بایگانی | آیت الله العظمی ابوالفضل برقعی RSS feed for this section

بررسی خرافات موجود در دعای ندبه

11 سپتامبر
اکثر عبارات و جملات دعاي ندبه بر خلاف قرآن و تاريخ و عقل است و خواندن و پذيرفتن آن موجب تکذيب از قرآن است. ما با قلم ساده پاره اي از آنها را ذکر ميکنيم خواه کسي بپذيرد و يا نپذيرد.
اول: جملة «قدمته على أنبيائک» که ميگويد: خدايا تو محمد -صلى الله عليه وسلم- را بر انبيا مقدم داشتي. و اين برخلاف قرآن و عقل و تاريخ است زيرا قرآن ميگويد محمد -صلى الله عليه وسلم- از انبياء ديگر مؤخر است مانند آية 184 سورة آل عمران که فرموده: ﴿فَإِن كَذَّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِّن قَبْلِكَ﴾ و آية 10 سورة انعام: ﴿وَلَقَدِ اسْتُهْزِىءَ بِرُسُلٍ مِّن قَبْلِكَ﴾. و صد آيه ديگر. و اگر کسي بگويد تقدم در اين دعا بمعني تفضيل و برتري و شرافت است؟ جواب اين استکه خير چنين نيست زيرا تفضل و برتري را در جمله ديگر آورده و گويد «وأفضل من اجتبيته». خداي تعالي برسول خود فرموده: ﴿خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ﴾ و يا ﴿خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ﴾. ولي خرافاتيان ميگويند خير الأنام از نور خلق شده اند قبل از خلقت کون و مکان خدا ايشانرا از نور خود خلق نمود، معلوم نيست قبل از مکان آن نور چگونه بي مکان بوده.
دوم: جملة «واطأته مشارقک ومغاربک» براي خدا مشارق و مغارب خيال کرده و خدا را در وسط آنها قرار داده و اگر مقصود او مشارق و مغارب زمين بود بايد بگويد مشارق أرضک باضافه ميخواهد بگويد خدايا تو محمد -صلى الله عليه وسلم- را بمشرقها و مغربها بردي و حال اينکه اين مخالف قرآن است زيرا قرآن در اول سورة اسراء فرموده: ﴿سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى﴾. يعني منزه است خدائيکه بنده خود (محمد-صلى الله عليه وسلم-) را شبي از مسجدالحرام بسوي مسجد اقصي سير داد. و باضافه اگر ذکر کلمه ارض را در عبارت دعا مقدر نگيريم کفر لازم ميآيد يعني خدا را محدود بمشرقها و مغربها قرار داده ولي چه بايد کرد که بافندة دعاي ندبه لابد طبق اخبار و احاديثي که کذابين و جعالين جعل کرده اند خواسته دعاي خود را بسازد. مخفي نماند ما منکر اخبار صحيحه نيستيم ولي شرط صحت خبر اين است که موافق قرآن باشد.
سوم: جملة «ومرجت بروحه إلی سمائک» که خواسته معراج رسول خدا را روحي قرار دهد واين برخلاف قرآن و برخلاف قول محققين از علماي فريقين است. زيرا در قرآن در اول سورة اسراء فرموده: ﴿أَسْرَى بِعَبْدِهِ﴾ يعني خدا سير داد بنده خود را و بنده بکسي گفته ميشود که داراي روح و بدن هر دو باشد و علماي اسلام معراج رسول را معراج جسماني گرفته اند نه روحاني فقط. و اگر معراج او روحي بود کسي انکار و تعجب نميکرد وهر کس می تواند مدعي معراج روحي بشود و کفار که تعجب وانکار ميکردند براي اين بود که رسول خدا با بدن بمعراج رفته باشد.
چهارم: «وأودعته علم ما کان وما يکون إلى انقضاء خلقک» يعني: خدايا نزد محمد (صلى الله عليه وسلم) وديعه گذاشتي علم آنچه بوده و خواهد بود تا انقضاء جهانيان و مخلوقات. و اين جمله با صد آيه قرآن مخالف است، زيرا خدا يکجا ميفرمايد: ﴿يَسْأَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّي﴾ يعني از تو ازقيامت سوال ميکنند بگو: من نميدانم فقط علم آن نزد پروردگارم ميباشد. و در آخر سورة لقمان فرموده: ﴿إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ﴾. که علم اين پنچ چيز را خدا مخصوص خود دانسته. و در سورة احقاف برسول خود فرموده: ﴿قُلْ مَا كُنتُ بِدْعًا مِّنْ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلاَ بِكُمْ﴾. يعني من نميدانم با من و با شما چه خواهدشد. و امير المؤمنين علي -عليه السلام- در خطبه 138 نهج البلاغه فرموده آن پنچ چيز در آية لقمان را هيچکس نميداند جز خدا. و آيات ديگر. و اگر رسول خدا همه چيز را ميدانست در مسائلي که به او رجوع ميشد فوري جواب ميداد و احتياج بانتظار وحي نبود پس اين جمله با تواريخ نيز مخالف است.
پنجم: جملة «وجعلت أجر محمد صلواتک عليه وآله مودتهم في کتابک فقلت: ﴿قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى﴾». يعني خدايا تو اجر محمد (صلى الله عليه وسلم) را دوستي اهل بيت او قرار دادي، در کتابت فرمودي: بگو من مزد رسالت نميخواهم جز دوستي در تقرب بسوي او.
گوينده دعاي ندبه خواسته بگويد دوستي اهل بيت رسول و خويشان او مزد رسالت است و اين سخن با قرآن و عقل  و تاريخ مخالف است زيرا بافنده دعاي ندبه آية: ﴿قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى﴾ را دليل از قرآن آورده وحال آنکه اشتباه کرده زيرا اين آيه 23 سورة شوري ميباشد و اين سوره مکي است و در مکه نازل شده و آنوقت مشرکين او را قبول نداشتند تا اينکه اجر رسالت يعني دوستي اهل بيت او را بپذيرند. مردمي که او را قبول ندارند چگونه اجر رسالت از ايشان ميخواهد. باضافه کلمه في القربي را اشتباه کرده بذي القربي، آري ذي القربي بمعني خويشان و نزديکان است اما في القربي چنين نيست القربي بمعني الزلفي ميباشد يعني آنچه موجب تقرب و نزديکي است و مقصود  و مفهوم آيه اين است که بگو من اجر نميخواهم مگر اينکه دوستي در آنچه موجب تقرب و نزديک شدن ما بايکديگر است و يا در آنچه موجب تقرب بسوي خدا است يعني من از شما اجر نمي خواهم بلکه در راه خدا و يا در باره نزديکي ما با یکدیگر دوستي کنيد. و محققين از مفسرين ﴿إلاَّ﴾ را بمعني بلي گرفته اند شما تفسير مجمع البيان و يا تفسير فخررازي را نظر کنيد. اصلا در لغت في القربي بمعني ذي القربي نيامده. رسول خدا مکرر بأمر خدا فرموده که من از شما اجر نميخواهم. اگر بگويد اجر من اين است که با اهل بيت و اولاد من محبت کنيد و يا بايشان خمس بدهيد منافات دارد و اين دو کلام ضد يکديگر است. حال شما ببينيد کسيکه ذي القربي را با في القربي تميز نداده آمده از خود دعا ساخته و با آيات قرآن بازي نموده و براي مقصد خودش آيه را مدرک قرار داده است. درحاليکه هيچ سلطان جباري در عوض خدمت و زمامداري پنج يک مال (خمس) مردم را براي اولاد خود نگرفته است.
ششم: جملة «فکانوا هم السبيل إليک» که ميگويد اولاد رسول راه بسوي تو ميباشند.
و اين جمله مخالف با قرآن است زيرا در سورة انعام آية 151 پس از آياتيکه فرموده: ﴿لاَّ تُشْرِكُواْ بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَكُم مِّنْ إمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيَّاهُمْ وَلاَ تَقْرَبُواْ الْفَوَاحِشَ﴾ ووو آنوقت تذکر ميدهد که ﴿وََأَنَّ هَـذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلاَ تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَن سَبِيلِهِ ذَلِكُمْ وَصَّاكُم بِهِ﴾. پس در اين آيات بيان کرده سبيل بسوي خدا توحيد و ترک محرمات وعمل به واجبات است که حضرات أئمه -عليهم السلام- نيز سالک همين راه بودند نه آنکه خودشان سبيل باشند ايشان سالک سبيلند نه خود سبيل ولي بافنده دعا هرچه خود خواسته و هواي نفس او حکم کرده آورده است.
هفتم: جملة «ثم أودعه علمه وحکمته» که ميگويد رسول خدا علم و حکمتش را به علي -عليه السلام- سپرد و نزد او وديعه گذاشت. در حاليکه قرآن برخلاف اين ميگويد در سورة انبياء آية 109 فرموده: ﴿فَقُلْ آذَنتُكُمْ عَلَى سَوَاء﴾. يعني اي رسول ما بگو که من وحي خدا را بطور مساوي بشما اعلان ميکنم. و در سورة نساء آية 79 فرموده: ﴿وَأَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً﴾ و در سورة سبا آيه 28 فرموده: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ كَافَّةً لِّلنَّاسِ﴾ و امثال اين آيات که رسول خدا اصول و فروع دين خود را براي عموم بيان کرده نه مانند مرشدان صوفيه که زير خرقه حقائق مسلک خود را بيان ميکنند. عجب است که بافندگان مذهبي معتقدند که رسول خدا علم و حکمت و بلکه کتاب خدا را فقط نزد علي -عليه السلام- گذاشته و او هم در صندوقي مقفل گذاشته و به امام حسين سپرده تا اينکه او به امام زمان سپرده و صدها سال است مسلمين را بي کتاب گذاشته پس رسول خدا که بمردم فرموده: «إني تارک فيکم الثقلين کتاب الله وعترتي» نعوذ بالله دروغ گفته و درميان مردم نگذاشته. و همچنين خدا که فرموده در سورة نساء آية 174﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًاً﴾. يعني اي مردم محققاً براي شما برهاني از طرف پروردگارتان آمد و نازل کرديم بسوي شما نور بيان کننده يعني قرآن را. نعوذ بالله صحيح نگفته زيرا فقط آن کتاب و نور مبين نزد يک نفر است نه نزد مردم. حال چرا امت اسلامي اين خرافات را در دين آورده و در دعا ميخوانند براي اينکه مشتري خرافات زياد است. و از طرفي بمنفعت اجانب است.
