پیامبر اسلام ولنین!!

6 اوت
اشاره:یکی از مخالفان اسلام در کتابی تحت عنوان «بیست و سه سال» مقایسه ای انجام داده است میان پیامبر اکرم (ص) و لنین که علامه طباطبائی در کتاب «خیانت در گزارش تاریخ» ضمن پاسخ دادن به کتاب بیست و سه سال به این ادعای واهی نیز پاسخ می دهند:
نويسندة بيست و سه سال مي‌نويسد:
[بدون هيچ ترديدي محمّد از برجسته‌ترين نوابغ تاريخي سياسي و تحوّلات اجتماعي بشر است. اگر اوضاع اجتماعي و سياسي در نظر باشد، هيچيک از سازندگان تاريخ و آفرينندگان حوادث خطير با او برابري نمي‌کنند، نه اسکندر و سزار، نه ناپلئون و هيتلر، نه کورش بزرگ و چنگيز، نه آتيلا و امير تيمور گورکان، هيچ يک را با وي مقايسه نتوان کرد، همة آنان به قواي نظامي و جنجگويان، يا افکار عمومي ملّت خود متّکي بودند در صورتيکه حضرت محمّد با دست تهي و با مخالفت و عناد محيط زندگاني به ميدان تاريخ قدم نهاد. شايد بشود قوي‌ترين مرد قرن بيستم لنين را در برابر وي گذاشت که در پشتکار، چاره‌انديشي خستگي ناپذيري و عدم انحراف از مبادي عقيدتي خويش قريب بيست سال (1905 – 1924) فکر کرد، چيز نوشت، حرکت‌هاي انقلابي را از دور اداره کرد و يک لحظه از مبارزه باز نايستاد تا نخستين حکومت کمونيسم را بر رغم موانع داخلي و خارجي، بر رغم شرايط نامساعد طبيعي و اجتماعي در روسيه برقرار ساخت. ولي بايد اعتراف کرد که نيم قرن نهضت انقلابي پشت سر خود داشت، صدها هزار ناراضي و انقلابي از وي پشتيباني مي‌کردند…]. (صفحه 14 و 15 کتاب).
باز مي‌نويسد:
[… مانند لنين حادثه‌آفرين‌ترين موجود تاريخ بشريتش بايد خواند؛ با اين تفاوت که پشت سر لنين حزبي نيرومند و مؤمن قرار داشت ولي محمّد با دست خالي و ياراني بسيار معدود، پاي به ساحت تاريخ گذاشت و يگانه وسيلة کار او قرآن بود و قرآن]. (صفحة 18).
هرچند نويسنده در اينجا، پيامبر بزرگ اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- را مي‌ستايد امّا در مقايسة آن حضرت با لنين!! ثابت مي‌کند که نه لنين و نه پيامبر، هيچکدام را به درستي نمي‌شناسد!
اساساً مقايسة يک پيامبر عظيم الهي با يک رهبر بي‌دين و مادّي، نادرست و بي‌تناسب است و قياس آندو به يکديگر قياسي مع الفارق بشمار مي‌آيد زيرا اوّلاً طريق کسب معلومات در آنها به کلّي با يکديگر متفاوت است، ثانياً انگيزه‌ها و هدفهاي آنان با هم مباينت دارد، ثالثاً راههايي که براي نيل به أهداف خود طي مي‌کنند از يکديگر جدا است، رابعاً روحيات و روش اخلاقي و عملي آنان به هيچ وجه همسان و مشابه نيست. امّا نويسنده، بدون توجّه به اين اختلافات و تفاوتهاي اساسي، پيامبر خدا و قهرمان توحيد را با دشمن خداپرستي و توحيد شبيه دانسته و ضدّين را همانند پنداشته است!! زهي بي‌خبري!
در اينجا لازم است تا دربارة اين اختلافات بُنيادي توضيحياتي داده شود و مطلب روشن‌تر گردد، بنابراين به شرح هر يک از اين چهار تفاوت اصلي مي‌پردازيم:
نخست آنکه لنين در محيط متمدّن روسيه مي‌زيست. وي در پنج سالگي خواندن و نوشتن آموخت و دوران تحصيلات متوسّطه و عالي را در روسيه گذراند و از دانشگاه غازان فارغ‌التّحصيل گشت، دوره‌اي در زندگي او پيش آمد که از صبح تا شام مطالعه مي‌کرد. خود او در اين باره مي‌نويسد:
(شايد هيچگاه در عمرم حتّي در زندان پطرز‌بورگ[1] و حتي در سيبري به اندازة يک سال تبعيدم در دهي از غازان کتاب نخواندم. اين کار من از صبح زود شروع مي ‌شد و يک نفس تا ديروقت شب، ادامه مي‌يافت)[2]. لنين در غازان مجذوب مارکسيستها شد و به آموختن مارکسيسم از آنها مشغول گرديد، ضمناً زبان آلماني را نيز فرا گرفت و آثاري از «مارکس» و «انگلس» را از آلماني به روسي ترجمه کرد[3].
در بهار سال 1895 بنا به تقاضاي مارکسيستهاي پطرزبورگ به سويس رفت تا در آنجا با گروهي که تحت رهبري «پلخانف» تشکيل شده بود رابطه برقرار کند. اين گروه کتب مارکسيستي را به زبان روسي ترجمه مي‌کردند و پنهاني به روسيه مي‌فرستادند. لنين زير پوشش آموزشهاي پلخانف قرار گرفت[4].
بطور خلاصه پيش از انقلاب، سراسر زندگي لنين انباشته از آموختن و اثر پذيرفتن از ديگران بود. قياسِ چنين شخصي به کسي که حدود 13 قرن پيش از لنين در محيط کوچک و نامتمدّن مکّه بسر مي‌برد و هرگز پاي در مکتب و مدرسه‌اي ننهاد و از آموزگار و استادي درس نياموخت و به هيچ مربّي و مرشدي دست ارادت نداد و هيچ رساله و کتابي را نخواند و در هيچ کيش و آييني داخل نشد، تا آنکه بزرگترين ديانت الهي را براي بشر به ارمغان آورد و انقلاب عظيمي را در شؤون اعتقادي و اخلاقي و اقتصادي و اجتماعي و سياسي جامعه بُنيان نهاد، قياسي گزاف و ساده‌لوحانه است.
دربارة سوابق پيامبر علاوه بر گواهي تاريخ، نويسندة بيست و سه سال اعترافي دارد که قابل توجّه است، مي‌نويسد:
[بايد انصاف داد قرآن ابداعي است، سوره‌هاي مکّي و کوچک سرشار از نيروي تعبير و قوّه اقناع، سبک تازه‌اي است در زبان عرب، جاري‌شدن آن در زبان مردي که خواندن و نوشتن نمي‌دانسته، درس نخوانده، و براي کار أدب تربيتي نديده است موهبتي است کم‌نظير و اگر از اين لحاظ آنرا معجزه گويند برخطا نرفته‌اند]. (کتاب 23 سال صفحة 91 و 92)
باز مي‌نويسد:
[تواتر و اجماع و قرائن عديده حاکي است که حضرت، قادر به نوشتن نبوده است. شايد اين اواخر مي‌توانست پاره‌اي کلمات را بخواند. علاوه بر إمارات روشن و خدشه‌ناپذير، در قرآن نيز اشاره به اين مطلب هست: ﴿وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ﴾ = قبل از نزول قرآن؛ تو نه کتابي مي‌توانستي خواند و نه مي‌توانستي بنويسي]. (کتاب 23 سال، صفحة 92)
آيا کسي که بدون درسِ آموزگار در 14 قرن يپش کتابي معجزه‌آسا و آئين و قوانيني مفصّل و جامع آورده، با مردي که در قرن بيستم به طور عادي به تحصيل علم پرداخته و ده‌ها آموزگار و صدها کتاب ديده و خوانده است، برابر و مشابه تواند بود؟ و آيا راهِ دريافت معلومات در هر دوتن، يکي بوده وهر دو از محيط اجتماعي خود آموزش گرفته‌اند؟! اگر کسي از انصاف بهره‌اي داشته باشد مي‌تواند بپذيرد که مجراي کسب اطّلاعات بيامبر، از راههاي معمولي و عادي جدا بوده است زيرا او در کودکي يتيم شد و به مکتب و مدرسه پاي ننهاد و در جواني به گوسفند چراني مشغول بود و پس از ازدواج با خديجه، به آرامي زندگي معمولي خود را مي‌گذرانيد تا آنکه طوفان عظيم روحي او آغاز گشت و ابواب وحي و الهام به سويش باز شد.
و اگر هم بر کسي روحية انکار و جدل غالب باشد باز نمي‌تواند انکار کند که نيروي مشاعر پيامبر با أمثال لنين قابل مقايسه نيست.
از سوي ديگر لنين، عقيده و مکتب جديدي به ارمغان نياورد زيرا خود او پيرو آراء «مارکس» و «انگلس» بود و تنها کوشش وي مصروف پياده‌کردن و إجراي مارکسيسم گرديد ولي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- علاوه بر اينکه انقلاب عظيمي را به ثمر رسانيد و اجراء کرد، آورندة مکتب و تعاليم تازه بود، پس همانندي اين دو تن با يکديگر در روش اخذِ معلومات و عرضه‌کردن عقيده و مکتب، پذيرفتني نيست و ميان آن دو، تفاوت از زمين تا آسمان است.
دوّم آنکه انگيزه‌ها و اغراض هر کدام با ديگري نامتجانس بوده است و اين، با اندک مطالعه و دقتي فهميده مي‌شود.
در تاريخ فلسفة سياسي مي‌خوانيم: (از مهمترين وقايع دوران جواني لنين که در دماغ وي تأثير نموده واو را به يک نفر انقلابي افراطي مبدّل ساخت واقعة حبس و بدارآويختن برادر أرشد وي «الکساندر Alexander» بود به اتّهام سوءقصد بر ضدّ حيات تزار الکساندر سوّم در ماه مه 1887. برادر لنين جواني وجيه و مورد احترام و تحسين بود. در آن زمان احزاب و اشخاصي وجود داشتند که معتقد بودند رژيم استبدادي يا اتوکراسي روسيه را تنها با زور مي‌توان مبدّل به حکومت مشروطه نمود، و ازآن جمله بودند حزب «ارادة مردم People Swill» و حزب عامّه يا «پوپوليست Populists».
عدّه‌اي از اعضاي حزب اخير از جمله «الکساندر اوليانوف» برادر لنين، پيشنهاد کرد که براي مقابله با اسلحة جاسوسان پليس و براي تعديل اتوکراسي بايد به ترور و آدم‌کُشي متوسّل شد. افکار انقلابي طبقة متوسّط روسيه در اين زمان ريشة فلسفي نداشت و جهات ديالکتيکي در ميان نبود و بيشتر نتيجة مالياتهاي سنگيني بود که بر دهقانان تازه آزادشده از حالت غلامي، تحميل شده و مبلغ اين مالياتها بيشتر از زمان قبل از آزادي ايشان بود. چهار ماه پس از اعدام برادرش به لنين اجازه داده شد که به عنوان دانشجوي حقوق وارد دانشگاه «غازان Kazan» شود. در ماه دسامبر همان سال به واسطة شرکت در اغتشاشات دانشجويان، از دانشگاه اخراج و به أملاک جدّ مادري خود تبعيد شد، در آنجا به مطالعة کتاب «کاپيتال Daskapital» مارکس پرداخت…)[5].
آري! از رويدادهاي زندگي لنين بخوبي مي‌توان فهميد که مؤثّرترين عامل شخصي در ايجاد روحيه انقلابي او، موضوع انتقام و خونخواهي از تزار و رژيم تزاري بوده است، اين نه چيزي است که از راه حدس و گمان، استنباط شده باشد، بلکه نزديکان لنين به آن تصريح کره‌اند. در کتاب «زندگي و آموزش لنين» مي‌خوانيم:
«لنين 16 ساله بود که پدرش درگذشت. هنوز غم مرگ پدر بر خانواده سنگيني مي‌کرد که الکساندر، برادر بزرگ ولاديمير ايليچ (لنين) بعلّت شرکت در سوء قصدي بجان پادشاه مستبدّ روسيه گرفتار شد و در ماه مارس 1887 او را تيرباران کردند. لنين برادر بزرگ خود را خيلي دوست داشت و قتل او بشدّت آتش کينِ انقلابيش را عليه استبداد و ستمگري فروزان ساخت. بعدها «آنا» خواهر لنين در خاطرات خود نوشت: الکساندر قهرمانانه مرگ را استقبال کرد وخون او مانند پرتو حريقِ انقلابي، راه آيندة برادرش ولاديمير (لنين) را روشن ساخت)[6].
ولي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نه پدر کُشتگي با کسي داشت! و نه به انتقام خون برادر قيام کرد! نه تحصيل ثروت و مال او را برانگيخت، و نه انگيزه رياست و سوداي سروري او را به حرکت واداشت. تنها و تنها ايمان به خدا و رسالت خدايي، او را به جُنبِش عظيم و انقلابيش راهنمايي کرد، چنانکه آموزگار لنين وکسي که لنين آثار او را «بهترين نوشته‌ها از مجموعة تأليفات بين‌المللي مارکسيستي» معرّفي کرده است، يعني پلخانف در کتاب «نقش شخصيت در تاريخ» مي‌نويسد:
«از روي تجربيات تاريخي مي‌دانيم در صورتيکه انسانها مثلاً مانند محمّد خود را فرستادة خدا … بدانند، اينگونه افراد يک نيروي ارادي بي‌مانندي ظاهر مي‌سازند که تمام موانع و مشکلات را که ملت‌هاي بزرگ و کوچک محلّي در سرا راه آنها مي‌گذراند مانند خانه‌هاي بازيچة مقوّائي پايمال مي‌کنند». (نقش شخصيت در تاريخ، ترجمة خليل ملکي، فصل ترکيب آزادي و ضرورت، صفحة 17).
خود نويسندة بيست و سه سال که گاهي ناگزير از اعتراف به حقايق مي‌شود، نيز ايمان نيرومند پيامبر اسلام را به خدا و رسالتش اذعان نموده و در صفحة 121 مي‌نويسد:
[مسلّماً حضرت محمّد بآنچه مي‌گفته است ايمان داشته و آنرا وحي خداوندي مي‌دانسته است].
استاد و الهام‌بخش نويسندة بيست و سه سال يعني «گلدزيهر يهودي» نيز ناچار از اعتراف به اين حقيقت شده است و مي‌نويسد:
«اين تعاليم (در روح محمّد) وحي الهي شمرده شد و او از سر اخلاص به يقين رسيد که وي (به منزلة) ابزاري براي اين وحي است»[7].
سخن رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- نيز معروف است که چون ابوطالب به او سفارش کرد تا از مخالفت با عقايد قومش خودداري ورزد مبادا امري پيش آيد که تحمّل آن براي او ممکن نباشد، گفت: «يا عم، والله لو وضعوا الشمس في يمنيي والقمر في يساري علي أن أترک هذا الأمر حتي يظهره الله أو أهلک فيه، ماترکته» (سيرة ابن هشام، القسم الأوّل، صفحة 266، تاريخ الطّبري، الجزء الثّاني، صفحة 326) يعني: «اي عمو، به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم نهند تا اين دعوت را واگذارم، هرگز آنرا ترک نخواهم کرد تا اينکه خدا اين دين را پيروزي بخشد يا من در راه آن هلاک شوم»!
اهل معنا مي‌فهمند که صلابت گويندة اين کلام در ايمان به مأموريت خود تا چه حدّ است؟ و يک نظر بر زندگي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نشان مي‌دهد که اين مرد بزرگ در مرحلة عمل تا چه اندازه گفتار خود را تصديق کرده است.
امّا لنين، بيشتر به انگيزة خشم و انتقام و تحت تأثير محيط پرآشوب روسيه، مبارزه مي‌کرده است، يعني محيطي که در آن احزابِ ضدّ دولتي با حکومت تزار به مخالفت برخاسته بودند و مارکسيستها تشکيلات و تبليغات گسترده‌اي در خارج از روسيه داشتند و از آنجا درون روسيه را تحت تأثير قرار مي‌دادند. دانشگاهي که لنين به عنوان دانشجو در آنجا راه يافته بود نيز از عناصر ضدّ دولتي و دانشجويان انقلابي پر بود که بر آتش درون لنين دامن مي‌زدند، بسياري از مردم روسيه از ظلم حکومت تزار سخت ناراضي بودند، در چنين شرايطي لنين با آثار مارکس و انگلس آشنا شد و شعارهاي ضدّ سرمايه‌داري و ضدّ امپرياليستي آندو، وي را جلب کرد و سخنان خشونت‌باري که دربارة انقلاب طبقة کارگر (پرولتر) و نابودي بورژواها در سراسر کتب مارکس و انگلس مشاهده مي‌شود، موافق طبع لنين افتاد. از کشيشهاي منفي‌باف نيز در آن محيط کاري ساخته نبود بلکه برخي از ايشان، «راسپوتين گونه»! در حقّ اعليحضرت تزار!! دعا مي‌کردند! و موجبات بدبيني شديد مردم را نسبت به ديانت فراهم مي‌ساختند. اين عوامل و نظاير آن، دست به دست يکديگر دادند تا لنين توانست انقلاب را رهبري کند و مارکسيسم را در روسيه جانشين حکومت پيشين سازد و مردم را از آيين مسيحيت به مادّيگري بکشاند آن هم پس از آنکه تزار در مارس 1917 به علّت بي‌لياقتي در ادارة جنگ با اطريش، و مشکلات داخلي مجبور به استعفا شده بود و دولت موقّت و ناموفّق! «کرنسکي» نيز نتوانست تقاضاي مردم را در زمينة صلح و نان و زمين برآوَرَد؟[8] برخلاف پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- که در او انگيزة خشم و انتقام وجود نداشت و محيطِ موافقي وي را به أداي رسالتش تشويق نکرد، بلکه بالعکس جامعه با رسالت او بسختي مخالفت نمود و اگر لنين به اتکاي نيروي مردم با حکومت روسيه در افتاد، پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- با خود مردم اختلاف داشت و حکومت و دولتي در ميان نبود تا پيامبر، مردم را بر ضدّ آن دولت تحريک و تجهيز کند. مشکل بزرگ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آن بود که مي‌بايست از صفر بياغازد و مردم متعصّب و سرسخت و نادان را يکايک آماده کُند و بسازد و اين، با کار لنين که توده‌اي آمادة انقلاب، در پشت سرداشت تفاوت بسيار دارد، بويژه اگر توجّه کنيم که دگرگون‌ساختن عقايد مذهبي يک قوم به مراتب دشوارتر از تحريک سياسي آنها بر ضدّ رژيم ستمگر است و لذا اهميت عمل پيامبر با کار لنين قابل مقايسه نيست و حقّاً بي‌انصافي بزرگي است که محقّق تاريخ، از همة اين اختلافات چشم بپوشد و پيامبري را که سبب دگرگوني اساسي در شکل و محتواي جامعه شده است، با يک انسان آتشين مزاج و انتقام‌جو که در جريان طبيعي انقلاب قرار گرفته و اقداماتي کرده است، همانند شمارد.
بي‌ترديد بزرگترين معجزة تاريخ همين کاري است که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- موفّق به انجام آن شد، زيرا تمام مُعجزات به اميد تغيير عقيدة مردم صورت مي‌پذيرد و هيچکس چون محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- نتوانست امّتي را زيرورو کند و هزاران انسان را چنانکه او تربيت کرد، دوباره بسازد، آنهم انسانهاي سرسختي چون عربِ دوران جاهليت که از سرِ تعصّب، دختران خود را زنده بگور مي‌کردند![9]
علاوه بر انگيزه‌هاي اوّليه، هدفهاي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نيز با اهداف لنين از زمين تا آسمان تفاوت داشت، لنين به پيروي از مارکس و انگلس مي‌خواست جامعه‌اي بسازد که نظام اشتراکي در امر توليدو مصرف بر آن حاکم باشد بلکه غايت کوشش او متوجّه اين مقصود بود که به نظام اشتراکي به طور مطلق نائل گردد يعني به اشتراک خانواده و همسر نيز عقيده داشت، چنانکه انگلس در کتاب «منشأ خانواده، مالکيت خصوصي و دولت» به اين معني تصريح کرده و مي‌نويسد:
«با انتقال وسائل توليد به مالکيت اشتراکي خانوادة فردي، ديگر واحد اقتصادي جامعه نخواهد بود. خانه‌داري خصوصي تبديل به يک صنعت اجتماعي مي‌گردد تعليم و تربيت فرزندان يک امر عمومي مي‌شود. جامعه با رعايت تساوي از همة اطفال، بدون در نظرگرفتن اينکه آنها محصول پيوند ازدواج هستند يا نه، توجّه مي‌کند بدين طريق نگراني در مورد عوارضي که امروز مهمترين عامل اجتماعي – هم معنوي و هم اقتصادي – است که دختر را از تسليم آزادانه به مرد مورد علاقه‌اش باز مي‌دارد، ازميان خواهد رفت»!!. (منشأ خانواده، مالکيت خصوصي و دولت؛ اثر انگلس، ترجمة م. احمدزاده، صفحة 108 و 109).
لنين اين دورنما را که مارکس و انگلس ترسيم کرده بودند در نظر داشت! و به سوي آن حرکت مي‌کرد، همان انديشة فاسدي که در تاريخ ايران باستان به مزدک نسبت داده‌اند و همان طرحي که افلاطون در کتاب جمهور[10] در افکنده و سپس در کتاب قوانين از آن رويگردان شده است!
امّا هدف پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- به وجودآوردن جامعه‌اي بود که در آن توحيد مطلق حکمفرما باشد يعني جامعه‌اي که بندگي غيرخدا در همه شؤون زندگي از ميان برود و آدمي از اسارت بُت‌پرستي و نفس‌پرستي و مُرده‌پرستي و پيشوا‌پرستي و جز اينها، رهايي يابد تا در پرتو «توحيدعبادت» به مرتبة کمال اخلاقي نائل آيد چنانکه در قرآن کريم مي‌خوانيم:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمْ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لاَ يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا( (نور: 55).
«خدا به کساني از شما که ايمان آوردند و کارهاي شايسته کردند وعده داده تا آنها را در اين سرزمين خلافت دهد – چنانکه پيشينيان را جانشيني بخشيد – و آييني را که براي آنها پسنديده جايگير سازد و از پسِ هراس ايشان، بيم آنانرا به آسودگي خاطر مبدّل گرداند مرا بندگي کنند و هيچ چيز را شريک من نشمرند».
در اين آية شريفه، استقرار حکومت مسلمين، مقدّمة عبادت خالصِ خداوند بشمار آمده است از طرفي، کمال اخلاقي را در پرتو عبادت خالص بايد يافت. از اينرو پيامبراسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: بعثت لأتمم حسن الأخلاق (الموطأ، تأليف مالک بن أنس، چاپ مصر، الجزء الثاني، صفحة 211 و طبقات ابن سعد، القسم الأوّل، صفحة 128) يعني: «برانگيخته شده‌ام تا أخلاق نيک را به نهايت رسانم».
آري! تفاوت أهداف پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- با لنين در ايجاد نظام اجتماعي جديد، نمايندة آنست که پيامبر با أمثال لنين در شناخت حقيقت انسان، اختلاف جوهري داشته است و بنابراين چگونه مي‌توان با يک قياس ساده‌لوحانه و سطحي، آندو را مشابه يکديگر شمرد؟!
سوّم آنکه راه و روشي که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- براي رسيدن به هدف خود داشته با شيوة لنين کاملاً تفاوت مي‌کرده است. براي لنين، نيل به هدف مهم بوده از هر راهي که باشد و به هر صورت که انجام پذيرد! او مي‌خواسته تا حکومت تزار را سرنگون کند و جامعه‌اي اشتراکي پديد آورد خواه اين هدف از راه صحيح تحقّق يابد و خواه از طريق ظلم و فحشاء و قتل و جز اينها متحقّق شود! از همين جهت ضمن آثار خود به صراحت مي‌نويسد:
«يک کمونيست بايد براي هر گونه فداکاري آماده باشد و در مورد لزوم حتّي به انواع نقشه‌ها و حيله‌هاي جنگي متوسّل شود و روش‌هاي نامشروع را بکار بَرَد وحقيقت را پنهان سازد تا در اتّحاديه‌هاي بازرگاني راه يابد و روش کار انقلابي را در ميان آنان با بُردباري دنبال کند … ما همة آن اصول اخلاقي را که بيرون از مفاهيم طبقاتي بشري اتّخاذ شده است انکار مي‌کنيم … ما مي‌گوئيم: اصول اخلاقي همانست که براي از ميان‌بردن جامعة استعماري بکار رود و همة رنجبران را در محيط حزب کارگر متشکّل سازد و يک جامعة جديد کمونيست از نوپديد آورد»[11] (مجموعة آثار نيکلاي لنين (1923) جلد 17، صفحة 142، 145، 321، 323) اينست راه و روشي که لنين براي وصول به هدف خود برمي‌گزيند و به يپروانش سفارش مي‌کند. امّا روش پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- جز اين بوده است و قرآن مجيد به مسلمانان چنين دستور مي‌دهد:
يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَلا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ( (مائده: 8).
«اي کسانيکه آئين اسلام را باور کرده‌ايد، براي خدا قيام کنيد، عادلانه گواهي دهيد و دشمني با هيچ گروهي شما را به بي‌عدالتي دربارة آنان نکشاند، عدالت کنيد که اين کار به تقوي نزديکتر است، همانا خدا از آنچه مي‌کنيد آگاه است».
هنگامي که سفارش قرآن را دربارة عدالت با دشمنان، در کنار عمل پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- قرار مي‌دهيم معلوم مي‌شود که اسلام براي وصول به عدالت اجتماعي چه راهي را برگزيده و به پيروانش سفارش کرده است؟
کتابهاي سيره در خلال گزارش حوادث جنگ «خيبر» آورده‌اند که روزي ضمن جنگِ مسلمين با يهود، چوپاني بنام «أسود» که أجير يهوديان بود و گوسفندان آنها را براي چرانيدن به صحرا مي‌برد، بنزد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آمد و از او خواست تا اسلام را بَر وي عرضه دارد. پيامبر که بقول ابن اسحاق: «هيچکس را براي دعوت به اسلام کوچک نمي‌شمرد» با درخواست وي موافقت نمود و مرد چوپان، اسلام آورد. آنگاه گفت: اي پيامبر خدا، من مزدور صاحب اين گوسفندانم و اين گله نزد من امانت است، اينک مي‌گويي که با اين گوسفندان چه کنم؟
پيامبر به او فرمود: آنها را بازگردان تا بنزد صاحب خود بروند!. (سيرة ابن هشام، القسم الثّاني، صفحة 344 و سيرة ابن کثير، الجزء الثالث، صفحة 361).
آري پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نمي‌پسنديد که مسلماني با خيانت در امانت، اسلامِ خود را آغاز کند هرچند آن خيانت در حقّ دشمني باشد که در حال جنگ با مسلمين است!
از اين نمونه کارها در سيرة پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- فراوان ديده مي‌شود و ما در آينده به تناسب موضوعِ بحث، نمونه‌هاي ديگري را بخواست خدا خواهيم آورد و چنانکه ملاحظه مي‌کنيد شعار اسلام: «عدالت با دوست و دشمن» است و هرگز اجازه نمي‌دهد که مسلمين از راه أعمال نامشروع و افعال ضدّ اخلاقي، هدفهاي مشروع خود را تحقّق بخشند، زيرا هدف اسلام از تشکيل جامعة اسلامي، اجراي عدالت اجتماعي و در نيتجه، رساندن افراد جامعه به «کمال اخلاقي» است که غايت بعثت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- شمرده مي‌شود بنابراين چگونه مي‌توان مردم را از راههاي ضدّ اخلاقي به اخلاق عاليه هدايت کرد؟!
امّا هدف لنين و أمثال او از ايجاد جامعة دلخواه، تأمين نيازهاي اقتصادي و غريزي افراد است و از همين رو در «مانيفست» که بمنزلة کتابِ مقدّسِ پيروان مارکس و انگلس بشمار مي‌آيد، کمترين سخني از هدفهاي اخلاقي در جوامع کمونيستي به ميان نيامده است و پر واضح است که اگر هدف نهايي از زندگي انسان، تأمين نيازهاي مادّي و إشباع هواي نفس باشد (نه وصول به کمال اخلاقي) در اينصورت هر دروغ و ظلم و نيرنگ وخيانتي براي رسيدن به مقصود، مجاز خواهد بود! اينست که نويسندة 23 سال با تشبيه پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- به لنين، برجسته‌ترين مبلّغ ارزشهاي اخلاقي را به جسورترين دشمنان اصول اخلاق تشبيه کرده و بنابراين فهميده يا نفهميده، ارزشهاي اخلاقي را با اضداد آنها برابر شمرده است! ممکن است گفته شود: مقصود نويسنده از اين تشبيه، برابري آندو به لحاظ (مبارزه در شرائط نامساعد اجتماعي و خستگي‌ناپذيري و عدم انحراف هر دوتن از مبادي عقيدتي خويش» بوده است نه ساير جهات و أبعاد چنانکه در خلال سخنان او ديده مي‌شود! گوئيم: هر چند «وجه تشبيه» در مجموعة سخن وي، محدود به اين امور نيست ولي اگر مرادِ نويسنده، اين معنا باشد، بازهم گرفتار خطائي فاحش و قياسي ناصواب شده است! زيرا خود اعتراف مي‌کند که لنين: «نيم قرن نهضت انقلابي پشت سر داشت، صدها هزار ناراضي و انقلابي از وي پشتيباني مي‌کردند». (صفحة 15 کتاب)
و نيز اعتراف دارد که:
«پشت سر لنين حزبي نيرومند و مؤمن قرار داشت ولي محمّد با دست خالي و ياراني بسيار معدود، پاي به ساحت تاريخ گذاشت و يگانه وسيلة کار او قرآن بود و قرآن»!. (صفحة 18 کتاب).
آيا با وجود اين اعترافات هيچ معني دارد که ما به لحاظ «شرائط نامساعد اجتماعي»، پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- را با لنين برابر و همسان شماريم؟! چه زماني شرائط نامساعد اجتماعي براي هر دويکسان بوده تا ما حقّ اينگونه قضاوت را داشته باشيم؟!
اما تساوي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- با لنين در خصلت «خستگي‌ناپذيري و عدم انحراف از مبادي عقيدتي»، اين را هم بايد دروغي بزرگ شمرد! که مولود بي‌خبري از زندگاني طرفين است. چه کسي گفته که لنين از مبادي عقيدتي خويش دست برنمي‌داشت و مداهنه سازشکاري نمي‌کرد؟ اين تاريخ است که گواهي مي‌دهد:
«لنين ابتدا طبق عقيدة مارکس معتقد بود که در روسيه هنوز موقع انقلاب پرولتاريا فرا نرسيده و بايد همان انقلاب بورژوا را دنبال کرد، ولي چون ملاحظه کرد که بالشويکهاي جوان از اين فکر وي برآشفته و ممکن است او را کنار گذارند تغيير عقيده داد و انقلاب ناگهاني پرولتاريا را پذيرفت»![12]
در همين کشور خودمان، لنين نهضت ميرزا کوچک خان جنگلي را ابتدا تأييد نمودو سپس او را رها ساخت و با دولت مرکزي سازش کرد!
اجازه دهيد براي رفع هرگونه شک و شبهه‌اي در اينباره، گفتار خود لنين را در «لزوم ساخت و پاخت و سازشکاري»! بياوريم تا معلوم گردد آنچه گفته شد از سرِ تعصّب و غرض‌ورزي و سوءنيت نبوده است.
لنين در کتاب: «بيماري کودکانة چپ‌گرايي» چنين مي‌نويسد:
«چپ‌هاي آلماني در جزوة منتشره در فرانکفورت مي‌نويسند: (… بايد هرگونه سازشي را با احزاب ديگر… و هر گونه مانور و ساخت و پاخت را با قاطعيت تمام مردود شمرد) شگفت‌آور است که اين چپ‌ها با چنين نظرياتي چگونه حکم محکوميت قطعي بلشويسم را صادر نمي‌کنند! زيرا ممکن نيست چپ‌هاي آلماني ندانند که سراسر تاريخ بلشويسم، خواه پيش و خواه پس از انقلاب اکتبر، سرشار از موارد مانور، ساخت و پاخت با احزاب ديگر و از آن جمله با احزاب بورژوايي است»!. (کتاب بيماري کودکانة چپ‌گرايي، اثر لنين، ترجمة م. پورهرمزان، صفحة 38 و 39)
اين راه لنين و عقيدة او بود امّا محمّد پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- بگواهي تاريخ و کتب سيره در آنچه از سوي خدا بر وي نازل شده بود کمترين مداهنه و سازشکاري نمي‌کرد و اگر همةخلق با او به مخالفت برمي‌خاستند در اجراي امور شرع، به احدي اعتناء نداشت. کجا لنين با چنين کسي قابل مقايسه است که چون به او پيشنهاد مي‌کنند: «ائت بقرآن غير هذا أوبدله»!
يعني: قرآني جز اين بياور يا آنرا تغيير بده(تا به تو ايمان آوريم).
به او فرمان مي‌رسد که پاسخ دهد:
)مَا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (    (يونس: 15)
«مرا نسزد که از پيش خود قرآن را دگرگون سازم، جز آنچه که به من وحي مي‌شود چيزي را پيروي نمي‌کنم که اگر خداوندم را فرمان نبرم از عذاب روزي بزرگ بيم دارم»!.
محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- از مقامي فرمان مي‌يافت که اگر بنابر طبيعت بشري ذرّه‌اي به سازشکاري نزديک مي‌شد (نه آنکه رفتارِ سازشکارانه پيش مي‌گرفت) نهيب وحي چنين بر او بانگ مي‌زد:
)وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلا * إِذًا لأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرًا( (اسراء: 74 – 75).
«و اگر تو را ثابت نگردانده بوديم نزديک بود که به ايشان اندک تمايلي نشان دهي، در آن صورت تو را دو برابر ديگران در زندگي و مرگ از عذاب مي‌چشانديم و در برابر ما هيچ ياوري براي خود نمي‌يافتي»!.
کسي که بدينصورت تحت نظارت و مراقبت وحي بوده، خواب و خيال است اگر او را با ديگران شبيه و مانند سازيم.
اما چهارمين تفاوت اصلي، در خوي و عادات و رفتار پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- است که شرح اخلاق آن حضرت و امتياز او از ديگر مردم، نياز به کتابي جداگانه و مفصّل دارد
منبع: کتاب «خیانت در گزارش تاریخ»
نوشته: استاد مصطفی حسینی طباطبائی
———————————
پی نوشت:
[1]- لنينگراد امروز.
[2]- زندگي و آموزش لنين (از انتشارات حزب توده ايران، ارديبهشت 1349) صفحه 8.
[3]- زندگي و آموزش لنين، صفحه 9.
[4]- زندگي و آموزش لنين، صفحه 12.
[5]- تاريخ فلسفة سياسي، تأليف دکتر بهاءالدّين پازارگاد، چاپ طهران (جلد سوّم، صفحه 1006).
[6]- زندگي و آموزش لنين (از انتشارات حزب توده ايران، ارديبهشت 1349) صفحه 7.
[7]- «العقيدة و الشّريعة في الإسلام» (تعريب کتاب گلدزيهر) چاپ مصر، صفحه 12 مترجمان کتاب که سه تن از فضلاي مصرند، عبارت گلدزيهر را بدين صورت به عربي ترجمه کرده‌اند: «صار يعتبر هذه التعاليم وحيا الهيا فأصبح – باخلاصٍ – علي يقين بأنه أداة لهذا الوحي».
[8]- در اين باره به کتاب قدرتهاي جهاني در قرن بيستم اثر هاريت وارد، ترجمه جلال رضائي راد، صفحات 6 و 7 و 122 و 127 نگاه کنيد.
[9]- از ميان پيامبران بزرگ، نوح -عليه السلام- و ابراهيم -عليه السلام- را پيرواني چنداني نبود و موسى -عليه السلام- بيشتر مسئوليت نجات بني‌اسرائيل را (بدون جنگ رسمي با فرعون) به عهده گرفت و قوم او، يکتاپرست و مذهبي بودند و از فرزندان يعقوب نبي -عليه السلام- بشمار مي‌آمدند و عيسي -عليه السلام- نيز به تربيت ياراني معدود در روزگار خود موفّق شد، امّا کار محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- کاري ديگر بود، درود خداوند بر همگي آنان باد.
[10]- به صفحه 283 از کتاب «جمهور» اثر افلاطون، ترجمة فؤاد روحاني (چاپ چهارم) رجوع شود. اين کتاب بهمراه پيشنويسي از اينجانب تحت عنوان: «مقدّمه ناشر» از سوي بنگاه ترجمه و نشر کتاب بچاپ رسيده است.
[11]- به کتاب: «جهان در قرن بيستم: Gentury the World in the Tweniteth اثر: لويس. ل، اسنايدر، ترجمه دکتر محمّد ابراهيم آيتي، صفحه 232 نگاه کنيد.
[12]- تاريخ فلسفه سياسي، اثر دکتر بهاءالدين پازارگاد، جلد سوّم، صفحه 1010.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: