بایگانی | استاد محمد قطب RSS feed for this section

تحلیلی بر مسائل جنسی و ازدواج

11 سپتامبر
پس‌ از تأمين‌ غريزه‌ حب‌ ذات‌ و فراغت‌ يافتن‌ از حفظ‌ جان‌، غريزه‌ جنسي‌ از ساير غرايز و احساسات‌ بشر به‌ مراتب‌تندتر است‌. دير زماني‌ست‌ كه‌ انسان‌ از ناحيه‌ درندگان‌ و آفات‌ مرگبار زندگي‌، فكرش‌ آسوده‌ شده‌، ولي‌ هنوز غريزه‌جنسي‌ تنها نيرويي‌ست‌ كه‌ تسلط‌ خود را بر تمام‌ طبايع‌ وي‌ همچنان‌ باقي‌ نگاه‌ داشته‌ است‌.هر نظامي‌ كه‌ تمايل‌ به‌ عياشي‌ و خوشگذراني‌ دارد و براي‌ زندگي‌ هدفهاي‌ عاليتري‌ در نظر نگرفته‌، بيشتر غريزه‌ جنسي‌را در مردم‌ تحريك‌ مي‌كند. مردم‌ در اين‌گونه‌ كشورها هم‌ از غذاهاي‌ مقوي‌ و بسترهاي‌ گرم‌ و نرم‌ و نيرويي‌ كه‌ از بيكاري‌و بي‌عاري‌ در وجودشان‌ انباشته‌ گرديده‌، تحريك‌ مي‌شوند، و هم‌ چون‌ امور زندگي‌ خود را به‌ سهولت‌ تأمين‌ مي‌كنند،به‌ همين‌ دليل‌ فراغت‌ بال‌ و وقت‌ آزاد ايشان‌ بسيار است‌، ولي‌ چون‌ هدف‌هاي‌ عالي‌ روحاني‌ ندارد، به‌ ناچار خود راآماده‌كرده‌اند تا به‌ عوامل‌ تحريك‌آميز شهوت‌ پاسخ‌ مناسب‌ و فوري‌ بدهند.
تضاد مصلحت‌آميز و مفسده‌برانگيز
امور جنسي‌ از اين‌ نظر مسأله‌ ايجاد كرده‌ كه‌ در يك‌ لحظه‌ هم‌ براي‌ انسان‌ ضرورت‌ دارد و هم‌ زيان‌. زيرا از سويي‌ ادامه‌ رشته‌ حيات‌ وابسته‌ به‌ اينست‌ كه‌ در ميان‌ ابناي‌ بشر اين‌ امر به‌گونه‌ مداوم‌ صورت‌ گيرد. از اين‌ روهمه‌ بايد نيرويي‌ داشته‌ باشند كه‌ چون‌ در برابر جنس‌ مخالف‌ قرار گرفتند، چنان‌ تحريك‌ شوند كه‌ خود موجبات‌ توليدمثل‌ را فراهم‌ آورند.ولي‌ از سوي‌ ديگر، اگر انسان‌ بخواهد به‌ انگيزش‌ نيرومند غريزه‌ جنسي‌ هميشه‌ پاسخ‌ بدهد، مانند حيوان‌ به‌ مرتبه‌نازلي‌ سقوط‌ مي‌كند. چه‌ در اين‌ صورت‌ نتيجه‌ آن‌ مي‌شود كه‌ فعاليت‌ غريزي‌ و ضروريات‌ جسماني‌ جايگزين‌ افكارعالي‌ گرديده‌، نگذارد كه‌ آدمي‌ به‌ شئون‌ جاويد انسانيت‌ و اشتغالهاي‌ ارزشمند بپردازد. اين‌ وضع‌، جامعه‌ را ويران‌ وپايه‌هاي‌ تمدن‌ اقوام‌ را متلاشي‌ مي‌كند و سپس‌ همه‌چيز، رو به‌ نابودي‌ مي‌رود.
ايجاد تعادل‌ ميان‌ اين‌ دو حالت‌ متضاد در زندگي‌ انسان‌ كاري‌ بسيار دشوار مي‌نمايد.
در دنياي‌ حيوانات‌، غريزه‌ زمان‌ فعاليت‌هاي‌ جنسي‌ را معين‌ مي‌گرداند و پس‌ از آنكه‌ كار خاتمه‌ يافت‌ و تخم‌ نسل‌ آينده‌در شكم‌ ماده‌ مستقر گرديد، نر و ماده‌ از هم‌ جدا مي‌شوند، اين‌ جدايي‌ به‌ اراده‌ خود حيوان‌ نيست‌، بلكه‌ حاكي‌ از نبودن‌تمايل‌ جنسي‌ در نهاد او مي‌باشد.اما انسان‌ در محدوديت‌ غريزه‌ نيست‌ و هميشه‌ مي‌تواند به‌ امور جنسي‌ بپردازد. ولي‌ از آنجا كه‌ نبايد كار جهان‌بي‌حساب‌ و كتاب‌ باشد بر اثر اين‌ آزادي‌، مشكلات‌ فراواني‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ انسان‌ سرانجام‌ خود را مجبور مي‌بيند كه‌بايد مشاعر جنسي‌ خود را تنظيم‌ كند. بدينوسيله‌ تأمين‌ نسل‌ بوقوع‌ پيوسته‌، از ناحيه‌ طغيان‌ شهوت‌ به‌ فرد و جامعه‌زيان‌ وارد نمي‌آيد.انسان‌ هر اندازه‌ در تعديل‌ و كنترل‌ غريزه‌ جنسي‌ تواناتر باشد، در نردبان‌ تكامل‌ گامهاي‌ رساتري‌ برمي‌دارد. چه‌ بشر بافرورفتن‌ در لذايد جنسي‌ از ساير هدفهاي‌ زندگي‌ باز مي‌ماند.
از سوي‌ ديگر، تعطيل‌ غريزه‌ جنسي‌ نيز به‌ رسم‌ مقدس‌مآبي‌ و كناره‌گيري‌ از دنيا، موجب‌ تكامل‌ انسان‌ نمي‌گردد، چه‌ بااين‌ عمل‌ علاوه‌ بر آنكه‌ بار مشقت‌آوري‌ برخود تحميل‌ مي‌كند و تمايلاتش‌ به‌ واپس‌زدگي‌ مي‌گرايند، موضوع‌ نسل‌ نيزكه‌ يكي‌ از هدف‌هاي‌ مهم‌ زندگي‌ست‌، متوقف‌ مي‌گردد.
بنابراين‌، تكامل‌ واقعي‌ انسان‌ هنگامي‌ شروع‌ مي‌شود كه‌ ميان‌ انگيزه‌هاي‌ متضاد و خواست‌هاي‌ گوناگون‌ او تعادل‌ وهماهنگي‌ ايجاد شود.
غريزة‌ جنسي‌ از نظر فرويد
در اين‌ بحث‌ كه‌ موضوع‌ امور جنسي‌ مطرح‌ گرديد، ناگزير بايد يادي‌ هم‌ از فرويد كنيم‌. زيرا وي‌ تمام‌ كوشش‌ خود را به‌اين‌ بحث‌ مصروف‌ داشته‌ و كتابي‌ هم‌ در اين‌ زمينه‌ بنام‌: Three Contributions to the Sexual Tbeory نوشته‌است‌. ساير كتابهاي‌ فرويد نيز بر محور غريزه‌ جنسي‌ دور مي‌زنند. وي‌ تمام‌ احساسات‌ بشر و زندگي‌ او را ناشي‌ از اين‌غريزه‌ مي‌داند. بنابراين‌، اگر كودك‌ از پستان‌ مادر شير مي‌نوشد، به‌ عقيده‌ فرويد لذّت‌ جنسي‌ را احساس‌ مي‌كند! و اگرخود را به‌ مادرش‌ مي‌چسباند باز به‌ تحريك‌ غريزه‌ جنسي‌ است‌! (آيا دختر هم‌ نسبت‌ به‌ مادر خود احساس‌ جنسي‌دارد؟) همچنين‌ كودك‌ در تمام‌ حركات‌ خود از غريزه‌ جنسي‌ استفاده‌ مي‌كند. فرويد براي‌ اثبات‌ اين‌ مطلب‌ هيچگونه‌دليلي‌ ندارد، جز آنكه‌ به‌ حالات‌ نادر و افراد منحرف‌ استدلال‌ كرده‌ است‌. البته‌ در فصل‌ «فرويد» ما اشكال‌ اينگونه‌استدلال‌ را به‌ خوبي‌ بيان‌ كرده‌ايم‌.
فرويد معتقد است‌ كه‌ «تمدن‌» نيز از غريزه‌ جنسي‌ پديد آمده‌ است‌ چه‌ بدينوسيله‌ زن‌ و مرد با هم‌ اجتماع‌ مي‌كنند ونسل‌ جديدي‌ بوجود مي‌آورند، آنگاه‌ مردم‌ جديدي‌ با نيازمنديهاي‌ تازه‌ وارد صحنه‌ اجتماع‌ مي‌گردند…! ابتكار مهمي‌كه‌ از مغز فرويد تراويده‌ اينست‌ كه‌ مي‌گويد:«آدميان‌ نخستين‌، پدر خود را كشتند، زيرا نسبت‌ به‌ مادر خود تمايل‌ جنسي‌ پيدا كرده‌ بودند و پدر را مزاحم‌ خودمي‌ديدند. پس‌ از كشتن‌ پدر، فرزندان‌ دچار اشكال‌ عجيبتري‌ شدند. يعني‌ اينبار ميان‌ خودشان‌ بر سر مادران‌ نزاع‌درگرفت‌. سرانجام‌ با هم‌ صلح‌ كردند و «مشاعر شهوت‌ را از حريم‌ مادر خود سركوب‌ كردند. اين‌ واپس‌زدگي‌ منشاءپيدايش‌ «تمدن‌» بود!!
پس‌ از آنكه‌ پدران‌ كشته‌ شدند «دين‌» نيز پديد آمد. زيرا فرزندان‌ از كرده‌ خود پشيماني‌ يافته‌ با گرامي‌ داشتن‌ ياد پدر،او را به‌ شكل‌ يكي‌ از حيوانات‌(15) تجسم‌ داده‌ به‌ عبادتش‌ پرداختند!
اين‌ فكر رو به‌ تكامل‌ رفت‌ و مردم‌ با يكي‌ از خدايان‌ آشنا شدند…
اما هنوز اديان‌ به‌ ميان‌ نيامده‌ بودند. اديان‌ كه‌ آمدند باز قدم‌ از دايره‌ غريزه‌ جنسي‌ بيرون‌ نگذاشتند. چه‌ مسيح‌ پدرخود را كشت‌ و خود به‌ جاي‌ او خدا گرديد. درست‌ مانند اينكه‌ فرزندان‌ نخستين‌ بشر، پدران‌ خود را كشتند تانسبت‌ به‌ مادرشان‌ مقام‌ پدر را حايز كردند.»!
فرويد با اين‌ تكلف‌ و چرندگويي‌ مي‌خواهد تمام‌ زندگي‌ انسان‌ را در پرتو احساس‌ جنسي‌ توجيه‌ كند. در حالي‌ كه‌ به‌نظر ما هيچگاه‌ آدمي‌ براي‌ پي‌بردن‌ به‌ اهميت‌ انگيزه‌ جنسي‌ نيازمند نيست‌ كه‌ اين‌ همه‌  خرافات‌ را سر هم‌ كند.  چه‌ همه‌مي‌دانند كه‌ زندگي‌ خارج‌ از احساسات‌ جنسي‌ برپا نخواهد ماند. دو جنس‌ مخالف‌ با هم‌ مي‌آميزند و تشكيل‌ خانواده‌مي‌دهند و در خانواده‌ نيز احساسات‌ پدري‌ و عواطف‌ مادري‌ و دوستي‌ و مهر پديد مي‌آيد. پدر بخاطر فرزندانش‌ به‌ كارو فعاليت‌ مي‌پردازد و چون‌ در تنازع‌ و تزاحم‌ با محيط‌ خارجي‌ قرار مي‌گيرد، و از طرفي‌ هم‌ حس‌ غلبه‌ او را از داخل‌تحريك‌ مي‌كند، در نتيجه‌ ابزار جديدي‌ براي‌ توليد و ترقّيات‌ علمي‌ بوجود مي‌آيد…
صنعت‌ نيز غريزه‌ جنسي‌ به‌ وجود آمده‌! چه‌ صنايع‌ در ابتدا به‌ منظور رفاه‌ بزم‌ جنسي‌ و لذايد و تفريحي‌ كه‌ دو جنس‌مخالف‌ مي‌خواستند، پيدا شد و سپس‌ رو به‌ توسعه‌ نهاد، شامل‌ تجملات‌ زندگي‌ گرديد. مرد براي‌ آنكه‌ خود را در برابرزن‌ نيرومند و با شهامت‌ جلوه‌ دهد هر روز فعاليت‌ تازه‌اي‌ آغاز كرد و زن‌ نيز براي‌ آنكه‌ مرد را محسور خود كند، به‌زيبايي‌ و دلربايي‌ پرداخت‌ و لياقتش‌ را از طريق‌ خانه‌داري‌ و تدبير امور منزل‌ ثابت‌ كرد. پس‌ مي‌بينيم‌ در تمام‌ موارد،غريزه‌ جنسي‌ رل‌ اصلي‌ را به‌ عهده‌ گرفته‌ و اوضاع‌ زندگي‌ را پديد آورده‌ است‌.
گرچه‌ در زندگي‌ زن‌ و مرد چيزي‌ نمي‌توان‌ يافت‌ كه‌ از دور يا نزديك‌ ارتباطي‌ با غريزه‌ جنسي‌. آنان‌ نداشته‌ باشد، ولي‌ بازنمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ تمام‌ زندگي‌ داراي‌ يك‌ انگيزه‌ و معلول‌ يك‌ عنصر واحد است‌. اما فرويد با آن‌ همه‌ نبوغش‌ به‌ اين‌اشتباه‌ درافتاده‌ و زندگي‌ را براساس‌ انگيزه‌هاي‌ جنسي‌ تفسير كرده‌ است‌.
اختلاف‌ زن‌ و مرد
اوصاف‌ عمومي‌ كه‌ براي‌ غريزه‌ جنسي‌ بيان‌ شد نبايد ما را از يك‌ حقيقت‌ مهم‌ بازدارد و آن‌ اينكه‌ بايد توجّه‌ داشته‌باشيم‌ كه‌ تمايلات‌ جنسي‌ زن‌ و مرد اختلاف‌هايي‌ هم‌ با هم‌ دارند. و اين‌ دگرگوني‌ براي‌ آنست‌ كه‌ هر يك‌ به‌ وظايف‌ ويژه‌خود در زندگي‌ بپردازد.طبيعت‌ همچنانكه‌ جسم‌ زن‌ و مرد را گوناگون‌ آفريده‌، احساسات‌، مشاعر و افكارشان‌ را نيز با هم‌ دگرگون‌ ساخته‌است‌ تا هر يك‌ وظيفه‌ ويژه‌ خود را به‌ بهترين‌ وجهي‌ ايفا كند.مرد چون‌ از نظر سازمان‌ جسمي‌ و اعصاب‌ طوري‌است‌ كه‌ عهده‌دار نبرد در محيط‌ خارج‌ از خانه‌ شده‌، تأمين‌ مخارج‌زندگي‌ را بر او وظيفه‌ كرده‌اند.
اما از سوي‌ ديگر مرد نمي‌تواند از فشار غريزه‌ جنسي‌ فرار كند، زيرا اين‌ كار با هدف‌ زندگي‌ در تضاد است‌.حال‌ براي‌ آنكه‌ اين‌ دو هدف‌ در وجود مرد به‌ تحقق‌ بپيوندد، يعني‌ هم‌ درمحيط‌ خارج‌ بتواند فعاليت‌ كند و هم‌ به‌ امورجنسي‌ بپردازد، ناچار مشاعر جنسي‌ در وي‌ كمي‌ خفيفتر از زن‌ نهاده‌ شده‌، به‌ اين‌ معنا كه‌ مرد جز در هنگام‌ زيادتي‌موادي‌ كه‌ بايد تفريغ‌ شود، نسبت‌ به‌ زن‌ هيجان‌ و تمايل‌ شديد جنسي‌ ندارد. اما زن‌ اين‌ طور نيست‌، بلكه‌ اغلب‌ پس‌ ازتحريكات‌ موضعي‌ مواد جنسي‌ را در وجود خود احساس‌ كرده‌ به‌ فكر تفريغ‌ مي‌افتد.
احساس‌ جنسي‌ در زن‌ بسي‌ عميق‌ و گسترده‌تر است‌، و در غير اين‌ صورت‌ تاب‌ تحمل‌ آلام‌ دوران‌ حاملگي‌، زايمان‌ ورنجهاي‌ ايام‌ شيرخوارگي‌ را نمي‌داشت‌. احساس‌ جنسي‌ در زن‌ تنها يك‌ نوع‌ سكر جنسي‌ است‌، يعني‌ عارضي‌ بوده‌ ومانند مرد نيست‌ كه‌ در اثر افزوني‌ مواد جنسي‌، هيجان‌ و احساس‌ به‌ او دست‌ دهد. درست‌ در لحظه‌اي‌ كه‌ كار مرد پس‌از تفريغ‌ خاتمه‌ مي‌يابد. تازه‌ نوبت‌ به‌ زن‌ مي‌رسد! بار گران‌ حمل‌ و مشقات‌ زايمان‌ و زحمات‌ دوران‌ پرورش‌ كودك‌…اموري‌ هستند كه‌ جزء لاينفك‌ احساس‌ جنسي‌ زن‌ شده‌. لذا آلام‌ آن‌ را با خوشي‌ پذيرا مي‌شود.
آري‌، ساختمان‌ جنسي‌ زن‌ مناسب‌ براي‌ تمام‌ اين‌ امور است‌، شهوت‌ جنسي‌ در مرد درحدود معيني‌ تمركز يافته‌ ولي‌زن‌ چنين‌ محدوديتي‌ را ندارد. زن‌ ــ با اختلاف‌ در مراتب‌ احساس‌ ــ در تمام‌ اعضاي‌ بدنش‌ درك‌ جنسيت‌ نهفته‌ و حتي‌هنگام‌ مقاربت‌، از مرد بيشتر مواضع‌ احساس‌ جنسي‌ دارد.بر اثر اين‌ امتيازهاي‌ طبيعي‌، زن‌ و مرد از هم‌ فاصله‌ مي‌گيرند، هر كدام‌ به‌ سوي‌ هدف‌هاي‌ ويژه‌ خود رهسپار مي‌شوند.تساوي‌ در انسان‌ بودن‌، مطلبي‌ است‌ ساده‌ و كاملاً صحيح‌. يعني‌ زن‌ و مرد دوپاره‌اند كه‌ بر روي‌ هم‌ بشريت‌ راتشكيل‌ مي‌دهند و يا بنابه‌ قول‌ افسانه‌سرايان‌ دو نيمه‌ از سيبي‌ مي‌باشند كه‌ مرد نيمي‌ از آن‌ و زن‌ نيمي‌ ديگر مي‌باشد.ولي‌ مساوي‌ بودن‌ آن‌ دو در تقسيم‌ كار و وظايف‌ زندگي‌ موضوعي‌ است‌ كه‌ هرگز قابل‌ قبول‌ نمي‌باشد، هرچند كه‌زنان‌ در چارگوشه‌ جهان‌، به‌ خاطر اين‌ مطلب‌ كنفرانس‌ها برپا كنند و سازمانها براه‌ بيندازند.آيا اين‌ انجمنها و اين‌ نطق‌هاي‌ غرض‌ آلود قادرند كه‌ طبيعت‌ اشياي‌ جهان‌ را دگرگون‌ سازند؟ آيا مي‌توانند مرد را درامور ولادت‌ و حاملگي‌ و شيردادن‌ با زن‌ شريك‌ گردانند؟ آيا مگر وظايف‌ بيولوژيكي‌ امكان‌ دارد كه‌ با چگونگي ‌جسمي‌ و رواني‌ توأم‌ نباشد؟
حاملگي‌ و بچه‌ شير دادن‌ لازمه‌اش‌ احساساتي‌ است‌ كه‌ به‌ زن‌ اختصاص‌ دارد، يعني‌ افكار زن‌، عواطف‌ و روحياتش‌به‌گونه‌اي‌ ترتيب‌ يافته‌ كه‌ بخوبي‌ از عهده‌ اين‌ وظايف‌ دشوار برمي‌آيد. مادر شدن‌ با همه‌ لوازمش‌ از نرمي‌ احساسات‌،فداكاري‌، شكيبايي‌، تحمل‌ زحمات‌ و مراقبت‌ دقيق‌ كودك‌، مربوط‌ مي‌شود به‌ چگونگي‌ خاص‌ حالات‌ رواني‌ و عصبي‌و فكري‌ زن‌ كه‌ با چنين‌ روحيه‌ و با اينگونه‌ مشخصات‌ رواني‌ عهده‌دار شغل‌ مادري‌ مي‌شود و با هماهنگي‌، وظا يف‌ ويژه‌ خود را از عهده‌ برمي‌آيد.
رقت‌ عواطف‌ و حساسيت‌ وجدان‌، حيات‌ عاطفي‌ زن‌ را تأمين‌ مي‌كند. تندي‌ و انگيزش‌ خاصي‌ كه‌ احساسات‌ زن‌ رامشخص‌ كرده‌، هرگز با جهات‌ فكري‌ و عقلي‌ جور نمي‌آيد. مادر بايد اينچنين‌ باشد تا بتواند از كودك‌ خود حمايت‌كند. كودك‌ در لحظات‌ نخستين‌ همواره‌ به‌ پاسخ‌ مثبت‌ نياز دارد و اين‌ عاطفه‌ است‌ كه‌ فوري‌ به‌ كمكش‌ مي‌شتابد و بي‌هيچ‌ درنگ‌ خواست‌هاي‌ او را برمي‌آورد. ولي‌ عقل‌، تندي‌ و كندي‌ دارد، گاهي‌ مثبت‌ است‌ و زماني‌ منفي‌، كودك‌ كجاطاقت‌ چنين‌ روش‌ حسابگرانه‌اي‌ را در تربيت‌ خود دارد؟
اين‌ بود مقام‌ طبيعي‌ زن‌، كه‌ با پيروي‌ از هدف‌ ويژه‌ خود به‌ وظايف‌ اصلي‌ و طبيعي‌اش‌ عمل‌ مي‌كند.
از سوي‌ ديگر، مرد نيز داراي‌ وظايفي‌ است‌ كه‌ بايد خود را براي‌ انجام‌ آن‌ آماده‌ كند. وي‌ بايد در محيط‌ خارج‌ بامشكلات‌ زندگي‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ كند، گاهي‌ با درندگان‌ وحشي‌ و زماني‌ با ساير قواي‌ طبيعت‌ مواجه‌ مي‌گردد. و گاهي‌نيز نظام‌ و مقررات‌ اقتصادي‌ جلوي‌ پايش‌ را مي‌گيرند و براي‌ بدست‌ آوردن‌ ساز و برگ‌ زندگي‌ او را به‌ تلاش‌ و كوشش‌وامي‌دارند. در هرحال‌ وي‌ بايد با تمام‌ اين‌ مشكلات‌ بسازد و از خود، همسر و فرزندانش‌ حمايت‌ كند.بديهي‌ است‌ كه‌ نمي‌توان‌ اين‌ وظيفه‌ مهم‌ را به‌ كمك‌ عاطفه‌ انجام‌ داد. عاطفه‌ مبناي‌ ثابتي‌ ندارد و هر لحظه‌ وضعش‌دگرگونست‌، عاطفه‌ به‌ درد كارهاي‌ مادي‌ مي‌خورد كه‌ آنها نيز حالي‌ به‌ حالي‌ شده‌، داراي‌ شرايط‌ و احوالي‌ متنوع‌ ودگرگونند. اما در شئون‌ خارجي‌ كه‌ حتماً بايد انسان‌ ثبات‌ و اراده‌ در مورد آنها به‌ خرج‌ دهد، نمي‌توان‌ از عاطفه‌ كمك‌گرفت‌. تنها فكر و عقل‌ است‌ كه‌ قبل‌ از اقدام‌ به‌ هر كاري‌، درباره‌ مقدمات‌ و نتايج‌ آن‌ محاسبه‌ مي‌كند.
اين‌ هم‌ مقام‌ طبيعي‌ مرد بود كه‌ وي‌ را به‌ هدف‌هاي‌ ويژه‌اش‌ در زندگي‌ مي‌رساند.
بسيار ديده‌ايم‌ كه‌ مرد در كارهاي‌ خود استقامت‌ عجيبي‌ نشان‌ مي‌دهد، ولي‌ به‌ لحاظ‌ جنبه‌هاي‌ عاطفي‌ ناچيز و كم‌حوصله‌ و بسي‌ زود رنج‌ مي‌باشد. اما زن‌ عواطف‌ عميق‌ و احساسات‌ بي‌شايبه‌اي‌ نسبت‌ به‌ شوهر خود ابراز داشته‌ باتمام‌ قدرت‌ مي‌كوشد كه‌ وسايل‌ آسايش‌ وي‌ را فراهم‌ آورد. اما همين‌ زن‌ هنگامي‌ كه‌ چشم‌ از حدود طبيعي‌ و وظايف‌خويش‌ فروبندد، قدمش‌ در ميدان‌ عمل‌ مي‌لغزد و تازه‌ باز جز در امور مربوط‌ به‌ طبيعت‌ زنانه‌ خويش‌ از قبيل‌ پرستاري‌،بچه‌داري‌ و آموزگاري‌ شايستگي‌ و استقامت‌ از خود نشان‌ نمي‌دهد. حتي‌ هنگامي‌ كه‌ زن‌ وارد امور تجاري‌ مي‌شود، بازبه‌ نداي‌ عاطفه‌ پاسخ‌ داده‌ به‌ شوق‌ آنكه‌ بتواند بهتر مرد دلخواه‌ خود را بيابد، تلاش‌ مي‌كند. هدف‌ نهايي‌ زن‌ در هركاري‌، تربيت‌ فرزند و سر و سامان‌ دادن‌ به‌ زندگي‌ خانوادگي‌ است‌، ولي‌ هيچگاه‌ نمي‌تواند علاقه‌ خود را از خانه‌ وخانواده‌ و فرزند بازگيرد، جز آنكه‌ موانعي‌ اجبار كننده‌ از قبيل‌ نياز به‌ مال‌، او را از احوال‌ طبيعي‌اش‌ بازدارد.اشتباه‌ نشود، مقصود ما از اين‌ سخنان‌ آن‌ نيست‌ كه‌ زن‌ و مرد را به‌ كلي‌ از يكديگر جدا ساخته‌، بگوييم‌. هيچكدام‌نمي‌توانند كار ديگري‌ را انجام‌ دهند. زيرا دانش‌، اين‌ موضوع‌ را ثابت‌ كرده‌ كه‌ جنين‌ در هفته‌هاي‌ اول‌ هيچگونه‌ امتيازي‌ندارد و حامل‌ اعضاي‌ زن‌ و مرد هر دو مي‌باشد. سه‌ ماه‌ كه‌ گذشت‌، تازه‌ مشخصات‌ يكي‌ از دو جنس‌ شروع‌ به‌ نموكرده‌، نر يا ماده‌ بودن‌ جنين‌ تازه‌ مشخص‌ مي‌گردد. در هر صورت‌ اعضاي‌ جنس‌ مخالف‌ از بين‌ نرفته‌، همچنان‌ به‌ حالت‌طفلي‌ در وجود انسان‌ باقي‌ خواهد ماند. پس‌ هر انساني‌ حامل‌ اعضاي‌ جنس‌ مخالف‌ خود نيز مي‌باشد.
دانش‌ ثابت‌ كرده‌ است‌ كه‌ در وجود زن‌ و مرد هورمونهاي‌ دوگانه‌ جنسي‌ وجود دارد و چون‌ يكي‌ از آن‌ دو بر ديگري‌غلبه‌ يافت‌، رجوليت‌ يا انوثيت‌ آشكار مي‌گردد. هورمونهايي‌ كه‌ نوع‌ جنسي‌ را مشخص‌ كرده‌اند، در هنگام‌ پيري‌ضعيف‌ شده‌، نوبت‌ به‌ غلبه‌ هورمونهاي‌ مخالف‌ مي‌رسد، لذا مي‌بينيم‌ كه‌ تارهاي‌ حنجره‌ زن‌ كلفت‌ و خشن‌، ولي‌صداي‌ مرد نازك‌ و عواطفش‌ رقيق‌ مي‌گردد.
بنابراين‌، زن‌ و مرد از نظر جنس‌ به‌ هم‌ آميخته‌اند و پيوندي‌ نزديك‌ ميانشان‌ برقرار گرديده‌. اگر زني‌ براي‌ «قضاوت‌»صلاحيت‌ داشته‌ باشد، يا توانست‌ در كارهاي‌ دشواري‌ از قبيل‌ جنگ‌ و منازعه‌ شركت‌ كند، امري‌ غيرطبيعي‌ نبوده‌است‌. همين‌ طور اگر مردي‌ به‌ شغل‌ آشپزي‌ و خانه‌داري‌ و پرستاري‌ كودكان‌ بپردازد و يا از نظر عاطفه‌ و تمايلات‌ دروني‌شبيه‌ به‌ زن‌ باشد، باز امري‌ طبيعي‌ است‌. چه‌ تمام‌ اينها معلول‌ نوعي‌ اختلاط‌ دروني‌ دو جنس‌ مخالف‌ با هم‌ مي‌باشد. بااين‌ وصف‌، سئوال‌ ما اينست‌:آيا اين‌ كارهايي‌ كه‌ زن‌ در مرحله‌ دوم‌ صلاحيت‌ آن‌را پيدا كرده‌ و اضافه‌ بر نيازهاي‌ نخستين‌ و طبيعي‌ خود انجام‌مي‌دهد، بايد او را از انجام‌ وظايف‌ اصليش‌ بازدارد؟ به‌ عبارت‌ ديگر: آيا ديگر زن‌ نيازمند نيست‌ كه‌ در انديشه‌ خانه‌و تشكيل‌ خانواده‌ و فرزند باشد؟ آيا ديگر خودش‌ مرد شده‌ و با صرفنظر از شهوت‌ جنسي‌، نبايد همسري‌ اختياركند؟
زن‌ و مرد و سرنوشت‌ انساني‌
زن‌ و مرد از نظر بشر بودن‌ با هم‌ مساويند. يعني‌ هر دو از يك‌ مبداء و از يك‌ سرشت‌ آفريده‌ شده‌اند. زن‌ و مرد مشمول‌همان‌ وضعي‌ هستند كه‌ ما در فصل‌ «نظريه‌ اسلام‌» بيان‌ كرديم‌، يعني‌ نه‌ فرشته‌ و نه‌ شيطان‌ ولي‌ به‌ اراده‌ خود قادرند كه‌مثل‌ فرشتگان‌ به‌ جهان‌ قدس‌ پرواز كنند و هم‌ مي‌توانند همچون‌ شياطين‌ به‌ پرتگاه‌ درافتند.افتخارهايي‌ كه‌ هر يك‌ از زن‌ و مرد براي‌ خود پنداشته‌اند همه‌ عاري‌ از حقيقت‌ است‌. من‌ معتقدم‌ كه‌ زن‌ و مرد هر دو،در مسير خود داراي‌ همه‌گونه‌ شرافتند و در ضمن‌ ممكن‌ است‌ فرومايه‌ نيز بشنود!
برابري‌ زن‌ و مرد تنها به‌ معناي‌ فوق‌ صحيح‌ است‌. اين‌ دو جنس‌ مخالف‌ به‌ هم‌ مي‌پيوندند و با تبادل‌ سرمايه‌هاي‌فطري‌، نيازمنديهاي‌ خود را برطرف‌ مي‌سازند. ولي‌ هرگز نمي‌توان‌ ادعا كرد كه‌ آن‌ دو در تمام‌ جهات‌ با هم‌ يكسان‌ وبرابرند، چه‌ اين‌ سخن‌ علاوه‌ بر آنكه‌ مايه‌ اغراق‌گويي‌ دارد، تمام‌ حقايق‌ جسمي‌، رواني‌، بيولوژي‌ و فيزيولوژي‌ زن‌ ومرد را انكار مي‌كند.روابط‌ زن‌ و مرد هرگز بر پايه‌ جنگ‌ و ستيز نيست‌. تا هر يك‌ اسلحه‌اي‌ نيز به‌ دست‌ بگيرد و مادام‌العمر در كمين‌ ديگري‌باشد.بي‌شك‌ زن‌ در طول‌ تاريخ‌ صدمه‌ ديده‌ و بسي‌ مورد اهانت‌ واقع‌ شده‌ است‌. او را همواره‌ به‌ جرم‌ آنكه‌ بچه‌ مي‌زايد وكار و شئون‌ مردان‌ را عهده‌دار نيست‌، سرزنش‌ مي‌كرده‌اند.اما اين‌ سقوط‌ به‌ بشريت‌ است‌ و ما هرگز نبايد خود را بدان‌ مبتلا سازيم‌. براي‌ جبران‌ اين‌ سرزنش‌ بود كه‌ عده‌اي‌ به‌ زن‌حق‌ دادند كه‌ فعاليت‌ كند و براي‌ خود پول‌ دربياورد. ولي‌ اين‌ امر سبب‌ گرديد كه‌ در اروپا زن‌ مطلق‌العنان‌ گردد و خود رابه‌ هر حيواني‌ كه‌ از وجودش‌ آتش‌ شهوت‌ برمي‌خيزد، تسليم‌ نمايد. در آمريكا زن‌ در حقوق‌ اقتصادي‌ با مرد مساوات‌دارد و خود در به‌ دام‌ انداختن‌ مردان‌ ابتكار عمل‌ دارد و در ابراز تمايل‌ جنسي‌ نيز از آنان‌ پيشي‌ مي‌گيرد.
ولي‌ آيا اين‌ همان‌ شرافتيست‌ كه‌ زنها به‌ دنبالش‌ مي‌گردند؟ يا نگون‌بختي‌ است‌ كه‌ به‌ نام‌ استقلال‌ و آزادي‌ او را بي‌خانمان‌ گردانيده‌؟!
آميزش‌ زن‌ و مرد
چون‌ دو جنس‌ مخالف‌ نسبت‌ به‌ هم‌ تمايل‌ شديدي‌ دارند و اين‌ تمايل‌ از سرشت‌ آنان‌ ناشي‌ گرديده‌، ناچار بايد به‌گونه‌اي‌ با هم‌ آميزش‌ كنند. انسان‌ در آميزش‌هاي‌ جنسي‌ بايد تابع‌ يكي‌ از اين‌ دو حالت‌ باشد: يا تمام‌ زنان‌ به‌ نحوي‌ دراختيار تمام‌ مردها قرار گيرند، و يا آنكه‌ يك‌ زن‌ به‌ يك‌ مرد، و يك‌ مرد به‌ يك‌ زن‌ مختص‌ گردد.(دانشمندان‌ جامعه‌شناسي‌ درباره‌ روابط‌ زن‌ و مرد پنج‌ نوع‌ علاقه‌ بيان‌ كرده‌اند: 1ـ اشتراك‌ جنس‌ زن‌ و مرد 2ـ چند زن‌ و چند شوهر 3ـ يك‌ زن‌ و چند شوهر4ـ يك‌ شوهر و چند زن‌ 5ـ يك‌ زن‌ و يك‌ شوهر. ولي‌ ما در بحث‌ خود فقط‌ دو نوع‌ از آن‌ يعني‌ حالت‌ اول‌ و پنجم‌ را كه‌ اشتراك‌ يا انحصار مطلقست‌ را ايرادكرده‌ايم‌. م‌)
اسلام‌ ـ و تمام‌ اديان‌  ـ حالت‌ دوم‌ را برگزيده‌اند. ولي‌ دنياي‌ غرب‌ دوست‌ دارد كه‌ اوضاع‌ را در جامعه‌ خود به‌ حالت‌اول‌ برگرداند. اكنون‌ بايد ببينيم‌ كدام‌ يك‌ از اين‌ دو حالت‌ بيشتر با طبع‌ بشر سازگار بوده‌ مصالح‌ وي‌ را تأمين‌ مي‌كند؟
نخست‌ درباره‌ اوضاع‌ غرب‌ بحث‌ مي‌كنيم‌، ولي‌ نه‌ از نظر جنبه‌هاي‌ اخلاقي‌، زيرا روانشناسان‌ از اينگونه‌ مباحث‌ بدشان‌مي‌آيد. از اين‌ رو ما فقط‌ از نظر بحث‌ پسيكولوژي‌ به‌ اين‌ موضوع‌ خواهيم‌ نگريست‌.هنگامي‌ كه‌ دنياي‌ غرب‌ به‌ هرج‌ و مرج‌ جنسي‌ روي‌ آورد، مي‌خواست‌ از قيود خشك‌ آيين‌ مسيحيت‌ خود را رها كند.آييني‌ كه‌ انگيزه‌هاي‌ فطري‌ را سركوب‌ مي‌كرد و حتي‌ درباره‌ منافع‌ و مصالح‌ انسان‌ نيز سنگ‌ مخالفت‌ مي‌افكند.اينان‌ گمان‌ برده‌اند كه‌ اينگونه‌ آزادي‌ بلاشرط‌، هرگونه‌ اشكال‌ جنسي‌ را حل‌ مي‌كند. ولي‌ هر روز كه‌ اين‌ تمدن‌ براساس‌ماديات‌ رو به‌ تكامل‌ مي‌رود، مشكلات‌ امور جنسي‌ در اجتماعشان‌ افزونتر مي‌گردد.
اكنون‌ غرب‌ مربي‌ بشر گرديده‌ مي‌خواهد با اعطاي‌ آزادي‌ نامحدود، او را از واپس‌زدگي‌ احساسات‌ نجات‌ بخشد. به‌دختر و پسر مي‌گويد: به‌ همه‌ جا مي‌توانيد براي‌ ارضاي‌ تمايلات‌ شهوي‌ خود برويد، ديگر كسي‌ از وجدان‌ خود يا ازاجتماع‌ و حكومت‌ و يا از خدا نبايد شرم‌ كند و بدانيد هرچه‌ مي‌كنيد كاري‌ پسنديده‌ و خوبست‌.
مردم‌ نيز به‌ لذّت‌ و عيش‌ پرداختند… سپس‌ دنيا در انتظار اين‌ معجزه‌ شد كه‌ روزي‌ غريزه‌هاي‌ گرسنه‌ سير شوند وبدنهاي‌ پرهيجان‌ به‌ آرامش‌ گرايند و در نتيجه‌، زندگي‌ و جامعه‌ انسانها آرامش‌ و بهبودي‌ يابد. ولي‌ آيا واقعاً چنين‌معجزه‌اي‌ بوقوع‌ پيوست‌؟
در جواب‌ اين‌ پرسش‌، بايد سخنان‌ غرض‌آلود طرفين‌ را كنار زد و تنها در متن‌ جريان‌ روز مطالعه‌ كرد. به‌ چگونگي‌اوضاع‌ در آمريكا نظر مي‌افكنيم‌. چه‌ آمريكا اول‌ اجراي‌ تمايلات‌ جنسي‌ را تا آخرين‌ حد امكان‌ تجويز كرده‌، و ثانياً دربخش‌ آمارگيري‌ و ارزيابي‌ امور اجتماعي‌، اين‌ كشور اهميت‌ بسزايي‌ دارد.
ابتدا مردم‌ و سپس‌ دانشمندان‌ تصور كردند كه‌ آزادي‌ در شهوات‌، آتش‌ غريزه‌ را خاموش‌ مي‌كند، غافل‌ از اينكه‌ غريزه‌داراي‌ اين‌ خاصيت‌ است‌ كه‌ هيچگاه‌ نبايد سير شود و هر اندازه‌ كه‌ بيشتر به‌ او بخورانند آزش‌ افزونتر مي‌گردد.غريزه‌ بايد هميشه‌ گرسنه‌ و تقاضامند بماند تا زندگي‌ بچرخد. از سوي‌ ديگر حكمت‌ اقتضا نموده‌ كه‌ اين‌ گرسنگي‌طوري‌ نباشد كه‌ يكسره‌ تمام‌ زندگي‌ را قبضه‌ كند، چه‌ در اين‌ صورت‌ زندگي‌ جهنمي‌ خواهد بود طاقت‌فرسا. پس‌زندگي‌ شامل‌ دو بخش‌ گرديده‌، بخشي‌ گرسنگي‌ است‌ و بخش‌ ديگر سيري‌ كه‌ در آن‌ انسان‌ به‌ تهيه‌ خوراك‌ براي‌لحظات‌ گرسنگي‌ مي‌پردازد. اين‌ ساده‌ترين‌ شكل‌ زندگي‌ است‌ كه‌ بسيار شبيه‌ به‌ زندگي‌ ساير حيوانات‌ مي‌باشد.
اما شيوه‌ تكامل‌ هرگز بشر را در اين‌ حد متوقف‌ نساخت‌. بلكه‌ قدم‌ به‌ قدم‌ او را به‌ «اصلاح‌» وسايل‌ زندگي‌ و تنظيم‌ امورمعاش‌ پيش‌ برد. همان‌طور كه‌ در جسم‌ انسان‌ اصلاحات‌ مهمي‌ پديد آمد، يعني‌ توانست‌ حرف‌ بزند، روي‌ دو پا بايستدو ستون‌ فقراتش‌ را راست‌ نگاه‌ دارد و راه‌ برود… همچنين‌ در روان‌ وي‌ نيز دگرگونيهاي‌ مهمي‌ به‌ مقتضاي‌ تكامل‌ پديدآمد. انسان‌ موفق‌ گرديد كه‌ با تنظيم‌ و اصلاح‌ وسايل‌ زندگي‌ غرايز خود را بهتر اشباع‌ كند. آنگاه‌ عواطف‌ واحساسات‌جديدي‌ پيدا شد كه‌ بشر با الهام‌ از غريزه‌، آنها را پايه‌ فنون‌ مختلف‌ و تمدنهاي‌ گوناگوني‌ قرارد اد.
اكنون‌ برگرديم‌ و نحوه‌ فعاليت‌ غريزه‌ را در قلمرو جسم‌ بررسي‌ كنيم‌:تجربه‌ ثابت‌ كرده‌ كه‌ غذاي‌ زياد بهيچوجه‌ آز غريزه‌ را فرونمي‌نشاند. برعكس‌، آنچنان‌ آن‌ را مشتعل‌ مي‌سازد كه‌ گاهي‌كار آدمي‌ به‌ ديوانگي‌ هم‌ كشيده‌ مي‌شود. همه‌ بر اين‌ سخن‌ درست‌ و منطقي‌ اتّفاق‌ نظر دارند.
شواهد اين‌ مطلب‌ را از زندگي‌ مردم‌ آمريكا به‌ دست‌ آورده‌ايم‌. چه‌ اگر آزادي‌ بلاشرط‌ در امور جنسي‌ كار غريزه‌ را به‌سامان‌ مي‌رسانيد، ديگر نبايد در آن‌ كشور اوضاع‌ فجيعي‌ كه‌ حاكي‌ از روزگار محروميت‌ انسانهاست‌، دوباره‌ به‌چشم‌بخورد.
تمايل‌ جنسي‌ و اسلام‌
اسلام‌ ميل‌ جنسي‌ را آنچنان‌ ارج‌ نهاده‌ كه‌ از شئون‌ عبادي‌ قلمدادش‌ كرده‌ است‌. از اين‌ رو پيامبر اسلام‌ بسيار راجع‌ به‌ آن‌تأكيد مي‌كرد و حتي‌ فرمود:  «با ازدواج‌ نيمي‌ از دين‌ خود را تكميل‌ كنيد.»باز پيغمبر فرمود:«از دنياي‌ شما دو چيز را پسنديده‌ام‌، عطر و زن‌، اما نماز به‌ منزله‌ نور چشم‌ منست‌.»
سياق‌ اين‌ كلام‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ زن‌ از نظر جنسي‌ تا پاي‌ نماز بالا آمده‌ و همچون‌ عطر مشام‌ جان‌ را نوازش‌ مي‌دهد!
مسلمانان‌ هنگام‌ مقاربت‌ جنسي‌ نام‌ خدا را متذكر مي‌شوند و معناي‌ اين‌ كار آنست‌ كه‌ عمل‌ جنسي‌ از نظر ايشان‌ چنان‌پاك‌ و روحاني‌ تلقي‌ گرديده‌ كه‌ شايسته‌ بردن‌ نام‌ خدا به‌ هنگام‌ آنست‌.
نيروي‌ جنسي‌ به‌ لحاظ‌ مبداء، امري‌ بيولوژيكي‌ است‌ كه‌ بدون‌ آن‌ زندگي‌ در زمين‌ ادامه‌ نخواهد يافت‌. اسلام‌ نيز براي‌تأمين‌ مقاصد عالي‌ زندگي‌ بسيار كوشيده‌ و به‌ هرچه‌ كه‌ در اين‌ باره‌ مؤثر باشد، ارج‌ نهاده‌ است‌.
اما مردم‌ بايد به‌ هنگام‌ عمل‌ منظم‌ باشند. اگرچه‌ از طرف‌ اسلام‌ به‌ آنان‌ حق‌ داده‌ شده‌ كه‌ در وجود خود هرگونه‌ تمايل‌ وانگيزه‌اي‌ را احساس‌ بنمايد، ولي‌ در مقام‌ اجراي‌ آنها بايد به‌ اندازه‌ معقول‌ اكتفا كند و توانايي‌ كنترل‌ خويشتن‌ را در آن‌سوي‌ مرز معقول‌، داشته‌ باشند.
اين‌ مطلب‌ در فصل‌ «نظريه‌ اسلام‌» بطور مشروح‌ بيان‌ شد و در آنجا گفتيم‌ كه‌ منطق‌ اسلام‌ با سركوبي‌ انگيزه‌هاي‌ فطري‌مخالفست‌، ولي‌ آنها را همين‌طور هم‌ آزاد رها نكرده‌، بلكه‌ بخاطر تأمين‌ مصالح‌ فردي‌ و اجتماعي‌ حدودي‌ را در اين‌زمينه‌ مقرر داشته‌ است‌.
غرايز در محيط‌ اسلام‌ بسوي‌ هدف‌هاي‌ معقول‌ و اصيل‌ خود سوق‌ داده‌ مي‌شوند و بر مردم‌ چيزي‌ خارج‌ از تواناييشان‌تحميل‌ نمي‌گردد. اسلام‌ براي‌ افراد مباح‌ شمرده‌ است‌ كه‌ به‌ تمايل‌ جنسي‌ پاسخ‌ بگويند، ولي‌ نه‌ آنكه‌ بر روي‌ يكديگربجهند! و ننگ‌ و رسوايي‌ ببار آورند. اين‌ خود يكي‌ از وقايع‌ مسلم‌ جهان‌ انسانيت‌ است‌ كه‌ با قطع‌ نظر از عقيده‌ و اديان‌او را از ساير حيوانات‌ امتياز و برتري‌ مي‌بخشد.
اسلام‌ در افقي‌ وسيع‌ تمام‌ انسانها را يكجا منظور كرده‌ و گذشته‌ و آينده‌ را همراه‌ با زمان‌ حالشان‌ درنظر آورده‌ است‌.بنابراين‌، فرد حق‌ ندارد كه‌ برخلاف‌ مصالح‌ خود يا نسلهاي‌ آتيه‌ عملي‌ انجام‌ دهد. اسلام‌ هدف‌هاي‌ عاليتري‌ را براي‌انسان‌ پيش‌بيني‌ كرده‌ و به‌هيچ‌وجه‌ او را در محيط‌ محدود ماديت‌ زنداني‌ نمي‌كند.
گذشته‌ از عقيده‌ و ميان‌، علم‌ نيز ثابت‌ كرده‌ است‌ كه‌ زندگي‌ منحصراً فعاليت‌هاي‌ بيولوژيكي‌ نيست‌ و اينگونه‌ امور به‌تنهايي‌ نمي‌توانند كامروايي‌ بشر را تضمين‌ كنند. جمال‌ كه‌ امري‌ زايد بر ضروريات‌ زندگيست‌ ابواب‌ ديگر به‌ روي‌ ماگشوده‌ و راه‌ تكامل‌ را تا بي‌نهايت‌ برايمان‌ بازكرده‌ است‌.
اسلام‌ حاضر نيست‌ كه‌ مردم‌ كارهاي‌ يكنواختي‌ انجام‌ دهند و همواره‌ از غريزه‌ تبعيت‌ كنند. بشر همچنانكه‌ با نيرو وهوش‌ و ثروت‌ موجبات‌ برتري‌ خود را فراهم‌ مي‌آورد، بايد در قلمرو احساسات‌ رواني‌ نيز بكوشد تا به‌ جايگاه‌ ممتازي‌برسد. بشر در محدوديت‌ پرتگاه‌ غريزه‌ هرگز قادر به‌ تكامل‌ نيست‌. اسلام‌ به‌ تمام‌ جهات‌ زندگي‌ بشر در يك‌ لحظه‌پاسخ‌ مي‌گويد. هنگامي‌ كه‌ انگيزه‌ جنسي‌ را اشباع‌ مي‌گرداند به‌ تأمين‌ نسل‌ نيز پرداخته‌، شهوت‌ سركش‌ را هم‌ به‌ بندكنترل‌ درمي‌كشد.
تمايل‌ زن‌ و مرد به‌ هم‌ از نظر اسلام‌ جرياني‌ طبيعي‌ شناخته‌ شده‌ و حتماً بايد اينچنين‌ باشد. در قرآن‌ نيز اين‌ معنا تصريح‌گرديده‌ است‌ كه‌ خداوند دل‌ زن‌ و مرد را به‌ گونه‌اي‌ آفريده‌ كه‌ نسبت‌ به‌ هم‌ ابراز تمايل‌ و نزديكي‌ مي‌كنند. خداوند در قرآن‌ مي‌فرمايد:«از نشانه‌هاي‌ خدا يكي‌ اينست‌ كه‌ جفت‌ شما را از جنس‌ خودتان‌ آفريده‌ تا با او انس‌ بگيريد، و ميان‌ شما دوستي‌ ومهرباني‌ قرارداده‌…» (روم‌:21).
وسيله‌ يا هدف‌؟
از نظر اسلام‌، ميل‌ جنسي‌ با آن‌ همه‌ اهميتش‌ فقط‌ بايد بخاطر حفظ‌ نوع‌ و توليد نسل‌ بكار رود. فعاليت‌ جنسي‌ رأساًمنظور نبوده‌، بلكه‌ خود هدفي‌ مشخص‌ در زندگي‌ دارد.
قرآن‌ مي‌گويد:نساوكم‌ حرث‌ لكم‌ (بقره‌: 223)«زنان‌ شما كشتزار شمايند»
يعني‌ زن‌ زمين‌ مناسبي‌ است‌ كه‌ در آن‌ بايد بذر افشاند و بايد كاملاً مراقبش‌ بود تا ميوه‌اي‌ سالم‌ به‌ ما تحويل‌ دهد. اسلام‌عقيده‌ خود را درباره‌ امور جنسي‌ با اين‌ بيان‌ لطيف‌ از نخستين‌ روز اظهار داشته‌ و هرگز ارضاي‌ تمايلات‌ شهوي‌ راآخرين‌ هدف‌ براي‌ بشر ندانسته‌ كه‌ خوشبختانه‌ اين‌ نظريه‌ با تمام‌ حقايق‌ علمي‌ و تجربي‌ سازگار آمده‌ است‌.
برخي‌ شايد چنين‌ فكر كنند كه‌ بكار بردن‌ ميل‌ جنسي‌ به‌ هرگونه‌ كه‌ صورت‌ گيرد، توليد نسل‌ را تأمين‌ مي‌كنند. بنابراين‌،ديگر چه‌ لزومي‌ دارد كه‌ انسان‌ درباره‌ آن‌ توجّه‌ و دقّت‌ بسيار مبذول‌ دارد؟
در جواب‌ گوييم‌: خير، مطلب‌ اينگونه‌ نيست‌. زيرا اگر انسان‌ باور كند كه‌ غريزه‌ خودش‌ منظور نبوده‌ بلكه‌ هدف‌ عاليتري‌در پيش‌ دارد، خود طغيان‌ شهوت‌ را مي‌كاهد از آن‌ به‌ حد معتدلي‌ قانع‌ مي‌شود. مثلاً اگر كسي‌ پنداشت‌ كه‌ خوردن‌هدف‌ نهايي‌ انسان‌ است‌ با تمام‌ نيرو مي‌كوشد تا هرچه‌ بيشتر شكمي‌ از عزا دربياورد! بديهي‌ است‌ كه‌ شخص‌ با چنين‌باوري‌، وضع‌ موحشي‌ بخود مي‌گيرد و پس‌ از خراب‌ شدن‌ جهاز هضم‌، ديگر حتي‌ از خوردن‌ هم‌ لذّتي‌ نخواهد برد.ولي‌ كسي‌ كه‌ غذا را به‌ خاطر سلامت‌ مزاج‌ و ادامه‌ زندگي‌ صرف‌ مي‌كند، هرگز اسراف‌ ندارد و حركات‌ موجب‌آبروريزي‌ از وي‌ سر نمي‌زند. چنين‌ شخصي‌ هم‌ لذّت‌ غذا را فهميده‌ و هم‌ سلامتي‌ مزاج‌ خود را تأمين‌ كرده‌ است‌.
در امور جنسي‌ نيز مطلب‌ بدين‌ قرار است‌. يعني‌ كسي‌ كه‌ در زندگي‌ معتقد به‌ شهوتراني‌ شد، آنچنان‌ افراط‌ و گستاخي‌ وولخرجي‌ از خود بروز مي‌دهد كه‌ سرانجام‌ كارش‌ به‌ كوفتگي‌ اعصاب‌ و زيان‌ جسم‌ و جان‌ خواهد رسيد. ولي‌ انسان‌ كه‌تمايلات‌ جنسي‌ را وسيله‌ براي‌ توليد نسل‌ شناخته‌ از اسراف‌ خودداري‌ مي‌كند و با بكار بردن‌ حد اعتدال‌، هميشه‌ ازلذايذ اين‌ غريزه‌ برخوردار است‌.
پس‌ ما در اين‌ باره‌ با دو بينش‌ سر و كار داريم‌ كه‌ هر يك‌ از آن‌ دو از نظر اجتماعي‌ نيز اوضاعي‌ گوناگون‌ پيامد خواهدشد. در اجتماعي‌ كه‌ مردم‌ شهوت‌ را هدف‌ پنداشته‌اند فقط‌ در فكر اين‌ هستند كه‌ كام‌ ببرند و عياشي‌ كنند. مقررات‌اجتماعي‌ از نظر اين‌ افراد هيچگونه‌ احترامي‌ ندارد چه‌ براي‌ محدوديت‌ آنان‌ وضع‌ شده‌ و نمي‌گذارد كه‌ افراط‌گريهاي‌جنون‌آميز شهوات‌ باعث‌، اختلال‌ وضع‌ مردم‌ و اجتماع‌ گردد. پس‌ اگر اجتماعي‌ امور جنسي‌ را هدف‌ بشناسد به‌ پستي‌و انحطاط‌ روي‌ برده‌ و اگر از پس‌ اين‌ لذايذ حيواني‌ هدف‌هاي‌ ديگري‌ را هم‌ درنظر بگيرد رستگاري‌ يافته‌ و به‌ انسانيت‌رسيده‌ است‌.
تمام‌ انگيزه‌هاي‌ طبيعي‌ بشر هم‌ عامل‌ انحطاط‌ و هم‌ عامل‌ تكامل‌ است‌، و اين‌ معني‌ درباره‌ امور جنسي‌ به‌ شديدترين‌وضعي‌ بروز كرده‌ است‌. چه‌ همانطور كه‌ در پيش‌ گفتيم‌، نيروي‌ جنسي‌ پايگاه‌ بسيار استواري‌ در روان‌ اشغال‌ كرده‌ وتأثيرهاي‌ عميقي‌ در ساير احساسات‌ آدمي‌ دارد. روي‌ همين‌ اصل‌ است‌ كه‌ اخلاق‌ نيز بيشتر به‌ اين‌ انگيزه‌ وابستگي‌ پيداكرده‌، تا جايي‌ كه‌ چون‌ نام‌ اخلاق‌ را مي‌شنويم‌ فوري‌ ذهن‌ ما به‌ سراغ‌ امور جنسي‌، كژيها و راستيهاي‌ انسان‌ در مسايل‌مربوط‌ به‌ آن‌ مي‌رود.
نوشته: استاد محمد قطب
به نقل از نوگرا
Advertisements

تفاوت اسلام و مسیحیت

22 اوت
اسلام‌ بوجود فعاليت‌ حيواني‌ در انسان‌ اعتراف‌ دارد و به‌ فرد اجازه‌ مي‌دهد كه‌ به‌ اين‌گونه‌ فعاليت‌ها بپردازد، البته‌ تا حدودمعقولي‌ كه‌ آزاري‌ به‌ جامعه‌ نرساند و در عين‌ حال‌، صدمه‌اي‌ به‌ فرد نيز نزند. در اين‌ ميدان‌، ميان‌ نظريه‌ اسلام‌ و نظريه‌ مسيحيت‌ تفاوت‌ بزرگي‌ است‌.
مسيحيت‌ ـ در شرايط‌ و اوضاع‌ و احوال‌ خاص‌ و براي‌ چاره‌جويي‌ حالت‌ مخصوصي‌ ـ  در قيد و بند نهادن‌ بر فعاليت‌ حيواني‌انسان‌، مبالغه‌ مي‌كند و براي‌ فرد نه‌ تنها در اشتغال‌ زياد به‌ انواع‌ فعاليت‌ها، حقي‌ قائل‌ نيست‌، بلكه‌ حتي‌ حق‌ احساس‌ تمايل‌ ورغبت‌ به‌ اين‌ نوع‌ فعاليت‌ها را هم‌ نمي‌دهد. يعني‌ مسيحيت‌، تنها به‌ محدوديت‌ عملي‌ اكتفا نمي‌كند، بلكه‌ بطور اجبار و الزام‌،اين‌ قيد و بند را وارد ميدان‌ احساسات‌ و داخل‌ ضمير و روح‌ انسان‌ مي‌نمايد. در نظريه‌ مسيحيت‌، آدمي‌ جز با اين‌ روش‌،شايسته‌ ملكوت‌ پروردگار نخواهد شد!
انجيل‌، هنگامي‌ كه‌ مي‌گويد: «در زندگي‌ خود، به‌ بيشتر از آنچه‌ مي‌خوريد و مي‌آشاميد، و براي‌ بدن‌هاي‌ خود به‌ بيشتر از آنچه‌مي‌پوشيد، اهميت‌ ندهيد» و يا مي‌گويد: «براي‌ كسي‌ كه‌ طالب‌ بهشت‌ است‌ نان‌ جو و خواب‌ در مزبله‌ها با سگان‌ هم‌ زيادي‌است‌!» او با اين‌ بيان‌، به‌ مقاومت‌ به‌ تمايلات‌ اصيلي‌ كه‌ در روان‌ موجود است‌، و به‌ رنج‌ دادن‌ بدن‌، به‌ عنوان‌ وسيله‌ منحصر به‌فرد ارتقاء و ترقّي‌ روحي‌ و تضمين‌ خشنودي‌ خداوند، دعوت‌ مي‌نمايد!
شكي‌ نيست‌ كه‌ حضرت‌ مسيح‌ عليه‌السلام‌ خير و مصلحت‌ بشريت‌ را مي‌خواست‌، و اگر او اين‌ مطلب‌ را از مردم‌مي‌خواست‌، هدفش‌ اين‌ بوده‌ كه‌ جولانگاه‌ شيطان‌ را، بوسيله‌ مبارزه‌ و جنگ‌ با شهواتي‌ كه‌ انسانيت‌ را از خير و نيكي‌ بازمي‌دارد، محدود نمايد.
در اين‌ حالت‌ خاص‌ و با توجّه‌ به‌ اوضاع‌ بني‌ اسرائيل‌ و ماديت‌ افراطي‌ و قساوت‌ و بيرحمي‌ كه‌ در قوم‌ يهود وجود داشت‌،شايسته‌ بود در سركوب‌ كردن‌ جسم‌ و مقهور نمودن‌ شهوات‌ و بالابردن‌ انسان‌ از سطح‌ زندگي‌ مادي‌ دنيا، شدت‌ عمل‌ نشان‌بدهد، ولي‌ همين‌ كه‌ اين‌ شرايط‌ و اوضاع‌ و احوال‌ مخصوص‌ را ناديده‌ بگيريم‌، خواهيم‌ ديد محال‌ است‌ بتوان‌ براي‌ هميشه‌،بشريت‌ را در داخل‌ قيد و بندهايي‌ كه‌ مسيحيت‌ مي‌خواهد، نگاه‌ داشت‌ و به‌ صلاح‌ بشر نيز نيست‌ كه‌ در داخل‌ چنين‌چهارچوبي‌ مقيد گشته‌ و به‌ ديرها و صومعه‌ها روانه‌ شود!
در داخل‌ ديرها و صومعه‌ها چه‌ كارهايي‌ انجام‌ مي‌شود؟…
شرم‌انگيزترين‌ آلودگيهاي‌ انسانيت‌ در آنجا عملي‌ مي‌گردد، يعني‌ در همان‌ اماكني‌ كه‌ گمان‌ مي‌كنند مكان‌ خدا است‌! و مركزطهارت‌ اخلاقي‌ و پاكي‌ و پاكيزگي‌ كامل‌ و نجات‌ دادن‌ ابدي‌ از شهوات‌ جسماني‌! و تمايلات‌ شيطاني‌ است‌! اعمال‌ شرم‌آوري‌انجام‌ مي‌شود و علت‌ آن‌ هم‌ روشن‌ است‌، زيرا سركوبي‌ شديدي‌ كه‌ اين‌ تعاليم‌ نسبت‌ به‌ اميال‌ انساني‌ فرض‌ و لازم‌ مي‌داند وآن‌را تحميل‌ مي‌كند، قابل‌ اجراء نيست‌ و ناگزير بايد در پايان‌ كار، منجر به‌ نتيجه‌ معكوس‌ گردد، يعني‌ به‌ فرورفتن‌ در شهوات‌منتهي‌ شود، البته‌ در زير پرده‌ها و روپوشهاي‌ مختلف‌…
ديرها را به‌ حال‌ خود گذاشته‌، نظري‌ به‌ جامعه‌ مسيحي‌ بياندازيم‌ و ببينيم‌ به‌ چه‌ صورتي‌ درآمده‌ است‌؟!
مذهب‌ كاتوليك‌ كه‌ از مذاهب‌ مهم‌ مسيحي‌ است‌، مثلاً طلاق‌ را اجازه‌ نمي‌دهد و روابط‌ ميان‌ زن‌ و شوهر را دائمي‌ مي‌داند و باوجود هرگونه‌ اختلافي‌ كه‌ ميانشان‌ بوجود آيد و روابط‌ زناشويي‌ آنان‌ به‌ هر شكلي‌ كه‌ درآيد، اجازه‌ طلاق‌ نمي‌دهد!
نتيجه‌ اينكار چه‌ شد؟ نتيجه‌ قهري‌ و حتمي‌ اين‌ روش‌ اين‌ شد كه‌ مردم‌ (غير از ممالكي‌ كه‌ گوش‌ به‌ اين‌ دستور ندادند و درقوانين‌ خود طلاق‌ را اجازه‌ دادند) در ظاهر از اين‌ تعاليم‌ پيروي‌ مي‌كنند و در نهان‌ زنان‌ و شوهران‌، دوستاني‌ براي‌ خويش‌دست‌ و پا مي‌كنند و شهوت‌ حرام‌ خويش‌ را با آنان‌ برآورده‌ مي‌نمايند، زيرا اين‌ تنها راه‌ چاره‌ و خلاصي‌ است‌ كه‌ براي‌ آنان‌ممكن‌ است‌! و همچنين‌ در بسياري‌ از اين‌ تعليمات‌ خشن‌، چيزهايي‌ مي‌يابيم‌ كه‌ مخالف‌ طبيعت‌ بشريت‌ است‌ و از آدمي‌چيزهايي‌ مي‌خواهد كه‌ از حدود توانايي‌ او خارج‌ است‌.
اما اسلام‌، اسلام‌ بر طبيعيت‌ انساني‌ واقف‌تر و بر راه‌ اصلاح‌ آن‌ آگاه‌تر است‌، زيرا به‌مردم‌ اجازه‌ مي‌دهد كه‌ به‌ فعاليت‌هاي‌حيواني‌ خويش‌ نيز توجّه‌ كنند و به‌ شهوت‌ غذا و شهوت‌ جنسي‌، و استفاده‌ و بهره‌برداري‌ از نيكي‌هاي‌ زندگي‌ بپردازند، اسلام‌به‌ صراحت‌ و بدون‌ پرده‌پوشي‌ به‌ انسان‌ اجازه‌ مي‌دهد كه‌ به‌ اينكارها اقدام‌ كند، بلكه‌ اين‌ مطلب‌ را به‌ طور قاطع‌ از آنان‌مي‌خواهد، قرآن‌ كريم‌ در اين‌ باره‌ چنين‌ اعلام‌ مي‌كند:
«قل‌ من‌ حرم‌ زينة‌الله التي‌ اخرج‌ لعباده‌ والطيبات‌ من‌ الرزق‌» يعني‌: بگو، چه‌كسي‌ زينت‌هايي‌ را كه‌ خداوند براي‌ بندگانش‌آفريد و روزي‌هاي‌ پاكيزه‌ را، حرام‌ نمود؟و نيز مي‌گويد: «كلوا من‌ طيبات‌ ما رزقناكم‌» يعني‌: از نيكي‌هايي‌ كه‌ به‌ شما روزي‌كرديم‌، بخوريد «و لاتنس‌ نصيبك‌ من‌ الدنيا» يعني‌: سهم‌ خويش‌ را از دنيا، فراموش‌ مكن‌.
هنگامي‌ كه‌ مسيحت‌ حتي‌ احساس‌ اين‌ شهوات‌ را بر مردم‌ حرام‌ مي‌كند و در نتيجه‌ آن‌، سركوبي‌ غرايز و اضطراب‌هاي‌ رواني‌را پديد مي‌آورد، مي‌بينيم‌ كه‌ اسلام‌ به‌ صراحت‌ به‌ طبيعت‌ بشري‌ اعتراف‌ مي‌كند، زيرا قرآن‌ مي‌گويد: «زين‌للناس‌حب‌الشهوات‌ من‌ النساء والنبين‌ و القناطير المقنطرة‌ و الفضة‌ و الخيل‌ المسومة‌ و الانعام‌ و الحرث‌» يعني‌: «براي‌ مردم‌، دوستي‌و علاقه‌ به‌ شهوات‌ از قبيل‌ زنان‌ و فرزندان‌ و خزينه‌هاي‌ انباشته‌ از طلا و نقره‌ و اسبان‌ بسته‌ و چهارپايان‌ و كشت‌ و زرع‌، زينت‌داده‌ شده‌ است‌» و نيز مي‌گويد: «المال‌ و البنون‌ زينة‌الحيوة‌الدنيا» يعني‌: مال‌ و فرزندان‌ زينت‌ زندگي‌ دنيايند.
اين‌ مسئله‌اي‌ است‌ كه‌ داراي‌ جنبه‌ خاصي‌ از اهميت‌ است‌ و شايسته‌ است‌ چند سطري‌ را به‌ اين‌ موضوع‌ اختصاص‌ دهيم‌:
سركوبي‌ غرايز
واپس‌ زدن‌ و سركوبي‌ غرايز و اميال‌، همان‌ طوري‌ كه‌ روانكاوان‌ ـو در رأس‌ آنان‌ فرويدـ مي‌گويند، تنها امتناع‌ از انجام‌ اعمال‌ واميالي‌ كه‌ انرژي‌ شهواني‌ انسان‌ بسوي‌ آن‌ مي‌كشاند، نيست‌(1) بلكه‌ واپس‌ زدن‌ اميال‌ و در نتيجه‌، توليد عقده‌هاي‌ رواني‌،ناشي‌ از آن‌ است‌ كه‌ انسان‌ اعمال‌ و اميال‌ غريزي‌ را ناپاك‌ شمرده‌ و در داخل‌ روان‌ خويش‌ بوجود و واقعيت‌ آن‌ اعتراف‌ ننمايدو انديشه‌ و تفكر در پيرامون‌ آن‌ را شايسته‌ نداند و احساس‌ تمايل‌ غريزي‌ را نادرست‌ بشناسد.
و اين‌ حالتي‌ است‌ كه‌ از اطاعت‌ «فوق‌ من‌» كه‌ نماينده‌ تسلط‌ پدر و يا خدا است‌! بوجود مي‌آيد. يعني‌ اطاعت‌ از نيروي‌ قهاري‌كه‌ بر فرد، اين‌ احساس‌ را به‌ كلي‌ حرام‌ و ممنوع‌ مي‌نمايد!
هنگامي‌ كه‌ انسان‌ چنين‌ بيانديشد كه‌ احساس‌ شهوت‌ و تمايل‌ خاص‌ آن‌ زشت‌ و يا حرام‌ است‌، اين‌ را واپس‌ مي‌زند و بدان‌اجازه‌ ظهور در ميدان‌ ضمير آشكار كه‌ مواجه‌ با جامعه‌ و مسئول‌ زندگي‌ خارجي‌ است‌  ـEgo ـ نمي‌دهد.
ولي‌ اين‌ تمايل‌ علي‌رغم‌ واپس‌ زدن‌ آن‌، به‌صورت‌ نيرومندي‌ همچنان‌ در پشت‌ پرده‌ ضمير آشكار، باقي‌ و برقرار مي‌ماند و ازاينجا كشمكش‌ ميان‌ اين‌ نيروي‌ محبوس‌ و نيرويي‌ كه‌ آن‌را محبوس‌ و دچار كتمان‌ و پرده‌پوشي‌ نموده‌، بوجود مي‌آيد و از اين‌جنگ‌ و مبارزه‌ دو نيرو، به‌ اندازه‌ شدت‌ آن‌ و متناسب‌ با اوضاع‌ و احوال‌ شخصي‌ فرد، ناراحتي‌ها و اضطراب‌هاي‌ روحي‌بوجود مي‌آيد.
مهمترين‌ پايه‌ و شرط‌ اساسي‌ عمل‌ واپس‌زدن‌، اينست‌ كه‌ انسان‌ در اثر تعليماتي‌ كه‌ به‌ وي‌ تلقين‌ مي‌شود در باطن‌ روح‌ خود، به‌احساس‌ تمايل‌ خاصي‌ كه‌ حق‌ هر انساني‌ است‌ اعتراف‌ ننمايد.
از اينجا روشن‌ مي‌شود كه‌ چگونه‌ فشار و جمود مسيحيت‌ در تحريم‌ تمايلات‌ انسان‌ در مورد نيكي‌هاي‌ زندگي‌، درهاي‌اضطراب‌ها و تشويش‌هاي‌ شديد و ويران‌ كننده‌ روحي‌ را مي‌گشايد…
اما اسلام‌ امتياز مهم‌ آن‌ در همين‌ ميدان‌ است‌ زيرا اسلام‌ از آغاز كار، راه‌ را در برابر واپس‌ زدن‌ غرايز نمي‌گشايد، بلكه‌ اصولاً ازپيش‌ آمد چنين‌ وضعي‌ پيشگيري‌ مي‌كند و فرصتي‌ براي‌ پيدايش‌ آن‌ باقي‌ نمي‌گذارد، اسلام‌ همان‌طوري‌ كه‌ در ضمن‌ آيه‌اي‌ ازقرآن‌ ياد كرديم‌، اعتراف‌ مي‌كند كه‌ مردم‌ به‌ اين‌ شهوت‌ها علاقمندند، و اين‌ تمايلات‌ در نظر آنان‌ تزيين‌ و آرايش‌ شده‌ است‌،بنابر اين‌ از واقعيت‌هاي‌ زندگي‌ به‌ شمار مي‌روند.
يك‌ فرد مسلمان‌ همين‌ كه‌ مي‌بيند مسئله‌ توجّه‌ به‌ غرايز يكي‌ از واقعيت‌هاي‌ زندگي‌ است‌ و قوانين‌ آسماني‌ هم‌ وجود آن‌ رااعتراف‌ و تأييد مي‌كنند در روح‌ خويش‌ از اين‌ شهوات‌ احساس‌ تنفر و انزجار نمي‌كند تا سبب‌ واپس‌زدن‌ ميلي‌ در او گردد.يعني‌ براساس‌ تعليمات‌ اسلامي‌ چنين‌ حالتي‌ اصولاً هرگز بوجود نخواهد آمد، وي‌ معني‌ اين‌ حقيقت‌، اين‌ نيست‌ كه‌ انسان‌مي‌تواند همراه‌ اين‌ شهوات‌، تا آخرين‌ نقطه‌ ممكن‌، آزاد باشد و به‌صورت‌ برده‌ اميال‌ خويش‌ درآيد و از سرحد انسانيت‌ بيرون‌رود. هرگز! اگر اين‌ آزادي‌ مباح‌ شود، موجب‌ بزرگترين‌ زيان‌ها، نه‌ تنها بر موجوديت‌ جامعه‌ بلكه‌ بر واقعيت‌ و موجوديت‌ فردخواهد شد.
بنابراين‌ لازم‌ است‌ براي‌ آن‌ حدودي‌ برقرار شود، تا بوسيله‌ آن‌، منافع‌ فردي‌ و اجتماعي‌ محفوظ‌ بماند، ولي‌ اين‌ حدودهيچ‌وقت‌ موجب‌ واپس‌زدن‌ اميال‌ و توليد عقده‌ رواني‌ نمي‌گردد و موضوع‌ نمايان‌ اهميت‌ نيز همين‌ است‌.
اين‌ حدود فقط‌ اندازه‌ لازم‌ فعاليت‌ حيواني‌ را تنظيم‌ مي‌نمايد و براي‌ آن‌ ميدان‌هاي‌ معيني‌ را اختصاص‌ مي‌دهد كه‌ در اثرفعاليت‌ در آن‌ ميدان‌ها، از عواقب‌ سوء در امان‌ خواهد ماند، و البته‌ اين‌ حدود هرگز متعرض‌ اصول‌ و ريشه‌هاي‌ رواني‌تمايلات‌ نمي‌گردد و احساس‌ شهوت‌ و تمايل‌ مربوط‌ به‌ آن‌ را، تحريم‌ نمي‌نمايد.
اكنون‌ چند نمونه‌ براي‌ توضيح‌ مقصود بيان‌ كنيم‌:
1ـ تعليمات‌ خشك‌ و اختناق‌آور، به‌ شهوت‌ جنسي‌ به‌ عنوان‌ اينكه‌ پليد و از اعمال‌ شيطان‌ است‌! مي‌نگرد و براساس‌ اين‌منطق‌، بر كساني‌ كه‌ مي‌خواهند پاك‌ شوند و داخل‌ در «ملكوت‌ خداوندي‌!» گردند، لازم‌ است‌ خود را از احساس‌، آري‌ حتي‌ ازاحساس‌ تنها، نسبت‌ به‌ شهوت‌ جنسي‌، دور و منزه‌ بدارند.
ولي‌ اين‌ شهوات‌ در روان‌ آدمي‌، ريشه‌هاي‌ عميقي‌ دارند و انسان‌ خواه‌ ناخواه‌، ناگزير به‌ احساس‌ آنها است‌، زيرا اين‌ احساس‌شديد و لجوج‌، وسيله‌ زندگي‌ براي‌ حفظ‌ نوع‌ بشر است‌، پس‌ نتيجه‌ حتمي‌ پيروي‌ از اين‌ تعليمات‌، اين‌ است‌ كه‌ مرد و زن‌يكباره‌ احساس‌ تمايل‌ نسبت‌ به‌ همديگر را واپس‌ بزنند و آنگاه‌ در اثر آن‌ كشمكش‌ روحي‌ در آنان‌ بوجود بيايد.
ولي‌ اسلام‌ چنين‌ مقرر مي‌دارد كه‌ اين‌ شهوات‌، براي‌ مردم‌ تزيين‌ و آرايش‌ شده‌اند، بنابراين‌ از نظر اسلام‌، هنگامي‌ كه‌ جوان‌ ازچنين‌ احساسي‌، به‌ خدا پناه‌ ببرد!، زيرا اسلام‌ صراحت‌ كامل‌ دارد موقعي‌ كه‌ فرد بالغ‌ احساس‌ تمايل‌ نسبت‌ به‌ جنس‌ مخالف‌مي‌كند، اين‌ يك‌ موضوع‌ طبيعي‌ است‌ و از نظر مذهبي‌ هيچگونه‌ مخالفت‌ و انكاري‌ نسبت‌ به‌ آن‌ وجود ندارد… بنابراين‌، فردمسلمان‌، براي‌ اينكه‌ در نظر مردم‌ و پيش‌ وجدان‌ خويش‌ و در پيشگاه‌ خدا پاك‌ باشد، احتياج‌ ندارد كه‌ اين‌ احساس‌ را واپس‌بزند و آن‌ را سركوب‌ نمايد، و يا به‌ علت‌ احساس‌ تمايل‌ جنسي‌، خود را گناهكار! بداند.
بدين‌ترتيب‌ همه‌ اضطراب‌ها و نابساماني‌هاي‌ روحي‌ و عصبي‌ كه‌ مولود احساس‌ گناهند و منجر به‌ جنايت‌ و انحراف‌مي‌شوند، از ريشه‌ نابود خواهند شد. ولي‌ در عين‌ حال‌ مي‌دانيم‌ كه‌ اسلام‌ به‌ فرد اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ فقط‌ از نداي‌ تمايل‌ جنسي‌خود، به‌ هر نحوي‌ كه‌ بخواهد و يا به‌ هر شكلي‌ كه‌ برايش‌ پيش‌ آيد، اطاعت‌ نمايد. و براي‌ اين‌ منظور، حدود شرعي‌ خاصي‌وضع‌ نموده‌ كه‌ فعاليت‌ جنسي‌ در داخل‌ حدود آن‌ مباح‌ و مجاز و خارج‌ از آن‌، نامشروع‌ و ممنوع‌ است‌.
اين‌ درست‌ است‌، ولي‌ اين‌ چيزي‌ است‌ و واپس‌ زدن‌ تمايلات‌ چيز ديگر… در اينجا فقط‌ «تعليق‌ عمل‌» (2) است‌ (يعني‌ درمقام‌ عمل‌ فعاليت‌ غريزي‌ را محدود مي‌كند.) كه‌ فرق‌ است‌ ميان‌ آن‌ و ناپاك‌ شمردن‌ تمايل‌ شهوي‌ و به‌ رسميت‌ نشناختن‌ آن‌در داخل‌ ضمير و روان‌… اين‌ «تعليق‌»، فعاليت‌ عملي‌ جنسي‌ را منظم‌ مي‌نمايد، ولي‌ آن‌ را از ريشه‌ و بن‌ نمي‌كند و احساس‌مربوط‌ بدان‌ را در داخل‌ روح‌ بشر، تحريم‌ نمي‌كند.
2ـ مسيحيت‌، خونخواهي‌ و انتقام‌ گرفتن‌ را حرام‌ مي‌داند!! ولي‌ به‌ اين‌ اندازه‌ اكتفا نمي‌كند بلكه‌ احساس‌ تمايل‌ به‌ انتقام‌ را هم‌تحريم‌ كرده‌ آن‌ را علامت‌ انحطاط‌ و پيروي‌ از شيطان‌! مي‌داند و آن‌ را مانع‌ دخول‌ در «ملكوت‌ پروردگار»! مي‌شناسد: «اگركسي‌ بصورت‌ راست‌ تو سيلي‌ زد، صورت‌ چپ‌ را جلو بياور»!
مقاومت‌ با دشمني‌ و علاقه‌ به‌ انتقام‌ از ظلمي‌ كه‌ بر انسان‌ وارد مي‌شود، يك‌ تمايل‌ و كشش‌ فطري‌ است‌ كه‌ بدون‌ ترديد درهمه‌ افراد بشر وجود دارد. و البته‌ صحيح‌ است‌ كه‌ دائماً بدان‌ سرگرم‌ شدن‌، بشريت‌ را به‌ پرتگاه‌ پستي‌ ساقط‌ مي‌كند و راه‌ را برتسامي‌ و ترقّي‌ مسدود مي‌نمايد، ولي‌ اين‌ مطلب‌ نيز صحيح‌ است‌ كه‌ واپس‌زدن‌ اين‌ تمايل‌ فطري‌ و يا كشتن‌ و نابود كردن‌ آن‌،هرگز به‌ صلاح‌ بشريت‌ نيست‌.
گاهي‌ براي‌ فرد يا ملت‌، اوضاع‌ خاصي‌ بوجود مي‌آيد كه‌ اگر در آن‌ شرايط‌ از ستمكاران‌ انتقام‌ نگيرند، دچار پستي‌ و ذلتي‌خواهند شد كه‌ نتيجه‌ آن‌ تنها به‌ سود گناهكار و متجاوز است‌.
بنابراين‌، اگر تحريم‌ ريشه‌ انتقام‌ در روزگار ظهور مسيح‌ مجوزي‌ داشت‌، اين‌ اصل‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ روش‌ و نظام‌ دائمي‌ پذيرفتن‌،انديشه‌ خطرناكي‌ است‌، گذشته‌ از اينكه‌ عملاً قابل‌ اجراء نيست‌ و در صورت‌ اجراء جبري‌ هم‌، ناگزير كشمكش‌هاي‌ رواني‌ واضطراب‌هاي‌ روحي‌، از آن‌ پديد مي‌آيد.
حال‌ ببينيم‌ اسلام‌ اين‌ مسئله‌ را چگونه‌ علاج‌ مي‌كند؟ و چه‌ راه‌حلي‌ براي‌ آن‌ معرفي‌ مي‌نمايد؟ اسلام‌ به‌ صراحت‌ كامل‌ اعلام‌مي‌دارد كه‌: «العين‌ بالعين‌ و السن‌ بالسن‌… و الجروح‌ قصاص‌» چشم‌ در برابر چشم‌، دندان‌ در برابر دندان‌… و براي‌ زخم‌هاقصاص‌ است‌.
بلكه‌ در مواردي‌ هم‌ تشويق‌ به‌ قصاص‌ مي‌كند: «ولكم‌ في‌القصاص‌ حياة‌» براي‌ شما در قصاص‌ گرفتن‌، زندگي‌ است‌. و: «فمن‌اعتدي‌ عليكم‌ فاعتدوا عليه‌ بمثل‌ مااعتدي‌ عليكم‌» ـ كسي‌ كه‌ به‌ شما تعدي‌ و تجاوز نمود با او مانند كاري‌ كه‌ با شما كرد،انجام‌ دهيد.
بدين‌ ترتيب‌ اسلام‌ از نظر اساس‌ كار، حق‌ فرد را نسبت‌ به‌ احساس‌ خشم‌ و تمايل‌ به‌ انتقام‌، به‌ رسميت‌ مي‌شناسد پس‌ در اين‌مورد، نه‌ واپس‌زدن‌ است‌ و نه‌ ميداني‌ براي‌ آن‌ باقي‌ مي‌ماند.
و اين‌ نيز صحيح‌ است‌ كه‌ اسلام‌ اجراء و تنفيذ اين‌ كار را در اختيار ولي‌ امر نهاد است‌. ولي‌ ممنوعيت‌ فقط‌ به‌ تنفيذ علمي‌بازمي‌گردد و به‌ اصل‌ احساس‌، مربوط‌ نيست‌.
2ـ مسيحيت‌ كه‌ براي‌ تطهير بني‌اسرائيل‌ از حرص‌ و آز و شديد پديد آمد، با علاقه‌ و محبت‌ به‌ مال‌، مي‌جنگد و آن‌ را به‌ عنوان‌اطاعت‌ شيطان‌ توصيف‌ نموده‌ و وسيله‌ غضب‌ پروردگار مي‌داند.
ولي‌ آن‌، در حدود تعبير قرآن‌، تمايل‌ و شهوتي‌ است‌ كه‌ براي‌ مردم‌ تزيين‌ و آرايش‌ شده‌ است‌ كه‌ يك‌ روح‌ عادي‌ و معمولي‌ناگزير بايد آن‌ را احساس‌ نمايد. و اگر اين‌ احساس‌ بزودي‌ تحريم‌ شود، از واپس‌زدن‌ آن‌، انواع‌ گوناگون‌ انحراف‌ پديد مي‌آيد كه‌روانكاوان‌ در ضمن‌ بيماري‌هاي‌ رواني‌ آن‌ را مي‌شناسند.
ولي‌ در اسلام‌ ديديم‌ كه‌ به‌ صراحت‌ اعلام‌ مي‌شود كه‌ اين‌ علاقه‌، جزو طبيعت‌ روان‌ها است‌، پس‌ اگر انسان‌ احساس‌ تمايل‌ به‌تملك‌ مال‌ نمود، اين‌ انگيزه‌هاي‌ شيطان‌ و يا عامل‌ جلب‌ غضب‌ خداوند بر وي‌، نيست‌ و بدين‌ترتيب‌ از همان‌ اول‌، عوامل‌ايجاد واپس‌زدن‌ و اضطراب‌ رواني‌ از ميان‌ مي‌رود.
صحيح‌ است‌ كه‌ اسلام‌ براي‌ تملك‌ مال‌ و ثروت‌، قيود بسياري‌ قرار مي‌دهد: اسلام‌ به‌ كسي‌ اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ از تمايل‌ وشهوت‌ به‌ اندوخته‌هاي‌ طلا، بدون‌ حساب‌ پيروي‌ نمايد، اسلام‌ براي‌ فرد، در اين‌ مرحله‌ روش‌ معيني‌ را لازم‌ مي‌داند وراه‌هايي‌ را قرار مي‌دهد كه‌ جمع‌ مال‌ جز بدان‌ راه‌ها، حلال‌ و جايز نيست‌… بلكه‌ براي‌ مال‌ نيز، مصارف‌ مخصوصي‌ را تعيين‌مي‌كند كه‌ مصرف‌ آن‌، جز در آن‌ راه‌ها جايز نيست‌، حتي‌ اگر از راه‌ حلال‌ هم‌ بدست‌ آمده‌ باشد.
همه‌ اينها صحيح‌ است‌ و بدون‌ شك‌ شهوت‌ مال‌ بدين‌ طريق‌ مقيد و محدود مي‌شود، ولي‌ در اينجا يك‌ فرق‌ اساسي‌، ميان‌ اين‌محدوديت‌ در ميدان‌ اجراء و عمل‌ و ميان‌ جلوگيري‌ و منع‌ از احساس‌ به‌ اين‌ تمايل‌ در داخل‌ روان‌، وجود دارد و همچنين‌…
گمان‌ نمي‌كنم‌ براي‌ نشان‌ دادن‌ اختلاف‌ اساسي‌ ميان‌ نظريه‌ مسيحيت‌ كه‌ براي‌ دوره‌ معين‌ و جامعه‌ خاصي‌ آمد، و نظريه‌ اسلام‌كه‌ براي‌ همه‌ مردم‌ و همه‌ نسلها نازل‌ شد، احتياج‌ به‌ مثال‌ها و نمونه‌هاي‌ بيشتري‌ داشته‌ باشيم‌.
گمان‌ مي‌كنم‌، تا اينجا راه‌ اساسي‌ اسلام‌ در اصلاح‌ و علاج‌ انگيزه‌هاي‌ فكري‌، براي‌ ما روشن‌ شده‌است‌.
اسلام‌ بوجود اين‌ انگيزه‌ها اعتراف‌ مي‌كند و حق‌ افراد را در احساس‌ به‌ آنها به‌ رسميت‌ مي‌شناسد و به‌ او حق‌ مي‌دهد كه‌ درحدود مشروع‌، به‌ آن‌ اقدام‌ كند، و در نتيجه‌ اين‌ روش‌، از لحظه‌ نخست‌ از پيدايش‌ عمل‌ واپس‌ زدن‌، كه‌ از پليد دانستن‌انگيزه‌هاي‌ فطري‌ و اجازه‌ خودنمايي‌ به‌ آنها ندادن‌ و مانع‌ تجلي‌ آن‌ در ضمير و وجدان‌ ـ آن‌ هم‌ تحت‌ تأثير فشار دين‌ و يا رسوم‌و آداب‌ ـ جلوگيري‌ مي‌كند.
بلكه‌ اسلام‌ در اعتراف‌ صريح‌ به‌ واقعيت‌ بشري‌ آنچنان‌ كه‌ هست‌، به‌ سرحدي‌ بالاتر از اين‌ مي‌رسد، نمونه‌ اين‌ مطلب‌ رامي‌توان‌ در اين‌ آيه‌ مشاهده‌ كرده‌: «كتب‌ عليكم‌ القتال‌ و هو كره‌ لكم‌»: پيكار براي‌ شما نوشته‌ شده‌ و آن‌ از نظر شما خوش‌آيندنيست‌!
يك‌ مكتب‌ ديني‌ مانند اسلام‌، حقش‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ جهاد در راه‌ خدا اهميت‌ خاصي‌ بدهد و آن‌ را يكي‌ از اجزاء اساسي‌ايمان‌ به‌ اين‌ دين‌ قرار دهد و با تمام‌ وسائل‌ كه‌ مهمترين‌ آنها، وعده‌ ثواب‌ آخرت‌ در مقابل‌ فداكاريها و گذشتهاي‌ دنيايي‌ است‌،تشويق‌ و تحريص‌ نمايد.
براي‌ نيل‌ به‌ اين‌ منظور بايد فقط‌ جنبه‌ درخشان‌ و زيباي‌ جهاد را نمايش‌ داد كه‌ عبارت‌ است‌ از فدا شدن‌ زندگي‌ فرد در راه‌ يك‌فكر و هدف‌ عالي‌ و جاويد، و در راه‌ آفريننده‌ زندگي‌، كه‌ همه‌ مواهب‌ را به‌ فرد داده‌ است‌.
اگر اسلام‌ فقط‌ به‌ اين‌ قسمت‌ اكتفا مي‌كرد، كار شايسته‌ و صحيحي‌ بود، زيرا اسلام‌ جهاد را به‌ عنوان‌ يكي‌ از كارهاي‌ اساسي‌، ومتمم‌ ايمان‌ مي‌شناسد، ولي‌ با همه‌ اين‌ احوال‌ و با وجود همه‌ مجوزاتي‌ كه‌ به‌ اسلام‌ اجازه‌ مي‌دهد كه‌ نمونه‌هاي‌ برجسته‌ راهدف‌ قرار دهد و مردم‌ را دعوت‌ كند كه‌ بسوي‌ آن‌ ارتقاء و تسامي‌ پيدا كنند، واقع‌بيني‌ و درك‌ اسلام‌ نسبت‌ به‌ طبيعت‌ بشري‌ وصراحت‌ كامل‌ آن‌ در اعتراف‌ به‌ واقعيت‌ وجود انسان‌، اسلام‌ را واداشت‌ كه‌ درباره‌ جهاد بگويد: «و هو كره‌ لكم‌» يعني‌ جهادبراي‌ شما دشوار است‌ و يا خوش‌ آيندتان‌ نيست‌!
درست‌ است‌ كه‌ اسلام‌ به‌ مردم‌ اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ در اثر اين‌ «خوشايندي‌» دست‌ از جهاد بكشند و حالت‌ سستي‌ و تنبلي‌ به‌خويش‌ بگيرند، اين‌ يك‌ عمل‌ نادرست‌ و زشتي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ هميشه‌ از آن‌ نفرت‌ دارد و آن‌را به‌ زشت‌ترين‌ صورت‌ها تصويرمي‌نمايد، ولي‌ در اين‌جا، بين‌ اين‌ جريان‌ و اصولاً به‌ فرد حق‌ احساس‌ نارضايتي‌ و ناخوشايندي‌ از جنگ‌ ندادن‌، فرق‌ اساسي‌ وذاتي‌ وجود دارد.
اسلام‌ به‌ چه‌ منظور و براي‌ كدام‌ هدف‌ به‌ چنين‌ پايه‌اي‌ از اعتراف‌ صريح‌ مي‌رسد؟ اسلام‌ از اين‌ كار، در آن‌ واحد دو نتيجه‌مي‌گيرد:
نخست‌ اينكه‌ ميداني‌ براي‌ واپس‌ زدن‌ احساس‌ بي‌ ميلي‌ نسبت‌ به‌ جنگ‌ كه‌ در ضمير بعضي‌ سربازان‌، بلكه‌ اكثرشان‌ هنگام‌تشويق‌ به‌ جنگ‌، پديد مي‌آيد، باقي‌ نمي‌گذارد و روانكاوان‌ بسياري‌ از انواع‌ اضطراب‌هاي‌ روحي‌ و عصبي‌ را كه‌ در جنگ‌ پديدمي‌آيد، معلول‌ اين‌ مي‌دانند كه‌ سربازان‌ مجبورند احساس‌ كراهت‌ و ناخوشايندي‌ از جنگ‌ را واپس‌ بزنند، زيرا هيچكس‌، نه‌دولتي‌ كه‌ آنان‌ را به‌ جنگ‌ فرستاده‌ و نه‌ فرماندهاني‌ كه‌ به‌ آنان‌ فرمان‌ مي‌دهند و نه‌ همقطاران‌ آنان‌ (اگرچه‌ آنان‌ نيز در باطن‌ناراضي‌ باشند)، وجود اين‌ احساس‌ را به‌ رسميت‌ نمي‌شناسند و به‌ آن‌ تصريح‌ نمي‌كنند.
ولي‌ اگر به‌ وجود اين‌ احساس‌ نارضايتي‌ اعتراف‌ كنيم‌ و به‌ سربازان‌ دراين‌ مورد حق‌ بدهيم‌، راهي‌ براي‌ واپس‌زدن‌ ناخودآگاه‌باقي‌ نمي‌ماند، زيرا آنان‌ مي‌توانند نارضايتي‌ خود را ــبه‌ طور رسمي‌ــ در ضمير آشكار حفظ‌ كنند. اين‌ همان‌ نتيجه‌ اول‌ اين‌اعتراف‌ است‌.
اما نتيجه‌ دوم‌ كه‌ مهمتر و عجيب‌تر است‌، اين‌ است‌ كه‌ اين‌ اعتراف‌ از طرف‌ خداوند به‌ اين‌ كه‌ او از احساس‌ كراهت‌ بندگانش‌نسبت‌ به‌ اين‌ تكليف‌ سنگين‌، استنكاري‌ ندارد، بندگان‌ را وامي‌دارد كه‌ با غيرت‌ و حميت‌ عجيبي‌ بسوي‌ جهاد روانه‌ شوند وجانهاي‌ خويش‌ را در اين‌ راه‌ قرباني‌ كنند و از اين‌ كار احساس‌ لذّت‌ بنمايند، گويي‌ به‌سوي‌ مجلس‌ عروسي‌ مي‌روند ومي‌خواهند از نعمت‌هاي‌ زندگي‌ بهره‌ببرند، اين‌ انسان‌هاي‌ عجيب‌ و نمونه‌، كه‌ گروه‌هايي‌ را تشكيل‌ مي‌دادند و به‌ همديگرمي‌گفتند: «مگرنه‌ اين‌ است‌ كه‌ ميان‌ من‌ و بهشت‌ فقط‌ به‌ اين‌ اندازه‌ فاصله‌ است‌ كه‌ اين‌ مرد را در صفوف‌ دشمن‌ بكشم‌ و يا اومرا بكشد؟»… اين‌ سخن‌ را مي‌گفتند و آنگاه‌ خود را به‌ معركه‌ جنگ‌ مي‌انداختند و شهيد مي‌شدند، در حالي‌ كه‌ ديدگانشان‌بدين‌كار روشن‌ بود و از اين‌ عمل‌ رضايت‌ داشتند.
پس‌ اين‌ قهرماني‌ بي‌نظير، با اين‌ اعتراف‌ صريح‌ به‌ احساس‌ عدم‌ رضايت‌ و كراهت‌ مجاهدين‌ از جهاد، همراه‌ است‌.
ولي‌ اگر ما بدون‌ اعتراف‌ به‌ اين‌ حق‌ رواني‌، جنگ‌ را برآنان‌ واجب‌ نماييم‌ و جلو احساس‌ باطني‌ آنان‌ را بگيريم‌، اين‌ امر با يك‌حالت‌ كراهت‌ و نارضايتي‌ واپس‌ زده‌ و همراه‌ سركوب‌ كردن‌ احساس‌ خويش‌ بوده‌ و در نتيجه‌ سربازان‌ با اضطراب‌ و ناراحتي‌روحي‌، بسوي‌ جنگ‌ خواهند رفت‌.
و نيز همين‌ صراحت‌ را در تشريح‌ پاره‌اي‌ از احكام‌ شرعي‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌، قرآن‌ مي‌گويد: «يسالونك‌ عن‌ الخمر و الميسر، قل‌فيهما اثم‌ كبير و منافع‌ للناس‌ و ائمهما اكبر من‌ نفعمها»: يعني‌ از تو درباره‌ شراب‌ و قمار مي‌پرسند، بگو در آنان‌ گناه‌ بزرگ‌ وسودهايي‌ براي‌ مردم‌ است‌، ولي‌ گناه‌ و فساد آنها از سودشان‌ بيشتر است‌.
اسلام‌ در اينجا قبول‌ دارد كه‌ در شراب‌ و قمار براي‌ مردم‌ سودهايي‌ هست‌، ولي‌ علت‌ ممنوعيت‌ آنها، را چنين‌ بيان‌ مي‌كند:گناه‌ ناشي‌ از آنها از سود و نفع‌ آنها بيشتر است‌. ولي‌ اگر از آغاز كار، هرگونه‌ فايده‌اي‌ را در آنها انكار مي‌كرد، مردم‌ به‌ معارضه‌برمي‌خاستند و يا بدون‌ اينكه‌ در مورد حكمت‌ تشريع‌ اقناع‌ شوند، از آن‌ اطاعت‌ مي‌كردند و درنتيجه‌ بدون‌ اخلاص‌ واقعي‌، به‌اجراء آن‌ مي‌پرداختند. همان‌ طوري‌ كه‌ اروپائيان‌ نسبت‌ به‌ پاره‌اي‌ از دستورات‌ دينشان‌ (مانند تحريم‌ طلاق‌) چنين‌ هستند… ودربرابر آن‌ به‌ حيله‌هاي‌ ناپاكي‌ متوسل‌ مي‌شوند.
نوشته: استاد محمد قطب
ترجمه: سيد هادي خسروشاهي
———————————-
پی نوشت:
(1): صفحه‌ 82 كتاب‌ «Three Conatribuions to the sexual theory»
(2): ما در اينجا تعبير فرويدSuspension  را انتخاب‌ كرده‌ايم‌ كه‌ در كتاب‌ Three Contributions ميان‌ واپس‌زدن‌ تمايلات‌ و انجام‌ ندادن‌ عمل‌ جنسي‌ و «تعليق‌» آن‌ فرق‌گذاشته‌ است‌.