حلبچه سندی برای شرمندگی تاریخ

1 اوت
سوگواره ای خواهم نوشت برای اندوه خاموش مردمی تا در گوش دنیا ابدی شود، دوباره خواهم نوشت از بوی تند خردل و فلفل و آن مه آلود هوای خفگی که نفس های کودکانه و دست های مادرانه را نه به یاری که در کوتاه ترین لحظه برای مرگ خشکاند و تاریخ را میخ کوب کرد. از مظلومیت بی دفاع مردمی که صفحه صفحه در جغرافیای حلبچه، تاریخ را مبهوت کرد.
هنوز زخم هیروشیما بر دل مادر زمانه مانده بود که داغ کودک حلبچه، فریادها را در گلو بغض کرد زیرا در باور مردم این دیگر باور ناکردنی تر بود. امروز در کوچه های حلبچه گرچه صدای شادی کودکانه به گوش می آید تا زمزمه های رویش در سرزمین سوخته نوید فردایی پرشور را برای فرداییان نقاشی کند اما کودکان دیار شهیدان به یاد داشته باشند که ردپای زنان و مردان و کودکان حلبچه دیروز از یادواره ی خاطره ای می گوید که سراسر درد بود و نجواهای باد و درخت از سیاهی بی امان آن روزها می گوید. چقدر دلتنگ می شوم از نمایش آن صحنه های دهشتناک که چشم های بهت زده ی دنیا شاهد دفاع بی فرجام و تلاش بیهوده مردم برای مرگ بود. آن چشم های خشک به آسمان دوخته، آن آغوش تنگ که مادر سینه را سپر جان فرزند کرده و آن برق چشم هایی که خاموش شدند و آن شادی ها که به مرثیه پیوست.
چگونه می توان ترسیم کرد شیوه ی هراس کودکی با پاهای کوچکش برای عرض کوچه های مرگ که توان طی کردنش را نداشت و مادری که سخت کودک شیرخواره اش را به سینه می فشرد و من با دست هایی که می لرزند و این احساس مجروح که قادر به نوشتن واقعه نیست.
مرور سخت و صعب لحظه هایی که حتی تصور تجربه اش هم عذاب آور است حالی که مردم با دیوارهای زخمی و دل های مجروح هر روز مرورش می کنند و اسباب این درد نه با مرگ که با عبرت برای هر دیکتاتور می تواند درسی از احساس تلخی برای همه باشد که «مرگ پایان دیکتاتور نیست».
چگونه می توانم بنویسم از جنس اعتراض که خسته است دنیا از تولید سلاح شیمیایی مرگبار. دیگر نمی خواهیم شاهد باشیم که ترس و هراس خیمه اش بر سر دنیاست. اصرار بر نابودی کامل و خلع سلاح هسته ایست و این تنها ضامن امنیت دنیاست تا فردا در گوشه ای دیگر شاهد حلبچه ای دیگر نباشیم که تنها این قربانی کافی بود تا همه بفهمند عمق فاجعه تا کجاست؟!
اینک من خسته از نفس های آتش¬زای جنگ با بغضی گره خورده از این همه قربانی هم فریاد می شوم از سردشت تا زرده تا حلبچه تا درناهای هیروشیما تا ببارد این ضجه بر پیکر آنانی که خشم مردم را در زمین نمی فهمند و می خواهم از تمام دنیا هم صدا با من از ایران تا حلبچه تا هرکجای این دنیای زخمی که محکوم کنند که دیگر صورت گریان زنان و کودکان در لنز هیچ دوربینی به نمایش گذاشته نشود و می خواهم از کردهای دلاور هم زبان و هم کیشم که ببخشند اما فراموش نکنند و هرکدام سفیر صلح شوند با شاخه ای زیتون که دنیا سبز از رویش دوباره ی زیتون های آزادی شود.
کتایون محمودی – کرمانشاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: