گذری بر زندگی علامه اقبال لاهوری

22 اوت
محمد اقبال لاهوري، در سال 1877 در شهر سيالکوت پنجاب پاکستان، در خانواده اي از طبقه متوسط برهمنان معروف کشمير، چشم به جهان گشود. نياکان او دويست سال قبل از تولد وي به دين اسلام گرويده بودند و از آن روز به بعد اين خاندان به تدين و تصوف معروف گرديده بودند. پدر اقبال مردي متدين بود و علاقه شديدي به امور روحاني و تصوف داشت. محمد اقبال مراحل تحصيلات ابتدائي و مقدماتي و متوسطه را در زادگاه خود با موفقيت پشت سر گذاشت. اقبال براي کسب تحصيلات عالي تر رهسپار لاهور، مرکز استان پنجاب شد و در دانشکده دولتي آن شهر در رشته هاي فلسفه و ادبيات عرب و انگليسي تحصيل کرد و به اخذ مدرک ليسانس نائل آمد و سپس به اخذ درجه فوق ليسانس در فلسفه نايل گرديد و جوائزي دريافت کرد و بعد از آن به عنوان استاد تاريخ فلسفه و سياست در دانشکده شرقي لاهور منصوب شد و سپس کرسي استادي زبان انگليسي و فلسفه در دانشکده دولتي را احراز نمود.
وي در سال 1905 ميلادي عازم لندن شد و در دانشگاه کمبريج به تحصيل خود ادامه داد و از آنجا گواهينامه عالي در فلسفه و علم اقتصاد دريافت کرد. او از لندن به آلمان رفت و از دانشگاه مونيخ دکتراي فلسفه گرفت و سپس به لندن برگشت و در امتحان نهايي رشته حقوق شرکت کرد و در دو رشته اقتصاد و سياست تخصص حاصل نمود و در سال 1908 به وطن خود بازگشت. آنچه موجب شگفتي است اين است که اين نابغه، همه اين امتيازها را کسب نمود، درحالي که عمرش از 23 سال تجاوز نمي کرد و پس از بازگشت به شغل وکالت دادگستري مشغول شد، وي علاقه چنداني به اين شغل نداشت و اکثر اوقاتش را به نويسندگي و سرودن شعر صرف مي کرد.
دکتر اقبال در يکي از جلسات قصيده شکوه را سرود که در اين قصيده از زبان مسلمانان به دربار قاضي الحاجات از وضع و حال مسلمانان شکوه مي کند و سپس شعر ديگري تحت عنوان جواب شکوه سرود و از زبان حضرت الهي به مسلمين پاسخ داده و آن ها را بخاطر سستي و بي تفاوتي نسبت به امور دين مورد ملامت قرار داد. طنين اين شعر که از اسلوب جديدي برخوردار بود، در سطح منطقه پيچيد. پير و جوان مرد و زن آنرا حفظ نمود. اشعار ديگري تحت عنوان سرود ملي و سرود مسلمان سرود، اين دو شعر مانند ضرب المثل معروف گرديدند تا جايي که شعر اول او همواره در گردهمايي هاي عمومي مردم هند و شعر دوم در اجتماعات مسلمين قرائت مي شدند.
ديوان اشعار او به فارسي عبارت است از اسرارخودي، رموز بيخودي، پيام مشرق، پس چه بايد کرد اي اقوام شرق، مسافر، ارمغان حجاز، علاوه براين کتاب ها سخنراني هايي در دانشگاه کمبريج ايراد کرد که مورد توجه مشتشرقان و علماي فلسفه قرار گرفت. اکثر کتاب هايش به زبان هاي انگليسي، فرانسوي، آلماني، ايتاليايي و روسي ترجمه شده است. در سال 1930 کنفرانس سالانه مسلم ليگ در الله آباد تشکيل و دکتر اقبال به عنوان رئيس کنفرانس انتخاب شد وي در اين کنفرانس براي اولين بار فکر تشکيل کشور مستقل پاکستان را پيشنهاد داد. زماني که در لندن اقامت داشت از سوي کشورهاي اروپايي براي سفر به آن کشورها دعوت شد. چنانکه به اسپانيا و ايتاليا سفر کرد و در مادريد خطابه هايي در فن اسلامي ايراد نمود و براي اولين بار در تاريخ بعد از بيرون رانده شدن مسلمين از اسپانيا، در مسجد قرطبه نماز خواند و بر برکت آن اشک ريخت. وي احساس مي کرد اين مسجد به علت خالي بودن از نمازگذار و فضاي قرطبه بخاطر نشنيدن صداي روح بخش اذان با او شکايت و درد دل مي کند آنجا بود که قصيده رقت آميز و شاهکار ادبي جاويدان خود را تحت عنوان مسجد قرطبه سرود. اقبال با بيماريي هاي دست به گريبان بود که اين اواخر صاحب فراش و زمين گير شده بود ولي همواره زبانش با سرودن شعر جريان داشت و کتاب ها و مقالات را املا مي کرد و با دوستان و عيادت کنندگان در مورد قضاياي اسلامي و علمي بحث و گفتگو مي کرد.
چند روز قبل از وفاتش و حتي ده دقيقه قبل از وفاتش هم اشعاري سروده که از آنجمله
نشان مرد مومن با تو گويم
چو مرگ آيد تبسم بر لب اوست
سرانجام اين خورشيد که قلب ها را از حرارت و نور مملو ساخته بود قبل از طلوع آفتاب 21 آوريل سال 1938 برابر با اول ارديبهشت 1317 غروب کرد و دوستان و شاگردان و هواخواهان خود را داغدار نمود.
ويژگي ها و خصوصيات اخلاقي اقبال
1- اعتقاد راسخ به رسالت پيامبر و شيدايي و شيفتگي وي به رسول ا… بطوري که راز موفقيت خود و پايدراي در برابر مظاهر تمدن غرب را در ارتباط روحي با رسول ا.. مي داند و مي گويد يا رسول ا.. من هرچه دارم از محبت تو دارم.
مرا اين سوز از فيض دم تست
بتاکم موج مي از زم زم تست
شاعر در کتاب اسرار خودي ارزش ها و اصول بنيادي زندگي امت اسلام را برمي شمارد و از آن ميان ارتباط دائم امت را با نبي گرامي ذکر کرده و طبع شعري وي عنان اختيار را از وي سلب کرده به مدح و ثناي پيامبري پردازد.
در دل مسلم مقام مصطفي است
آبروي ما زنام مصطفي است
سراسر زندگي دکتر اقبال از عشق پيامبر بزرگ اسلام و شوق شهر او سرشار بود اما در آخر روزهاي زندگيش اين جام لبريز شد. هرگاه نام مدينه را مي شنيد اشک شوق بي اختيار از چشمانش جاري مي گشت او با جسم نحيف خود که مدت ها به امراض و بيماري ها مبتلا بود نتوانست به زيارت رسول(ص) مشرف شود اما با دل مشتاق و بي تاب خويش و نيز با اشعار شيرين و نيروي تخيل قوي بارها به فضاي شورانگيز حجاز پرواز کرد. او به پيشگاه رسول اکرم از خود و عصر خويش سخن به ميان آورد و هرآنچه دل، عشق، اخلاص وفايش مي خواست اظهار نمود.
او در عالم خيال به مکه و مدينه سفر مي کند اين سفر روحاني اقبال زماني صورت گرفت که عمرش از شصت سال متجاوز، قوايش ضعيف گشته بود در سني که مردم استراحت و يکسويي را ترجيح دهند او با اين پيري و بيماري به فرمان عشق گوش فرا داده منادي شوق را لبيک گفته است.
باين پيري ره يثرب گرفتم
نواخوان از سرور عاشقانه
چوآن مرغي که در صحرا سرشام
گشايد پر به فکر آشيانه
سحر با ناقه گفتم تيزتر رو
که راکب خسته و بيمار و پير است
قدم مستانه زد چندانکه گويي
به پايش ريگ اين صحرا حرير است
بيا اي نفس باهم بناليم
من و تو کشته نشان جماليم
دو حرفي بر مراد دل بگوييم
بپاي خواجه چشمان را بماليم
چه خوش بختي و خرم روزگاري
در سلطان به درويشي گشادند
اقبال در اين عالم سرود خوشبختي نيز از امت اسلام و ملت هند فراموش نمي کند و با لهجه اي صادقانه کلامي توانا در دل آن ها را بيان مي کند.
مسلمان آن فقير کج کلاهي
رميد از سينه او سوز آهي
دلش ناله چرا ناله نداند
نگاهي يا رسول ا… نگاهي
فقيرم از تو خواهم هرچه خواهم
دل کوهي فراش از برگ گاهم
مرا درس حکيمان دردسر داد
که من پرورده فيض نگاهم
شاعر در اينجا از دردهاي جسمي و روحي مي نالد و مي گويد يا رسول ا… يک نيم نگاهي از جانب تو داروي شفابخش بيماري هاي من خواهد بود از داروهاي تلخ و بدبو به ستوه آمده ام زيرا اين داروها با طبع لطيف من سازگار نيستند. علاج بيماري من کار پزشکان نيست، لذا مانند کودکان از تلخي دارو گريه مي کنم و نفس خود را به وسيله شکر و شيريني مي فريبم من مانند بوصيري طالب فرج و گشايش و طالب شفاعت هستم تا روزگار قبلي خود را بازيابم چون مهر تو بر گناهکاران امت بيش از مهر و گذشت مادر مهربان از خطاي فرزندان است.
آه از آن دردي که در جان و من است
گوشه چشم تو داروي من است
درنسازد يا دواها جان زار
تلخ و بويش بر مشامم ناگوار
کار اين بيمار نتوان برد پيش
من چو طفلان نالم از داروي خويش
تلخي او را فريبم از شکر
خنده ها در لب بدوزد چاره گر
چون بوصيري از کو مي خواهم گشود
تا به من بازآيد آن روزي که بود
مهر تو بر عاصيان افزون تر است
در خطابخشي چو مهر مادر است
خصوصيت و امتياز بارز ديگر استاد علاقه و اشتياق وي به معنويت، انس گرفتن با قرآن کريم است که در ساختار فکري او بيش از هر کتاب و استادي ديگر تاثير گذاشت و تا آخرين لحظات عمرش در درياي قرآن غوطه مي خورد و هربار با معنايي جديد و قدرت ايماني تازه اي خارج مي شد. او همواره مسلمين و غيرمسلمين را به تفکر در اين کتاب عجيب دعوت مي نمود و از آن ها مي خواست که در تمام ابعاد زندگي آن را راهنما و مشکل گشاي خويش قرار دهند.
او مسلمين را بخاطر روي گرداني از اين کتاب مورد سرزنش قرار داده و مي سرايد:
به آياتش ترا کاري جز اين نيست
که از ياسين او آسان بميري
علاوه بر قرآن از کتاب مثنوي معنوي مولانا جلال الدين رومي استفاده کافي و وافي برده است و او را به عنوان مربي و مرشد و استاد ياد مي کند و ارادت و احترام خاصي براي او قائل است. وي در سفري به افغانستان به آرامگاه شاعر معروف حکيم سنايي غزنوي که پس از مولانا جلال الدين رومي او را استاد خود در شعر و حکمت مي داند زيارت کرد و اشک از چشمانش جاري شد و شعري شيوا سرود. علامه در تصوف و عرفان معرفت و حکمت به عارفان و اولياي خدا امثال پير رومي و حکيم غزنوي اقتدا کرد و او همواره از خدا مي خواست همچون کلمات و شور و شوق پيرو مرشد و مرادش مولانا جلال الدين رومي به او هم عطا نمايد.
عطاکن شور رومي سوز خسرو
عطا کن صدق و اخلاص سنايي
چنان با بندگي در ساختم من
نه گيرم، گر مرا بخشي خدايي
اقبال در مسير رشد شخصيت خود تنها به تحقيق علمي و مطالعه کتاب اکتفا نکرد بلکه با سرچشمه همه علوم و فيوض رابطه داشت و در قسمت آخر شب از خواب برمي خاست و با خدايش مناجات مي کرد. از ديدگاه او اين لحظه هاي نيايش سحري بسيار گرامي بود و معتقد بود که اين ها سرمايه او سرمايه هر دانشمند و متفکر است که هيچ عالم و زاهد از آن مستغني نيست درضمن بيتي به زبان اردو مي گويد گرچه در معرفت مانند شيخ فريد الدين عطارو در حکمت مثل جلال الدين رومي و در علم و ذکاوت مثل امام محمد غزالي باشي اما بدان که بدون آه سحرگاهي هيچ چيز بدست نمي آيد به همين خاطر هميشه به اين عمل مواظبت مي کرد و اهميت مي داد بطوريکه در هواي سرد زمستان لندن که مانند تيغ برنده جسم انسان را مي  بريد هيچگاه اين رسم سحرخيزي را ترک نکرده است. در بيتي از خدا مي خواهد که خدايا هرچه را از من مي گيري بگير اما لذت ناله سحري را از من نگير.
مهمترين و بزرگترين محاسن اخلاقي او عزت نفس کرامت و قناعت وي مي باشد. او هيچگاه با تملق و چاپلوسي با اشعارش صاحبان زر و زور را مدح و ستايش نکرد. اقبال از آنجايي که به ارزش و کرامت خود آگاه بود خود را حامل پيام و ماموريت بزرگي مي دانست نه مداح و شاعري که به هر مناسبت شعر بسرايد و مداحي کند و شخصيت خود را زير سئوال ببرد چناکه در شعري به پيشگاه پيامبر(ص) از اينکه مردم او را شاعر غزل خوان مي دانند شکايت مي کند.
او تمام استعدادها و مواهب فکري خود را در اين راه صرف نمود که در جامعه مسلمين اعتماد به نفس، ايمان به رسالت خويش بلندپروازي و آزادي بيافريند. آنچه اقبال را از ديگران ممتاز مي کند اين است که قدرت شعري و ادبي خود را وقف رساندن رسالت و پيام اسلام گردانيد و از شعر به عنوان وسيله استفاده کرد. استاد شعرش را حامل پيام اسلام گردانيد و به اطراف عالم فرستاد. اين شعر دشت ها و کوه ها و شهرها و کشورها را زيرپا گذاشت و همچون سربازي از سپاهيان اسلام قلب ها و افکار را فتح نمود. امتي را بيدار کرد و در قلب او ايمان و حماسه و زندگي با شرافت و روح اسلام خواهي را مشتعل ساخت. ثمره شعر او به صورت کشور اسلامي به نام پاکستان مجسم گرديد اگر در جهان شعر موجب برپائي دولتي جديد گرديده همانا آن شعر اقبال است هيچ شاعري نمي شناسيم که شعر خود را براي هدفي والاتر مورد استفاده قرار دهد.
غيرت ديني و رگ مسلماني وي هرگز اجازه نمي داد درجايي که اسلام يا تعاليم و دستوراتش زير سئوال برود حضور يابد. يکبار از طرف حکومت بريتانيا به وي پيشنها شد که به سمت نايب شاه در آفريقاي جنوبي منصوب شود و رسم براين بود که زن نايب السلطنه در مراسم استقبال از مهمانان و ديدار با خارجي ها به همراه شوهرش بي حجاب شرکت کند. دکتر اقبال اين پيشنهاد را بشدت رد کرد و گفت اين نوعي اهانت به اسلام و فروختن کرامت و شرافت است. وقتي حکومت فرانسه از او خواست که از مستعمراتش در شمال آفريقا ديدن کند و همچنين از وي دعوت شد که از مسجد پاريس دين کند محمد اقبال ضمن رد اين دعوت گفت اين بهاي ناچيزي است در برابر ويراني و به آتش کشيدن دمشق.
وي در قصيده اي سران و رهبران مسلمانان را مورد انتقاد قرار مي دهد که دعوي اسلام دارند ولي هيچگونه ارتباط روحي با آن حضرت ندارند مي گويد من بيزارم از رهبراني که بارها به اروپا سفر مي کنند ولي اسلام ارتباطي با شما نداشته و شما را نمي شناسد.
او  سخني بر زبان مي آورد که نشانه ايمان عميق و غيرت اسلامي اوست مي گويد از اين شيوخ و اميران بعيد نيست که جبه ابوذر، پالتوي اويس قرني و چادر زهرا و گرامي ترين مقدسات را بفروشند و به عيش و نوش خود مصرف کنند.
منبع: گلستان اقتصاد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: