بایگانی | استاد مصطفی حسینی طباطبائی RSS feed for this section

پشیمانی از دشمنی با اسلام

4 سپتامبر
دروغپردازي دربارة شخصيت نامدار تاريخ، براي همة مردم جالب نيست و هميشه مورد استقبال قرار نمي‌گيرد، از اين رو در غرب، تهمت‌هايي که به پيامبر بزرگوار اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- زده شد، مقبول عموم دانشوران نيافتاد. البتّه در غرب هم مانند سرزمين‌هاي ديگر، اشخاص متفکّر و محقق و شجاعي يافت مي‌شوند که به پژوهش در احوال شخصيت‌هاي برجستة عالم، علاقه نشان مي‌دهند، اين افراد از قبول شايعات بي‌اساس معمولاً خودداري مي‌ورزند و چنانچه در خلال پژوهشهاي خويش دريابند که بزرگان تاريخ، مورد تهمت و افتراء قرار گرفته‌اند، دامن همّت به کمر زده و سخت از آنان دفاع مي‌کنند و دروغهاي دشمنانشان را افشاء مي‌سازند. محقّقان مزبور را در حقيقت بايد از پاسداران تاريخ و نگهبانان راستي و فضيلت شمرد و از احترام بلکه افتخار به آنان کوتاهي نکرده بويژه که اين عدّه در طي طريق خود، اغلب گرفتار سختي‌ها و رنجها و بي‌مهري‌هاي فراوان مي شوند.
باري در مغرب زمين دوراني فرا رسيد که تهمت‌هاي قرون وسطايي نسبت به پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- از سوي عدّه‌اي مورد تکذيب و تقبيح قرار گرفت و محققّان بسياري پيدا شدند که بر خلاف دوران گذشته، در احترام و تجليل از پيامبر ارجمند اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- تا حدود زيادي کوشيدند و از غرض‌ورزي و ناداني اسلاف خويش عذر خواستند.
مثلاً همان ولتر که پيامبر بزرگوار مسلمين را هجو کرده بود چون به اطّلاعات بيشتري دربارة اسلام دست يافت، در اواخر عمر خود چنين نوشت: «محمّد، بي‌گمان مردي بسيار بزرگ بود و مرداني بزرگ نيز در دامن فضل و کمال خويش پرورش داد. قانونگذاري خردمند، جهانگشايي توانا، سلطاني دادگستر، پيامبري پرهيزگار بود و بزرگترين انقلابات روي زمين را پديد آورد» (1)
ولتر در جاي ديگري از آثار خود، دين اسلام را بدينگونه معرّفي کرده و از آن دفاع نموده است:
«دين محمّد، ديني است معقول و جدّي و پاک و دوستدار بشريت. معقول است، زيرا هرگز به جنون شرک گرفتار نگشت و براي خدا همدست و همانند نساخت و اصول خود را بر پايه اَسراري متناقض و دور از عقل استوار نکرد. جدّي است، زيرا قمار و شراب و وسائل لهو و لعب را حرام دانست و به جاي آنها پنج نوبت نماز در روز تعيين نمود. پاک است، زيرا تعداد بي‌حدّ و حصر زناني را که بر بستر فرمانروايان آسيا مي‌آرميدند، به چهار زن محدود کرد (2). دوستدار بشريت است، زيرا زکات و کمک به همنوع را از سفر حج واجب‌تر شمرد. اينها همه نشانه‌هاي حقيقت اسلام است. فضيلتِ تساهل را نيز بر آنها بيافزاييد ….» (3)
مهمتر از ولتر، فيلسوف و عارف انگليسي توماس کارْلايل بود که در سال 1840 ميلادي با قلمي شاعرانه و تعابيري بلند و گيرا کتاب: «قهرمانان و قهرمان‌پرست(4)» را نگاشت و در خلال آن، فصلي را بذکر سيرت محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- و جانبداري از او اختصاص داد.
کارلايل در اين کتاب درصدد برآمد تا ثابت کند که محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- مردي بس بزرگ و خردمند و در دعوي خود صادق و مخلص بود و با آئيني که آورد عرب را از ظلمات شرک و اوهام بسوي نور توحيد و معرفت رهبري کرد و در بخش بزرگي از جهان بشريت تحوّل مهم و چشمگيري پديد آورد. به نظر کارلايل چنين کسي ممکن نيست درغگو و مُتصنّع باشد. کارلايل مي‌نويسد:
«يکي از بزرگترين ننگها براي هر فرد متمدّن از مردم اين روزگار، آنستکه گوش به سخن کساني فرا دهند که مي‌پندارند دين اسلام، آئيني دروغين و محمّد مردي نيرنگ‌باز و دوچهره! بوده است. اينک زمان آن فرا رسيده که ما با شيوع اين سخنان سبک‌سرانه و شرم‌آور مبارزه کنيم. رسالتي که پيامبر اسلام آنرا اداء و ابلاغ کرد مدّت 12 قرن است که چون چراغي تابنده پرتو مي‌افکند و حد,د 200 ميليون بشر از همجنسان ما را که آفريننده ايشان همان آفريدگار ما است، روشن مي‌سازد. آيا کسي از شما مي‌پندارد رسالتي که مردم بي‌شمار گذشته با آن زندگي کرده و با آن مرده‌اند، سراسر دروغ و نيرنگ بوده است؟! … اي برادران! آيا هرگز ديده‌ايد که مردي دروغپرداز بتواند ديني شگفت پديد آرد؟ بخدا سوگند که مرد نادُرست نمي‌تواند خانه‌اي از آجر بسازد! زيرا اگر وي به درستي از ويژگي‌هاي آهک و گچ و خاک و همانند اينها آگاه نباشد، آنچه بنا مي‌کند خانه نيست بلکه تپّه‌اي از مصالح ساختماني و پشته‌اي از موادّ بهم ريخته است! و در خورِ آن نيست که دوازده قرن بر پايه‌هاي خود استوار ماند و صدها ميليون تن در آن بياسايند …» (5).
کارلايل، مُنادي اين سخن است که فرهنگ گسترده و تمدّن عظيم اسلامي، ممکن نيست نتيجة تزوير و دروغ يکتن باشد و از اين رو بايد پذيرفت که سررشته‌دار اين فرهنگ و تمدّن يعني پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم-، مردي بزرگ و مصلحي راستين و بلندمرتبه بوده است. وي، دشمنان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را به بي‌انصافي و بددِلي و حقارت محکوم مي‌کند که بعلّت ضعفِ بصر، نمي‌توانند تجلّيات خداوند را در حيات متعالي مردان بزرگ ببينند، آنگاه اين فروغِ جاوداني را انکار مي‌کنند!
کارلايل در کتاب «قهرمانان …» اتّهامات دشمنان اسلام را مطرح ساخته و بدانها پاسخ مي‌دهد، مثلاً در جواب اين اتّهام که مي‌گويند: «اگر نيروي شمشير نبود، دين اسلام انتشار نمي‌يافت»! مي‌نويسد: «ولي چه نيرويي آن شمشير
را پديد آورد؟ آن نيرو، همان قوّت دين و پيام حق بود (که امپراطوريهاي بزرگ را در هم شکست)» (6)
و همچنين مي‌نويسد: «محمّد همواره قصد آن داشت که آئين خود را تنها از راه حکمت و اندرزهاي نيک (7) رواج دهد ولي هنگامي که دريافت ستمگران، به ترک پيام آسمانيش بسنده نمي‌کنند … بلکه مي‌خواهند او را به سکوت وادارند تا از رسالتش دم نزند، فرزند صحرا تصميم گرفت که از خويش دفاع نمايد، دفاعي مردانه، دفاعي که شجاعت عربي در آن تجلّي کند و زبان حال او اين بود که مي‌گفت: اينک که قريشيان راهي جز پيکار برنمي‌گزينند، پس بنگرند که کداميک از ما مرد پيکار هستيم» (8)
و بدينصورت کارلايل نشان مي‌دهد که جنگهاي پيامبر گرامي اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نبردهاي دفاعي بوده و حمله و آزار و کشتار، از سوي مخالفان وي آغاز شده است چنانکه محققّان عالم اسلام نيز بر اين عقيده و باورند (9)
توماس کارلايل، مقالة خود را دربارة محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- و اسلام در کتاب «قهرمانان …» با اين سخنان شکوهمند به پايان مي‌برد:
«خدا قوم عرب را بدستاويز اسلام از تاريکيها بسوي روشنايي بيرون آورد، و از ميان آنان، جمعي مردم افسرده را زنده کرد … آيا جز آن بود که ايشان دسته‌اي عربهاي بيابان‌گرد و خاموش و فقير بودند که از آغاز عالم در صحراها مي‌گذراندند و هيچ ندائي از آنان شنيده نمي‌شد و هيچ حرکتي از آنها احساس نمي‌گرديد؟ آنگاه خدا، پيامبري با کلام حق و رسالتي از جانب خود، بسوي ايشان فرستاد و ناگهان! گمنامي آنها به شهرت و پستي آنان به رفعت، و ناتواني ايشان به قدرت مبدّل گشت و شراره‌هاي آتش بصورت شعله‌هاي فروزان درآمد و فروغش کرانه‌هاي گيتي را به فراغت گرفت و به زواياي جهان رسيد و پرتو آن، شمال را به جنوب و خاور را به باختر پيوست و قرني از اين حادثه سپري نشده بود که دولت عرب يک پايه‌اش در هند و پايه ديگرش در اندلس استوار گرديد و دولت اسلام، سده‌هاي بسيار و روزگاران دراز به نور دانش و بزرگواري و مروّت و قوّت و دليري و جلوۀ حق و هدايت در نيمي از جهانِ متمدّن، روشن گشت … آيا بر احوال آن باديه‌نشينان و محمّدشان و روزگارشان نمي‌نگريد؟ گويي شرارۀ آتشي از آسمان بيامد و بر خاکستري که مزيتي در آن ديده نمي‌شد و اميد خيري بدان نمي‌رفت، بيافتاد و به ناگاه! خاکسترِ مُرده به باروتي سريع‌الانفجار متحوّل گرديد و ملتهب و آتشين شد و زبانه‌هاي آن ميان غرناطه (10) و دهلي را پيوند داد … و من همواره گفته‌ام که مرد بزرگ، چون شهاب آسماني است و مردمان همانند هيزم در انتظارش بسر مي‌برند، همينکه فرو افتد آنان برافروخته مي‌شوند و شعله‌ور مي‌گردند ». (11)
سخنان خردپذير کارلايل، اذهان جمعي از متفکران غرب را به خود جلب کرد و بويژه چون از دل برآمده بود، بر دلهاي ايشان نشست. گفته‌هاي وي، ابرهاي بدبيني را از آفاق فکرشان زدود و اهميت و اوج اسلام را در فضايي پاک و روشن، پيش چشمانشان جلوه‌گر ساخت. افسانه‌ها و تهمت‌هاي بعد از جنگ! و دروغپردازيهاي قرون وسطايي، تا حدود زيادي عقب‌نشيني کردند و در لابلاي کتابها مخفي شدند!
دانشمنداني برخاستند و به ترجمة آيات قرآن کريم و پژوهش در سيرت فرخندة پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- همّت گماشتند. در ميان آن دانشمندان، شايد کسي که بيش از همه صراحت در جانبداري از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نشان داد محقّق انگليسي جان دِيوِن پورت، نويسندة کتاب: «عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن» (12) بود که در سال 1896 ميلادي کتاب پرارج خود را نگاشت و در سرآغاز کتابش قطعه‌اي از سخنان بلند کارلايل را نهاد تا نشان دهد که با تأييدِ کار او و بهره‌يابي از اثر وي، به تصنيف کتاب خود پرداخته است جان ديون پورت «عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن» را به چهار بخش تقسيم نمود، بخش نخستين را به «زندگي محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم-» اختصاص داد. و در بخش دوم، از «قرآن و اخلاق» سخن مي‌گويد. بخش سوم را به عنوان «ردّ تهمت‌ها» آغاز کرده و به اتّهامات گوناگون، پاسخ مي‌دهد و در بخش چهارم «زيباييهاي قرآن» را به معرض نمايش مي‌گذارد. نويسندة محقّق، مقدّمه‌اي هم – طبق معمول – بر اين کتاب نوشته و آن را با اين مَطلع آغاز مي‌کند:
«تحقيقات و بررسي‌هاي حاضر اثر ناچيزي است ولي با متنهاي صداقت و علاقمندي سعي شده‌ است تا دامن تاريخ حيات محمّد از لکّه تهمت‌هاي کذب و افتراهاي ناجوانمردانه تطهير شود. و نيز جهد کافي در دفاع از صدق دعوي او که يکي از بزرگترين و خيرخواهان جهان بشريت است بکار رفته است.
نويسندگاني که کورکورانه تحت تأثير تعصّب قرار گرفته‌ و گمراه شده‌اند و در نتيجه به حُسن شهرتِ زنده کنندۀ آئين يگانه‌پرستي اهانت روا داشته‌اند، نه فقط ثابت کرده‌اند که روح خيرخواهي مسيح – که با آن همه استقامت و قدرت در انجام آن پايداري نشان داد – در آنها تأثير ننموده است بلکه در قضاوت نيز راه خطا پيموده‌اند …» (13)
گذشته از جان ديون پورت، در کشورهاي اروپايي و نيز در آمريکا دانشمندان محقّقي به اسلام روي آودرند و در قرآن کريم وسيرت نبوي -صلى الله عليه وآله وسلم- به تأمّل نظر کردند و نتايج مطالعات و بررسي‌هاي خود را منتشر نمودند که ذکر اسامي و آراء ايشان از حوصلة اين رسالة کوتاه بيرون است. در اينجا همينقدر نوشتة يکي از پژوهشگران را که از خاور شناسان معاصر، در انگليس بشمار مي‌رود ياد مي‌کنيم. وي که پروفسور مونتگُمري وات، استاد دانشگاه ادينبورو است که در سال 1961 ميلادي
به نگارش کتابي تحت عنوان: «محمّد، پيامبر و سياستمدار» (14) دست زد. پروفسور وات نيز در خلال کتاب خود به ريشة بدبيني غربيان نسبت به پيامبر ارجمند اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- اشاره مي‌کند و تلاش کارلايل را در کاهش اين بدبيني مي‌ستايد، چنانکه مي‌نويسد:
«در قرن دوازدهم افکار دربارة اسلام و دخالت مسلمانان در جنگهاي صليبي چنان ناروا تعبير شد که اثر نامطلوبي در روحيه مردم گذاشت در حاليکه دقّت و توجّه عملي توأم با شرافت و غيرت و امانت و تحقيق، براي مطالعه و کسب اطّلاعات کامل و صحيح دباره دين محمّد لازم است. از آن زمان تاکنون مخصوصاً در دو قرن اخير پيشرفتهاي بسيار حاصل شده است ولي هنوز مقداري از داوريهاي غلط گذشته ادامه دارد. در دنياي کنوني که رابطه مسلمانان و مسيحيان از گذشته بهتر و محکمتر شده است، جاي آن دارد که هر دو بکوشند تا درباره رفتار محمّد توافق پيدا کنند. بدنام کردن او توسّط نويسندگان اروپايي موجب آن شده است که جنبه خيالي و تصوّري او بوسيله نويسندگان ديگر اروپا و اسلام به کمال مطلوب برسد… يکي از تهمت‌هايي که معمولاً به محمّد مي‌بندند آنست که او را شيادي معرّفي مي‌کنند که براي اقناع حسّ جاه‌طلبي و شهوت خود، تعاليم ديني را تبليغ مي‌کرد که خود بدروغ بودن آن اعتماد داشت! …
اين نکته، نخستين مرتبه در صد سال پيش در خطابه‌هاي توماس کارلايل درباره قهرمانان، شديداً مورد اعتراض قرار گرفت و از آن پس، مورد قبول محقّقان نيز واقع شد که فقط ايمان عميق به مأموريت خود بود که محمّد را حاضر کرد سختيها و آزارهاي ايام اقامت در مکّه را تحمّل کند، در حالي که از نقطه‌نظر اوضاع جاري، اميد موفّقيت در آن بسيار ناچيز بوده» (15)
البتّه پروفسور وات را در اينروزگار نمايندة خاورشناساني بايد شمرد که مي‌کوشند تا آگاهانه و منصفانه با اسلام روبرو شوند، هر چند آگاهيهاي ايشان دربارة اسلام هنور به مرحلة کمال نرسيده، و به مطالعات بيشتري نياز دارند
نوشته: استاد مصطفی حسینی طباطبائی
منبع: کتاب «حقارت سلمان رشدی»
…………………………..
پی نوشت :
[1]- اسلام از نظر ولتر، صفحه 53 به نقل از کلّيات آثار ولتر (چاپ پاريس) جلد 24، صفحه 556.
[2]- اسلام با نظر به ضرورتهاي اجتماعي و غيره (مانند کمبود مردان پس از جنگهاي بزرگ و سردمزاجي يا نازايي برخي از زنان و جز اينها) چند همسري را به شرط اجراي «عدالت» جايز شمرده است ولي اکثريت قاطع مردم بويژه اغلب فرمانروايان، از اجراي اين شرط مهم (که در قرآن، در سوره نساء آيه 3 بدان تصريح شده) ناتوانند از اينرو چند همسري، بنصّ قرآن براي ايشان روا نبوده و حرام است.
[3]- اسلام از نظر ولتر، صفحه 127 به نقل از کلّيات آثار ولتر، جلد 28، صفحه 547.
[4]- Heros and heroworship
[5]- الأَبطال (ترجمه کتاب کارلايل به عربي) صفحه 96.
[6]- الأبطال، صفحه 133.
[7]- اشاره به اين آيه از قرآن کريم است که مي‌فرمايد: )ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ( (النّحل / 125) «مردم را به راه خداوندت با دانشِ استوار و اندرز نيکو فراخوان …».
[8]- الأبطال، صفحه 132.
[9]- شرح اين موضوع را در بخش سوّم از کتاب: «خيانت در گزارش تاريخ» به تفصيل آورده‌ايم.
[10]- Cordoue پايتخت اندلس در روزگار قديم.
[11]- الأبطال، صفحه 156.
[12]- An Apology For Mohammed The Koran.
[13]- مقدمه «عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن» ترجمه غلامرضا سعيدي، صفحه 13.
[14]- Mahomet Prophet and Staleman.
[15]- محمّد، پيامبر و سياستمدار، ترجمه اسماعيل والي‌زاده، صفحه 289.

اسلام از دیدگاه سران مارکسیست و پاسخ به آن ها

4 سپتامبر
یکی از گرفتاریهای بزرگ ما اینست که همه چیز را می‌خواهیم از دیگران اقتباس کنیم و «اندیشة قائم بذات» نداریم، بدتر از همه اینکه گاهی آنچه را که در میان ما موجود است و ما، در میان آن بسر می‌بریم نیز می‌خواهیم از بیگانگان بیاموزیم.
از آن جمله والاترین نعمت‌های خداوند یعنی «اسلام» است که گویی در انتظاریم تا فلان شرق‌شناس غربی یا اسلام‌شناس روسی: دربارة آن‌چه می‌گوید و چه ارمغان تازه‌ای برای ما می‌اورد؟!
غافل از آنکه «اسلام‌شناسی غربی» گرفتار توطئه‌های مختلفی است، و همیشه از اخلاص فکری و حسن نیّت علمی برخوردار نیست، اگر چنین پنداریم که همة شرق‌شناسان آمریکایی و اروپایی، قربة الی‌الله در اسلام به تحقیق برخاسته‌اند و اغراض سیاسی و تبلیغاتی و استعماری ایشان را کاملاً آزاد گذاشته، دچار خوش‌باوری و ساده‌دلی شده‌ایم به ویژه که «دم خروسی»! هم در آثار حضرات نمایان باشد و نشانه‌های غرض‌ورزی و سم‌پاشی را در لابلای سخنان ایشان نیز ملاحظه کنیم، این گرفتاری زمانی شدت پیدا می‌کند که دیده شود کسانیکه اساساً بدنبال شناخت اسلام نرفته‌اند و آگاهی آنها در این باره کمتر از اطلاع یک دانش‌پژوه مبتدی در مورد اسلام است سخنانشان با آب و تاب ترجمه می‌شود، و بعنوان اینکه دار و دستة مزبور، در مسائل ریاضی یا اقتصادی یا فلسفی در دنیا صاحب‌نظر شناخته شده‌اند و معروفیتی کسب کرده‌اند، از قضاوتشان دربارة اسلام نیز استقبال می‌کنند!
در اینجا جز روشن کردن بی‌اطلاعی و بیگانگی این عده نسبت به معارف عمیق اسلامی چاره نیست، هر چند مدافعان و طرفداران متعصب را ناخوش‌ آید . در این پست می خوانیم : «اسلام از نظر برتر اندراسل» ، « اسلام از دیدگاه فروید » ، « اسلام و مارکسیسم » و پاسخ به یک پرسش در رابطه با علل انتقاد به ادیان توسط مادیگرایان . اسلام از نظر راسل
این برتر اندراسل، حکیم عصر دانش و تکنیک است. اشرف‌زاده‌ایست که در بهترین دانشکده‌های انگلیس تحصیل کرده، قرآن محمد هم به زبان او ترجمه شده و تاریخ عرب و اسلام به آسانترین صورت در دسترس او قرار گرفته است، اینکه شنیدنی است که وی دربارة اهمیت نهضت اسلام و تأثیر آن بر عرب جاهلی چه می‌گوید؟ او در کتاب «جهان‌بینی علمی» می‌نویسد:
«مثال روشنی ذکر کنم که درباره‌اش اطلاعات بیشتر داریم: در مورد عربهایی که به محمد ایمان آورده‌اند تغییر عاداتی که بر حسب این ایمان در آنان بوجود آمد، به سختی تجاوز می‌کرد از تغییر عاداتی که آمریکائیان با قبول والستد (قانون تحریم مشروبات الکلی که فقط چهارده سال ادامه یافت) بعمل آوردند و هنگامیکه بستگان شکاک محمد تصمیم گرفتند که در سرنوشت او سهیم شوند، شدند زیرا تغییراتی که او در زندگی آنان می‌خواست خیلی ناچیز بود!» (جهان‌بینی علمی، اثر برتر اندراسل صفحه 174) از انتشارات دانشگاه تهران.
کدام محققی است که امروز نداند هنگامیکه اسلام ظهور کرد، عرب، ده‌ها بت از سنگ و چوب و فلز را پرستش می‌نمود، عالم پاداش و جزا را بکلی منکر بود و می‌گفت:
حیاة ثم موت ثم بعث
حدیث خرافة یا أمّ بکر!
دختران را ننگین می‌شمرد و زنده بگور می‌کرد. چن مردی پدرش می‌میرد، آنمرد بجز مادر خود بقیة همسران پدر را به میراث می‌برد (یعنی زن در جامعة عرب از نوع اشیاء بود نه اشخاص!) زنا‌کاری چندان در مکه رواج داست که فواحش بر بام خانه‌های خود پرچم افراشته بودند! رباخواری، شرابخواری، تفاخر قبیله‌ای از امور جاری و عادی بود.
عبادتی که عرب برای رفع مشکلات دنیوی خود انجام می‌داد طواف کردن عریان در پیرامون کعبه، و دست بهم کوفتن و صفیر کشیدن بود! دانش عرب محدود به سرودن اشعاری در وصف زن و اسب و شتر و شواب و بیابانها بود و …
«ای کافران! من آنچه را که شما می‌پرستید نمی‌پرستم»(سوره الکافرون آیه 1 و 2). «بلکه خدای شما، خدای آسمانها و زمین است»(سوره الانبیاء، آیه 56).
و «ما از آن خدا هستیم و بسوی او بازگشت کننده‌ایم»(سوره البقره، آیه 156). «آنگاه که هر کس پاداش و کیفر کردارش کاملا داده می‌شود»(سوره البقره، آیه 281). «پس: فرزندان خود را نکشید»(سوره الانعام، آیه 151). و «بر شما حلال نیست که زنان را به میراث برید»(سوره النساء، آیه 19). «و با همسران پدرهای خود زناشوئی مکنید»(سوره النساء، آیه 32) «و به زنا نزدیک نشوید» سوره الاسراء، آیه 32). «و از ربا هر چه باقیمانده ترک کنید»(سوره البقره، آیه 278). «شراب و قمار و بت‌ها و تیرهای قرعه، پلید و کار شیطان است از آن دوری کنید»(سوره المائده، آیه 90). «در اموال خود برای محرومین اجتماع سهم معینی قرار داده»(سوره المعارج، آیه 24 و 25).. «قیام‌کنندگان به عدالت باشید و برای خدا گواهی دهید، هر چند به زیان خودتان یا پدر و مادر و نزدیکانتان تمام شود»(سوره النساه، آیه 135).«و دشمنی با هیچ دسته‌ای شما را به بی‌عدالتی دربارة آنها وادار نکند» سوره المائده، آیه 8).تفاخر را بکنار نهید و بدانید که «نزد خدا کسی از شما گرامی‌تر است که بیش از دیگران تقوی داشته باشد»(سوره الحجرات، آیه 101).
قرآن، عرب را به اندیشیدن در آسمانها، در زمین، در وجود انسان فرمان داد و راه‌های دانش را بسوی او گشود، گفت:
«در آسمانها بنگرید که چیست؟»(سوره یونس، آیه 101). «در زمین بگردید و بنگرید که آفرینش را چگونه آغاز نهاد»(سوره العنکبوت، آیه 20).«و در وجود خودتان، آیا نشانه‌ها را نمی‌بینید؟»(سوره الذاریات، آیه 21).
قرآن، بجای فساد و دشمنی و پراکندگی، برای عرب ایمان و برادری و وحدت سیاسی به ارمغان آورد، و او را پس از قرنها خفتن بیدار و زنده نمود، عرب را در جهان سربلند کرد. و در همان عصر، صحابة که تربیت‌شدگان پیغمبر بودند، ایران و مصر و روم شرقی (بیزانس) را درهم شکست و بخود جذب کرد، شگفتا! اگر عرب جاهلی خود با این تعالیم آشنا بود و چنین ایمان و تربیتی داشت چرا قبلاً خاموش و مرده بود؟
چرا پیش از محمد (ص) به تسخیر امپراطوریهای عظیم اقدام نمی‌کرد؟! اگر عقاید محمد (ص) با اعتقادات عرب چندان تفاوتی نداشت پس آنهمه نبردهای خونین ایشان با او بر سه چه بود؟
شک نیست که اندراسل در تمام عمر یکبار قرآن را با تأمل و انصاف نخوانده است تا بتواند حقایق آنرا از أباطیل دوران جاهلیت بازشناسد، اما آیا انجیل را هم نخوانده که می‌گوید: «هر درخت از میوه‌اش شناخته می‌شود، از خار انجیر را نمی‌یابند و از بوته، انگور را نمی‌چینند»؟! (انجیل لوقا، باب ششم).
اسلام از دیدگاه فروید
این فقر اطلاعات مذهبی در برابر اسلام تنها نصیب فیلسوف انگلیس نشده بلکه فروید، روانکار اطریش نیز سهم بسزائی از آن دارد! اسلام چنین اظهار نظر می‌کند: «تأسیس و استقرار دین محمد در نظر مؤلف، تکرار خلاصة مذهب یهود است که سرمشق آن قرار گرفته»! (موسی و یکتا‌پرستی، اثر فروید صفحة 90).
در روزگار دانش و تحقیق دو نابغة فکر و نظر یکی اسلام را همانند مذهب بت‌پرستان عرب معرفی می‌کند، و دیگری آنرا خلاصه‌ای از مذهب یهود می‌شمارد. با اینکه هر پژوهشگر تازه‌کاری می‌داند که میان عقاید و رسوم قریش با عقاید و احکام مذهبی یهود چه فاصلة بعیدی وجود داشته است؟! در مصیبت اینجاست که تحقیقات دینی این دو تن و نظایر ایشان (که بزودی از حدود معلومات برجستگان آنها آگاه می‌شویم) در نظر بسیاری از نواندیشان ما واقعیت خالص علمی جلوه می‌کند و به همین جهت این آثار را بدون هیچگونه نقدی بعنوان خدمات برجسته فرهنگی و احیاناً دانشگاهی با هزار منت ترجمه می‌کنند و بوسیله مؤسسات ظاهراً علمی و باطناً تجاری! با آب و تاب و بوق و کرنا در دسترس جوانان ما قرار می‌دهند به این امید که نسل جدید شرقی با سست بودن مذهب از زبان برگزیدگان ملل مترقی آشنا شوند و راه تکامل بپویند!
اگر فروید اطریشی در عمر خود یکبار قرآن را با دقت و انصاف خوانده بود هرگز دین محمد (ص) را اقتباسی از عقاید پدران یهودی خود نمی‌پنداشت، زیرا قرآن با تصديق مذاهب الهی، آئین خود را صورت کاملی از دین فراموش شدة ابراهیم (ع) معرفی کرده است، و در همان سوره‌هائی که در اوائل دعوت پیغمبر در مکه آمده می‌گوید: «بگو: خداوند مرا بسوی راهی راست هدایت کرده، دینی پایدار، آئین ابراهیم، که حق‌پرست بود و از مشرکان نبود».
﴿قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ﴾(سوره الانعام، آیه 171).
آنگاه توضیح می‌دهد که دین ابراهیم، غیر از مذهب یهود و مسیحیت و طریقة مشرکین عرب است، و می‌گوید: «ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی، اما مسلمانی حق‌پرست بود و از مشرکان نبود». (سوره آل عمران، آیه 61).و بهمین جهت، قرآن به نوشته‌های یهودی کاملاً اعتماد نشان نمی‌دهد و دربارة آنها و نویسندگانشان می‌گوید: «وای بر کسانیکه کتاب را بدست‌های خود می‌نویسند سپس می‌گویند: این از نزد خداست تا آنرا به بهائی ناچیز بفروشند»!(سوره البقره، آیه 79).
از اینرو، میان مندرجات تورات که بنظر ما مسلمانان بسیاری از آموزشهای آن تحریف شده، با تعالیم قرآن اختلافات فاحشی وجود دارد، و فروید که در کتاب «موسی و یکتاپرستی» به اصل توحید و تطور آن توجه دارد لااقل اگر همین اصل را از تورات و قرآن استخراج کرده بود و با یکدیگر می‌سنجید به این لغزش مبتلا نمی‌شد.
تورات می‌گوید: «آدم و زنش خویشتن را از حضور خدا در میان باغ پنهان کردند»(تورات، سفر پیدایش باب 3).
قرآن می‌گوید: «هیچ چیز در زمین و آسمان بر خدا پنهان نمی‌شود»(سوره آل عمران، آیة 5).
تورات می‌گوید: «خدا آدم را بصورت خود آفرید»(تورات، سفر پیدایش، باب 1).
قرآن می‌گوید «هیچ چیزی مانند خدا نیست» (سوره الشّوری، آیه 11).
تورات می‌گوید: «خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیالهای دل وی دائماً محض در شرارت است، و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته بود و در دل خود محزون گشت»(تورات، سفر پیدایش باب 6).
قرآن عقیده دارد: فرشتگان خدا، پیش از آفرینش آدم، از شرارت و تباهکاری انسان در زمین باخبر بودند (چه رسد به خدا!) با این‌همه خدا، انسان را بخاطر رازی بزرگ که بر فرشتگان مجهول بود، آفرید به سوره البقره از آیه 30 تا 39 نگاه کنید.
و بنابراین، پشیمان شدن از خلقت برای او بی‌معنی است.
تورات می‌گوید: «خدا به موسی گفت: دست خود را خواهم برداشت تا پشت سرم را ببینی اما روی من دیده نمی‌شود!» (تورات، سفر خروج باب 33).
قرآن می‌گوید: خدا به موسی گفت: «هرگز مرا نخواهی دید»(سوره اعراف، آیه 143).
تورات می‌گوید: «پسران خدا، دختران آدمیان را دیدند که نیکو منظرند و از هر کدام که خواستند زنان برای خویش می‌گرفتند»(تورات، سفر پیدایش، باب 6).
قرآن می‌گوید: «گفتند: خدا فرزندی گرفته، او از این نسبت منزه است بلکه هر چه در آسمان‌ها و زمین است همه ملک او است و همگی او را فرمانبرارند»(سوره البقره، آیه 116).
اینها بر هیچ محققی پوشیده نیست، اما فروید چنان از اسلام بیگانه بوده است که پنداشته خدای مسلمانان نیز مانند خدای غربیها مقام «پدر بزرگی»! دارد، و در این‌باره می‌نویسد:
«اعراب با تصاحب پدربزرگ و منحصر بفرد اولیه، معرفت و آگاهی زیادی نسبت بخود پیدا کردند که موفقیت‌های مادی زیادی بهمراه داشت ولی دینامیسم آنها در آن تضعیف شد، «الله» خود را خیلی بیش از «یهوه» نسبت به ملت برگزیده‌اش حقشناس نشان داد … مذاهب بظاهر عقلانی شرق، اساساً آئین پرستش نیاکانند»! (موسی و یکتاپرستی، اثر فروید، صفحة 90).
اسلام و مارکسیسم
هر چند فروید دربارة اسلام ناروا گفته اما تا حدی به ناآگاهی خود در این مورد اعتراف کرده است، زیرا که می‌نویسد: «مؤلف با تأسف تصدیق می‌کند که مجبور است به همین مورد اکتفا کند چه اطلاعاتی فنی او برای تکمیل تحقیقاتش امکان نمی‌دهد، معذلک دانش محدود او اجازه می‌دهد که اضافه کند تأسیس و استقرار دین محمد در نظر او تکرار خلاصة مذهب یهود است!». (موسی و یکتاپرستی، اثر فروید صفحة 90). فروید در اینجا از محدودیت علمی خود پوزش خواسته با این همه بخود حق داده است که بدون تحقیق کافی دربارهء بزرگترین ادیان الهی قضاوت کند؛ اینست نمونه‌ای از انصاف پرچمداران فلسفه مادی در غرب. فاعتبروا یا أولی‌الأبصار!
اما شگفت‌انگیز‌تر از تحقیقات فروید، اظهارنظر فردریک انگلس شریک فکری کارل ‌مارکس است، وی پیش از آنکه دربارة اسلام تأمل و تحقیق کند، راه ضد اسلامی را پیش گرفته آنگاه وعده داده تا به پژوهش دربارة اسلام بپردازد! و عجب آنکه چنین راه‌پیمائی، راهبر و رهنمای رفیقش، کارل‌مارکس شده! و در نامة خود به او نوشته است:
«مسئله اسلام را همین روزها مورد مطالعه قرار خواهد داد، ولی فعلاً چنین بنظر می‌رسد که واکنش بدوی‌ها، علیه کشاورزان شهری و ساکنانش، بوده است!» (جامعه‌شناسی روستایی ایران از انتشارات دانشکدة علوم اجتماعی و تعاون.، صفحة 60 به نقل از مقالات و نامه‌های 6 ژوئن درباره جوامع ماقبل سرمایه‌داری).
بر ما معلوم نیست که پس از مطالعه دربارة اسلام، بنظر انگلس چه رسیده اما بخوبی آگاهیم که در اینجا چنان خطای فاحشی را مرتکب شده که کمتر پژوهشگری گرفتار آن می‌شود، زیرا هر کس در هر مرتبه‌ای از دانش باشد چنانکه یکبار بر تاریخ اسلام نظر افکند بوضوح درمی‌یابد که پیغمبر اسلام خود از ساکنان شهر مکه بوده و دشمن مهم و سرسخت او یعنی قبیلة قریش نیز در همان شهر می‌زیستند، آنگاه مردم مکه با تعالیم پیغمبر به مخالفت برخاستند و او و یارانش را وادار به هجرت کردند و سپس بسوی شهر مهاجرین یعنی یثرب که بعدها «مدینه» خوانده شد لشکر کشیدند و با مسلمانان به نبرد پرداختند.
اگر نهضت محمدی (ص) چنانکه انگلس می‌گوید: «واکنش بدوی‌ها (یعنی عرب صحرانشین) علیه کشاورزان شهری و ساکنان بود» لازم می‌آمد که محمد (ص) و پیروانش در زمرة صحرانشینان بودند! با قریش، اهل مکه نبودند و در صحرا عمر را می‌گذراندند و یا مهاجرین و انصار که اهل مکه و مدینه بشمار می‌آمدند، اهل بادیه بودند! … و در این‌باره هر چند سخن گفته شود همه توضیح واضحات و بیان مسلّمات تاریخ است، و معلوم نیست انگلس این اطلاعات تاریخی را از کجا بدست آورده، و کتاب کدام کشیش مطلعی! را در ردّ اسلام مطالعه کرده است؟ و ظاهراً بر اساس همین معلومات دقیق! بوده که کارل مارکس بنا به مندرجات دائره‌المعارف شوروی، نیروی محرکه اسلام را در آغاز نهضت، «انحطاط بازرگانی ترانزیتی مکه» شمرده است! (دائره‌المعارف بزرگ شوروی، جلد 17، چاپ 1963 ذیل عنوان: منشأ اسلام).
با اینکه ماجرای اسلام در آغاز کار، پیکار منطقی بر سر توحید و بت‌پرستی بود، نه جنگ اقتصادی بر سر انحطاط تجارت مکه. و نیروی محرکة اسلام، ایمان و پرشکوه و پرشوری بود که پیامبر اسلام به رسالت خدایی خود داشت و این واقعیت را حتی در خلال نوشته‌های برخی از مارکسیستهای بعدی که بناچار کمی بیشتر در اسلام مطالعه کرده‌اند نیز می‌توان نشان داد، بعنوان نمونه پلخانف که لنین آثار او را «بهترین نوشته از مجموعة تألیف بین‌المللی مارکسیستی» به مقدمه کتاب «نقش شخصیّت در تاریخ» اثر گ.و. پلخانف رجوع شود. معرفی کرده است در کتاب «نقش شخصیت در تاریخ» می‌نویسد:
«از روی تجربیات تاریخی می‌دانیم در صورتیکه انسانها مثلاً مانند محمد خود را فرستادة خدا … بدانند، اینگونه افراد یک نیروی ارادی بی‌مانندی ظاهر می‌سازند که تمام موانع و مشکلات را که ملتها‌ی بزرگ و کوچک محلی در سر راه آنها می‌گذارند مانند خانه‌های بازیچة مقوایی پایمال می‌کنند» (نقش شخصیت در تاریخ، فصل ترکیب آزادی و ضرورت صفحه 17).
در سوره‌های کوتاه و پرعمق قرآن که نمایشگر آغاز رسالت پیغمبر اسلام (ص) در مکه است خیلی بیش از روبرو شدن با مباحث اقتصادی، دعوت بسوی توحید و جهان آخرت و تزکیة نفس و مبارزه قرآن می‌بینیم که مباحث اقتصادی بیشتر در مدینه یعنی در دوران قدرت اسلام طرح شد و تفصیل یافته است. و بنابراین، «انحطاط بازرگانی ترانزیتی مکه» نمی‌تواند توجیه کننده دینامیسم اسلام بشمار آید و کارل مارکس که مانند پدران یهودیش، جز به موضوع «اقتصاد» نمی‌اندیشیده و همواره تمام نهضتهای تاریخ را مولود قدرت اقتصاد می‌پنداشته، دربارة اسلام نیز بهمان قیاس داوری نموده است و توحید را به منزلة یک «فرمول اقتصادی برای رفع بحران بازار مکه» پنداشته و اصولاً زحمت بررسی قرآن را بخود نداده و جهت حرکت و هدف آیات را در نظر نگرفته و تیری به تاریکی پرتاب کرده است!
در اینجا روی سخن با آندسته‌ایست که خود در شرق و در موطن اسلام و در کنار تاریخ اسلامی بسر می‌برند و آنگاه اسلام را از زاویة دید چنین مردمی مشاهده می‌کنند و سخن اینست که ما بارها از سر انصاف، آثار مخالفان اسلام را بررسی کرده‌ایم و بوضوح دیده‌ایم که «اطلاعات آنها از اسلام، به مراتب کمتر از انتقادات شان نسبت به اسلام است، و کینه‌ورزی و دشمنی ایشان در برخورد با اسلام، بمراتب بیشتر از انصاف آنها در برابر اسلام است».
مثلاً مکرّر دیده شده که مخالفان اسلام، مسئله «بردگی» را طرح کرده و اسلام را طرفدار نظام کهنة برده‌داری بشمار آورده‌اند و از این جهت اسلام را آئینی منحط و کهنه و غیرانسانی قلمداد کرده‌اند و با آب و تاب گفته‌اند که لینکلن رئیس جمهور آمریکا بردگی را نسخ کرد و پیغمبر اسلام آنرا تصویب نمود! غافل از آنکه آنچه لینکلن و دیگران برای منسوخ شدنش اقدام نمودند در اسلام اصولاً وجود نداشته و ندارد، زیرا آن بردگی منسوخ، بر اساس «آدم دزدی» پایه‌گذرای شده بود و در اسلام هیچ انسانی را هر چند کافر باشد نتوان دزدید و ببردگی گرفت.
نقطة شروع برده گرفتن در اسلام، از میدان جنگ تعیین شده است، و این نوع بردگی هیچگاه از میان نرفته و هم‌اکنون زندانهای کشورهای متمدن از اسیران جنگی مملو است. غرب در برخورد با اسیران جنگی چند راه در برابر خود دیده، یکی اینکه آنان را به زندان افکند، و دیگر آنکه آنها را قتل عام می‌کند. ولی اسلام ایندو راه را نپسندیده و راه سومی را برگزیده است، به اینصورت که اسیران را آزاد کند یا آنها را با اسرای خود که در دست دشمن گرفتارند تعویض نماید. «فَإِمَّا مَنَّاً بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاءً» (محمد: 16) و یا اینکه آنانرا بین مجاهدین راه خدا تقسیم کند تا برای خدمت و همکاری در امور زندگی مدتی میان ایشان بسر برند، و در این مدت بتدریج با أحکام و حقوق و عقاید اسلامی آشنا شوند و بیاد آورند با اینکه آنان خون مسلمانان را ریخته‌اند، اسلام با چه سماحت نظر و چشم‌پوشی و گذشتی دستور داده تا با ایشان رفتار شود؟ آنگاه بنصّ قرآن مجید، دولت اسلامی موظف است که از طریق صدقات واجب (یعنی زکات) بردکان را از صاحبانشان خریده و آزاد سازد.
«إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاکِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِي الرِّقَابِ »(سوره التوبه، آیه 60).
و در این مدت، بر طبق فرمان پیغمبر اسلام (ص) مسلمانان موظفند «خوراک و پوشاک بردگان را تأمین کنند و با ایشان در گفتگو نرمی نشان دهند» عن رسول‌الله (ص): قال: «الله! الله! فیما ملکت أیمانکم، ألبسوا ظهورهم وأشبعوا بطونهم وألینوا لهم القول». (طبقات ابن سعد) خدا را خدا را، دربارهء بردگانتان در نظر آورید، پیکرشان را بپوشانید و شکمشان را سیر کنید و در گفتار با آنها نرمی کنید. و بهیچ وجه حق ندارند آنها را تحت شکنجه قرار دهند و آزار رسانند، انصافاً کدام آئین و قانونی است که دستور داده باشد بهتر از این با اسیران جنگی رفتار شود؟ اسیری که چه بسا ده‌ها تن از مسلمین را مقتول و مجروح ساخته و اموال و نوامیس مسلمان را در معرض حمله قرار داده است؟!
آیا در دنیای متمدن صرفنظر از معاوضه و مبادلة اسراء با چنین اسیرانی، جز به زندان افکندن و شکنجه دادن چه رفتار می‌کنند؟
بنابراین، هنگامی که ما می‌بینیم اسلام‌شناس روسی «پطروشفسکی» چون با غرض‌ورزی به تاریخ اسلام و قران نگریسته و از سر انتقاد می‌نویسد: «محمد هرگز … بردگی و برده‌داری را انکار و نهی نکرد، بخصوص برده‌کردن اسیران جنگی را قانونی و مشروع می‌شمرده». (اسلام در ایران، اثر: ای.ب. پطروشفسکی، صفحة 28).
با خود می‌گوییم: مگر این مارکسیست خوش‌انصاف! نمی‌داند که در کشور خودش تا چندی پیش هنوز تمام اسیران جنگ دوم جهانی، از زندانهای سیبری نجات نیافته بودند و نظام مارکسیستی هرگز گرفتن اسیران جنگی را انکار و نهی نکرده است؟ پس چگونه از نظام اغماظ‌آمیز اسلام در گرفتن و آزاد کردن اسیران جنگی، انتقاد می‌کند؟ مگر اتحاد جماهیر شوروی، اسیر گرفتن را غیرقانونی می‌شمارد یا به اسیران خود جایزه می‌دهد و از آنان قدردانی می‌کند؟!
بعلاوه پطروشفسکی چطور آیات صریح قرآن را که به آزاد کردن بردگان فرمان می‌دهند نادیده گرفته و تنها یک طرف سکّه را نگریسته است؟ بعنوان نمونه مگر قرآن نمی‌گوید: «انسان نمی‌خواهد از گردنة تکلیف عبور کند، و تو را چه آگاه کرد که این گردنة صعب‌العبور کدامست؟ برده‌ای را آزاد کردنست…» (سوره البلد، آیه 11 تا 13).
پس قرآن در روزگاری که رها کردن بردگان کاری بس دشوار می‌نموده، نجات انسان را در گرو نجات بردگان معرفی می‌کند.
از این روشنتر چه توصیه‌ای در مخالفت با دوام برده‌داری می‌خواهید؟ کدام سفارش در آزاد ساختن انسانها از این دستور قرآنی نمایان‌تر است؟
آیا گویندة این سخن، نمی‌خواسته پیروان کتاب خود را با شوق و علاقه به آزاد کردن بردگان وادارد؟
شگفتی ما زمانی افزایش می‌یابد که می‌بینیم پطروشفسکی می‌نویسد: از نظر قوانین اسلامی «قتل غلام و یا کنیز به دست صاحبانشان مجازاتی نداشت»! [اسلام در ایران، صفحة 199].
هیچ معلوم نیست که این مارکسیست اسلام‌شناس! برای آگاهی از قوانین کیفری اسلام بجای آنکه به قرآن و کتب فقهی و حقوقی اسلام بنگرد، سر در کدام کتاب فرو برده و این قانون را از کجا بدست آورده است؟
عجبا تمام فقهای اسلام از صدر تا ذیل متّفقند که هر کس برده‌ای را بکشد مجازات می‌شود، جز اینکه عده‌ای با استناد به آیه قرآن «النّفس بالنّفس – جان بعوض جان» و حدیث نبوی: «من قتل عبده قتلنا به» به کتاب «بداية المجتهد ونهاية المقتصد» تألیف فیلسوف و فقیه شهیر اسلامی، ابن رشد جزء دوّم صفحة 391 بنگرید. هر کس برده‌اش را بکشد او را بعوض آن برده می‌کشیم».
کیفر قاتل را، کشته شدن شمرده‌اند. و برخی دیگر، کیفر وی را «تازیانه خوردن و تبعید شدن و محروم گشتن از سهم بیت‌المال و آزاد کردن یک برده ( به استناد این اثر: «أن رجلا قتل عبده صبراً (أی حبساً) متعمداً فجلده النبی r مائة جلدة ونفاه سنة، ومحا سهمه من المسلمين، ولم يقد به، وأمره أن يعتق»- بکتاب «فقه السنة» مجلد دوم صفحة 529 نگاه کنید.) دانسته‌اند، با اینحال پرفسور پطروشفسکی از کجا این قانون عادلانه را یافته که مدارک آن به هیچوجه بنظر فقهای اسلام نرسیده است؟!
در خاتمة سخن، یادآور می‌شوم که اینک ما را مجال نیست تا به بحث مشروح از قوانین دقیق اسلام راجع به بردگی و نیز «اهمیت و ارزش انسان و حدود آزادی او از دیدگاه قرآن» بپرازیم چرا که این کار خود به کتابی جداگانه و مفصّل نیاز دارد (در این‌باره به کتاب «بردگی از دیدگاه اسلام»( http://najeekurd.googlepages.com/83.zip ) اثر همین نویسنده، از انتشارات «بنیاد دایره‌المعارف اسلامی» بنگرید. که در تارنمای ناجی کرد قرار دارد) بلکه منظور اساسی ما در این مقاله اینست که جوانان محقق و دانشجویان ارجمند و همچنین غرب‌زدگان ما که از انصاف بکلی فاصله نگرفته‌اند بدانند که اسلام را نباید از دیدگاه راسل و فروید و مارکس و پطروشفسکی و نظایر ایشان نگریست، و به هر چه گفته‌اند «آمنّا وصدّقنا» گفت. هر چند آنها در برخی از مسائل، صاحب‌نظر شمرده شده باشند و هر چند در دنیای امروز نقش بت‌های دیروز را ایفا کنند! بلکه اسلام را باید از راه دقت و تعمق در قرآن شناخت، و در خلال آثار و مدارک صحیح اسلامی یافت.
و نیز باید توجه داشت که مخالفت ملحدان غربی با دیانت، ناشی از علم و آگاهی عمیق ایشان از حقیقت دین نیست، بلکه بهرة آنها بویژه از اسلام گاهی چنان سطحی و غیر منطبق با واقع است که هر مسلمانی با کمی مطالعه در آئین خود می‌تواند خطاهای ایشان را تصحیح کند. والسلام
سوال- در آثار پیشروان فکر مادی نسبت به مذاهب بطور کلی، انتقادهایی شده است. این انتقادها ناگزیر با «اسلام» نیز برخورد دارند، در این‌باره چه نظری دارید؟
جواب- نقدهایی که بوسیلة ملحدین غرب از ادیان شده اوّلاً ناقص و متناقض‌اند، مثلاً برتراندراسل در کتاب «چرا مسیحی نیستم؟» عموم مذاهب را محکوم می‌کند به اینکه سهمی در پیشرفت تمدن [بجز در دو مورد جزئی] نداشته‌اند، در آنجا می‌نویسد: «البته با این همه [برای دلخوشی عدّه‌ای!] این موضوع را اقرار می‌کنیم که مذهب تا اندازه‌ای در دو مورد در پیشرفت تمدن تشریک مساعی داشته است، یکی اینکه [می‌بینیم] مذهب، مبدأ تقویمی برای بشریت شده و دیگر اینکه کاهن‌های مصری را در ثبت کسوف و خسوف یاری نموده است، بقسمی که موفق شدند سرانجام آنها را پیشگویی کنند و به این ترتیب اعتقاد دارم که مذهب بجز این دو مورد، خدمت دیگری به جامعة بشری انجام نداده است!» (کتاب : «چرا مسیحی نیستم؟» فصل مربوط به اینکه : «آیا مذهب سهمی در تمدن داشه است؟». )
اما همین برتراندراسل در محل دیگری اعتراف می‌کند که مذهبی‌ها خدمات بزرگی به تمدن کرده‌اند! از جمله در کتاب «جهان‌بینی علمی» دربارة مجاهدات علمی مسلمانان می‌نویسد: «در سرتاسر اعصاری که از تاریکی و نادانی پوشیده بود، عملاً مسلمین بودند که سنت تمدن را پیش بردند و هر معرفت علمی نیز که صاحبنظرانی چون روجربیکن Roger Bacon در اواخر قرون وسطی کسب کردند، از آنان اقتباس شد» ( جهان‌بینی علمی، صفحه 7. )
این قضاوتهای متناقض نشان می‌دهد که راسل و امثال او هنگامیکه تصمیم می‌گیرند بر رد مذهب چیزی بنویسند، تعصب و بدبینی در آنها مانع می‌شود که لااقل بفکر نوشته‌های پییشین خود بیافتند و حساب مذاهب را از یکدیگر جدا کنند، لذا ایرادهایی به عموم ادیان می‌گیرند که به اقرار خودشان بر همة آنها وارد نیست.
این انحراف، بصورتهای دیگری نیز در آثار ملحدین غرب وجود دارد، مثلاً این عبارت کارل مارکس که گفته است: «مذهب یک وسیلة اقناع صوفی مأبانه و افسانه‌وار و خیالی در مورد حاجات بشری و به منزلة تریاک مردم (تاریخ فلسفه سیاسی تألیف دکتر پازارگاد، جلد سوم، صفحة 943. ) » است. به هیچ وجه عمومیت ندارد به این معنی که مذاهب تخدیری و منفی هم وجود دارند و مذهب مبارز و مثبت و انقلابی نیز هست، مثلاً مذهبی که پیامبرش در مدت کوتاه رسالت خود شخصاً در بیست و هفت جنگ بر ضد بت‌پرستی و فساد و استثمار شرکت داشته (قال محمدبن عمر: «مغازی رسول الله معروفة مجتمع علیها، لیس فیها اختلاف بین أحد فی عددها وهی سبع وعشرون غزوة». (تاریخ طبری، جزء ثالث، صفحة 153). ) ، چگونه ممکن است مذهبی تخدیر‌کننده و صوفی‌مآبانه بشمار آید؟ مذهبی که ملت مرده و پراکنده و ناتوانی را به اوج قدرت و عظمت رسانید بطوریکه بزرگترین امپراطوریها را در هم شکستند و مسیر تاریخ را تغییر دادند و قرنها، بزرگترین تمدن‌ها را در جهان اداره کردند، چگونه ممکن است آئین افیونی‌ها! شمرده شود؟
ما فرض می‌کنیم که پژوهشگر که پژوهشگر عادی نتواند این واقعیت را بدرستی درک کند اما آیا کسیکه خود را حداقل یک تاریخ‌شناس آگاه و یک جامعه‌شناس خبیر معرفی می‌کند بخود اجازه می‌دهد که چنین قضاوتی دربارة اسلام بنماید؟
اگر بخواهیم با خوش‌بینی افراطی در این مورد سخنی بگوئیم، باید اعتراف کنیم زمانیکه مارکس دربارة عموم مذاهب اینگونه قضاوت می‌کرده، ذهنیت تاریخی او گرفتار محدودیت شده و به مذاهب خاصی که رهبانیت و ترک دنیا و تفرد و خلسه و بیحالی را برای تزکیة نفس! تعلیم می‌دهد توجه داشته است نه بهمة ادیان.
در آثار زعمای الحاد، این قبیل کلی گویی‌ها بر ردّ مذهب فراوان دیده می‌شود، مثلاً این جمله را در نظر بگیرید که فروید می‌گوید: «درست به تناقض غم‌انگیزی که بین فکر پر تشعشع یک طفل سالم و ضعف مغزی یک بالغ متوسط وجود دارد بیاندیشید، آیا تربیت مذهبی از بسیاری جهات علت اصلی این پژمردگی نیست؟ چطور می‌توان انتظار داشت اشخاصیکه تحت نفوذ ممنوعیت‌های فکری واقع هستند به این ایده‌آل رفیع که در پسیکولوژی: «طراوت فکری» نامیده می‌شود نایل آیند؟ (فروید و فرویدیسم از فلیسین شاله صفحة 169 و 170. ) » به نظر می‌رسد هنگامیکه فروید سخنان مزبور را می‌نوشته، منظرة محاکمة گالیه را بیاد می‌آورده و به آنگیزیسیون کشیشان، یعنی محکمة تفتیش عقاید مذهبی ایشان، نظر داشته است
علامه مصطفی حسینی طباطبائی

تثلیث (سه گانه پرستی) دستاویز انکار دین

4 سپتامبر
هر چند بنیاد دیانت با سرشت آدمی پیوند دارد و از این‌رو در همة جای زمین و در میان همة اقوام، به نحوی، از دینداری اثری دیده می‌شود و هر چند که با تفکّر در پدیده‌های آفرینش، بدلیل «هدفداری‌ها» و «پیش‌بین‌هایی» که در ساختمان موجودات ملاحظه می‌کنیم، می‌توان به وجود خداوند و صفات او پی برد ولی روی هم رفته، رفتار دینداران در جلب نظر مردم نسبت به بنیاد دیانت بسیار مؤثر شمرده می‌شود بویژه که دینداران مزبور از طبقة روحانیّون یعنی دعوتگران به مذهب باشند که روشن اندیشی و پاک‌زیستی ایشان می‌تواند عامل مؤثّری در جذب قلوب بسوی دین بشمار آید همانگونه که خرافی بودن و فساد اخلاقی این طبقه، آثار بسیار بدی در دور کردن مردم از دیانت بجای می‌نهد.
در جهان مسیحیّت بعلّت روش خشونت‌بار روحانیّون در گذشته، و بدلیل اندیشه‌های موهومی که هم‌اکنون نیز کلیسا عرضه می‌کند، بسیاری از مردم متمدّن نسبت به اساس دیانت بدبین و بی‌اعتقاد شده‌اند و حتّی افراد فراوانی به الحاد گراییده‌اند. و اگر از سر انصاف بنگریم هرگز نمی‌توانیم کلیسا را در برابر این انحراف، تبرئه نموده و مسؤول نشماریم.
( همه کمابیش از شیوه ی خشونت آمیز کشیشان مسیحی در برخورد با مردم و روشنفکران آگاه هستیم ) اینک جا دارد چند سطری دربارة افکار خرافی آنان و آثار زیانبار آنها نیز بنگاریم.
اسکارلند برگ – فیزیک‌دان آمریکایی – می‌نویسد: «در خانواده‌های مسیحی اغلب اطفال در اوایل عمر بوجود خدایی شبیه انسان ایمان می‌آورند مثل اینکه بشر بشکل خدا آفریده شده است! این افراد، هنگامی که وارد محیط علمی می‌شوند و به فرا گرفتن و تمرین مسائل علمی اشتغال می‌ورزند، این مفهوم انسانی شکل و ضعیف خدا، نمی‌تواند با دلائل منطقی و مفاهیم علمی جور در بیاید و بالنّتیجه بعد از مدّتی که امید هر گونه سازش از بین می‌رود، مفهوم خدا بکلّی متروک و از صحنة فکر خاج می‌شود»! (اثبات وجود خدا، تألیف گروهی از دانشمندان، مقاله اسکارلند برگ، ترجمه احمد آرام، صفحه 16. )
آیا منشأ این لغزش فکری را چیز دیگری جز همان تعالیم کشیشان باید دانست که هرگاه از خدا سخن به میان می‌آورند از کسی سخن می‌گویند که در حقیقت (و نه مجاز) پدر مسیح است؟!
آیا این اندیشة نادرست، امثال زیگموند فروید اتریشی را برنیانگیخته که بگوید: «(از نظر پسیکانالیز) استنباط مذهبی ما از کائنات مشروط به وضع طفولیّت ما می‌باشد»( به کتاب فروید و فرویدیسم، اثر فلیسین شاله، ترجمه وکیلی نگاه کنید. ) و نیز بگوید: «پسیکا لانیز بما تذکّر می‌دهد تا به سخن معتقدین به خدا، هنگامی که از خدا بصورت پدری سخن می‌گویند اعتماد کنیم» (به کتاب فروید و فرویدیسم، اثر فلیسین شاله، ترجمه وکیلی نگاه کنید. ) و اظهار دارد که: «معتقدین به خدا اصل تکوین عالم را بر پایة فکر خدا – پدر – ترتیب می‌دهند» (به کتاب فروید و فرویدیسم، اثر فلیسین شاله، ترجمه وکیلی نگاه کنید. ) و فرد معتقد بخدا: «ایجاد عالم را شبیه خود تصور می‌کند» (به کتاب فروید و فرویدیسم، اثر فلیسین شاله، ترجمه وکیلی نگاه کنید. ) آری، چنانکه ملاحظه می‌شود خدایی که در فرویدیسم محکوم شده و از آثار احساسات کودکی! تلقّی می‌گردد، همان «خدای پدر» یعنی خدای کشیشان کاتولیک و پروتستان و ارتدکس است و با خدای مسلمانان که: «نزاییده و زاده نشده = ﴿لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ﴾ (قرآن، سوره اخلاص، آیه 3. ) و «منزّه است از آنکه فرزندی داشته باشد = ﴿سُبْحَانَهُ أَنْ یَكُونَ لَهُ وَلَدٌ﴾ (قرآن، سوره نساء، آیه 171. ) و «هیچ چیز همانند او نیست = ﴿لَیْسَ كَمِثْلِهِ شَیْءٌ﴾» (قرآن، سوره شوری، آیه 11. ) مناسبتی ندارد.
هنگامی که ارباب کلیسا، خدایی را بمردم متمدّن معرّفی می‌کنند که ذاتی دگرگون شونده و متحوّل دارد و او را از مرتبة فوق مادّه، به تجسّد می‌کشانند و بدارش می‌آویزند! و به پندار نادرست پولس: «ملعونش می‌سازند تا لعنت بندگان را باز خرید کند»! و سپس دوام جهان بیکران را بر عهدة چنین موجود متحوّل و مردنی و محکومی می‌نهند، البتّه جا دارد که ماتریالیسم، با این شیوه از خدا شناسی به پیکار برخیزد و بگوید: «خدا انسان‌ها را نساخته است بلکه انسان‌ها خدا را ساخته‌اند»! پس آیا کلیسا تا حدود زیادی مسؤول شیوع الحاد و مادّیگری در غرب نیست؟ و آیا نباید «تثلیث» و «ابن اللهی» و لوازم خرافی آنها را رها کند تا از بار مسؤولیتش در پیشگاه إلهی، قدری کاسته شود؟
در اینجا مناسب می‌دانیم سخنانی را از فیلسوف شهیر روسی، کنت لئوم تولستوی در کتاب: «اعتراف» گزارش کنیم تا معلوم شود که افراد متفکّر در برخورد با تعالیم کلیسا با چه دشواری‌هایی روبرو می‌شوند؟
«…. بخود گفتم «او» وجود دارد و فقط در همین لحظه که وجود او را تصدیق کردم حیات در من دمیده شد و من امکان زندگی را احساس کردم و لذّت وجود را درک نمودم امّا چون پس از تصدیق بوجود خدا در پی آن رفتم که نسبت خود را با او بدانم و چون در این مقام به تبعیّت قوم، تصوّر خدایی را کردم که خالق ما است و در سه شخص تجلّی کرده و پسر خویش عیسی مسیح – نجات دهندة ما را – فرستاده است، آن خدا باز از من و جهان جدا گشت، و چون تکّه یخی در مقابل دیدگانم آب شد و باز چیزی در من باقی نماند و باز چشمة حیات در من خشک شد و من همچنان مأیوس ماندم …» (اعتراف، اثر تو
لستوی، ترجمه هوشمند فتح اعظم، صفحه 89-90. )
این وصف الحال، نه تنها وضع روحی تولستوی را در برابر الهیّات خرافی کلیسا نشان می‌دهد بلکه آینة روحیّات بسیاری از متفکّران غرب شمرده می‌شود. آیا کلیسا چاره‌ای برای اصلاح این موضوع اندیشیده است؟!
برای این موضوع به صورت بسیار کوتاه به چندی از خرافات موجود در انجیل کنونی به صورت مشت نمونه ی خروار اشاره می کنیم تا خردمندان از آن درس گیرند :
. انجیل نصاری در رسالة اول یوحنای رسول، باب پنجم، شمارة 7 می‌نویسد: «زیرا سه هستند که شهادت می‌دهند یعنی روح و اب و مسیح، و این سه یک هستند». و در نسخة دیگر چنین است: «آنانکه گواهی می‌دهند در آسمان ایشان سه تایند پدر و کلمه و روح‌القدس و این سه یکی هستند». و عیسی مسیح را کلمة خدا و با خدا یکی می‌دانند چنانکه در انجیل یوحنا باب اول شمارة اول می‌نویسد: «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود».
خدای بت‌پرستان چنانکه پریچارد در کتاب خرافات بت‌پرستان صفحة 285 می‌نویسد: «در تمام ادیان بت‌پرستی مشرق یک قسم تثلیث و سه‌گانه‌پرستی وجود دارد».
در انجیل یوحنا باب اول شمارة اول و دوم و سوم و سایر انجیلها نوشته‌اند که مسیح خالق تمام عالم است و در انجیل در رسالة به عبرانیان باب 9 شمارة 14 مسیح را دارای روح ازلی قدیم شمرده و گاهی او را پسر خدا و حادث دانسته‌اند چنانکه در انجیل متی باب سوم شمارة 17 و سایر انجیلها موجود است. و گاهی او را نواده و سبط یهودا و از اولاد او می‌دانند چنانکه در انجیل، در مکاشفة یوحنا باب 5 شمارة 5 نوشته‌اند و گاهی او را فدا شوندة قوم گویند چنانکه در انجیل لوقا باب اول شمارة 68 نوشته‌اند و گاهی مسیح را چنانکه کتاب «مسیحیت و بت‌پرستی» از مقالة ترتولی دربارة شکلهای مسیح ذکر کرده، گاو گویند!! و گاهی مسیح را مار گویند چنانکه در انجیل یوحنا باب سیم شمارة 14 او را پسر انسان گفته و تشبیه به مار نموده و در جای دیگر او را برة خدا و بردارندة گناه جهان گویند چنانکه در انجیل یوحنا باب اول شمارة 29 نوشته‌اند و گاهی مسیح را خدای مجسم شده گویند چنانکه مجلة نور عالم شمارة بهمن 36 ص 28 که از انتشارات ونشریات نصارای پروتستان امریکایی در تهران است می‌نویسد: «خدا در بیت لحم برای همیشه شکل انسان به خود گرفت مسیح در عین حال خالق کائنات و خداوند و حافظ مخلوقات و سر کلیسا است». سپس اضافه می‌کند: «دانشمندان مسیحی توانسته‌اند با مسائل مذهبی ناشی از اشاعة عقائد و نظریة کپرنیک و گالیله پیروزمندانه مقابله کنند».
چنانکه تجربه شده سابقا که مبلغین نصاری در میان مسلمین مراوده نداشتند مردم مسلمان پای‌بند دین بوده و خود را به وظائف اسلام مقید می‌دانستند. ولی چون مبلغین مسیحی به سرزمینهای اسلام راه یافتند و مردم را به مسیحیت دعوت کردند و در اسلامیت شان تشکیک نمودند نتیجه این شد مسلمین در عقائد دینی خود سست و لاابالی شدند و نصرانیت خرافی را هم نپذیرفتند. زیرا مردمی که از خدای پاک منزه لم یلد و لم یولد بی‌مثل و مانند دست بردارند و اهمیت ندهند البته به خدای زائیده شده‌ای که محتاج به محل است هزاران عیب دارد معتقد نخواهند شد. مردمی که از پیغمبر حکیم معصوم دست بردارند به پیغمبری که دارای هزاران گناه و خطاست معتقد نخواهند شد. مردمی که از کتاب عقلی و فطری که مملو از حق و حقیقت است منحرف شدند البته به کتابی که مملو از خرافات است اعتناء نخواهند کرد. نتیجه این می‌شود که فعلا می‌بینیم:
أصبح الناس سکاری لامسلمین ولانصاری
پس، تبلیغات مسیحی ضرر و صدمة بزرگی به عالم انسانیت و دیانت زده و به طور کلی عدالت و امانت و راستی و درستی و عقائد دینی را خراب کرده و حقه‌بازی و فساد و عصیان و رشوه‌خواری و زورگویی را به وجود آورده. القصه رذائل را به جای فضائل به وجود آورده و بدیها را به جای خوبیها و زشتی و بدکرداری را جایگزین محاسن نموده است.
راه اصلاح انجیلها
آری، مسیحیان منصف از پذیرفتن این نکته نباید خودداری ورزند که مقام حقیقی مسیح و اصول آموزشهای او را نمی‌توان از انجیلها فرا گرفت بی‌آنکه اناجیل را از پیرایه‌ها و تناقضات پاک کرد، امّا این کار عظیم چگونه میسّر است و راه آن چیست؟
بنظر ما، این مهم در شأن یک پیامبر إلهی است نه بر عهدة یک فرد عادی! زیرا که افراد عادی، مصون از لغزش‌ و اشتباه نیستند تا اجازه داشته باشند به اصلاح کتب انبیاء – که خطا در سخن آنها راه ندارد – بپردازند و چه بسا که بر تحریف کتابهای مزبور بیافزایند! بهمین دلیل، ما تردید نداریم که پس از مسیح(ع)، ظهور پیامبر دیگری لازم بوده که در میان اختلافات گوناگون، حقیقت مسیحیّت را تبیین کند و چهرة راستین مسیح را نشان دهد و اصول تعالی عیسی را دور از خطاهای گزارشگران و تفسیرهای گمراهان، روشن سازد، و این شخصیّت بزرگ با هیچیک از اصلاحگران مسیحی مانند لوتر Luther و کالون Calvin و ژزف اسمیت Joseph Smith (بنیانگذار مور مونیسم) و دیگران … منطبق نیست، زیرا که همگی ایشان از توحید خالص، دور و بیگانه بودند و الوهیّت مسیح و تثلیث و فداء و دیگر خرافات را باور داشتند و هیچکدام حقیقت مسیح را – چنانکه سزاوار بود – نشناخته و تناقضات اناجیل را اصلاح نکردند. از پیامبران مسیحی – که اشاره‌ای به آنها در کتاب «اعمال رسولان» آمده – نیز به هیچ وجه اثری در تاریخ بجای نمانده است تا بتوان در اصلاح مسیحیّت به آثار ایشان اعتماد نمود.
تنها پیامبر والامقام و مصلح بزرگی که پس از عیسی(ع) ظهور کرد و به مدد �
�حی إلهی (قرآن مقدّس) مشکلات ادیان را برای همیشه حل نمود و حقیقت مسیح و اصول تعالیم وی را روشن ساخت، پیامبر اسلام محمّد(ص) بود که «خاتم پیامبران» (چنانکه در قرآن (سورة الأحزاب، آیه 40) می‌خوانیم: « مَا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِن رِّجَالِکُمْ وَلکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ » یعنی: «محمّد، پدرهیچیک از رجال شما نیست، امّا فرستاده خدا و آخرینِ پیامبران است…». ) شمرده شد زیرا که اساس همة ادیان الهی، یکی بیش نیست و مهمترین چیزی که مایة تفرّق و جدایی دینها از یکدیگر شده، همان تحریفهای ناصواب و کژیهایی است که در کتب دینی راه یافته‌اند و قرآن کریم یا بیان روشن و تردید‌ناپذیر خود (چنانکه در قرآن (سورة البقرة، آیه 40) آمده است: ﴿ذَلِكَ الْكِتَابُ لا رَیْبَ فِیهِ﴾ یعنی: «ما خود این ذکرِ (مبارک) را فرو فرستادیم و خود نگهبانش هستیم». )، به همة اختلافات اساسی که در ادیان إلهی دیده می‌شود، پایان بخشیده و آنها را تکمیل کرده است، و از آنجا که در طول زمان از گزند تحریف مصون مانده (چنانکه در قرآن (سورة الحجر، آیه 9) وعده داده شده است: ﴿ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ﴾ یعنی: «ما خود این ذکرِ (مبارک) را فرو فرستادیم و خود نگهبانش هستیم». )، به ظهور هیچ پیامبر جدیدی نیاز نیست و با تعالیم قرآنی، می‌توان کتب انبیاء (و از جمله روایات انجیلی) را اصلاح نمود و به «یگانگی در خداپرستی و دینداری» رسید، چنانکه در قرآن مقدّس می‌خوانیم:
(تَاللَّهِ لَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَی‏ أُمَمٍ مِّن قَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ وَمَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ إِلَّا لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُوا فِیهِ وَهُدیً وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ) (نحل: 63-64).
«سوگند به خدا که پیش از تو (ای محمّد) پیامبرانی بسوی امّت‌ها فرستادیم ولی شیطان اعمال آنان را در نظرشان آرایش داد و امروز برایشان ولایت دارد! و عذاب دردناکی در انتظار آنها است. واین کتاب را بر تو فرونفرستادیم مگر که آنچه را امّت‌ها درباره‌اش اختلاف کردند برای آنها تبیین کنی و (این قرآن) مایة رحمت و هدایت برای گروهی است که بدان ایمان می‌آورند».
در این باره به آیات 13 تا 17 از سورة الشّوری نیز نگاه کنید.
از این رو، ملاحظه می‌کنیم که تمام اصول ایمان و اخلاق، در قرآن مجید مورد تجدیدنظر قرار گرفته و ادیان و شرایع پیشین بطور گسترده سخن رفته است و بویژه دربارة مسیح(ع) و اساس تعالیم او و اختلافاتی که دربارة وی پدید آمده، آیات فراوانی در قرآن دیده می‌شود همانگونه که در سورة مریم پس از بیان حقیقت عیسی(ع) می‌فرماید:
(ذلِکَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِی فِیهِ یَمْتَرُونَ مَا کَانَ لِلَّهِ أَن یَتَّخِذَ مِن وَلَدٍ سُبْحَانَهُ إِذَا قَضَی‏ أَمْراً فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ کُن فَیَکُونُ وَإِنَّ اللَّهَ رَبِّی وَرَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هَذا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ فَاخْتَلَفَ الْأَحْزَابُ مِن بَیْنِهِمْ فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ کَفَرُوا مِن مَّشْهَدِ یَوْمٍ عَظِیمٍ )
(این است عیسى پسر مریم ، گفتار حقى که در آن تردید مى کنند. هرگز براى خدا شایسته نبود که فرزندى اختیار کند، منزه است او!هر گاه چیزى را فرمان دهد، مى گوید :موجود باش !همان دم موجود مى شود. و خداوند، پروردگار من و پروردگار شماست ، او را پرستش کنید، این است راه راست ولى ( بعد از او )گروههایى از میان پیروانش اختلاف کردند،واى به حال کافران از مشاهده روز بزرگ ( رستاخیز !) )
(مریم: 34-37)
برگرفته از کتاب های :
1) دعوت مسیحیان به توحید در پرتو تعالیم قرآن و انجیل (علامه مصطفی حسینی طباطبائی)
2) فریب جدید در ائتلاف تثلیث و توحید (علامه ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی)

ناتوانی علی‌محمد باب از عربی‌نویسی

26 اوت
علی‌محمد باب به نوشته‌های عربی خویش بسیار می‌بالید، تا آنجا که همة جهانیان را در برابر آیه‌سازی‌هایش عاجز می‌پنداشت، ولی حقیقت آن است که خود وی در نگارش عبارات صحیح عربی، درمانده و ناتوان بود، و با این که مدتی از عمرش را با قرآن و حدیث گذراند و چندی هم در کربلا میان عرب‌زبانان زیست، ولی آثارش از اغلاط گوناگون سرشار است، از این رو باید گفت که علی‌محمد نه تنها معجزه‌ای نشان نداد، بلکه نثر صحیح عربی همچون معجزه‌ای، او را ناتوان و عاجز ساخت!.
در اینجا چند نمونه از عربی‌نویسی‌های وی را می‌آوریم تا شاهد گفتار ما باشد، و مایة داوری خوانندگان ارجمند را فراهم آورد.
بخش بزرگی از سخنان علی‌محمد اقتباس و تقلید از آیات شریفة قرآنی است، چنانکه در کتاب «أحسن القصص» می‌نویسد:
آمن الذکر بما أنزل إليه من ربه والمؤمنون کل آمن بالله وبآياته ولا يفرقون بين أحد(!) من آياته وقالوا المسلمون بالحق(!) ربنا سمعنا نداء ذکر الله وأطعناه فاغفرلنا فإنک الحق وإليک المصير بالحق مآباً! [1].
پیدا است که علی‌محمد این جملات را از آیة 285 سورة شریفة بقره برگرفته و چون خواسته اندک تغییری در آنها پدید آورد، به خطاهایی چند درافتاده که بر آشنایان به زبان عربی پنهان نیست، جا دارد اصل آیة قرآنی را بیاوریم تا تفاوت‌های سخن علی‌محمد با کلام الهی روشن‌تر شود.
در سورة بقره چنین می‌خوانیم:
« ‏ آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ وَقَالُواْ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ ‏»[2]. (البقرة: 285).
در تعبیر علی‌محمد اولاً: عبارت (بین أحد من آیاته) صحیح نیست و باید (بین إحدی آیاته) می‌گفت، به دلیل آن که واژة «آیات» مؤنث است و با «إحدی» باید آن را قرین کرد و نه با «أحد»، چنانکه در قرآنکریم می‌خوانیم: « أَهْدَى مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ» (فاطر: 42). ثانیاً: جملة (… وقالوا المسلمون بالحق) خطایی فاحش است از آن رو که «قالوا» خود از فعل و فاعل تشکیل شده و فاعل، به صورت ضمیر (با علامت واو) در آن دیده می‌شود که مرجعش «المؤمنون» است. بنابراین، بار دیگر از فاعل به صورت اسم ظاهر (المسلمون» نباید یاد کرد که ضمیر فاعلی و اسم ظاهر با یکدیگر جمع نمی‌شوند. ثالثا: با حذف « مَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ». از آیة قرآنی، از ذکر مبانی ایمان خودداری ورزیده و به جای آن تعبیر زائد «بالحق مآباً» را در پی « إِلَيْكَ الْمَصِيرُ»[3] افزوده است که تبدیل امر ضروری در کلام به سخنی زائد البته مخلّ بلاغت شمرده می‌شود، از همة اینها که بگذریم، این چه اعجازی است که آدمی گفتار کتابی را نقل کند و با اندک تغییری آن را به خود نسبت دهد و همه را از آوردن نظیرش عاجز شمارد!؟ مسیلمة کذاب هم به تقلید از سورة کوثر یعنی: « ‏ إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ ‏* ‏ فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ ‏* ‏ إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ. گفته بود: إنَّا أعطينکَ الجَواهِر. فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَهَاجِرْ. وإنَّ مُبغِضَکَ رَجُلٌ کافِر!. چنانکه می‌بینید مسیلمه در وزن سخن و گزینش کلمات (و نه در معنا و مفهوم آیات) به اخذ و اقتباس ناشیانه‌ای از قرآن مجید پرداخته، ولی آیا این کار دلیل بر صحت ادعای او شمرده می‌شود یا بر سرقت و افترای وی دلالت می‌کند؟.
باز علی‌محمد در کتاب «أحسن القصص» می‌نویسد:
ولقد من الله علی المؤمنين إذ بعث فيهم باباً من أنفسهم ليتلوا عليهم آياته ويزکيهم ويعلمهم الکتاب والحکمة وإن کانوا من قبل لا يعلمون من علم الكتاب إلا ألفاً من الباء! [4].
این عبارت نیز تقلیدی از آیة 164 سورة آل عمران است که می‌فرماید:
« ‏ لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ ‏»[5]. (آل عمران: 164).
در اینجا علی‌محمد واژة «رسولاً» را به کلمة «باباً» تبدیل کرده تا به ادعای بابیتش اشاره کند، و مقطع آیه را نیز دگرگون ساخته تا ذهن خواننده را از تقلیدی که رخ داده منصرف سازد، و سرانجام عبارت غلطی به شکل (…ألفاً من الباء معطوفاً) [6]  را به آیة قرآن افزوده است که باید آن را به صورت (ألفاً بالباء معطوفاً) ‌می‌آورد، زیرا الف معطوف «به» باء (به صورت الفباء) می‌تواند شد، ولی معطوف «از» باء نمی‌شود!.
باید توجه داشت که اقتباس از سخن دیگری بر اهمیت گفتار «مقتبس منه» دلالت می‌کند، مثلاً: اگر سنائی گوید:
با مديحش مدايح مطلق         زَهَقَ الباطل است وجاءَ الحق
و اگر خیام گوید:
«يُريدُ الجاهِلوُنَ لِيُطفِئوُهُ»          «ويَأبَی اللهُ إلاَّ أن يُتِمَّه»
خود دلیل بر عظمت قرآن مجید است که این شاعران فاضل و نامدار (از آیة 81 سورة بنی اسرائیل و آیة 32 سورة توبه) اقتباس کرده اند، تا چه رسد به سخنان مغلوط باب که حق اقتباس را ادا ننموده و از مقام بلاغت به کلی دور افتاده است!.
بخش دیگری از سخنان علی‌محمد هرچند از قرآنکریم برگرفته نشده، ولی با تعبیرات مضحک و مغلوطی همراه است، چنانکه در کتاب «بیان عربی» می‌نویسد:
ولتعلمن خط الشکسته(!) فإن ذلک ما يحبه الله وجعله باب نفسه للخطوط(!) لعلکم تکتبون! [7]
یعنی: «باید خط شکسته یاد بگیرید که این همان چیزی است که خدا دوست می‌دارد و آن را باب خودش برای خط‌ها قرار داده، شاید که بنویسید»!.
سید علی‌محمد چون ادعای «بابیت» داشته و ضمناً «خط شکسته» را هم به نیکویی می‌نوشته، در اینجا خواسته است تا مقام بابیگری را به خط مزبور نیز عطا کند! و آن را «باب خطوط» قرار دهد، شاید مردم در نگارش بدین خط رغبت کنند، و به قول وی: «خط الشکسته» را بیاموزند، (البته فراموش کرده که در عربی به شکسته، منکسر می‌گویند و واژة فارسی را هم نباید با الف و لام عربی همراه نمود)!.
باز علی‌محمد در کتاب «بیان عربی» می‌نویسد:
أنتم إذا استطعتم کلّ آثار النقطة تملکون ولو کان چاپاً(!) فإن الرزق ينـزل علی من يملکه مثل الغيث، قل أن يا عبادی خير التجارة هذا، إن أنتم بمن نظهره تؤمنون! [8]
یعنی: «شما چون توانایی یافتید، تمام آثار نقطه را مالک شوید (منظور از نقطه خود علی‌محمد است) هرچند که آن آثار چاپی باشند، (نه خطی) که البته رزق و روزی بر کسی که آنها را داشته باشد، همچون باران فرو می‌ریزد. ای بندگان من! بهترین تجارت این کار (داشتن آثار باب) است، اگر شما کسی را که آشکارش می‌کنیم، باور دارید»!.
در اینجا نیز علی‌محمد از یاد برده که در زبان عربی حرف چ و پ نیامده و عرب‌زبانان به جای «چاپ» واژة «طبع» را به کار می‌برند، از این رو جملة (ولو کان چاپاً) غلط روشنی به شمار می‌آید، ضمناً معلوم می‌شود که بهترین تجارت در مذهب بابی، کدام تجارت است!.
در بخش دیگر از آثار علی‌محمد سخنان بی‌معنی و واژه‌های بیرون از قیاس، فراوان آمده به گونه‌ای که در هیچ لغت‌نامه‌ای آنها را نتوان یافت، و حتی هیچ معنایی برای آنها نتوان یافت! نظیر آنچه در کتاب «پنج شأن» بدین صورت آمده است:
حمد مستجلل متجال، ومستجمل متجام، ومستبهی متباه، ومستعظم متعاظ، ومستنور متناو، ومستکبر متکاب، ومسقهر متقاح، ومستظهر متظاه، ومستعزز متعاز، ومستکمل متکام…! [9]
یا مانند آنچه در کتاب مذکور می‌‌خوانیم که گوید:
قل إنا قد جعلناك نبلاناً نبيلاً للنابلين، قل إنا قد جعلناک جهراناً جهيراً للجاهرين، قل إنا قد جعلناک جرداناً جريداً للجاردين، قل إنا قد جعلناک سذجاناً سذيجاً للساذجين…! [10]
شگفت آن که خود علی‌محمد باب از اغلاط کتب و آثارش باخبر شده و در کتاب «بیان فارسی» از لغزش‌های صرفی و نحوی آنها بدینگونه دفاع می‌کند:
«اگر نکته‌گیری در اِعراب و قرائت یا قواعد عربیه شود، مردود است زیرا که این قواعد از آیات برداشته می‌شود، نه آیات بر آنها جاری می‌شود و شبهه نیست که صاحب این آیات، نفی این قواعد و علم به آنها را از خود نموده، بلکه هیچ حجتی نزد اولوالألباب از عدم علم به آنها و اظهار این نوع آیات و کلمات اعظم‌تر(!) نیست»![11]
این جواب ناصواب، دو موضوع عجیب و غریب را دربر دارد. یکی آن که سخنان علی‌محمد را با قواعد زبان نباید تطبیق کرد، دوم آن که صاحب این کلمات علم به قواعد زبان را از خود نفی کرده است.
در اینجا باید پرسید که:
اولاً: چرا نباید سخنان علی‌محمد را با قواعد زبان تطبیق کرد؟ مگر هر پیامبری به زبان قومش سخن نمی‌گفته تا مردم پیام وی را درک کنند؟[12] در این صورت چرا باید علی‌محمد با ادعای پیامبری قواعد مسلم زبان را رعایت نکند و مثلاً: بارها «صفت» را به جای «مضاف الیه» به کار برد؟[13] ، مگر مقصود این نبوده که مردم سخنان وی را خوانده و بفهمند؟ پس چگونه به شیوه‌ای سخن گفته که همه از آن دور و بیگانه بوده و هستند؟.
ثانیاً: اگر گویندة آن سخنان، علی‌محمد شیرازی است نه خداوند جهان، در این صورت ادعای رسالت و پیامبری چه وجهی دارد؟ و چنانچه خداوند سبحان سخنان مزبور را نازل فرموده است، پس چگونه خدای دانا و آگاه از قواعد زبان بندگانش بی‌اطلاع بوده و علم بدان‌ها را از خود نفی می‌کند؟ وانگهی نادانی و بی‌دانشی چه حجت و برهانی است که به قول علی‌محمد: «اعظم‌تر»! از آن نیست؟ (در حالی که کلمة اعظم‌تر هم غلط است، و به اسم تفصیل پسوند «تر» را نباید افزود)!.
از این گذشته، چرا قرآن کریم که به زبان فصیح عربی نازل شده، قواعد مزبور را رعایت کرده ولی در کتاب علی‌محمد آن قواعد رعایت نشده است، مگر نه آن که علی‌محمد ادعا دارد که مصدر هر دو کتاب یکی است؟!.
در برابر این سؤال معمولاً بهائیان پاسخ می‌دهند که قرآن هم در پاره‌ای از آیاتش با قواعد نحوی سازگاری ندارد! ولی این ادعا تهمتی بیش نیست و مفسران قرآن (امثال زمخشری صاحب تفسیر کشاف) وجوه اعراب و نکته‌های نحوی آیات را نشان داده اند، و توافق قرآن را با قواعد نحو عرب به اثبات رسانده اند، و بهائیان اگر قول زمخشری و دیگر علمای نحو را نمی‌پذیرند لااقل باید به اعتراف میرزا حسینعلی بهاء گردن نهند که در کتاب «اقتدارات» اذعان می‌کند که بعضی علمای اسلام جواب اینگونه اعتراضات را داده اند، و در این باره می‌نویسد:
«قرآن من عندالله نازل شده و شکی هم نیست که کلمات الهیّه مقدس بوده از آنچه توهم نموده اند، چنانچه بعد معلوم و واضح شد که آن اعتراضات از غِلّ و بَغْضاء بوده، چنانچه بعضی علما جواب بعضی از اعتراضات را به قواعد داده اند»[14]
شگفت آن که علی‌محمد باب در کتاب «بیان فارسی» علمای اسلام را به هماوردی با خود فرا می‌خواند که اگر عاجز نیستند باید نظیر آیه‌های وی را بسازند، به شرط آن که از عبارات او تقلید نکنند، و در این باره می‌نویسد:
«اگر اینها می‌گویند ما عاجز نیستیم، چرا اتیان نمی‌نمایند به آیة مثل آیات ما از فطرت، نه به نحو تکسب و سرقت»[15]
اما خودش بارها از قرآنکریم تقلید می‌کند و آیات قرآنی را برگرفته چیزی بر آنها می‌افزاید یا از آنها می‌کاهد، آیا نام این کار «تکسب و سرقت» نیست؟!.
منبع: کتاب » ماجرای باب و بهاء»
نوشته: استاد مصطفی حسینی طباطبائی
——————————-
پی نوشت:
[1]: أحسن القصص، چاپ سنگی، ص4.
[2]: یعنی: «پیامبر بدانچه از خداوندش به سوی او نازل شده، ایمان آورد و همة مؤمنان به خدا و فرشتگان او و کتاب‌های وی و فرستادگانش ایمان آوردند (و گفتند) میان هیچ یک از پیامبران او فرقی نمی‌نهیم، و گفتند که شنیدیم و اطاعت کردیم، خداوندا، آمرزش تو را خواهانیم! و بازگشت به سوی تو است».
[3]: ترجمة «إليک المصير بالحق مآباً» این است که «بازگشت به سوی تو است به حق، به جهت بازگشت»!.
[4]: أحسن القصص، ص 82.
[5]: خدا بر مؤمنان منت نهاد، آنگاه که پیامبری از خودشان در میان آنها فرستاد که آیات او را بر آنان می‌خواند، و پاک‌شان می‌سازد، و کتاب و حکمت بدان‌ها می‌آموزد، و همانا پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند!.
[6]: ترجمة «لا يعلمون من علم الکتاب إلا ألفاً من الباء معطوفاً» این است که «از دانش جز الفی که از باء معطوف شده چیزی نمی‌دانستند»! (لازم بود بنویسد: جز الفی که به باء معطوف شده [یعنی الفباء] چیزی نمی‌دانستند).
[7]: بیان عربی، ص26.
[8]: بیان عربی، ص42 و 43.
[9]: پنج شأن، ص52.
[10]: پنج شأن، ص174.
[11]: بیان فارسی، ص18.
[12]: چنانکه در قرآنکریم می‌خوانیم: «‏ وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ ‏»  (ابراهيم: 4) هیچ پیامبری را جز به زبان قومش نفرستادیم تا (پیام خدا را) برای آنان بیان کند!.
[13]: به عنوان نمونه به کتاب «بیان عربی» صفحات 7 و 9 و 12 و 19 و 26 و 34… نگاه کنید.
[14]:اقتدارات، ص208، چاپ سنگی.
[15]:بیان فارسی، ص16.

شخصیت اخلاقی شیخ محمد عبده

22 اوت
مطالعه در زندگاني شيخ محمد عبده ما را با مردي روبرو مي كند كه در عين مهابت و شجاعت ،نرمخو و متواضع و مهربان بوده است !
مردي كه از يكسو ،چنان دلير بود كه در برابر خديو مصر مي ايستاد و مي گفت :
ما به رعايت قانون جامعه ي تشريف را بر اندام فلان شيخ كه شما فرمان داديد نپوشانديم و اين كار در صورتي عملي مي شود كه قانون تغيير كند !و در مجلس درس اگر كسي سخني سخيف و بر خلاف قاعده مي گفت بر مي آشفت و خشم او را مي گرفت و هيبتي داشت كه ديگران را وادار به خاموشي و احترام مي كرد از سوي ديگر چنان رئوف و عاطفي بود كه چون به وسيلهي جرائد آگاه مي شد عده اي از مصريان در داخل حريق افتاده اند شب را تا سپيده دم نتوانست بخوابد و گوي هر دم خود را در ميان آتشها مي ديد و احساس سوزش مي كرد !
خودش مي نويسد :
يعني :چون وصف آن حادثه ي «آتش سوزي »را خواندم شعله هاي آتش قلبم را مي خورد ،همانگونه كه اجسام آن بيچارگان را مي خورد !
و دلم چون گوشت هاي پيكر ايشان مي گداخت .آن شب را گريستم و چشمانم جز اندكي بسته نشد چون كسي كه در نعمت هاي خداوند زندگي مي كند شب را آرام به سر برد با اينكه گروه بسياري از برادران و خواهران او در سختي و گرسنگي مي گذرانند ؟
خواستم تا آنجا كه قدرت دارم به كمك مالي در بارهي ايشان مبادرت ورزم ولي توانائي اندك من نه نياز ايشان را رفع مي كرد و نه آن بليه و گرفتاري را بر طرف مي ساخت سپس به نظرم آمد گروهي از ثروتمندان پايتخت را دعوت كنم تا بامن در اين كار كه نيكوترين اعمال خير است هر چه زودتر شركت كنند .
البته شيخ به اين مهم اقدام نمود و از طريق جمعيت خيريه اسلاميه كه رياست آن را به عهده داشت كمكهاي شاياني را به حريق زدگان كرد .
از ويژگيهاي ديگر شيخ ،روحيه ي غيور او بود !آري اين مرد بزرگ نسبت به اسلام غيرت بسيار داشت و قدرت و عزت اين آئين محور آمال و آرزو هاي او شمرده مي شد .
احمد امين مي نويسد :دوستي براي من تعريف كرد در سفر ژنو «يكي از شهر هاي سويس »با استاد امام محمد عبده همراه بودم و برخي از سخنراني هاي تابستاني را كه در دانشگاه برگزار مي شد با يكديگر مي شنيديم در آن اثناء سخن از اسلام و مسلمين به ميان آمد .شيخ گفت من  تمام عمر خود را در راه اصلاح عقايد اسلامي و پاك كردن آن از اوهام و خرافاتي كه به اسلام بسته اند صرف كرده ام .من گفتم آيا دين نزد عوام جز اوهام و خرافات چيز ديگري هست ؟و اگر اين امور در نظر آنها باطل و زائل شود چه چيزي براي ايشان باقي مي ماند ؟!ناگهان ديدم كه چهره ي شيخ قرمز شد چنان خشمي او را گرفت كه نظير او را نديده بودم !پس فوراًتأويلي بر سخن خود نهادم تا انقلاب روحي شيخ خاموشي گرفت .
شيخ عزم و اراده ي آهنيني داشت و با وجود همه ي مشكلات و دشواري هائي كه محيط برايش پيش آورده بود دست از اصلاح بر نمي داشت !
زماني كه شيوخ ازهر توده ي مردم را بر ضد او بر مي انگيختند و روشنفكران او را به سازش با بيگانه متهم مي كردند و دستگاه خديو بسختي با او ابراز مخالفت مي نمود و روز نامه ها به او حمله ور شده بودند برخي از دوستانش مانند زغلول و قاسم و امين به او اظهار مي داشتند با وجود اوضاعي كه پيش آمده اصرار در اصلاح ازهر درست نيست و مصلحت در آن است كه شيخ در اين باره خاموش بنشيند تا صدا ها نيز تا اندازه اي خاموشي گيرند !اما شبخ در كار خود پافشاري مي نمود و برخي از شبها نمي خوابيد ودر شيوه ي اصلاح ازهر انديشه مي كرد و به دوستانش پاسخ مي داد :«وجدان من به خاموشي در برابر تباهيها راضي نمي شود !»
همين پايداري و استقامت سر انجام شيخ محمد عبده را بر مخالفانش پيروز كرد و چه در زمان حيات و چه پس از مرگ ارادتمندان بسياري براي وي فراهم آورد و نتنها روشنفكران مصر بلكه هوشمندان دنياي اسلام را نيز به سوي وي جلب نمود .
شيخ عبدالله دراز از اساتيد بزرگ و دانشمندان ازهر مي نويسد :
در مجلس او ،شنوندگان از هزار نفر كمتر نبودند !اين گروه از بزرگان طبقات مختلف مصر و مردم قاهره و بزرگوار ترين افراد ازهر بشمار مي آمدند .
برخي دانشجو بودند و برخي مدرس .همگي استاد و دانشجو و غيره از بيانات عاليه و استد لات نيرومند او در نهايت شگفتي فرو رفته و سرشار از شوق مي شدند …و افسوس بر مجالس گرانقدري كه والاترين طبقاط مردم در خلال آنها از كتاب خدا ،آب زلال ،حكمت عاليه را مي نوشيدند مجالسي كه برخي از رؤساي اديان ديگر غير از اسلام در آن شركت مي كردند و آنگاه با قلب پريشان و عقيده ي متزلزل نسبت به دين خود از آن مجالس بيرون مي رفتند و برخي از اين رؤسا آشكارا به اين امر كه دين اسلام شايسته تر از هر آئيني است اعتراف مي كردند .
منبع : شيخ محمد عبده مصلح بزرگ مصر
مولف : مصطفي حسيني طباطبائي

پیامبر اسلام ولنین!!

6 اوت
اشاره:یکی از مخالفان اسلام در کتابی تحت عنوان «بیست و سه سال» مقایسه ای انجام داده است میان پیامبر اکرم (ص) و لنین که علامه طباطبائی در کتاب «خیانت در گزارش تاریخ» ضمن پاسخ دادن به کتاب بیست و سه سال به این ادعای واهی نیز پاسخ می دهند:
نويسندة بيست و سه سال مي‌نويسد:
[بدون هيچ ترديدي محمّد از برجسته‌ترين نوابغ تاريخي سياسي و تحوّلات اجتماعي بشر است. اگر اوضاع اجتماعي و سياسي در نظر باشد، هيچيک از سازندگان تاريخ و آفرينندگان حوادث خطير با او برابري نمي‌کنند، نه اسکندر و سزار، نه ناپلئون و هيتلر، نه کورش بزرگ و چنگيز، نه آتيلا و امير تيمور گورکان، هيچ يک را با وي مقايسه نتوان کرد، همة آنان به قواي نظامي و جنجگويان، يا افکار عمومي ملّت خود متّکي بودند در صورتيکه حضرت محمّد با دست تهي و با مخالفت و عناد محيط زندگاني به ميدان تاريخ قدم نهاد. شايد بشود قوي‌ترين مرد قرن بيستم لنين را در برابر وي گذاشت که در پشتکار، چاره‌انديشي خستگي ناپذيري و عدم انحراف از مبادي عقيدتي خويش قريب بيست سال (1905 – 1924) فکر کرد، چيز نوشت، حرکت‌هاي انقلابي را از دور اداره کرد و يک لحظه از مبارزه باز نايستاد تا نخستين حکومت کمونيسم را بر رغم موانع داخلي و خارجي، بر رغم شرايط نامساعد طبيعي و اجتماعي در روسيه برقرار ساخت. ولي بايد اعتراف کرد که نيم قرن نهضت انقلابي پشت سر خود داشت، صدها هزار ناراضي و انقلابي از وي پشتيباني مي‌کردند…]. (صفحه 14 و 15 کتاب).
باز مي‌نويسد:
[… مانند لنين حادثه‌آفرين‌ترين موجود تاريخ بشريتش بايد خواند؛ با اين تفاوت که پشت سر لنين حزبي نيرومند و مؤمن قرار داشت ولي محمّد با دست خالي و ياراني بسيار معدود، پاي به ساحت تاريخ گذاشت و يگانه وسيلة کار او قرآن بود و قرآن]. (صفحة 18).
هرچند نويسنده در اينجا، پيامبر بزرگ اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- را مي‌ستايد امّا در مقايسة آن حضرت با لنين!! ثابت مي‌کند که نه لنين و نه پيامبر، هيچکدام را به درستي نمي‌شناسد!
اساساً مقايسة يک پيامبر عظيم الهي با يک رهبر بي‌دين و مادّي، نادرست و بي‌تناسب است و قياس آندو به يکديگر قياسي مع الفارق بشمار مي‌آيد زيرا اوّلاً طريق کسب معلومات در آنها به کلّي با يکديگر متفاوت است، ثانياً انگيزه‌ها و هدفهاي آنان با هم مباينت دارد، ثالثاً راههايي که براي نيل به أهداف خود طي مي‌کنند از يکديگر جدا است، رابعاً روحيات و روش اخلاقي و عملي آنان به هيچ وجه همسان و مشابه نيست. امّا نويسنده، بدون توجّه به اين اختلافات و تفاوتهاي اساسي، پيامبر خدا و قهرمان توحيد را با دشمن خداپرستي و توحيد شبيه دانسته و ضدّين را همانند پنداشته است!! زهي بي‌خبري!
در اينجا لازم است تا دربارة اين اختلافات بُنيادي توضيحياتي داده شود و مطلب روشن‌تر گردد، بنابراين به شرح هر يک از اين چهار تفاوت اصلي مي‌پردازيم:
نخست آنکه لنين در محيط متمدّن روسيه مي‌زيست. وي در پنج سالگي خواندن و نوشتن آموخت و دوران تحصيلات متوسّطه و عالي را در روسيه گذراند و از دانشگاه غازان فارغ‌التّحصيل گشت، دوره‌اي در زندگي او پيش آمد که از صبح تا شام مطالعه مي‌کرد. خود او در اين باره مي‌نويسد:
(شايد هيچگاه در عمرم حتّي در زندان پطرز‌بورگ[1] و حتي در سيبري به اندازة يک سال تبعيدم در دهي از غازان کتاب نخواندم. اين کار من از صبح زود شروع مي ‌شد و يک نفس تا ديروقت شب، ادامه مي‌يافت)[2]. لنين در غازان مجذوب مارکسيستها شد و به آموختن مارکسيسم از آنها مشغول گرديد، ضمناً زبان آلماني را نيز فرا گرفت و آثاري از «مارکس» و «انگلس» را از آلماني به روسي ترجمه کرد[3].
در بهار سال 1895 بنا به تقاضاي مارکسيستهاي پطرزبورگ به سويس رفت تا در آنجا با گروهي که تحت رهبري «پلخانف» تشکيل شده بود رابطه برقرار کند. اين گروه کتب مارکسيستي را به زبان روسي ترجمه مي‌کردند و پنهاني به روسيه مي‌فرستادند. لنين زير پوشش آموزشهاي پلخانف قرار گرفت[4].
بطور خلاصه پيش از انقلاب، سراسر زندگي لنين انباشته از آموختن و اثر پذيرفتن از ديگران بود. قياسِ چنين شخصي به کسي که حدود 13 قرن پيش از لنين در محيط کوچک و نامتمدّن مکّه بسر مي‌برد و هرگز پاي در مکتب و مدرسه‌اي ننهاد و از آموزگار و استادي درس نياموخت و به هيچ مربّي و مرشدي دست ارادت نداد و هيچ رساله و کتابي را نخواند و در هيچ کيش و آييني داخل نشد، تا آنکه بزرگترين ديانت الهي را براي بشر به ارمغان آورد و انقلاب عظيمي را در شؤون اعتقادي و اخلاقي و اقتصادي و اجتماعي و سياسي جامعه بُنيان نهاد، قياسي گزاف و ساده‌لوحانه است.
دربارة سوابق پيامبر علاوه بر گواهي تاريخ، نويسندة بيست و سه سال اعترافي دارد که قابل توجّه است، مي‌نويسد:
[بايد انصاف داد قرآن ابداعي است، سوره‌هاي مکّي و کوچک سرشار از نيروي تعبير و قوّه اقناع، سبک تازه‌اي است در زبان عرب، جاري‌شدن آن در زبان مردي که خواندن و نوشتن نمي‌دانسته، درس نخوانده، و براي کار أدب تربيتي نديده است موهبتي است کم‌نظير و اگر از اين لحاظ آنرا معجزه گويند برخطا نرفته‌اند]. (کتاب 23 سال صفحة 91 و 92)
باز مي‌نويسد:
[تواتر و اجماع و قرائن عديده حاکي است که حضرت، قادر به نوشتن نبوده است. شايد اين اواخر مي‌توانست پاره‌اي کلمات را بخواند. علاوه بر إمارات روشن و خدشه‌ناپذير، در قرآن نيز اشاره به اين مطلب هست: ﴿وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ﴾ = قبل از نزول قرآن؛ تو نه کتابي مي‌توانستي خواند و نه مي‌توانستي بنويسي]. (کتاب 23 سال، صفحة 92)
آيا کسي که بدون درسِ آموزگار در 14 قرن يپش کتابي معجزه‌آسا و آئين و قوانيني مفصّل و جامع آورده، با مردي که در قرن بيستم به طور عادي به تحصيل علم پرداخته و ده‌ها آموزگار و صدها کتاب ديده و خوانده است، برابر و مشابه تواند بود؟ و آيا راهِ دريافت معلومات در هر دوتن، يکي بوده وهر دو از محيط اجتماعي خود آموزش گرفته‌اند؟! اگر کسي از انصاف بهره‌اي داشته باشد مي‌تواند بپذيرد که مجراي کسب اطّلاعات بيامبر، از راههاي معمولي و عادي جدا بوده است زيرا او در کودکي يتيم شد و به مکتب و مدرسه پاي ننهاد و در جواني به گوسفند چراني مشغول بود و پس از ازدواج با خديجه، به آرامي زندگي معمولي خود را مي‌گذرانيد تا آنکه طوفان عظيم روحي او آغاز گشت و ابواب وحي و الهام به سويش باز شد.
و اگر هم بر کسي روحية انکار و جدل غالب باشد باز نمي‌تواند انکار کند که نيروي مشاعر پيامبر با أمثال لنين قابل مقايسه نيست.
از سوي ديگر لنين، عقيده و مکتب جديدي به ارمغان نياورد زيرا خود او پيرو آراء «مارکس» و «انگلس» بود و تنها کوشش وي مصروف پياده‌کردن و إجراي مارکسيسم گرديد ولي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- علاوه بر اينکه انقلاب عظيمي را به ثمر رسانيد و اجراء کرد، آورندة مکتب و تعاليم تازه بود، پس همانندي اين دو تن با يکديگر در روش اخذِ معلومات و عرضه‌کردن عقيده و مکتب، پذيرفتني نيست و ميان آن دو، تفاوت از زمين تا آسمان است.
دوّم آنکه انگيزه‌ها و اغراض هر کدام با ديگري نامتجانس بوده است و اين، با اندک مطالعه و دقتي فهميده مي‌شود.
در تاريخ فلسفة سياسي مي‌خوانيم: (از مهمترين وقايع دوران جواني لنين که در دماغ وي تأثير نموده واو را به يک نفر انقلابي افراطي مبدّل ساخت واقعة حبس و بدارآويختن برادر أرشد وي «الکساندر Alexander» بود به اتّهام سوءقصد بر ضدّ حيات تزار الکساندر سوّم در ماه مه 1887. برادر لنين جواني وجيه و مورد احترام و تحسين بود. در آن زمان احزاب و اشخاصي وجود داشتند که معتقد بودند رژيم استبدادي يا اتوکراسي روسيه را تنها با زور مي‌توان مبدّل به حکومت مشروطه نمود، و ازآن جمله بودند حزب «ارادة مردم People Swill» و حزب عامّه يا «پوپوليست Populists».
عدّه‌اي از اعضاي حزب اخير از جمله «الکساندر اوليانوف» برادر لنين، پيشنهاد کرد که براي مقابله با اسلحة جاسوسان پليس و براي تعديل اتوکراسي بايد به ترور و آدم‌کُشي متوسّل شد. افکار انقلابي طبقة متوسّط روسيه در اين زمان ريشة فلسفي نداشت و جهات ديالکتيکي در ميان نبود و بيشتر نتيجة مالياتهاي سنگيني بود که بر دهقانان تازه آزادشده از حالت غلامي، تحميل شده و مبلغ اين مالياتها بيشتر از زمان قبل از آزادي ايشان بود. چهار ماه پس از اعدام برادرش به لنين اجازه داده شد که به عنوان دانشجوي حقوق وارد دانشگاه «غازان Kazan» شود. در ماه دسامبر همان سال به واسطة شرکت در اغتشاشات دانشجويان، از دانشگاه اخراج و به أملاک جدّ مادري خود تبعيد شد، در آنجا به مطالعة کتاب «کاپيتال Daskapital» مارکس پرداخت…)[5].
آري! از رويدادهاي زندگي لنين بخوبي مي‌توان فهميد که مؤثّرترين عامل شخصي در ايجاد روحيه انقلابي او، موضوع انتقام و خونخواهي از تزار و رژيم تزاري بوده است، اين نه چيزي است که از راه حدس و گمان، استنباط شده باشد، بلکه نزديکان لنين به آن تصريح کره‌اند. در کتاب «زندگي و آموزش لنين» مي‌خوانيم:
«لنين 16 ساله بود که پدرش درگذشت. هنوز غم مرگ پدر بر خانواده سنگيني مي‌کرد که الکساندر، برادر بزرگ ولاديمير ايليچ (لنين) بعلّت شرکت در سوء قصدي بجان پادشاه مستبدّ روسيه گرفتار شد و در ماه مارس 1887 او را تيرباران کردند. لنين برادر بزرگ خود را خيلي دوست داشت و قتل او بشدّت آتش کينِ انقلابيش را عليه استبداد و ستمگري فروزان ساخت. بعدها «آنا» خواهر لنين در خاطرات خود نوشت: الکساندر قهرمانانه مرگ را استقبال کرد وخون او مانند پرتو حريقِ انقلابي، راه آيندة برادرش ولاديمير (لنين) را روشن ساخت)[6].
ولي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نه پدر کُشتگي با کسي داشت! و نه به انتقام خون برادر قيام کرد! نه تحصيل ثروت و مال او را برانگيخت، و نه انگيزه رياست و سوداي سروري او را به حرکت واداشت. تنها و تنها ايمان به خدا و رسالت خدايي، او را به جُنبِش عظيم و انقلابيش راهنمايي کرد، چنانکه آموزگار لنين وکسي که لنين آثار او را «بهترين نوشته‌ها از مجموعة تأليفات بين‌المللي مارکسيستي» معرّفي کرده است، يعني پلخانف در کتاب «نقش شخصيت در تاريخ» مي‌نويسد:
«از روي تجربيات تاريخي مي‌دانيم در صورتيکه انسانها مثلاً مانند محمّد خود را فرستادة خدا … بدانند، اينگونه افراد يک نيروي ارادي بي‌مانندي ظاهر مي‌سازند که تمام موانع و مشکلات را که ملت‌هاي بزرگ و کوچک محلّي در سرا راه آنها مي‌گذراند مانند خانه‌هاي بازيچة مقوّائي پايمال مي‌کنند». (نقش شخصيت در تاريخ، ترجمة خليل ملکي، فصل ترکيب آزادي و ضرورت، صفحة 17).
خود نويسندة بيست و سه سال که گاهي ناگزير از اعتراف به حقايق مي‌شود، نيز ايمان نيرومند پيامبر اسلام را به خدا و رسالتش اذعان نموده و در صفحة 121 مي‌نويسد:
[مسلّماً حضرت محمّد بآنچه مي‌گفته است ايمان داشته و آنرا وحي خداوندي مي‌دانسته است].
استاد و الهام‌بخش نويسندة بيست و سه سال يعني «گلدزيهر يهودي» نيز ناچار از اعتراف به اين حقيقت شده است و مي‌نويسد:
«اين تعاليم (در روح محمّد) وحي الهي شمرده شد و او از سر اخلاص به يقين رسيد که وي (به منزلة) ابزاري براي اين وحي است»[7].
سخن رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- نيز معروف است که چون ابوطالب به او سفارش کرد تا از مخالفت با عقايد قومش خودداري ورزد مبادا امري پيش آيد که تحمّل آن براي او ممکن نباشد، گفت: «يا عم، والله لو وضعوا الشمس في يمنيي والقمر في يساري علي أن أترک هذا الأمر حتي يظهره الله أو أهلک فيه، ماترکته» (سيرة ابن هشام، القسم الأوّل، صفحة 266، تاريخ الطّبري، الجزء الثّاني، صفحة 326) يعني: «اي عمو، به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم نهند تا اين دعوت را واگذارم، هرگز آنرا ترک نخواهم کرد تا اينکه خدا اين دين را پيروزي بخشد يا من در راه آن هلاک شوم»!
اهل معنا مي‌فهمند که صلابت گويندة اين کلام در ايمان به مأموريت خود تا چه حدّ است؟ و يک نظر بر زندگي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نشان مي‌دهد که اين مرد بزرگ در مرحلة عمل تا چه اندازه گفتار خود را تصديق کرده است.
امّا لنين، بيشتر به انگيزة خشم و انتقام و تحت تأثير محيط پرآشوب روسيه، مبارزه مي‌کرده است، يعني محيطي که در آن احزابِ ضدّ دولتي با حکومت تزار به مخالفت برخاسته بودند و مارکسيستها تشکيلات و تبليغات گسترده‌اي در خارج از روسيه داشتند و از آنجا درون روسيه را تحت تأثير قرار مي‌دادند. دانشگاهي که لنين به عنوان دانشجو در آنجا راه يافته بود نيز از عناصر ضدّ دولتي و دانشجويان انقلابي پر بود که بر آتش درون لنين دامن مي‌زدند، بسياري از مردم روسيه از ظلم حکومت تزار سخت ناراضي بودند، در چنين شرايطي لنين با آثار مارکس و انگلس آشنا شد و شعارهاي ضدّ سرمايه‌داري و ضدّ امپرياليستي آندو، وي را جلب کرد و سخنان خشونت‌باري که دربارة انقلاب طبقة کارگر (پرولتر) و نابودي بورژواها در سراسر کتب مارکس و انگلس مشاهده مي‌شود، موافق طبع لنين افتاد. از کشيشهاي منفي‌باف نيز در آن محيط کاري ساخته نبود بلکه برخي از ايشان، «راسپوتين گونه»! در حقّ اعليحضرت تزار!! دعا مي‌کردند! و موجبات بدبيني شديد مردم را نسبت به ديانت فراهم مي‌ساختند. اين عوامل و نظاير آن، دست به دست يکديگر دادند تا لنين توانست انقلاب را رهبري کند و مارکسيسم را در روسيه جانشين حکومت پيشين سازد و مردم را از آيين مسيحيت به مادّيگري بکشاند آن هم پس از آنکه تزار در مارس 1917 به علّت بي‌لياقتي در ادارة جنگ با اطريش، و مشکلات داخلي مجبور به استعفا شده بود و دولت موقّت و ناموفّق! «کرنسکي» نيز نتوانست تقاضاي مردم را در زمينة صلح و نان و زمين برآوَرَد؟[8] برخلاف پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- که در او انگيزة خشم و انتقام وجود نداشت و محيطِ موافقي وي را به أداي رسالتش تشويق نکرد، بلکه بالعکس جامعه با رسالت او بسختي مخالفت نمود و اگر لنين به اتکاي نيروي مردم با حکومت روسيه در افتاد، پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- با خود مردم اختلاف داشت و حکومت و دولتي در ميان نبود تا پيامبر، مردم را بر ضدّ آن دولت تحريک و تجهيز کند. مشکل بزرگ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آن بود که مي‌بايست از صفر بياغازد و مردم متعصّب و سرسخت و نادان را يکايک آماده کُند و بسازد و اين، با کار لنين که توده‌اي آمادة انقلاب، در پشت سرداشت تفاوت بسيار دارد، بويژه اگر توجّه کنيم که دگرگون‌ساختن عقايد مذهبي يک قوم به مراتب دشوارتر از تحريک سياسي آنها بر ضدّ رژيم ستمگر است و لذا اهميت عمل پيامبر با کار لنين قابل مقايسه نيست و حقّاً بي‌انصافي بزرگي است که محقّق تاريخ، از همة اين اختلافات چشم بپوشد و پيامبري را که سبب دگرگوني اساسي در شکل و محتواي جامعه شده است، با يک انسان آتشين مزاج و انتقام‌جو که در جريان طبيعي انقلاب قرار گرفته و اقداماتي کرده است، همانند شمارد.
بي‌ترديد بزرگترين معجزة تاريخ همين کاري است که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- موفّق به انجام آن شد، زيرا تمام مُعجزات به اميد تغيير عقيدة مردم صورت مي‌پذيرد و هيچکس چون محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- نتوانست امّتي را زيرورو کند و هزاران انسان را چنانکه او تربيت کرد، دوباره بسازد، آنهم انسانهاي سرسختي چون عربِ دوران جاهليت که از سرِ تعصّب، دختران خود را زنده بگور مي‌کردند![9]
علاوه بر انگيزه‌هاي اوّليه، هدفهاي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نيز با اهداف لنين از زمين تا آسمان تفاوت داشت، لنين به پيروي از مارکس و انگلس مي‌خواست جامعه‌اي بسازد که نظام اشتراکي در امر توليدو مصرف بر آن حاکم باشد بلکه غايت کوشش او متوجّه اين مقصود بود که به نظام اشتراکي به طور مطلق نائل گردد يعني به اشتراک خانواده و همسر نيز عقيده داشت، چنانکه انگلس در کتاب «منشأ خانواده، مالکيت خصوصي و دولت» به اين معني تصريح کرده و مي‌نويسد:
«با انتقال وسائل توليد به مالکيت اشتراکي خانوادة فردي، ديگر واحد اقتصادي جامعه نخواهد بود. خانه‌داري خصوصي تبديل به يک صنعت اجتماعي مي‌گردد تعليم و تربيت فرزندان يک امر عمومي مي‌شود. جامعه با رعايت تساوي از همة اطفال، بدون در نظرگرفتن اينکه آنها محصول پيوند ازدواج هستند يا نه، توجّه مي‌کند بدين طريق نگراني در مورد عوارضي که امروز مهمترين عامل اجتماعي – هم معنوي و هم اقتصادي – است که دختر را از تسليم آزادانه به مرد مورد علاقه‌اش باز مي‌دارد، ازميان خواهد رفت»!!. (منشأ خانواده، مالکيت خصوصي و دولت؛ اثر انگلس، ترجمة م. احمدزاده، صفحة 108 و 109).
لنين اين دورنما را که مارکس و انگلس ترسيم کرده بودند در نظر داشت! و به سوي آن حرکت مي‌کرد، همان انديشة فاسدي که در تاريخ ايران باستان به مزدک نسبت داده‌اند و همان طرحي که افلاطون در کتاب جمهور[10] در افکنده و سپس در کتاب قوانين از آن رويگردان شده است!
امّا هدف پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- به وجودآوردن جامعه‌اي بود که در آن توحيد مطلق حکمفرما باشد يعني جامعه‌اي که بندگي غيرخدا در همه شؤون زندگي از ميان برود و آدمي از اسارت بُت‌پرستي و نفس‌پرستي و مُرده‌پرستي و پيشوا‌پرستي و جز اينها، رهايي يابد تا در پرتو «توحيدعبادت» به مرتبة کمال اخلاقي نائل آيد چنانکه در قرآن کريم مي‌خوانيم:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمْ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لاَ يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا( (نور: 55).
«خدا به کساني از شما که ايمان آوردند و کارهاي شايسته کردند وعده داده تا آنها را در اين سرزمين خلافت دهد – چنانکه پيشينيان را جانشيني بخشيد – و آييني را که براي آنها پسنديده جايگير سازد و از پسِ هراس ايشان، بيم آنانرا به آسودگي خاطر مبدّل گرداند مرا بندگي کنند و هيچ چيز را شريک من نشمرند».
در اين آية شريفه، استقرار حکومت مسلمين، مقدّمة عبادت خالصِ خداوند بشمار آمده است از طرفي، کمال اخلاقي را در پرتو عبادت خالص بايد يافت. از اينرو پيامبراسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: بعثت لأتمم حسن الأخلاق (الموطأ، تأليف مالک بن أنس، چاپ مصر، الجزء الثاني، صفحة 211 و طبقات ابن سعد، القسم الأوّل، صفحة 128) يعني: «برانگيخته شده‌ام تا أخلاق نيک را به نهايت رسانم».
آري! تفاوت أهداف پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- با لنين در ايجاد نظام اجتماعي جديد، نمايندة آنست که پيامبر با أمثال لنين در شناخت حقيقت انسان، اختلاف جوهري داشته است و بنابراين چگونه مي‌توان با يک قياس ساده‌لوحانه و سطحي، آندو را مشابه يکديگر شمرد؟!
سوّم آنکه راه و روشي که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- براي رسيدن به هدف خود داشته با شيوة لنين کاملاً تفاوت مي‌کرده است. براي لنين، نيل به هدف مهم بوده از هر راهي که باشد و به هر صورت که انجام پذيرد! او مي‌خواسته تا حکومت تزار را سرنگون کند و جامعه‌اي اشتراکي پديد آورد خواه اين هدف از راه صحيح تحقّق يابد و خواه از طريق ظلم و فحشاء و قتل و جز اينها متحقّق شود! از همين جهت ضمن آثار خود به صراحت مي‌نويسد:
«يک کمونيست بايد براي هر گونه فداکاري آماده باشد و در مورد لزوم حتّي به انواع نقشه‌ها و حيله‌هاي جنگي متوسّل شود و روش‌هاي نامشروع را بکار بَرَد وحقيقت را پنهان سازد تا در اتّحاديه‌هاي بازرگاني راه يابد و روش کار انقلابي را در ميان آنان با بُردباري دنبال کند … ما همة آن اصول اخلاقي را که بيرون از مفاهيم طبقاتي بشري اتّخاذ شده است انکار مي‌کنيم … ما مي‌گوئيم: اصول اخلاقي همانست که براي از ميان‌بردن جامعة استعماري بکار رود و همة رنجبران را در محيط حزب کارگر متشکّل سازد و يک جامعة جديد کمونيست از نوپديد آورد»[11] (مجموعة آثار نيکلاي لنين (1923) جلد 17، صفحة 142، 145، 321، 323) اينست راه و روشي که لنين براي وصول به هدف خود برمي‌گزيند و به يپروانش سفارش مي‌کند. امّا روش پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- جز اين بوده است و قرآن مجيد به مسلمانان چنين دستور مي‌دهد:
يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَلا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ( (مائده: 8).
«اي کسانيکه آئين اسلام را باور کرده‌ايد، براي خدا قيام کنيد، عادلانه گواهي دهيد و دشمني با هيچ گروهي شما را به بي‌عدالتي دربارة آنان نکشاند، عدالت کنيد که اين کار به تقوي نزديکتر است، همانا خدا از آنچه مي‌کنيد آگاه است».
هنگامي که سفارش قرآن را دربارة عدالت با دشمنان، در کنار عمل پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- قرار مي‌دهيم معلوم مي‌شود که اسلام براي وصول به عدالت اجتماعي چه راهي را برگزيده و به پيروانش سفارش کرده است؟
کتابهاي سيره در خلال گزارش حوادث جنگ «خيبر» آورده‌اند که روزي ضمن جنگِ مسلمين با يهود، چوپاني بنام «أسود» که أجير يهوديان بود و گوسفندان آنها را براي چرانيدن به صحرا مي‌برد، بنزد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آمد و از او خواست تا اسلام را بَر وي عرضه دارد. پيامبر که بقول ابن اسحاق: «هيچکس را براي دعوت به اسلام کوچک نمي‌شمرد» با درخواست وي موافقت نمود و مرد چوپان، اسلام آورد. آنگاه گفت: اي پيامبر خدا، من مزدور صاحب اين گوسفندانم و اين گله نزد من امانت است، اينک مي‌گويي که با اين گوسفندان چه کنم؟
پيامبر به او فرمود: آنها را بازگردان تا بنزد صاحب خود بروند!. (سيرة ابن هشام، القسم الثّاني، صفحة 344 و سيرة ابن کثير، الجزء الثالث، صفحة 361).
آري پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نمي‌پسنديد که مسلماني با خيانت در امانت، اسلامِ خود را آغاز کند هرچند آن خيانت در حقّ دشمني باشد که در حال جنگ با مسلمين است!
از اين نمونه کارها در سيرة پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- فراوان ديده مي‌شود و ما در آينده به تناسب موضوعِ بحث، نمونه‌هاي ديگري را بخواست خدا خواهيم آورد و چنانکه ملاحظه مي‌کنيد شعار اسلام: «عدالت با دوست و دشمن» است و هرگز اجازه نمي‌دهد که مسلمين از راه أعمال نامشروع و افعال ضدّ اخلاقي، هدفهاي مشروع خود را تحقّق بخشند، زيرا هدف اسلام از تشکيل جامعة اسلامي، اجراي عدالت اجتماعي و در نيتجه، رساندن افراد جامعه به «کمال اخلاقي» است که غايت بعثت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- شمرده مي‌شود بنابراين چگونه مي‌توان مردم را از راههاي ضدّ اخلاقي به اخلاق عاليه هدايت کرد؟!
امّا هدف لنين و أمثال او از ايجاد جامعة دلخواه، تأمين نيازهاي اقتصادي و غريزي افراد است و از همين رو در «مانيفست» که بمنزلة کتابِ مقدّسِ پيروان مارکس و انگلس بشمار مي‌آيد، کمترين سخني از هدفهاي اخلاقي در جوامع کمونيستي به ميان نيامده است و پر واضح است که اگر هدف نهايي از زندگي انسان، تأمين نيازهاي مادّي و إشباع هواي نفس باشد (نه وصول به کمال اخلاقي) در اينصورت هر دروغ و ظلم و نيرنگ وخيانتي براي رسيدن به مقصود، مجاز خواهد بود! اينست که نويسندة 23 سال با تشبيه پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- به لنين، برجسته‌ترين مبلّغ ارزشهاي اخلاقي را به جسورترين دشمنان اصول اخلاق تشبيه کرده و بنابراين فهميده يا نفهميده، ارزشهاي اخلاقي را با اضداد آنها برابر شمرده است! ممکن است گفته شود: مقصود نويسنده از اين تشبيه، برابري آندو به لحاظ (مبارزه در شرائط نامساعد اجتماعي و خستگي‌ناپذيري و عدم انحراف هر دوتن از مبادي عقيدتي خويش» بوده است نه ساير جهات و أبعاد چنانکه در خلال سخنان او ديده مي‌شود! گوئيم: هر چند «وجه تشبيه» در مجموعة سخن وي، محدود به اين امور نيست ولي اگر مرادِ نويسنده، اين معنا باشد، بازهم گرفتار خطائي فاحش و قياسي ناصواب شده است! زيرا خود اعتراف مي‌کند که لنين: «نيم قرن نهضت انقلابي پشت سر داشت، صدها هزار ناراضي و انقلابي از وي پشتيباني مي‌کردند». (صفحة 15 کتاب)
و نيز اعتراف دارد که:
«پشت سر لنين حزبي نيرومند و مؤمن قرار داشت ولي محمّد با دست خالي و ياراني بسيار معدود، پاي به ساحت تاريخ گذاشت و يگانه وسيلة کار او قرآن بود و قرآن»!. (صفحة 18 کتاب).
آيا با وجود اين اعترافات هيچ معني دارد که ما به لحاظ «شرائط نامساعد اجتماعي»، پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- را با لنين برابر و همسان شماريم؟! چه زماني شرائط نامساعد اجتماعي براي هر دويکسان بوده تا ما حقّ اينگونه قضاوت را داشته باشيم؟!
اما تساوي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- با لنين در خصلت «خستگي‌ناپذيري و عدم انحراف از مبادي عقيدتي»، اين را هم بايد دروغي بزرگ شمرد! که مولود بي‌خبري از زندگاني طرفين است. چه کسي گفته که لنين از مبادي عقيدتي خويش دست برنمي‌داشت و مداهنه سازشکاري نمي‌کرد؟ اين تاريخ است که گواهي مي‌دهد:
«لنين ابتدا طبق عقيدة مارکس معتقد بود که در روسيه هنوز موقع انقلاب پرولتاريا فرا نرسيده و بايد همان انقلاب بورژوا را دنبال کرد، ولي چون ملاحظه کرد که بالشويکهاي جوان از اين فکر وي برآشفته و ممکن است او را کنار گذارند تغيير عقيده داد و انقلاب ناگهاني پرولتاريا را پذيرفت»![12]
در همين کشور خودمان، لنين نهضت ميرزا کوچک خان جنگلي را ابتدا تأييد نمودو سپس او را رها ساخت و با دولت مرکزي سازش کرد!
اجازه دهيد براي رفع هرگونه شک و شبهه‌اي در اينباره، گفتار خود لنين را در «لزوم ساخت و پاخت و سازشکاري»! بياوريم تا معلوم گردد آنچه گفته شد از سرِ تعصّب و غرض‌ورزي و سوءنيت نبوده است.
لنين در کتاب: «بيماري کودکانة چپ‌گرايي» چنين مي‌نويسد:
«چپ‌هاي آلماني در جزوة منتشره در فرانکفورت مي‌نويسند: (… بايد هرگونه سازشي را با احزاب ديگر… و هر گونه مانور و ساخت و پاخت را با قاطعيت تمام مردود شمرد) شگفت‌آور است که اين چپ‌ها با چنين نظرياتي چگونه حکم محکوميت قطعي بلشويسم را صادر نمي‌کنند! زيرا ممکن نيست چپ‌هاي آلماني ندانند که سراسر تاريخ بلشويسم، خواه پيش و خواه پس از انقلاب اکتبر، سرشار از موارد مانور، ساخت و پاخت با احزاب ديگر و از آن جمله با احزاب بورژوايي است»!. (کتاب بيماري کودکانة چپ‌گرايي، اثر لنين، ترجمة م. پورهرمزان، صفحة 38 و 39)
اين راه لنين و عقيدة او بود امّا محمّد پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- بگواهي تاريخ و کتب سيره در آنچه از سوي خدا بر وي نازل شده بود کمترين مداهنه و سازشکاري نمي‌کرد و اگر همةخلق با او به مخالفت برمي‌خاستند در اجراي امور شرع، به احدي اعتناء نداشت. کجا لنين با چنين کسي قابل مقايسه است که چون به او پيشنهاد مي‌کنند: «ائت بقرآن غير هذا أوبدله»!
يعني: قرآني جز اين بياور يا آنرا تغيير بده(تا به تو ايمان آوريم).
به او فرمان مي‌رسد که پاسخ دهد:
)مَا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (    (يونس: 15)
«مرا نسزد که از پيش خود قرآن را دگرگون سازم، جز آنچه که به من وحي مي‌شود چيزي را پيروي نمي‌کنم که اگر خداوندم را فرمان نبرم از عذاب روزي بزرگ بيم دارم»!.
محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- از مقامي فرمان مي‌يافت که اگر بنابر طبيعت بشري ذرّه‌اي به سازشکاري نزديک مي‌شد (نه آنکه رفتارِ سازشکارانه پيش مي‌گرفت) نهيب وحي چنين بر او بانگ مي‌زد:
)وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلا * إِذًا لأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرًا( (اسراء: 74 – 75).
«و اگر تو را ثابت نگردانده بوديم نزديک بود که به ايشان اندک تمايلي نشان دهي، در آن صورت تو را دو برابر ديگران در زندگي و مرگ از عذاب مي‌چشانديم و در برابر ما هيچ ياوري براي خود نمي‌يافتي»!.
کسي که بدينصورت تحت نظارت و مراقبت وحي بوده، خواب و خيال است اگر او را با ديگران شبيه و مانند سازيم.
اما چهارمين تفاوت اصلي، در خوي و عادات و رفتار پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- است که شرح اخلاق آن حضرت و امتياز او از ديگر مردم، نياز به کتابي جداگانه و مفصّل دارد
منبع: کتاب «خیانت در گزارش تاریخ»
نوشته: استاد مصطفی حسینی طباطبائی
———————————
پی نوشت:
[1]- لنينگراد امروز.
[2]- زندگي و آموزش لنين (از انتشارات حزب توده ايران، ارديبهشت 1349) صفحه 8.
[3]- زندگي و آموزش لنين، صفحه 9.
[4]- زندگي و آموزش لنين، صفحه 12.
[5]- تاريخ فلسفة سياسي، تأليف دکتر بهاءالدّين پازارگاد، چاپ طهران (جلد سوّم، صفحه 1006).
[6]- زندگي و آموزش لنين (از انتشارات حزب توده ايران، ارديبهشت 1349) صفحه 7.
[7]- «العقيدة و الشّريعة في الإسلام» (تعريب کتاب گلدزيهر) چاپ مصر، صفحه 12 مترجمان کتاب که سه تن از فضلاي مصرند، عبارت گلدزيهر را بدين صورت به عربي ترجمه کرده‌اند: «صار يعتبر هذه التعاليم وحيا الهيا فأصبح – باخلاصٍ – علي يقين بأنه أداة لهذا الوحي».
[8]- در اين باره به کتاب قدرتهاي جهاني در قرن بيستم اثر هاريت وارد، ترجمه جلال رضائي راد، صفحات 6 و 7 و 122 و 127 نگاه کنيد.
[9]- از ميان پيامبران بزرگ، نوح -عليه السلام- و ابراهيم -عليه السلام- را پيرواني چنداني نبود و موسى -عليه السلام- بيشتر مسئوليت نجات بني‌اسرائيل را (بدون جنگ رسمي با فرعون) به عهده گرفت و قوم او، يکتاپرست و مذهبي بودند و از فرزندان يعقوب نبي -عليه السلام- بشمار مي‌آمدند و عيسي -عليه السلام- نيز به تربيت ياراني معدود در روزگار خود موفّق شد، امّا کار محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- کاري ديگر بود، درود خداوند بر همگي آنان باد.
[10]- به صفحه 283 از کتاب «جمهور» اثر افلاطون، ترجمة فؤاد روحاني (چاپ چهارم) رجوع شود. اين کتاب بهمراه پيشنويسي از اينجانب تحت عنوان: «مقدّمه ناشر» از سوي بنگاه ترجمه و نشر کتاب بچاپ رسيده است.
[11]- به کتاب: «جهان در قرن بيستم: Gentury the World in the Tweniteth اثر: لويس. ل، اسنايدر، ترجمه دکتر محمّد ابراهيم آيتي، صفحه 232 نگاه کنيد.
[12]- تاريخ فلسفه سياسي، اثر دکتر بهاءالدين پازارگاد، جلد سوّم، صفحه 1010.