احمد هرگز نمرده است

11 سپتامبر
کاک احمد مفتی زادهسال هاست بی حضورت می نویسم، کاش بودی تا می گفتمت. این روزها تقویم لحظه ها پاک از خاطرم رفته است. سخت ترین روزها بر ماگذشت بی حضور بارانی ات که کویر اندیشه مان بی تردید محتاج ابرهای خیس فکر تو بود. اما دریغ و درد که تو سال هاست در میان ما نیستی و گاه در اندیشه های بی غرضمان جوانه می زنی. تو هر روز سبز می شوی همان رویش ناگزیر که حتی فصل ها هم راه فرارش نیست.
نخواستم در بی مایه گی جملاتم خلاصه ات کنم چرا که تو انتهای متن سروده هایم هستی. وقتی با حرفهایت آشنا شدم با تمام بی باوری ها قهر کردم، تو با هویتی آشتی ام دادی که سال هاست از من دریغش کرده اند، با اسلامی که همیشه قرائت این چنینیش در آرزویم بود. گویی سروش در گوشم می خواند این همانی است که دل گواهش بود، با سادگی و صمیمیت حرف هایت از سنگینی زنجیرهای اطرافم بریدم و من آزادتر از هر زمان دیگر حصارها را شکستم. شب های بی پایان خستگی و لحظه های بی شمار سکوت با غرش واژه هایت شکست، دیوارهای حایل فرو ریخت و فاخته های به غربت عادت کرده هوای وطن کردند.
با حرف های تازه آمدی تا دفتر پوسیده ی واژه های کهنه را زیر آوار این همه تازگی دفن کنی و از نو بنایی بلند برای فردای تردید جوانانمان بسازی. ای عزیزترین! که گذشتِ سال ها حتی اندکی از یادت در خاطرمان نکاست و برج مهربانی ات در دلمان جاودانه شد.
نمی خواهم با کلمات تکراری و جمله های کلیشه ای رکود را به ذهن دیگران تزریق کنم. می خواهم در واژه ای ابدی ات کنم و آن چه چیز می تواند باشد جز مقاومت که تو خستگی را از پای در آوردی و بر نامهربانی نامردان حتی گلایه نکردی. تو بخشیدی اما ما فراموش نکردیم. تو حتی آنانی که پیمان ها با تو بستند و شکستند هم نفرین نکردی. تو بزرگوارتر از جان کلماتی که می توانستی این چنین بعد از آن سال های غربت و زندان در خاطر مکدر حتی دشمنانت نقس بکشی و بمانی.
تو از جنس کدام خارایی، ای سخت مهربان که داغ آهی حتی آهی را بر دلشان نهادی، سترگ و سرفراز ماندی تا دماوند را شرمسار کنی.
تو با کدام معنای بی بدیل ظهور کردی که تفسیر ناچیز از ته مانده ی رسوب کرده ی بی مقدارشان را چون حباب بر آب دادی. تو که با حریر تازه هایت جان زخمی از خرقه ی خشن تفسیرهای سخت را مرهم نهادی، از کدامین مبارک مشرب گفتی که زمزم حرف هایت زمین های تفیده و آفتاب سوخته ی افکار خشن را به واحه ی عطوفت راهنما شد.
تو که با معناهای تازه، دشتی فراخ از باور ساختی تا کوره راه های سخت و بی عبور را چراغ راه باشی. با فانوس وجودت آفتاب دیگر روی بر آمدن نداشت که تو آبروی روشنایی شدی.
چقدر دلتنگ می شود وقتی نمی توانم با رنگ شعرهایت برایت بنویسم اما نمی دانی چه آسان «یاران جمن لو صحرایه» را را حفظ کردم با خلوت پرسکوتم برای شکستن سنگین تنهائیم…
زمزمه اش می کنم و نمی دانی این خانه از کلمات آجر آجر قلعه برای خانه ی احزانم می شود و امروز که سالروز غروب جسم توست، می نویسم با تمام شجاعت که تو هرگز رنگ نیستی نداشتی. هر روز در اندیشه ای طلوع و هر سال در فصلی ظهور می کنی، تو نمی میری که امروز حرف هایت را دوباره به تفسیر نشسته اند که این چشمه، خیال باز ایستادن ندارد. هر روز در هزار گوشه نامت را به زمزمه، به فریاد و به هزار لهجه به معنا نشسته اند که احمد هرگز نمرده است…
نوشته: ناجی کرد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: