بایگانی | اوت, 2010

شرارت ذاتی انسان در آئین یهود

26 اوت

می‌گویند وقتی حضرت ابراهیم بدستور خداوند، قبیلة خود را در شهر «اور» کلده به سوی سرزمین کنعان رها کرد، در پس این رهایی و هجرت باید تمثیلی از حقیقت و ماهیت ادیان توحیدی را که ابراهیم (ع) پدر آنها می‌باشد، جستجو کرد. خدا در باور انسانها تا قبل از ابراهیم (ع) خدایی است اسیر مکان، خاک، خون، نژاد، قبیله، شهر و ملت خاصی؛ اما خداوند با فرمان هجرت ابراهیم (ع) از قبیله، خاک، خون و نژاد به دنبال اثبات حقیقتی بود که این حقیقت در معرفت‌های پیشین بشر نشانی از خود نداشت.

خداوند در پی اثبات این حقیقت بود که شریعت نبوی آموزه‌هایی جهانی است و نمی‌تواند حامی یک قوم یا قبیلة خاص باشد. جدایی خدا از قبیله و نژاد، از خاک و خون در فرمانی که خداوند به حضرت ابراهیم (ع) داد، مستتر است. اگر خدای ابراهیم (ع) را خدای یک میثاق تاریخی جاودانه با بشر تلقی کنیم باید هر چه را که در جهان وجود داشته و دارد و خواهد داشت به نوعی، جزیی از تاریخ این میثاق بدانیم. مهمترین اصلی که ماهیت ادیان توحیدی را از اندیشه‌های اساطیری، طبیعت گرایانه و قراردادهای اجتماعی بشر متمایز می‌سازد این است که در میثاق خدای ادیان توحیدی با انسان، جهان به مثابة یک تاریخ تلقی می‌شود. تاریخی که نباید در پای منافع یک نژاد، قوم، قبیله، شهر یا ملت خاصی قربانی شود.
تاکید بر تاریخ جهانی در صورت‌بندی‌های دانایی ادیان توحیدی، هیچگاه به معنای حذف وجه خاص تجلی خداوند در میان قومی که افتخار پیامبری در آنها وجود دارد، نیست. اگر در مفهوم الهیات توحیدی، تجلی صفات و اسماء الهی را در تاریخ ضروری و وقایع تاریخی را نمونه‌هایی از انکشاف این صفات و اسماء تلقی کنیم، عرصة وقوع این تاریخ نمی‌تواند خارج از قوم، قبیله، ملت، نژاد و یا زبان خاصی باشد. اما، آیا وقوع آن در مکان و زمانی از تاریخ به معنای عدم رجوع آن به کل تاریخ بشری است؟ سخت‌ترین سوالی که قوم بنی اسرائیل نتوانست در نسبت بین میثاق الهی (به مثابة گشودگی صورت‌بندی دانایی بشر به جهان) با میثاق یک قوم خاص درک کند و بدان پاسخ مناسب با شأن و منزلت یک دین جهانی ارائه دهد، همین سوال است.
الهیات یهودی در طول تاریخ با قرنطینه کردن خدا در خاک، خون، نژاد و قبیله به همان اصلی برگشت که بینش اسطوره‌ای و بعدها بینش فلسفی یونان، روم و مسیحیت گرفتار آن شد. دین در قبیلة بنی اسرائیل، توانایی ترجمة جنبش‌های زمان را در تاریخی فراتر از تاریخ قوم بنی اسرائیل، از دست داد و زبان عبری نه تنها توانایی درک زمان خود را نداشت بلکه از درک زمان حال و آینده نیز عاجز بود. در صورت‌بندی‌های دانایی الهیات توحیدی قرار بود جهان به مثابة یک تاریخ تلقی شود و همه چیز در پرتو خدای احد و واحد قابل درک گردد. خدای احد و واحد اسیر مکان نبود. از خاک، خون، نژاد، قبیله و ملت جدا بود. این جدایی، خدا و دین توحیدی را بر فراز همة ملت‌ها و پیام نبوی را نقطة عطف تقابل دانایی‌های مبتنی بر مکان و زمان در تاریخ قرار می‌داد. اما خدای بنی‌اسرائیل خدای مکان و خدای قوم و نژاد خاص بود. خدایی که منتسب به قوم خاصی باشد قادر به تباهی و نابودی قوم خود نیست. حتی اگر این قوم شقی ترین و شرورترین قوم روی زمین باشد و این شرارت بارها از زبان پیامبران این قوم تقبیح شده باشد.
براساس روایت‌های توراتی، با وجودی که قوم بنی اسرائیل بارها از ناحیة خداوند، قوم نافرمان، سرکش، متکبر، خون‌ریز و لجوج معرفی شده است اما باز هم چنین قومی مورد حمایت خدای خود است. خدایان منتسب به قوم و قبیله و شهر باید دارای چنین خصلتی باشند. آنها در همه حال باید حافظ منافع قوم خود باشند. چون نابودی قوم مترادف با نابودی خدای قوم است. همسازی الهیات یهودی با فلسفة یونان را باید در همین اندیشه جستجو کرد. خدای یهودی مانند فلسفة یونانی وجودی «تراژیک» دارد. زیرا مانند خدایان «المپ» یونان ،خدای آنها نیز خدای مکان است و در جوار قوم خود به نبرد با دیگر اقوام می‌آید. الهیات بنی اسرائیل مانند قوم بنی اسرائیل مقهور.قانون «تراژیک» زایش و زوال شد. قانون «تراژیک» وجود مکانمند بود. در حالیکه الهیات توحیدی بدنبال معرفتی تغییر ناپذیر و خارج از مدار زایش و زوال یعنی چیزی ورای «تراژدی» بود تا به طبیعت بی‌روح، روح ببخشد. اما قدرت مکان در ذهن و وجود قوم بنی‌اسرائیل قدرتی فائق بود.
همه چیز در سرزمین موعود و شهر اورشلیم به عنوان شهر آسمانی خلاصه می‌شد. همانطوری که همه چیز یونان نیز در کوه المپ مقر خدایان و شهر (پولیس) رقم می‌خورد. الهیات یهودی مانند فلسفه یونان، محصور در مکان و معطوف به شهر شد. تاریخ یهود بر مبنای الهیات بجا مانده از یهودیان و نوشته های توراتی و تلمودی، نشان می‌دهد که هیچ یک از پیامبران یهودی تمایلی به گسست از مکان نداشتند. چنین تمایلی مغایر با مفهوم الهیات توحیدی بود. همانطوری که در «تراژدی» کیهان شناسی یونان، زمان مقهور مکان است در «تراژدی» کیهان شناختی یهودی نیز مکان، زمان را می‌بلعد.
خدای زمان خدای تاریخ بود. خدایی که در تاریخ به سوی غایتی انجامین می‌کوشید. تاریخ هدفی دارد و به سمت وسوی مشخصی می رود ودراین حرکت پیوسته چیزی تازه در آن و از رهگذر آن باید آفریده شود. تاریخ در الهیات توحیدی تاریخ جهانی است. تاریخ شهریا ملت یا قبیله و قوم نیست. در تاریخ جهانی ادیان، محدوده‌های مکان و مرزهای بین ملت‌ها نفی می‌شود. همه ملتها و همه انسانها باید آمرزیده شوند و به رستگاری برسند. یکتاپرستی ادیان توحیدی، یکتاپرستی عدالت است چون به همه انسانها نظر دارد نه به انسان خاصی، در حالیکه خدایان مکان بالضروره عدالت را تباه می‌کنند. دعوی بی‌حد و حصر هر خدای مکانمندی به ناگزیر با دعوی نامحدود خدای مکانمند دیگر در تضاد است. تضاد خدایان در آسمان، تضاد انسانها را در زمین دامن می‌زند. ارادة معطوف به قدرت یک گروه یا قوم و قبیله یا شهر برای قوم، قبیله و شهر دیگر عدالت به همراه نخواهد آورد. این مشکلی بودکه هم الهیات یهودی گرفتار آن شد و هم فلسفة یونانی.
وجوه مشترک توحید فلسفی متفکران یونانی و توحید دینی پیامبران یهود را باید در نگاه آنها به عالم و آدم دید.دین که آمده بود تنها راه نجات انسانها باشد اسیر جهالت‌ها و نفع‌پرستی‌های انسان شد. خدای الهیات یهودی مانند خدای فیلسوفان یونانی شد. خدایی است که پیوسته با قوم خود و اقوام دیگر در جدال و جنجال بسر می‌برد. تفاوت خدای پیامبران با خدای فیلسوفان در این بود که خدای پیامبران را همه‌ی انسانها می‌توانستند به دعا خوانند درحالیکه خدای فیلسوفان یونانی خدای جنگ و خونریزی و دشمنی با انسانها بودند. آنها فقط منافع قوم خود را تامین می‌کردند وبه آنها یاری می دادند و با منافع اقوام دیگر نه تنها نسبتی نداشتند بلکه بر علیه آنها قیام نیز می‌کردند.
غایت هستی آدمی در اندیشة فیلسوفان، غایت مقام شهرونداست در حالیکه غایت هستی آدمی در الهیات توحیدی غایت در مقام انسان است. همه کمالات عملی انسان در مقام شهروند در ارتباط با زندگی اجتماعی ارزش می‌یابد و غایت هستی آدمی فقط به عنوان عضوی از جامعه باید منطبق با شد. در حالیکه در اندیشة مذهبی فردیت فرد چندان مطرح نیست یعنی مسایل جامعه از دیدگاه فردی وشخصی  نگریسته نمی‌شود. بلکه چشم انداز مذهب یک چشم انداز اجتماعی است که در آن نه فرد محو می‌گردد و نه جامعه که موطن اصلی و محل استقرار فرد است ،از بین می‌رود.
دین جامه‌ای بود که بشر در برابر بدویت به تن کرد. در بدویت یا وضع طبیعی نه اخلاقی وجود دارد و نه قانونی. هیچ چیزاز بشر حمایت نمی‌کند و هیچ پوششی برای بشر نیست. انسان در بدویت برهنة محض است. چیزی ندارد که او را پوشش دهد. دین پوششی است برای انسان برهنة بدوی. شاید یکی از تمثیل‌های زیبای متون مقدس در عریان شدن انسان به خاطر گناه این باشد که آدمی وقتی گناه می‌کند چون دین او از دست می‌رود برهنه می‌شود. یعنی پوشش خود را از دست داده و بدوی می‌شود.
بر اساس جهان بینی کتاب مقدس عهدعتیق،  یهودیان از ابتدا استعداد سازگاری با جهان را از دست دادند. زیرا جهان بینی یهودیت، جهان بینی قوم و قبیله گردید. آرمان قوم و قبیله استعدادی ویژه ای برای تبدیل شدن به آرمان انسان برای همة جهان را نداشت. نبودن آرمان در چنین جهانی به منزلة هیچ انگاری بود و هیچ انگاری دو بازتاب خطرناک داشت که این دو بازتاب را در آموزه‌های کلبیان، اپیکوریان و رواقیان مشاهده می‌کنیم. یکی بریدن از جهان و نفی جهان در عمل و دیگر درنده خویی. یهود از ابتدای تاریخ پیدایش خود همه حقایق هستی را در منافع قشر خاصی از قوم بنی اسرائیل قربانی می کند بنابر این درنده خویی ، توطئه گری  و جنگ با اقوام و ملت های دیگر یکی از شاخصه های این قوم تابه امروز می گردد .
در تاریخ به ندرت جنگی را سراغ داریم که دستی از فرزندان بنی اسرائیل در آن نباشد . تورات بجا مانده از یهود، در اغلب کتاب های عهد عتیق، خشونت طلبی و تمایل فرزندان بنی اسرائیل به خونریزی و تجاوز به اقوام دیگر را نشان می دهد . دروغ گویی ، تحریف تاریخ ، قلب حقایق ، حقه بازی ، فریب ، فساد در زمین و صدور دستور کشتار های دستجمعی به بهانه های واهی، عمومی ترین خصلت هایی است که فرزندان بنی اسرائیل به پیامبران الهی نسبت می دهند و بر خود می بالند که تنها قومی هستند که دارای چنین ویژگی هایی میباشند .
افراط در نژاد پرستی مهمترین ویژگی های نسل اسحاق است که تورات در بالیدن بر آن تردیدی به خود راه نمی دهد. هاجر همسر حضرت ابراهیم در سراسر تورات به عنوان کنیز مصری تحقیر می شود . حضرت اسماعیل به عنوان اولین فرزند ابراهیم و اصلی ترین مصداق لطف خداوند به فرزندان ابراهیم ، در تورات، وحشی و خارج از تمدن معرفی می شود . همه چیز باید قربانی نسل اسحاق شود تا یهودیان بجا مانده از این نسل سرور عالمیان معرفی شوند و خشونت طلبی آنها در کشتار اقوام دیگر توجیه گردد.
درکتاب پیدایش جنگ طلبی نسل اسحاق به اسماعیل و فرزندان او نسبت داده می شود.( پیدایش12- 15) حضرت یعقوب برادر خود عیسو را فریب می دهد تا حق نخست زادگی را از او بخرد و در نزد پدر محبوب گردد و وارث او در زمین شود. (پیدایش 19-34 ) در کتاب خروج خداوند به قوم بنی اسرائیل بشارت می دهد اگر به هر سرزمینی هجوم برند خداوند ترس را بر مردمان آن سرزمین مستولی خواهد کرد وآنها را پیروز خواهد گرداند . قوم بنی اسرائیل با چنین توهمی که آنرا وعده الهی می پنداشتند مرز تجاوز طلبی های خود را از دریای سرخ تا کرانه فلسطین و از صحرای جنوب تا رود فرات و از وادی صهیون تا جولانگاه استر در ایران قرار دادند و ساکنان این سرزمین را در طول سالیان متمادی از دم تیغ جهالت ، شرارت و خشونت طلبی های خود گزراندند.( خروج 20-32) غارت گری و جنایاتی که در تورات به حضرت داود نسبت داده می شود آنقدر شرم آور است که نمی توان بازگو کرد.( اول سموئیل  27: 1- 12 و دوم سموئیل 3: 13-15 و 8 : 1-17 و…) بدستور استر زن خشایار شاه و عموی او مردخای در روز سیزده ماه ادار 75000 ایرانی بیگناه به توهم اینکه هامان وزیر خشایار شاه بر علیه یهودیان توطئه می کرد ، بدست یهودیان کشته شدند وهزاران نفر بی خانمان گردیدند . این در حالی بود که ایرانیان سالها از یهودیانی که توسط کوروش از دست بخت النصر بابلی نجات یافته بودند پذیرایی کردند. اما آنها حتی حرمت میزبانی ایرانی ها را پاس نداشتند و تنها به توهم توطئه یک وزیر اینهمه انسان بیگناه را کشتند و این روز کشتار را یکی از روزهای جشن مذهبی خود تحت عنوان چشن پوریم قرار دادند.( کتاب استر ، 9 : 1- 32 )
همه جنایت های تاریخی قوم بنی اسرائیل  که از تکرار آن در بند بند کتاب های تورات ابایی ندارند ناشی از آن بود که یهود بر اساس آموزه های دینی خود ، ستیز با عقل را مهمترین ویژگی در بنیادهای متون توراتی می دانست . چگونه امکان دارد قومی عقل گریز و عدالت ستیز ، تاریخ را به جنایات ضد بشری خود آلوده نسازد؟
الهیات یهودی برای اینکه توحید خویش را حفظ نماید در نگارش تورات، شریعت را بر عقل و اندیشه مقدم می‌دارد. چنین تقدمی بنیاد الهیات یهودی را به عنوان الهیات جهانی و الهیات انسانی  از هم می‌پاشد. حتی تفسیرهای رمزی تورات توسط متألهینی چون فیلون یهودی در قرن اول میلادی، که آدم را به عقل، حوا را به حس و مار فریبنده را به لذت تأویل نمود و محتوای تورات را هم سیر نفس به سوی خداوند دانست. سودی در تمایل جهانی به مذهب یهود نداشت. خدای یهودیت هیچ شباهتی به خدای جهانی ندارد. خدایی که فقط افراد یک ملت یا قومی را هدایت می‌کند، خدا نیست. بلکه ساخته وپرداختة ذهن افراد همان قوم است. یعنی افراد ملتی هر جوری باشند خدایشان هم همانطور است. قوم وحشی به خدای وحشی ایمان دارند و قوم متمدن به خدای تمدن … بلکه صفات و فضایل و کمال عالی خدای هر جامعه ای ناشی از صفات افراد همان جامعه است. خدای چنین جامعه‌ای قبل از آنکه پیشرو افراد اجتماع باشد بدنبال آنها راه می‌سپارد. در چنین الهیاتی مردم از هیچ خدایی پیروی نمی‌کنند بلکه خدا است که مقاصد آنها را تامین می‌نماید. الهیات یهودی دارای چنین خدایی است . برتری نژادی، تضاد دین و دانش، روحیه دنیاگرایی، تمایلات سرزمینی و از همه مهمتر، دیدگاه تاریخی غرب در مفهوم پیشرفت تاریخی که ناظر به عصر زرین در آینده تاریخ است، میراث باورهای یهودی برای جهان غرب است. بنابراین فهم بنیادهای دین یهود به نوعی فهم مبانی اخلاقی و تاریخی دنیای غرب نیز به حساب می‌آید. حکمت آرمانی دنیای جدید غرب، پیوند ناگسستنی با آرمانهای یونانی ـ رومی و یهودی ـ مسیحی دارد.
روایت‌های تورات از همان ابتدا معرفت دینی را با پرسش جانکاهی روبرو می‌سازد. خداوند عالم، از چه روی به شروفساد و رنج و گناه امکان وجود داده و در طرحی که برای عالم هستی درانداخته چه گستره‌ای برای ارادة مختار آدمی جهت درک جهان پیرامونی قایل شده است؟ شناخت مشیت الهی و هماهنگی با این مشیت برای وفای به عهدی که بین خدا و ذریة ابراهیم بسته شد نه تنها جزء تفکیک ناپذیر جهان بینی بنی اسرائیل و جایگاه آدمی در این جهان بینی  است، بلکه نقش و اقتدار علمای یهودی را نیز توجیه می‌کند. آنها سخت کوشیدند تا تعالیم خود را از یک سو در برابر تقدیر گرایی و از سوی دیگر در برابر اعتماد به آزادی مطلق اراده آدمی بخاطر عهدی که با خدا بسته است، تحکیم بخشند. تلمود نمونة عینی نقش و اقتدار علمای یهود است. این کتاب که آمیزه‌ای از زبان آرامی و عبری است نقش بزرگی را در هماهنگی یهودیت با مشیت الهی در عصر پراکندگی و آوارگی در سرزمین بابل و فلسطین ایفا می‌کند. مباحث این اثر به گونه‌ای تفسیر می‌شود که گویی همه این آوارگی‌ها به مثابة سفری است که هدفی جز رودررویی با یهوه ندارد. همة مصائب بشر دیدن یار است. حتی افلاطون هم همة مصائب را دیدن «مثل» می‌دانست.
تلمود مفهوم همسازی مشیت الهی و مقدرات را به گونه‌ای تفسیر می‌کند که همه اعمال قوم یهود، مقدس جلوه می‌کند. حتی سرکردة قنات‌ها و چاه‌ها اعمالشان مقدس نشان داده می‌شود. آزادی عمل یک یهودی در نسبت به مشیت الهی نتایج خوبی برای مفهوم امر قدسی در همان ابتدای ظهور ادیان توحیدی به همراه ندارد. یهودیان با این فتاوی حتی بدترین و شرارت آمیز ترین  اخلاق و اعمال خود را در هاله‌ای از قدسیت توجیه می‌کردند. ایمان یهودی هیچ‌گاه مبتنی بر عقلانیت او نیست، بلکه وابسته به عمل اوست. این اعتقاد مطلقاً حوزة عمل را از حوزة ایمان و نظر جدا کرد و نتایج زیانباری برای معرفت سیاسی و زندگی اجتماعی به ارمغان آورد.
در تلمود می خوانیم «تحقیق و پژوهش اصل کار نیست بلکه عمل مهم است.»[1]
منع از پژوهش و تحقیق در رسمی ترین متون مقدس یهودی ایمان این قوم را تا سطحی ترین عمل یک فرد تنزل می دهد. اتصال ایمان به عمل فردی که امروزه تجلی در فلسفه عمل گرایی (پراگماتیسم) نظام سرمایه داری غرب دارد به مثابه صوتی و تصویری دیدن امور و ملموس و محسوس کردن قضایا است . این نگاه تفضیلی و جزیی به هستی، معرفت را تا سطح شناخت رنگها و طرح ها و سایر نمودهای صوتی و تصویری تنزل می دهد.[2]
پرسیده اند چرا داستان آفرینش جهان با حرف الف که اولین حرف الفبای عبری است شروع نشده، بلکه با دومین حرف «بت beth» آغاز گشته است؟ پاسخ داده شده است، همچنان که حرف «بت» از سه جهت بسته و فقط از طرف جلو باز است، همانطور مجاز نیستی تحقیق کنی که در بالا چیست، در پایین چه می گذرد، قبل از آفرینش عالم چه بوده است و بعد از انهدام جهان چه خواهد شد. بلکه فقط اجازه داری که درباره آنچه که بعد از خلقت عالم روی داده است تحقیق کنی.[3]
می بینیم که رابطه یهود با جهان پیرامونی مبتنی به عمل فرد قبل از تفکر و تحقیق است و همه اینها متصل به میثاقی است که این قوم تصور می کند خداوند فقط از آنها اخذ کرده است. این میثاق باعث شده که از نظر یهودیان افراطی سکنة زمین به دو قسمت تقسیم شود: 1- اسرائیل 2- سایر ملل. یهودیان به این اصل اساسی معتقدند که اسرائیل قوم برگزیده الهی است. ذات قدوس مبارک به ملت اسرائیل چنین فرمود: من خدای همه عالم هستم، لکن نامم را فقط بر شما نهاده ام. مرا خدای بت پرستان نمی خوانند، بلکه به عنوان خدای اسرائیل شناخته شده ام.[4]
اگر من ملت اسرائیل را به حال خود بگذارم، در میان سایر ملل جهان محو خواهند شد. پس اینک من نام اعظم خود را بر آنها می نهم تا آنکه ایشان زنده باقی بمانند.
مسئولیت اصلی اسرائیل: نگهبانی از الهام الهی یعنی تورات است. از آنجا که مقصود از آفرینش جهان این بوده است که نام خداوند به وسیله تورات تجلیل شود و نیز چنین مقدر شده بود که ملت اسرائیل تورات را دریافت دارد. بنابراین پیش از آفرینش جهان مشیت الهی بر این تعلق گرفته بود که اسرائیل را به وجود آورد.[5]
پذیرش دین وحیانی مستلزم تغییراتی در ذهنیت افراد بود تا بتوانند تصویر کیهانی جدید یا الگوی تازه ای را که از عالم و آدم ارائه می شود ، درک کنند. موضوعاتی چون مشیت الهی، اختیار، آزادی بشر، شریعت و قدرت بشری نشان می دهد که این مسایل چندان ساده و سر راست نیستند. با ظهور ادیان توحیدی یک مسئله بزرگ مطرح شد و آن اینکه تاریخ دنیا زیر نظارت نوعی مشیت خیرخواهانه تحول می یابد. اما یهودیت این مشیت خیرخواهانه را فقط در نسبت با قوم اسرائیل تفسیر می کرد. معرفت توحیدی در دین یهود معرفت مبتنی بر سعادت و رستگاری یک قوم و قبیله تفسیر می شد. دنیا بر اساس این معرفت به دو بخش تقسیم شد. قبیله کوچکی بنام اسرائیل که تعلق به مشیت الهی داشت و در مسیر رستگاری بود و اقوام و ملت های بزرگی که در فرآیند این مشیت باید مغلوب و نابود می شدند.
چنین تفسیری از دین توحیدی که خدای آن بی تردید باید خدای عالم و آدم می شد چندان مطبوع نبود و شاید این اولین ظالمی بود که نسبت به ادیان توحیدی اتفاق افتاد و این ظلم را هم بنی اسرائیل مرتکب شد. تعیین بنی اسرائیل به عنوان قوم برگزیده و محبوب پروردگار هیچ دلیل عقلی و تاریخی نداشت. کاهنان یهودی از همان ابتدا با بستن باب تفکر و تحقیق راه پرسش از دلیل این گزینش را بستند و برای اینکه این نسبت به خداوند داده نشود که اشخاص فاقد لیاقت و شایستگی، شرور و فتنه انگیز  را که سراسر تاریخ آنها مملو از نافرمانی، خشونت طلبی، کشتار پیامبران الهی، فساد، شرک و بت پرستی و غیره است، مورد توجه و لطف خود قرار می دهد. روایت شده که قبول تورات به همه ملت های جهان پیشنهاد شد، لکن تنها قوم اسرائیل حاضر به پذیرفتن آن شدند.[6] اما هیچگاه عصبیت فقدان پژوهش اجازه نداد که پرسیده شود اگر خداوند تورات را قبل از آفرینش خلق کرد[7] و اگر تورات همین است که الان وجود دارد. این متن که فقط در تمجید تیرة خاصی از فرزندان حضرت ابراهیم است که خداوند عهد خود را برای رستگاری فقط به آنان اختصاص داده است. اگر این گزینش قبل از آفرینش در تورات آمده است دیگر عرضه چیزی که از قبل انتخاب شده به ملت‌های دیگر چه معنی دارد؟!
تورات موجود ، حتی میان فرزندان بنی اسرائیل نیز تفاوت قایل است. در کتاب پیدایش خداوند تورات را فقط به فرزندان عیسو پسر اسحاق و بنی عموم و «مموآو» نشان داد.[8] یهودیان ظاهراً قبایل بنی اسرائیل را مترادف همة دنیا تلقی کردند. با این تفاصیل حتی اگر بپذیریم که این روایات ساخته ذهن یهودیان متعصب نیست باز هم عرضة چیزی که از قبل سروری عالم را برای تیرة خاصی از فرزندان اسحاق خواسته باشد و بقیه فرزندان را قاتل، زناکار، بت پرست، دیوانه و وحشی و غیره معرفی می‌کند، مسلم است که مورد پذیرش قرار نخواهد گرفت و خدای چنین قومی که پیامبرانش را متلون، دم دمی مزاج، خرافاتی، آدم کش، تشنه قدرت، دروغگو و غیره معرفی می‌کند، پذیرفته نشود.
مداخلة خداوند در تاریخ به سود قوم بنی اسرائیل براساس روایت‌های یهودی، آنطور که انتظار می‌رفت عمیق‌ترین سوالات فلسفی و تاریخی را که ادیان توحیدی و قهرمان آن حضرت ابراهیم آمده بود در مقابل جهان شرک آلود و بت پرست و اسطوره‌گرای دوران طرح کند، با مشکل مواجهه کرد و آن اصل اختیار، کرامت و آزادی بشر را در مقابل بت‌های عینی وذهنی، آنچنان در تمایلات نفسانی یک قوم که هیچ مزیتی نسبت به اقوام دیگر نداشتند ،محدود کرد که جایی برای تجلی جهانی خداوند باقی نمی‌گذاشت.
این اندیشه که خداوند به قصد خیر در دنیای طبیعی، در تاریخ و در عرصه زمان به مداخله می‌پردازد و این که زمان نیز به موقع خود به پایان خواهد رسید، قابل توجیه بود. اما اینکه چرا این دخالت‌ها فقط به نفع قوم خاصی باید صورت پذیرد؟ توجیه بردار نبود.
یهودیت دینی بود که بنیاد اصلی‌اش بر خلقت انسان به صورت خدا قرار داشت. اما این تناقض که به موجب آن خود خالق بین موجودی را که به صورت خود خلق کرده تفاوت و تبعیض قایل می‌شود و از میان همة این موجوداتی که به نام انسان نامیده است فقط یک قوم را ارج و قرب می‌نهد، هیچگاه نتوانست در الهیات یهودی و بازی‌های کلامی آن حل شود.
الهیات یهودی استعداد میثاق الهی و درک جهان پیرامونی خود را براساس این میثاق نداشت. اعتقاد به مداخله‌های ذات باریتعالی در تاریخ، نفس مفهوم زمان را نیز دگرگون می‌ساخت و عدالت، علم و حقانیت خداوند را مخدوش می‌کرد. یهودیت براساس تفسیر خود از عهد خداوند، نمی‌توانست این مشکلات را حل کند. این الهیات حتی نتوانست نقش انسان را در دنیای مادی در چارچوب زمانی و مکانی کاملاً سازمان یافته تفسیر کند.
وعده خداوند به ابراهیم که او و ذریه‌اش را سرور عالمیان کند هیچگاه دور از حقیقت نبود. همانطوری که می‌بینیم جهانی شدن سه دین توحیدی ابراهیمی یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام جلوه‌ای از تجلی وعده الهی است. پیامبران این سه دین توحیدی به گواهی تاریخ از فرزندان ابراهیم هستند. اما یهودیت، یهوه آن خدای خیر را به اندازه‌ای آشتی‌ناپذیر و سرسخت نشان داد که تنها بوسیلة یک قربانی انسانی رام می‌شد.
خدای یهودیت یک موجود پر از تناقض است. خدایی است که در حالات خود قایل به میانه‌روی نبوده و درست از همین بی‌اعتدالی خود رنج می‌برد. خدایی است که خودش اقرار می‌کند از خشم و حسد در آزار است و در وجود او تیزبینی و دانش با بی‌فکری و نادانی همراه است. مهربانی با سنگدلی و نیروی آفریدن با انگیزه ویران کردن، همه چیز در وجود این خدا موجود است. انگار خدای یهودیت دارای وجدان و تفکر نیست.
خدایی که یهودیت در تورات معرفی می‌کند خدایی است که با معرفت و دانش هیچ نسبتی ندارد. این خدا نمی‌تواند با اقوام دیگر رابطه برقرار کند و رحمت واسعة خود را فقط به قوم کوچکی عطا می‌کند که این قوم هم حتی توجهی به اجرای دستورات این خدا ندارد و پیوسته نافرمانی کرده به پرستش بت‌ها و گوساله‌ها برمی‌گردد.
بدیهی است وقتی چنین تصویری از خدا به فرزندان بنی اسرائیل در غرب منتقل می‌شود. این خدا بیان فی نفسه حقیقت نیست. بلکه هزاران توصیف شاعرانة متعالی‌ترین ارزشها در انسان‌گرایی است. چنین خدایی بازگوکننده تجربه‌ای است درونی و شکل گرفته در متن تاریخ … تصور ذهنی این خدا زادة وجود یک ساخت اجتماعی ـ سیاسی می‌شود که در آن رئیس قبیله یا پادشاه، قدرت فوق‌العاده‌ای در جامعه داشته، در نتیجه ارزش متعالی در مفهوم آفرینی با قدرت عالی جامعه یکی شده است.
تأکید کتاب مقدس و اندیشه مذهبی یهودیت بر محور معرفت و شناخت خدای متعال نیست بلکه تقلید از خداست. چون دست بشر از ساحت قدسی او دور است پس این تقلید با دست یازیدن به خط سیر رهروان راستین زندگی که «هالاخا» یا شریعت نامیده می‌شوند، دنبال می‌گردد . هالاخا یعنی راهی که در آن ره می‌پیمایند. یعنی راهی که رهرو دارد. در این خدا جایی برای رشد ملت‌های دیگر وجود ندارد. در فرآیند رشد و تکامل تاریخی خدای قوم بنی‌اسرائیل، خدا در قالب یک فرمانروای مطلق ظاهر می‌شود که انسان و طبیعت ساخته اوست و اگر از ساخته‌های خود خشنود نباشد آنها را نابود می‌کند.
در مرحلة بعدی انسان رقیب بالقوه خدا می‌شود. اگر انسان از درخت دانش و زندگانی میوه می‌خورد همانند خدایان می‌شد. میوة درخت دانش به انسان عقل خدایی می‌داد و میوه درخت زندگانی به او جاودانگی خدا را هدیه می‌کرد.[9]
وقتی به تشویق آن مار آدم و حوا از درخت دانش، میوه خوردند نخستین قدم را برای خدایی شدن برداشتند و مانده بود قدم دوم که خوردن میوة درخت زندگانی بود. خدای بنی اسرائیل در اوج اقتدار هراسان می‌شود. به فرشتگان ندا می‌دهد بهوش باشید که انسان با آگاهی بر نیکی و بدی همانند ما گشته است. نگذارید دست به میوة درخت زندگانی دراز کند که برای همیشه جاودان خواهد ماند.
همسانی خدا و انسان و تناقض شرارت ذاتی انسان در آئین یهود
وقتی خدای احد و واحد در میثاق با ابراهیم (ع) بعنوان خدایی که ناظر بر همه‌ی اعمال انسان و خالق هستی است ، وارد عرصة تاریخ شد همه دانستند که این خدا از جنس خدایان اسطوره‌ای اقوام باستانی نیست. تفاوت اساسی بین یهوه و زئوس یا ژوپیتر تفاوت در نگاه به عالم و آدم بود. زئوس آن پدر حاکم بر کل جهان خیرخواهانه و گویی بی‌طرفانه می‌گذاشت امور عالم در خط سیر عادی خود جاری شود و فقط کسانی را کیفر می‌داد که مرتکب بی‌نظمی شوند. او با اخلاقیات کاری نداشت بلکه صرفاً به حکم غریزه حکومت می‌کرد، از افراد بشر بیش از این نمی‌خواست که قربانیهایی را که حق او بود نثارش کنند و با افراد بشر هم هیچ کاری نداشت زیرا برای آنها نقشه‌ای نداشت. زئوس پدر، بی‌شک یک هیکل بود نه یک شخصیت … ولی یهوه برعکس به آدمیزاده علاقه داشت و افراد بشر برای او کمال اهمیت را داشتند.
یهوه انسان را شبیه خود ساخت بود تا بر حیوانات زمین و ماهیان دریا و پرندگان آسمان فرمانروایی کند.[10]  انسان برای یهوه همان ارزشی را داشت که خدایان المپ برای زئوس داشتند. زئوس از طریق هرمس، هرا، آتنه، پرومته و … امور زمین را فرمانروایی می‌کرد. اما همة این مسئولیت‌ها در میثاق خدا با ابراهیم به دوش انسان افتاد.
در حقیقت آرزوی اسطوره‌ای انسان در رسیدن به مقام خدایی و همانندی با خدا و راه‌یابی به آسمان‌ها در آموزه‌های وحیانی تورات برآورده می‌شود. ظاهر روایت‌های توراتی به گونه‌ای است که با بستن عهد بین خدا با انسان، خدا دست از فرمانروایی مطلق برمی‌دارد. او و انسان بر اساس یک پیمان با هم شریک می‌شوند. خداوند از قالب یک فرمانروای مطلق به شکل یک سلطانی درمی‌آید که اختیارات محدودی دارد. همانند انسان او نیز پایبند قانون اساسی است. خدای آزاد و خودکامة اسطوره‌های بین النهرینی، مصری و یونانی در تورات آزادی و خودکامگی خود را از دست داده و بنا به همان اصول و قوانین پیمان، انسان آزادی پیکار، مخالفت، چون و چرا کردن، سرپیچی از دستورات، برهم زدن نظم عمومی و بسیاری از چیزهای دیگر را بدست می‌آورد.
براساس چنین تفسیری از انسان است که پاره‌ای از محققین غربی معتقدند که تفسیری که در تورات از انسان ارائه می‌شود نوعی انسان‌گرایی بنیادی است. «اومانیسم رادیکالی» که بر یگانگی تبار آدمی، بر گنجایش آدمی برای شکوفا ساختن نیروهای خود و رسیدن به هماهنگی درونی و برقراری یک دنیای آشتی پای می‌فشارد. اریک فروم می‌گوید: «من با اومانیسم رادیکال به فلسفه‌ای جهانی اشاره می‌کنم … که هدف آدمی را آزادگی کامل می‌داند و این دستیابی به واقعیت از ورای افسانه‌ها و اوهام را القاء می‌کند. از آن گذشته «اومانیسم رادیکال» القا کنندة گرایشی شک‌آمیز در بکار بردن زور است. دقیقاً به این دلیل که در طول تاریخ بشر، همواره زور موجد ترس بوده و هنوز هم هست. زور سبب گشته که انسان آماده پذیرفتن افسانه به جای واقعیت و اوهام به جای حقیقت شود. زور آدمی را از بدست آوردن آزادگی ناتوان ساخته و شعور و احساسات او را تباه کرد.»
انسان اسطوره‌ای بین النهرینی، مصری و یونانی گرفتار چنین شرایطی بودند. اما انسانی که ادیان توحیدی معرفی می‌کنند انسان آزاده از هرگونه زور و احساسات تباه شده است. او حق مخالفت، سرکشی و سرپیچی از فرامین را دارد. اگر چه بطور طبیعی برای این نافرمانی‌ها مجازات می‌شود اما این حق از او گرفته نشده است. در حالیکه انسان طبیعی یونانی و انسان‌های بی‌ارزش اساطیری در مقابل خدایان چنین حقی را دارا نبودند.
در کتاب حزقیال نبی گفته می‌شود «ای انسان خاکی من تو را نزد بنی‌اسرائیل می‌فرستم. نزد قومی یاغی که علیه من طغیان کرده‌اند. ایشان و پدرانشان همواره نسبت به من گناه ورزیده‌اند. آنان قومی هستند سنگدل و سرکش.»[11]
انسان توراتی انسانی است که جسارت یاغی شدن و طغیان علیه خدا را دارد. سنگدلی و سرکشی صفت خدایان اسطوره‌های بین‌النهرینی، مصری و یونانی بود. اما این صفت در تورات به انسانی عطا می‌شد که صورت خدایان دارد. حق سرکشی، طغیان، سرپیچی، نافرمانی، یاغی‌گری برای انسان در اساطیر وجود ندارد. اما می‌بینیم که در آموزه‌های وحیانی تورات این حق به انسان داده می‌شود.انسان عهد عتیق بالقوه خداست و شاید برای همین احساسی که دارد، با خدا که در اوج اقتدار است به مبارزه برمی‌خیزد و از قوانین و فرامین او سرپیچی می‌کند. او خودآگاهی به این اقتدار دارد. کتاب پیدایش تورات، در همان آیات اول این خودآگاهی را ثمرة خوردن میوة درخت شناخت نیک و بد می‌داند.
و به او گفت: از همة میوه‌های درختان باغ بخور، بجز میوة درخت شناخت نیک و بد، زیرا اگر از میوة آن بخوری، مطمئن باش خواهی مرد.[12] البته تدوین کنندگان تورات معلوم نمی‌کنند که خوردن میوة درخت شناخت نیک و بد چه سنخیتی با از دست رفتن جاودانگی انسان دارد.
معرفت از جنبة عقلی قاعدتاً حیات‌بخش است نه مرگ‌آور. اما صرفنظر از اینگونه تناقضات که در متون عهد عتیق فراوان وجود دارد و به نوعی نشان دهندة دخالت دست بشری در تدوین کتاب مقدس است، جسارت خوردن چنین میوه‌ای علیرغم فرامین الهی، نشان از نوعی خودآگاهی انسانی و میل به سرپیچی و نافرمانی که نشانی از ذات این خودآگاهی است ، دارد. بشر مبتنی بر نوعی معرفت به وسوسه مار دل می‌بازد و اختیار از کف می‌دهد. میوه ممنوعه بیش از آنکه نشان از خرد و دانش داشته باشد بیانگر جهل انسان به حقیقت وجودی خود اوست. انسان با همه‌ی لاف زنیهایش می‌دانست که از خاک و به صورت خداوند آفریده شده و آفریدة او هم قادر متعال است. به گفته تورات او جز بر خداوند، بر همة حیوانات زمین و ماهیان دریا و پرندگان آسمان فرمانروایی داشت. در باغی زندگی می‌کرد که خداوند انواع درختان زیبا در آن باغ را رویانید تا میوه‌های خوش طعم دهد.[13]  انسان از همه‌ی نعمت‌هایی که یک موجود خاکی و زمینی استعداد داشتن آنرا داشت هم افزونتر برخوردار بود. اما چه چیزی او را به خطا انداخت؟ میل به دانش و معرفت یا میل به حرص و طمع و پندار؟ همسانی انسان با خدا و جانشینی او در زمین برای فرمانروایی بر موجودات زمینی، زیرزمینی و آسمانی، با دانش و معرفتی که تورات مدعی است بشر قبل ازخوردن میوة شناخت نیک و بد فاقد آن بود سازگاری ندارد. بدترین حالت تشبیه آفرینش انسان به همانندی خدا ، تشبیه صورت است که چنین تشبیهی شرک می‌باشد. خدا صورتی در ظاهر ندارد که انسان شبیه به آن ساخته شود. پس از جنبة عقلی راهی نمی‌داند مگر اینکه این شباهت را شباهت سیرت تعریف کنیم. سیرت الهی علم، معرفت، قدرت و راهبری است که تورات اعتراف می‌کند همة اینها را انسان داراست. بنابراین میوة ممنوعه نمی‌تواند در تفسیر ادیان توحیدی که موجب هبوط انسان از مقام همسانی خدایی شد، میوه معرفت و دانش و شناخت نیک و بد باشد. چون دانش ذات وجود حق تعالی است و انسان برای تشبیه با خدا و فرمانروایی بر موجودات او نیاز به شناخت نیک و بد داشت. چگونه امکان دارد خداوند مقام والای جانشینی خود را در زمین به انسان بدهد اما معرفت شناخت نیک و بد را که اقتضای این جانشینی است به انسان ندهد. پس انسان چگونه باید در زمین فرماندهی  می‌کرد و این چه مقامی بود که به او داده شد؟!
هبوط انسان از مقام همانندی خدایی و خلیفه الهی، هبوط از معرفت و دانش و شناخت نیک و بد به جهل و وسوسه و پندارهای نفسانی و هبوط به حرص و طمع بود و این از ظاهر و باطن همه‌ی روایت‌های توحیدی استنباط می‌شود. بنابراین گردنکشی انسان در مقابل خدا نه انگیزه تفوق طلبانه دارد و نه خدا بخاطر این تمرد انسان را کیفر می‌دهد و با توسل به زور و با بیرون راندن آدم و حوا از باغ عدن سعی در نگهداشتن تفوق خود دارد.
در الهیات یهودی سرآغاز تاریخ انسان با چنین روایتی شروع می‌شود. الهیات یهودی براساس روایت‌های توراتی داستان مظلومیت انسان در مقابل خدای احد و واحد است و به گونه‌ای ساماندهی شده که گویی خدا از اینکه انسان را همانند خود خلق کرده پشیمان می‌شود. خدای الهیات یهودی برخلاف آموزه‌های توحیدی، خدایی است شبیه به زئوس یونانی. از چنین الهیاتی بوی یکتاپرستی به مشام نمی‌آید. «قرائت دقیق از عهد عتیق به خوبی نشان می‌دهد، وجود و قدرت «خدایان دیگر» به روشنی به رسمیت شناخته شده اما یهوه قویترین آنان است. به رقیبانش حسادت بسیار می‌ورزد و پرستش آنها را بر مردم خود ممنوع می‌سازد.»
در مسایل شخصی و خانوادگی قوم خود حتی در کوچکترین جزیی دخالت می‌کند.[14]  با نذر قوم فاسق خود شهرهای دشمنانشان را به کلی ویران می‌کند . در باب هفتم کتاب تثنیه دستور کشت و کشتار صادر می‌کند و سپس در باب بیستم همین کتاب، قوانین ضدانسانی فقط برای رفاه و آسایش قوم خود وضع می‌کند. در کتاب داوران یک خدای جنگ طلب و خونخوار توصیف می‌شود. نسبت به اقوام دیگر ظالم و بی‌رحم و جنایتکار است اما وقتی به جنایت‌های قوم خود می‌رسد از گناهان و خطاهای آنها چشم می‌پوشد. پیامبرانی را که برای هدایت قوم خود می‌فرستد، خشونت طلب و جنگ افروز و جنایت کار معرفی می‌کند. حضرت داود (ع) را در کتاب دوم سموئیل پادشاهی معرفی می‌کند که جز با خونریزی و رقابت برای رسیدن به سلطنت با هیچ چیزی آرام نمی‌گیرد.
این خدا در نهایت برای نگهداشتن برتری خود می‌کوشد انسان را از رسیدن به معرفت و شناخت و جاودانگی که در شأن خدایی است ، محروم کند و در نهایت حساب نافرمانی او را کف دستش می‌گذارد و او را از باغ عدن به بیرون پرتاب می‌کند.
در الهیات یهودی، سرآغاز تاریخ انسان آزادی است. اما نه آزادی از بت‌های عینی و ذهنی و نه آزادی از پندارهای جاهلانه و نه آزادی از زندگی در زیر سلطة ستم شاهان، بلکه آزادی از شر خدایی است که انسان را از همه چیز محروم کرده است. یونانیان در تروا از شر خدایان المپ رها می‌شوند و یهودیان در مصر از شر یهوه خلاص می‌گردند، انسان به شرارت ذاتی خود برمی‌گردد.
الهیات یهودی برای توجیه آنهمه نافرمانیهای قوم برگزیده خدا به شرارت ذاتی انسان که او را مستعد گناه و معصیت می‌کند. بازمی‌گردد و این دقیقاً در تضاد شدید با آموزه‌های الهیات توحیدی و حتی آیات اول کتاب پیدایش تورات بود. چگونه انسانی که شبیه خداوند و برای جانشینی او در زمین خلق می‌شود موجودی ذاتاً شرور و مستعد گناه و معصیت است؟!
«از آنجا که خداوند آدمی را با انگیزه بدی و شرارت آفریده است، که به خاطر  آن انسان مستعد گناه و معصیت است لذا عدالت الهی ایجاب می‌کند که پادزهری نیز برای خنثی کردن اثرات آن انگیزه فراهم گردد. اگر شرارت و بدکاری را نوعی بیماری محسوب ‌کنیم که انسان هر دم ممکن است گرفتار آن شود، توبه داروی این بیماری است.»[15]
خدای یهودیت، انسان یهودیت و تاریخ یهودیت استعداد لازم را برای بشارت اندیشه توحیدی در نسبت با جهان پیرامونی بدست نمی‌آورد. خدای یهودیت و خدایی که در الهیات یهودی معرفی می‌شود، خدای ضدعقل و دانش بشری است و تحمل دیدن رشد و تکامل و کسب معرفت انسان را ندارد. چنین خدایی نمی‌تواند خدای ابراهیمی باشد که به منطق عقل توحیدی به مقابله با شرک برمی‌خیزد و غربت هجرت را در سرزمینی دور و غریب و آزمون‌های سخت الهی را بر خود هموار می‌کند تا گشودگی جدیدی به جهان برای انسان محصور در خاک، خون، نژاد، قبیله و دولت ایجاد کند. خدای الهیات یهودی خدای ضدایمان، ضدشریعت و ضدداوری و قضاوت است. یعنی ضد سه رکن آموزه‌های ناب توراتی که نشانی از وحی الهی بود.
بی‌پروایی کتاب مقدس در تایید شرارت ذاتی انسان از انتقادهایی که از شخصیت آدمی می‌کند کاملاً نمایان است. حضرت آدم یک بزدل بود، قابیل یک لاابالی و نوح یک سست اراده، ابراهیم زنش را می‌گذارد تا از ترس قالب تهی کند. او دروغگو است و زن خود را خواهر خود معرفی می‌کند. یعقوب در کلاهبرداری از برادرش دست داشت، یوسف جاه‌طلبی بود سرهم بند و بزرگترین قهرمان عبری یعنی داود شاه و سلیمان حکیم، مرتکب جنایات نابخشودنی می‌شوند. قوم برگزیده برای رسیدن به سرزمین موعود باید بجگند، آدم بکشند و آبادانیها را ویران کنند. موسی (ع) قهرمان شریعت و آورنده کتاب و حکمت به قوم خود دستور می‌دهد برای زنده ماندن باید به سرزمینی که خداوند، خدای پدرانشان به شما داده است ، داخل شوید و آن را تصاحب کنید. باید بجنگید. آرمانشهر یهود بدون جنگ و خونریزی و بدون غلبه بدست نمی‌آید.
کتاب مقدس تردیدی بجا نمی‌گذارد که آدمی شریر و پلید و اهل نافرمانی و یاغی‌گری است. چنین انسانی با انسان الهیات توحیدی که به صورت خدا آفریده شده و جانشین او در زمین برای عمران و آبادانی است ، تفاوت بسیاری دارد.
در الهیات یهودی بدلیل اینکه مردم غرق در گناهند و دایماً به سوی زشتی‌ها و پلیدی‌ها می‌روند خدا از آفرینش انسان تاسف می‌خورد و محزون می‌شود. کمر همت می‌بندد که انسانی را که آفریده از روی زمین محو کند . حتی حیوانات و خزندگان و پرندگان نیز بخاطر فساد انسان محکوم به نابودی می‌شوند . چون خدا از آفریدن انسان تاسف می‌خورد[16].  چنین انسانی با انسان الهیات توحیدی که خداوند از خلقت آنها به فرشتگان فخر می‌فروشد و آنها را به سجده وامی‌دارد و انسان را در بالاترین شکل خود توصیف می‌کند که مقام معرفت به اسماء را دارد، زمین تا آسمان تفاوت دارد.
نه تنها خدای الهیات یهود و انسان یهودی مورد تردید قرار می‌گیرد و زبان این الهیات توانایی تفسیر زمان را از دست می‌دهد ، حتی فلسفه و تاریخ یهود نیز به نوعی توانایی تفسیر زمان تاریخی را از دست می‌دهد.
الهیات ناب ابراهیمی در دین توحیدی حضرت موسی خوب آغاز می‌کند اما خیلی زود با تمایلات قومی درگیر می‌شود.شرط تکامل انسان پاره ساختن پیوندهای آغازینی است که انسان را به زمین، قوم، خون ، پدر و مادر، زن و فرزند و آب و خاک متصل می‌کند. انسان برای تکامل باید از وضع طبیعی که وضعی شبیه به سایر حیوانات است خارج شود. تا زمانی که بشر از چنین شرایطی هجرت نکند راهی برای گشودگی به جهان بدست نمی‌آورد. تورات به زیبایی داستان شروع تاریخ انسانی را با روایت هجرت حضرت ابراهیم از پیوندهای طبیعی آغاز می‌کند. آزادی انسان بر بنیاد دستیابی به رهایی خویش از پیوندهای آغازین و خودآگاهی به جهان پیرامونی است. نخستین پیمان بین خدا و انسان که مبتنی بر الهیات ناب توحیدی بود ، متاسفانه با پیمان دوم بین خدا و قوم عبری به بن بست می رسد و تبدیل به خدایی می‌شود که به بشر حسادت می‌ورزد و با او پیوسته مجادله می‌کند و او را از حق طبیعی خود که شناخت نیک و بد است محروم می‌کند.
بشر در مجادله با خدا، هبوط می‌کند. با هبوط آدم تاریخ متولد می‌گردد. آن هماهنگی موزون و آغازینی که بین انسان و طبیعت در باغ عدن بود از نظر الهیات یهودی بخاطر خوردن میوة شناخت نیک و بد برچیده می‌شود و جای آنرا دشمنی و نزاع می‌گیرد. قاعدتاً انسان باید بخاطر از دست دادن آن یگانگی در رنج افتد. اما انسان الهیات یهودی تاریخ را با حسادت و کینه از خدا شروع می‌کند. خدایی که او را از معرفت، جاودانگی محروم و از زندگی امن و راحت در باغ عدن به بیرون پرتاب کرد.
انسان یهودی انسان تنهایی است که آواره و سرگردان قبیله، شهر، بیابان و کوهها است. چنین انسانی سرسخت، لجوج، یکدنده و خشونت طلب می‌شود . او به دنبال سرزمینی می‌گردد تا آن یگانگی از دست داده در کنار زن و فرزند و قبیله و خانمان را مجدداً بدست آورد و محل امن و آبادی شبیه باغ عدن برای خود ایجاد کند. همانطوری که اولین قهرمان حماسه‌های هومر به دنبال شهر خود ایتاک، محل امن و آباد در کنار زن و فرزند و قبیله و خانمان خود می‌گردد. سراسر فلسفة تاریخ الهیات یهودیت تفسیر این سرگشتگی است که ریشه‌های آنرا باید در تورات، زندگی شاهان و نامة پیامبران و از همه مهمتر تفسیرهای جزمی تلمود پیدا کرد.
تاریخ گرفتار چنین توهماتی از قوم یهود است و اکنون بشر شاهد همان مصائبی است که این قوم در قرنهای متمادی بر بشریت وارد کرده است . ملت های جهان تا کی باید هزینه های خیره سری ، خشونت طلبی و شرارت های فرزندان بنی اسرائیل را پرداخت نمایند؟ آیا داستان جنایت های این قوم علیه ملت های دیگر روزی به پایان خواهد رسید ؟ چگونه باید از شر شرارت های بنی اسرائیل و جریانهای افراطی آن در عصر حاصر که در قالب صهیونیسم ، سودای تصرف جهان و اثبات برتری نژاد فرزندان اسرائیل را دارد، در امان بود ؟
اثرحاضر بخشی از شرارت های این قوم را در جعل تاریخ نشان می دهد . جریان تاریخ نگاری یهود بخشی از کلیت تاریخ نگاری توراتی و تلمودی است که از زمان های دور تاریخ را به نفع چنین قومی تحریف می کند. در راس این تاریخ نگاری مظلوم نمایی دروغین و حقنمایی های فرا تاریخی فرزندان بنی اسرائیل به عنوان آن کلیت نمایان است . تورات سرگشتگی قوم بنی اسرائیل و انتقاد از وضع موجود و تلاش برای رسیدن به سرزمین موعود را براساس روایت های تاریخی خود ، در حدود 1300 قبل از میلاد با ظهور حضرت موسی و مبارزة در «تروای مصر» و خروج از آن آغاز می‌کند. حکمت آرمانی روایت تورات و حماسه سرایی هومریونانی از سرگشتگی انسان نیز شباهتهای عجیبی با هم دارد. تاریخ یونان با سرکشی انسان در مقابل ارادة خدایان به برتری جویی او در زمین می‌رسد و این پنداشته‌ای بود که اولین قهرمان بازمانده از نبرد خدایان و آدمیان در تروا را از وطن اصلی او یعنی شهر، قبیله، خون، نژاد، ملت و خانمان دور و سرگشتة کوهها، دریاها و بیابانها می‌سازد. هبوط انسان هومری، هبوط از آرمانشهر «ایتاک» محل امن و آباد و طبیعت خوش و خرم کنار دریا بود و آرزوی اولیس پس از این هبوط، بازگشت به آن بود.
تاریخ بنی‌اسرائیل نیز با سرکشی انسان در مقابل ارادة خدایان مصر برای رسیدن به سرزمین موعود آغاز می‌شود. تنها تفاوت روایت توراتی و روایت هومری از مفهوم سرگشتگی این است که تورات قوم بنی‌اسرائیل را در اطاعت از فرامین الهی از مصر خارج و به سرزمین موعود رهنمون می‌شود. در حالی که هومر در مفهوم سرگشتگی در مخالفت با فرامین خدایان از ایتاک دور شده و آرزوی بازگشت به آن را دارد. بازگشت اولیس به ایتاک در نهایت جز به مدد الهی امکانپذیر نیست و این نشان می‌دهد که سرچشمه حکمت‌های آرمانی بشر برای رسیدن به رستگاری با فرهنگ های متفاوت بسیار شبیه به هم می‌باشند.
وقتی اولیس به شهر آرمانی خود «ایتاک» بازمی‌گردد برای رسیدن به آرزوهای خود به کشتار عجیبی دست می‌زند. او همه‌ی رقبای خود را بدون هیچ عذر و بهانه‌ای نابود می‌کند تا شهر آرمانی وی خالی از اغیار و به کام او گردد. بنی‌اسرائیل نیز وقتی به سرزمین موعود می‌رسد با همان مشکلی مواجه می‌شود که اولیس در ایتاک مواجه شد. آنها دویست سال خون انسانها را می‌ریزند تا بر سرزمین موعود مسلط شوند و آنجا را به کام خود کنند.
اولیس با حاکمیت بر شهر آرمانی ایتاک، پایه‌گذار مرام و فلسفه‌ای می‌گردد که در آن هیچ جایی برای یک حقیقت متعالی وجود ندارد. سراسر تاریخ تفکر یونان بعد از حاکمیت فلسفة آریستوکرات هومری تا عصر سقراط و افلاطون، در حسرت شناخت حق و رسیدن به حقیقت می‌سوزد و در نهایت نیز آرمانشهر اولیس هومر، به انحطاط می‌رسد. انحطاطی که پیامبران یونانی مثل سقراط و افلاطون نیز با همه‌ی تلاش، نتوانستند از آن جلوگیری کنند.
بنی‌اسرائیل با حاکمیت بر سرزمین موعود، از حدود 1230 قبل از میلاد تا ظهور حضرت مسیح علیرغم زندگی در شهر آرمانی اورشلیم به همان انحطاطی رسید که یونانیان رسیدند. اورشلیم شهر آسمانی یهود در حاکمیت فرزندان اسرائیل تبدیل به شهر شیطان می‌شود و اوضاع آن چنان بحرانی می‌گردد که اشعیای نبی حدود هفتصد سال قبل از میلاد مسیح آنرا اینگونه توصیف می‌کند:
«ای اورشلیم، زمانی تو نسبت به خداوند وفادار بودی، اما اینک همچون یک فاحشه بدنبال خدایان دیگری می‌روی. زمانی شهر عدل و انصاف بودی، اما اکنون شهر جنایتکاران شده‌ای . زمانی چون نقره خالص بودی ولی اینک فلزی بی‌مصرف شده‌ای . زمانی همچون شراب ناب بودی ولی اکنون همانند آب شده‌ای. رهبرانت یاغی و شریک دزدانند. همه رشوه خوارند. از یتیمان حمایت نمی‌کنند و به دادخواهی بیوه زنان گوش نمی‌دهند. بنابراین خداوند، خدای قادر متعال اسرائیل به آنها می‌گوید: شما دشمن من هستید تا از شما انتقام نگیرم آرام نمی‌شوم به دست خود ، شما را مثل فلز در کوره می‌گذارم تا از گناهان خود پاک شوید … »[17]
علل تبدیل شهر آرمانی اورشلیم به شهر شیطان در کتاب تثنیة عهد عتیق در سرود موسی آنقدر گویا است که نیاز به تفسیر ندارد. این گویایی را نه تنها در این کتاب بلکه در کلیه کتابهای عهد عتیق می‌توان مشاهده کرد: قوم بنی‌اسرائیل قومی فاسد گشته که باعث ننگ خداوند است. آنها دیگر فرزندان او نیستند بلکه ستونی هستند کج … قومی احمق و نادان، یاغی، بت‌پرست، خیانتکار … قومی که ایکاش شعور داشت و می‌فهمید که چرا شکست خورده‌اند؟ چرا فراوان نفرشان از یک نفر و ده هزار نفرشان از دو نفر شکست خوردند. زیرا خدایشان، آنها را ترک گفت، خداوند ایشان را به دست دشمن تسلیم نموده بود … [18]
آرمان قوم بنی اسرائیل آرمان سرزمینی مشخص در یک نقطة معین است که خداوند آنرا به فرزندان حضرت ابراهیم وعده داده است. اما قوم اسرائیل این وعده را فقط در انحصار یک نسل از فرزندان حضرت ابراهیم تفسیر می‌کند و آرامش و صلح و دوستی و حل تضادهای بنی‌اسرائیل را در رسیدن به این سرزمین کوچک می‌بیند. تاریخ گواه روشنی است که وقتی بنی‌اسرائیل با پیامبران، پادشاهان و داوران خود به این سرزمین رسید و سکنة بومی فلسطین را نابود کرد و فلسطین را در میان خود تقسیم نمود باز هم روح آرامش را ندید . چرا؟
آیا انتظار رهایی بیهوده بود؟ آیا مترادف دانستن رسیدن به سرزمین موعود با سیادت قوم بنی‌اسرائیل توهمی بیش نبود؟ آیا این توهم ناشی از کج فهمیدن میثاق خداوند با حضرت ابراهیم (ع) و حضرت موسی (ع) نبود؟ حکمت آرمانی یهود اگر چه برآمده از شرق است اما در اندیشه‌های غربی پا گرفت، رشد کرد و نهادینه شد. مسیحیت در آسمان اندیشة یهود پاگرفت. مسیح از نظر یهودیان ناجی قوم یهود بود نه بشارت دهندة همه انسانها، وقتی مسیح آمد و نجات همة بشر را اعلام کرد قوم یهود این مسیح را برنتابید چون دعوت او مبتنی بر تعلیم یهودیت نبود. دعوت او هیچ خطابی برای قوم خاصی به همراه نداشت.
به تعبیر کانت آیین یهود برای تاسیس یک کلیسای جهانی متناسب دوران آنقدر قصور ورزید تا اینکه ارتباطش با این ادعا که قوم برگزیده است با کل نوع انسان قطع شد . به نحوی که با تمام اقوام به خصومت پرداخت. یهود خدایی را به پندار آورد که انسان از او به کلی جدا است. خدایی که نه به مثابه یک پدر بلکه یک سرور است. خدایی خشمگین و سخت‌گیر. مسیح آمده بود که انسان را دوباره با خدا آشتی دهد اما چنین مسیحی چه سودی برای قوم نژاد پرست و خشونت طلب بنی اسرائیل داشت ؟
داستان شرارت طلبی و جنگ افروزی فرزندان اسرائیل هنوز به پایان نرسیده است. بخش اعظمی از جهان قرن هاست که در سیاست فتنه انگیزی این قوم می سوزد و ویران می شود و بی تردید این شرارت ها تا وقتی همه جهان به مثابه بخشی از میثاق قوم بنی اسرائیل با خدای این قوم نگردد ادامه دارد . آنهایی که باور کرده اند فرزندان اسرائیل با تصرف کامل سرزمین های موعود خود آرام خواهند گرفت و دست از آدم کشی و جنایات برخواهند داشت شناخت دقیقی از آرمان های این قوم ندارند. تورات مهم ترین سند برای شناخت خوی و خصلت جنگ افروزانة این قوم است . آیا تاکنون پرسیده ایم که چرا همیشه تاریخ این قوم در مقابل همه ملت ها قرار می گیرد؟ آیا تاکنون از تاریخ پرسیده ایم چرا و به چه دلیل دست این قوم در اغلب جنگ های خانمان برانداز دیده می شود ؟
سالهاست که فرزندان اسرائیل برای مظلوم نمایی و توجیه شرارت های خود مشغول تحریف تاریخ و جعل وقایع تاریخی می باشند . این تاریخ نگاری وارونه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و بیداری جهان اسلامی شتاب بیشتر و شکل پیچیده ای به خود گرفته است. صهیونیسم جهانی که اکنون نماد بارز شرارت طلبی و جنگ افروزی های فرزندان نژاد پرست اسرائیل است سازمان ها و هزینه های قابل توجهی را در این بخش متمرکز کرده است . بنیاد تاریخ پژوهی ایران معاصر در جهت انجام رسالت های ملی و اسلامی خود؛ با نقد این گونه آثار که در آنها نشانی از مطامع توسعه ارضی و تجاوزطلبی های صهیونیستی است تلاش میکند سهمی در افشای جنگ افروزی و دروغ پردازی های این قوم داشته باشد . این مجموعه که به همت و کاردانی محقق تیزبین جناب آقای علیرضا سلطانشاهی نوشته شده است قبلا به شکل سلسله مقالاتی در فصلنامه پانزده خرداد به چاپ رسیده است . نظر به اینکه خوانندگان فصلنامه پانزده خرداد تمایل نشان دادند که نقد متون و منابع صهیونیستی ، افکار و اندیشه های یهودیان افراطی و سایر آثاری که از نژادپرستان اسراییل منتشر می شود و به نوعی به فرهنگ دینی و ملی ما مربوط است را به شکل مجموعه مستقل مورد مطالعه قرار دهند، بنیاد تاریخ پژوهی ایران معاصر اثر حاضر را منتشرو به همه حقیقت جویان تاریخ تقدیم می کند.
این مقاله مقدمه ای است که دکتر مظفر نامدار بر کتاب زیر نگاشته است: علیرضا سلطانشاهی، از جولانگاه استر تا وادی صهیون، بنیاد تاریخ پژوهی ایران معاصر، تهران، 1386
————————–
پی نوشت:
1- تلمود ، میشنا آووت، 1 : 17
2- شاید یکی از دلایل اشتغال یهودیان در سینما و موسیقی در دوران معاصر همین دیدگاه باشد.
3- تلمود، یروشلمی حلیگا، 3 جیم ، به نقل از گنجینه ای از تلمود، همان، ص ص 52 ،53
4- لمود، شموت ربا، 29 :3 به نقل از گنجینه ای از تلمود، همان، ص 79
5- برشیت ربا، 1 :5 به نقل از گنجینه ای از تلمود، همان، ص81
6. تلمود، بمیدبار ربا، 14: 10 یا 22، به نقل از گنجینه‌ای از تلمود، همان، ص81
7. تلمود، سپاحیم، 54 ال، به نقل از گنجینه‌ای از تلمود، ص122
8. تورات، کتاب پیدایش 27: 22 و 19: 36
9. تورات، کتاب پیدایش 2: 7، 8، 16، 17
10. تورات، کتاب پیدایش 1: 26
11. عهد عتیق، کتاب حزقیال نبی 2: 3، 4
12. تورات، کتاب پیدایش، 2: 16 و 17
13. تورات، پیدایش، 1: 16-28 و 2: 7-16، 17
14. کتاب لاویان تورات که سومین کتاب عهد عتیق است و راهنمای کاهنان نامیده می‌شود. مملو از دخالت‌های خدا در امور کوچک قبیله و خانواده است.
15. گنجینه‌ای از تلمود، همان، ص122
16. تورات، کتاب پیدایش، 6: 5، 6، 7
17. عهد عتیق، کتاب اشعیاء 1: 21-27
18. نقل به مضمون از عهد عتیق، کتاب تثنیه 32: 1-33

روش تفسیری استاد ناصر سبحانی از قرآن

26 اوت
استاد ناصر سبحانی و روش او در تفسیر قرآن، عنوان پژوهشی است که دانشجوی کارشناسی دانشگاه مطالعات اسلامی؛ علی صادق امربلی آن را پژوهیده‌ است؛ این مطلب در واقع بخشی است از پایان‌نامه‌ی کارشناسی وی در مطالعات اسلامی با راهنمایی استادیار دکتر محمدصابر مصطفی هموندی 2004م
مقدمه
اَلحَمدُ للهِ رَبِّ العالَمِین، وَالصَّلاةُ والسَّلامُ عَلى خَیرِ المُرسَلِین مُحَمَّدٍ(ص) وَعَلى آلِهِ وَصَحبِهِ وَمَنِ اهتَدى بِهَدیِهِ إِلى یَومِ الدِّینِ. وبعد …
بی‌گمان قرآن برنامه‌ی همه‌ی بشریت و سرچشمه‌ای است که هرچند از آن بنوشند و در کنار آن مدتها بمانند، آبش پایان نمی‌پذیرد، بدیهی است که تفسیر استاد ناصر سبحانی از قرآن، ازجمله تفاسیر با ارزش در عصر کنونی می‌باشد، او قرآن را با زبانهای کردی، عربی و فارسی تفسیر نموده است و با این عملش خدمتی تازه و بزرگ به قرآن نمود و به جامعه‌ی کردهای مسلمان تقدیم کرد و به رسالتش جامه‌ی عمل پوشید.
از روزی که وارد حجره (مدارس سنتی اسلامی) شدم، با شخصیت و دیدگاه‌های استاد سبحانی آشنا شدم و شیفته‌ی شخصیت و نظریاتش بودم، بنا بر این همیشه مشتاق تحقیق در تفسیر او بودم، مهمترین اسباب در این باره عبارتند از:
نخست: این موضوع به کتاب خداوند ارتباط دارد؛ کتابی که ‏هیچگونه باطلی از هیچ جهتی متوجّه آن نمی‌گردد.
دوم: جامعه‌ی کردی از قدیم و حال همیشه در معرض توطئه‌های بسیاری بوده است که هدف آن، از بین بردن تمدن و تاریخ باشکوه این جامعه و فاصله انداختن میان حاضر و گذشته‌اش بوده است. خواستیم که این عمل تلاشی خاشعانه به خاطر محافظت بر نظریات یکی از دانشمندان این جامعه و عرضه کردن تفسیر متروک او باشد.
سوم: مقام و جایگاه استاد ناصر سبحانی کمتر از جایگاه دیگران نیست، بلکه شایسته‌ی تقدیر می‌باشد، خواستیم این مطلب سنگ بنای وفا در مقابل این عالم و ابراز جایگاه علمی و توضیح موضگیری اکتشافی او در خدمت به دین و ملتش باشد. و به خاطر این اسباب و سببهایی دیگر این موضوع را برگزیدم و عنوان «استاد ناصر سبحانی و روش او در تفسیر قرآن» را برایش انتخاب نمودم و آن را بعد از مقدمه به دو مبحث و یک خاتمه تقسیم نمودم.
مبحث اوّل متشکل از دو مطلب می‌باشد. مطلب اوّل: زندگانی استاد، و مطلب دوّم: به دو بخش تقسیم می‌شود: بخش اوّل: دیدگاه‌های ویژه‌ی استاد سبحانی در تفسیر برخی آیات و بخش دوّم: روش استاد سبحانی در تفسیر قرآن.
و در خاتمه مهمترین نتایج و توصیه‌های شایسته به ذکر را یادآور شده‌ام. و در آخر می‌گویم: این است کوشش من، از خداوند می‌طلبم آن را خالصانه برای خویش بپذیرد، بی‌گمان خداوند مرا در فایق آمدن بر سختی‌ها و مشکلات یاری نمود، پس اگر صواب باشد، آن آرزوی ما بوده است، و اگر نقصی داشته باشد در هستی کمالی جز خداوند وجود ندارد. و بیاناتم را با سخن علامه‌ بیتوشی -رحمه الله- به پایان می‌رسانم که گفته است: اگر چیزی خلاف ادب را یافتی، به این سبب است که طبعیت (ی که این جملات با آن نوشته شده است) کردی است و مطلب ارائه شده (به زبان) عربی می‌باشد. وصلى الله على سیدنا محمد وعلى آله وصحبه وسلم أجمعین.
مبحث اوّل
مطلب اوّل؛ زندگانی استاد سبحانی:
نام استاد ناصر فرزند مرحوم حاج محمدرشید کاکه احمد ملقب به سبحانی بود. این شهرت (فامیل) به تمام افراد این خانواده مربوط می‌شود و مخصوص استاد نبوده است، چرا که برادران او نیز دارای این شهرت هستند. استاد سبحانی در سال 1330ش در روستای دوریسان شهرستان پاوه در استان کرمانشاه دیده به جهان گشود. او دو برادر به نام‌های منصور و منوچهر دارد. نام مادرش (رَعنا) بود. استاد چهار فرزند دختر به نامهای نصیره، نسیبه، امینه و نجیبه دارد. نجیبه کوچکترین دختر استاد است که‌ در ایام حبس استاد به دنیا آمد و استاد نامش را نجیبه گذاشت. همسر وی نیز از اهالی روستای دوریسان و از خانواده‌ای محترم است.
دوّم؛ زندگانی استاد:
استاد سبحانی درخانواده‌ای متدین و متواضع به دنیا آمد و پرورش یافت که همانند هر روستایی دیگر متکی به کسب و درآمد و حاصل دسترنج خویش بودند. استاد سبحانی در سال ششم عمرش به مدرسه ابتدایی در روستایش وارد شد و دوره راهنمایی را در شهر پاوه به پایان رساند. سپس خداوند به دل او الهام نمود که این درس [در مدارس دولتی] را رها کرده و به تحصیل علوم دینی بپردازد تا اینکه به یک دانشمند برجسته، زاهد، فقیه و مجتهد تبدیل شود.
به خاطر محبوبیتی که نزد معلمانش داشت، به نزد پدرش آمدند و از او خواستند که فرزندش را به مدرسه بازگرداند و حتی یکی از آن معلمان متعهد شد که تمام هزینه‌های او را تا دریافت مدرک دکتری به عهده بگیرد، پدرش جواب داد مسأله مسأله‌ی مادیات نیست، بلکه مسأله قناعت قلبی در میان می‌باشد. لذا سبحانی به مدارس دولتی راضی نگشت؛ بلکه ترجیح داد به حجره‌ها و مدارس سنتی علوم دینی وارد شود، لذا در خدمت اساتید علوم دینی منطقه مشغول به تحصیل علوم دینی گردید تا اینکه موفق به دریافت اجازه‌نامه‌ی علمی شد.
سوم؛ سفرهای علمی استاد:
استاد سبحانی طبق عادت طلاب علوم دینی به شهرهایی در کردستان ایران جهت تحصیل علم و دانش مسافرت نمود، از جمله‌ شهرهای پاوه، بانه، مریوان، سنندج، و پیرانشهر و در خدمت مشهورترین علمای منطقه امثال حاج ماموستا ملازاهد پاوه‌ای، ملا فتاح نودشه‌ای و ملامحمدامین کانیسانانی تحصیل علم نمود. استاد اجازه‌نامه علمی‌اش را از استاد ملامحمدامین کانیسانانی دریافت نمود. هنگامی که از استاد ملامحمد امین پرسیدند: به کدام یک از طلبه‌هایت که موفق به اخذ اجازه‌نامه شده‌اند، افتخار می‌نمایی؟ در جواب گفت: کسی را مانند ناصر سبحانی در ذکاوت، علم و تقوا ندیده‌ام، هر وقت برای نماز صبح به مسجد می‌رفتم او را می‌دیدم که قبل از من به مسجد رفته یا او را در حالت سجده می‌دیدم که از ترس خداوند گریه می‌کند و یا کتاب می‌خواند و درسهایش را مرور می‌کند.
استاد سبحانی به پاکستان رفت و چند ماه در آنجا ماند و با برخی از پیشگامان جنبش اسلامی در دهه‌ی هشتاد میلادی ملاقات نمود و در رابطه با مسائل مهم جهان اسلام، از جمله‌ مسأله‌ی کرد با آنان سخن گفت. به ترکیه نیز مسافرت نمود و در اولین کنفرانس تشکیل رابطه‌ی اسلامی کردی جهت دفاع از حقوق کردها شرکت نمود و در آنجا به سخنرانی پرداخت و حقوق کرد و دیگر قومیت‌ها را در سایه‌ی قرآن بیان نمود و او از جمله کسانی بود که فدرالیسم برای کردستان عراق را مناسب دانست و آنرا به عنوان راه‌حل مناسب برای مسأله‌ی کردی پیشنهاد کرد.
و از جمله کسانی که استاد سبحانی در پاکستان با آنان ملاقات نمود، می‌توان نماینده جماعت اسلامی در پاکستان را نام برد. وی نشستهایی نیز با رهبران اخوان المسلمین از جمله استاد عمرتلمسانی، استاد حامد ابونصر، استاد مصطفی مشهور و دکترعبدالله عزام داشت و همچنین با امیر وقت جماعت اسلامی؛ قاضی حسین تبادل نظر نمود. با رهبران جهاد افغان از جمله یونس خالص، سیاف، گلبدین حکمتیار و برهان‌الدین ربانی نیز ملاقات نمود. همانطور که با اعضای برجسته‌ی حزب اسلامی عراق ازجمله: محمّد احمد راشد، نعمان سامرائی، دکترعادل شیوخ، اسامه تکریتی و دیگران ملاقات داشت. و در همه‌ی این نشستها به مسائل ملت کرد می‌پرداخت و آنرا برایشان توضیح می‌داد و اسباب جنگ و شروط آن در سایه قرآن و سنت را توضیح می‌داد و نظریاتی که‌ در رابطه با جهاد افغان داشت را ارائه نمود.
چهارم؛ اساتید و شاگردان استاد سبحانی:
ماموستا سبحانی سه استاد برجسته داشت که عبارت بودند از:
1. ملا فتاح نودشه‌ای،
2. ملازاهد پاوه‌ای که در سال 1354 هجری استاد عبدالکریم مدرس نیز از دست ایشان اجازه نامه‌ی فتوا و تدریس دریافت نموده‌ بود.
3. ملا محمّدامین کانیسانانی، استاد سبحانی اجازه‌نامه‌ی علمی خویش را از این استاد دریافت نمود.
استاد سبحانی حجره مخصوصی در شهر پاوه داشت که در هفته سه روز را به تعلیم و تدریس برای بانوان و سه روز دیگر را به آقایان اختصاص داده بود، به این ترتیب تعداد زیادی از خواهران و برادران از خدمت ایشان استفاده نمودند، اما بعد از صدور حکم دستگیری وی از طرف دولت وقت، نتوانست به تدریس خویش ادامه دهد.
پنجم؛ فعالیتهای سیاسی و ملی در بدو پیدایش جمهوری اسلامی علیه‌ حکومت شاهنشاهی:
استاد سبحانی با سخنرانی‌های خویش جهت تشویق مردم علیه حکومت شاهنشاهی در شهرهای پاوه، روانسر، جوانرود، کرمانشاه، مریوان و سنندج مشارکتهای فعالی داشت و در یشتر فعالیتهای آن وقت مشارکت نمود. این مشارکتها سبب شد که چندین بار از طرف دستگاه امنیتی ساواک دستگیر و زندانی شود.
استاد سبحانی با کاک احمد مفتی‌زاده و برخی دیگر از علمای سرشناس اهل سنت، رهبران کرد و سیاستمداران در گفتگو با مسئولان جمهوری اسلامی ایران در کرمانشاه، قم و تهران جهت رسیدن به راه‌حلی مناسب برای اهل سنت به صورت عمومی و ملت کرد به صورت خاص، شرکت نمود. امام خمینی وعده داد که به مطالب آنان گوش داده و مشکلات آنان را حل نماید و به‌خصوص اصل 12 قانون اساسی که بر این مسئله تأکید می‌نماید که دین رسمی اسلام و مذهب رسمی شیعه بوده و تغییر آن ممکن نمی‌باشد را اصلاح نماید. اما این وعده عملی نشد و همین مسأله‌، مقدمه‌ی تیرگی و تنش میان آنان شد. سبحانی جزو کسانی بود که در تاریخ 12/1/ 1358 با شرکت در همه‌پرسی به‌ جمهوری اسلامی رأی «آری» داده‌ بود.
در جریان حمله‌ی مخالفان به‌ پاوه‌ در سال 1358، او نقش مهمی در پاوه ایفا نمود و مشارکت وی سبب شد که شهر پاوه به دست مخالفانی که علیه جمهوری اسلامی تحریک شده بودند نیفتد. اما این موضع حکومت سبب شد که سبحانی و مفتی‌زاده مردم کرد را از خطرناک بودن قانون اساسی برحذر دارند و اهداف این قانون را برای مردم تشریح می‌کردند و اینکه چگونه سبب تعصب مذهبی شده و با شعارهای اولیه‌ی [سران] جمهوری اسلامی مخالف می‌باشد. در حالی که در بدو تشکیل‌اش قرار داشت، این سبب شد که دولت دستور دستگیری آنان را صادر نماید، اما سبحانی با مهارت و تجربیات نظامی که داشت توانست از دست آنان فرار کرده و به مدت تقریباً هشت سال مخفی بماند.
و نیز ازجمله اعمال سیاسی استاد سبحانی می‌توان به پیوستن وی به جماعت اخوان المسلمین در سال 1359ش اشاره نمود که در مدت زمانی کوتاه با توجه به مهارتی که داشت توانست به سطح یک رهبر توانا برسد و عضوی فعال در میان آنان گردد و تا زمانی که به جوار رحمت پروردگارش پیوست بر تعهدش باقی ماند. و از جمله اعمال سیاسی وی این بود که در تأسیس کنفرانس مرکزی سنی به نام شورای شمس در سال 1360ش که به صورت علنی در تهران برگزار گردید، مشارکت نمود و به عنوان نماینده‌ی مردم در استان کرمانشاه انتخاب گردید. استاد سبحانی در سال 1367ش در کنفرانس تأسیس رابطه اسلامی کردی در استانبول شرکت نمود.
واز جمله دلایل و شواهدی که بر محبت استاد با قوم و وطنش دلالت دارد، نامه‌ی مشهور وی تحت عنوان «رسالة الآلام من ارض البلایا» که آن را به نمایندگی از طرف ملت کرد به پیامبران نوشته است، می‌باشد.[این نامه توسط بایزید درویش‌پور به فارسی ترجمه و در سایتهای اینترنتی منتشر شده‌ است]. وی در آن نامه می‌گوید: چه آسان بود که این نامه با خون حلال دانسته‌ی شهدا نوشته شود اگر این خونها با سم ساخته شده در آزمایشگاههای علم شیمی مسموم نمی‌بود.
استاد در این نامه همانند دفاع حضرت موسی از بنی‌اسرائیل، از ملت کرد دفاع می‌کند.
استاد اطلاعات کاملی از پنج گوشه‌ی سرزمین ملت کرد داشته است که چه چیزهایی از قبیل ظلم، هتک حرمت و قتل زنان بر سر مردم آن می‌آید با اینکه فرعون زنان بنی اسرائیل را زنده نگه می‌داشت. در بخش دیگری از سخنانش در این نامه می‌گوید: «مثل اینکه آنان نشنیده‌اند آنچه را که خداوند بر ما بازگو می‌کند که بودن بنی اسرائیل در تحت قبضه‌ی استضعاف فرعون این را می‌طلبد که پیامبری که به سوی آنان مبعوث می‌شد دو مسئولیت داشته باشد: نخست اینکه؛ دعوت مردم و در رأس آنان فرعون به عبادت و بندگی خداوند و اجتناب از طاغوت.
دوّم: دعوت ازفرعون و پیروان او که دست از استضعاف بنی اسرائیل کشیده و آنان را به دعوتگر تحویل داده و به همراه او بفرستند. و در انتهای نامه‌اش می‌گوید: هر نقطه از سرزمین مسلمانان به شهر فرعونی از مفسدان تبدیل شده است هر چند که هیچ جای آن به پای فاجعه حلبچه در روزگار کردستان نمی‌رسد.»
ازجمله فعالیتهای ملی او این بود که توانست بیشتر کتابهای علم اصول، نحو و بلاغت را به زبان کردی شرح و توضیح دهد.
ششم؛ سیرت و فرهنگ استاد سبحانی:
بدون شک استاد سبحانی دارای اندیشه‌ای اصیل بود که توانست در بسیاری از عرصه‌ها برخی از مشکلاتی را که دانشمندان قبل از او نتوانسته بودند در آن تعمق نمایند، حل و فصل نماید، بخصوص مسائلی همچون اسماء و صفات خداوند، قضا و قدر، و اصالت وی در حرکت بی نظیرش در خواندن و مطالعه بود که دارای ذکاوتی بی نظیر، فرهنگ اسلامی گسترده و عمیق بود که علوم آلی را بیشتر از هر کس می‌شناخت با اینکه در علوم غائی عمیق بود و توانست از علوم آلی بهره جسته و آن را به عنوان وسیله ای برای خدمت به هدفش به کار بگیرد، استاد دارای خصلتهای عالی و صفات پسندیده بود، هر کس به چهره‌اش می‌نگریست، دوستش می‌داشت، ذهنی تیزبین داشت، بسیار زیرک، با نظافت و دارای آداب عالی در خوردن و نوشیدن بود، بسیار گوشت نمی‌خورد و اگر غذایی برایش آورده می‌شد که در آن گوشت بود، در صورتی که در آن هفته گوشت خورده بود برای بار دوم گوشت نمی‌خورد. اندک سخن می‌گفت و با توجه به شرایطی که در آن می‌زیست گوشه‌گیر بود و در میان مردم اندک دیده می‌شد. هرگاه سؤالی از او پرسیده می‌شد با تواضع جواب می‌داد. اندامش باریک بود؛ وزنش بین 47 و 50 کیلوگرم بود.
طبق عرف و عادت کردهای منطقه لباس کردی می‌پوشید به جز مسافرتهای خارجی که از لباس رسمی استفاده می‌نمود. سبزیجات را دوست داشت. با افراد خانواده‌اش مهربان بود به کسی ستم نمی‌کرد و حقوق کسی را پایمال نمی‌نمود، کودکانش را دوست می‌داشت و به آنان آزادی می‌داد و آنان را هرچند که او را عصبانی می‌کردند تنبیه‌ بدنی نمی‌نمود، با آنان مهربان بود و با آنان بازی می‌کرد و حقوقشان را رعایت می‌نمود و وقتی را به شوخی و بازی با آنان اختصاص می‌داد، به همسرش در امور خانه کمک می‌کرد، گلها را بسیار دوست می‌داشت.
اهل مطالعه بود و وقتش را ضایع نمی‌نمود و می‌گفت ای کاش مواد خوردنی همانند قرصهایی بود که در دهان می‌گذاشتیم و وقت ما در خوردن غذا ضایع نمی‌شد، اندک می‌خوابید، بیشتر اوقات در حال مطالعه بود و هنگامی که او را می‌دیدی که راه می‌رود به یاد آیه قرآن می‌افتادی که خداوند می‌فرماید: «الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الأَرْضِ هَوْناً»
هفتم: موضعگیریها و لطایف زندگی استاد:
در سال 1356ش به اجبار به خدمت سربازی برده شد و نظام شاهنشاهی پیشنهاد کرد که اگر او دروغ بگوید مثلاً بگوید لنگ هستم و نمی‌توانم به خدمت سربازی بروم، او را معاف خواهند نمود اما وی به خود اجازه نداد چنین دروغهایی را بگوید و ترجیح داد به خدمت سربازی تن دهد و با زبان حال می‌گفت: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی» استاد سبحانی گفت: هنگامی که سرباز وظیفه بودم روزی [در سنندج] ما منتظر آمدن شاه بودیم و همه در صف بودیم و هنگامی که آمدن شاه به تأخیر افتاد به یکی از دوستانم گفتم: این کتاب را مطالعه می‌کنم هنگامی که شاه نزدیک شد مرا خبر ده، سپس بعد از مدتی طولانی و اتمام مطالعه به یکی از کسانی که در کنارم بود گفتم این مرد(شاه) کی خواهد آمد؟ با تعجب پرسید کجا بودی؟ شاه آمد و رفت و داریم برای برگشتن آماده می‌شویم، این حالت بر محبت و دقت وی در مطالعه دلالت می‌نماید.
هنگامی که در حال گذراندن دوران سربازی بود روزی به مسجدی رفت که ملایی در آن مسجد بوده و به چند طلبه‌ای که داشت درس می‌داد، هنگامی که استاد سبحانی از دور صدای آنان را شنید و به تدریس ملا گوش داد، فهمید که آن عالم از برخی از مسائل مهم [آن علم] سر در نمی‌آورد و برخی مسائل را اشتباه توضیح می‌دهد، لذا به نزد آنان رفت و مؤدبانه گفت: استاد! شما در فلان مسئله چنین گفتی، آیا جایز نیست که معنایش چنان باشد؟ آن استاد که در آن منطقه‌ به سیبویه (عالم مشهور نحوی) مشهور بود پرسید از کجا چنین دانشی را به دست آورده‌ای در حالی که سرباز وظیفه می‌باشی؟ سبحانی جواب داد برخی از کتابها را خوانده‌ام، آن عالم گفت: این نقد و این شرح از مردی که تنها چند کتاب خوانده باشد بعید است بلکه چنین چیزهایی را عالمی می‌تواند بداند که تمام کتابها را خوانده باشد. و از امروز به بعد شما استادم خواهی بود که مسائل پیچیده و سخت علوم شرعی را باید به من آموزش دهی.
هنگامی که از ترس حکومت وقت مخفیانه زندگی می‌کرد، روزی در محله‌ی حکمت آباد به سوی دولت آباد با دوچرخه حرکت می‌کرد، ناگهان در مسیرش با اتومبیلی تصادف نمود، سپس مشخص شد که راننده ماشین یکی از اهالی روستایش می‌باشد، راننده از دیدنش بسیار شگفت‌زده شد، چرا که زمانی طولانی بود او را ندیده بود، استاد سبحانی به او گفت این قضیه را پوشیده دار و به کسی نگو که سبحانی را دیده‌ام و من الحمدلله خوبم، آن راننده با اینکه به شایع نمودن اسرار مشهور بود تا زمانی که خبر شهادت استاد را نشنید این داستان را برای کسی تعریف نکرد.
و از جمله لطایف زندگی او این است که در خواندن، فهم و حفظ بسیار سریع بود، روزی طلبه‌های او کتاب «قصة الإیمان» از تألیفات ندیم جسر را آورده و به او گفتند این کتاب دارای اطلاعات مهمی می‌باشد و کتاب ارزشمندی است، آنگاه شب بود. هنگامی که طلبه‌ها خوابیدند و برای نماز صبح برخاستند و برای ادای نماز او را ندا دادند؛ هنگامی که آمد کتاب را نیز همراهش آورده و به آنان داد، طلبه‌ها تعجب نمودند و از او پرسیدند چرا آن را نخواندی؟ جواب داد: دیشب نخوابیده‌ام و همه‌ی آن را خوانده‌ام و برای اینکه مطمئن شوند او را امتحان کردند سپس همه پذیرفتند که آن را مطالعه نموده و حتی مطالب را با ذکرشماره صفحه می‌داند.
سید مخلص یونس مصطفی می‌گوید: در بندرعباس بودم، شخصی به من گفت: سبحانی به منزلم آمد و یک هفته در منزلم ماند در طول این هفته تمام کتاب «عقد الفرید» را که در منزلم بود مطالعه نمود و او را آزمودم مشخص شد که تمام مطالب را با شماره صفحه و جلد آن می‌داند و آن را نقد می‌نماید و گفت این کتاب مورد دسیسه قرار گرفته است.
هرکس به مناظره‌ی وی با «ملا احمد درگای شیخان» گوش دهد برایش روشن می‌شودکه استاد سبحانی واجد آداب بزرگی در زمینه مناظره می‌باشد و از شگفت‌انگیزترین چیزها در این زمینه این می‌باشد که وی بدون آمادگی قبلی و طرف مقابل برعکس وی کاملاً با آمادگی به جلسه‌ی مناظره می‌رود. و هنگامی که ملا احمد می‌گوید امام نووی در کتاب مغنی در فلان صفحه و جلد فلان چنین می‌گوید، سبحانی به او می‌گوید نه اشتباه می‌کنی در آن صفحه و آن جلد نیست بلکه در فلان صفحه و فلان جلد می‌باشد و هنگامی که حاضران تحقیق می‌کنند برایشان مشخص می‌شود که سخن استاد سبحانی صحیح است با اینکه وی تقریباً پنج سال بود که کتاب مغنی را ندیده بود.
ملا محمدامین (ملا محمود عنبی) گفت: شوق دیدار استاد سبحانی مرا به سوی وی کشاند هنگامی که به نزد وی رسیدم او داشت چیزی می‌نوشت، از روی شوخی به او گفتم: چرا به روستای «ریژآب» نمی‌آیی تا از خطبه‌هایم استفاده نمایی و همانند مردم گریه کنی؟ با لبخند به من گفت: در مورد چه چیزهایی سخنرانی می‌کنی؟ گفتم: سلسله موضوعاتی در رابطه با قیامت و در این خطبه به موضوع میزان رسیدم، استاد سبحانی خندید، پرسیدم از چه چیزی می‌خندی؟ گفت: هنگامی که قیامت بیاید و خداوند مردم ریژآب را گرد آورد و حساب و کتاب خاتمه یابد مردم آنجا از یکدیگر می‌پرسند چرا آن مناظری را که ملای عراقی از آن سخن می‌گفت ندیدیم؟ و از روی شوخی گفت: آنچه که از آن سخن گفته‌ای در روز قیامت اتفاق نمی‌افتد و خداوند سریع الحساب است.
هشتم: شهادت استاد سبحانی:
استاد سبحانی در یکی از سفرهایش به شهرستان کرمانشاه رفت و در تاریخ 16/3/1368دو روز بعد از وفات امام خمینی هنگام برگشت به دیدار برخی از دوستانش در شهرستان سنندج رفت و در منزل استاد فاروق فرساد دستگیر شد. بعداز این دستگیری دیگر هیچکس وی را ندید. صدای اعتراض در داخل و خارج ایران شنیده شد. اما در داخل کشور این بود که از سراسر ایران نامه‌هایی در محکومیت بازداشت وی به ارگانهای ذیربط فرستاده شد که ایران را از نتیجه‌ی ناگوار در صورت آزار و اذیت استاد سبحانی برحذر می‌داشتند. 42 دانشمند دینی نامه‌ای را به حکومت ایران نوشتند و آن را از کشتن مفسر قرآن بر حذر داشتند که در غیر این صورت وضعیت ایران بعد از کشتن وی وخیم خواهد بود… .
اما در سطح بین المللی به این صورت بود که برخی از علماء امثال دکتر یوسف قرضاوی نامه‌هایی را به مسئولان کشور ایران نوشته و آن را آزار و اذیت استاد سبحانی برحذرداشته و خواستار آزادی وی شدند، صدای اعتراض در کشورهای مصر، پاکستان و اروپا بلند شد، لیکن این همه اعتراض نتیجه ای در بر نداشت و هیچ تأثیری در حکمی که صادر نموده بودند ننمود و آنان را از تصمیمشان منصرف نساخت. در تاریخ26/3/ 1369 دادگاه سنندج به برادرش خبر داد که جسد برادرش را تحویل بگیرد و او را به کشتن در صورتی که این خبر را افشا کند تهدید نمودند؛ اما دیری نپائید که خبر شهادت استاد شایع شد و به گوش همه رسید. هنگامی که دانستند این خبر از طرف مردم قابل تحمل نیست؛ دولت خبر دادگاه سنندج را تکذیب نمود و گفت استاد سبحانی هنوز در حال حیات است و هرچه زودتر آزاد خواهد شد و… اما بعد از مدتی از طرف حکومت رسماً آرامگاه‌ وی به خانواده‌اش در شهر قروه نشان داده‌ شد.
استاد سبحانی راست می‌گفت؛ آنجا که همیشه می‌گفت: هرگاه دستگیر شدم دیگر منتظر برگشتن من نباشید. بعد از مدتی مشخص شد که زیر شکنجه ی سخت به شهادت رسیده است و لحظه‌ای قبل از شهادتش گفته بود: من در اینجا چیزی را می‌بینم که شماها نمی‌بینید. محمد احمد راشد در کتابش اصول الافتاء می‌گوید: «سبحانی رساله‌ی کوچکی را در نقد بعضی از نوشته‌های امام خمینی نوشته بود و این عمل را همچون یک عالم اسلامی جزء وظیفه‌ی خویش می‌دانست، در این مورد با او گفتگو نمودم و او را به آرامش و سکوت در این زمینه دعوت نمودم، او پذیرفت اما نتوانست رساله‌اش را قبل از پیوستن به دعوت نوشته بود اصلاح کند. اما کار از کار گذشته بود و همین موجب اعدام وی گشت. خداوند وی را رحمت کند.
استاد راشد ادامه می دهد: هنگامی که از برخی از مسئولان حکومتی پرسیده شد که چرا یکی از دعوتگران ما را اعدام کرده‌اند، گفتند: او را به خاطر انتقاداتی که از امام خمینی نموده‌ است، اعدام کرده‌اند نه به خاطر عضویت در دعوت اسلامی.»
این کتاب مورد قبول بسیاری از متفکران شیعه و سنی قرار گرفت و از جمله کسانی که از آن متأثر شده و آراء استاد را قبول کردند می‌توان به «عبدالکریم سروش» اشاره نمود.
دوّم؛ آثار استاد سبحانی در تفسیر:
استاد سبحانی آثار زیادی در تفسیر قرآن از خود به جای گذاشت، تمام تلاشهای وی در فهم قرآن بود و تمام استنباطات وی از قرآن بود، هرگاه کتابهایش را مطالعه کنی، برایت روشن می‌شود که او حقیقتاً شخصیتی قرآنی بوده و خواستش این بوده است که با قرآن زندگی کند.
آثار وی در تفسیر عبارتند از:
الف: مقطع بندیهایى قرآن: این کتاب به زبان فارسی نوشته شده است که از سوره‌ی فاتحه شروع شده و تا سوره‌ی هود ادامه دارد، در هر سوره‌ای سبب نزول آن و واقعه‌ای را که آن سوره در ارتباط با آن نازل شده است بیان نموده سپس محور سوره را ذکر می‌کند و بعد آن سوره را به مقطعهایی تقسیم می‌نماید و بیان می‌دارد که هر مقطعی موضوع خاصی دارد و در انتها ارتباط هر سوره با سوره‌ی قبل و بعد از آن را بیان می‌نماید.
ب: استاد عمر عبدالعزیز می‌گوید: استاد سبحانی بیشتر از 180 کاست در موضوع تفسیر سوره‌های قرآن دارد، و برخی از سوره‌هایی را که استاد سبحانی مورد تفسیر قرار داده است را نام می‌بریم که در این رابطه هیأتی تشکیل شده که آن کاستها را به صورت کتاب در می‌آورند.
این سوره‌ها: 1 – الأحقاف 2- الحاقة 3- الإسراء 4- النور 5- الحجرات 6- البقرة 7- الأعراف 8- الذاریات 9- یس 10 ق 11- الکهف 12- آل عمران 13- عبس 14- النبأ 15- النازعات 16- الرعد 17- ص 18- الملک 19- التوبة 20- المائدة 21- یونس 22- الأحزاب 23- الواقعة.
سوم: آثار استاد در علوم قرآنی:
الف: علوم القرآن: رساله‌ای است خطی که ظاهراً از روی کاست پیاده شده است و به زبان فارسی می‌باشد. استاد در این رساله از مراحل کتابت قرآن، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، نزول قرآن و اسباب آن سخن می‌گوید.
ب: دو کاست در موضوع ناسخ و منسوخ به زبان عربی و کردی.
ج: دو کاست در اعجاز قرآن.
چهارم: آثار استاد در حدیث و علوم آن:
الف: شرح اربعین نووی.
ب: رساله‌ای در علوم الحدیث و آن در اصلش رساله‌ای بوده است آن را برای مجمع «السنة والسیرة» به ریاست دکتر قرضاوی نوشته است، در این رساله نظریه‌هایی در ارتباط با جمع احادیث و شروط قبول حدیث ارائه شده است.
ج: دو کاست با عنوان علوم الحدیث.
پنجم: آثار استاد در فقه:
الف: الفتاوی: خطی است که دو جلد می‌باشد، استاد در این رساله از مسائل عصری مانند بانکها، گرفتن عکس، رفتن به خدمت سربازی و دیگر مسائل حساس و مهم سخن می‌گوید.
ب: نماز : یک کاست است که استاد در آن از روح نماز با زبان کردی سخن می‌گوید.
ج: حکمتهای نماز: سه کاست است که استاد در رابطه با حکمتهای نماز بحث می‌کند.
د: فقه الزکاة یک کاست 90 دقیقه‌ای می‌باشد.
هـ : نظام اقتصادی اسلامی که 20 کاست ضبط شده می‌باشد.
و: نظام سیاسی اسلامی: 50 کاست است که استاد از نظام سیاسی در اسلام سخن می‌گوید همانطور که مفصلاً در موضوع کرد در سایه اسلام سخن می‌گوید.
ز – حکم قتال: چهار کاست می‌باشد که در اصل مناظره‌ای بین او و ملا کریکار در ارتباط با شروط قتال است که ضبط نشده بود و در انتها ملا کریکار قانع می‌شودکه فعلاً شرایط جهاد وجود ندارد و زمان زمان آن نیست. به خاطر اهمیت موضوع شاگردانش از وی خواستند که آن را تکرار نماید تا مطلب ضبط شود.
ح: شروط جهاد: این موضوع شش کاست می‌باشد که در واقع مناقشه‌ای است با عبدالقادر توحیدی در ارتباط با شروط قتال.
ی: مناظره‌ای با ملا احمد درگای شیخان در رابطه با مسائل فقهی و فکری که 11 کاسط ضبط شده می‌باشد.
ک: حج؛ 11 کاست به زبان کردی.
ل: روزه در سفر: رساله‌ای که از کاست پیاده شده است که آیات در ارتباط با این موضوع را تفسیر می‌نماید.
م: واجبات زن و شوهر در قبال یکدیگر دو کاست می‌باشد.
ن: مسائل مختص زنان شش کاست است و توسط گروهی از خواهران به صورت جزوه‌ای در آمده است.
ششم آثار استاد در اصول فقه
الف: اصول فقه هشت کاست به زبان کردی می‌باشد که توسط هیوا علی به کتاب تبدیل شده است.
ب: شرح قسمتی از کتاب جمع الجوامع
هفتم؛ آثار وی در اخلاق، وعظ و ارشاد:
الف: قیامت: به صورت یک کاست.
ب: دعوت (بانگه‌واز)، به صورت چهار کاست ضبط شده.
ج: مسئولیت داعی یک کاست.
د: 20 کاست در ارتباط با تزکیه.
هـ: اختصار کتاب تهذیب مدارج السالکین ابن‌القیم جوزیه‌.
و: تلخیص کتاب الإعتصام امام شاطبی.
هشتم: آثار متفرقه:
1- رسالة آلام من ارض البلایا.
2- سه کاست در رابطه با تشکیل احزاب در ایران.
3- شرح التلخیص که بر روی 43 کاست ضبط شده است.
4- شرح شذور الذهب 85 کاست می‌باشد.
5- تعزیه.
6- بندگی در نماز.
7- انسان و روش زندگی که توسط عبدالله علی آماده شده است.
8- عالم، علم و علما
9- و از جمله آثار وی مقالاتی می‌باشد که در مجله‌ها و روزنامه‌ها به نام حقیقی و گاهی با اسمی مستعار و گاهی نیز به نام «ن. سبحانی» نوشته می‌شد.
10- از جمله آثار استاد سبحانی این است که برنامه‌ای را برای تربیت علمای دینی در مدارس دینی طرح نمود که به پنج مرحله تقسیم می‌شد و هر مرحله‌ای دارای کتابهای مخصوصی بود. طرح وی این بود که در ذیل ذکر می‌شود و مواد این مراحل عبارت بودند از:
1- لغت: کتاب احمدی کلمات القرآن، بخشی از مفردات راغب اصفهانی، فقه اللغة صبحی صالح، بانت سعاد و قصیده‌ی بردة المدیح.
2- صرف: امثله و تصریف زنجانی، مطالعه کتاب التصریف، شرح التصریف تألیف سعد الدین تفتازانی، شذا العرف، نصف أول از شرح سید عبد الله، نصف دوم از شرح سید عبد الله.
3- نحو: عوامل جرجانی و برکوی، کتاب الهدایه، قطر الندى، با مطالعه کتاب صمدیه، شذور الذهب با مطالعه کتاب کافیه تألیف ابن الحاجب، شرح ابن عقیل یا کتاب سیوطی، حفظ ألفیه ابن مالک، مغنی اللبیب.
4- بلاغه: علوم البلاغه، عروض و تطبیق جواهر البلاغة و بقیه علوم البلاغه همراه با حل تمرینات و ترجمه دو بخش معانی و بیان در مختصر و بخش بدیع از کتاب التلخیص، خواندن بخشی از دلائل الإعجاز جرجانی.
5- اصول فقه: أصول الفقه تألیف إبراهیم النعمة، الورقات، الوجیز فی أصول الفقه، لب الأصول همراه با مطالعه الرساله‌ی امام شافعی، موافقات امام شاطبی، جمع الجوامع همراه با مطالعه الموافقات امام شاطبی.
6- علوم القرآن: کتابی در زمینه تجوید، علوم القرآن تألیف احمد عادل کمال یا الملزمة فی علوم القرآن، مباحث فی علوم القرآن تألیف صبحی صالح، مناهل العرفان.
7- علوم الحدیث: البیقونی با حفظ تیسیر مصطلح الحدیث، نزهة النظر شرح نخبة الفکر، چند فصل از مقدمه دو کتاب فتح الباری و شرح مسلم، الأحادیث الموضوعة تألیف شوکانی.
8- تفسیر و حفظ: تفسیر سوره‌های قصار با حفظ سوره‌ها، تفسیر بقیه جزء 30 با جزء 29 و حفظ آن دو از تفسیر صفوة و مختصر ابن کثیر، تفسیر نسفی جزء 27-28 با حفظ سوره‌ها، روائع البیان صابونی، کتاب فی أصول التفسیر، تفسیر بیضاوی جزء 26 با مقدمه فی ظلال القرآن و سوره الأنعام با مطالعه سوره‌های توبه و اعراف.
9- حدیث: أوراد الیوم واللیلة، المأثورات، الأربعین النوویة همراه با حفظ احادیث آن، خواندن قسمتی از ریاض الصالحین همراه با مطالعه بقیه سبل السلام ج1 و مطالعه نیل الأوطار، سبل السلام جلد دوم، خواندن بخاری ومسلم همراه با مطالعه شرحهای فتح الباری و شرح نووی بر مسلم .
10- تاریخ: نور الیقین، إتمام الوفاء، المنهج الحرکی للسیرة النبویة، رجال حول الرسول، ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمین ، قصص الأنبیاء، تاریخ الخلفاء ، تاریخ الأمم الإسلامیة اثر استاد نجار.
11- عقائد: مبادی إسلام و فلسفه احکام: اثر استاد مودودی، وجود الله، حقیقة التوحید از تألیفات دکترقرضاوى، المصطلحات الأربعة تألیف مودودی، مختصر العقیدة الطحاویة، الحیاة بعد الموت تألیف مودودی، الرسول تألیف سعید حوى، شرح العقائد النسفیة، العقیدة الإسلامیة تألیف حبنکة المیدانیة.
12- اخلاق: أدب المسلم، نظریة الأخلاق الإسلامیة تألیف مودودی، مطالعه مختصر منهاج القاصدین قسم أول و دوم از دستور الأخلاق.
13- فقه: فتح القریب، قسم أول از کتاب کفایة الأخیار همراه با مطالعه فقه المیسر، قسم دوم از کتاب کفایة الأخیار همراه با مطالعه الفقه المیسر، منهاج الطالبین إلى الفرائض، تکملة المنهاج الطالبین وفرائض شرح المنهج.
14- فقه الدعوة: کیف ندعو الناس، وکیف ندعو إلى الإسلام، المنطلق، مشکلات الدعوة والداعیة، العوائق والرقائق.
15- فلسفة و منطق و آداب: جلد اول از کتاب المنطق فی شکله العربی، جلد دوم از کتاب المنطق فی شکله العربی، کتاب آداب البحث والمناضرة، المقولات العشر، مطالعه قصة الإیمان از تألیفات ندیم الجسر. حفظ متون.
مطلب اوّل: نظریات استاد در تفسیر:
استاد سبحانی نظریات خاصی در تفسیر قرآن داشته است که برخی از آنها را ذکر می‌نمایم، استاد سبحانی در مسأله میراث در شرح آیه «یُوصِیکُمْ اللَّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْنِ» می‌گوید: یعنی ثلثان، نه مجموع مال، چرا که خداوند می‌فرماید: « مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْنِ» و سهم دو مؤنث با آیه زیر بیان می‌شود: « فَإِنْ کُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَیْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَکَ» پس سهم دو مؤنث دو سوم از ما ترک می‌شود، و خداوند در بیان سهم مذکر می‌فرماید: «لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْنِ» و نگفته است «مثلا حظ الأنثى» و اگر اینچنین می‌گفت: کل ارثیه به مذکر می‌رسید، چرا که سهم یک مؤنث نصف مال است و دو برابر سهم یک زن کل مال می‌شود.
مراسمهای شب قدر از جمله نزول قرآن، روح و فرشتگان اموری هستند که هیچ وقت تکرار نمی‌شوند، در شب قدر نزول قرآن اتفاق افتاد ولیکن احیای این شب که قرآن در آن نازل شد یادآوری است برای بار اول که فرشتگان و روح در آن نازل شدند و آن شب شب سلامتی بود، یادآوری این شب مانند زنده کردن شب اسراء، معراج یا تولد پیامبر می‌باشد و زنده کردن اینگونه شبها به این معنی نیست که پیامبر =صلی الله علیه وسلم= دوباره به آسمان عروج می‌کند یا دوباره متولد می‌شود و آن شبی که از هزار شب بهتر است دیگر تکرار نمی‌شود، و خداوند نفرموده‌ است عبادت در این شب از هزار ماه بهتر است و احادیثی که در این رابطه روایت شده‌اند نیز چنین مطلبی را بیان نمی‌کنند. و در این سوره التفات از ماضی به مضارع است که از کلمه‌ی « تَتَنَزَّلُ» مشهود است و این مانند آیه زیر است که خداوند از قوم عاد خبر می‌دهد و می‌فرماید: «سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ حُسُوماً فَتَرَى الْقَوْمَ فِیهَا صَرْعَى کَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِیَةٍ» در این آیه مشاده می‌شود که از گذشته به مضارع التفات شده است با علم به اینکه مسأله وعذاب خاتمه یافته است ولیکن این التفات برای جلب توجه مخاطبان است واز توضیحات استاد بر آیه «اِنَّا اَنزَلناهُ فِی لَیلةِ القَدر» روشن می‌شود که شروع نزول در شب قدر بوده است اما باقی دیگر در خلال 23 سال نازل شد، پس چرا گفت: «اَنزَلناهُ»، این چنین مستعمل است میان مردم، پس اگر از شخصی بپرسی کی نهار خوردی؟ مثلاً می‌گوید: ساعت هشت، در حالی که در ساعت هشت همه چیز خاتمه نیافته است بلکه شروع خوردن ساعت هشت بوده است، و جایز است که عمل خوردن در ساعت نُه خاتمه یافته باشد لیکن در گفتگوی محاوره‌ای شروع عمل ذکر و نهایت آن حذف می‌شود و در قرآن شروع نزول ذکر شده است در حالی که مدت نزول آن 23 سال طول کشید.
استاد سبحانی در بیان پاداش در روز قیامت می‌گوید: در روز قیامت مردم به دو دسته تقسیم می‌شوند: ایمانداران که در بهشت جاویدان می‌باشند و کافران که در دوزخ جاویدان می‌باشند و کسی نیست که داخل دوزخ شود سپس از آن بیرون شود، در این نظریه با بیساری از احادیث مخالفت می‌شود ولیکن ما در اظهار این نظریه ناچاریم، چرا که صدها آیه وجود دارد که این نظریه را تأیید می‌نماید، اما آیات عبارتند از: خداوند می‌فرماید:«رَبَّنَا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلْ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ» و در آیه‌ای دیگر می‌فرماید: «یَوْمَ لا یُخْزِی اللَّهُ النَّبِیَّ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ» پس مؤمنان داخل دوزخ نمی‌شوند. و در این اینجا سؤال دیگری مطرح می‌شود و آن اینکه کسی که داخل دوزخ شده سپس از آن بیرون می‌شود آیا جزو پرهیزگاران بوده است؟ اگر در جواب بگوییم بله، خداوند نیز می‌گوید: « وَإِنْ مِنْکُمْ إِلاَّ وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیّاً ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیّاً» پس خداوند داخل شدن متقین در آتش را نفی کرده است، و در این رابطه آیات بسیاری وجود دارد که بر داخل شدن مستقیم ایمانداران به بهشت دلالت می‌کنند، و اینکه کسانی که در آتش داخل می‌شوند دیگر از آن بیرون نمی‌آیند، و باید به احادیثی که در این رابطه روایت شده‌اند نظر افکند، زیرا آیات بیشتر از 100 می‌باشند. لذا می‌گوییم روایت کنندگان احادیث در این رابطه را تغیر لفظ کرده‌اند، در احادیث لفظ ورود آمده که آنان آن را به دخول (داخل شدن) تغییر داده و به دخول معنی کرده‌اند.
استاد سبحانی می‌گوید: مؤمن و کافر از یکدیگر ارث می‌برند، مسلمان از کافر ارث می‌برد و کافر از مسلمان به شرطی که کافر حربی نباشد و می‌افزاید: قاعده‌ای که در این مورد گذاشته شده است که «لا یتوارث أهل الملتین» دارای اشکال می‌باشد باید اصلاح شود، چرا که آیه 8-9 سوره ممتحنه عکس آن را ثابت می‌نماید و آن بیان قطعی می‌باشد اینکه خویشاوندان غیرمؤمن از خویشاوند مؤمن خویش ارث می‌برد به شرط اینکه محارب نباشد، پس باید این قاعده به کافران محارب تخصیص داده شود خداوند در آیه سوره نساء در رابطه با میراث می‌فرماید: «لِّلرِّجَالِ نَصیِبٌ مِّمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ وَلِلنِّسَاء نَصِیبٌ مِّمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ* برای مردان و برای زنان از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان از خود به جای می‌گذارند سهمی است.» [نساء:7] این آیه عام است هم زنان را شامل می‌شود هم مردان و کسی را مختص نمی‌گرداند، با این آیه حق کافر حربی هم در ارثیه شخص نزدیک به خویش که مرده باشد ثابت می‌شود، اما چیزی به او نمی‌دهیم و اجازه نمی‌دهیم چیزی به وی برسد تا اینکه کیفری باشد برای او، زیرا از این مال برای جنگ با مسلمانان بهره می‌گیرد. اما جایز نیست کافر غیرمحارب را از سهمش محروم نمود و این تخصیص یعنی جدا کردن کافر حربی از دو آیه دیگر در سوره ممتحنه مستفاد می‌شود.
استاد سبحانی اذکار صبح و شام را بر خویش واجب می‌دانست اما شاگردانش را به آن دستور نمی‌داد و آیه زیر را دلیل وجوب آن بر خویش می‌دانست که خداوند می‌فرماید: «واذکُر رَبَّکَ بُکرَةً وَ اٌصیلاً» و همیشه مواظب طلوع و غروب آفتاب بود و در این وقت به ذکر خداوند مشغول می‌شد، و در هر شرایطی خویشتن را برای انجام این اذکار آماده می‌نمود و همه چیز حتی اجرای سخنرانی را رها می‌نمود و خود را برای منظره‌ی طلوع و غروب آفتاب آماده می‌کرد.
مطلب دوّم: روش وی در تفسیر قرآن:
استاد سبحانی روشهای خاصی برای تفسیر قرآن داشت و می‌گفت باید تفسیر قرآن هشت مرحله را طی نماید، استاد عمر عبدالعزیز این مراحل را چنین بیان می‌کند:
مرحله اول: فهم کلمات و مفردات قرآن از اصل لغت، برای این منظور از معلقات سبعه، قاموس المحیط، لسان العرب و مفردات راغب اصفهانی بهره می‌گرفت.
مرحله دوّم: استخراج محور سوره‌ای که قصد تفسیر آن را دارد و ربط دادن آن با محور سوره‌ی قبل و بعد از آن، و معتقد بود هر سوره‌ای دارای محوری خاص است که حول آن می‌چرخد و آن را مورد بررسی قرار می‌دهد.
مرحله سوم: تحقیق سبب نزول اصلی نه سبب نزول عارضی، و مقصود از سبب نزول آن نیست که در کتابها آمده است، بلکه مقصود چیزی عام تر از این است و آن تحقیق در شرایط روانی و اجتماعی که مقتضی نزول سوره یا آیه بوده است، می‌باشد.
مرحله چهارم: تقسیم سوره‌ای از قرآن به چند مقطع، که کتاب مخصوصی در این زمینه تألیف نموده است.
مرحله پنجم: برای شرح مقطعی از قرآن و استخراج حکم از آن باید از کل قرآن کمک گرفت.
مرحله ششم: ربط دادن آیه به آن به واقعیت که در آن نازل شده است.
مرحله هفتم: کمک گرفتن از احادیث صحیح تا اینکه مجملات قرآن تبیین شوند.
مرحله هشتم: با این تفکر به تفاسیر موجود نظر می‌افکنیم و از آن استفاده می‌نماییم.
و بر این باور بود که بیشتر مفسران تفسیر قرآن را از یکدیگر نقل کرده‌اند و چیز جدیدی نگفته‌اند جز تعداد اندکی از آنان.
نخست در رابطه با فهم کلمات قرآن:
اگر تفسیر استاد از برخی آیات را بخوانیم متوجه می‌شویم که عنایت زیادی به فهم کلمات قرآن داده است، ابتدا معانی و توضیحات و معانی آن کلمه در زمان جاهیلت را مورد بررسی قرار می‌دهد اینکه آن را چگونه معنی می‌کردند و معنی اصلی آن در قرآن چیست، در تفسیر سوره نبأ پیرامون معنی سُباتاً می‌گوید: در تفاسیر کلمه‌ی «سُباتاً» را «قِطَعاً» تفسیر کرده‌اند یعنی بریدن و روی گردانی از اعمال، اما بسیاری از کلماتی که با «س.ب» شروع شده‌اند دلالت بر رها کردن و نرمی ‌وجود دارد مانند «سبل، سبت و سبط» همانگونه که بناء «فُعال» برای دلالت کردن بر درد و بیماری است مانند «سُعال و عُطاس» پس در اصل لفظ این کلمه دلالت بر رها شدن و رخاوت وجود دارد، و در صیغه‌ای که بر بیماری و جمع دلالت می‌کند، بر حالتی دلالت می‌کند که اعمال را رها می‌کند و دچار سستی می‌شود مثل اینکه هلاک شده امر او مختل شده و بر حالت خویش که باید بر آن می‌بود باقی نمانده است و این در هنگام خواب تحقق می‌یابد.
استاد در تفسیر سوره یونس در شرح کلمه‌ی «الکِتاب» می‌گوید: «اهل الکتاب»، «کَتب» یعنی چسباندن دو قطعه از پوست به یکدیگر به وسیله نخی به شکلی که ممکن نباشد یکی از دیگری دور شود که در اصل لغت معنی «کتاب» این است. اما بعد از این معنای دیگری برای آن قرار داده شد و آن اینکه بعضی کلمات بر کاغذی نوشته شوند مانند «ح،ک، ی، م» که از چسپیدن این کلمات به یکدیگر نقشی به دست می‌آید که اسم حکیم است، چرا به چنین چیزی کتاب می‌گوییم؟ زیرا ما برخی کلمات را به برخی دیگر چسپانده‌ایم اما معنی آن در این آیه چنین است: یعنی ای محمّد (ص) این قرآنی را که خداوند بر تو نازل کرده است نباید بعضی از آن جدا کرده شود، بلکه کل آن هدایت است برای مردم، این قرآن یک سلسله‌ای واحد است که بعضی از آن به بعضی دیگر چسپیده است، طبیعت قرآن این را نمی‌پذیرد که به بعضی از آن ایمان آورده شود و قسمت دیگری از آن رها شود.
دوّم در ارتباط با استخراج محور سوره:
استاد سبحانی معتقد بود که هر سوره‌ای دارای محور خاصی می‌باشد که حول آن می‌چرخد و آن موضوع را مورد بررسی قرار می‌دهد، لذا در شروع هر سوره‌ای می‌گوید: و محور این سوره ‌این است … در تفسیر سوره‌ی احزاب می‌گوید: «محورهای این سوره عبارتند از: وجوب التزام به احکام، توصیه‌هایی که تطبیق آن جهت دور کردن هر منکر اخلاقی از زندگی فرد مؤمن و جامعه ایمانی واجب است و همچنین تخلق به همه اخلاقهای نیکو و انجام همه اعمال نیک که واجب است فرد مؤمن و جامعه ایماندار جهت دفع حمله‌های دشمنان محارب و احزاب کافر به آن متصف باشد.»
و در بیان محورهای سوره بقره می‌گوید: «محور آیات این سوره عزل کردن امتی است که صلاحیت حمل امانت و دریافت هدایت را از دست داده و به جای آن امت دیگری را که لیاقت و شایستگی این مهم را داشته باشد، قرار دادن است.»
و در محور سوره آل عمران می‌گوید: «محور آیات سوره آل عمران این است که امت برگزیده شده است به سبب اینکه در ایمان، عمل و اعتقاد برحق بوده و بر امتی که با آن به مبارزه بر خیزد به برخورداری از دو خصلت «صبر» و «تقوا» پیروز خواهد شد.»
سّوم: سبب نزول آیات:
استاد سبحانی می‌گوید: فهم قرآن بر شناخت سبب نزول آن متوقف است، و مقصود ما از سبب نزول آیات روایتهایی که در کتابهای متداول روایت شده‌اند نمی‌باشد، بلکه چیز دیگری عمیقتر از این می‌باشد و آن اینکه سبب نزول آیه یا سوره واقعیتی است که بشریت در یک برهه زمانی در آن می‌زیسته است؛ مانند اوضاع روانی و اجتماعی. زیرا گاهی بشریت در اوضاعی زندگی می‌کند که با حقیقت این امر که «خلق و امر» از آنِ خداست هماهنگی ندارد، زیرا معنی اینکه خلق و امر از آن خداست اقتضا می‌کند که واقعیت انسان بر تصوراتی از جانب خداوند سبحان بنا شود، و ارزشها و اخلاقهای وی این‌چنین باشد و هنگامی که واقعیت انسان یک واقعیت مطلوب نباشد و به خاطر اینکه خداوند سبحان عزیز و رحیم است قضیه را اینگونه رها نمی‌کند، پس عزت خداوند مقتضی هلاک نمودن آنان است و رحمت وی مقتضی بیم دادنشان می‌باشد. این واقعیت می‌طلبد که از جانب خداوند آیات یا سوره‌ای نازل شود تا اینکه این اوضاع و واقعیت را تفسیر نماید. به جز شناخت این واقعیت نمی‌توان این کلام نازل‌شده از جانب پروردگار را فهمید؛ زیرا این کلام برای مقتضای این واقعیت و معالجه‌ی آن نازل شده است. بعد از بیان این مقدمه استاد سبحانی مثالی می‌زند و می‌گوید: در اینجا مردم دچار انحراف در عقیده یا یک بیماری دیگری شده‌اند، پس این آیات نازل می‌شوند تا اینکه این درد و بیماری را توضیح دهد و داروی آنرا بیان نماید، قبل از اینکه بیماری شناخته شود، ممکن نیست که با این دارو معالجه و درمان شود. انسان چگونه می‌تواند با این دارو به درمان و معالجه بپردازد یا چگونه به دارو بودن آن پی می‌برد در حالی که بیماری را نمی‌شناسد، بنا بر این باید واقعیت روانی که مقتضی نزول این آیات است را شناخت. و این یک اصل مهم در دعوت می‌باشد، و داعی باید همیشه به اوضاع روانی و اجتماعی که مدعوین در آن زندگی می‌کنند توجه داشته باشد.
استاد سبحانی در بیان سبب نزول سوره نبأ می‌گوید: «… در مرحله‌ای میان مردم اختلاف ایجاد شد، برخی به این روز ایمان و باور داشتند، و برخی دیگر آن را انکار کرده و نسبت به آن کافر بودند … و در میان آنان سؤالهایی پرسیده می‌شد: برخی سؤالاتی را می‌پرسیدند که نشانه‌ی انکار این روز بود و یکی دیگر از اولی سؤالی را می‌پرسید که نشانه‌ی تعجب و انکار وی بود پس این واقعیت اقتضا می‌کرد که این سوره نازل شود تا اینکه آنان را که سبب این اختلاف و این سؤالها بودند توبیخ نماید که آنان کافر بودند و اگر آن موقف شک بر انگیز آنان نمی‌بود، چنین اختلاف و سؤالهایی در رابطه با این قضیه که واضح و روشن است پیش نمی‌آمد، پس خداوند آنان را توبیخ نموده و از چنین اختلافی منع می‌نماید، چرا که روزی خواهد آمد که به حقیقت این امر که در آن به اختلاف پرداختند پی خواهند برد. بعد از این اعلان و انذار لازم بود که برای آنان مفصلاً آن قضیه‌ای که آنان را از آن می‌ترساند، بیان نماید و همچنین با اشاره به آیات آفاق و انفس که بر وجوب آمدن چنین روزی دلالت می‌کنند بیان شود. و بعد از ذکر ظروف و شرایطی که این سوره در آن نازل شده است، فایده شناخت سبب نزول که همان ربط دادن این سوره با واقعیت است را بیان کرده و می‌گوید: لازم است که هنگام دعوت ملاحظه کنیم چه زمانی مانند این اوضاع اختلاف روی می‌دهد؟ و گاهی هم در حقیقت قضیه یعنی وقوع روز قیامت هیچگونه اختلافی ندارند بلکه در چیز دیگری اختلاف نظر دارند، مانند اینکه گروهی سخن حق بگویند و آن اینکه در روز قیامت به جز ایمان و عمل صالح چیز دیگری فایده نمی‌رساند. اما گروه دیگری باطلهایی را سر هم کرده و بگویند شفاعت‌کنندگان برای ایشان شفاعت می‌نمایند. هرچند که عمل صالحی را هم انجام نداده باشند. و دیگر انواع اختلافها، در اینگونه موارد مناسبت دارد که این سوره برای مردم تفسیر و توضیح داده شود، تا اینکه مؤمن به وظیفه‌اش عمل کرده باشد.
چهارم: تقسیم آیات سوره و گروه‌بندی آن: گفتیم یکی از روشهای تفسیری استاد سبحانی این بوده است که هر سوره را به مقاطع و مباحث و فصلها تقسیم می‌نمود و برای هر سوره مقدمه و خاتمه‌ای را مشخص کرد و از این روش در تفسیر قرآن کریم کمک می‌گرفت، مثلاً در سوره بقره می‌گفت: «این سوره به یک مقدمه، سه فصل و یک خاتمه تقسیم می‌شود و خود مقدمه نیز به چند مقطع تقسیم می‌شود و همچنین سه فصل آن نیز به بخشهای مختلف تقسیم می‌شوند. اما مقدمه تا انتهای آیه سی و نُهُم می‌باشد قبل از آیه « یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِی الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ». فصل اول از آیه چهلم شروع و با انتهای آیه صد و سوم خاتمه می‌یابد.
فصل دوّم از آیه صدو چهارم شروع و با انتهای آیه صدو شصت و دوم خاتمه می‌یابد. فصل سوم از آیه صد و شصت و چهارم شروع می‌شود و تا صد و هشتادو سه ادامه می‌یابد و باقی آیات دیگر خاتمه‌ی سوره می‌باشند.
و در مقدمه ابلاغ هدایت و بیان مواقف اتخاذ شده از جانب مردم بیان می‌شود آنجا که هدایت را ذکر می‌کند و بیان می‌دارد که مواقف اتخاذ شده از طرف او سه تا می‌باشند. اما فصل اول دعوت ویژه‌ای است از بنی اسرائیل که شایسته‌ترین مردم به هدایت یافتن به وسیله‌ی این دعوت و یادآوری نعمتهایی که از جانب خداوند به آنان داده شده است، می‌باشد و اما فصل دوّم مقدمه‌ای است برای جایگزینی امت جدید به جای امتی که شایستگی حمل امانت را از دست داده و باطل نمودن تلاشهای این امت که سرکشی و حسادت باعث شد که هرآنچه در توان دارد جهت باز داشتن امت جدید از هدایت یافتن و حمل امانت دریغ نورزد. استاد سبحانی در بیان مقصد فصول توضیحاتش را ادامه می‌دهد و در بیان مقصد فصل سوم می‌گوید: «… این فصل بیان ویژگیهای امت تازه‌ای است که شایستگی حمل امانت را پیدا کرده و جای امت قبلی را بگیرد، آنجا که ویژگیهای آن در اعتقادات و تصورات از جهت نظری و عملی و در بیان ارزشهای اخلاقی و احکام در میادین مختلف زندگی را بیان می‌نماید.»
و در مورد خاتمه‌ی سوره می‌گوید: «… همانا این امت شایسته است برای حمل آن امانت و مسؤولیتی که حمل کرده است و مستحق آن است که به آن سپرده شود، پس خداوند از گناهان آن درگذرد و نیکیهایش را بپذیرد تا اینکه رستگار شود.» اگر به سوره‌ی احزاب بنگریم می‌بینیم که روش خویش در سوره بقره را دنبال کرده است، می‌گوید: «هشت آیه اوّل سوره احزاب مقدمه‌ای کوتاه در واجب گردانیدن التزام به توجیهات احکام که دعوت به پرهیز از آنچه باید از آن پرهیز نماید از قبیل منکرات، می‌باشد.
آیه نُه تا انتهای آیه بیست و هفتم آنچه که بر سر احزاب در میدان قتال آمد را به ما یادآور می‌شود. این چنین ادامه می‌دهد تا اینکه به مقطع آخر از این سوره می‌رسد پس می‌گوید: از آیه شصت و نُه تا آخر در آن توصیه‌هایی برای مؤمنان و بیان عظمت امانت و مسؤولیت و سرانجام کسانی که امانتداری را رعایت نموده و کسانی که آن را رعایت نمی‌نماید، شده است.»
اگر به سوره نبأ نظر بیفکنیم می‌بینیم که عنوان ویژه‌ای را برای آن ارائه داده است که آیات این سوره را به ترتیب زیر تقسیم بندی می‌کند:
1- (1-3) اشاره است به واقعیتی که مقتضی نزول این سوره بوده و سرزنش کردن کافران به خاطر مشغول شدن به این موضوع.
2- (4-5) بیم دادن آنان است از اینکه اگر بر این روش مداومت داشته باشند، پس سؤال‌کنندگان و اختلاف برانگیزان معاقبه خواهند شد.
3- (6-16) اشاره به آیات آفاق و انفس بر امکان وقوع قیامت است که دعوت به حکمت می‌باشد.
4- (17- 36) موعظه‌ی حسنه و باقی آیات جدال به آنچه که بهتر است، می‌باشد.
پنجم تفسیر قرآن با قرآن:
استاد سبحانی هنگامی که آیاتی را تفسیر می‌نماید آن را به دور از آیات دیگر تفسیر نمی‌نماید بلکه تمام آیات مرتبط با آیه مورد تفسیر را ذکر نمود، و رابطه آیات با یکدیگر را توضیح می‌دهد سپس آیه‌ی مورد نظرش را تفسیر می‌نماید. اگر تفسیر وی را بخوانیم مثالهای زیادی را می‌بینیم، از جمله تفسیر آیه‌ی «یُدَبِّرُ الاَمرَ ما مِن شَفِیعٍ اِلاَّ مِن بَعدِ اِذنِهِ» هنگامی که شخص مجرمی در این دنیا به دادگاه برده می‌شود اندیشه می‌کند که از یکی از دو چیزی یعنی؛ جهل حاکم یا شهوت وی استفاده کند، لذا به دامن شفاعت‌کنندگان و واسطه‌ها دستاویز می‌شود تا اینکه خویش را از کیفر نجات دهد. اما در دادگاه خداوند هیچگونه جهالت و پیروی از شهوات وجود ندارد؛ لذا هیچ نیازی به شفاعت‌کننده وجود ندارد بلکه همه به تنهایی به میدان محشر می‌آیند آنجا که خداوند می‌فرماید: «وَ کُلٌّ آتِیهِ یومَ القِیامَةِ فَرداً»
اگر کسی بر این باور باشد که فلانی او را از کیفر خداوند نجات داده و از او دفاع می‌کند، این واقعاً ضربه‌ی بزرگی است در عقیده و فرد را در شرک داخل می‌نماید، اگر در دنیا کسی را به عنوان شفاعت‌کننده برای خویش تعیین نماییم؛ این ادعای دانستن غیب است، و اگر بگوییم فلانی سخنش نزد خداوند مقبول است به این معنی است که بگوییم فلانی فرزند خداست همانطور که یهود و نصاری گفتند مسیح یا عزیر -علیهما السلام- فرزندان خدا هستند.
خداوند می‌فرماید: اگر جبرئیل با اینکه جزو فرشتگان مقرب است، چنین مخالفتی بنماید سزایش چنین و چنان است. و خطاب به پیامبر(ص) می‌فرماید: اگر بر ما افترا ببندی سزایت چنین است:« إِذاً لأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَیَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنَا نَصِیراً» و اولین کسی در روز قیامت محاسبه و بازخواست می‌شود پیامبر(ص) یعنی نزدیکترین مقربین درگاه الهی می‌باشد، پس (ادعای اینکه کسی معین) شفاعت می‌نماید به این معنی است که بگویند: ما فرزندان خداییم و یا اینکه مرتکب گناه بشوی و بگویی ما از امت محمّد(ص) می‌باشیم. این شرک و تعطیل نمودن دین الهی است. اما نوع دیگری از شفاعت مقبول وجود دارد و آن اینکه اعتقاد داشته باشی کسانی هستند که با اجازه خداوند برای مؤمنان دعای خیر می‌نمایند؛ فرد بعد از اخذ اسباب و وسایل مشروع، نتیجه کار را به خدا سپرده و بندگان صالح خدا نظر به اینکه اسباب خود هیچ تأثیری در فلاح انسان ندارند، از خدا بخواهند که در اسبابی که این فرد اخذ نموده و تکلیف خود را انجام داده است، تأثیر بگذارد و این وسیله یا سبب مایه‌ی نجات وی شود، اینگونه شفاعت پسندیده است و چه بسا شفاعت پیامبر(ص) در روز قیامت کبری نیز به همین معنا باشد….
* کردستان عراق، دانشگاه صلاح‌الدین اربیل، دانشکده‌ی شریعت و مطالعات اسلامی
منبع: اصلاح وب

ناتوانی علی‌محمد باب از عربی‌نویسی

26 اوت
علی‌محمد باب به نوشته‌های عربی خویش بسیار می‌بالید، تا آنجا که همة جهانیان را در برابر آیه‌سازی‌هایش عاجز می‌پنداشت، ولی حقیقت آن است که خود وی در نگارش عبارات صحیح عربی، درمانده و ناتوان بود، و با این که مدتی از عمرش را با قرآن و حدیث گذراند و چندی هم در کربلا میان عرب‌زبانان زیست، ولی آثارش از اغلاط گوناگون سرشار است، از این رو باید گفت که علی‌محمد نه تنها معجزه‌ای نشان نداد، بلکه نثر صحیح عربی همچون معجزه‌ای، او را ناتوان و عاجز ساخت!.
در اینجا چند نمونه از عربی‌نویسی‌های وی را می‌آوریم تا شاهد گفتار ما باشد، و مایة داوری خوانندگان ارجمند را فراهم آورد.
بخش بزرگی از سخنان علی‌محمد اقتباس و تقلید از آیات شریفة قرآنی است، چنانکه در کتاب «أحسن القصص» می‌نویسد:
آمن الذکر بما أنزل إليه من ربه والمؤمنون کل آمن بالله وبآياته ولا يفرقون بين أحد(!) من آياته وقالوا المسلمون بالحق(!) ربنا سمعنا نداء ذکر الله وأطعناه فاغفرلنا فإنک الحق وإليک المصير بالحق مآباً! [1].
پیدا است که علی‌محمد این جملات را از آیة 285 سورة شریفة بقره برگرفته و چون خواسته اندک تغییری در آنها پدید آورد، به خطاهایی چند درافتاده که بر آشنایان به زبان عربی پنهان نیست، جا دارد اصل آیة قرآنی را بیاوریم تا تفاوت‌های سخن علی‌محمد با کلام الهی روشن‌تر شود.
در سورة بقره چنین می‌خوانیم:
« ‏ آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ وَقَالُواْ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ ‏»[2]. (البقرة: 285).
در تعبیر علی‌محمد اولاً: عبارت (بین أحد من آیاته) صحیح نیست و باید (بین إحدی آیاته) می‌گفت، به دلیل آن که واژة «آیات» مؤنث است و با «إحدی» باید آن را قرین کرد و نه با «أحد»، چنانکه در قرآنکریم می‌خوانیم: « أَهْدَى مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ» (فاطر: 42). ثانیاً: جملة (… وقالوا المسلمون بالحق) خطایی فاحش است از آن رو که «قالوا» خود از فعل و فاعل تشکیل شده و فاعل، به صورت ضمیر (با علامت واو) در آن دیده می‌شود که مرجعش «المؤمنون» است. بنابراین، بار دیگر از فاعل به صورت اسم ظاهر (المسلمون» نباید یاد کرد که ضمیر فاعلی و اسم ظاهر با یکدیگر جمع نمی‌شوند. ثالثا: با حذف « مَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ». از آیة قرآنی، از ذکر مبانی ایمان خودداری ورزیده و به جای آن تعبیر زائد «بالحق مآباً» را در پی « إِلَيْكَ الْمَصِيرُ»[3] افزوده است که تبدیل امر ضروری در کلام به سخنی زائد البته مخلّ بلاغت شمرده می‌شود، از همة اینها که بگذریم، این چه اعجازی است که آدمی گفتار کتابی را نقل کند و با اندک تغییری آن را به خود نسبت دهد و همه را از آوردن نظیرش عاجز شمارد!؟ مسیلمة کذاب هم به تقلید از سورة کوثر یعنی: « ‏ إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ ‏* ‏ فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ ‏* ‏ إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ. گفته بود: إنَّا أعطينکَ الجَواهِر. فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَهَاجِرْ. وإنَّ مُبغِضَکَ رَجُلٌ کافِر!. چنانکه می‌بینید مسیلمه در وزن سخن و گزینش کلمات (و نه در معنا و مفهوم آیات) به اخذ و اقتباس ناشیانه‌ای از قرآن مجید پرداخته، ولی آیا این کار دلیل بر صحت ادعای او شمرده می‌شود یا بر سرقت و افترای وی دلالت می‌کند؟.
باز علی‌محمد در کتاب «أحسن القصص» می‌نویسد:
ولقد من الله علی المؤمنين إذ بعث فيهم باباً من أنفسهم ليتلوا عليهم آياته ويزکيهم ويعلمهم الکتاب والحکمة وإن کانوا من قبل لا يعلمون من علم الكتاب إلا ألفاً من الباء! [4].
این عبارت نیز تقلیدی از آیة 164 سورة آل عمران است که می‌فرماید:
« ‏ لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ ‏»[5]. (آل عمران: 164).
در اینجا علی‌محمد واژة «رسولاً» را به کلمة «باباً» تبدیل کرده تا به ادعای بابیتش اشاره کند، و مقطع آیه را نیز دگرگون ساخته تا ذهن خواننده را از تقلیدی که رخ داده منصرف سازد، و سرانجام عبارت غلطی به شکل (…ألفاً من الباء معطوفاً) [6]  را به آیة قرآن افزوده است که باید آن را به صورت (ألفاً بالباء معطوفاً) ‌می‌آورد، زیرا الف معطوف «به» باء (به صورت الفباء) می‌تواند شد، ولی معطوف «از» باء نمی‌شود!.
باید توجه داشت که اقتباس از سخن دیگری بر اهمیت گفتار «مقتبس منه» دلالت می‌کند، مثلاً: اگر سنائی گوید:
با مديحش مدايح مطلق         زَهَقَ الباطل است وجاءَ الحق
و اگر خیام گوید:
«يُريدُ الجاهِلوُنَ لِيُطفِئوُهُ»          «ويَأبَی اللهُ إلاَّ أن يُتِمَّه»
خود دلیل بر عظمت قرآن مجید است که این شاعران فاضل و نامدار (از آیة 81 سورة بنی اسرائیل و آیة 32 سورة توبه) اقتباس کرده اند، تا چه رسد به سخنان مغلوط باب که حق اقتباس را ادا ننموده و از مقام بلاغت به کلی دور افتاده است!.
بخش دیگری از سخنان علی‌محمد هرچند از قرآنکریم برگرفته نشده، ولی با تعبیرات مضحک و مغلوطی همراه است، چنانکه در کتاب «بیان عربی» می‌نویسد:
ولتعلمن خط الشکسته(!) فإن ذلک ما يحبه الله وجعله باب نفسه للخطوط(!) لعلکم تکتبون! [7]
یعنی: «باید خط شکسته یاد بگیرید که این همان چیزی است که خدا دوست می‌دارد و آن را باب خودش برای خط‌ها قرار داده، شاید که بنویسید»!.
سید علی‌محمد چون ادعای «بابیت» داشته و ضمناً «خط شکسته» را هم به نیکویی می‌نوشته، در اینجا خواسته است تا مقام بابیگری را به خط مزبور نیز عطا کند! و آن را «باب خطوط» قرار دهد، شاید مردم در نگارش بدین خط رغبت کنند، و به قول وی: «خط الشکسته» را بیاموزند، (البته فراموش کرده که در عربی به شکسته، منکسر می‌گویند و واژة فارسی را هم نباید با الف و لام عربی همراه نمود)!.
باز علی‌محمد در کتاب «بیان عربی» می‌نویسد:
أنتم إذا استطعتم کلّ آثار النقطة تملکون ولو کان چاپاً(!) فإن الرزق ينـزل علی من يملکه مثل الغيث، قل أن يا عبادی خير التجارة هذا، إن أنتم بمن نظهره تؤمنون! [8]
یعنی: «شما چون توانایی یافتید، تمام آثار نقطه را مالک شوید (منظور از نقطه خود علی‌محمد است) هرچند که آن آثار چاپی باشند، (نه خطی) که البته رزق و روزی بر کسی که آنها را داشته باشد، همچون باران فرو می‌ریزد. ای بندگان من! بهترین تجارت این کار (داشتن آثار باب) است، اگر شما کسی را که آشکارش می‌کنیم، باور دارید»!.
در اینجا نیز علی‌محمد از یاد برده که در زبان عربی حرف چ و پ نیامده و عرب‌زبانان به جای «چاپ» واژة «طبع» را به کار می‌برند، از این رو جملة (ولو کان چاپاً) غلط روشنی به شمار می‌آید، ضمناً معلوم می‌شود که بهترین تجارت در مذهب بابی، کدام تجارت است!.
در بخش دیگر از آثار علی‌محمد سخنان بی‌معنی و واژه‌های بیرون از قیاس، فراوان آمده به گونه‌ای که در هیچ لغت‌نامه‌ای آنها را نتوان یافت، و حتی هیچ معنایی برای آنها نتوان یافت! نظیر آنچه در کتاب «پنج شأن» بدین صورت آمده است:
حمد مستجلل متجال، ومستجمل متجام، ومستبهی متباه، ومستعظم متعاظ، ومستنور متناو، ومستکبر متکاب، ومسقهر متقاح، ومستظهر متظاه، ومستعزز متعاز، ومستکمل متکام…! [9]
یا مانند آنچه در کتاب مذکور می‌‌خوانیم که گوید:
قل إنا قد جعلناك نبلاناً نبيلاً للنابلين، قل إنا قد جعلناک جهراناً جهيراً للجاهرين، قل إنا قد جعلناک جرداناً جريداً للجاردين، قل إنا قد جعلناک سذجاناً سذيجاً للساذجين…! [10]
شگفت آن که خود علی‌محمد باب از اغلاط کتب و آثارش باخبر شده و در کتاب «بیان فارسی» از لغزش‌های صرفی و نحوی آنها بدینگونه دفاع می‌کند:
«اگر نکته‌گیری در اِعراب و قرائت یا قواعد عربیه شود، مردود است زیرا که این قواعد از آیات برداشته می‌شود، نه آیات بر آنها جاری می‌شود و شبهه نیست که صاحب این آیات، نفی این قواعد و علم به آنها را از خود نموده، بلکه هیچ حجتی نزد اولوالألباب از عدم علم به آنها و اظهار این نوع آیات و کلمات اعظم‌تر(!) نیست»![11]
این جواب ناصواب، دو موضوع عجیب و غریب را دربر دارد. یکی آن که سخنان علی‌محمد را با قواعد زبان نباید تطبیق کرد، دوم آن که صاحب این کلمات علم به قواعد زبان را از خود نفی کرده است.
در اینجا باید پرسید که:
اولاً: چرا نباید سخنان علی‌محمد را با قواعد زبان تطبیق کرد؟ مگر هر پیامبری به زبان قومش سخن نمی‌گفته تا مردم پیام وی را درک کنند؟[12] در این صورت چرا باید علی‌محمد با ادعای پیامبری قواعد مسلم زبان را رعایت نکند و مثلاً: بارها «صفت» را به جای «مضاف الیه» به کار برد؟[13] ، مگر مقصود این نبوده که مردم سخنان وی را خوانده و بفهمند؟ پس چگونه به شیوه‌ای سخن گفته که همه از آن دور و بیگانه بوده و هستند؟.
ثانیاً: اگر گویندة آن سخنان، علی‌محمد شیرازی است نه خداوند جهان، در این صورت ادعای رسالت و پیامبری چه وجهی دارد؟ و چنانچه خداوند سبحان سخنان مزبور را نازل فرموده است، پس چگونه خدای دانا و آگاه از قواعد زبان بندگانش بی‌اطلاع بوده و علم بدان‌ها را از خود نفی می‌کند؟ وانگهی نادانی و بی‌دانشی چه حجت و برهانی است که به قول علی‌محمد: «اعظم‌تر»! از آن نیست؟ (در حالی که کلمة اعظم‌تر هم غلط است، و به اسم تفصیل پسوند «تر» را نباید افزود)!.
از این گذشته، چرا قرآن کریم که به زبان فصیح عربی نازل شده، قواعد مزبور را رعایت کرده ولی در کتاب علی‌محمد آن قواعد رعایت نشده است، مگر نه آن که علی‌محمد ادعا دارد که مصدر هر دو کتاب یکی است؟!.
در برابر این سؤال معمولاً بهائیان پاسخ می‌دهند که قرآن هم در پاره‌ای از آیاتش با قواعد نحوی سازگاری ندارد! ولی این ادعا تهمتی بیش نیست و مفسران قرآن (امثال زمخشری صاحب تفسیر کشاف) وجوه اعراب و نکته‌های نحوی آیات را نشان داده اند، و توافق قرآن را با قواعد نحو عرب به اثبات رسانده اند، و بهائیان اگر قول زمخشری و دیگر علمای نحو را نمی‌پذیرند لااقل باید به اعتراف میرزا حسینعلی بهاء گردن نهند که در کتاب «اقتدارات» اذعان می‌کند که بعضی علمای اسلام جواب اینگونه اعتراضات را داده اند، و در این باره می‌نویسد:
«قرآن من عندالله نازل شده و شکی هم نیست که کلمات الهیّه مقدس بوده از آنچه توهم نموده اند، چنانچه بعد معلوم و واضح شد که آن اعتراضات از غِلّ و بَغْضاء بوده، چنانچه بعضی علما جواب بعضی از اعتراضات را به قواعد داده اند»[14]
شگفت آن که علی‌محمد باب در کتاب «بیان فارسی» علمای اسلام را به هماوردی با خود فرا می‌خواند که اگر عاجز نیستند باید نظیر آیه‌های وی را بسازند، به شرط آن که از عبارات او تقلید نکنند، و در این باره می‌نویسد:
«اگر اینها می‌گویند ما عاجز نیستیم، چرا اتیان نمی‌نمایند به آیة مثل آیات ما از فطرت، نه به نحو تکسب و سرقت»[15]
اما خودش بارها از قرآنکریم تقلید می‌کند و آیات قرآنی را برگرفته چیزی بر آنها می‌افزاید یا از آنها می‌کاهد، آیا نام این کار «تکسب و سرقت» نیست؟!.
منبع: کتاب » ماجرای باب و بهاء»
نوشته: استاد مصطفی حسینی طباطبائی
——————————-
پی نوشت:
[1]: أحسن القصص، چاپ سنگی، ص4.
[2]: یعنی: «پیامبر بدانچه از خداوندش به سوی او نازل شده، ایمان آورد و همة مؤمنان به خدا و فرشتگان او و کتاب‌های وی و فرستادگانش ایمان آوردند (و گفتند) میان هیچ یک از پیامبران او فرقی نمی‌نهیم، و گفتند که شنیدیم و اطاعت کردیم، خداوندا، آمرزش تو را خواهانیم! و بازگشت به سوی تو است».
[3]: ترجمة «إليک المصير بالحق مآباً» این است که «بازگشت به سوی تو است به حق، به جهت بازگشت»!.
[4]: أحسن القصص، ص 82.
[5]: خدا بر مؤمنان منت نهاد، آنگاه که پیامبری از خودشان در میان آنها فرستاد که آیات او را بر آنان می‌خواند، و پاک‌شان می‌سازد، و کتاب و حکمت بدان‌ها می‌آموزد، و همانا پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند!.
[6]: ترجمة «لا يعلمون من علم الکتاب إلا ألفاً من الباء معطوفاً» این است که «از دانش جز الفی که از باء معطوف شده چیزی نمی‌دانستند»! (لازم بود بنویسد: جز الفی که به باء معطوف شده [یعنی الفباء] چیزی نمی‌دانستند).
[7]: بیان عربی، ص26.
[8]: بیان عربی، ص42 و 43.
[9]: پنج شأن، ص52.
[10]: پنج شأن، ص174.
[11]: بیان فارسی، ص18.
[12]: چنانکه در قرآنکریم می‌خوانیم: «‏ وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ ‏»  (ابراهيم: 4) هیچ پیامبری را جز به زبان قومش نفرستادیم تا (پیام خدا را) برای آنان بیان کند!.
[13]: به عنوان نمونه به کتاب «بیان عربی» صفحات 7 و 9 و 12 و 19 و 26 و 34… نگاه کنید.
[14]:اقتدارات، ص208، چاپ سنگی.
[15]:بیان فارسی، ص16.

شیعه و اهل بیت

25 اوت

شیعه و اهل بیت
شیعه مذهب حقیقی و عقاید واقعی شان را نمی‌شناسند. آنها نسبت به حقيقت مذهبي كه به آن معتقدند و آن را به ارث برده اند، در جهل كامل و غفلت عميق به سر می‌برند و با نام دوستي اهل بيت پيامبر صلی الله علیه وآله وسلم فريب خورده اند. آنان حتي اهل بيت را نمی‌شناسند؛ چون شیعیان، منظورشان از اهل بيت، اهل بيت پيامبر نيست بلكه در پس اين كلمات، اهل بيت علي رضی الله عنه را در نظر دارند نه اهل بيت پيامبر را.
حتي تمام فرزندان علي را جزو اهل بيت نمي‌دانند با این كه فاطمه، دختر پيامبر آنها را به دنيا آورده است. پس در واقع منظورشان از اهل بيت، کسانی است كه تعدادشان كمتر از انگشتان يك دست است؛ همچنان كه خواننده در این کتاب خواهد دید.
نویسنده اين كتاب را براي اين فريب خوردگان شیعه نوشته است؛ ‌همان كساني كه حقيقت شيعه و اصل عقايد آنها را نمي‌شناسند؛ تا شاید خداوند آنها را توفیق دهد و به راه راست باز گردند و بفهمند كه اهل بيت پیامبر صلی الله علیه وآله…

…ادامه مطلب

غیر اسلامی بودن رویکرد افراطی در تحریم موسیقی

24 اوت
طبق گزارش های رسیده به ما،جوهنر در سرزمین غرایز به سر می برد. کوس و کرنا را  به خوبی می نوازد واحساسات و عواطف پست را تحریک می کند .از این رو گمان نمی کنم به فراسوی هدفی بلند،فراخیزد. راستی،آیا راز تحریم موسیقی از سوی برخی وعاظ  همین است؟ شاید. اما ما متنی در اختیار نداریم که مبین حرمت و ممنوعیت آن باشد.
غیر تمندان،به عملکرد و رفتار کسانی که در حیطه ی موسیقی فعالیت می کنند، می نگرند و در نهایت نسبت به این گونه رفتار و کردار مبتذل،واکنش منفی نشان می دهند و شرایطی که همراه با آن است وابزارآلات وجو مبتذلی که بر آن حاکم است،از سوی آنان زشت و تحمل ناپذیر تلقی میشود. اما انصاف،چیزی جزاین را از ما می طلبد.
برخی از صاحبان قلم،مزدوران حکام جور هستند وبرای بهتر خدمت کردن به آنان،مانند بوقلمون خود را به رنگ ها و شکل های جورواجوری در می آورند و بامدادان و شامگاهان می کوشند با حیله و نیرنگ توده ها را از حقوق و آزادی ها یشان محروم کنند. راستی،آیا این فساد مطبوعاتی سبب می شود،مطبوعات کاملاً نادرست و حرام قلمداد شود؟ هرگز! وانگهی،برخی از رجال دین،فاقد دیانت هستند.
گذشته ازاین، گاه به سان مانعی در برابر دین و گسترش آن عمل می کنند. چنان که خداوند در توصیف برخی از روحانیون گفته است:
(إِنَّ كَثِيرًا مِنَ الْأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ…)توبه/34
(بسیاری از عالمان دین یهودی و مسیحی،اموال مردم را به ناحق می خورند و دیگران را از راه خدا باز می دارند…)
آیا وجود این قضیه به این معناست که دین اساساً باطل وبوچ است؟ هرگز! هنرمندانی نیز وجود دارند که به اندازه ی تراشه ی ناخن نمی ارزند. کسانی نیز هستند که با آنان نماز جماعت خوانده ام .برخی دیگر را در کاروان حج و عمره دیده ام که مناسک را با حرمت تقوا و وسواس بسیاری انجام می دهند .
به یاد دارم،زمانی که در مکه ی مکرمه مدرس بودم، روزی خسته و ناتوان در خانه ام نشسته بودم واز خستگی وکار مفرط رنج می بردم . با خود گفتم: با چیزی خود را سرگرم کنم،تا خستگی ام را از یاد ببرم. رادیو را روشن کردم .از این که دیدم،ترانه ی مورد علاقه ی من از آن پخش می شود،بی نهایت خوشحال شدم . هنوز با ترانه و آهنگی که پخش می شد، همگام نشده بودم که به ناگاه دانشجویی که من ناظر پایان نامه ی او بودم،در زد. گمان کردم می توانم با وجود او گوش سپردن به ترانه ی مورد علاقه ام را ادامه دهم. اما او سوگندم داد که رادیو را خاموش کنم. به احترام او مناسب دیدم،به خواسته اش جامه ی عمل بپوشانم .از این رو،خودم تنها مقداری از ترانه را تکمیل کردم:
أین ما یدعی ظلاماً یا رفیق اللیل،أینا                   إن نور الله فی قلبی، و هذا ما أرا
ای همدم شب، آنچه تاریکی خوانده میشود، کجاست؟ براستی که نور خدا در دلم سوسو می زند، و این، آن چیزی است که من می بینم .
دانشجو فریاد زد :این دیگر چیست؟ به او گفتم :در میان مردم،هر کس برای لیلی خود ترانه می خواند. اما من منظور دیگری دارم .
گفت: مگر نمی دانی که ترانه و آواز خوانی همه اش حرام است؟
گفتم : من چنین نمی دانم.
سپس به طور جدی به او رو کردم و گفتم : اسلام دینی منطقه ای نیست که تنها متعلق به شما باشد. شما فقهی بدوی و عامیانه دارید که از افق تنگی برخوردار است .زمانی که شما این فقه را در کنار اسلام  در یک کفه ترازو می گذارید و می گویید: این دو می باید با هم مورد داد و ستد قرار گیرند و نمی شود یکی را از دیگری  جدا کرد،در این صورت کفه ای که اسلام در آن قرار دارد،سبک خواهد شد و مردم از اسلام بیزار خواهند شد. مسلماً این قضیه، ستم بزرگی نسبت به پیام و هدایت الهی خواهد بود .
گفت: چگونه؟
گفتم : شما می توانید،علیه موسیقی مبتذل،جنگی مداوم و خشن براه اندازید. مسلماً در میان مردم روی زمین کسانی را هم خواهید یافت که شما را تأیید کنند. اما این پندار که اسلام با کل هنر، اعم از خوب و بد آن، مخالف است، هرگز درست نیست. مردم قاره های  مختلف، ترانه ها و موزیک های مختلفی دارند که به خا طر آن ها در کنار هم جمع می شوند. پس، سره را از ناسره و خوب را از بد، تشخیص دهید و پس از آن مردم را با آنچه دوست دارند و می پسندند، به حال خود رها کنید .
نوشته: امام محمد غزالی مصری
ترجمه: داود ناروئی
منبع: اهل سنت کرمانشاه

سریال حسن البناء ساخته می شود

23 اوت
سرگذشت و زندگينامه»حسن البنا» با نام «حسن البنا … سفر ناتمام» توسط اخوان المسلمين مصر ساخته مي شود.
اين سريال در اعتراض به سريال»جماعت» كه هم اكنون در چند شبكه تلويزيوني مصر پخش مي شود، ساخته خواهد شد.
در اين باره محسن راضي عضو فراكسيون اخوان المسلمين و از رهبران جماعت اخوان المسلمين اظهار داشت: نوشتن فيلمنامه اين سريال به پايان رسيده و اين فيلمنامه كه در ۳۲ قسمت زندگي حسن البنا از تولد تا شهادت را به تصوير مي‌كشد
منتظر تاييد متخصصان هنري و مسئولان بخش تاريخ در جماعت اخوان المسلمين است.
وي افزود: تصويربرداري اين سريال پس از تأييد در خارج از مصر آغاز خواهد شد و هم‌اكنون توافقي با يكي از شركت‌هاي توليد فیلم صورت گرفته و قرار است اين سريال در ماه رمضان سال آينده پخش شود.
بنابر اين گزارش، سريال «جماعت» كه در ماه رمضان در حال پخش است، با نشان دادن تاريخچه زندگاني»حسن البنا»موسس اخوان‌المسلمين ، اين گروه را گروهي تندرو و حامي تروريسم قلمداد كرده و نشان مي‌دهد كه اين گروه به دنبال كودتا عليه دولت مصر بوده است.

حقیقت پان ایرانیسم

23 اوت
پان ها:
پان به معنای «همه» است ولی اساسا برداشتی که از پانها میشود عبارت است از ناسیونالیستهای افراطی چه در زمینۀ وطن پرستی چه در زمینۀ دینداری. افراد پیرو این تحجر(چون نمیتوان اسم آنرا تفکر گذاشت) طرفدار عدم برابری افراد هستند و خود را به واسطۀ نژاد یا دینشان از سایر انسانها برتر میدانند . در زیر به مهمترین آنها در ایران میپردازیم:
پان ایرانیها:
این افراد میگویند ما آریایی هستیم و از سایر انسانها برتریم. این افراد احساس حقارت خود در برابر پیشرفت غرب و شرق را با دستمایه قرار دادن برتری عهد باستان(!!) التیام میبخشند . باورهای آنها نشانگر اوج نادانی در این افراد است:
این افراد برای اینکه بتوانند بر تاریخ خود تکیه کنند شروع به ساختن افسانه کرده اند. چگونه؟ برخی از دروغهای این افراد را راجع به تاریخ میاورم:
جنگ ماراتن که منجر به شکست داریوش هخامنشی شد دروغ محض است.(یعنی تمام مورخین یونان یا در واقع تنها مورخینی که از فتوحات ایران در آن عصر نوشته اند دروغ میگویند و حرف فاقد سند اینها راست است)
کسی که هخامنشیان را منقرض کرد اسکندر مقدونی نبود بلکه فردی اهل ارومیه به نام اسکندر مغانی بود!!!(یعنی ایران باستان هرگز در دست یونانیها نبوده! پس لابد حکومت سلوکی هم جزئی از حکومتهای ایرانی اصیل است!!)
در نبرد نهاوند، علت شکست ایران ترسیدن فیلهای ایرانی از شترهای اعراب ترسیدند!!(عجیب است که چرا وقتی شاپور دوم ساسانی به جزیرة العرب حمله برد فیلها از شتر نمیترسیدند!!)
همچنین این افراد در نشان دادن اوج علم خود در عهد باستان از هیچ دروغی خودداری نمیکنند:
اولین کشتی به فرمان یک ملکۀ ایرانی ساخته شد!! (اولین ملکۀ ایران پوراندخت ساسانی دختر خسرو پرویز و هم عصر اسلام بوده است ؛ پس تمام جنگها دریایی پیش از او دروغ بوده است!!! یا اگر بگوییم آن ملکه پادشاهی نمیکرده پس لابد قبل از طوفان نوح بوده است لذا این ملکه اصلا آریایی نبوده زیرا حملۀ آریاییها به فلات ایران هزاران سال بعد از نوح صورت گرفت)
وقتی از آنها میپرسیم: پس چرا هیچ اثری از علم والای آنروز در کتب و اسناد تاریخی وجود ندارد؟ میگویند اعراب کتب ایرانیان را آتش زدند!! در حالی که مدارک و شواهد نشان میدهد که نابودی کامل کتب ایرانی در آن عصر ، هر چند تحت تأثیر تهاجم عرب هم بوده ولی بیشتر این کتب در اثر بی مبالاتی یا حتی توسط ایرانیان نابود شده است. در واقع هر جنگی خسارتهایی را در پی دارد چنانکه فرونشاندن شورش شهر صور توسط اردشیر سوم هخامنشی منجر به سوختن این شهر شد ولی پان ایرانیها میخواهند این حادثۀ سوختن کتابها را به اسلام مربوط کنند.
در مورد مذهب هم این افراد مذهب باستان را دست مایه قرار داده اند!! پس دین مقدس اسلام را دینی «غیر ایرانی» خوانده ، بدترین اهانتها را به بزرگان و حتی اسم خدا در این دین ، میکنند!! به همین واسطه رابطه اشان با پانهای مذهبی زرتشتی بد نیست. پیروان ضعیف النفس این گروه برای اینکه خود را «ایرانی» کنند(!!) از اسلام ابراز انزجار میکنند و میگویند: «هیچ مسلمانی ایرانی و هیچ ایرانی ای مسلمان نیست!!!!!» در این راه نیز از هیچ تهمتی به اسلام فروگذار نمیکنند:
عربها به زور ایرانیان را «مسلمان» کردند!!(بد نیست بدانید ایران در عصر امویان به طور کامل به دست اعراب افتاد و بنی امیه اسلام آوردن مردم مناطق مفتوحه را خیلی سخت قبول میکردند. حال چگونه است که ایرانیها را به زور مسلمان میکردند؟؟)
عربها مردهای ایرانی را میکشتند و زنهایشان را به کنیزی میبردند!! و حتی به آنها تجاوز میکردند!!!!!(البته ما در تاریخ داریم که اعراب مردان و زنان خاندان یزدگرد و مردان جنگجوی ایران را که با آنها مقابله میکردند به اسارت گرفتند ولی دیگر جایی ننوشته اند که مردم عادی ایران را نیز با آنها به اسارت گرفتند و چه خنده دار با وجود احکام سنگین اسلام راجع به تجاوز به عنف ، این مسلمین بودند که به زنان ایرانی تجاوز میکردند!! واقعا خجالت دارد که اینها برای کوبیدن اسلام به زنان دیار خود نیز رحم نمیکنند!!)
اسلام توجیه گر نظام برده داری بوده است!!! (جالب است که در دنیای متمدن ملل اسلامی اولین کشورهایی بودند که برده داری در آنها محو شد. چگونه است که اسلام خود توجیه گر آن بوده است؟ هر کس از تاریخ اسلام آگاه باشد میداند اسلام تمام تلاش خود را برای مقابله با برده داری کرد و احکام سنگینش در این باره منجر به انقراض سیستم برده داری در ملل اسلامی شد. در عین حال پس از اسلام هر کس هم اگر برده میشد؛ از اسرای جنگی بود که علت هم نبودن سیستمهای امروزی نگهداری از اسرای جنگی وجود نداشته است و این رسمی در سراسر جهان بوده است. در عین حال دیدیم که پیامبر اسلام به اسرای بدر گفت هر کس مسلمان بیسوادی را باسواد کند آزاد است و بسیار در زمینه آزادی بردگان و اسرا سفارش فرمود و این سیستمهای برده داری بعد از اسلام هم دستور اسلام نبوده است. )
فرق یک پان ایرانی و یک میهن پرست چیست؟
یک پان ایرانی به دنبال برتری بی چون چرای ایران نسبت به تمام ملل است و خود را به لحاظ هوش و قدرت جسمی و فکری و مذهب از همه برتر میداند و تمام تجاوزات کشورش به هر کشوری را توجیه میکند در حالی که یک میهن پرست به دنبال «پیشرفت» کشور است و دوست دارد کشورش در میان سایر کشورها شرایطی خوب و مناسب داشته باشد ؛ شاید هرگز به تجاوز به سایر سرزمینها فکر نکند ولی برای حفظ وجب به وجب خاکش حاضر است خون دهد.
یک پان ایرانی مذاهب غیر زرتشتی را و مردم غیر فارسی زبان را (به خصوص اعراب ایرانی را) به شدت تحقیر میکند و باعث نقص در اتحاد مردم میشود در حالی که یک میهن پرست به تمام فرق و تمام اصناف و قومیتهای ایران حرمت میگذارد و معتقد به لزوم اتحاد همۀ مردم برای پیشرفت کشور است.
اثر تفکرات پان ایرانیها بر اقوامی که تحقیرشان میکنند چیست؟
انتظار دارید عرب زبانهای ایران وقتی این اهانتها را میشنوند چه عکس العملی نشان دهند؟ در مورد ترکها چه؟ البته این عملکرد ابلهانه باعث تقویت پانهای ترک و عرب و کرد میشود . پان عربها و پان ترکها با نشان دادن حرفهای این گروه نادان به همزبانان خود آنها را در راه استقلال طلبی تشجیع میکنند. وقتی به پان ایرانیها میگوییم که به اینها بهانه ندهید میگویند خوزستان و آذرآبادگان جزء خاک ایرانند ما میخواهیم اینها را از این سرزمینها برانیم!!! جلوتر درمورد این پانها نیز صحبت میشود.
پان ایرانیها از حقوق بشر چه میگویند؟
پان ایرانیها وقتی بخواهند نظام جمهوری اسلامی را محکوم جلوه دهند دم از «نقض» حقوق بشر میزنند ولی وقتی به بحث برابری انسانها میرسند دیگر دل خوشی از حقوق بشر ندارند در ضمن خود را پیرو مذهبی میدانند که نظام فئودالی را صد در صد قبول دارد. و این یکی از
منبع: آنتی مجوس

آیین زرتشت، آیینی خرافی و واپسگرا

23 اوت
زرتشت در چه زمانی می زیسته است ؟
یکی از مهمترین مباحث مربوط به ایین زرتشتی این است که ایا زرتشت درچه زمانی می زیسته است ؟ این مساله از آن رو اهمیت دارد که اگر زرتشت را مربوط به دورانی نه چندان دور منتسب بدانیم بدون شک کتابهای منسوب به وی از اعتبار بیشتری برخوردار خواهد بود . و در مقابل اگر ثابت شود که ایشان در گذشته ای بسیار دور می زیسته است بدون شک انتساب کتب مقدس به او غیرممکن و یا حد اقل غیر معتبر خواهد بود .
به نظر می رسد که همین مساله باعث شده است که زرتشتیان بیشتر بر این مساله پافشاری می کنند که زرتشت مربوط به دورانی نه چندان دور بوده است . ( معروفترین ایده 660 سال قبل از میلاد مسیح است و برخی نیز پیدایش زرتشت را در 1100 قبل از میلاد می دانند . ( نگرشی بر اسلام و زرتشت / موریس شیخی )
اما آیا براستی چنین است ؟؟؟
در برخي از تحقيقهاي انجام شده از سوي محققین به دلائلي برخورد کردم که نشان از اين دارد که جناب زرتشت مربوط به شش هزار و پانصد سال قبل از ميلاد مسيح بوده يعني هشت هزار و پانصد سال پيش !!!!
برخی از دليلهائي که  محققین در رابطه با زمان زرتشت  ارائه کرده اند
1 – اگزان توس xantus  مورخ يوناني که در قرن پنجم قبل ميلاد مي زيسته در دو نسخه ي به دست آمده از او مي نويسد : ظهور زرتشت 6000 سال پیش از لشکرکشی خشایارشاه به یونان بوده است .
2 –Diogenes lertius     که در 210 قبل از ميلاد مي زيسته از قول هرمودوروس شاگرد افلاطون نقل مي کند که ظهور زرتشت 5000 سال قبل از جنگ ترویا troya   بوده است ( تقريبا 6000 سال قبل از ميلاد مسيح )
3 – در يادداشتهاي ارسطو و ادوک سوس و هرمودوروس ( شاگردان افلاطون ) بر کتاب افلاطون به نام alkibiades   نوشته اند که ظهور زرتشت 5000 سال قبل از مرگ افلاطون بوده است .
4- از همه مهمتر اينکه پلينيوس کبير( 23 – 79 م ) در کتاب خود با نام تاریخ طبیعی (naturlist historia  )  می نویسد : ارسطاطالیس ،زمان زرتشت را 6000 سال پیش از افلاطون ( 347 – 427 قبل از میلاد ) دانسته است .
5 –  پلوتارک يوناني نیز  ظهور زرتشت را  5000 سال قبل از جنگ ترویا می داند .
6 – هرمیپوس ( hermipbus   ) که از بزرگان فلسفه ی یونان به شمار می آید ( 250قبل از  میلاد ) نیز زرتشت را مربوط به 5000 سال قبل از جنگ ترویا troya  می داند .
نکته ی دیگر اینکه چندی پیش میسیو دیمارگان demargan   فرانسوی و پروفسور شیلر sheller در کاوشهای خود در شوش خوزستان نزدیک دزفول از کشفیات این محل و همچنین کشفیات جدید نینوا ( در اطراف موصل ) و بابل ( کنار رود فرات ) که به خط میخی نوشته شده بود و مربوط به زمانی در حدود 7 الی 8 هزار سال قبل از میلاد مسیح  می باشد چنین به دست آوردند که پادشاهان آن مرز و بوم در آن زمان زرتشتی بوده اند .
البته نکته ی جالب اینکه طبق این تاریخها ، پیدایش زرتشت به جلوتر ازآدم ( مطابق گزارش تورات ) باز می گردد
اما اینکه پس چرا برخی زمان زندگی زرتشت را 660 قبل از میلاد دانسته اند و حال آنکه چنین تفاوتی در گزارشهای تاریخی قابل قبول نیست به این باز می گردد که برخی از نویسندگان به تصور اینکه گشتاسب شاه ، پادشاه معاصر و حامی زرتشت همان گشتاسب پدر داریوش هخامنشی است زمان ظهور زرتشت را 660 قبل از میلاد دانسته اند و حال آنکه طبق تحقیقات علمی و کتیبه های کشف ده ، این دو گشتاسب یکی نیستند و فاصله شان در حدود شش هزار سال می باشد . ( زرتشت پیامبری که از نو باید شناخت / ارباب کیخسرو شاهرخ ، پاوری ص 48 به بعد )
مکان و زمان ولادت زرتشت
یکی از ابهامات مهم در مورد زرتشت مکان و زمان میلاد اوست. در مورد محل میلاد او آنگونه که برخی صراحتا آنرا آذربایجان میدانند اطمینان وجود ندارد بلکه از شمال شرق ایران تا فلسطین، محلهای مختلفی را محل تولد ایشان میدانند. در مورد زمان ولادت ایشان هم اختلاف نظر بسیار است از ۶۵۰۰ سال پیش از میلاد تا برخی نسخ که زرتشت را معاصر داریوش اول هخامنشی میدانند! نگاهی بیندازید به «دینهای ایران باستان» تألیف هنریک ساموئل نیبرگ صفحۀ ۲۷ و  «تحول اندیشه سیاسی در شرق باستان» تألیف فرهنگ رجایی صفحۀ ۶۹ و «تاریخ ادیان» تألیف عبدالعظیم رضائی جلد اول.
این مسئله مسلما روی تحقیق پیرامون زرتشت اثر منفی میگذارد.
آرتور کریستینسن مؤلف کتاب «ایران در زمان ساسانیان» میگوید:
«  اکثر دانشمندان بر آنند که مزدای ایرانیان که به معنای دانا و بزرگترین اهورا میباشد، همان ورونه قدیم است، که نام اصلیش در نزد اقوام ایرانی فراموش شده است.از لحظۀ ورود ایرانیان به عرصۀ تاریخ، ما به دو شکل مختلف از مذهب ابتدایی آنها برخورد میکنیم.یک دسته به پرستش میترا(در متون ایرانی:میثره miθra) مشغولند،که در این هنگام در رأس دیوها قرار دارد و دستۀ دیگر، که خدای بزرگ آنها مزدا است…
زردشت پیامبر نیز  از میان این دسته در نقطه ای از ایران شرقی ظهور کرد(نیبرگ،دین،ص 260 به بعد) زردشت در گاتاهای خود که نوعی موعظات نبوی به شعر بود، آیین پرستش مزدا را اصلاح و آنرا بر پایۀ محکمی استوار کرد.»(ایران در زمان ساسانیان، ص 14)
لذا معلوم میشود که زرتشت(ع) اولین کسی نبوده است که (در بین ایرانیان) سخن از پرستش مزدا زده است و مانند هر پیامبر دیگری برای اصلاح در مکتب توحید آمده است.
زرتشت در کتیبه های باستانی
یکی دیگر از ابهامات اینستکه از زرتشت در آنچه که در کتیبه ها و اسناد به جا مانده از ایرانیان باستان داریم سخنی نیست. جای سؤال است که اگر دین زرتشتیت دین اصلی مملکت بود و در ایران گسترش مهمی داشت چرا در کتیبه های هخامنشیان و حتی امم مجاور سخنی از او نیست؟ عجیب نیست که هرودوت هم که اینهمه اطلاعات در مورد ایران باستان به ما میدهد سخنی از او به میان نمیاورد؟
پس یا باید مثل گروهی بپذیریم که زرتشت اصلا شخصیتی واقعی نیست و حاصل خیال مردم است که البته این نظر خیلی بعید است زیرا در اینصورت باید پرسید بوجود آورندۀ زرتشتیت کیست و اوستا را چه کسی سروده؟ یا باید در حالت دوم بپذیریم که:
دین زرتشت تا زمان روی کار آمدن ساسانیان، در ایران به طور کامل جا نیفتاده است و همانطور که در مقدمه گفتیم انواع دیگر مزداپرستی در ایران رواج داشته است.
ممکن است گروهی بگویند این علائم فروهر و اهورامزدا در تخت جمشید را چه میگویید؟ باید در پاسخ به این دوستان عرض کنیم که ۱.این علائم ویژۀ دین زرتشت نبوده است و احتمالا سایر مزداپرستان نیز بدان اعتقاد داشته اند. بحث روی درستی یا نادرستی این ادعایم را به دوستان تاریخ دوست وامیگذارم. ۲.اگر این علائم ویژۀ زرتشتیت بودند چرا در تخت جمشید با این همه علامت مربوط به زرتشتیت حرفی از زرتشت در کتیبه ها نیست؟ ۳.اینرا هم باید یادآوری کنم که چهرۀ اهورامزدای ایرانیان  در برخی کتیبه ها شباهت زیادی خدای آشوریان دارد که بعدا در بحث مبارزه با پان ایرانیسم بدان میپردازیم.
البته زرتشتیان این شبهه را با بحث تهاجم اسکندر پاسخ میدهند ولی هنوز جای بحث است که چرا در کتیبه ها یادی از زرتشت نیست؟ اگر اسکندر تمام مدارک مربوط به زرتشت را نابود کرده است چرا زرتشت فراموش نشد. زرتشتی که اشکانیان میشناختند را چرا در هیچ کتاب و کتیبه نمیبینیم؟
خدشه ای بر عمل زرتشت
همانطور که گفته شد در بین اسناد معتبر و دولتی ایرانیان یادی از زرتشت نیست و ما در بین اسطوره ها باید او را جستجو کنیم که بلافاصله به دوران گشتاسب میرسیم.
خدشه ای که میخواهم مطرح کنم اینستکه در این اساطیر میبینیم که زرتشت به شاهزادۀ جسور و زورگوی ایرانی، اسفندیار، قوایی میدهد که در نتیجه او نه تنها خود را تباه میکند بلکه قهرمان آزادگی اساطیر ایران یعنی رستم را به نابودی میکشد. از یک پیامبر بعید است که قوایی خارق العاده را به فردی چون اسفندیار بدهد که برایش فرمان شاه و یزدان یکیست!(نگاه کنید به ماجرای رزم رستم و اسفندیار در شاهنامه)
کتاب مقدس زرتشتیان
کتاب مقدس زرتشتیان اوستا نام دارد که هشتصد سال پس از زرتشت نوشته شده است .( البته این تاریخ بر اساس نظریه ی سنتی در مورد زمان ظهور زرتشت است و الا بر اساس نظر مورخین ، دانشمندان و کشفیات باستانشناسی که زرتشت را مربوط به 8500 سال قبل می دانند ، باید بگوییم این کتاب چند هزار سال پس از زرتشت نوشته شده است )
در حمله ی اسکندر به ایران در زمان داریوش سوم قسمت عمده ی اوستا که در بایگانی جمشید بود از بین رفت ولی در زمان ساسانیان دوباره از اطراف و بصورت پراکنده جمع آوری شد . اوستای کنونی که توسط آذرپاد ماراسپند تدوین شده است به پنج بخش تقسیم می شود :
1 – یسنا  که حاوی سرودهای پاک یا همان راز و نیازهای زرتشت است . یسنا شامل 72 فصل ( هایتی ) است که 17 فصل آن را گاتها می نامند
2 – ویسپَرَد به معنی دعا و ستایش اهورا مزدا که در حقیقت این بخش از ملحقات یسنا است و شامل 24 فصل ( یا کُرتی یا کُرده )است
3 – وندیداد یعنی غرش بر ضد دیوها و پلیدیها که حاوی مجموعه ی قوانین و احکام شرعی و نیز مطالبی پیرامون سحر و جادو بر علیه دیوان است و حاوی 22 فصل ( فرگرد ) است .
4 – یشتها که دارای 21 فصل است و هر فصلی در ستایش یکی از فرشتگان است .
5 – زند اوستا ( خرده اوستا ) که در حقیقت تفسیری است که بر اوستا نگاشته شد و به این نام معروف شد .
این کتاب توسط آذر پاد ماراسپند ( در زمان سلطنت شاپور دوم 310 – 397 م )از سایر قسمتهای اوستا و بعضا از قسمتهایی از اوستا که اکنون در اختیار ما نیست جمع آوری شده است . اوستا در عهد باستان دارای 21 نَسکَ یعنی 21 کتاب بوده است .
کتب فقهی زرتشتیان عبارت است از : شایست ناشایست ، صد در بُندَهِش ، صد در نظم صد در نثر ، گیتی مینو خرد ، دینکرد ، بندهش bondehesh ، ماتکان هزار دستان ، پتت ، اندرز گواه  ( زرتشت و آموزشهای او / موبد رستم شهزادی )
آیا اوستا تحریف شده است؟
پاسخ به این سؤال مثبت است:
«بین اوستای معروف به «قدیم»، که گاتاها هسته و مغز آنرا تشکیل میدهد و «اوستای جدید» چه از لحاظ افکار دینی و چه از لحاظ مقام خدایان و ایزدان فرق بارزی وجود دارد.چون پس از زردشت نتوانسته اند خدایان و ایزدانی که مقبول عامۀ مردم بودند،به کلی از میان ببرند،ناچار این ایزدان را در ردیف ایزدان مخصوص گاتاها قرار دادند(!) یشتهای قدیم،در ستایش ایزدانی چون میثره(میترا) و اردوی سورا آناهیتا و ستارۀ تیشتریهtištrya(تشتر که آنرا با شعرای یمانیsirius یکی میدانند)،ورثرغنه(بهرام) و خورنه(فر،خره) و فروشیها(فروهرها،فرشته های حافظ مؤمنان) و غیره با افکار و عقاید زردشتی تطبیق شد و علاوه بر آن یشتهای جدیدی طبق آئین زردشت سرودند.
این عمل زمانی انجام شد که کیش زردشت هنوز محدود به نواحی شرقی ایران بود.بعدها این جنبش دینی ماد را فراگرفت و طبقۀ روحانیون آنجا یعنی «مغان» عاملان غیور و سرسخت و متعصب این کیش شدند.تاریخ زردشتی شدن ماد بدرستی معلوم نیست،همینقدر میدانیم که در زمان داریوش و خشیارشا، قوم ماد زردشتی بود،درحالی که پارسها از یک نوع مزداپرستی غیر زردشتی پیروی میکردند.از این پس سرزمین ماد مرکز دین زردشت به شمار آمد و این دین در تحولات بعدی خود تحت تأثیر افکار طبقۀ مغ قرار گرفت و در نتیجه طراوت خویش را از دست داد و در قالب اصول فقهی خشک و خسته کننده ای درآمد.دستورات دینی جدید برای تنظیم جزئیات زندگی مؤمنان وضع شد و اینان ناگزیر بایستی خود را از شر حملات عدۀ کثیر از شیاطین و عفریتهای گوناگون،که دیو نام گرفتند،حفظ کنند.به داستان رستاخیز و روز شمار، تفاصیل و شاخ و برگ زیادی افزودند،که طبق آنها از نطفۀ مخفی زردشت تا سه هزار سال در هر هزاره یک منجی خواهد آمد و با ظهور آخرین منجی یعنی استوت ارته،که سوشیانت یا منجی اصلی و اخص است،این دنیا پایان میپذیرد…
کتاب موسوم به وندیداد(وی دیوه داته یعنی «قانون ضددیو») در چنین محیطی نوشته شده است.این کتاب به زبان اوستایی است،که هر چند زبان مادها نبود،در آنجا هم همچنان برای تألیفات دینی به کار میرفت.»(ایران در زمان ساسانیان،ص17)
پس بنا بر شواهد تاریخی دین زردشت و سرودهای او(اوستا) پس از مدت کوتاهی دچار تحریف شده است.البته آنچه باور به سوشیانت است را ما قبول داریم ولی اینکه هر هزار سال یکبار یک منجی بیاید و در سومین هزاره سوشیانت چیزیست که اشتباه بودن آن بدیهیست چه نه تنها بیش از سه هزار سال از زرتشت گذشته و سوشیانتی رؤیت نشده بلکه جای سؤال است که منجی هزارۀ قبلی که بوده است؟
کتاب آسمانی
کتاب آسمانی یک دین معمولا باید به بیان اصول ایدئولوژِی مکتب خویش بپردازد حال آنکه بیشتر اوستا به مناجات یا بیان احکام مبارزه با دیو پرداخته است. حتی مناجاتهای این کتاب با مناجات نامۀ خواجه عبدالله انصاری قابل مقایسه نیست! بخش احکام را هم که زرتشتیان امروزی سعی دارند بگویند از آن زرتشت نیست و از احکام مغهاست! جالب است که دین را مغها به اینها نشان میدادند پس اگر وندیداد را خودشان نوشته اند از کجا معلوم میشود که گاتها را تحریف نکرده اند؟
باز به لحاظ آموزشهای اخلاقی نیز اوستا با کتابی چون قرآن که هیچ بلکه به اعتقاد این حقیر با گلستان سعدی نیز قابل مقایسه نمیباشد.
از سوی دیگر زرتشت در هیچ کجای کتابش سعی در اثبات وجود خدا، زندگی پس از مرگ یا نبوت خویش ندارد. حال آنکه قرآن مجید بخشهای فراوانی را به این امر اختصاص داده است. اگر زرتشتیان بگویند این کتاب فرمایشات پیامبرشان است و نه سخنان خدا بیشتر در مخمصه میفتند چرا که پیامبران ابراهیمی(ع) همگی در سخنانشان مدام در حال بحث پیرامون اثبات خدا و معاد و نبوت خویش بودند. آیا عصر زرتشت عصر ایدئولوژی نبوده است که بخواهد به اثبات بپردازد؟ آیا مغها یا اسکندر بخشهایی که مربوط به این سخنان بوده است را نابود نموده اند؟ اگر اینطور است آیا نمیتوان ادعا کرد دین بدون اثبات معتقداتش مانند تن بدون سر است؟ و باز اگر این دین آسمانی بود چرا خداوند مهمترین بخشهای کتابش را نجات نداد و بخشهایی که به مناجات میپردازند را باقی گذاشت؟ (اراده و نقش خدا را که در کارها قبول دارید؟)
آیا آئین زرتشت امروزی به یک خدا اعتقاد دارد؟
باز هم پاسخ منفی است:
«در بین یاوران مزدا با شش ایزد برخورد میکنیم، که بعد از زردشت بر آنها نام مشترک «امشاسپند» نهاده اند. و آنها از این قرارند: وهومنه(بهمن،اندیشۀ نیک)، اشه(نظم نیکو یا حقیقت)، خشثره(تسلط)، آرمیتی(تقریبا»:پاکی روح)، هوروتات(خرداد،کمال یا صحت)و امرتات(امرداد،بی مرگی)،در رأس این شش امشاسپند باید سپنتامینو(گوهر یا خرد توانا،که نوعی تجلی ذات مزدا میباشد) را قرار داد و بدین ترتیب تعداد امشاسپندان هفت است.در گاتاها هنوز این شش یا هفت امشاسپند دستۀ بخصوصی نیستند و همچنین در آنجا  دو ایزد،سروش و اشی، را باز میابیم که سابقا» در گرد مهر بودند(یعنی جزء ایزدهای میترا پرستان محسوب میشدند!!)در گاتاها هنوز تا اندازه ای روابط بین ایزدان و قوای طبیعت و عناصر دیده میشود،مثلا» آرمیتی الهۀ زمین است»(ایران در زمان ساسانیان،ص 15)
دوستان عزیز برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد این ایزدها(!) میتوانند به بخش پیوست کتاب اوستا(به گردآوری جلیل دوستخواه) مراجعه کنند.
با توجه به این تفصیلات، راهی نداریم جز اینکه که یا بگوییم که دین زرتشت هم مثل بسیاری از مذاهب ساختگی مکتبی کفرآلود بوده است یا اینکه بگوییم دین زرتشت هم مثل آئین یکتاپرستی که در بین اعراب جاهلی به شرک گرایید،دچار تحریف شده است.چنانکه آرتور کریستینسن میگوید:
« دین زردشت،یکتاپرستی ناقص است:در این دین ایزدان بسیار وجود دارند، ولی میتوان گفت که آنها تجلیات ذات مزدا و در عین حال مجریان ارادۀ اویند، که یگانه خواست خداییست. »(ایران در زمان ساسانیان،ص16) چنانچه میبینید نویسنده قصد دارد چند خدای موجود در آیین زردشت را با توجیهات مسیحیان توجیه کند.اگر این توجیه را نیز بپذیریم مشخص میشود که از نظر آئین زرتشت توحید مثل توحید مسیحیون مخدوش شده است.در واقع این مکتب نیز چون دین مسیح دستخوش تحریفاتی شده است.
اصول دین
اصول یک دین بیانگر بخشهای اصلی و مهم آن دین است و در یک کلام اگر کسی به آنها معتقد نباشد پیرو آن دین محسوب نمیشود. اصول دین زرتشت گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک است و زرتشتیان تأکید دارند که اگر کسی به آنها عمل نکند زرتشتی نیست. باید پرسید که کجای این اصول به یک دین آسمانی انحصار دارد؟ آیا یک فرد غیرمذهبی نمیتواند گفتار، کردار و پندار نیک داشته باشد؟ شاید باور نکنید که برخی از بیخداها در بخش نظرات وبهایشان مخاطبین را به گفتار نیک فرامیخوانند!
پس اینجا هم میبینیم که اصول این دین به اصول سایر مکاتب آسمانی شباهت ندارد و چیزهایی را اصول مینامد که در مکاتب ابراهیمی جزء واجبات هستند!
آیا زرتشت یک فیلسوف بود؟
در کنار زرتشتیان اصیل گروه دیگری نیز ادعای زرتشتیت دارند و با عنوان نوزرتشتی میشناسیمشان. این افراد در واقع سکولار هستند و اهل دین نمیباشند و برای همین ادعا میکنند که زرتشت یک فلسفه بیان کرده است و یک فیلسوف است و از این جهت میخواهند او را با فیلسوفانی که ادعای پیامبری میکردند یکی کنند!
این افراد باید بگویند فلسفۀ زرتشت چیست؟ آیا گفتار، پندار و کردار نیک که در تمام مکاتب آمده است را میتوان فلسفۀ زرتشت نامید؟ آیا مکتبی را سراغ دارید که به فحاشی یا مکر و حیله امر کرده باشد؟ من که بعید میدانم! پس با این حساب ادعای فیلسوف بودن زرتشت منتفیست در عین حال باید بگوییم که سخنان زرتشت به هیچوجه به یک فیلسوف سکولار شباهتی ندارد که این افراد قصد دارند زرتشت را به خود بچسبانند.
زروانیان
یکی از جنبه های تحریف کیش زرتشت، در فرقۀ زروانیه است.
چنین به نظر میرسد که در کیش زرتشت شایع در ایران غربی، از اواخر عهد هخامنشی این عقیده رواج کلی یافته بود که اورمزد و اهریمن دو برادر همزاد و فرزندان زمان بیکرانه(زروان) هستند.
زروان(در پهلوی «زوروان» و در فارسی «زروان» به معنی زمان و زمانه) نام ایزدیست که از او با صفتهای «بیکرانه» و «درنگ خدای» یاد شده است و مانند دیگر مینویان و آفریدگان اورمزد در خور ستایش و شایستۀ نیایش است.
از مجموع افسانه ها و مدرکهای کهن در بارۀ زروان، میتوان چنین برداشت کرد که پیش از هر چیز دیگری، وجود داشته است و هزار سال به نیایش ایستاد تا او را پسری که نامش هرمزد خواهد بود، پدید آمد؛ پسری که باید آسمان زمین و همۀ آفریدگان را بیافریند. اما پس از هزار سال به اندیشه ای شک آلود فرورفت که:«آیا بیهوده کوشیده ام؟» و در این هنگام هرمزد و اهرمن به زهدان وی در آمدند(!!). هرمزد حاصل خواست و آرزوی او به فرزند و اهریمن حاصل شک او بود.
زروان چون از وجود فرزند آگاه شد و دانست که هرمزد به دهانه زهدانش نزدیکتر است.، سوگند خورد که «هر که زودتر نزد من آید، فرمانروایی جهان را بدو میسپارم.»هرمزد اهریمن را از اندیشۀ پدر آگاه کرد و اهریمن ،از آنجا که هرمزد به دهانۀ زهدان نزدیکتر بود، زهدان را درید و خود زودتر بیرون آمد!(گویا زروان حساب اینجای کار را نکرده بود!)
زروان چنان فرزندی را که سراسر تیرگی و گند و ستیز بود،نپسندید(پس آشکار میشود که اهریمن خود گناهی ندارد و خباثت او ذاتی است!) در همین هنگام هرمزد زاده شد که روشن و خوش بوی بود و زروان دانست که پسر آرمانی اوست. زروان به واسطۀ سوگندش ناگزیر شد جهان را به اهریمن بسپارد! اما گفت که اهریمن تا نه‌هزار سال فرمان روایی خواهد کرد ولی هرمزد را چنان آفریده است که بر او چیرگی یابد و پس از این دورۀ نه‌هزار ساله  بر جهان شهریار خواهد شد.
زروان خدای زمان است که در اوستا اهمیت چندانی ندارد، اما از نوشته های روزگار ساسانیان بر می‌آید که در آن دوران، سخت و مورد ستایش و پرستش مردم بوده است.
سال کیهانی زروانی که نه‌هزار سال درازا دارد، در برابر سال کیهانی مزدایی قرار میگیرد که دوازده‌هزار سال است.
برخی معتقدند که زروانیه به احتمال قوی قبل از زرتشت وجود داشته و دین تودۀ مردم بوده است و ظهور آن به ساسانیان ربطی ندارد. البته ما هم ادعا نکردیم ظهور آن در زمان ساسانیان بوده است بلکه گفتیم در اواخر هخامنشیان. در واقع زرتشتیانی با این حساب گروهی از زردشتیان در بخشی از احکام دینهای خرافی پیشین را وام گرفته بودند!
پس بنا به نوشتۀ فوق یکی از انحرافات عجیبی که در زرتشتیت وجود داشته زروانیه بوده است که ادعاهایی عجیب و غریب میکند: خدا، خدایی دیگر خلق میکند! از سویی خدای مخلوق را از زهدان خود بیرون میاورد و نمیتواند او را مستقیم خلق کند بلکه کاری شبیه به زایش میکند! و برای ایجاد آن نیاز به هزار سال زمان دارد، باز میبنیم که خدا دلش بچه میخواهد!! که همگی اینها نقاط ضعف برای یک خدا است و حال آنکه در وجود خدا ضعف رسوخ نخواهد کرد. ضمن اینکه زروان در ابتدا در کار خود شک میکند!
اهریمن در اوستای نو
در اوستای نو و ادبیات دینی مزداپرستان، اهریمن سرکرده و سالار کماله دیوان و دیگر دیوان و جادوان و پریان و برترین دشمنان هرمزد(اورمزد) است در گاتها فقط یکبار از او نام برده شده است ولی در اوستای نو نام او بارها آمده و تمام بدیها و سختیها و ناخوشیها و بیماریها حاصل از اوست.
بنابراین در اوستای نو با دو خالق روبرو هستیم: یکی خالق خوبیها، یکی خالق بدیها. پس ادعای ثنویت و دوگانه‌پرستی در اوستای نو صحیح است.
انسان نخستین
گیومرت(در اوستا «گَیَََه مَرِتَن» و در پهلوی «گیومرد» به معنای زندۀ میرا یا جان نیستي‌پذیر) که در فارسی امروز به شکل کیومرث در آمده است، نام اولین بشر آفریدۀ اورمزد است. آفرینش او هفتاد روزوقت میبرد.
گیومرت نخستین کسی است که اندیشید و آموزش و منش اورمزد را دریافت و از این رو با صفت «نخست‌اندیش» از او یاد شده است.
در بندهشن(بخش۳، بندهای ۲۳-۱۹ و بخش ۱۵) آمده است:«کیومرث، نخستین بشر را، اهورامزدا بیافرید … در هنگام مرگ از صلب او نطفه‌ای خارج شده، بواسطۀ اشعۀ خورشید تصفیه گردید و در جوف خاک محفوظ بماند. پس از چهل سال از نطفه گیاهی به شکل دو شاخۀ ریباس به هم پیچیده در مهرماه ومهر روز(هنگام جشن مهرگان) از زمین روییدند. پس از آن از شکل نباتی به صورت دو انسان تبدیل یافتند که در قامت و چهره شبیه به همدیگر بودند، یکی نر موسوم به مشیه و دیگری ماده موسوم به مشیانه. پس از پنجسال آن دو با هم ازدواج نمودند…»
در این داستان دو نکته جالب است:
یکی غیرعقلانی بودن داستان بخصوص تبدیل شدن نطفه به گیاه و تبدیل گیاه به انسان. از آن مضحکتر به دنیا آمدن انسان از مرد!!
دوم اینکه در این داستان به راحتی ادعا میشود که تمام انسانها حاصل ازدواج یک خواهر و برادرند که از یک پدر هستند و مادر هم ندارند.
نقد زرتشت از نگاه ژان کلنز
ژان کلنز، استاد بلژیکی زبان‌ها و دین‌های هندوایرانی در کلژ دو فرانس پاریس و یکی از نامدارترین پژوهشگران اوستا و گاتها در جهان است. او بیش از چهل سال است که در حوزه اوستاشناسی می‌نویسد و تاکنون حدود یکصد و سی کتاب و مقاله، و از جمله ترجمه گاتها در سال 1994 از او منتشر شده است. او همچنین از نویسندگان دانشنامه ایرانیکا است.
بتازگی آقای احمد رضا قاتم‌مقامی، نخستین کتاب از آثار کلنز را با نام «مقالاتی در باره زرتشت و دین زرتشتی» به فارسی ترجمه و انتشارات فرزان روز آنرا در «مجموعه مطالعات ایران باستان» منتشر کرده است. این مجموعه، با مشورت و زیر نظر ریچارد فرای، ژاله آموزگار، بدرالزمان قریب و چند نفر دیگر، انتخاب و منتشر می‌شود. ترجمه کتاب بر اساس متنی از آثار کلنز انجام شده که پیش از این پرادْز اکتور شروُو- ایران‌شناس نروژی و استاد دانشگاه هاروارد- آنرا برای شاگردان خود در درس دین‌های کهن ایرانی به انگلیسی ترجمه کرده بوده است. شروُو نیز در جلسات سخنرانی‌ای که دکتر احسان یارشاطر در دانشگاه USLA  برگزار کرده بود، سخنانی شبیه به نظرات کلنز بیان کرده بود.
کلنز روحیه‌ای بسیار جستجوگر و شکاک دارد و همواره بدون هیچ اکراهی، نظریات بدیعی را عرضه می‌دارد و در آرای پیشین خود تجدیدنظر می‌کند. نظریات او که معمولاً با آرای دیگران بکلی متفاوت است، همواره موجب انتقادها و جنجال‌های فراوانی در جهان اوستاشناسی شده (از جمله توسط گراردو نیولی و شائول شاکد)، در حالیکه بسیاری نیز او را پیشتاز دانش و آگاهی‌های نوین در این رشته می‌دانند.
از آنجا که آثار کلنز در ایران تا اندازه‌ای ناشناخته است، خلاصه‌ای از نظرات او را بر مبنای همین کتاب در اینجا می‌آورم تا علاقمندان جوان مطالعات اوستایی، که بگونه‌ای روزافزون با چاپ و نشر کتاب‌های ذوقی و سطحی که نویسندگان آنان تمام پیچیدگی‌های اوستا و مزدیسنا را حل‌شده می‌دانند، با قسمتی از پرسش‌ها و تردیدها و بحث‌های فراوانی که رواج دارد، درگیر شوند و بکوشند تا بتوانند به شیوه‌ای عالمانه و بدور از اظهارنظرهای قاطعانه و احساساتی (که اولی ناشی از کم‌اطلاعی و دومی ناشی از خودفریبی و دیگرفریبی است)، در نقد چنین نظرهایی، سخنان و برهان‌های شایسته بیابند. در پایان این گفتار، یک انتقاد کوتاه را نیز بیان می‌کنم.
ژان کلنز در کتاب «مقالاتی در باره زرتشت و دین زرتشتی»، (خلاصه و نقل به مضمون) چنین نظر دارد که:
ـــ  زرتشت، خالق و نویسنده گاتها نیست (ص8)؛ در واقعیت داشتن اصلاحات دینی او تردید وجود دارد (ص5) و سرایش گاتها کار یک گروه دینی بوده است که از دو مکتب گوناگون برخواسته بوده‌اند (ص109 و 112)؛ زرتشت نه یک شخصیت تاریخی که یک افسانه است و در گاتها هم نام او همواره با صیغه سوم شخص آمده است (ص113)؛ نام پدر زرتشت، پوروشسپ نیست و در گاتها اشاره‌ای به نام او نشده است (ص114)؛ مطالعه مزدیسنا، هنگامی به نتایج بسیار دست می‌یابد که خود را از دست وجود بنیانگذار یا پیامبر رها کند، این شخص پیوسته اسباب دردسر بوده و مانعی در راه مطالعات است. او چیزی جز زیان ندارد و محققان را به دنبال نخود سیاه فرستاده است (ص41).
ـــ  اهورامزدا تنها خدای مزدیسنا نیست (ص63)؛ ثنویت، پیش از توحید به وجود نیامده، بلکه محصول توحید و پس از آن پدیدار شده (ص26) و نمی‌توان ثابت کرد که در گاتها، اهورامزدا بر دیگر خدایان تفوق و تقدم داشته باشد (ص39).
ـــ  گاتها، سرودها و راز و نیازهای یک شخص با خدا نیست، بلکه آنرا برای اجرا در مناسک مذهبی سروده بوده‌اند (ص39 و 81 و93)، همچنین هیچ نشانی از دعوت مردمان برای گرویدن به دین در آن نیست (ص41).
ـــ  بعید است که در گاتها سخنی از اخلاقیات شده باشد (ص39)؛ در گاتها هیچ شاهدی بر تضاد خیر و شر نیست (ص14) و وجه معادی دین مزدایی مذکور در اوستا، تا حد انکار ناچیز است (ص5)، چرا که هیچ کلمه‌ای بر ثواب و عقاب و داوری پس از مرگ در آن وجود ندارد (ص23)؛ همچنین هیچ اشاره‌ای در گاتها در محکوم کردن خشونت و ستایش صلح طلبی وجود ندارد (ص66).
ـــ  در گاتها منظور از سوشیانت کسی است که از راه قربانی کردن به توانگری برسد (ص21) و نیز همه کسانی که در کار قربانی شریکند (ص109)؛ وهومنه/ بهمن، نیرو و عاملی آیینی است برای آوردن گاو به قربانگاه و آماده کردن آن برای ذبح (ص84 تا 86)؛ منیو/ مینو، فعالیتی است که مؤمنان بتوانند مناسک مذهبی را اجرا کنند (ص94)؛ پیروان دروگه/ دروج، بد آیین‌هایی هستند که بجای روز در شب نیایش می‌کنند و نمونه‌ای از آنان جم/ جمشید است (ص98)؛ چینود پل، نام کسی است که با چیدن سنگ‌ها بر روی هم، گذرگاهی می‌سازد (ص23 و 122)؛ اشی، به معنای سهم یا هر چیز تقسیم شدنی، و منظور از مگه/ مغ، اندام زنانگی است (ص23).
ـــ  در گاتها، گشتاسپ نام یک شاه نیست، بلکه نام پسر زرتشت بوده (ص105) و به احتمال شاعر هم بوده است (ص109)؛ فرشوشتر و جاماسپ نیز وزیران گشتاسپ نبوده‌اند (ص106)، بلکه اثر خلاقیت نویسنده‌ای متفنن هستند تا نام‌هایی واقعی (ص114)؛ پوروچیستا دختر زرتشت نیست، بلکه بندی در گاتها که به او اشاره شده و دارای رنگ ملایم شهوانی است، به معنای شخصی است که مورد توجه کسان بسیاری واقع می‌شود (ص116).
ـــ  اعمال نیایشی گاتهاخوانان، برگزاری مراسم نیایشی در روشنایی روز بوده و نیایش‌های شبانه عمل دیوان دانسته می‌شده است (ص92)، در مراسم گاتهاخوانان، نه تنها آزار رساندن به گاو نهی نشده است، بلکه گاو را قربانی و ذبح می‌کرده‌اند (ص92).
ـــ  بحث در باره زرتشتی بودن یا نبودن هخامشیان نادرست است، چرا که در آغاز باید بدانیم دین زرتشتی چیست (ص38) و آیا اصلاً چنین دینی وجود داشته است؟ (ص40)، آگاهی‌های ما از دین هخامنشیان- علیرغم کمبود- بیشتر از دین زرتشتی است (ص40).
کلنز معتقد است که مترجمان گاتها- به دلیل پی نبردن به مفهوم واژگان دشوار آن- اصطلاحات و معانی آنها را آنطور که پیش زمینه‌ای در ذهن خود داشته‌اند، نوشته‌اند تا بتوانند جمله‌ای معنادار بدست دهند (ص41). او می‌گوید: باید پذیرفت که ما قادر به شناسایی هیچیک از خصوصیات اصلی مزدیسنای گاتها نیستیم (ص40).
استنلی اینسلر در سی و دو سال پیش، ترجمه‌ای از گاتها را منتشر کرد که همچون ترجمه کلنز، تا اندازه زیادی با دانسته‌های زمان خود متفاوت بود. اکنون نیز ترجمه کلنز و گفتارهای او (با وجود اینکه بسیاری از آنها با مخالفت‌های دانشمندان روبرو شده است)، دستکم ما را با این واقعیت مواجه می‌سازد که در زمینه مطالعات اوستایی، دامنه اختلاف‌نظرها تا چه اندازه گسترده است و اینکه پس از گذشت دویست و پنجاه سال از آغاز اوستاشناسی در جهان و آشنایی زرتشتیان و دیگر ایرانیان با کتاب‌های کهنسال خود، هنوز چندان از پله نخست بالاتر نرفته‌ایم. کلنز نیز خود بر این باور است که برغم چهل سال تدریس و پژوهش در این رشته، حتی به ویژگی‌های اصلی مزدیسنا پی نبرده است.
ازدواج با محارم ( ختودت )
اگر چه از قدیم این مساله مشهور و معروف بوده که زرتشتیان ازدواج با محارم را جایز می شمارند اما آن چه امروزه شاهد آن هستیم انکار این مساله است . موبد اردشیر آذر گشسب در این مورد می گوید : در موقع ازدواج وضعیت زن و شوهر در دفتر ثبت می شود و در جایی که مردی دارای فرزند پسر نبود و فقط دارای یک یا چند دختر باشد در مورد تک دختر یا دختر آخر ، ازدواجش بنام ازدواج ایوک زن ثبت می شده یعنی بی برادر و نخستین پسر حاصل از این ازدواج به فرزندی جد مادری خود در می آمد و به همین دلیل برخی گمان کرده اند که لابد چون جد مادری فرزند با دخترش همبستر شده پس فرزند متعلق به اوست در حالی که چنین نیست ( مراسم مذهبی و اداب زرتشتیان ص  178 )
موضوع دیگری که موجب این توهم می شود موضوع « خیتوک دوسی » است که برخی آن را به زناشویی با محارم ترجمه کرده اند در حالی که خیت به معنی خویش و دس به معنی گذشت است ( روی هم رفته به معنی از خود گذشتگی )
این دو مورد ، نمونه هایی از تلاش زرتشتیان برای انکار این مساله است . اما حقیقت چیز دیگری است ، با مراجعه به اوستا درمی یابیم که ازدواج با محارم توصیه و سفارش شده و برای آن ثواب و ارزش بسیار قرار داده شده است و این انکارها فقط و فقط بخاطر آن است که در جوامع امروزی این مساله کاملا مردود و غیر قابل قبول است
به بررسی این مساله و موارد استعمال واژه ی ختودت می پردازیم تا ببینیم آیا براستی می توان ختودت را به معنایی دیگر نیز تفسیر کرد ؟
در وندیداد ( بخشی از اوستا ) آمده است : آنک که مزدا همه ی پدیده ها را آفرید ندانست که روشنایی چگونه پدید آورد ، اهریمن به دیوان گفت : اگر مزدا می دانست که باید ختودت با مادر کند روشنایی پدید می آمد و خورشید پسرش می شد و او با خواهرش ختودت می نمود و ماه پدیدار می گشت ، اهریمن به دیوان گفت : لب نگشایید که مزدا این راز را نفهمد مهمی دیو این راز را به مزدا گفت و مزدا چنان کرد و روشنایی پدیدار شد . ( وندیداد 2 / 975 / 976 )
آیا براستی می توان این عبارت را با ادعاهای مذکور تطبیق داد ؟!!!
بدون شک این عبارت در مورد مقاربت جنسی و همبستری صحبت می کند ، نه در مورد از خود گذشتگی  و نه در مورد فرزند خواندگی نوه  گزارشهای تاریخی حکایت از این دارد که این سنت در میان ایرانیان باستان بسیار مرسوم بوده است :
در گزارش کستیاس آمده است : در میان مادها و پارسها رسم بر این بود که پسر و یا دختر و یا داماد قانونا به پادشاهی می رسید از این رو شاهان غالبا با خواهران خود ختودت می کردند ( دیاکونف 7 / 390 / 391 )
کورش دوم با مادرش دختر استیاک آخرین پادشاه ماد ختودت کرد ، کمبوجیه با خواهرش اتوسا ختودت کرد ، داریوش دوم با دو دخترش اتوسا و امستر تیدا ختودت کرد ( دیاکونف 7 / 611 ، 430 ، 431  )
اردشیر دوم با دختر خویش و اردشیر سوم با مادرش ختودت به جای آوردند ( وندیداد 2 / 972 )
در دوره ی اشکانی این سنت آریایی معمول بوده و داستان ویس و رامین نشان از ختودت میان خواهر و برادر دارد ( وندیداد 2 / 977 )
در دوره ی ساسانی شاپور اول با دخترش اذر ناهید ختودت کرد و بهرام با دخترش دختک ختودت نمود ، دختر شاپور اول با برادرش نرسی سنت مقدس ختودت را بجای آورد ( وندیداد 2 / 970 – 971 )
مهران گُنشَسپ از مقامات برجسته ی دربار هرمزد چهارم ساسانی با خواهرش ختودت نمود ( وندیداد 2 / 980 )
قباد ساسانی با دختر یا خواهرش سامبیکه و خواهر زاده اش ختودت نمود . ( وندیداد 2 / 982 )
گویا این سنت در مقطعی از دوران دینی دچار افول شده بود .
موبد کرتیر برجسته ترین موبد دوران تاریخی روزگار نخست ساسانی در منشور جاودان خود که به کتیبه ی کرتیر معروف است می نویسد : بسیاری پیوند هم خون برقرار کرده ام و مردم بسیاری که بی ایمان بودند به ایمان آمدند ( وندیداد 2 / 932 )
برای اطلاع بیشتر از این سنت رک : وندیداد 2 / 929 ، 932 ، 933 و وندیداد 2 / 976 ، 984 ، 985 ، 986 و روایات داراب هرمزد 1 / 202 ، 378 . همچنین سنت ختودت در وندیداد در 926 و 927 و 621 و 925 – 992 ، ختودت میان برادر و خواهر وندیداد 940 و 955 و 977 ، میان پدر و دختر 940 و 954و 955  در روایات داراب هرمزد  1 / 260 – 259 داستان ختودت جمشید و خواهرش نقل شده است ، در کتاب روایات پهلوی 4 – 10 و 68 ثواب و احکام و فلسفه ی ختودت بیان شده است .
برخی بر این عقیده اند که ازدواج با محارم مساله ای بوده که به پادشاهان ساسانی اختصاص داشته و ربطی به ایین زرتشت و کتاب مقدس ندارد اما حقیقت چیز دیگریست .
ازدواج با محارم ( مادر و خواهر و …) در آیین زرتشتی ثواب بسیار زیادی دارد و در متون اصلی این دین بر آن بسیار تاکید شده است :
در نماز شبانگاه ( اوسیروتریمگاه )آمده است : جوان سخنگوی پاک و سرور پاکی را می ستاییم ، پاک دینی که ختودت به جای آورد ( خرده اوستا 168 / 8 )
در جای دیگر در تاکید بر سنت ازدواج با محارم آمده است : از آنجا که این سنت فایدتی بس بزرگ و مهم دارد که طهارت خون و نژاد و نسل را شامل می شود از این رو ثوابی بی حساب دارد ( وندیداد  2 / 938 – 939 همچنین مراجعه کنید : روایت پهلوی و رساله ی امید اشه وهیشتان  )
« من ایمان دارم به دین مزدیسنا که جنگ را بر اندازد و سلاح را به کنار گذارد به ختودت امر کند » ( یسنا 1 / 188 / 12 / 9 و خرده اوستا 74 )
در ویسپَرَد آمده : یک جوان نیک اندیش …. خواهم آنکه ختودت بجای آورد ( ویسپرد 37 / 3 / 3 )
درتقدس این ازدواج همین بس که در وندیداد برای طهارت مرده دستور شست و شوی او را با ادرار مخصوص می دهد که یکی از این ادرار ها بول زن و مردی است که ختودت کرده باشند . ( وندیداد 2 / 867 / 8 / 13 )
در شایست ناشایست آمده است که : نرسی برزمهر این سه واژه را گفته است که کرفه ی ( ثواب ) خویدودس ( یکی از تلفظهای مرسوم در ختودت ) گناه مرگ ارزان را نابود کند …. ( شایست ناشایست 101 / 42
موبدان موبد ویراف پارسای بزرگ ساسانی که به معراج شتافت و برزخ و دوزخ و بهشت بدید با هفت خواهرش ختودت نمود چرا که در ارداویرافنامه آمده است : ویراف را هفت خواهر بود و هر هفت خواهر ویراف را چون زن بودند ….. چه ما هفت خواهریم و این یک برادر و هر هفت خواهر این برادر را چون زن هستیم ( ارداویرافنامه 24 / 2 / 1 ، 3 )
در کتاب دین آمده است : خشم به پیش اهریمن دوید و گفت من در گیتی نروم چه هرمز خدای در گیتی سه چیز آفریده است که من در برابر آنها هیچ کاری نمی توانم کرد ، اهریمن گفت که بگوی که آن سه چیز چه است ؟ خشم گفت : که گاهنبار و میزد و خویدودس ، اهریمن گفت … خویدودس را رها کن چه من چاره ی آن ندانم که هر کس که زن را چهار بار نزدیک شد از خویشی هرمزد و امشاسپندان جدا نشود ( شایست ناشایست 233 – 234 / 18 / 1 و روایت پهلوی 4 / 8 / 9 – 1 )
همچنین این داستان اساطیری نیز گویای ادعای ماست : اهریمن تنها انسان گیتی را که کیومرث باشد نابود کرد سپس کیومرث به گونه ی خواهر و برادری به نام مشی و مشیانه ( که بصورت گیاه به وجود آمدند ) به زمین باز گشت و سنت ختودت را بجای آورد و نسل بشر در گیتی پدید آمد و زیاد شد ( وندیداد 2 / 935 و داستان دینیک 37 / 82 ، 64 ، 65 / 7 – 3 و 77 / 4 – 1 و بندهش 15 / 24 – 1 )
آذر پاد مهر اسپند که در احیای فرهنگ دینی سرآمد همه ی موبدان تاریخ باستان است می گوید : زن از پیوند خویش کنید که پیوندتان دورتر نرود ، چه تباهی و آشوب و زیانی از این بیش تر و بزرگ تر که دخت خویش بدهند و پسر خویش را دخت کسان به زنی خواهند تا دوده تباه شود . ( وندیداد 2 / 931 )
و در آخر برای اطمینان بیشتر از این مطلب ، این متن را از روایات داراب و هرمزد نقل می کنم تا جایی برای حرف و حدیث نباشد : چون زمانه عوض شده و میان کافران زندگی می کنیم رسم خیدیودث منسوخ شده است و مردم بهدین از اجرای آن بیم دارند . ( روایات داراب هرمزد 1 / 307 – 309 )
گونه های نگارشی ختودت در یَسناها ، یَشتها ، ویسپَرَد ، خرده اوستا و وندیداد چنین است : خوائت وَدَث ، خوَئِتودَتَسَ چَه ( مذکر ) خوَئِتودئی تیش چَه (مونث ) ، خَوتیات ، خیتودَت ، خویدُدَه ، خویدودَس و … ( برای اطلاع بیشتر مراجعه کنید : ایران ، آیین و فرهنگ / دکتر محمود رضا افتخار زاده ، پاورقی ص 230 به بعد )
برخی احکام عجیب در آیین زرتشت
هرگاه در خانه مزدا پرستان زن آبستنی پس از بارداری یک تا ده ماهه کودکی مرده بزاید ، مزدا پرستان آن را بکجا باید ببرند ؟ اهورا مزدا پاسخ داد : بجای در آن خانه زرتشتی که زمین آن بی آب وگیاه ترین جا باشد ،گله گاوان وگوسفندان کمتر از آن بگذرند آتش کمتر در آن بر افروخته شود دسته برسم ویژه آیین کمتر بدان برده شود ومردم اشون کمتر از آن بگذرد .
ومزدا پرست باید گرداگرد آن جا چینه ای (دیوار) برآورند!!! ودردرون آن ،اورا خوراک وجامه دهند . ونخستین خوراک او سه یا شش یا نه جام گمیز (ادار گاو) آمیخته با خاکستر بیاشامد !!!!!تا گور زهدان وی شسته شود . پس از آن تا سه روز میتواند از شیر گرم مادیان یا گاو یا میش یا بز بنوشد یا گوشت پخته ونان وشراب بیاشامد وبخورد اما نوشیدن آب بر او راو  نیست  .
پس از سپری شدن آن سه شب تا نه شب باید تنها در حبس بماند وبعد از آن تن وجامه اورا با گمیز (ادارگاو) وآب پاک بشویند ….
مجازات مربوط به کشتن سگ آبی
این مطلب در فرگرد چهاردهم از وندیداد است :
زرتشت از اهورا مزدا!پرسید ای سپندترین مینو ! کسی که سگ آبی را بکشد پادفره(مجازات ) گناهش چیست ؟ اهورا مزدا پاسخ داد :»
1.     باید 10000 تازیانه اسپهه (تازیانه ای که به اسب میزدند )بر او بزنند .!!!!!
2.     باید 10000 تازیانه سروشو (تازیانه چوبی ) بر او بزنند !!!!!
3.     او باید 10000 هیزم سخت وخشک وپاک  را به آتش اهورا مزدا تقدیم کند !!
4.     او باید 10000 هیزم نرم وخشک وپاک  را به آتش اهورا مزدا تقدیم کند !!!!
5.     او باید 10000 بسته برسم (شاخه تازه بریده شده)را ویژه آیین کند !!!!
6.     اوباید 10000 زرو با هوم وشیر پاک را آماده وپیشکش ایزد بانوی آبها کند !!!
7.     او باید 10000 مار بر شکم خزنده را بکشد !!!!
8.     او باید 10000 مار سنگ نمای را بکشد !!!!
9.     او باید 10000 سنگ پشت (لاک پشت ) را بکشد !!!!
10.   او باید 10000 از قورباغگانی را که در خشکی میزیند را بکشد.
11.   او باید 10000 مور دانه کش را بکشد !!!!
12.   او باید 10000 مور گزنده وگودال وآسیب رسان  را بکشد !!!!
13.   او باید 10000 کرم خاکی را بکشد  !!!!
14.   او باید 10000 مگس چندش انگیز را بکشد !!!!
15.   او باید 10000گودال نا پاک را بینبارد !!!!
والبته موارد دیگری که مجال برای طرح آنان نیست وشما می توانید به اوستا / وندیداد / فرگرد چهاردهم مراجعه نمایید .
اما جمله پایانی :»خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل …..که آیا این احکام عقلانی است یا خیر !!!»
جایگاه زن در آیین زرتشت
در یك روایت زن زاده‌ی اهوراست كه اهریمن در برابر او جهی (یا جهیكا) را خلق می‌كند. اما در روایت دوم در عین حال كه زن مخلوق هرمزد است ولی خلقتش به ناچاری صورت گرفته و نیز از نژاد جهی است. سپس گفتیم كه یك جهیكای كیهانی وجوددارد كه دختر/همسر اهریمن است و اهریمن را تحریك به حمله به گیتی و جهان اهورایی می‌كند. اما جهیكای زمینی هم داریم. آنها زنانی هستند كه در اوستا كلمه‌ی جه و جهیكا برایشان آمده است. مثلا در اوستا برای زنی كه فرزند نمی‌زاید، یا یائسه است و یا زنی كه برخی آداب دینی را انجام نمی‌دهد و یا برای روسپی‌ها و… هم اصطلاح جه (و جهیكا) به كار رفته است .
پس در مجموع ما شاهد دو روایت از خلقت زن بودیم، در یك روایت نگاه منفی روی زن وجود ندارد اما در روایت دیگر زن به ناچار خلق شده و منشأ شر در جهان و جامعه تلقی شده است .
اما می‌توان تأمل كرد كه در فرهنگ زرتشتی كدام یك از این دو روایت استمرار داشته و كدام یك صدای غالب شده است .
به هرحال هم اهورا داریم و هم اهریمن كه هر دو وجه مذكر و مؤنث، یعنی وجه مردانه و زنانه دارند. اهریمن هم وجه مردانه و زنانه دارد یعنی دیومردان و دیوزنانی را می‌آفریند. اگر این موضوع را بخواهیم درونی كنیم، می‌توان گفت كه در درون هر كدام از ما اهورا و اهریمنی در حال حركت است، اما نكته‌ی قابل تأمل این است كه هر چند اهورا و اهریمن در درون هر مرد و زنی وجود دارد ولی هیچ گاه تمامی مرد به وجه اهریمنی تقلیل داده نمی‌شود. اما در مورد زنان در بسیاری موارد شاهدیم كه گویی اهریمن زن را تسخیر كرده، یعنی تمامی وجود زن اهریمن و اهریمنی می‌شود و جه و جهیكا در واقع تجسم كل زنان می‌گردد. استنادات و فاكت‌هایش را در جلسه‌ی پیش مطرح كردیم. در اینجا گویی جهیكا تجسم وجه اهریمنانه زنان نیست بلكه تجسم كل وجود زن است و كل وجود او را دربرمی‌گیرد نه بخشی از او را، چون اولا اغواگر مردان نیز زنان‌اند و ثانیا بین زن و جهیكا بارها در اوستا این همانی تصور می‌شود و ثالثا بر تبار اهریمنی زن نیز تصریح می‌شود .
اهریمن كه فریبنده‌ی انسان‌ها و از جمله مردان است در چهره‌ی زنان، مردان را می‌فریبد. گویی اهریمن در زن تجسد پیدا كرده و همینجاست كه می‌بینیم واژه‌ی جه و جهیكا به صورت لرزان و پرنوسانی كه استنادات و فاكت‌هایش جلسه‌ی پیش مطرح شد، گاه فقط برای دختر اهریمن و زنان منفی و گاهی اوقات برای كل زنان  به كار برده می‌شود. مرحوم بهار هم می‌گوید «او (یعنی جهیكا)، نه تنها انگیزاننده‌ی اهریمن به هجوم به جهان هرمزی است بلكه فریبنده و اغواگر مردان نیز هست. و بنا به اساطیر زرتشتی زنان از او پدید آمده‌اند» (ص 89). این جاست كه خانم مزداپور كه البته خودش زرتشتی و فرد روشنفكری است اعتراض می‌كند و می‌گوید كه این ناعدالتی است. یعنی جهیكا و اهریمن فقط یك بخش از وجود مرد است اما گویی كه اهریمن در مواردی كل وجود زن را تشكیل می‌دهد و تمامیت او را تسخیر می‌كند. وی می‌گوید «این بینشی است كه تاكنون هم تصحیح نشده است» (ص 115، دلیله محتاله). در وندیداد هم آمده است: زرتشت از اهورامزدا پرسید: كیست كه تو را به تلخ‌ترین اندوه دچار می‌كند؟ كیست كه تو را با تلخ‌ترین درد، دردمند می‌كند؟ ]پاسخ اهورامزدا این است:[ چنین كسی جهی است كه بر روسپی‌گری در پی اشون و نااشون، مزداپرست و دیوپرست و نیكوكار می‌رود. (وندیداد، فرگرد18، بند 61 و 62، ص857 ترجمه‌ی آقای دوستخواه). اهورامزدا می‌گوید زنی كه به روسپی‌گری به دنبال مرد چه با دین و چه بی‌دین می‌رود، بیشتر از همه من را اذیت می‌كند .
جهیكا جدا از نقش‌آفرینی كه در آغاز ْآفرینش دارد، و جدا از تجسمی كه در طول تاریخ در كاركرد منفی زنانه داشته است، در اساطیر زرتشتی؛ در انتهای تاریخ نیز باز سخن از او به میان می‌آید .
آفرینش در فرهنگ زرتشتی چهار دوره سه هزارساله دارد كه سه سوشیانت (شبیه مهدی موعود شیعیان) در سه هزار سال آخر ظهور می‌كنند (هر هزار سال یكی از آنها) .
وقتی سوشیانت اول (اوشیدر) می‌آید كل اهریمنان در جهان و جامعه جمع می‌شوند و به صورت یك گرگ بزرگ درمی‌آیند. مؤمنان با این گرگ می‌جنگند و آن را شكست می‌دهند. اما از جسد این گرگ ابری تیره به آسمان می‌رود كه گفته می‌شود او جهیكاست. جهیكا بعد وارد وجود یك مار می‌شود. پس استمرار شر در جهان باز به شكل زنانه است. و دوباره هزار سال می‌گذرد و اهورائیان حكومت می‌كنند ولی شر نیز دوباره نیروهایش را جمع می‌كند. در هزاره دوم اوشیدرماه (فرزند دیگر زرتشت) و دیگر مؤمنان همه نیرویشان را جمع می‌كنند و آن مار عظیم را هم شكست می‌دهند. اما آن مار كه می‌میرد، دوباره از جسدش یك ابر تیره بیرون می‌آید، اما باز گفته می‌شود این ابر تیره جهیكاست كه باز هم وارد جهان و تاریخ می‌شود. این حكایت را در مقاله خانم آموزگار به اسم اسطوره‌های آفرینش ایرانی می‌بینیم كه به صورت یك فصل در كتاب «شناخت هویت زن ایرانی»، به صورت داستان اوشیدر و اوشیدرماه مطرح شده است (ص 287). پس در پایان تاریخ نیز كه جنگ‌های پایانی اتفاق می‌افتد، هربار شر به صورت جهیكا ادامه حیات می‌دهد .
در این جا نیز گویی شر، فقط بخشی از وجود زن نیست، بلكه شر تجسم تماماً زنانه‌ای پیدا می كند. زن در این جا از سرشت و درون اهریمن متصاعد می‌شود و نقش و رسالت او را ادامه می‌دهد. در اینجا زن هم دیوزاد است و از تبار دیو و هم زاینده دیو. به این ترتیب شر را دوباره بازتولید می‌كند و بسط و گسترش می‌دهد. به گمان من در بسط این فرهنگ این صدا، بلندتر از صدای دیگر است .
گناهان ؛ مجازاتهای مالی و بدنی
طبق گزارشهای تاریخی ، در دوران دینی و تاریخی کهن که دین حاکمیت مطلق داشته و حکومت دینی برقرار بوده رعایای دینی به شدت مرعوب دین و مقهور مقامات روحانی بوده اند و در انجام فرایض زیر نظر قرار داشته اند . کیفر گناهان بزرگ و کوچک متفاوت بود ، برخی گناهکاران را به شیوه ای ویژه سر می بریدند ، یا بند از بند قطع می کردند یا که به چهار میخ می کشیدند و زنده پوست می کندند ، یا که استخوانهایش را می شکستند یا  … ( ایران آیین و فرهنگ / دکتر محمود رضا افتخار زاده / ص 284 )
اما صرف نظر از گزارشهای تاریخی ، مجازاتهای مقرر در متون زرتشتی نیز بسیار طاقت فرسا است :
اعدام به خاطر شرکت نکردن در جشنها :
طبق تعالیم زرتشتی شرکت در گاهنبارها ( جشنهای فصلی که در آغاز ، نیمه یا پایان هر فصل سال برگزار می شود ) واجب است و ترک آن در مواردی منجربه اعدام می شود ! در خرده اوستا 230 ، 241 – 242 / 7 – 13 و ویسپرد 152 در احکام گهنبارها آمده است :
اگر بهدینی در نخستین گهنبار شرکت نکرد و میزد ( نذری غیر مایع خوردنی ، نان و گوشت و میوه ) را نداد ، در میان مزدیسنان در خور بندگی نباشد و اگر در دومین گهنبار شرکت نکرد و میزد را نداد در میان مزدیسنان پیمان شناس نباشد و با او داد و ستد نباید کرد . اگر در سومین گهنبار شرکت نکرد و میزد را نداد در محاکم قضایی ادعای او پذیرفته نیست . اگر در چهارمین گهنبار شرکت نکرد و میزد را نداد به اتلاف ستور برگزیده محکوم است یعنی گاو و استر و شتر او باید کشته شود و اگر در پنجمین گهنبار شرکت نکرد و میزد را نداد ، به اتلاف بهره ی جهانی محکوم است یعنی همه ی اموال او هدر است .
اگر در ششمین گهنبار شرکت نکرد و میزد را نداد از دین بیرون است و بدون اینکه گناهی باشد باید بر او خروشید و او را راند و بدون اینکه گناهی باشد محکوم به اعدام است و باید او را کشت .
مجازاتهای بسیار سنگین و طاقت فرسا برای شکستن پیمان :
شش نوع پیمان در آیین مزدََیَسنی است : پیمان قولی ، پیمان دست فشردن پیمان با یک چارپای بزرگ ، پیمان با یک ستور بزرگ ، پیمان با یک بنده ی بزرگ سال ، پییمان با یک ده بزرگ خوب کشت . ( وندیداد 1 / 453 – 456 / 4 / 2 )
در وندیداد 4 / 3 – 16 در باره ی کیفر شکستن این پیمانها آمده است :
اگر کسی پیمان قولی خود را شکست بقیه ی پیمانها را شکسته است ، کیفر شکستن پیمان قولی 300 ضربه ی محکم با شلاق اسب رانی و 300 ضربه با آلت فرماندبرداری است { تازیانه ی مجازات : مقام روحانی همواره دو تازیانه در دست دارد : تازیانه ی چرمین و تازیانه ی دوال که هر دو ویژه ی اجرای حد شرعی است ( ایران ، آیین و فرهنگ / دکتر محمود رضا افتخار زاده )}
کیفر شکستن پیمان دست فشردن 600 تازیانه محکم با شلاق اسب رانی و 600 تازیانه با آلت فرماندبرداری ( یعنی شلاق چرمین )
کیفر پیمان شکنی با چارپایان بزرگ 700 تازیانه محکم با شلاق اسب رانی و 700 تازیانه با شلاق چرمین
کیفر پیمان شکنی با یک ستور بزرگ 700 تازیانه با شلاق اسب رانی و 800 تازیانه با شلاق چرمین
کیفر پیمان شکنی با یک بنده ی بزرگ سال 900 تازیانه محکم با شلاق اسب رانی و 900 تازیانه با شلاق چرمین .
کیفر پیمان شکنی با ده بزرگ خوب کشت 1000 تازیانه محکم با شلاق اسب رانی و 1000 تازیانه با شلاق چرمین
نام گناهان و میزان تاوان آنها را از کتاب صد در بند هش ( 13) می آورم : فصل اندر کرفه و گناه نوشتم ، …. و هر یک را نامی است : فرمان و آگرفت و اویرشت و اردوش و خور و بازاء و یات و تنافور ( یا تناپل ) و مرگ ارزان ، فرمان هفت استیر باشد و هر استیری چهارده مثقال باشد و آگرفت دوازده استیر باشد و اویرشت پانزده استیر باشد و یات صد و هشتاد استیر باشد و تنافوری سیصد استیر باشد و مرگ ارزان آنست که او را زنده بنگذارند ( روایت پهلوی یادداشتها فصل 2 )
از موارد شایان ذکر ، گناهان و ثوابهای عجیب در این آیین است ، کشتن برخی از حیوانات گناه بزرگی است به عنوان مثال : کشتن خارپشت ، روباه و همچنین سمور از گناهان بزرگ شمرده شده است ! البته اینکه در یک آیین با کشتن بدون دلیل حیوانات مخالفت بشود بسیار عالی است اما آنچه تعجب برانگیز است بزرگی گناه کشتن برخی از حیوانات است :
« کسیکه ژوژای ( = خار پشت ) را بکشد پس پنج تناپل گناه باشد … کسی که گربه ی آبی ( = سمور آبی ) را بکشد یا روباهی و یا راسوئی را بکشد پس دو و نیم تناپل گنا ه است » روایت پهلوی فصل 21
اما عجیب اینکه کشتن برخی از حیوانات جزء کارهای نیک شمرده شده مثلا کشتن مورچه یکی از کارهای با ارزش و پسندیده شمرده شده است که برای آن ثواب در نظر گرفته شده است !! « کسیکه مورچه ای را بکشد یک یات ثواب است » روایت پهلوی فصل 21 اما اینکه چرا کشتن مورچه با ارزش است و به آن سفارش می شود ، هنوز برای من مشخص نیست !
از دیگر اعمال با ارزش که موجب خشنودی خداوند می شود ویران کردن قبر و گورستان است : « ویران کردن گورها همه ی گناهان را پاک می کند و کننده را وارد بهشت می سازد گورستانها بدترین مکانها و محل گرد آمدن دیوها و شیاطین است » ( وندیداد 2 / 745 / 7 / 25 – 27 )
طهارت و پاکیزگی در آیین زرتشتی
یکی از ویژگیهای این دین احکام غیر قابل قبول است ، احکامی که حتی انسان از بیان کردن آن نیز کراهت دارد . از جمله این مسائل ، احکام مربوط به طهارت است !
در آیین زرتشتی یکی از بهترین راهها برای طهارت مراسمی است که توسط موبدان اجرا می شود و مراحل آن چنین است :
۱ – خواندن اوستا
۲ – طهارت و پاکی درون با آشامیدن « نیرنگ » ( ادرار تقدیس شده ی گاو )
با کمی از خاکستر آتش مقدس
۳ – و طهارت و پاکی بیرون که با سه عامل « گمیز»  ( ادرار تقدیس نشده ی گاو ) سنگ و آب انجام می شود
طهارت برای دعا و نماز :  فرد پاک دین باید پیش از هر نماز و دعا و نیایش پادیاب ( = وضو ) کند : « در بامداد وقتی از خواب بر می خیزد ابتدا باید با گومیز دست و روی و چشم و گوش و پای را بشوید : دست از ساعد تا سر دست سه بار ، روی از بیخ گوش تا زیر زنخدان ، سه بار پای تا سر ساق » شایست ناشایست 21 ، بندهش 35 ، 50 ، 74 و وندیداد 2 / 24 – 7217
طهارت مرده کشها : افرادی که مرده ای را به دخمه برده اند ناپاکند باید در همانجا بفاصله ی چند گام دورتر از مرده بنشینند تا مزداپرستان برایشان ادرار بیاورند که سر و تن خود را بشویند  .
ادرار های پاک کننده عبارت اند از ادرار چهارپایان کوچک ، ادرار سنوران ، ادرار زنی که ختودت کرده باشد و ادرار مردی که ختودت کرده باشد . ( وندیداد 2 / 867 / 8 / 13)
تطهیر زن حائض : باید سه گودال بکنند ،  در دو گودال با ادرار گاو او را شستشو دهند و در گودال سوم با اب او را بشویند ( وندیداد 3 / 1517 / 16 / 12 )
مردگان
زرتشتیان جسد رفتگان را ناپاک می دانند ، جسم وی را متعفن و گندیده می نامند و حتی تا گذشته ای نه چندان دور از دفن آن در زمین به شدت منزجربودند . مطابق سنت زرتشتی بدن مرده را بر فراز برجی که دخمه نام دارد و در محلی دور افتاده واقع است می گذارند تا طعمه ی پرندگان وحشی شود .
نحوه ی انجام این آیین چنین است که مرده را تا سه روز و سه شب در اتاقی  نگاه می دارند و سپس بدن را به دخمه انتقال می دهند .
دخمه ساختمانی است که در بالای کوه می سازند ، رسم بر این است که بدن مرده را به درون دخمه می گذارند و پرندگان لاشخور در مدت کوتاهی تمام  گوشتهای بدن مرده را ظرف یکی دو ساعت می خورند و استخوان را باقی  می گذارند !!
سپس مامورین دخمه استخوانها را در چاهی که وسط دخمه قرار دارد می ریزند  و روی آن آهک و گوگرد می ریزند تا بسوزد و خاکستر شود و سپس به وسیلۀ باران به چهار چاهی که اطراف چاه اصلی است برود .
لبته چندیست که  دیگر زرتشتیان مردگان خود را دفن می کنند و از روش  قدیمی استفاده نمی کنند !!! ( تا چند دهه پیشتر این رسم اجرا می شد و هنوز هم هستند کسانی که اجرای این مراسم را به خاطر می آورند ) با این حال باید دانست که دفن مردگان از نظر آیین زرتشتی بسیار ناپسند و  گناهی بزرگ است !!!
در وندیداد فصل اول بند 13 آمده است : گناهی که توبه ی آن قبول نمی شود دفن کردن مردگان است ( رک : ادیان زده ی جهان / رابرت هیوم / ص 326 )
( برای مطالعه ی بیشتر در این مورد رک : زرتشت پیامبری که از نو باید شناخت { فروغ مزدیسنی } / ارباب کیخسرو شاهرخ ، دیدی نو از دینی کهن / دکتر فرهنگ مهر ص 174 و همچنین  نگرشی بر اسلام و زرتشت / موریس  شیخی  )
تحقیق و جمع آوری: تارنمای ناجی کرد

وقتی مهدی موعود شیعیان ظهور کند، چکار می‏کند؟

23 اوت
نخست: قرآن جدید می‏آورد، چرا قرآن جدید می‎آورد؟! از ابوعبدالله ؛ نقل شده که گفت. گویی که به میان ستون و محراب می‏نگرم و مردم را می‏بینم که بر کتاب جدید و علیه عرب بیعت می‏کنند[1]
محمد صدر می‏گوید: تفسیر جدید و باطنی گسترده‏ای را برای مردم بارز می‏کند…و این امر صحیحی است که نیاز به بررسی ندارد و نماد و مصداق حقیقتی است باطنی که وجدان بشری آن را توصیف کرده است و این فهم جدید عمیقتر از تمام فهمهای پیشین است[2]
گفتم: آیا فهم او عمیقتر از فهم امامان قبل مثل علی و باقر و صادق و… است؟!
از علی (ع) نقل شده که گفت: مانند اينكه به شیعیان می‏نگرم، که چادرها را در مسجد کوفه برپا کرده‎اند و نشسته و قرآن جدید را به مردم می‏آموزند[3]
مفید در المسائل السرویه می‏گوید: بدون شک قرآن، کلام خداوند متعال است و کلام بشر نیست و این قرآن اکثر کلام خدا است [نه همه آن] و باقیمانده آن نزد نگهدارنده شريعت گذاشته است، برای احکامی که چیزی از آنها وضع نشده است[5][4]
دوم: مساجد را نابود می‏کند. از ابوجعفر نقل شده که گفت: وقتی که قائم ظهور کند، به کوفه می‏رود و 4 مسجد را نابود می‏کند[6]
از ابوجعفر نقل شده که گفت: هیچ مسجد برپايى بر روی زمین نيست مگر اینکه که امام زمان آن را نابود می‎کند و هموار می‎نماید[7]
سوم: به حکم داود حکم می‎کند. از ابوجعفر نقل است که گفت: وقتی که قائم آل محمد بیاید به حکم داود و سلیمان حکم می‎کند و دلیلی از مردم خواسته نمی‎شود،[8] از ابوعبدالله (ع) نقل شده که گفت: دنیا از بین نمی‎رود تا اين که مردی از من بيايد و به حکم آل داود حکم کند[9]
چهارم: بر ام المؤمنین عایشه (ك) حد شرعی جاری می‏کند. از ابو جعفر نقل شده که: وقتی که قائم ما ظهور کند، عایشه را نزد او می‏آورند تا او را حد شرعی بزند و تا انتقام فاطمه دختر محمد (ص) را از او بگیرد[10]
پنجم: ابوبکر و عمر را از قبرهایشان بیرون می‏آورد و آنها را به صلیب می‏کشد و می‏سوزاند[11]
ششم: وقتی که خروج می‎کند خداوند او را به اسم عبرانی‎اش صدا می‎زند. ابوعبدالله (ع) می‎گوید: وقتی که به امام اجازه داده شد، خداوند او را به نام عبرانی‎اش صدا می‎زند و 313 یار دارد، ابرى است مانند ابرهاى پاییزی و آنها پرچمداران هستند، بعضی از آنها شب در رختخوابش می‎خوابد و صبح در مکه است[12]
هفتم: کعبه و مسجد رسول الله (ص) را ویران می‎کند. از مفضل بن عمر نقل شده که او از جعفر بن محمد سؤالهایی را در مورد مهدی و احوال او می‎پرسد. از جمله: سرورم او با خانه خدا چکار می‎کند؟ گفت: آن را نابود می‎کند و جز ستونهای آن چیزی باقی نمی‎گذارد که اولین خانه‎ای بود که در مکه و در زمان آدم (ع) ساخته شد، و بوسیله ابراهیم و اسماعیل اوج گرفت[13]
و از ابوبصیر از ابوعبدالله (ع) نقل شده که گفت: وقتی که قائم بیاید، خانه خدا و مسجد پیامبر (ص)  و مسجد کوفه را به روز اولش بر می‎گرداند[14]
هشتم: خداوند او را برای انتقام مبعوث می‏کند از ابو جعفر نقل شده که: خداوند محمد (ص)  را برای رحمت، و مهدی را برای انتقام مبعوث می‏کند[15]
نهم: نوادگان قاتلان حسین را می‏کشد. به رضا گفته شد: ای پسر رسول خدا در مورد حدیثی که از صادق (ع) روایت شده چه نظری داری که گفت: وقتی مهدی قائم خروج کند، نوادگان قاتلان حسین را به جرم پدرانشان می‏کشد. گفت: چنین است. گفتم: پس این کلام خداوند چه می‏شود که می‏فرماید: «وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى» (فاطر: ١٨). «هيچ گناهكاري بار گناه ديگري را به دوش نمي‌كشد» گفت: تمام اقوال خداوند راست است اما نوادگان قاتلان حسین (ع) به کار پدرانشان راضی هستند و به آن افتخار می‏کنند[16]
دهم: مهدی بر قتل عربها و مخصوصاً قریش اصرار و پافشاری می‏کند. از ابو عبدالله نقل شده که گفت: «میان ما و اعراب بجز قتل و کشتار چیز دیگری باقی نمانده است»[17] چرا عربها؟!
از ابو عبدالله نقل شده که گفت: از اعراب بپرهیز، چون خبر بدی در مورد آنها وجود دارد و هیچ کدام از آنها با مهدی قائم خروج نمی‏کنند[19]
از ابو عبدالله نقل شده که گفت: وقتی که قائم آل محمد ص خروج کند500 نفر از قریشیان را جمع می‏کند و گردن آنها را می‏زند و سپس 500 نفر دیگر را نیز جمع می‏کند و گردن آنها را نیز می‏زند و این کار را شش بار تکرار می‏کند (یعنی 3000 نفر) و گفته شده که تعداد قریشیان 3000 نفر بوده است؟ (چون این روایت در آن زمان بوده و آن زمان تعداد قریشی‏ها اندک بوده به این دلیل تعجب كرد) گفت: آری خود و موالی آنها این تعداد هستند.
می‏گویم که آنچه که بر جعلی بودن این روایت دلالت می‏کند این است که جاعل آن مطمئن نبوده که قریشی‏ها از 3000 نفر بیشتر هستند بنابراین تعجب کرده، پس برای اینکه دروغش را محکم کند بیان می‏کند که این تعداد اعراب و موالی آنها می‏باشد.
از ابو جعفر (ع) نقل شده که گفت: اگر مردم می‏دانستند که قائم هنگام خروج چکار خواهد کرد، بیشترشان دوست نداشتند او را ببینند، از مردمانی که می‏کشد و او با کشتن قریش شروع می‏کند و جز شمشیر چیزی رد و بدل نمی‎شود، تا جایی که بسیاری می‏گویند که این از آل محمد نیست و گرنه مهربان می‏بود[20]
جای تعجب است که آیا این کار موافق کلام پیامبر (ص) است که فرمود: «خداوند را در مورد اهل بیتم به یاد داشته باشید»[21]
مگر بنی هاشم از قریش نیستند؟ پس چرا آنها را نیز می‏کشد؟!
«كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن يَقُولُونَ إِلَّا » (الكهف: ٥).
«سخن بزرگى از دهانشان خارج مى‏شود! آنها فقط دروغ مى‏گويند».
منبع: کتاب » عجیب ترین دروغ تاریخ»
نوشته: شیخ عثمان خمیس
ترجمه: شیخ اسحاق دبیری
———————————-
پی نوشت:
[1]: الغیبة، نعمانی، ص200؛ بحارالانوار، 52/135، 294؛ الزام الناصب، 2/111-112.
[2]: تاریخ مابعدالظهور، ص453.
[3]: الأنوار النعمانیة، 2/95.
[4]: المسائل السرویة، ص78-79.
[5]: علی حائری در مورد صفات مهدی می‎گوید: ظهور مصحف علی (ع) است که بعد از وفات پیامبر (ص) جمع‎آوری کرده بود. همچنانکه در مورد اخبار زمان ظهورش از علی در كتاب: الغیبة نعمانى آمده است: گویی که عجم چادرهايشان را در مسجد کوفه برپا کرده‎اند و قرآن را چنانکه نازل شده بود. به مردم می‎آموزند. گفته شد: ای امیرالمؤمنین مگر این قرآن همان گونه که نازل شده نيست؟ گفت: نه، اسم 70 نفر از قریشیان و پدرانشان از آن پاك شده واسم ابولهب نیز به خاطر اینکه عموی پیامبر (ص) است ترك شده تا اهانت به پيامبر (ص) باشد، الزام الناصب، 1/421.
[6]: بحار الانوار، 52/339؛ وسائل الشیعة 25/436؛ الارشاد، مفید، 2/385.
[7]: الحدائق الناظرة، بحرانی، 7/281؛ وسائل الشیعة 25/436؛ الارشاد، مفید، 2/385؛ بحارالانوار، 80/369.
[8]: بصائر الدرجات، ص279؛ مستدرک الوسائل، 17/364؛ الخرائج و الجرائح، 2/860.
[9]: بصائر الدرجات، ص278؛ الکافی 1/397-398 وسائل الشیعة 27/230-231.
[10]: بحار الانوار، 52/314؛ مختصر بصائر الدرجات، ص213؛ مستدرک الوسئل 18/92، بحارالانوار 22/242؛ الایقاظ من الهجعة، حرعاملی، ص232.
[11]: بحار الا نوار، 53/12-14؛ مختصربصائر الدرجات ص187، الایقاظ من الهجعة، ص269-270.
[12]: الغیبة، نعمانی، ص326؛ بحارالانوار، 52/368؛ تفسیر العیاشی، 1/67.
[13]: بحارالانوار، 53/11؛ الزام الناصب، 2/226.
[14]: الحدائق الناظرة، 11/461؛ الکافی، 4/543؛ تهذیب الاحکام، طوسی، 5/452.
[15]: بحارالانوار، 52/315؛ الکافی8/233؛ مکیال المکارم، اصفهانی، 1/52، 2/345.
[16]: بحار الانوار، 52/313؛ کامل الزیارات، ابن قولویه، ص162؛ ثواب الاعمال، صدوق، ص217، علل الشرائع 1/229.
[17]: بحار الانوار، 52/349؛ الغیبة، نعمانی، ص241؛ الزام الناصب، 2/264.
[18]: بحار الانوار، 52/333؛ الغیبة، طوسی، ص476؛ نفس الرحمن فی فضائل سلمان، نوری طبرسی، ص131.
[19]: بحار الانوار، 52/338؛ الارشاد مفید، 2/383؛ روضة الواعظین، ص265؛ الغیبة، نعمانی، ص240.
[20]: بحار الانوار، 52/354؛ الغیبة، نعمانی، ص238؛ الزام الناصب، 2/247.
[21]: به روایت مسلم در صحیح خود، کتاب فضائل الصحابة، باب فضائل علی بن ابی طالب (رض) شماره 2408.

اصول مذهب امام ابوحنیفه

23 اوت
ابوحنیفه می‌گوید: برای استنباط احکام، نخست به کتاب خدای‌تعالی مراجعه می‌کنم، اگر نتوانستم از کتاب خدا و سنت پیغمبر(ص) حکمی استنباط کنم از گفته‌های صحابه بهره گرفته و بقیه را رها می‌نمایم[1]  و به قول دیگری عمل نمی‌‌کنم. سپس اضافه می‌کند: اگر حدیثی از پیغمبر(ص) به ما برسد آن را به کار می‌ بندیم و اگر از صحابه باشد در پذیرفتن آن مختاریم و اگر از تابعین باشد با آن مقابله می‌کنیم … .
چنانچه به تجزیه و تحلیل مذهب ابوحنیفه بپردازیم می‌بینیم که گذشته و آیندة اصولی را به شرح زیر مورد توجه قرار داده است.
نخست ـ آسان گرفتن در عبادات و معاملات ـ ابوحنیفه معتقد است که هر گاه جسم یا لباس نجس شود [2] شستن آن با هر مایع پاکی از قبیل گلاب و سرکه که بتواند نجاست را برطرف نماید جایز است و آب را تنها مایع پاک‌کننده نمی‌داند. همچنین می‌گوید: هر گاه کسی بخواهد در شب تاریکی نماز بخواند ولی با کوشش زیاد نتواند جهت قبله را درست تشخیص دهد و در غیر جهت قبله نماز بخواند، نمازش درست است. هر چند بعداً متوجه اشتباه خویش گردد. در زکات هم جایز می‌داند که به جای جنس، بهای آن پرداخته شود، و همچنین در زمینی که مسلمان آن را تصاحب نماید، لازم نیست که خراج و یک دهم را با هم از درآمد آن بپردازد، بلکه پرداخت یکی از آنها را واجب می‌شمارد، و در معاملات جایز می‌داند که ثمر درخت را قبل از رسیدن خریداری کنند.
چنین گفته‌هایی می‌رساند که بر خلاف بعضی فقها که معتقد به سختگیری هستند ابوحنیفه در احکام، خواهان سهولت و آسانی برای مردم می‌باشد.
دوم ـ جانبداری از فقرا و ضعفا ـ برای کمک به مستمندان، ابوحنیفه زکات را بر وسایل زینتی طلا و نقره واجب می‌داند، و نیز معتقد است که اگر بدهی بدهکار به اندازه داراییش باشد، زکات بر وی واجب نیست، تا کمکی باشد به حال بدهکار.
سوم ـ تصحیح تصرفات انسان به قدر امکان ـ ابوحنیفه می‌کوشد تا کسی را که شرایط تصرف صحیح را داشته باشد، وی را در کارهای خود مختار ‌نماید، مثلاً می‌گوید: کودک عاقل و اهل تمییزی که هر چند به سن رشد نرسیده باشد اگر اسلام بیاورد، مانند اسلام آوردن یک انسان کبیر قابل اعتبار است. همچنین تجارت وصی را با مال یتیم در صورتی که مصلحت یتیم ایجاب نماید، جایز می‌داند.
چهارم ـ رعایت حرمت انسان ـ ابوحنیفه این اختیار را به ولی زن بالغ و رشید نمی‌دهد که به میل خودش او را به عقد ازدواج مرد دلخواه خویش درآورد، و اگر مردی دختر بالغش را به عقد کسی درآورد، ولی دختر راضی نبود چنان ازدواجی صحیح نیست دیگر اینکه ابوحنیفه شهادت یک مرد و دو زن را در ازدواج به جای دو مرد قبول دارد، و شهادت بعضی از اهل ذمّه را علیه بعضی دیگر جایز می‌شمارد.
پنجم ـ اختیارات دولت نمایندة امام ـ ابوحنیفه از حق امام یعنی، حاکم شرعی می‌داند که به متقضای مصحلت در غنایمی که مسلمانان از سرزمین‌های فتح شده به دست می‌آورند دخل و تصرف نماید. و این حق را برای امام قایل است که به هر وسیله‌ای که ممکن باشد مجاهدین را به جنگ تشویق نماید. مثلاً برای پیروزی مسلمانان به کسی که در جنگ، کار معینی انجام ‌دهد، سهم معینی را از بیت‌المال اختصاص ‌دهد. دیگر اینکه از حق امام می‌داند که زمین موات را در اختیار کسی بگذارد که می‌خواهد آن را آباد نموده و مورد بهره‌برداری قرار دهد و ولایت بر لقیط (بچه سر راهی) و اجرای قصاص را برایش از اختیارات امام می‌داند.
چنان قواعد مناسبی است که ابوحنیفه را سزاوار لقب (امام اهل رأی) گردانیده، جای شگفتی نیست که وی بسیار اجتهاد نموده و در جایی که نصّ (کلام صریح) وجود نداشته به قیاس عمل نموده است. چنانکه می‌دانیم استادانش هم (حماد و نخعی) از فقهای سرشناس اهل رأی بوده‌اند.
ابوحنیفه در چنان فرصتی، تنها به استفاده از اهل رأی قانع نشده، بلکه در جوار آن با آراء فقهای مختلفی چون عطاء‌ بن ابی‌رباح، عکرمه  بندة آزاد شدة ا بن عباس، نافع  بنده آزاد شدة ا بن عمر، زید بن علی و امام جعفر صادق هم آشنا شده است.
مضافاً اینکه در زمان ابوحنیفه افرادی بودند که حدیث را از بر می‌کردند و تنها به ظواهر آن توجه نموده و از معانی آن سر درنمی‌آوردند، اما ابوحنیفه با داشتن زیرکی و استعداد در استنباط احکام، به غواصی در اعماق دریای معانی احادیث می‌پرداخت، بدون آنکه معارضه‌ای با نصّ داشته باشد، با برداشت صحیح از حدیث به مردم استفاده می‌رسانید … .
فقه حنفی بیش از سایر مکاتب فقهی برای عقل و ادارک آدمی ارزش قایل است. جاحظ می‌گوید: بسا انسان، پنجاه سال در فقه و تفیسر اشتغال نموده و با فقها نشسته و از آنها آموخته و تمرین کرده باز می‌بینیم درخور قضا و فتوا و صدور حکم نمی‌باشد، ولی در مدت یک سال که فقه حنفی یا مانند آن را می‌خواند و به اصول فقه آشنا می‌شود، لایق مقام قضا و حکومت یک شهرستان می‌گردد، چند روزی آموختن فقه حنفی مطابق چندین سال تعلم فقه دیگران است. [3]
نوشته: استاد فریدون سپری
————————-
پی نوشت
[1]- مقصود تابعین است.
[2]- مقصود متنّجس است یعنی جسم ذاتاً نجس نیست بلکه به علت ارتباط با نجس، متنّجس شده است.
[3]- چهار امام اهل سنت و جماعت، 23 تا 26.