هشتم: «وأنت غداً علي الحوض خليفتي» که رسول خدا فرموده يا علي تو فرداي قيامت بر حوض کوثر جانشين مني.
بايد گفت: اولاً اين جمله در دنيا مقامي را ثابت نميکند ولابد بافنده اين دعا خواسته باين جمله خلافت دنيوي را ثابت کند. ثانياً روز قيامت رسول خدا نمي ميرد تا خليفه خواسته باشد.
نهم: جملة «وحبل الله المتين» که ميخواهد بگويد علي -عليه السلام- ريسمان محکم خدا است و بر خلاف قول خدا و هم بر خلاف قول امير المؤمنين در نهج البلاغه اين جمله را آورده زيرا خدا در آل عمران آية 103 فرموده: ﴿وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ﴾ وبهمه امر کرده به ريسمان خدا چنگ زنند و اين تکليف بايد مقدور باشد در حاليکه در زمان ما علي -عليه السلام- نيست و ما توانائي آنکه به او چنگ بزنيم نداريم ولي خدا بايد به چيزي تکليف کند که هميشه موجود باشد و آن قرآن است که بايد به آن چنگ زد. و خود حضرت اميرالمؤمنين علي -عليه السلام- در خطبه 156 نهج البلاغه فرموده: «و عليکم بکتاب الله فإنه الحبل المتين». ودر خطبه 176 فرموده: «وإن الله سبحانه لم يعط أحداً بمثل هذا القرآن فإنه حبل الله المتين وسببه الامين». پس معلوم ميشود خود علي -عليه السلام- هم بايد باين کتاب چنگ بزند نه اينکه خودش حبل الله باشد، زيرا خدا فرموده در سورة اعراف آية 170: ﴿وَالَّذِينَ يُمَسَّكُونَ بِالْكِتَابِ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ إِنَّا لاَ نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ﴾ که در اين آيه متمسکين بکتاب را مصلح دانسته و برهمه لازم است که براي اصلاحات به آن متمسک شوند ولي بافنده دعا برخلاف قول خدا و آن امام بافته ولابد خودش را شيعه دانسته. ولي کسي مسلمانست که اسلام را بپذيرد و آنرا کم و زياد نکند.
دهم: جملة «وصراطه المستقيم» که نويسنده دعا ميخواهد بگويد علي صراط مستقيم است در حاليکه خود علي -عليه السلام- در هرشب و روزي اقلاً پنجاه رکعت نماز ميخوانده و در هر رکعت سوره حمد ميخوانده و عرض ميکرده ﴿اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ﴾ يعني خدايا ما را براه راست هدايت کن. و اگر خودش راه راست بود ديگر درخواست هدايت براه مستقيم صحيح نبود. ممکن است احاديث و رواياتي باشد که جعالين جعل کرده باشند که علي -عليه السلام- فرموده: أنا الصراط المستقيم ولي آنان با کتاب خدا بازي کرده اند و ما نميتوانيم سوره حمد را که متواتر و از کتاب خدا است بگذاريم و احاديث کذابين را بپذيريم.
يازدهم: جملة «أين بقية الله» که ميخواهد بگويد امام زمان بقية خدا است و چنانکه تابلوهاي زيادي براي خدمت به امام زمان و ارادت به او چاپ و آية ﴿بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ﴾ در آن نوشته شده و کورکورانه با قرآن بازي شده است. زيرا آية ﴿بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ﴾ در سورة هود آية 85 و86 که شعيب پيغمبر -علیه السلام- بقوم خود گفته: ﴿وَيَا قَوْمِ أَوْفُواْ الْمِكْيَالَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ وَلاَ تَبْخَسُواْ النَّاسَ أَشْيَاءهُمْ وَلاَ تَعْثَوْاْ فِي الأَرْضِ مُفْسِدِينَ * بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ﴾. يعني اي قوم من، کيل و ميزان را تمام بدهيد و چيزهاي مردم را کم مدهيد آنچه خدا براي شما باقي بگذارد (از کسب و در آمد) براي شما بهتر است اگر ايمان داشته باشيد. و در زمان شعيب امام زماني نبوده و اصلاً اين آيه مربوط به امامي نيست. بافندة دعاي ندبه هر فضيلتي که کذابين براي حضرت علي و يا امام زمان ديده در اين دعا آورده و ديگر فکر نکرده با قرآن بسنجد و صحت آنرا معلوم کند زيرا صحت هر حديثي را طبق دستور رسول خدا و أئمة هدي باسنجيدن با قرآن بايد معلوم کرد. نبايد براي خاطر يک دعا قرآن را ناديده بگيريم و از قرآن صرف نظرکنيم.
دوزدهم: جملة «أين المعدّ لقطع دابر الظلمة» يعني کجا است آنکه مهيا شده براي قطع دنبالة ستمگران. و اين جمله بر خلاف قرآن و بر خلاف دستور امير المؤمنين -عليه السلام-  است که فرموده اند هرکس بايد در صدد قطع يد ستمگران باشد و آن حضرت به فرزندانش وصيت ميکند و ميفرمايد: «کونا للظّالم خصماً و للمظلوم عوناً». امّا چنين دستوري که مردم بنشينند و منتظر کسي باشند که او بيايد دنبالة ستمگران را قطع کند نداريم و باعث انحطاط و تسلّط اشرار است، وباضافه چرا أئمّة ديگر اين کار را نکردند و نتوانستند.
سيزدهم: «اين المنتظر لإقامة الامت والعوج» يعني کجا است آنکه بانتظار اوييم براي راست کردن سستي و کجي. نتيجة اين جمله اين است که براي از بين بردن کجيها قيام و اقدامي لازم نيست بلکه بايد کسي بیاید و اين کار را انجام دهد. وهمين خيالات و گفتارها است که مسلمين را عقب انداخته تا خود را موظّف بدفع کجي گويا ندانند و موجب گشته بيگانگان بر ما چيره شوند.
چهاردهم: جملة «أين المرتجي لإزالة الجور والعدوان» يعني کجا است آنکه به او اميدواريم که دفع جور و ستم کند. معني اين جمله اين است که ملّت دست از پا خطا نکند و براي دفع جور منتظر بنشيند. گويا نبايد اين ملّت مکلّف باشد جز براي ندبه و گريه و زاري و بهمين چيزها دلخوش کردن و حرارت جوانان را خاموش نمودن. در نتيجه ظلم و ستم رواج يافته و ستمگران بر خر مراد سوار باشند تا آن منتظر بيايد. اهل استعمار چه اندازه از اين عمل خرسندند که جمعيتي معطّل شده و دم بگيرند و أين المنتظر بخوانند و بکار او کار نداشته باشند. و لذا اگر از خوانندگان دعاي ندبه يا دعاها و توسّلات و زيارات ديگري مانند آن که مخالف قرآن بوده باشد پرسش شود براي دفع و چاره جوئي اينهمه کفر و ظلم چه بايد کرد و راه چيست؟ در جواب ميگويد آن منتظر بيايد و خودش اصلاح ميکند. گفتار ايشان مانند گفتار يهود است که قرآن نقل کرده بحضرت موسي -علیه السلام- گفتند ما جهاد نميکنيم تو با خداي خودت برو وقتال کن ما اينجا نشسته ايم، در سورة مائده آية 24: ﴿فَاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ﴾. بنابر اين مردم بايد بهترين دعاها يعني دعاهاي قرآن که خدا دستور داده بخوانند. پس از آن براي دعاي صحيح ميتواند به دعاهائي از صحيفة سجّاديه مراجعه کنندکه رفع احتياج را مينمايد. و ما دعاهائي از قرآن را در کتابی گرد آورده و چاپ نموديم مراجعه شود.
حال اين دعا که اينقدر اشکالات علمي و تضاد با قرآن دارد چرا بر خواندن آن اصرار دارند بايد گفت: براي اين که بدعتها به دهن مردم شيرين است و شيطان و هواي نفس مردم را به بدعت متمايل ميسازد آيا دم گرفتن طبق ميل مردم نيست در کتاب سفينة البحار جلد دوم ص 57 روايت کرده از حضرت عسکري -عليه السلام- که فرموده: «سيأتي زمان السّنّة فيهم بدعة والبدعة فيهم سنة کل جاهل عندهم خبير علمائهم شرار خلق الله علی وجه الارض». يعني زماني بيايد که سنت ديني در نظر ايشان خبير و آگاه باشد، علماء ايشان بدترين خلق خدايند بر روي زمين. طبق اين حديث علمائيکه بدعتها را بيان نکرده و يا سکوت کرده و يا براي جلب عوام موافقت ميکنند بدترين مردمند و اگر کسي بخواهد يکي از بدعتها را براي مردم بيان کند همين دانشمندان در عوض اينکه با او همراهي کنند با او طرف ميشوند و مردم عوام را عليه او تحريک ميکنند و هزاران تهمت به او ميزنند و دليل عوام پسند ميآورند مانند اينکه ميگويند: اينهمه علما نفهميده اند فقط اين يکنفر فهميده در حاليکه اين دليل عوامانه صحيح نيست زيرا هر بدعتي را هزاران نفر از دانشمندان انجام داده و در دين وارد کرده اند مذاهب باطله و اديان فاسد تماماً بدست علمايشان بوجود آمده. و اگر شما عقيده به امير المؤمنين علي -عليه السلام- داريد او فرموده: «والبدعة ما أحدث بعد النبي صلى الله عليه وسلم)». يعني بدعت چيزي است که پس از پيغمبران بوجود آمده و اگر چه هزاران مشتري و مروج داشته باشد. مثلاً شما در اين دعاي ندبه امام را ميخوانيد در صورتيکه خدا فرموده غير مرا نخوانيد و هر کس در دعا غير مرا بخواند مشرکست اين در صورتيکه خدا فرموده غير مرا نخوانيد و هرکس در دعا غير مرا بخواند مشرکست اين شما و اين آيات قرآن. آيا خدا که فرموده: ﴿وَلاَ يَأْمُرَكُمْ أَن تَتَّخِذُواْ الْمَلاَئِكَةَ وَالنِّبِيِّيْنَ أَرْبَابًا﴾. كه فرموده انبيا را ارباب قرار ندهند و از آنان حاجت نخواهند. و در آية ديگر فرموده: ﴿قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ﴾. يعني بگو اي اهل کتاب بيائيد به سخني توجه کنيد که ما و شما هر دو بپذيريم که جز خدا را عبادت نکنيم و چيزي را شريک او قرار ندهيم و بعضي از ما ديگر را ارباب قرار ندهد جز خدا. آيا در آيات به اهل کتاب فرموده بت نپرستيد يا فرموده انبيا و اوليا را شريک خدا نکنيد و از آنان حاجت مخواهيد و بعضي از ما بعضی ديگر را جز خدا نخواند، و آياتيکه ميفرمايد هرکس غير خدا را بخواند همان کسي را که خوانده در قيامت دشمن او ميشود و ميگويد چرا مشرک شدي و بخواندن من براي خدا شريک قائل شدي مانند آية 13و 14 سورة فاطر: ﴿ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِن قِطْمِيرٍ * إِن تَدْعُوهُمْ لَا يَسْمَعُوا دُعَاءكُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَكُمْ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ﴾. يعني آنانرا که ميخوانيد غير خدا مالک چيزي نيستند اگر بخوانيد شان دعاي شما را نشنوند و اگر بفرض محال بشنوند اجابت نميکنند و روز قيامت به شرک شما انکار ميکنند و مانند خداي خبير تو را خبر نميدهد. وآية 5 و 6 سورة احقاف: ﴿وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّن يَدْعُو مِن دُونِ اللَّهِ مَن لَّا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَى يَومِ الْقِيَامَةِ وَهُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ * وَإِذَا حُشِرَ النَّاسُ كَانُوا لَهُمْ أَعْدَاء وَكَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِينَ﴾ . که خواندن غير خدا را عبادت خوانده و آية 20و21 سورة نحل: ﴿وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ لاَ يَخْلُقُونَ شَيْئًا وَهُمْ يُخْلَقُونَ * أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْيَاء وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ﴾. يعني و آنانرا که ميخوانند غير خدا آنان چيزي را خلق نميکنند و خودشان مخلوقند و زنده نيستند و نمي دانند چه وقت مبعوث خواهند شد براي روز حشر و تمام انبيا و اوليا چنين ميباشند که چيزي خلق نميکنند و خود مخلوقند و از بعث قيامت بي خبر اند. پس نبايد ايشانرا خواند. و در سورة إسراء آية 56 فرموده: ﴿قُلِ ادْعُواْ الَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِهِ فَلاَ يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنكُمْ وَلاَ تَحْوِيلاً * أُولَ�
�ئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَيَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَيَخَافُونَ عَذَابَهُ إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ كَانَ مَحْذُورًا﴾. يعني بگو بخوانيد آنانرا که بگمان خود ميخوانيد جز خدا که مالک و صاحب اختيار کشف ضرر از شما نيستند آنان خودشان هر کدام مقرب ترند بسوي پروردگار شان وسيلة تقربي ميجويند و به رحمت او اميدوار، از عذاب او خائفند، که بوسيلة اعمال صالحه و بندگي انسان بخدا تقرب ميجويد و فرموده: ﴿وَابْتَغُواْ إِلَيهِ الْوَسِيلَةَ﴾ و جستن غير خواندن است.  و آيات ديگر که مشرک خوانده هرکس غير خدا را در دعا و خواندن  بخواند مانند آيات سورة جن: ﴿قُلْ إِنَّمَا أَدْعُو رَبِّي وَلَا أُشْرِكُ بِهِ أَحَدًا﴾ وآية ﴿لاَ تَدْعُ مِن دُونِ اللّهِ﴾ و آيات ديگر که بسيار اهميت دارد چون به شرک و توحيد آمده و بايد هر مسلماني بخواند و بداند. پس چرا علماء اين حقائق را نميگويند و تا حال مردم را روشن نکرده اند؟ جواب اين است که قرآن براي همه آمده و اگر علماء بيان نکردند رفع تکليف از جهال نميشود باضافه خدا قرآن را حجت قرار داده و عمل علما را حجت قرار نداده و تازه اگر علماء بدانند و به علم خود عمل کنند خدا علم و عمل ايشان را به حساب جهال نميگذارد هرکس بايد خود بفهمد و عمل کند و اين موارد تقليدي نيست و اگر تقليد در اين موارد جائز باشد جهال تمام مذاهب بايد مسؤول نباشند و همه به بهشت بروند زيرا تماماً مقلّد علماء مذهب خود  ميباشند. اميد است دانشمندان که از خدا ميترسند و روز قيامتي را يقين دارند با هم ندا شده و ملت ما را بيدار و از خرافات و شرک برهانند.
نوشته: علامه آیت الله العظمی سید ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی
Advertisements

علت غیبت مهدی و چگونگی بهره بدن مردم به آن

11 سپتامبر
علمای شیعه در اینجا برای غیبت مهدی علل و اسبابی شمرده‌اند که هیچ یک صحیح نیست و  اخباری از ائمه نقل کرده‌اند که موافق با عقل و قرآن نیست و قطعا ائمه مخالف قرآن و سنت رسول -صلى الله علیه وسلم- سخنی نمی‌گویند و ممکن است کذابان وجعالان آن اخبار را جعل کرده باشند. ولی اینان تعصب مذهبی مانع تفکرشان شده است، در حالیکه خود ائمه گفته‌اند: اخبار ما را با قرآن و سنت بسنجید و اگر موافق نبود رها کنید. ما اکنون عللی که برای غیبت ذکر شده است یکی یکی ذکر می‌کنیم و با عمل و قرآن می‌سنجیم تا خود خواننده قضاوت کند. قطع نظر از اینکه راویان این اخبار اکثرا یا از غلاتند یا از مجهولین و یا از کذابین. و لذا ما متعرض سند آنها نمی‌شویم و متن آنها را محل نظر قرار می‌دهیم:
علت اول: خوف قتل
غیبت او باری خوف از کشته شدن خود است چنانکه مجلسی احادیث 1 و 2 و 5 و 10 و 16 و 18 و 20و 231 و 22 نقل کرده است. و این صحیح نیست و برخلاف سنت إلهی و قرآن است، زیرا اگر بنا باشد کسی حجت إلهی باشد و غایب شود و از ترس مردم خود را مخفی کند باید تمام انبیاء مخفی شوند، و أبداً خود را نشان ندهند، زیرا هر پیغمبری احتمال می‌دهد مخالفین او، او را به قتل برسانند، پس باید ابلاغ رسالت ننماید در حالیکه آیات قرآن می‌گوید:
﴿إِنِّی لا یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ﴾ (النمل: 10).
«رسولان در نزد من نمى‏ترسند!»
﴿فَلا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ﴾ (آل عمران: 175)
«پس اگر مؤمن هستید از آنان نترسید و از من بترسید».
﴿فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ﴾ (المائدة: 44)
«پس از مردم مترسید و از من بترسید».
﴿الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللَّهَ﴾ (الأحزاب: 39)
«[همان‏] كسانى كه پیامهاى خداوند را مى‏رسانند و از او مى‏ترسند و جز خدا از كسى نمى‏ترسند».
و حجت الهی باید به همه برسد چنانکه قرآن فرموده:
﴿قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ﴾ (الأنعام: 149)
«بگو: دلیل رسا [و محكم‏] از آنِ خداست‏».
و خدا به رسول خود فرموده:
﴿وَاللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾ (المائدة: 67)
«و خداوند تو را از [شرّ] مردم حفظ مى‏كند».
ثانیا، اگر علت غیبت خوف قتل باشد، باید تا قیامت ظاهر نشود زیرا این علت همیشه بوده و هست بلکه روز به روز خوف قتل زیادتر است، پس باید تا قیامت غایب شود.
ثالثا، زمان ما که ریاست و سلطنت مملکت شیعه با نایب بر حق امام است بقول اینان، چرا ظاهر نمی‌شود مگر او از نایب برحق خودش هم خوف دارد، پس یا نایب بر حق بر حق نیست و یا مهدی غایب وجود ندارد. شما ملاحظه کنید این علت و دلیل چه قدر سست و بی‌پایه می‌باشد، اگر خوف قتل دلیل باشد باید رسول خدا اصلا قیام نکند و خلفاء از خانة خود بیرون نیایند و رسول خدا به جهاد نرود چرا برای خوف قتل، در حالیکه رسول خدا از صدها امام وجودش عزیزتر است و مع ذلک بدلیل خوف قتل خود را پنهان نکرد.
علّت دوّم: سنن أنبیاء
علت دوم، سنن انبیاء چنانچه مجلسی در خبر 3 و 4 ذکر کرده است و حال آنکه چنین نبوده، هیچ یک از انبیاء غایب نشدند و اگر چند روزی از محل خود بجای دیگر منتقل شدند یا زمان نبوت نبوده مانند حضرت موسی -علیه السلام- که از مصر رفته به مدین نزد شعیب -علیه السلام-، و این را غیبت نمی‌گویند، و یا برای مأموریتی بوده است مانند حضرت ابراهیم -علیه السلام- که پس از بت شکنی، مأموریت بعدی او، به طرف مکه برای تطهیر خانة خدا و تعمیر آن بود. و اما حضرت یونس -علیه السلام- که از میان امت خود بیرون رفته به لب دریا و وارد شده در شکم ماهی، پس این را غیبت نمی‌گویند بلکه کناره‌گیری از قوم و گرفتار تنبیه إلهی شدن است. اگر فلان پیغمبر مورد غضب قوم شده و قوم او را در چاه انداختند و یا از او کناره کردند این غیبت نیست. آیا این نویسندگان شیعه چرا تاریخ انبیاء را در نظر نمی‌گیرند و حاضر به تفکر نیستند.
علت سوم: حکمتش کشف نشده
علت سوم، شما نمی‌فهمید و حکمتی دارد که آن حکمت کشف نشده و نباید از آن سؤال شود و سری از اسرار است چنانکه مجلسی در خبر 4 و 7 نقل کرده است. و این هم سخن باطلی می‌باشد زیرا اگر کسی نمی‌فهمد اولا چرا در اخبار گذشته علت آنرا ذکر کرده گفته‌اند برای خوف قتل.
ثانیا، چیزی را که مردم نمی‌فهمند خدا از مردم نمی‌خواهد و مکلف به آن نیستند، قرآن نازل شده برای آنکه بفهمند و فکر کنند و بصیرت پیدا کنند. انبیاء برای آگاهی مردم آمدند و مردم را مکلف به ایمان چیزی را که نمی‌فهمند نکرد چنانکه قرآن در سورة انعام آیة 104 می‌فرماید:
﴿قَدْ جَاءَكُمْ بَصَائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ عَمِیَ فَعَلَیْهَا﴾ (الأنعام: 104)
«دلایل روشن از طرف پروردگارتان براى شما آمد كسى كه (به وسیله آن، حقّ را) ببیند، به سود خود اوست و كسى كه از دیدن آن چشم بپوشد، به زیان خودش مى‏باشد».
و در سورة صافات آیة 175 فرموده:
﴿وَأَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ﴾ (الصافات:175)
«و وضع آنها را بنگر (چه بى‏محتواست) اما بزودى (نتیجه اعمال خود را) مى‏بینند!»
و در سورة آل عمران آیة 13 فرموده:
﴿إِنَّ فِی ذَلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصَارِ﴾ (آل عمران: 13)
«در این عبرتى است براى صاحبان بصیرت!».
و در سورة جاثیه آیة 20 می‌فرماید:
﴿هَذَا بَصَائِرُ لِلنَّاسِ وَهُدىً وَرَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ﴾ (الجاثـیة: 20)
«این (قرآن و شریعت آسمانى) وسایل بینایى و مایه هدایت و رحمت است براى مردمى كه (به آن) یقین دارند!».
و در سورة انفال آیة 42 فرموده:
﴿لِیَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَیَحْیَى مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ﴾ (الأنفال: 42)
«تا كسى كه نابود شده است، از روى دلیل نابود شود و كسى كه زندگى یافته است از روى دلیل زنده ماند».
پس نمی‌فهمید و کشف نشده و سؤال نکنید، این جملات برای عجز راهنمایان و ناتوانی و جهل آنان است.
در اینجا در بعضی از اخبار تشبیه کرده عدم کشف حکمت غیبت را به عدم کشف حکمت کارهای خضر برای حضرت موسی که مثلا چون خضر کشتی را سوراخ کرد و غلامی را کشت و دیواری را بر پا داشت، حکمت و سبب آنرا حضرت موسی ندانست. جواب گوئیم:
اولا، در مطالب دینی نباید قیاس کرد، اگر حضرت موسی -علیه السلام- چیزی را ندانست این دلیل نمی‌شود که مردم دیگر و خصوصا امت اسلام چیزی را درک نکنند.
ثانیا، سوراخ کردن کشتی و کشتن غلام و بر پا کردن دیوار معلوم نیست کار خضر بوده و قرآن آن عالمی که چنین کارهایی انجام داده، معلوم نکرده و آن شخص یکی از بندگان مقرب و یا یکی از فرشتگان مطیع إلهی بوده است.
ثالثا، حضرت موسی -علیه السلام- آن کارها را از آن عالم پرسید و او بیان کرد و باری مکشوف شد چنانکه در سورة کهف آمده است.
رابعا، حضرت موسی -علیه السلام- پیغمبر بود و از وحی پیروی کرد و به او وحی شد که برود مثلا از خضر پیروی کند و یا از او تعلم کند، ولی برای مردم ما وحی نشده است و خدا به ملت ما وحی نکرده که هر چه مجلسی گوید: قبول کنید. شما ببینید یک عده راویان بی‌سواد و یا کم سواد هر چه نقل کرده‌اند این نویسندگان قول آنها را فکر نکرده و نسنجیده برای تعصب قبول می‌کنند.
خامسا، یکی از خرافاتیکه ایشان معتقدند همین حیات جاوید برای خضر است که مخالف قرآن است چنانکه در سورة انبیاء آیة 34 فرموده:
﴿وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ﴾ (الأنبیاء: 34).
«و ما برای هیچ بشری قبل از تو (ای محمد) ماندن در دنیا را قرار ندادیم».
و نیز رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- هنگام جنگ بدر فرمود: «خدایا اگر این یاران و اصحاب من هلاک شوند پس در زمین عبادت نشوی»، و اگر خضری زنده و به عبادت خدا اشتغال داشت، پیغمبر خاتم چنین سخنی عرض نمی‌کرد. بهرحال آیة فوق نکره در سیاق نفی و مفید عموم است و می‌فهماند که تمام انبیاء از دنیا رفته‌اند چه موسی و چه عیسی و چه خضر و چه الیاس -علیهم السلام-. بهرحال در زمان ما یک عده عوام پیدا شده‌اند و بنام خضر، می‌گویند: پیامبر و امام نمی‌میرند، و گاهگاهی مال خود را در این راه نیز تلف می‌کنند، و دکاندارانی نیز ازاین فکر بهره‌برداری می‌کنند مثلا یکی از کسانیکه زمان ما خضر شد و رسوائی بوجود آورد جناب مستطاب آقای سلطان الواعظین شیرازی صاحب کتاب شبهای پیشاور است که یک بحث خیالی با یک نفر سنی خیالی و یا سنی بی‌سوادی را در آن کتاب آورده و هر چه این آقا فرموده آن سنی قبول نموده است. و أما خضر شدن این آقا این است که منزل این آقا مدتی در نزدیکی خیابان ارامنة تهران بود و در آن خیابان زن بسیار خوشگلی بود متعلق به یک نفر سرهنگی، از قرار نقل این خانم نازاد بود و اولاد نداشت متوسل به دعا و ثنا و این و آن شد تا اینکه به او گفته بودند چهل صبح درب منزل خود را آب و جارو کن و متوسل به حضرت خضر باش که یک روز صبح خضر از درب خانة تو عبور خواهد کرد دامن او را بگیر، و او از او بچه بخواه، اتفاقا در روزهای آخر بود که آقای سلطان الواعظین که شخص خوش هیکلی بود از آنجا می‌گذرد و این خانم دامن او را می‌گیرد که من بچه ندارم و از تو می‌خواهم، آقا می‌گوید: شوهر داری؟ می‌گوید: آری دارم، ولی اکنون مسافرت رفته، آقا می‌گوید: خیلی خوب برویم داخل تا من تو را بچه‌دار کنم، و او داخل خانه می‌شود و با خانم هم بستر می‌شود. این قضیه کم‌کم برای شوهر سرهنگ او کشف و بنا می‌کند داد و بیداد کردن و بد گفتن، آقای سلطان الواعظین ناچار از آن محله کوچ می‌کند و در جای دیگری منزلی خریداری می‌کند و می‌رود سکنی می‌نماید. آری، این است نتیجة زنده ماندن خضر و سایر خرافات دیگر.
علّت چهارم: بیعتی در گردن او نباشد
علت چهارم، برای این غایب شده که بیعت احدی در گردن او نباشد چنانکه مجلسی در خبر 11 و 12 و 13 و 14 و 15 نقل کرده است. و این علت از همه علیل‌تر و سست‌تر است و صحیح نیست، زیرا هیچ یک از خلفاء و سلاطین مردم را مجبور نکردند که بروند با او بزور بیعت کنند، آری، حجاج این کار را با اهل مدینه نمود، ولی حجاج خلیفه و سلطان نبود و کار او منحصر به مدینه بود نه شهرها و بلاد دیگر.
ثانیا، پدران بزرگوار و ائمة سابقین بر امام حسن عسکری، هیچکدام مجبور به بیعت احدی نشدند و در گردن آنان بیعت احدی نبود. این سخن انحصار به مهدی ندارد.
ثالثا، این همه مردم و این همه دانشمندانی که آمدند و رفتند و بیعت احدی در گردنشان نبود آیا اینان همه باید غایب شده باشند و آیا اینان همه مهدی هستند.
این چه مهملاتی است که هزاران سال در کتب مانده و برای آنها تعصب بخرج می‌دهند!!. اینها بود علل غیبت که علیت آنها علیل است.
نوشته: آیت الله العظمی سید ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی (رحمه الله علیه)

متشابهات قرآن، قابل درک و فهم است

4 سپتامبر
تمام آیات متشابهات را می‌توان فهمید و همه فصیح و روشن و قابل درک و ترجمه و مفهوم آنها سهل و آسانست، و حق تعالی آیات متشابهه را لغو قرار نداده که کسی نفهمد، بعضی از مردم نادان و یا مغرض هر کس بخواهد بقرآن تمسّک جوید، و آیه‌ای برای اثبات مطلبی ذکر کند فوری او را باز می‌دارند به بهانه اینکه قرآن متشابه دارد و نباید بقرآن تمسّک جست، ما برای روشن شدن مطلب و دفع ایشان می‌گوئیم:
متشابهات قرآن قابل درک و فهم است و کسی نگفته متشابهات قابل فهم نیست، نه خدا چنین فرموده و نه رسول(ص). در سوره آل عمران آیه 7 که در فصل سابق ذکر شده و فرموده : تأویل متشابه را کسی نمی‌داند جز خدا، و نفرموده ترجمه و معنی آنرا کسی نمی‌فهمد، ما قبول داریم تأویل متشابه را کسی جز خدا نمی‌داند و ما مأمور بفهم تأویل آن آیات نیستیم. اما ترجمه و تفسیر و مفهوم و منطوق آنها را چرا ندانیم، پس به آن شخص نادان و یا مغرض باید فهمانید که تأویل غیر از ترجمه و تفسیر است، اگر بنا باشد کسی آیات متشابهه را نفهمد نزول آن آیات لغو می‌شود و خدای حکیم کار لغو نمی‌کند. ما دلیل‌ها داریم بر اینکه آیات متشابه قابل فهم و درکست :
دلیل اول : حقّتعالی مکرّر در سوره قمر فرموده : وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ یعنی : «محققا ما قرآن را آسان قرار دادیم» و این آیه اطلاق دارد و شامل آیات متشابهه نیز می‌شود زیرا آیه متشابه نیز قرآن و سهل التناول است، و اگر آیات متشابهه آسان نبود می‌فرمود: «و لقد یسرنا بعض القرآن!!» و حال آنکه نفرموده!
ادامه مطلب را ملاحظه فرمائید
دلیل دوم : آیاتی که فرموده : لیدبروا آیاته این آیات نیز اطلاق دارد و شامل تمام آیات قرآن است، پس باید در آیات متشابهه نیز تدبر کرد و فهمید.
دلیل سوم : آیاتی که فرموده : هدی للناس و بیان للناس و موعظة و مانند اینها، و اگر آیات متشابهه قابل فهم نباشد هدی للناس نمی‌شود. به اضافه ما می‌پرسیم آیات متشابه کدام است ممکن است هر آیه‌ای را ما دست بگذاریم برای اثبات مطلبی شما بگوئید متشابه است، بنابراین تمام آیات قرآن متشابه می‌شود و باید آنرا مهجور و بی‌فائده دانست، اگر چنین باشد دشمنان قرآن مانند نصاری و یهود خوشحال خواهند شد، و حداکثر عداوت با قرآن همین است.
بعضی از دشمنان قرآن می‌گویند قرآن را فقط راسخون در علم می‌فهمند و راسخون در علم منحصر به 12 نفر امام است، و دلیل ایشان آیه 7 سوره آل عمران است که ذکر شد، جواب ایشان چند چیز است:
1- خدا راسخون در علم را منحصر به 12 نفر ننموده زیرا در سوره نساء آیه162 مؤمنین یهود را از راسخون در علم شمرده و فرموده :
« لَكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ »
«ولیکن راسخون در علم از یهود و ایمان آورندگانشان ایمان می‌آورند به آنچه بتو نازل شده و به آنچه پیش از تو نازل شده».
پس طبق این آیه هر کس ایمان آورد و بمطالب دینی دانا باشد راسخ در علم است ولو یهودی باشد.
2- امیرالمؤمنین(ع) در خطبه 89 بنام اشباح فرموده : راسخ در علم آنستکه اقرار بنادانی خود کند در امور غیبی. ومی‌فرماید : واعلم أن الراسخین فی العلم هم الذین أغناهم عن اقتحام السدد المضروبه دون الغیوب، الإقرار بجمله ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب، فمدح الله – تعالی – اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم یحیطوا به علما، و سمی ترکهم والتعمق فی ما لم یکلفهم البحث عن کنهه رسوخا، فاقتصر علی ذلک، یعنی : «و بدانکه راسخون در علم آنانند که اقرارشان بجهل آنچه تفسیرش را نمی‌دانند از غیب‌های مسدود، بی‌نیازشان نموده که بدرهای بسته شده نزد غیب‌ها وارد شوند، پس خداوند اعتراف آنان را به عجز و ناتوانی از دست یافتن به آنچه احاطه علمی به آن ندارند، مدح نموده و ترک تعمق و کنجکاوی آنان را در آنچه مکلف به بحث از کنه آن نیستند رسوخ نامیده» و حضرت سجاد(ع) نیز در این باره چنین فرموده: که هر کس کلمات آنحضرت را بخواهد، در همین تفسیر بنکات ذیل آیه 52 سوره شوری مراجعه کند. بنابراین هر کسی که در مطالب غیبی وارد نشود و اقرار به عجز و جهل خود کند در مواردی که مأمور بتحقیق نیست چنین کس از راسخین در علم است بقول حضرت امیر(ع)، پس چگونه مدعیان تشیع قول حضرت را ندیده برخلاف آن امام راسخون را منحصر به دوازده نفر نموده‌اند.
3- اینکه رسوخ در علم در لغت بمعنی استواری و محکمی در آنست، و هر کس در علم خود نسبت به هر معلومی استوار و محکم باشد، می‌توان او را راسخ نامید و این انحصاری نیست و نمی‌توان قرآن را میخ‌کوب و منحصر کنیم برای اشخاص معین، و هر کجا صفت خوب و یا صفت بدی است بگوئیم مخصوص اشخاص معینی است، کسانیکه قرآن را مدّاح و یا قدّاح اشخاص مخصوصی شمرده‌‌اند کتاب خدا را کوچک شمرده‌‌اند، و قانون الهی را از عمومیّت انداخته‌‌اند و نباید آنان را عاقل نامید.
اگر کسی بگوید حدیثی وارد شده که امام فرموده راسخون در علم مائیم، در جواب باید گفت: باشد؛ امام از راسخون باشد، ما منکر نیستیم اما نفرموده کس دیگر از راسخون نیست، و اگر حدیثی بگوید هیچکس راسخ در علم نیست جز امام، آن حدیث ضدّ قرآن و باطل است. جائیکه علماء یهود اگر ایمان به محمد(ص) آورند خدا آنان را از راسخون شمرده باشد، البته فلان امام(ع) نیز از راسخون است، ولی این دلیل بر انحصار نمی‌شود. به اضافه چون قرآن مطلبی را روشن و واضح کرد ما نباید از آن اعراض کنیم و بحدیث زید و عمرو رجوع کنیم.
از همه اینها گذشته اگر در همین آیه سوره آل عمران تدبر شود مطلب روشن خواهد شد، زیرا خدا تأویل متشابهات را مخصوص خود نموده و نفرموده راسخون در علم می‌دانند، زیرا «وَالرَّاسِخُونَ» واو آن استیناف است نه واو عاطفه، و اگر واو عاطفه بدانیم موجب کفر و شرک می شود، زیرا در صورت عطف معنی چنین می‌شود «خدا و راسخون می‌گویند ما ایمان آوردیم تماما از نزد پروردگار ما می‌باشد» و این غلط است زیرا نبايد گفت: خدا ايمان آورده ومی گويد: تمام از نزد پروردگارماست، زيرا خدا پروردگاری ندارد و ایمان نمی‌آورد، پس اگر واو عاطفه باشد معطوف و معطوف‌علیه در حکم واحد و باید هر دو ایمان بیاورند به پروردگار خود یعنی «الله» که معطوف علیه باشد و «راسخون» که معطوف باشد، و این کفر و شرکست. حال شما ملاحظه کنید بی‌سوادی که آنرا واو عاطفه گرفته و می‌گوید راسخون عالم بتأویل متشابه می‌باشند چگونه برای تعصّب مذهبی در کفر افتاده. بهر حال تاکسی تعصب را کنار نگذارد آیات الهی را نمی‌فهمد.
4- ما از آنکه بگوید متشابهات قرآن را کسی نمی‌داند جزء 12 نفر و آنان فعلاً در میان بشر نیستند می‌پرسیم: شما آیات متشابه را نشان دهید، اگر بگوید هر آیه که معنی معینی داشته باشد و احتمال غیر آن نرود محکم است و باقی متشابه، گوئیم چنین آیه‌ای در قرآن وجود ندارد�
� زیرا در هر آیه امکان احتمال غیر معنی ظاهری آن داده می‌شود. بنابراین تمام آیات قرآن متشابهاتست و بقول او باید قرآن را کنار گذاشت تا خوب به استعمار سواری دهند و خرافات ضدّ قرآن را بپذیرند، ببهانه اینکه نمی‌دانیم قرآن چه می‌گوید شیطان و استعمار را از خود خورسند کرده‌‌اند، پس اینان نرفتند آیات محکمات قرآن را بفهمند و از متشابهات تمیز دهند و فقط هم ایشان دور کردن مردم از قرآن است.
5- ما از این مدعیان می‌پرسیم آیا این 12 نفر که عالم بمتشابهات قرآنند برای مردم بیان کرده‌‌اند یا خیر؟ اگر بیان کرده‌‌اند پس قابل فهم شده، و می‌شود فهمید، پس چرا می‌گوئید قابل فهم نیست؟ و اگر آن 12 نفر بیان نکرده‌‌اند می‌گوئیم چرا بیان نکرده‌اند؟ آیا آنان بخل کردند و یا خدا کار لغوی کرده و آیاتی را نازل نموده که جز 12 نفر کسی نفهمد و آن 12 نفر هم به کسی یاد ندهند و انحصاری کنند، پس خدا خودش فکری کند و آیات کتاب خود را از انحصار در آورد، نعوذ بالله من الجهل والتعصب.
متشابهات قرآن چه آیاتی است؟
تمام آیات قرآن در فصاحت و صحت معنی و زیبایی شبیه یکدیگرند، پس قرآن در عین حال که تمام آیاتش محکم است در همان حال تمامش متشابه است، یعنی در زیبایی شبیه همدگر است.
حال باید دانست چگونه حقتعالی گاهی تمام قرآن را محکمات و گاهی متشابه و گاهی تقسیم کرده آنرا به محکم و متشابه و در سوره آل عمران آیه 7 فرموده :
« هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا»
«آن خدا خدائی است که نازل نموده بر تو این قرآن را که بعضی از آن آیات محکماتی است که آنها اصل کتابند و بعضی دیگر آن متشابهاتست، اما آنکه در دلشان میل به باطل است متشابهات را پیروی کنند برای فتنه‌جوئی و برای جستن تأویل آن، و نمی‌داند تأویل آنرا جز خدا، و ثابتان در دانش می‌گویند ما ایمان آورده‌ایم به آن، تمام آن از نزد پروردگار ما است».
در اینجا آیات را چگونه بدو قسم کرده پس مقصود ازاین تقسیم چیست؟ گوئیم همانطور که ذکر شد چون آیات قرآن تماما فصیح و روشن و واضح الدّلاله می‌باشد به این اعتبار تماما محکم است، و چون در فصاحت شبیه بیکدگر است تماما متشابه است، ولی تحقق و وقوع خارجی بعضی از آیات در خارج و کیفیت و کمیّت وجود آنها در خارج چون معلوم کسی نیست جز خدا، از این جهت خدا آنها را متشابه خوانده و ممّیزی که خدا برای فرق بین محکم و متشابه قرار داده همین است که اگر تحقّق وجود خارجی آیه‌ای را کسی نداند آن آیه متشابه است و لو اینکه معنی وترجمه همان آیه روشن باشد، مثلا آیه 18 سوره عم که فرموده :
« يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجًا »
«روزی که دمیده شود در صور، پس شما فوج فوج می‌آیید».
معنی این آیه واضح است و همه کس می‌فهمد، ولی تحقّق و وجود خارجی آن را که در خارج به چه کیفیتی است نمی‌داند که ماده صور چیست، و عرض و طول و کیفیت آن چگونه است و چگونه در آن دمیده می‌شود مردم از کجا می‌آیند و همچنین است میزان قیامت و تطایر کتب و سایر امور آخرت، خدایتعالی هر آیه‌ای که چنین باشد و تأویل یعنی تحقق آن را کسی نداند به این نظر متشابه خوانده، زیرا تأویل بمعنی اول و برگشت از ظاهر بواقع و تحقق در خارج است چنانکه حضرت یوسف(ع) خواب دید وگفت: « إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ» یعنی : من در عالم رؤیا دیدم که یازده ستاره با خورشید و ماه برایم سجده کردند، این خواب را فهمید و هر کس بشنود می‌فهمد ولی تأویل آن یعنی وقوع خارجی آن چگونه خواهد بود کسی نمی‌داند، و حضرت یوسف(ع) پس از چهل سال که سلطان مصر شده بود و پدر و مادر و برادرانش آمدند و در تعظیم او شرکت کردند، وقوع خارجی یعنی تأویل آنرا بیان کرد وگفت: «يَا أَبَتِ هَـذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِن قَبْلُ» ، یعنی : ای پدر این است تأویل و تحقق خارجی آن خوابم، و اما آیات محکمات به این نظر هر آیه‌ایست که وقوع و تحقق خارجی آن برای هر کس دانستنی باشد مانند أقیموا الصلاه که هر کس وجود خارجی نماز را درک کرده. بنابراین آیاتیکه در وقایع آخرت و در صفات الهی وارد شده اگر چه برای همه کس قابل فهم است، چون بوجود خارجی آن کسی پی نبرده و نمی‌داند حتی رسول خدا(ص)، آنها را متشابه باید گفت.
نوشته: آیت الله العظمی سید ابوالفضل ابن الرضا  برقعی قمی

عثمان به رأی اکثریت قرائت مشهور قرآن را انتخاب کرد

4 سپتامبر
آقای خوئی در کتاب “البیان” ص 171 و ابوعبدالله زنجانی در “تاریخ القرآن” ص 65 و سیوطی در “اتقان” و صاحب کتاب فهرست در “الفهرست” و بخاری در صحیح خود و هم دیگران نوشته‌اند که پس از رسول خدا اختلاف قرائت در بعضی از کلمات قرآن آن هم در صدر اسلام زیاد موجب تشتت و نفاق بود تا زمان عثمان این اختلاف شدّت پیدا کرد، بعضی از مسلمین مآل‌اندیش به فکر رفع اختلاف افتادند، کار به جائی رسید که معلّمین قرآن با شاگردان خود به نزاع و مشاجره پرداختند و قرّاء و حافظان قرآن در شام و یمن و عراق و آذربایجان و ارمنستان پراکنده شدند و بواسطة مجاورت عرب با عجم و اختلاط لغات، این اختلاف زیادتر می‌شد به طوریکه باعث تأثر یک نفر مسلمان فهمیده می‌شد.
این هنگام حذیفه بن یمان که یکی از بزرگان اصحاب رسول خدا بود از استمرار این اختلاف احساس خطر کرد و او با اهل شام در فتح ارمنیّه و آذربایجان شرکت کرده بود و اختلاف و جدال قراء را دیده بود، چون وارد بر عثمان شد عاقبت سوء اختلاف قراء را اعلام و اظهار وحشت کرد، و فریاد زد ای خلیفة رسول، أمّت اسلامی را دریاب، پیش از آنکه مانند یهود ونصاری در کتاب آسمانی خود اختلاف کنند. لذا عثمان فرستاد نزد حفصه و قرآنیکه نزد او بود خواست، سپس دوازده نفر از مهاجر و انصار را که اکثرشان جوان و با سواد بودند خواست از آن جمله بود : زید بن ثابت و عبدالله بن زبیر و سعید بن عاص و عبدالرحمن بن حارث.
در و پس از آن أمر کرد که قرآن را چند نسخة موافق یکدیگر استنساخ کنند و دستور داد اگر در کیفیّت نوشتن یک کلمه اختلاف کردید آن طوریکه در زبان قریش معمول است بنویسید زیرا قرآن به زبان ایشان نازل شده، و خود عثمان نیز نظارت می‌کرد و سایر اصحاب رسول خدا را نیز خواست وگفت آنچه نوشته می‌شود نظارت کنید و آن قرائتی که محلّ اتّفاق و مشهور بین اصحاب و محقّق باشد که همان “ما أنزل الله” می‌باشد درج کنید. تا اینکه چهار نسخة قرآن موافق یکدیگر در حضور اصحاب رسول عرضه داشتند، و طبق همان قرائتی که به رسول خدا عرضه شده بود تهیّه کردند. و سپس یک نسخه ببصره و یکی به کوفه و یکی به شام فرستادند و یکی را در مدینه گذاشتند و مقرّر شد که هر کس در هر شهری قرائت و استنساخ می‌کند، باید مطابق همان نسخ باشد که دیگر اختلافی بین مسلمین نباشد. در “تاریخ القرآن” زنجانی می‌نویسد نسخه‌ایکه به شام فرستادند تا قرن هشتم هجری در مسجد دمشق باقی بود و بعداً به لنینکراد و سپس به جای دیگر نقل شد.
عثمان کار واجبی را به تأیید علی انجام داد
چنانکه در “تاریخ‌القرآن” زنجانی ص 68 مسطور شده و ابن طاوس در کتاب “سعدالسعود” و سیوطی در “الاتقان” و شهرستانی در مقدمة تفسیرخود نوشته‌اند : عثمان برای امیرالمؤمنین علی و به تأیید او و به اشارة او قرآن‌ها را جمع و نسخه‌های متّحده‌ای مانند یکدیگر نمود. کتب مذکوره روایت کرده‌اند از سوید بن علقمه که گفت شنیدم علی بن ابیطالب در خطابه و خطبة خود می‌فرمود :« أیها الناس ألله ألله إیاکم و الغلو فی أمر عثمان وقولکم حرّاق المصاحف فوالله ماحرّقها إلا من ملاٍ من أصحاب رسول الله، جمعنا و قال: ما تقولون فی هذه القرائة التی اختلف الناس فیها : یلقی الرجل الرجل فیقول قرائتی خیر من قرائتک و هذا یَجُرُّ إلي الکفر. فقلنا: ما الرّأي؟ قال: أرید أن أجمع الناس علی مصحف واحد فإنکم إن اختلفتم الیوم کان من بعدکم أشدّ اختلافا. فقلنا: نِعمَ ما رأیت. فأرسل إلی زید بن ثابت و سعید بن العاص و قال : یکتب أحدکما و یملی الآخر، فلم یختلفا فی شيء إلا في حرف واحد فی سورة البقرة فقال أحدهما «التابوت» و قال الآخر «التابوة» و اختار قرائة زیدبن ثابت لأنه کتب الوحی». یعنی فرمود ای مردم خدا را ملاحظه کنید و از خدا بترسید و از زیاده‌روی در امر عثمان و بدگوئی به او خودداری کنید و از گفتن سوزانندة مصاحف به او خودداری نمائید، زیرا به خدا قسم عثمان این کار را نکرد مگر پس از اشارة گروهی از اصحاب رسول خدا. عثمان ما را جمع کرد و بما گفت چه می‌گوئید در این قرائت که مردم در آن اختلاف کرده‌اند، این مرد آن مرد را ملاقات می‌کند و می‌گوید قرائت من بهتر از قرائت تو است و این کار منجر به کفر می‌شود؟ پس ما گفتیم رأی خود را بگو. گفت می‌خواهم مردم را جمع کنم و متّحد نمایم بر مصحف واحد و قرائت واحد، زیرا گر شما امروز (که صدر اسلام است) اختلاف کنید، پس از شما اختلاف شدیدتر خواهد شد؟ ما گفتیم این رأی خوبی است، همین کار را بکن. پس عثمان فرستاد و زید بن ثابت و سعید بن عاص را حاضر کرد و گفت یکی از شما بنویسد و دیگری بخواند. پس این دو نفر اختلافی نکردند در کتابت قرآن مگر در یک حرف که در سورة بقره آیة 248 می‌باشد، پس یکی از ایشان گفت «تابوت» بتاء مستطیل و دیگری گفت «تابوه» بتاء مستدیر. و قرائت زید بن ثابت انتخاب شد زیرا کاتب وحی بود نزد رسول خدا (و بتاء مستطیل نوشته شد).
بنابر آنچه ذکر شد قرآنی که فعلاً در دسترس هشتصد میلیون مسلمین است همان قرآن رسول خدا و اصحاب او است و قرآنی است که به نظارت امیرالمؤمنین علی و تصویب و تأیید او تهیّه شده و آن حضرت در خطب نهج‌البلاغه همین قرآن معمول را حجّت بر خلق و امام همه دانسته و أمر بانتفاع و اتّباع از آن نموده، چنانکه خواهد آمد. و اگر کم و یا زیاده شده بود بر آن حضرت واجب بود در زمان خلافت خود آنرا تصحیح و یا لااقلّ گوشزد کند زیرا این کار از هر کاری واجب‌تر و موجب حفظ سند شریعت و میزان حقّ و باطل بود. اضافه بر اینکه آن حضرت اشکالی نکرده در زمان خلافتش، بلکه در حضور مستمعین خود همین قرآن را واجب الاتّباع و کافی دانسته و فرموده در اختلافات دینی باید به آن رجوع کنند، چنانچه کلمات او در فصل دهم خواهد آمد. بنابراین برای احدی از مسلمین عذری پذیرفته نخواهد بود در ترک تمسّک به قرآن. و این حجّت باقیه و معجزة متواتره موجود مانده بدون نقص و تحریف.
آقای خوئی در ص 170 کتاب “البیان” می‌نویسد. نسبت‌دادن جمع قرآن را به خلفاء امر موهومی است که مخالف کتاب خدا و سنت رسول و اجماع أمّت و مخالف عقل می‌‌باشد، اگر بگوئیم جمع‌کنندة قرآن ابوبکر بوده در أیّام خلافتش، چنین بوده که ابوبکر همان قرآن مشهور بین اصحاب را برای خود رونویسی کرده و تدوین نموده. وشکی نیست که عثمان نیز قرآن را جمع و مدوّن نموده زمان خلافتش، أما نه بمعنای اینکه آیات و سور آنرا بسلیقة خود جمع کرده باشد، خیر، بلکه باین معنی که مسلمین را جمع نموده بر یک قرائت مشهور متواتر بین اصحاب و از تشتّت و تفرقة در قرائت جلوگیری کرده، ومسلمین را از اختلافات در قرائت بازداشته. و گفتار آقای خوئی را جمعی از بزرگان دیگر نیز نوشته‌اند.
حارث محاسبی گفته: مشهور بین مردم این است که قرآن را عثمان جمع نموده، ولی چنین نیست، و این شهرت اصلی و مدرکی ندارد فقط عثمان مردم را بر قرائت به طریق واحد وادار کرد و آنهم باشاره و اختیار مهاجرین و انصار. آقای خوئی می‌نویسد عثمان مردم را وادار کرد به قرائت واحده همان قرائتی که متعارف بین مسلمین بود و از رسول خدا گرفته بودند و این کار عثمان کار خوبی بود و خدمتی بود که احدی از مسلمین بر او انتقاد نکرد. أما انتقادی که بر او داشتند این بود که چرا ولایات را به بستگان و فامیل خود سپرده و بیت‌المال را حیف و میل می‌کنند. و چرا بعضی از قرآنهای مخالف قرائت مشهور را از بین برداشت. و در ص 173 می‌نویسد : اگر قرآنی برخلاف قرآن معمولی طبق روایات آحاد نزد امیرالمؤمنین بوده، دلیل بر این نمی‌شود که آن قرآن کمتر و یا زیادتر از این قرآن معمولی بوده، بلکه در آن چیزی از تأویل و مورد نزول و یا شرح مراد بوده، و ممکن است در مورد نزول نام بعضی از منافقین بوده که انتشار آنرا مصحلت ندانسته، ولذا علی آنرا از جامعه برکنار داشته. باضافه روش رسول خدا و حسن اخلاق او منافات داشت با اینکه اسماء منافقین را در کتاب خدا یعنی در ذیل آن ذکر کند. و سنت خدا نیز بر این جاری نشده که اسرار و نفاق بندگان را فاش کند و مسلمین را وادار کند که به یکدیگر فحش و سبّ و لعن کنند و بجان هم بیفتند، پس اگر اسماء منافقین در قرآن علی بوده در متن آن قرآن نبوده بلکه بعنوان توضیح بوده، و دانستن آن هم بر کسی لازم نبوده است.
نوشته: آیت الله العظمی سید ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی

تثلیث (سه گانه پرستی) دستاویز انکار دین

4 سپتامبر
هر چند بنیاد دیانت با سرشت آدمی پیوند دارد و از این‌رو در همة جای زمین و در میان همة اقوام، به نحوی، از دینداری اثری دیده می‌شود و هر چند که با تفکّر در پدیده‌های آفرینش، بدلیل «هدفداری‌ها» و «پیش‌بین‌هایی» که در ساختمان موجودات ملاحظه می‌کنیم، می‌توان به وجود خداوند و صفات او پی برد ولی روی هم رفته، رفتار دینداران در جلب نظر مردم نسبت به بنیاد دیانت بسیار مؤثر شمرده می‌شود بویژه که دینداران مزبور از طبقة روحانیّون یعنی دعوتگران به مذهب باشند که روشن اندیشی و پاک‌زیستی ایشان می‌تواند عامل مؤثّری در جذب قلوب بسوی دین بشمار آید همانگونه که خرافی بودن و فساد اخلاقی این طبقه، آثار بسیار بدی در دور کردن مردم از دیانت بجای می‌نهد.
در جهان مسیحیّت بعلّت روش خشونت‌بار روحانیّون در گذشته، و بدلیل اندیشه‌های موهومی که هم‌اکنون نیز کلیسا عرضه می‌کند، بسیاری از مردم متمدّن نسبت به اساس دیانت بدبین و بی‌اعتقاد شده‌اند و حتّی افراد فراوانی به الحاد گراییده‌اند. و اگر از سر انصاف بنگریم هرگز نمی‌توانیم کلیسا را در برابر این انحراف، تبرئه نموده و مسؤول نشماریم.
( همه کمابیش از شیوه ی خشونت آمیز کشیشان مسیحی در برخورد با مردم و روشنفکران آگاه هستیم ) اینک جا دارد چند سطری دربارة افکار خرافی آنان و آثار زیانبار آنها نیز بنگاریم.
اسکارلند برگ – فیزیک‌دان آمریکایی – می‌نویسد: «در خانواده‌های مسیحی اغلب اطفال در اوایل عمر بوجود خدایی شبیه انسان ایمان می‌آورند مثل اینکه بشر بشکل خدا آفریده شده است! این افراد، هنگامی که وارد محیط علمی می‌شوند و به فرا گرفتن و تمرین مسائل علمی اشتغال می‌ورزند، این مفهوم انسانی شکل و ضعیف خدا، نمی‌تواند با دلائل منطقی و مفاهیم علمی جور در بیاید و بالنّتیجه بعد از مدّتی که امید هر گونه سازش از بین می‌رود، مفهوم خدا بکلّی متروک و از صحنة فکر خاج می‌شود»! (اثبات وجود خدا، تألیف گروهی از دانشمندان، مقاله اسکارلند برگ، ترجمه احمد آرام، صفحه 16. )
آیا منشأ این لغزش فکری را چیز دیگری جز همان تعالیم کشیشان باید دانست که هرگاه از خدا سخن به میان می‌آورند از کسی سخن می‌گویند که در حقیقت (و نه مجاز) پدر مسیح است؟!
آیا این اندیشة نادرست، امثال زیگموند فروید اتریشی را برنیانگیخته که بگوید: «(از نظر پسیکانالیز) استنباط مذهبی ما از کائنات مشروط به وضع طفولیّت ما می‌باشد»( به کتاب فروید و فرویدیسم، اثر فلیسین شاله، ترجمه وکیلی نگاه کنید. ) و نیز بگوید: «پسیکا لانیز بما تذکّر می‌دهد تا به سخن معتقدین به خدا، هنگامی که از خدا بصورت پدری سخن می‌گویند اعتماد کنیم» (به کتاب فروید و فرویدیسم، اثر فلیسین شاله، ترجمه وکیلی نگاه کنید. ) و اظهار دارد که: «معتقدین به خدا اصل تکوین عالم را بر پایة فکر خدا – پدر – ترتیب می‌دهند» (به کتاب فروید و فرویدیسم، اثر فلیسین شاله، ترجمه وکیلی نگاه کنید. ) و فرد معتقد بخدا: «ایجاد عالم را شبیه خود تصور می‌کند» (به کتاب فروید و فرویدیسم، اثر فلیسین شاله، ترجمه وکیلی نگاه کنید. ) آری، چنانکه ملاحظه می‌شود خدایی که در فرویدیسم محکوم شده و از آثار احساسات کودکی! تلقّی می‌گردد، همان «خدای پدر» یعنی خدای کشیشان کاتولیک و پروتستان و ارتدکس است و با خدای مسلمانان که: «نزاییده و زاده نشده = ﴿لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ﴾ (قرآن، سوره اخلاص، آیه 3. ) و «منزّه است از آنکه فرزندی داشته باشد = ﴿سُبْحَانَهُ أَنْ یَكُونَ لَهُ وَلَدٌ﴾ (قرآن، سوره نساء، آیه 171. ) و «هیچ چیز همانند او نیست = ﴿لَیْسَ كَمِثْلِهِ شَیْءٌ﴾» (قرآن، سوره شوری، آیه 11. ) مناسبتی ندارد.
هنگامی که ارباب کلیسا، خدایی را بمردم متمدّن معرّفی می‌کنند که ذاتی دگرگون شونده و متحوّل دارد و او را از مرتبة فوق مادّه، به تجسّد می‌کشانند و بدارش می‌آویزند! و به پندار نادرست پولس: «ملعونش می‌سازند تا لعنت بندگان را باز خرید کند»! و سپس دوام جهان بیکران را بر عهدة چنین موجود متحوّل و مردنی و محکومی می‌نهند، البتّه جا دارد که ماتریالیسم، با این شیوه از خدا شناسی به پیکار برخیزد و بگوید: «خدا انسان‌ها را نساخته است بلکه انسان‌ها خدا را ساخته‌اند»! پس آیا کلیسا تا حدود زیادی مسؤول شیوع الحاد و مادّیگری در غرب نیست؟ و آیا نباید «تثلیث» و «ابن اللهی» و لوازم خرافی آنها را رها کند تا از بار مسؤولیتش در پیشگاه إلهی، قدری کاسته شود؟
در اینجا مناسب می‌دانیم سخنانی را از فیلسوف شهیر روسی، کنت لئوم تولستوی در کتاب: «اعتراف» گزارش کنیم تا معلوم شود که افراد متفکّر در برخورد با تعالیم کلیسا با چه دشواری‌هایی روبرو می‌شوند؟
«…. بخود گفتم «او» وجود دارد و فقط در همین لحظه که وجود او را تصدیق کردم حیات در من دمیده شد و من امکان زندگی را احساس کردم و لذّت وجود را درک نمودم امّا چون پس از تصدیق بوجود خدا در پی آن رفتم که نسبت خود را با او بدانم و چون در این مقام به تبعیّت قوم، تصوّر خدایی را کردم که خالق ما است و در سه شخص تجلّی کرده و پسر خویش عیسی مسیح – نجات دهندة ما را – فرستاده است، آن خدا باز از من و جهان جدا گشت، و چون تکّه یخی در مقابل دیدگانم آب شد و باز چیزی در من باقی نماند و باز چشمة حیات در من خشک شد و من همچنان مأیوس ماندم …» (اعتراف، اثر تو
لستوی، ترجمه هوشمند فتح اعظم، صفحه 89-90. )
این وصف الحال، نه تنها وضع روحی تولستوی را در برابر الهیّات خرافی کلیسا نشان می‌دهد بلکه آینة روحیّات بسیاری از متفکّران غرب شمرده می‌شود. آیا کلیسا چاره‌ای برای اصلاح این موضوع اندیشیده است؟!
برای این موضوع به صورت بسیار کوتاه به چندی از خرافات موجود در انجیل کنونی به صورت مشت نمونه ی خروار اشاره می کنیم تا خردمندان از آن درس گیرند :
. انجیل نصاری در رسالة اول یوحنای رسول، باب پنجم، شمارة 7 می‌نویسد: «زیرا سه هستند که شهادت می‌دهند یعنی روح و اب و مسیح، و این سه یک هستند». و در نسخة دیگر چنین است: «آنانکه گواهی می‌دهند در آسمان ایشان سه تایند پدر و کلمه و روح‌القدس و این سه یکی هستند». و عیسی مسیح را کلمة خدا و با خدا یکی می‌دانند چنانکه در انجیل یوحنا باب اول شمارة اول می‌نویسد: «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود».
خدای بت‌پرستان چنانکه پریچارد در کتاب خرافات بت‌پرستان صفحة 285 می‌نویسد: «در تمام ادیان بت‌پرستی مشرق یک قسم تثلیث و سه‌گانه‌پرستی وجود دارد».
در انجیل یوحنا باب اول شمارة اول و دوم و سوم و سایر انجیلها نوشته‌اند که مسیح خالق تمام عالم است و در انجیل در رسالة به عبرانیان باب 9 شمارة 14 مسیح را دارای روح ازلی قدیم شمرده و گاهی او را پسر خدا و حادث دانسته‌اند چنانکه در انجیل متی باب سوم شمارة 17 و سایر انجیلها موجود است. و گاهی او را نواده و سبط یهودا و از اولاد او می‌دانند چنانکه در انجیل، در مکاشفة یوحنا باب 5 شمارة 5 نوشته‌اند و گاهی او را فدا شوندة قوم گویند چنانکه در انجیل لوقا باب اول شمارة 68 نوشته‌اند و گاهی مسیح را چنانکه کتاب «مسیحیت و بت‌پرستی» از مقالة ترتولی دربارة شکلهای مسیح ذکر کرده، گاو گویند!! و گاهی مسیح را مار گویند چنانکه در انجیل یوحنا باب سیم شمارة 14 او را پسر انسان گفته و تشبیه به مار نموده و در جای دیگر او را برة خدا و بردارندة گناه جهان گویند چنانکه در انجیل یوحنا باب اول شمارة 29 نوشته‌اند و گاهی مسیح را خدای مجسم شده گویند چنانکه مجلة نور عالم شمارة بهمن 36 ص 28 که از انتشارات ونشریات نصارای پروتستان امریکایی در تهران است می‌نویسد: «خدا در بیت لحم برای همیشه شکل انسان به خود گرفت مسیح در عین حال خالق کائنات و خداوند و حافظ مخلوقات و سر کلیسا است». سپس اضافه می‌کند: «دانشمندان مسیحی توانسته‌اند با مسائل مذهبی ناشی از اشاعة عقائد و نظریة کپرنیک و گالیله پیروزمندانه مقابله کنند».
چنانکه تجربه شده سابقا که مبلغین نصاری در میان مسلمین مراوده نداشتند مردم مسلمان پای‌بند دین بوده و خود را به وظائف اسلام مقید می‌دانستند. ولی چون مبلغین مسیحی به سرزمینهای اسلام راه یافتند و مردم را به مسیحیت دعوت کردند و در اسلامیت شان تشکیک نمودند نتیجه این شد مسلمین در عقائد دینی خود سست و لاابالی شدند و نصرانیت خرافی را هم نپذیرفتند. زیرا مردمی که از خدای پاک منزه لم یلد و لم یولد بی‌مثل و مانند دست بردارند و اهمیت ندهند البته به خدای زائیده شده‌ای که محتاج به محل است هزاران عیب دارد معتقد نخواهند شد. مردمی که از پیغمبر حکیم معصوم دست بردارند به پیغمبری که دارای هزاران گناه و خطاست معتقد نخواهند شد. مردمی که از کتاب عقلی و فطری که مملو از حق و حقیقت است منحرف شدند البته به کتابی که مملو از خرافات است اعتناء نخواهند کرد. نتیجه این می‌شود که فعلا می‌بینیم:
أصبح الناس سکاری لامسلمین ولانصاری
پس، تبلیغات مسیحی ضرر و صدمة بزرگی به عالم انسانیت و دیانت زده و به طور کلی عدالت و امانت و راستی و درستی و عقائد دینی را خراب کرده و حقه‌بازی و فساد و عصیان و رشوه‌خواری و زورگویی را به وجود آورده. القصه رذائل را به جای فضائل به وجود آورده و بدیها را به جای خوبیها و زشتی و بدکرداری را جایگزین محاسن نموده است.
راه اصلاح انجیلها
آری، مسیحیان منصف از پذیرفتن این نکته نباید خودداری ورزند که مقام حقیقی مسیح و اصول آموزشهای او را نمی‌توان از انجیلها فرا گرفت بی‌آنکه اناجیل را از پیرایه‌ها و تناقضات پاک کرد، امّا این کار عظیم چگونه میسّر است و راه آن چیست؟
بنظر ما، این مهم در شأن یک پیامبر إلهی است نه بر عهدة یک فرد عادی! زیرا که افراد عادی، مصون از لغزش‌ و اشتباه نیستند تا اجازه داشته باشند به اصلاح کتب انبیاء – که خطا در سخن آنها راه ندارد – بپردازند و چه بسا که بر تحریف کتابهای مزبور بیافزایند! بهمین دلیل، ما تردید نداریم که پس از مسیح(ع)، ظهور پیامبر دیگری لازم بوده که در میان اختلافات گوناگون، حقیقت مسیحیّت را تبیین کند و چهرة راستین مسیح را نشان دهد و اصول تعالی عیسی را دور از خطاهای گزارشگران و تفسیرهای گمراهان، روشن سازد، و این شخصیّت بزرگ با هیچیک از اصلاحگران مسیحی مانند لوتر Luther و کالون Calvin و ژزف اسمیت Joseph Smith (بنیانگذار مور مونیسم) و دیگران … منطبق نیست، زیرا که همگی ایشان از توحید خالص، دور و بیگانه بودند و الوهیّت مسیح و تثلیث و فداء و دیگر خرافات را باور داشتند و هیچکدام حقیقت مسیح را – چنانکه سزاوار بود – نشناخته و تناقضات اناجیل را اصلاح نکردند. از پیامبران مسیحی – که اشاره‌ای به آنها در کتاب «اعمال رسولان» آمده – نیز به هیچ وجه اثری در تاریخ بجای نمانده است تا بتوان در اصلاح مسیحیّت به آثار ایشان اعتماد نمود.
تنها پیامبر والامقام و مصلح بزرگی که پس از عیسی(ع) ظهور کرد و به مدد �
�حی إلهی (قرآن مقدّس) مشکلات ادیان را برای همیشه حل نمود و حقیقت مسیح و اصول تعالیم وی را روشن ساخت، پیامبر اسلام محمّد(ص) بود که «خاتم پیامبران» (چنانکه در قرآن (سورة الأحزاب، آیه 40) می‌خوانیم: « مَا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِن رِّجَالِکُمْ وَلکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ » یعنی: «محمّد، پدرهیچیک از رجال شما نیست، امّا فرستاده خدا و آخرینِ پیامبران است…». ) شمرده شد زیرا که اساس همة ادیان الهی، یکی بیش نیست و مهمترین چیزی که مایة تفرّق و جدایی دینها از یکدیگر شده، همان تحریفهای ناصواب و کژیهایی است که در کتب دینی راه یافته‌اند و قرآن کریم یا بیان روشن و تردید‌ناپذیر خود (چنانکه در قرآن (سورة البقرة، آیه 40) آمده است: ﴿ذَلِكَ الْكِتَابُ لا رَیْبَ فِیهِ﴾ یعنی: «ما خود این ذکرِ (مبارک) را فرو فرستادیم و خود نگهبانش هستیم». )، به همة اختلافات اساسی که در ادیان إلهی دیده می‌شود، پایان بخشیده و آنها را تکمیل کرده است، و از آنجا که در طول زمان از گزند تحریف مصون مانده (چنانکه در قرآن (سورة الحجر، آیه 9) وعده داده شده است: ﴿ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ﴾ یعنی: «ما خود این ذکرِ (مبارک) را فرو فرستادیم و خود نگهبانش هستیم». )، به ظهور هیچ پیامبر جدیدی نیاز نیست و با تعالیم قرآنی، می‌توان کتب انبیاء (و از جمله روایات انجیلی) را اصلاح نمود و به «یگانگی در خداپرستی و دینداری» رسید، چنانکه در قرآن مقدّس می‌خوانیم:
(تَاللَّهِ لَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَی‏ أُمَمٍ مِّن قَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ وَمَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ إِلَّا لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُوا فِیهِ وَهُدیً وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ) (نحل: 63-64).
«سوگند به خدا که پیش از تو (ای محمّد) پیامبرانی بسوی امّت‌ها فرستادیم ولی شیطان اعمال آنان را در نظرشان آرایش داد و امروز برایشان ولایت دارد! و عذاب دردناکی در انتظار آنها است. واین کتاب را بر تو فرونفرستادیم مگر که آنچه را امّت‌ها درباره‌اش اختلاف کردند برای آنها تبیین کنی و (این قرآن) مایة رحمت و هدایت برای گروهی است که بدان ایمان می‌آورند».
در این باره به آیات 13 تا 17 از سورة الشّوری نیز نگاه کنید.
از این رو، ملاحظه می‌کنیم که تمام اصول ایمان و اخلاق، در قرآن مجید مورد تجدیدنظر قرار گرفته و ادیان و شرایع پیشین بطور گسترده سخن رفته است و بویژه دربارة مسیح(ع) و اساس تعالیم او و اختلافاتی که دربارة وی پدید آمده، آیات فراوانی در قرآن دیده می‌شود همانگونه که در سورة مریم پس از بیان حقیقت عیسی(ع) می‌فرماید:
(ذلِکَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِی فِیهِ یَمْتَرُونَ مَا کَانَ لِلَّهِ أَن یَتَّخِذَ مِن وَلَدٍ سُبْحَانَهُ إِذَا قَضَی‏ أَمْراً فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ کُن فَیَکُونُ وَإِنَّ اللَّهَ رَبِّی وَرَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هَذا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ فَاخْتَلَفَ الْأَحْزَابُ مِن بَیْنِهِمْ فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ کَفَرُوا مِن مَّشْهَدِ یَوْمٍ عَظِیمٍ )
(این است عیسى پسر مریم ، گفتار حقى که در آن تردید مى کنند. هرگز براى خدا شایسته نبود که فرزندى اختیار کند، منزه است او!هر گاه چیزى را فرمان دهد، مى گوید :موجود باش !همان دم موجود مى شود. و خداوند، پروردگار من و پروردگار شماست ، او را پرستش کنید، این است راه راست ولى ( بعد از او )گروههایى از میان پیروانش اختلاف کردند،واى به حال کافران از مشاهده روز بزرگ ( رستاخیز !) )
(مریم: 34-37)
برگرفته از کتاب های :
1) دعوت مسیحیان به توحید در پرتو تعالیم قرآن و انجیل (علامه مصطفی حسینی طباطبائی)
2) فریب جدید در ائتلاف تثلیث و توحید (علامه ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی)