عید غدیر “قم”، از توهم تا تحریف

24 ژوئیه
غدیر خم یکی از مهم ترین و اساسی ترین مسائل اختلافی مابین شیعه و سنی است و این اختلافات زمانی پر رونق تر شد که مدعیان تشیع با ساختن عیدی به نام عید غدیر خم (قم) آن را علم کرده و تمایلات نفسانی و فرقه ای خود را در قالب آن نمایان کرده و مابین صف واحده ی مسلمین تفرقه ایجاد کردند . عید غدیر «قم» نامی است که ما بر این عید (یا بدعت) قرار داده ایم و به نظر نام پر مسمایی نیز می آید. در این مقاله سعی ما بر آن است تا با تحلیلی واقع بینانه به اصل و ماجرای غدیر خم بپردازیم و پس از آن به اصل حدیث و یافتن معنای واقعی کلمه ی مولی از قرآن و حدیث می پردازیم و در خاتمه به شبهات زیر که توسط شیعیان مطرح می شود پاسخ دهیم :
۱-معنى حقيقى «مَوْلى‏»، همان «أولى به تصرّف» است و المنجد تا چهارده معنى مجازى براى آن ذكر كرده و در قرآن به معانى مختلف به كار رفته است، و به قرينه اقرارى كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم از حاضران گرفت – «ألستم تعلمون أنى أولى بالمؤمنين من أنفسهم» – در جمله «من كنت مولاه فهذا على مولاه»، واژه «مَوْلى‏» به معنى «سرپرست و خليفه و امام» مى‏باشد
۲-چگونه بايد بر اهل سنت ثابت شود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم على را به سمت جانشينى خود منصوب فرموده؟ آيا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به على نفرمود: «أنت أخى و وصيى و خليفتى»؟ و علماى اهل‏سنّت اين جمله را نقل نكرده‏اند؟
۳- آيا عقلانى است بپذيريم پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در صحرايى بى‏آب و علف، اصحاب را جمع كرد تنها براى اينكه بگويد: رفيق من با على رفيق است!
۴-پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، مسأله جانشينى على را زمانى فرمود كه مسلمانان مدينه – آنها كه در خلافت، طمع داشتند – حضور داشته باشند!
۵- اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همه در غدير خم فهميدند كه منظور پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از آن سخنان اعلان جانشينى على بوده است – و تبريك عمر به على، دليل اين موضوع است – منتهى نفع دنياشان نگذاشت از امر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) تبعيّت كنند. معدودى مانند سلمان و أبوذر و مقداد و عمّار، به امر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) عمل كرده تا مدّتى زير بار بيعت با أبوبكر نرفتند.
شیعیان ادّعا مى‏كنند كه پس از پايان مراسم حجةالوداع، در مسير بازگشت، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از جانب خدا مأمور گرديد كه علي (رضي الله عنه) را به امامت و جانشينى پس از خود، به مردم معرّفى كند؛ لذا در محلّى به نام «غديرخم» از شترش پايين آمد و مردم را گرد آورد و اين جمله را در حقّ علي (رضي الله عنه) به عنوان جانشين خود فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه! اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه!».. برخى عبارت مشكوكِ «وانصر من[1]  نصره و اخذل من خذله؛ پروردگارا! يارى كن كسى را كه على را يارى كند و خوار كن كسى را كه خوارش نمايد» را اضافه مى‏كنند و پس از اين معرّفى، خداوند آيه «اليوم أكملت لكم دينكم…» را نازل فرمود و با انتصاب علي (رضي الله عنه) به اين مقام، دين اسلام تكميل شد و…!!
در اينكه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين جمله‏اى در حقّ علي (رضي الله عنه) فرموده، هيچ شكّى نيست.. امّا بايد ديد كه چرا اين جمله را در آن محل فرمود؟ و در واقع بايستى به روايات و تواريخ معتبر و متواتر مراجعه كرد تا ديد كه چه مسأله‏اى پيش آمده بود كه باعث گرديد، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين بگويد.. و چرا لفظ ولايت (وال و والاه) را در برابر عداوت (عاد و عاداه) قرار داد؟.. زمانى كه در شأن حديث توجّه مى‏كنيم، مى‏بينيم كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) تنها محبّت و دوستى و حمايت خود را نسبت به علي (رضي الله عنه) خواسته است.. شرايطى پيش آمده بود كه باعث گرديد پیامبر (صلی الله علیه و سلم) طى جملاتى، تكريم و حمايت و جانبدارى خويش را نسبت به علي (رضي الله عنه) به مردم نشان دهد و از آنان خواست كه دوستى خود را با علي (رضي الله عنه) حفظ كنند؛ هرچند كه مسلمانان اين را مى‏دانستند كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) علي (رضي الله عنه) را دوست دارد و همواره ياور اوست، لكن سخنى كه در حقّ على فرمود، به خاطر حادثه‏اى بود كه رخ داده بود كه ممكن بود شكاف و تفرقه در بين مسلمانان به وجود آيد و لذا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) لازم دانست به وسيله سخنانى، حمايت و جانبدارى و ياورى خود را نسبت به علي (رضي الله عنه) اعلام كند تا بين مردم تفرقه ايجاد نشود و منافقين – همچون هميشه – سوء استفاده نكنند..
تمام تواريخ آورده‏اند و شيعه و سنّى – چنانكه خواهيم آورد – بر اين امر اتّفاق دارند كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) قبل از حجّةالوداع، گروههايى اعزامى از اصحاب برگزيده خود را به جاهاى مختلف مى‏فرستاد كه در تواريخ به عنوان «سريه»ها ياد شده‏اند؛ چنانچه معاذبن‏جبل و أبوموسى أشعرى‏(رضي الله عنه) را به يمن فرستاد تا آنها را به اسلام دعوت كنند.[2]
پس از آنان، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) خالدبن وليد(رضي الله عنه) را نيز كه مجاهدى توانا بود، به آنجا – البته به ولايتى ديگر در يمن – روانه ساخت و به او فرمان داد: «آنها را به اسلام دعوت كن و[3] جز در صورت امتناعشان از پذيرش اين دعوت و نيز از پذيرش پيمان صلح، با آنها وارد جنگ نشو!».. خالد پس از رسيدن به يمن – همانگونه كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) فرموده بود – با مردم به جنگ نپرداخت؛ زيرا با موقعيّتى روبه‏رو نشد كه لازم به جنگ باشد و مردم اسلام آوردند و غنايمى را به دست خالد(رضي الله عنه) سپردند كه خالد به پيامبر نوشت تا كسى را براى جداكردن خمس غنايم بفرستد.. پیامبر (صلی الله علیه و سلم) هم علي (رضي الله عنه) را به اين منطقه اعزام نمود تا -آنگونه كه از روايات گوناگون برمى‏آيد – اين غنايم را تخميس و تقسيم كند؛ يعنى[4] سهم پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و نزديكانش همراه با سهم يتيمان و بينوايان و… را جدا سازد و از خالد(رضي الله عنه) بگيرد..
حقيقتى كه وجود دارد و خصوصاً مسائل مختلفى كه در زندگى علي (رضي الله عنه) پيش آمده، حاكى از اين است كه علي (رضي الله عنه) در برخى از قبايل آن روز، چندان محبوبيّتى نداشته است؛ به ويژه در ميان افراد وابسته به خاندانها و گروههايى كه در بدر و احد و خندق و حنين، عليه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) جنگيده بودند و طعم تلخ شمشير علي (رضي الله عنه) را – كه همچون شمشير عمويش حمزه‏ (رضي الله عنه) بود – چشيده و بسيارى از نزديكان و بزرگان خويش را توسّط آنها از دست داده بودند.. و پس از آن كه توانسته بودند حمزه را در احد به شهادت برسانند، اين كينه‏ها – تماماً – متوجّه علي (رضي الله عنه) گشته بود!
به هر حال زمانى كه علي (رضي الله عنه) خمس غنايم را جدا كرد، گروهى و از جمله «أبوبريدة» نارضايتى خود را در تقسيم آن اعلام كردند كه چرا علي (رضي الله عنه) آن كنيزك زيبا را – كه در ميان اسيران بود – جزو خمس قرار داده، و براى خود و خانواده‏اش برداشته است!.. زمانى كه بقيّه غنايم و اموال زكات را با خود – و سپاهى كه همراه او آمده بودند – به طرف مكّه برمى‏گرداند تا به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) برساند و او نيز در ميان مسلمانان تقسيم كند، در بين راه، گروهى از همراهانش – طبق روايت بيهقى، از جمله أبوسعيد خدرى‏(رضي الله عنه) – از او خواستند تا قدرى شتران خود را استراحت دهند و بر شترانى كه به عنوان غنايم و اموال زكات گرفته شده – و هنوز تقسيم نشده بودند – سوار شوند.. امّا علي (رضي الله عنه) از پذيرش اين خواسته، قاطعانه خوددارى كرد و فرمود: «در اين شتران سهمى همانند سهم ديگر مسلمانان است».[5]
آنان قصد استفاده از غنايم و زكات تقسيم‏نشده‏اى داشتند كه معلوم نبود سهم آنان مى‏شود يا كسى ديگر؟.. علّت خوددارى علي (رضي الله عنه) از اين خواسته، همين بود..
در همين بين بود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) براى انجام و تعليم مراسم حج، آماده مى‏شد و لذا نامه‏هايى به رؤساى قبايل و بلادى كه اسلام آورده بودند، فرستاد و از آنان خواست تا براى انجام حج در مكّه حاضر شوند و مراسم حج اسلامى را – مستقيماً – از او بياموزند؛ از جمله نامه‏اى به علي (رضي الله عنه) نوشت كه در اين هنگام در راه بازگشت به مدينه بود و لذا همين كه نامه را دريافت داشت، با خود انديشيد كه اگر بخواهد اموال زكات و بيت‏المال را – كه بيشتر عبارت بود از شتر و گاو و گوسفند – با خود حمل كند، نمى‏تواند موقع مقرّر به مكّه برسد و ناچار شد كسى را به عنوان جانشين خود بر همراهانش بگمارد و خود زودتر از لشگريان و همراهان خود حركت كرد.. تواريخ آورده‏اند كه علي (رضي الله عنه) بريده أسلمى‏(رضي الله عنه) را بر آنها گماشت و اموال را تحت مراقبت او واگذار نمود و خود با سرعت بيشتر روانه مكّه شد. [6]
همراهان علي (رضي الله عنه) فرصت را غنيمت شمردند و قبل از رسيدن به مكّه از بريده(رضي الله عنه) خواستند تا آنچه را كه علي (رضي الله عنه) برايشان برآورده نساخته بود، برآورده سازد و اجازه دهد از شتران بيت‏المال استفاده كنند.. او نيز اين كار را انجام داد و علاوه بر آن، به هر كدام از آنها يك دست لباس فاخر – حلّه‏هاى يمانى – از غنايم تقسيم‏نشده بخشيد و پوشاند.. زمانى كه اين افراد به مكّه رسيدند، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) علي (رضي الله عنه) را به سراغشان فرستاد و همين كه علي (رضي الله عنه) به ميانشان برگشت، ديد كه از شتران و لباسهاى غنيمتى استفاده كرده‏اند، پس خشمگين شد و همانگونه كه عادتش بود، به خاطر استفاده و تصرّف در اموال بيت‏المال، بريده(رضي الله عنه) و سايرين را – با قاطعيّت تمام – مورد عتاب و مؤاخذه قرار داد و طبق مضمون برخى روايات، آنان را مورد ضرب و شتم قرار داد!‏[7] اين رفتار علي (رضي الله عنه) -كه كاملاً صحيح بود – بر آنها سخت گران آمد و باعث دلگيرشدن اين گروه و از جمله بريده‏ گرديد و از خشونت و سختگيرى علي (رضي الله عنه) شروع به گلايه و كينه‏توزى نموده و نزد پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از علي (رضي الله عنه) شكايت كردند![8]
اين سه برخورد بجا و قاطعانه علي (رضي الله عنه) با همراهانش – يعنى جريان كنيزك، و سختگيرى او در جلوگيرى از استفاده مركبهاى زكات، و اقدام او در بازپس‏گيرى لباسهايى كه در غيابش توزيع شده بودند – باعث كينه و دشمنى آنها با علي (رضي الله عنه) گرديد و گلايه و شكايتهاى خود را دهان به دهان منتقل كردند و افراد زيادى را در انتقاد و اعتراض به علي (رضي الله عنه) با خود شريك ساختند!
اين اعتراضات از طرف شاكيان، زمانى كه حتّى مراسم حج را به پا مى‏داشتند، پايان نيافت، و بلكه زيادتر شد و نزد پیامبر (صلی الله علیه و سلم) رفتند و درباره علي (رضي الله عنه) سخنان فراوانى گفتند؛ چنانكه شيخ مفيد در كتابش مى‏گويد:
«فلمّا دخلوا مكة كثرت شكاياهم من أميرالمؤمنين و أمر رسول الله (صلی الله علیه و سلم) مناديا فنادى فى الناس: إرفعوا ألسنتكم عن على‏بن أبى‏طالب فهو خشن فى ذات اللّه عز و جل غير مداهن فى دينه».[9]
«همين كه (همراهان على) داخل مكّه شدند، شكاياتشان درباره اميرالمؤمنين بالا گرفت و زيادتر شد. پس پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ندادهنده‏اى را فرمان داد تا بين مردم بانگ زند كه زبانهايتان را از على كوتاه كنيد؛ زيرا او در كار خدا سختگير است و در دين او، هرگز مداهنه و سستى نمى‏كند»..
شيخ مفيد و أبوالفتوح رازى آورده‏اند كه: بريده و ساير شاكيان تا مى‏توانستند قبل از ملاقات رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) از بدگويى نسبت به علي (رضي الله عنه) نزد مردم دريغ نكردند، و بر بسيارى از مردمى كه هنوز علي (رضي الله عنه) را – به درستى – نمى‏شناختند، تأثير بد گذاشتند.
بدين ترتيب، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) با چنين افرادى كه موج كينه و دشمنى با علي (رضي الله عنه) را در ميان خود داشت و به ديگران نيز منتقل مى‏ساخت و خصوصاً بازيچه‏اى براى منافقان و نهايتاً تفرقه مسلمانان مى‏شد، از مكّه خارج شد و به طرف مدينه حركت كرد، پس در فرصت مناسبى – قبل از آن كه مسلمانان كه از گوشه و كنار جزيره العرب براى اداى فريضه حج آمده بودند و اكنون در مسير بازگشت بودند، متفرّق شوند و هركس به سرزمين خويش برگردد و پيش از آن كه امواج اين بگومگوها نسبت به علي (رضي الله عنه) به جاهاى ديگر -خصوصاً مدينه – نيز منتقل شود، هنگام نماز ظهر در غدير خم – محلّى در نزديكى جحفه – سخنانى را ايراد فرمود و با جملاتى از علي (رضي الله عنه) جانبدارى كرد و قضيّه را همانجا فيصله بخشيد..
إبن‏كثير نيز در تاريخ خود مى‏گويد: «همين كه بگومگوها درباره علي (رضي الله عنه) به سبب جلوگيرى‏اش از به‏كارگرفتن شتران زكات و بازپس‏گرفتن جامه‏هاى غنيمتى كه جانشين او به آنان داده بود، زياد شد – در حالى كه علي (رضي الله عنه) كاملاً معذور و برحق بود – امّا به هر ترتيب، در بين حجاج پخش گرديد، و لذا زمانى كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) از حجّش فارغ گشت و در راه بازگشت به مدينه بود، در غدير خم در ميان مردم، خطبه‏اى خواند و ساحت علي (رضي الله عنه) را از آنچه مى‏گفتند، پيراسته دانست و منزلت او را بالا برد و ديگران را به فضلش متوجّه ساخت تا آنچه را نسبت به او در دلهاى بسيارى از مردم جاى گرفته بود، از ميان ببرد».[10]  و چنين ادامه مى‏دهد: «پس رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) در روز يكشنبه هيجدهم ماه ذى‏الحجة آن سال (يعنى سال دهم) در غدير خم در زير درختى كه در آنجا قرار داشت، خطبه‏اى والا ايراد كرد و در آن از امور مختلفى سخن به ميان آورد و از فضل و امانتدارى و عدالت علي (رضي الله عنه) و نزديكى‏اش به او، چندان سخن گفت كه آنچه را كه در دلهاى بسيارى از مردم نسبت به او وجود داشت، از ميان برد».[11]
علّامه امينى از «بريدة» چنين روايت كرده است:
«عن بريدة، قال: غزوت مع علي (رضي الله عنه) اليمن، فرأيت منه جفوة فلما قدمت على رسول الله (صلی الله علیه و سلم) ذكرت عليا فتنقصته، فرأيت وجه رسول الله (صلی الله علیه و سلم) يتغير، فقال: يا بريدة! ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قلت: بلى يا رسول اللّه! قال: من كنت مولاه فهذا على مولاه».[12]
«با علي (رضي الله عنه) رهسپار يمن شدم و در اين سفر از او خشونتى ديدم و چون نزد رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) آمدم، على را به بدى ياد كردم و از او انتقاد نمودم، ديدم كه چهره پیامبر (صلی الله علیه و سلم) متغير شد و فرمود: اى بريدة! آيا به مؤمنين از خودشان سزاوارتر نيستم؟ عرض كردم: آرى اى رسول خدا! فرمود: هر كس من مولاى اويم، على نيز مولاى اوست»..
بنابراين، روايت غدير نيز – برخلاف ادّعاى تيجانى و شيعيان – هيچگونه دلالتى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ندارد و تنها براى رفع اتّهامات و شكاياتى كه عليه علي (رضي الله عنه) بالا گرفته بود، بيان شده است..
پاسخ به شبهات شیعیان در این زمینه :
شبهه : معنى حقيقى «مَوْلى‏»، همان «أولى به تصرّف» است و المنجد تا چهارده معنى مجازى براى آن ذكر كرده و در قرآن به معانى مختلف به كار رفته است، و به قرينه اقرارى كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم از حاضران گرفت – «ألستم تعلمون أنى أولى بالمؤمنين من أنفسهم» – در جمله «من كنت مولاه فهذا على مولاه»، واژه «مَوْلى‏» به معنى «سرپرست و خليفه و امام» مى‏باشد
پاسخ : اوّلاً بيان معجزنشان پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در اين مورد چنان است كه هيچ ابهامى را باقى نمى‏گذارد و تنها غبار تعصّب و علايق و دلبستگيهاى كوركننده به عقايد ناموجّه موروثى و تلقينى است كه مانع درخشش فصاحت و دقّت بيان رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) شده است!!
واژه «مَوْلى‏» كه در سخن پیامبر (صلی الله علیه و سلم) استعمال شده، داراى معانى مختلف و متعدّدى است كه جز با وجود يك قرينه – در قبل يا بعدش – معنايش آشكار نمى‏شود.. مثلاً علّامه امينى در كتابش، معانى زير را براى «مَوْلى‏» ذكر كرده است:
1- پروردگار 2- عمو 3- پسرعمو 4- پسر 5- پسرخواهر 6- شوهر خواهر مرد 7- وارث 8- آزادكننده 9- آزادشده 10- بنده و غلام 11- مالك 12- تابع و پيرو 13- نعمت داده‏شده 14- نعمت‏دهنده 15- هم‏پيمان 16- شريك 17- صاحب و همراه و هم‏نشين 18- همسايه 19- مهمان 20- داماد 21- خويشاوند 22- فقيد 23- كسى كه به چيزى سزاوارتر از ديگران است 24- سرور (نه به معناى مالك و آزادكننده) 25- دوستدار 26- يار و ياور و پشتيبان 27- تصرّف‏كننده در كار 28- عهده‏دار كار. و با تمام كوششى كه كرده موفّق [13]نشده معناى خليفه و حاكم و امير و أولى‏الأمر و… را از آن استخراج نمايد و اعتراف كرده كه لفظ «مَوْلى‏»، مشترك لفظى و حدّاكثر به معناى «أولى بالشى‏ء» – معناى بيست و سوم – است! بدين ترتيب، معناى «مَوْلى‏» را بدون قرينه نمى‏توان دريافت.. و از اين معانى -حتّى بدون در نظرگرفتن مقدّمات حادثه و موجبات ايراد خطبه و موقعيّت اظهار آن – با توجّه به قرينه آن در جمله بعدى كه مى‏فرمايد: «اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه؛ خدايا! دوست دار كسى را كه او را دوست بدارد و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن بدارد!»، ثابت مى‏كند كه مراد از آن، محبّت و دوستى و نصرت و پشتيبانى و عدم دشمنى نسبت به اوست..
در قرآن كريم نيز در اكثر موارد، «مَوْلى‏» به معناى دوست و ياور و ناصر و پشتيبان آمده، به حدّى كه مى‏توان گفت: حقيقى‏ترين و ظاهرترين معناى «مَوْلى‏» – و «مَوَالِى» جمع آن – «دوست و ياور» است و معانى ديگر در مراتب بعدى قرار مى‏گيرند؛ چنانچه مى‏بينيم:
«  أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ»«بقره 286 » (تو يار و ياور مايى، پس ما را بر گروه كافران يارى فرما!)..
«‏ بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ ‏ »« آل عمران: ١٥٠  »« بلكه خداوند ياور شماست و او بهترين ياوران و مددكاران است »
« ‏‏‏ ‏ يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلًى عَن مَّوْلًى شَيْئاً وَلَا هُمْ يُنصَرُونَ ‏ »«دخان 41 »« روزى كه هيچ دوست و ياورى، دوست و ياور خويش را بى‏نياز نمى‏گرداند و از عذاب نمى‏رهاند و آنان (از طرف هيچ ياورى) يارى نمى‏شوند »
« وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ ‏ »«حج78 »« به خدا متوسّل شويد كه او دوستدار و ياور شماست و چه دوستدار و چه ياور نيكويى است »
« فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ »«احزاب5 »« پس اگر پدرانشان را نشناختيد، در اين صورت برادران دينى و دوستان و ياورانتان هستند »
« وَإِن تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ »«تحریم 4 »« و اگر بر عليه او همدست شويد، (بدانيد كه) همانا خداوند و همچنين جبرئيل و مؤمنان خوب و شايسته ياور او هستند و پس از آن، ملائكه نيز ياور و پشتيبان او هستند »
« ‏ يَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَى وَلَبِئْسَ الْعَشِيرُ ‏ »«حج13 »« كسى را به فرياد مى‏خواند كه زيانش از سودش نزديكتر (و بيشتر) است، چه بد ياور و چه بد معاشرى است »
شيخ طوسى در تفسير خود، درباره مفهوم «مَوْلى‏» در اين آيه مى‏گويد: «پس مولى همان ياورى است كه ديگران را يارى مى‏دهد».[14]
چنانچه در آيات فوق مى‏بينيم، «مَوْلى‏» مترادف «ناصر» و «ظهير» به معنى ياور و پشتيبان قرار گرفته است.. آيات زير نيز، مؤيّد همين معنى است:
« قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا »«توبه51 »« بگو: جز آنچه خداوند بر ما مقرّر داشته، مصيبتى به ما نمى‏رسد. او يار و ياور ماست »
« ‏ ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ ‏ »«محمد 11 »« اين بدان سبب است كه خداوند ياور مؤمنان است، و كافران هيچ يار و ياورى ندارند »
كاملاً پيداست كه در اين دو آيه نيز نمى‏توان «مَوْلى‏» را به معناى «أولى به تصرّف» و سرپرستى و عهده‏دارى امور گرفت؛ زيرا يقيناً خداوند علاوه بر مؤمنان، بر كافران نيز سرپرستى داشته و عهده‏دار تمام امور زندگى و مرگشان است، امّا قطعاً دوستدار و ياور كافران نيست، و گذشته از اين، كافران هميشه سرپرستان و ائمه كفر و ضلالت داشته‏اند![15]
در قرآن، اين لفظ درباره خداوند به معناى «ربّ؛ پروردگار» نيز به كار رفته است و مى‏دانيم كه «ربّ»، مالك و سرور و منعِم و سرپرست و أولى به تصرّف و… هم مى‏باشد؛ زيرا اين معانى – تماماً – از شؤون ربوبيّت است و براى غير خدا منتفى است؛ چنانچه مى‏فرمايد:
« وَرُدُّواْ إِلَى اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ »« یونس 30»« به سوى خداوند كه پروردگار راستينشان است، بازگردانده شدند »
و جمله بعدى آن – در دو آيه بعد – اين معنا را براى «مَوْلى‏» در آيه قبل ثابت مى‏كند:
« فَذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمُ »«یونس 32 »« پس آن است خداوندى كه پروردگار شماست »
در دو آيه قرآن نيز «مَوْلى‏» به معناى «وارث» استعمال شده است:
« وَلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ »«نساء 33 »« براى همه، از آنچه كه پدر و مادر و خويشاوندان واگذارند، وارثانى قرار داديم »
« وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِن وَرَائِي »« مریم 5»« من پس از خودم، از وارثانم بيمناكم »
در يكى از آيات قرآن، «مَوْلى‏» به معناى «سيّد و سرور و مالك» در برابر «عبد و برده» آمده است:
« وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَّجُلَيْنِ أَحَدُهُمَا أَبْكَمُ لاَ يَقْدِرُ عَلَىَ شَيْءٍ وَهُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلاهُ »«نحل 76 »« يكى از آن دو برده، گُنگ است و بر هيچ كارى توانا نيست و او سربارِ آقا و سرور خويش است »
در يكى از آيات، قرآن لفظ «مَوْلى‏» به نحوى آمده كه برخى از مفسّران آن را به معناى «أَوْلى‏» گرفته، يا اين كه آن را برايش مُحتمل دانسته‏اند.. مى‏فرمايد:
« مَأْوَاكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلَاكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ »«حدید15 »« پناهگاهتان آتش است و آن مولاى شماست و چه بد بازگشتگاهى است »
البته براى اثبات اين احتمال و ردّ احتمالات ديگر، مؤيّدى از قرآن كريم نداريم، در حالى كه مى‏توان از برخى معانى ديگر از تأييدات قرآنى، برايش به كار برد و هيچ موجبى براى انصراف از آنها نيز به نظر نمى‏رسد؛ از جمله اگر در اين آيه «مَوْلى‏» را به معناى «صاحب و همراه و همنشين» بگيريم، مصاحبت و همنشينى با آتش، معادل معنوى اصطلاح «أصحاب النار؛ همراهان و همنشينان آتش» است كه در قرآن بسيار به كار رفته، خصوصاً كه سياق آيات نيز مؤيّد اين معناست؛ زيرا در آيه قبل، منافقين به مؤمنين مى‏گويند: «ألم نكن معكم؛ آيا ما همراه و با شما نبوديم؟»[16] و در جوابشان گفته‏ مى‏شود: «امروز آتش، همراه و همنشين شماست!»..
حتّى اگر «مَوْلى‏» را در اينجا به معناى «أَوْلى‏» فرض كنيم، بايد معلوم شود كه وجه اولويّت آن در چيست؟ طبعاً در اينجا با توجّه به سؤال منافقين در آيه قبل و لفظ «مأوا؛ پناهگاه» و «المصير؛ بازگشتگاه» در آيه مورد نظر، واضح مى‏شود كه وجه اولويّت آتش در مصاحبت و مجالست است. در نتيجه، معناى آيه چنين مى‏شود: «آتش از هر چيز به همراهى و همنشينى با شما شايسته‏تر است»..
بنابراين، اگر شیعیان «مَوْلى‏» را در حديث، به معناى «أَوْلى‏» مى‏گيرند، چه دليل لغوى در دست دارند كه مى‏گويند منظور از آن فقط «أولى به تصرّف» است؟! چون ممكن است مراد از آن «أولى و سزاوارتر به محبّت و بزرگداشت و ياورى و…» باشد.. چه چيز موجب مى‏شود كه لفظ «مَوْلى‏» را تنها «أولى به تصرّف» مى‏دانند؟ در اين صورت، درباره اين آيه چه مى‏گويند كه مى‏فرمايد:
« إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُواْ »«آل عمران 68 »« همانا سزاوارترين مردم نسبت به ابراهيم، پيروانش و اين پيامبر و مؤمنان هستند »
واضح است كه پيروان ابراهيم‏ (عليه السلام) نسبت به او «أولى به تصرّف» نبوده‏اند! در حديث غدير نيز، اگر «مَوْلى‏» را به معناى «أَوْلى‏» بگيريم، بايستى وجه اولويّت را تعيين كنيم و طبعاً با توجّه به ادامه كلام پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كه فرمود: «اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه» روشن مى‏شود كه دوستى و نصرت و يارى علي (رضي الله عنه) و عدم دشمنى و خصومت با او، وجه اولويّت او نسبت به ساير مؤمنين است كه اين معنى با قرائن خارجى، يعنى ماجراى بريده(رضي الله عنه) و ساير همراهان علي (رضي الله عنه) كه كدورت و رنجش نابجايى كه بين آنها و علي (رضي الله عنه) پديد آمده بود، مناسبت تامّ و كامل دارد.
ثانياً امّا در مورد صدر كلام پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كه به عنوان مقدّمه، سخنان خود را با جمله «ألست أولى بكم من أنفسكم؟؛ آيا از خودتان به شما سزاوارتر نيستم؟» آغاز فرموده، نمى‏توان آن را قرينه «مَوْلى‏» قرار داد؛ زيرا اين جمله براى مهيّاكردن و نفوذ امر در آغاز سخن آمده و هيچ كس، علي (رضي الله عنه) را «أولى به تصرّف» بر جان و مال خود، در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و سلم) يا بعد از رحلتش نداست! در واقع پیامبر (صلی الله علیه و سلم) با يادآورى مقام اولويّت خويش نسبت به مؤمنان، قصد تأكيد بر مطلوب و خواسته خويش داشته و مقصودش اين بوده كه اگر مرا أولى و سزاوارتر به خود و مُطاع خويشتن مى‏دانيد، براى اطاعت از من، با على راه دشمنى و مخالفت نپوييد و از بدگويى نسبت به او دست برداريد و دوستدار و ياور او باشيد و از حمايتش دريغ نكنيد!
اگر در جمله آغازين حديث، خوب توجّه كنيد، «مَوْلى‏» را به معناى «أَوْلى‏» نمى‏گيريد؛ زيرا اگر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين مقصودى داشت، پس از مقدّمه مى‏فرمود: «من كنت أولى بنفسه فهذا على أولى به»؛ زيرا به اين ترتيب مفهوم مورد نظر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به همان وضوح و شدّت مقدّمه مطرح و طلب مى‏شد، در حالى كه استعمال لفظ «أَوْلى‏» در مقدّمه كلام و عدم استعمال آن در جمله اصلى، يعنى «من كنت مولاه…» – كه اصولاً مقدّمه به قصد تأييد و تأكيد آن اداء مى‏شود – موجّه نيست كه در اين صورت از وضوح مطلوب كاسته خواهد شد و مؤكَّد از مؤكِّد، و ذى‏المقدّمه از مقدّمه به صورتى ضعيف‏تر مطرح مى‏شود و مقصود و جمله اصلى، از وضوح و شدّت كمترى برخودار خواهد بود، و حاشا كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين كند!
كلام آغازين پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، اشاره به اين آيه است كه مى‏فرمايد:
« النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ »«احزاب 6 »« پيامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسرانش مادران ايشانند »
و اين حاكى از اين است كه سبب اولويّت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بر مؤمنان، تنها «نبوّت» اوست و طبعاً از عدم نبوّت، عدم اولويّت لازم مى‏آيد.. اگر به آيه دقّت كنيم، مى‏بينيم كه نفرموده: «محمد أولى بالمؤمنين من أنفسهم!»، بلكه به جاى نام پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، صفت و مقام نبوّت ذكر گرديده و از او، به عنوان «النبى» ياد شده است. بنابراين، كسى كه واجد مقام خاصّ «پيامبر» نيست، نمى‏تواند همچون او، واجد اولويّت بر مؤمنان باشد.. «ال» در كلمه «النبى» كه در آيه آمده، «الف و لام عهد» است؛ زيرا در ادامه آيه كه مى‏فرمايد: «و أزواجه أمهاتهم؛ و همسرانش مادران ايشانند»، ضمير «ه» به خود پیامبر (صلی الله علیه و سلم) برمى‏گردد و مثبِت اين معنى است كه منظور از «النبى» تنها شخص پیامبر (صلی الله علیه و سلم) اسلام است و بس؛ نه كسى ديگر، و پیامبر (صلی الله علیه و سلم) هم به سبب نبوّت خاصّه‏اش «اولويّت» يافته و علي (رضي الله عنه) و هيچ يك از فرزندانش داراى آن نبوّت نبوده و در نتيجه، از آن اولويّت نسبت به مؤمنان برخوردار نبوده و نخواهند بود!..
ثالثاً اگر بخواهند – به دليل علايق فرقه‏اى خويش – از معانى لغوى لفظ عدول كنند و از طريق واژه «مَوْلى‏»، مقام خاصّى براى علي (رضي الله عنه) قائل شوند، همانطور كه مى‏دانيد آشكارترين و نزديكترين شأن از شؤون پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به ذهن، مقام نبوّت و رسالت اوست. در اين صورت براى اينكه علي (رضي الله عنه)، پيامبر و رسول پنداشته نشود، بايستى – همچون «روايت منزلت»[17] – قيدى در جمله وجود مى‏داشت كه ذهن را از اين معنى منصرف كرده و به مقام مورد نظر متوجّه سازد!
علاوه بر اين، هيچ يك از علماى شيعه – على‏رغم كوشش بسيار – نتوانسته‏اند براى «مَوْلى‏» معناى «خليفه»، «امام»، «حاكم»، «امير»، «والى» و… بتراشند! حال – فرضاً – اگر به زور كلمه «مَوْلى‏» را به معناى خليفه بگيريم، با اين مشكل مواجه خواهيم شد كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) خليفه كسى نبود تا بخواهد آن خلافت را در مورد علي (رضي الله عنه) نيز به تحقّق برساند، و يا اگر به فرض محال، «مَوْلى‏» را به معناى «امام» بگيريم، اين موضوع با وجود پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – كه علاوه بر نبوّت، مقام امامت نيز داشت – با اعتقادات شيعى تصادم و منافات دارد: زيرا بنابر مذهب تشيّع – چنانكه در «كافى» مذكور است – هر امامى در آخرين لحظه حياتِ امام معصوم پيش از خود، به امامت نائل مى‏شود! و اگر براى[18] رهايى از اين تعارض اصرار كنيم و بگوييم مقصود از اين كلام، امامت و خلافت بلافصل علي (رضي الله عنه) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) است، لزوماً بايد كلمه «بعدى؛ بعد از من» نيز در حديث ذكر مى‏شد! زيرا در اسلام، هرگز در يك زمان، دو «مولى» به معناى متصرّف در امور وجود ندارد! در حالى كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) نه قيدى به كار برده كه از لفظ «مَوْلى‏» فقط «أولى به تصرّف و امام و خليفه» فهميده شود و ديگر شؤونش، بركنار بماند و نه قيد «بعدى» را ذكر كرده است، و اين كار از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – كه معلّم و هدايتگر مسلمانان است – پذيرفتنى نيست..
شكّى نيست كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – چنانكه مقتضاى ارشاد و هدايت و لازمه بلاغت و فصاحت اوست – تمام واجبات و بلكه كوچكترين مستحبّات، و حتّى آداب نشست و برخاست و خورد و نوش را به نحوى كه هر آشناى به زبان عربى – اعمّ از حاضر و غايب – بدون تكلّف، معناى مقصور را دريابد، بيان فرموده است. بنابراين، اگر در اين موضوع مهمّ و يكى از اصول دين!، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كلامى اين چنين بگويد كه بنا به قواعد زبان عربى، نتوان معنايى را كه منظور جنابعالى است، از آن استخراج كرد – العياذ باللّه – عدم بلاغت و قصور بيانش يا سهل‏انگارى‏اش را در تبيلغ و ارشاد اثبات كرده‏ايم!!
از طرفى، هيچ يك از اصول – و حتى فروع – دين در قرآن كه – به زبان عربى آشكار و بدون اعوجاج[19] – نازل گرديده، بدين صورت اعلام نشده است! زيرا در قرآن كريم، دهها بلكه صدها آيه واضح و خلاف‏ناپذير درباره «توحيد» و «معاد» و «نبوّت» و بسيارى از فروع و تفصيلات ديگر موجود است و در تمامى اين موارد – لااقل به اجمال – بدون تكيّه بر حديث و «سنّت»، قابل حصول است، امّا چرا درباره اصل اساسى و سعادتبخش «امامت»! – به قول شيعيان – اين روش متروك شده و به جاى وضوح و صراحت، ابهام و ايهام را برگزيده است!.. آرى! آياتى هم كه – در خصوص امامت – ادّعا مى‏شود، آياتى است كه براى قبول ارتباط آن با اصل «امامت»، غالباً بايد از توجّه به آيات قبل و بعد آن و سياق بين آنها، يا خواندن آيه تا انتهاء، خوددارى شود!! و يا گفته مى‏شود: اين آيات، بدون اين احاديث، ابداً قابل قبول نيست!! و عجيب‏تر اينكه، وقتى سراغ آن احاديث هم مى‏رويم، آنها را نيز خالى از ابهام نمى‏يابيم و از الفاظى استفاده شده كه به اعتراف خودشان، دست‏كم بيست و هشت معنى دارد!! در حاليكه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كه بر هدايت خلق حريص و در عربى كاملاً فصيح بود، بى‏ترديد براى هدايت مردم و اتمام حجّت – به گونه‏اى كه در آينده قابل توجيه نشود – چنين موضوع مهم و اساسى را با واضح‏ترين و ترديدناپذيرترين عبارات بيان مى‏فرمود؛ نه آن كه آن را با اسلوبى پيچيده و رمزگونه و شبهه‏ناك بازگو كند![20]
آيا اهمّيت يكى از اصول دين – يعنى «امامت»! – از ماجراى زيدبن‏حارثة(رضي الله عنه) – كه نامش صريحاً در قرآن آمده[21] – كمتر است؟! آيا اهميّت ماجراى اصحاب كهف كه حتّى‏  از ذكر سگشان در قرآن كوتاهى نشده، از مسأله امامت، يك اصل دينى! بيشتر است؟! [22]
آيا كتابى كه هيچ چيز را فرونگذاشته و براى هدايت مردم – تا قيامت – نازل شده،[23] موضوعى كه موجب تفرقه و اختلاف در بين مردم، و حتّى به جنگها و منازعاتى در ميانشان منجر شده، ترك مى‏كند و موضوع گذشتگان را به تفصيل شرح مى‏دهد؟ آيا پروردگارى كه از ذكر «پشه» در كتابش شرم و ابايى ندارد از ذكر صريح مسأله «امامت» [24] امتناع مى‏كند؟! آيا اين است روش هدايت مردم؟!..
پيرامون حادثه غدير خم، بايد به اين اصل كلّى در تاريخ‏شناسى توجّه داشت كه نمى‏توان هيچ رويداد تاريخى را، بى‏توجّه به مقدّمات و مقارنات – شرايط جنبى – آن بررسى كرد؛ زيرا اين كار، بى‏ترديد موجب تحريف تاريخ خواهد شد.. بر اين پايه، در حادثه غدير خم، هرگز اين تصوّر درست نيست كه – جدا از همه چيز – ما فقط كمر علي (رضي الله عنه) را در دست پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بر پالان شتران ببينيم كه فرياد برمى‏آورد: «من كنت مولاه فهذا على مولاه» و از اينجا به جانشينى علي (رضي الله عنه) بعد از او پى ببريم و خصوصاً استدلال كنيم كه: «در بيابان خشك و سوزان، جاى اين گونه دعا نيست كه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه! پس بايد موضوع جانشينى و امامت در ميان باشد!»..
اين سبك تاريخ‏شناسى تجريدى و قرون وسطايى – كه متأسّفانه، متكلّمان شيعى قرنهاست آن را دنبال مى‏كنند – مورد تأييد تاريخ‏شناسان نيست؛ زيرا براى پى‏بردن به تمام حقايق تاريخى، بايد وقايع را در ظرف زمان و مكان و مقدّمات و شرايط آن ديد و علل آن را شناخت.. بايد در اين حادثه به سؤالات زير پاسخ صحيح داد تا رويداد غدير به درستى تحليل شود:
– چرا هيچ يك از كسانى كه در آن اجتماع حضور داشته و سخن رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) را شنيدند، از آن چنين تعبيرى نكردند و در سقيفه بنى‏ساعده و تمام دوران خلافت خلفاى راشدين، ذكرى و حتى اشاره‏اى به آن ننموده و بدان استناد نجستند؟![25]
– چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) عبارت مزبور را در مكّه و در مراسم عظيم و پرشكوه حجةالوداع اداء نكرد تا همه مردم مكّه و همراهان او از اين مسأله حياتى و يكى از اصول دين! با خبر شوند و به همه اتمام حجّت گردد؟! چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) آن عبارت را در مدينه نفرمود تا اهالى مدينه هم – كه در به قدرت‏رساندن خليفه، نقش اوّل و اساسى داشتند – بشنوند و شاهد مقال باشند و پس از رحلتش با علي (رضي الله عنه) بيعت كنند؟! چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) تنها و تنها در همان مكان، و براى همان يكبار اين جمله را عنوان كرد؟!
– چرا صحابه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) – از مهاجرين و انصار – كه در قرآن صريحاً از آنها تجليل شده، آن خلافت را – به زعم شيعه – جدّى نگرفتند[26] و بلافاصله پس از فوت‏ پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در سقيفه بنى‏ساعده جمع شدند و خواستند براى خود از طريق شورا، حاكم انتخاب كنند؟! چرا همگى أبوبكر (رضي الله عنه) را كانديد خلافت كرده و بالاخره بعد از مباحثاتى با او بيعت كردند؟[27]
– چرا از جمعيّت 70 هزار نفرى – و به قول بعضى از مورّخين 120هزار نفرى – كه به قول شيعه اماميّه همگى فرمان پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را در غدير خم مبنى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) به حكم خدا شنيده و فهميده بودند، قيام و حركتى در اعتراض به خلافت أبوبكر (رضي الله عنه) مشاهده نشد و جمعيّت مسلمانان را سكوت فراگرفت؟![28]
– چرا علي (رضي الله عنه) پس از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) هرگز نگفت: من «منصوب من عنداللّه» هستم و حاضر نيستم از حكم الهى چشم‏پوشى كنم؟! چرا او و ديگر صحابه‏اى كه مورد احترام شيعه هستند، به اين حديث و آياتى كه – به زعم شيعه – درباره خلافت و امامتش نازل گشته‏اند، استناد نكرده و با أبوبكر (رضي الله عنه) و ديگر خلفاى راشدين بيعت كردند؟![29] اگر او  براى حكومت و فرمانروايى از جانب خدا تعيين شده بود، از چه روى أبوبكر (رضي الله عنه) و ديگر خلفاء را با بيعت خويش تأييد نمود؟! طبق فرموده پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در روايت شيعه،[30]. «أقضاكم على»؛ «قاضى‏ترين شما على است»، آيا بزرگترين قاضى، حجّتى بدينگونه قوى و قاطع را كه حقّ خدايى خودش را ثابت كند، ناديده مى‏گيرد و به مسائل فرعى مى‏پردازد؟ چه شد كه مسلمانان و در رأس آنها خود علي (رضي الله عنه) از انجام حكم الهى سرباز زدند و با مدّعيان دروغين و غاصبان خلافت به مبارزه برنخاستند؟ به فرض اينكه اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همگى از امر خدا سرپيچى كردند و مرتد شدند، چرا علي (رضي الله عنه) و آن سه يا چهار صحابه‏اى كه شيعه تنها بدانها اعتراف مى‏كند، امر صريح و قاطع خدا و رسولش را مبنى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) ناديده گرفتند و بلافاصله يا با اندكى تأخير با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت كردند؟ امرى كه بايد اجرا شود![31]
– چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در عبارتى كه فرمود، كلمه «مَوْلى‏» – كه داراى معانى مختلف و متعدّدى است و فهم دقيق آن، هميشه با قرينه‏اى كه قبل يا بعد از آن مى‏آيد، مربوط است- و افعال «وال» و «عاد» را به كار برد، و «ولايت» را در برابر «عداوت» و قرينه آن نهاد؟ چرا اين عبارت را – به تصديق مدارك شيعه – پس از زمينه عداوتى كه – از جانب بريده‏(رضي الله عنه) و همراهانش در تصرّف پيش از موقع اموال زكات – با علي (رضي الله عنه) پيش آمده بود، فرمود؟
– چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – اگر مسأله جانشينى در ميان بود – كلمات روشنى از قبيل: «خليفه»، «امير»، «أولى الأمر» و «امام» را براى بيان اين امر خطير به كار نبرد تا به مقصود رساتر باشد و براى ديگران – احياناً – در آينده توجيه‏آور نشود؟ چه مانعى در اين كار براى كسى كه «أفصح من نطق بالضاد» بود، وجود داشت؟![32]
بنابراين، اين سؤالات ما را وامى‏دارد كه به حادثه غديرخم، عميق‏تر بنگريم و مقدّمات آن را تحقيق كنيم.. چون چنين كنيم، مى‏بينيم كه پيش از پايان حج و بازگشت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از مكّه به سوى مدينه، جماعتى با علي (رضي الله عنه) به مخالفت و دشمنى برخاسته بودند، و آنها سپاهى بودند كه با علي (رضي الله عنه) از يمن آمده و به شركت‏كنندگان در حج پيوسته بودند.. «علّامه امينى» در كتابش مى‏گويد:
«و أما الذين حجوا فأكثر من ذلك كالمقيمين بمكة و الذين أتوا من اليمن مع على أميرالمؤمنين و أبى‏موسى».[33]
«و امّا كسانى كه مراسم حج را به جاى آوردند، بيش از اينها بودند؛ مانند كسانى كه مقيم مكّه بودند و نيز كسانى كه با على و أبوموسى أشعرى از يمن بازگشته بودند»..
اين گروه مخالفان با علي (رضي الله عنه)، چون به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) رسيدند، حتّى تأمّل نكردند تا مراسم حجّ به پايان برسد و بلافاصله با شدّت و شتاب، شكايات خود را از علي (رضي الله عنه) مطرح ساختند؛ چنانكه «شيخ مفيد» مى‏نويسد:
«فلما دخلوا مكة كثرت شكاياهم من أميرالمؤمنين و أمر رسول اللّه مناديا فنادى فى الناس: إرفعوا ألسنتكم عن على‏بن أبى‏طالب فهو خشن فى ذات اللّه عز و جل غير مداهن فى دينه».[34]
«همين كه (همراهان على) داخل مكّه شدند، شكاياتشان درباره اميرالمؤمنين بالا گرفت و زيادتر شد. پس پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ندادهنده‏اى را فرمان داد تا بين مردم بانگ زند كه زبانهايتان را از على كوتاه كنيد؛ زيرا او در كار خدا سختگير است و در دين او، هرگز مداهنه و سستى نمى‏كند»..
شبهه : چگونه بايد بر اهل سنت ثابت شود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم على را به سمت جانشينى خود منصوب فرموده؟ آيا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به على نفرمود: «أنت أخى و وصيى و خليفتى»؟ و علماى اهل‏سنّت اين جمله را نقل نكرده‏اند؟
پاسخ : لازم به تذكّر است كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به هيچ وجه در غديرخم درباره علي (رضي الله عنه) نفرمود: «أنت أخى و…»، بلكه فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه»؛ جمله‏اى كه شرحش را داده‏ايم و ابداً حكم به جانشينى علي (رضي الله عنه) از آن استنباط نمى‏شود..
عبارتى كه بدان اشاره شد خبر واحدى است كه – برخى از كتب اهل‏سنّت – در رابطه با آيه «و أنذر عشيرتك الأقربين»؛ «و خويشان نزديك خود را بترسان!» [35] آورده‏اند.. امّا فقهاى اهل‏سنّت آن را متواتر ندانسته، بلكه همگى آن را جعلى و دروغين دانسته‏اند! اين حديث به أبومريم كوفى و عبداللّه‏بن عبدالقدوس برمى‏گردد كه به متروك‏بودن و دروغگويى مشهورند.. إبن‏كثير مى‏گويد: عبدالغفاربن‏القاسم أبومريم، متروك و دروغگو و شيعه‏ است! [36].. إبن‏مدينى‏و ديگران نيز او را به وضع و جعل حديث معرّفى كرده‏اند! [37].. و جعل‏بودن آن، همين بس كه بى‏ارتباط به موضوع آيه است! زيرا آيه در دوران مكّه و هنگامى كه علي (رضي الله عنه) هشت ساله بوده، نازل شده و به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) فرمان مى‏دهد كه‏ [38]«خويشان خود را جمع كن و آنان را از شرك و گناهانشان، انذار ده و به توحيد و عبادت خدا، دعوتشان كن!».. مطلب در صحيح بخارى و مسلم – روايت إبن‏عباس‏(رضي الله عنه) – آمده كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بر كوه صفا بالا رفت و خويشان خويش را فراخواند و آنها را به اسلام دعوت كرد و بحثى از علي (رضي الله عنه) نيامده است.. گذشته از اين، در روايت آمده كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، چهل نفر از خويشان خويش را دعوت كرد، در حالى كه آن گونه كه محقّقان آورده‏اند، در آن زمان تعداد نفرات بنى‏عبدالمطلب، به چهل مرد نمى‏رسيده است! و در همان روايت آمده كه علاوه بر علي (رضي الله عنه)، حمزه و جعفر و عبيدةبن الحارث نيز جواب دادند، در حاليكه از علي (رضي الله عنه) – در زمان نزول آيه – بالغتر و مؤثّرتر بوده‏اند! همچنين در آن موقعيّت -كه اوايل دعوت بوده – هنوز خود پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و دعوتش را كسى نپذيرفته بود تا بحث جانشينى او مطرح شود!!
بعلاوه، اگر شیعیان به كتب سنّى در اين باره استناد مى‏كنيد، چرا به اين حديث مشهور – كه در صحيح بخارى و ساير مأخذ اهل‏سنّت و حتّى مآخذ شيعه نيز آمده – اشاره نمى‏کنند كه: «هنگام احتضار رسول خدا (صلی الله علیه و سلم)، عبّاس‏(رضي الله عنه) عموى پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به علي (رضي الله عنه) گفت: اى على! بيا نزد رسول خدا برويم تا امر حكومت را در مورد تو اعلام كند و پس از رحلتش كسى با تو اختلاف نكند، علي (رضي الله عنه) به او پاسخ منفى داد و گفت: همانا به خدا قسم! اگر ما آن را از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بخواهيم، ممكن است مرا تعيين نكند و مردم هم بدين خاطر مرا انتخاب ننمايند. پس به خدا قسم! از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين تقاضايى نمى‏كنم!».[39]
و امّا اين حديث نيز در كتب سنّى تصريح شده و اگر به مأخذ شيعه احتجاج فرماييد، در آنجا نيز مضبوط است كه علي (رضي الله عنه) فرمود:
«و الواجب فى حكم اللّه و حكم الإسلام على المسلمين بعد ما يموت إمامهم أو يقتل ضالا كان أو مهتديا، مظلوما كان أو ظالما، حلال‏الدم أو حرام‏الدم، أن لا يعموا عملا و لا يحدثوا حدثا و لا يقدموا يدا أو رجلا و لا يبدءوا بشى‏ء قبل أن يختاروا لأنفسهم إماما عفيفا عالما عارفا بالقضاء و السنة».[40]
«در حكم خدا و اسلام، بر مسلمانان واجب است كه چون امامشان فوت كرد يا كشته شد، خواه گمراه باشد يا هدايت‏شده، مظلوم باشد يا ظالم، خونش حلال باشد يا حرام، هيچ كارى نكنند و دست و پاى فراپيش ننهند و شروع به هيچ عملى نكنند، مگر آن كه قبل از هركارى براى خود امامى انتخاب كننند كه پاك و عالم با احكام و سنّت باشد»..
شبهه : آيا عقلانى است بپذيريم پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در صحرايى بى‏آب و علف، اصحاب را جمع كرد تنها براى اينكه بگويد: رفيق من با على رفيق است!
پاسخ : حتّى هيچ يك از مورّخان شيعه نگفته‏اند كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در غدير خم به قصد سخنرانى و ايراد خطبه فرود آمد! هنگام ظهر بود و مى‏خواستند نماز بخوانند و آنجا را محلّ مناسبى براى اقامه نماز يافتند، پياده شدند و نماز خواندند و بعد از نماز، وقتى پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ديد كار دشمنى با علي (رضي الله عنه) بالا گرفته، چند كلمه‏اى در رفع عداوت از علي (رضي الله عنه) فرمود.. مطلبى به اين روشنى را شما به كجا كشانده‏ايد!
و اگر غير از اين بود، چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در آن صحراى بى‏آب و علف – به قول شما – علي (رضي الله عنه) را براى جانشينى معرّفى نمود؟! آيا جايى بهتر از آنجا يافت نمى‏شد؟! چرا در هنگام مراسم عظيم حج در مكّه و يا هنگام بازگشت در مدينه كه همه مردم – اعم از حجاج و غيره – امر خدا و رسولش را مبنى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) بشنوند و بعداً هيچ تأويلى در مقابل آن نداشته باشند، نفرمود؟ چرا فقط در آن مكان و تنها و تنها همان يكبار و در حضور همان افراد فرمود؟..
شبهه : پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، مسأله جانشينى على را زمانى فرمود كه مسلمانان مدينه – آنها كه در خلافت، طمع داشتند – حضور داشته باشند!
پاسخ : بايد سؤال كرد: چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – اگر قصد اعلام جانشينى علي (رضي الله عنه) را در حضور مردم مدينه داشت – صبر نكرد تا كاروان به مدينه برسد و ميان راه، در غدير خم آن سخنان را ابراز داشت؟ مگر مردم مدينه همه با پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به حج آمده بودند؟ آيا لازم نبود همه حكم الهى – خبر خلافت علي (رضي الله عنه) – را بشنوند؟ مگر شنيدن اين خبر، مخصوص كسانى بود كه به قول شما: «طمع در خلافت داشتند»؟! آيا اگر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) صبر مى‏نمود تا به مدينه برسد، «طمع‏كنندگان در خلافت»! مى‏گريختند؟!..
شبهه : اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همه در غدير خم فهميدند كه منظور پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از آن سخنان اعلان جانشينى على بوده است – و تبريك عمر به على، دليل اين موضوع است – منتهى نفع دنياشان نگذاشت از امر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) تبعيّت كنند. معدودى مانند سلمان و أبوذر و مقداد و عمّار، به امر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) عمل كرده تا مدّتى زير بار بيعت با أبوبكر نرفتند.
پاسخ : اوّلاً از هيچ يك از اصحاب – حتّى سلمان و أبوذر و مقداد و عمّار – هيچ روايتى -صحيح – در دست نيست كه درباره غديرخم چنين مطالبى را دربرداشته باشد و تمام كسانى كه به جانبدارى از علي (رضي الله عنه)، در بيعت با أبوبكر (رضي الله عنه) تأخير كردند، هرگز نگفتند كه دليل امتناعشان اين است كه علي (رضي الله عنه) جانشين منصوص پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و برگزيده خداست! هيچ سند تاريخى كه اين موضوع را نشان دهد، در دست نيست.. اگر چنانچه منظور پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از حديث غدير، جانشينى بلافصل علي (رضي الله عنه) مى‏بود، آنها هرگز فرمان خدا و رسولش را فراموش نمى‏كردند و تحت هيچ شرايطى با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت نمى‏كردند.. با حدس و گمان نمى‏توان تاريخ ساخت! هيچ يك از اصحاب، تفسير شما را از حادثه غدير در تاريخ منعكس نكرده‏اند.. در كتاب «احتجاج» طبرسى آمده كه گروهى از انصار، مقصود پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را از خطبه غدير نفهميدند!! و لذا ناچار شدند كسى را نزد او بفرستند تا مقصودش را دريابند و آن گونه كه در روايت آمده، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) باز هم هيچ كلمه‏اى از قبيل «خليفه»، «امام»، «والى»، «أولى الأمر» و… را به كار نبرد!!
ثانياً كسانى كه مى‏گويند امر خدا و پيامبرش را به خاطر منافع دنيوى زير پا گذاشتند، قرآن كريم آنها را «مؤمنان حقيقى» ناميده و خداوند، بدون هيچ قيد و شرطى، بدانان‏ [41] وعده بهشت داده و ادّعاى شیعیان در مورد ايشان با كلام خدا نمى‏خواند! اگر آن «مؤمنان‏  راستين»[42] – به فرموده قرآن – خلافت بلافصل علي (رضي الله عنه) را از سخنان پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در غديرخم فهميده بودند، چرا متعاقباً شورا تشكيل دادند و «سعدبن‏عباده»(رضي الله عنه) را كانديد خلافت كردند؟!
ثالثاً هرچند اصل حديث غدير، متواتر بوده و در صحّت آن هيچ ترديدى نيست، ولى حديث تبريك عمر به علي (رضي الله عنه) در آن ماجرا، خبرى واحد و جعلى است.. در سند اين حديث، همه به «على‏بن زيدبن جدعان» برمى‏گردد كه امام احمدبن‏حنبل در مسند خود آورده و خود در موردش مى‏گويد: «ضعيف است». ديگر علماى اهل‏سنّت نيز [43]-از قبيل «حمادبن زيد»، «إبن‏خزيمه»، «إبن‏عيينه»، «إبن‏معين»، «يحيى القطان»، «يزيدبن زريع» – او را غيرموثّق و ضعيف و شيعه دانسته‏اند و گروهى گفته‏اند: در سندها دستكارى كرده و درخور اعتنا نيست!
به فرض صحّت خبر، ضرورتاً مؤيّد نصب علي (رضي الله عنه) به جانشينى نمى‏تواند باشد؛ زيرا افراد، تبريك را فقط در انتصابات به هم نمى‏گويند و هر واقعه خوشى كه براى كسى پيش آيد، تبريك دوستانش را نسبت به او برمى‏انگيزد. اين كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همگان را به ترك دشمنى با علي (رضي الله عنه) خوانده و او را از تمام اتّهامات، مبرّى دانسته و دوستى و محبّت خاصّ و حمايت ويژه خود را نسبت به او، به همه نشان داده و بر همه لازم شمرده است، مى‏تواند شادباشهاى بسيارى را نسبت به علي (رضي الله عنه) برانگيزاند و تبريك عمر (رضي الله عنه) را نيز به او در اين ماجرا – اگر چنانچه فرضاً راست بوده باشد – بايد از زمره آن شمرد!..
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاه
منبع با تلخیص: کتاب عیانات
نوشته: عبدالله محمدی (توحیدی)
——————————
پی نوشت:
[1] ‏ – زيرا اين عبارت فاقد سند است.
[2]  – اسلام‏شناسى، دكتر على شريعتى، ص‏409-390- البداية و النهاية، إبن‏كثير، ج‏5، ص‏101-99.
[3] – اسلام‏شناسى، شريعتى، ص‏410-409
[4] – بخارى و امام احمد با سند خويش از أبوبريده روايت كرده‏اند.
[5]  – البداية و النهاية، ج‏5، ص‏105.
[6] – تفسير روح الجنان، أبوالفتوح رازى، به تصحيح على‏اكبر غفارى، ج‏4، ص‏276-275- مجالس المؤمنين، قاضى نور اللّه شوشترى، ج‏1، ص‏43.
[7] – همان مآخذ.
[8]  – همان مآخذ اسلام‏شناسى، شريعتى، ص‏424- البداية و النهاية، ج‏5، ص‏106-105
[9]  – الإرشاد، شيخ مفيد، ص‏161- تفسير روح الجنان، أبوالفتوح رازى، ذيل آيه «يا أيها الرسول بلغ»- إبن‏هشام نيز از أبى‏سعيد خدرى‏6 همين روايت را چنين نقل مى‏كند: «عن أبى‏سعيد الخدرى قال: اشتكى الناس عليا2 فقام رسول اللّه‏ (صلي الله عليه و سلم) فينا خطيبا، فسمعته يقول: أيها الناس! لا تشكوا عليا، فواللّه! إنه لأخشن فى ذات اللّه، أو فى سبيل اللّه من أن يُشكى»؛ «از أبى‏سعيد خدرى نقل است كه گفت: مردم از على‏ (رضي الله عنه) شكايت كردند، پس رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) كسى را به عنوان خطيب برخيزاند و من از او شنيدم كه مى‏گويد: اى مردم! از على شكايت نكنيد؛ زيرا به خدا قسم! او در كار خدا سختگيرترين فرد است، يا در راه خدا از كسى كه از او شكايت مى‏كند، سختگيرتر است»..
[10] – البداية و النهاية، ج‏5، ص‏106.
[11] – همان، ص‏208-108
[12] – الغدير، امينى، ج‏1، ص‏384، چاپ سوم امام احمد نيز همين روايت را در مسندش از إبن‏عباس و او هم از بريدة نقل كرده است.. و إبن‏كثير، اسناد اين روايت را نيكو و قوى، و تمام رجالش را ثقه دانسته است.
[13] – الغدير، امينى، ج‏1، ص‏363-362، چاپ سوم.
[14]  – التبيان، طوسى، ج‏7، ص‏298.
[15]  – چنانچه مى‏فرمايد: «والذين كفروا أولياؤهم الطاغوت»؛ «و كسانى كه كافر هستند، طاغوت سرپرست ايشان است».. (البقرة/257). يا مى‏فرمايد: «و جعلناهم أئمة يدعون إلى النار و يوم القيامة لا ينصرون»؛ «و ما آنان را امامان و پيشوايانى قرار داديم كه مردم را به سوى آتش (دوزخ) مى‏خواندند و روز قيامت (از سوى كسى) يارى نمى‏گردند».. (القصص/41).
[16] – (الحديد/14).
[17]- «يا على أنت منى بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبى بعدى»؛ «اى على! منزلت تو نسبت به من، همچون منزلت هارون نسبت موسى است، غير از آن كه پس از من پيامبرى نخواهد بود»..
[18]- رجوع شود به «اصول كافى»، ج‏1، كتاب الحجّة، ص‏381-275-274، روايات 717تا719 و 983تا985.
[19]- «الحمد لله الذى أنزل على عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا».. (الكهف/1)
[20]  – اين پيچيدگى به حدّى است كه حتّى در روايات شيعه – كه معتقد به امامت الهى على‏ (رضي الله عنه) هستند – نيز به آن، اعتراف شده است؛ چنانچه در كتاب «احتجاج» طبرسى آمده كه گروهى از انصار، مقصود پيامبر را از خطبه غدير نفهميدند!! و ناچار شدند كسى را نزد پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بفرستند تا مقصودش را دريابند و آن گونه كه در روايت آمده، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) حتّى در همان توضيح نيز، الفاظى از قبيل «خليفه»، «امام»، «والى»، «أولى الأمر» و… را به كار نبرد!!
[21] – «فلما قضى زيد منها وطرا زوجناكها».. (الأحزاب/37).
[22] – در سوره كهف آمده است.
[23] – «ما فرطنا فى الكتاب من شى‏ء».. (الأنعام/38).
[24] – إن الله لا يستحيى أن يضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها. (البقرة/26).
[25]  – اصحاب، در اينكه خليفه چه كسى است، با همديگر هم‏عقيده نبودند و اين ناشى از آن بود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) فرد خاصّى را به خلافت نصب نفرموده بود.. نه على‏ (رضي الله عنه) و نه أبوبكر (رضي الله عنه) – و نه طرفدارانشان – هيچ كدام به وجود نصّى بر خلافت آنها اشاره‏اى نكردند!
[26] – به فصل «اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم)» رجوع شود.
[27]  – اگر على‏ (رضي الله عنه) به عنوان خليفه و امام از طرف خدا و رسولش نصب مى‏شد، هرگز در مقابل اين نصّ صريح، شورا تشكيل نمى‏شد و بيعتى صورت نمى‏گرفت..
[28]  – در حالى كه قوت ايمان اصحاب فداكار و مجاهد رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) و مدح و تمجيد قرآن كريم از آنها، با كتمان خلافت الهى على‏ (رضي الله عنه) توسّط ايشان، تناقض صريح دارد..
[29] – در حالى كه حادثه غديرخم تا رحلت پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، بيش از هفتاد يا هشتاد و سه روز فاصله نداشت (ماجراى غدير، روز هجدهم ذى‏الحجه، سال دهم هجرى واقع شد و اگر وفات پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را 28صفر بدانيم، هفتاد روز و چنانچه – همچون إبن‏كثير كه در كتابش «الفصول فى سيرة الرسول» آورده – حداكثر 12 ربيع‏الأوّل بدانيم، 83روز از واقعه غديرخم مى‏گذشت)، اگر داستان غدير بدانگونه كه شيعيان آورده‏اند، راست باشد كه رسول خدا در ميان 120هزار مسلمان به حج آمده بود، خطبه‏اى طولانى بدان تفصيل – كه در پاره‏اى از كتب شيعه موجود است – خوانده و على‏ (رضي الله عنه) را به عنوان خليفه و امام مسلمانان به فرمان خدا نصب كرده و از مردم بدين عنوان بيعت گرفته! و حتى در پاره‏اى از روايات، تا سه روز در آنجا توقّف نموده! و از زنان نيز اخذ بيعت فرموده! و… حتّى در مرض‏الموت خود نيز در صدد استحكام آن بوده! – قصّه قلم و دوات – آنگاه بلافاصله پس از رحلت رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) تمامشان به جز اندكى به تمام اين تأكيدات پشت پا زده و ابداً سخنى از على‏ (رضي الله عنه) و منصوبيّتش در غدير و بيعت مردم با او در آنجا را نياوردند، بايد گفت كه داستانى عجيب است! چگونه همگى آنها پس از گذشت كمتر از سه ماه، امرى به آن اهمّيّت را فراموش كردند و تمام عمرشان، آن را به ياد نياوردند و از آن سخنى نگفتند؟!
[30] – الغارات ثقفى، ص‏302- مستدرك نهج‏البلاغه، شيخ كاشف‏الغطاء، چاپ لبنان، ص‏120-119- نامه 62، نهج‏البلاغه شرح فيض‏الإسلام الأمالى، شيخ طوسى، ج‏2، ص‏121، چاپ نجف – منار الهدى، على بحرانى، ص‏373- ناسخ التواريخ، ج‏3، ص‏532
[31]  – «و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضى الله و رسوله أمرا أن يكون لهم الخيرة من أمرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا… و كان أمر الله مفعولا»؛ «هيچ مرد و زن مؤمنى، زمانى كه خدا و رسولش به امرى حكم كنند، اختيارى از خود در آن ندارند (و اراده ايشان بايد تابع اراده خدا و رسولش باشد) و هركس هم از دستور خدا و پيامبرش سرپيچى كند، گرفتار گمراهى كاملاً آشكارى مى‏گردد… و امر و فرمان خدا بايد اجرا شود».. (الأحزاب/37-36). شيعه عموماً در پاسخ به اين سؤال مى‏گويند: على‏ (رضي الله عنه) از روى مصلحت بود كه اينگونه عمل كرد! مى‏پرسيم: آيا خدا و رسولش بهتر مى‏دانند چه چيزى مصلحت است يا على‏ (رضي الله عنه) و يا هركسى ديگر؟ همچنين نمى‏توان گفت كه على‏ (رضي الله عنه) به منظور حفظ اتّحاد و اتّفاق مسلمانان از ذكر نصوصى كه در امامت و خلافتش وارد شده، خوددارى كرده است؛ زيرا محال است كه على‏ (رضي الله عنه) حكمى الهى را كتمان كند؛ آن هم زمانى كه ابراز و آشكاركردنش در آن شرايط، كاملاً اقتضاء مى‏كرد.. بنابراين، چون على‏ (رضي الله عنه) – بنابر هر توجيهى – با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت كرد، پس حكم خدا و رسولش را ناديده گرفته و تسليم ظلم و ستم گشته است! آيا اين توهين به على‏ (رضي الله عنه) نيست كه گفته شود: خداوند و رسولش او را به عنوان خليفه مسلمانان انتصاب نموده، ولى او مصلحت ديد كه امرشان را -بنابه هر دليلى – ناديده بگيرد و با أبوبكر (رضي الله عنه) و ساير خلفاء بيعت كند؟!
در حاليكه على‏ (رضي الله عنه) كسى است كه هرگز زير بار زور نرفته و با عدالت كامل عمل كرده‏است؛ چنانچه وقتى بعد از عثمان‏ (رضي الله عنه) به خلافت برگزيده شد، با وجود مشكلات فراوانى كه پيش آمده بود، با معاويه كه زير بار حكومتش نمى‏رفت و با او بيعت نمى‏كرد، جنگيد و فرمود:
«ألا و إنى أقاتل رجلين: رجلا ادعى ما ليس به و آخر منع الذى عليه».
«من همواه با دو مرد مى‏جنگم: مردى كه ادّعاى چيزى كند و از آنِ او نباشد، و ديگرى مردى كه خوددارى كند از چيزى كه به عهده اوست».. (نهج‏البلاغة، شرح فيض الإسلام، جزء3، كلام 172).
طبق اين فرموده، اگر واقعاً خلفاى سه‏گانه، حقّ خدايى على‏ (رضي الله عنه) را غصب كرده و مدّعى خلافتى شده‏اند كه از آنِ آنها نبوده است، با آنها مى‏جنگيد و اگر واقعاً على‏ (رضي الله عنه) داراى چنين حقّى بوده و از آن خوددارى كرده، بايستى طبق فرموده خويش با خودش مى‏جنگيد!
بنابراين، اگر امامت به اين كيفيّت كه شيعه معتقد است، وجود داشت، مقصّر اصلى و نخستين، خود على‏ (رضي الله عنه) بوده كه در هيچ موردى از آن سخنى به ميان نياورد و مدّعى منصوبيّت خود از جانب خدا و رسول‏6 نشد و در اين باره تا اين حد سستى كرد! اگر به راستى از طرف خدا و رسولش براى خلافت تعيين شده بود، واجب بود كه تا سرحدّ شهادت با أبوبكر (رضي الله عنه) مخالفت كند و مانع بالارفتن او به منبر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) شود؛ چنانكه بنا به روايت «قيس‏بن عباد» فرمود: «والذى فلق الحبة و برء النسمة لو عهد إلى رسول اللّه عهدا لجادلت عليه و لم‏أترك إبن‏أبى‏قحافة يرقى فى درجة واحدة من منبره»؛ «قسم به كسى كه دانه را بشكافت و جهانيان را خلق كرد، اگر رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) عهدى با من كرده بود، با شتاب و چابكى بر آن مى‏شتافتم و نمى‏گذاشتم پسر أبى‏قحافه (أبوبكر) به پله‏اى از منبر برآيد!»..
آيا اين حرفها شايسته كسى است كه به خدا سوگند مى‏خورد كه حاضر نيست در هيچ شرايطى، به اندازه يك سر سوزن از حق بگذرد؟ آيا رفتارش با برادرش عقيل‏بن أبى‏طالب‏(رضي الله عنه) در مورد درخواستش مبنى بر بيشترنمودن سهمش، و عكس‏العملش در برابر درخواست برادر نابينايش فقط يك داستان است يا حقيقت محض؟ اگر على‏ (رضي الله عنه) در برابر خواسته برادر نابينايش، آن عكس العمل شهره خاصّ و عام را نشان داد، چرا در مقابل غاصبان خلافت، يكى از اصول دين! امر صريح و سفارش رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) سكوت كرد و آن را به ديده اغماض نگريست؟ آيا على‏ (رضي الله عنه) ترسيد؟ يا اينكه فقط در برابر ضعفاء، قوى و برحق، و در مسائل الهى انعطاف‏پذير بود؟!
[32]  – مثلى عربى است كه براى كسى كه بسيار فصيح سخن مى‏گويد، به كار مى‏برند، و اشاره آن به حرف «ضاد»، به خاطر اين است كه تلفّظ آن در عربى از تمام حروف سنگين‏تر است! – اگر واقعاً چنين موضوعى در كار بوده باشد، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) موظّف بود همانگونه كه آيات قرآن را با آن دقّت و صراحت، نوشت و تعليم داد و به طور شايسته و كمال هم تبليغ نمود – به طورى كه مؤثّر هم واقع شد و كسى هم نتوانست آن را انكار كند – اين وظيفه را هم داشت كه در مورد جانشين منصوب‏شده از طرف خدا نيز كه برايش آيه نازل شده! يك چنين صراحت و محكم‏كارى به خرج دهد، تا در آينده هيچگونه توطئه و ترديد و توجيه و تعبيرى، در كار نباشد..
[33]  – الغدير، امينى، ج‏1، ص‏9.
[34]  – الإرشاد، شيخ مفيد، ص‏161.
[35] – (الشعراء/214)
[36] – ميزان الإعتدال، حافظ ذهبى، ج‏2، ص‏640- منهاج‏السنة، إبن‏تيمية، ج‏4، ص‏18.
[37] – البداية و النهاية، ج‏3، ص‏38.
[38] – اسلام‏شناسى، شريعتى، ص‏492.
[39] – نهج‏البلاغة، شرح إبن‏أبى‏الحديد، ج‏1، ص‏132- صحيح بخارى، ج‏6، ص‏15- طبرى، ج‏4، ص‏1321- كامل‏بن أثير، ج‏1، ص‏400. يكى از مميّزات اسلام اين است كه هركس كانديد و خواستار پُست و مقامى شود، به او سپرده نمى‏شود؛ چنانچه زمانى كه دو تن از خويشان أبوموسى أشعرى‏(رضي الله عنه) خدمت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) رسيدند و از او درخواست منصبى نمودند، فرمود: «إنا واللّه لا نولى على هذا العمل أحدا سأله و لا أحدا حرص عليه»؛ «به خدا قسم! ما اين مسؤوليّت را به كسى كه خود خواهان آن باشد و بر آن حريص باشد، نمى‏سپاريم».. (صحيح مسلم و بخارى)
[40]  – بحارالأنوار، شيخ مجلسى، ج‏18، ص‏513، چاپ كمپانى – كتاب سليم‏بن قيس، ص‏161، چاپ نجف مستدرك الوسائل، نورى طبرسى، ج‏3، نامه على به معاويه.. در بحارالأنوار، به جاى «لأنفسهم»، «لجميع أمرهم» آمده است.
[41] – (الأنفال/74).
[42] – (التوبة/100).
[43] – مسند احمد، ج‏4، ص‏281.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: