تفاوت اسلام و مسیحیت

22 اوت
اسلام‌ بوجود فعاليت‌ حيواني‌ در انسان‌ اعتراف‌ دارد و به‌ فرد اجازه‌ مي‌دهد كه‌ به‌ اين‌گونه‌ فعاليت‌ها بپردازد، البته‌ تا حدودمعقولي‌ كه‌ آزاري‌ به‌ جامعه‌ نرساند و در عين‌ حال‌، صدمه‌اي‌ به‌ فرد نيز نزند. در اين‌ ميدان‌، ميان‌ نظريه‌ اسلام‌ و نظريه‌ مسيحيت‌ تفاوت‌ بزرگي‌ است‌.
مسيحيت‌ ـ در شرايط‌ و اوضاع‌ و احوال‌ خاص‌ و براي‌ چاره‌جويي‌ حالت‌ مخصوصي‌ ـ  در قيد و بند نهادن‌ بر فعاليت‌ حيواني‌انسان‌، مبالغه‌ مي‌كند و براي‌ فرد نه‌ تنها در اشتغال‌ زياد به‌ انواع‌ فعاليت‌ها، حقي‌ قائل‌ نيست‌، بلكه‌ حتي‌ حق‌ احساس‌ تمايل‌ ورغبت‌ به‌ اين‌ نوع‌ فعاليت‌ها را هم‌ نمي‌دهد. يعني‌ مسيحيت‌، تنها به‌ محدوديت‌ عملي‌ اكتفا نمي‌كند، بلكه‌ بطور اجبار و الزام‌،اين‌ قيد و بند را وارد ميدان‌ احساسات‌ و داخل‌ ضمير و روح‌ انسان‌ مي‌نمايد. در نظريه‌ مسيحيت‌، آدمي‌ جز با اين‌ روش‌،شايسته‌ ملكوت‌ پروردگار نخواهد شد!
انجيل‌، هنگامي‌ كه‌ مي‌گويد: «در زندگي‌ خود، به‌ بيشتر از آنچه‌ مي‌خوريد و مي‌آشاميد، و براي‌ بدن‌هاي‌ خود به‌ بيشتر از آنچه‌مي‌پوشيد، اهميت‌ ندهيد» و يا مي‌گويد: «براي‌ كسي‌ كه‌ طالب‌ بهشت‌ است‌ نان‌ جو و خواب‌ در مزبله‌ها با سگان‌ هم‌ زيادي‌است‌!» او با اين‌ بيان‌، به‌ مقاومت‌ به‌ تمايلات‌ اصيلي‌ كه‌ در روان‌ موجود است‌، و به‌ رنج‌ دادن‌ بدن‌، به‌ عنوان‌ وسيله‌ منحصر به‌فرد ارتقاء و ترقّي‌ روحي‌ و تضمين‌ خشنودي‌ خداوند، دعوت‌ مي‌نمايد!
شكي‌ نيست‌ كه‌ حضرت‌ مسيح‌ عليه‌السلام‌ خير و مصلحت‌ بشريت‌ را مي‌خواست‌، و اگر او اين‌ مطلب‌ را از مردم‌مي‌خواست‌، هدفش‌ اين‌ بوده‌ كه‌ جولانگاه‌ شيطان‌ را، بوسيله‌ مبارزه‌ و جنگ‌ با شهواتي‌ كه‌ انسانيت‌ را از خير و نيكي‌ بازمي‌دارد، محدود نمايد.
در اين‌ حالت‌ خاص‌ و با توجّه‌ به‌ اوضاع‌ بني‌ اسرائيل‌ و ماديت‌ افراطي‌ و قساوت‌ و بيرحمي‌ كه‌ در قوم‌ يهود وجود داشت‌،شايسته‌ بود در سركوب‌ كردن‌ جسم‌ و مقهور نمودن‌ شهوات‌ و بالابردن‌ انسان‌ از سطح‌ زندگي‌ مادي‌ دنيا، شدت‌ عمل‌ نشان‌بدهد، ولي‌ همين‌ كه‌ اين‌ شرايط‌ و اوضاع‌ و احوال‌ مخصوص‌ را ناديده‌ بگيريم‌، خواهيم‌ ديد محال‌ است‌ بتوان‌ براي‌ هميشه‌،بشريت‌ را در داخل‌ قيد و بندهايي‌ كه‌ مسيحيت‌ مي‌خواهد، نگاه‌ داشت‌ و به‌ صلاح‌ بشر نيز نيست‌ كه‌ در داخل‌ چنين‌چهارچوبي‌ مقيد گشته‌ و به‌ ديرها و صومعه‌ها روانه‌ شود!
در داخل‌ ديرها و صومعه‌ها چه‌ كارهايي‌ انجام‌ مي‌شود؟…
شرم‌انگيزترين‌ آلودگيهاي‌ انسانيت‌ در آنجا عملي‌ مي‌گردد، يعني‌ در همان‌ اماكني‌ كه‌ گمان‌ مي‌كنند مكان‌ خدا است‌! و مركزطهارت‌ اخلاقي‌ و پاكي‌ و پاكيزگي‌ كامل‌ و نجات‌ دادن‌ ابدي‌ از شهوات‌ جسماني‌! و تمايلات‌ شيطاني‌ است‌! اعمال‌ شرم‌آوري‌انجام‌ مي‌شود و علت‌ آن‌ هم‌ روشن‌ است‌، زيرا سركوبي‌ شديدي‌ كه‌ اين‌ تعاليم‌ نسبت‌ به‌ اميال‌ انساني‌ فرض‌ و لازم‌ مي‌داند وآن‌را تحميل‌ مي‌كند، قابل‌ اجراء نيست‌ و ناگزير بايد در پايان‌ كار، منجر به‌ نتيجه‌ معكوس‌ گردد، يعني‌ به‌ فرورفتن‌ در شهوات‌منتهي‌ شود، البته‌ در زير پرده‌ها و روپوشهاي‌ مختلف‌…
ديرها را به‌ حال‌ خود گذاشته‌، نظري‌ به‌ جامعه‌ مسيحي‌ بياندازيم‌ و ببينيم‌ به‌ چه‌ صورتي‌ درآمده‌ است‌؟!
مذهب‌ كاتوليك‌ كه‌ از مذاهب‌ مهم‌ مسيحي‌ است‌، مثلاً طلاق‌ را اجازه‌ نمي‌دهد و روابط‌ ميان‌ زن‌ و شوهر را دائمي‌ مي‌داند و باوجود هرگونه‌ اختلافي‌ كه‌ ميانشان‌ بوجود آيد و روابط‌ زناشويي‌ آنان‌ به‌ هر شكلي‌ كه‌ درآيد، اجازه‌ طلاق‌ نمي‌دهد!
نتيجه‌ اينكار چه‌ شد؟ نتيجه‌ قهري‌ و حتمي‌ اين‌ روش‌ اين‌ شد كه‌ مردم‌ (غير از ممالكي‌ كه‌ گوش‌ به‌ اين‌ دستور ندادند و درقوانين‌ خود طلاق‌ را اجازه‌ دادند) در ظاهر از اين‌ تعاليم‌ پيروي‌ مي‌كنند و در نهان‌ زنان‌ و شوهران‌، دوستاني‌ براي‌ خويش‌دست‌ و پا مي‌كنند و شهوت‌ حرام‌ خويش‌ را با آنان‌ برآورده‌ مي‌نمايند، زيرا اين‌ تنها راه‌ چاره‌ و خلاصي‌ است‌ كه‌ براي‌ آنان‌ممكن‌ است‌! و همچنين‌ در بسياري‌ از اين‌ تعليمات‌ خشن‌، چيزهايي‌ مي‌يابيم‌ كه‌ مخالف‌ طبيعت‌ بشريت‌ است‌ و از آدمي‌چيزهايي‌ مي‌خواهد كه‌ از حدود توانايي‌ او خارج‌ است‌.
اما اسلام‌، اسلام‌ بر طبيعيت‌ انساني‌ واقف‌تر و بر راه‌ اصلاح‌ آن‌ آگاه‌تر است‌، زيرا به‌مردم‌ اجازه‌ مي‌دهد كه‌ به‌ فعاليت‌هاي‌حيواني‌ خويش‌ نيز توجّه‌ كنند و به‌ شهوت‌ غذا و شهوت‌ جنسي‌، و استفاده‌ و بهره‌برداري‌ از نيكي‌هاي‌ زندگي‌ بپردازند، اسلام‌به‌ صراحت‌ و بدون‌ پرده‌پوشي‌ به‌ انسان‌ اجازه‌ مي‌دهد كه‌ به‌ اينكارها اقدام‌ كند، بلكه‌ اين‌ مطلب‌ را به‌ طور قاطع‌ از آنان‌مي‌خواهد، قرآن‌ كريم‌ در اين‌ باره‌ چنين‌ اعلام‌ مي‌كند:
«قل‌ من‌ حرم‌ زينة‌الله التي‌ اخرج‌ لعباده‌ والطيبات‌ من‌ الرزق‌» يعني‌: بگو، چه‌كسي‌ زينت‌هايي‌ را كه‌ خداوند براي‌ بندگانش‌آفريد و روزي‌هاي‌ پاكيزه‌ را، حرام‌ نمود؟و نيز مي‌گويد: «كلوا من‌ طيبات‌ ما رزقناكم‌» يعني‌: از نيكي‌هايي‌ كه‌ به‌ شما روزي‌كرديم‌، بخوريد «و لاتنس‌ نصيبك‌ من‌ الدنيا» يعني‌: سهم‌ خويش‌ را از دنيا، فراموش‌ مكن‌.
هنگامي‌ كه‌ مسيحت‌ حتي‌ احساس‌ اين‌ شهوات‌ را بر مردم‌ حرام‌ مي‌كند و در نتيجه‌ آن‌، سركوبي‌ غرايز و اضطراب‌هاي‌ رواني‌را پديد مي‌آورد، مي‌بينيم‌ كه‌ اسلام‌ به‌ صراحت‌ به‌ طبيعت‌ بشري‌ اعتراف‌ مي‌كند، زيرا قرآن‌ مي‌گويد: «زين‌للناس‌حب‌الشهوات‌ من‌ النساء والنبين‌ و القناطير المقنطرة‌ و الفضة‌ و الخيل‌ المسومة‌ و الانعام‌ و الحرث‌» يعني‌: «براي‌ مردم‌، دوستي‌و علاقه‌ به‌ شهوات‌ از قبيل‌ زنان‌ و فرزندان‌ و خزينه‌هاي‌ انباشته‌ از طلا و نقره‌ و اسبان‌ بسته‌ و چهارپايان‌ و كشت‌ و زرع‌، زينت‌داده‌ شده‌ است‌» و نيز مي‌گويد: «المال‌ و البنون‌ زينة‌الحيوة‌الدنيا» يعني‌: مال‌ و فرزندان‌ زينت‌ زندگي‌ دنيايند.
اين‌ مسئله‌اي‌ است‌ كه‌ داراي‌ جنبه‌ خاصي‌ از اهميت‌ است‌ و شايسته‌ است‌ چند سطري‌ را به‌ اين‌ موضوع‌ اختصاص‌ دهيم‌:
سركوبي‌ غرايز
واپس‌ زدن‌ و سركوبي‌ غرايز و اميال‌، همان‌ طوري‌ كه‌ روانكاوان‌ ـو در رأس‌ آنان‌ فرويدـ مي‌گويند، تنها امتناع‌ از انجام‌ اعمال‌ واميالي‌ كه‌ انرژي‌ شهواني‌ انسان‌ بسوي‌ آن‌ مي‌كشاند، نيست‌(1) بلكه‌ واپس‌ زدن‌ اميال‌ و در نتيجه‌، توليد عقده‌هاي‌ رواني‌،ناشي‌ از آن‌ است‌ كه‌ انسان‌ اعمال‌ و اميال‌ غريزي‌ را ناپاك‌ شمرده‌ و در داخل‌ روان‌ خويش‌ بوجود و واقعيت‌ آن‌ اعتراف‌ ننمايدو انديشه‌ و تفكر در پيرامون‌ آن‌ را شايسته‌ نداند و احساس‌ تمايل‌ غريزي‌ را نادرست‌ بشناسد.
و اين‌ حالتي‌ است‌ كه‌ از اطاعت‌ «فوق‌ من‌» كه‌ نماينده‌ تسلط‌ پدر و يا خدا است‌! بوجود مي‌آيد. يعني‌ اطاعت‌ از نيروي‌ قهاري‌كه‌ بر فرد، اين‌ احساس‌ را به‌ كلي‌ حرام‌ و ممنوع‌ مي‌نمايد!
هنگامي‌ كه‌ انسان‌ چنين‌ بيانديشد كه‌ احساس‌ شهوت‌ و تمايل‌ خاص‌ آن‌ زشت‌ و يا حرام‌ است‌، اين‌ را واپس‌ مي‌زند و بدان‌اجازه‌ ظهور در ميدان‌ ضمير آشكار كه‌ مواجه‌ با جامعه‌ و مسئول‌ زندگي‌ خارجي‌ است‌  ـEgo ـ نمي‌دهد.
ولي‌ اين‌ تمايل‌ علي‌رغم‌ واپس‌ زدن‌ آن‌، به‌صورت‌ نيرومندي‌ همچنان‌ در پشت‌ پرده‌ ضمير آشكار، باقي‌ و برقرار مي‌ماند و ازاينجا كشمكش‌ ميان‌ اين‌ نيروي‌ محبوس‌ و نيرويي‌ كه‌ آن‌را محبوس‌ و دچار كتمان‌ و پرده‌پوشي‌ نموده‌، بوجود مي‌آيد و از اين‌جنگ‌ و مبارزه‌ دو نيرو، به‌ اندازه‌ شدت‌ آن‌ و متناسب‌ با اوضاع‌ و احوال‌ شخصي‌ فرد، ناراحتي‌ها و اضطراب‌هاي‌ روحي‌بوجود مي‌آيد.
مهمترين‌ پايه‌ و شرط‌ اساسي‌ عمل‌ واپس‌زدن‌، اينست‌ كه‌ انسان‌ در اثر تعليماتي‌ كه‌ به‌ وي‌ تلقين‌ مي‌شود در باطن‌ روح‌ خود، به‌احساس‌ تمايل‌ خاصي‌ كه‌ حق‌ هر انساني‌ است‌ اعتراف‌ ننمايد.
از اينجا روشن‌ مي‌شود كه‌ چگونه‌ فشار و جمود مسيحيت‌ در تحريم‌ تمايلات‌ انسان‌ در مورد نيكي‌هاي‌ زندگي‌، درهاي‌اضطراب‌ها و تشويش‌هاي‌ شديد و ويران‌ كننده‌ روحي‌ را مي‌گشايد…
اما اسلام‌ امتياز مهم‌ آن‌ در همين‌ ميدان‌ است‌ زيرا اسلام‌ از آغاز كار، راه‌ را در برابر واپس‌ زدن‌ غرايز نمي‌گشايد، بلكه‌ اصولاً ازپيش‌ آمد چنين‌ وضعي‌ پيشگيري‌ مي‌كند و فرصتي‌ براي‌ پيدايش‌ آن‌ باقي‌ نمي‌گذارد، اسلام‌ همان‌طوري‌ كه‌ در ضمن‌ آيه‌اي‌ ازقرآن‌ ياد كرديم‌، اعتراف‌ مي‌كند كه‌ مردم‌ به‌ اين‌ شهوت‌ها علاقمندند، و اين‌ تمايلات‌ در نظر آنان‌ تزيين‌ و آرايش‌ شده‌ است‌،بنابر اين‌ از واقعيت‌هاي‌ زندگي‌ به‌ شمار مي‌روند.
يك‌ فرد مسلمان‌ همين‌ كه‌ مي‌بيند مسئله‌ توجّه‌ به‌ غرايز يكي‌ از واقعيت‌هاي‌ زندگي‌ است‌ و قوانين‌ آسماني‌ هم‌ وجود آن‌ رااعتراف‌ و تأييد مي‌كنند در روح‌ خويش‌ از اين‌ شهوات‌ احساس‌ تنفر و انزجار نمي‌كند تا سبب‌ واپس‌زدن‌ ميلي‌ در او گردد.يعني‌ براساس‌ تعليمات‌ اسلامي‌ چنين‌ حالتي‌ اصولاً هرگز بوجود نخواهد آمد، وي‌ معني‌ اين‌ حقيقت‌، اين‌ نيست‌ كه‌ انسان‌مي‌تواند همراه‌ اين‌ شهوات‌، تا آخرين‌ نقطه‌ ممكن‌، آزاد باشد و به‌صورت‌ برده‌ اميال‌ خويش‌ درآيد و از سرحد انسانيت‌ بيرون‌رود. هرگز! اگر اين‌ آزادي‌ مباح‌ شود، موجب‌ بزرگترين‌ زيان‌ها، نه‌ تنها بر موجوديت‌ جامعه‌ بلكه‌ بر واقعيت‌ و موجوديت‌ فردخواهد شد.
بنابراين‌ لازم‌ است‌ براي‌ آن‌ حدودي‌ برقرار شود، تا بوسيله‌ آن‌، منافع‌ فردي‌ و اجتماعي‌ محفوظ‌ بماند، ولي‌ اين‌ حدودهيچ‌وقت‌ موجب‌ واپس‌زدن‌ اميال‌ و توليد عقده‌ رواني‌ نمي‌گردد و موضوع‌ نمايان‌ اهميت‌ نيز همين‌ است‌.
اين‌ حدود فقط‌ اندازه‌ لازم‌ فعاليت‌ حيواني‌ را تنظيم‌ مي‌نمايد و براي‌ آن‌ ميدان‌هاي‌ معيني‌ را اختصاص‌ مي‌دهد كه‌ در اثرفعاليت‌ در آن‌ ميدان‌ها، از عواقب‌ سوء در امان‌ خواهد ماند، و البته‌ اين‌ حدود هرگز متعرض‌ اصول‌ و ريشه‌هاي‌ رواني‌تمايلات‌ نمي‌گردد و احساس‌ شهوت‌ و تمايل‌ مربوط‌ به‌ آن‌ را، تحريم‌ نمي‌نمايد.
اكنون‌ چند نمونه‌ براي‌ توضيح‌ مقصود بيان‌ كنيم‌:
1ـ تعليمات‌ خشك‌ و اختناق‌آور، به‌ شهوت‌ جنسي‌ به‌ عنوان‌ اينكه‌ پليد و از اعمال‌ شيطان‌ است‌! مي‌نگرد و براساس‌ اين‌منطق‌، بر كساني‌ كه‌ مي‌خواهند پاك‌ شوند و داخل‌ در «ملكوت‌ خداوندي‌!» گردند، لازم‌ است‌ خود را از احساس‌، آري‌ حتي‌ ازاحساس‌ تنها، نسبت‌ به‌ شهوت‌ جنسي‌، دور و منزه‌ بدارند.
ولي‌ اين‌ شهوات‌ در روان‌ آدمي‌، ريشه‌هاي‌ عميقي‌ دارند و انسان‌ خواه‌ ناخواه‌، ناگزير به‌ احساس‌ آنها است‌، زيرا اين‌ احساس‌شديد و لجوج‌، وسيله‌ زندگي‌ براي‌ حفظ‌ نوع‌ بشر است‌، پس‌ نتيجه‌ حتمي‌ پيروي‌ از اين‌ تعليمات‌، اين‌ است‌ كه‌ مرد و زن‌يكباره‌ احساس‌ تمايل‌ نسبت‌ به‌ همديگر را واپس‌ بزنند و آنگاه‌ در اثر آن‌ كشمكش‌ روحي‌ در آنان‌ بوجود بيايد.
ولي‌ اسلام‌ چنين‌ مقرر مي‌دارد كه‌ اين‌ شهوات‌، براي‌ مردم‌ تزيين‌ و آرايش‌ شده‌اند، بنابراين‌ از نظر اسلام‌، هنگامي‌ كه‌ جوان‌ ازچنين‌ احساسي‌، به‌ خدا پناه‌ ببرد!، زيرا اسلام‌ صراحت‌ كامل‌ دارد موقعي‌ كه‌ فرد بالغ‌ احساس‌ تمايل‌ نسبت‌ به‌ جنس‌ مخالف‌مي‌كند، اين‌ يك‌ موضوع‌ طبيعي‌ است‌ و از نظر مذهبي‌ هيچگونه‌ مخالفت‌ و انكاري‌ نسبت‌ به‌ آن‌ وجود ندارد… بنابراين‌، فردمسلمان‌، براي‌ اينكه‌ در نظر مردم‌ و پيش‌ وجدان‌ خويش‌ و در پيشگاه‌ خدا پاك‌ باشد، احتياج‌ ندارد كه‌ اين‌ احساس‌ را واپس‌بزند و آن‌ را سركوب‌ نمايد، و يا به‌ علت‌ احساس‌ تمايل‌ جنسي‌، خود را گناهكار! بداند.
بدين‌ترتيب‌ همه‌ اضطراب‌ها و نابساماني‌هاي‌ روحي‌ و عصبي‌ كه‌ مولود احساس‌ گناهند و منجر به‌ جنايت‌ و انحراف‌مي‌شوند، از ريشه‌ نابود خواهند شد. ولي‌ در عين‌ حال‌ مي‌دانيم‌ كه‌ اسلام‌ به‌ فرد اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ فقط‌ از نداي‌ تمايل‌ جنسي‌خود، به‌ هر نحوي‌ كه‌ بخواهد و يا به‌ هر شكلي‌ كه‌ برايش‌ پيش‌ آيد، اطاعت‌ نمايد. و براي‌ اين‌ منظور، حدود شرعي‌ خاصي‌وضع‌ نموده‌ كه‌ فعاليت‌ جنسي‌ در داخل‌ حدود آن‌ مباح‌ و مجاز و خارج‌ از آن‌، نامشروع‌ و ممنوع‌ است‌.
اين‌ درست‌ است‌، ولي‌ اين‌ چيزي‌ است‌ و واپس‌ زدن‌ تمايلات‌ چيز ديگر… در اينجا فقط‌ «تعليق‌ عمل‌» (2) است‌ (يعني‌ درمقام‌ عمل‌ فعاليت‌ غريزي‌ را محدود مي‌كند.) كه‌ فرق‌ است‌ ميان‌ آن‌ و ناپاك‌ شمردن‌ تمايل‌ شهوي‌ و به‌ رسميت‌ نشناختن‌ آن‌در داخل‌ ضمير و روان‌… اين‌ «تعليق‌»، فعاليت‌ عملي‌ جنسي‌ را منظم‌ مي‌نمايد، ولي‌ آن‌ را از ريشه‌ و بن‌ نمي‌كند و احساس‌مربوط‌ بدان‌ را در داخل‌ روح‌ بشر، تحريم‌ نمي‌كند.
2ـ مسيحيت‌، خونخواهي‌ و انتقام‌ گرفتن‌ را حرام‌ مي‌داند!! ولي‌ به‌ اين‌ اندازه‌ اكتفا نمي‌كند بلكه‌ احساس‌ تمايل‌ به‌ انتقام‌ را هم‌تحريم‌ كرده‌ آن‌ را علامت‌ انحطاط‌ و پيروي‌ از شيطان‌! مي‌داند و آن‌ را مانع‌ دخول‌ در «ملكوت‌ پروردگار»! مي‌شناسد: «اگركسي‌ بصورت‌ راست‌ تو سيلي‌ زد، صورت‌ چپ‌ را جلو بياور»!
مقاومت‌ با دشمني‌ و علاقه‌ به‌ انتقام‌ از ظلمي‌ كه‌ بر انسان‌ وارد مي‌شود، يك‌ تمايل‌ و كشش‌ فطري‌ است‌ كه‌ بدون‌ ترديد درهمه‌ افراد بشر وجود دارد. و البته‌ صحيح‌ است‌ كه‌ دائماً بدان‌ سرگرم‌ شدن‌، بشريت‌ را به‌ پرتگاه‌ پستي‌ ساقط‌ مي‌كند و راه‌ را برتسامي‌ و ترقّي‌ مسدود مي‌نمايد، ولي‌ اين‌ مطلب‌ نيز صحيح‌ است‌ كه‌ واپس‌زدن‌ اين‌ تمايل‌ فطري‌ و يا كشتن‌ و نابود كردن‌ آن‌،هرگز به‌ صلاح‌ بشريت‌ نيست‌.
گاهي‌ براي‌ فرد يا ملت‌، اوضاع‌ خاصي‌ بوجود مي‌آيد كه‌ اگر در آن‌ شرايط‌ از ستمكاران‌ انتقام‌ نگيرند، دچار پستي‌ و ذلتي‌خواهند شد كه‌ نتيجه‌ آن‌ تنها به‌ سود گناهكار و متجاوز است‌.
بنابراين‌، اگر تحريم‌ ريشه‌ انتقام‌ در روزگار ظهور مسيح‌ مجوزي‌ داشت‌، اين‌ اصل‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ روش‌ و نظام‌ دائمي‌ پذيرفتن‌،انديشه‌ خطرناكي‌ است‌، گذشته‌ از اينكه‌ عملاً قابل‌ اجراء نيست‌ و در صورت‌ اجراء جبري‌ هم‌، ناگزير كشمكش‌هاي‌ رواني‌ واضطراب‌هاي‌ روحي‌، از آن‌ پديد مي‌آيد.
حال‌ ببينيم‌ اسلام‌ اين‌ مسئله‌ را چگونه‌ علاج‌ مي‌كند؟ و چه‌ راه‌حلي‌ براي‌ آن‌ معرفي‌ مي‌نمايد؟ اسلام‌ به‌ صراحت‌ كامل‌ اعلام‌مي‌دارد كه‌: «العين‌ بالعين‌ و السن‌ بالسن‌… و الجروح‌ قصاص‌» چشم‌ در برابر چشم‌، دندان‌ در برابر دندان‌… و براي‌ زخم‌هاقصاص‌ است‌.
بلكه‌ در مواردي‌ هم‌ تشويق‌ به‌ قصاص‌ مي‌كند: «ولكم‌ في‌القصاص‌ حياة‌» براي‌ شما در قصاص‌ گرفتن‌، زندگي‌ است‌. و: «فمن‌اعتدي‌ عليكم‌ فاعتدوا عليه‌ بمثل‌ مااعتدي‌ عليكم‌» ـ كسي‌ كه‌ به‌ شما تعدي‌ و تجاوز نمود با او مانند كاري‌ كه‌ با شما كرد،انجام‌ دهيد.
بدين‌ ترتيب‌ اسلام‌ از نظر اساس‌ كار، حق‌ فرد را نسبت‌ به‌ احساس‌ خشم‌ و تمايل‌ به‌ انتقام‌، به‌ رسميت‌ مي‌شناسد پس‌ در اين‌مورد، نه‌ واپس‌زدن‌ است‌ و نه‌ ميداني‌ براي‌ آن‌ باقي‌ مي‌ماند.
و اين‌ نيز صحيح‌ است‌ كه‌ اسلام‌ اجراء و تنفيذ اين‌ كار را در اختيار ولي‌ امر نهاد است‌. ولي‌ ممنوعيت‌ فقط‌ به‌ تنفيذ علمي‌بازمي‌گردد و به‌ اصل‌ احساس‌، مربوط‌ نيست‌.
2ـ مسيحيت‌ كه‌ براي‌ تطهير بني‌اسرائيل‌ از حرص‌ و آز و شديد پديد آمد، با علاقه‌ و محبت‌ به‌ مال‌، مي‌جنگد و آن‌ را به‌ عنوان‌اطاعت‌ شيطان‌ توصيف‌ نموده‌ و وسيله‌ غضب‌ پروردگار مي‌داند.
ولي‌ آن‌، در حدود تعبير قرآن‌، تمايل‌ و شهوتي‌ است‌ كه‌ براي‌ مردم‌ تزيين‌ و آرايش‌ شده‌ است‌ كه‌ يك‌ روح‌ عادي‌ و معمولي‌ناگزير بايد آن‌ را احساس‌ نمايد. و اگر اين‌ احساس‌ بزودي‌ تحريم‌ شود، از واپس‌زدن‌ آن‌، انواع‌ گوناگون‌ انحراف‌ پديد مي‌آيد كه‌روانكاوان‌ در ضمن‌ بيماري‌هاي‌ رواني‌ آن‌ را مي‌شناسند.
ولي‌ در اسلام‌ ديديم‌ كه‌ به‌ صراحت‌ اعلام‌ مي‌شود كه‌ اين‌ علاقه‌، جزو طبيعت‌ روان‌ها است‌، پس‌ اگر انسان‌ احساس‌ تمايل‌ به‌تملك‌ مال‌ نمود، اين‌ انگيزه‌هاي‌ شيطان‌ و يا عامل‌ جلب‌ غضب‌ خداوند بر وي‌، نيست‌ و بدين‌ترتيب‌ از همان‌ اول‌، عوامل‌ايجاد واپس‌زدن‌ و اضطراب‌ رواني‌ از ميان‌ مي‌رود.
صحيح‌ است‌ كه‌ اسلام‌ براي‌ تملك‌ مال‌ و ثروت‌، قيود بسياري‌ قرار مي‌دهد: اسلام‌ به‌ كسي‌ اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ از تمايل‌ وشهوت‌ به‌ اندوخته‌هاي‌ طلا، بدون‌ حساب‌ پيروي‌ نمايد، اسلام‌ براي‌ فرد، در اين‌ مرحله‌ روش‌ معيني‌ را لازم‌ مي‌داند وراه‌هايي‌ را قرار مي‌دهد كه‌ جمع‌ مال‌ جز بدان‌ راه‌ها، حلال‌ و جايز نيست‌… بلكه‌ براي‌ مال‌ نيز، مصارف‌ مخصوصي‌ را تعيين‌مي‌كند كه‌ مصرف‌ آن‌، جز در آن‌ راه‌ها جايز نيست‌، حتي‌ اگر از راه‌ حلال‌ هم‌ بدست‌ آمده‌ باشد.
همه‌ اينها صحيح‌ است‌ و بدون‌ شك‌ شهوت‌ مال‌ بدين‌ طريق‌ مقيد و محدود مي‌شود، ولي‌ در اينجا يك‌ فرق‌ اساسي‌، ميان‌ اين‌محدوديت‌ در ميدان‌ اجراء و عمل‌ و ميان‌ جلوگيري‌ و منع‌ از احساس‌ به‌ اين‌ تمايل‌ در داخل‌ روان‌، وجود دارد و همچنين‌…
گمان‌ نمي‌كنم‌ براي‌ نشان‌ دادن‌ اختلاف‌ اساسي‌ ميان‌ نظريه‌ مسيحيت‌ كه‌ براي‌ دوره‌ معين‌ و جامعه‌ خاصي‌ آمد، و نظريه‌ اسلام‌كه‌ براي‌ همه‌ مردم‌ و همه‌ نسلها نازل‌ شد، احتياج‌ به‌ مثال‌ها و نمونه‌هاي‌ بيشتري‌ داشته‌ باشيم‌.
گمان‌ مي‌كنم‌، تا اينجا راه‌ اساسي‌ اسلام‌ در اصلاح‌ و علاج‌ انگيزه‌هاي‌ فكري‌، براي‌ ما روشن‌ شده‌است‌.
اسلام‌ بوجود اين‌ انگيزه‌ها اعتراف‌ مي‌كند و حق‌ افراد را در احساس‌ به‌ آنها به‌ رسميت‌ مي‌شناسد و به‌ او حق‌ مي‌دهد كه‌ درحدود مشروع‌، به‌ آن‌ اقدام‌ كند، و در نتيجه‌ اين‌ روش‌، از لحظه‌ نخست‌ از پيدايش‌ عمل‌ واپس‌ زدن‌، كه‌ از پليد دانستن‌انگيزه‌هاي‌ فطري‌ و اجازه‌ خودنمايي‌ به‌ آنها ندادن‌ و مانع‌ تجلي‌ آن‌ در ضمير و وجدان‌ ـ آن‌ هم‌ تحت‌ تأثير فشار دين‌ و يا رسوم‌و آداب‌ ـ جلوگيري‌ مي‌كند.
بلكه‌ اسلام‌ در اعتراف‌ صريح‌ به‌ واقعيت‌ بشري‌ آنچنان‌ كه‌ هست‌، به‌ سرحدي‌ بالاتر از اين‌ مي‌رسد، نمونه‌ اين‌ مطلب‌ رامي‌توان‌ در اين‌ آيه‌ مشاهده‌ كرده‌: «كتب‌ عليكم‌ القتال‌ و هو كره‌ لكم‌»: پيكار براي‌ شما نوشته‌ شده‌ و آن‌ از نظر شما خوش‌آيندنيست‌!
يك‌ مكتب‌ ديني‌ مانند اسلام‌، حقش‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ جهاد در راه‌ خدا اهميت‌ خاصي‌ بدهد و آن‌ را يكي‌ از اجزاء اساسي‌ايمان‌ به‌ اين‌ دين‌ قرار دهد و با تمام‌ وسائل‌ كه‌ مهمترين‌ آنها، وعده‌ ثواب‌ آخرت‌ در مقابل‌ فداكاريها و گذشتهاي‌ دنيايي‌ است‌،تشويق‌ و تحريص‌ نمايد.
براي‌ نيل‌ به‌ اين‌ منظور بايد فقط‌ جنبه‌ درخشان‌ و زيباي‌ جهاد را نمايش‌ داد كه‌ عبارت‌ است‌ از فدا شدن‌ زندگي‌ فرد در راه‌ يك‌فكر و هدف‌ عالي‌ و جاويد، و در راه‌ آفريننده‌ زندگي‌، كه‌ همه‌ مواهب‌ را به‌ فرد داده‌ است‌.
اگر اسلام‌ فقط‌ به‌ اين‌ قسمت‌ اكتفا مي‌كرد، كار شايسته‌ و صحيحي‌ بود، زيرا اسلام‌ جهاد را به‌ عنوان‌ يكي‌ از كارهاي‌ اساسي‌، ومتمم‌ ايمان‌ مي‌شناسد، ولي‌ با همه‌ اين‌ احوال‌ و با وجود همه‌ مجوزاتي‌ كه‌ به‌ اسلام‌ اجازه‌ مي‌دهد كه‌ نمونه‌هاي‌ برجسته‌ راهدف‌ قرار دهد و مردم‌ را دعوت‌ كند كه‌ بسوي‌ آن‌ ارتقاء و تسامي‌ پيدا كنند، واقع‌بيني‌ و درك‌ اسلام‌ نسبت‌ به‌ طبيعت‌ بشري‌ وصراحت‌ كامل‌ آن‌ در اعتراف‌ به‌ واقعيت‌ وجود انسان‌، اسلام‌ را واداشت‌ كه‌ درباره‌ جهاد بگويد: «و هو كره‌ لكم‌» يعني‌ جهادبراي‌ شما دشوار است‌ و يا خوش‌ آيندتان‌ نيست‌!
درست‌ است‌ كه‌ اسلام‌ به‌ مردم‌ اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ در اثر اين‌ «خوشايندي‌» دست‌ از جهاد بكشند و حالت‌ سستي‌ و تنبلي‌ به‌خويش‌ بگيرند، اين‌ يك‌ عمل‌ نادرست‌ و زشتي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ هميشه‌ از آن‌ نفرت‌ دارد و آن‌را به‌ زشت‌ترين‌ صورت‌ها تصويرمي‌نمايد، ولي‌ در اين‌جا، بين‌ اين‌ جريان‌ و اصولاً به‌ فرد حق‌ احساس‌ نارضايتي‌ و ناخوشايندي‌ از جنگ‌ ندادن‌، فرق‌ اساسي‌ وذاتي‌ وجود دارد.
اسلام‌ به‌ چه‌ منظور و براي‌ كدام‌ هدف‌ به‌ چنين‌ پايه‌اي‌ از اعتراف‌ صريح‌ مي‌رسد؟ اسلام‌ از اين‌ كار، در آن‌ واحد دو نتيجه‌مي‌گيرد:
نخست‌ اينكه‌ ميداني‌ براي‌ واپس‌ زدن‌ احساس‌ بي‌ ميلي‌ نسبت‌ به‌ جنگ‌ كه‌ در ضمير بعضي‌ سربازان‌، بلكه‌ اكثرشان‌ هنگام‌تشويق‌ به‌ جنگ‌، پديد مي‌آيد، باقي‌ نمي‌گذارد و روانكاوان‌ بسياري‌ از انواع‌ اضطراب‌هاي‌ روحي‌ و عصبي‌ را كه‌ در جنگ‌ پديدمي‌آيد، معلول‌ اين‌ مي‌دانند كه‌ سربازان‌ مجبورند احساس‌ كراهت‌ و ناخوشايندي‌ از جنگ‌ را واپس‌ بزنند، زيرا هيچكس‌، نه‌دولتي‌ كه‌ آنان‌ را به‌ جنگ‌ فرستاده‌ و نه‌ فرماندهاني‌ كه‌ به‌ آنان‌ فرمان‌ مي‌دهند و نه‌ همقطاران‌ آنان‌ (اگرچه‌ آنان‌ نيز در باطن‌ناراضي‌ باشند)، وجود اين‌ احساس‌ را به‌ رسميت‌ نمي‌شناسند و به‌ آن‌ تصريح‌ نمي‌كنند.
ولي‌ اگر به‌ وجود اين‌ احساس‌ نارضايتي‌ اعتراف‌ كنيم‌ و به‌ سربازان‌ دراين‌ مورد حق‌ بدهيم‌، راهي‌ براي‌ واپس‌زدن‌ ناخودآگاه‌باقي‌ نمي‌ماند، زيرا آنان‌ مي‌توانند نارضايتي‌ خود را ــبه‌ طور رسمي‌ــ در ضمير آشكار حفظ‌ كنند. اين‌ همان‌ نتيجه‌ اول‌ اين‌اعتراف‌ است‌.
اما نتيجه‌ دوم‌ كه‌ مهمتر و عجيب‌تر است‌، اين‌ است‌ كه‌ اين‌ اعتراف‌ از طرف‌ خداوند به‌ اين‌ كه‌ او از احساس‌ كراهت‌ بندگانش‌نسبت‌ به‌ اين‌ تكليف‌ سنگين‌، استنكاري‌ ندارد، بندگان‌ را وامي‌دارد كه‌ با غيرت‌ و حميت‌ عجيبي‌ بسوي‌ جهاد روانه‌ شوند وجانهاي‌ خويش‌ را در اين‌ راه‌ قرباني‌ كنند و از اين‌ كار احساس‌ لذّت‌ بنمايند، گويي‌ به‌سوي‌ مجلس‌ عروسي‌ مي‌روند ومي‌خواهند از نعمت‌هاي‌ زندگي‌ بهره‌ببرند، اين‌ انسان‌هاي‌ عجيب‌ و نمونه‌، كه‌ گروه‌هايي‌ را تشكيل‌ مي‌دادند و به‌ همديگرمي‌گفتند: «مگرنه‌ اين‌ است‌ كه‌ ميان‌ من‌ و بهشت‌ فقط‌ به‌ اين‌ اندازه‌ فاصله‌ است‌ كه‌ اين‌ مرد را در صفوف‌ دشمن‌ بكشم‌ و يا اومرا بكشد؟»… اين‌ سخن‌ را مي‌گفتند و آنگاه‌ خود را به‌ معركه‌ جنگ‌ مي‌انداختند و شهيد مي‌شدند، در حالي‌ كه‌ ديدگانشان‌بدين‌كار روشن‌ بود و از اين‌ عمل‌ رضايت‌ داشتند.
پس‌ اين‌ قهرماني‌ بي‌نظير، با اين‌ اعتراف‌ صريح‌ به‌ احساس‌ عدم‌ رضايت‌ و كراهت‌ مجاهدين‌ از جهاد، همراه‌ است‌.
ولي‌ اگر ما بدون‌ اعتراف‌ به‌ اين‌ حق‌ رواني‌، جنگ‌ را برآنان‌ واجب‌ نماييم‌ و جلو احساس‌ باطني‌ آنان‌ را بگيريم‌، اين‌ امر با يك‌حالت‌ كراهت‌ و نارضايتي‌ واپس‌ زده‌ و همراه‌ سركوب‌ كردن‌ احساس‌ خويش‌ بوده‌ و در نتيجه‌ سربازان‌ با اضطراب‌ و ناراحتي‌روحي‌، بسوي‌ جنگ‌ خواهند رفت‌.
و نيز همين‌ صراحت‌ را در تشريح‌ پاره‌اي‌ از احكام‌ شرعي‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌، قرآن‌ مي‌گويد: «يسالونك‌ عن‌ الخمر و الميسر، قل‌فيهما اثم‌ كبير و منافع‌ للناس‌ و ائمهما اكبر من‌ نفعمها»: يعني‌ از تو درباره‌ شراب‌ و قمار مي‌پرسند، بگو در آنان‌ گناه‌ بزرگ‌ وسودهايي‌ براي‌ مردم‌ است‌، ولي‌ گناه‌ و فساد آنها از سودشان‌ بيشتر است‌.
اسلام‌ در اينجا قبول‌ دارد كه‌ در شراب‌ و قمار براي‌ مردم‌ سودهايي‌ هست‌، ولي‌ علت‌ ممنوعيت‌ آنها، را چنين‌ بيان‌ مي‌كند:گناه‌ ناشي‌ از آنها از سود و نفع‌ آنها بيشتر است‌. ولي‌ اگر از آغاز كار، هرگونه‌ فايده‌اي‌ را در آنها انكار مي‌كرد، مردم‌ به‌ معارضه‌برمي‌خاستند و يا بدون‌ اينكه‌ در مورد حكمت‌ تشريع‌ اقناع‌ شوند، از آن‌ اطاعت‌ مي‌كردند و درنتيجه‌ بدون‌ اخلاص‌ واقعي‌، به‌اجراء آن‌ مي‌پرداختند. همان‌ طوري‌ كه‌ اروپائيان‌ نسبت‌ به‌ پاره‌اي‌ از دستورات‌ دينشان‌ (مانند تحريم‌ طلاق‌) چنين‌ هستند… ودربرابر آن‌ به‌ حيله‌هاي‌ ناپاكي‌ متوسل‌ مي‌شوند.
نوشته: استاد محمد قطب
ترجمه: سيد هادي خسروشاهي
———————————-
پی نوشت:
(1): صفحه‌ 82 كتاب‌ «Three Conatribuions to the sexual theory»
(2): ما در اينجا تعبير فرويدSuspension  را انتخاب‌ كرده‌ايم‌ كه‌ در كتاب‌ Three Contributions ميان‌ واپس‌زدن‌ تمايلات‌ و انجام‌ ندادن‌ عمل‌ جنسي‌ و «تعليق‌» آن‌ فرق‌گذاشته‌ است‌.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: