندگه چطور انسانيتدروجودشان كشته شده
براي مقدمه ، فقط به اين دو مثال كوچك كه گفتم، اكتفا ميكنم ، وبه اصل مطلب برگرديم
اين حقيقت ، در طول تاريخ حيات بشري، مكررو مكرر به چشم خورده كهدربعضي ازجامعه ها ،توازني كه براي ارج نهادن به صفات و خصوصيات انساني لازم است،فراموش شده و بهم خورده ، و درنتيجه جامعه، سير صحيح انساني راگم كرده،قصد ازتوازن،اين است كه : اصولاَ درتك تك اين خصوصيات، افراط و تفريط نشود. يك صورت از توازناين است كه هركدام از اين خصوصيات كه براي انسان مطرح است،طغيان نكند، ارزشش بهبالاتر از حدخودش نرسد.و صورت ديگرش اين است كه درموازنه خصوصيات باهم اشتباه نشود،و بعضي از خصوصيات انساني، فداي بعضي ديگرازاين خصوصيات نشود، چه درفرد و چهدرجامعه
دراسلام،انسان با تمام اين صفات و خصوصيات موردنظر هست. نظامپرورشي و اجتماعي اسلام، براي انسان است با درنظر گرفتن تمام اين صفات و خصوصياتولي درنظام هاي ديگر ، متأسفانه نمي بينيم كه تمام خصوصيات و مشخصات انسان مورد نظرقرار گرفته باشد.و راستي همانطوركه در مقدمه گفتم : گاهي بعضي از ارزشها، درآن،افراط و يا تفريط شده،و اساساَ گاهي بعضي از اين خصوصيات طغيان كرده بربعضي، و بعضيمنكوب بعضي ديگرشده
دراين مسئله خاصي هم كه الان مطرح فرموديد، اين مقدمه كلي كه عرضكردم، صادق است. يعني درطول تاريخ حيات بشري ، گاهي درروابط زن و مرد، اقتضا ميكند،به آن اهميت داده شده ، افراط شده. ارزشش بيش ارآن حدشده، كه بايد به آن داده بشود،وياگاهي هم ، پائين تر از آن اندازه اهميتي كه دارد، گرفته شده ودرحدو خصوصيات آنتفريط شده ، مثلاً دربعضي از جوامع يا دربعضي از فلسفه ها، غرايز جنسي، شديداًتحقير شده،  ولي در بعضي از جامعه ها يا مكتب ها خصوصاً آنهائي كه ديد ماترياليستيدارند، اين غرايزجنسي، تاحد«بت» تعظيم وتجليل شده اند
در اسلام، همانطور كه گفتم ، به دليل اينكه تمام خصوصيات انسان،هركدام درحدخوددرنظر گرفته ميشود، موازيني براي روابط زن و مرد، براي مسائل جنسی،براي غريزه جنسي، وبراي هرچيزي كه به اين موضوع ارتباط دارد، درنظر گرفته شده، كهدرحد اعتدال ومعقول، روابط جنسي انسانها راتنظيم ميكند
سه سؤالي كه مطرح فرموده ايد،قبلاً به دوسوال اخيرتان بطور يكجاعرض ميكنم.«كيجا«به دليل اين كه: تقريباً هردوسوال، مفادشان يكي است، يالااقل خيليبهم نزديك هستند. و«قبلاً»به دليل اينكه : روشن شدن جواب اين دو سؤال، مقدمه اي استبراي روشن شدن جواب سؤال اولتان .دوسؤال آخرتان اين بودكه:«در اسلام ، چرا حدودحجاب زن و مردباهم تفاوت دارد؟«و اينكه:« آيا اين تفاوت، نوعي تبعيض بين زن و مرد،نيست
عرض كنم:تا جائي كه ما نسبت به جانداران شناحت داريم، دراكثرجانداران اين خاصيت مشاهده ميشودكه :به طور عادي، طلب ودنبال رفتن ، از طرف جنسنراست، و در اوايل ، اظهاريي ميلي و احتراز ازطرف جنس ماده، اگراين خصوصيت ،تنهادرانسان، دراين موجود عاقل مشاهده ميشد، ممكن بودفكر كنيم كه :زنها،روي بعضي حسابهاازقبيل مثلاً، «خود شيريني «، يا مطلبي ازاين نوع، عملاً اين حالت را بخود بگيرند،اما وقتي مي بينيم درقسمتهاي ديگر جاندارن نيز، اين حالت هست ، درحالي كه براي آنها اين حسابهاي عقلي مطرح نيست، بلكه معمولاً مطيع غرايزهستند، ميتوانيم قبول كنيمكه خاصيتي است طبيعي يعني:بطور طبيعي،درجنس نر،اظهار تمايل قويتر از جنس مادهاست
علت اين امر هم ايسنت كه :حالت «تحريك پذيري» درنر بيشتراستتادرماده. دراكثرحيوانها مي بينيم که :بطور عادي ، به محض اينكه نر، ماده را مي بيند،دنبالش ميرودو اظهار تمايل ميكند، ودرمقابل ، مدتي ، ماده امتناع ميكند، تا بعدازمدتي ، ممكن است حالت تمايل برايش پيدا بشود، يا اصلاً پيدانشود
چون متوجه شديم که اين حالتي است طبيعي ، نه روشي سياسي و مصلحتيبه آن دليلي كه درمقدمه عرض كردم دراسلام، به اين امر، و به اين واقعيت ، توجه شدهاست.چطور؟
اسلام، درمقررات جنسي، مقداري حدود و قيودبيشتر براي بيرون افتادناعضاي زن، براي ظاهر شدن قسمتهاي مختلف زن، قائل شده. شايد اطلاع داشته باشيدكهقسمت عمده اي ازآزردگي هائي كه دربين زن و شوهرها پيش ميآيد، و اختلافاتي كهدرروابط شان پيش ميآيد، به اين نكته برميگرددكه ، شوهرها، بخصوص دربعضي شرايط،احساس ميكنندكه زنها نسبت به آنها ازلحاظ جنسي، بي علاقه شده اند، ولابد اكثرشانهم دليلش را نميدانند!مثلاً ما مشاهده ميكنيم كه:وقتي، زن، حامله است، تمايلات جنسياو، خيلي ازحدكمترميشود.يا درزمان شيردادن به بچه، بازتمايلات جنسي اوكمترازحدمعمول است.واكثرشوهرها وقتي اين حالت بي تمايلي رادر زن احساس ميكنند، كم كم به زن،بدبين ميشوند، فكر ميكنندكه : زنشان به آنها بي علاقه شده باشدف توجه به آنهانداشته باشد!يا احياناً ممكن است فكر كنند كه ، زنشان نسبت به اشخاص ديگري، دلبستگيپيداكرده باشد! البته اين ، واقعيت ندارد.شايد ، باشد  دربين زنها ، كساني كه بهشوهرهايشان بي علاقه باشند.اما هميشه بي تمايلي زن به شوهر ، خصوصاً درصورتي كهدربعضي شرايط خاص پيش بيايد،يا شدت يابد، به اين دليل نيست ، بلكه اول، بطوركلي ،به اين دليل است كه به طور عادي ، تحريك پذيري- همانطور كه عرض كردم- درمؤنث ضعيفتراست تا درمذكر وديگر اينكه، وقتي مسائلي مثل بارداري يا شيردادن به بچه براي زنمطرح است، درآن موقع، حالت تحريك پذيريش، خيلي بيشتر ازمواقع عادي، تضعيفميشود
به هر صورت، دراين باره نميخواهم زياد توضيح بدهم اين حقايقي استمشهود،و نمونه هايش خيلي اتفاق افتاده. من درطول زندگيم، نمونه اش را مكرر ديده امكه : گاهي بي تمايلي زن، موجب دلسردي مردنسبت به زن شده ، و بازاين دلسردي ، اثرمعكوسي هم درزن داشته، كه زن هم تدريجاً نسبت به مرد واقعاً بيعلاقه و دلسردشده،وگاهي هم به جدائي زن وشوهراز همديگر . نمونه اين، مكرر پيش آمده، وهميشه هم پيشميآيد
اسلام،براي اينكه تحريك پذيري زن ومرد، به حد تعادل برسد،يعني:آن اندازه كه ممكن است مرد را دراظهار تمايل زنش نسبت به خودش راضي كند، و زنهم در مقابل، احساس فشار نكند، به دليل اظهار تمايل هاي زياده ازحدمرد)مقرراتي ازنظر حجاب وضع كرده، كه اگر اين مقررات، رعايت شود، كم كم ، تمايلات درمرد تخفيفپيدا ميكند، ودرزن تقويت ميشود
ميدانيم كه:معمولاً موجبات تحريكي جنسي در زن يا مرد، مشاهداتعيني جنس مخالف، يا توجه ذهني زياد به مسائل جنسي است. منظور اينست كه :هروقت ،درزمينه امور جنسي ، مردها ، زنها را بيشتر ببينند، يا بيشتر به زن ها بينديشند،بيشتر تحريك ميشوند، و همينطورهم، زنها. پس ،با توجه به آن اختلافاتي هم، كهدرحدودتحريك پذيري اين دوجنس وجود دارد، اسلام، اين برنامه راتنظيم كرده براي وجوداعتدال درتمايلات جنسي زن و مرد، كه : مردها، بيشتراعضايشان پيداباشد، يعني اشكالينباشد دراينكه قسمتي بيشتر از زنهاف،اعضاي خودشان را نشان بدهند.ولي درموردزنهادستورداده كه :قسمتي كمتر، تا حدي ضرورت زندگي اقتضا ميكند، اعضايشان پيداباشد.البته اين راعرض كنم:آن نوع حجابي كه ما الان هم،دربعضي جوامعه ها مي بينيم،يا ميدانيم كه درگذشته درجامعه هاي مختلف خودمان وجود داشته ، كه زن مثل گنجينهاشخاص خيلي پست ولئيم ، هميشه مخفي بوده و آفتاب نميديده، ازنظر اسلام مردوداست.اسلام، اين مقررات را وضع نكرده.اسلام دستورداده كه : زن خود را سبك نكند، بطورزننده خودش را نشان مردها ندهد.وبطور زننده  با آنان صحبت نكند.ودر وقتي كه اقتضاباشد و احتياجي مطرح باشد، مانعي ندارد كه دست و صورت زن پيدا باشد، اما درحركت ورفتار و گفتارش طوري باشد، كه مردها را به مسير انحراف جنسي سوق ندهد
حدود حجاب«جسماني و اخلاقي» دراسلام، براي تقريباً همين است
ولي اين تفاوت حدود حجاب زن و مرد، كه براي زن،اجازه داده كمترازاعضايش، يعني تنها دست و صورتش ظاهر باشد، ولي براي مردآزاد است اضافه بردست وصورت،بازو و سينه و حتي ساق پا هم پيدا باشد، به همان دليل است كه قبلاً عرض كردم معمولاً، مشاهده قسمتهاي مختلف اعضاي جنس مخالف، يك موجب بزرگ براي تحريك جنسيميباشد، وجون زن كمترتحريك ميشود، اسلام اجازه داده مردها بيشتر اعضايشان را نشانبدهند، ولي چون مردخيلي سريعتر تحريك ميشود، اجازه نداده كه زنها اينقدر،درنشاندادن اعضاء، مثل مردها آزاد باشند، تا اختلاف حدود تمايلات بيشتر نشود، وروابطخانواده را بهم نزندو ناسالم نسازد
پس ، با اين برنامه كه اسلام تعيين كرده،بطور طبيعي،خواست جنسيدرزن و مرد، بحد يكنواختي ميرسد. يعني:وقتيكه زنها بيشتر اعضاي مردها را ببينند،مقدارتحريك پذيري شان، ازحد طبيعي بالاتر ميرود. و وقتي مردها كمتر اعضاي زنها راببينند، مقدار تحريك پذيري شان ازحد طبيعي پائين تر ميآيدو وبا اين بالارفتن حدودتحريك پذيري درزن، و پائين آمدن حدود تحريك پذيري درمرد، خواسته هاي جنسي اينها باهم متعادل ميشود. وآن اختلافاتي ، كه هميشه مي بينيم درخانواده ها بروزميكند،عاملش، كه تفاوت درجه تمايل جنسي است، ازبين ميرود.پس دليل تفاوت درحدود حجابزن و مرد، مصلحت هم خود زن، وهم مرداست، اينست كه: زن ومرد، درخواسته هاي جنسي شان،به حد يكنواختي برسند. واين،نه به اين دليل است كه ايجاد فشار نسبت به زن بشود، وبه اين ترتيب آن تبعيض كه شما اشاره كرديد مطرح نشود. نه ، مصلحت زن در- خانواده ودر جامعه نيز- اين است كه : اندازه مناسب خواست مرد، تحريك بشود.، همانطور كه مصحلتمردهم ، چنين است.پس اصلاً، مسئله تبعيض مطرح نيست، بلكه مسئله مصلحت و سلامت جنسيزن ومرد، ومصلحت زندگي خانواده و سلامت جامعه مطرح است
بعد ازاين مختصربراي جواب دو سؤال آخر، برگرديم به مطلب مهمتركهسؤال اولتان بود: كه : اسلام، چراحجاب را وضع كرده؟
قبلاً باز تاكيد كنم كه«حجاب»- بخلاف آنچه تصور ميشود- مخصوصتنها زن نيست. بلكه براي مرد و زن هست، با تفاوت درجه كه شما هم درسؤال دومتان بهاين مطلب توجه داشتيد
از جواب اين دو سؤال كه گذشت، متوجه شديم كه از لحاظ جنسي، مصلحتزن و مرد، هردو، دراينست كه:كمتر اعضاي زن پيدا باشد، و مردها كمتر اعضاي زن راببينند. و متوجه شديم كه :برداشتن حجاب ، با آن اندازه معين از زنان، چطور ايجادناهماهنگي ميكند، يا تحركي پذيري مرد را بيشتر ميكند. ودر نتيجه چطور خواسته هايجنسي زن و مرد نا متعادل ميشود، كه آثارنا مطلوب را در متلاشي كردن خانواده ها بهدنبال دارد
و اما جنبه مهمتر، جنبه اجتماعي برداشتن حجاب:قبلاً بطور خلاصه،داستاني را درباره يك جامعه اسلامي تعريف ميكنم برايتان، كه مشابهش درخيلي ازجامعهها بطور مكرر ديده شده، نميدانم آيا اسم«آندلس» را شنيده ايد يا خير؟(اينكه ترديددارم به اين دليل كه برنامه هاي تحصيلي و تعليماتي دشمن درمدارس ، يا بطور عموم،فرهنگ استعماري كه دراين سرزمينها به ما تحميل شده ، كاري كرده كه واقعاً مانسبت بهگذشته خودمان ، نسبت به تاريخ خودمان، اطلاعات درستي نداشته باشيم
به هر صورت)آندلس ، قسمت جنوب غربي سرزمين اروپا بود، كه درزمانشكوفايي تمدن اسلامي، مدارس، دانشگاه ها ،و مراكز تحقيق بزرگي داشت. و راستي، برايدوران طولاني ، چراغ علم و تمدن را درآن گوشه از دنيا، به بهترين وجه برافروخت، وبزرگترين سرچشمه اي كه نور فهم و  معرفت را ، به طرف اروپاهدايت كرد، و علم و تمدنرا به اروپا رسانيد، همان اندلس بود. الان درقسمتهائي ازآن سرزمين اندلس، دو دولتاسپانيا و پرتقال وجود دارد، و البته قسمتي از جنوب فرانسه فعلي هم، غالباًجزواندلس بوده
عرض كنم:بعد از اينكه مسلماناف تمدن اسلامي رابه جنوب غربي اروپارسانيدند،درهمين اندلس، كه همين قسمت جنوب غربي از سرزمين اروپا بود، . بنام اندلسمشهور شد، تادوران تمدن اسلامي، كار علم و تحقيقات علمي، بشدت  درپيشرفت بود. اينجاناچارم يك توضيح كوتاه اضافه كنم از زماني كه خلاقت تبديل به سلطنت شد، خصوصياتجامعه اسلامي ، بتدريج داشت دگرگون ميشد. يعني از زمان  بحكومت رسيدن معاويه، اوضاعواحوال گوناگون اجتماعي و اقتصادي جامعه هاي اسلامي ، بتدريج روبه انحطاط وقهقرائيميرفت، مثلاًدرهمين ايران، بقاياي شاهنشاهي ازبين رفته ، اين جا و آنجا، مرتبدرتلاش بودند از اين زمينه استفاده كنند.از اين فرصتي كه پيش آمده، بواسطه فسادحكومت ننگين اموي و عباسي، كه چند قرن درايران و ساير مناطق اسلامي، تصرف هايغيراسلامي مينمودند،اينها موقعيت را مغتن ميشمردند، وازآن استفاده ميكردند، و ملتمسلمان ايران كه با جان ودل از اسلام استقبال كرده بود، و به وسيله اسلام از قيدهاو اسارت وذلت وحقارت چندين  دهه نجات يافته بود، به تدريج، حرفهاي مزدورانه اينفرصت طلبان را، كه زمينه رشد هم داشت، مي پذيرفت ، و آماده ميشد براي اينكه از جهاتمختلف مجزي شوداز جامعه اسلامي ، يعني حركتي درايران بوجود آمدكه برخلاف حركتهايديگر جوامع اسلامي ، بجاي اينكه مبارزه اي با فساد حكومت اموي و عباسي باشد،درحقيقت دراين لباس مردم فريب، مبارزه اي بود با خود اسلام، با اين فلسفه جديد، اينبرنامه جديد، اين نظام جديد،كه به طرف ايران آمده ، وآن رژيم كهن را واژگون بود.جايتفصيل اين بحث نيستف فقط اين را عرض ميكنم ، كه: بتدريج توانستند اين انسانها ،كاري بكنند كه ايراني را، نسبتاً از اسلام دور كنند، از اسلام بيگانه كنندتفكراتي ، وتصوراتي به ملت ايران تحويل بدهند بنام اسلام ، با تفاوتهاي بسيارنسبتبه آنچه كه در حقيقت اسلام هست،. ولي مي بينيم كه درهمين ايران، عليرغم تلاش چندينقرنه اين طرفداران ارتجاع كهن ايران، بازگرچه قيافه عمومي مسلماني دراين سرزمينتاحدي زياد دگرگون شده ، ولي نتوانسته اند ايران را كاملاً به ايران پيش از اسلامبرگردانند.نكته ساده اي كافي است براي روشن شدن اين مطلب
در ايران پيش از اسلام،به صورت قانوني و جبري، ملت ايران از سوادونوشتن و خط و كتاب و قلم محروم بود. به واسطه انقلاب اسلامي ،(زماني كه حكومت شوراحاكم بود)، اين مسأله ، حقي طبيعي شد براي هرمسلمان- كه ايرانيها هم، اكثراً مسلمانشدندواستقبال كردند از ديانت اسلامي- نه تنها حق، بلكه وظيفه ديني،يعني :انسانمسلمان ، مكلف است كه با سواد باشد و وبا اينكه تلاشها زياد بودكه ايران ، بطرفارتجاع پيش ازاسلام برگردد، ولي باز تا اين قرن مي بينيم همه كلكها زده اند، ملتايران كه به حق طبيعي خودش لااقل كه سواد و معلومات بوده، رسيده،و هيچ وقت، اينطرفدارن ارتجاع نتوانسته اند ايراني را ازاين حقش محروم كنند،وبه آن دوران ننگينپيش از اسلام كه محروميت ملت ازسواداست برگردانند
درجاهاي ديگر هم ، وضع ، از جهاتي، به همين ترتيب بود.يعني :بعداًكه سرزمين اسلام، هرگاه و بي گاه به چندقطعه تجزيه ميشد، وبه تدريج حكومتهاي مختلفبه وجود مي آمدند، گرچه اين حكومتها، هيچ كدام حكومت اسلامي نبودند، گرچه در همه جابه تدريج داشتند قيافه هاي عمومي اسلام راعوض ميكردند، وچيزديگر به خورد مردمميدانندبه جاي اسلام ، و بالاخره اينها نمي توانستند بكلي، اوضاع و احوال اسلاميرا، و جامعه اسلامي رادگرگون كنند
درآندلس هم حكومت، حكومتِ سلطنتي بود، حكومت شورا و خلافت وجودنداشت.ولي با اين حال ،اينها روش حكومتشان معتدلتر وآرامتر بود از روش حكومتعباسيان دربقيه سرزمين اسلامي .به هر حال، غرضم اين بودكه :اينها گرچه حكومتشانسلطنت بود و اسلامي نبود،و گرچه طبيعت اين نوع حكومت با اسلام و فلسفه اسلاموبرنامه هاي اجتماعي اسلام سازگار نيست ، ولي باز نمي توانستند يكباره قيافه اسلامراعوض كنند، و يكباره  حكومت دلخواه خود را برمردم مسلمان تحميل كنند. مردم مسلمان،حاضر نمي شدند، اگر حكومتي يك جا و با سرعت از جميع جهات ميخواست به قهقرائيبرگردد، هزمش كنند.به اين دليل، اين حكومت هاي فاسد، اين دستگاههاي سلطنتي، بهتدريج ميتوانستند نفوذ كنند در برنامه هاي اجتماعي و فكري و فلسفي اسلامي، و بهتدريج جامعه را به طرف قهقرا برميگرداندند
درآندلس، گرچه حكومت، به اين ترتيب بود، ولي ،باز، مثل بقيهسرزمين اسلام، جنبه هائي از شو قي كه اسلام در دلها آفريده بود، به قدرت خودش ،تقريباًباقي بودكه آن جنبه علم دوستي وعلاقه به تحقيق بود.شوق علم و دانش، دردلمسلمانها به شدت بوجود آمده بود، كه درهرجا در تلاش بودندبقايائي از افكار كهن ،ازفلسفه هاي كهن، از تحقيقات، ازعلوم وجود داشته باشد.جمع كنند، و بياورند منظمومرتب كنند وترجمه كنند به عربي، و شروع كنند به شرح و بسطش. به اين دليل، آندلس هم، يك مركز تمدن شكوفاي اسلامي شده بود.يكي از كارهاي آندلس اين بودكه (مقايسه كنيدبا بقيه حكومتهاي مقتدردرطول تاريخ ها كه وقتي رفتندجائي و قدرتي پيدا كردند،چطورمردمش را استثماركردند) چون رنگي ازتمدن اسلامي،از فكراسلامي، از اخلاق اسلامي،وبشردوستي اسلامي وجود داشت تلاش ميكردند براي اينكه:اروپاي غرق درجهالت و توحش را،اروپاي اسيردر برابر دستگاههاي سلطنتي ودربرابر كليسهاي مزدور و متقلب را،از داماين همه نيرنگ استثمارنجات بدهند.به اين دليل،به عوامل مختلف،جوانان اروپائي را جلبميكردندبه طرف مراكز تحقيق و دانشگاههاي خود،وآنها را، باسوادو معلومات و حقايقعلمي زور آشنا ميكردند
باز اينجا يك جمله را اضافه كنم كه ، متوجه بشويد،علم درآندلسچقدر پيشرفته بود: شما دركتابهايتان اين طور ميخوانيدكه آنكسي كه كرويت زمين را كشفكردگاليله بود، درست است؟ اين هم يكي از كلكهاي استعماري، يا ساده تر بگوئيم طرفداري حكومت ارتجاع كهن ايران كه به اين ترتيب ، ملت را از تمدن اسلامي خودشبيگانه كنند! حقيقت مطلب اينست كه: درآندلس ، اين نظريه ، به وسيله يك دانشمند،فقيه مفسرفيلسوف اسلامي ، بنام «يعقوب بلنسي»- كه اهل همين والنسياي فعلي بود، وبهبلنسي مشهور شده – درحدود چند قرن پيش ازگاليله، به طور وضوح  مطرح شده،موضوع جدالوبحث با بقيه دانشمندان وفلاسفه اسلامي شده .چند بيتي از غزالي به ياد دارم كه يكياز دانشمندان مخالف با ابو بعقوب بلنسي، مجادله ميكند با او،درباره نظريه اش كهكُرويت زمين است، واورا به افكار خرافي متهم ميكند.آن دو بيتي كه يادم هست، خلاصهنطر ابويعقوب بلنسي درباره كرويت زمين است كه  درشعرشاعر، اينطور بيان ميشود
والارض كرويه، حف السماء بها
فوقاً و تحتاً،فصارت نتطع، مثلاً
صيف الشمال شتاء للجنوب بها
فصاربينهما هذا و ذا،دولا
خيلي پيشرفته، خيلي واضح ، خيلي روشن، اين مطلب را بيان مي كند،كه زمين يك جسم كروي شكل است ، كه بقيه آسمان و فضا و موجودات از تمام جهات آن رااحاطه كرده اند، واين ، مثل يك نقطه است دراين فضا
تابستان درشمال، زمستان درجنوباست،واين تابستان و زمستان بين جنوبوشمال،دست به دست ميشوند.الان مي بينيم كه در برنامه هاي تعليماتي ، اينطور به ماتفهيم ميكنندكه :بله، اروپا بود اين نكته را كشف كرد. يك دانشمند غير اسلامي بودكهاين نكته  را كشف كرد،گاليله! ولي به حساب عقل مي فهميم : گاليله اي كه دراين زمينهتلاش كرده، حتماً مطالعاتي بايد درباره نظريات دانشمندان پيش داشته باشه  بنابراين، به طور طبيعي به اين نكته مي رسيم كه گاليله درمطالعاتش متوجه شده كه قرنها پيشاز خودش دانشمندي به نام ابو يعقوب بلنسي اين مطالب را گفته و وقتي اينها را از اوگفته و پذيرفته آورده و اعلام كرده ولي احتمالاً چون خيلي اصيل  نبوده ، چون خيليآگاهي نداشته ، درمطالبش به حديقين نرسيده مي بينيم درمقابل تهديد و ارعاب ازاظهارنظر خودش پشيمان شد
درحالي كه در قرون پيش ابو يعقوب اين مطلب را گفته بودو مي نشستبحث ميكرد، تبادل نظر ميكردو با مردم جدال ميكرد، وگاهي بعضي ها كه اطلاعات ومعلوماتشان پائين تر بود اتهاماتي براي اوهم درست ميكردندشايد هم مخالفت شديد كليسابا نظريه كرويت زمين به همين دليل بود كه اين نظر را قبلاً دانشمندان اسلاميدرآندلس اظهار كرده بودند، ودشمني كليسا با اسلام با قدري شديد بود كه به آسانيقابل توصيف نيست
الغرض:اندلس پيشرفته، روشش با اروپاي غرق در بدبختي و جهالت اينبود كه عرض كردم  با وسائيل مختلف جوانان را جلب ميكرد، واين جوانان درمدارس ودانشگاهها به تحصيل مي پرداختند، و با دنياي معلومات به طرف اروپاي تاريك و بدبختخودشان برميگشتند.طبعاً حكومت دردست سلاطين و كليساها بود. اينها راضي نبودند كهمردم اروپا روشن بشوند، زيرا مردمي كه حسابي روشن بشوندبه طور عادي ، ديگر زير بارستم نمي روند.به اين دليل، انواع تلاشها ميكردندكه ازرفتن جوانان به طرف آندلسجلوگيري كنند.يا وقتي كه اين جوانان برميگردند آنها را با پول بخرند(همان طور كهدردنياي امروز خودمان رايج است )و به عناوين مختلف كاري بكنند كه جلوي بحث اينها رادربين مردم ، جلوي بحثهاي روشنگرشان را بگيرند، و نگذارند مردم با يك تمدن پيشرفتهو با علم آشنا بشوندولي اين جوانان كه به علم و دانش رسيده بودند مشكل بود همه شانتسليم اين خواستهاي حكومت كليسائي و درباري بشوند به اين دليل گاه و بيگاه توافقكليسا و دربار به اينجا مي كشيدكه حمله هاي شديدي ميكردند براي نابود كردن اينجوانان از جمله يك نكته را برايتان تعريف مي كنم
اين مطلبي كه الان بصورت تزريق آمپول دردنياست و مسلم است،درآناوايل، درآندلس بصورت يك نظريه اي مطرح شد، كه معمولاً تمام مطلب و حقايل علميهمينطور است. اولاً نظريه اي است، و بعد از مطالعات بيشتر و بيشتر يا رد ميشود، ياتبديل مي شود به يك حقيقت و يك اصل وقانون علمي. در اندلس ، استدلالهائي براي اينمطلب ميشد: ممكن است از طريق پوست واز طريق رگ، دارو وارد بدن بيمار بشود، و بيمارشفا پيدا بكند.جوانان اروپائي ، دربين مردم،اين مطلب را برزبان آوردن…واين حرف ،بهانه اي شد دردست كليسها و دربارها براي شوراندن مردم ساده لوح و بيچاره عليه اينجوانان و عليه اين تمدن و علم كه اينها آورده اند، كه:اي مردم! بدانيد اينها چقدرلا مذهب اند!اينها چقدر فاسند 1 ميخواهند از جاهاي ديگر بدن انسان به جاي دهان ،استفاده كند!!!ميخواهندكارخداي را عوض كنند! واز اين قبيل ترهات و حرفهاي ابلهانه،والبته:عوام فريبانه اين جوانها، طبق معمول به نام «اخلالگر»به جامعه معرفي شدند، وجامعه تحريك شد، ودريك قتل عام ، ازاين جوانان و افراد طرفدارشان ، صد هزار نفر رادراروپا كشتند! چه ثروت مهمي كه اروپا از دست داد! با اين صدمه، يقيناًبراي سالها،عقب ماندازاينكه بتواند به طرف تمدن پيش برود
الغرض، روش ارتباط جوامع اسلامي با جامعه هاي غير اسلامي اينطوربود، كه اندلس با اين روشها ميخواست اروپا را به تمدن اسلامي و با علم و فكرپيشرفته خودش آباد بكند.اما عكس العمل آنها هم اينطوربود.اروپا وقتي متوجه ميشد كهاندلس خطري بزرگي است براي نابودي قدرت استعماري حكومتها و كليساهايش، از راههايمختلف، به تلاش افتادكه كاري بكند، سدي در برابر اينها به وجود بيايد. يا حتي اگرامكان داشته باشد براي تضعيف اين مركز تمدن كه يك صدمه اي شده بود دركنار دست اينحكومتها، بوجود بياورد، و كاري بكنندكه مردم اروپا درهمان جهل و ناداني بمانند واستعمارگران به حكومت ستمگرانه خود ادامه بدهند. مهمترين برنامه هاي سياسي كه بااين منظور پياده كردند كه در حقيقت خطرناكترين حمله به پيكر قوي و نيرومند جامعهاسلامي اندلس بود، اين بود كه: عده اي از زنان خود فروش، را و آنها را كه تسليمبودند به خواستهاي دربارها و كليساها ، تشويق كردندو بودجه هائي دراختيارشانگذاشتند كه بيايند به طرف اندلس، و جوانها را به ازاي تمايلات جنسي ازطُرق غيرمشروع جلب كنند، درآن اوايل، جامعه اسلامي، آگاه تر بود از اينكه اين كلك، درش مؤثرباشدو با خشونت و شدت تمام، اين كلك را خنثي كردند، واين زنان به اروپاي خودشانبرگشتند. به تدريج زمان گذشت، و در اختفاي بيشتر، و درزير پردهاي پوشاننده وفريبندهبيشتر،دوباره اين كاروان تمدن اروپائي ، يعني كاروان فاسد كردن جوانان، به طرفاندلس سرازير شد.و مختصر عرض كنم:بودجه هاي سنگيني دراختبار اين زنان قرار ميگرفت وگاهي جوانان را با پول هم تطميع ميكردند.نه تنها به وسيله لطا فت و زيبائي خودشان،پول هم ميدادند به جوانان، وبراي لحضاتي جوانان را به طرف خودشان جلب ميكردندوزمان گذشت و گذشت و گذشت تا كار به جائي رسيد كه جوانان، بدون پول هم آنقدر سستعنصر شده بودند كه مقاومت اسلامي و ايماني خودشان را از دست داده بودند،وبه طرف اينزنان- كه حربه خطزناكي بودند از طرف دشمن اندلس، و به طرف اندلس روانه شده بودندكشيده ميشدند.بازفساد و تباهي درجوانان جلوتر رفت ، به حدي كه اينها دلباخته ميشدنددربرابر اين زنان جلف و خود فروش، و گاهي حاضر ميشدند و پول هم ميدادند،كه:ايندفعه،زنها اظهار تمانع ميكردند
البته اين ، زماني طولاني خواست تا جوانان از آن حد شجاعت و شهامتاسلامي خودشان، به اين حد پوچي و وقاحت وذلت وحقارت برسند.به هر صورت، اين حربه ،خطرناك كارگر افتاد، واروپا متوجه شد كه جوانان اندلسي، ديگر داراي آن نيرو وقدرتجنگي و مقاومت عظيم و انگيزه ايماني و جهاد نيست، كه:اگر به سرزمينش حمله ايبشودبتواند براي مدتها مقاومت بكند، اين بود براي سالها وحتي قرنها، لشكر كشي هايمتناوب گوچك و بزرگ، از جهات مختلف اروپا، به طرف اندلس جريان پيدا كرد، واين حملاتمتوالي ، كم كم ، پيكر اندلس را ضعيف كرد تا حدي كه احتمالاً اطلاع داريدف، كهچطورآن دستگاه مشهور ننگين تفتيش آراء و عقايد دراندلس از طرف اروپائيها بهوجودآمد، كه هر جا انساني، اظهار مختصر تمايلي به تمدن اسلامي ميكرد، با انواعشكنجهاي ننگين وغيره انساني، كه شايد در دنياي امروز خودمان هم نمونه اش پيدا نشود،او را آزارميدادند و از بين مي برند و چنان شد كه اندلس، مركز تمدن عظيم علمياسلامي ، تبديل شد به يك دنياي تاريك و اروپائي كه الان هم تقريباًدرآن قسمتپرتقال و اسپانيا، همين شرايط تاريكي و خفقان وجود دارد، و به نسبت كاروان پيشرفتطبيعي تمدن علمي ، آن كارواني كه اسلام به حركت درآورد و تا قدمها جلو، درهمه جاياروپا، هدايتش كرد،اين دو حكومت كه مراكز اصلي تمدن بودند، خيلي عقب ماندند.اين،داستان مختصر را به طور اجمال برايتان تعريف كردم به اين منظور بود كه متوجه بشويد زني كه از سنگيني و عظمت خودش صرفنظر ميكند، وخودش را مثل بازيچيه اي براي ارضايشهوات مردها درميآورد، چه حربه خطرناكي است براي ازبين بردن نيروي مقاومت و احساسمسؤليت درجوانان .تا ريخ حيات بشر، نمونهاي زيادي از اين قبيل به ياد داردكه بيبندباري جنسي، و عياشي، نيروي مبارزه و مقاومت، را از جوانان گرفته است. جنگ بزرگجهاني اخير را اگر شما بياد نداريد خيلي ها بياد دارند. و شما نيز لابد درباره اشاطلاعاتي كم يا بيش به دست آورده ايد.آلمان و نيروهاي متفقش به هرجا لشكر كشيميكردند، كمي يا زياد، با مقاومت روبرو مي شدند، گرچه درآن محل هم امكانات جنگيبراي مقابله با متفقين يا ناچيز بوده باشد. تنها شهري كه بدون مقاومت، خود راباختشهرپاريس بود، اين شهر درآن ايام مركز دانشمندان و پژوهشگران دررشته هاي مختلفومركز حقوقدانان  بود. با اين حال، آن نيروي جوان ومبارز را ندشت كه دربرابر هجومدشمن سلاحي بردارد و به مقابله برخيزد! چرا؟چون، پاريس آن ايام، شهر كاباره ها بودشهر مستي و عياشي بود.شهر بوالهوسي و افسار گسيختگي جنسي بود. شهري  بود كه جوانانشبه جاي مردانگي و احساس مسؤليت دربرابرحيثيت وآبرو و موجوديت سرزمين خود، با فسادجنسي و با مستي، آشنائي داشتند.جواني كه «دستي به جام و باده دارد و با دستي به زلفيار، دستي ديگر نداردكه خاكي بر دشمن بريزد»و ناچار بايد مزه شكست و اسارت ، و لهشدن ناموش و حيثيت سرزمين خود را درزير پاي دشمن بچشد.وآن وقت، به جاي دشمن، خاكبرسرخودكند
نمونه نزديكتر، نمونه اي كه همه شما،اگر به مسائل مرگ و زندگيملتها، به مسائل جنگهائي كه دشمنان برملت ها تحميل ميكنند، توجه داشته باشيد، حتماًازآن خبرداريد و فراموش نكرده ايد: جنگ رمضان دو سه سال پيش- ارتش مصر با اسرائيل،يا درست تر بگوئيم با پادگان نيروهاي ضد اسلامي به ظاهر متخاصم ، كه لااقل ، دريكامر ، با هم اتحاد دارندوآن دشمني با اسلام است. اين ارتش، يعني ارتش مصر، در ششسال پيشتر يعني درسال 1967با منتهاي حقارت و ضعف ننگين ترين شكست را در برابر ارتشاسرائيل خورد، و باسرعتي سرسام آورسرزمين وخانه ومسكن وزن وبچه وخواهر وبرادر وپدرومادر وتمام آنچه را كه داشت، به دشمني تسليم كردكه كمترين ارزشي براي شرافت وشفقتو انسانيت قائل نيست. وخود ارتش مصر ميدانست كه اگر شكست بخورد، ارتش بي عاطفهدشمن، با عزيزان و مقدساتش چكارميكنند.با اين حال ، آن شكست شرم آور را تحمل كرد، وباسرعتي كه راستي پرنده گان مهاجر نيز نمي توانند داشته باشند، درعرض چند ساعتهزاران هكتار سرزمين خودرا با نهايت ذلت و رسوائي رها كرد،و باهرچه داشت دراختياردشمن گذاشت. و آنگاه، به سوي حياتي سراسر حسرت و رنج گريخت.درحالي كه همين ارتش ششسال بعد، چنان انتقامي از دشمن گرفت كه بزرگترين و آگاهترين مفسران و كارشناسانجنگي ازتفسير آن درمانده بودند! اين ارتش، درعرض چند ساعت درزير يكي از خطرناكتريننيروي هوائي استعمارگران متحد،و در برابر توپخانه هاي بي امان ومراقبتهاي بي اشتباهدستگاههاي الكترونيكي دقيق آمريكا، چه در خاك و چه در مديترانه ، توانست از مانعمهم كانال سوئز عبو ركندو خط دفاعي وعجيب افسانه اي «بارلف» را درهم شكنند، وخيليشديدتر از آنچه ، خود درجنگ پيش عقب نشسته بود، دشمن رابراند وتارو مارش كند، اينحادثه ، راستي غير قابل درك بود.زيرا به ياد داريم ، كه دربين اظهار نظرهاي گوناگونيكي از مفسران وكارشناسان جنگي اروپائي گفته بود: اگر تمام نيروهاي ممالك اروپايغربي متحد شوند و به ديوار بارلف! حمله كنند، پس از دهها روز جنگ با تمام امكانات وتجهيزات، نمي توانند درآن رخنه كنند،
راستي ، خواهران هيچوقت ازخودتان پرسيده ايد كه، زبوني و بيآبروئي سال 1967چطور درسال 1973باآنهمه فوق العادگي جبران شد؟ چطورآن ارتش توانستآنهمه قدرت ازخود نشان دهد، كه چندسال قبل آن ذلت را نشان داده بود، اين ارتش،چطورتوانست با آن قهرماني كم نظير آنهمه رسوائي و حقارت را با صد چندان جبرانكند؟اجازه بدهيد من راز آن همه بي عرضگي سال 1967 و آنهمه افتخارو سرفرازي رمضانسال بعد را، در دوكلمه برايتان خلاصه كنم:ارتش مصر درسال 1967، ارتشي بود عياش وفاسد، كه پشت جبهه اش را،زنهاي جلف و خود فروش پركرده بودند. و شب پيش ار شروع جنگ،هشتصد نفراز افسران اين ارتش بوالهوس ، در كاباره با زنان لخت ونيمه لخت درحالخوشگذاراني و رقص بودند، اما همين ارتش ، پس از شش سال تصفيه در شبي كه بامدادش راآتش جنگ افتخار برافروخت ، يكي دوساعت پيش از شروع جنگ براي سحري بلند شده بود، وبا زبان روزه نماز جماعت  صبح را اقامه كرد، وبعد با شعار الله اكبر جنگ را شروعكرد، وشما اين مطالب را درروزنامه هاي چندسال قبل خوانده ايد. آري ، خواهرانم ! اينبود راز شكست سال 1967، و اين بود راز پيروزي پر عظمت سال رمضان شش سال پس ازآن
همانطور كه گفتيم ، تاريخ ، نمونه هاي فراواني از اين واقعيت هايغيرقابل ترديد را ديده است. .اين دوسه نمونه كه تعريف كردم فقط مشتي بود از خروارهاو خوشه اي از خرمن ها. حالا كمي دقت كنيد كه متوجه شويد: دشمنان شما، با نشان دادنشعار فريبنده و جذاب آزادي ، چرا شما را به سوي لختي وبي حجابي دعوت ميكنند؟جوابشخيلي ساده است، هم ديدار دوست، وهم شكار پوست! آنها با لخت كردن شما ( بي ادبينباشد) و با كشف حجاب شما، هم بساط عيش وخوشگذارني خود را رنگين ميكنند، وهم اساسيميريزند كه از خطر عكس العمل جوانان، و تلاش آنان براي به دست آوردن «آزادي واقعيدرامان بمانند
قضيه ، خيلي ساده است. جوان كه بايد رگ غيرت داشته باشد تا احساسمسؤليت و وظيفه كند. وقتي خود،با دشمنان،هم بزم و همقطار مي شود، و فريب زيبائيهايزنان لخت شده را ميخورد، در مستي هاي عياشي و هوسراني ، نرد وظيفه شناسي، وحسن دفاعاز ناموس وحقوق را مي بازد
خواهرانم! درزندكي افراد نير، ميتواند هزاران نمونه از اين ماجرهارا ببينيد
و السلام
نوشته: شهید کاک احمد مفتی زاده

سرمایه در اسلام

11 سپتامبر
درعلم‌ اقتصاد، اصطلاحاتي‌ داريم‌ كه‌ اين‌ اصطلاحات‌ هركدام‌ به‌ سلسله‌ روابط ‌ و مسائلی بستگي‌ دارد‌ که اگر بخواهيم‌ درمورد سرمايه‌ با تمام‌ مقياس هاي‌ علمي‌ اقتصاد بحث‌ كنيم‌ ، وقت‌ زيادی مي خواهد و بعد مالكيت‌  و فرق‌ بين‌ سرمايه‌ و مالكيت ‌، جلوه‌هاي‌ مختلف‌ سرمايه‌داري‌ و… اين ها از جمله مسائلي‌ است که‌ (بحث در رابطه با آن ها) خيلي‌ ط‌ول‌ خواهد کشید ‌، ولي‌ من‌ از اين‌ ط‌بقه‌ بنديهاي‌ اقتصادي‌ صرف‌ نظ‌رمي‌كنم‌ و دريك‌ مفهومي‌ قابل‌ درك‌ براي‌ اكثريت‌ مردم‌ ، دو اصل‌ را ازاصول‌ اقتصادي‌ اسلام ،‌ خلاصه‌ مي‌كنم‌.
يكي‌ اين كه‌ سرمايه‌ از نظ‌راسلام‌ چيست‌؟ و چند نوع است‌؟ و بعد با تناسب‌ آگاهي‌ كه‌ درمورد سرمايه‌ از نظ‌ر اسلام‌ پيدا كرديم ‌، مي‌رسيم‌ به‌ مفهوم‌ مالكيت ‌.
سرمايه‌ از نظ‌ر اسلام‌  سه‌ نوع است : سرمايه‌ ط‌بيعي ‌، سرمايه‌ تحصيلي ـ كه‌ دراصطلاح‌ امروزي‌  توليدي گفته می شود ‌اما اصلاح‌ قديمي اش‌ همان‌ تحصيلي است و يعني‌ انسان‌ حاصلش‌ مي‌كند ـ و سرمايه‌ اعتباري‌.
سرمايه‌ ط‌بيعي‌ عبارت است‌ از چيزي‌ كه‌ انسان‌ درفراهم‌ كردنش زحمتي‌ نداشته و كاري‌ نكرده‌ است ‌. عالم‌ ماده‌ عموما براي‌ انسان وبراي‌ هر جانداري‌ درحد امكان‌ استفاده‌ اش ‌ سرمايه‌ ط‌بيعي است‌ ‌. زمين ‌، آن چه‌ درزمين‌ است‌ آنچه‌ دراط‌راف‌ زمين‌ است‌ و اگرمتناسب‌ و معقول‌ علم‌ پيشرفت‌ كند ، نه‌ اين كه‌ فضانوردها در كره‌ ماه‌ پياده‌ ‌شوند در حالی که درآن‌ خانه‌ انسان ها از گرسنگي‌ بميرند ، اگرپيشرفت‌ علمي‌ ما درست‌ شد ، (و در این حالت) به‌ منظ‌ومه ‌هاي‌ ديگر و كهكشان ها رفتيم‌ ، آن چه که در آن ها آفريده‌ شده است ،‌ همگی‌ سرمايه‌ ای ط‌بيعي‌ دراختيار انسان است‌ .
ازنظ‌ر اقتصاد اسلامي‌ سرمايه‌ ط‌بيعي‌ مط‌لقا به‌ احدي‌ تعلق‌ ندارد . زمين‌ – يعني‌ سط‌حش -‌ براي‌ كشاورزي‌ ، براي‌ خانه‌سازي و… مط‌لقا به‌ احدي‌ تعلق‌ ندارد . ملك‌ عام‌ انسان هاست و بعد معادن‌ و آن چه که از زمين‌ به‌ دست‌ مي آید ، جنگل ها ، تمام‌ ثروت هاي‌ سطح و درون‌ زمين‌ ، آن گونه كه‌ توضيح‌ داديم‌ متعلق‌ به‌ تمام‌ مردم‌ است ‌. قانون‌ « والارض‌ وضعها للانام »‌ اين‌ خود زمين‌ ، و « خلق‌ لكم‌ ما في‌ الارض‌ جميعا » مرحله‌ نهايي ‌، و « سخر لكم‌ الشمس‌ والقمر» . به‌ ط‌ور خلاصه‌ به‌ انسان‌ خط‌اب‌ مي‌كند . خداوند ، زمين‌ را براي‌ افراد معيني‌ نيافريده است ‌. براي‌ همه‌ شما انسان ها ، وآن چه‌ درزمين‌ است‌ و (حتی فراتر از آن ها) .
نكته‌اي‌ است‌ دستوري‌ و « خلق‌ لكم‌ ما في‌ الارض‌ جميعا » چند عبارت‌ ديگر هم‌ مط‌رح‌ است‌ و « خلق‌ لجميعكم‌ جميع‌ ما في‌ الارض‌و خلق‌ لجميعكم‌ ما في‌ الارض‌و خلق‌ لكم‌ جميع‌ ما في‌ الارض » ‌اين‌ سه‌ عبارت‌. اما يك‌ عبارت‌ ديگر و « خلق‌ لكم ما في‌ الارض‌ جميعا » بلاغت‌ قرآن‌ در همه‌ جا هست از جمله اين‌ نكته ؛  كلمه‌ « جميعا » را در اين‌ آخر آورده است‌ تا هردو مط‌لب‌ روشن‌ شود . تمام‌ آن چه در زمين‌ است‌ ـ نه‌ بعضی از آن ها – وبعد براي‌ تمام‌ انسان ها ـ نه‌ افرادي‌ معدود ـ كه‌ خلاصه‌اش‌ درزمان‌ خودمان‌ اين ط‌ور می شود که  ما نمی توانیم درآن‌ عبارت‌ عربي‌ معادل‌ آن را عينا (یافته و) مط‌لب‌ را  ترجمه‌ كنيم .‌ معني آن‌ چنین است ؛ كه‌ تمام‌ آن چه را كه‌ در زمين‌ هست‌ براي‌ همه‌ شما انسان ها آفريده‌ است ‌، بدون‌ تبعيض‌ وامتياز. اين‌ سرمايه‌ طبيعي است‌.
سرمايه‌ تحصيلي‌ يا به‌ اصطلاح‌ امروز ، توليدي ‌، عبارت‌ است‌ از آن عامل‌ اول‌ با دو عامل‌ ديگر که به صورت  خلاصه‌ از آن رد مي‌شوم‌ كه‌ بسیاز هم‌ اصطلاحي‌ وخشك‌ نشود‌. عامل‌ اول‌ يعني‌ سرمايه‌ طبيعي ‌،  مثلا می گوییم : زمين‌، معادن ‌، جنگل ها و… با دو عامل‌ ديگر ، نيروي‌ انساني‌، يعني ‌: كار و زمان ‌، سرمايه‌ توليدي‌ يا تحصيلي‌ عبارت‌ است‌ از اجتماع‌ سه‌ عاملِ سرمايه‌ طبيعي‌ به‌ اضافه‌ انرژي‌ انساني‌ به‌ اضافه‌ زمان‌ . وقتي‌ اين‌ سه‌ عامل‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ داد ، سرمايه‌ تحصيلي‌ به‌ وجود مي آید .
و بعد يك‌ قرارداد كه‌ عبارت‌ است‌ از سرمايه‌ اعتباري ‌، يعني ‌: پول . پول‌ از نظر اسلام‌ ذاتا ارزش‌ ندارد ، به‌ هيچ‌ ترتيبي‌ انسان‌ نمي‌تواند تنها با پول ‌، پول‌ به‌ دست‌ بياورد . پول‌ مقياس‌  است ‌، مقياسي‌ قراردادي در بين‌ انسانها ‌ است‌  براي‌ تعيين‌ ارزش (اجناس و… برای مثال تعیین ارزش)‌ اين‌ دستمال‌ اين‌ میكروفن‌ و هرچيز دیگر و  علت‌ اين نیز‌ بي‌ اعتباري‌ ذاتيش است كه‌ هميشه‌ درنوسانه است ‌. ذات‌ پول‌ از نظر اسلام‌ واجد اهميت‌ و ارزش‌ نيست‌، اين‌ از سرمايه‌ اعتباري ‌
.ذات‌ سرمايه‌ ط‌بيعي‌ هم‌ به‌ احدي تعلق‌ ‌ ندارد متعلق به عموم‌ انسان هاست‌. پس‌ آن چه دراين‌ ميان‌ مي‌تواند داراي‌ ارزش‌ باشد ، عبارت‌ است‌ از : سرمايه‌ توليدي‌ ، يعني ‌: سرمايه‌ طبيعي‌ به‌ اضافه‌ كار به‌ اضافه‌ زمان . و بعد دريك‌ بررسي‌ كوتاه‌ و سريع نیز برای آن‌ كه‌ متوجه‌ شویم زمان‌ هم‌ عامل‌ بزرگ‌ نيست رد می شوم ‌. عامل‌ مهم‌ عبارت‌ است‌ از انرژي‌ انسان ‌. مثلا يك‌ انسان‌ ممكن‌ است ده‌ سال‌ برای کاری‌ زحمت‌ بكشد و آن كار ارزشي‌             براي‌ انسان ها نداشته‌ باشد . (یعنی) زحمتي‌ بیهوده كشيده‌ باشد ، در آن مدت‌ محصولي‌ به انسان ها  تحويل‌ نداده‌ باشد كه‌ برایشان مفید باشد . دیگری يك‌ سال‌ كاركرده‌ و محصولش ارزنده‌ است‌. پس‌ ذات‌ زمان‌ اعتبار كلي‌ ندارد. و (در این رابطه) مثال هاي‌ ديگر نیز‌ هست ‌. مثلا شخصی ابزاري‌ دارد كه‌ در مدتي‌ كوتاه‌ مي‌تواند وسايلي‌ بسازد و به‌ مردم‌ تحويل بدهد. مثلا  كفش‌ سازي . يك‌ انسان‌ ديگری‌ بازاري‌ دارد‌ كه‌ مثل‌ همين‌ «كلاش» (نوعی کفش کردی)‌ كردي‌ خودمان  در يك‌ روز تا می تواند یک جفت‌ تهيه‌ کند .
در مورد مقايسه‌ زمان‌ مي‌توانيم‌ بفهميم‌ كه‌ اين‌ كسي‌ كه‌ در يك‌ روز یک جفت‌ كلاش‌ تهيه‌ كرده‌ و آن يكي‌ كه‌ در يك‌ روز (برای مثال) صد جفت (یا بیشتر) كفش‌ تهيه‌ كرده ‌، اگر بنا باشد به‌ مقياس‌ زمان‌ ارزيابي‌ كنيم‌ بايد اين‌ مقياس‌ را در مورد كلاش‌ تقسيم‌ كنيم بر آن مقياس‌ در مورد كفش‌ . در حالي كه‌ نتيجه‌ قضيه‌ عکس می شود ‌ و  آن نیز به به‌ سرمايه‌داري‌ آدم‌ خور تبديل‌ می شود . بعدا توضيح‌ ميدهم‌ كه‌ در اسلام‌  اين‌ جايز نيست‌. الغرض!‌ آن چه اساس‌ است‌ و مهم ‌، عبارت است از ذات‌ كارانسان ‌، بعد از كار انسان‌ ارزش‌ زمان‌ مطرح‌ می شود نه‌ كار مثلا  يك‌ دستگاه ‌.
با توجه‌ به‌ اين‌ سه‌ اصل‌ ساده‌ درمورد شناسايي‌ اين‌ سه‌ نوع‌ سرمايه‌ الان‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ مي‌رسيم‌ كه‌ سرمايه‌داري‌ دراصطلاح‌ رايج‌ اقتصادي‌ دنياي‌ امروز به چه چیز گفته می شود . در دنياي‌ امروز سرمايه‌داري‌ عبارت‌ است‌ از اين كه‌ افرادي‌ با استفاده‌ ازكارخانه‌ها و وسايل‌ صنعتي‌ پيشرفته‌ بتوانند كار انسان ها را به‌ نفع‌ خودشان‌ استثمار كنند و بعد درعبارتي‌ كوتاه‌ تنها با پول ‌، پول‌ در بياورند. سرمايه‌داري‌ در مفهوم‌ ساده ا‌ش‌ اینگونه خواهد شد که دارای عواملي‌  مانند احتكار ،  گرانفروشي‌ ، نزول (ربا)‌ ، مثل‌ اين كه كار انسان ها را ارزان‌ بخرند و اين‌ قبيل‌ مسائل (هستند) ‌.
اين كه‌ انساني‌ براي‌ خودش‌ یک پيراهن‌ دوخته‌ يا آن برادر هجيجي ما (منطقه ای در اورامانات)‌ براي‌ خودش‌ تمام‌ لباسش‌ را تهيه‌ مي‌كند و صاحب‌ آن مي‌شود ، اين‌ سرمايه‌داري‌ نيست‌. اين كه‌ يك‌ انسان‌ از راه‌ حلال‌ و درست‌ يك‌ دكان‌ تهيه‌ مي‌كند ، محصولاتي‌ در آن‌ دكان‌ دارد و مطابق‌ نرخ‌ واقعي‌ به‌ فروش‌ مي‌رساند اين‌ سرمايه‌داري‌ نيست‌ . البته‌ اين‌ هم‌ يك‌ مساله‌ است ‌، ارزاني‌ و گراني‌ در اسلام‌ اعتباري و نسبی است . ‌ این نیز وقت‌ زيادی را (برای توضیح و بحث)می طلبد . الان به طور‌ خلاصه‌ (بیان) كنم‌ : وقتي‌ هست‌ كه‌ اگر انسان‌ هزار درصد خرجي‌ كه‌ كرده‌ سود و نفع‌ حاصل کند ، سرمايه‌ تحصيلي‌ و سرمايه‌ توليديش‌ را بفروشد ، (اما این سرمایه اش)  هنوز ارزان است ،‌ مثل‌ همان كلاشي‌ كه‌ گفتيم‌ يا مثل‌ انسان هایی كه‌ می روند و چوب‌ بيد تهيه‌ مي‌كنند سبدي‌ مي‌چينند در یک روز یک دانه‌ سبد ، شايد یک قران (مقداری پول) اصل‌ خرج‌ موادش‌ شود ، يعني‌ سرمايه‌ طبيعي‌ و بعد  مثلا ده‌ درصدش‌ یک قران و دو شاهي‌ بفروشد ‌. در حالي كه‌ (اگر این شخص) هزار درصد ، ده‌ هزار درصد هم‌ (قیمتش را) بالا بکشد‌ مهم‌ نيست‌. ولي‌ مثلا يك‌ دكاندار ، یک عمده‌فروش‌ در یک معامله ،‌ مثلا روزي‌ چند تا معامله‌ برایش پيش‌ بیاید ، چند توپ‌ پارچه‌ می فروشد با منتهاي‌ سهولت‌ و بدون‌ (صرف کردن) انرژي‌ زياد و زمان‌ زياد ، اين (شخص اگر)‌ يك‌ درصد هم‌ (قیمتی) روي‌ اين‌ معامله‌ش‌ بکشد باز هم زیاد است .
بحثي‌ شد (حاشيه‌ ای مفید برای وارد آورم)‌ كه‌ همين‌ روزها يك‌ نفر از اشخاصي‌ كه‌ مقداري‌ در اقتصاد وارد هستند در مورد فعاليت‌ اين‌ كميته‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌: مثلا اگر ما براي‌ عمده‌ فروشي ها ده‌ درصد بهره‌ تعين‌ كنيم و‌ براي‌ جزفروشي ها بيست‌ درصد، (آیا) اين‌ عادلانه‌ است‌؟ گفتيم‌: اولا جنس‌ تا جنس‌ فرق‌ مي‌كند و بعد خير! عادلانه‌ نيست ‌.  مثلا : ميوه‌فروش ‌، سبزي‌ فروش ‌، بارفروشي‌ كه‌ عمده‌ می فروشد زحمتي‌ متحمل نمی شوند ، آشغالي‌ برایشان باقی می ماند كه‌ مجبور باشند آن را  دور بریزد و ضررش‌ را تحمل‌ کند ، با سبد با صندوق‌ می خرد و با صندوق‌ می فروشد . و به‌ تناسب‌ اين‌ اصل‌ اسلامي‌ يعني‌ به اين‌ سرمايه‌ طبيعي‌ به‌ اضافه‌ انرژي‌ انساني‌ و به‌ اضافه‌ زمان‌ ، احتمال‌ دارد يك‌ درصدم‌ گران‌ باشد ، اما براي‌ آن  يكي‌ كه‌ فرشنده‌ است ‌، مثلا يك‌ دكان‌ دار سبزي‌ فروش‌ اگر دويست‌ درصد هم‌ روی جنسش بکشد (یعنی قیمت را افزایش دهد)‌ باز هم به‌ نفعش‌ نيست ‌، هنوز گران‌ نيست‌ ،  هنوزاز نظر اسلام‌  ارزان است ، چرا؟! چون‌ یک مقياس‌ هست‌ در نظر اسلام‌ ،  متوسط‌ نظام‌ اقتصادي‌ طوري‌ تنظيم‌ می شود كه‌ تمام‌ شاخه‌هاي‌ مختلف‌ اقتصاد در مملكت‌ اسلامي‌ خود به خود راهش‌ را  به طرف‌ یک زندگي‌ متوسط‌ پيش‌ ببرد ، يعني‌ نتيجه‌ نظام‌ اقتصادي‌ به‌ تناسب‌ زمان‌ و شرايط‌ و اجناس‌ و كالاهاي‌ گوناگون ، این گونه باشد كه‌ بعد از مدتي‌ مشاهده شود که همه‌ انسان ها به‌ اندازه‌ هم‌ دارند ، كسي‌ بيش تر از كس ديگری ندارد ، اين‌ مقياس‌ متوسط است . اگر مقداری از اين‌ مقياس‌ متوسط‌ بالاتر رفت ، اسراف می شود ‌، اسراف‌ كه ‌منع‌ شده است ‌، اسراف‌ در اصطلاح‌ اسلام‌ عبارت‌ است‌ از اين كه ‌: اگر متوسط‌ در نظر بگيريم‌ براي‌ درآمد جامعه‌ و سرانه‌ افراد ، كسي‌ بالاتر از آن حد متوسط‌ خرج‌ کند ، به این گفته می شود : اسراف‌ در اسلام‌.
اگر حساب‌ كنيم‌ هر ايراني‌ در روز یک نوبت‌ می تواند فقط‌ پلوخورشت‌ بخورد و ما یک مربا اضافه‌ كنيم‌ به‌ آن پلوخورشت ‌، اين‌ از نظر اسلام‌ اسراف‌ می شود. چون‌ بقيه‌ افراد ايران‌ نمي‌توانند این را اضافه‌ كنند . نظام‌ اقتصادي‌ اسلام‌ در هر مورد به گونه ایست كه‌ خود به‌ خود راه ها به‌ اين‌ مدينه‌ فاضله‌ اقتصادي منتهی شود ‌، يعني‌ همه‌ مثل‌ هم‌ شوند . كسي‌ كه‌ عمده فروش است ده‌ درصد روي‌ جنسش بکشد‌ و يك‌ كسي‌ ديگر كه‌ جزئي‌ فروش است بيست‌ درصد روی جنسش بکشد . مسلما آن روز به‌روز از پله ‌هاي‌ تمركز اقتصادي‌ بالا می رود و اين‌ ، روز به‌ روز بايد از فقر بيشتر بسوزد . اين‌ غلط است ..
با شناختي‌ كه‌ درمورد اين‌ سه‌ تا سرمايه‌ به‌ طور خلاصه‌ پيدا كرديم‌ و متوجه‌ شديم‌ آن چه ارزش‌ اساسي‌ و اول‌ دارد ‌، عبارت‌ است‌ از كار انسان‌ و بعد زمان‌ ، و الاُ سرمايه‌ طبيعي‌ خودش‌ داراي‌ ارزش‌ نيست‌.
دراينجا رابطه‌ انسان‌ با زمين‌ و با آن چه‌ در هستي‌ هست‌ روشن‌ مي‌شود . بين‌ انسان‌ و ماده‌ رابطه‌ مالكيت‌ مي‌تواند برقرار شود. انسان‌ مي‌تواند مالك‌ چيزي‌ بشود. اما با شروطي ‌، اول‌ طبق‌ آن اصل‌ سرمايه‌ تحصيلي ‌، با كار و رنج‌ خودش‌ آن چيز را به دست‌ آورده‌ باشد. چطور؟! يا خودش‌ درست‌ كرده‌ باشد يا اين كه‌ اگر ديگران‌ درست‌ كرده‌ باشند و اين‌ از سرمايه‌ اعتباري‌ يعني‌ پول‌ استفاده‌ می کند و می خواهد آن جنس‌ را بخرد ، آن پولي‌ كه‌ به‌ دست‌ آورده‌ با رنج‌ وتلاش‌ خودش‌ به‌ دست‌ آورده‌ باشد ، نه‌ اين كه‌ من‌ كار كرده‌ باشم‌ و پولش‌ رو آن شخص بخورد ‌ .شما زحمتكش ها ، كارگران‌ كار كنيد ، مزدي‌ ناچيز بگيريد و بعد آن ارباب ها روي‌ پول ها بلولند و بازي‌ كنند. اين‌ نه! ‌، اين‌ پول‌ متعلق‌ به‌ اين ها نيست ‌. وقتي‌ سرمايه‌ اعتباري‌ را از راه‌ خودش‌ به‌ دست‌ آورده‌ باشم ‌، آن وقت  با اين‌ سرمايه‌ اعتباري‌ يعني‌ اين‌ پول‌ چيزي‌ بخرم ،‌ من‌ مالك‌ آن چيز مي‌شوم‌. اما متوجه‌ اين‌ نكته‌ باشيد که اين‌ مالكيت‌ باز هم دائم نيست (بلکه) رابطه‌اي‌ است‌ اعتباري ‌.
مثلا انساني‌ مقداري‌ سرمايه‌ اعتباري‌ دارد که در بانك ها خوابانده‌ است ، خواباندن‌ پول‌ دربانك ها يا در هر جای دیگر دو صورت‌ دارد ‌: يكي‌ اين كه‌ براي‌ گردش‌ كارش‌ مجبور است كم‌ كم‌ پس‌ انداز کند و بعد آن را بيرون‌ می آورد و كارش‌ را به راه مي‌اندازد . يكي‌ اين كه‌ شخصي‌ حقوق‌ بگيرد‌ يا کاگری است كه‌ روزانه‌ يا ماهانه‌ چيزي‌ به دست‌ می آورد و بعد هم مجبور است پس‌ انداز کند و  از عايدي هاي‌ روزانه ا‌ش‌ يا ماهانه ا‌ش‌ براي‌ مثلا لباسش ، براي‌ خريد زمستانيش ‌، براي‌ خيلي‌ مسائل‌ كه‌ مثلا در نوبت هايي‌ پيش‌ می آید در زندگي ‌. اين‌ نوع‌ پس‌ انداز حلال است . اما باز چون‌ سرمايه اعتباري‌ ارزش‌ معامله‌ در بین مردم‌ دارد ، اگريك‌ سال‌ خواباند – هرچند براي‌ كار ضروري‌ باشد‌ و حلال است ‌ـ بايدزكاتي‌ بدهد ، يعني‌ مديون‌ جامعه‌اش‌ شده‌ كه‌ پول را خوابانده ، .هرچند به سبب  ضرورت‌ و منطق‌ِ صحيحي‌ بوده ،‌ اما باز چون‌ پول را خوابانده -‌ هرچند منطقي – ‌، بايد ضرري كه‌ به‌ جامعه‌ زده است را‌ جبران‌ بکند ‌. اگر‌ اين‌ پول‌ (در میان و) در دستان مردم‌ بود ،  مردم‌ به‌ واسطه ی‌ اين‌ سرمايه‌ اعتباري‌ مي‌توانستند سرمايه‌هاي‌ توليدي‌ خود را اضافه‌ كنند و كمكي‌ كنند به‌ پيشرفت‌ وضع‌ اقتصاد . وقتي‌ اين‌ پول‌ مي‌خوابد ‌ـ هر چند حلال‌ و هر چند درست‌ ـ ، بالاخره‌ از دست‌ مردم‌ بيرون‌ آمده و مردم‌ مقداري‌ ضرر اين را دیده اند كه‌ اين‌ پول‌ رفته‌ و در بانك‌ خوابيده است ‌، به‌ اين‌ دليل‌ بايد زكاتش‌ را بدهد .
اما نوعي‌ ديگر پس‌ انداز هست‌ كه‌ رابطه‌ ملكيت‌ اصلا قطع‌ می شود ، چطور؟! انسان‌ پول‌ اضافي‌ دارد ‌، احتياجي‌ بدان ندارد (بنابراین)‌ اين را به بانك ها می برد و مي‌خواباند ، اصولا دیگر رابطه‌ قطع‌ شد ، و اکنون مالكش‌ نيست ‌. تا وقتي‌ انسان‌ مالك‌ پولش است‌ كه‌ به‌ آن پول‌ كار دارد ‌،ـ كار مشروع‌ـ، نه‌ اين كه‌ برود و  مثلا در كاباره ‌ها خرج‌  کند ، كاري‌ كه‌ همه‌ انسان ها در آن كار مشترك‌ هستند . كاري‌ كه‌ نياز طبيعي‌ انسان است ‌، نه‌ اين كه‌ يا غرور ، ثروت‌ يا رنج‌ و مشقت‌ و بدبختي و… وادارش‌ كند‌ كه‌ غريزه‌ ثانوي‌ براي‌ خودش‌ درست‌ كند و  ببرد و پولش را براي‌ مشروب‌ و براي‌ هيروئين‌ خرج‌ كند ، به‌ اصطلاح‌ اين كه‌ بدان گرد می گوئیم ، اين‌ پول‌ خرج‌ كردن‌ نیست ‌. پول‌ خرج‌ كردن‌ وقتي‌ مشروع است که‌ براي‌ چيزي‌ خرج‌ کند كه‌  به راستي‌ انسان‌ به‌ آن نيازمند است ‌. نه‌ غرور به‌ كله‌اش‌ زده‌ باشد‌ يا ديوانگي به‌ كله‌اش‌ ‌ زده‌ باشه‌ به‌ خاطر گرفتاري ها و دق‌ دل هايي‌ كه‌ ازدست‌ ستمگران‌ دارد ‌ و بعد به جاي‌ اين كه‌ برود و  از آن ها انتقام‌ بگيرد ‌، از خودش‌ (انتقام) بگيرد ‌، سم‌ وارد بدن‌ خودش‌ بکند.ـ مشروب‌ يا گردـ. اينطور خير
وقتي‌ كه‌ انسان‌ پولي‌ داشت‌ و براي‌ امورضروري‌ از آن استفاده‌ كرد ، متعلق‌ به‌ خودش است . اما وقتي براي‌ (چیزی) غيرضروري‌ خرج‌ كرد يا اصلا اضافه ‌تر بود از آن چه که خرج‌ کرده و  اصلا براي‌ خرج‌ كردن‌ احتياجي‌ بدان  پيدا نکند ، رابطه‌ اين‌ انسان‌ با آن پول‌ قطع است ‌، يعني‌ رابطه ی‌ مالكيت‌ تمام‌ شد ، قط‌ع‌ شد. دیگر آن  پول‌ متعلق به آن  شخص‌ نيست ‌، بلكه‌ متعلق به دولت‌ اسلامي است ‌.و دولت‌ اسلامي‌ بايد (آن را) براي‌ مصالح‌ مردم‌ و جامعه خرج‌ کند ‌
و اما سرمايه‌ طبيعي ‌، مثلا : زمين ، انساني‌ یک زمینی دارد  كه‌ برای آن زحمت‌ مي‌كشد ، البته‌ شرط‌ تحقق‌ مفهوم‌ مالكيت‌ انسان‌  بر زمين‌ يعني‌ اين كه‌ انسان‌ مالك‌ زمين‌ بشود ، همانطور كه‌ گفتيم‌ اين‌ است‌ كه‌ در فلان‌ اندازه ،‌ زمان و‌ انرژي‌ انسانيش‌ را روي‌ آن زمين‌ خرج‌ كرده‌ باشد ، دراين صورت‌ مالك‌ آن زمين است ‌. اما مدتي‌ می گذرد و شخص‌ احتياجي‌ به‌ آن زمين‌ ندارد ، به‌ اصط‌لاح‌ اعراض‌ می کند ، آن را رها می کند و روي‌ زمين دیگر کار نمی کند ‌. خواه‌ زمين‌ شهري‌ براي‌ خانه‌سازي‌ يا زمين‌ خارج‌ براي‌ كشاورزي‌ و فعاليت هاي‌ ديگر. باز رها كردن‌ دو گونه است : يكي‌ اين كه‌ موقتا هنوز آن اندازه‌ سرمايه‌ اعتباري‌ ، يعني‌ پول‌ در نیاورده است كه‌ بتواند روي‌ اين‌ زمين كار کند ‌، دراين‌ موقع‌ دولت‌ اسلامي‌ مکلف است  برایش تامين‌ كند‌ ‌ . اگر كشاورزي ست‌ كه‌ نمی تواند كشاورزيش‌ را ادامه دهد ، (برای مثال) بذر ندارد ‌، گاو آهن‌ ندارد ‌، گاو ندارد و… ، دولت اسلامي‌ مکلف است و  بايد برایش تامين‌ کند ـ البته‌ مجاني‌ ـ.
بحثي‌ بود راجع‌ به‌ يك‌ بانك‌ اسلامي‌، يعني‌ به‌ مردم‌ وام بدون‌ بهره بدهد ‌ اين‌ در اسلام‌ هيچي‌ نيست ‌، وام‌ يعني‌ چي‌؟ تا فقير و مسكين‌ در مملكت‌ باشد ، بايد دولت‌ مخارجش‌ را تامین كند . فقير يعني‌ كسي‌ كه‌ به‌ نسبت‌  متوسط‌ جامعه‌ نمي‌ تواند زندگيش‌ را اداره‌ كند. كاري‌ ندارد كه‌ بتواند آن اندازه‌ كه‌ آن‌ را  با ساير اعضاي‌ جامعه هم تراز كند‌ ‌ پول‌ به دست‌ بیاورد ، اين‌ فقير است ‌. مسكين‌ كسي ست‌ كه‌ توانايي‌ كار ندارد. اين‌ دو نفر حقوق‌ بگيردولت‌ هستند. دولت‌ مكلف است‌ حقوقشان را تامين‌ كند ‌، دولت‌ يا بايد براي‌ اشخاص‌ قادر بر كار ، کار تامين‌ كند يا بايد حقوقشان را در دولت‌ اسلامي‌ بدهد .. و دولت‌ آن سرمايه‌هاي‌ راكد را از اشخاص‌ می گیرد و وارد صندوق‌ عمومي‌ ، يعني‌ بيت‌ المال‌ اسلامي‌ می کند و بعد بر آن مقياس درجامعه ‌ صرف‌ می کند ‌. اما وقتي‌ كه‌ زمينش‌ را در شهريا خارج‌ شهر خواباند ،ـ البته‌ اين‌ نكته‌ را هميشه‌ در نظر داشته‌ باشيد ، زميني‌ كه‌ خودش‌ با كار خودش‌ داير كرده‌ باشد در اين‌ موقع‌ رابطه‌ مالكيت‌ بين‌ انسان‌ و زمين‌ بوجود آمده‌ است – زمين را خواباندند و اين‌ خواباندن‌  به‌ خاطر اين‌ نبود كه‌ پولش‌ جمع‌ نشده‌ تا اينكه‌ استفاده‌ کند .
نوشته: شهید کاک احمد مفتی زاده (رحمه الله)

احکام الهی یا احکام بشری

11 سپتامبر
( پاسخی به مصاحبه آقای محمد حسینی با وبلاگ نقد و نظر با عنوان «به سیاست اسلامی معتقدم نه اسلام سیاسی» )
بسم الله الرحمن الرحیم
«قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین» (انعام 162) بگو نماز و عبادت و زیستن و مردن من از آن خداست که پروردگار جهانیان است.
مطالعات تاریخی و بررسی های باستان شناسی به این نکته اذعان دارند که گروههای مختلف بشری (جدا از استثنائات بسیار محدود) در تمام نقاط کره ی زمین از زمانهای بسیار دور در اعتقاد به خدا و زندگی پس از مرگ، مشترکند. هر چند چگونگی و مظاهر این اعتقاد در میان آنها بسیار متفاوت و متنوع بوده است. این اعتقاد به خالق و زندگی پس از مرگ می تواند برخواسته از رسالت پیامبران الهی و یا برگرفته شده از فطرت و نهاد آدمی باشد.از طرفی انسانها به علت وجود زندگی اجتماعی و گروهی ناچار به ایجاد تنظیم قواعد و قوانینی جهت رتق و فتق امور خود برآمده اند. این قواعد و مقررات بسیار متنوع و با طول عمرهای بسیار متفاوتی بوده است.از مهمترین دلایل تعویض پیاپی قوانین و احکام بشری و کارگزاران آنها، ناتوانی در شناخت کافی موجود بسیار پیچیده ای به نام انسان و زیاده طلبی طبقه ی حاکم و در نتیجه عدم برقراری عدالت می باشد.
اما دین چیست و چه می خواهد؟
دین معارفی است غیر بشری، که خداوند از طریق ماموران خود آنرا بوسیله ی برگزیدگانی از میان جوامع بشری در اختیار مردمان قرار داده تا بوسیله ی این معارف دو  منظور زیر حاصل گردد:
1- زدودن زنگار خرافات و شرک از باور به خدا و باور به زندگی پس از مرگ در میان انسانها و نمایاندن حقیقت وجودی این دو موضوع (خداوند و آخرت) در حد فهم و ادراک بشری به عنوان یک واقعیت ذاتی.
2- تفهیم این مطلب به انسان که: تنها کسی که حق قانون گذاری در میان کلّ هستی، از کوچکترین ذرات اتم تا بزرگترین کهکشانها و بالاتر را دارد فقط الله تعالی می باشد.
وجود اولیه و نحوه ی به هم پیوستگی اجزاء و حرکت و ادامه ی بقا و سرانجام و پایان هر ذره ای تحت فرمان و قانون خداوند بزرگ است. اثبات این مطلب با نگاهی به آیات قرآن و تحقیق عالمانه در زمین و موجودات در آن و آسمانها به راحتی امکان پذیر است.
اصلی ترین  معنای «تعبد» قبول فرمانروائی و قانون گذاری خداوند از طرف مخلوقات و رد فرمان و قانون غیر خدا می باشد. « و لقد بعثنا فی کل امه رسولاً ان اعبدوالله و اجتنبوا الطاغوت » (نحل 36)
ما به میان هر ملتی پیغمبری را فرستاده ایم که خدا را بپرستید و از طاغوت دوری کنید.
پس از این مقدمه ی کوتاه، به بیان منظور خویش از نوشتن این مقاله می پردازم.
آقای محمد حسینی در مصاحبه ای تحت عنوان «به سیاست اسلامی معتقدم نه اسلام سیاسی» که با وبلاگ «نقد و نظر» انجام داده اند مطالبی را عنوان کرده اند که به نظر اینجانب مغایر با معارف و آموزه های دین اسلام (کتاب و سنت) می باشد از جمله نکاتی که ایشان در آن مصاحبه گفته اند به موارد زیر اشاره می شود:
– « بنده به نظریه ی چهارمی در این میان قائلم و آن پایان پذیری دوران احکام دینی در دنیای مدرن است. بنده بر این باورم که اصول ارزشی و نظام سیاسی در اسلام طرح شده است اما تمام این اصول و تمام این نظامهای سیاسی از عرضیات دین بوده و مربوط به جوامع ابتدائی و بادیه نشین عرب بوده  که بر دین تحمیل شده است و دین از روی ناچاری آنها را پذیرفته است ».
– « احکام وارده در این زمینه با تغییر و پایان پذیری مواجه هستند و در نهایت عقلِ جمعیِ متخصصین با گذر از عقلِ جمعیِ جامعه برای هر عصری اصول ارزشی و نظام سیاسی را پایه ریزی می کند و دیگر ما نیاز به قال الله و قال رسول الله و سخن فقیه و متاله مستنبط از متون دینی نداریم».
– « احکام عبادی عبارتست از تجربه های باطنی هر پیامبر»
– «به جرأت می توانم بگویم اگر اصحاب در زمینه های مختلف نمی پرسیدند و وارد جزئیات نمی شدند و پیامبر را تحت فشار سئوال در حوزه های احکام قار نمی دادند شاید حکم تحریم مشروبات الکلی و بسیاری از احکام صادر نمی شد و آن را به تجربه های عملی و عقلی بشر واگذار می کرد تا خود به مرور زمان به آن برسند».
– «بشر خود امروزه با عقل و درایت و تخصص خود به این نتیجه رسیده است که مشروبات الکلی چیز خوبی نیستند همانگونه که تمام جامعه ی بشری سیگار را چیز بدی قلمداد می کنند و آنرا برای سلامتی فرد و جامعه مضر و زیان بار می دانند و حال آنکه هیچ حکم روشن و قطعی و صریحی در کتابهای آسمانی بخاطر عدم موضوعیت آن در این مورد نیامده است».
– «به نظر من به هنگام تعارض احکام سیاسی، اجتماعی، اقتصادی قرآنی و قوانین برخواسته از تجربه های عملی و عقلی نوین بشری که ناشی از عقل جمعی متخصصین امر باشد و از فیلتر عقل جمعی جامعه گذشته باشد قوانین ناشی از عقل جمعی، مقدم بر قوانین قرآنی می باشد».
– «من با تمام جرأت می گویم که زمان و گذشت زمان می تواند ناسخ کتاب، یعنی قرآن کریم باشد».
البته در متن مصاحبه ی آقای محمد حسینی نکات قابل ایراد دیگری نیز موجود می باشد اما فعلاً جهت جلوگیری از تطویل مطلب به همین اندازه بسنده می کنم.
بالا رفتن سطح سواد عمومی و دسترسی آسان به اطلاعات و وسایل ارتباط جمعی در قرن اخیر باعث بوجود آمدن فضائی شده است که تأثیرپذیری ملتها و فرهنگها را از همدیگر بسیار آسان نموده است.حکمرانان کشورهای اسلامی با پی بردن به تکنولوژی و رفاه موجود در غرب، اقدام به اعزام تعدادی از جوانان مملکت جهت تحصیل علوم مختلف به امید رسیدن به تکنولوژی و رفاه مذکور نمودند. این جوانان ضمن یادگیری علوم تجربی و فنی حامل سوغات دیگری نیز از فرنگ بودند و آن فرهنگ غرب بود. هر چند که در سالهای بعدی اعزام دانشجویان منحصر به علوم تجربی و فنی نشده و  تعداد زیادی دانشجو نیز جهت کسب علوم انسانی به غرب رفته و پس از فارغ التحصیلی به کشور برگشتند.
نوشته: امید صادقی – کردستان
متن کامل این مقاله را در این جا دریافت کنید :
دریافت به صورت فایل زیپ (zip)
دریافت به صورت فایل ورد (word)

آیا باب اجتهاد بسته شده است؟!

11 سپتامبر
تعلیم و تعلم اصول فقه از فروض کفایت است، چون اجتهاد که اصول فقه از وسایل آن است، فرض کفایت است، خدای متعال در این‌باره می‌فرماید :
«وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنفِرُواْ كَآفَّةً فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُواْ فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ» (توبه / 122) «و مؤمنان را نشاید که همه بیرون روند، چرا از هر جماعتی کسانی نروند که در دین فقیه شوند و هنگام بازگشت قوم خود را بترسانند تا بر حذر شوند».
که تفقه در دین را بر فرد یا افرادی از جماعات واجب ساخته تا انذار بدانها حاصل شود، و این علامت فرض کفایت است. و ان‌شاءالله در باب اجتهاد بیشتر در این‌باره استدلال خواهیم کرد.
اگر کسی بگوید : احکام شرعی تدوین شده، و مجتهدان سابق از آن فارغ شده‌اند، و مردم به آرای آنان اکتفا می‌کنند، و دیگر به اجتهاد نیاز نیست، و باب آن بسته شده است. چرا ما وقت گرانبهای خود را صرف چیزی کنیم که نتیجه عملی ندارد؟
به چند وجه این سوال را پاسخ می‌گوییم :
1- امکان ندارد باب اجتهاد بسته شود، و قائل بدان دلیل ندارد، زیرا امر به اجتهاد در نص کتاب خدا آمده است، و تا زمانی که دنیا باقی است، ندای قرآنی افراد و مجتمعات را مأمور به اجتهاد می‌کند، و از آنان می‌خواهد تا در بینشان به اندازه کافی مجتهد وجود داشته باشد زیرا تا حجیت قرآن بر مردم باقی است این امر نیز دوام دارد.
2- آنان که قائل به بسته شدن باب اجتهاد شده‌اند بنا بر مصلحت چنان گفته‌اند، زیرا دانشمندان دیدند که در عصور متأخر افرادی مدعی اجتهاد شده‌اند که اهلیت آن را ندارند، لذا ترسیدند اهوای متفرقه به احکام شرعی بازی کند، و به دین اشیائی منسوب شود که از آن نیست. اعلام کردند که باب اجتهاد بسته است و تصریح کردند که علت عاجز بودن مردم از تحصیل وسایل اجتهاد است. و از این‌جاست که ترویج علم اصول فقه را کنار نگذاشتند، و به استدلال از کتاب و سنت پرداختند. بلکه کتاب‌های کوچک و بزرگ فراوانی تدوین کردند تا اگر کسی مورد عنایت خداوند بود، و از وقت و وسایل و شروط اجتهاد برخوردار گشت، در باز کردن این در بسته بکوشد.
3- دانش‌آموزان و دانشجویانی هستند که اگرچه به درجه اجتهاد نرسیده‌اند، از درجه عوام فراترند، اینان با آن‌که احکام را از ائمه می‌گیرند، علاقه دارند بدانند مأخذ آن اقوال چیست، و چگونه استنباط شده است. این نوع افراد باید اصول فقه را یاد بگیرند تا بتوانند به مدارک و مآخذ مجتهدین پی ببرند تا اگر به مسأله‌ای برخوردند که ائمه در آن نصی نداشتند، بتوانند با تخریج بر اصول ائمه حکم را بیابند.
از این‌جا روشن می‌شود که اصول فقه از ضروریات علوم شرعی است که هر مجتهد و مفتی و طالب العلمی بدان نیاز دارد، و فقط عوام نیازمند یادگیری آن نیست، چون کافی است حکم مسأله را بدانند. و الله اعلم
نوشته: استاد عبدالکریم محمدی

ارکان ایمان و اسلام

4 سپتامبر
الله : آنکه اندیشه های پویا از ادراک حقیقت او ناتوان و سرگردانند. اصل کلمه الله «اله » و برای پرستیده شده گفته میشود .«اله» وبا الف لام تعریف «ال »خوانده می شود الله که فقط برای ذات واجب الوجود استعمال می گردد . ذات : حقیقت و وجود هستی را گویند . واجب الوجود : آنکه حتما هست و بوده و خواهد بود و تمام موجودات دیگر به وجود او وابسته اند . و آن فقط ذات ازلی و ابدی و لایزال الله است . ممکن: آنچه بودن نبودنش روا و جایز است. تمام هستی غیر از الله از ممکنات اند. ممتنع: آنچه نبوده و هرگز نخواهد بود مانند: شریک و زن و فرزند و وابستگی برای خدایتعالی – أعاذنا الله . خدا : مخفف « خودآ » یعنی سر آغاز هر چیزی بطوریکه او است همه چیز را آفریده و هیچ چیزی سبب و علت پیدایش او نبوده و نیست بلکه او خالق تمام علتها است .  معبود : پرستیده شده . جز خدایتعالی چیزی استحقاق پرستش را ندارد زیرا او آفریننده است و فقط آفریننده سزاوار پرستش میباشد .  أَفَمَن یَخْلُقُ كَمَن لاَّ یَخْلُقُ أَفَلا تَذَكَّرُونَ) آیا کسی می آفریند مانند کسی است که می آفریند مگر متذکر نمی شوید ؟ « نحل : 17 »
ادامه مطلب را ملاحظه فرمائید …
۱- الله : آنکه اندیشه های پویا از ادراک حقیقت او ناتوان و سرگردانند.
اصل کلمه الله «اله » و برای پرستیده شده گفته میشود .«اله» وبا الف لام تعریف «ال »خوانده می شود الله که فقط برای ذات واجب الوجود استعمال می گردد .
۲- ذات : حقیقت و وجود هستی را گویند .
3-واجب الوجود : آنکه حتما هست و بوده و خواهد بود و تمام موجودات دیگر به وجود او وابسته اند . و آن فقط ذات ازلی و ابدی و لایزال الله است .
4- ممکن: آنچه بودن نبودنش روا و جایز است. تمام هستی غیر از الله از ممکنات اند.
5- ممتنع: آنچه نبوده و هرگز نخواهد بود مانند: شریک و زن و فرزند و وابستگی برای خدایتعالی – أعاذنا الله –
6- خدا : مخفف « خودآ » یعنی سر آغاز هر چیزی بطوریکه او است همه چیز را آفریده و هیچ چیزی سبب و علت پیدایش او نبوده و نیست بلکه او خالق تمام علتها است .
7-معبود : پرستیده شده . جز خدایتعالی چیزی استحقاق پرستش را ندارد زیرا او آفریننده است و فقط آفریننده سزاوار پرستش میباشد . :
(أَفَمَن یَخْلُقُ كَمَن لاَّ یَخْلُقُ أَفَلا تَذَكَّرُونَ)
آیا کسی می آفریند مانند کسی است که می آفریند مگر متذکر نمی شوید ؟ « نحل : 17 »
ذٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمْ لاۤ إِلَـٰهَ إِلاَّ هُوَ خَالِقُ كُلِّ شَیْءٍ فَٱعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَیْءٍ وَكِیلٌ
این است پروردگار شما انسانها . نیست پرستیده شده ای بحق جز او که آفریننده ی هر چیز است پس فقط او را بپرستید و اوست که بر همه چیز حاکم و نگهبان است. « انعام : 102»
8- ایمان : باور قلبی بدون شک به وجود یا عدم چیزی .
9-ایمان به وجود خدایتعالی : شک تردید نداشتن در او و قبول نمودن تمام فرمانهای او است .
10- دین : احکام و قوانین و وصایای الهی که مراعات آنها موجب سعادت دنیا و آخرت است .
11-فرق بین دین و ایمان ؟ :ایمان همان باور قلبی بوجود خدایتعالی و دستورات او است و دین عبارت است از قوانین و دستورات الهی ،خواه به آنها عمل شده باشد یا نه . زیرا عمل نکردن بقانون ، قانون را لغو نمیکند ، مثلا اگر تمام مردم نماز را ترک کنند حکم آن بقوت خود باقی است پس ایمان باور قلبی مومن است و دین تکالیفی است که خدایتعالی برای او مقرر فرموده است .
12-ایمان اجمالی : باور داشتن بخدایتعالی و تمام دستوراتش ( رویهمرفته ) بدون ذکر و در نظر گرفتن جزییات ، چنین باور دارنده ای را « مومن فی الجمله » گویند .
13-ایمان تفصیلی : باور داشتن بخدایتعالی و فرشتگان و کتابهای آسمانی پیغمبران و باور بجهان واپسین باتمام ابعاد و مراحل و جزئیاتش و دانستن هر یک در حد ذات آن چنین باوردارنده ای را مؤمن آگاه میگویند.
یَا أَیُّهَا ٱلَّذِینَ آمَنُواْ آمِنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِ وَٱلْكِتَابِ ٱلَّذِی نَزَّلَ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَٱلْكِتَابِ ٱلَّذِیۤ أَنَزلَ مِن قَبْلُ وَمَن یَكْفُرْ بِٱللَّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَٱلْیَوْمِ ٱلآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِیداً
ای کسانیکه بظاهر ایمان آورده اید بحقیقت ایمان و باور داشته باشید به ا لله و برسول او و بکتابی که بر او نازل کرده است و بکتابهایی که پیش از او نازل گردانید. و هر کس باور نداشته باشد بخدا و فرشتگان او و کتابهای او و پیغمبران او و بروز قیامت، همانا گمراه شده و از راه راست بدور افتاده است. 0 « نساء : 136 »حدیث شریف:الایمان…….
14-ایمان مجرد: باور داشتن قلبی فقط بدون اقرار بزبان و عمل به ارکان دین چنین کسانی فقط درباره ایشان اجرا نمیشود و تحت پوشش اسلامی نیستند مانند آنهائی که ایمان خود را پنهان میدارند
وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ یَكْتُمُ إِیمَـٰنَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن یَقُولَ رَبِّىَ ٱللَّهُ
(و گفت مردی مؤمن ا ز نزدیکان فرعون که ایمانش را پنهان میداشت:آیا میکشید مردی را که بگوید پروردگارم ا لله است؟! « مؤمن : 28 »
15-ایمان صریح: باور داشتن قلبی همراه با آشکار کردن آن بزبان یا قلم یا اشاره برای کرّ و لال ها ، گرچه عمل به احکام نکرده باشند دارندگان چنین ایمانی در نزد خدا و خلق خدا مؤمن محسوب شده و تحت پوشش اسلامی میباشند.
16- ایمان کامل: باور قلبی و اقرار به زبان و عمل به ارکان و احکام اسلامی است زیرا کمال ایمان د ر اعمال صالح تجلّی میکند و خدایتعالی چنین مؤمنانی را ستوده و به رحمت و مغفرت وعد فرموده است:
إِنَّ ٱلَّذِینَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّالِحَاتِ كَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ ٱلْفِرْدَوْسِ نُزُلاً
(همانا کسانیکه ایمان آورده و کارهای نیکو انجام داده اند بهشت های برین آماده پذیرائی آنها است) « کهف : 107 »
17- ایمان از حیث کیفیّت (شدّت و ضعف) به زیادت و نقصان متّصف میگردد، میتوان درجات آب را از4 درجه که پائین ترین درجه میعان اوست تا نقطه جوش که بالا ترین درجه تبخیرش میباشد مقیاس شدّت و ضعف و نوسان آن قرار دارد بالاترین درجه آن: فدا کردن جان و مال و بذل هستی به وقت ضرورت در راه الله جلّ جلا له و پائین ترین آن: ناپسند داشتن بدیها است به قلب :
إِنَّمَا ٱلْمُؤْمِنُونَ ٱلَّذِینَ آمَنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُواْ وَجَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ ٱللَّهِ أُوْلَـٰئِكَ هُمُ ٱلصَّادِقُونَ *
(نیستند مؤمنان مگر کسانیکه ایمان آورده اند بخدا و رسول او سپس دچار شک و تردید نشده اند وبا استوا ربودن برایمان خود به مال و جانشان در راه رضامندی الله جهاد و کوشش کرده اند آنها هستند که راستانند ، د رستی ایمان آنها را در راستای تلاش به مقصد و معقد صدق رسانیده است) « حجرات : 15 »
(( من رای منکم منکرا فیغیره بیده ، فان لم یستطع فبلسانه فان لم یستطع فبقلبه وذلک اضعف الایمان )) « حدیث شریف »
(اگر یکبار شما ( مؤمنان) چیزی بدو ناپسند را دریافت باید آنرا به دست خود دگرگون سازد و اصلاح نماید ، پس اگر نتوانست بزبان (قولا) اصلاح آنرا بخواهد ، وا گر نتوانست باید قلبا آن را ناخوشایند دارد و این مرحله بعدی ضعیفترین مرحله از مراحل و درجات ایمان است0
18-لابراتوار و آزمایشگاه ایمان عمل صالح است و اندازه قوّت و ضعف آن در عمل مشهود میگردد.
{قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِیرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ ٱقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَآ أَحَبَّ إِلَیْكُمْ مِّنَ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّىٰ یَأْتِیَ ٱللَّهُ بِأَمْرِهِ وَٱللَّهُ لاَ یَهْدِی ٱلْقَوْمَ ٱلْفَاسِقِینَ }.
(ای پیغمبر بگو افراد امت را: اگر پدرانتان و پسرانتان و برادرانتان و همسرانتان و خویشاوندانتان و دارائی که گرد آورده اید و بازرگانی که از کساد بازار آن میترسید و منازل خوبی که دوست میدارید و نزد شما عزیزتر است از خدا و رسول ا و و جهاد در راه ا و ، پس منتظر اجرای امر خدا باشید و بیگمان خدا فاسقان و بدکاران را هدایت نمیکند)0 « توبه : 24 »
19- بزرگترین عامل تقویت کننده ایمان با یاد خدا بودن و ذکر خدا را بر دل و زبان داشتن است:
( ٱلَّذِینَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ ٱللَّهِ أَلاَ بِذِكْرِ ٱللَّهِ تَطْمَئِنُّ ٱلْقُلُوبُ ) :
آنان که ایمان آورده ا ند دلهایشان به ذکر خدا استوا ر میگردد ، آگاه باش که: به ذکر و یاد خدا دلها استوار میگردند)0 « رعد : 28 »
20-بزرگترین عامل تضعیف ایمان از یاد خدا و کلام او غافل بودن و دور ماندن است.
((وَمَن یَعْشُ عَن ذِكْرِ ٱلرَّحْمَـٰنِ نُقَیضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ ))
(و هرکه از یاد خداوند رحمن خود را بدور دارد شیطانی را که همراز و همطراز او میگردد در پوستش افگنیم تا آنچه سزاوار اوست نصیبش گردد) « زخرف : 26 »
در خبر است: قلب المؤمن عرش الرحمن : دل مؤمن عرش خداوند رحمن است ، و بعکس آن :
دلی خالی بود از نور ایمان شود میدان بازیهای شیطان
21- قلب مؤمن بهنگام تلاوت قرآن متأثر میشود بطوریکه موهای بدنش راست میشوند پوستش دانه میزند وبا لذّتی کم نظیر بدن و قلبش آ رام میگیرد در یاد خدا مستغرق میگردد (ط)
((ٱللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ ٱلْحَدِیثِ كِتَاباً مُّتَشَابِهاً مَّثَانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ ٱلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَىٰ ذِكْرِ ٱللَّهِ ذَلِكَ هُدَى ٱللَّهِ یَهْدِی بِهِ مَن یَشَآءُ وَمَن یُضْلِلِ ٱللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ))
(ا لله فرو فرستاده است بهترین سخنان را به صورت کتابی که کلمات و کلامش بهم میمانند ، پوست بدن آنان که از پروردگارشان میترسند از شنیدن و در یافتن آن دانه میزند سپس پوستها و دلهایشان آرام میگیرد و بجانب ذکر خدا متمایل میگردد، این هدایت و راهنمایی ا لله است که بوسیله آن دستگیری میکند هرکه را که بخواهد و کسی را که خداوند هدایت نکند او را هیچ هدایت کنندهای نیست. « زمر : 22»
((وَإِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَحْدَهُ ٱشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ ٱلَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِٱلآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ ٱلَّذِینَ مِن دُونِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ))
(و اگر نام خدا به تنهایی یاد شود آشفته و مضطرب میگردد دلهای آنان که به آخرت باور ندارند و ا گر نام کسانی که بجز خدا پرستیده شده اند یاد شود فورا چهره درهم نوردیده شان باز میگردد!) « زمر : 45 »
23-ایمان کامل ، عامل وادارنده بر خیر و بازدارنده از شرّ ا ست و مؤمن را به صورت تولید کننده خیر و تبعید کننده شرّ درمی آورد.
((وَمَن یُؤْمِن بِٱللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ…))
(و هر کس به الله جلّ جلاله باور درست داشته باشد الله قلب ا و را رهبری میکند و نیازی به دیگری ندارد) « تغابن : 11 »
24-شیطان در مؤمن کامل نفوذ ندارد، چنانکه میکروب درآب جوش ، کمال ایمان همان نقطه جوش بود که در مسئله هفده به آن اشارت کردیم
إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَىٰ ٱلَّذِینَ آمَنُواْ وَعَلَىٰ رَبِّهِمْ یَتَوَكَّلُونَ
(همانا برای شیطان هیچگونه دست یابی و تسلّط نیست بر کسانیکه ایمان آورده و بر خدای خویش پشت بسته ا ند.) « نحل : 99 »
25- ایمان تکامل نیافته در برابر حملات شیطان و دستیارانش ضعیف است چنانکه آب غیر جوشان د ر برا بر نفوذ میکروبها ، پس باید آن را بوسیله ذ کرو یاد خدا و تلاوت قرآن تقویت کرد تا به نقطه جوش رسانید:
((إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَىٰ ٱلَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَٱلَّذِینَ هُم بِهِ مُشْرِكُونَ )) :
(نیست دستیابی ا و مگر بر کسانیکه هوا خواه اویند و کسانیکه بخدا انباز میدارند) « نحل : 100 »
26-تمام تلاش شیطان بمنظور فراموش گردانیدن ذکر خدا از دل و زبان بندگان اوست در اینصورت ایمان ناخودآگاه از بین میرود و شخص به دار و دسته شیطان می پیوندد.
((ٱسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ ٱلشَّیْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ ٱللَّهِ أُوْلَـٰئِكَ حِزْبُ الشَّیْطَانِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطَانِ هُمُ الخَاسِرُونَ ))
( شیطان بر آنها تسلط یافته و نام خدا را از یادشان برده است ، آنان گروه وابسته به شیطانند، آگاه باش که وابستگان به شیطانند ، همه چیز را از دست داده اند ) « مجادله :19 »
27- ایمان ا ز عبد پذیرفته میشود مگر اینکه مرگ خود را در یافته باشد یا اینکه نشانه ای از نشانیهای آخرالزمان را (مثل طلوع آفتاب از مغرب آن) دریابد :
((فَلَمْ یَكُ یَنفَعُهُمْ إِیمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْاْ بَأْسَنَا …)):
(ایمان آنها پس از دیدن مرگ و فرارسیدن عذاب ما بآنها سودی نمی بخشد)0 « غافر : 5 »
28- اسلام لغوی : تسلیم شدن قطع نظر از باور نداشتن به دستورات الهی مانند اسلام آوردن قبیله بنی ا سد که بظاهر تسلیم اسلام شده بودند و اظهار عقیدت میکردند و خدای تبارک و تعالی پرده را ا ز را ز درون ایشان برداشت :
((قُلْ إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُكِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی للَّهِ رَبِّ ٱلْعَالَمِینَ * لاَ شَرِیكَ لَهُ وَبِذٰلِكَ أُمِرْتُ وَأَنَاْ أَوَّلُ ٱلْمُسْلِمِینَ ))
( ای پیغمبر بگو : همانا نماز من و حجّ و قربانی و عبادات من و زندگیم و مردنم همه و همه برای الله پرودگار جهانیان است ، برای او هیچ انبازی نیست ، و بدین روش فرمان داده شده ام ، و من اول کسی هستم که در برا بر فرمان خدایتعالی تسلیم شده و از هر تسلیم شونده ای تسلیم شونده ترم 0 ) « انعام : 162و 163»
31- دینی را که خدایتعالی به جهانیان عرضه فرموده است اسلام است دین اسلام درنهایت کمال است و آنچه موجب سعادت دنیا و آخرت باشد درآن تضمین گردیده است ، بطوریکه مراعات آن آرامش روحی و سرافرازی را برای تمام انسانها – ا لی الابد – تامین مینماید:
((ٱلْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَكُمُ ٱلأِسْلاَمَ دِیناً ))
( امروز کامل گردا ندیم برای شما – مسلمان – دینتان را و نعمت خود را بر شما تمام کردم و برگزیدم اسلام را به عنوان دین برای شما 000 ) « مائده : 3 »
32- دین اسلام : مجموعه ایست از کتاب و سنّت : قرآن کریم و گفتار و رفتار و تقریر حضرت رسول اکرم محمّدالمصطفی- صلی الله علیه و سلم – که جامع تمام خیر و سعادت و مانع تمام بدی و آفت است ، عصاره ادیان گذشته آسمانی و موجب سعادت فلاح د و جهانی برای تمام انسانها است 0
((وَمَن یُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظِیماً )) :
( و هر که فرمان ببرد خدا و رسول او را به درستی که رستگار شده است ، رستگاری بزرگی ) « احزاب : 71 »
33- اسلام در مقابل شرک : پاکسازی قلب و اندیشه از پرستش غیر ا لله و باور داشتن به رسالت الهی است :
(( قُلْ أَغَیْرَ ٱللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِیّاً فَاطِرِ ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلأَرْضِ وَهُوَ یُطْعِمُ وَلاَ یُطْعَمُ قُلْ إِنیۤ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ ٱلْمُشْرِكَینَ )) :
( ای پیغمبر بگو:آیا غیر ا لله در نظر بگیرم سر پرست و یارو مددکاری را ؟ ا لله که آفریدگار آسمانها و زمین است و روزی میدهد و روزی داده نمیشود بگو من به درستی که فرمان داده شده ام اول کسی باشم که خود را تسلیم خدا کرده و او را به یکتایی بستایم . و هرگز از انباز دارندگان مباش 0 ) « انعام : 14 »
34-اسلام در برا بر کفر : استوار ماندن بر توحید و رسالات الهی است :
((وَلاَ یَأْمُرَكُمْ أَن تَتَّخِذُواْ ٱلْمَلاَئِكَةَ وَٱلنَّبِیِّیْنَ أَرْبَاباً أَیَأْمُرُكُم بِٱلْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُّسْلِمُونَ )) :
(پیغمبری که از جانب خدا مامور به ا رشاد خلق شده مردم را به پرستش خدا امر میکند . فرمان نمیدهد شما را که فرشتگان و پیغمبران را اربابان خود قرا ر دهید آیا فرمان میدهد شما را به کفر پس ا ز آنکه اسلام را پذیرفته و خدا و رسالات او را باور داشته اید ؟ !! .) « آل عمران : 80 »
35- اسلام در مقابل طغیان و تمرّد : انقیاد و فرمانبری از الله:
((وَأَنِـیبُوۤاْ إِلَىٰ رَبكُمْ وَأَسْلِمُواْ لَهُ 000 )) :
( بسوی خدا که آفریدگارتان است باز گردید و تسلیم او شوید ……) « زمر : 54 »
نوشته: شهید ملا محمد ربیعی
منبع: کتاب آئینه اسلام
بنکه ی بیر

کنکاشی در عقاید سید قطب

4 سپتامبر
سید قطب جامعه را به دو نوع جاهلی و اسلامی تقسیم می کند و می گوید : «امروز در جاهلیتی به سر می بریم که به هنگام ظهور اسلام وجود داشت و بلکه تاریک تر از آن، تمامی آن چه در اطراف ماست جاهلی است، تصورات و عقاید مردم، عادت ها و سنت های آن ها و منابع فرهنگ آن ها و…ما باید از زیر فشار جامعه ی جاهلی و رهبری جاهلی رهایی یابیم. وظیفه ی ما این است که اولاً تحولی در درون خود به وجود آوریم تا بر اساس آن بتوانیم جامعه را دگرگون کنیم.»
اسلام بیش از دو جامعه نمی شناسد: «جامعه جاهلی» و «جامعه اسلامی». جامعه اسلامی، جامعه ای است که در تمامی ابعاد عقیده و عبادت، شریعت و احکام، سلوک و اخلاق، اسلام در آن تحقق یافته است. و جامعه ی جاهلی جامعه ای است که به اسلام عمل نمی کند. نه اعتقادات به تصوراتش از اسلام است و نه ارزش ها و ضوابطش و نه نظام و قوانینش و نه سلوک و اخلاقش.
جامعه جاهلی و جامعه اسلامی
سید قطب جامعه را به دو نوع جاهلی و اسلامی تقسیم می کند و می گوید : «امروز در جاهلیتی به سر می بریم که به هنگام ظهور اسلام وجود داشت و بلکه تاریک تر از آن، تمامی آن چه در اطراف ماست جاهلی است، تصورات و عقاید مردم، عادت ها و سنت های آن ها و منابع فرهنگ آن ها و…
ما باید از زیر فشار جامعه ی جاهلی و رهبری جاهلی رهایی یابیم. وظیفه ی ما این است که اولاً تحولی در درون خود به وجود آوریم تا بر اساس آن بتوانیم جامعه را دگرگون کنیم.»
اسلام بیش از دو جامعه نمی شناسد: «جامعه جاهلی» و «جامعه اسلامی». جامعه اسلامی، جامعه ای است که در تمامی ابعاد عقیده و عبادت، شریعت و احکام، سلوک و اخلاق، اسلام در آن تحقق یافته است. و جامعه ی جاهلی جامعه ای است که به اسلام عمل نمی کند. نه اعتقادات به تصوراتش از اسلام است و نه ارزش ها و ضوابطش و نه نظام و قوانینش و نه سلوک و اخلاقش.
اسلام آمریکائی
اولین دانشمند جهان اسلام که کلمه ی اسلام آمریکائی را مطرح کرد، سید قطب بود. او قائل بود دو اسلام وجود دارد، یکی اسلام راستین و یکی اسلامی که آمریکا می خواهد. وی در این زمینه می نویسد: « البته اسلامی که آمریکائی ها و غربی های استعمارگر و هم پیمان هایشان در شرق میانه خواستار آن هستند، همان اسلامی نیست که با استعمار می جنگد و با خودکامگی ها مبارزه می کند، بلکه فقط اسلامی است که با کمونیسم مبارزه می کند. زیرا آن ها اسلامی نمی خواهند که حکومت کند و اصولا تحمل حکومت اسلامی را ندارند چرا که وقتی اسلام حکومت یافت، امتی دیگر تربیت و ایجاد می کند.»
سید قطب معتقد است جامعه ای که مردمش مسلمان اند اما شریعت اسلام قانون آن جامعه نیست، هرچند نماز بخوانند، روزه بگیرند و به حج روند، به هیچ عنوان جامعه اسلامی نبوده و در ردیف جامعه جاهلی قرار دارد. هم چنین از دیدگاه سید قطب جامعه ای که خدا را قبول دارد ولی به مردم اجازه نمی دهد دین را به جامعه سرایت دهند بلکه فقط اجازه می دهند مردم خدا را در مساجد بخوانند، جامعه ی جاهلی است. وی در این باره می گوید : «دیدگاه اسلام روشن است، حکم، یا حکم خداست و یا حکم جاهلی است. قانون یا قانون خداست و یا هوی و هوس.»
جهاد و مبارزه
سید شهید می گوید : « تو اگر فقط مسلمان باشی، همین کافی است که تو را با تمام شجاعت و شهامت بدون سستی و کسالت، علیه استعمار و امپریالیسم تجهیز کند و به مبارزه وا دارد و اگر این طوری نباشی به قلب خود نگاه کن! شاید در داشتن ایمان گول خورده ای وگرنه چگونه می توانی علیه استعمار نجنگی؟
اگر تو فقط مسلمان باشی همین کافی است که تو را وادارد، که با تمام قوا علیه همه ی مفاسد و مظالم اجتماعی مبارزه کنی، مبارزه ای بی امان، پیگیر، آشکار، بدون خستگی و ملال، و اگر نکردی به قلب خود نگاه کن! شاید در داشتن ایمان خود را گول زده ای وگرنه چگونه می توانی از مبارزه با ظلم و ستم بازایستی؟ اسلام مبارزه و جهاد پیگیر و دامنه دار و سپس شهادت در راه خدا، در راه حق و عدالت و مساوات است.»
و هم چنین در کتاب «معالم فی الطریق» ضرورت جهاد علیه دشمن را اجتناب ناپذیر می داند و می گوید : «برقراری حکومت خداوند بر روی زمین و محو حکومت بشری، گرفتن قدرت از دست بندگان غاصب و برگرداندن آن به خدا، اقتدار بر اساس قانون الهی و از بین بردن قوانین ساخته ی دست بشر، تنها از طریق موعظه و حرف صورت نخواهد گرفت. زیرا در غیر این صورت وظیفه ی پیامبران، بسیار آسان تر انجام می گرفت.»
نکته ی فوق قابل توجه ی همه ی مسلمانانی است که خوش بینانه فکر می کنند. استعمارگران و زورمندان عالم و طاغوتیان با گفتگو و آمد و شد و التماس و استدلال، دست از ستمگری بر می دارند.
اسلام یگانه دین رهایی بخش
سید قطب اسلام را یگانه دین رهایی بخش از مشکلات جوامع بشری می داند و معتقد است هیچ نظامی غیر از نظام اسلام نمی تواند سعادت بشریت را فراهم سازد و در این باره می نویسد: «شکی نیست علی رغم این دشمنی ها و کارشکنی ها، آینده در قلمرو اسلام است و ما اینک جهادی طولانی، دشوار و پرخطر پیشرو داریم. تجهیزات لازم برای این جهاد فقط یک چیز است: « آشنایی کامل با حقایق اسلام و فراگرفتن دین در سطح عالی آن».
سید قطب و آزادی
سید قطب معتقد ا
ست آزادی یعنی رهایی از همه ی قیود- غیر از بندگی خدا- او آزادی را در عبد خدا بودن می داند و در این زمینه می گوید: « کلمه ی لا اله الا الله شاهفرد و شاهرگ و اساس طرز فکر اسلامی است، هدفش طریقه ی کاملی است برای یک زندگانی که بر پایه ی آزادی وجدان و باطن از هر گونه بندکی غیر خدایی، پی ریزی شده است و همه در این آزادی که خودکامگی اساسی برای یک اجتماع صالح و مترقی است، مساوی و برابر اند.
سید قطب و اقتصاد
سید قطب معتقد به برقراری قسط در میان جامعه بود و در این زمینه می گوید :« رزمندان راه اسلام پس از این خواستار روشسن شدن وضع درآمد ها و از بین بردن تفاوت های فاحش بین حقوق کارمندان و دستمزد های کارگران هستند. آن ها می خواهند حداقل وسائل زندگی برای عموم تأمین شود و این حداقل وسائل زندگی شامل خوراک کافی، پوشاک لازم، مسکن آسایش بخش، درمان و تعلیم مجانی و تضمین های اجتماعی در برابر بیماری، پیری و بیکاری می شود.اگر زکات برای این منظور کافی نباشد، دولت صالح اسلامی باید مازاد اموال و دارائی ثروتمندان را بگیرد و در راه مصالح عموم و نیازمندان به کار اندازد.»
سید قطب و مصلحت
سید قطب در این زمینه می گوید: «مصلحت بشر در شرع خدا تضمین شده است. پس اگر روزی انسان ها چنین به نظرشان آمد که مصلحتشان در مخالفت با چیزی است که خدا برایشان تشریع کرده، به وهم افتاده و کافر شدند.
کسی که ادعا می کند مصلحت-در آن چه که به نظرش می آید- مخالف شریعت خداست نباید پس از آن هم خود را بر این دین و از اهل این دین بداند.»
سید قطب و عقیده
هم چنین باید که عهده داران دعوت اسلامی بدانند آنان وقتی که مردمان را برای برگشت به تجدید حیات این دین فرا می خوانند، لازم است بیش از هر چیز آنان را به عقیده دعوت کنند. بیش از هرچیز استقرار عقیده: لا اله الا الله به معنی حقیقی خود است که برگشت دادن حاکمیت و فرمانروایی به خداست در همه ی کارهایشان و طرد تعدی کنندگان … استقرار این عقیده در درون آن ها و شعائر و آدابشان و در همه ی اوضاع و احوالشان، و در واقعیت زندگانی شان است.
این موقعیت و خواست قرآن در مکه بود که جمله ی لا اله الا الله را در دل ها و اندیشه ها و گزینش خلق جای دهد.
سید قطب و جهاد با نفس «خودسازی»
اما فرد مسلمان پیش از ورود در میدان نبرد و جهاد با دشمنان خدا لازم است که در میدان جهاد بزرگ تری فرو شود که آن جهاد با نفس (با خود) است و جهاد با شیطان … . جهاد با هوی ها و هوس ها و شهوات و آرزوهای دل و … .
قسمتی از آیات قرآن در مدت 13سال کامل در مکه بر فرستاده خدا نازل شد. در این آیات قضیه ی نخست که همان مربوط به ساخت فرد مسلمان است حل شده، یعنی خودسازی که به راستی قضیه ی بزرگ تر و برتر است و قضیه ی اساسی در آیین اسلام است زیرا در این مدت چگونگی شناخت عقیده و ساخت خود انسان و چگونگی و چرائی او مطرح بود.
این درک و شناخت نخست باید در درون باشد، و این واقعیت اول بر دل ها بنشیند و نظامی را که قانون پروردگار مقرر کرده در وجود نافذ شود، و فرد در نهاد خویش به خیر و نیکی آن، چه در دنیا و چه در آخرت به گونه ای یکسان مطمئن و امیدوار شود، تا آن گاه به منصه بروز و ظهور و عمل در آید. چنین انسانی است که وجودش از حرص و آز انباشته نمی شود و دلش از کینه و حسد پر نمی شود، و دلهای افراد چنین جامعه ای فاسد نمی گردد. و چنین جامعه ای است که در آن فشار و اختناق بوجود نمی آید، زیرا در وضعی قرار می گیرد که بیرق برابری بی چون و چرای لا اله الا الله بر افراشته می گردد.
سید قطب و قرآن
آن سرچشمه ی نخستینی که نسل نخست اسلامی از آن آب زندگی نوشیدند و لذت و آگاهی به راستی چشیدند تنها قرآن بوده است چنان که رسول خدا می فرماید: « هدایتی نیست مگر بر اثر و به رهنمود این سرچشمه ی هدایت گر».
به شرطی که شناخت واقعی قرآنهدف نخستین ما باشد، هدف نخستین برای قیام و عمل بدان، نخست هدف ما باید آن باشد که قرآن در عمل از ما چه می طلبد؟ و از ما می خواهد که چگونه باشیم؟ و می خواهد که چگونه زندگی و عمل کنیم؟ به اراده قرآن شعور ما درباره ی خدا و طبیعت باید چگونه باشد؟ و چگونه اخلاقی را از ما انتظار دارد؟ و می خواهد که اوضاع و تربیت واقعی ما چگونه باشد؟
نوشته: عبدالله کرمانشاهی

اسلام و ملیت

4 سپتامبر
بحثی که امشب قرار است من درباره‌ی آن بحث کنم بحثی است که بحث روز است، و موضوعی است که ابهامات زیادی دارد یا حداقل در آن ابهام ایجاد می‌کنند این موضوع عبارت است از: اسلام و کُرد یا کرد و اسلام و به عبارتی دیگر دین و ملیت و به عبارتی دیگر مسلمان بودن و کرد بودن است. آیا مسلمان بودن و کرد بودن با هم جور در می‌آیند یا نمی‌آیند؟ اگر با هم جور در نمی‌آیند کدام را باید انتخاب کنیم؟ اگر با هم موافق‌اند این توافق چگونه حاصل شده است؟ بدیهی است برای مایی که هر دوی اینها (مسلمان و کرد) هستیم دوست داریم این دو با هم تضادی نداشته باشند. اگر فرضاً این دو با هم نسازند در آن صورت تکلیف ما چیست؟ الآن این بحثی است که در تمام کردستان- هر چهار پاره‌ی آن- بحث داغی است: کُرد یا مسلمان، بین این دو « یا» به کار می‌برند. و گاهی اوقات بعضی افراد می‌خواهند بین آنها آنقدر فاصله بیندازند که اصلاً با هم جور درنیایند. امشب میخواهیم کمی در این مورد بحث کنیم چون همانطوری که عرض کردم مایی که در این مسجد جمع شده‌ایم هر دوتای اینها هستیم مشخص است که کُردیم و قطعاً مسلمان هم هستیم که به مسجد آمده‌ایم.
اولاً باید شناختی ابتدایی در باره‌ی این مفاهیم داشته باشیم بعد بیاییم رابطه‌ی این دو را مورد بررسی قرار دهیم
اسلام: آخرین قانون و برنامه‌ی خالقمان که برای هدایت ما و همه‌ی انسانها فرستاده است. اسلام مصدر باب افعال است و همانطور که میدانید این باب برای متعدی کردن است، پس اسلام یعنی تسلیم کردن. ( اَسلَمَ یُسلِمُ اِسلاماً) که در قرآن چندین بار آمده است: و من یسلم وجهه الی الله، مَن اَسلَمَ وَجهَهُ لله یعنی کسی که جهت‌گیری خود را-جهت نه در معنای ظاهری،بلکه در چه باید کرد و چه نباید کرد- تسلیم الله کند. اسلام یعنی برنامه‌ای که پیروان آن جهت خود را، روی به سوی خدا کرده‌اند. اسلام عبارت است از عقیده و باور و بینش و طرز تفکر و اخلاقیات و اعمال شخصی و جمعی. تمام مسائل انسانی اینهاست و اسلام شامل همه‌ی آنهاست: عقاید، بینش یا طرز تفکر، اخلاقیات و اعمال که احکام شرعی از آنها بحث می‌کنند.
این برنامه مخصوص انسان‌هاست؛ تمام انسانها دارای عقیده هستند، حتی بی‌عقیده‌ای هم ، نوعی عقیده است؛ لامذهبی هم، نوعی مذهب است، بی‌دینی هم دین است؛ دینِ بی‌دینی، خود باور نداشتن به دین، هم نوعی دین و عقیده است. انسان نمی‌تواند بی‌عقیده باشد و نمی‌تواند بینش و طرز تفکر نداشته باشد.
بینش و طرز تفکر: در مورد مسائل نیک و بد ، و اینکه رابطه‌ی من با جامعه‌ام در موقعیت‌‌های مختلف چگونه باشد ، به آن بینش می‌گویند. مثلاً من ، تو و یا هر کس دیگر به عنوان یک انسان، به یک غیر‌انسان چگونه می‌نگریم، این یک طرز تفکر است. ما به عنوان مرد، به زنان چگونه می‌نگریم و نیز نحوه‌ی نگرش خواهران به عنوان زن به مردان. غیر خود را به چه عنوانی می‌بینیم. یک شخص به عنوان باسواد چه باوری درباره‌ی یک شخص بی‌سواد دارد، یک شخص به عنوان شهری، چه باوری درباره‌ی یک شخص روستایی دارد، یک پیر چه باوری درباره‌ی یک جوان یا بچه دارد و برعکس . مای ایرانی، چه عقیده‌ای درباره‌ی غیر ایرانی‌ها داریم؛ نوع رابطه‌مان باید چگونه باشد. به عنوان یک کُرد چه رابطه‌ای با غیر‌کُردها باید داشته باشیم؛ به این میگویند: بینش، طرز تفکر. مهمترین قسمتی که انسان به آن مشغول است به آن طرز تفکر میگویند. هیچ‌کسی نیست که بیان کند بینش و طرز تفکری ندارم. هر کسی را ببینی دارای بینش و طرز تفکر است. خود را در مقابل شخص دیگر یا ذلیل و هیچ و پوچ می‌داند یا خود را با او مساوی و یا برتر میبیند. یکی از اینهاست: انسان به نسبت غیر خود، یا باور به مساوات دارد یا حقارت و یا برتری.
و اما اخلاقیات: برخورد ما با همدیگر اخلاقیات است. اخلاق عبارت است از برخورد انسانها با همدیگر: محبت- بی‌محبتی، خشونت-نرمی، خوشزبانی-بدزبانی و باقی مسائل. آنچه ما با هم رد و بدل می‌کنیم اخلاقیات است. پس مگر می‌شود انسان فاقد اخلاقیات باشد؟نمیشود که بی‌اخلاق باشد، یا خوش‌اخلاق است یا بد‌اخلاق – یا برخوردش خوب است که به او خوش‌اخلاق می‌گویند، یا بد برخورد می‌کند که به او بد‌اخلاق می‌گویند- مگر میشود کسی بگوید من با اخلاقیات کاری ندارم این اخلاقیات را دین آورده است! نمیشود: با کسی ترشرویی می‌کند بد‌‌اخلاق است ، به روی او می‌خندد خوش‌اخلاق. با او دروغ می‌گوید بد‌اخلاقی ، راست می‌گوید خوش‌اخلاقی است.
اینها چیزهایی هستند که انسان به اعتبار انسان بودنش آنها را داراست. عقیده دارد، طرز تفکر دارد، اخلاق دارد و اعمال دارد یعنی عملی را انجام می‌دهد. این چهار قسمت، دین آمده و در آن حرف دارد : عقیده‌ات چگونه باشد و چگونه نباشد، طرز تفکرت چه‌طور باشد و چه‌طور نباشد. اخلاق و اعمال هم همینطور.
دین به طور کلی یعنی « برنامه‌هایی که از طرف خالق انسان آمده برای علاج کم و کاستی و نابسامانی این چهار مورد ». عقیده‌ی منحرف و پست را از بین ببرد و به او عقیده‌ای صاف و سالم را بدهد، بینش و طرز تفکر نابجای برتری‌طلبانه، خود را مساوی دانستن در بعضی جاها، خود را خوار و حقیر دانستن را تصحیح بکند. که تویی که چون شهری هستی خود را از
یک دهاتی برتر ببینی این طرز تفکرت باطل است، این که خود را با یک پزشک متخصص در زمینه‌ی پزشکی برابر می‌بینی این مساوات غلط است، اینکه چون کُردی، خود را از سایر ملل کمتر ببینی دین می‌گوید این احساس حقارت باطل است. خود را نشناخته‌ای. در اسلام ملیت نه کسی را بالا می‌برد نه کسی را پایین می‌آورد. شهرستانی کسی را برتری یا حقارت نمی‌بخشد. این طرز تفکر است. دین آمده است که به تو بگوید برخوردت با مردم نیک باشد، اخلاقیات خوب را به تو می‌گوید، به تو می‌گوید بد‌برخورد نباش، خوشرو باش، با مردم محبت کن، با آنها دروغ نگو، به آنها خیانت مکن، و روزانه کارهایی را برای پرورش خود انجام بده؛ نماز را برای آن برایت قرار داده: تنهی عن الفحشا و المنکر ، روزه را برای این برایت قرار داده: تتقون، بخشش و صدقه را برای این برایت قرار داده: که از دنیا پرستی نجاتت بدهد دل‌بسته‌ی مال نشوی، مالی که نزدت عزیز است آنرا نپرستی به کسانی آنرا بدهی که از تو نیازشان به آن مال بیشتر است.
این اسلام است. خوب ملیت و کرد بودن چی؟ هیچ ربطی نه به عقیده دارد نه به طرز تفکر و اخلاقیات و نه به اعمال. یعنی: کرد، ترک، عرب، فارس بودن، فرهنگ است، زبان است، عادات و رسومی است که شاید بیشتر آنرا دین ساخته باشد یا ربطی به دین نداشته باشد.
و اما ما کرد و کرد بودن را بحث می‌کنیم آیا فرهنگ کردی با برنامه‌ی اعتقادی و بینشی و اخلاقی و عملی که اسلام آنرا آورده است منافاتی دارد ؟ یا نه؟
حقیقت امر این است که فرهنگی که ملت کرد دارد فرهنگی است که دین آنرا آورده است اسلام به او داده است کُرد هستم یعنی نژاداً از این ملتم یعنی به زبان کردی حرف می‌زنم یعنی لباسم لباسی است که مثل بقیه‌ی ملتها نیست یعنی اینها . خوب اینها چه ربطی به این دارند که با اسلام تضاد داشته باشند. بسیاری از فرهنگ کرد همانطوری که قبلاً گفتم اسلام آنرا به او داده است و این قسمت اصلاً با اسلام هیچ تضادی ندارد هیچ مخالفتی با هم ندارند نه تنها کرد بودن بلکه هیچ ملیت دیگر.
اصلاً ملیت و عقیده را در برابر هم قرار دادن، سفسطه است چون از جنس هم نیستند، یک تیپ نیستند، از نوع هم نیستند. مثل اینکه بیاییم بگوییم هزار الله اکبر وزنش بیشتر است یا یک کیلو آب؟! آب ماده است و می‌شود آنرا وزن کرد در حالیکه معنویت مثل الله اکبر گفتن وزن کردنی نیستند این دو را نمی‌شود در مقابل هم قرار داد. اینکه بیایند ملتی را در برابر عقیده قرار دهند یا عقیده‌ای را به آن بچسبانند درست نیست. می‌شود کُرد باشد و مسلمان هم باشد، مسیحی هم باشد یهودی باشد، ‌دین آسمانی نداشته باشد صاحب دینی باشد که خود و انسانها آنرا درست کرده‌اند،- آنهایی هم می‌گویند بی‌دین هستند دین دارند چون باور دارند که :دین نیست. دیندار می‌گوید خدایی هست ما را درست کرده و حاضر و ناظر بر اعمال ماست، بی‌دین می‌گوید اینگونه نیست؛ فرقی نمی‌کند اینهم یک نوع عقیده است، دیندار می‌گوید که من طرز تفکر و بینشم را از آن خدا می‌گیرم ولی بی‌دین می‌گوید نه من به میل خودم است، این طرز تفکر است، بینش است، دیندار می‌گوید من اخلاقم را از دین آسمانی‌ام می‌گیرم ولی بی‌دین می‌گوید نه من هر چیزی به مصلحتم باشد انجام می‌دهم، این اخلاق است: اخلاق مادی. این اخلاق مادی است که به او می‌گوید مصلحت دنیایت در چیست آنگونه با مردم برخورد کن. مصلحت بود که خود را کوچک کنی خودت را کوچک کن! هدف وسیله را توجیه می‌کند، مصلحت بود ملتی را فدای خود کن چون از پس آنها بر می‌آیی، این اخلاق است، یعنی بی‌دین هم اخلاق دارد: اخلاق مادی. و همچنین دیندار روزانه یک سری اعمال به عنوان رابطه با پروردگار دارد بی‌دین هم یک سری اعمال به عنوان رابطه با خود و اطرافیانش و با زندگیش دارد.
اما کرد یا هر ملت دیگر که مسلمان است یا مسلمان شده است آیا مسلمانی و قانون آسمانی و عقیده و اخلاق و بینش و طرز تفکر آسمانی ضرری به ملیت او وارد کرده است؟ اگر مسلمان باشد ضرر می‌کند؟ کُرد بودن او را نابود می‌کند یا قسمتی از آنرا از بین می‌برد؟ اگر همچین چیزی باشد من به عنوان یک کرد میگویم: خدایا قبل از اینکه دینی را فرستاده باشی، مرا به عنوان کُرد خلق کرده‌ای، هر دو از آن توست؛ خلق اولیه‌ام متعلق به توست، دینم هم مال توست، و این خلق اول را قبل از ارسال دین برایم قرار داده‌ای، به خلق اولیه‌ام راضی‌ام اگر تضادی با برنامه‌ات داشته باشد مانند مقلدی، مقلد یک مجتهد- مجتهدی مثل امام شافعی نظریات گوناگونی داشته است نظری داشته در قدیم که به آن قول قدیم می‌گویند و بعدها نظری دیگر پیدا کرده که به آن قول جدید می‌گویند و یک نفر اهل نظر از مذهب امام شافعی می‌تواند بگوید علیرغم اینکه خود امام شافعی از نظر خود برگشته است( بلا تشبیه به بحث ما چون بحث ما راجع به خداست) الآن من قول جدید او را قبول ندارم و همان قول قدیم او برایم مقبول‌تر است هر دو قول اوست مگر غیر این است شافعی هر دوی اینها را گفته، من قول قدیم را قبول دارم – اگر تضادی در بین مصلحت ملت من، ملیت من، نژاد من و زبان من با دینم به وجود بیاید هر دوی اینها از آن خداست فرقی نمی‌کند قول خداست من که کُردم خدا مرا کُرد خلق کرده است و منی که باید مسلمان باشم خدا این دین را برایم فرستاده است. اگر بین این دو تضادی باشد هر دوی اینها خدایی است و اولی هم غالب است آنها قدیمی‌تر است. ولی هیچ تضادی نیست؛ اساساً من برای این که شکوفا شوم، حق ملی‌ام پایمال نشود، به شیوه‌ای منطقی و عاقلانه �
�احب حقوقم شوم، و از آن دفاع کنم و آنرا بشناسم، دین آمده همینها را به من گفته است؛ دین نیامده آنرا از من پس بگیرد آنرا موقتی به من داده باشد، دین آمده بهم می‌گوید وقتی عقیده‌ات، عقیده‌ای درست، است وقتی بینشت درست است، وقتی اخلاقت اخلاقی معنوی است، که تو از آن نعمت اولیه‌ای نیز که به تو داده‌ام درست استفاده کنی و از آن دفاع بکنی و نگذاری دیگران به آن تعرض بکنند اگر میگویند این ادعا است ادعا نیست من از دین نمونه می‌آورم :
1- خداوند متعال در قرآنش اینگونه می‌فرماید: یا ایها الناس/ حجرات:12 ای مردم – دیگر نمی‌گوید یا ایهاالاکراد، یا ایهاالعرب، یا ایهاالفرس، ملت مطرح نیست ناس شامل تمام انسانهاست- انا خلقناکم من ذکر و انثی – ای مردم من همه‌ی شما را از نر و ماده‌ای خلق کرده‌ام – و جعلناکم شعوبا و قبائل – منم که شما را ملت ملت، و قبیله قبیله، کرده‌ام، من اینگونه قرارداد کرده‌ام که زبانهای مختلفی باشد چون زبان خود رمزی است مسئله‌ای است که هنوز دانشمندان و اهل نظر متعجبند که زبانها چگونه درست شده‌است چگونه زبانها متنوع شده‌اند چگونه این همه زبان و لهجه درست شده‌ است، خدا می‌فرماید من اینها را خلق کرده‌ام- جعلناکم شعوبا و قبائل – شما را ملت ملت و قبیله قبیله کرده‌ام چرا:- لتعارفوا- برای آشنا شدن با هم، چون آشنایی یک قبیله کم‌جمعیت با هم آسانتر است از اینکه بخواهی با تمام بشریت رابطه داشته باشی، آشنا شدن با کل بشریت سخت است. اهل یک روستا با هم آشناترند یا اهل یک شهر؟ اهل یک شهر راحتتر می‌توانند با هم آشنا شوند یا اهل یک استان؟ اهل یک استان آشناییشان با هم راحت‌تر است یا اهل یک کشور؟ و دیگر از این گسترده‌تر شود امکان ندارد. لتعارفوا –نهایتاً- ان اکرمکم عندالله اتقاکم- ای مردم! ای کُرد! ای عرب! ای فارس! ای تُرک! ای انگلیسی! ای هر ملیت دیگر! نزد خدا هیچکدام از شما برتریی به دیگری به خاطر زبان ندارید چون تو فارسی حرف می‌زنی گرامی‌تری از کُرد، یا چون عربی حرف می‌زنی از فارس گرامی‌تری، چون انگلیسی حرف می‌زنی از زبانهای آسیایی گرامی‌تری. در دین الله اینها نیست، ان اکرمکم عندالله اتقاکم- هر کدام از شما در ضرر رساندن به بشریت پرهیزگار‌تر باشید ( کسی نمی‌تواند به خدا ضرر برساند تقوی در رابطه با انسانها است. بعضی مفاهیم هستند که در ذهن ما اینگونه جا افتاده که چون خداوند آنها را فرموده مختص خداست، خدا به هیچ چیز ما احتیاجی ندارد ان الله غنی عن العالمین خدا که می‌فرماید پرهیزگار باشید معنایش این نیست که به نسبت خدا پرهیزگار باشید یعنی به دستور خدا به نسبت یکدیگر پرهیزگار باشید؛ یعنی خدا به ما دستور می‌دهد: یکدیگر را اذیت نکنید، از اذیت دادن همدیگر بپرهیزید، به همدیگر دروغ نگویید، به هم خیانت نکنید، پست سر همدیگر غیبت نکنید، مال دیگری را نخورید، همدیگر را نزنید، تقوا یعنی اینها). هرکسی که بیشتر مراعات حقوق دیگران را بکند او نزد خدا گرامی‌تر است، ملیت مطرح نیست: ان اکرمکم عندالله اتقاکم.
2- آیه‌ی روشنتری که نشان می‌دهد ملیت‌ها نسبت به هم برتری ندارند یا زبانها به هم( زبان اول ساخته می‌شود بعداً اهل آن زبان تصمیم می‌گیرند لباس خاص خود را داشته باشند که نسبت به بقیه‌ی زبانها فرهنگ خاص خود را داشته باشند زبان مقدم است به بقیه‌ی چیزهایی که فرهنگ ملتی را می‌سازند.) آیه‌ی 22 سوره‌ی مبارکه روم است که می‌فرماید: و من آیاته خلق السماوات والارض و اختلاف السنتکم و الوانکم آیه‌ی خداست، نشانه‌ی عظمت خداست، نشانه‌ی حکمت و کار درستی خداست، اختلاف السنتکم ( السنه جمع لسان است در عربی به زبان می‌گویند لسان.) اختلاف زبانهای شما که تو کُردی، آن یکی ترک، و دیگری فارس و اردو و هر زبان دیگری. خداوند می‌فرماید اینها آیه‌ی من است نشانه‌ی قدرت و حکمت من است حکمت در این است که من اینکار را کرده‌ام. اختلاف السنتکم و الوانکم ( الوان جمع لون است لون یعنی رنگ) اینکه یکی سیاه‌پوست است، دیگری سفید، و دیگری سرخ‌پوست یا زرد پوست، خدا می‌فرماید که من این کار را کرده‌ام و این حکمتی است که در کار من است. یعنی اینکه من که کُردم، این آیه‌ی خداست همچنان که عرب بودن و فارس بودن شخص دیگری آیه‌ی خداست. نه او زرنگ بوده است که خودش، فارسی را انتخاب کرده باشد که ارباب من باشد و نه من هم بی‌هنری از خودم بوده که کُردی را انتخاب کرده باشم و در نتیجه بَرده باشم، همه‌ی اینها کار خداست و هیچ زبانی حق اربابی به زبانی دیگر را ندارد. چون تمام مخلوقات خدا مثل هم محترمند و از یک جنسند. اگر قرار باشد به لحاظ دینی، زبانی به زبانهای دیگری برتری داشته باشد-اگر قرار باشد- بایستی زبان آخرین دین آسمانی(اسلام) که عربی است و نیز آن کسی که این دین به وسیله‌ی او آورده شده محمد(ص) نیز عرب زبان بوده است اگر قرار باشد اسلام به زبان و ملیت، برتری بدهد بایستی ابتدا به ملیتی برتری بدهد که در آن بوجود آمده و پیغمبرش در میان آن ملیت مبعوث شده است. می‌بایست آن زبانی را گرامی بدارد که آخرین دین به آن زبان است ولی شخص اول این دین و زبان، که محمد(ص) است در مورد عرب-که خود نیز عرب است- چه میفرماید؟ ایشان می‌فرمایند: لا فضل لعربیٍ علی عجمیٍ و لا لعجمیٍ علی عربیٍ الا بالتقوی. دوباره برمی‌گردد به خدمت: پرهیز از اذیت و آزار دیگران، و خدمت به جامعه ( هیچ فضیلت و برتریی برای عرب نسبت به غیر عرب نیست، محمد خود عرب است؛ اسلام به زبان عربی آمده است، حکومت اولیه‌ی اسلامی را
عرب تشکیل داده است، رهبران اولیه‌ی حکومت اسلامی، ابوبکر، عمر، عثمان و علی همه عربند و عرب بود که اسلام را توسعه داد اگر قرار باشد از دیدگاه دین ملتی برتری داده شود( از دیدگاه دین، چون عده‌ای ایراد می‌گیرند که دین ملتها را تضعیف کرده است، می‌گویند دین باعث شده است که حق ملتی مثل کرد ضایع شود) بایستی ابتدا این برتری را برای ملت عرب قائل شود. ولی این پیغمبر است که صراحتاً اعلام می‌کند : لا فضل لعربیٍ علی عجمیٍ، عربیٍ تنوین نکره دارد یعنی هیچ عربی، حتی محمد به اعتبار عرب بودن، هیچ برتریی به مردم ندارد، برتری او به اعتبار پیغمبریش است، نه به این اعتبار که محمد عرب است پس از مردم برتر است به اعتبار عرب بودنش هیچ برتریی ندارد: لا فضل لعربیٍ علی عجمیٍ، در زبان عرب به هر غیر عربی عجم می‌گویند، عرب و عجم اصطلاح است، پیامبر می‌فرماید هیچ برتریی برای عرب نسبت به عجم نیست و برعکس: عجم هم هیچ برتریی نسبت به عرب ندارد. امریکایی و اروپایی به خاطر امریکایی و اروپایی بودن و به این دلیل که به زبان انگلیسی حرف می‌زنند هیچ برتریی به بقیه‌ی ملتها ندارند. زبان ارزشی را برای هیچ کس و قبیله‌ای ایجاد نمی‌کند و باعث حقارت و کوچکی هیچ‌کس و ملتی نمی‌شود. و برعکس دین به ما می‌گوید که ما باید از حقوق خودمان دفاع بکنیم به گونه‌ای که هیچ مکتب دیگری اینگونه انسان را به دفاع از حق تشویق نمی‌کند، زیرا مکاتب دیگر می‌گویند که اگر مُردی قهرمان می‌شوی و اگر شخص عاقلانه فکر کند می‌گوید من که مُردم دیگر از اینکه قهرمان می‌شوم خبری ندارم، گیرم که از منم مجسمه ساختند من که مُرده‌ام و تمام شده‌ام خوب هیچ خبری از این ندارم پس اگر کسی عاقل باشد به این فریب نمی‌خورد:
-آقا بیا خودت را به کشتن بده؟
– برای چی؟
– برای اینکه به قهرمان تبدیل شوی.
-کَی؟ بعد از مُردنم! به من چه که مردم بعد از مُردنم گل به سر مزارم بیارند من که از اینها آگاهی ندارم!!
ولی دین چه می‌گوید؟ می‌گوید: نه تو که مُردی، جسمت مُرده است، تازه اول حیاتت است اگر به خاطر دفاع از حق بمیری که به بهشت می‌روی. در حالیکه دیگری که بهشت ندارد می‌گوید مُردی به قهرمان تبدیل می‌شوی! خوب به من چه. من که اگر حتی فقط خوابیده باشم در اطرافم هر آنچه ناسزاست بهم بگویند چون نمی‌شنوم ناراحت نمی‌شوم و هر آنچه تعریف و ستایش است از من بکنند به چه درد من میخورد من که خوابیده‌ام، حتی خواب؛ چه رسد به اینکه انسان بمیرد. اگر فرهنگ و مکتبی غیر دینی انسان را به ادای حقوق ترغیب کند چه به او می‌گوید و چکار برای او می‌تواند انجام دهد نهایتاً او را به قهرمان تبدیل کند، برایش بعداً مجسمه می‌سازد او هم اگر عاقل باشد فکر می‌کند و با خود می‌گوید: در این چهار روزه‌ی دنیا مرا به کُشتن می‌دهند بعداً برایم مجسمه ساختن به چه کار من می‌آید، اگر غیر این بگوید عاقل نیست. ولی دین چه می‌گوید: دین به افراد باور می‌دهد که تو وقتی به خاطر دفاع از حق می‌میری، به او باور می‌دهد که تازه آنوقت حیات و زندگی داری. مرحوم کاک احمد در این مورد شعر ظریفی دارد:
خۆت دوانی، خۆتێ که‌ که‌یفت بێ
مه‌رگه‌ جه‌شنی له‌ دایک بوونی ئه‌و
خۆتی تر خوێڕیه‌،‌ خوت و خاڵی
که‌ دوو رۆژه‌ و هه‌رای ئه‌وڕێتۆ
( تو دو انسانی، یکی از آنها خودیست که اگر دوست داشته باشی و برایش کار و تلاش کنی. آنروزی که می‌میری جشن تولد اوست، خود معنوی، برایش کار کرده‌ای، بهش عقیده داشته‌ای، برایش ایثار و فداکاری کرده‌ای، مال و دارایت را در راهش بخشیده‌ای، خوشی و راحتی خود را فدا کرده‌ای،برای آن خود ؛ خود معنوی ، خود آزاد شدن از قید و بند دنیا، وقتی می‌میری تازه از آن بهره می‌بری.
و آن خود دیگر، بیهوده و توخالی است،قهرمان می‌شوی، تنها دو روز است و بعد از آن دیگر اثری از آن نمی‌ماند)
قهرمانان زیادی بوده‌اند که از آنان مجسمه ساخته‌اند و الآن کسی آنها را نمی‌شناسد.بروید یک نگاهی به قبرهای شهر خودمان بیندازید کسانی که 50،60 سال پیش فوت کرده‌اند؛ در آن موقع خانواده‌شان چقدر دلگرم بوده‌اند و چه خرج‌هایی را کرده‌اند،سنگهای عجیب و غریب، روی آنها خانه درست کرده‌اند، الآن همه اینها شکسته و ویران شده‌اند، حتی خانواده‌شان نیز دیگر حوصله‌ی تعمیر آنها را ندارند، انسان می‌فهمد که آنها آن موقع با چه میل و رغبتی مشغول خانه درست کردن بر سر قبر و سنگ‌کاری آن بوده‌اند، الآن حتی فرزندان و نوه‌های خود آنها نیز کاری به کارشان ندارند.
قهرمانی، فریبکاری است، من نمی‌خواهم قهرمان باشم، چون از قهرمانیم خبری ندارم، بعد از مرگم، اقوام و فامیلم به قهرمانی من افتخار می‌کنند به من چه؟! از هیچ چیزی خبر ندارم ولی می‌خواهم وقتی مُردم، جایگاهم از اینجا بهتر باشد دین به پیروان خود می‌گوید که کاری باید بکنند که بعد از اینکه مُردند آنجا برایشان خوشتر و بهتر باشد؛ یکی از کارهایی که مهم است و دین برای احقاق آن آمده است تلاش برای برپایی قسط و عدالت و مساوات است. در سوره‌ی مبارکه‌ی حدید خداوند می‌فرماید:
لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط
ارسلنا رسلنا : رسل جمع رسول است و عبارت است از آدم تا محمد- که درود خدا بر آنها باد- خدا می‌فرماید: من تمام پیامبران را برای این فرستاده‌ام: لقد ارسلنا رسلنا بالبینات پیامبران هم بینه داشتند یعنی وقتی آمده بودند حجت بوده‌اند، مثل ما نبوده‌اند به زور خود را به حجت تبدیل کنیم-
ماها این مشکل را داریم که می‌گوییم ما هر چه گفتیم شما باید باور کنید! دلیلت چیه تو از من حق‌تری؟ اگر آیه‌ی قرآن است من هم 50 آیه‌ی قرآن را برایت می‌خوانم حدیث می‌خوانی من هم حدیث می‌خوانم- ولی پیامبران معجزه داشته‌اند به معجزه به ملت زمان خود قبولانده‌اند که برترند، حجت بوده‌اند، بیناتی که خدا از آن بحث می‌کند این است لقد ارسلنا رسلنا بالبینات به دلایل واضح و روشن که ثابت کرده‌اند که راست می‌گویند و از طرف خدا آمده‌اند و انزلنا معهم الکتاب و المیزان کتاب هم یعنی برنامه‌ای که بعد از اینکه ثابت شد از طرف خدا آمده‌اند مشخص کند که خدا چه می‌خواهد، کتاب برایشان فرستاده‌ایم میزان: حق و باطل چگونه است و چه چیزی حق است و چه چیزی باطل است به پیغمبران عطا کرده‌ایم، خوب پیامبران آمده‌اند اینها را برای چه چیزی آورده‌اند: لیقوم الناس بالقسط تا همه‌ی مردم به قسط و مساوات قیام کنند. خوب یکی از جلوه‌های مساوات و قسط این است که نه فرد -که فرد هم باید به حق خود برسد- ملتی چند میلیونی که حق فطری‌اش پایمال شده است نیز باید به حقشان برسند. درست است حق فطری : زبان من تقصیر من نیست؛ اگر خوب است، بد است، راست است، کج است، اگر نسبت زبانی به خطا داده شود نعوذ بالله این خطا به خدا گرفته شده است، خدا این زبان را برای من آفریده خدا فارس را فارس، و عرب را عرب، آفریده، این خلعتی خدادادی است که به من بخشیده، به فطرت مرا به فرهنگی آموزش داده است به نام فرهنگ ملت کُرد. این یک حق است اگر به این حق تعرض شود و پایمال شود و سرکوب بشود این آیه‌ی قرآن می‌گوید:که محمد آمده که به توی پیروی محمد بگوید که برای اینکه این حق را به دیگران بدهی برایش کار کنی. کجا گفته برای این حق تلاش مکن؟ کجا گفته که تو قبول ظلم بکن؟!
پیامبر اسلام می‌فرماید: ظالم و مظلوم هر دو اهل عذابند؛ ظالم، به خاطر اینکه ظلم میکند و مظلوم، به این خاطر که به ظلم تن در می‌دهد. پیامبر اسلام و باقی پیامبران آمده‌اند برای برپایی مساوات، مساوات حقوق، بدون ابا میگویم از زبان دین می‌گویم چون در سرزمینی زندگی می‌کنم که ادعای دین دارند اعلام می‌کنم که: ملت کُرد سزاوار نیست که از هیچ چیزی که ملتهای دیگر مثل عرب یا فارس دارند محروم باشد؛ به عبارت دیگر، نه فارس، نه ترک، نه عرب و نه انگلیسی حق ندارند که هیچ چیزی داشته باشند که ملت کُرد از آن محروم است و باقی ملتهای دیگر. دین اینگونه می‌گوید، من حرف دین را میزنم و اگر کسی بگوید چرا این را می‌گویی؟ می‌گویم که اگر دین را قبول داری بیا بنشین، تا با استدلالهای دینی بررسی کنیم تا بفهمیم اینگونه است یا نه؟ اگر قبول نداری اشتباه می‌کنی من دین را قبول دارم من از زبان دین حرف می‌زنم تو که دین را قبول نداری من به تو که دین را قبول نداری کاری ندارم. البته به کسانی نمی‌گویم که بی‌دینند بی‌دین البته یعنی کسی که ادعای دینداری نمی‌کند در نظر من محترم است کسی که ادعای دین بکند و دلیل دینی را قبول نداشته باشد در اشتباه است اینها را می‌گویم. و الا من به کسانی که به اسلام اعتقادی ندارند توهینی نمی‌کنم من به باورشان احترام می‌گذارم چون هنوز دین به او نرسیده است. ولی کسی که ادعای دین می‌کند و حاضر نباشد به قضاوت دین، این شخص است که در نظر دین و دینداران منفور است و سزاوار است که لعن و نفرین شود و الا « لا اکراه فی الدین» دین را قبول نکرده‌است خدا او را به زور وادار به این کار نمی‌کند و من هم او را مجبور نمی‌کنم و عقیده‌اش نیز محترم است و من نیز به هیچ نوع فکر غیر دینی تعرض نمی‌کنم، به فکر دیندارانی تعرض می‌کنم که حاضر نیستند به برنامه‌ی دین تن در دهند اینها هستند که جای این را دارند که سرزنش شوند هر کسی که باشند.
به بحث خود برگردیم؛ این اسلام است که به من پیروش می‌گوید: که من دین را برای تو فرستاده‌ام که به پا خیزی که مساوات و برابری را در جامعه‌ات برپا کنی، مساوات در هر چیزی : مساوات در زبان، حقوق، مقام، استخدام و هر چیز دیگر از کوچک تا بزرگ، دین این را می‌گوید و حالا اگر دیندارانی هستند و این کار را انجام نمی‌دهند اینجا دیگر مشکل از دین نیست:
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
عیبی که دروست از مسلمانی ماست
اسلام خود عیبی ندارد این مسلمانی ماست که اسلام را عیب‌دار کرده است. و اما چرا نمی‌شود که انسان مسلمان باشد و به خدا هم باور داشته باشد. باور به خدا چه تضادی با کُرد بودن دارد؟ من دوست دارم کسی بیاید بگوید که این شدنی نیست! انسان یا باید به خدا ایمان داشته باشد یا باید کُرد باشد!. چه اشکالی دارد که شخصی کُرد باشد و بینش و طرز تفکرش را از قرآن بگیرد مگر خود کُردیت برنامه دارد؟! مگر باید و نباید دارد؟! مگر هیچ ملیتی برنامه‌ای برای زندگی دارد؟!. اصلاً ملیت کاری به برنامه ندارد چرا نمی‌شود که من کُرد باشم و اخلاقم، اخلاقی دینی باشد؟ چه اشکالی دارد؟ چرا اگر نماز بخوانم دیگر کُرد نیستم؟ و اگر کُرد باشم دیگر نمی‌شود نماز بخوانم؟! چرا دخترم، خواهرم و خانمهای جامعه‌ام یا باید بی‌حجاب و بی‌بند و بار باشند یا کُرد نیستند؟ یعنی چه؟! چرا نمی‌شود خانمی تمام آن چیزی که به آن عفت و حیثیت می‌گویند را رعایت کند و کُرد باشد؟ چه اشکالی دارد و چه تضادی را دارد؟چرا عده‌ای مشغولند که آبروی ملت کُرد را ببرند و سعی می‌کنند که کُرد بودن را با بی‌بندو باری و بی‌اخلاقی مترادف کنند؟
من می‌گویم تضاد که نیست هیچ، هر کُردی هم خود را مسلمان بداند طبق آی�
� و حدیثی که قبلاً گفتم و یا حدیثی دیگر که می‌فرماید:
« من رأی منکم منکراً فلیغیره بیده فان لم یستطع فبلسانه فان لم یستطع فبقلبه» : هر کس از شما منکری را – هرچند کوچک، چه رسد به اینکه حقی پایمال شود- ببیند اگر بتواند باید با زور مانع آن شود و اگر نتواند باید با زبان [ در رد آن] حرف بزند اگر با زبان هم نتوانست باید قلباً از انجام آن منکر ناخوشایند باشد اگر هیچ کدام از اینها را انجام نداد مؤمن نیست.
نمی‌شود کُردی مسلمان باشد و ملت خود را دوست نداشته باشد و در فکر حقوق ملتش نباشد، نمی‌شود این دو تا باهم جمع ‌شوند، چون اگر از اسلام چیزی فهمیده باشد اسلام به او می‌گوید باید در فکر حق باشد؛ به طور کلی دین برای احقاق حق آمده است و یکی از این حقوق، حق ملتهاست. مادامی‌ که راست بگوید کُرد مسلمان باشد ملت خود را دوست دارد، قبول ظلم برایش ناخوشایند است در این فکر هست که هیچ نوع ظلم و تبعیضی را به شیوه‌ای منطقی و عادلانه برای ملتش روا ندارد.
بنابراین این اصطلاحی که در جامعه‌ی کردی رایج کرده‌اند و مشغولند به شمای مسلمان هم می‌قبولانند که: دین و کُرد بودن و دین و ملیت با هم ناسازگارند، آگاه باشید که این فریبی است من کُردم و دین هم به من اجازه داده است و ملت خودم را از همه ملتها بیشتر دوست دارم اعلام می‌کنم نه ظلم وقتی بحث حق و ناحق است، من اینگونه بوده‌ام و ان‌شاء‌الله هم اینگونه خواهم ماند در قضاوتهایم بسیاری از دوستانم از دستم رنجیده‌اند چون خداوند این لطف را به من کرده‌است که غالباً در قضاوت به بیگانه‌تر حق بیشتری را داده‌ام به نسبت آشنای خودم- اگر حق داشته باشد نه به ناحق-. ولی در حقوق مساوی ملت خود را از هر ملت دیگر بیشتر دوست دارم. کُردم و به کُردیتم هم افتخار میکنم و دوست دارم ملت کُرد هم از تمامی حقوقی که دیگر ملتها از آن برخوردارند برخوردار باشد و در حد توانم هم برایش تلاش می‌کنم و مسلمان هم هستم. با مسلمانی کُردم به عقیده‌ای اسلامی کُردم به بینش و طرز تفکر اسلامی کُردم و به اخلاقی قرآنی کُردم و به بندگی کردن برای خدا و عدم بندگی برای هیچ کس غیر خدا کُردم و کُردی هستم که جامعه‌ای سالم را میخواهم، خانواده‌ای سالم را می‌خواهم و میخواهم جوانان جامعه‌ام کُردهایی با عفت و آبرو باشند، هیچ تضادی با ملیت ندارد.
و تجربه‌ی تاریخ هم، عزیزان نگاهی به تاریخ بیندازید آن کسی که برای کُردها تلاش کرده است و در رأس قرار داشته است همه‌شان مسلمان بوده‌اند اصلاً رهبران دینی بوده‌اند. تا دیروز پریروز رهبر حزب دمکرات که یکی از مدعیان حقوق ملت کُرد است و شاید می‌خواهد این فکر را در جامعه منتشر کند رهبرشان ملا بوده‌است ملا عبدالله حسن‌زاده، حیاکی، پنج شش ماه است که آنرا عوض کرده‌اند و به آقای هجری تبدیل کرده‌اند به هر حال ملت کُرد در طول حیات مبارزاتی خود اشخاصی مثل قاضی محمد را دارد قاضی اسماً قاضی نبود بلکه قاضی دادگاهی بود که فقه محمدی بر آن حاکم بود قاضی واقعاً یک قاضی دینی بود که به رهبر کردستان و مهاباد تبدیل شد، یا شیخ محمود نه‌مر یا ملا مصطفی نه‌مر یا شیخ نهری و بسیاری دیگر، شما در تاریخ نمی‌توانید پیدا کنید که حرکتی کُردی را که رهبری مسلمان و دینی نداشته باشد. اینها چه میخواهند میخواهند کلاه سر مردم بگذارند اگر غرب و اروپا اینگونه آمده‌اند که دینمان را از ما بگیرند و به بی بند و باری و بیهودگی و تسلیم شدن به او ، ما را از قدرتی رها کنند و قدرتی از آن بدتر را به ما حاکم کنند هیچ کُرد مسلمانی این را قبول نمی‌کند و کُرد غیر مسلمان هم باید بداند که در این کار موفق نخواهد شد چون دین قویتر از بی‌دینی است چون اگر من بمیرم به بهشت می‌روم ولی اگر او بمیرد خودش گمان می‌کند به هیچ جایی نمی‌رود و تمام می‌شود و انسان حاضر نیست که تمام بشود دروغ می‌گوید تا آنجایی که بتواند تلاش می‌کند که بماند ولی کرد مسلمان یا هر مسلمان دیگر می‌داند اگر به خاطر عقیده‌اش بمیرد به بهشت می‌رود. من به تمام برادران و خواهران کُردم چه مسلمان و چه غیر مسلمان عرض می‌کنم این تفرقه را در جامعه از بین ببرید ملیت ربطی به عقیده ندارد. می‌شود کرد باشد و مسلمان باشد، مسیحی باشد، یا یهودی و آتش‌پرست باشد. اینها با کُرد بودن اصلاً تضادی ندارند. ولی اگر مسلمان است با توجه به اینکه گفتم که اسلام می‌گوید که باید ایثار کنی ، از حق دفاع کنی از مظلوم دفاع بکنی ظلم را قبول نکنی بیشتر از غیر مسلمان به حقوق ملت خود می‌رسد و با توضیحاتی که عرض کردم مشخص می شود که اینها سفسطه است اینها نیرنگ است ما فریب نمی‌خوریم ما هر دوی اینها هستیم هویت ما این دوتا چیز است ماهیت ما کُردی مسلمان هستیم یا مسلمانی کُردم. بعضی تنگ نظر هم هستند که می‌گویند اگر در ابتدا بگویی کُرد مسلمانم دچار گناه شده‌ای در حالی که من ابتدا متولد شده‌ام عمری را هم سپری کرده‌ام بعداً مسلمان شده‌ام اینها حرفهای بچگانه‌ای است و هیچ فرقی نمی‌کند ما ملتی مسلمان کُرد هستیم یا ملتی کُرد مسلمان. هر کدام را زودتر بگویی هیچ لطمه‌ای به دیگری وارد نمی‌شود. اینها ماهیت ماست و هر اندازه به کُرد بودنمان افتخار می‌کنیم چندین برابر به مسلمان بودنمان افتخار می‌کنیم چون کُرد غیر مسلمان غیر معتقد بوده که به ملتش ضرر رسانیده چون از قیامت نترسیده و به بهشت و جهنم باوری نداشته در حالیکه اگر باور دینی داشته باشد نه تنها به ملت خود صدمه‌ای نمی‌زند بلکه به هیچ ملت دیگری ضربه نمی‌رساند چو
ن می‌داند در دین صدمه رساندن به هر کس و ملتی مجازات دارد.
بنابراین این اصطلاح که «کردی یا مسلمان؟!» یا «انسان برای آنکه به حقوقش برسد باید دین را رها کند» اصطلاحی غلط است بلکه اگر مسلمان باشد بیشتر می‌تواند به حق برسد، شاید من به عنوان یک مسلمان که این بحث را اینجا عرض کرده‌ام یک غیر مسلمان که سنگ کُرد بودن را به سینه می‌زند، این جرأت را نداشته باشد که در اینگونه جمعی و در همچین جامعه‌ای صراحتاً از حق ملت دفاع بکند که بگوید ملت من سزاوار نیست از هیچ چیزی که دیگر ملتها دارند محروم باشد کوچک یا بزرگ. باور نمی‌کنم بتوانند راحت این حرف را بزنند ولی من به حکم اسلام و با حقی که دین به من داده و به امید آینده‌ای که اسلام آنرا پیش پایم گذاشته اگر هم مشکلی برایم پیش بیاید این مطلب را اعلام می‌کنم.
برادران! خواهران! ما کُرد مسلمانیم به اخلاق اسلامی کردیم خداوند ملیتی را به ما ندهد که حیثیت و آبرویمان را پایمال کند شیخ سعدی می‌گوید:
به جایی رفته بود مرد فقیری یا خود سعدی، پول زیادی بهش می‌دهند ولی خیلی او را تحقیر می‌کنند می‌گوید نان زیادی بهم دادند ولی آبرو برایم نگذاشتند:
نان مطلوب و آبرویم کاست
مردنم به از مذلت خواست
حق ملیتی اینگونه به من داده شود که حیثیت و آبرو و عفتم را از خودم، خانواده‌ام، و جامعه‌ام را بگیرد مرگ بر این حق؛ حق اینگونه را نمی‌خواهم. اما حقی که با آبرو و حیثیت و انسانیت ادا شود این حق، حقی است که گفتم که نمی‌شود که یک شخص کُرد مسلمان در فکر به دست آوردنش نباشد قاطعانه این را می‌گویم، چون جزء مهم مسلمان بودن، دفاع از حقوق و تلاش برای برپایی قسط و مساوات است: لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط
مسلمان کُرد این آیه به او می‌گوید که تو باید تلاش کنی که حقوقت پایمال نشود و تلاش کنی که حقت خورده نشود تلاش کنی مثل بقیه‌ی ملتها از حقوق مساوی برخوردار باشی. اما غیر دین اینگونه عبارتی روشن و نیز به طرف بگوید که اگر در این مسیر برایت مشکل پیش بیاید پاداش بزرگتری از حیات دنیا خواهی داشت شاید نداشته باشد.
در هر حال امیدوارم که خداوند هر دو جزء هویت و ماهیتمان را تقویت کند. ان‌شاء‌الله هم خود را از لحاظ دینی قوی کنیم و هم علاقه به ملیتمان را. چون هر دوی این دو از آنِ خداست کُرد بودنمان امر خلقتی خداست: خدا به این ملیت ما را آفریده، اگر به آن ناراضی باشیم به کار خدا ناراضی بوده‌ایم دینمان نیز دین خداست هر دوشان هم گرامیند و هردوی اینها نزد انسان مسلمان دوست‌داشتنی اند و باید در راستای آنها تلاش و کوشش کند.
استاد کاک حسن امینی

پشیمانی از دشمنی با اسلام

4 سپتامبر
دروغپردازي دربارة شخصيت نامدار تاريخ، براي همة مردم جالب نيست و هميشه مورد استقبال قرار نمي‌گيرد، از اين رو در غرب، تهمت‌هايي که به پيامبر بزرگوار اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- زده شد، مقبول عموم دانشوران نيافتاد. البتّه در غرب هم مانند سرزمين‌هاي ديگر، اشخاص متفکّر و محقق و شجاعي يافت مي‌شوند که به پژوهش در احوال شخصيت‌هاي برجستة عالم، علاقه نشان مي‌دهند، اين افراد از قبول شايعات بي‌اساس معمولاً خودداري مي‌ورزند و چنانچه در خلال پژوهشهاي خويش دريابند که بزرگان تاريخ، مورد تهمت و افتراء قرار گرفته‌اند، دامن همّت به کمر زده و سخت از آنان دفاع مي‌کنند و دروغهاي دشمنانشان را افشاء مي‌سازند. محقّقان مزبور را در حقيقت بايد از پاسداران تاريخ و نگهبانان راستي و فضيلت شمرد و از احترام بلکه افتخار به آنان کوتاهي نکرده بويژه که اين عدّه در طي طريق خود، اغلب گرفتار سختي‌ها و رنجها و بي‌مهري‌هاي فراوان مي شوند.
باري در مغرب زمين دوراني فرا رسيد که تهمت‌هاي قرون وسطايي نسبت به پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- از سوي عدّه‌اي مورد تکذيب و تقبيح قرار گرفت و محققّان بسياري پيدا شدند که بر خلاف دوران گذشته، در احترام و تجليل از پيامبر ارجمند اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- تا حدود زيادي کوشيدند و از غرض‌ورزي و ناداني اسلاف خويش عذر خواستند.
مثلاً همان ولتر که پيامبر بزرگوار مسلمين را هجو کرده بود چون به اطّلاعات بيشتري دربارة اسلام دست يافت، در اواخر عمر خود چنين نوشت: «محمّد، بي‌گمان مردي بسيار بزرگ بود و مرداني بزرگ نيز در دامن فضل و کمال خويش پرورش داد. قانونگذاري خردمند، جهانگشايي توانا، سلطاني دادگستر، پيامبري پرهيزگار بود و بزرگترين انقلابات روي زمين را پديد آورد» (1)
ولتر در جاي ديگري از آثار خود، دين اسلام را بدينگونه معرّفي کرده و از آن دفاع نموده است:
«دين محمّد، ديني است معقول و جدّي و پاک و دوستدار بشريت. معقول است، زيرا هرگز به جنون شرک گرفتار نگشت و براي خدا همدست و همانند نساخت و اصول خود را بر پايه اَسراري متناقض و دور از عقل استوار نکرد. جدّي است، زيرا قمار و شراب و وسائل لهو و لعب را حرام دانست و به جاي آنها پنج نوبت نماز در روز تعيين نمود. پاک است، زيرا تعداد بي‌حدّ و حصر زناني را که بر بستر فرمانروايان آسيا مي‌آرميدند، به چهار زن محدود کرد (2). دوستدار بشريت است، زيرا زکات و کمک به همنوع را از سفر حج واجب‌تر شمرد. اينها همه نشانه‌هاي حقيقت اسلام است. فضيلتِ تساهل را نيز بر آنها بيافزاييد ….» (3)
مهمتر از ولتر، فيلسوف و عارف انگليسي توماس کارْلايل بود که در سال 1840 ميلادي با قلمي شاعرانه و تعابيري بلند و گيرا کتاب: «قهرمانان و قهرمان‌پرست(4)» را نگاشت و در خلال آن، فصلي را بذکر سيرت محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- و جانبداري از او اختصاص داد.
کارلايل در اين کتاب درصدد برآمد تا ثابت کند که محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- مردي بس بزرگ و خردمند و در دعوي خود صادق و مخلص بود و با آئيني که آورد عرب را از ظلمات شرک و اوهام بسوي نور توحيد و معرفت رهبري کرد و در بخش بزرگي از جهان بشريت تحوّل مهم و چشمگيري پديد آورد. به نظر کارلايل چنين کسي ممکن نيست درغگو و مُتصنّع باشد. کارلايل مي‌نويسد:
«يکي از بزرگترين ننگها براي هر فرد متمدّن از مردم اين روزگار، آنستکه گوش به سخن کساني فرا دهند که مي‌پندارند دين اسلام، آئيني دروغين و محمّد مردي نيرنگ‌باز و دوچهره! بوده است. اينک زمان آن فرا رسيده که ما با شيوع اين سخنان سبک‌سرانه و شرم‌آور مبارزه کنيم. رسالتي که پيامبر اسلام آنرا اداء و ابلاغ کرد مدّت 12 قرن است که چون چراغي تابنده پرتو مي‌افکند و حد,د 200 ميليون بشر از همجنسان ما را که آفريننده ايشان همان آفريدگار ما است، روشن مي‌سازد. آيا کسي از شما مي‌پندارد رسالتي که مردم بي‌شمار گذشته با آن زندگي کرده و با آن مرده‌اند، سراسر دروغ و نيرنگ بوده است؟! … اي برادران! آيا هرگز ديده‌ايد که مردي دروغپرداز بتواند ديني شگفت پديد آرد؟ بخدا سوگند که مرد نادُرست نمي‌تواند خانه‌اي از آجر بسازد! زيرا اگر وي به درستي از ويژگي‌هاي آهک و گچ و خاک و همانند اينها آگاه نباشد، آنچه بنا مي‌کند خانه نيست بلکه تپّه‌اي از مصالح ساختماني و پشته‌اي از موادّ بهم ريخته است! و در خورِ آن نيست که دوازده قرن بر پايه‌هاي خود استوار ماند و صدها ميليون تن در آن بياسايند …» (5).
کارلايل، مُنادي اين سخن است که فرهنگ گسترده و تمدّن عظيم اسلامي، ممکن نيست نتيجة تزوير و دروغ يکتن باشد و از اين رو بايد پذيرفت که سررشته‌دار اين فرهنگ و تمدّن يعني پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم-، مردي بزرگ و مصلحي راستين و بلندمرتبه بوده است. وي، دشمنان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را به بي‌انصافي و بددِلي و حقارت محکوم مي‌کند که بعلّت ضعفِ بصر، نمي‌توانند تجلّيات خداوند را در حيات متعالي مردان بزرگ ببينند، آنگاه اين فروغِ جاوداني را انکار مي‌کنند!
کارلايل در کتاب «قهرمانان …» اتّهامات دشمنان اسلام را مطرح ساخته و بدانها پاسخ مي‌دهد، مثلاً در جواب اين اتّهام که مي‌گويند: «اگر نيروي شمشير نبود، دين اسلام انتشار نمي‌يافت»! مي‌نويسد: «ولي چه نيرويي آن شمشير
را پديد آورد؟ آن نيرو، همان قوّت دين و پيام حق بود (که امپراطوريهاي بزرگ را در هم شکست)» (6)
و همچنين مي‌نويسد: «محمّد همواره قصد آن داشت که آئين خود را تنها از راه حکمت و اندرزهاي نيک (7) رواج دهد ولي هنگامي که دريافت ستمگران، به ترک پيام آسمانيش بسنده نمي‌کنند … بلکه مي‌خواهند او را به سکوت وادارند تا از رسالتش دم نزند، فرزند صحرا تصميم گرفت که از خويش دفاع نمايد، دفاعي مردانه، دفاعي که شجاعت عربي در آن تجلّي کند و زبان حال او اين بود که مي‌گفت: اينک که قريشيان راهي جز پيکار برنمي‌گزينند، پس بنگرند که کداميک از ما مرد پيکار هستيم» (8)
و بدينصورت کارلايل نشان مي‌دهد که جنگهاي پيامبر گرامي اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نبردهاي دفاعي بوده و حمله و آزار و کشتار، از سوي مخالفان وي آغاز شده است چنانکه محققّان عالم اسلام نيز بر اين عقيده و باورند (9)
توماس کارلايل، مقالة خود را دربارة محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- و اسلام در کتاب «قهرمانان …» با اين سخنان شکوهمند به پايان مي‌برد:
«خدا قوم عرب را بدستاويز اسلام از تاريکيها بسوي روشنايي بيرون آورد، و از ميان آنان، جمعي مردم افسرده را زنده کرد … آيا جز آن بود که ايشان دسته‌اي عربهاي بيابان‌گرد و خاموش و فقير بودند که از آغاز عالم در صحراها مي‌گذراندند و هيچ ندائي از آنان شنيده نمي‌شد و هيچ حرکتي از آنها احساس نمي‌گرديد؟ آنگاه خدا، پيامبري با کلام حق و رسالتي از جانب خود، بسوي ايشان فرستاد و ناگهان! گمنامي آنها به شهرت و پستي آنان به رفعت، و ناتواني ايشان به قدرت مبدّل گشت و شراره‌هاي آتش بصورت شعله‌هاي فروزان درآمد و فروغش کرانه‌هاي گيتي را به فراغت گرفت و به زواياي جهان رسيد و پرتو آن، شمال را به جنوب و خاور را به باختر پيوست و قرني از اين حادثه سپري نشده بود که دولت عرب يک پايه‌اش در هند و پايه ديگرش در اندلس استوار گرديد و دولت اسلام، سده‌هاي بسيار و روزگاران دراز به نور دانش و بزرگواري و مروّت و قوّت و دليري و جلوۀ حق و هدايت در نيمي از جهانِ متمدّن، روشن گشت … آيا بر احوال آن باديه‌نشينان و محمّدشان و روزگارشان نمي‌نگريد؟ گويي شرارۀ آتشي از آسمان بيامد و بر خاکستري که مزيتي در آن ديده نمي‌شد و اميد خيري بدان نمي‌رفت، بيافتاد و به ناگاه! خاکسترِ مُرده به باروتي سريع‌الانفجار متحوّل گرديد و ملتهب و آتشين شد و زبانه‌هاي آن ميان غرناطه (10) و دهلي را پيوند داد … و من همواره گفته‌ام که مرد بزرگ، چون شهاب آسماني است و مردمان همانند هيزم در انتظارش بسر مي‌برند، همينکه فرو افتد آنان برافروخته مي‌شوند و شعله‌ور مي‌گردند ». (11)
سخنان خردپذير کارلايل، اذهان جمعي از متفکران غرب را به خود جلب کرد و بويژه چون از دل برآمده بود، بر دلهاي ايشان نشست. گفته‌هاي وي، ابرهاي بدبيني را از آفاق فکرشان زدود و اهميت و اوج اسلام را در فضايي پاک و روشن، پيش چشمانشان جلوه‌گر ساخت. افسانه‌ها و تهمت‌هاي بعد از جنگ! و دروغپردازيهاي قرون وسطايي، تا حدود زيادي عقب‌نشيني کردند و در لابلاي کتابها مخفي شدند!
دانشمنداني برخاستند و به ترجمة آيات قرآن کريم و پژوهش در سيرت فرخندة پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- همّت گماشتند. در ميان آن دانشمندان، شايد کسي که بيش از همه صراحت در جانبداري از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نشان داد محقّق انگليسي جان دِيوِن پورت، نويسندة کتاب: «عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن» (12) بود که در سال 1896 ميلادي کتاب پرارج خود را نگاشت و در سرآغاز کتابش قطعه‌اي از سخنان بلند کارلايل را نهاد تا نشان دهد که با تأييدِ کار او و بهره‌يابي از اثر وي، به تصنيف کتاب خود پرداخته است جان ديون پورت «عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن» را به چهار بخش تقسيم نمود، بخش نخستين را به «زندگي محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم-» اختصاص داد. و در بخش دوم، از «قرآن و اخلاق» سخن مي‌گويد. بخش سوم را به عنوان «ردّ تهمت‌ها» آغاز کرده و به اتّهامات گوناگون، پاسخ مي‌دهد و در بخش چهارم «زيباييهاي قرآن» را به معرض نمايش مي‌گذارد. نويسندة محقّق، مقدّمه‌اي هم – طبق معمول – بر اين کتاب نوشته و آن را با اين مَطلع آغاز مي‌کند:
«تحقيقات و بررسي‌هاي حاضر اثر ناچيزي است ولي با متنهاي صداقت و علاقمندي سعي شده‌ است تا دامن تاريخ حيات محمّد از لکّه تهمت‌هاي کذب و افتراهاي ناجوانمردانه تطهير شود. و نيز جهد کافي در دفاع از صدق دعوي او که يکي از بزرگترين و خيرخواهان جهان بشريت است بکار رفته است.
نويسندگاني که کورکورانه تحت تأثير تعصّب قرار گرفته‌ و گمراه شده‌اند و در نتيجه به حُسن شهرتِ زنده کنندۀ آئين يگانه‌پرستي اهانت روا داشته‌اند، نه فقط ثابت کرده‌اند که روح خيرخواهي مسيح – که با آن همه استقامت و قدرت در انجام آن پايداري نشان داد – در آنها تأثير ننموده است بلکه در قضاوت نيز راه خطا پيموده‌اند …» (13)
گذشته از جان ديون پورت، در کشورهاي اروپايي و نيز در آمريکا دانشمندان محقّقي به اسلام روي آودرند و در قرآن کريم وسيرت نبوي -صلى الله عليه وآله وسلم- به تأمّل نظر کردند و نتايج مطالعات و بررسي‌هاي خود را منتشر نمودند که ذکر اسامي و آراء ايشان از حوصلة اين رسالة کوتاه بيرون است. در اينجا همينقدر نوشتة يکي از پژوهشگران را که از خاور شناسان معاصر، در انگليس بشمار مي‌رود ياد مي‌کنيم. وي که پروفسور مونتگُمري وات، استاد دانشگاه ادينبورو است که در سال 1961 ميلادي
به نگارش کتابي تحت عنوان: «محمّد، پيامبر و سياستمدار» (14) دست زد. پروفسور وات نيز در خلال کتاب خود به ريشة بدبيني غربيان نسبت به پيامبر ارجمند اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- اشاره مي‌کند و تلاش کارلايل را در کاهش اين بدبيني مي‌ستايد، چنانکه مي‌نويسد:
«در قرن دوازدهم افکار دربارة اسلام و دخالت مسلمانان در جنگهاي صليبي چنان ناروا تعبير شد که اثر نامطلوبي در روحيه مردم گذاشت در حاليکه دقّت و توجّه عملي توأم با شرافت و غيرت و امانت و تحقيق، براي مطالعه و کسب اطّلاعات کامل و صحيح دباره دين محمّد لازم است. از آن زمان تاکنون مخصوصاً در دو قرن اخير پيشرفتهاي بسيار حاصل شده است ولي هنوز مقداري از داوريهاي غلط گذشته ادامه دارد. در دنياي کنوني که رابطه مسلمانان و مسيحيان از گذشته بهتر و محکمتر شده است، جاي آن دارد که هر دو بکوشند تا درباره رفتار محمّد توافق پيدا کنند. بدنام کردن او توسّط نويسندگان اروپايي موجب آن شده است که جنبه خيالي و تصوّري او بوسيله نويسندگان ديگر اروپا و اسلام به کمال مطلوب برسد… يکي از تهمت‌هايي که معمولاً به محمّد مي‌بندند آنست که او را شيادي معرّفي مي‌کنند که براي اقناع حسّ جاه‌طلبي و شهوت خود، تعاليم ديني را تبليغ مي‌کرد که خود بدروغ بودن آن اعتماد داشت! …
اين نکته، نخستين مرتبه در صد سال پيش در خطابه‌هاي توماس کارلايل درباره قهرمانان، شديداً مورد اعتراض قرار گرفت و از آن پس، مورد قبول محقّقان نيز واقع شد که فقط ايمان عميق به مأموريت خود بود که محمّد را حاضر کرد سختيها و آزارهاي ايام اقامت در مکّه را تحمّل کند، در حالي که از نقطه‌نظر اوضاع جاري، اميد موفّقيت در آن بسيار ناچيز بوده» (15)
البتّه پروفسور وات را در اينروزگار نمايندة خاورشناساني بايد شمرد که مي‌کوشند تا آگاهانه و منصفانه با اسلام روبرو شوند، هر چند آگاهيهاي ايشان دربارة اسلام هنور به مرحلة کمال نرسيده، و به مطالعات بيشتري نياز دارند
نوشته: استاد مصطفی حسینی طباطبائی
منبع: کتاب «حقارت سلمان رشدی»
…………………………..
پی نوشت :
[1]- اسلام از نظر ولتر، صفحه 53 به نقل از کلّيات آثار ولتر (چاپ پاريس) جلد 24، صفحه 556.
[2]- اسلام با نظر به ضرورتهاي اجتماعي و غيره (مانند کمبود مردان پس از جنگهاي بزرگ و سردمزاجي يا نازايي برخي از زنان و جز اينها) چند همسري را به شرط اجراي «عدالت» جايز شمرده است ولي اکثريت قاطع مردم بويژه اغلب فرمانروايان، از اجراي اين شرط مهم (که در قرآن، در سوره نساء آيه 3 بدان تصريح شده) ناتوانند از اينرو چند همسري، بنصّ قرآن براي ايشان روا نبوده و حرام است.
[3]- اسلام از نظر ولتر، صفحه 127 به نقل از کلّيات آثار ولتر، جلد 28، صفحه 547.
[4]- Heros and heroworship
[5]- الأَبطال (ترجمه کتاب کارلايل به عربي) صفحه 96.
[6]- الأبطال، صفحه 133.
[7]- اشاره به اين آيه از قرآن کريم است که مي‌فرمايد: )ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ( (النّحل / 125) «مردم را به راه خداوندت با دانشِ استوار و اندرز نيکو فراخوان …».
[8]- الأبطال، صفحه 132.
[9]- شرح اين موضوع را در بخش سوّم از کتاب: «خيانت در گزارش تاريخ» به تفصيل آورده‌ايم.
[10]- Cordoue پايتخت اندلس در روزگار قديم.
[11]- الأبطال، صفحه 156.
[12]- An Apology For Mohammed The Koran.
[13]- مقدمه «عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن» ترجمه غلامرضا سعيدي، صفحه 13.
[14]- Mahomet Prophet and Staleman.
[15]- محمّد، پيامبر و سياستمدار، ترجمه اسماعيل والي‌زاده، صفحه 289.

سیرة بندگان مخلص خدا در استعاذه و استمداد

4 سپتامبر
بندگان مخلص در تمام مراحل زندگی برای حل مشکلات و مصائب و جلب منافع فقط خداوند متعال را فریاد زده‌اند، و او تعالی به فریاد آنها رسیدگی فرموده است. از باب نمونه، سیرت طیبة حضرت یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم خلیل الله علیهم الصلاة والسلام را که در قرآن مجید صراحتاً بیان شده است ذکر می‌کنم. هنگامی که برادران یوسف (ع) نسبت به او حسد ورزیدند و با ترفند و نیرنگ او را از پدر بزرگوارش جدا کردند و در چاه انداختند و گزارش بسیار ناگوار و تلخ را به پدر بزرگوارشان حضرت یعقوب (ع) ابلاغ نمودند که حضرت یوسف را گرگ خورده است، در این موقع حساس پیامبر گرامی حضرت یعقوب (ع) در جواب فرزندانش فرمود که از قرائن معلوم می‌شود که گزارش شما صحت ندارد و آنچه شما کرده‌اید مطابق نفس اماره شما بوده است و در این موقع حساس من از صبر جمیل کار می‌گیرم و نتائج امور را بخداوند متعال تفویض می‌کنم چون که او فریادرس فریادکنندگان است.
﴿فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ﴾ (يوسف: 18)
«وظیفه من صبر جمیل است و از خداوند متعال که فریاد رس است استعانت بر گزارش تلخ و ناگوار شما می‌گیرم».
صراحتاً معلوم می‌شود که در مواقع بسیار حساس و غم‌انگیز بندگان خداوند متعال کاملاً باو متوجه می‌شوند چون که جز او کسی دیگر قدرت دادرسی و فریادرسی بندگان را در اختیار ندارد حتی حضرت یعقوب(ع) آباء و اجدادش را بعنوان وسیله، فریاد نزد بلکه فقط به خداوند متعال که مستعان است استعانت گرفت و صبر جمیل را در فراق فرزند عزیزش وظیفه خود قرار داد.
و حضرت یوسف (ع) در مراحل آزمون‌های خودش نیز به خداوند متعال متوسل می‌شدند. در مرحله آزمون عفت و پاکدامنی هنگامی که زلیخا پشت درهای بسته دعوت ﴿هَيْتَ لَكَ﴾ را با قوت تمام پیش حضرت یوسف (ع) مطرح کرد در آن لحظه بسیار حساس، حضرت یوسف در اولین عکس العمل به خداوند لایزال پناه گرفت و فرمود :
) مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ( (یوسف / 23)
«پناه به خدا، بدرستی که آقایم جایگاه من را خوب کرده است، و حقا که ظالمین و خائنین رستگار نمی‌شوند».
در این جواب مختصر پیامبر گرامی حضرت یوسف(ع) قبائح و زشتی‌های متعددی برای دعوت زلیخا مطرح نموده‌اند. اول اینکه در دعوت شما نافرمانی الله سبحانه و تعالی است. لذا از نافرمانی او تعالی به او پناه می‌گیرم تا مرا از شر نفس اماره حفاظت بفرماید و دوم اینکه آقائی که مرا در خانه‌اش آورد روز اول مرا بعنوان یک فرزند معرفی کرد لذا خیانت در حق اختصاصی او کمال نمک نشناسی و ناشاکری از این جایگاه خوب است. و سوم اینکه آنهایی که در حق خداوند متعال و بندگانش خیانت می‌کنند ظالمند و ظالمان در زندگی هرگز رستگار نمی‌شوند. با ذکر این همه قبائح از جلوی داعیة فحشا فرار کرد و خداوند حاضر و ناظر و سمیع و علیم و مستعان به فریاد و استعاذة بنده‌اش رسیدگی فرمود :
(كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ) (یوسف / 24)
«دلائل قدرت را به او نشان دادیم تا که اراده گناه (زنا) و خود زنا (فحشاء) را از او منصرف بگردانیم چون که از بندگان مخلص ما بود».
این سنت مستمرة الله سبحانه و تعالی است که به فریاد بندگان مخلص خودش رسیدگی می‌فرماید. لحظات از این حیث بسیار حساس و پر خطر بود که حضرت یوسف(ع) به اوج جوانیش رسیده بود و در عالم تجرد بسر می‌برد و پشت درهای بسته قرار گرفته بود و زلیخا با حسن و جمالی که داشت خواستار نفس او شده بود و حضرت یوسف در این لحظة حساس و پر خطر با گفتن: معاذ الله و بیان قبائح فحشاء فرار کرد و زلیخا او را تعقیب نمود و پیراهنش را پاره کرد و هنگامی که به باب خانه رسیدند و عزیز مصر را پشت درب منزل منتظر باز شدن درب یافتند خانم زلیخا بار گناه را بر گردن یوسف صدیق و پاک دامن تحمیل کرد و حضرت یوسف(ع) با گفتن: ﴿هِيَ رَاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي﴾ (این خانم نسبت به نفس من با من گفت و شنود داشته است) از خودش دفاع کرد و شاهد حکیم و دانشمند، او را با بیان حکمت حکیمانه‌اش تأیید نمود و خیانت زلیخا برای شوهرش و اطرافیان او، صداقت و پاکدامنی یوسف(ع) هویدا و مشخص گشت. و یوسف (ع) همچون گذشته در خانه عزیز مصر باقی ماند.
و زلیخا به این همه افتضاح و رسوائی بسنده نکرد و دست از ترفند و نیرنگ باز نداشت و برای مائل کردن نفس یوسف(ع) از کانال مکر و نیرنگ دیگری وارد عمل شد و آن این که همه خانم‌های مدل بالای مصر را بخانه‌اش دعوت نمود تا که تهمت آنها را نسبت بخودش در انتخاب یار و معشوق دفع کند چون که آنها زلیخا را نسبت به انتخاب یار سرزنش می‌کردند و می‌گفتند :
(امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبّاً إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ ) (یوسف / 30)
«همسر عزيز، جوانش [غلامش‏] را بسوى خود دعوت مى‏كند! عشق اين جوان، در اعماق قلبش نفوذ كرده، ما او را در گمراهى آشكارى مى‏بينيم!».
زلیخا خواست که آنها را تفهیم کند که خدمتکار در حسن و جمال از تمام مخدومین سبقت جسته است. و هدف دوم زلیخا این بود که بواسطه خانم‌ها حضرت یوسف(ع) را متعاقد کند تا که بخواسته او جواب مثبت دهد. لیکن پیامبر گرامی حضرت یوسف صدیق در این برهة حساس‌تر و خطرناک‌تر بذات عظیم پروردگارش متوسل شد و از تهدید ندامتگاه‌های آنها نهراسید و در جواب تهدیدات آنها فرمود :
(‏ قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ الْجَاهِلِينَ ‏* ‏ فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ‏ )(یوسف / 33-34)
«گفت : پروردگارا! زندان، مرا محبوبتر است از آن عملی که اینها به آن مرا دعوت می‌دهند و اگر مکر و ترفند آنها را از من بر نگردانید من به جانب آنها میل می‌کنم و در نتیجه از گروه نادانان می‌شوم. فوراً خداوند متعال به فریاد بنده مقربش رسیدگی کرد و مکر و ترفند آنها را از او منصرف گردانید. چون که فقط او تعالی است که (هر وقت و هر جا) فریاد فریادکنندگان را می‌شنود و از احوال آنها اطلاع کامل دارد».
نتیجه و خلاصة بحث مذکور
انبیاء علیهم الصلاة والسلام در تمام مراحل زندگی فقط از خداوند متعال (مافوق الاسباب) استمداد کرده‌اند و استعانت خواسته‌اند. بعنوان نمونه، از چند مرحله زندگی حضرت یعقوب و حضرت یوسف علیهما الصلاة و السلام که مستنبط از قرآن مجیدند استدلالاً ذکر گردیده که آن بزرگواران در لحظات خطرناک (مافوق الاسباب) فقط از خداوند متعال که «الحی القیوم» است پناه و استعانت خواسته‌اند. چون که نگهبان و حافظ همه مخلوقات فقط الله سبحانه و تعالی است، و برای حل مشکلات و معضلات خویش به آباء و اجداد بزرگوارشان که همه آنها انبیاء و اولیاء بوده‌اند متوسل نشده‌اند لذا خداوند متعال با بیان داستان انبیاء علیهم الصلاة و السلام، ما بندگان بی‌خبر را آگاه می‌گرداند که ما هم مثل آنها در مهمات و مشکلات مستقیماً بذات عظیم و مقدس او تعالی متوسل بشویم و کسی دیگر را بعنوان حاضر و ناظر و غیب دان، در هر جا و هر وقت (مافوق الاسباب) نخوانیم. چون که فقط خداوند متعال است که هر جا و هر وقت بر احوال و اعمال بندگانش مطلع بوده و هست و به مشکلات آنها رسیدگی می‌فرماید.
در حقیقت این شمه‌ای است به عنوان نمونه (مشتی از خروار) از سیرت انبیاء علیهم الصلاة والسلام و گرنه در سیرت انبیاء و اولیاء علیهم السلام که قرآن مجید از آنها صحبت به میان آورده است هویدا است که همه انبیاء در مواقع خطرناک و حساس فقط مستقیماً خداوند متعال را خوانده‌اند و به او متوسل شده‌اند و هیچ احدی را بعنوان وسیلة مافوق الاسباب نخوانده‌اند و به آن متوسل نشده‌اند.
نوشته: شهید مولانا نعمت الله توحیدی