فلسفه محرمات حج

27 ژوئیه
فمحرمات ؛ هرچه تو را به یاد می آورد ، هرچه دیگران را از تو جدا می کند و هرچه که نشان می دهد که تو در زندگی که ای؟ چه کاره ای ؟ و بالاخره هرچه نشانی از توست و نشانه ای از نظام زندگی تو است و نظام جامعه تو . هرچه یادگار دنیا است ، هرچه می پنداشته ای که در زندگی نمی توان ترک کرد ، هرچه انسانی نیست ، هرچه جز انسان را به یاد می آورد ، هرچه روزمرگی ها را در تو تداعی می کند ، هرچه بویی از زندگی پیش از میقاتت دارد و هرچه تو را به گذشته ی مدفونت باز می گرداند :
1- به آیینه نگاه مکن : تا چشمت به خودت نیفتد ، بگذار فراموشش کنی ، بودن خویش را از یاد ببری .
2- عطر مزن ، بوی خوش مبوی : تا دلت یاد زندگی نکند ، میل ها در تو سر بر ندارد ، بوی هوس در سرت نپیچد و لذت ها را تداعی نکند ، که این جا فضا سرشار عطر دیگری است ، رایحه ی خدا را استشمام کن ، بگذار تا بوی عشق مستی ات بخشد .
3- به هیچ کس دستور مده : برادری را زنده کن ، برابری را تمرین کن .
4- به هیچ جانوری آذار مرسان : حتی حشره ای حقیر را مکش ، میازار ، حتی به زور مران . در این نظام قیصری ، چند روزی را مسیح وار بزی .
5- گیاهی از زمین حرم مکن : مشکن ، صلح را در رابطه با طبیعت نیز تمرین کن . خوی تجاوز و تخریب را در خود بکش .
6- صید مکن : قساوت را در خود بمیران .
7- نزدیکی ممنوع است : به هوس نیز منگر ، تا عشق بر تمامی هستی ات خیمه زند .
8- همسر مگیر : {حتی} در عقد ازدواج دیگری شرکت مکن .
9- آرایش منما : تا خود را آن چنان که هستی ببینی .
10- بد زبانی هرگز : جدال ، دروغ و فخر فروشی هرگز !
11- جامه ی دوخته یا شبیه دوخته مپوش : نخی نیز بر احرامت نباشد تا راه بر هر تشخصی ، نمودی بسته شود .
12- سلاح بر مگیر : و اگر ضرورتی هست پیدا نباشد .
13- سرت را از آفتاب سایه مکن : سقف چتر ، کجاوه ، اتومبیل سرپوشیده و … ممنوع
14- روی پاهایت را به جوراب یا به کفش مپوش .
15- زینت مکن : زیور مبند
16- سر را مپوش
17- مو نزن
18- به زیر سایه مرو .
19- ناخن مگیر .
20- کرم مزن .
21- تن خود یا دیگری را خونی مکن : خونی (هم) نگیر .
22- دندان نکش .
23- سوگند مخور .
24- و تو زن ! رو مگیر .
حج آغاز شده است . حرکت به سوی کعبه در جامه ی احرام ، در حریمی از محرمات و شتابان روی به خدا ، فریاد « لبیک » « لبیک » . یعنی که خدا تو را دعوت کرده است ، ندا داده است که » بیا » . اینک تو آمده ای ، اینک پاسخش را می دهی « لبیک » .
لبیک اللهم لبیک ، ان الحمد و النعمه لک و الملک ، لا شریک لک لبیک .
بله خداوندا ، بله ، ستایش و نعمت از آن توست و سلطنت نیز ! تو را شریکی نیست ، بله . حمد ، نعمت و ملک ! باز نفی همان سه قدرت حاکم : استحمار ، استثمار و استبداد ، تثلیث حاکم بر تاریخ ! روباه ، موش و گرگ … بر سر خلق ، که همه میش اند و اغنام الله .
صدای خدا در صحرا به گوش می رسد از هر ذره ای این ندا بر می آید ، تمام فضای میان زمین و آسمان را پر کرده است و هرکسی آن را می شنود ، هرکسی آن را خطاب به خود می شنود  ، می شنود که خدا دارد او را می خواند و او از جگر فریاد می زند : « لبیک اللهم لبیک »
و تو همچون ذره ی حقیر برادره ی آهنی که به مغناطیسی قوی جذب می شود احساس می کنی که دیگر این پاهایت نیست که تو را می برد ، تو را می برند و پاهایت از پی تو کشیده می شوند ، انگار که دو دستت به دو شاهبال نیرومند بدل شده اند و تو در دسته ای از پرندگان سپید ، در فضا پرواز می کنی ، به معراج می روی ، به سوی سیمرغ می روی ، …
کعبه نزدیک می شود و نزدیک تر و هیجان پریشان می شود و پریشان تر ، صدای قلبت را به درستی می شنوی ، انگار جانوری مجروح و وحشی است که از درون ، سرش را بر دیواره ی وجودت می زند و می خواهد تو را بکشد و بگریزد ! احساس می کنی که از خودت بزرگتر می شوی ، احساس می کنی که داری لبریز می شوی ، دیگر در خودت نمی گنجی ، کفش تنگی در پای بودنت ، پیرهن تنگی بر اندام هستنت ، اشک امان نمی دهد ، گویی اندک اندک در فضایی مملو از خدا فرو می روی ، حضور او را بر روی پوستت ، بر روی قلبت ، بر روی عقلت ، در عمق فطرتت ، در برق هر سنگریزه ، بر جبین هر صخره ، در کمرگاه هر کوه ، در ابهام دور هر افق ، در عمق صحرا حس می کنی ، می بینی ، فقط او را می بینی ، فقط او را می یابی ، فقط او هست ، جز او همه موج اند ، کف اند ، دروغ اند .
» در صحرا عشق باریده است و زمین تر شده است ،
و چنان که پای مرد ، به گلزار فرو  شود ،
پای تو ، به عشق فرو می رود . » ( مالک دینار )
می روی و احساس می کنی که نیست می شوی ، از خود دور می شوی و به او نزدیک ، همه او می شود و همه او می شوی و تو دیگر هیچ ، یک یاد فراموش  که در میقات از دوش افکنده ای و سبکبار از خویش به میعاد می روی .
احساس می کنی که تو دیگر نیستی ، پاره ی شوقی و دیگر هیچ . تنها یک حرکتی ، تنها یک جهتی ، پیش می روی و حق نداری که گامی پس روی ، رو به او داری ، در او محو می شوی ، هم چون پاره ابری در صحرا که آفتاب می مکدت .
قلب هستی می تپد و فضا از خدا لبریز شده است ، از خدا لبریز شده ای ،
» در صحرا عشق باریده است و زمین تر شده است ،
و چنان که پای مرد ، به گلزار فرو  شود ،
پای تو ، به عشق فرو می رود . «
به حومه مکه می رسی ، شهر نزدیک است . این جا به علامتی می رسی ، نشانه ی آن که این جا حد « منطقه ی حرم » است . مکه منطقه ی حرم است . در این منطقه جنگ و تجاوز حرام است . هرکه از دشمن بگریزد و خود را به « حرم » برساند ، از تعقیب مصون است . در این منطقه شکار ، قتل حیوان و حتی کندن گیاه از زمین حرام است . پس از حمله ی پیامبر به مکه برای آزاد کردن کعبه از بت پرستی ، شخص پیامبر به دست خود این منطقه را نشانه گذاری مجدد کرد و سنت قدیم را در حفظ حرم و حرام بودن جنگ و قتل در این منطقه تحکیم نمود .
از این مرز می گذری ، وارد منطقه حرمی . ناگهان فریادهای شورانگیز لبیک … که به اوج رسیده بود  قطع می شود .
سکوت !
یعنی که : » رسیدی » !
آن که تو را می خواند این جا است . به خانه ی او رسیده ای ، ساکت !
سکوتی در حضور ، در حرم ، حرم خدا !
می روی و  شوق کعبه بیداد می کند .
اینک شهر  ،
کاسه ی بزرگی و دیوارهای پیرامونش همه کوه و هر خیابانش ، کوچه اش ، پس کوچه اش ، دره ای ، شکاف کوهی ، بازه ای ، که از همه سو به کف این آشیانه ی بزرگ  کوهستانی سرازیر می شوند ، این جا مسجد الحرام است ، وسطش کعبه !
از پیچ و خم کوهستانی شهر می گذری و قدم به قدم به کعبه نزدیک می شوی ، سرازیر می شوی و جمع یک رنگ بی نام و بی نشان هم چون سیلی در بستر دره ای ، خیابانی به سوی گودی دره ، مسجد الحرام ، جاری است و تو قطره ای !
قدم به قدم فرود می آیی و عظمت قدم به قدم نزدیک تر می شود . به گفته ی یک « هم آهنگ » هوشیار خوب احساسم ؛ همیشه عادت کرده ایم در فراز ، در صعود ، در حرکت به سوی بالایی ، بلندی به عظمت برسیم به ویژه وقتی عظمت ، خدایی است . وقتی سخن از ملکوت الهی است و این جا بر عکس ، هرچه پایین تر می روی ، هرچه از بلندی فروتر می آیی به خدا نزدیک تر می شوی .
یعنی که در فروتنی و خشوع است که به شکوه و جلال می رسی ؟ یعنی این که از بندگی به بلندی ؟ یعنی  که خدا را در آسمان ها ، در ماوراء مجوی ، در همین خاک ، در همین زمین پست ، در عمق مادیت سنگ سخت می توانی او را بیابی ، ببینی ، باید راه را درست بیابی ، باید درست دیدن (را) بیاموزی . و شاید نیز رمزی از سرنوشت آدمی ، فرورفتن در خاک و سربرآوردن در برابر خدا !
کعبه نزدیک است ،
سکـــوت ، انـــدیشه ، عــشـق
هر قدم شیفته تر ، هر نفس هراسان تر وزن حضور او لحظه به لحظه سنگین تر ، جرات نمی کنی که پلک بزنی ، نفس در سینه ات بالا نمی آید ، بر مرکبت ، بر صندلی اتومبیلت میخ کوبی . با حالتی سراپا سکوت ، حیرت ، شوق و اندکی به پیش متمایل . همه تن چشم و تو تنها نگاهی ، دوخته رو به رویت ، مقابلت ، قبله !
چقدر تحمل دیدار سنگین است ، دیدار این همه عظمت دشوار است ، شانه های نازک احساست ، پرده های کم جرات قلبت چگونه می توانند تاب آورند ؟
کعبه این قبله ی وجود ، ایمان ، عشق و نماز شبانه روز ما ، عمرها به سوی او هر صبح ، ظهر ، عصر ، مغرب و شام نماز می بریم و به سوی او می میریم و رو به او دفن می شویم ، مرگمان و حیاتمان رو به اوست . خانه مان و گورمان روبه اوست و اکنون در چند گامی او ! لحظه ای دیگر در برابر او ، در پیشگاه نگاه من .
برگرفته از کتاب « حج »
نوشته دکتر علی شریعتی .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: