وجدان‌ اخلاقی‌ از دیدگاه فروید

18 مارس

استاد محمد قطباولين‌ ايرادي‌ كه‌ بر فروید گرفته‌ مي‌شود تحقيري‌ است‌ كه‌ نسبت‌ به‌ انسان‌ روا مي‌دارد. زيرا او را به‌ صورت‌ مجموعه‌اي‌ ازغرايز و شهوات‌ مجسم‌ مي‌كند كه‌ از واقعيت‌ زمين‌ مادي‌ بالاتر نمي‌رود و حتي‌ لحظه‌اي‌، كه‌ در هنري‌ بلندپايه‌ و نه‌ درانديشه‌اي‌ عالي‌، و نه‌ در جلوه‌ي‌ از تجليات‌ روح‌، از قيد غريزه‌ آزاد نمي‌شود، جز اينكه‌ در راه‌ نيروي‌ غريزي‌ مانعي‌قهري‌ قرار گيرد كه‌ مانع‌ آزاد شدنش‌ گردد.
پس‌ تصويري‌ كه‌ او براي‌ انسانيت‌ ترسيم‌ مي‌كند. تصوير فردي‌ است‌ كه‌ در طول‌ زندگي‌ تحت‌ تأثير انگيزه‌ شهوت‌:ليبيدو Iibido قرارگرفته‌ يعني‌ تحت‌ تأثير همان‌ نيروي‌ شهواني‌ كه‌ هرگز ارالحاح‌ و اصرار باز نمي‌ماند و با تلاش‌ براي‌تحقق‌ بخشيدن‌ لذّتهايش‌ مي‌كوشد و اگر بتواند آن‌را تحقق‌ بخشد چه‌ بهتر! وگرنه‌ هميشه‌ در جستجوي‌ چاره‌ايست‌ كه‌بتواند از موانعي‌ كه‌ در برابرش‌ قرارگرفته‌، راه‌ فراري‌ پيدا كند.
او اگر بتواند در برابر يكي‌ از نگهباناني‌ كه‌ در جلو دالان‌ ضمير قرارگرفته‌اند، با ظاهري‌ پسنديده‌ كه‌ شبهه‌اي‌ را برنمي‌انگيزاند لبخند زده‌ از آنجا بگذرد. سعادتمند خواهد بود، يعني‌ او در حقيقت‌ خود را در لابلاي‌ مقاصدش‌ مخفي‌مي‌كند، چون‌ اگر نگهبانان‌ پيدايش‌ كنند دچار فشار و عذابش‌ خواهند نمود!
او هميشه‌ بطور آشكاري‌ به‌ اين‌ چاره‌جويي‌ و حيله‌ اقدام‌ مي‌كند بلكه‌ غير مستشعر به‌ صدها نوع‌ مغالطه‌ و حيله‌ دست‌مي‌زند.(1) و هدفش‌ اين‌ است‌ كه‌ منفذ و روزنه‌اي‌ براي‌ انرژي‌ شهواني‌ كه‌ هرگز از تلاش‌ و اصرار باز نمي‌ماند، پيدا كندو اگر غير مستشعر نتواند منظورش‌ را در بيداري‌ عملي‌ كند، به‌ خواب‌ و روياها پناهنده‌ مي‌شود، خواب‌ براي‌ تحقق‌بخشيدن‌ به‌ همه‌ تمايلاتي‌ كه‌ فرصت‌ تحقق‌ بخشيدن‌ آن‌ را در بيداري‌ نداشت‌، ميدان‌ وسيعي‌ است‌ ــ  همه‌ خوابهادرنظر فرويد تعبيري‌ از يك‌ تمايل‌ و يا نفرت‌ سركوفته‌اي‌ است‌  !
و در هر حال‌ فرد، آني‌ براي‌ برآوردن‌ آرزوهايش‌ كوتاهي‌ نمي‌كند، مگر در صورتي‌ كه‌ بطور كامل‌ در مقابله‌ با نگهبانان‌عاجز شود و يا نتواند با آنها حيله‌اي‌ به‌ كار برد و يا نقص‌ جسماني‌ و عضوي‌ مانع‌ برآوردن‌ آن‌ گردد.
