بایگانی | مه, 2008

کتاب دیالیتیک اسلامی – کاک احمد مفتی زاده

29 مهٔ

کتاب دیالیتیک اسلامی اثر شهید کاک احمد مفتی زاده  حکومت اسلامی 

توسط دست اند کاران سایت نوگرا به صورت اینترنتی در معرض عموم قرار گرفت .

ناجی کرد مراتب سپاس و قدردانی خود را از سایت نوگرا به خاطر انتشار این کتاب ارزشمند اعلام می دارد و از خدای منان خواستاریم تا بانیان این امر را جزای خیر دهد .

شهید کاک احمد مفتی زاده -رحمه الله علیه- در قسمتی از کتاب می فرمایند : « دیالیتیک اسلامی اصطلاحی رایج نیست اما معنی بسیار دقیق و مهم تاریخی دارد  و در مقدمه اشاره ای سریع و گذرا می کنیم به خلا ذکری و فلسفی چند قرن اخیر که بیگانگی  در بین ما و ذخایر فکری گذشتگان ما به وجود آورده است » کاک احمد مفتی زاده در این کتاب به شرح اصول دیالیتیک اسلامی می پردازند و در جایی عنوان می کنند : « اصول منطق دیالیتیک می شود چهار اصل . که بعضی از فلاسفه فقط به دو اصل اکتفا کرده اند و دو اصل دیگر را در ضمن همین دو اصل دانسته اند  و بعضی به خصوص از ماتریالیست ها یک اصل یعنی « تغییر» را شامل سه اصل دیگر منطق دیالیتیک می دانند . و وقتی بخواهیم این منطق را باز کنیم و هر چهار اصل را بیان کنیم می شود : ۱)تغییر   ۲) تضاد    ۳) تاثیر متقابل    ۴) انقلاب یا جهش » امیدوارم از این کتاب بسیار مفید استفاده ی کامل را ببرید .

 

برای دانلود کلیک کنید …

 لینک اول برای دانلود

لینک دوم برای دانلود

 

حجم : ۲۵/۲ مگابایت

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

Advertisements

کتاب حکومت اسلامی

23 مهٔ

بحثی کوتاه درباره حکومت اسلامی شهید کاک احمدمفتی زاده

شامل بخش های زیر :

 

1-      حکوکت اسلامی ( فهرست مطالب)

2-      پیشگفتار- مقدمه

3-      مبحث اول

4-      ارکان فرعی

5-      مبحث دوم

6-      تکلیف فعلی

7-      حواشی وتوضیحات1

8-      حواشی وتوضیحات2

9-      انواع حکومتها

10- واکنون

 

با تشکر ویژه از مدیر محترم وبلاگ چرا برادر گرامی آقای محمد

 

برای دانلود کلیک کنید …

 

 

حجم : ۵۵۱ کیلوبایت

«دياريي بو ياران» (هديه اي براي ياران) عنوان كتاب شعر علامه كاكه احمد مفتي زاده، منتشر شد.

22 مهٔ

«دياريي بو ياران ، کاک احمد مفتی زادهدياريي بو ياران» (هديه اي براي ياران) عنوان كتاب شعر علامه كاكه احمد مفتي زاده، منتشر شد. اين ديوان شعر مشتمل بر چهار «دفتر شعر»، با مضامين گوناگون: علمي، عرفاني، تاريخي، سياسي و اجتماعي؛ «مولودنامه¬»اي در نعت و ستايش رسول مكرم اسلام ـ صلوات الله و سلامه عليه ـ و نثري مسجع به نام «به يت لانسار» به زبان كُردي است كه در دوران زندان، كاكه احمد آن را به رشته نظم درآورده است؛ همچنين اين اثر حاوي مجموعه اي شعر به زبان فارسي موسوم به « به من بازگويند» مي باشد كه در زمان رژيم پهلوي و پس از زندان قزل قلعه توسط كاك احمد سروده شده است.
مكتب قرآن كردستان اين مجموعه را جمع آوري، تنظيم و منتشر ساخته است كه علاوه بر اشعار، لغتنامه اي نيز بدان افزوده و حواشي و توضيحات كاك احمد را در مورد اشعارش به صورت پاورقي در زير هر صفحه آورده است.
كاك حسن اميني عضو با سابقه مكتب قرآن كردستان ، مقدمه اي در 11 صفحه بر اين كتاب نوشته كه ذهن خواننده را نسبت به شخصيت كاك احمد، و هدف او از سرودن شعر آماده مي سازد.ايشان در اين مقدمه به چرايي سرودن شعر و ويژگي هاي اشعار كاك احمد پاسخ مي دهند .
وي همچنين خاطرنشان ساخته كه براساس باور و بينش كاك احمد: قانون و برنامه دين مبين اسلام براي بشريت مشتمل بر چهار قسم : «عقيده»، «بينش و طرزتفكر»، «اخلاق» و «اعمال و احكام» مي باشد. كه كاك احمد با چنان نگرشي قلم فرسايي نموده و با زبان شعر با مخاطبانش سخن گفته است.
كاك حسن اميني در قسمتي ديگر از اين مقدمه با طرح سؤالاتي، اظهار داشته كه: چرا كاك احمد اين اثر ارزشمند را به زبان كردي نگاشته و كمتر به زبان فارسي و عربي اشعارش را منظوم نموده و ديگر آن كه اساساً چرا زبان شعر را در زندان براي بيان افكار و عقايدش برگزيده است؟
ايشان در مورد سؤال اول پاسخ مي دهند كه: كاك احمد بيشتر از خود و آثارش، ملت و زبان آن برايش مهم بوده،  لذا براي وي چشم پوشي از شهرت و مطرحيت خود و آثارش به خاطر خدمت به مردم محروم، كاري ساده و آسان بوده است.وي گرچه مي توانسته با فصاحت و بلاغت بالا به زبانهاي فارسي وعربي اشعارش را بسرايد ـ و براي اثبات ادعا هم اشعار (آنچنان راه «فاستقم»برويم) به زبان فارسي و شعر «يوم اختيار» به زبان عربي وچند قطعه اي ديگر از اين دست شاهد مدعاست. ـ اما زبان ملت محروم و رنجديده اش كه همواره در حق آن جفا شده برايش بسي مهمتر بوده و به همين دليل است كه زبان كردي را ـ با تمام گويشها ـ  براي اشعارش بر مي گزيند.
نويسنده مقدمه در پاسخ سؤال دوم: كه چرا كاك احمد اهداف و مقصود خود را با زبان شعر بيان نموده، مي افزايد: شرايط و اوضاعي كه كاكه احمد در آن به سر برده يعني زندان، و نه هر زنداني بلكه زندانهاي «كميته مشترك»، «قزل حصار» و «اوين»، آن هم در دهه¬ ي شصت و ابتداي دهه ي هفتاد كه متأسفانه هيچ قانون اسلامي و انساني بر آنها حاكم نبود نوشتن كتاب و شرح و بسط مطالب ونگهداري آن براي ارائه به بيرون از زندان كاري ساده نبود و تقريباً كاري بوده غير ممكن، همچنانكه كاكه احمد بارها نقل مي نمود: « … در ابتداي زندان مقدمه اي براي نوشتن تفسير قرآن فراهم نموده و به نگارش در آوردم كه در جريان انتقالم از بندي به بند ديگر زندان ـ بدون رضايت و مصلحت من ـ داخل اثاثيه شخصي ام را بازديد و آن را ربوده و هر چه تلاش نمودم پس ندادند كه پس از مدتها در تلويزيون ديدم آخوندي شيعه آن مبحث را ارائه مي داد، خوشحال گشته و با خود گفتم مهم نيست كه  توسط خودم و با نام من آن مطالب ارائه نمي شود مهم آن است كه به لطف خدا در اختيار مردم قرار گرفته و مورد استفاده قرار مي گيرد …»
دياريي بو ياران اثر منظوم كاكه احمد مفتي زاده ـ رحمه الله ـ در قطع وزيري  كه علاوه بر مقدمه مشتمل بر 296 صفحه مي باشد توسط مكتب قرآن كردستان انتشار يافته است.
اسلام كُرد نشر اين كتاب ارزشمند و ورود آن را به خانواده علم و ادب تبريك عرض نموده و آرزومند است به لطف خداوند سبحان اسباب خيري گردد براي عموم مسلمانان به ويژه كساني كه آشنايي چنداني با شخصيت عالم عامل و مجاهد نستوه كاك احمد مفتي زاده ندارند. و در پايان از عموم عزيزاني كه در تنظيم و نشر اين اثر به هر شكلي نقش داشته اند صميمانه قدرداني مي نمايد.

ناجی کرد نیز انتشار کتاب ارزشمند «دياريي بو ياران» را به جامعه اهل سنت ایران تبریک گفته و صمیمانه از دست اندرکاران جمع آوری و نشر کتاب تشکر و قدردانی می کند .امید است که مکتب قرآن کردستان و دیگر برادران یدی توانا در نشر گسترده ی آثار کاک احمد مفتی زاده (رحمه الله علیه) باشند
شايان ذكر است زمستان 85 نيز با تلاش مكتب قرآن كردستان، كتاب «درباره كردستان» اثر ماندگار كاك احمد مفتي زاده منتشر و در اختيار عموم علاقه مندان و هم مسيران قرار گرفت.

افسانه شهادت حضرت زهرا (س)

22 مهٔ

بررسی روایات شهادت حضرت زهرا

چند روز اخیر ( و روزهای آینده ) در ایام فاطمیه (!) قرار داریم . البته وجه نامگذاری آن از جهاتی حائز اهمیت است . از آن جهت که این نامگذاری در طول تاریخ بی سابقه بوده و دوستان آن را از جیب مبارک در آورده و به جامعه خوابیده ی اهل تشیع و جامعه خاموش اهل سنت تحویل داده اند . البته ما به کسانی که حضرت زهرا را در سال ۷۸ به شهادت رسانده اند و قرار گرفتن این شهادت را در تقویم ها تصویب (!) کرده اند( هنوز هم نمی دانیم که از کی تا کنون روایات و احادیث باید در مجلس شورای(!) اسلامی (!) ابتدا توسط افرادی غیر مسئول و غیر کارشناس تصویب گردد . خدا عاقبت  این بدعت ها را به خیر کند ! ) می گوییم که چگونه شد روایتی آحاد و مجعول را واقعیت قلمداد کردید و آن گاه واقعیت هایی چون عبدالله بن سبا را خیال و توهم و افسانه می پندارید؟ چگونه است که روایات علمای خود را مبنی بر «تحریف قرآن » را آحاد فرض فرمودید و ساخته دشمنان تشیع و از طرف دیگر یک روایت مجعول ( که در ادامه به بررسی آن خواهیم پرداخت ) را مسند کار خود قرار داده و گستاخانه به جامعه اهل سنت توهین می کنید؟

شاید خود را طلایه دار وحدت اسلامی می دانید که ۷ روز  را با نام بی مسمای «وحدت» لکه دار کرده اید و یا شاید به خاطر برگذاری سمینار های وحدت اسلامی خود را طالب وحدت مذاهب می نامید اما باید گفت که اگر ۷ روز را با نام هفته وحدت معرفی کرده اید در عوض ۱۹ روز را به عنوان ایام فاطمیه لحاظ فرمده اید که در این مدت همان توهین هایی را که سلمان رشدی مرتد به اسلام وارد می کرد را شما به اهل سنت وارد می کنید . البته نه این که شما را سلمان رشدی معرفی کنم اما باید بگویم که رفتار ها و اعمالتان شبیه به او و دیگر گذشتگان سلف و پیروان خلف اوست .

یا اگر سمینار های متعدد برگزار می کنید در عوض سمینار های خون و رعب و دستگیری و توهین و تحقیر را در شهرهای مختلف ایران به نمایش گذاشته اید. از قتل علمای اهل سنت گرفته تا تبعید و دستگیری و شکنجه و اعدام و توهین و تحقیر و … که اگر قرار باشد جای خالی آن سه نقطه کذا را پر کنیم خود به هیتلرنامه ای قطور و طویل تبدیل خواهد شد

علی ای حال قصد ما در این جا تنها بررسی روایات مجعول در رابطه با شهادت حضرت زهرا می باشد . در ادامه سندهایی از تقویم هایی ایرانی را در اختیار شما قرار می دهیم تا مشاهده کنید که چگونه اندک اندک شهادت حضرت زهرا به تقویم های ایرانی راه یافت و عاقبت در سال ۷۸ روز شهادت را روز تعطیل اعلام کردند ( البته تا آن موقع فقط می گفتند که «شهادت» و آن روز تعطیل نبود تا این که یکسره کار حضرت زهرا را تمام کرده و با ریختن خون ایشان گناه را به گردن کسان دیگر انداخته و آن روز را هم چون زرتشتیان که به سوگ سیاوش می نشستند به سوگ حضرت زهرا نشستند و حتی به جامعه اهل سنت و دیگر روشنفکران مذهبی چه شیعه و چه سنی اجازه دفاع را ندادند )

اکنون می پردازیم به روایت روايت آتش‏زدن خانه فاطمه و سيلى‏خوردنش از عمر، و اجبار على براى بيعت با أبوبكر :

به طور كلّى، در رابطه با بيعت على با أبوبكر – رضى اللّه عنهما – سه روايت آمده كه دو روايت، افراطى و جعلى هستند و تنها همان روايت وسطى درست است كه با مدارك قطعى و از جمله سخنان و اقدامات علي (رضي الله عنه) و فرزندانش، كاملاً سازگار است..

و امّا روايت افراطى اوّلى: علي (رضي الله عنه) بدون تأخير، اوّلين كسى بود كه حتّى بدون ردا از منزل خارج شد و با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت كرد، و سپس ردايش را برايش آوردند!

و روايت افراطى دومى كه چنين است: علي (رضي الله عنه) از بيعت با أبوبكر (رضي الله عنه) خوددارى كرد و قسم ياد كرد كه هرگز با او بيعت نخواهد كرد، و زبير در آغاز امر، شمشير كشيد و مردم را تهديد مى‏كرد كه با علي (رضي الله عنه) بيعت كنند و علي (رضي الله عنه) شبانگاه همراه با فاطمه – رضى اللّه عنها – به منازل انصار رفت تا آنها را از بيعت با أبوبكر (رضي الله عنه) پشيمان كند و با او بيعت نمايند و عمر (رضي الله عنه) با جمعى از اصحاب، به خانه‏اش هجوم بردند و او را – در صورت بيعت‏نكردن- تهديد كردند و خانه‏اش را به آتش كشيدند و به زور وارد منزلش شدند كه درب خانه، به پهلوى فاطمه اصابت كرد و بر گوش او سيلى نواختند، به گونه‏اى كه صورتش، كبود شد و مُحسن – فرزندى كه در شكم داشت – سقط گرديد! ( هنوز برای ما هم مجهول است که فرزندی که در شکم بوده است آن ها چگونه پسر بودن یا دختر بودن آن را تشخیص داده اند و سپس نامی را نیز برای آن انتخاب کرده اند . بدیهی است که در آن زمان هنوز وسایل پیشرفته پزشکی وجود نداشته است )  و سپس علي (رضي الله عنه) را با طناب بستند و كشان‏كشان به مسجد برده تا با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت كند! و علي (رضي الله عنه) فرياد مى‏زد: اى برادر! به فريادم برس كه اين قوم مرا به استضعاف كشانده و ناكارم كرده و نزديك است مرا بكشند!![1]   

در حاليكه – طبق روايت سومى و وسطى – علي (رضي الله عنه) همان روز اوّل كه مشغول غسل جنازه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بود، از بيعت با أبوبكر (رضي الله عنه) خوددارى كرد، و امّا دليل تعليلش در اين كار را، إبن‏أبى‏الحديد از زبان علي (رضي الله عنه) چنين مى‏آورد:

«سپس أبوبكر برخاست و براى مردم سخن گفت و از آنها عذر طلبيد و گفت: به راستى بيعت با من، يك امر ناگهانى – فلتة – بود! و خداوند ما را از شرّ آن حفظ نمود! به خدا سوگند! من هرگز بر آن حريص نبوده‏ام و امر بسيار سنگينى بر گردن من افتاده كه طاقت و توان آن را ندارم… (تا آنجا كه مى‏گويد:) پس مهاجرين عذرش را طلبيدند و على و زبير گفتند: «ما غضبنا إلا فى المشورة و إنا نرى أبابكر أحق الناس بها، إنه لصاحب الغار و ثانى اثنين، و إنا لنعرف له سنه، و لقد أمره رسول اللّه بالصلاة و هو حى».[2]  

 «آنچه كه ما را ناراحت ساخته، چيزى جز مشورت نيست (يعنى چرا ما را در شوراى سقيفه شركت ندادند و ما از تشكيل آن بى‏خبر بوديم و اين امر بدون ما صورت گرفت) و إلّا ما أبوبكر را شايسته‏ترين مردم به آن (يعنى خلافت) مى‏بينيم؛ زيرا او يار غار پيامبر و همدمش بوده و ما مى دانيم كه از او سنّى گذشته (و ريش‏سفيد ماست) و رسول خدا نيز به او امر كرد كه امام جماعت مردم شود، در حالى كه خود زنده بود»..

شيخ طبرسى نيز از امام باقر روايت مى‏كند: «اسامه بن زيد – كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) بسيار او را دوست مى‏داشت – زمانى كه همراه سپاهش از مدينه خارج شد، رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) به ملأ أعلى پيوست. همين كه نامه به اسامه رسيد، از سفرش منصرف شد و همراه با سپاهش به مدينه برگشت، آنگاه ديد كه مردم بر أبوبكر جمع شده‏اند، نزد على‏بن أبى‏طالب – عليه‏السّلام – رفت و گفت: چه شده است؟ على فرمود: همين شده كه مى‏بينى! أسامه گفت: آيا تو هم بيعت كردى! فرمود: آرى!».[3]   

در جاى ديگر آمده است كه: علي (رضي الله عنه) پس از اينكه ديد گروهى از مردم مرتد شده‏اند و به طور كلّى، اسلام در خطر است و – بنا به گفته صريح خويش – داوطلبانه و از روى ميل باطنى با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت كرد؛ چنانچه مى‏گويد:

 «… فأمسكت يدى حتى رأيت راجعة من الناس رجعت عن الإسلام يدعون إلى محق دين اللّه… فمشيت عند ذلك إلى أبى‏بكر فبايعته و نهضت معه فى تلك الأحداث…».[4]   

«… پس، از بيعت با أبوبكر خوددارى كردم، امّا ديدم گروهى از مردم مرتد شده و از اسلام برگشته‏اند و به نابودىِ دين خدا و آيين محمّد و ابراهيم‏ (عليه السلام) دعوت مى‏كنند؛ ترسيدم اگر به يارى اسلام و مسلمين نشتابم، شكاف و ويرانى بزرگى در اسلام مشاهده كنم كه بر من بزرگتر از، از دست‏دادن ولايت امور و خلافت بر شما باشد؛ ولايتى كه كالاى چند روزى است كه سپس از دست مى‏رود! پس در همان هنگام، به سوى أبوبكر رفتم و بيعت كردم و به همراه او در آن حوادث قيام كردم تا باطل از ميان رفت…».

«… فنظرت فى أمرى فإذا طاعتى قد سبقت بيعتى». [5]

«… بنابراين، در امر خلافت خود انديشيدم و ديدم كه اطاعت و پيروى بر من واجب است. همانا در بيعتم (با أبوبكر) پيشى گرفتم»..

بنابراين، روايت افراطى دومى كاملاً مردود است، و چنانچه بعضى از علماى شيعه نيز اقرار كرده‏اند، هم از لحاظ محتوا و هم از لحاظ روايتى جعلى و فاقد سند است! و تمام محدّثانى كه اين روايت را در كتب خود آورده‏اند، هيچ كدام ذكرى از سند آن نياورده‏اند، و اين خود دليل كذب و بى‏اساس بودنش مى‏باشد؛ چنانچه إبن‏أبى‏الحديد معتزلى شيعى مى‏گويد: «اقوالى كه مى‏گويند: عمر، خانه فاطمه – عليها السّلام – را آتش زد و در خانه را به پهلويش كوبيد، باطل مى‏شماريم و قبول نداريم».[6]   

نخستين كسى كه به جعل اين داستان پرداخت، «إبراهيم‏بن يسار نظام» (231-160هجرى) رييس فرقه نظاميه بود.. چنانچه «أبوالفتح شهرستانى» در كتاب خود مى‏گويد: «يازدهمين مورد از كارهايش، توهين به بزرگان صحابه بود… وى، داستانى دروغين جعل كرد و گفت: عمر در روز بيعت، شكم فاطمه را زد و سقط جنين كرد و فرياد مى‏زد: خانه فاطمه را با ساكنانش بسوزانيد! در حاليكه جز على و فاطمه و حسنين، كسى ديگر در خانه نبود».[7]   

إبن‏أبى‏الحديد نيز به نقد آراء و عقايد إبراهيم‏بن يسار پرداخته و مى‏گويد: «امّا آنچه او در مورد حمله به خانه فاطمه ذكر كرده و اينكه هيزم جمع كردند تا آن را بسوزانند، خبر واحدى است كه فاقد سند و غير موثّق است!».[8]   

دكتر «سيّدمحمّدتقى آيت‏الهى» نيز – از علماى ديگر شيعه – در اين مورد مى‏گويد: «مؤلفين بعدى، مانند مسعودى و حتّى سيوطى در آثارى كه به موضوع خلافت اختصاص داده‏اند تا آنجا كه مى‏دانيم، مطلب اساسى مهمّى درباره واقعه نمى‏افزايند، بعداً آثار شيعى توسّط مؤلّفينى همچون طبرسى و مجلسى به وجود آمد كه عمدتاً داراى طبيعتى جدلى هستند و اخبارى را به طرفدارى از تشيّع كه فاقد ارزش تاريخى هستند، وارد ساختند… به منظور بازسازى وقايع سقيفه، بهترين روش اين است كه «إبن‏إسحاق» را كه نه تنها قديمى‏ترين نويسنده، بلكه همچنين آثارش از طريق إبن‏هشام به ما رسيده است، اساس كار بگيريم…».[9]   

تيجانى و شيعيان، با قبول اين روايت، توهين و جسارت بزرگى نسبت به علي (رضي الله عنه) روا داشته و او را بسيار تحقير و ترسو و ذليل و مسكين، نشان داده‏اند؛ على‏اى كه در – اين روايت و چند روايت ديگر در نظر شيعيان – اين همه ترسو و ضعيف است، چطور – در روايات ديگر – اين همه شجاع و توانمند و باشوكت است! چطور ممكن است كه علي (رضي الله عنه) – با آن شجاعتى كه ما از او مى‏شناسيم – به عمر (رضي الله عنه) يا به غلامش – قنفذ – فرصت دهد تا به همسرش – كه دختر رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) است – صدمه‏اى وارد كنند و فرزندش را در شكمش به قتل برسانند؟! آيا علي (رضي الله عنه) به قدرى ضعيف و ترسو بود كه نتواند از حريم خانوادگى‏اش دفاع كند؟! اگر چنين است – كه در روايت شيعيان چنين است! – چگونه مى‏توانست ادّعاى خلافت و رهبرى جامعه مسلمانان نمايد؟! چگونه مى‏توانست از امپراطورى پهناور و نوپاى اسلام دفاع كند و آن را اداره نمايد؟! آرى! آن چنان اداره مى‏كرد كه چهارديوارى خانه‏اش را اداره مى‏كرد!!.. آورده‏اند: زمانى كه فاطمه توسّط عمر (رضي الله عنه) مورد ضرب و شتم قرار مى‏گرفت، على نظاره‏گر اين ماجرا بود و كارى نمى‏كرد، و فاطمه فرياد مى‏زد: اى پسر أبى‏طالب! جنينم را كشتند! و… ولى على همچنان ساكت ماند و كارى نكرد![10]   

آيا اين دروغها، با شأن و مقام علي (رضي الله عنه) – شيرخدا و شهسوار اسلام و قاتل عمروبن‏عبدودها! – سازگار است؟! آيا اين راويان اخبار و طوطيان شكرشكن! خادم اسلام و مسلمينند؟! آيا اين جسارتها و هتك‏حرمتها به على و فرزندانش، گناه نيست؟! آيا مى‏خواهند با اين كار، مظلوميّت علي (رضي الله عنه) و خانواده‏اش را نشان دهند؟.. و بالاخره، آيا عمرى كه پهلوى فاطمه – دختر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – را مى‏شكند و بر صورتش سيلى مى‏نوازد و خانه‏اش را به آتش مى‏كشد، سزاوار است كه با دختر فاطمه و نواده پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ازدواج كند و خود علي (رضي الله عنه) – بزرگترين قاضى صدر اسلام – ولىّ و عاقد نكاحش باشد؟!

اگر – به فرض محال – چنين كارى از عمر (رضي الله عنه) سر زده بود، علي (رضي الله عنه) هرگز دخترش ام‏كلثوم را – كه از فاطمه و خواهر تنى حسن و حسين و زينب بود – به نكاح عمر (رضي الله عنه) درنمى‏آورد؛ كسى كه قاتل مادر و برادرشان محسن بود! نه حسن و حسين – رضى اللّه عنهما – راضى مى‏شدند كه خواهرشان همسر كسى شود كه حقّ پدرشان را پايمال كرده و به مادرشان و جنينى كه در شكم داشته – و هنوز متولّد نشده و نام محسن را برايش گذارده‏اند! – چنين مصيبتى رسانده است، و نه خود امّ‏كلثوم راضى مى‏گشت همسر كسى شود كه مادرش را اذيّت كرده و به او آسيب رسانده است!

آرى! به تصديق مدارك شيعه – و سنّى – علي (رضي الله عنه) دخترش امّ‏كلثوم را به همسرى عمر (رضي الله عنه) درآورد و يك پسر به نام «زيد» ثمره ازدواجشان بود كه امّ‏كلثوم و فرزندش زيد، هر دو – پس از شهادت عمر (رضي الله عنه) – با هم در يك ساعت وفات كردند. [11]

و جالب اينكه مى‏گويند: عمربن‏خطاب، دختر على را غصب نمود و على نتوانست مانع شود؛ چنانكه كلينى از جعفر صادق روايت مى‏كند: «إن ذلك فرج غصبناه!». يا [12] مى‏گويند: «على نمى‏خواست دخترش را به عمر دهد، ولى از او ترسيد و بنابراين، عبّاس عمويش را در اين امر، وكيل خود قرار داد!».[13]   

ببينيد كه علي (رضي الله عنه) را چقدر ضعيف و ناتوان، نشان مى‏دهند و چگونه به او اهانت مى‏كنند!!

پس همانگونه كه استاد محمّدعزّت دروزة مى‏گويد، اين روايت جعلى و دروغين است: «اين روايت، نتيجه رقابتى است كه پس از دوران خلفاى راشدين، بين امويان و هاشميان پديد آمده است».[14]   

و به داستانهايى مى‏ماند كه نقّالان قهوه‏خانه‏ها براى اجلاف و اوباش و افيونيها نقل مى‏كنند و از اين طريق، پولى به دست مى‏آورند!! كما اينكه، اكنون، در مساجد و تكيه‏گاهها، آخر هر داستانى شده و نقالان آن، اين بار علمايى هستند كه تنها در اين زمينه علم دارند و غير از آن، چيزى نمى‏دانند كه بگويند، و اين چنين عوام را مى‏فريبند و فكر و مالشان را مى‏ربايند!!

 

دریافت سند از این جا


[1]  – تاريخ يعقوبى شيعى، ج‏2، ص‏126- كتاب سليم‏بن‏قيس، ص‏83تا89.

[2]  – شرح نهج‏البلاغة، إبن‏أبى‏الحديد، ج‏1، ص‏332.

[3]  – الإحتجاج، طبرسى، ص‏50، چاپ كربلاء.

[4]  – الغارات ثقفى، ص‏302- مستدرك نهج‏البلاغه، شيخ كاشف‏الغطاء، چاپ لبنان، ص‏120-119- همچنين با كمى تفاوت نامه 62، نهج‏البلاغه شرح فيض‏الإسلام.

[5] – همان، كلام 37.

[6]  – شرح نهج‏البلاغة، ج‏1، ص‏317.

[7]  – الملل و النحل، شهرستانى، ج‏1، ص‏71.

[8]  – شرح نهج‏البلاغة، ج‏2، ص‏34.

[9]  – تشيّع در مسير تاريخ، سيّدمحمّدتقى آيت‏الهى، ترجمه دكتر جعفرى، ص‏57، چاپ دفتر نشر و فرهنگ اسلامى.

[10]  – الأمالى، طوسى، ص‏259- حق اليقين، مجلسى، ص‏204-203- أعيان الشيعة، محسن امين، بخش اوّل، ص‏26.

[11] – فروع كافى، كتاب الطلاق، ج‏6، ص‏115- الإستبصار، طوسى، أبواب العدة، باب المتوفى عنها زوجها، ج‏3، ص‏353- تهذيب الأحكام، كتاب الميراث، ج‏9، ص‏262- حقيقةالشيعة، مقدّس اردبيلى، ص‏277، چاپ تهران – مجالس المؤمنين، شوشترى، ص‏85-82-76 – منتهى‏الآمال، شيخ عباس قمى، ج‏1، ص‏186، فصل‏6، تحت عنوان «ذكر أولاد أميرالمؤمنين»، چاپ ايران قديم.

[12] – فروع كافى، ج‏2، ص‏141، چاپ هند.

[13]  – حديقة الشيعة، مقدّس اردبيلى، ص‏277.

[14]  – تاريخ العرب و الإسلام، محمّد دروزة، ص‏21.

برای اطلاعات بیش تر در رابطه با وفات حضرت زهرا می توانید این مطلب را ملاحظه فرمایید

مدح ابوبکر -رض- در کتاب الله و روایات

11 مهٔ

بخش اول : کتاب الله

اگر به طور كلّى بخواهيم فضايل و مناقب خلفا را در قرآن را بررسى كنيم هر چهار خليفه پیامبر (صلی الله علیه و سلم): أبوبكر، عمر، عثمان و على – رضى اللّه عنهم اجمعين – از مهاجرين و سابقين نخستين بوده‏اند كه در مكّه – در همان اوايل دعوت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – به او ايمان آوردند و او را در تمام مراحل دعوت و تبليغ، يارى و همراهى نمودند، و در بينشان كسانى بودند كه تمام مال و ثروت خود را در راه دعوتش صرف نمودند.. أبوبكر (رضي الله عنه) كسى بود كه بلافاصله با شنيدن سخنان پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ايمان آورد و در همان روزها، شش نفر به واسطه او ايمان آوردند.. همو بود كه بردگانى همچون بلال حبشى را از   مالكانشان مى‏خريد و آزاد مى‏كرد[1].

مهاجرين و انصار، به طور صريح و بدون هيچ شبهه و ترديدى در جاهاى زيادى از قرآن كريم، مورد تكريم و بزرگداشت خداوند قرار گرفته‏اند. [2]. امّا گذشته از آن، آيات ديگرى هستند كه در شأن آنها به طور خصوص نازل گشته است كه ما در اينجا به چند مورد از آنها استناد مى‏كنيم:  

– زمانى كه أبوبكر (رضي الله عنه)، هفت برده مسلمان – از جمله بلال – را از صاحبان مشركشان خريدارى كرد، مشركين گفتند: أبوبكر براى اين بلال را خريد تا بلال صاحب فرزندان شود و همگى آنها را به خدمت و بردگى خود برگيرد! كه خداوند اين آيات را در حقّش نازل فرمود:[3]

« وَسَيُجَنَّبُهَا الأَتْقَى الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَکَّى وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ مِن نِعْمَةٍ تُجْزَى إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الأَعْلَى‏  » [4] « و پرهيزگارترين (انسانها) از آن (آتش هولناك) به دور داشته خواهند شد؛ آن كس كه مال و دارايى خود را (در راه خدا) مى‏دهد تا خويشتن را پاكيزه بدارد. هيچ كس بر او حقّ نعمتى ندارد تا (بدين وسيله به نعمتش پاسخ گويد و از سويش، آن) نعمت جزا داده شود، بلكه تنها هدف او جلب رضاى پروردگار بزرگوار و بلندمرتبه‏اش مى‏باشد»

زمانى كه أبوبكر ايمان آورد، عثمان، عبدالرحمن‏بن‏عوف، طلحه، سعيدبن‏زيد، زبيربن‏عوام و سعدبن‏أبى وقاص، نيز نزد او رفتند و پس از اينكه سخنان نيك أبوبكر (رضي الله عنه) را شنيدند، ايمان آوردند[5]، كه اين آيات نازل شدند:[6].

« وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ »[7]. « و پيروى كن كسى را كه به سوى من بازگشته است »

« فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ » [8]. « پس بندگان مرا بشارت ده همان کسانى که سخنان را مى شنوند و از نیکوترین آنها پیروى مى کنند »

يا زمانى كه أبوبكر (رضي الله عنه) همراه با پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، از مكّه به مدينه – دو نفرى – هجرت كردند و چون كفّار مكّه آنها را تعقيب مى‏كردند، به غارى – به نام ثور – پناه بردند[9]..مشركين تا درِ غار آمدند كه همان موقع أبوبكر (رضي الله عنه) غمناك مى‏شود كه نكند وارد شوند و به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) آسيب برسانند كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در آن لحظه به رفيقش مى‏گويد: «غم مخور! خدا با ماست!».. و اين آيات نازل شدند :

 « إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ کَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَتَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَکِينَتَهُ عَلَيْهِ » [10]. « اگر شما (مسلمانان)، او (يعنى پيامبر) را يارى نكنيد، خدا (هميشه) يارى‏اش كرده، زمانى كه    كافران او را (از مكّه) بيرون راندند، در حالى كه دومين نفر (يعنى أبوبكر) همراهش بود، و هر دو در غار بودند، زمانى كه (پيامبر) به رفيق و همدمش مى‏گفت: ناراحت نباش! خدا با ماست! و خدا آرامش (خود) را بر او نازل كرد (و از حالت نگرانى بيرونش آورد »

– يا زمانى كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از معراج برگشت، اوّلين كسى كه گفته‏هايش را تكذيب كرد، أبوجهل بود و اوّلين كسى كه او را تصديق كرد، أبوبكر بود و گفت: صدقت يا رسول اللّه!.. كه اين آيات در حقّشان نازل گشت:

« فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن کَذَبَ عَلَي اللَّهِ وَکَذَّبَ بِالصِّدْقِ إِذْ جَاءَهُ أَلَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْويً لِلْکَافِرِينَ   وَالَّذِي جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ   » [11]. « چه كسى ستمگرتر از آن كسى است (يعنى أبوجهل) كه بر خدا دروغ مى‏بندد و راستى و حقيقت را كه (پيامبر) نزد او آورد، تكذيب مى‏كند؟ آيا منزل و جايگاه كافران در دوزخ نخواهد بود؟ و كسى كه با راستى و صداقت آمد (منظور پيامبر)، و كسى كه او را تصديق داشته (منظور أبوبكر)، آنان همان پرهيزگاران واقعى هستند »

از همين جا بود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و ديگر مسلمانان، به أبوبكر (رضي الله عنه) لقب «صدّيق»، و به أبوجهل لقب «كذّاب» دادند.. چنانچه على و فرزندانش، او را صدّيق صدا مى‏زدند؛ مثلاً در تفاسير شيعه آمده كه علي (رضي الله عنه) فرمود: «مراد از «والذى جاء بالصدق» رسول خداست و مراد از «صدّق به» أبوبكر صدّيق است كه او را تصديق نمود».[12]    أبوالفتح أربلى نيز روايتى در همين مورد آورده كه عروه بن‏عبداللّه از امام باقر درباره تذهيب شمشير با طلا پرسيد كه آيا درست است؟ فرمود: هيچ اشكالى ندارد؛ زيرا أبوبكر صدّيق، شمشيرش را با طلا تذهيب كرده بود.. عروه مى‏گويد: گفتم: تو مى‏گويى: صديق؟! فرمود: آرى! صدّيق! و هر كس به او صدّيق نگويد، سخن خدا را در دنيا و آخرت، تصديق نكرده است!».[13]

 امام باقر، اين را از طرف خود نگفته، بلكه از جدّ خود رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) تبعيّت كرده.. كسى كه از طريق وحى، او را صديق ناميده است؛ چنانچه در «دارقطنى» از او روايتى آمده كه فرمود: «شخصى از پدرش زين‏العابدين سؤال كرد كه چرا أبى‏بكر، صدّيق است؟ در جواب فرمود:« قد سماه صديقا رسول اللّه و المهاجرين و الأنصار و من لم يستمعه صديقا فلا صدّق اللّه قوله فى الدنيا و الآخرة؛» همانا رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) و مهاجرين و انصار، او را صدّيق نام نهاده‏اند، و هركس او را صدّيق نداند، در واقع گفته خدا را در دنيا و آخرت، تصديق نكرده است!»..

 «بحرانى» نيز در تفسير خود از على‏بن إبراهيم روايت كرده كه گفت: «پدرم برايم از چند نفر بازگو كرده كه آنها از أبى‏عبداللّه شنيده‏اند كه فرمود: زمانى كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) با أبوبكر در غار بودند، به او گفت: اى أبوبكر! انگار من كشتى جعفر و يارانش را كه بر آب دريا روان است، مى‏بينم! همچنين انصار را مى‏بينم كه متواضعانه و با قلبى سرشار از محبّت، به استقبال ما مى‏آيند و جلوى درب خانه‏شان چشم‏به راه ما هستند! أبوبكر گفت: و تو آنها را مى‏بينى يا رسول اللّه؟! فرمود: آرى! أبوبكر گفت: آنها را به من نيز نشان بده! پس پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بر چشمانش دست كشيد و آنها را ديد و سپس فرمود: به راستى كه تو صدّيق هستى!».[14]

پاسخ به شبهات در رابطه با مناقب حضرت ابوبکر

شبهه اول : اينكه أبوبكر در آن غار مصاحب پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بوده، فضيلتى نيست؛ زيرا يوسف – عليه‏السّلام – نيز در زندان چند نفر مصاحب او بودند. همچنين از آيه پيداست كه أبوبكر مى‏ترسيده است، و از طرفى، بودن خدا با أبوبكر فضيلتى به حساب نمى‏آيد؛ چون خدا با تمام چيزهاست! 

ادامه مطلب را مشاهده فرمایید ..

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هرچه می خواهد دل تنگت بگو


[1] – اسلام‏شناسى، دكتر على شريعتى، ص‏497.

[2] – ؛ از جمله آيات «لا تجد قوما يؤمنون باللّه و اليوم الآخر…» (المجادلة/22).. و «وعد اللّه الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الأرض» (النور/55).. و «يا أيها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف يأتى الله بقوم…» (المائدة/54).. و «قل للمخلفين من الأعراب ستدعون إلى قوم…» (الفتح/16) و چند آيه ديگر كه مفسّران درباره خلفاء به طور خصوص دانسته‏اند.. و در پستی در وبلاگ ناجی کرد با نام «مقام صحابه در نصوص قرآن» بدان پرداخته ایم.

[3] – شأن نزول آيات، ترجمه و نگارش دكتر محمّد جعفر اسلامى، ص‏574-573- سيره إبن‏هشام، ج‏1، ص‏340- سيره حلبية، ج‏1، ص‏335-334- البداية و النهاية، ج‏3، ص‏58.

[4] – سوره لیل آیات 17-20.

[5]– شأن نزول آيات، واحدى نيشابورى، ترجمه جعفر اسلامى، ص‏467-439

[6]   – اسلام‏شناسى، دكتر على شريعتى، ص‏497

[7]   – لقمان آیه 15

[8]   – زمر 17-18

[9] – اسلام‏شناسى، شريعتى، ص‏143.

[10]   – توبه 40

[11]   – زمر 32-33

[12]   – تفسير مجمع البيان، شيخ طبرسى، ذيل همان آيه.

[13]  – كشف الغمة فى معرفة الأئمة، ج‏2، ص‏147.

[14]  – البرهان، بحرانى، ج‏2، ص‏125.

به خواندن ادامه دهید

شرح حال شهید سید قطب

6 مهٔ

این مقاله را می توانید در لینک زیر ملاحظه فرمائید …

شرح حال شهید سید قطب

کدام یک از چهار خلیفه راشد ، افضل و برتر است؟

2 مهٔ

برای مطالعه مقاله ٬ لطفا روی لینک زیر کلیک کنید …

کدام یک از چهار خلیفه راشد ، افضل و برتر است؟