بایگانی | اخلاق RSS feed for this section

تحلیلی بر مسائل جنسی و ازدواج

11 سپتامبر
پس‌ از تأمين‌ غريزه‌ حب‌ ذات‌ و فراغت‌ يافتن‌ از حفظ‌ جان‌، غريزه‌ جنسي‌ از ساير غرايز و احساسات‌ بشر به‌ مراتب‌تندتر است‌. دير زماني‌ست‌ كه‌ انسان‌ از ناحيه‌ درندگان‌ و آفات‌ مرگبار زندگي‌، فكرش‌ آسوده‌ شده‌، ولي‌ هنوز غريزه‌جنسي‌ تنها نيرويي‌ست‌ كه‌ تسلط‌ خود را بر تمام‌ طبايع‌ وي‌ همچنان‌ باقي‌ نگاه‌ داشته‌ است‌.هر نظامي‌ كه‌ تمايل‌ به‌ عياشي‌ و خوشگذراني‌ دارد و براي‌ زندگي‌ هدفهاي‌ عاليتري‌ در نظر نگرفته‌، بيشتر غريزه‌ جنسي‌را در مردم‌ تحريك‌ مي‌كند. مردم‌ در اين‌گونه‌ كشورها هم‌ از غذاهاي‌ مقوي‌ و بسترهاي‌ گرم‌ و نرم‌ و نيرويي‌ كه‌ از بيكاري‌و بي‌عاري‌ در وجودشان‌ انباشته‌ گرديده‌، تحريك‌ مي‌شوند، و هم‌ چون‌ امور زندگي‌ خود را به‌ سهولت‌ تأمين‌ مي‌كنند،به‌ همين‌ دليل‌ فراغت‌ بال‌ و وقت‌ آزاد ايشان‌ بسيار است‌، ولي‌ چون‌ هدف‌هاي‌ عالي‌ روحاني‌ ندارد، به‌ ناچار خود راآماده‌كرده‌اند تا به‌ عوامل‌ تحريك‌آميز شهوت‌ پاسخ‌ مناسب‌ و فوري‌ بدهند.
تضاد مصلحت‌آميز و مفسده‌برانگيز
امور جنسي‌ از اين‌ نظر مسأله‌ ايجاد كرده‌ كه‌ در يك‌ لحظه‌ هم‌ براي‌ انسان‌ ضرورت‌ دارد و هم‌ زيان‌. زيرا از سويي‌ ادامه‌ رشته‌ حيات‌ وابسته‌ به‌ اينست‌ كه‌ در ميان‌ ابناي‌ بشر اين‌ امر به‌گونه‌ مداوم‌ صورت‌ گيرد. از اين‌ روهمه‌ بايد نيرويي‌ داشته‌ باشند كه‌ چون‌ در برابر جنس‌ مخالف‌ قرار گرفتند، چنان‌ تحريك‌ شوند كه‌ خود موجبات‌ توليدمثل‌ را فراهم‌ آورند.ولي‌ از سوي‌ ديگر، اگر انسان‌ بخواهد به‌ انگيزش‌ نيرومند غريزه‌ جنسي‌ هميشه‌ پاسخ‌ بدهد، مانند حيوان‌ به‌ مرتبه‌نازلي‌ سقوط‌ مي‌كند. چه‌ در اين‌ صورت‌ نتيجه‌ آن‌ مي‌شود كه‌ فعاليت‌ غريزي‌ و ضروريات‌ جسماني‌ جايگزين‌ افكارعالي‌ گرديده‌، نگذارد كه‌ آدمي‌ به‌ شئون‌ جاويد انسانيت‌ و اشتغالهاي‌ ارزشمند بپردازد. اين‌ وضع‌، جامعه‌ را ويران‌ وپايه‌هاي‌ تمدن‌ اقوام‌ را متلاشي‌ مي‌كند و سپس‌ همه‌چيز، رو به‌ نابودي‌ مي‌رود.
ايجاد تعادل‌ ميان‌ اين‌ دو حالت‌ متضاد در زندگي‌ انسان‌ كاري‌ بسيار دشوار مي‌نمايد.
در دنياي‌ حيوانات‌، غريزه‌ زمان‌ فعاليت‌هاي‌ جنسي‌ را معين‌ مي‌گرداند و پس‌ از آنكه‌ كار خاتمه‌ يافت‌ و تخم‌ نسل‌ آينده‌در شكم‌ ماده‌ مستقر گرديد، نر و ماده‌ از هم‌ جدا مي‌شوند، اين‌ جدايي‌ به‌ اراده‌ خود حيوان‌ نيست‌، بلكه‌ حاكي‌ از نبودن‌تمايل‌ جنسي‌ در نهاد او مي‌باشد.اما انسان‌ در محدوديت‌ غريزه‌ نيست‌ و هميشه‌ مي‌تواند به‌ امور جنسي‌ بپردازد. ولي‌ از آنجا كه‌ نبايد كار جهان‌بي‌حساب‌ و كتاب‌ باشد بر اثر اين‌ آزادي‌، مشكلات‌ فراواني‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ انسان‌ سرانجام‌ خود را مجبور مي‌بيند كه‌بايد مشاعر جنسي‌ خود را تنظيم‌ كند. بدينوسيله‌ تأمين‌ نسل‌ بوقوع‌ پيوسته‌، از ناحيه‌ طغيان‌ شهوت‌ به‌ فرد و جامعه‌زيان‌ وارد نمي‌آيد.انسان‌ هر اندازه‌ در تعديل‌ و كنترل‌ غريزه‌ جنسي‌ تواناتر باشد، در نردبان‌ تكامل‌ گامهاي‌ رساتري‌ برمي‌دارد. چه‌ بشر بافرورفتن‌ در لذايد جنسي‌ از ساير هدفهاي‌ زندگي‌ باز مي‌ماند.
از سوي‌ ديگر، تعطيل‌ غريزه‌ جنسي‌ نيز به‌ رسم‌ مقدس‌مآبي‌ و كناره‌گيري‌ از دنيا، موجب‌ تكامل‌ انسان‌ نمي‌گردد، چه‌ بااين‌ عمل‌ علاوه‌ بر آنكه‌ بار مشقت‌آوري‌ برخود تحميل‌ مي‌كند و تمايلاتش‌ به‌ واپس‌زدگي‌ مي‌گرايند، موضوع‌ نسل‌ نيزكه‌ يكي‌ از هدف‌هاي‌ مهم‌ زندگي‌ست‌، متوقف‌ مي‌گردد.
بنابراين‌، تكامل‌ واقعي‌ انسان‌ هنگامي‌ شروع‌ مي‌شود كه‌ ميان‌ انگيزه‌هاي‌ متضاد و خواست‌هاي‌ گوناگون‌ او تعادل‌ وهماهنگي‌ ايجاد شود.
غريزة‌ جنسي‌ از نظر فرويد
در اين‌ بحث‌ كه‌ موضوع‌ امور جنسي‌ مطرح‌ گرديد، ناگزير بايد يادي‌ هم‌ از فرويد كنيم‌. زيرا وي‌ تمام‌ كوشش‌ خود را به‌اين‌ بحث‌ مصروف‌ داشته‌ و كتابي‌ هم‌ در اين‌ زمينه‌ بنام‌: Three Contributions to the Sexual Tbeory نوشته‌است‌. ساير كتابهاي‌ فرويد نيز بر محور غريزه‌ جنسي‌ دور مي‌زنند. وي‌ تمام‌ احساسات‌ بشر و زندگي‌ او را ناشي‌ از اين‌غريزه‌ مي‌داند. بنابراين‌، اگر كودك‌ از پستان‌ مادر شير مي‌نوشد، به‌ عقيده‌ فرويد لذّت‌ جنسي‌ را احساس‌ مي‌كند! و اگرخود را به‌ مادرش‌ مي‌چسباند باز به‌ تحريك‌ غريزه‌ جنسي‌ است‌! (آيا دختر هم‌ نسبت‌ به‌ مادر خود احساس‌ جنسي‌دارد؟) همچنين‌ كودك‌ در تمام‌ حركات‌ خود از غريزه‌ جنسي‌ استفاده‌ مي‌كند. فرويد براي‌ اثبات‌ اين‌ مطلب‌ هيچگونه‌دليلي‌ ندارد، جز آنكه‌ به‌ حالات‌ نادر و افراد منحرف‌ استدلال‌ كرده‌ است‌. البته‌ در فصل‌ «فرويد» ما اشكال‌ اينگونه‌استدلال‌ را به‌ خوبي‌ بيان‌ كرده‌ايم‌.
فرويد معتقد است‌ كه‌ «تمدن‌» نيز از غريزه‌ جنسي‌ پديد آمده‌ است‌ چه‌ بدينوسيله‌ زن‌ و مرد با هم‌ اجتماع‌ مي‌كنند ونسل‌ جديدي‌ بوجود مي‌آورند، آنگاه‌ مردم‌ جديدي‌ با نيازمنديهاي‌ تازه‌ وارد صحنه‌ اجتماع‌ مي‌گردند…! ابتكار مهمي‌كه‌ از مغز فرويد تراويده‌ اينست‌ كه‌ مي‌گويد:«آدميان‌ نخستين‌، پدر خود را كشتند، زيرا نسبت‌ به‌ مادر خود تمايل‌ جنسي‌ پيدا كرده‌ بودند و پدر را مزاحم‌ خودمي‌ديدند. پس‌ از كشتن‌ پدر، فرزندان‌ دچار اشكال‌ عجيبتري‌ شدند. يعني‌ اينبار ميان‌ خودشان‌ بر سر مادران‌ نزاع‌درگرفت‌. سرانجام‌ با هم‌ صلح‌ كردند و «مشاعر شهوت‌ را از حريم‌ مادر خود سركوب‌ كردند. اين‌ واپس‌زدگي‌ منشاءپيدايش‌ «تمدن‌» بود!!
پس‌ از آنكه‌ پدران‌ كشته‌ شدند «دين‌» نيز پديد آمد. زيرا فرزندان‌ از كرده‌ خود پشيماني‌ يافته‌ با گرامي‌ داشتن‌ ياد پدر،او را به‌ شكل‌ يكي‌ از حيوانات‌(15) تجسم‌ داده‌ به‌ عبادتش‌ پرداختند!
اين‌ فكر رو به‌ تكامل‌ رفت‌ و مردم‌ با يكي‌ از خدايان‌ آشنا شدند…
اما هنوز اديان‌ به‌ ميان‌ نيامده‌ بودند. اديان‌ كه‌ آمدند باز قدم‌ از دايره‌ غريزه‌ جنسي‌ بيرون‌ نگذاشتند. چه‌ مسيح‌ پدرخود را كشت‌ و خود به‌ جاي‌ او خدا گرديد. درست‌ مانند اينكه‌ فرزندان‌ نخستين‌ بشر، پدران‌ خود را كشتند تانسبت‌ به‌ مادرشان‌ مقام‌ پدر را حايز كردند.»!
فرويد با اين‌ تكلف‌ و چرندگويي‌ مي‌خواهد تمام‌ زندگي‌ انسان‌ را در پرتو احساس‌ جنسي‌ توجيه‌ كند. در حالي‌ كه‌ به‌نظر ما هيچگاه‌ آدمي‌ براي‌ پي‌بردن‌ به‌ اهميت‌ انگيزه‌ جنسي‌ نيازمند نيست‌ كه‌ اين‌ همه‌  خرافات‌ را سر هم‌ كند.  چه‌ همه‌مي‌دانند كه‌ زندگي‌ خارج‌ از احساسات‌ جنسي‌ برپا نخواهد ماند. دو جنس‌ مخالف‌ با هم‌ مي‌آميزند و تشكيل‌ خانواده‌مي‌دهند و در خانواده‌ نيز احساسات‌ پدري‌ و عواطف‌ مادري‌ و دوستي‌ و مهر پديد مي‌آيد. پدر بخاطر فرزندانش‌ به‌ كارو فعاليت‌ مي‌پردازد و چون‌ در تنازع‌ و تزاحم‌ با محيط‌ خارجي‌ قرار مي‌گيرد، و از طرفي‌ هم‌ حس‌ غلبه‌ او را از داخل‌تحريك‌ مي‌كند، در نتيجه‌ ابزار جديدي‌ براي‌ توليد و ترقّيات‌ علمي‌ بوجود مي‌آيد…
صنعت‌ نيز غريزه‌ جنسي‌ به‌ وجود آمده‌! چه‌ صنايع‌ در ابتدا به‌ منظور رفاه‌ بزم‌ جنسي‌ و لذايد و تفريحي‌ كه‌ دو جنس‌مخالف‌ مي‌خواستند، پيدا شد و سپس‌ رو به‌ توسعه‌ نهاد، شامل‌ تجملات‌ زندگي‌ گرديد. مرد براي‌ آنكه‌ خود را در برابرزن‌ نيرومند و با شهامت‌ جلوه‌ دهد هر روز فعاليت‌ تازه‌اي‌ آغاز كرد و زن‌ نيز براي‌ آنكه‌ مرد را محسور خود كند، به‌زيبايي‌ و دلربايي‌ پرداخت‌ و لياقتش‌ را از طريق‌ خانه‌داري‌ و تدبير امور منزل‌ ثابت‌ كرد. پس‌ مي‌بينيم‌ در تمام‌ موارد،غريزه‌ جنسي‌ رل‌ اصلي‌ را به‌ عهده‌ گرفته‌ و اوضاع‌ زندگي‌ را پديد آورده‌ است‌.
گرچه‌ در زندگي‌ زن‌ و مرد چيزي‌ نمي‌توان‌ يافت‌ كه‌ از دور يا نزديك‌ ارتباطي‌ با غريزه‌ جنسي‌. آنان‌ نداشته‌ باشد، ولي‌ بازنمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ تمام‌ زندگي‌ داراي‌ يك‌ انگيزه‌ و معلول‌ يك‌ عنصر واحد است‌. اما فرويد با آن‌ همه‌ نبوغش‌ به‌ اين‌اشتباه‌ درافتاده‌ و زندگي‌ را براساس‌ انگيزه‌هاي‌ جنسي‌ تفسير كرده‌ است‌.
اختلاف‌ زن‌ و مرد
اوصاف‌ عمومي‌ كه‌ براي‌ غريزه‌ جنسي‌ بيان‌ شد نبايد ما را از يك‌ حقيقت‌ مهم‌ بازدارد و آن‌ اينكه‌ بايد توجّه‌ داشته‌باشيم‌ كه‌ تمايلات‌ جنسي‌ زن‌ و مرد اختلاف‌هايي‌ هم‌ با هم‌ دارند. و اين‌ دگرگوني‌ براي‌ آنست‌ كه‌ هر يك‌ به‌ وظايف‌ ويژه‌خود در زندگي‌ بپردازد.طبيعت‌ همچنانكه‌ جسم‌ زن‌ و مرد را گوناگون‌ آفريده‌، احساسات‌، مشاعر و افكارشان‌ را نيز با هم‌ دگرگون‌ ساخته‌است‌ تا هر يك‌ وظيفه‌ ويژه‌ خود را به‌ بهترين‌ وجهي‌ ايفا كند.مرد چون‌ از نظر سازمان‌ جسمي‌ و اعصاب‌ طوري‌است‌ كه‌ عهده‌دار نبرد در محيط‌ خارج‌ از خانه‌ شده‌، تأمين‌ مخارج‌زندگي‌ را بر او وظيفه‌ كرده‌اند.
اما از سوي‌ ديگر مرد نمي‌تواند از فشار غريزه‌ جنسي‌ فرار كند، زيرا اين‌ كار با هدف‌ زندگي‌ در تضاد است‌.حال‌ براي‌ آنكه‌ اين‌ دو هدف‌ در وجود مرد به‌ تحقق‌ بپيوندد، يعني‌ هم‌ درمحيط‌ خارج‌ بتواند فعاليت‌ كند و هم‌ به‌ امورجنسي‌ بپردازد، ناچار مشاعر جنسي‌ در وي‌ كمي‌ خفيفتر از زن‌ نهاده‌ شده‌، به‌ اين‌ معنا كه‌ مرد جز در هنگام‌ زيادتي‌موادي‌ كه‌ بايد تفريغ‌ شود، نسبت‌ به‌ زن‌ هيجان‌ و تمايل‌ شديد جنسي‌ ندارد. اما زن‌ اين‌ طور نيست‌، بلكه‌ اغلب‌ پس‌ ازتحريكات‌ موضعي‌ مواد جنسي‌ را در وجود خود احساس‌ كرده‌ به‌ فكر تفريغ‌ مي‌افتد.
احساس‌ جنسي‌ در زن‌ بسي‌ عميق‌ و گسترده‌تر است‌، و در غير اين‌ صورت‌ تاب‌ تحمل‌ آلام‌ دوران‌ حاملگي‌، زايمان‌ ورنجهاي‌ ايام‌ شيرخوارگي‌ را نمي‌داشت‌. احساس‌ جنسي‌ در زن‌ تنها يك‌ نوع‌ سكر جنسي‌ است‌، يعني‌ عارضي‌ بوده‌ ومانند مرد نيست‌ كه‌ در اثر افزوني‌ مواد جنسي‌، هيجان‌ و احساس‌ به‌ او دست‌ دهد. درست‌ در لحظه‌اي‌ كه‌ كار مرد پس‌از تفريغ‌ خاتمه‌ مي‌يابد. تازه‌ نوبت‌ به‌ زن‌ مي‌رسد! بار گران‌ حمل‌ و مشقات‌ زايمان‌ و زحمات‌ دوران‌ پرورش‌ كودك‌…اموري‌ هستند كه‌ جزء لاينفك‌ احساس‌ جنسي‌ زن‌ شده‌. لذا آلام‌ آن‌ را با خوشي‌ پذيرا مي‌شود.
آري‌، ساختمان‌ جنسي‌ زن‌ مناسب‌ براي‌ تمام‌ اين‌ امور است‌، شهوت‌ جنسي‌ در مرد درحدود معيني‌ تمركز يافته‌ ولي‌زن‌ چنين‌ محدوديتي‌ را ندارد. زن‌ ــ با اختلاف‌ در مراتب‌ احساس‌ ــ در تمام‌ اعضاي‌ بدنش‌ درك‌ جنسيت‌ نهفته‌ و حتي‌هنگام‌ مقاربت‌، از مرد بيشتر مواضع‌ احساس‌ جنسي‌ دارد.بر اثر اين‌ امتيازهاي‌ طبيعي‌، زن‌ و مرد از هم‌ فاصله‌ مي‌گيرند، هر كدام‌ به‌ سوي‌ هدف‌هاي‌ ويژه‌ خود رهسپار مي‌شوند.تساوي‌ در انسان‌ بودن‌، مطلبي‌ است‌ ساده‌ و كاملاً صحيح‌. يعني‌ زن‌ و مرد دوپاره‌اند كه‌ بر روي‌ هم‌ بشريت‌ راتشكيل‌ مي‌دهند و يا بنابه‌ قول‌ افسانه‌سرايان‌ دو نيمه‌ از سيبي‌ مي‌باشند كه‌ مرد نيمي‌ از آن‌ و زن‌ نيمي‌ ديگر مي‌باشد.ولي‌ مساوي‌ بودن‌ آن‌ دو در تقسيم‌ كار و وظايف‌ زندگي‌ موضوعي‌ است‌ كه‌ هرگز قابل‌ قبول‌ نمي‌باشد، هرچند كه‌زنان‌ در چارگوشه‌ جهان‌، به‌ خاطر اين‌ مطلب‌ كنفرانس‌ها برپا كنند و سازمانها براه‌ بيندازند.آيا اين‌ انجمنها و اين‌ نطق‌هاي‌ غرض‌ آلود قادرند كه‌ طبيعت‌ اشياي‌ جهان‌ را دگرگون‌ سازند؟ آيا مي‌توانند مرد را درامور ولادت‌ و حاملگي‌ و شيردادن‌ با زن‌ شريك‌ گردانند؟ آيا مگر وظايف‌ بيولوژيكي‌ امكان‌ دارد كه‌ با چگونگي ‌جسمي‌ و رواني‌ توأم‌ نباشد؟
حاملگي‌ و بچه‌ شير دادن‌ لازمه‌اش‌ احساساتي‌ است‌ كه‌ به‌ زن‌ اختصاص‌ دارد، يعني‌ افكار زن‌، عواطف‌ و روحياتش‌به‌گونه‌اي‌ ترتيب‌ يافته‌ كه‌ بخوبي‌ از عهده‌ اين‌ وظايف‌ دشوار برمي‌آيد. مادر شدن‌ با همه‌ لوازمش‌ از نرمي‌ احساسات‌،فداكاري‌، شكيبايي‌، تحمل‌ زحمات‌ و مراقبت‌ دقيق‌ كودك‌، مربوط‌ مي‌شود به‌ چگونگي‌ خاص‌ حالات‌ رواني‌ و عصبي‌و فكري‌ زن‌ كه‌ با چنين‌ روحيه‌ و با اينگونه‌ مشخصات‌ رواني‌ عهده‌دار شغل‌ مادري‌ مي‌شود و با هماهنگي‌، وظا يف‌ ويژه‌ خود را از عهده‌ برمي‌آيد.
رقت‌ عواطف‌ و حساسيت‌ وجدان‌، حيات‌ عاطفي‌ زن‌ را تأمين‌ مي‌كند. تندي‌ و انگيزش‌ خاصي‌ كه‌ احساسات‌ زن‌ رامشخص‌ كرده‌، هرگز با جهات‌ فكري‌ و عقلي‌ جور نمي‌آيد. مادر بايد اينچنين‌ باشد تا بتواند از كودك‌ خود حمايت‌كند. كودك‌ در لحظات‌ نخستين‌ همواره‌ به‌ پاسخ‌ مثبت‌ نياز دارد و اين‌ عاطفه‌ است‌ كه‌ فوري‌ به‌ كمكش‌ مي‌شتابد و بي‌هيچ‌ درنگ‌ خواست‌هاي‌ او را برمي‌آورد. ولي‌ عقل‌، تندي‌ و كندي‌ دارد، گاهي‌ مثبت‌ است‌ و زماني‌ منفي‌، كودك‌ كجاطاقت‌ چنين‌ روش‌ حسابگرانه‌اي‌ را در تربيت‌ خود دارد؟
اين‌ بود مقام‌ طبيعي‌ زن‌، كه‌ با پيروي‌ از هدف‌ ويژه‌ خود به‌ وظايف‌ اصلي‌ و طبيعي‌اش‌ عمل‌ مي‌كند.
از سوي‌ ديگر، مرد نيز داراي‌ وظايفي‌ است‌ كه‌ بايد خود را براي‌ انجام‌ آن‌ آماده‌ كند. وي‌ بايد در محيط‌ خارج‌ بامشكلات‌ زندگي‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ كند، گاهي‌ با درندگان‌ وحشي‌ و زماني‌ با ساير قواي‌ طبيعت‌ مواجه‌ مي‌گردد. و گاهي‌نيز نظام‌ و مقررات‌ اقتصادي‌ جلوي‌ پايش‌ را مي‌گيرند و براي‌ بدست‌ آوردن‌ ساز و برگ‌ زندگي‌ او را به‌ تلاش‌ و كوشش‌وامي‌دارند. در هرحال‌ وي‌ بايد با تمام‌ اين‌ مشكلات‌ بسازد و از خود، همسر و فرزندانش‌ حمايت‌ كند.بديهي‌ است‌ كه‌ نمي‌توان‌ اين‌ وظيفه‌ مهم‌ را به‌ كمك‌ عاطفه‌ انجام‌ داد. عاطفه‌ مبناي‌ ثابتي‌ ندارد و هر لحظه‌ وضعش‌دگرگونست‌، عاطفه‌ به‌ درد كارهاي‌ مادي‌ مي‌خورد كه‌ آنها نيز حالي‌ به‌ حالي‌ شده‌، داراي‌ شرايط‌ و احوالي‌ متنوع‌ ودگرگونند. اما در شئون‌ خارجي‌ كه‌ حتماً بايد انسان‌ ثبات‌ و اراده‌ در مورد آنها به‌ خرج‌ دهد، نمي‌توان‌ از عاطفه‌ كمك‌گرفت‌. تنها فكر و عقل‌ است‌ كه‌ قبل‌ از اقدام‌ به‌ هر كاري‌، درباره‌ مقدمات‌ و نتايج‌ آن‌ محاسبه‌ مي‌كند.
اين‌ هم‌ مقام‌ طبيعي‌ مرد بود كه‌ وي‌ را به‌ هدف‌هاي‌ ويژه‌اش‌ در زندگي‌ مي‌رساند.
بسيار ديده‌ايم‌ كه‌ مرد در كارهاي‌ خود استقامت‌ عجيبي‌ نشان‌ مي‌دهد، ولي‌ به‌ لحاظ‌ جنبه‌هاي‌ عاطفي‌ ناچيز و كم‌حوصله‌ و بسي‌ زود رنج‌ مي‌باشد. اما زن‌ عواطف‌ عميق‌ و احساسات‌ بي‌شايبه‌اي‌ نسبت‌ به‌ شوهر خود ابراز داشته‌ باتمام‌ قدرت‌ مي‌كوشد كه‌ وسايل‌ آسايش‌ وي‌ را فراهم‌ آورد. اما همين‌ زن‌ هنگامي‌ كه‌ چشم‌ از حدود طبيعي‌ و وظايف‌خويش‌ فروبندد، قدمش‌ در ميدان‌ عمل‌ مي‌لغزد و تازه‌ باز جز در امور مربوط‌ به‌ طبيعت‌ زنانه‌ خويش‌ از قبيل‌ پرستاري‌،بچه‌داري‌ و آموزگاري‌ شايستگي‌ و استقامت‌ از خود نشان‌ نمي‌دهد. حتي‌ هنگامي‌ كه‌ زن‌ وارد امور تجاري‌ مي‌شود، بازبه‌ نداي‌ عاطفه‌ پاسخ‌ داده‌ به‌ شوق‌ آنكه‌ بتواند بهتر مرد دلخواه‌ خود را بيابد، تلاش‌ مي‌كند. هدف‌ نهايي‌ زن‌ در هركاري‌، تربيت‌ فرزند و سر و سامان‌ دادن‌ به‌ زندگي‌ خانوادگي‌ است‌، ولي‌ هيچگاه‌ نمي‌تواند علاقه‌ خود را از خانه‌ وخانواده‌ و فرزند بازگيرد، جز آنكه‌ موانعي‌ اجبار كننده‌ از قبيل‌ نياز به‌ مال‌، او را از احوال‌ طبيعي‌اش‌ بازدارد.اشتباه‌ نشود، مقصود ما از اين‌ سخنان‌ آن‌ نيست‌ كه‌ زن‌ و مرد را به‌ كلي‌ از يكديگر جدا ساخته‌، بگوييم‌. هيچكدام‌نمي‌توانند كار ديگري‌ را انجام‌ دهند. زيرا دانش‌، اين‌ موضوع‌ را ثابت‌ كرده‌ كه‌ جنين‌ در هفته‌هاي‌ اول‌ هيچگونه‌ امتيازي‌ندارد و حامل‌ اعضاي‌ زن‌ و مرد هر دو مي‌باشد. سه‌ ماه‌ كه‌ گذشت‌، تازه‌ مشخصات‌ يكي‌ از دو جنس‌ شروع‌ به‌ نموكرده‌، نر يا ماده‌ بودن‌ جنين‌ تازه‌ مشخص‌ مي‌گردد. در هر صورت‌ اعضاي‌ جنس‌ مخالف‌ از بين‌ نرفته‌، همچنان‌ به‌ حالت‌طفلي‌ در وجود انسان‌ باقي‌ خواهد ماند. پس‌ هر انساني‌ حامل‌ اعضاي‌ جنس‌ مخالف‌ خود نيز مي‌باشد.
دانش‌ ثابت‌ كرده‌ است‌ كه‌ در وجود زن‌ و مرد هورمونهاي‌ دوگانه‌ جنسي‌ وجود دارد و چون‌ يكي‌ از آن‌ دو بر ديگري‌غلبه‌ يافت‌، رجوليت‌ يا انوثيت‌ آشكار مي‌گردد. هورمونهايي‌ كه‌ نوع‌ جنسي‌ را مشخص‌ كرده‌اند، در هنگام‌ پيري‌ضعيف‌ شده‌، نوبت‌ به‌ غلبه‌ هورمونهاي‌ مخالف‌ مي‌رسد، لذا مي‌بينيم‌ كه‌ تارهاي‌ حنجره‌ زن‌ كلفت‌ و خشن‌، ولي‌صداي‌ مرد نازك‌ و عواطفش‌ رقيق‌ مي‌گردد.
بنابراين‌، زن‌ و مرد از نظر جنس‌ به‌ هم‌ آميخته‌اند و پيوندي‌ نزديك‌ ميانشان‌ برقرار گرديده‌. اگر زني‌ براي‌ «قضاوت‌»صلاحيت‌ داشته‌ باشد، يا توانست‌ در كارهاي‌ دشواري‌ از قبيل‌ جنگ‌ و منازعه‌ شركت‌ كند، امري‌ غيرطبيعي‌ نبوده‌است‌. همين‌ طور اگر مردي‌ به‌ شغل‌ آشپزي‌ و خانه‌داري‌ و پرستاري‌ كودكان‌ بپردازد و يا از نظر عاطفه‌ و تمايلات‌ دروني‌شبيه‌ به‌ زن‌ باشد، باز امري‌ طبيعي‌ است‌. چه‌ تمام‌ اينها معلول‌ نوعي‌ اختلاط‌ دروني‌ دو جنس‌ مخالف‌ با هم‌ مي‌باشد. بااين‌ وصف‌، سئوال‌ ما اينست‌:آيا اين‌ كارهايي‌ كه‌ زن‌ در مرحله‌ دوم‌ صلاحيت‌ آن‌را پيدا كرده‌ و اضافه‌ بر نيازهاي‌ نخستين‌ و طبيعي‌ خود انجام‌مي‌دهد، بايد او را از انجام‌ وظايف‌ اصليش‌ بازدارد؟ به‌ عبارت‌ ديگر: آيا ديگر زن‌ نيازمند نيست‌ كه‌ در انديشه‌ خانه‌و تشكيل‌ خانواده‌ و فرزند باشد؟ آيا ديگر خودش‌ مرد شده‌ و با صرفنظر از شهوت‌ جنسي‌، نبايد همسري‌ اختياركند؟
زن‌ و مرد و سرنوشت‌ انساني‌
زن‌ و مرد از نظر بشر بودن‌ با هم‌ مساويند. يعني‌ هر دو از يك‌ مبداء و از يك‌ سرشت‌ آفريده‌ شده‌اند. زن‌ و مرد مشمول‌همان‌ وضعي‌ هستند كه‌ ما در فصل‌ «نظريه‌ اسلام‌» بيان‌ كرديم‌، يعني‌ نه‌ فرشته‌ و نه‌ شيطان‌ ولي‌ به‌ اراده‌ خود قادرند كه‌مثل‌ فرشتگان‌ به‌ جهان‌ قدس‌ پرواز كنند و هم‌ مي‌توانند همچون‌ شياطين‌ به‌ پرتگاه‌ درافتند.افتخارهايي‌ كه‌ هر يك‌ از زن‌ و مرد براي‌ خود پنداشته‌اند همه‌ عاري‌ از حقيقت‌ است‌. من‌ معتقدم‌ كه‌ زن‌ و مرد هر دو،در مسير خود داراي‌ همه‌گونه‌ شرافتند و در ضمن‌ ممكن‌ است‌ فرومايه‌ نيز بشنود!
برابري‌ زن‌ و مرد تنها به‌ معناي‌ فوق‌ صحيح‌ است‌. اين‌ دو جنس‌ مخالف‌ به‌ هم‌ مي‌پيوندند و با تبادل‌ سرمايه‌هاي‌فطري‌، نيازمنديهاي‌ خود را برطرف‌ مي‌سازند. ولي‌ هرگز نمي‌توان‌ ادعا كرد كه‌ آن‌ دو در تمام‌ جهات‌ با هم‌ يكسان‌ وبرابرند، چه‌ اين‌ سخن‌ علاوه‌ بر آنكه‌ مايه‌ اغراق‌گويي‌ دارد، تمام‌ حقايق‌ جسمي‌، رواني‌، بيولوژي‌ و فيزيولوژي‌ زن‌ ومرد را انكار مي‌كند.روابط‌ زن‌ و مرد هرگز بر پايه‌ جنگ‌ و ستيز نيست‌. تا هر يك‌ اسلحه‌اي‌ نيز به‌ دست‌ بگيرد و مادام‌العمر در كمين‌ ديگري‌باشد.بي‌شك‌ زن‌ در طول‌ تاريخ‌ صدمه‌ ديده‌ و بسي‌ مورد اهانت‌ واقع‌ شده‌ است‌. او را همواره‌ به‌ جرم‌ آنكه‌ بچه‌ مي‌زايد وكار و شئون‌ مردان‌ را عهده‌دار نيست‌، سرزنش‌ مي‌كرده‌اند.اما اين‌ سقوط‌ به‌ بشريت‌ است‌ و ما هرگز نبايد خود را بدان‌ مبتلا سازيم‌. براي‌ جبران‌ اين‌ سرزنش‌ بود كه‌ عده‌اي‌ به‌ زن‌حق‌ دادند كه‌ فعاليت‌ كند و براي‌ خود پول‌ دربياورد. ولي‌ اين‌ امر سبب‌ گرديد كه‌ در اروپا زن‌ مطلق‌العنان‌ گردد و خود رابه‌ هر حيواني‌ كه‌ از وجودش‌ آتش‌ شهوت‌ برمي‌خيزد، تسليم‌ نمايد. در آمريكا زن‌ در حقوق‌ اقتصادي‌ با مرد مساوات‌دارد و خود در به‌ دام‌ انداختن‌ مردان‌ ابتكار عمل‌ دارد و در ابراز تمايل‌ جنسي‌ نيز از آنان‌ پيشي‌ مي‌گيرد.
ولي‌ آيا اين‌ همان‌ شرافتيست‌ كه‌ زنها به‌ دنبالش‌ مي‌گردند؟ يا نگون‌بختي‌ است‌ كه‌ به‌ نام‌ استقلال‌ و آزادي‌ او را بي‌خانمان‌ گردانيده‌؟!
آميزش‌ زن‌ و مرد
چون‌ دو جنس‌ مخالف‌ نسبت‌ به‌ هم‌ تمايل‌ شديدي‌ دارند و اين‌ تمايل‌ از سرشت‌ آنان‌ ناشي‌ گرديده‌، ناچار بايد به‌گونه‌اي‌ با هم‌ آميزش‌ كنند. انسان‌ در آميزش‌هاي‌ جنسي‌ بايد تابع‌ يكي‌ از اين‌ دو حالت‌ باشد: يا تمام‌ زنان‌ به‌ نحوي‌ دراختيار تمام‌ مردها قرار گيرند، و يا آنكه‌ يك‌ زن‌ به‌ يك‌ مرد، و يك‌ مرد به‌ يك‌ زن‌ مختص‌ گردد.(دانشمندان‌ جامعه‌شناسي‌ درباره‌ روابط‌ زن‌ و مرد پنج‌ نوع‌ علاقه‌ بيان‌ كرده‌اند: 1ـ اشتراك‌ جنس‌ زن‌ و مرد 2ـ چند زن‌ و چند شوهر 3ـ يك‌ زن‌ و چند شوهر4ـ يك‌ شوهر و چند زن‌ 5ـ يك‌ زن‌ و يك‌ شوهر. ولي‌ ما در بحث‌ خود فقط‌ دو نوع‌ از آن‌ يعني‌ حالت‌ اول‌ و پنجم‌ را كه‌ اشتراك‌ يا انحصار مطلقست‌ را ايرادكرده‌ايم‌. م‌)
اسلام‌ ـ و تمام‌ اديان‌  ـ حالت‌ دوم‌ را برگزيده‌اند. ولي‌ دنياي‌ غرب‌ دوست‌ دارد كه‌ اوضاع‌ را در جامعه‌ خود به‌ حالت‌اول‌ برگرداند. اكنون‌ بايد ببينيم‌ كدام‌ يك‌ از اين‌ دو حالت‌ بيشتر با طبع‌ بشر سازگار بوده‌ مصالح‌ وي‌ را تأمين‌ مي‌كند؟
نخست‌ درباره‌ اوضاع‌ غرب‌ بحث‌ مي‌كنيم‌، ولي‌ نه‌ از نظر جنبه‌هاي‌ اخلاقي‌، زيرا روانشناسان‌ از اينگونه‌ مباحث‌ بدشان‌مي‌آيد. از اين‌ رو ما فقط‌ از نظر بحث‌ پسيكولوژي‌ به‌ اين‌ موضوع‌ خواهيم‌ نگريست‌.هنگامي‌ كه‌ دنياي‌ غرب‌ به‌ هرج‌ و مرج‌ جنسي‌ روي‌ آورد، مي‌خواست‌ از قيود خشك‌ آيين‌ مسيحيت‌ خود را رها كند.آييني‌ كه‌ انگيزه‌هاي‌ فطري‌ را سركوب‌ مي‌كرد و حتي‌ درباره‌ منافع‌ و مصالح‌ انسان‌ نيز سنگ‌ مخالفت‌ مي‌افكند.اينان‌ گمان‌ برده‌اند كه‌ اينگونه‌ آزادي‌ بلاشرط‌، هرگونه‌ اشكال‌ جنسي‌ را حل‌ مي‌كند. ولي‌ هر روز كه‌ اين‌ تمدن‌ براساس‌ماديات‌ رو به‌ تكامل‌ مي‌رود، مشكلات‌ امور جنسي‌ در اجتماعشان‌ افزونتر مي‌گردد.
اكنون‌ غرب‌ مربي‌ بشر گرديده‌ مي‌خواهد با اعطاي‌ آزادي‌ نامحدود، او را از واپس‌زدگي‌ احساسات‌ نجات‌ بخشد. به‌دختر و پسر مي‌گويد: به‌ همه‌ جا مي‌توانيد براي‌ ارضاي‌ تمايلات‌ شهوي‌ خود برويد، ديگر كسي‌ از وجدان‌ خود يا ازاجتماع‌ و حكومت‌ و يا از خدا نبايد شرم‌ كند و بدانيد هرچه‌ مي‌كنيد كاري‌ پسنديده‌ و خوبست‌.
مردم‌ نيز به‌ لذّت‌ و عيش‌ پرداختند… سپس‌ دنيا در انتظار اين‌ معجزه‌ شد كه‌ روزي‌ غريزه‌هاي‌ گرسنه‌ سير شوند وبدنهاي‌ پرهيجان‌ به‌ آرامش‌ گرايند و در نتيجه‌، زندگي‌ و جامعه‌ انسانها آرامش‌ و بهبودي‌ يابد. ولي‌ آيا واقعاً چنين‌معجزه‌اي‌ بوقوع‌ پيوست‌؟
در جواب‌ اين‌ پرسش‌، بايد سخنان‌ غرض‌آلود طرفين‌ را كنار زد و تنها در متن‌ جريان‌ روز مطالعه‌ كرد. به‌ چگونگي‌اوضاع‌ در آمريكا نظر مي‌افكنيم‌. چه‌ آمريكا اول‌ اجراي‌ تمايلات‌ جنسي‌ را تا آخرين‌ حد امكان‌ تجويز كرده‌، و ثانياً دربخش‌ آمارگيري‌ و ارزيابي‌ امور اجتماعي‌، اين‌ كشور اهميت‌ بسزايي‌ دارد.
ابتدا مردم‌ و سپس‌ دانشمندان‌ تصور كردند كه‌ آزادي‌ در شهوات‌، آتش‌ غريزه‌ را خاموش‌ مي‌كند، غافل‌ از اينكه‌ غريزه‌داراي‌ اين‌ خاصيت‌ است‌ كه‌ هيچگاه‌ نبايد سير شود و هر اندازه‌ كه‌ بيشتر به‌ او بخورانند آزش‌ افزونتر مي‌گردد.غريزه‌ بايد هميشه‌ گرسنه‌ و تقاضامند بماند تا زندگي‌ بچرخد. از سوي‌ ديگر حكمت‌ اقتضا نموده‌ كه‌ اين‌ گرسنگي‌طوري‌ نباشد كه‌ يكسره‌ تمام‌ زندگي‌ را قبضه‌ كند، چه‌ در اين‌ صورت‌ زندگي‌ جهنمي‌ خواهد بود طاقت‌فرسا. پس‌زندگي‌ شامل‌ دو بخش‌ گرديده‌، بخشي‌ گرسنگي‌ است‌ و بخش‌ ديگر سيري‌ كه‌ در آن‌ انسان‌ به‌ تهيه‌ خوراك‌ براي‌لحظات‌ گرسنگي‌ مي‌پردازد. اين‌ ساده‌ترين‌ شكل‌ زندگي‌ است‌ كه‌ بسيار شبيه‌ به‌ زندگي‌ ساير حيوانات‌ مي‌باشد.
اما شيوه‌ تكامل‌ هرگز بشر را در اين‌ حد متوقف‌ نساخت‌. بلكه‌ قدم‌ به‌ قدم‌ او را به‌ «اصلاح‌» وسايل‌ زندگي‌ و تنظيم‌ امورمعاش‌ پيش‌ برد. همان‌طور كه‌ در جسم‌ انسان‌ اصلاحات‌ مهمي‌ پديد آمد، يعني‌ توانست‌ حرف‌ بزند، روي‌ دو پا بايستدو ستون‌ فقراتش‌ را راست‌ نگاه‌ دارد و راه‌ برود… همچنين‌ در روان‌ وي‌ نيز دگرگونيهاي‌ مهمي‌ به‌ مقتضاي‌ تكامل‌ پديدآمد. انسان‌ موفق‌ گرديد كه‌ با تنظيم‌ و اصلاح‌ وسايل‌ زندگي‌ غرايز خود را بهتر اشباع‌ كند. آنگاه‌ عواطف‌ واحساسات‌جديدي‌ پيدا شد كه‌ بشر با الهام‌ از غريزه‌، آنها را پايه‌ فنون‌ مختلف‌ و تمدنهاي‌ گوناگوني‌ قرارد اد.
اكنون‌ برگرديم‌ و نحوه‌ فعاليت‌ غريزه‌ را در قلمرو جسم‌ بررسي‌ كنيم‌:تجربه‌ ثابت‌ كرده‌ كه‌ غذاي‌ زياد بهيچوجه‌ آز غريزه‌ را فرونمي‌نشاند. برعكس‌، آنچنان‌ آن‌ را مشتعل‌ مي‌سازد كه‌ گاهي‌كار آدمي‌ به‌ ديوانگي‌ هم‌ كشيده‌ مي‌شود. همه‌ بر اين‌ سخن‌ درست‌ و منطقي‌ اتّفاق‌ نظر دارند.
شواهد اين‌ مطلب‌ را از زندگي‌ مردم‌ آمريكا به‌ دست‌ آورده‌ايم‌. چه‌ اگر آزادي‌ بلاشرط‌ در امور جنسي‌ كار غريزه‌ را به‌سامان‌ مي‌رسانيد، ديگر نبايد در آن‌ كشور اوضاع‌ فجيعي‌ كه‌ حاكي‌ از روزگار محروميت‌ انسانهاست‌، دوباره‌ به‌چشم‌بخورد.
تمايل‌ جنسي‌ و اسلام‌
اسلام‌ ميل‌ جنسي‌ را آنچنان‌ ارج‌ نهاده‌ كه‌ از شئون‌ عبادي‌ قلمدادش‌ كرده‌ است‌. از اين‌ رو پيامبر اسلام‌ بسيار راجع‌ به‌ آن‌تأكيد مي‌كرد و حتي‌ فرمود:  «با ازدواج‌ نيمي‌ از دين‌ خود را تكميل‌ كنيد.»باز پيغمبر فرمود:«از دنياي‌ شما دو چيز را پسنديده‌ام‌، عطر و زن‌، اما نماز به‌ منزله‌ نور چشم‌ منست‌.»
سياق‌ اين‌ كلام‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ زن‌ از نظر جنسي‌ تا پاي‌ نماز بالا آمده‌ و همچون‌ عطر مشام‌ جان‌ را نوازش‌ مي‌دهد!
مسلمانان‌ هنگام‌ مقاربت‌ جنسي‌ نام‌ خدا را متذكر مي‌شوند و معناي‌ اين‌ كار آنست‌ كه‌ عمل‌ جنسي‌ از نظر ايشان‌ چنان‌پاك‌ و روحاني‌ تلقي‌ گرديده‌ كه‌ شايسته‌ بردن‌ نام‌ خدا به‌ هنگام‌ آنست‌.
نيروي‌ جنسي‌ به‌ لحاظ‌ مبداء، امري‌ بيولوژيكي‌ است‌ كه‌ بدون‌ آن‌ زندگي‌ در زمين‌ ادامه‌ نخواهد يافت‌. اسلام‌ نيز براي‌تأمين‌ مقاصد عالي‌ زندگي‌ بسيار كوشيده‌ و به‌ هرچه‌ كه‌ در اين‌ باره‌ مؤثر باشد، ارج‌ نهاده‌ است‌.
اما مردم‌ بايد به‌ هنگام‌ عمل‌ منظم‌ باشند. اگرچه‌ از طرف‌ اسلام‌ به‌ آنان‌ حق‌ داده‌ شده‌ كه‌ در وجود خود هرگونه‌ تمايل‌ وانگيزه‌اي‌ را احساس‌ بنمايد، ولي‌ در مقام‌ اجراي‌ آنها بايد به‌ اندازه‌ معقول‌ اكتفا كند و توانايي‌ كنترل‌ خويشتن‌ را در آن‌سوي‌ مرز معقول‌، داشته‌ باشند.
اين‌ مطلب‌ در فصل‌ «نظريه‌ اسلام‌» بطور مشروح‌ بيان‌ شد و در آنجا گفتيم‌ كه‌ منطق‌ اسلام‌ با سركوبي‌ انگيزه‌هاي‌ فطري‌مخالفست‌، ولي‌ آنها را همين‌طور هم‌ آزاد رها نكرده‌، بلكه‌ بخاطر تأمين‌ مصالح‌ فردي‌ و اجتماعي‌ حدودي‌ را در اين‌زمينه‌ مقرر داشته‌ است‌.
غرايز در محيط‌ اسلام‌ بسوي‌ هدف‌هاي‌ معقول‌ و اصيل‌ خود سوق‌ داده‌ مي‌شوند و بر مردم‌ چيزي‌ خارج‌ از تواناييشان‌تحميل‌ نمي‌گردد. اسلام‌ براي‌ افراد مباح‌ شمرده‌ است‌ كه‌ به‌ تمايل‌ جنسي‌ پاسخ‌ بگويند، ولي‌ نه‌ آنكه‌ بر روي‌ يكديگربجهند! و ننگ‌ و رسوايي‌ ببار آورند. اين‌ خود يكي‌ از وقايع‌ مسلم‌ جهان‌ انسانيت‌ است‌ كه‌ با قطع‌ نظر از عقيده‌ و اديان‌او را از ساير حيوانات‌ امتياز و برتري‌ مي‌بخشد.
اسلام‌ در افقي‌ وسيع‌ تمام‌ انسانها را يكجا منظور كرده‌ و گذشته‌ و آينده‌ را همراه‌ با زمان‌ حالشان‌ درنظر آورده‌ است‌.بنابراين‌، فرد حق‌ ندارد كه‌ برخلاف‌ مصالح‌ خود يا نسلهاي‌ آتيه‌ عملي‌ انجام‌ دهد. اسلام‌ هدف‌هاي‌ عاليتري‌ را براي‌انسان‌ پيش‌بيني‌ كرده‌ و به‌هيچ‌وجه‌ او را در محيط‌ محدود ماديت‌ زنداني‌ نمي‌كند.
گذشته‌ از عقيده‌ و ميان‌، علم‌ نيز ثابت‌ كرده‌ است‌ كه‌ زندگي‌ منحصراً فعاليت‌هاي‌ بيولوژيكي‌ نيست‌ و اينگونه‌ امور به‌تنهايي‌ نمي‌توانند كامروايي‌ بشر را تضمين‌ كنند. جمال‌ كه‌ امري‌ زايد بر ضروريات‌ زندگيست‌ ابواب‌ ديگر به‌ روي‌ ماگشوده‌ و راه‌ تكامل‌ را تا بي‌نهايت‌ برايمان‌ بازكرده‌ است‌.
اسلام‌ حاضر نيست‌ كه‌ مردم‌ كارهاي‌ يكنواختي‌ انجام‌ دهند و همواره‌ از غريزه‌ تبعيت‌ كنند. بشر همچنانكه‌ با نيرو وهوش‌ و ثروت‌ موجبات‌ برتري‌ خود را فراهم‌ مي‌آورد، بايد در قلمرو احساسات‌ رواني‌ نيز بكوشد تا به‌ جايگاه‌ ممتازي‌برسد. بشر در محدوديت‌ پرتگاه‌ غريزه‌ هرگز قادر به‌ تكامل‌ نيست‌. اسلام‌ به‌ تمام‌ جهات‌ زندگي‌ بشر در يك‌ لحظه‌پاسخ‌ مي‌گويد. هنگامي‌ كه‌ انگيزه‌ جنسي‌ را اشباع‌ مي‌گرداند به‌ تأمين‌ نسل‌ نيز پرداخته‌، شهوت‌ سركش‌ را هم‌ به‌ بندكنترل‌ درمي‌كشد.
تمايل‌ زن‌ و مرد به‌ هم‌ از نظر اسلام‌ جرياني‌ طبيعي‌ شناخته‌ شده‌ و حتماً بايد اينچنين‌ باشد. در قرآن‌ نيز اين‌ معنا تصريح‌گرديده‌ است‌ كه‌ خداوند دل‌ زن‌ و مرد را به‌ گونه‌اي‌ آفريده‌ كه‌ نسبت‌ به‌ هم‌ ابراز تمايل‌ و نزديكي‌ مي‌كنند. خداوند در قرآن‌ مي‌فرمايد:«از نشانه‌هاي‌ خدا يكي‌ اينست‌ كه‌ جفت‌ شما را از جنس‌ خودتان‌ آفريده‌ تا با او انس‌ بگيريد، و ميان‌ شما دوستي‌ ومهرباني‌ قرارداده‌…» (روم‌:21).
وسيله‌ يا هدف‌؟
از نظر اسلام‌، ميل‌ جنسي‌ با آن‌ همه‌ اهميتش‌ فقط‌ بايد بخاطر حفظ‌ نوع‌ و توليد نسل‌ بكار رود. فعاليت‌ جنسي‌ رأساًمنظور نبوده‌، بلكه‌ خود هدفي‌ مشخص‌ در زندگي‌ دارد.
قرآن‌ مي‌گويد:نساوكم‌ حرث‌ لكم‌ (بقره‌: 223)«زنان‌ شما كشتزار شمايند»
يعني‌ زن‌ زمين‌ مناسبي‌ است‌ كه‌ در آن‌ بايد بذر افشاند و بايد كاملاً مراقبش‌ بود تا ميوه‌اي‌ سالم‌ به‌ ما تحويل‌ دهد. اسلام‌عقيده‌ خود را درباره‌ امور جنسي‌ با اين‌ بيان‌ لطيف‌ از نخستين‌ روز اظهار داشته‌ و هرگز ارضاي‌ تمايلات‌ شهوي‌ راآخرين‌ هدف‌ براي‌ بشر ندانسته‌ كه‌ خوشبختانه‌ اين‌ نظريه‌ با تمام‌ حقايق‌ علمي‌ و تجربي‌ سازگار آمده‌ است‌.
برخي‌ شايد چنين‌ فكر كنند كه‌ بكار بردن‌ ميل‌ جنسي‌ به‌ هرگونه‌ كه‌ صورت‌ گيرد، توليد نسل‌ را تأمين‌ مي‌كنند. بنابراين‌،ديگر چه‌ لزومي‌ دارد كه‌ انسان‌ درباره‌ آن‌ توجّه‌ و دقّت‌ بسيار مبذول‌ دارد؟
در جواب‌ گوييم‌: خير، مطلب‌ اينگونه‌ نيست‌. زيرا اگر انسان‌ باور كند كه‌ غريزه‌ خودش‌ منظور نبوده‌ بلكه‌ هدف‌ عاليتري‌در پيش‌ دارد، خود طغيان‌ شهوت‌ را مي‌كاهد از آن‌ به‌ حد معتدلي‌ قانع‌ مي‌شود. مثلاً اگر كسي‌ پنداشت‌ كه‌ خوردن‌هدف‌ نهايي‌ انسان‌ است‌ با تمام‌ نيرو مي‌كوشد تا هرچه‌ بيشتر شكمي‌ از عزا دربياورد! بديهي‌ است‌ كه‌ شخص‌ با چنين‌باوري‌، وضع‌ موحشي‌ بخود مي‌گيرد و پس‌ از خراب‌ شدن‌ جهاز هضم‌، ديگر حتي‌ از خوردن‌ هم‌ لذّتي‌ نخواهد برد.ولي‌ كسي‌ كه‌ غذا را به‌ خاطر سلامت‌ مزاج‌ و ادامه‌ زندگي‌ صرف‌ مي‌كند، هرگز اسراف‌ ندارد و حركات‌ موجب‌آبروريزي‌ از وي‌ سر نمي‌زند. چنين‌ شخصي‌ هم‌ لذّت‌ غذا را فهميده‌ و هم‌ سلامتي‌ مزاج‌ خود را تأمين‌ كرده‌ است‌.
در امور جنسي‌ نيز مطلب‌ بدين‌ قرار است‌. يعني‌ كسي‌ كه‌ در زندگي‌ معتقد به‌ شهوتراني‌ شد، آنچنان‌ افراط‌ و گستاخي‌ وولخرجي‌ از خود بروز مي‌دهد كه‌ سرانجام‌ كارش‌ به‌ كوفتگي‌ اعصاب‌ و زيان‌ جسم‌ و جان‌ خواهد رسيد. ولي‌ انسان‌ كه‌تمايلات‌ جنسي‌ را وسيله‌ براي‌ توليد نسل‌ شناخته‌ از اسراف‌ خودداري‌ مي‌كند و با بكار بردن‌ حد اعتدال‌، هميشه‌ ازلذايذ اين‌ غريزه‌ برخوردار است‌.
پس‌ ما در اين‌ باره‌ با دو بينش‌ سر و كار داريم‌ كه‌ هر يك‌ از آن‌ دو از نظر اجتماعي‌ نيز اوضاعي‌ گوناگون‌ پيامد خواهدشد. در اجتماعي‌ كه‌ مردم‌ شهوت‌ را هدف‌ پنداشته‌اند فقط‌ در فكر اين‌ هستند كه‌ كام‌ ببرند و عياشي‌ كنند. مقررات‌اجتماعي‌ از نظر اين‌ افراد هيچگونه‌ احترامي‌ ندارد چه‌ براي‌ محدوديت‌ آنان‌ وضع‌ شده‌ و نمي‌گذارد كه‌ افراط‌گريهاي‌جنون‌آميز شهوات‌ باعث‌، اختلال‌ وضع‌ مردم‌ و اجتماع‌ گردد. پس‌ اگر اجتماعي‌ امور جنسي‌ را هدف‌ بشناسد به‌ پستي‌و انحطاط‌ روي‌ برده‌ و اگر از پس‌ اين‌ لذايذ حيواني‌ هدف‌هاي‌ ديگري‌ را هم‌ درنظر بگيرد رستگاري‌ يافته‌ و به‌ انسانيت‌رسيده‌ است‌.
تمام‌ انگيزه‌هاي‌ طبيعي‌ بشر هم‌ عامل‌ انحطاط‌ و هم‌ عامل‌ تكامل‌ است‌، و اين‌ معني‌ درباره‌ امور جنسي‌ به‌ شديدترين‌وضعي‌ بروز كرده‌ است‌. چه‌ همانطور كه‌ در پيش‌ گفتيم‌، نيروي‌ جنسي‌ پايگاه‌ بسيار استواري‌ در روان‌ اشغال‌ كرده‌ وتأثيرهاي‌ عميقي‌ در ساير احساسات‌ آدمي‌ دارد. روي‌ همين‌ اصل‌ است‌ كه‌ اخلاق‌ نيز بيشتر به‌ اين‌ انگيزه‌ وابستگي‌ پيداكرده‌، تا جايي‌ كه‌ چون‌ نام‌ اخلاق‌ را مي‌شنويم‌ فوري‌ ذهن‌ ما به‌ سراغ‌ امور جنسي‌، كژيها و راستيهاي‌ انسان‌ در مسايل‌مربوط‌ به‌ آن‌ مي‌رود.
نوشته: استاد محمد قطب
به نقل از نوگرا
Advertisements

چگونه می توان وجدان کار را در افراد برانگیخت؟

4 سپتامبر
از آنجا که موضوع بحث مربوط به « انسان » است ، و آنهم موضوعی از « درونیاتش » وی ؛ ونیز از آنجا که در بینش اسلامی ، انسان موجودی است دو بعدی ، مرکب از جسم و روح ؛ هر بحثی بدون توجه کامل به «انسان» و« دو بعدی بودن وی » ، و جهاتی دیگر که مورد نیاز باشد ؛ بحثی سطحی ، و بدور از عمق ، و بی صیغه علمی خواهد بود .این بحث در سه فصل ، عرضه میشود :
فصل اول : بیان مسائلی مربوط به « انسان شانسی » که با توجه عمیق به آنها ، مطالب فصل دوم ، کاملا” واضح خواهد بود . در فصل دوم : بیان مسائلی مبتنی بر شناخت درست انسان ، برای برانگیختن وجدان کار در او . فصل سوم که بیان بعضی از ادله مربوط به بندهای یازده گانه فصل اول .
« فصل اول »
1_ شخصیت تازه « روح » که در اثر تماس و ترکیب با جسم حاصل میشود ، در اصطلاح قرآن ، « نفس » نام گرفتته است . اینشخصیت تازه ، دارای ویژگیها وو حالات مختلی است ،که به اعتبار جهتش در مقابل بدیها ، در یک دسته بندی وسیع ، از آن به « اماره » ، و«لوامه» ، و «مطمئنه » تعبیر شده است . بایستی توجه داشت که هم نفوس ، دارای هر سه حالت میباشد.بدین معنی ک در مقابل بعضی از بدیها ، نفس حالت امر به بدی و در مقابل بعضی دیگر حالت سرزنش و ملامت ( با توجه به درجات مختلف لوام ) و در مقابل بعضی دیگر حالت ثبات و قرار و اطمینان دارد .
2_ قرآن ، و جه تمایز روح انسان را از دیگر جانداران ، دارا بودن دو قوه « علم » و « اراده » معرفی میکند .
قوه علم ، با استفاده از سه وسیله « بصر » ، « قلب » ، و « سمع » روح انسان را قادر میسازد خود وو جهان از خود را در حد امکان بشناسد ، کسب معرفت کند .
« بصر » مسوول شناخت بررسی عالم شهاده ، و کشف سنن حاکم بر جهان مادی است .
« قلب » یافته های بصر را با عالم غیب پیوند میدهد ، و از وراء محسوسات . مشهودات ، چهره نا مشهود و پنهان را می نمایاند.
و « سمع »نیز مجموعه ارزشها و قیم را از جانب خداوند قانون گذار دریافت میدراد .
پس از اینها نوبت قوه « اراده » است که در مقابل یافته های توصیفی بصر و قلب ، و یافته های تکلیفی سمع ، اتخاذ موضع کند : بپذیرد و با آنها منطبق شود یا نپذیرد و سرباز زند .
3_ مسولیت « خلافت » در زمین ، که مخصوص انسان است ، در دو مظهر جلوه می یابد : الف ) تزکیه انسان ( رشد در خور و سزاوار استعدادهای او ، و فعلیت یافتن همه قوایش که نتیجه اش «فلاح » است.) ب ) استعمار زمین .
با توجه به این دو مظهر ، خصوصا” مظهر دوم ، بدیهی است که: اداء این تکلیف ،جز با اجتماع طولی و عرضی هم انسانها ( اجتماع همه نسلها و همه افراد یک نسل ) ممکن نیست .و واض است که منظور از این اجتماع هم ، اجتماع کالبدی و جدی نیست؛ بلکه اجتماعی است که قرآن ، از آن به« تعاون » ، تعبیر میکند . تعاون هم بدون « تفاهم » میسور نمی باشد . و از اینجا ضرورت و جود وسیله تفاهم ، و تبادل یافته ها و مفهومها  در طول تاریخ حیات انسان ، یعنی : « بیان بر همه هویدا خواهد بود .
4_ انسان موجودی است که در دایره وسع « جبر » سنن و قوانین حاکم بر وجود ، « مختار » و دارای توان انتخاب است . بسیاری از اوقات تحت تاثیر عوامل مختلف ، یعنی از انسانها قوای ادراکی و وسایل کسب شناخت و معرفت خود را ، یا بکلی تعطیل میکنند ؛ و یا بصورتی ناقص و مخدوش ، از آنها استفاده میکنند .
ضرورت وجود « تبصره » و «تذکر» به نسبت انسان ، از اینجا نمایان است .
5_ در بینش اسلامی ، انسان موجودی منقطع از « گذشته » و « آینده » نسبت . این زمینی که او را مسوول عمران و آبادیش ساخته اند ، تاریخی به قدمت چهار میلیارد سال دارد ، و طی مراحل مختلفی بصورت « مهدی » ی در آمده که تمام وسایل و امکانات لازم را برای حیات ماذیش در بر دارد .
و پس از مرگ هم در نشأتی دیگر ، به ادامه مسیر خواهد پرداخت ، و در  آنجا نتیجه خود را درو خواههد کرد . این مطلب به اندازه ای مهم است ، که بخش عظیمی از قرآن را به خود اختصاص داده است .
6_ ایمان به « آخرت » بعنوان ایمان به حقایقی در مسیر آینده انسان ؛ رکنی اساسی از ارکان عقیده اسلامی است . قرآن در همه جا ، ایمان به آخرت را به عنوان اساسی ترین موجب تخلق به فضایل ، و بی ایمانی به آخرت ، و یا درک غلط و آشفته از آن را به عنوان اساسی ترین عامل ارتکاب رذایل محسوب میدارد . حتی علت اصلی اصرار بر شرک ، و گریز از پذیرش قلبی و عملی « توحید الوهیت » را از سوی مشرکین ،بی ایمانی به آخرت میداند .
7_ طریقه قرآن رای اثبات آخرت ، بر این فرمول استور است که : « با جلب توجه مخاطبین به محسوسات و مشهودات ، در وجود  خود انسان و جهان خارج از (آیات و انفسی آفاقی ) ، و او داشتنشان به تفکر و اندیشه درانها ، پی به وجود غیب و نامشهود برده شود.»
آیاتی که امکان قضیه را نشان می دهند، بیشتر حول سه محور « قدرت خداوند»و «آفرینش انسان » ،و« احیاء زمین مرده بوسیله آب باران»، دور میزنند.
و آیاتی که وجود قیامت را واجب نشان می دهند، بیشتر حول دو محور « وجود نعم» و « عدم تساوی خوب و بد » می گردند.
8- در بینش دینی ، انسانها بگونه ای تربیت می شوند، که استعدادهای خود را در میان رقابتهای منفی هدر ندهند. بلکه آنها دعوت می شوند تا در میدان مسابقه و رقابت مثبت، خود را به مقام با عظمت «مغفرت» و «جنت» الهی نائل سازند.
9- انسان فطرتاً « پاداش طلب» آفریده شده است . یعنی همه انسانها دوست دارند نتیجه کار خود را مشاهده کنند ؛ و از پاداش و بهره زحمت خود بهره مند شوند.
«ایثار»و ترجیح دادن دیگران بر خود ، در بینش دینی ، یک «تکلیف » نیست ، بلکه یک «فضیلت» است . نمی توان از افراد یک جامعه خواست که مبنای زحمات خود را بر ایثار بنا کنند.
10- همچنانکه در بند 3 اشاره شد، «تعاون» امری است ضروری ، که بدون آن امکان ارائه مسئولیت های اجتماعی نیست.و اینهم به لحاظ «متصل بودن» مسئولیت انسان از ابتداء تا انتهاء حیات، و نیز «تنوع » بسیار گسترده نیازهای انسانی است. یکی از مهمترین آفاتی که امکان تعاون را منتفی می کند ، از بین رفتن « اعتماد» است . به عبارتی دیگر ، در هر واحد اجتماعی بزرگ یا کوچک که رکن اعتماد منهدم شود ، امکان تعاون نیز نابود خواهد شد. و بهمین دلیل است که در مسئولیت ، از کار کسانی که نتیجه عملشان ، ریشه اعتماد، و بالتبع تعاون را می خشکاند، به «ظلم » تعبیر شده است.
با توجه به توضیحات فوق الذکر ،- که ضرورتاً بسیار موجز بود- و نیز دقت در این نکته که اکثر انسانها موجوداتی نیستند که بی توجه به ساخت روانی و عوامل مؤثر در تربیتشان، بتوان یک شبه آنها را تغییر داد، و وجدان کار ار در آنان برانگیخت؛ به فصل دوم می پردازیم:
فصل دوم:
به نظر من ، مسئولیت اصلی این امر مهم ، بر عهده نظام آموزشی و پرورشی جامعه است. و این مسئولیت از همان سالهای ابتدائی تعلیم و تربیت شروع می شود. نظام آموزشی یک جامعه اسلامی از همان سالهای ابتدائی (با در نظر گرفتن سطح فهم، . زبان مناسب) مؤظف است برای اینکار برنامه ریزی کند.
روح و لب برنامه ها هم ، همان ایجاد شناخت درست از «انسان» و «آینده او » است . اگر فارغ التحصیلان هر نظام آموزشی، انسان ومنزلت درست او را بشناسند؛ و بفهمند که چه مجموعه عظیمی در جهان آفرینش ، هماهنگ با هم ، و تحت تدبیر ربوبی ، امکان ادامه حیات آنها را فراه ساخته است ؛ و یقین پیدا کنند که ادامه حرکت آنها در جهانی دیگر، امری است محتوم و قطعی؛ و مطمئن شوند که این ، خود و اعمالشان هستند که آینده را خواهند ساخت؛ و بدانند در جهانی که ابر و باد و مه فلک در کارند، تا تو نانی به کف آری ، غفلت ار مسئولیت و غائب بودن در میدان مسابقه مثبت، مقبول و پذیرفتنی نیست؛و…. نه تنها وجدان کاریشا احتیاج به برانگیختن ندارد، بلکه در وسیع ترین سطوح، کار را از هم می ربایند.
یک انسان دینی ،«ارزش کار » را می داند. او می داند که اگر هر مسئولیتی را اگر چه کاملاً مادی، با قصد قرب به خالق هستی ، و پیشرفت بیشتر در مسیر کمال، به انجام رساند، «عبادت» کرده است.
و اینجا تفصیل مطلب :
الف) در کتابهای درسی ، بایستی از همان ابتدای آموزش ، با تکیه بر فرمولی که در بند7 بدان اشاره رفت، دانش آموزان را با خودشان و جهان خارج از خودشان آشنا ساخ. این برنامه آخرین سطوح تحصیلی بایستی ادامه داشته باشد.
نکته مهم در این قسمت ، آن است که: این آموزشها حتماً مسائل هر دو قوه بصر و قلب را در بر گیرد . یکی از مهمترین ایرادهای اموزش علوم طبیعی در سطوح بالا، توجه همه جانبه به آموزش مسائل قوه بصر ، و غفلت کامل از مسائل قوه قلب است.(به بند 3توجه شود).
مثلاً: آموزشهای رایج رشته های پزشکی را در نظر بگیرید: یک دانشجوی رشته پزشکی که موضوع مورد مطالعه اش برای چند سال تحصیلی، «جسم انسان» است، تمام مطالبی را که فرا می گیرد، در محدوده جزئی ترین شناخت ها ، تا شناخت های اساسی ؛ بی ارتباط و گسسته از عالم غیب می آموزد. او هزاران نام لاتینی را برای اجزاء مختلف سلولها ، و بافت ها، و ماهیچه ها ، و رگها، و تارهای عصبی ، و پوست، و مایعات بدن و … به ذهن می سپارد، بی آنکه به این حقیقت دعوت شود که این مشهودات دقیق و بسیار منظم را – که هر کدام به تنهائی و نیز همه با هم ، زیباترین و عالیترین معجزه های صنعت و نقاشی را تشکیل میدهند-، منقطع از صانع و نقاش با عظمتش نبیند، و آنچنان شیفته اسمها نشود که مسمس را در نیابد؛ و از عالم شهاده، به عالم غیب پرواز نکند.
اینچنین دانشجویی پس از فراغت از تحصیل، اگر همه جانبه احساس مسئولیت نکرد ، و خود را از تاجری که فقط جمع می کند و می شمارد جدا ندانست ؛ باید او را معلول نظام آموزشی بدانیم ، که وظیفه اش را درست انجام نداده است.
ب) آموزش مسائل مربوط به قوه سمع( به بند2 رجوع شد ) بایستی بدور از خرافات و متناسب با سطح علمی زمان، و با تکیه بر روشهای استدلالی ، همراه با توجه و اهمیت قائل شدن برای « عمل » صورت پذیرد.
ج) چون نظام پرورشی اسلام ، بمتنی بر ترغیب و ترهیب است، در لابلای آموزشها ، بایستی این دو رکن اساسی «موعظه حسنه» در حد وسط ، و به دور از افراط و تفریط مطرحیت داشته باشد، و بر این اساس و با توجه به بند 9 ، ضرورت وجود «نظام عادلانه تشویق و تنبیه» بدیهی است. در جامعه ای که فرقی میان خائن و خادم نباشد؛ در جامعه ای که افراد متملق و دورو بتوانند مطرح نباشند؛ وجدان کار می میرد و بجای آن خصلتهای منفی رشد می یابد.
اگر در برنامه های تبلیغی و آموزشی مساله ایجاد رغبت و رهبت ، بطور  صحیح عملی شود، و یادوآوریها و تذکارهای بجا و حکیمانه ، مجال اثر بیابد، نفس انسانها از حالت امر به سوء ، به طرف لوامه بودن ، و در سطوح عالی بسوی اطمینان سیر خواهد کرد.
ما نباید در بیان مطالبمان دچار مساحه و بزرگ منشی (!) افراطی شویم. قرآن تنها و تنها یک راه برای رسیدن به اطمینان، و نجات از اضطراب و بیقراری و سیر در وادی خواسته های نفس و شیطان ( که بزرگترین عامل ترک و مسئولیت اداء وظیفه میباشد) به رسمیت می شناسد و لاغیر ؛ و آنهم : با خدا بودن و در یاد او بودن است . (الا بذکرالله تطمئن القلوب) ( وجود ادات تنبیه درصدر آیه، دال بر وجود غفلت نسبت باین حقیقت عظمی ، و تقدیم جار و مجرور دلالت بر حصر و تخمین دارد).
انسانی که زحمت می کشد و کار می کند ، حتماً برای رسیدن به هدفی کار می کند. یا باید این هدف را در عالیترین سطوح معنوی به همراه توجه لازم به مسائل مادی[1]مطرح ساخت ، یا در عالیترین سطوح مادی، به عبارتی دیگر ، وجدان کار در دو فرد بیدار است :1- فردی که برای خدا و پیشرفت در سیر کمال و تلاش برای ساختن آینده ای خوب (آخرت) کار می کند، و از امکانات مادی لازم برای ادمه حیات در سطح مفید بهره مند است.2- فردی که به خاطر کارش امکان استفاده از امکانات مادی را در سطح خوب خواهد یافت. و ما که از دیدگاه دینی سخن می گوییم ، طبیعی است نظامی را می پسندیم ، که فرد و مجتمع اول را ، تربیت و فراهم کند.
د) مساله بهره مندی از امکانات را مقداری بشکافیم: شکی نیست در اسلام ، رهبانیت و ترک دنیا ، نه تنها مطلوب نیست، بلکه – جز در شرایطی بسیار استثنایی و نادر- مذموم است. لذا اگر فردی بخواهد به اندازه رفع نیازهای مشروعش – بدو از اسرف و تبذیر ، که دو بازی اتراف می باشند و در سطح متوسط جامعه اش ، از امکانات و نعم مادی بهره مند باشد، خواسته او نامعقول و گناه نیست! بطور معمولی نمی توان از انسانهایی که حقوقشان کفاف نیازهای مشروعشان را در سطح متوسط جامعه نمی کند، انتظار «کار کامل» داشت. بنابراین یکی از مهمترین عواملی که در برانگیختن وجدان کار افراد مؤثر است، وجود حقوقهای مکفی است.
ه) در یک تقسیم بندی وسیع، کارها از نظر اسلام ، به سه دسته تقسیم می شوند:
1- کارهای ضروری: این دسته کارهائی هستند، که اجتماع بدون آنها امکان موجودیت یافت، و ادامه حیات ندارد.
2- کارهای حاجی: این دسته کارهائی هستند، که اجتماع بدون آنها هم ممکن است، ولی زندگی در همه مراحل با عسر و حرج و تنگنا و ضیق همراه است.
3- کارهای تحسینی : این دسته کارهائی که نه نیازهای ضروری را برآورده می کنند، و نه نقشی در رفع و عسر و حرج دارند، بلکه نسبتشان به دو دسته دیگر ، نسبت نقش ایوان، به یاری بسته است.
در جامعه ای دینی، بیشترین سهم امکانات مادی، برای کارهای ضروری و حاجی در نظر گرفته می شود؛ و کسانی که عهده دار این نوع کارها می شوند، از مراتب تشویق و ترفیع بخوردار خواهند بود. اگر این مسأله مهم مورد توجه قرار نگیرد، از آنجا که کارهای تحسینی معمولاً مورد نیاز قشر مرفه جامعه است، و بالتبع پول ساز هم خواهد بود؛ گریش شدید از سوی افراد به کارهای تحسینی ، و گریز از کارهای ضروری و حاجی ایجاد خواهد شد. روشن است که این چنین جامعه ای مصداق همان مثل معروف: «خانه از پای بست ویران» و توجه صاحب خانه به «نقش ایوان» خواهد بود.
و) در بینش دینی، «ارزش » کارهای ضروری ، برابر ومساوی است. مثلاً: ارزش حقیقی کار یک پزشک با کار یک رفتگر مساوی است. زیرا هر دو از کارهای ضروری هستند و جامعه بدون آنها نمی تواند ادامه حیات دهد.
فرض کنید پزشکان یک شهر تصمیم بگیرند یک هفته کار خود را تعطیل کنند ، و در هفته ای دیگر رفتگران همان شهر نیز یک هفته دست از کار بکشند. آثار سوء هر دو تعطیلی را که با هم مقایسه کنیم، به روشنی در می یابیم که چرا ارزش کرا هر دو دسته برابر است.
حال که این وضعیت روشن گشت ، اندازه برخورداری یک پزشک را با یک رفتگر از امکانات مادی ، موقعیت های و احترامات معنوی در جامعه خود مقایسه کنیم: اساساً بهره مندی آنها ار امکانات مادی با هم قابل قیاس نیست . و برای مسائل معنوی هم فقط توضیح سیک مساله کافی است: معمولاً در جامعه ما، بزرگ و کوچک، خود را مکلف می دانند که در بخورد با پزشک قبل از او سلام کنند، و با حالت ادب و احترام با او سخن بگویند. ولی در همان حال رفتگر جامعه مان را چنان عادت داده ایم، که در برخورد با بزرگ و کوچک ، خود را مکلف بداند که اول او سلام کند، و همیشه احترام و تعظیم دیگران را وظیفه خود بشمارد . یعنی: در همین مساله ساده و ابتدائی، این دو صد در صد در جهت خلاف هم هستند. براستی این مقایس خوبی است تا متوجه شویم که فرهنگ دینی تا چه اندازه در زندگی اجتماعی ما نفوذ دارد.
برای برانگیختن وجدان کار در انسانها ، بایستی شرایطی فراهم ساخت که صاحبان کارهای ضروری و حاجی از ارزشهای مادی و معنوی نزدیک بهم بهره مند باشند. نه آنچنان باشد که عده قلیلی از صاحبان کارهای ضروری ، از عالیترین سطوح امکانات برخوردار گردند، و اکثریت با رنجی فراوان و حداقل امکانات زندگی کنند.
ز) پیشرفت کار بسیاری از واحدهای تولید جمعی،منوط به هماهنگی و تعاون همه جانبه افراد است. در این چنین تجمعاتی ، جدا کردن افراد از هم ، و آنها را در جهات مختلف سیاسی و اجتماعی سوق دادن، به رکن مهم و اساسی اعتماد ، که لازمه تعاون است ، ضربه های اساسی می زند.
و اگر مطالب فوق را در جملاتی خلاصه کنیم،که مدلول آنها بسیار واضح باشد، می گوئیم:
برای برانگیحتن وجدان کار در افراد یک جامعه دینی ، باید « انسان و منزلت او» ، « آینده مسیرش و نقش او در ساختن این آینده» ،« طرق استفاده درست از وسائل و آلات معرفتی و شناختی »،« ارزش واقعی کسانی که مسئولیت هایشان را درست ادا می کنند » و… را به افراد جامعه شناسان؛و به همراه اینها با آموزشهای همراه با ترغیب و ترهیب ، آنها را معتدل و به دور از افراط و تفریط پرورش داد؛ و با از بین بردن تبغیض و بی عدالتی به نسبت آنان ، که ارزش کاری را بردارند، همه را در میدان مسابقه و رقابت مثبت، به کسب مغفرت و رضوان الهی ، دعوت کرد. و هر کاری بدون توجه به این مسائل ، سطحی و کم اثر خواهد بود.
«فصل سوم»
1-      بعضی از ادله بند-1
اللَّهُ يَتَوَفَّى الأنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا …(الزمر/42)
…وَالْمَلائِكَةُ بَاسِطُو أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ …( انعام/93)
… إِنَّ النَّفْسَ لأمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلا مَا رَحِمَ رَبِّي…(یوسف/53)
وَلا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ (القیامة/2)
يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ (الفجر/27)
2- بعضی از ادله بند- 2
… مَا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ .ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ …(الملک/3-4)
أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا (محمد/24)
أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا …(الحج/46)
… إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولا (اسراء/36)
وَهُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأبْصَارَ وَالأفْئِدَةَ …(المؤمنون/78)
مَنْ كَانَ يُرِيدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِيهَا مَا نَشَاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاهَا مَذْمُومًا مَدْحُورًا .وَمَنْ أَرَادَ الآخِرَةَ وَسَعَى لَهَا سَعْيَهَا وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَئِكَ كَانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُورًا(اسراء/18-19)
وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَنْ يَذَّكَّرَ أَوْ أَرَادَ شُكُورًا (الفرقان /62)
… وَلا تُكْرِهُوا فَتَيَاتِكُمْ عَلَى الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّنًا…(النور/33)
… فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ …(الکهف/29)
3- بعضی از ادله بند- 3
… إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأرْضِ خَلِيفَةً …(البقره/30)
وَهُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الأرْضِ …(انعام/165)
كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولا مِنْكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ …(البقره/151)
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى.وَذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّى (الاعلی/14-15)
… هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الأرْضِ وَاسْتَعْمَرَكُمْ فِيهَا …(المائده/2)
قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ …(الکهف/95)
الرَّحْمَنُ (١)عَلَّمَ الْقُرْآنَ (٢)خَلَقَ الإنْسَانَ (٣)عَلَّمَهُ الْبَيَانَ (٤)
وَعَلَّمَ آدَمَ الأسْمَاءَ كُلَّهَا …(البقره/31)
4- بعضی از ادله بند-4
… لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِكَ كَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (الاعراف/179)
… أَفَأَنْتَ تَهْدِي الْعُمْيَ وَلَوْ كَانُوا لا يُبْصِرُونَ (یونس/43)
إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ (الشعراء/212)
… وَجَعَلْنَا لَهُمْ سَمْعًا وَأَبْصَارًا وَأَفْئِدَةً فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَلا أَبْصَارُهُمْ وَلا أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَيْءٍ إِذْ كَانُوا يَجْحَدُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ …(الاحقاف/26)
وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ (الملک/10)
تَبْصِرَةً وَذِكْرَى لِكُلِّ عَبْدٍ مُنِيبٍ (ق/8)
فَذَكِّرْ إِنْ نَفَعَتِ الذِّكْرَى (الاعلی/9)
5- بعضی از ادله بند-5
وَالأرْضَ بَعْدَ ذَلِكَ دَحَاهَا (٣٠)أَخْرَجَ مِنْهَا مَاءَهَا وَمَرْعَاهَا (٣١)
وَالْجِبَالَ أَرْسَاهَا (٣٢)مَتَاعًا لَكُمْ وَلأنْعَامِكُمْ (٣٣)نازعات
فَلْيَنْظُرِ الإنْسَانُ إِلَى طَعَامِهِ (٢٤)أَنَّا صَبَبْنَا الْمَاءَ صَبًّا (٢٥)عبس
أَلَمْ نَجْعَلِ الأرْضَ مِهَادًا  (نباء/6)
6- بعضی از ادله بند-6
وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ (١)الَّذِينَ إِذَا اكْتَالُوا عَلَى النَّاسِ يَسْتَوْفُونَ (٢)
وَإِذَا كَالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ (٣)أَلا يَظُنُّ أُولَئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ (٤)لِيَوْمٍ عَظِيمٍ (٥)يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ (٦)
– سوره ماعون
إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَالَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْكِرَةٌ …(نحل/22)
وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَإِذَا …(الزمر/45)
بَلْ كَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ …(الفرقان/11)
أَوَلَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلَى وَهُوَ الْخَلاقُ الْعَلِيمُ (یس/81)
أَيَحْسَبُ الإنْسَانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدًى (٣٦)أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنَى (٣٧)ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى (٣٨)فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَالأنْثَى (٣٩)أَلَيْسَ ذَلِكَ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ يُحْيِيَ الْمَوْتَى (٤٠) القیامه
وَمِنْ آيَاتِهِ أَنَّكَ تَرَى الأرْضَ خَاشِعَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ إِنَّ الَّذِي أَحْيَاهَا لَمُحْيِي الْمَوْتَى إِنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (فصلت/39)
فَلْيَنْظُرِ الإنْسَانُ إِلَى طَعَامِهِ (٢٤)أَنَّا صَبَبْنَا الْمَاءَ صَبًّا (٢٥)ثُمَّ شَقَقْنَا الأرْضَ شَقًّا (٢٦)فَأَنْبَتْنَا فِيهَا حَبًّا (٢٧)وَعِنَبًا وَقَضْبًا (٢٨)وَزَيْتُونًا وَنَخْلا (٢٩)وَحَدَائِقَ غُلْبًا (٣٠)وَفَاكِهَةً وَأَبًّا (٣١)مَتَاعًا لَكُمْ وَلأنْعَامِكُمْ (٣٢) عبس
أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئَاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْيَاهُمْ وَمَمَاتُهُمْ سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ (٢١)وَخَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ بِالْحَقِّ وَلِتُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ (٢٢) جاثیه
8- بعضی از ادله بند -8
سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّمَاءِ وَالأرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (الحدید/21)
وَسَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ (آل عمران/133)
إِنَّ الأبْرَارَ لَفِي نَعِيمٍ (٢٢)عَلَى الأرَائِكِ يَنْظُرُونَ (٢٣)تَعْرِفُ فِي وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِيمِ (٢٤)يُسْقَوْنَ مِنْ رَحِيقٍ مَخْتُومٍ (٢٥)خِتَامُهُ مِسْكٌ وَفِي ذَلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ (٢٦) المطففین
9- بعضی از ادله بند-9
وَأُخْرَى تُحِبُّونَهَا نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِيبٌ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ (الصف/13)
وَالَّذِينَ تَبَوَّءُوا الدَّارَ وَالإيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (الحشر/9)
10- بعضی از ادله بند -10
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَومٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَى أَنْ يَكُونُوا خَيْرًا مِنْهُمْ وَلا نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسَى أَنْ يَكُنَّ خَيْرًا مِنْهُنَّ وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَلا تَنَابَزُوا بِالألْقَابِ بِئْسَ الاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الإيمَانِ وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (الحجرات/11)
الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ (٣)مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ (٤) الفاتحه
أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّيْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا يَحْذَرُ الآخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الألْبَابِ (الزمر/9)
منبع : مجموعه مقالات «دفتر اول»
نوشته:شهید فاروق فرساد
ناشر : عابد
………………………..
پی نوشت:
[1] – و لا تنس نصیبک من الدنیا

در حوالی بساط شیطان

4 سپتامبر
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول می زدند و بیشتر میخواستند . توي بساطش همه چیز بود : غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت. هر کس چیزي می خر ید و در ازایش چیزي میداد. بعضی ها تکه اي از قلبشان را، بعضی پاره اي از روحشان و بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را .
شیطان می خندید، دهانش بوي گند جهنم می داد. حالم را بهم میزد، دلم میخواست همه ي نفرتم را توي صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت : من کاري با کسی ندارم، فقط گوشه اي بسا طم را پهن کرده و آرام نجوا می کنم، نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور، که چیزي از من بخرد، می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند!؟
جوابش را ندادم ! آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت : البته تو با اینها فر ق می کنی . تو زیرکی و مؤمن ! زیرکی و ایمان آدم را نجات میدهد! اینها ساده اند وگرسنه، براي هر چیزي زود فریب میخورند.
از شیطان بدم می آمد، حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند . هی گفت و گفت . ساعتها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ي عبادت افتاد که لابه لاي اجناس بود . دور از چشم شیطان آن را برداشته و توي جیبم گذا شتم. با خود گفتم : بگذار یکبار هم شده کسی چیزي از شیطان بدزدد.
بگذار یکبار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه ي کوچک عبادت را باز کردم . توي آن اما جز غرور چیزي نبود!!!
جعبه ي عبادت از دستم افتاد غرور توي اتاق ریخت. فریب خورده بودم …! دستم را روي قلبم گذاشتم، نبود . فهمیدم که
آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام!
تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا میکردم. میخواستم یقه ي نامردش را بگیر م و عبادت دروغی اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم، اما نبود … نشستم و هاي هاي گریه کردم، از ته دل . اشک هایم که تمام شد، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم. صداي قلبم را …
پس همان جا، بی اختیار به سجده افتاده، زمین را بوسیدم …!
منبع:نشریه راه ما (نشریه داخلی مکتب قرآن کردستان)

کالبد شناسی تزویر شرعی

22 اوت
محسن كديور در سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) رئيس مذهب (25 شوال 1429برابر با 4 آبان 1387) به دعوت جمعي از ايرانيان مقيم واشينگتن در پتوماك مريلند تحت عنوان «كالبدشكافي تزوير شرعي» سخنان مهمي ايراد كرد. در اين جلسه كه جمعي از اساتيد، دانشجويان و علاقه مندان ايراني شركت كرده بودند، پس از پرسش و پاسخ ، نماز جماعت مغرب و عشا به امامت كديور برگزار شد. تحرير لبّ اين سخنراني به شرح ذيل است.
تزوير شعبي دارد. مهمترين شعبه آن دروغ است. دروغ در همه اديان و آئين ها مذموم و ناپسند است. از يك جامعه ديني انتظار بيشتري مي رود كه صداقت را رعايت كند و از كذب و دروغ و خلاف واقع به دور باشد. اما متأسفانه به نظر مي رسد ما (اايرانيان، مسلمانان و شيعيان) در مقايسه با ديگران نه تنها راستگوتر نيستيم، بلكه چه بسا گفته شود كه سوگوارانه ما بيشتر دروغ مي گوئيم. فراوان مي شنويم كه اين دروغگوئي هم در روابط شخصي، هم در روابط خرد و كلان اجتماعي قابل لمس است. هم در خانواده و جامعه كم و بيش به هم دروغ مي گوئيم و دروغ تحويل مي گيريم، هم در منظومه دولت – ملت فراوان دروغ مي شنويم. از آمارهاي خلاف واقع اقتصادي كه گاهي منجر به كناره گيري چند وزير شده اما همچنان از بلندگوهاي رسمي بر آنها اصرار مي شود، تا دروغگوئي يك وزير در جريان مدرك دانشگاهيش در زمان رأي اعتماد از مجلس، يا اظهار نظرهاي خلاف واقع برخي مقامات قضائي كه علي القاعده بايد دادستان عموم باشند و بالاخره از ادعاهاي بلندپايه ترين مقامات سياسي كه از شنيدن آنها، يك لحظه از خود مي پرسيم كه نكند شهروند سوئيس بوده ايم و خودمان خبر نداشته ايم، از قماش اينكه ايران آزادترين كشور دنياست. نه در اقتصاد و بازارمان اصل بر صحت و صداقت است، نه در اداره و سياستمان.  چه بسا گفته مي شود كه مسئله از دروغ موردي گذشته، انگار ما در اين حوزه هم مثل بسياري حوزه هاي منفي ديگر از بسياري جوامع سبقت گرفته و به توليد انبوه دروغ دسته يافته باشيم. عادت كرده ايم در روزنامه ها و راديو و تلويزيون خلاف واقع بشنويم. دروغ گفتن و شنيدن برايمان عادي شده است. انگار قبح دروغ در جامعه بسيار بي فروغ شده، و خداي نكرده دروغ حرام و گناه كبيره نيست، و دروغگو چندان دشمن خدا نيست. آنكه بسيار دروغ مي گويد، كاذب نيست، كذّاب است، صيغه مبالغه كذب. به زبان ديگر گفته مي شود از مرحله ابتدائي دروغِ اتفاقي و موردي به مرحله پيشرفته «دروغ نهادينه» تنزل يافته ايم. جامعه دروغگو جامعه اي سالم نيست، بيمار است. و اگر در سيستمي دروغ نهادينه شده باشد، يعني بيماري اخلاقي به ميزان بحران و فاجعه رسيده است.
تشخيص بيماري و هشدار بحران اخلاقي در اين جامعه با توجه به ادعاهاي كلان و گزاف برخي از ارباب قدرت و شريعت ابعاد تازه اي پيدا مي كند. از قبيل نسخه پيچي مديريت براي تمام جوامع بشري، هنر نزد ايرانيان است و بس، ما تنها فرقه ناجيه ايم و ديگران همه اهل نارند، ما حكومت خدائيم و بنام دين و قرآن و پيامبر و امام زمان حكم مي كنيم. به راستي جامعه اي كه در اولي ترين اصل اخلاق اينگونه بي ضابطه و عقب افتاده است، چگونه چنين ادعاهائي مي كند؟ نكند جهل مركب برما مستولي شده است و از قباحت عقلي و حرمت شرعي دروغ بي اطلاعيم و يا براي دروغهايمان توجيه شرعي دست و پا كرده ايم؟ و اصولا اين دروغهاي متعدد و مكرر و فراوان اصولا حرام و قبيح كه نيست، هيچ، بلكه واجب و لازم است؟ در كتيبه هاي دوره هخامنشي داريوش شاهنشاه ايران زمين از خداوند طلبيده است كه سرزمينش را از خشكسالي و دروغ حفظ كند. دروغ در اين سرزمين قدمت تاريخي دارد. و كمبود آب از عوامل استبداد شرقي شمرده شده است. به نظر مي رسد ريشه اي ترين علت شيوع دروغ در سطح كلان «استبداد» است. حكام استبدادي به مردم دروغ مي گفته اند و با حربه زور و تهديد همگان را به دروغگوئي وادار مي كنند. اگر واقعيتها به مردم گفته شود و بتوان آزادانه از حكومت انتقاد كرد، نيازي به تملق و ريا و ظاهرسازي و دروغ نخواهد بود. استبداد بر دروغ استوار است و به ترويج دروغ به حيات انگلي خود ادامه مي دهد. استبداد تنها در سطح كلان باقي نمي ماند، بلكه به دروني ترين لايه هاي جامعه يعني مناسبات فردي و خانوادگي نيز سرايت مي كند.
اگر زماني فقيه بزرگ قرن دهم شهيد ثاني از رواج غيبت در جامعه اسلامي برآشفته بود و با نگارش رساله ارزشنتد «كشف الريبة عن احكام الغيبة» همگان را بيم داده بود كه غيبت نه تنها واجب و مستحب و مباح و مكروه نيست، بلكه حرام و گناه و قبيح از سنخ خوردن گوشت برادر مرده است، و برخي توجيهات نسنجيده به ظاهرشرعي نيز رافع اين حرمت نيست؛ اكنون نيز زمان آن رسيده است كه عالمان بصير و پيروان محمد امين (ع) و شاگردان صادق آل محمد (ص) با كذب و دروغ نيز معامله اي همانند غيبت كنند و بار ديگر برحرمت مؤكد دروغ پافشاري كنند و راه را بر سوء استفاده از مسوّغات و مجوزهاي شرعي كذب مسدود نمايند.
اگر فقيهاني در كبيره بودن گناه دروغ ترديد روا كرده باشند، و تنها دروغ به خدا و رسول (ص) را كبيره شمرده باشند، در اصل حرمت شرعي و گناه بودن و قبح عقلي دروغ هيچ ترديدي و اختلافي نيست. اگر قبح دروغ اقتضائي باشد و نه ذاتي (از قبيل قبح ظلم كه در هيچ شرائطي حَسَن نمي شود) و لذا دروغ مصلحت آميز از قبيل آنچه در اصلاح ذات البين يا در ضرورت و اضطرار و اكراه گفته مي شود، مجاز و فاقد حرمت و گاهي حَسَن و واجب شمرده شده باشد؛ اما و هزار اما دروغ مصلحت آميز «استثناء» است و قبح عقلي و حرمت شرعي دروغ «قاعده». اگر استفاده وقت و بي وقت از اين استثناها آنقدر زياد شود كه جاي قاعده را بگيرد و قاعده اخلاقي عملا به استثنا تبديل شود، يعني اگر سيره يك جامعه بر دروغگوئي نهاده شود و دروغ در ميان مجتمعي نهادينه شود و مردم عادتا دروغ بگويند، بدون هيچ ترديدي بر اساس همين فقه سنتي «كذّابيت» حرمت قطعيه دارد و هيچ مسوّغ و مجوز شرعي توان مقابله با آنرا ندارد.
تبديل شدن دروغ به عادت ثانوي، دور شدن جامعه از اصالت الصحه و نهادينه شدن دروغ در يك جامعه ديني از جمله محصول فقدان نگاه اخلاقي عالمان آن جامعه در استنباط و افتاء است. حرمت دروغ تنها در گرو مفسده موردي مترتب بر آن نيست، تا تنها به واسطه آن مفاسدِ موردي، دروغ حرام و ممنوع شود. بر اصل دروغگوئي – فارغ از ترتب مفاسد موردي – يك مفسده دائمي مترتب است و آن بي اعتمادي به گوينده و اختلال نظم اجتماعي است. مختل شدن اعتماد و حسن ظن به ديگران كه اساس يك جامعه اخلاقي است، بالاترين مفاسد است. اگر فقيهان به دروغ اخلاقي مي نگريستند و زيان بي اعتمادي و سوء ظن و اصالت عدم الصحه يعني لوازم اجتناب ناپذير طبع دروغ و بويژه دروغ به مثابه عادت را لحاظ مي كردند، آنگاه فتواي حرمت دروغ مستحكم تر و قلمرو مسوّغات كذب (دروغهاي مجاز) بسيار محدودتر مي شد.
اين سخن قوي پيامبر اسلام (ص) كه از دروغ بپرهيزيد، حتي اگر در آن [به ظاهر] رهائي ديديد، [چرا كه] در آن هلاكت [واقعي] است: (اجتنبو الكذب و ان رأيتم فيه النجاه ، فإن فيه الهلكه)؛ و يا اين كلام بلند امام علي (ع) در نهج البلاغه كه ايمان يعني مقدم داشتن صداقتي كه به [ظاهر به] تو زيان مي زند بر دروغگوئي كه [در ظاهر]به نفع تو مي انجامد: (الايمان أن تؤثر الصدق حيث يضرك علي الكذب حيث ينفعك) ناظر به نگاهي اخلاقي به مسئله دروغ است، نفس دروغگوئي هلاكت و قباحت و ضرر است نه لوازم سوء آن. از اين سخنان قبح ذاتي دروغ (بيش از قبح اقتضائي آن) استشمام مي شود. اين نگاه كلان اخلاقي در بسياري از فتاواي فقهي بحث دروغ جاي خود را به نگرش خُرد غير اخلاقي داده است.
اگر امري به وهن اسلام و مذهب بيانجامد، اين عنوان ثانويه توان ساقط كردن آن امر موهون را خواهد داشت. ازدياد رذيلت دروغگوئي و كميابي فضيلت صداقت در يك جامعه اسلامي بيشك وهن اسلام و شَيْن مذهب است. و تمسك به برخي مجوزات كذب مبتني بر برخي روايات تاب تحمل در مقابل اين قاعده قوي را ندارد. اگر تمسك به كذب به بهانه اضطرار و يا با حربه توريه و تقيه عادت رايج مسلمان شده باشد، به نحوي كه گفته شود به سخن اينان اعتمادي نيست، اينان مجازند خلاف ظاهر كلامشان اراده كرده باشند، و معلوم نيست آنچه شنيدي مقصود واقعي و مراد جدي آنان باشد، به وعده آنها اعتنائي نيست چرا كه وفاي به وعده در آئين آنها مستحب است نه واجب، و سيره قطعيه متشرعه بر خلف وعده است؛ به راستي آيا اگر اين موارد وهن دين و مذهب نباشد، پس وهن دين و مذهب چيست و كجا بكار مي آيد؟ آيا وقت آن نرسيده كه به احكام فقهي دروغ از منظر اخلاق بنگريم و «خُلق عظيم» نبوي را سرلوحه استنباطات شرعي خود كنيم؟
هيچ كس بدون محاسبه منافع خود (ولو غلط) دروغ نمي گويد. مصلحت شخصي را لحاظ كردن، دفن مقصود اخلاقي شارع در حرمت دروغ است. براي منضبط و محدود كردن قاعده رايج «دروغ مصلحت آميز» چاره اي جز تبيين دقيق «مصلحت نوعي» نداريم. بالاترين مصلحتها، حفظ كيان و آبروي دين است نه نفع زودگذر مادي اين و آن. هيچ ضرري عميق تر از سلب اعتماد به دينداران نيست. هيچ وهني زشت تر از انگ دروغگوئي به متدينان نيست. مصلحت اخلاقي در «صداقت به مثابه عادت» الزامي است و عدول از اين قاعده تنها در ضرورتي به تنگي اكل ميته محدود است نه بيشتر.
اگر پنداشتيم مصلحت نظام از اوجب واجبات است و اين مصلحت به حدي از قوّت است كه عند التعارض حتي مي تواند عباداتي از قبيل نماز و روزه و حج را مادام المصلحه تعطيل كند، در اين صورت آيا اين مصلحت نظام نمي تواند اصول و قواعد اخلاقي را – كه عملا در جوامع ديني به مراتب از عبادات ضعيف ترند – از قبيل صداقت مادام المصلحه تعطيل كند؟ يعني اگر در مقطعي مصلحت نظام در كتمان واقع ديده شد و ابراز خلاف واقع وظيفه شرعي مأموران تشخيص داده شد، در اين صورت مأموران شرعا در بيان كذب مجاز بلكه مكلف نيستند؟ در جوامع اسلامي فقه فرادست اخلاق و به مراتب فربه تر از آن است. اگر «ولايت مطلقه بر فقه» مجاز است، چرا «ولايت مطلقه بر اخلاق» روا نباشد؟
زيان دروغ هر گوينده با رتبه و موقعيت او در جامعه و نظام و دين نسبت مستقيم دارد. هر كه بامش بيش برفش بيشتر. اگر به دروغي اعتراض نشود، بويژه اگر اين دروغها به حوزه عمومي مرتبط باشد، سكوت ناظران شرعي جامعه در قبال تجرّي دروغگويان به معناي تقرير آن است. و مي توان چنين استنتاج كرد كه به مصلحت اقوائي در بيان خلاف واقع تمسك شده است. چنين توجيهات شرعي بر غافلان از اخلاق بعيد نيست. آنچانكه خطا در تشخيص مصلحت بر انسان جائز الخطا امري عادي است.
اگر اخلاق را بر فقه مقدم داشتيم، و براستي باور كرديم كه پيامبرمان براي تكميل مكارم اخلاق مبعوث شده است و هدف غائي رسالتش استحكام بنيانهاي اخلاق بوده نه سيطره ظواهر شريعت، در اين صورت اذعان خواهيم كرد كه هيچ مصلحتي بالاتر از رعايت ضوابط اخلاقي متصور نيست و سلامت نظام سياسي و مسئولان حكومت و احكام شرعي همگي با رعايت اصول اخلاقي از جمله صداقت تأمين مي شود. اين قواعد اخلاقي است كه بر تمامي عرصه هاي احكام و نظام و مسولان ولايت دارد نه برعكس. در يك كلام رعايت اصول و ضوابط اخلاقي از اوجب واجبات است و هيچ مصلحتي اعم از مصلحت فرد يا مصلحت نظام توان درنورديدن و زير پا گذاشتن آنرا ندارد
نوشته: دکر محسن کدیور

قیامت‌‌گاه عشق

22 اوت
سالها پيش وقتي در دروس فلسفة اخلاق، نظريه اعتدال ارسطويي را شرح مي‌كردم، و از رذيلت افراط و تفريط، و فضيلت «حد وسط» سخن مي‌گفتم، درهمان سالها مثنوي مولوي را نيز به جّد در مطالعه گرفتم و به لباب معارف آن عاشق عارف دل سپردم.
از دفتر اول آغاز كردم، دستان كنيزك را در دستان پادشاه نهادم و با بازرگان روانه هندوستان شدم. در راه،‌ نغمه‌ها و ناله‌هاي عاشقانه طوطي بازرگان را به ياد مي‌آوردم كه:
اي حريفان بت مـــوزون  خـــود                 من قدح‌ها مي‌خورم پرخون خود
اي عجب آن عهد و آن سوگند كو؟             وعده‌هاي آن لـب چون قـنـد كو
عاشقــم بـر قـهر بـر لـطفـش به جد           بولعجب مــن عاشــق ايــن هــر دو ضــد
اين نه بـلبل ايـن نهنگ آتشي است         جمله ناخوش‌هاي عشق، او را خوشي‌است
طوطي را مي‌ديدم كه اندك اندك در عشق به نهنگي آتش‌خوار بدل مي‌شود،‌ چون آتش، نيك و بد را مي‌سوزاند و چون نهنگ، خرد و درشت را مي‌بلعد و چندان رسوايي و ويراني مي‌كند كه به خود نهيب مي‌زند:
بند كن چون سيل سيلاني كند     ورنه رسوايي و ويراني كند
و به خود جواب مي‌دهد:
من چه غم دارم كه ويراني بود؟           زير ويـران گنج سلــطاني بــــود
غرق حق خواهد كه باشد غرق‌تر         همچو موج بحر جان زير  و زبر
زير دريــا خـوش‌تر آيد يا زبر ؟               تير او دلكش‌تر آيــد يــا ســپر؟
اي حيــات عـاشقان درمــردگي           دل نیابی جز كــه در دل‌بردگــي
ديدم كه الحق اين عشق، ويراني‌ها مي‌كند و كمترين ويرانگري او در عرصه اخلاق است. اگر ارسطوي آداب‌دان يوناني ، رئيس العقلا بود و به مبالات حّد وسط و اجتناب از پست و بالا رفتن دعوت مي‌كرد، اين پرستوي سوخته جان خراساني كه سلطان العاشقين بود،‌ به زير و زبر شدن و غرقه‌تر شدن فرا مي‌خواند و بي‌مبالاتي و اعتدال‌شكني را برتر از  حذر و ادب مي‌نشاند. [1]
نه فقط اعتدال عاقلانه ارسطو كه اعتزال خائفانه غزالي نيز نسبتي با فزون‌خواهي و بی پروایی پير بلخ نداشت و بي‌ادبي عاشقانه او يك‌جا ادب اعتدال و قفس قناعت را درهم مي‌شكست و از اخلاق تازه‌اي نشان می داد.
گرچه اين اولين بار بود كه با زير و زبر شدن و دريا صفت گشتن و پست از بالا نشناختن و موج زدن و دل به امواج سپردن و غرقه‌گي و دل‌بردگي و بي‌باكي و بي‌تابي و تعادل‌سوزي و فزون‌خواهي مولانا روبرو می شدم، اما آخرين بار نبود. اين طوفان كه در جان جلال‌الدين سفر مي‌كرد بر زبان او هم گذر مي‌كرد. زير و زبر شوندگي كه صفت جان او بود، ورد زبان او هم بود و مگر هميشه چنين نيست؟ آنچه در جان مي‌گذرد، بر زبان هم مي‌گذرد. بي سبب نبود كه او اين همه از شكر و شيريني هم سخن مي‌گفت، آخر جانش شكرستان بود، و حلاوتي را كه او در كام داشت اگر بر عالم قسمت مي‌كردند، اقيانوس‌ها پر از شربت مي‌شدند:
زان عشوه شيرينش و آن خشم دروغينش        عالم شكرستان شد، تا باد چنين بادا
لاجرم قيامتي در هستي او قائم شده بود كه واژ‌ه‌هاي رستاخيزي «زير و زبر» اين همه بر زبانش مي‌گذشتند. اين گمان قوت بيشتر گرفت وقتي ديدم خواجه‌ شيراز در سراسر اشعار رندانه خود، فقط يك بار از «زير و زبر» شدن سخن گفته است و بس. آنهم در غزلي سرد و واعظانه و بي تصوير، كه همه نشانه هاي صباوت را بر ناصیه خويش دارد:
اي بي خبر بكوش كه صاحب خبر شوي        تا راه دان نـبـاشــي كـي راهبر شوي؟
….
گر نور عشق حق به دل و جانـــت اوفتد        بالله كــز آفتاب فلــك خـوبتر شوي
….
بنیاد و هستي تو چـو زيـر و زبــر شـــود       ديگر گمان مدار كه زير و زبر شوي
به ديوان بيست شاعر ديگر هم سري كشيدم از سعدي گرفته تا انوري و سنايي و عطار و خاقاني و سعد سلمان و جامي و فروغي و… چندانكه اوراق دفترشان را زير و زبر كردم از «گفتمان زير و زبر» نشاني نيافتم، ايمان آوردم كه كلام مولانا «از كان جهاني دگر است». گويي آتش روانش و سوزش جانش خون ديوانه قيامت را در رگ هاي ديوانش روانه كرده است.[2]
مولانا صفت قيامت را ابتدا از قران آموخت كه واقعه يي «خافضه رافعه» است يعني زير و زبر كننده. و آنگاه اين قيامت را در مصاحبت با شمس تبريزي تجربه كرد: مرده بود و زنده شد. گريه بود و خنده شد. فاني بود و پاينده شد. و چندان زير و زبر شد كه اگر يوسف بود، اينك يوسف زاينده شد.
و آنگاه قيامت را در جان هر عارفي حاضر ديد و دانست كه تا قيامت كسي قائم نشود و دوباره از خاك وجود خود  بر نخيزد  و تولد نوين نيابد، در زمره اولياء و اصفياء حق در نمي آيد.
در درونشان صد قيامت نقد هست            كمترين آنكه شود همسايه مسـت
كار مردان روشني و گرمــي است             كار دونان حيله و بي شرمي است
كمترين حظي و سهمي كه از قيامت جوشان جان عارفان به همنشينان و همسايگان مي رسد، اين است كه آنان را موقتهً مست و گرم مي كنند. حضور و حديث شان حلاوت و حرارتي دارد كه  از وراء حجاب ستبر قرنهاي طولاني مي تواند همچنان جان مشتاقان را به رقص و طرب در آورد.
او پيامبر را نيز چون يك قيامت مجسم مي ديد كه وقتي از او پرسيدند قيامت كي برپا مي شود، گفت من خود قيامتم:
با زبان حال مي گفتي بسي         كي ز محشر حشر را پرسد كسي؟
اين زير و وزبر شدن، و اين قيامت آزمودن و قيامت ديدن و قيامت چشيدن چنان لذتي در جان مولانا نشاند كه هيچ گاه از تمناي تكرار آن دست نكشيد:
جان پذيرفت و خرد اجزاي كوه                    ما كم از سنگينم آخر اي گروه؟
ني ز جان يك چشمه جوشان مي شود      ني بدن از سبز پوشان مي شود
نه صفاي جــرعه ســاقي در او                   نه نواي بانگ مشتاقي در او
چون قيامت كوه ها بر مي كند                   پس قيامت اين كرم كي مي كند؟
كو حميت تا ز تيشه وز كلند                      اين چنين كُه را به كلي بر كنند؟
بلي شرط دیدن قيامت، چشيدن قيامت است. و چشم سرمه كشيده مولانا او را بيناي قيامت كرده بود.
به حافظ نظر كنيد كه «قيامت» برايش مركبي است تا او را به مقصد شاعرانه و مقصود رندانه اش برساند:
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر حكايتي است كه از روزگار هجران گفت
يا:
پياله بركفنم بند تا سحر گه حشر         به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز
سعدي از اين هم رقيق تر و رفيق بازانه تر مي گفت:
كاش كه در قيامتش بار دگر بديدمي        كانچه بود گناه او من بكشم غرامتش
يا:
اگرم تو خون بريزي به قيامتت نگيرم       كه ميان دوستان اينهمه ماجرا نباشد
اين تعارفات كجا و آن جان قيامت آشنا كجا كه در خونش قيامت مي جوشيد و در كلماتش نبض حيات مي تپيد و از حلاوت حياتش تلخي مي رميد و شاخ نبات مي دميد؟
عشق مولانا هم عشقي قيامت وار و خافض و رافع بود، و همين او را از همه عاشقان ادوار ممتاز و متمايزمي كرد. شمس تبريز دولت عشق را به او هبه كرد و او از آن پس چون گربه يي در انبان عشق، پست و بالا مي شد و جست و خیز می کرد و رستاخیز می آفرید:
گربه در انبانم اندر دست عشق         يك دمي بالا و يك دم پست عشق
عاشقان در سيل تند افتاده اند           بر قضاي عشق دل بنهاده اند
اين انبان، گاه به وسعت يك اقيانوس مي شد، و گربه چالاك بلخ را چون نهنگي سنگين با جزر و مد بحر جان زير و زبر مي كرد و قبض و بسط و تلاطم هاي قيامت آساي درياي عشق را به او مي چشاند:
چه كسم من چه كسم من كه چنين وسوسه مندم؟   گه از آن سوي كشندم گه از اين سوي كشندم نفسي تند و ملولم، نفسي رهزن و غولم                 نفسي زين دو برونم كه بر آن بام بلندم
بيهوده نبود كه نماد ماهي اينهمه در كلام مولوي برجستگي مي يافت. ماهي كه مجسمه بي تعلقي و تن سپردگي به آب است[3]، بهتر از هر نماد ديگري مي توانست جان متموج و متوكل اين عاشق تشنه را تصوير كند. و دريا كه گاه آرام بود و در قبض، و گاه خروشان بود و پر بسط، و مالامال از آب حيات بخش و پناهگاه ماهيان، و گهر بخش و باران ساز، و بيكرانه و يك لخت، به عشق زلال صافي مي مانست كه هزاران ماهي را «نان و آب و جامه و دارو و خواب» مي داد.
عشق وقيامت بهتر از همه جا در داستان «عاشق بخارايي و صدر جهان» با هم گره مي خورند و عاشق عارف خراسان براي اولين بار تعبير «قيامت گاه عشق» را به كار مي برد. اين داستان نقد حال مولانا و آيينه تمام نماي قامت بلند روح اوست، قصه التهاب ها و تب و تاب هاي وصال و فراق او و زير و بم احوال و افعال اوست.
عاشق بخارايي خود اوست كه خطر مي كند و از سنگدلي معشوق بيم نمي ورزد و به رايزنان مشفق خود مي گويد:
گرچه دل چون سنگ خارا مي كند        جان من عزم بخارا مي كند
آن جان تشنه و مستسقي، هموست كه آب هم راحت  هم هلاك اوست:
گفت من مستسقيم آبم كُشد         گر چه مي دانم كه هم آبم كِشد
گر بر آماسد مرا دست و شكم         عشق آب از من نخواهد گشت كم
و آن ميهمان مسجد مهمان كش و آن فقير شهر سر بالا طلب هموست كه:
گفت كم گيرم سر و اشكمبه يي          رفته گير از گنج جان يك حبه اي
مسجدا گر كربلاي من شوي                كعبه حاجت رواي من شوي
اي برادر من بر آذر چابكم                    من نه آن جانم كه گردم بيش وكم
و آن «ابله» دل بر هلاك نهاده و تسليم جبر اجل شده و عاقلانه از بلا گريخته و ديگر بار گرفتار قضاي عشق شده، آن اوستاد معتمد و آن مفتي محشتم كه اينك خاكسار عشق شده هموست:
بنده شاه جهان بودي و راد                   معتمد بودي، مهندس، اوستاد
از بلا بگريختي با صد حيل                    ابلهي آوردت اين جا يا اجل؟
اي كه عقلت بر عطارد دق كند              عقل و عاقل را قضا احمق كند
و آن عاشق دردمند نصيحت‌گريز كه درس فقه را به درد عشق فروخته و از شافعي و بوحنيفه گريخته هموست كه:
گفت اي ناصح خمش كن چند چند         بند كم ده زانكه بس سخت است پند
بند من افزوده شد از پند تو                   عشق را نشناخت دانشمند تو
آن طرف كه عشق مي‌ افزود درد            بوحنیفه و شافعي درسي نكرد
و نهايتاً ديدار او با معشوق همان «قيامت‌گاه عشق» است كه آن را با بلاغتي آتشين چنين تصوير مي‌كند:
اي سرافيل قيامت‌گاه عشق                      اي تو عشق عشق و اي دلخواه عشق
من ميان گفت و گريه مي‌تنم                     يا بگويم يا بگريم، چون كنم؟
گر بگويم فوت مي‌گردد بكا                         ور بگريم چون كنم مدح و ثنا
اين بگفت و گريه در شد آن نحيف                كه برو بگريست هم دون هم شريف
از دلش چندان برآمد هاي و هوي                حلقه زد اهل بخارا گرد اوي
خيره‌ گويان خيره‌ گريان خيره خند                مرد و زن خرد و كلان جمع آمدند
آسمان مي‌گفت آن دم با زمين                   گر قيامت را ندیدستی ببین
چرخ برخوانده قیامت نامه را                       تا مجرّه بر دریده جامه را
عقل حيران كه چه شور است و چه حال       تا فراق او عجب‌تر يا وصال….
و تازه اين اولين منزل از منازل قيامت عشق است. هفتاد و دو ديوانگي در آن است كه اگر فاش شود آسمان، هراسان و لرزان، دست به دعا برمي‌دارد و يا جميل‌السّتر مي‌خواند.
مي‌ماند يك نكته ديگر. قيامت عشق، عشق و قيامت و دريا و كوه و ماهي و گربه و نهنگ و موج و غرق و پست و بالا را   هم خانواده مي‌كند و به مهرباني در كنار هم مي‌نشاند. با اين همه جاي يك مهمان خالي است و آن «شكر» است. اين درياي مواج پر نهنگ و پست و بالا كننده و شوريده و شورنده نه شور و نه تلخ، بل دريايي از شكر است.
اين قيامت نه فقط مرگ را حيات كه تلخي را هم شيرين مي‌كند.
و مولانا كه مي‌گفت:
عشق قهار است و من مقهور عشق            چون شكر شيرين شدم از شور عشق
راست مي‌گفت.
شكر و قند و شيريني و حلوا از كلمات پر بسآمد در اشعار اوست و اين نيست مگر به سبب حلاوتي كه در جان و كام آفريننده آن اشعار نشسته است. كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزین باشد؟ از كام تلخ كجا كلام شيرين برمي‌خيزد؟     عشق، سرمه یی به چشم او كشيده بود كه صاحب اين جهان را چون شكر فروشي مي‌ديد كه همه وقت شكر مي‌فروشد و هيچ‌گاه كم نمي‌آورد.
سحری ببرد عشقت دلي خسته را به جايي           كه ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
چه شكر فروش دارم كه شكر به من فروشد             كه نگفت عذر روزي كه برو شكر ندارم
و حتي هنگام قبض روح، جان عاشقان را با شكر مي‌ستاند و آنان‌ را از غلظت شيريني مي‌كُشد:
دشمن خويشيم و يار آنكه ما را مي‌كشد                   غرق درياييم و ما را موج دريا مي‌كشد
زان چنان شيرين و خوش در پاي او جان مي‌دهيم        كان ملک ما را به شهد و شير و حلوا مي‌كشد
آن گمان ترسا برد، مؤمن ندارد آن گمان                      كو مسيح خويشتن را بر چليپا مي‌كُشد
شكر فروشي كه چنين شكر مي‌ريخت، و عالم را شكرستان مي‌كرد نرخ شكر را هم شكسته بود و كاري براي عاشقان جز نيشكر كوبيدن به جا ننهاده بود:
خسرو شيرين جان نوبت زده است         لاجرم در شهر قند ارزان شده است
شهر ما فردا پر از شكّر شود                  شكّر ارزان است ارزان‌تر شود
در شكر غلتيد اي حلوائيان                    همچو طوطي، كوري صفرائيان
نيشكر كوبيد كار اين است و بس            جان برافشانيد یار اين است و بس
شبي كه جان زير و زبر شده و چهره افروخته و شكرخنده‌هاي مستانه او را ديدم كه از بزم شبانه معشوق بازمي‌گشت،    بي اختيار اين ابيات را از او وام كردم و بر او خواندم:
در دلت چيست عجب كه چو شكر مي‌خندي؟      دوش شب با كه بدي كه چو سحر مي‌خندي؟
همچو گل ناف تو بر خنده بريده است خداي        ليك امروز مها نوع دگر مي‌خندي
مست و خندان ز خرابات خدا مي‌آيي                بر بد و نيك جهان همچو شرر مي‌خندي
بوی مشکی تو كه بر خنگ هوا مي‌تازي            آفتابي تو كه در روي قمر مي‌خندي
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند           ز چه باغي تو كه همچون گل تر مي‌خندي؟
دو سه بيتي كه بمانده است بگو مستانه          اي كه تو بر دل بي زير و زبر مي‌خندي
شما هم اگر در رؤيا نهنگي مست و فربه را ديديد كه در اقيانوسي موّاج و متلاطم از شراب شيرين چون گربه‌يي چالاك برمي‌جهد و پست و بالا مي‌شود و مي‌خندد و شكر مي‌پراكند، از معبِّر مپرسيد، تعبيرش مولانا است!
«زهي كرشمه خوابی كه به ز بيداري است».
ارائه شده در دانشگاه مريلند، آمريكا، سپتامبر 2007
———————-
پی نوشت:
[1] تقابل ارسطو و پرستو را از شاعر فقید، حسن حسینی وام گرفته ام که می گوید:
صفایی ندارد ارسطو شدن         خوشا پرگشودن پرستو شدن
و خود در یکی از غرل هایم به کار برده ام:
نه ارسطو که خرد هست و پر و بالش نیست            بل پرستو که به پهنای خرد پر دارد
[2] مولانا نزديك صد بار تعبير «زير و زبر» را در اشعار خود به كار برده است. كه نشانه انس ذهني او با اين مفهوم و عهد روحي او با اين تجربه است. يك جا وقتي عشق به سراغ مولانا مي‌آيد و او را دعوت به سكوت مي‌كند، مولانا خبر ميدهد كه «قمري جان صفت» در راه دل پيدا شده است و دل مي‌گويد سخنش را مگو كه «نه اندازه توست، اين بگذر،‌ هيچ مگو» و مولانا خواستار ميشود كه چيزي درباره او بشنود:
گفتم اين روي فرشته است عجب با بشر است؟    گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو،‌ زير و زبر خواهم شد           گفت مي‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو
و نهايتهً مولانا درمی یابدكه با يك » راز نگفتي»  روبروست، همان «چيز ديگر» همان خدا.
و شگفت‌زده مي‌پرسد:
گفتم اي جان پدري كن نه كه اين وصف خداست؟  گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو
زير و زبر شدن مولانا آشكار است اما آنكه او را زير و زبر مي‌كند چيست؟ خدا؟ عشق؟ سكوت؟
از اشارات مولانا بر‌مي‌آيد كه گويا غرض وي از وصف خدا همان «هيچ مگو» يا «سكوت» است كه به گفته آن عارف غربي، شبيه‌ترين چيز به خداوند سكوت است. عشق مي‌تواند نامزد اين مقام شود. چراكه عشق، خليفه خدا بر زمين است.
در جايي ديگر،‌ در غزلي كه گويا خطاب به شمس تبريزي در آستانه سفر اوست، از فراق زير و زبر كننده شمس سخن مي‌گويد:
بشنيد‌ه‌ام كه قصد سفر مي‌‌كني مکن        مهر حريف و يار ديگر مي‌كني، مكن
تو در جهان غريبي و غربت نديده یی           قصد كدام خسته جگر مي‌كني، مكن
اي مه كه چرخ زير و زبر از براي توست             ما را خراب و  زير و زبر مي‌كني، مكن …
و در جايي ديگر با بسط بيشتر، غيبت و فراق او را برهم‌زننده گيتي و زندگي مي‌شمارد:
بي ‌تو نه زندگي خوشم بي تو نه مردگي خوشم         سر زغم تو چون كشم؟ بي تو بسر نمي‌شود
بي تو اگر بسر شدي زير جهان زبر شدي        باغ ارم سقر شدي بي تو بسر نمي‌شود
جزر و مد هم  از اين مقوله است. آنجا كه مولانا از تردد و تحير خود سخن مي‌گويد:
اولم اين جزر و مد از تو رسيد   ورنه ساكن بود اين بحر اي مجيد
[3] ماهي نماد عيسي مسيح نزد مسيحيان هم هست. گفته‌اند حتي پيش از آنكه صليب نماد مسيحيت شود، ماهي در آن نقش به‌كار مي‌رفته است. بعدها يكي از آباء كليسا حروف آغازين كلمات يوناني «عيسي مسيح، پسر خدا و منجي ما» را كنار هم نهاد و چنين شد:
I. CH. TH. Y.S
كه بر روي هم ايكتوس خوانده مي‌شود كه در زبان يوناني به معني ماهي‌ است. مولانا با راهبان مسيحي اطراف قونيه رفت و آمد داشت و بسا كه ورود سمبليزم ماهي در اشعارش بي‌نسبت با آن مصاحبت‌ها نباشد.

شخصیت اخلاقی شیخ محمد عبده

22 اوت
مطالعه در زندگاني شيخ محمد عبده ما را با مردي روبرو مي كند كه در عين مهابت و شجاعت ،نرمخو و متواضع و مهربان بوده است !
مردي كه از يكسو ،چنان دلير بود كه در برابر خديو مصر مي ايستاد و مي گفت :
ما به رعايت قانون جامعه ي تشريف را بر اندام فلان شيخ كه شما فرمان داديد نپوشانديم و اين كار در صورتي عملي مي شود كه قانون تغيير كند !و در مجلس درس اگر كسي سخني سخيف و بر خلاف قاعده مي گفت بر مي آشفت و خشم او را مي گرفت و هيبتي داشت كه ديگران را وادار به خاموشي و احترام مي كرد از سوي ديگر چنان رئوف و عاطفي بود كه چون به وسيلهي جرائد آگاه مي شد عده اي از مصريان در داخل حريق افتاده اند شب را تا سپيده دم نتوانست بخوابد و گوي هر دم خود را در ميان آتشها مي ديد و احساس سوزش مي كرد !
خودش مي نويسد :
يعني :چون وصف آن حادثه ي «آتش سوزي »را خواندم شعله هاي آتش قلبم را مي خورد ،همانگونه كه اجسام آن بيچارگان را مي خورد !
و دلم چون گوشت هاي پيكر ايشان مي گداخت .آن شب را گريستم و چشمانم جز اندكي بسته نشد چون كسي كه در نعمت هاي خداوند زندگي مي كند شب را آرام به سر برد با اينكه گروه بسياري از برادران و خواهران او در سختي و گرسنگي مي گذرانند ؟
خواستم تا آنجا كه قدرت دارم به كمك مالي در بارهي ايشان مبادرت ورزم ولي توانائي اندك من نه نياز ايشان را رفع مي كرد و نه آن بليه و گرفتاري را بر طرف مي ساخت سپس به نظرم آمد گروهي از ثروتمندان پايتخت را دعوت كنم تا بامن در اين كار كه نيكوترين اعمال خير است هر چه زودتر شركت كنند .
البته شيخ به اين مهم اقدام نمود و از طريق جمعيت خيريه اسلاميه كه رياست آن را به عهده داشت كمكهاي شاياني را به حريق زدگان كرد .
از ويژگيهاي ديگر شيخ ،روحيه ي غيور او بود !آري اين مرد بزرگ نسبت به اسلام غيرت بسيار داشت و قدرت و عزت اين آئين محور آمال و آرزو هاي او شمرده مي شد .
احمد امين مي نويسد :دوستي براي من تعريف كرد در سفر ژنو «يكي از شهر هاي سويس »با استاد امام محمد عبده همراه بودم و برخي از سخنراني هاي تابستاني را كه در دانشگاه برگزار مي شد با يكديگر مي شنيديم در آن اثناء سخن از اسلام و مسلمين به ميان آمد .شيخ گفت من  تمام عمر خود را در راه اصلاح عقايد اسلامي و پاك كردن آن از اوهام و خرافاتي كه به اسلام بسته اند صرف كرده ام .من گفتم آيا دين نزد عوام جز اوهام و خرافات چيز ديگري هست ؟و اگر اين امور در نظر آنها باطل و زائل شود چه چيزي براي ايشان باقي مي ماند ؟!ناگهان ديدم كه چهره ي شيخ قرمز شد چنان خشمي او را گرفت كه نظير او را نديده بودم !پس فوراًتأويلي بر سخن خود نهادم تا انقلاب روحي شيخ خاموشي گرفت .
شيخ عزم و اراده ي آهنيني داشت و با وجود همه ي مشكلات و دشواري هائي كه محيط برايش پيش آورده بود دست از اصلاح بر نمي داشت !
زماني كه شيوخ ازهر توده ي مردم را بر ضد او بر مي انگيختند و روشنفكران او را به سازش با بيگانه متهم مي كردند و دستگاه خديو بسختي با او ابراز مخالفت مي نمود و روز نامه ها به او حمله ور شده بودند برخي از دوستانش مانند زغلول و قاسم و امين به او اظهار مي داشتند با وجود اوضاعي كه پيش آمده اصرار در اصلاح ازهر درست نيست و مصلحت در آن است كه شيخ در اين باره خاموش بنشيند تا صدا ها نيز تا اندازه اي خاموشي گيرند !اما شبخ در كار خود پافشاري مي نمود و برخي از شبها نمي خوابيد ودر شيوه ي اصلاح ازهر انديشه مي كرد و به دوستانش پاسخ مي داد :«وجدان من به خاموشي در برابر تباهيها راضي نمي شود !»
همين پايداري و استقامت سر انجام شيخ محمد عبده را بر مخالفانش پيروز كرد و چه در زمان حيات و چه پس از مرگ ارادتمندان بسياري براي وي فراهم آورد و نتنها روشنفكران مصر بلكه هوشمندان دنياي اسلام را نيز به سوي وي جلب نمود .
شيخ عبدالله دراز از اساتيد بزرگ و دانشمندان ازهر مي نويسد :
در مجلس او ،شنوندگان از هزار نفر كمتر نبودند !اين گروه از بزرگان طبقات مختلف مصر و مردم قاهره و بزرگوار ترين افراد ازهر بشمار مي آمدند .
برخي دانشجو بودند و برخي مدرس .همگي استاد و دانشجو و غيره از بيانات عاليه و استد لات نيرومند او در نهايت شگفتي فرو رفته و سرشار از شوق مي شدند …و افسوس بر مجالس گرانقدري كه والاترين طبقاط مردم در خلال آنها از كتاب خدا ،آب زلال ،حكمت عاليه را مي نوشيدند مجالسي كه برخي از رؤساي اديان ديگر غير از اسلام در آن شركت مي كردند و آنگاه با قلب پريشان و عقيده ي متزلزل نسبت به دين خود از آن مجالس بيرون مي رفتند و برخي از اين رؤسا آشكارا به اين امر كه دين اسلام شايسته تر از هر آئيني است اعتراف مي كردند .
منبع : شيخ محمد عبده مصلح بزرگ مصر
مولف : مصطفي حسيني طباطبائي

چگونه عمر را طولانی کنیم؟

30 ژوئیه
مقاله حاضر، حاوي برخي از اعمال صالحه است كه داراي پاداشهاي بسيار ميباشند. واگر بر آنها مواظبت نمايي نتيجه عمرت هزار ها سال بيشتر از آنچه كه هست، افزايش خواهد يافت.
در اين بحث، اهميت بسياري از احاديث پيامبر، كه معمولا آنها را مي خوانيم يا مي شنويم ولي در آنها دقت نمي كنيم، براي ما روشن خواهد شد و آشكارا به كم همتي خود، در قبال آن همه بذل و بخشش پروردگار عالم كه مي توانيم به وسيلة آن، سالهاي اندك زندگي خود را جبران نماييم، پي خواهيم برد.
رسول الله – صلى الله عليه وسلم – مي فر مايد: «أَعْمَارُأُمَّتِي مَا بَيْنَ السِّتِّينَ و السَّبْعِينَ وَأَقَلُّهُمْ مَنْ يَجُوزُ ذَلِكَ». (1)
ترجمه: عمر امتيان من ، بين شصت وهفتاد سال است. و اندك افرادي از اين بالاتر خواهند رفت.
بعنوان مثال: دو نفر كارگر، وارد شهر ي مي شوند حقوق ماهانه كارگران آن شهر، صد هزار تومان است. يكي با همين حقوق، مشغول كار مي شود. ولي ديگري پس از سعي وتلاش، موفق به يافتن كاري مي شود كه ماهانه دويست هزار توما ن حقوق دارد. در پايان سال، آن دو در حالي به شهر خود باز مي گردند كه نفر اول يك ميليون دو يست هزار تومان و نفر دوم دو برابر؛ يعني دو ميليون و چهار صد هزار تومان سر مايه دارد.
سوال: چگونه ممكن است كه انسان داراي اعمال صالحه اي باشد كه عمر پنجاه يا شصت ساله اش در ميزان خداوند ده ها و يا صد ها هزار سال محسوب بشود.
در پاسخ بايد گفت: دو راه در پيش است :
1ـ حريصانه به انجام اعمال نيكي كه پاداش چند برابر دارند، بشتابد.
2ـ حريصانه به انجام اعمال نيكي كه پاداش آنها پس از مرگ نيز جريان خواهد داشت، بشتابد.
اينك موارد فوق را كه به دو بخش و ده نوع تقسيم شده در اينجا بيان خواهيم كرد. ما قبل از هر چيز، بايد نيتها را خالص نموده و فضايل اعمال را استحضار كنيم و بطور مستمر آنها را انجام دهيم و احساس خستگي ننمائيم.
بخش اول:اعمالي كه پاداش چند برابر دارند
نوع اول: نماز
1ـ زياد نماز خواندن در حرمين شريف:
يك ركعت نماز، در حرم امن خدا، برابر است با يك صد هزار ركعت در اما كن ديگر. چنانكه جابر بن عبدالله – رضي الله عنه – از رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – نقل مي كند كه فرمود: «صَلاةٌ فِي مَسْجِدِي هذا أَفْضَلُ مِنْ أَلْف صَلاة فِيمَا سِوَاهُ إِلا الْمَسْجِدَ الْحَرَام وصَلاة فِي مَسجِدِ الحَرام أفضَلُ مِن مِأة ألف صَلاة فِيما سِواه». (1)
ترجمه: يك نماز در مسجد من (مسجد النبي) بهتر از هزار نماز در مساجد ديگر است بجز مسجد الحرام كه يك نماز در آن بهتر از صد هزار نماز در غير آن مي باشد.
شما اگر در شهر و ديار خود، روزانه دوازده ركعت سنت را با پا يبندي بخوانيد، در سال جمعاً 4320 ركعت خوانده ايد.
اما دو ركعت در حرم الهي برابر با دويست هزار ركعت است كه اين ثواب بزرگ را فقط در چند لحظه بدست مي آوريد. در حالي كه اگر بخواهيد در غير حرم خدا به اين همه ثواب برسيد، بايد 46 سال و سه ماه هر روز، پايبند سنتها ي دوازده گانه باشيد. و هر روز آنها را ادا كنيد.
2ـ اهتمام و پايبندي به نماز جماعت:
از ابوهريره – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود:«صَلاةٌ مَعَ الإِمَامِ أَفْضَلُ مِنْ خَمْسٍ وَعِشْرِينَ صَلاةً يُصَلِّيهَا وَحْدَهُ ». (2)
ترجمه: نماز با جما عت، بيست وپنج برابر از نمازي كه تنها خوانده مي شود افضل است. ودر روايتي از ابن عمر رضي الله عنهما نقل است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: « نماز جماعت، بيست وهفت برابر از نماز تنها، افضل است ».
حال فرض كنيد: دو نفر مرد مسلمان، همزمان متولد شده اند و همزمان وفات يافته اند. يكي از آ نها پايبند نماز جماعت بوده و ديگري هميشه تنها نماز خوانده است. نماز هاي،كسي كه با جماعت خوانده است، بيست وهفت برابر بيشتر از نماز هاي رفيقش كه تنها خوانده است مي باشند. پس گويا عمر نفر اول، بيست وهفت برابر عمر نفر دوم بوده است.
3ـ خوا ندن نماز عشاء و صبح ، با جماعت:
هر كسي كه نمازهاي عشاء و صبح را با جماعت بخواند، گويا تمام شب را در قيام بوده است.
چنا نكه از عثمان بن عفان – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود:«مَنْ صَلَّي الْعِشَاءَ فِي جَمَاعَةٍ كَانَ كَقِيَامِ نِصْفِ لَيْلَةٍ وَمَنْ صَلَّي الْعِشَاءَ وَالْفَجْرَ فِي جَمَاعَةٍ كَانَ كَقِيَامِ لَيْلَةٍ».
ترجمه: هركسي كه نماز عشاء را با جماعت بخواند، نصف ثواب قيام شب به او مي رسد. و اگر نمازهاي عشاء و فجر را با جماعت بخواند، گويا تمام شب را (نخوابيده و) در قيام بوده است.
4ـ خواندن نمازهاي نفل در داخل خانه:
از صهيب رومي – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: «صَلاة الرَّجل تَطوعاً حِيث لا يراه النَّاس تَعدِل صَلاته عَلي أعين النَّاس خَمساً و عِشرين». (3)
ترجمه: نماز مرد در جايي كه كسي او را نبيند، بيست و پنج برابر، بر نمازي كه در انظار مردم خوانده مي شود، افضل است .
و در حديثي ديگر مي فرمايد: «فَضل صَلاة الرَّجُل فِي بِيتِه عَلي صَلاتِه حيِث يَراه النَّاس كفضل الفَريضَة عَلي التَطوع». (4)
ترجمه: برتري نماز (غير فرض)، داخل خانه بر نمازي در انظار عموم،خوانده مي شود مانند برتري نمازهاي فرض بر نماز هاي نفل است.
5ـ نماز جمعه:
در مورد نماز جمعه، برنامه هاي مهم و آداب مختلفي از رسول الله – صلى الله عليه وسلم – نقل شده كه لازم است هر فرد مسلمان آنها را فرا بگيرد تا بتواند اين روز عظيم را كه خدا و پيامبرش آ نرا عظيم دا نسته اند، گرامي بدارد.
از جمله، اين روايت اوس بن اوس ثقفي – رضي الله عنه – است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: «مَنْ غَسَّلَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ وَاغْتَسَلَ ثُمَّ بَكَّرَ وَابْتَكَرَ وَمَشَي وَلَمْ يَرْكَبْ وَدَنَا مِنَ الإِمَامِ فَاسْتَمَعَ وَلَمْ يَلْغُ كَانَ لَهُ بِكُلِّ خُطْوَةٍ عَمَلُ سَنَةٍ أَجْرُ صِيَامِهَا وَقِيَامِهَا»
ترجمه: هر كس روز جمعه غسل كند و اول وقت و پياده به مسجد برود و نزديك امام بنشيند و به خطبه ها گوش بدهد و در آن اثنا، عمل بيهوده اي انجام ندهد، در مقابل هر قدمي كه برداشته است، ثواب روزه و قيام يكسال به او مي رسد ». (5)
اكنون خود شما خوانندة عزيز، اندكي دقت بفرماييد: اگر شما هر جمعه اين آ داب و سنن را رعايت بكنيد، به چه پاداش عظيمي دست خواهيد يافت. فرضاً اگر شما ازخانة خود تا مسجد جامع، يكهزار قدم بر داريد، ثواب يكهزار سال، روزه و قيام را از خزانه هاي پروردگار، در يافت خواهيد كرد؛ هزار سالي كه حتي يك گناه در آنها وجودندارد. اين پاداش يك نماز جمعه است. حال اگر شما چندين سال، به همين منوال نماز جمعه بخوانيد، خود تان حدس بزنيد كه با چه پاداش بزرگي از جانب خداوند، روبرو خواهيد شد.
6ـ پا يبندي به نماز چاشت:
از ابوذر غفاري – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: «يُصْبِحُ عَلَي كُلِّ سُلامَي مِنْ أَحَدِكُمْ صَدَقَة،ٌ فَكُلُّ تَسْبِيحَةٍ صَدَقَةٌ وَأَمْرٌ بِالْمَعْرُوفِ صَدَقَةٌ وَنَهْيٌ عَنِ الْمُنْكَرِ صَدَقَةٌ وَيُجْزِئُ مِنْ ذَلِكَ رَكْعَتَانِ ترْكَعُهُمَا مِنَ الضُّحَي». (6)
ترجمه: هر روز در ازاي هر يك ازمفاصل بدن، صدقه اي بر شما لازم است، هر تسبيحي كه بگوييد، صدقه است، امر به معروف و نهي از منكر صدقه است. و دو ركعت نماز چاشت، صدقه تمامي مفاصل بشمار مي رود.
خواننده گرامي، آ يا ميداني كه در بدن انسان سيصد و شصت مفصل وجود دارد . پس اگر به فرمودة رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – بخواهيد روزانه براي هر يك از مفاصل، صدقه اي بدهيد، بايد سيصد وشصت صدقه پرداخت كنيد. آ يا كسي مي تواند چنين صدقة سنگيني را بپردازد؟ ولي شما مي توانيد هر روز با خواندن دو ركعت نماز چاشت، صدقة تمام مفاصل بدن خويش را ادا نماييد.
نوع دوم: حج و عمره
حج، سالي يكبار، ادا مي شود و هر مسلمان آرزو دارد كه هر سال به حج برود. اگر واقعاً كسي بتواند هر سال حج بجاي آورد باز هم تعداد حجها يش از تعداد سال هاي عمرش تجاوز نخواهد كرد. ولي راه هاي ديگري وجود دارد كه شما مي توانيد بمراتب بيشتر از سالهاي عمرتان، حج و عمره بجا ي آوريد. اينك به چند مورد از آن، اشاره خواهيم كرد:
1ـ در صورت امكان، هر سال، فرد يا افرادي را با هزينة خود به حج بفرستيد. مثلاً اگر شما بتوانيد در يك سال، سه نفر را به حج بفرستيد، ثواب سه حج را كسب مي كنيد و گويا سه سال به عمرتان افزوده شده است.
2ـ نماز اشراق:
از انس ابن مالك – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود:«مَن صَلَّي الغداة فِي جَماعَة ثُمَّ قعد يَذكر الله حَتَّي تَطلع الشَّمس ثُمَّ صَلَّي رَكعَتِين كانَت له كأجر حَجَّة و عمرة تامة تامة تامة». (7)
ترجمه: اگر كسي نماز فجر را با جماعت بخواند، و سپس تا طلوع خورشيد، بنشيند ذكر و تسبيح گويد و آنگاه دو ركعت نماز بخواند، برايش ثواب يك حج و عمرة كامل منظور مي شود .
شما اگر هفته اي يك بار نماز اشراق بخوانيد ، يعني چهار بار در ماه، ثواب چهار حج و عمره را كسب مي كنيد .گويا چهار سال به عمرتان افزوده شد كه در آن چهار حج انجام داديد.
3ـ شركت در مجالس علمي ودرسهاي مساجد:
حضور شما در دروس مساجد، و شركت در هر درس، ثواب يك حج را دارد چنانكه از ابو امامه – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: «مَن غَدا إلي مَسجِد لا يُريد إلا ّ ان يَتَعلّم خِيرا أو يعلٌٌّمه كان لَه كأجرحاج تا ما حجته».(8)
ترجمه: هر كس به مسجد برود و اراده اي جز ياد گرفتن و يا ياد دادن خيري، نداشته باشد، برايش ثواب يك حج كامل ، منظور مي گردد.
مضافاً هنوز از آ ن مجلس بر نخواسته كه گنا هانش تبديل به نيكي مي شود و فرشتگان او را زير بالهاي خود مي گيرند، و خداوند نيز او را در پناه رحمتهاي خويش قرار مي دهد.
4ـ عمره در رمضان:
از عبد الله بن عباس – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – به ام سنان انصاري، فرمود: چرا با ما به حج نيامدي گفت: اي رسول خدا، ما داراي دو نفر شتر بوديم كه يكي مركب شوهرم و پسرم در راه حج بود و ديگري براي آب كشيدن، بدست غلام بود. رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: پس عمره در ماه رمضان معادل حج با من است. و در روايتي آمده است كه فرمود: در ماه رمضان، عمره كن كه عمره در اين ماه برابر با حج است.(9)
البته اين علاوه بر آن نماز هايي است كه در ماه رمضان در مسجد الحرام مي خوانيد.
5ـ خواندن نماز هاي فرض در مسجد:
از ابو امامه – رضي الله عنه – روايت است، كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: «مَن مَشِي إلي صَلاة مَكتوبَة في جَماعة كحَجَّة، ومَن مَشي إلي صَلاة تَطوع (يعني صلا ة الضحي) فَهِي كعمرَة نافِلة». (10)
ترجمه: هركس، برود تا نماز فرض را با جماعت ادا كند، گويا حجي انجام داده است و هر كس، براي خواندن نماز نافله يعني نماز چاشت برود گويا عمرة نفلي انجام داده است.
و في رواية أبي داود قال: «مَنْ خَرَجَ مِنْ بَيْتِهِ مُتَطَهِّرًا إِلَي صَلاةٍ مَكْتُوبَةٍ فَأَجْرُهُ كَأَجْرِ الْحَاجِّ الْمُحْرِمِ وَمَنْ خَرَجَ إِلَي تَسْبِيحِ الضُّحَي لا يَنْصِبُهُ إِلا إِيَّاهُ فَأَجْرُهُ كَأَجْرِ الْمُعْتَمِرِ وَصَلاةٌ عَلَي إثرِ صَلاةٍ لا لَغْوَ بَيْنَهُمَا كِتَابٌ فِي عِلِّيِّينَ». (11)
ترجمه:كسي كه با طهارت، از منزل خويش، براي اداي نماز فرضي به سوي مسجد قدم بر مي دارد، گويا احرام بسته وبه حج مي رود و كسي كه از منزل خويش براي اداي نماز چاشت به سوي مسجد مي رود و هدف جز آن، ندارد، گويا احرام عمره بسته است و خواندن نماز پس از نماز ديگر به شرطي كه در آن ميان عمل بيهوده اي انجام نگيرد، در دفتر « عليين » ثبت مي شود.
بدينصورت هر كس نماز هاي پنجگانه يك روز با جماعت بخواند، اجر وپاداش پنج حج به او مي رسد و اگر نماز هاي يكسال را با جماعت بخواند، گويا هزار و هشتصد حج انجام داده است. واگر ده سال كامل يا بيشتر نماز هايش را با جماعت بخواند، خودش حدس بزند كه تعداد حجهايش چقدر خواهد شد!
6ـ نماز در مسجد قباء:
از سهيل بن حنيف – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود:
«مَنْ تَطَهَّرَ فِي بَيْتِهِ ثُمَّ أَتَي مَسْجِدَ قُبَاءَ فَصَلَّي فِيهِ صَلاةً كَانَ لَهُ كَأَجْرِ عُمْرَةٍ ». (12)
ترجمه: كسي كه در منزلش طهارت كند، سپس به مسجد قبا برود و در آ نجا نماز بخواند، ثواب يك عمره به او مي رسد.
نوع سوم: اذان بگو يا اذان را با مؤذن تكراركن
همة فضايلي كه در مورد نماز جماعت بيان گرديد، مشمول مؤذن نيز مي شود و او اضافه بر آن هم اجر دريافت مي كند. چنانكه از براء بن عازب – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود:«إنَّ الله و مَلائكته يُصَلُّون عَلي الصَّفِ المُقَدَّم و المؤذن يَغفر له مدي صوته، ويصدِقه مِن سَمعه مِن رطب و يا بس وله أجر من صَلَّي مَعه». (13) ترجمه: رحمت خدا بر صف مقدم است و فرشتگان نيز براي آنان دعا مي كنند، وتا جايي كه صداي مؤذن مي رسد، براي او همان مقدار آمرزش منظور ميشود و هر موجود تر و خشكي كه صدايش را بشنود، تصديقش مي نمايد و پا داشي كه به نمازگزاران مي رسد به او نيز مي رسد.
بخا طر همين فضيلتها بود كه يكي از صحابه از رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – پرسيد: چگونه مي توان به مقام و منزلت و الاي مؤذنان دست يافت؟ چنانكه از عبد الله بن عمر روايت است كه: «إن رَجُلا قال: يا رسول الله إ نَّ المؤذنين يفضلوننا فقال: – صلى الله عليه وسلم – :« قُل كما يَقولون، فإذا انتَهيت فَسل تعطه». (14)
ترجمه: مردي خدمت رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – ، آمد وگفت: مؤذنان بر ما بر تري يافتند. رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: آنچه را كه او مي گويد، شما نيز بگوييد.آنگاه هر دعائي بخواهيد، پذيرفته خواهد شد.
اين صحابي، حريصانه در پي آن بود كه اجر وپاداش مؤذنان، به او برسد. رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – به وي فرمود كه، كلمات اذان را با مؤذن تكرار كند. البته بجز (حَيَّ علي الصَّلاة و حَيَّ عَلي الفَلاح) كه شنونده بايد در جواب اينها، بگويد: ( ولاحَولَ ولا قُوَة إلا بِا لله) تا مشمول همان اجر و مزد مؤذن بشود.
س اي برادر مسلمان! اندكي بينديش و تامل كن. اگر فرضاً در مسجد شما صد نفر، با جماعت نماز مي خوانند كه در واقع شما با اذانتان آنها را به نماز دعوت كرده ايد، آنگاه همة پاداشها ي بيشماري كه قبلاً در مورد نماز جماعت بيان گرديد، بويژه پاداش نماز جماعت عشاء و فجر كه ثواب قيام الليل تمام شب را دارد، همانطور كه به فرد فرد آنها مي رسد، مجموع آنها به شما يكنفر نيز داده خواهد شد. علاوه بر آن شما با تعداد بزرگي از زنان مسلمان كه داخل خانه هايشان با شنيدن اذان شما به نماز مي ايستند، اجر و مزد همساني دريافت مي كنيد. همانطوركه اگر زن مسلمان نيز مشوّق شوهر و فرزندان و محارم خود، براي شركت درنماز جماعت باشد، سهم كاملي از تمامي فضايل و پاداشهاي فوق الذكر، دريافت مي كند. زيرا ارشاد رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – است كه: «الدَّال عَلي الخِير كفاعله».
(دلالت كننده بر كار خير همانند انجام دهندة آن، مستحق پاداش است).
و شمايي كه جواب اذان را مي دهيد، مستحق همة آن فضايل بي شماري كه مؤذن از آنها بهره مند است، مي شويد. { هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي } به احتمال زياد رقمهاي ميلياردي فضايلي كه بيان گرديد.
اي برادر! از بذل و بخشش رب العالمين مكن كه او اهل و بذل و بخشش است. از غفلت و تنبلي خود تعجب كن كه چگونه از اين خير كثير ورزيده اي .
نوع چهارم : روزه
رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – مسلمانان را به گرفتن روزه هاي زياد نفلي در طول سال، تشويق نموده است .از اينرو ما مي توانيم با روزه گرفتن در ايام خاص، چندين سال بر عمر خويش بيفزائيم. و اينك چند مثال:
1ـ روزه گرفتن در ايام خاص:
شما با 42 روز روزه گرفتن در سال (جز رمضان) ثواب روزه 720 روز يعني دو سال را دريافت مي كنيد، بدينشرح:
الف ـ روزه گرفتن شش روز از شوال. چنانكه ابو ايوب انصاري – رضي الله عنه – ، از ارشاد رسول – صلى الله عليه وسلم – را نقل مي كند كه فرمود: «و مَن صام رَمَضان ثُمَّ أتبعه سِتاً من شَوال كانَ كصيام الدهر». (15)
ترجمه: هر كس ماه رمضان را روزه بگيرد و شش روز از شوال بر آن بيفزايد، گويا تمام سال را روزه گرفته است.
ب ـ پايبندي به روزه گرفتن ايام بيض. يعني روزهاي 13،14،15، ماههاي عربي.چنانكه در اين مورد جرير بن عبد الله – رضي الله عنه – ارشاد رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – را نقل مي كند كه فرمود: «صِيَامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ مِنْ كُلِّ شَهْرٍ صِيَامُ الدَّهْرِ وَأَيَّامُ الْبِيضِ صَبِيحَةَ ثَلاثَ عَشْرَةَ وَأَرْبَعَ عَشْرَةَ وَخَمْسَ عَشْرَة». (16)
ترجمه: سه روز روزه گرفتن از هر ماه، معادل است با روزه گرفتن يكسال. و ايام بيض عبارت انداز روزهاي 13،14،15 هر ماه.
و در روايت صحيح مسلم، بطور كلي ماهي، سه روزه گرفتن آمده است.
پس اگر شما هر سال اين روزها را روزه بگيريد، گويا دو سال روزه گرفته ايد. و در نهايت چندين سال، بر سالهاي عمرتان افزوده مي شود. و اين از فضل وبزرگواري خدا است.
2ـ افطار دادن به روزه داران:
اين هم يكي از راههاي بسيار سهل و آ سان براي كساني كه از نعمت مال و امكانات برخوردارند. زيرا افطار هر چه بيشتر روزه داران خصوصاً در ماه رمضان، باعث ميشود كه به افطار دهنده نيز ثواب روزه كامل داده شود. چنانكه از زيد بن خا لد الجهنى روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: «مَنْ فَطَّرَ صَائِمًا كَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِه،ِ غَيْرَ أَنَّهُ لا يَنْقُصُ مِنْ أَجْرِ الصَّائِمِ شَيْئًا ». (17)
ترجمه: هر كس روزه داري را افطار بدهد، به او نيز همان ثواب روزه مي رسد بدون اينكه چيزي از ثواب روزه دار كا سته شود.
نوع پنجم : زنده نگه داشتن شب قدر
خداوند – عز وجل – مي فرمايد: { لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ } .
ترجمه: شب قدر از هزار ماه بهتر است .
يعني ثواب عبادت شب قدر، از عبادت هشتاد وسه سال وسه ماه بيشتر است .
و اگر مسلماني توفيق يابد، بيست سال شبهاي قدر را زنده نگه دارد، برايش عبادت بيش از 1666 سال منظور مي شود.
ببين چه سالهاي درازي به عمرت افزوده شد. آيا ممكن است كسي بتواند بطور طبيعي از چنين عمري بر خوردار شود؟ خير. چقدر محروم است كسي كه از چنين سرمايه عظيمي غفلت بورزد!
نوع ششم: جهاد
شوق جهاد در راه خدا با مال و جان، يكي از اعمال مهمي است كه حاصل زندگي انسان را خيلي بيشتر از آنچه كه هست، افزا يش مي دهد.
از عمران بن حصين – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: «مَقَامُ الرَّجُلِ فِي الصَّفِّ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَفْضَل عند اللهُ مِنْ عِبَادَةِ رجُلِ سِتِّينَ سَنَةً». (18)
ترجمه: ايستادن در صف جهاد، نزد خدا از عبادت شصت سال بهتر است.
همچنين سلمان فارسي – رضي الله عنه – ارشاد رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – را نقل مي كند كه فرمود: «مَنْ رَابَطَ يَوْمًا وَلَيْلَةً فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَانَ لَهُ كَأَجْرِ صِيَامِ شَهْرٍ وَقِيَامِهِ وَمَنْ مَاتَ مُرَابِطًا أُجْرِيَ لَهُ مِثْلُ ذَلِكَ مِنَ الْأَجْرِ وَأُجْرِيَ عَلَيْهِ الرِّزْقُ وَأَمِنَ مِنَ الْفَتَّان».(مسلم).
ترجمه: هر كس يك شبانه روز در راه خدا نگهباني دهد، پاداش يك ماه روزه و نماز شب را دريافت خواهد كرد. و اگر كسي در آن حال بميرد اجرش براي هميشه ادامه مي يابد و نزد خدا روزي خواهد داشت و از فتنه ها در امان خواهد ماند.
نوع هفتم: انجام عمل نيك در ده روز ذيحجه
انجام عمل نيك در دهة اول ذيحجه، حتي دربرخي موارد، از جهاد في سبيل الله هم بالاتر است.
چنانكه از ابن عباس روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: «ما مِن أيَّام العَمَل الصَّالح فِيهِنَّ أحبَّ إلي الله مِن هذه الاًيام العشر فَقالوا: يا رَسول الله ولاالجهاد في سَبيل؟فَقال: رسول الله – صلى الله عليه وسلم – : ولاالجهاد في سَبيل الله إلا، رَجل خَرَج بِنَفسه ومالِه ، ولَم يَرجع من ذلك بِشيء». (1)
ترجمه: انجام عمل نيك در هيچ يك از ايام سال نزد خدا آنقدر با ارزش نيست كه در اين ده روز (ذيحجه) ارزشمند است. پرسيدند: حتي جهاد در راه خدا ؟ فرمود: بلي، حتي جهاد در راه خدا. مگر مردي كه با جان مال در راه خدا بيرون رود و سر انجام نه خود برگردد و نه مالش:
نوع هشتم : تلاوت و تكرار برخي از سوره هاي قرآن
شما اگر بخواهيد قرآن را از اول تا آخر، ختم بكنيد حداقل بايد چند روز مشغول تلاوت باشيد. ولي طبق راهنمايي پيامبر، شما مي توانيد در ظرف چند لحظه ثواب يك يا چند ختم قرآن را بدست آوريد. چنانكه از ابو سعيد خدري – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – به يارانش فرمود:
أيَعجِز أحَدكم أن يَقرأ بِثلث القُران في لِيلة؟ فَشق ذلِك عليهِم و قالوا: أينا يَطبِق ذلِك يا رسول الله ؟ فقال: ‹‹ الله الواحِد الاًحد الصَمد ثلث القران››. وفي حديث آخر رواه ابن عمر-رضي الله عنهما قال: قال رسول الله – صلى الله عليه وسلم – :‹‹ قُل هو الله أحد، تَعدِل ثلث القران، و قُل أيَّها الكافِرون تعدِل ربع القران». (1)
ترجمه: آيا مي توانيد يك سوم قرآن را در شب بخوانيد؟ اصحاب آنرا دشوار دانستند و گفتند: چه كسي مي تواند چنين كند! رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود:‍« قُل هو الله أحد» يك سوم قرآن و «قُل يا ايَّها الكافِرون» يك چهارم قرآن است.
شايد بسياري از ما، سالها پيش، اين حديث را شنيده ايم و فضيلت سوره اخلاص را دانسته ايم ولي به اين فكر نيفتاديم كه روزانه با تلاوت و تكرار اين سوره عظيم، ثواب چند ختم قرآن را كسب كنيم. و آنهم در چند لحظه و چند دقيقه. پس هدف دانستن و فراهم كردن معلومات نيست بلكه هدف اصلي عمل به معلومات است.
نوع نهم: ذكر فراوان
ذكر خداوند، دريايي است بيكران از نيكي ها و حسنات. كه متأ سفانه اكثر مردم از آن غافل مي باشند و اينك دو نمونه از ذكرهاي پر بار را ارائه مي كنيم:
1ـ تسبيح پر بار
از ام المومنين جويريه، روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – صبح هنگام پس از نماز فجر، در حالي از خانه بيرون رفت. كه جويريه بر جاي نماز خويش نشسته بود. آنحضرت – صلى الله عليه وسلم – بعد از اداي نماز چاشت به خانه بر گشت. ديد كه جويريه هنوز آنجا نشسته است. پرسيد: از وقتي كه من بيرون رفته ام تو همينجا نشسته اي؟ گفت: بلي. رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود : من بعد از تو چهار كلمه را سه دفعه گفته ام كه اگر آنها را با تمام آنچه تو از صبح تا كنون گفته اي، موازنه كنند سنگين تر و اجر بيشتري خواهند داشت. آنها عبارت اند از: «سُبحانَ الله و بِحَمدِه عَدد خَلقَه وزنة عَرشَه و مِدادَ كلِماتِه». (19)
ببين چگونه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – در عبارتي مختصر، و زماني كوتاه، ذِكري پر بار و پر ثواب به ما آموزش داده اند.
آيا شايسته است كه ما از چنين تسبيح جامعي، غافل و از چنين گنجينه هايي محروم شويم؟!
بهتر نيست كه به جاي تكرار ترانه ها ي مبتذل وبيهوده، زبان خويش را با ذكرخدا تر و تازه نگه داريم؟
همچنين أبو امامه – رضي الله عنه – مي گويد: رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – مرا ديدكه لبانم را مي جنبانم. فرمود: اي ابو امامه، چه مي گويي؟ گفتم: خدا را ذكر مي كنم. فرمود: آيا به تو ذكري بياموزم كه از تمام ذكرهاي شب و روزت بهتر باشد؟ آنگاه فرمود: بگو: «الحَمد لله عَدد ما خَلَق والحَمدُ ِلله مِلء ما خَلق والحَمدِ لله عَدد ما في السَّموات والارض و الحَمدِ لله ما أحصَي كِتابه، والحَمد الله مِلء ما أحصي كِتابَه والحَمد ِلله عَدد كل شي والحمد لله ملُ كل شي » (حاكم و گفته است: طبق شرايط بخاري و مسلم، صحيح است. و آلباني نيز آنرا صحيح قرار داده است).
سپس فرمود : اينها را ياد بگير و به ديگران نيز ياد بده .
اين شما و اين هم حديث پيامبر – صلى الله عليه وسلم – و فضيلت و ثواب فراوان آن، كه ثواب يكبار گفتن از تسبيح يك شبانه روز كامل هم افضل تر است. به اميد اينكه حسب الامر رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – ، شما آنرا ياد بگيرد و به ديگران نيز ياد بدهيم.
2ـ استغفار پر بار
برادر عزيزم! دوست داري كه در يك روز، يك ميليون نيكي در دفتر اعمالت نوشته شود؟ البته يك روز هم زياد است. نظرت چيست اگر اين مقدار نيكي را در چند لحظه و باگفتن يك جمله بدست آوري؟ آيا حاضر مي شوي كه آن جمله را چندين بار تكرار كني و هر بار اين همه نيكي در پرونده ات ثبت گردد ؟ اكنون اين مزايده و تجارت را ما پيش روي شما قرار ميدهيم. يقينا شما سهل انگاري نخواهي كرد. و از چنين سود كلان و تجارت بزرگي با رب العا لمين نخواهيد كشيد. از عباده بن صامت – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: «من إسَتغفر لِلمؤمِنينَ والمؤمِناتِ كتبَ الله لَه بِكل مؤمن و مؤمنه حَسنة». (1)
ترجمه: هر كس كه براي ساير مؤمنين (مرد و زن) خداوند طلب آمرزش كند، به تعداد تك تك آنها، براي او نيكي نوشته مي شود.
نوع دهم: رفع احتياجات مردم
برخي از مردم بويژه كساني كه سر مايه و شهرتي دارند، از اينكه ديگران براي حل مشكلات خود به آنان مراجعه مي كنند، احساس مزاحمت نموده و نگران مي شوند. غافل از اينكه اگر كسي در پي حل مشكل برادر مسلمان خود باشد، خداوند در پي حل مشكل او خواهد بود. و هميشه خدا، زماني به بنده اش كمك مي كند كه بنده به فكر كمك به برادر مسلمانش باشد .
اگر شما حاجت برادر مسلمان خود را برآ وريد؛ مثلاً به او چيزي بياموزد يا او را راهنمايي كنيد، يا بر مركب خويش سوارش كنيد يا قرضش دهيد يا براي او در امر خيري، سفارش بنما ييد، اين عمل شما نزد خدا از اعتكاف يك ماه كامل، بهتر است.
چنانكه از عبد الله بن عمر روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود:
«أحَبَّ النَّاسِ إلي الله أنفَعهم و أحَبَّ الاًعمال إ لي الله عَزَّوجل سرور تَدخله علي مسلِم أو تكشف عنه كربة، أو تقضِي عَنه ديناً، أو تَطرد عنه جوعاً و لاًن أمشي مَع أ خي المسلِم في حاجة أ حَبَّ إلي منأن أعتكف شَهرا و من كف غَضبَه ستر الله عورته، و من كظم غيظاً و لو شاء أن يَمضيه أمضاه، ملا ًالله قلبه رضا يوم القيامة، و مَن مَشي مع أخيه المسلم في حاجتِه حتَّي يثبتها له أثبت الله تعالي قدمه يوم تزل الاقدام، و إن سوء الخلق لِيفسد العَمل كما يفسد الخل العسل». (20)
ترجمه: محبوب ترين شما نزد خدا كسي است كه براي خلق خدا مفيدتر باشد. پسنديده ترين عمل نزد خدا اين است كه قلب مسلماني را شاد كني، يا پريشاني اش را بر طرف سازي.يا قرضش را ادا كني و يا گرسنگي اش را دور نمايي. و اگر من با برادر مسلمان خويش، براي رفع مشكلش قدم بر دارم ، برايم از اعتكاف يكماه بهتر است . و هركس خشمش را فرو برد خداوند، رازهايش را مي پوشاند وكسي كه توانايي اِعمال خشم را دارد ولي آنرا فرو مي برد، خداوند قلبش را در قيامت، پر از خرد مندي و رضايت خواهد ساخت. و اگر كسي با برادرش به راه افتد و مشكلش را حل نماييد، خداوند قدمهايش را روزي كه قدمها مي لغزند، استوار خواهد ساخت. آ گاه باشيد كه اخلاق بد، اعمال (نيك ) را فاسد مي كند همانطور كه سركه، عسل را فاسد گرداند.
برادرم، اگر بخواهي كه يكماه معتكف شوي، بايد با نفس اماره ات مجاهده كني، و كارهايت را رها سازي. و يكماه كامل در مسجد، زنداني شوي ودر ذكر وتسبيح وتلاوت ونماز مشغول باشي. اما اگر چند دقيقه در پي برآ وردن حاجت برادر مسلمان و يا خواهر بيوه ات باشي، ثواب يك ماه اعتكاف وعبادت در پرونده ات ثبت مي گردد.
از اينرو شايسته است كه ما بخشي از وقت خود را صرف بر آوردن نيازها ي برادران مسلمان خود و اين فرصتها را از دست ندهيم.
بخش دوم: عمل باقي
اعمالي كه ثوابشان بعد از مرگ انسان نيز همچنان ادامه خواهد داشت
آنچه در بخش اول، بيان گرديد گر چه اعمال پر بار و پر ثوابي بود ولي ثواب آنها با مرگ انسان، منقطع مي شود. زيرا ديگر او قادر نخواهد بود كه نماز بخواند، حج برود ،قرآن تلاوت بكند و تسبيح بخواند و علم فرا گيرد و نياز هاي مردم را بر آورده سازد و ….
و از آنجا كه ما با خواندن بخش اول، آز مند شديم كه عمر ما حاصل بيشتري داشته و روز قيامت دفتر اعمال ما بمراتب بيشتر ازساليان عمر ما نيكي داشته باشد، لازم است كه يك سري اعمال نيكي را كه ثوابشان از مرگ نيز همچنان ادامه يابد و در دفتر اعمال ما ثبت شود و آنرا باز نگه دارد، انجام دهيم.
از ابو امامه باهلي – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: «أَرْبَعةٌ تَجْرِي عَلَيْهِمْ أُجُورُهُمْ بَعْدَ الْمَوْت:ِ رَجُلٌ مَاتَ مُرَابِطًا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَرَجُلٌ عَلَّمَ عِلْمًا فَأَجْرُهُ يَجْرِي مَا عَمِلَ بِهِ وَرَجُلٌ أَجْرَي صَدَقَةً فَأَجْرُهَا يَجْرِي عليه و َرَجُلٌ تَرَكَ وَلَدًا صَالِحًا يَدْعُو لَهُ». (21)
ترجمه: چهار عمل اند كه ثواب آنها بعد از مرگ نيز، ادامه خواهد داشت:
1ـ مردي كه در نگهباني راه خدا بميرد.
2ـ مردي كه علمي به مردم بياموزد تا آنكه به آن علم، عمل مي شود ، اجرش ادامه دارد.
3ـ مردي كه صدقه جاريه اي بنا نهد تا مادام كه آن صدقه وجود داشته باشد، اجرش ادامه دارد.
4 ـ مردي كه پس از خود، فرزند صالحي بجا گذارد كه درحقش دعاي خير مي كند.
پس برادر مسلمان! بكوش تا حداقل يكي از موارد فوق را بعد از خود باقي بگذاري تا دفتر اعمال نيك ات با فرا رسيدن اجل، بسته نشود بلكه همچنان باز بماند و در آن نيكي اضافه ثبت شود.
نوع اول: سرباز بودن در راه خدا
از سلمان فارسي – رضي الله عنه – روايت است كه رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – فرمود: «مَنْ رَابَطَ يَوْمًاً فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَانَ لَهُ كَأَجْرِ صِيَامِ شَهْرٍ وَقِيَامِهِ وَمَنْ مَاتَ مُرَابِطًا جْرِيَ لَهُ مِثْلُ ذَلِكَ مِنَ الأَجْرِ وَأُجْرِيَ عَلَيْهِ الرِّزْقُ وَأَمِنَ مِنَ الْفَتَّان››. (22)
ترجمه: هر كس كه يك روز در راه خدا نگهباني دهد، گويا يك ماه روزه داشته و نماز شب خوانده است. واگردر اين حال بميرد علاوه برآن، نزد خدا روزي داده مي شود و از آزمايشات و فتنه ها محفوظ مي ماند.
نوع دوم: صدقه جاري
صدقه جاري عبارت است از چيزي كه براي چندين سال، باقي مي ماند و مورد استفاده قرار مي گيرد، ما نند حفر چاه، ساختن مسجد و كاشتن درخت و وقف نمودن آن وآب دادن به مردم به وسيله دلو يا نصب آب سرد كن در اماكن عمومي و در مساجد و تا سيس كتابخانة عمومي وغيره .
ابو هريره – رضي الله عنه – ارشاد رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – را نقل مي كند كه فرموده است: ‹‹إِنَّ مِمَّا يَلْحَقُ الْمُؤْمِنَ مِنْ عَمَلِهِ وَحَسَنَاتِِ بَعْدَ مَوْتِهِ عِلْمًا عَلَّمَهُ وَنَشَرَهُ وَوَلَدًا صَالِحًا تَرَكَهُ، وَمُصْحَفًا وَرَّثَهُ أَوْ مَسْجِدًا بَنَاهُ، أَوْ بَيْتًا لابْنِ السَّبِيلِ بَنَاهُ أَوْ نَهْرًا أَجْرَاهُ، أَوْ صَدَقَةً أَخْرَجَهَا مِنْ مَالِهِ فِي صِحَّتِهِ وَحَيَاتِهِ يَلْحَقُهُ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِ ››. (23)
ترجمه: از جمله نيكي هايي كه به انسان مؤمن، پس از مرگش مي رسد، علمي است كه آنرا تعليم داده ونشر كرده است و فرزند صالحي است كه بعد از خود باقي گذاشته و قرآني است كه بجا گذاشته و مسحد ويا مسافرخانه اي است كه آنرا بنا نهاده وآبي است كه جاري ساخته و يا صدقه اي است كه در هنگام حيات و سلامتي خود داده است.
نوع سوم : تربيت فرزندصالح
برادر مسلمان! فرزند صالح شما، در واقع حاصل عمر شما و باعث ادامة حسناتتان پس از مرگ، خواهد بود. چنانكه ابو هريره – رضي الله عنه – ارشاد رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – را نقل مي كند كه فرمود: «إِذَا مَاتَ الإِنْسَانُ انْقَطَعَ عَنْهُ عَمَلُهُ إِلا مِنْ ثَلاثَةٍ إِلا مِنْ صَدَقَةٍ جَارِيَةٍ أَوْ عِلْمٍ يُنْتَفَعُ بِهِ أَوْ وَلَدٍ صَالِحٍ يَدْعُو لَهُ ››. (24)
ترجمه: وقتي بني آدم مي ميرد ، دفتر عملش بسته مي شود، مگر در سه مورد (كه همچنان باز مي ماند):
1ـ صدقه جاريه.
2ـ علمي كه از آن استفاده شود.
3ـ فرزند صالحي كه برايش دعا كند.
همچنين ارشاد رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – كه مي فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَيَرْفَعُ الدَّرَجَةَ لِلْعَبْدِ الصَّالِحِ فِي الْجَنَّةِ فَيَقُول:ُ أي رَبِّ أَنَّى لِي هَذِهِ فَيَقُولُ بِاسْتِغْفَارِ وَلَدِكَ لَكَ››. (25)
ترجمه: خداوند، مقام يكي از بندگانش را در بهشت بالا مي برد. آن بنده مي پرسد: پروردگارا! اين مقام چگونه به من رسيد؟ خداوند مي فرمايد: به خاطر استغفاري كه فرزندت در حق تو كرده است.
نوع چها رم : آموختن علم به مردم
آموختن علم به مردم، همانطور كه شرح آن گذشت نه تنها صدقة جاريه است بلكه بهترين نوع صدقه است.
از بهترين راههاي نشر آن، دعوت إلي الله مي باشد. كه از ساير اعمال در تقرب إلي الله مؤثرتر است.
بفرمودة رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – ، دلالت كننده به كار خير مانند انجام دهندة آن است».
اگر فردي به وسيله ارشاد شما به راه خدا، آمد و استقامت ورزيد، در ازاي، نماز ذكر و ساير اعمال صالحي كه انجام مي دهد، به شما نيز اجر وپاداش كاملي مي رسد. او نيز مانند شما، ديگران را به سوي خدا دعوت دهد، و آنها بپذيرند و توبه كنند، تمامي اينها در پرونده ي شما ثبت مي گردد و لو اينكه شما مرده و در قبر قرار گرفته باشيد .
ابو هريره ارشاد رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – را نقل مي كند كه فرمود:
«مَنْ دَعَا إِلَي ضَلالَةٍ كَانَ عَلَيْهِ مِنَ الإِثْمِ مِثْلُ آثَامِ مَنْ تَبِعَه،ُ لا يَنْقُصُ َ مِنْ آثَامِهِمْ شَيْئًا».
ترجمه: هر كس (مردم را) به سوي كا ر بدي دعوت كند، همسان گناهان كساني كه از او پيروي (26) مي كنند ، گنه كار است واز گناهان آنان چيزي نمي كند.
برادر مسلمان! آيا حاضري كه از اين درياي بيكران اجر وثواب الهي بهره مند شوي؟ پس آستين همت را بالا زن و بكوش.
والسلام
نوشته:شيخ محمد بن ابراهيم
ترجمه:عبدالله ريگي احمدي
————————
پی نوشت:
(1) ترمذي( 13/65) و تحسين سيوطي و مناوي و تصحيح آلباني در صحيح الجامع (1073).
(2) مسلم.
(3) صحيح الجامع آلباني.
(4) بيهقي در شعب الايمان و سيوطي در جامع الصغير با تحسين و با تصحيح سيوطي و آلباني در صحيح الترغيب و الترهيب (441).
(5) احمد در الفتح الرباني و به تصحيح آلباني در صحيح الجامع (6405).
(6) مسلم.
(7) ترمذي (3/68) با تحسين آلباني در صحيح الترمذي.
(8) حاكم گفته است: طبق شرايط بخاري و مسلم صحيح است و آلباني در صحيح الترغيب و الترهيب، آنرا صحيح قرار داده است.
(9) بخاري و مسلم.
(10) احمد در الفتح الرباني و با تحسين آلباني در الجامع (6556).
(11) احمد در فتح الرباني و با تصحيح آلباني در صحيح ابي داود.
(12) احمد در الفتح الرباني و با تصحيح آلباني (6154).
(13) احمد در الفتح الرباني با تصحيح آلباني در الترغيب و الترهيب.
(14) احمد در الفتح الرباني و با تصحيح آلباني در صحيح الجامع.(4403).
(15) احمد در الفتح الرباني و مسلم.
(16) نسائي و با تصحيح آلباني (3849).
(17) احمد در الفتح الرباني و با تصحيح و آلباني (6415).
(18) دارمي با تصحيح سيوطي در الجامع الصغير و آلباني (5151).
(19) مسلم.
(20) طبراني و با تحسين آلباني (906).
(21) احمد در الفتح الرباني و با تحسين آلباني (877).
(22) مسلم.
(23) ابن ماجه و با تصحيح آلباني در صحيح الترغيب(74).
(24) مسلم.
(25) احمد و طبراني و با تصحيح آلباني (1617).
(26) مسلم.