اين‌ عوامل‌ همه‌ او را در معرض‌ اضطراب‌هاي‌ عصبي‌ و عقده‌هاي‌ رواني‌ قرار مي‌دهد كه‌ تأثير بي‌اندازه‌اي‌ در فاسدكردن‌ طبيعت‌ بشر و متلاشي‌ نمودن‌ نشاط‌ زندگي‌ او و انحراف‌ از طريق‌ مستقيم‌، بجا مي‌گذارد. فرويد سازمان‌ رواني‌انسان‌ را چنين‌ تشريح‌ مي‌كند كه‌ آن‌ داراي‌ سه‌ درجه‌ است‌ كه‌ يكي‌ بالاي‌ ديگري‌ قرار گرفته‌، اولين‌ و پايين‌ترين‌ آن‌ انرژي‌شهواني‌ است‌ كه‌ محل‌ آن‌ من‌ پايين‌ «id» و ريشه‌ آن‌ همان‌ نيروي‌ شهواني‌ است‌. اگرچه‌ «من‌ پايين‌» مشتمل‌ بر يك‌ نيروي‌«بي‌طرف‌» نيز هست‌ كه‌ عنوان‌ و معرف‌ و حدود مشخصي‌ ندارد، ولي‌ تحت‌ تصرف‌ قدرتي‌ است‌ كه‌ مي‌خواهد آن‌ رااستخدام‌ كند.
و بعد از اين‌ مرحله‌، «من‌» «ego» پديد مي‌آيد و اين‌ همان‌ روان‌ بيداري‌ است‌ كه‌ با جامعه‌ روبرو است‌ و مي‌كوشد ميان‌تمايلات‌ متناقضي‌ كه‌ در داخلي‌ روان‌ موجود است‌ و ميان‌ حقيقت‌ مادي‌ خارجي‌، هم‌آهنگي‌ و سازش‌ برقرار كند وسومين‌ عنصر رواني‌ همان‌ «فوق‌ من‌» Super ego است‌ و آن‌ از تلبس‌ كودك‌ به‌ شخصيت‌ پدرش‌ و تمايل‌ به‌ همانندشدن‌ با او بوجود مي‌آيد(2) در اين‌ هنگام‌ عقده‌ «اوديپ‌» مانند يك‌ نتيجه‌ طبيعي‌ عشق‌ كودك‌ به‌ مادرش‌ كه‌ پدر مانع‌تحقق‌ بخشيدن‌ آن‌ است‌، پديد مي‌آيد و در نتيجه‌ در روان‌ كودك‌ نسبت‌ به‌ پدرش‌ يك‌ احساس‌ مزدوج‌ بوجود مي‌آيدكه‌ در آن‌ واحد داراي‌ دو جنبه‌ حب‌ و بغض‌ (نفرت‌ و علاقه‌) مي‌باشد.
آنگاه‌ كودك‌ ـ در صورتي‌كه‌ در خط‌ سير طبيعي‌ قرار گيرد ـ با افزودن‌ اين‌ تلبس‌ و تجلي‌ در شخصيت‌ پدر از اين‌ كشمكش‌
آسوده‌ مي‌شود. اين‌ مربوط‌ به‌ پسران‌ است‌ و اما دختر در نقطه‌ مقابل‌ قرار مي‌گيرد و او با افزودن‌ تلبس‌ و تجلي‌ درشخصيت‌ مادر، از اين‌ عقده‌ آسوده‌ خواهد شد! و از اينجا وجدان‌ پديد مي‌آيد كه‌ هدف‌ اساسيش‌ سركوب‌ كردن‌ وريشه‌كن‌ نمودن‌ شهوات‌ نامرغوب‌ جنسي‌، به‌ منظور حمايت‌ «من‌» در برابر ظلم‌ و فشارنيروهاي‌ خارجي‌ (پدر يا جامعه‌يا دين‌ يا رسوم‌ و آداب‌) مي‌باشد.(3)
تا اينجا روان‌ آدمي‌ در تصوير فرويد پايان‌ مي‌پذيرد و نخستين‌ چيزي‌ كه‌ در آن‌ به‌ نظر مي‌رسد اين‌ است‌ كه‌ وجدان‌اخلاقي‌، به‌ معنايي‌ كه‌ در علم‌ اخلاق‌ معروف‌ است‌، وجود ندارد، و آن‌ خرافه‌اي‌است‌ كه‌ انسان‌ بدان‌ وسيله‌ بر خويش‌مي‌خندد و اما حقيقت‌ در نظر فرويد اين‌ است‌ كه‌ وجداني‌ كه‌ در اثر سركوب‌ نمودن‌ و مقهور كردن‌ انگيزه‌هاي‌ فطري‌پديد آمده‌، همچنان‌ به‌خاطر مصالح‌ فرد به‌ اين‌ قهر و غلبه‌ مي‌پردازد، تا او را از اصطكاك‌ با نيروهاي‌ خارجي‌ دورنگهدارد.
او با انكار وجدان‌ اخلاقي‌ و تبديل‌ آن‌ به‌ اين‌ وجدان‌ سودجو، ضرورت‌ همه‌ ارزشهاي‌ اخلاقي‌ ذاتي‌ را انكار خواهدنمود، زيرا اساس‌ وجدان‌ اخلاقي‌، بر فداكاري‌ و گذشت‌ انسان‌ از مقداري‌ از لذات‌ و منافع‌ خود و يا شريك‌ نمودن‌ديگران‌ در آن‌، به‌ اتكاء اين‌ احساس‌ كه‌ آنان‌ هم‌ با وي‌ در انسانيت‌ شريك‌ و در زندگي‌ برادرند، استوار است‌.
چيزي‌ كه‌ انسان‌ را به‌ اين‌ گذشت‌ و فداكاري‌ دعوت‌ مي‌كند، همان‌ وجدان‌ اخلاقي‌ است‌ كه‌ فرويد آن‌را باطل‌ و لغومي‌نمايد و در نتيجه‌، همه‌ نتايج‌ و فرآورده‌هاي‌ آن‌، از قبيل‌ نيكي‌ و ترحم‌ و عدالت‌ و كمك‌ قوي‌ نسبت‌ به‌ ضعيف‌ و دارانسبت‌ به‌ فقير ــ بدون‌ انتظار پاداش‌ يا لااقل‌ به‌ انتظار يك‌ نيكي‌ دور دستي‌ كه‌ به‌ همه‌ خواهد رسيد ـ همه‌ بيهوده‌ و باطل‌قلمداد مي‌شود.
ما هنگامي‌ كه‌ مي‌گوييم‌ حق‌ غير از اين‌ است‌ و وجدان‌ اخلاقي‌ يك‌ حقيقت‌ واقعي‌ است‌ و فرد را وامي‌دارد كه‌ با تحمل‌درد و محروميت‌، از لذّت‌ و سود (در راه‌ مصلحت‌ بزرگي‌ كه‌ به‌ خود اين‌ فرد و يا تنها به‌ او برنمي‌گردد، و يا در راه‌نمونه‌هاي‌ برجسته‌اي‌ كه‌ بدان‌ پابند است‌ و در راه‌ آن‌ مبارزه‌ مي‌كند) صرف‌نظر نمايد، مطلب‌ عجيبي‌ را در خيال‌نپرورده‌ايم‌ و در عالم‌ افسانه‌ها سير نكرده‌ايم‌!
نمونه‌هاي‌ تاريخي‌ بسيار است‌. نمونه‌هاي‌ قهرمانان‌ و مصلحين‌ ــ و نمي‌گوييم‌ فقط‌ پيامبران‌ و مقدسين‌ ــ اگرچه‌ آنها هم‌به‌طور آشكار و بدون‌ اينكه‌ نيازي‌ به‌ جدل‌ باشد، عقيده‌ ما را تأييد مي‌كنند.
اگر تعداد اين‌ افراد در بشريت‌ كمياب‌ هستند. معنايش‌ اين‌ نيست‌ كه‌ آنان‌ اصلاً وجود ندارند و يا اينكه‌ نمي‌توان‌ بخاطرآنها قضاوتي‌ كلي‌ نمود. زيرا، چيزي‌ كه‌ يكبار بوجود آمد، ممكن‌ است‌ بار ديگر هم‌ بوجود بيايد.
آنان‌ در پرتو اثر توجيهات‌ و الهاماتي‌ كه‌ از فرويد و ديگر كساني‌ كه‌ داراي‌ نظرمحدود مادي‌ هستند، صادر مي‌شودجمعيّت‌ قليلي‌ مي‌باشند، ولي‌ آنان‌ در دوره‌هاي‌ اشراق‌ و صعود، كم‌ نيستند، يعني‌ همان‌ دورانهايي‌ كه‌ نداي‌ انبياء ومقدسين‌ و قهرمانان‌ و مصلحين‌، به‌ گوش‌ بشريت‌ مي‌رسيد و همان‌ دوره‌هايي‌ كه‌ مردم‌ تا افق‌هاي‌ آنان‌ و يا نزديك‌ بدان‌،بالا مي‌روند و بدون‌ زور و فشار، بلكه‌ به‌ استجابت‌ يك‌ انگيزه‌ ذاتي‌، كه‌ به‌ تعالي‌ و صعود وامي‌دارد و از داخل‌ روان‌ بريك‌ نگهبان‌ واقعي‌ و ذخيره‌ شده‌اي‌ تكيه‌ دارد، بدين‌ راه‌ سوق‌ داده‌ مي‌شوند.
فداكاري‌ به‌ عمل‌ نيك‌ و يا تحمل‌ آزار و محروميت‌ در راه‌ يك‌ انديشه‌ بزرگ‌ يا مصلحت‌ عمومي‌، با تفسير فرويد درباره‌وجدان‌ كه‌ همراه‌ آن‌ يك‌ نيروي‌ جبري‌ را مجسم‌ مي‌كند و انسان‌ نمي‌تواند از آن‌ خلاصي‌ يابد، سازش‌ ندارد.
اينگونه‌ فداكاري‌، وجود ارزشهاي‌ معنوي‌ و انساني‌ را در محيط‌ بشريت‌ به‌ صورت‌ يك‌ نتيجه‌ اصيل‌ آن‌، كه‌ از خارج‌ به‌روي‌ تحميل‌ و به‌ اجبار و بي‌ميلي‌ بر او نوشته‌ نشده‌، تأكيد مي‌كند.

نوشته: استاد محمد قطب

ترجمه: سید هادی خسروشاهی

————————————
پی نوشت:
(1): در كتاب‌ «The ego and the id» ترجمه‌ ژان‌ رو وير چاپ‌ سوم‌ سال‌ 1942 صفحه‌ 83 مي‌گويد: «موقعيت‌ ذات‌ ميان‌ انرژي‌ شهواني‌ و حقيقت‌ خارجي‌بيشتر اوقات‌ او را وامي‌دارد كه‌ هميشه‌ منافق‌ و نيرنگ‌ باز و منتظر فرصت‌ باشد مانند سياستمداري‌ كه‌ حقائق‌ را مي‌نگرد وليكن‌ دوست‌ دارد مقام‌ و موقعيت‌خود را ميان‌ مردم‌ حفظ‌ كند.» (مؤلف‌)
(2): كودك‌ در اين‌ مرحله‌ مي‌كوشد خود را هرچه‌ بيشتر در شخصيت‌ پدرش‌ ظاهر كرده‌، خويش‌ را چون‌ او درآورد!(مؤلف‌)
(3): از كتاب‌ «The ego and the id»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: