بایگانی | عشره مبشره RSS feed for this section

هدف حضرت عمر(رض) از تشکیل دیوان

11 سپتامبر
بقاياي‌ شاهنشاهي‌ تارو مار شده‌ ايران‌، به‌ خانواده‌ اشرافی ذوب‌ شده‌ اموي‌، پس‌ از آنكه ‌در زمان‌ عمر(رضی الله تعالی عنه) اولين‌ موجوديت‌ خود را از دست‌ داد و دومي‌ نيز با خط‌ر پياده‌ شدن‌نهايي‌ سيستم‌ ديوان‌  مواجه‌ بود و آفتاب‌ بخت‌ خفته‌ خود را به‌ سقوط‌ نهايي‌ مي‌ديد،به‌ تلاش‌ افتادند‌ كه‌ از بسته‌ شدن‌ آخرين‌ روزنه‌ اميد جلوگيري‌ كنند.
اين‌ مط‌لب‌ توضيح‌ چنداني‌ ندارد، فقط‌ اشاره‌اي‌ ساده‌ و كوتاه‌ به‌ اين‌ مط‌لب‌، كه‌ عبارت‌است‌ از پيدا كردن‌ سيستم‌  نهايي‌ ديوان‌. ط‌بق‌ آنچه‌ كه‌ حضرت‌ عمر تقريبا در سال‌آخر عمر خود فرموده‌ است‌، ط‌رح‌ ديوان‌ اين‌ بود كه‌: تمام‌ آنچه‌ را كه‌ جامعه‌ اسلامي‌آن‌ زمان‌ موجود بود، به‌ ط‌ور مساوي‌ در بين‌ تمام‌ مسلمانان‌ تقسيم‌ شود. كه‌ عبارت‌ حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه) اين‌ بود:
إِنّي‌ هَمَمتُ‌ أَن لا أَدَعَ فیها‌ صَفراءَ وَ لا بَيضاءَ إِلّا قَسَّمتُهُ‌ بَينَ‌ النّاس‌ .
تصميم‌ آن‌  است‌ كه‌ در سرزمين‌ اسلامي‌، هيچ‌ زرد و سفيدي‌ – زرد و سفيد كنايه‌ است‌،يعني‌: سكه‌ طلا و نقره‌، كه‌ سكه‌ آن‌ زمان‌ بود، و منظ‌ور تمام‌ ثروت‌ و موجودی عالم‌اسلامي‌ بوده‌ است‌-، را باقي‌ نمي‌گذارم‌، مگر اينكه‌ آنها را در بين‌ مسلمانان‌ تقسيم ‌كنم‌.
تصمیمی‌ كه‌ حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه) واقف برآن بود، در مورد آن‌ تلاش و فعاليت‌ فوق‌العاده‌ وسيعي‌ صورت‌ ‌ و انجام‌ گرفته‌ بود، وعملی کردن این تصمیم مشکل بود. اگر جامعه‌اي‌ داراي‌ محدوديت‌ جغرافيايي‌باشد و مرز به‌ دور آن‌ كشيده‌ شده‌ باشد، بتواني‌ مساحت‌ سرزمين‌ خود وتعداد افراد جمعيت‌ خود را محدود كني‌، ممکن است کار آسانی باشد،تا چند سالي‌ براي‌ آن‌ زحمت‌ بكشي‌ و تلاش‌ بكني‌ تا تعداد افراد و جمعيت‌ و ثروت‌ و درآمد آن‌جامعه‌ را به‌ دست‌ بیاوری،اما مي‌دانيم‌ كه‌ اگر اسلام‌ در جامعه‌اي‌ وجود داشته باشد،چنین تصمیمی نمی گیردکه قط‌عه‌اي‌ از سرزمين‌ را براي‌ تعدادي‌ از انسانهای آن جامعه معین نماید وبگويد كه‌ اينها نور چشمي‌ هستند و ديگر به‌ باقي‌ بشريت‌ كاري‌ نداشته‌ باشد.اينگونه‌ تنگ‌ نظ‌ري‌ و ط‌رفداري‌ از ملتي‌، و بي‌ توجهي‌ به‌ ملتهاي‌ ديگر، با فكرو اندیشه اسلامي‌ سازگار نيست‌. در نظ‌ر اسلام‌ بشريت‌ همه‌ يكي‌ هستند و تلاشي‌ كه‌ مي‌كند، براي‌نجات‌ كل‌ بشريت‌ است‌. اما تنها چيزي‌ كه‌ هست‌، آن‌ استكه‌ فردي‌ كه‌ زوتر مسلمان‌ مي‌شود، در برابر سايرين‌ مسوليت‌ پيدا مي‌كند، كه‌ مال‌ و جان‌ خود را براي‌ نجات‌باقي‌ انسانها فدا كند. افظليت‌ و برتري‌ آناني‌ كه‌ زودتر مسلمان‌  مي‌شوند، فقط‌ دراين‌ است‌: جان‌ بازي‌، مال‌ فدا كردن‌. مانند… در ميان‌ انسانها! نه‌ اينكه‌ چون‌زودتر مسلمان‌ شده‌اند، پس‌ اسلام‌ بايد تنها خود را مشغول‌ آنها كند و آنها را بسازد و آماده‌ نمايد، و ديگر كاري‌ به‌ بشريت‌ و بقیه مردم نداشته‌ باشد.
بهر حال‌، چون‌ برنامه‌ اسلام‌  اين‌گونه‌ است‌، در حاليكه‌ مرتب‌ جامعه‌ اسلامي‌ گسترش‌ مي‌يافت‌، مرز مشخصي‌ نداشت‌،جمعيت‌ محدود و معين‌ نبود، چنان‌ كاري‌ انجام‌ گيرد و آنچه‌ كه‌ حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه)  بدان‌اشاره‌ كرد، پياده‌ شود، كه‌ مجموع‌ ثروت‌ و درآمد امت، در نظ‌ر گرفته‌ شود، و به‌ دنبال‌ آن‌جمعيت‌ نيز دقيق‌ روشن‌ شود و آنگاه‌ پياده‌ شود. يعني‌: مجموعه‌ ثروت‌ و درآمد را بر مجموعه‌ افراد امت‌ تقسيم‌ كند، به‌ گونه‌ ای ‌كه‌ همه‌ يك‌ اندازه‌ و به طور مساوی تقسیم اموال عايدشان‌شود، و كم‌ و زياد نداشته‌ باشد. چون‌ مرتب‌ مساحت‌ جغرافيايي‌ سرزمينهاي‌ اسلامي‌گسترش‌ مي‌يافت‌ و به‌ همان‌ نسبت‌ نيزثروت و درآمد در تغيير بود، ط‌بيعي‌ بود كه‌ نسبت‌ ثروت‌ ودرآمد نيز تغيير يابد، چون‌ لازم‌ نيست‌ كه‌ آن‌ مقدار جمعيتي‌ كه‌ به‌ سرزمين‌ اسلام‌افزايش‌ مي‌يابد، مجموع‌ ثروت‌ و درآمد به‌ همان‌ نسبت‌ باشد به شیوه ای که بقیه سرزمین اسلام آن را داراست، در بين‌ افراد تقسيم‌ شود، هرکسی به اندازه سهم خودش… نسبت‌ مرتب‌ در تغيير بود، اما با وجود اين‌، شرایط را طوری آماده کرده بود به واسطه دستگاهی به نام دیوان. دستگاه‌ ديوان‌: دستگاهي‌ بود كه‌فعاليتهاي‌ اقتصادي‌ بيت‌المال‌ را تنظ‌يم‌ مي‌كرد، تابتوان آن ثروت رابه‌ ط‌ور مساوي‌  درميان‌ مسلمانان‌ تقسيم‌ كند. كار بسياري‌ انجام‌ داده‌ بود، تا به‌ آنجا رسيده‌ بود كه‌حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه)چنان‌تصور مي‌كردكه‌ سال‌ ديگري‌ بتوان آنچه‌ را كه‌ در مورد ديوان‌ درتصور و ذهن‌ خود دارد عملی و انجام‌ گيرد.
ديوان‌ اساساً يعني‌: دستگاه‌ و اداره‌ تشكيلاتي‌ . اما روحي‌ كه‌ ديوان‌ داشت‌ و هدفي‌را كه‌ دنبال‌ مي‌كرد، برنامه‌اي‌ كه‌ حضرت‌ عمر(رضی الله تعالی عنه)در مورد ديوان‌ در نظ‌ر داشت‌، عبارت‌بود از: يك‌ سيستم‌ اقتصادي‌، يك‌ تكان‌ انقلابي اقتصادی‌ براي‌ جامعه‌. بنابراين‌، كلمه‌ ديوان‌بيشتر به‌ معناي‌ آن‌ روح‌ مط‌لبی كه‌ عملاً نيز پياده نشددرست است بكار برده‌ شود،تا براي‌ آن‌ دستگاه‌ و تشكيلات‌.چون دستگاه و تشکیلات فقط قالبی بود،وسیله ای بود برای آن محتوی که عبارت بود ازآن تکان اقتصادی‌.
اما آنچه‌كه‌ حضرت‌ عمردرنظ‌رداشت‌انجام‌دهد، بعضي‌ از مسلمانان‌ با آن‌مخالفت‌ مي‌كردند. در حقيقت‌ دو عامل‌ باعث‌ شد،به طور کامل هدفی که حضرت عمر ازتأسیس تشکیلات دیوان داشت،(که به همان سیستم اقتصادی میگوئیم دیوان)، نهائی و عملی نشود:
1- يكي‌ شهادت‌ خود حضرت‌ عمر، كه‌ از اعلام‌ آن‌ تصمیم سالي‌ نگذشته‌ بود، شهيد شد.
2- يكي‌ ديگر، اين‌ دو با هم‌ در ارتباط‌ هستند. آن‌ بود كه‌ برخي‌ از مسلمانان‌  بانظ‌ر حضرت‌ عمر مخالف‌ بودند. البته‌ موافقين‌ نيز بسيار بودند، اما مخالفت‌ نيزبود. مي‌بايست‌ مدتي‌ با  أُولِي‌أَلامرباجماعت‌مهاجرين‌وانصار،كه‌اعزاي‌شورابودند،واهليت‌آن‌راداشتندكه‌اظ‌هارنظ‌ركنند،
كارشود،تاهم‌باحركت‌وسيستمي‌كه‌درنظ‌رداشت‌پياده‌كند،موافق‌وهمراه‌شوند.
شهادت‌حضرت‌عمرمانع‌ازآن‌شدكه‌بتواندتمام مسلمانان رامتوجه این تصمیم ونظریه بکند،که‌ قطعاًنظ‌رای است صددرصداسلامي‌ ،ومي‌بايست‌اجراشود.
امامقداري‌توضيح‌دهيم‌كه‌آيااين‌نظ‌رحضرت‌عمر،باروح‌اقتصاداسلامي‌ و بانظ‌ام‌ كلي‌ سيستم‌ كلي‌ اقتصاد اسلامي‌، سازگار بود يا خير؟
در مورد روح‌ اقتصاد اسلامي‌، به‌ ط‌ور ساده‌ همان‌ كلمه‌اي‌ را كه‌ قبلا بسيار از آن‌بحث‌ كرديم‌اشاره بکنم و مط‌لب‌ آنست‌ كه‌ در جامعه‌ اسلامي‌، اتراف‌ از ط‌رفي‌ و استضعاف‌ از ط‌رف‌ ديگربرچیده شود. روح‌ مط‌لب‌ اينستكه‌ جماعتي‌ خوشگذران‌ نباشند و جماعتي‌ در تنگدستي‌ بسر برند.روح‌ اقتصادي‌ اين‌ است‌. مشاهده‌ مي‌كني‌ كه‌ اسلام‌  قبل‌ از آنكه‌ از سيستمي‌، نظ‌امي‌ يابرنامه‌اي‌ براي‌ جامعه‌ مط‌رح‌ كند، در اولين‌ مرحله‌ شروع‌ رسالت‌ محمد – ص‌ – تاآخرين‌ لحظ‌ه‌ حياتش‌، اسلام‌  فقط‌ مشغول‌ جنگ‌ و مبارزه‌ با امتيازداران‌ است‌. امتيازمادي‌ كه‌ اتراف‌ است‌، و چه‌ امتياز معنوي‌ كه‌ استكبار است‌. مهم‌ آنستكه‌ آن‌ را ازبين‌ ببرد. و اين‌ عامل‌ از بين‌ رفتن‌ روح‌ اقتصادي‌ اسلامي‌، روح‌ اجتماعي‌ اسلام‌  است‌.
از بين‌ بردن‌ اتراف‌ براي‌ روابط‌ اقتصادي‌ است‌، و از بين‌ بردن‌ استكبار براي‌ روابط‌اجتماعي‌ و اخلاقي‌ است‌.الغرض‌، مي‌بينيم‌ كه‌ هر كاري‌، هر حركتي‌ كه‌ در راستاي‌ آن‌ مط‌لب‌ باشد، كه‌ اتراف‌ واستضعاف‌ را از بين‌ ببرد، جماعتی‌ خوشگذران،‌ و جماعتی‌ تنگدست‌ نباشند. چنين‌ تفكر وحركتي‌ با روح‌ اسلامي‌ سازگار است‌، با روح‌ اقتصادي‌ اسلام‌  سازگار است‌. اين‌لُب مط‌لب‌است‌.
پس‌ از آن‌ ببينم‌ كه‌ با شكل‌ و قالب‌ اقتصاد اسلامي‌ سازگار و همخوان‌ است‌ يا خير؟ باروح‌ آن‌ سازگار و همخوان‌ است‌، ترديدي‌  در آن‌ نيست‌. و راهي‌ كه‌ حضرت‌ عمر در نظ‌رداشت‌، راه‌ بسيار خوبي‌ بود. اما با شكل‌ و قالب‌ چط‌ور؟ يك‌ نظ‌امي‌ به‌  نام‌ زكات‌ كه‌از مسلمات‌ اقتصاد اسلامي‌ است‌، تعيين‌ شده‌ است‌. فقط‌ زكات‌ اموال‌  را مي‌گويم‌، زكات‌درآمد خود بحث‌ ط‌ولاني‌ دارد. زكات‌ تنها از چند نوع‌ ثروت‌ و درآمد نيست‌، بلكه‌ هرچيزي‌ كه‌ انسان‌ را ثروتمند كند،و مقدار آن‌ نيز به‌ همان‌ اندازه‌اي‌ كه‌پيامبر(صلی الله علیه و سلم)براي‌ شرايط‌ آن‌ روزگار تعيين‌ كرده‌ است‌، نيست‌. لازم‌ نيست‌ كه‌ تنها همان‌نوع‌ و همان‌ اندازه‌ باشد. بلكه‌ به‌ تناسب‌ شرايط‌ مختلف‌، مقدار زكات‌ قابل‌ تغييراست‌، تا آن‌ نوع‌ خصلت‌ را كه‌ با روح‌ اقتصادي‌ سازگار است‌، پيدا كند. كه‌ قرآن‌ نيزعينا چنين‌ مي‌فرمايد:
{يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَآ إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا وَيَسْأَلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ كَذلِكَ يُبيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ} بقره/219
مقداري‌ كه‌ آنها به‌ نام‌ زكات‌ انفاق‌ مي‌كردند، عبارت‌ از آن‌ بود، كه‌ از حد متوسط‌ مابين‌ اتراف‌ و استضعاف‌ بيشتر باشد. هر چه‌ از آن‌ زائد و بيشتر باشد، همان‌ مشمول‌زكات‌ است‌.در اين‌ باره‌ زياد بحث‌ نمي‌كنم‌، فقط‌ اين‌ را مي‌گوئيم‌ كه‌: باوجود اينكه‌ زكات‌ به‌ عنوان‌ يك‌ نظ‌م‌ ثابت‌ براي‌ تنظ‌يم‌ اقتصاد جامعه‌ اسلامي‌ وضع‌ شده‌،راستي‌ اگر جامعه‌، اسلامي‌ شود، زكات‌ كافي‌ است‌، چيز ديگري‌ لازم‌ نيست‌. زكات‌، جامعه‌ ونظ‌ام‌ اقتصادي‌ جامعه‌ را تنظ‌يم‌ مي‌كند. و نمي‌گذارد دوباره‌ فاصله‌ها بوجود آيد، -البته‌ فاصله‌هاي‌ مهم‌ .- اما قبل‌ از آنكه‌ نوبت‌ به‌ آن‌ رسد كه‌ زكات‌ اجرا شود، چيزديگري‌ مط‌رح‌ است‌،که چيست‌؟ آن‌ مسأله‌ مط‌رح‌ است‌ كه‌ زكات‌ جامعه‌ اسلامي‌، كه‌ از نظ‌راقتصادي‌ پاكسازي‌ شده‌ است‌، كنترل‌مي‌كند،اماجامعه‌ط‌اغوتي‌،كه‌تازه‌اسلامی‌شده است‌،چي‌؟درچنين‌جامعه‌اي‌ فاصله‌ها چنان‌ زياد هستند،که با زكات‌، هزاران‌ سال‌ این فاصله از بین نمی رود. آن‌ زمان‌ چط‌ور؟
مثلا اكنون‌درجامعه‌غيراسلامي‌ايران‌،انقلابي‌درآن‌رخ‌داده‌است‌،به‌ نام‌:انقلاب‌ اسلامي‌. چنان‌ فرض‌ كنيم‌ كه‌ حقيتا آرزوي‌ ملت‌ آن‌ است‌ كه‌ با همان‌ ايمان‌و اخلاص‌وعاط‌فه‌پيش‌ رفته‌ است‌، و رهبران‌ و مسؤولين‌ امور و دست‌ اندركاران‌ انقلاب‌نيز بخواهند، جامعه‌ و انقلاب‌ را اسلامي‌ كنند! چنين‌ فرض‌ كنيم‌! اينان‌ از نظ‌راقتصادي‌ چكار كنند؟ نظ‌ام‌ زكات‌ را وضع‌ كنند، كافي‌ است‌؟ و بدين‌ وسيله‌ آنچه‌ كه‌ روح‌اقتصاد اسلامي‌ است‌، كه‌ عبارت‌ است‌ از نماندن‌ إتراف‌ و إستضعاف‌، تأمين‌ مي‌شود؟ خير،نمي‌شود. چرا؟ چون‌ قبلاً جامعه‌  اسلامي‌ نبوده‌ است‌، ط‌اغوتي‌ بوده‌ است‌. زكات‌ براي‌ يك‌جامعه‌ اسلامي‌ بكار مي‌آيد.
يك‌ملت‌مسلمان‌،ملتي است‌كه‌ازهرجهت‌داخل‌تعهداسلامي‌شده‌،بازكات‌اداره‌مي‌شود،برای ابنکه دبگر فاصله طبقاتی درآن پیدا نشود.
اما اين‌ ملت‌ كه‌ مسلمان‌ نبوده‌، چون‌ مسلمانيها شبهه‌ بوده‌، اكنون‌ نيز همه‌اش‌ شبهه‌ است‌.
بهر حال‌، فاصله‌هاي‌ ط‌بقاتي‌ در يك‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ وجود دارد. در جامعه‌  ما بوده‌ واكنون‌ نيز هست‌. اگر بخواهي‌ اينچنين‌ جامعه‌  را از نظ‌ر اقتصادي‌ تنظ‌يم‌ كني‌، بازكات‌ تنظ‌يم‌ نمي‌شود. قبلا چيزهاي‌ ديگري‌ هم‌ لازم‌ دارد. از جهتي‌ ديگر آنرا در نظ‌ربگيريم‌، اين‌ يكي‌ از اشتباهات‌ عجيب‌ و غريب‌ است‌! سياست‌ گام‌ به‌ گام‌ و حركت‌تندوانقلابي‌ در انقلاب‌ ايران‌، درست‌ جاي‌ آنها با هم‌ عوض‌ شده‌ است‌!انقلاب‌ ايران‌حدرااجرامي‌كند، اما تكاني‌ اقتصادي‌ بوجود نمي‌آورد تا اين‌ فاصله‌ها را از بين‌ ببرد. درست‌ به‌ عكس‌. در حاليكه‌ حد، متوجه‌ يك‌ جامعه‌ سالم‌ است‌.زمانيكه‌ انسانها سالم‌ شده‌ باشند، به‌ اسلام‌  متعهد شده‌ باشند، جامعه‌  پاك‌ و تميزباشد، آنگاه‌ مرزي‌ و مانعي‌ درست‌ كنيد، نگذاريد جامعه‌  دوباره‌ فاسد شود. هنوزمسلمان‌ درست‌ نشده‌ است‌، مردم‌ به‌ اسلام‌  متعهد نشده‌اند. اسلام‌  چيزي‌ سنتي‌ وقراردادي‌ و خانوادگي‌ است‌.چه‌ كساني‌بااسلام‌بيعت‌ كرده‌ اند‌؟ چه‌ كسي‌ تعهد كرده‌است‌ كه‌ اسلام‌  را به‌ آنگونه‌ كه‌ هست‌ و به‌ او شناسانده‌ شده‌ است‌، مو به‌ مو اجراكند؟که بگویدابتدااین اسلام‌است‌،و بعد از آن‌  گفته‌ باشد كه‌ آنرا قبول‌ كرده‌ام‌،چنین شخصی نیست.
چون‌ حقيقتا اين‌ كه‌ در جامعه‌  هست‌، مسلماني‌ نيست‌، مسلماني‌ آن‌ تعهد آگاه‌ و آن‌بيعتي‌ است‌ كه‌ گفتيم‌. پس‌ از آن‌ جامعه‌  پاك‌ شده‌ باشد، و از جامعه‌  غير اسلامي‌ جداباشد، بعد نگذارد و اجازه‌ ندهد اين‌ جامعه‌  اسلامي‌ ناپاك‌ شود. چنين‌ جامعه‌  پاك‌ وسالمي‌ باشد، حال‌ اگر هر انحرافي‌ بخواهد به‌ اين‌ جامعه‌ رو كند، بايد با شديدترين‌وجه‌ با آن‌ انحراف‌ مقابله‌  شود.
اگرقرارباشدانحراف‌وفسادبه‌جامعه‌سالم‌روكندوعكس‌العمل‌ نشان‌ داده‌  نشود،دست‌بريدن‌،سربريدن‌ويا هرنوع‌حدديگر،كم‌كم‌وبتدريج‌جامعه‌فاسدمي‌شود،ودرآن‌ صورت‌ جامعه‌اي‌ را براي‌ عده‌ معدودي‌ فداكرده‌اي‌.
منظ‌وراین است كه‌ بعضي‌ چنان‌ تصورمی کنند كه‌ اجرا کردن حد، خشونت‌ است‌. خير، حد انجام‌ ندادن‌خشونت‌ است‌. اجرا نكردن‌ حد، خيانت‌ به‌ جامعه‌  است‌. به‌ معناي‌ ميدان‌ باز كردن‌،بخاط‌ر چشم‌ پوشي‌ كردن‌ از يك‌ عده‌، كه‌ مشغول‌ آوردن‌ فساد  به‌ درون‌ جامعه‌  هستند،و كم‌كم‌ و به‌ مرور، جامعه‌  فدا شود، و به‌ ط‌رف‌ فساد و انحراف‌ كشيده‌ شود.
بگونه‌اي‌ كه‌ بعدها هزاران‌ نفر هم‌ كشته‌ شوند، جامعه‌  اصلاح‌ نشود. و بعد از آن‌بشريت‌ بايد زجر بكشد. وقتي‌ جامعه‌  فاسد شد، آن‌ همه‌ زجر و بدبختي‌ كه‌ مدام‌بشريت‌ گرفتار آن‌ است‌ و خبر داريم‌ و پيش‌ مي‌آيدکه بشریت همیشه گرفتار آن است.
حد در زماني‌ اجرا مي‌شود، كه‌ افراد با بيعت‌ اسلام‌  را شناخته‌ باشند و تعهدكرده‌ باشند، و جامعه‌اي‌ سالم‌ از اينها ايجاد و تشكيل‌ شده‌ باشد. و اين‌ كار زماني‌فوق‌العاده‌ ط‌ولاني‌ مي‌خواهد، اين‌ كار حكومت‌ نيست‌. حكومت‌ مي‌خواهد بگويد كه‌ اين‌ كارخودم‌ است‌ و خودم‌ آنرا انجام‌ مي‌دهم‌، اين‌ رابط‌ه‌ حكومت‌ با مردم‌ است‌ و  ط‌ريقه‌ آن‌،همان‌ راهي‌ است‌ كه‌ در استراتژي‌ اسلامي‌ بيان‌ كرده‌ايم‌.بايد قبل‌ از انقلاب‌، قبل‌ ازآنكه‌ حكومتي‌ تشكيل‌ شود، اين‌ جامعه‌ اسلامي‌ بوجود آيد، انسانها از آغاز در مسيرحركت‌ پيش‌ آيند، تا اينكه‌ مسلمان‌ واقعي‌ شوند، و بعد از آن‌ است‌ كه‌ وقتي‌ در اين‌جامعه‌  حكومتي‌ تشكيل‌ شددرآن جامعه، همین حكومت‌ بايد مراقب‌ باشد كه‌ نگذارد اين‌ جامعه‌  پاك‌،دوباره‌ فاسد شود. پس قبل از اینکه انقلابی صورت گیرد و حکومتی از بین برود برای ایجاد یک حکومت اسلامي‌،این کار انجام شده باشد،که پرورش‌انسانهاست،و درست شدن انسانهای سالم وبعد از آن درست شدن جامعه سالم است.پس‌ از آن‌ كه‌ نوبت‌ به‌ مرحله‌ دوم‌ رسيد، كه‌ حكومت‌ تشكيل‌ شود، آنگاه‌ است‌ كه‌ حكومت‌جلوگيري‌ كند و نگذارد اين‌ جامعه‌  پاك‌ و سالم‌، ناسالم‌ و پليد گردد.اما درمورد ديگر – در مورد يك‌ كار اقتصادي‌ – اين‌ كاري‌ نيست‌ كه‌ نياز به‌ زمان‌ داشته‌باشد.
از همان‌ زماني‌ كه‌ جامعه‌  را به‌ عهده‌ گرفتي‌، ديگر چه‌ از آغازصحیح حركت‌ كرده‌باشد – مانند حركت‌ انقلابي‌ خود حضرت‌ محمد – صلی الله علیه وسلم‌ – كه‌ ابتدا انسانهايي‌ را پرورش‌داد، و كم‌ كم‌ پيش‌ رفت‌ تا اينكه‌ جامعه‌اي‌ را ساخت‌، و چه‌ اينكه‌ با اشتباه‌ و غلط مانند حركت‌ انقلابي‌ ايران‌، كه‌ ملت‌ آن‌ را واقعا يكي‌ يكي‌ پرورش‌ نكرد، هر چندواقعا ملت‌ با تمام‌ عواط‌ف‌ اسلامي‌ حركت‌ كرد، اما پرورش‌ كامل‌ اسلامي‌ كه‌ آگاهي‌ لازم‌دارد، براي‌ ملت‌ تامين‌ نشد، ملت‌ به‌ اين‌  ترتيب‌ با زماني‌ ط‌ولاني‌ پيش‌ نيامده‌بود. يعني‌: يك‌ ملت‌ با فكر و درك‌ و آگاهيهاي‌ اسلامي‌، پرورش‌ شده‌ باشند و انقلابي‌را راه‌ انداخته‌ باشند، اينگونه‌ نبود. مردم‌ چون‌ عواطفشان‌ واقعا اسلامي‌ بود،ايمانشان‌ اسلامي‌ بود،نه به  معناي‌ وضوح‌ و آگاهي‌ كامل‌ اسلامي‌، يعني‌: صادقانه‌ ومخلصانه‌ و مسلمانانه‌ حركت‌ كردند، و حاضر بودند جان‌ و مال‌ خود را فدا كنند،اينگونه‌  اين‌ انقلاب‌ آمد و اين‌ موج‌ عواط‌ف‌ و ايمان‌ و احساسات‌ مردمي‌ را به‌ حركت‌درآورد، حكومت‌ را از بين‌ برد و حكومت‌ را بدست‌ گرفت‌. كه‌ اين‌ با مسير انقلاب‌ اسلامي‌منط‌بق‌ نبود. چيزي‌ سطحيانه‌، بي‌ محتوا و پوچ‌ بود. و گرفتاريهايي‌ كه‌ اكنون‌مي‌بينيم‌، پيش‌ آمد!
انقلاب‌ اصيل‌ اسلامي‌ كه‌ صورت‌ گرفت‌، روز به‌ روز و به‌ تدريج‌ قدرتهاي‌ ط‌اغوتي‌ را ازبين‌ مي‌برد. اما در ايران‌، انقلاب‌ كه‌ انجام‌ شد، قدرتهاي‌ ط‌اغوتي‌ با آن‌ دستگاه‌جاسوسي‌ و گروههاي‌ جاسوسي‌ كوچك‌، كه‌ در اينجا و آنجا دارند، دارند انقلاب‌ را خفه‌مي‌كنند.
به‌ هر حال‌، علت‌ اين‌ است‌ كه‌ با استراتژي‌ وقت‌ حركت‌ اسلامي‌ منط‌بق‌ نبود. اما حال‌كه‌ حكومت‌ را به‌ دست‌ گرفته‌ است‌، اكنون‌ تكليف‌ چيست‌؟ در مورد كار اقتصادي‌ بايد كارانقلابي‌ انجام‌ دهد. درست‌ عكس‌ چيزهايي‌ مانند حد، كه‌ با افراد سر و كار دارد. اين‌هم‌ توضيحي‌ براي‌ اشاره‌اي‌ كه‌ در آخر اين‌ جزوه‌ در مورد اين‌ بحث‌ هست‌.
ط‌بق‌ موازين‌ مكتب‌ اسلام‌،  در چه‌ موردي‌ کار گام‌ به‌ گام‌ درست‌ است‌؟ و در چه‌ موردي‌ كاري‌انقلابي‌ ضربتي‌ درست‌ است‌؟طبق موازین مکتبی اسلام،اینها مسائل را باهم قاطی کردند،و اين‌ بسيار جالب‌ است‌ كه‌حكومت‌ خود نزول‌ دارد، و نزول‌ ديگر با زنا، دزدي‌ و ساير جرايم‌، قابل‌ مقايسه‌نيست‌! حكومت‌ خود نزول‌  دارد(درکاربانکی)، وخودحكومت‌اقدام به تنبیه مردم میکند،به این عنوان که مشروب‌ خورده‌اند، زنا كرده‌اند، حد اجرا مي‌كند. چيز عجيب‌ و غريبي‌ است‌و تركيبي‌ عجيب‌ و تماشايي‌ است‌!
به‌ هر حال‌، اين‌ از اشتباهات‌ و انحرافات‌ اين‌ حكومت‌است‌، كه‌ جاها را عوض‌ كرده‌ و تغيير داده‌ است‌. وگر نه‌، بايستي‌ گام‌ به‌ گام‌ پيش‌رود، انسانها پرورش‌ شوند، سالم‌ گردند، جامعه‌  اسلامي‌ پاك‌ گردد، آنگاه‌ حد اجراكند و نگذارد جامعه‌  دوباره‌ فاسد شود. در اينجا قاطعانه‌ رفتار كند، اينجا جاي‌آن‌ است‌ كه‌ با حركتي‌ انقلابي‌، اقتصاد اسلامي‌ را جايگزين‌ اقتصاد ط‌اغوتي‌ كند. چون‌اين‌ كار از توانائيها و قدرت‌ حكومت‌ است‌، خود مي‌تواند آن‌ راانجام‌ دهد. در اينجادوباره گام‌ به‌ گام‌ نيزپيش‌ نمي‌رود. نه‌ اينكه‌ بگويد گام‌ به‌ گام‌ حركت‌ مي‌كنم‌ وپيش‌ مي‌روم‌. زماني‌ فشارهايي‌ آورديم‌ – كه‌یادتان هست- آن‌ ط‌رحها را داديم‌ ومقداري‌ نيز تهديد كرديم‌. ديديد آمدند، بازي‌ كردند، وعده‌ كارخانه‌ و چيزهاي‌ديگر دادند، سپس‌رها كردند.اما چون‌ صميمانه‌ نبود، چونكه‌با تعهد و آگاهي‌ نبود، هيچ‌ شد. اصلا دنبال‌ نشد و هيچ‌ كاري‌ انجام‌ نگرفت‌!.
اكنون‌ به‌ اين‌ قضیه بپردازیم و ببينيم‌ آيا تكان‌ انقلابي‌ در اقتصاد، قبل‌ ازآنكه‌ جامعه‌  سالم‌ سازي‌ شود، با موازين‌ اسلامي‌ منط‌بق‌ است‌ يا خير؟
برنامه‌حضرت‌عمر اين‌ بود كه‌ فعلا جامعه‌هاي‌ ط‌اغوتي‌ به‌ تدريج‌، به‌ جامعه‌  اسلامي‌افزوده‌ مي‌شود. اصلا جامعه‌  اسلامي‌، در ميان‌ آن‌ جوامع‌ نسبتي‌ ندارد، يك‌ دهم‌ نيزنيست‌. و اين‌ جوامع‌ ط‌اغوتي‌ با زكات‌ درست‌ نمي‌شوند. كار ديگري‌ لازم‌ دارد و تكاني‌ديگر لازم‌ دارد.
مخالفين‌ مي‌گفتند: اين‌ قانون‌ زكات‌ است‌ و اجرا مي‌شود و كارديگري‌ لازم‌ نيست‌. اما نظ‌ر حضرت‌ عمر صحيحتر بود. با چه‌ دليلي‌؟ تنها به‌ دليل‌اسلام‌،باخودموازين‌اسلامي‌،باسنت.
پيغمبر – صلی الله علیه و سلم-زمانيكه‌ جامعه‌اسلامي‌ تازه‌ ساخته‌ شد، در همان‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ كه‌ فواصل‌ ط‌بقاتي‌ همچنان‌ در آن‌بود، چکار‌ كردند؟ به محض تشکیل حکومت زكات‌ را پياده‌کرد؟ خير! قبل از هرچیزبرای اینکه تکانی انقلابی در اقتصاد آن جامعه ایجاد نماید وشکل و قیافه طاغوتی و طبقاتی آن را از بین ببرد، نظ‌ام‌ إخاء را اعلام‌فرمود.هر فقيري‌،سهیم ثروت یک ثروتمندشد.در آغاز چنين‌ تكاني‌ لازم‌ دارد. اين‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ بايد شكسته‌ شود و از بين‌برود.
پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌ – چرا این کار را کرد؟ قرآن‌ فرموده بود إخاء؟ خير. پس‌ اين‌ كار پيامبر- صلی الله علیه و سلم‌  – بود. مسلم‌ است‌ كاري‌ كه‌ پيامبر در راه‌ دين‌ انجام‌ دهد، غير از كارهاي‌غريزي‌ و شخصي‌ و عادت‌ و چيزهاي‌ عرف‌ عمومي‌ – كاري‌ كه‌ به‌ عنوان‌ نظ‌ام‌ ديني‌انجام‌مي‌دهد، – مطمئناً‌ كه‌ با كتاب‌ فرق‌ و تفاوتي‌ ندارد.از نظ‌ر انسان‌ مسلمان‌،كاري‌ كه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – انجام‌ مي‌دهد، عينا به‌ مانند قرآن‌ است‌. به‌ شرط‌ي‌ كه‌ مسلم‌شود كه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – آن‌ را انجام‌ داده‌ و به‌ شرط‌ي‌ از امور تشريعي‌ باشد. و گر نه‌،اموري‌ هستند كه‌ عادي‌ مي‌باشند.
مانند اينكه‌ مثلا فلان‌ روز مريض‌ است‌، غذانمي‌خورد، اين‌ دليل‌ آن‌ نمي‌شود كه‌ فرد مسلمان‌،  آن‌ روز را غذا نخورد. يا فلان‌روز لباسي‌ از آن‌ رنگ‌ بر تن‌ كرده‌ است‌، دليل‌ شود كه‌ بگويي‌ آن‌ رنگ‌ خوب‌ است‌.  يامثلا يك‌ بار عمامه‌ داشته‌، عرف‌ عمومي‌ عرب‌ اين‌ بوده‌ كه‌ مسلمان‌ و غير مسلمان‌ مشرك‌و موحد، همه‌ عمامه‌ داشته‌اند. پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – عمامه‌ گذاشته‌ است‌، بنابراين‌ بگويي‌:عمامه‌ سنت‌ شده‌ است‌. نه‌، عرف‌ عمومي‌ مردم‌ بوده‌ است‌. روزي‌ عمامه‌ سفيد بسته‌ است‌،پس‌ بگوييم‌ سفيد سنت‌ است‌. روزي‌ سياه‌ بسته‌ است‌، پارچه‌ بوده‌ است‌، ساير مردم‌  هروقت‌ پارچه‌اي‌ بدست‌ مي‌آورند، از آن‌ عمامه‌ درست‌ مي‌كردند. پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – چنين‌  بوده‌است‌. خود را از كارگر  جدا نمي‌كرد. كارگر مسلمان‌ و غير مسلمان‌ عرب‌، همه‌لباسشان‌ يكي‌ بوده‌ است‌. پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌ – نيز چنين‌ بوده‌ است‌. لباس‌ اشرافي‌ بر تن‌نكرده‌ است‌. لباس‌ كارگري‌ پوشيده‌ است‌. اين‌ نيز دستوري‌ اسلامي‌ است‌. در اسلام‌اشرافيت‌ نيست‌.
كارگر ساده‌ و معمولي‌ وقت‌، چنين‌ بوده‌اند. اگر پارچه‌ سفيد داشتند، عمامه‌ سفيدداشتند پارچه‌ سياه‌ داشتند، عمامه‌ سياه‌ مي‌بستند، يا قرمز مي‌بستند. ماننداكنون‌، مثلا در منط‌قه‌  موكريان‌خودمان‌، انواع‌ پارچه‌ در منط‌قه‌ اط‌راف‌ سنندج‌متداول‌ است‌. در گذشته‌ تنها  ره‌شتي‌بود، همه‌ يكنواخت‌ بود. اما در منط‌قه‌موكريان‌ – سقز و اط‌راف‌ آن‌ – رنگا رنگ‌ بود. جامعه‌  عرب‌ نيز چنين‌ بوده‌ است‌. اين‌تبدیل به دستوردینی نمی شود، اين‌ چيزي‌ است‌ عرفي‌ كه‌ انجام‌ گيرد. اما اينكه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  -بيايد و نظ‌ام‌  إخاءاعلام‌ كند، معلوم‌ است‌ اين‌ برنامه‌اي‌ ديني‌ و برنامه‌اي‌ تشريعي‌است‌، با قرآن‌ هيچ‌ فرقي‌ ندارد.
از اين‌ چه‌ چيزي‌ استنباط‌ مي‌كنيم‌؟ اين‌را استنباط‌ مي‌كنيم‌ كه‌ آنچه‌ كه‌ روح‌ اقتصاد اسلامي‌ است‌، كه‌ از بين‌ رفتن‌ اتراف‌ واستضعاف‌ است‌، ابتدا بايد با تكاني‌، و حركتي‌ يك‌ سو شود. وقتي‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ است‌،با زكات‌ امكان‌ ندارد آن‌ فاصله‌ها از بين‌ برود، و براي‌ نماندن‌ فاصله‌ها، حركتي‌سريع‌ به‌ راه‌ انداخت‌.
بنابراين‌، بايد كاري‌ ديگر صورت‌ داد. پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  – نظ‌ام‌ إخاء اعلام‌ كرده‌ است‌، تاجامعه‌  ط‌اغوتي‌ با اين‌ تكان‌ كمي‌ به‌ جامعه‌ اسلامي‌ نزديك‌ شود، و سپس‌ بعدها با زكات‌تعديل‌ مي‌شود. مانند ترازو ميزان‌ مي‌شود، مگر چيزي‌ استثنايي‌ پيش‌ آيد و آن‌ را به‌هم‌ زند، كه‌ باز تكاني‌ ديگر بوجود خواهد آمد.الغرض‌، جامعه‌  ايران‌، مي‌دانيم‌ كه‌ ط‌اغوتي‌ بوده‌ است‌، همچنانكه‌ اكنون‌ نيز ط‌اغوتي‌است‌. اگر اين‌ حكومت‌ راست‌ مي‌گويد، انقلابي‌ اسلامي‌ كرده‌ است‌، بايد روش پیامبر را اجرایی کند،یعنی وقتي‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ را به‌ جامعه‌  توحيدي‌ تبديل‌ مي‌كند، از لحاظ‌ اقتصادي‌، به‌ چه‌ كاري‌ دست‌ مي‌زند، چه‌ اقدامي‌ مي‌كند؟ اين‌  است‌، تكان‌ انقلابي‌ بايداينگونه‌ باشد. اما چون‌ حركت‌ اينها باحركت‌ درست‌ انقلاب‌ اسلامي‌ متناسب‌ نيست‌،سردرگم‌ شده‌اند .
اكنون‌ به‌ بحث‌ قضیه حضرت‌ عمر-رضی الله تعالی عنه- برگرديم‌، به‌ جهت‌ اينكه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  –  زمانيكه‌ مشغول تحول‌جامعه‌  ط‌اغوتي‌ به‌ جامعه‌  توحيدي‌ بود، براي‌ اين‌ كار دستور زكات‌ نمي‌دهد.بلكه‌ بلافاصله‌، مي‌آيد و چنين‌ تكاني‌ اقتصادي‌، چنين‌ حركتي‌ انقلابي‌ در اقتصاد جامعه‌ايجاد مي‌كند، كه‌  إخاءاست‌. از اين‌ رو مي‌دانيم‌ كه‌ نظ‌ر حضرت‌عمرنيزدرست‌ بوده‌است‌.
جامعه‌زمان‌حضرت‌عمر،مانندجامعه‌نخست‌مدينه‌است‌. البته‌ جامعه‌ نخست‌مدينه‌ و جامعه‌اسلامي‌، پاك‌ سازي‌ شده‌،همچنان‌پابرجاست.اما حقيقت‌ آن‌ است‌همانگونه‌ كه‌ حضرت‌ عمر آن‌ را درك‌ مي‌كرده‌ است‌، نسبت‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ با جامعه‌توحيدي‌، 9به 1 هم نبود. تا آن‌ اندازه‌ جامعه‌  ط‌اغوتي‌ به‌ تدريج‌ اضافه‌ شدبود،نظ‌ام‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ متلاشي‌ شده،وجامعه طاغوتی به مانند حکومت شاهنشاهی ایران هیچ جایی وجود نداشت، امپراط‌وري‌ روم‌ تقريبا از بين‌ رفت‌. اين‌ سرزمينها ضميمه‌ اسلام‌  شد،همه‌ با آن‌ شیوه اقتصاد ط‌اغوتي‌، درست‌ مانند جامعه‌  نخست‌ كه‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌- خواست‌ آنرااسلامي‌ كند،آن‌جامعه‌فاسد،درست‌مانند اين‌ است‌. چه‌ كند؟ بايد كاري‌ مانند كارپيامبر انجام‌ دهد. چگونه‌ حضرت‌ پيامبر – صلی الله علیه و سلم‌  –  آن‌ حركت‌ را ايجاد كرد، بايد عمرنيز آن‌ حركت‌ را ايجاد كند، تا اينكه‌ آماده‌ شود كه‌ بوسيله‌ زكات‌ تعديل‌ گردد.
شهادت‌ عمر معلول‌ اين‌ توط‌ئه‌ بود، با رفتن‌ عمر و خوابيدن‌ نظ‌ام‌ ديوان‌،امتيازداران‌ شكست‌ خورده‌ در كمين‌ نشسته‌، نفسي‌ راحتي‌ كشيدند، فرصتي‌ براي‌ برداشتن‌گامهايي‌ در جهت‌ اعاده‌ نظ‌ام‌ شرك‌ آلود ط‌بقاتي‌ و امتيازاتي‌ يافتند. و بعد ازشهادت‌ علي‌، ظ‌اهرا آخرين‌ سد توحيدي‌ را در برابر خود محو و نابود شده‌ ديدند، وحكومت‌ را كلا قبضه‌ كردند…….
نوشته: کاک احمد مفتی زاده (رحمه الله)
منبع:تريفه

پژوهشی پیرامون روایت قلم و کاغذ و ادعای توهین حضرت عمر به ساحت پیامبر

4 سپتامبر
در قرن‌های اخیر دانشمندان اسلامی در كشور مصر و در تركیه و در هندوستان با تحقیق و بررسی‌هایی كه در زمینه این روایت به عمل آورده‌اند، ثابت كرده‌اند كه خبر قلم و قرطاوس، در اساس موضوع و روایت آن از پیامبر به هیچ وجه صحیح نیست و از جمله طه حسین در كتاب خود (مِرآه الأسلام) پس از نقل داستان می‌گوید: «این خبر گرچه در كتب صحاح هم روایت شده است ولی متن و محتوا و طرق و القائات آن مانع قبول صحت آن می‌باشد و چه بسا در روزگاری ساخته شده است كه اختلافات مذهبی به میان آمده است
روایت رویداد روزهای بیماری پیامبر
بیماری پیامبر در حدود چهارده روز طول می‌كشد[1]، و در این مدت نیز مانند همیشه پیامبردر میان یاران خود می‌باشد، زیرا در روزهایی كه بیماری تا حدی شدت می‌یابد و پیامبر بستری است، اصحاب دسته دسته به عیادت او می‌آیند و در روزهایی كه تا حدی بهبود می‌یابد خود به مسجد می‌آید[2] و در میان یاران می‌نشیند، و اصحاب در روزهای بیماری پیامبر بیش از هر زمان دیگر مواظب شنیدن فرموده‌های او و مشاهده رفتار و كردار او می‌باشند، و طبق فرمان مؤكد پیامبر «فَلّیبلِّغِ الشّاهِدُ الغائِبَ» تمام گفتارها و كردار پیامبر به وسیله كسانی كه حاضر و ناظر هستند به همه كسانی كه در آن جا حضور ندارند منتقل می‌گردد،‌ و بعد از رحلت پیامبر بیش از یك صد هزار[3] صحابی گفتار و كردار پیامبر را و هم چنین رویدادهای این چند روز بیماری او را برای هم دیگر بازگو می‌نمایند و سپس میلیون‌ها تابعین همین گفتار و كردار و رویدادها را از اصحاب شنیده و برای تابع تابعین روایت می‌كنند، و از این یك صد هزار صحابی و میلیون‌ها تابعین كسی نگفته و نشنیده است كه «پیامبر چهار روز قبل از رحلت كاغذ و قلم خواست تا مطلبی برای یاران خویش بنویسد كه بعد از او گمراه نشوند ولی دسته‌ای مانع این كار شدند و پیامبر آن مطلب را ننوشت و به جرم مخالفت دسته‌ای همه را از منزل خویش بیرون كرد» اما در همین دوره (تابع تابعین) سلیمان اَحْوَل و زهری اولی از سعید بن جُبَیر (تابعی) و دومی از عبید الله (تابعی) روایت می‌كند كه عبدالله ابن عباس (كه با اعتراف صریح خویش در روز وفات پیامبر پسر ده ساله‌ای بوده است[4] مطلب فوق را شنیده است، و بعدها همین مطلب با عبارت‌های متفاوت در اكثر كتب تواریخ اسلامی و در اكثر كتب محدثین و حتی صحیح بخاری و صحیح مسلم، روایت شده است و با اعتقاد به صحت آن بر جملات و كلمات آن كه شبهه‌هایی را القاء كرده‌اند تفسیرها و تأویل‌هایی نوشته‌اند[5] و روایت این مطلب در این كتاب‌ها، هلهله‌های شادمانی را در محافل مخالفین طنین‌انداز نموده است، زیرا در برخی از روایت‌های آن، از قول دسته‌ای از اصحاب (نعوذبالله) هذیان به پیامبرنسبت داده شده است برای كوبیدن اصحاب بهانه مناسبی به دست آورده‌اند و در برخی از روایت‌های آن، سردسته مخالفین نوشته پیامبر، فاروق (رضی الله عنه) بوده است و برای كوبیدن فاروق (رضی الله عنه) به خیال خویش دلیل خوبی پیدا كرده‌اند).[6]
نظر دانشمندان متأخر درباره این روایت
اما در قرن‌های اخیر دانشمندان اسلامی در كشور مصر و در تركیه و در هندوستان با تحقیق و بررسی‌هایی كه در زمینه این روایت به عمل آورده‌اند، ثابت كرده‌اند كه خبر قلم و قرطاوس، در اساس موضوع و روایت آن از پیامبر به هیچ وجه صحیح نیست و از جمله طه حسین در كتاب خود (مِرآه الأسلام) پس از نقل داستان می‌گوید: «این خبر گرچه در كتب صحاح هم روایت شده است ولی متن و محتوا و طرق و القائات آن مانع قبول صحت آن می‌باشد و چه بسا در روزگاری ساخته شده است كه اختلافات مذهبی به میان آمده است».[7]
و هم چنین صبحی پاشا از دانشمندان معروف تركیه در كتاب خویش (حقایق الكلام فی تاریخ الاسلام) می‌گوید: پیامبر در همین سال در خطبه حجه‌الوداع فرمود: «كلام خدا و سنت رسول الله را بگیرید تا گمراه نشوید» پس نیازی به این وصیت باقی نمانده بود،‌و اگر این وصیت به حدی لازم بود كه وجودش باعث هدایت و عدمش سبب گمراهی امت بود، پس چرا پیامبر با گفتن عمر یا دیگری از از آن  منصرف گردید و در حالی كه اصحاب پیامبر در حضور او با نهایت ادب، خاموش می‌نشینند و حرف بلند نمی‌زدند، پس چگونه در حضور او با صدا و فریاد بلند نزاع راه انداختند، این‌ها مسائلی است كه باید با یك دید واقع‌بینانه به آن نگریست، و هم چنین علامه شبلی نعمانی رئیس هیئت علمای هندوستان این خبر را نادرست و بی‌اساس شمرده است و در كتاب خویش (الفاروق[8]) می‌گوید: «امكان ندارد، پیامبر از راه غم‌خواری برای مسلمانان، قلم و دوات بخواهد كه هدایت‌نامه برای شما بنویسم و دسته‌ای از یاران او مخالفت درآیند، و طبق برخی روایات (نعوذبالله) پیامبر را به گفتن هذیان نیز نسبت دهند ….» سپس می‌گوید:‌ دلیل نادرستی و جعلی بودن این خبر این است كه عبدالله ابن عباس (پسر ده ساله[9]) قطعاً در[10] آن مجلس نبوده است، و كسانی كه در این مجلس بوده‌اند حتی یك كلمه در این باره از آن‌ها نقل نگردیده است.
شبلی نعمانی در خاتمه این بحث می‌گوید: «هر كسی كه دارای عقل سلیم باشد  به خوبی می‌داند كه این روایت چگونه و از كجا سر به در آورده است».
نظر نگارنده درباره این روایت
نظر نگارنده در مورد جعلی بودن این روایت با نظر دانشمندان نام برده كاملاً موافق است ولی ما، با استفاده از اسلوب خاص حدیث‌شناسی، در متن و محتوا و احوال راویان و شرایط زمانی و مكانی آن، تجزیه و تحلیلی به عمل آورده‌ایم، كه جعلی بودن این روایت را مستدل می‌نماید، و اینك خلاصه تحقیقات خود را (با عرض معذرت طول كلام) در معرض مطالعه خوانندگان عزیز قرار می‌دهیم.
مطلب قلم و دوات در بخاری و مسلم و بقیه كتب حدیث به هفت طریق روایت شده است كه چهار طریق[11] به این شكل است: «زهری، از عبیدالله، از ابن عباس» و سه[12] طریق دیگر به این شكل است: «سلیمان احوال، از ابن جبیر، از ابن عباس» و این طریق‌های سه‌گانه دومی در عین این كه با یكدیگر تفاوت‌هایی دارند (در یكی گفته شده استخوان شانه بیاورید، در دیگری گفته كتابی بیاورید و در دیگر گفته شده بیاورید). در این مطلب با هم متفق هستند: 1ـ آن روز پنج‌شنبه بود. 2ـ نسبت هذیان به پیامبر (نعوذبالله) داده شد. 3ـ پیامبردرباره سه مطلب وصیت فرمود (اخراج مشركین، احترام، هیئت‌های نمایندگی و سومی فراموش شده است). 4ـ ابن عباس به شدت گریه كرد و شن‌ها را تر نمود.
و اما در طریق‌های چهارگانه اولی نه از پنج‌شنبه، نه از هذیان، نه از وصیت و نه از گریه ابن عباس اساساً بحثی به میان نیامده است و در مقابل و به جای همه این دو مطلب دیگر اضافه آمده است، اول بحث از عمر بن خطاب است كه در این طریقه به عنوان (بعضی) و در سه طریقه دیگر صریحاً گفته شده است كه عمر بن خطاب گفت بیماری پیامبر شدت یافته است و قرآن در نزد شما است و كتاب خدا برای ما كافی است، و دوم بیرون كردن همه اصحاب مخالف و موافق.
و چون در همه طریقه‌های سه‌گانه كه بحث از هذیان[13] شده، بحثی از عمر نیست و در همه طریقه‌های چهارگانه كه به اشاره یا به صراحت بحث از عمر[14] شده، ابداً از هذیان بحثی نیست بنابراین اگر این روایت صحیح هم می‌بود هیچ زیانی به مقام والای عمر (رضی الله عنه) و ایمان و اخلاص او نمی‌رسانید و هیچ گونه شادی و دل‌خوشی را برای مخالفین او موجب نمی‌گردید، زیرا به فرض صحت این روایت، عمر (رضی الله عنه) در جهت كمتر كردن زحمت از پیامبر در حال شدت بیماری، پیشنهادی رده است كه اگر پیامبر به پیشنهاد او موافق نمی‌بود كار خود را انجام می‌داد و عمر(رضی الله عنه) هم مانند همیشه با كمال ادب ساكت و خاموش می‌گردید، مانند ده‌ها پیشنهاد دیگر فاروق (رضی الله عنه) در طول حیات پیامبر كه فاروق(رضی الله عنه) با شور و علاقه زیاد آن‌ها را مطرح می‌كرد، و به محض این كه پیامبر در یك كلمه می‌فرمود «نه» فاروق (رضی الله عنه) در نهایت ادب خاموش می‌گردید و این پیشنهاد را از دل خود بیرون می‌كرد بنابراین این روایت خواه صحیح و خواه جعلی فرض شود نه عمر (رضی الله عنه) زیانی می‌رساند و نه به مسئله خلافت هیچ ارتباطی دارد، زیرا به فرض این كه پیامبر چیزی می‌نوشت از كجا معلوم كه خلافت‌نامه می‌بود؟ و اگر هم خلافت‌نامه می‌بود از كجا معلوم به نام ابوبكر (رضی الله عنه) نمی‌بود؟[15]
اما توجه به مقایسه مضامین طریقه‌های نام برده و دلایلی را كه ذیلاً ارائه می‌دهیم به خوبی نشان می‌دهند كه این روایت صرف نظر از ارتباطی كه به عمر (رضی الله عنه) یا به مسئله خلافت دارد اساساً از صحت و اصالت بهره‌ای ندارد.
دلایل عدم صحت این روایت
1ـ در طریق‌های سه‌گانه اولی«سلیمان، از جبیر از ابن عباس» در آخر یكایك آن‌ها این جمله دیده می‌شود «وَنَسیتُ الثّالِثَهَ[16] و سومی را فراموش كرده‌ام» و این اعتراف صریح را وی به فراموش‌كاری خویش، صحت را از خبر به كلی سلب می‌نماید، و علمای علم الحدیث عموماً به این اصل بصریح كرده‌اند.[17]
2ـ در طریق چهارگانه دومی «زهری از عبیدالله از ابن عباس» از زبان پیامبر جمله (قُوموُا عَنّی[18] = برخیزید از منزل من) در عادت پیامبرسابقه ندارد مخالفین به هر حال، موافقین چرا؟ و اگر بر فرض پیامبر برخلاف عادت خویش هم چنین دستوری می‌داد، طبق معروف‌ترین اصل علم الحدیث، می‌بایستی نظر به اهمیت آن از راه تواتر، نه از راه آحاد، روایت[19] شود.
3ـ در تمام طریق‌های هفتگانه پدیده (تَقْطیع)[20] مشاهده می‌گردد، و چنان كه شابقاً توضیح دادیم در طریق‌های سه‌گانه «سلیمان از جبیر از ابن عباس» پنج مطلب مهم آمده است كه هیچ كدام در طریق‌های چهارگانه دومی دیده نمی‌شوند و در طریق‌های چهارگانه «زهری از عبیدالله از ابن عباس» دو مطلب مهم آمده است كه هیچ كدام در طریق‌های سه‌گانه دیده نمی‌شوند و این تقطیع هولناك و خارج از حد از روایتی كه فقط به یك نفر، ابن عباس، منتهی می‌گردد صحت خبر را در ابهام غرق می‌كند.
4ـ همان طوری كه مشاهده كردیم تمام طریق‌های هفت‌گانه در تمام كتب محمدثین فقط به عبدالله ابن عباس می‌رسند، و عبدالله ابن عباس طبق اعتراف صریح خویش، در روز وفات پیامبر پسر ده ساله بوده است،[21] و به این مجلس راه نیافته است، بنابراین این پسر ده سال باید این مطلب را از اهل این مجلس شنیده باشد و این سؤال را پیش می‌آورد، كه تمام اهل این مجلس چرا این مطلب را فقط به یك پسر ده ساله گفته‌اند و كس دیگری از زبان هیچ كدام از آن‌ها این مطلب نشنیده است و چرا هیچ كدام از آن‌ها امر مؤكد پیامبر را (فَلْیبَلِّغِ الشاهِدُ  الغائِبَ) را رعایت نكرده‌اند، و چرا در میان میلیون‌ها تابعی فقط دو نفر، آن هم با این تقطیع و تفاوت‌های هول‌انگیز، این مطلب را از ابن عباس شنیده‌اند و چرا از میلیون‌ها تابع تابعین فقط زهری و سلیمان این مطلب را هر یك از یك نفر تابعی شنیده‌اند، و جواب همه این چراها این است كه این روایت اساساً صحت ندارد و به خاطر برخی مقاصد ساخته و پرداخته شده است.
5ـ در تمام طریق‌های هفت‌گانه، این جمله دیده می‌شود:‌ «كه قلم و دوات بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم كه بعد ازمن گمراه نشوید» و در تمام طریق‌ها این مطلب هم هست كه پیامبر چیزی ننوشت، به فرض صحت این روایت ننتیجه این صغری و كبری چه می‌شود؟ نتیجه این می‌شود كه امت اسلام، اعم از مخالفین و موافقین این نوشته، بعد از پیامبر عموماً گمراه شدند و چون صحت این روایت الزاماً این نتیجه را می‌دهد و این نتیجه هم به هیچ وجه صحت ندارد[22] پس این روایت نیز صحت ندارد.
نوشته: استاد ملا عبدالله احمدیان
……………………………..
پی نوشت:
[1]ـ الفاروق، شبلي نعماني، ج 1، ص 72.
[2]ـ طبري، ج4، ص1324 و ابن اثير، ص 401 و تاريخ حلبيه، ج 3، ص 388.
[3]ـ حافظ ابن كثير در كتاب خوئد (الباعث الحبث) آمار اصحاب را بعد از رحلت پيامبر يك صد و چهارده هزار نوشته است به صفحه 185 كتاب نام‌ برده مراجعه شود.
[4]ـ صحيح بخاري، شرح قسطلاني، ج 7، ص475 (باب تعليم الصبيان القرآن).
[5]ـ صحيح بخاري، شرح قسطلاني، ج 7، ص 169 و ج1، ص 206 و ج6، ص 436.
[6]ـ سيري در صحيحين، محمد صادق نجمي، ص366، تحت عنوان «وصيت‌نامه‌اي كه نوشته نشد» و فروغ ابديت، ج 22، ص 861.
[7]ـ و هم چنين دانشمند مورخ و متكلم معروف مؤلف كتاب (الله) در موسوعه خود عبقريات، ص 618 و 619 به شدت اين اتهام را رد مي‌كند و مي‌گويد : «وصيت به خلافت به گفتن يك كلمه و حتي يك اشاره تحقق مي‌يافت و نامه نمي‌خواست و علاوه بر اين پيامبر چند روز پس از اين جريان در حيات بود و در بين او و علي فاصله‌اي نبود و فاطمه نيز همواره بر بالين او بود و اگر مي‌خواست مي‌توانست علي را صدا كند و او را جانشين خود نمايد».
[8]ـ الفاروق، شبلي نعماني، ج2، ص 74 و 75 و 76 و 77.
[9]ـ قسطلاني، شرح صحيح بخاري، ج 6، ص 136 و هم چنين شرح تابع الاصول، چ3، ص 360 تولد عبدالله ابن عباس را سه سال قبل از هچرت نوشته‌اند اما خود بخاري در صحيح خود (ارشاد ساري، ج 77، ص 475) از ابن عباس نقل كرده كه : «توفي رسول الله و انا ابن عشر سنين و قد قويت المحكم = روزي كه پيامبر رحلت فرمود من ده ساله بودم …».
[10]ـ تحقيق محدثين به نقل الفاروق، ج 2، ص 75.
[11]ـ محل ذكر اين چهار طريق بخاري، شرح قسطلاني، ج 1، ص 206، و ج 8، ص 355، و ج 10، ص 353 و ج 6، ص 436.
[12]ـ محل ذكر اين سه طريق بخاري، شرح قسطلاني، ج 5، ص 236، و ج 5، ص 236، و ج 5، ص 169 و ج 6، ص 462.
[13]ـ بخاري، شرح قسطلاني، ج 5، ص 236، و ج 5، ص 169، ج 6، ص 462.
[14]ـ بخاري، شرح قسطلاني، ج 6، ص 436، و ج 1، ص 206، ج 8، ص 355، ج 10، ص 353.
[15]ـ سيره حلبيه، ج3، ص381، همين مطلب را تأييد مي‌كند «پيامبر به هنگام شدت بيماري به عبدالرحمن پسر ابوبكر (رضي الله عنه) گفت لوحي بياوريد تا نوشته‌اي براي ابوبكر (رضي الله عنه) بنويسم تا مردم درباره جانشيني او اختلاف نكنند سپس فرمود لازم نيست چون ….».
[16]ـ بخاري، شرح قسطلاني، ج 5، ص 236، و ج 5، ص 169، ج 6، ص 462.
[17]ـ شرح اختصار علوم الحديث، ابن كثير، ص 92، و شرح نخبه ابن حجر عسقلاني، ص 9 (مبحث حديث شاذ).
[18]ـ بخاري، ج 1، ص 206، شرح قسطلاني، ج 8، ص 355، و ج 10، ص 353.
[19]ـ جمع الجوامع، اصول الفقه، ج2.
[20]ـ الباعث الحبيث، شرح اختصار علوم الحديث، ابن كثير، ص 144، تقطيع حديث در صورتي كه قسمت محذوف مربوط به قسمت مذكور باشد بالاتفاق صحيح نيست.
[21]ـ بخاري، شرح قسطلاني، ج 7، ص 475، «قال ابن عباس توفي رسول الله و انا ابن عشر سنين و قد قرات المحكم».
[22]ـ به اتفاق تمام افراد و جوامع بي‌شمار اسلامي، تمام مسلمانان بعد از رحلت پيامبر گمراه نشده‌اند و جمعيت‌هايي دائماً بر راه حق و بر دين مبين اسلام پايدار مانده‌اند «لايزالُ طايِفَهٌ مِنْ اُُمَّتي ظاهرينَ عَلَي الحَقَّ حَتّي يَأتِيَ اَمْر اللهِ اَيْ السّاعَة» و آن چه مورد اختلاف بوده و هست اين بوده و اين هست كه از اين جوامع كدام بر راه حق و كدام بر راه باطل است، و با توجه به قرآن كه متواتر است و توجه به احاديث صحيح حل اين اختلاف هم كار مشكلي نيست بنابراين روايت قلم و قرطاس امكان صحت ندارد.

توضیجی پیرامون همراهی حضرت ابوبکر با حضرت نبی در غار

4 سپتامبر
در روز دوشنبه شانزدهم آذرماه سال یکهزار و سیصد و هفتاد ویک،در بحثی به نام “تفسیر قرآن”که از رادیو پخش میشد،شنیدم که گوینده تفسیر(!) چهار بار عبارت « لاَ تَحْزَنْ» رابه: «نترس» ترجمه کرد.و بعد گویی که این ترجمه صحیح است،به دنبال علت ترس میگشت!می گفت:گفته اند ترس ابوبکر برای خودش نبوده است،بلکه به خاطر پیامبر بوده است.وبعدخیلی خوشحال ازاینکه جواب این سخن را یافته،می گفت:اگرچنین بود،می بایست گفته می شد:لاتحزن لی!پس معلوم می شود ترس ابوبکر به خاطر خودش بوده است،سپس بسیار زیرکانه(!)گفت:البته ترس درافرادبشرمنهای اولیاءالله امری عادی است.برای عادی ترین بشرمطرح است.طبیعی هم هست. این تحریف به نام تفسیر،موجب شدکه توضیح بسیار مختصری درباره این آیه،وفضائلی که فقط دراین آیه برای حضرت ابوبکر- علیه السلام-اثبات شده،بنویسم که امیدوارم دردرگاه الهی به عنوان عملی صالح مقبول افتد.
خداوند تعالی پس ازآیات سی و هشتم و سی و نهم سوره ی توبه،که عتاب و تهدید شدیدی است نسبت به مؤمنانی که از رفتن به تبوک حاضرنمی شدند،وچون بار سنگینی به زمین چسبیده بودند،در آیه چهلم می فرماید:
إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ كَفَرُواْ ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللّهُ سَكِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِینَ كَفَرُواْ السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللّهُ عَزِیزٌ حَكِیمٌ(توبه40).
در روز دوشنبه شانزدهم آذرماه سال یکهزار و سیصد و هفتاد ویک،در بحثی به نام “تفسیر قرآن”که از رادیو پخش میشد،شنیدم که گوینده تفسیر(!) چهار بار عبارت « لاَ تَحْزَنْ» رابه: «نترس» ترجمه کرد.و بعد گویی که این ترجمه صحیح است،به دنبال علت ترس میگشت!می گفت:گفته اند ترس ابوبکر برای خودش نبوده است،بلکه به خاطر پیامبر بوده است.وبعدخیلی خوشحال ازاینکه جواب این سخن را یافته،می گفت:اگرچنین بود،می بایست گفته می شد:لاتحزن لی!پس معلوم می شود ترس ابوبکر به خاطر خودش بوده است،سپس بسیار زیرکانه(!)گفت:البته ترس درافرادبشرمنهای اولیاءالله امری عادی است.برای عادی ترین بشرمطرح است.طبیعی هم هست.
این تحریف به نام تفسیر،موجب شدکه توضیح بسیار مختصری درباره این آیه،وفضائلی که فقط دراین آیه برای حضرت ابوبکر- علیه السلام-اثبات شده،بنویسم که امیدوارم دردرگاه الهی به عنوان عملی صالح مقبول افتد.آمین.
1- ترجمه ی ساده این آیه چنین است:«اگرپیامبر-ص- را یاری نکنید(به خودتان ضرر می زنید،وخداوند او را حتماً یاری خواهدکرد،وقبلاً هم بارها نصّرت الهی را در حق وی مشاهده کرده اید.ازجمله دیده اید در شرایطی بمراتب سخت تراز حالا)خداوند اون را یاری کرده است:هنگامی که حق ستیزان وی را بیرون کردنددرحالی که دومین دوتن بود- آن هنگام که درغار بودند-وقتی که به یارش می گوید:اندوهگین مباش،زیرا که خداوند باماست.پس خداوند آرامشش را بروی فرو فرستاد،و وی را با لشکریانی که نمی دیدتأییدکردو…
2- درتأمل درسیاق وهمچنین آیه نشان میدهدکه سخت ترین شرایطی که خداوند،پیامبرخود را یاری رسانده است،سفرِهجرت است.زیرا ذکر این مورد درمقابل حالتی است که مسلمانان ازلحاظ عِدّه وعُدّه دربهترین شرایط خود بوده اند.درحالی که درسفرفقط دونفر بودند:« ثَانِیَ اثْنَیْنِ».
3- مقصد اصلی اخراج،وجود مبارک پیامبر- ص- است.«أَخْرَجَهُ الَّذِینَ كَفَرُوا»؛واگر حضرت ابوبکر با ایشان نمی رفتند،کسی معترض ایشان نمی شد،واین یکی از بزرگترین شرفهای حضرت ابوبکراست که در سخت ترین شرایط از روی آگاهی و اختیارکامل،افتخارهمسفری با رسول خدا را نصیب خودش کرده است،واز طرف دیگر نشانه اعتمادکامل،وبالاترین اعتماد حضرت رسول به حضرت ابوبکر که ایشان را به همراهی درسخت ترین ومهّم ترین سفرتأریخ اسلام برگزیده است.
4- ازکاکه احمد شنیده ام که:اضافه عدد ترتیبی به عدد اصلی دالّ برتقارب و نزدیکی معدودین ازنظر گوینده است،مانند:ثالث ثلاثه،که هم رتبه بودن و مانند هم بودن هرسه رانزد قائلین به تثلیث نشان میدهد.
قائل تعبیر،« ثَانِیَ اثْنَیْنِ»خداوند متعال است.وهمین بزرگترین شرف حضرت ابوبکراست که درچشم خداوند،نزدیک وشبیه است به محبوبش،صلی الله علیه وسلم.
5- ذکر ضمیر تثنیه ی« هُمَا فِی الْغَارِ»،شرف دیگری است که نصیب هیچ کس نشده است.خداوند حضرت رسول- ص – وحضرت ابوبکر- رض – را باهم وبدون هیچ فصل وجدایی،باضمیر تثنیه ذکر فرموده.احساس میکنم که دلم می فهمدکه تعبیراز ایشان به« هُمَا» چه طعمی دارد،ولی قلمم از بیان آن ناتوان و درمانده است.
6- درتعبیرلِصَاحِبِه،حداقل پنج شرف مهم نهفته است:اول- اضافه تشریفی. دوم- این ترکیب اضافی فرموده خداونداست.سوم- مطلق است. چهارم اختصاصی است.پنجم سخن گفتن پیامبر- ص- با وی(لام تبلیغ)است،« صَاحِبِ»آنچنان که از کتب لغات مقاییس و مفردات و.. برمی آید،کسی را گویند که با یارخود مصاحبت ونزدیکی و رفافت طولانی داشته باشد.خداوند شرفِ صاحبِ رسول بودن را در قرآن جاودان خود،برای حضرت ابوبکر جاودانه کرده است،ازآنجا که این تعبیر،مطلق از قید زمان است نشانگر ادامه ی صحبت در برزخ وجنّت وبعدازآن نیر می باشد،درقرآن چنین تعبیری یک مورد،و درخصوص حضرت ابوبکر ذکرشده است
.
7- اینکه نام حضرت ابوبکر بعنوان عطف بیان پس ازذکر«صاحبه»نیامده،خودشرف دیگری است که نشان دهندی مقام اول ایشان درمیان اصحاب-رض- است،زیرا درقرآن تعابیری مانند:…«عبدنا داود»(ص17)،یا«عبدناأیوب»(ص41)و… وجود دارد،وازطرف دیگر تعابیری مانند:…«مما نزلنا علی عبدنا»(بقره23)،«سری بعبده»( إسراء 1)و موجود است.
در مواردی که کلمه ای این چنین است،مطلق ازبیان ذکر می شود،مرادفرد اعلای آن مورد است.
یعنی:وجود مبارک پیامبراکرم- ص- مظهر اعلای عبودیت،و اول العابدین،وحضرت ابوبکرصدّیق- س- مظهر اعلای صحبت،و اول الاصحاب است.
ازاینجا غفلت عده ای از معتزله که قائل به أفضلیّت حضرت ابوبکرنبوده اند،هویدا می شود.
8- « لاَ تَحْزَنْ»،یعنی اندوه مدار،حتی تعبّیر اندوهیگن مباش که درترجمه ساده آیه آمد درست نیست؛زیرا نفرموده:لا تکن حزیناًکه نشانگر ثبات اندوه باشد.تعبیرفعلی فقط حدوث رامی رساند.بنابراین ترجمه ی« لاَ تَحْزَنْ» به نترس،تحریف است نه تفسیر.تمام کتب لغت،وقرآن کریم که درموارد زیادی خوف وحزن را با هم به عنوان دوحالت مطرح کرده،شاهد مردود بودن این تحریف متعصّبانه است.
اگرچنین باشد باید درترجمه:لا تخاف ولا تحزنو(فصلت)بگوییم:نترسید و نترسید!
9- واین گفته که،برای بشر عادی منهای اولیاءالله ترس مطرح است،قول باطلی است که به منظور خارج ساختن معنای صحبت و صدق،از زمره ی اولیاءالله،شیطان برزبانش راند.آنچه که گوینده این قبیل مسائل وامثال وی دراین تحریفات بدان متمسّک می شوند،آیه ی شریفه:
« أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ»(یونس 62)است که مراد از آن را درنیافته اند.سادترین نشانه باطل بودن این چنین درکی درآیه،درچندآیه بعد،درخطاب «وَلاَ یَحْزُنكَ قَوْلُهُمْ…»(یونس65)خطاب به حضرت رسول- ص- آمده است.یعنی:برای ایشان هم حزن مطرح است.جوامع روایی- حتی مورد قبول گوینده ی تحریف- همه درذکر ماجرای مرگ ابراهیم – ع- فرزندمحبوب رسول خدا-ص- عبارت«إنّاعلیک یا ابراهیم لمحزونون»راآوارده اند.خداوند درمورد حضرت موسی-ع- می فرماید:
‏ «فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ-خِیفَةً مُّوسَى»(طه67)؛یا«أَقْبِلْ وَلَا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِینَ»(قصص31).و درمورد حضرت یعقوب- ع- می فرماید:«‏وَابْیَضَّتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ ..»(یوسف84)یا باز درمورد حضرت موسی :«فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً..»(قصص21)،یا«فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ»(قصص33)؛..
تازه اگرآیات درمورد حضرت موسی وحصرت یعقوب –ع-‏«نصّ»بر وجود خوف وحزن می باشد،نهی لاتحزن درمورد حضرت ابوبکر«نصّ» بروجود حزن نیست.زیرا می شود به کسی که محتمل است اندوهگین شودبگوئی:لاتحزن؛همچنانکه درست است به کسی که احتمال دارد بترسدبگویی:لاتخف.
اینان- صلی الله علیهم – ازبزرگترین اولیاء خداوند اند که به نص قرآن هم خوف برایشان پیش آمده و هم حزن.
همین مختصرکافیست که نشان دهد که مراد ازآیه شریفه«الاأن اولیاءالله..» بشارتی است مربوط به حیات پس از مرگ،ونه حیات دنیا.تفاوت مؤمنان راستی با دیگران درنبودن خوف و حزن نیست؛بلکه اولاً:در مقدار خوف وحزن است؛ثانیاً:درمتعلّق خوف و حزن است و ثالثاً:در عدم دخالت خوف و حزن درادای مسؤلیّت عبودیّت و بندگی است.
منشأ این حزن حضرت ابوبکر را،کاکه احمد درشعرروح نواز و دل زنده ساز«کوچی ره حمه ت»درتفسیرچهار آیه سوره محمد-ص- که درسفرهجرت نازل شده، با بیانی درخورآن ماجرای با عظمت را روشن کرده اند.دقت درآن شعرنشان می دهدکه تعصب و فرقه گرایی،انسان را ازدرک چه معارف والایی محروم میکند،خداوندا از شرتعصّب به تو پناه می بریم.
دقّت درخود خوف و حزن ومنشأآنها هم به خوبی نشان می دهد که حیات دنیا محکوم به وجود خوف و حزن است،واین دار،داری نیست که خوف و حزن ازآن رخت بربندد،حزن حالتی است درانسان که اولاً:مربوط به گذشته یا حال است و ثانیاً:منشأ آن(نقصان)است،و خوف نیر حالتی است در انسان که اولاً:مربوط به حال یا آینده است و ثانیاً منشأ آن(فناپذیری است).
حزن همیشه وقتی وجود دارد که نقصانی وجود دارد،وخوف همیشه وقتی مطرح است که احتمال از بین رفتنی وجود داشته باشد،وچون حیات دنیا اسیرچنگال نقصان و فناست هیچگاه حزن و خوف از میان نخواهد رفت.
عدم حزن مربوط به داری است که:
‏« لَهُم مَّا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ»؛(ق35)و:« وَفِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الْأَنفُسُ »(زخرف71)و«‏ وَكَأْساً دِهَاقاً ‏»(نبأ34)،و…
وعدم خوف دردالقراری که:«….وَمَا هُم مِّنْهَا بِمُخْرَجِینَ»(حجر48)؛ و:«لَّا مَقْطُوعَةٍ وَلَا مَمْنُوعَةٍ »(واقعه33)و«‏لَا یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ..»،(دخان 56).
توجه به آیات زیرهم به وضوح مطلب می افزاید:
‏‏« أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ» (یونس 62)
قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنْهَا جَمِیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّكُم مِّنِّی هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَایَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ(38) وَالَّذِینَ كَفَرواْ وَكَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ(39) بقره
ازدقت درتقابل این دو آیه روشن می شودهم چنانکه وعید کافران مربوط به آخرت است،وه عدی تابعین هدایت هم مربوط به آخرت است.
چشم بازو گوش بازو این عمی؟!
ممکن است اشکال کنندکه به دنباله ی آیه میفرماید:لَهُمُ الْبُشْرَى فِی الْحَیاةِ الدُّنْیَا وَفِی الآخِرَةِ(64)
این اشکال دوجوا
ب دارد.
اول:اگر”ال” البشری عهدذکری باشد،معنایش این است که این اولیاءالله،خوفی وحزنی درآخرت ندارند،(به دلیل مطالب قبل)هم دردنیا به آنان داده می شود،وهم درآخرت،یعنی:«فی الدنیا»ظرف بُشری هست نه ظرف تحقق بُشری،ودرآخرت هم درمراحل مختلف به آنان یادآوری می شود.
و دوم:اگر:”ال”جنس باشد،یعنی:مژده های حیات بخش الهی – که یکی ازآنها همین عدم خوف وحزن درسرانجام است- چه در دنیاوچه درآخرت مخصوص دوستان خداست،مژده های دنیوی هم مانندانواع وعده های نصرت وتأیید ودفاع وغیر آن ومانند بشارت باعظمت« إِنَّ اللّهَ مَعَنَا »
10- معلوم است بشارت« إِنَّ اللّهَ مَعَنَا »مفید معیّت تأییداست،واین بشارت هم مطلق ازقید زمان ومکان است،پس تأیید ومعیّتی است دنیوی وأخروی وآن زمان هم که پروردگات چیزدیگری را بخواهد:
«خَالِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ إِلاَّ مَا شَاء رَبُّكَ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِّمَا یُرِیدُ»(هود107).
ذکرضمیرجمع هم،درمقایسه با فرموده ی حضرت موسی-ع- «إِنَّ مَعِیَ رَبِّی»(الشعراء62)دلالت خاص خود را دارد.
11-فأنزل الله سکینتهُ… هم بیانی تفصیلی مجمل فقدنصَرَهُ اللهُ است.
12- ذکر کلّ این ماجرا هم درقرآن،شرفِ دیگری است که حضرت صدّیق-س-بدان افتخار وبزرگی یافته است.
اللهمّ صلّ وسلم وبارک علی سیّدنا محمّدوعلی آله وصاحبه وصحبه المخلصین وآخر دعوانت أن الحمد لله ربّ العالمین.
شب جمعه بیستم آذرماه بکهزاروسیصدو هفتادویک
تبعیدگاه اردبیل
نوشته: شهید کاک فاروق فرساد
منبع:مهاجر کرد

عثمان به رأی اکثریت قرائت مشهور قرآن را انتخاب کرد

4 سپتامبر
آقای خوئی در کتاب “البیان” ص 171 و ابوعبدالله زنجانی در “تاریخ القرآن” ص 65 و سیوطی در “اتقان” و صاحب کتاب فهرست در “الفهرست” و بخاری در صحیح خود و هم دیگران نوشته‌اند که پس از رسول خدا اختلاف قرائت در بعضی از کلمات قرآن آن هم در صدر اسلام زیاد موجب تشتت و نفاق بود تا زمان عثمان این اختلاف شدّت پیدا کرد، بعضی از مسلمین مآل‌اندیش به فکر رفع اختلاف افتادند، کار به جائی رسید که معلّمین قرآن با شاگردان خود به نزاع و مشاجره پرداختند و قرّاء و حافظان قرآن در شام و یمن و عراق و آذربایجان و ارمنستان پراکنده شدند و بواسطة مجاورت عرب با عجم و اختلاط لغات، این اختلاف زیادتر می‌شد به طوریکه باعث تأثر یک نفر مسلمان فهمیده می‌شد.
این هنگام حذیفه بن یمان که یکی از بزرگان اصحاب رسول خدا بود از استمرار این اختلاف احساس خطر کرد و او با اهل شام در فتح ارمنیّه و آذربایجان شرکت کرده بود و اختلاف و جدال قراء را دیده بود، چون وارد بر عثمان شد عاقبت سوء اختلاف قراء را اعلام و اظهار وحشت کرد، و فریاد زد ای خلیفة رسول، أمّت اسلامی را دریاب، پیش از آنکه مانند یهود ونصاری در کتاب آسمانی خود اختلاف کنند. لذا عثمان فرستاد نزد حفصه و قرآنیکه نزد او بود خواست، سپس دوازده نفر از مهاجر و انصار را که اکثرشان جوان و با سواد بودند خواست از آن جمله بود : زید بن ثابت و عبدالله بن زبیر و سعید بن عاص و عبدالرحمن بن حارث.
در و پس از آن أمر کرد که قرآن را چند نسخة موافق یکدیگر استنساخ کنند و دستور داد اگر در کیفیّت نوشتن یک کلمه اختلاف کردید آن طوریکه در زبان قریش معمول است بنویسید زیرا قرآن به زبان ایشان نازل شده، و خود عثمان نیز نظارت می‌کرد و سایر اصحاب رسول خدا را نیز خواست وگفت آنچه نوشته می‌شود نظارت کنید و آن قرائتی که محلّ اتّفاق و مشهور بین اصحاب و محقّق باشد که همان “ما أنزل الله” می‌باشد درج کنید. تا اینکه چهار نسخة قرآن موافق یکدیگر در حضور اصحاب رسول عرضه داشتند، و طبق همان قرائتی که به رسول خدا عرضه شده بود تهیّه کردند. و سپس یک نسخه ببصره و یکی به کوفه و یکی به شام فرستادند و یکی را در مدینه گذاشتند و مقرّر شد که هر کس در هر شهری قرائت و استنساخ می‌کند، باید مطابق همان نسخ باشد که دیگر اختلافی بین مسلمین نباشد. در “تاریخ القرآن” زنجانی می‌نویسد نسخه‌ایکه به شام فرستادند تا قرن هشتم هجری در مسجد دمشق باقی بود و بعداً به لنینکراد و سپس به جای دیگر نقل شد.
عثمان کار واجبی را به تأیید علی انجام داد
چنانکه در “تاریخ‌القرآن” زنجانی ص 68 مسطور شده و ابن طاوس در کتاب “سعدالسعود” و سیوطی در “الاتقان” و شهرستانی در مقدمة تفسیرخود نوشته‌اند : عثمان برای امیرالمؤمنین علی و به تأیید او و به اشارة او قرآن‌ها را جمع و نسخه‌های متّحده‌ای مانند یکدیگر نمود. کتب مذکوره روایت کرده‌اند از سوید بن علقمه که گفت شنیدم علی بن ابیطالب در خطابه و خطبة خود می‌فرمود :« أیها الناس ألله ألله إیاکم و الغلو فی أمر عثمان وقولکم حرّاق المصاحف فوالله ماحرّقها إلا من ملاٍ من أصحاب رسول الله، جمعنا و قال: ما تقولون فی هذه القرائة التی اختلف الناس فیها : یلقی الرجل الرجل فیقول قرائتی خیر من قرائتک و هذا یَجُرُّ إلي الکفر. فقلنا: ما الرّأي؟ قال: أرید أن أجمع الناس علی مصحف واحد فإنکم إن اختلفتم الیوم کان من بعدکم أشدّ اختلافا. فقلنا: نِعمَ ما رأیت. فأرسل إلی زید بن ثابت و سعید بن العاص و قال : یکتب أحدکما و یملی الآخر، فلم یختلفا فی شيء إلا في حرف واحد فی سورة البقرة فقال أحدهما «التابوت» و قال الآخر «التابوة» و اختار قرائة زیدبن ثابت لأنه کتب الوحی». یعنی فرمود ای مردم خدا را ملاحظه کنید و از خدا بترسید و از زیاده‌روی در امر عثمان و بدگوئی به او خودداری کنید و از گفتن سوزانندة مصاحف به او خودداری نمائید، زیرا به خدا قسم عثمان این کار را نکرد مگر پس از اشارة گروهی از اصحاب رسول خدا. عثمان ما را جمع کرد و بما گفت چه می‌گوئید در این قرائت که مردم در آن اختلاف کرده‌اند، این مرد آن مرد را ملاقات می‌کند و می‌گوید قرائت من بهتر از قرائت تو است و این کار منجر به کفر می‌شود؟ پس ما گفتیم رأی خود را بگو. گفت می‌خواهم مردم را جمع کنم و متّحد نمایم بر مصحف واحد و قرائت واحد، زیرا گر شما امروز (که صدر اسلام است) اختلاف کنید، پس از شما اختلاف شدیدتر خواهد شد؟ ما گفتیم این رأی خوبی است، همین کار را بکن. پس عثمان فرستاد و زید بن ثابت و سعید بن عاص را حاضر کرد و گفت یکی از شما بنویسد و دیگری بخواند. پس این دو نفر اختلافی نکردند در کتابت قرآن مگر در یک حرف که در سورة بقره آیة 248 می‌باشد، پس یکی از ایشان گفت «تابوت» بتاء مستطیل و دیگری گفت «تابوه» بتاء مستدیر. و قرائت زید بن ثابت انتخاب شد زیرا کاتب وحی بود نزد رسول خدا (و بتاء مستطیل نوشته شد).
بنابر آنچه ذکر شد قرآنی که فعلاً در دسترس هشتصد میلیون مسلمین است همان قرآن رسول خدا و اصحاب او است و قرآنی است که به نظارت امیرالمؤمنین علی و تصویب و تأیید او تهیّه شده و آن حضرت در خطب نهج‌البلاغه همین قرآن معمول را حجّت بر خلق و امام همه دانسته و أمر بانتفاع و اتّباع از آن نموده، چنانکه خواهد آمد. و اگر کم و یا زیاده شده بود بر آن حضرت واجب بود در زمان خلافت خود آنرا تصحیح و یا لااقلّ گوشزد کند زیرا این کار از هر کاری واجب‌تر و موجب حفظ سند شریعت و میزان حقّ و باطل بود. اضافه بر اینکه آن حضرت اشکالی نکرده در زمان خلافتش، بلکه در حضور مستمعین خود همین قرآن را واجب الاتّباع و کافی دانسته و فرموده در اختلافات دینی باید به آن رجوع کنند، چنانچه کلمات او در فصل دهم خواهد آمد. بنابراین برای احدی از مسلمین عذری پذیرفته نخواهد بود در ترک تمسّک به قرآن. و این حجّت باقیه و معجزة متواتره موجود مانده بدون نقص و تحریف.
آقای خوئی در ص 170 کتاب “البیان” می‌نویسد. نسبت‌دادن جمع قرآن را به خلفاء امر موهومی است که مخالف کتاب خدا و سنت رسول و اجماع أمّت و مخالف عقل می‌‌باشد، اگر بگوئیم جمع‌کنندة قرآن ابوبکر بوده در أیّام خلافتش، چنین بوده که ابوبکر همان قرآن مشهور بین اصحاب را برای خود رونویسی کرده و تدوین نموده. وشکی نیست که عثمان نیز قرآن را جمع و مدوّن نموده زمان خلافتش، أما نه بمعنای اینکه آیات و سور آنرا بسلیقة خود جمع کرده باشد، خیر، بلکه باین معنی که مسلمین را جمع نموده بر یک قرائت مشهور متواتر بین اصحاب و از تشتّت و تفرقة در قرائت جلوگیری کرده، ومسلمین را از اختلافات در قرائت بازداشته. و گفتار آقای خوئی را جمعی از بزرگان دیگر نیز نوشته‌اند.
حارث محاسبی گفته: مشهور بین مردم این است که قرآن را عثمان جمع نموده، ولی چنین نیست، و این شهرت اصلی و مدرکی ندارد فقط عثمان مردم را بر قرائت به طریق واحد وادار کرد و آنهم باشاره و اختیار مهاجرین و انصار. آقای خوئی می‌نویسد عثمان مردم را وادار کرد به قرائت واحده همان قرائتی که متعارف بین مسلمین بود و از رسول خدا گرفته بودند و این کار عثمان کار خوبی بود و خدمتی بود که احدی از مسلمین بر او انتقاد نکرد. أما انتقادی که بر او داشتند این بود که چرا ولایات را به بستگان و فامیل خود سپرده و بیت‌المال را حیف و میل می‌کنند. و چرا بعضی از قرآنهای مخالف قرائت مشهور را از بین برداشت. و در ص 173 می‌نویسد : اگر قرآنی برخلاف قرآن معمولی طبق روایات آحاد نزد امیرالمؤمنین بوده، دلیل بر این نمی‌شود که آن قرآن کمتر و یا زیادتر از این قرآن معمولی بوده، بلکه در آن چیزی از تأویل و مورد نزول و یا شرح مراد بوده، و ممکن است در مورد نزول نام بعضی از منافقین بوده که انتشار آنرا مصحلت ندانسته، ولذا علی آنرا از جامعه برکنار داشته. باضافه روش رسول خدا و حسن اخلاق او منافات داشت با اینکه اسماء منافقین را در کتاب خدا یعنی در ذیل آن ذکر کند. و سنت خدا نیز بر این جاری نشده که اسرار و نفاق بندگان را فاش کند و مسلمین را وادار کند که به یکدیگر فحش و سبّ و لعن کنند و بجان هم بیفتند، پس اگر اسماء منافقین در قرآن علی بوده در متن آن قرآن نبوده بلکه بعنوان توضیح بوده، و دانستن آن هم بر کسی لازم نبوده است.
نوشته: آیت الله العظمی سید ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی

حضرت زبیر، حواری رسول الله

23 اوت
کسی که پیامبر صلى الله عليه وسلم دربارة او فرمود: پدر و مادرم فدایت باد!
متأسفانه عده ای بی انصاف در قالب نوشته و سخنرانی تهمت هایی را به حضرت طلحه و حضرت زبیر- رضی الله عنهما- وارد می نمایند بدون اینکه اصل و اساسی داشته باشد. بر خود لازم دانستیم تا در این مورد نیز توضیح مختصری ارائه نماییم.
نام، نسب و کنیه او
زبیر پسر عوام بن خویلد بن اسد بن عبد العزی بن قصی بن کلاب بن مره بن کعب بن لؤی الأسدی است.
کنیة ایشان،«ابو عبدالله» و «ابوطاهر» بوده که بیشتر به «ابوعبدالله» معروف بود.(1)
مادرش، صفیه دختر عبدالمطلب و عمة رسول الله صلى الله عليه وسلم می باشد. یعنی حضرت زبیر پسر عمة رسول اکرم صلى الله عليه وسلم و برادر زادة حضرت خدیجه، همسر گرانقدر پیامبر صلى الله عليه وسلم است.(2)
حضرت زبیر رضي الله عنه  حدود 28 سال قبل از هجرت رسول اکرم صلى الله عليه وسلم ، در مکه مکرمه چشم به جهان گشود. وقتی به آغوش اسلام آمد ، کمتر از بیست سال سن داشت.
« هشام بن عروه » می گوید: زبیر اسلام آورد در حالی که جوانی پانزده ساله بود . اما عروه می گوید: زبیر در سن دوازده سالگی مشرف به اسلام شده است.(3)
به هر حال حضرت زبیر رضي الله عنه  در حالی که در اوج نوجوانی بود ، نور توحید و یگانگی خداوند در قلبش تابیدن گرفت و او را به سوی یکتاپرستی و عشق به معبود یگانه فرا خواند و تقریباً چهارمین یا پنجمین فردی بود که در سلک یاران رسول الله صلى الله عليه وسلم در آمد.
در اسلام آوردن حضرت زبیر رضي الله عنه  نیز نقش عمده و اساسی را حضرت ابوبکر رضي الله عنه  بازی کرد؛ ابوبکری که هیچ کس  در صداقتش شک نداشت ، ابوبکری که با ایمان استوارش مشرکان و کافران را به ستوه آورده بود ؛ به سرعت مسلمان شدنش بر فکر و اندیشة جوانان مکه اثر گذشت و  افردای چون «طلحه » و «زبیر » نتوانستند از راه و خط و مشی ابوبکر ـ که او را به خوبی می شناختند ـ روگردان شوند.
بازتاب مسلمان شدن زبیر رضي الله عنه
رسول اکرم صلى الله عليه وسلم با دعوت حکیمانة خویش ، قلب های جوانان را نشانه می رفت و پس از مدت زمان اندکی آنان را به فدائیان خویش مبدل  می ساخت ؛ طوری که همان جوانی که تا دیروز در عیش و نوش و راحتی و مستی به سر می برد و لحظه ای نمی توانست از رخت خواب نرم و گرم و دختران زیبارو دور شود ، حاضر می شد هر نوع شکنجه و آزاری را به شرط همراهی و همنشینی رسول الله صلى الله عليه وسلم تحمل کند. به راستی در برابر این سر بزرگ،تمام روانشناسان و اندیشمندان غیر اسلامی به زانو در آمده و سرگردان و حیران مانده اند که این چه جاذبه و نیرویی است که در صدر اسلام و همچنین امروز جوانانی را در اوج رفاه و آسایش دنیوی به خود جذب می نماید؛ آن گونه که هیچ چیز و هیچ ملامتی از طرف دیگران برایشان مهم نیست.حضرت زبیر رضي الله عنه  نیز یکی از این جوانان است که در اوج جوانی و نوجوانی شیفته رسول الله صلى الله عليه وسلم شد. به همین جهت از اذیت و آزار و شکنجة قومش در امان نماند.حضرت زبیر رضي الله عنه  به سبب عشق و علاقة شدیدی که به الله و رسول الله صلى الله عليه وسلم پیدا کرده بود، نمی توانست اسلام خویش را مخفی نگه دارد.
روزی در مکه شایع شد که کفار، رسول الله صلى الله عليه وسلم را دستگیر کرده اند. آن زمان تعداد مسلمانان بسیار اندک و انگشت شمار بود. حضرت زبیر رضي الله عنه  به محض شنیدن این خبر، شمشیر کشیده و به سوی سران قریش حمله ور شد. رسول الله صلى الله عليه وسلم هنگامیکه بر بلندای مکه بود ، زبیر را دید که شمشیر در دست حرکت می کند، او را صدا زد و فرمود: مالک یا زبیر؟ تو را چه شده ای زبیر؟! حضرت زبیر  رضي الله عنه  جواب داد : به من خبر رسیده که شما را گرفته اند .(پیامبر صلى الله عليه وسلم وقتی این عشق و ایثار را مشاهده نمود) بر زبیر درود فرستاد و برای او و شمشیرش که به خاطر خداوند از نیام بیرون کشیده بود، دعای خیر کرد.(4)
این امر موجب شد که خانواده و اطرافیانش بیشتر خشمگین شوند و برای منصرف کردن زبیر از راهی که در پیش گرفته از هیچ اقدامی دریغ نورزند. ابتدا از در سخن و نصیحت وارد شدند، وقتی این را کار ساز ندانستند، شروع به اذیت و آزار و شکنجه کردند. نمونه ای از این شکنجه ها این بود که عمویش«نوفل» او را در حصیری پیچیده و او را در معرض دود قرار می داد تا احساس خفگی کند تا شاید به خاطر حفظ جان و نجات خویش دست از آئینش بردارد. نوفل بیچاره، غافل از اینکه این جوان و این شیفتگان خدا و رسول الله صلى الله عليه وسلم دنیا و زندگانی دنیوی را هیچگاه در مقابل بهشت و وعده های خداوند ترجیح نمی دهند، به او می گفت: اٌکفٌر برب محمد! به پروردگار محمد کافر شو! محمد و خدایش را رها کن. اما زبیر قهرمان، این جوان مبارز و نستوه با استقامتش در مقابل شکنجه ها، درس اخلاص را به جوانان عصر خویش و جوانان اعصار بعدی داد و فرمود:« لا والله لا اکفر ابداً» قسم به کسی که جان من در قبضة قدرت اوست هیچگاه به کفر بر نمی گردم و دست از این توحید و یکتا پرستی برنمی دارم.(5)
مادرش نیز بر شکنجه های او می افزود و به کمک عمویش می رفت، به این امید که بتواند این لکة ننگ را – به قول خودشان- از خانواده و قبیله شان بزدایند. اما همیشه حق پیروز است. همیشه استقامت بزرگ مردان، سران کفر و الحاد را به لرزه در آورده، و آنان را در مقابل این همه شجاعت، استقامت و ایثار به زانو در می آورد و این حقیقتی است که باید امروز نیز سران کشورهای کفر بدانند. امروز نیز جوانان مکتب رسول الله صلى الله عليه وسلم آمادة تحمل هر نوع سختی و رنج به خاطر حفظ و اجرای اوامر الهی و احیای سنت های محبوب حجازی  صلى الله عليه وسلم هستند.آری! افراد را می توان با شکنجه و زندان از بین برد و یا اسیر کرد، اما اندیشه را نمی توان ترور کرد، اندیشه را نمی توان پشت میله های زندان نگه داشت.
ویژگی های حضرت زبیر رضي الله عنه
اولین شمشیر زن اسلام
همان گونه که در بخش بازتاب مسلمان شدن زبیر رضي الله عنه  اشاره شد، حضرت زبیر رضي الله عنه  به خاطر عشق و علاقة فراوان به رسول الله صلى الله عليه وسلم و نیز به دلیل شجاعت و اخلاصی که داشت، وقتی خبر دستگیری و قتل پیامبر صلى الله عليه وسلم را شنید، بی درنگ دست به شمشیر برد و برای رویارویی با سران کفر و شرک به سوی آنان حرکت کرد.
در این لحظات بود که خداوند سبحان این کار حضرت زبیر رضي الله عنه  و این صداقت و شجاعت و ایثار او را پسندید و جبرئیل را مأموریت داد تا سلام و درود خداوند را توسط رسولش  صلى الله عليه وسلم به زبیر  رضي الله عنه  برساند. رسول الله صلى الله عليه وسلم زبیر را فرا خواند و به او اطمینان داد که حال مبارکش خوب است. سپس فرمود: جبرئیل عليه السلام  تشریف آورده و فرموده است:
«ان الله یقرئک السلام و یقول لک اقرأ منی علی زبیر السلام، و بشره ان الله اعطاه ثواب کل من سل سیفاً فی سبیل الله منذ بعث الی ان تقوم الساعه من غیر أن ینقص من اجورهم شیئاً، لانه اول من سل فی سبیل الله».(6)  ای محمد! به راستی که خداوند بر تو درود و سلام فرستاده و می فرماید: سلام و درود مرا به زبیر برسانید و به او مژده دهید از امروز تا قیامت هر آن کس که به خاطر خداوند شمشیر بکشد(و برای حفظ و نشر دین تلاش کند) ثوابش به زبیر نیز می رسد بدون اینکه از ثواب آن شمشیر زن و مجاهد چیزی کاسته شود. و این فضل و بزرگی به سبب این است که او(زبیر) اولین کسی که در راه خدا و به خاطر رضای او شمشیرش را از نیام کشیده (و آماده مبارزه با دشمنان دین شد).
مبارز بزرگ نبرد بدر
یکی از روزهای مهم و به یادماندنی صدر اسلام، روز واقعة«بدر» است. همان روز که جنگ نابرابری در حال وقوع بود و رسول الله صلى الله عليه وسلم به همراه 313 تن از یاران گرانقدرش می بایست در مقابل لشکری که  از نظر تجهیزات و آمادگی نظامی بر سپاه رسول الله صلى الله عليه وسلم برتری داشت، وارد معرکه شوند. به راستی بسیار سخت و طاقت فرسا بود، اما رسول الله صلى الله عليه وسلم توجهش را از اسباب ظاهری قطع نموده و به مسبب الاسباب روی آورد و از او نصرت و کمک طلب کرد. رسول الله صلى الله عليه وسلم با چشمانی پر از اشک و با دلی پر از سوز دست به دعا برداشت و فرمود: بار الها! اگر امروز این مسلمانان را نصرت نفرمایی ، چه کسی اسلام را به دیگران برساند؟ اگر اینها امروز قتل عام شوند، اسلام از بین می رود….تعداد مسلمانان در آن وقت فقط همین افرادی بودند که در بدر حضور داشتند به اضافة چند نفری که به جاهای دیگری رفته بودند. پروردگار جهانیان دعای پیامبرش را اجابت نمود و با لشکریان خویش لشکر اسلام را در بدر تقویت و یاری کرد: (إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ) (7) (ای مؤمنان! به یاد آرید) زمانی را که ( در میدان کارزار بدر از شدت ناراحتی) از پروردگار خود درخواست کمک و یاری نمودید و او درخواست شما را پذیرفت(و گفت:) من شما را با یک هزار فرشته کمک ویاری می دهم که این گروه هزار نفری گروه های متعدد دیگری را پشت سر دارند.( وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ * إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَلَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ) (8) و خداوند شما را در (جنگ) بدر پیروز گردانید و حال آنکه (نسبت به کافران) ناچیز (و از ساز و برگ اندکی برخوردار) بودید ، پس از خدا بترسید تا شکر (نعمت) او را بتوانید به جا آورید. بدانگاه که تو به مؤمنان می گفتی: آیا شما را بسنده نیست که پرودگارتان با سه هزار از فرشتگان فرستاده (از سوی خویش برای آرامش خاطرتان) یاریتان کرد؟با این توصیف مختصر ، اهمیت جنگ بدر و مقام و منزلت افرادی که در آن شرکت داشتند، ظاهر گشت. خداوند سبحان به سبب اهمیت حضور در چنین معرکه ای- که به راستی فقط ایمان قوی و عشق به رسول الله صلى الله عليه وسلم بود که آدمی را در آنجا نگه می داشت- از تمامی اهل بدر اعلام رضایت نمود و به انها وعدة غفران و بخشش و بهشت برین داد.
سپاه اسلام در این جنگ، هفتاد شتر و دو اسب (هفتاد و دو سواره نظام) در اختیار داشت، که به دستور پیامبر صلى الله عليه وسلم اسب ها را به حضرت زبیر رضي الله عنه  و حضرت مقداد رضي الله عنه  واگذار کردند تا این دو مبارز و دلاور راست و چپ لشکر را بپایند.
حضرت زبیر رضي الله عنه  در این جنگ سرنوشت ساز، رشادت ها و جانفشانی هایی را از خود نشان داد که مورد قبول پروردگار جهانیان واقع شد و خداوند ملائکه را با همان شکل و سیمای حضرت زبیر رضي الله عنه  به میدان جنگ اعزام نمود. و این مسئله نشانة مقبولیت حضرت زبیر رضي الله عنه  است و یکی از بزرگترین افتخاراتی است که نصیب این بزرگ مرد تاریخ شده است.ابن اثیر در اسد الغابه می نویسد: شهد الزبیر بدراً و کان علیه عمامه صفراء معتجزاً بها، فقال النبی رضي الله عنه  «ان الملائکه نزلت یومئذ علی سیماء الزبیر»(9)
حضرت زبیر رضي الله عنه   در معرکة بدر حضور داشت در حالی که عمامه ای زرد رنگ را به سرش بسته بود . پیامبر صلى الله عليه وسلم  فرمود: به راستی امروز فرشتگان با شکل و سیمای زبیر در این معرکه حاضر شدند.
جنگیدن در رکاب رسول الله صلى الله عليه وسلم
حضرت زبیر  رضي الله عنه  در تمام جنگ های پیامبر با کفار مشرکین، رسول الله صلى الله عليه وسلم را همراهی می کرد. از جمله: بدر ، احد ، خندق ، حدیبیه ، خیبر ، فتح مکه ، حنین ، و طائف. در جنگ احزاب نیز حضرت زبیر رضي الله عنه  توانست افتخار و امتیاز دیگری را کسب نماید. در یکی از نبردها ، رسول اکرم صلى الله عليه وسلم فرمود: چه کسی حاضر است به نزد دشمن ما « بنی قریظه » برود و اطلاعاتی را برایمان جمع آوری کند؟ حضرت زبیر  رضي الله عنه   فوراً جواب داد: یا رسول الله صلى الله عليه وسلم ! من با جان و دل حاضرم. سپس ایشان رفته و از موقعیت و وضعیت نیروهای دشمن اطلاعاتی را برای رسول الله صلى الله عليه وسلم آورد. این عمل را تا سه بار انجام داد.سپس پیامبر  صلى الله عليه وسلم فرمود: فداک ابی و امی!: پدر و مادرم فدایت باد!
به راستی این امتیاز و افتخار بزرگی است برای شخصی که این جمله از جانب رسول الله صلى الله عليه وسلم خطاب به او گفته شود. رسول خدا صلى الله عليه وسلم این جمله را (فداک ابی و امی) در جنگ احد نیز به علت رشادت ها و فداکاری های زبیر رضي الله عنه  فرموده بودند.
علاقه و محبت رسول الله صلى الله عليه وسلم  به حضرت زبیر رضي الله عنه چنانکه قبلاً ذکر شد رسول الله صلى الله عليه وسلم علاقه و محبت بسیار زیادی نسبت به حضرت زبیر رضي الله عنه  داشتند. بر اثر محبت بیش از حد، چندین بار به ایشان خطاب کرد:«فداک ابی و امی» پدر و مادرم فدایت شوند! این ناشی از محبت وافر پیامبر صلى الله عليه وسلم  نسبت به این شاگرد جوان و رشیدش می باشد.
چه کسی حاضر است در مقابل آوردن جسد «خبیب» بهشت را بخرد؟
کفار قریش در توطئه ای وحشیانه بسیاری از اصحاب گرانقدر رسول الله صلى الله عليه وسلم را به قتل رساندند. یکی از همین عزیزان ، شاگرد زبدة مکتب محمدی، حضرت «خبیب بن عدی» بود. وقتی کفار قریش او را دستگیر کردند، تصمیم به اعدام و به دار آویختن ایشان گرفتند، تا با این کار در دل مکه ای هایی که قصد پیوستن به محمد صلى الله عليه وسلم را دارند، ایجاد رعب و وحشت کنند.
مشرکان، حضرت خبیب رضي الله عنه  را به «تنعیم» بردند و او را به دار آویخته و چهل شبانه روز جسدش را آویخته به دار باقی گذاشتند. از آنجایی که مشرکان می دانستند مسلمانان تاب دیدن و شنیدن چنین واقعه ای را ندارند، خواستند تا این قضیه طولانی شود. برای حفاظت از جسد حضرت خبیب رضي الله عنه  بر روی دار، اطرافش جمع کثیری از نگهبانان را گذاشته بودند تا کسی جرات نکند به آن نزدیک شود .هنگامی که رسول اکرم صلى الله عليه وسلم از این ماجرا اطلاع یافت بسیار ناراحت شد و فرمود :
ای اصحاب ! چه کسی حاضر است بهشت را برای خویش آماده کند و در مقابل جسد خبیب را به مدینه بیاورد؟!حضرت زیبر  رضي الله عنه  که همیشه در چنین کارهای پیشگام بود فرمود : یا رسول الله  صلى الله عليه وسلم من و همرزمم مقداد ، برای این مأموریت حاضریم . پیامبر  صلى الله عليه وسلم از اقدام زبیر رضي الله عنه  مسرور گشت و آنها را بدرقه نمود این دو مبارز مخلص برای مأموریتی بسیار خطرناک به سوی مکه رکاب زدند درهمان بدو ورود مشاهده کردند که دورتادور جسد به دار آویخته خبیب را سربازانی از قریش احاطه کرده اند و با دقت اطرافشان را زیر نظر دارند بالاخره با زیرکی تمام، شبانه جسد حضرت خبیب رضي الله عنه  را پایین آورده و بر اسب خویش سوار کردند و با سرعت از مکه دور شدند .صبح دم ، افراد دشمن به تعقیب زبیر و مقداد پرداختند و آنان را در خارج مکه متوقف کردند حضرت زبیر  رضي الله عنه  که جسد سالم و خوشبوی حضرت خبیب را حمل می کرد ، به محض اطلاع از رسیدن افراد دشمن ، جسد را زمین گذاشت و با لحنی هیبتناک همچون حضرت فاروق اعظم  رضي الله عنه  فرمود : آهای قریشی ها ! چگونه جرأت کردید که ما را تعقیب کنید ، مگر نمی دانید من زبیر بن عوام و این مقداد بن اسود ، دو مبارز جان بر کف رسول خدا هستیم پس راه خود را گرفته و برگردید وگرنه شما را قلع و قمع می کنیم .
سخنان آتشین حضرت زبیر رضي الله عنه  سربازان بی ایمان و عیاش کفار را متزلزل کرده و با سرافکندگی تمام از جنگیدن منصرف شدند در این لحظات بود که زمین به امر خداوند سبحان شکافته شد و جسم مبارک حضرت خبیب را بلعید (10)
وقتی حضرت زبیر رضي الله عنه  و حضرت مقداد رضي الله عنه  نزد رسول اکرم  صلى الله عليه وسلم آمدند و گزارش واقعه را ارئه کردند ، پیامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: همین حالا جبرئیل تشریف آورده و فرمود : فرشتگان آسمان و زمین به این دو یار فداکار تو افتخار می کنند .(11) این هم برگ رزین دیگری از افتخارات حضرت زبیر  رضي الله عنه  به شمار می آید .
تقوی و سخاوت حضرت زبیر رضي الله عنه
پرورش یافتگان دانشگاه محمدی صلى الله عليه وسلم همگی افرادی بودند که رغبت آنان به خدا و رسولش صلى الله عليه وسلم و زندگانی آخرت از همه چیز بیشتر بود. به همین جهت تمام تلاششان را در راه درست زندگی کردن در سایة قرآن و تعالیم رسول اکرم صلى الله عليه وسلم به کار گرفتند. در معاشرت و معاملاتشان تقوی و ترس الهی را رعایت می کردند و هیچگاه در صدد آن نبودند که از راه نامشروع امرار معاش کنند و یا به ثروت اندوزی روی بیاورند.
سخاوت و بخشش از اوصاف حمیدة تمامی یاران رسول الله صلى الله عليه وسلم بود. نمونه ای از این ایثار و فداکاری، سخا و جود را در نمایش دل انگیز و دلربای اهل مدینه در حین استقبال از یاران نبی اکرم صلى الله عليه وسلم مشاهده کردیم. همان روزی که پیامبر خدا صلى الله عليه وسلم دستور داد ، هر فردی از اهل مدینه، فردی از مکه را در آغوش بگیرد و با اموالش او را کمک کند. دیدیم که چه زیبا ، انصار اموال شان را با کمال میل و رغبت با برادران مهاجرشان تقسیم می نمودند و از آن سو نیز شاهد نمایش عزت نفس، قناعت و بزرگ منشی مهاجرین بودیم که چشم طمع به اموال برادرانشان نمی دوختند . کیست که این صحنه های با شکوهی را که یاران رسول الله صلى الله عليه وسلم  خلق نمودند فراموش نماید؟!
حضرت زبیر رضي الله عنه  نیز همچون بقیة شاگردان رسول الله صلى الله عليه وسلم دارای طبعی سخاوتمندانه بود. ایشان چون در کار تجارت و بازرگانی چیره دست و خبره بود، ثروت و دارایی زیادی را در اختیار داشت که اکثر آن را در راه اعتلای کلمه الله به کار می گرفت.
عبدالله ابن زبیر رضي الله عنه  می فرماید: پدرم بازرگان ماهر و خوش معامله ای بود، در کار بازرگانی کاملاً وارد و موفق بو. از او پرسیدند چگونه به این درجه رسیده ای؟ جواب داد: معاملة من هیچ وقت توأم با مکر و فریب و خدعه نبوده و به سود و در آمد اندک قناعت می کردم.(12)
ناگفته نماند که چون حضرت زبیر رضي الله عنه  یکی از مجاهدان بزرگ بود، همیشه سهم بزرگی از غنایم جنگی نیز به ایشان تعلق می گرفت. اما آیا ایشان و دیگر اصحاب مشغول زراندوزی بودند؟ حضرت زبیر رضي الله عنه  هر وقت پولی به دستش می رسید، سریعاً به فقرا و نیازمندان می بخشید، و  خود با قناعت زندگی می کرد.
علامه کاندهلوی در «حیاه الصحابه» نقل می کند:
حضرت زبیر رضي الله عنه  هزار غلام داشت و از این راه پول کلانی به دستش می رسید، اما همین که پولی به دستش می آمد فوراً آن را بین فقرا تقسیم می کرد به طوری که وقتی به منزلش می رسید، هیچ درهمی برایش باقی نمانده و همگی را صدقه داده بود.(13)
مروری بر فضایل حضرت زبیر رضي الله عنه
مسلماً نمی توان در این نوشته مختصر تصویر کاملی از این همه فضل و بزرگواری حضرت زبیر رضي الله عنه  ارائه نمود، اما برای نمونه فقط چند روایت نقل می کنیم: امام ترمذی می فرماید: حدثنا احمد بن منیع حدثنا معاویه بن عمرو حدثنا زائده عن عاصم عن زر عن علی بن ابی طالب قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم «ان لکل نبی حواریاً و ان حواری الزبیر بن عوام».(14) حضرت علی  رضي الله عنه  روایت می کند که پیامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: هر پیامبر برای خودش «حواری» دارد ، و حواری من« زبیر بن عوام» است.حدثنا هناد حدثنا عبده عن هشام بن عروه عن ابیه عن عبدالله بن الزبیر عن الزبیر قال:«جمع لی رسول الله صلى الله عليه وسلم ابویه یوم قریظه فقال:«بابی و امی».(15) حضرت زبیر رضي الله عنه  فرمود: پیامبر صلى الله عليه وسلم در روز جنگ بنی قریظه، به من فرمود: پدر و مادرم فدایت باد! حدثنا محمود بن غیلان حدثنا ابو داود الخضری و ابو نعیم عن سفیان عن المنکدر عن جابر قال:«سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم یقول: «ان لکل نبی حواریاً و ان حواری الزبیر بن عوام»و زاد ابو نعیم فیه یوم الاحزاب، قال: من یأتینا بخبر القوم؟
قال الزبیر: أنا، قالها ثلاثاً . قال الزبیر: أنا».(16) حضرت جابر رضي الله عنه  فرمود: از رسول اکرم صلى الله عليه وسلم شنیدم که فرمود: هر پیامبری حواری دارد و حواری من زبیر است.ابو نعیم بر این حدیث این را اضافه کرده که در روز جنگ احزاب پیامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: چه کسی حاضر است اطلاعاتی را از سپاه دشمن برایمان بیاورد؟ حضرت زبیر رضي الله عنه  فرمود: یا رسول الله صلى الله عليه وسلم من حاضرم. این را تا سه بار تکرار فرمود و هر سه بار زبیر اعلام آمادگی می کرد(پیامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: پدر و مادرم فدایت باد!)حضرت عمر فاروق رضي الله عنه  در مورد حضرت زبیر رضي الله عنه  می فرماید:
«الزبیر من ارکان المسلمین».(17)زبیر یکی از پایه ها و ارکان اسلام و مسلمانان است.و در الاصابه با تغییر الفاظ آمده است:«الزبیر بن عوام رکن من ارکان الدین»و بلاخره بشنویم از حضرت «حسان بن ثابت)  رضي الله عنه  که چه زیبا فضیلت و بزرگواری حضرت زبیر رضي الله عنه  را بیان می کند:
اقام علی عهد النبی هدیه                                                حواریه و القول بالفعل یعدل
اقام علی منهاجه و طریقه                                                یوالی ولی الحق و الحق أعدل
هو الفارس المشهور و البطل الذی                                     یصول اذا ما کان یوم محجل
و ان امراً کانت صفیه امه                                                    و من اسد فی بیته لمرفل
له من رسول الله قربی قریبه                                                و من نصرت اسلام مجد مؤثل
فکم کربه ذب الزبیر بسیفه                                          عن المصطفی، والله یعطی و یخزل(18)
اذا کشفت عن ساقها الحرب حشها                                           بأبیض سباق الی الموت یرقل
فما مثله فیهم و لا کان قبله                                        و لیس یکون الدهر مادام یذبل(19)
حضرت زبیر رضي الله عنه  ، این حواری رسول الله صلى الله عليه وسلم بر پیمان و روش پیامبر ثابت ماند و همواره گفتار و کردارش یکی بود. او راه و روش پیامبر صلى الله عليه وسلم را به خوبی گرفت و با صاحبان حق دوستی اختیار کرد، براستی حق مناسب ترین شیوه است زبیر، شهسوار نامدار و مهاجم روزهای نبرد است. او صاحب خویشاوندی نزدیکی با پیامبر(ص) بوده و همچنین در یاری رساندن و تقویت سپاه اسلام سهم بزرگی دارد. چه اذیت و آزارهایی را با شمشیر برنده اش از پیامبر(ص) زدود. پروردگار جزا و پاداش بسیار نیکوهایی او را بدهد. هر وقت در گوشه ای جنگ در می گرفت ، زبیر با پیشتازی اش به سوی شهادت، آتش جنگ را شعله ور می ساخت. به راستی مانند او در میان آن قوم نیست و نبوده و تا وقتی کوه «یذبل» پابرجاست، زمانه مانند او را به خود نخواهد دید.
فضایل و ویژگی های حضرات طلحه و زبیر- رضی الله عنهما-
این دو صحابه رسول الله صلى الله عليه وسلم به قدری با هم ارتباط شان نزدیک و صمیمی بود که هر گاه نام یکی از این بزرگواران را ببریم خود به خود نام دیگری در ذهن تداعی می شود و مانند«موسی» و «هارون» – علیهما السلام- همیشه در کنار هم بودند و با هم به جایگاه ویژه ای در اسلام و بین مسلمین دست یافتند. به راستی چه زیباست، دو جوان رشید و دو دوست، دوران جوانی خویش را در همراهی و مصاحبت رسول الله صلى الله عليه وسلم به سر ببرند. آیا می توان از این فضیلت و افتخار چیزی بالاتر و مهمتر یافت؟!
همان طور که در بخش ولادت و اسلام هر دوی این عزیزان اشاره کردیم، هر دو در سنین (زیر بیست سال) به آغوش اسلام آمدند و رشد و ترقی شان در اسلام و در کنار پیامبر صلى الله عليه وسلم بوده است. این دو یار رسول الله صلى الله عليه وسلم هر چند فضایل و مناقب خصوصی و فردی داشتند، اما به راستی در بسیاری از فضایل مشترک و هم پایه بودند که در اینجا به بعضی از آنها اشاره می کنیم:
پیشتازان اسلام
حضرت طلحه و حضرت زبیر- رضی الله عنهما- از آن دسته از یاران پیامبر صلى الله عليه وسلم می باشند که خداوند سبحان از آنها اعلام رضایت و خشنودی نموده و به آنان وعدة پاداش های بزرگ را داده است؛ چرا که افرادی که در روزهای اول ظهور اسلام ، به آن گرویده اند، به راستی از جانب دشمنان این دین مورد اذیت و آزار و شکنجه واقع شدند و به سبب استقامت و ثبات شان ، پروردگار عالم را خوشنود نمودند، تا جائیکه صراحتاً از آنها اعلام رضایت فرمود: (وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ)  (20)
وپيشروان نخستين از مهاجران و انصار و كساني كه به نيكوكاري از ايشان پیروی کرده اند(تابعان) ، خداوند از آنان خشنود است و آنان نیز از او خشنودند و برای آنان بوستانهایی آماده کرده است که جویباران از فرو دست آن جاری است و جاودانه در آنند؛ این رستگاری بزرگ است.
مهاجران اسلام
حضرت طلحه و زبیر- رضی الله عنهما- از جملة مهاجرانی هستند که به مدینة منوره هجرت کردند.
هنگامی که ظلم و فشار مشرکان مکه به اوج رسید، مسلمانان ناچار شدند که به مدینه هجرت کنند تا به این شکل دین خویش را حفظ نمایند. آنان دست از ثروت و دارایی و پست و مقام خود کشیدند و تمامی اینها را فدای جلب رضایت خدا و رسول الله صلى الله عليه وسلم نمودند و چون در این ادعایشان صادق بوده، از این امتحان نیز سر بلند بیرون آمدند، خداوند سبحان از این گروه نیز اعلام رضایت و خشنودی نمود و این افراد به «مهاجرین» (21) مشهور شدند.
رسول اکرم صلى الله عليه وسلم نیز در احادیث زیادی فضایل و عظمت«هجرت» در راه خدا را بیان فرموده که تمامی آنها در مورد حضرت طلحه و حضرت زبیر- رضی الله عنهما- صدق می کند.طلحه و زبیر دو یار وفادار رسول الله صلى الله عليه وسلم خداوند سبحان برای شخصیت عظیمی چون حضرت رسول اکرم صلى الله عليه وسلم که آخرین و بزرگترین پیام اور اوست، از میان بندگانش، بهترین ها را برای همراهی و همنشینی اش برگزید که آنها را اصطلاحاً«صحابه» می گویند.
تعریف ساده و عمومی «صحابه» این است که فردی در حال حیات، رسول الله صلى الله عليه وسلم را دیده باشد و به دین اسلام مشرف شده و با همان وضع یعنی با ایمان از دنیا رحلت کرده باشد. چنین فردی را صحابی می گویند، هر چند برای لحظه ای در محضر رسول اکرم صلى الله عليه وسلم حاضر شده باشد.افرادی که جزو یاران رسول الله صلى الله عليه وسلم قرار گرفتند و در راه پاسداری از رسول اکرم صلى الله عليه وسلم و احیاء دین و اشاعة آن به دیگر نقاط از خود رشادت ها و جانفشانی ها نشان دادند، پروردگار جهانیان از آنان اعلام رضایت نمود و تفکر و عمل آنان را پسندید و در مقابل به آنان وعدة بهشت برین عنایت فرمود.
پس کسب مقامی به نام «صحابی رسول الله» مقام و افتخاری بس بزرگ است که نصیب حضرت طلحه و حضرت زبیر – رضی الله عنهما- گشته است.(22)
طلحه و زبیرستارگان آسمان هدایت
شاگردان پیامبر اکرم  صلى الله عليه وسلم که سرا پای وخودشان عشق و ایثار ، تقوی و اخلاص بود چنان خلق وخوی رسول الله رابه خود گرفته بودند که اگر کسی به مدینه منوره وارد می شد و یا در مجلسی که اصحاب و پیامبر صلى الله عليه وسلم حضور داشتند ، می آمد نمی توانست تشخیص دهد کدامیک رسول الله  صلى الله عليه وسلم می باشد . به قول مولانای رومی رحمه الله «گویی پغمیبرستان است »
رسول الله   صلى الله عليه وسلم وقتی که مطمئن بود که شاگردانش می توانند کار او را به خوبی و به نحو احسن انجام دهند فرمود : « اصحابی کالنجوم وفبایهم اقتدیتم ‍‍، اهتدیتم » یاران و( تربیت یافتگان مکتب من) همچون ستارگانی هستند در آسمان هدایت . به هر کدام ازآنها اقتدا کنی ، هدایت خواهی شد .
پیامبر   صلى الله عليه وسلم در اینجا هیچ استنائی بکار نبرد و نفرمود فقط فلانی وفلانی ، بلکه فرمود تمام یارانم .این افتخار بزرگ نصیب حضرت طلحه وحضرت زبیر – رضی الله عنهما – نیز می باشد که بگفته رسول الله   صلى الله عليه وسلم  آنها نیز ستارگان آسمان هدایت هستند ومایه نجات جامعه بشریت .
افتخارآفرینان غزوات
حضرت طلحه وحضرت زبیر – رضی الله عنهما – در تمام غزوات ، رسول الله   صلى الله عليه وسلم  را همراهی کردند وبا ایثارگریها جان فشانیهایشان در راه اسلام ، برگ های زرینی را در تاریخ مبارزات اسلام علیه کفر ثبت کرده اند .کدام تاریخ نگار منصفی است که بتواند از احد بنویسد وصحنه های ایثار وگذشت حضرت طلحه رضی الله عنه را فراموش نماید. کدام سیره نگار با انصاف است که که در مورد بدر بنگارد و تصاویر عشق وایثار حضرت زبیررضی الله عنه را برای خوانندگانش به تصویر نکشد .
آری ! حضرت طلحه و حضرت زبیر رضی الله عنه هر دو در تمامی جنگها حضور داشتند و مردانه در رکاب رسول الله صلی الله علیه وسلم برای اعتلای کلمه الله می جنگیدند تا جایی که هر دو در این صحنه های مبارزه مدالهای افتخاری را همچون« طلحه الخیر» ،« طلحه الجود» و « فداک ابی و امی » و« حواری زبیر » از دست رسول الله صلى الله عليه وسلم کسب کردند.امام مسلم در صحیحش در باب فضایل طلحه و زبير رضي الله عنهما  آورده است :
حدثنا محمد بن ابی بکر عن ابی عثمان قال :
« لم یبق ، مع رسول الله صلى الله عليه وسلم  فی بعض تلک الایام التی قاتل فیهن رسول الله صلى الله عليه وسلم غیر طلحه وسعد »(23) در بسیاری از روزهای جنگ که خود رسول الله صلى الله عليه وسلم حضور داشتند(به محض اینکه آتش جنگ بالا می گرفت) کسی به جز طلحه و سعد در کنار رسول الله صلى الله عليه وسلم باقی نمی ماند(و همه در گوشه گوشة میدان مشغول نبرد بودند).
جانبازان اسلام
حضرت طلحه و حضرت زبیر- رضی الله عنهما- هر دو جزو جانبازان عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم هستند. این دو بزرگوار در جنگ های مسلمانان با کفار و مشرکان، زخم های شدیدی به بدن مبارکشان وارد شده و یا عضوی از بدنشان را از دست داده بودند. در جریان جنگ احد اشاره کردیم که حضرت طلحه رضي الله عنه  به عنوان آخرین نفر و تنها فرد باقی مانده همراه رسول الله صلى الله عليه وسلم بر کوه احد چه زخم هایی را متحمل شد و بالاخره بر اثر همان ضربات دست مبارکش تا آخر عمر مفلوج بود.حضرت زبیر رضي الله عنه  نیز چون در اکثر غزوات پیامبر از مبارزان اصلی به شمار می آمد، قطعاً ضربات سنگینی هم بر جسم مبارکش وارد شده است. خودش به پسرش می گوید که هیچ عضوی از بدنم باقی نمانده مگر آنکه در رکاب رسول الله صلى الله عليه وسلم زخمی شده باشد.
ابن عساکر می نویسد:
یکی از تابعین که حضرت زبیر  رضي الله عنه  را در سفری همراهی می کرد نقل کرده است که در سفرمان حضرت زبیر رضي الله عنه  خواست غسل کند، چون در بیابان بودیم، جایی نبود که از معرض دید پنهان شود، به همین جهت من لنگی را مقابل او گرفتم تا دیگران او را نبینند. بعد از اتمام غسل که می خواست لباس به تن کند ، رویم را چرخاندم و بدنش را نگاه کردم. سبحان الله! تمام پشت و گردن و سینة ائ آثار شمشیر و زخم هایی بود که معلوم می شد در جنگ بر بدنش وارد شده است. فوراً پرسیدم: ای زبیر! کسی این گونه را ندیده ام! زبیر رضي الله عنه  فرمود: به خدا سوگند تمامی اینها آثار زخم شمشیرهایی است که در راه خدا و در همراهی رسول الله صلى الله عليه وسلم به بدنم اصابت کرده است.(24) پیامبراکرم صلى الله عليه وسلم فرمود:خداوند سبحان سه اثر را بسیار دوست دارد؛ اول، قطرات اشکی که به خاطر خوف و ترس او از چشم سرازیر شود. دوم، اثر سجده ای که به خاطر سجده های طولانی بر جبین نقش بندد و سوم، اثر زخم شمشیری که در راه خدا بر بدن بماند و یا عضوی که در راه او قطع شود.قال ابو عیسی: حدثنا قتیبه حدثنا حماد بن زید عن صخر بن جویریه عن هشام بن عروه قال: أوصی الزبیر الی ابنه عبدالله صبیحته الجمل فقال:«ما منی عضو الا و قد جرح مع رسول الله صلى الله عليه وسلم حتی انتهی ذلک الی فرجه».(25) حضرت زبیر رضي الله عنه  به فرزندش عبدالله گفت: تمامی اعضای بدنم در رکاب رسول الله صلى الله عليه وسلم زخمی شده است….
بشارت داده شدگان به بهشت
خداوند سبحان به سبب صداقت و اخلاص یاران رسول اکرم صلى الله عليه وسلم ، در همین دنیا به آنان وعده و مژدة بهشت را داده است. هر چند این مژده ها عمومی و شامل تمامی اصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم است، اما در جاهایی برای تأکید و اطمینان بیشتر و در مقابل انجام اعمالی که سریعاً رحمت الهی را به دنبال داشته است، نسبت به بعضی ها به طور خصوصی نیز این وعده و مژده تکرار شده است.یکی از آنها مژدة رسول الله صلى الله عليه وسلم به ده تن از یارانش می باشد که به «عشرة مبشرة» مشهور هستند. ده یار بهشتی که خداوند، بهشتی بودن آنان را به پیامبرش صلى الله عليه وسلم وعده داده است.پیامبر صلى الله عليه وسلم فرمودند:ابوبکر فی الجنه و عمر فی الجنه و عثمان فی الجنه و علی فی الجنه و طلحه فی الجنه و زبیر فی الجنه و عبدالرحمن بن عوف فی الجنه و سعد بن ابی وقاص فی الجنه و سعید بن زید فی الجنه و ابوعبیده بن الجراح فی الجنه».(26)پیامبر صلى الله عليه وسلم با صراحت فرمود:«ابوبکر، عمر، عثمان، علی، طلحه، زبیر، سعد، سعید، عبدالرحمن بن عوف و  ابوعبیده بن جراح در بهشت خواهند بود».ابن عساکر و ابن اثیر در کتابهایشان حدیث دیگری را از حضرت سعید بن زید رضي الله عنه  نقل می کنند:سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم (یقول) :النبی فی الجنه و ابوبکر فی الجنه و عمر فی الجنه و عثمان فی الجنه و طلحه فی الجنه و زبیر فی الجنه».(27)پیامبر در بهشت است و ابوبکر و عمر و عثمان و علی و طلحه و زبیر نیز در بهشت هستند.
همسایگان رسول الله صلى الله عليه وسلم در بهشت
اینکه رسول اکرم صلى الله عليه وسلم تمام یارانش را از صمیم قلب دوست می داشت، هیچ شک و شبهه ایی در آن وجود ندارد، اما می دانیم پدر و مادر در میان فرزندان شان گاهی نسبت به بعضی انس و الفت بیشتری دارند تا بقیه. پیامبر صلى الله عليه وسلم همچون پدری مهربان و معلمی دلسوز بود. ایشان نیز به بعضی از اصحابش همچون، ابوبکر،عمر،عثمان،علی، طلحه و زبیر- رضی الله عنهم- و… محبت خاصی داشت.
در حدیثی که در سنن ترمذی و دیگر کتب حدیث ثبت شده مژدة رسول الله صلى الله عليه وسلم به حضرت طلحه و زبیر- رضی الله عنهما- در مورد حضورشان در بهشت و در همسایگی رسول الله صلى الله عليه وسلم آمده است.حدثنا ابو سعید الاشج، حدثنا ابو عبدالرحمن بن منصور العنزی عن عقبه بن عقلمه الیشکری، قال:
«سمعت علی ابن ابی طالب  رضي الله عنه  یقول: سمعت اذنی من رسول الله صلى الله عليه وسلم و هو یقول«طلحه و الزبیر جارای فی الجنه».(28) حضرت علی بن ابی طالب  رضي الله عنه  فرمود با گوش های خودم از رسول اکرم صلى الله عليه وسلم شنیدم که می فرمود: طلحه و زبیر همسایگان من در بهشت هستند.
بیعت کنندگان«بیعت الرضوان»
از دیگر افتخارات و امتیازات بزرگ حضرت طلحه و حضرت زبیر- رضی الله عنهما- این است که آنها نیز جزو 1400 نفری هستند که در زیر درخت حدیبیه با رسول الله صلى الله عليه وسلم بیعت کردند و خداوند سبحان که عالم به گذشته و آینده است، از آنان اعلام رضایت و خشنودی نمود و به آنان وعدة بهشت داد:
(لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً) (29) خداوند از مؤمنانی راضی گردید همان دم که در زیر درخت با تو بیعت کردند. خدا می دانست آنچه را که در درون دل هایشان(از صداقت و ایمان و اخلاص و فداکاری و وفاداری به اسلام) نهفته بود. لذا اطمینان خاطری به دلهایشان داد. و فتح نزدیکی را(گذشته از نعمت های سرمدی آخرت) پاداششان کرد.
پیامبر  صلى الله عليه وسلم فرموده است:«کسانی که در این بیعت«تحت الشجره» شریک بوده اند، آتش دوزخ نمی تواند آنها را لمس کند» روایات متعددی دال بر همین مضمون با الفاظ مختلف و با سند صحیح در کتب حدیث و تفسیر موجود است.(30)
شهادت حضرت زبیر رضي الله عنه
حضرت زیبر رضي الله عنه  نیز در معرکة«جمل» حضور داشت، اما پس از مذاکره ای که با حضرت علی رضي الله عنه  انجام دادند، ایشان نیز دست از جنگ کشیده  و خواست به سوی مدینه برگردد. در جایی مشغول نماز بود که «ابن جرموز»به وی حمله ور شد و ایشان را در حالت نماز به شهادت رساند.ابن جرموز بدبخت، خوشحال از اینکه توانسته حضرت زبیر رضي الله عنه  را به قتل برساند، برای اثبات ادعایش شمشیر حضرت زبیر رضي الله عنه  را نزد حضرت علی رضي الله عنه  آورده و خبر کشته شدن حضرت زبیر رضي الله عنه  را به اطلاع ایشان رساند.حضرت امیر رضي الله عنه  بسیار بر آشفته شد، و با دلی پر از اندوه شمشیر حضرت زیبر رضي الله عنه  را در دست گرفته و فرمود:ان هذا سیف طالماً فرج الکرب عن رسول الله صلى الله عليه وسلم  ثم قال: بشر قاتل ابن صفیه بالنار.(31) (به خدا سوگند) این شمشیر مدت های طولانی ، ناراحتی و غم و اندوه را از چهرة زیبای رسول الله صلى الله عليه وسلم زدوده است . سپس فرمود: قاتل ابن صفیه (زبیر) را مژدة جهنم باد! ابن جرموز وقتی به اشتباه و بدبختی اش پی برد،گفت:
أتیت علیاً برأس الزبیر                                         أرجو لدیه به الزلفه
فبشر بالنار اذجئته                                         فبئس البشاره و التحفه
و سیان عندی قتل الزبیر                       و ظرطه عنز بذی الجحفه(32)
سر زبیر را برای علی آوردم، بدان امید که به جایگاه و قرب و منزلتی نزد او برسم، اما او بشارت جهنم را به من داد! عجب نامبارک بشارت و نامیمون ارمغانی! پاداش کشتن زبیر برای من با فضلة حیواناتی که در جحفه هستند، برابر بود(کوچکترین و بی ارزش ترین پاداشی به من نرسید، مگر بدبختی و روسیاهی)
نوشته: استاد ایوب گنجی
———————————–
پی نوشت:
(1) – اسد الغابه ، ج 2 ، ص 102.
(2) – همان.
(3) – همان.
(4) – اسد الغابه ، ج 2 ، ص 103.
(5) – رجال حول الرسول ، ص 224.
(6) – ریاض النضره ، ج 2 ع ص 232.
(7) – انفال / 9.
(8) – آل عمران / 124- 123.
(9) – اسد الغابه ، ج 2 ، ص 104.
(10) – تفصیل این حکایت را در کتاب های سیرت مطالعه کنید ، سیرت مصطفی  صلى الله عليه وسلم  ، مولانا محمد ادریس کاندهلوی و غیره .
(11) – ریاض النضره 2 ، ص 237 .
(12) – صور من حیاه الصحابه ، ص 328.
(13) – اسد الغابه ، ج 2 ، ص 104 و حیاه الصحابه ، ج 2 ، ص 236.
(14) – سنن ترمذی، ج 5 ، کتاب مناقب ، حدیث 3765.
(15) – منبع سابق ، کتاب مناقب ، حدیث 3764.
(16) – منبع سابق، کتاب مناقب، حدیث 3766.
(17) – ریاض النضره، ج 2،ص 238. الاصابه ، ج 1 ، ص 527.
(18) – رجال حول الرسول ، ص 226.
(19) – اسد الغابه، ج 1 ، ص 104و105.
(20) – توبه / 100
(21) – همان گونه که در آیة گذشته اشاره شده است ، مهاجرین به آن عده از مسلمانان گفته می شود که تمام ثروت و دارایی خویش را در مکه به جای گذاشته و به خاطر همراهی رسول الله صلى الله عليه وسلم  به مدینه هجرت کردند.
(22) – در مورد مقام و منزلت صحابه از دیدگاه قرآن سنت و اجماع مسلمانان کتاب ارزشمند مقام صحابه تأ لیف علامه مفتی محمد شفیع عثمانی و ترجمه مولانا عبدالرحمن سربازی مراجعه شود . ما مطالعه این کتاب را به تمام اقشار جامعه از هر مذهب و گروه و فرقه ای که هستند پیشنهاد می کنیم تا برخی از واقعیت های تاریخی برایشان روشن شود.
(23) – صحيح مسلم ‹ كتاب فضایل ‹ مشكاه المصابيح تبريزي ، ج 2، کتاب فضائل اصحاب.
(24) – تهذیب ابن عساکر، ج 5، باب مناقب زبیر رضى الله عنه
(25) – سنن ترمذی ، ج 5 ، کتاب المناقب ، حدیث 3767.
(26) – مشکاه المصابیح تبریزی ، ج 2 ، کتاب فضائل اصحاب
(27) – اسد الغابه ، ج 2 و ابن عساکر، ج 2 ، ص 54.
(28) – سنن ترمذی ، ج 5 ، کتاب مناقب 3762.
(29) – فتح / 18
(30) – مقام صحابه ، ص 82.
(31) – اسد الغابه ، ج 2،ص 105
(32) – همان

بحثی پیرامون اصحاب

24 ژوئیه
«الصحبه»يعني دوستي و معاشرت و رفاقت و مصاحبت با كسي به خاطر خدا و محبت پيامبر خدا (صلي الله عليه و سلم) و«اصحاب»به كساني گفته مي شود كه به خاطر خدا با پيامبر او حضرت محمد (صلي الله عليه و سلم) همنشيني و مجالست داشته اند و از آن بزرگوار چيزهايي شنيده و دين اسلام را از او گرفته و با سنّت او مؤنوس بوده و او را در اجرا و استقرار دين خدا ياري داده و در اين راه با مال و جان در راه خداي متعال جهاد و مبارزه كرده اند.
منهج و برنامه پيامبر بر پايه ارتباط و همراهي وهم رزمي با او و براساس تبعيّت و محبّت وصداقت و اخلاص بنا شده است.
«صحابي» از ديدگاهي محدثين:
ابن كثير گويد:«هر كس پيامبر (صلي الله عليه و سلم) را در حالي كه نسبت به او مسلمان بوده ديده باشد(در حالت مسلماني پيامبر را ديده باشد)،اگر چه همراهي و مجالستش با آن حضرت زياد نبوده باشد و هر چند از او چيزي را روايت نكرده باشد،«صحابي»است
واين تعريف قول جمهور علمايان خلف و سلف است.
از ديدگاه بخاري و ابوزرعه و كساني كه اسماء صحابي را نوشته اند،مجرد رؤيت پيامبر (صلي الله عليه و سلم) بر «صحابي» بودن فرد كافي است.
قاضي ابوبكر باقلاني مي گويد:«هيچ اختلافي نزد اهل لغت مبني بر مشتق بودن كلمه ي«صحابي»از كلمه ي«الصحبه»نيست و اين كلمه به كسي اطلاق مي شود كه با ديگري، كم يا زياد،همنشين و همراه بوده باشد؛مثلاً گفته مي شود:صحبه شهراً و يوماً و ساعهً.يعني با او يك ماه و يك روز و لحظه اي همنشين و همراه شد.بنابراين و بر اساس لغت،هر كسي،اگر چه لحظه اي،با پيامبر (صلي الله عليه و سلم) همنشين و همراه بوده باشد،صحابي است و به او «صحابي»گفته مي شود.
تعداد اصحاب و آنان كه احوالشان به ما رسيده است
بسياري از افراد پيامبر(صلي الله عليه و سلم) را ديده و با او همراه و همنشين بوده و در اين مجالست سخنان و پندها و موعظه هايي از او شنيده و بر اساس منهج او تربيت يافته اند.تعداد چنين افرادي بيش از صدهزار،مرد و زن،مي باشند.
ابوزرعه رازي(رحمة الله عليه)گويد:«پيامبر خدا (صلي الله عليه و سلم) وفات فرمود در حالي كه تعداد كساني كه او را ديده و از او سخناني شنيده اند[و زير نظر او تربيت يافته اند]بيش از صد هزار،زن و مرد،بوده اند.همه آن ها يا به صورت مستقيم يا غير مستقيم از آن حضرت حديث روايت كرده اند
در«تبوك»سي يا چهل يا هفتاد هزار صحابي حاضر بوده و در حجه الوداع تا جايي كه چشم كار مي كرد،از تمام جوانب،صحابي ديده مي شد.امام شافعي(رحمة الله عليه)مي فرمايد:«سي هزار صحابي در مدينه و سي هزار صحابي خارج از مدينه وجود داشتند.»
از معاذ(رضي الله عنه)روايت است كه تعداد اصحاب سي هزار نفر بوده اند.
اما اصحابي كه نام و خبرشان به ما رسيده است تعدادشان به اين شماره نمي رسد.
در«الاصابه في تمييز الصحابه»تعداد دوازد هزار و دويست و هفتاد وهفت نفر ذكر شده اند.
نزد حاكم تعداد راويان حديث چهار هزار صحابه و نزد ذهبي دو هزار و در مُسند امام احمد هفتصد و هشتاد نفر بوده اند.
بر اساس آنچه ميمني گفته است،راويان احاديث صحيح مسلم و بخاري به بيش از دويست و بيست و هشت مرد و زن نمي رسد.
ابن حجر عسقلاني علت گمنام بودن و عدم ذكر بسياري از اصحاب را اعرابي (باديه نشين) بودن آن ها دانسته است و اين در حالي است كه بيشتر آن ها در حجه الوداع حاضر بوده اند. علت ديگر اين كه در آن زمان به چيزي غير از تدوين قرآن و بعد از آن تدوين سنت پيامبر(صلي الله عليه و سلم) اهتمام داده نمي شد.
در آن زمان كسي مسؤل جمع آوري نام هاي اصحاب نبوده است،دليل اين امر همان حديث كعب بن مالك (رضي الله عنه)در غزوه تبوك است[كه ذكر شد
صفات و ويژگي هاي اصحاب پيامبر (صلي الله عليه و سلم) در قرآن
قرآن مملوّ از ذكر فضل و اخلاق و ادب والا و شجاعت و صداقت و علوّ مقام و مكانت آن بزرگواران(رضي الله عنه)است.
به نمونه هايي در اين خصوص اشاره مي كنيم:
1. خداوند درباره اهداف والا و پاكي درونشان مي فرمايد:« لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ».«اين اموال برای فقيران مهاجرانی است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بيرون رانده شدند در حالی كه فضل الهی و رضای او را می‏طلبند و خدا و رسولش را ياری می‏كنند و آن ها راستگويانند».(حشر/8)
2. خداوند متعال درباره صداقت و استقامت و ثبات اصحاب(رضي الله عنه)بر حق و ايمان و آراسته بودنشان بر اخلاق برجسته مي فرمايد:« مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا».«در ميان مؤمنان مردانی هستند كه بر سر عهدی كه با خدا بستند صادقانه ايستاده‏اند،بعضی پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضی ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديلی در عهد و پيمان خود ندادند».(احزاب/23)
3. خداوند متعال درباره وضعيت آن ها و صفات و ويژگيهايشان در مواقع مختلفي كه برايشان پيش مي آمد و استقامت و پايداري بر اعتقادي كه داشتند، چنين مي فرمايد:
الف) در جنگ «احزاب» آن ها را به صداقت در عهد و پيمان توصيف مي كند: «صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ» «بر سر عهدی كه با خدا بستند صادقانه ايستاده‏اند».(احزاب/23)
ب)در جنگ«اُحد» از تقصير و كوتاهي به وجود آمده از طرف برخي از آنان گذشت مي كند: «إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْاْ مِنكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُواْ وَلَقَدْ عَفَا اللّهُ عَنْهُمْ».« كسانی كه در روز روبرو شدن دو جمعيت با يكديگر (در جنگ احد)فرار كردند،شيطان آن ها را بر اثر بعضی از گناهانی كه مرتكب شده بودند، به لغزش انداخت و خداوند آن ها را بخشيد.خداوند، آمرزنده و بردبار است».(آل عمران /155)
ج)در «حُنين»بزرگواري آن ها را اينچنين بيان مي فرمايد:« ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَعذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ ».« سپس خداوند سكينه خود را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل كرد; و لشكرهايی فرستاد كه شما نمی‏ديديد; و كافران را مجازات كرد، و اين است جزای كافران».(توبه /26)
د)در«تبوك»منّتش را بر آن ها در پذيرش توبه به خاطر تبعيت از پيامبر(صلي الله عليه و سلم) در موقعيت هاي حساس ياد آور مي شود و مي فرمايد:« لَقَد تَّابَ الله عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِن بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِّنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ ».«مسلماً خداوند رحمت خود را شامل حال پيامبر و مهاجران و انصار، كه در زمان عسرت و شدت (در جنگ تبوك) از او پيروی كردند، نمود;بعد از آن كه نزديك بود دلهای گروهی از آن ها، از حق منحرف شود (و از ميدان جنگ بازگردند)،سپس خدا توبه آن ها را پذيرفت،كه او نسبت به آنان مهربان و رحيم است».(توبه/117)
4. آن ها را با صفت ايثار و فداكاري توصيف مي كند و مي فرمايد:« وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ ».«و در دل خود نيازی به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمی‏كنند و آن ها را بر خود مقدم می‏دارند هر چند خودشان بسيار نيازمند باشند».(حشر/9)اين آيه به انصار اختصاص دارد و مهاجرين نيز چنين توصيف شده اند:« مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ ».«محمد (صلي الله عليه و سلم) فرستاده خداست و كسانی كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند».(فتح/29)
در مورد ايثار و فداكاري انصار و در تبيين آيه مذكور(حشر/9)و شأن نزول آن داستاني آورده اند كه ذكرش خالي از لطف نيست:
از ابي هريره (رضي الله عنه)روايت است كه فرمود: مردي نزد رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) آمد و عرض كرد:من فردي فقير و بينوا هستم.پيامبر(صلي الله عليه و سلم)فردي را نزد يكي از همسرانش فرستاد[تا برايش غذايي بياورد].همسرش در جواب فرمود:به خدايي كه تو را به حقّ مبعوث كرده است،در خانه چيزي جز آب نداريم.سپس نزد همسر ديگرش فرستاد،او نيز همان جمله همسر قبلش را تكرار كرد.تا اين كه همه همسران پيامبر (صلي الله عليه و سلم)تمام شدند و همه جوابي غير از اين نداشتند كه: سوگند به خدايي كه تو را به حق مبعوث كرده است چيزي جز آب نداريم.پيامبر(صلي الله عليه و سلم)فرمود:خدا به كسي رحم كند كه امشب مهماني را پذيرا باشد. مردي از انصار بلند شد و گفت:اي رسول خدا!من اين مهمان را    مي پذيرم. پس مهمان با او رفت.وقتي به خانه رسيدند مرد به زنش گفت:آيا چيزي براي خوردن داريم؟ زن در جواب گفت:تنها مقداري غذا كه آن را براي فرزندانم آماده كرده ام.مرد گفت:وقتي مهمان وارد شد چراغ را خاموش كن و چنان وانمود كن كه ما غذا خورده ايم[و بچه ها را سرگرم كن].مهمان آمد و همه نشستند و زن همان كاري را كه همسرش گفته بود انجام داد و فرزندانش را نيز سرگرم كرد تا اين كه خوابيدند،پس غذا را آورد و آن را نزد مهمان گذاشت و مهمان شروع به خوردن غذا كرد.
وقتي صبح شد پيامبر(صلي الله عليه و سلم)فرمود:«قد عجب اللهُ مِن صَنيعكما بضيفكما الليله».«خداوند از كار ديشب شما كه نسبت به مهمانتان انجام داديد بسيار خوشحال شد».پس اين آيه نازل شد:« وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ» «و در دل خود نيازی به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمی‏كنند و آن ها را بر خود مقدم می‏دارند هر چند خودشان بسيار نيازمند باشند».(حشر/9)
در اين خصوص از حضرت عايشه (رضي الله عنه)نيز نقل است كه:« فقيري از او چيزي خواست در حالي كه او روزه بود و در منزلش چيزي جز يك قرص نان وجود نداشت.به خدمتكارش فرمود:آن قرص نان را به او بدهد.خدمتكار گفت:چيزي نداريم كه با آن افطار كني؟فرمود آن را به او بده.خدمتكار مي گويد: قرص نان را به فقير دادم.وقتي غروب شد.مرد غريبي يا[شك راوي]يكي از همسايگان غذايي از گوشت گوسفند برايمان آورد.حضرت عايشه مرا صدا زد و فرمود:از اين بخور.اين غذا بهتر از قرص ناني است كه به فقير دادي
اين نتيجه كار خدا پسندانه اي است كه انسان انجام مي دهد و سود چيزي است كه در راه خدا مي بخشد.
به راستي خداوند شتاب مي كند براي عِوض دادن و هرگز در اين راه كم نمي آورد و هرگز كمتر از مال بخشيده شده عِوض نمي دهد بلكه بيشتر از آن را مي بخشد و اين در حالي است كه اگر كسي چيزي را گم كند يا از دست بدهد[در بسياري از مواقع]گم شده اش را نمي يابد.حضرت عايشه(رضي الله عنه) با كاري كه انجام داد جزو كساني قرار مي گيرد كه خداوند آن ها را مي ستايد،زيرا با وجود احتياج شديدي كه به قرص نان موجود در خانه داشت اما ديگري را بر آن محتاج تر ديد و او را بر استفاده از آن بر خود ترجيح داد.
به راستي كسي كه چنين كند از بخل شديد نفسش در امان خواهد بود و به راستي بعد از آن به رستگاري حقيقي دست خواهد يافت و به راستي:«آنان رستگارانند.
5. خداوند متعال در برخي از آيات به طور مستقيم نام اين ايثارگران را ذكر مي كند، همچون زيد(رضي الله عنه)در اين آيه:« فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا».«هنگامی كه زيد نيازش را از آن زن به سرآورد (و از او جدا شد)، ما او را به همسری تو درآورديم».(احزاب/37)
6. در برخي از آيات به طور غير مستقيم و به صورت كنايه،برخي از اصحاب را توصيف مي كند:
ايثارگراني همچون:
- ابوبكر صديق(رضي الله عنه):« وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى.الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى.وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ مِن نِّعْمَةٍ تُجْزَى.إِلَّا ابْتِغَاء وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَى.وَلَسَوْفَ يَرْضَى ».«و بزودی با تقواترين مردم از آن دور داشته می‏شود.همان كس كه مال خود را (در راه خدا) می‏بخشد تا پاك شود.و هيچ كس را نزد او حق نعمتی نيست تا بخواهد (به اين وسيله) او را جزا دهد.بلكه تنها هدفش جلب رضای پروردگار بزرگ اوست.و بزودی راضی و خشنود می‏شود».(ليل21-17)و:«وَالَّذِي جَاء بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُوْلَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ».« اما كسی كه سخن راست بياورد و كسی كه آن را تصديق كند، آنان پرهيزگارانند».(زمر/33)و:« إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُواْ ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا ».«اگر او را ياری نكنيد،خداوند او را ياری كرد(و در مشكلترين ساعات، او را تنها نگذاشت)آن هنگام كه كافران او را (از مكه) بيرون كردند،در حالی كه دومين نفر بود(و يك نفر بيشتر همراه نداشت)در آن هنگام كه آن دو در غار بودند، و او به همراه خود می‏گفت:غم مخور، خدا با ماست».(توبه/40)
- علي ابن ابي طالب(رضي الله عنه):« وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا.إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاء وَلَا شُكُورًا.إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا».«و غذای (خود) را با اين كه به آن علاقه (و نياز) دارند، به مسكين‏ و يتيم و اسير می‏دهند.(و می‏گويند:) ما شما را بخاطر خدا اطعام می‏كنيم، و هيچ پاداش و سپاسی از شما نمی‏خواهيم.ما از پروردگارمان خائفيم در آن روزی كه عبوس و سخت است».(انسان10-8 )
- صهيب رومي(رضي الله عنه) [يا علي بن ابي طالب] (رضي الله عنه):« وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ».«بعضی از مردم (با ايمان و فداكار)،جان خود را به خاطر خشنودی خدا می‏فروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است».(بقره/207)
7. از جمله كساني كه در قرآن مدح شده و با نيكي از آنان ياد شده است،مهاجرين مي باشند.خداوند درباره آنان مي فرمايد:« لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ».«اين اموال برای فقيران مهاجرانی است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بيرون رانده شدند در حالی كه فضل الهی و رضای او را می‏طلبند و خدا و رسولش را ياری می‏كنند و آن ها راستگويانند».(حشر/8)
و بعد از مهاجرين،از انصار نيز يادي مي شود و آن ها نيز با صفات نيك اينچنين وصف مي شوند:«وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».«و برای كسانی است كه در اين سرا (سرزمين مدينه) و در سرای ايمان پيش از مهاجران مسكن گزيدند و كسانی را كه به سويشان هجرت كنند دوست می‏دارند، و در دل خود نيازی به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمی‏كنند و آن ها را بر خود مقدم می‏دارند هر چند خودشان بسيار نيازمند باشند،[همانا] كسانی كه از بخل و حرص نفس خويش باز داشته شده‏اند رستگارانند».(حشر/9)
صفات و ويژگي هاي اصحاب پيامبر(صلي الله عليه و سلم)در تورات و انجيل
اصحاب پيامبر (صلي الله عليه و سلم) در كتاب هاي آسماني گذشته چون تورات و انجيل با اوصافي بهتر از آنچه انسان مؤمن با آن توصيف مي شود،وصف شده اند.
اوصاف آنان چنين آمده است:آنان افرادي هستند كه نسبت به كفّار بسيار شديد و نسبت به هم بسيار مهربانند.آنان كساني هستند كه در بارگاه ملكوتي خداوند بسيار اهل ركوع و سجود هستند.آنان كساني هستند كه فضل و كرم و رضايت و خشنودي خداوند را مي جويند و در چهره هايشان اثر سجده نمايان است.
به راستي تمامي اين صفات در اصحاب پيامبر (صلي الله عليه و سلم)وجود داشتند: «مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا».«محمد (صلي الله عليه و سلم) فرستاده خداست و كسانی كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند.پيوسته آن ها را در حال ركوع و سجود می‏بينی در حالی كه همواره فضل خدا و رضای او را می‏طلبند.نشانه آن ها در صورتشان از اثر سجده نمايان است.اين توصيف آنان در تورات است.اما توصيف ايشان در انجيل اين است كه آن ها همانند زراعتی كه جوانه‏های خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پای خود ايستاده است و بقدری نمو و رشد كرده كه زارعان را به شگفتی وامی‏دارد.اين برای آن است كه كافران را به خشم آورد (ولی) كسانی از آن ها را كه ايمان آورده و كارهای شايسته‏ انجام داده‏اند،خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمی داده است».(فتح/29)
از صفات ديگر آن ها كه در تورات و انجيل مذكور است اين كه آنان پيامبر خدا(صلي الله عليه و سلم)را بسيار محترم مي شمارند و او را بسيار بزرگ مي دانند پس او را ياري مي دهند و از او و تعاليم و راه و روش و احكام و آموزه هاي كتابي كه بر او نازل شده،تبعيت مي كنند.پس خداوند به خاطر اين تبعيت،آنان را به رحمت و مغفرت و خير دنيا و آخرت وعده مي دهد.خداوند در اين زمينه مي فرمايد:« وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَـاةَ وَالَّذِينَ هُم بِآيَاتِنَا يُؤْمِنُونَ.الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَآئِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُواْ بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِيَ أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».« و رحمتم همه چيز را فراگرفته و آن را برای آن ها كه تقوا پيشه كنند و زكات را بپردازند و آن هايي كه به آيات ما ايمان می‏آورند، مقرر خواهم داشت.همآن ها كه از فرستاده (خدا)،پيامبر«امی‏» پيروی می‏كنند، پيامبری كه صفاتش را، در تورات و انجيلی كه نزدشان است،می‏يابند،آن ها را به معروف دستور می‏دهد، و از منكر باز ميدارد،چيزهاي پاك را برای آن ها حلال می‏شمرد، و ناپاكي ها را تحريم می كند و بارهای سنگين و زنجيرهايی را كه بر آن ها بود[از دوش و گردنشان] بر می‏دارد، پس كسانی كه به او ايمان آوردند، و حمايت و ياريش كردند، و از نوری كه با او نازل شده پيروی نمودند، آنان رستگارانند».(اعراف/157-156)
اصحاب و برتري درجات آن ها نسبت به هم
خداوند متعال در قرآن از عدالت و فضل و مقام و منزلت والاي اصحاب ياد كرده و خشنوديش را نسبت به آن ها بيان فرموده است.بعد از قرآن ذكر اين عدالت و فضل و منزلت در سنّت پاك و مطهر پيامبر بزرگوار(صلي الله عليه و سلم)آمده است.
به نمونه هايي از اين آيات و احاديث اشاره مي كنيم:
1. خداوند مي فرمايد:« وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ».«پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار، و كسانی كه به نيكی از آن ها پيروی كردند، خداوند از آن ها خشنود گشت، و آن ها (نيز) از او خشنود شدند و باغهايی از بهشت برای آنان فراهم ساخته، كه نهرها از زير درختانش جاری است; جاودانه در آن خواهند ماند و اين است پيروزی بزرگ».(توبه/100)
خداوند متعال از سابقين نخستين از مهاجرين و انصار وكساني كه به نيكي از آن ها تبعيت كرده اند خشنود و راضي شده و اين را اعلان فرموده است.
همانا بندگان مخلص خدا مشمول رضوان و مغفرت بي منتهاي پروردگار هستند و اين فرموده خداوند تاكيدي است بر اين مطلب:« فَإِن تَرْضَوْاْ عَنْهُمْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ يَرْضَى عَنِ الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ ».«خداوند (هرگز) از جمعيت فاسقان راضی نخواهد شد».(توبه/96)
2. خداوند متعال مي فرمايد:« لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا».«خداوند از مؤمنان – هنگامی كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند- راضی و خشنود شد،خدا آنچه را در درون دلهايشان (از ايمان و صداقت) نهفته بود می‏دانست از اين رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزی نزديكی بعنوان پاداش نصيب آن ها فرمود».(فتح/18)
اگر چه درجات اصحاب در فضل و برتري نسبت به هم متفاوت است اما اين تفاوت هرگز منجر به تجريح و طعن و عيب گرفتن بر هيچ يك از آنان نمي شود و هرگز بهانه اي در اين خصوص نخواهد بود. با وجود تثبيت فضل و منزلت همه آن ها نسبت به غير خود،برتري و فضل آناني كه در ايمان بر بقيه سبقت گرفته اند بيشتر است.سابقين نخستين از مهاجرين و انصار و كساني كه به نيكي از آنان تبعيت كردند در فضل و برتري سرآمد سايرين هستند.
آنان كه قبل از فتح مكّه انفاق جان و مال كردند و در راه خدا مبارزه و جهاد نمودند،مقامشان والاتر از آناني است كه بعد از فتح مكّه انفاق و مبارزه كردند،هر چند به همه آنان وعده نيك و مغفرت خداوند داده شده است:«لَا يَسْتَوِي مِنكُم مَّنْ أَنفَقَ مِن قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ أُوْلَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِّنَ الَّذِينَ أَنفَقُوا مِن بَعْدُ وَقَاتَلُوا وَكُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ ».«كسانی كه قبل از فتح(فتح مكه)انفاق كردند و جنگيدند،با كسانی كه پس از فتح انفاق كردند،يكسان نيستند.آن ها بلند مقام تر از كسانی هستند كه بعد از فتح انفاق نمودند و جهاد كردند و خداوند به هر دو وعده نيك داده و خدا به آنچه انجام می‏دهيد آگاه است».(حديد/10)
اصحاب«بدر»به خاطر جهاد و سبقت در اسلام و ايمانشان نسبت به ديگران فضل و برتري دارند:« وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَأَنتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ».« خداوند شما را در «بدر» ياری كرد (و بر دشمنان پيروز ساخت)در حالی كه شما (نسبت به آن ها)، ناتوان بوديد.پس،از خدا بپرهيزيد،تا شكر نعمت او را بجا آورده باشيد». (آل عمران/123)
پيامبر (صلي الله عليه و سلم)در مورد اصحاب بدر مي فرمايد:«و ما يدريك لعل الله أن يكون قد اطلع علي أهل بدر فقال:إعملوا ما شئتم فقد غفرت لكم».«تو چه مي داني شايد خداوند بر اهل بدر آگاه بوده است كه فرموده است:انجام دهيد آنچه مي خواهيد چرا كه شما را بخشيدم»(يعني خدا قطعاً بر اهل بدر آگاه بوده است كه خطاب به آن ها فرموده است
اصحاب«بيعت رضوان»نيز در فضل وبرتري بر غير خود پيشي گرفته اند.خداوند در مورد آن ها مي فرمايد:« لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا ».«خداوند از مؤمنان – هنگامی كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند- راضی و خشنود شد.خدا آنچه را در درون دلهايشان (از ايمان و صداقت) نهفته بود می‏دانست، از اين رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزی نزديكی بعنوان پاداش نصيب آن ها فرمود».(فتح/18)
اصول تعامل با اصحاب(رضي الله عنه)
وظيفه آيندگان نسبت به اصحاب همان چيزي است كه خداوند فرموده است:«وَ الَّذِينَ جَاؤُوا مِن بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ».«(همچنين) كسانی كه بعد از آن ها( بعد از مهاجران و انصار)آمدند و می‏گويند:«پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشی گرفتند بيامرز، و در دلهايمان حسد و كينه‏ای نسبت به مؤمنان قرار مده.پروردگارا، تو مهربان و رحيمی».(حشر/10)
سعد بن ابي وقاص(رضي الله عنه)در مورد اين آيه فرمود:«مردم داراي سه درجه هستند،دو درجه از آن ها تمام شده و يك درجه مانده است.بر شماست كه سعي و تلاش كنيد از اين مقام و موقعيت استفاده كنيد و خود را مشمول اين درجه كنيد و سپس اين آيه را قرائت فرمود:«لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ …».(حشر/8) سپس فرمود:يكي از اين درجات درجه مهاجرين است كه تمام شد.سپس اين آيه را قرائت فرمود:«وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ …».(حشر/9)و گفت:يكي ديگر از اين درجات درجه انصار است كه آن هم تمام شد.سپس ادامه داد و آيه بعدي را قرائت فرمود:«وَالَّذِينَ جَاؤُوا مِن بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ».(حشر/10) و گفت:اين منزلت و مقام تا قيام قيامت باقي است،پس سعي كنيد جزء اين افراد باشيد.
واجب آيندگان نسبت به سلف صالح خود همان چيزي است كه سعد ابن ابي وقاص به آن اشاره كرد.خوشا به تابعين كه اين آيه شامل حالشان شد و خداوند از امام شاطبي راضي باد آنگاه كه در منظومه ي«حرز الاماني»چنين سرود:
«جزي الله بالخيرات عنا أئمه لنا نقلوا القرآن عذباً و سلسلاً»
«خداوند پاداش و جزاي نيك به امامان پيش از ما بدهد كه قرآن را سليس و روان براي ما نقل كردند»
و امام سخاوي(رحمة الله عليه)در شرح اين بيت چه زيبا فرمود:«چنين دعايي وظيفه آيندگان براي گذشتگان است.چنين دعايي فضل و بزرگي آنان را به ياد مي آورد و دليل بر محبّت آن هاست زيرا دعا نتيجه و ثمره محبّت است.روزي فردي از پيامبر(صلي الله عليه و سلم)در مورد وقوع قيامت پرسيد.پيامبر(صلي الله عليه و سلم)در جواب فرمود:براي آن روز چه آماده كرده اي؟جواب داد:[اي رسول خدا!]نماز و روزه و صدقات زيادي آماده نكرده ام امّا خدا و رسول خدا را بسيار دوست دارم (محبت خدا و رسول خدا را آماده كرده ام).پيامبر(صلي الله عليه و سلم) فرمود:«المرء مع من أحب».«هر كس با محبوبش است(محشور خواهد شد
خداوند در آيه: «و الذين جاءوا من بعدهم…».(حشر/10) به پيامبرش(صلي الله عليه و سلم) امر مي كند كه جواب نيكي را با دعا پاسخ دهد و او را اينچنين تربيت     مي كند. راستي چه معروف و چه كار نيكي بهتر و بزرگ تر از اين كه علمايان ما دين را به ما رسانده اند.آن ها شبانه روز تلاش كردند ومال و جانشان را در راه حفظ شريعت خدا و دفاع از كتاب خدا و ابطال باطل و نابودي گمراهان تقديم كردند تا اين دين بدون تحريف و تبديل و سالم به دست ما برسد،هر چند خداوند خود نورش را به انجام خواهد رساند و اين وعده ايست خلاف ناپذير.
اين علما بودند كه هر مسئله مشكلي را براي ما توضيح دادند و شرح كردند و با اين كار راه را بر مبتدعان و منحرفان تنگ كردند.و اين را پيامبر(صلي الله عليه و سلم) شهادت مي دهد آنگاه كه مي فرمايد:«در ميان آيندگان كساني هستند كه از اين دين محافظت مي كنند و آن را به ديگران انتقال مي دهند و با اين كار مانع تحريف آن و تعدي مفسدان به آن مي شوند
صاحب«التحرير و التنوير» در تفسير اين آيه(حشر/10) ضمن اين كه رعايت ادب نسبت به كساني كه بعد از مهاجرين و انصار آمده اند را يك واجب مي داند،چنين مي گويد:«اين ها از خداوند خواستند كه دلهايشان را نسبت به مهاجرين و انصار از غل و حسد و كينه پاك گرداند.زيرا آن ها ياران پيامبر(صلي الله عليه و سلم) بودند و برخي با هجرت و برخي با نصرت بر ديگران برتري داده شده اند.خداوند براي كساني كه بعد از آن ها آمده اند و از اجر و پاداش و مقام و منزلت هجرت و نصرت برخوردار نبوده اند،مقام و منزلت دعا براي مهاجرين و انصار و طلب مغفرت براي آنان و قرار دادن محبّت آن ها در دلهايشان و زدودن بغض و كينه نسبت به آن ها را وسيله اي براي بهرمند شدن از اجر و پاداش مهاجرين و انصار قرار داده است[تا با اين كار در صف گذشتگان صالح قرار گيرند. ]
اين آيه اشاره ايست بر اين كه بر مسلمانان است كه گذشتگان صالح خود را به نيكي ياد كنند و محبّت مهاجرين و انصار را در دل داشته باشند و آن ها را با احترام ياد كرده و بزرگ بشمارند.
امام مالك(رحمة الله عليه)گويد:«هر كس نسبت به يكي از اصحاب پيامبر(صلي الله عليه و سلم) بغض و كينه داشته باشد هرگز در فيء مسلمانان حقي ندارد سپس اين آيه را تلاوت فرمود:«و الذين جاءوا من بعدهم..».(حشر/10)
اما در مورد آنچه بين حضرت عايشه و حضرت علي(رضي الله عنه) و بين حضرت علي و معاويه درگرفت بايد گفت:هر دو طرف درگير نيتي جز ياري دادن و نصرت حق (دين خدا) نداشته اند.بنابراين هيچ بهانه اي براي تعدي به شخصيت آن ها نيست.آنچه در اين زمينه برما واجب است سكوت و عدم زنده كردن و شعله ور نمودن اين درگيريهاست،اگر چه وجود آن درگيريها و اختلافات باعث مكدر شدن روابط آن بزرگان و تألم خاطر آن ها شد اما هرگز جايز نيست آيندگان كه جزو هيچكدام از گروهاي درگير نبوده و اصلاً شاهد ماجرا نبوده اند دخالت كرده و اظهار نظر كنند و حكم بر عليه گروهي و به نفع گروه مقابل صادر كنند.انجام چنين كاري جز حماقت و تعصب جاهلانه نيست و نخواهد بود و چيزي جز ضربه زدن به پيكر امّت محمدي در پي نخواهد داشت
يكي از نمونه هاي بسيار زيبا در تعامل با اصحاب و تابعين آن ها،همان چيزي است كه از يحيي بن حارث ذماري نقل شده است.ايشان مي گويد:«به واثله بن اسقع برخورد كردم.به او گفتم با اين دستت با پيامبر(صلي الله عليه و سلم)بيعت كردي؟گفت:بله.گفتم:اين دستت را به من بده تا آن را ببوسم.او دستش را به سوي من دراز كرد من هم آن را بوسيدم.
از نمونه هاي بسيار جالبي كه دال بر بزرگي اصحاب دارد،استجابت دعاي آن بزرگواران است.
از عقبه بن نافع مهري(رضي الله عنه)وارد است كه وقتي خواست حدود قيروان را مشخص مي كند به جنگل پر از درخت نگاه كرد و خطاب به يارانش گفت:مي خواهم اينجا را حدود قرار دهم تا سواران دشمن نتوانند ضربه اي به شهر بزنند،زيرا اينجا وسط اين سرزمين است.سپس دستور دادكه پايگاهي در آنجا بسازند. عرض كردند:اينجا جنگلي است كه حيوانات درنده زيادي دارد و ما از جان خود بيمناكيم.عقبه مستجاب دعا بود.در ميان لشكرش اصحاب پيامبر(صلي الله عليه و سلم) را جمع كرد.تعداد اصحاب به هجده نفر رسيد. سپس رو به جنگل كرد و گفت:اي حشرات و اي درندگان! بدانيد كه ما اصحاب پيامبر(صلي الله عليه و سلم)هستيم، پس از اينجا برويد زيرا ما مي خواهيم اينجا بمانيم.از اين به بعد هر كدام از شما را يافتيم مي كشيم.
در آن روز مردم چيز عجيبي ديدند.آن ها درندگان و مارهاي گزنده و سمي را ديدند كه گروه گروه كوچ مي كنند و آنجا را ترك مي كنند.همين امر باعث شد كه بسياري از بوميان مسلمان شوند و به مدت چهل سال در آنجا كسي نه ماري ديد و نه عقربي مشاهده كرد.
وقتي عقبه بن نافع(رضي الله عنه)دانشگاه قيروان را تاسيس كرد برخي از لشكريانش را جمع كرد و در شهر دوري زد و اين دعاي مشهورش راخواند:«خدايا اين دانشگاه را پر از علم و فقه گردان و عمرش را طولاني كن و هميشه آن را آباد نگه دار و اسلام را به وسيله آن عزّت ببخش و آن را از ظلم و چپاول و تجاوز ظالمين محفوظ دار».
مسلمانان هميشه ديگران را به متخلّق شدن به اخلاق پيامبر(صلي الله عليه و سلم)و اين كه گذشتگانشان را با نيكي ياد كنند و هرگز نسبت به آن ها سوظن نداشته باشند، توصيه مي كنند.اين همان چيزي است كه پيامبر(صلي الله عليه و سلم) مسلمانان را به آن توصيه مي فرمود:«اذكروا محاسن موتاكم و كفوا عن مساويهم».«نيكي هاي مردگانتان را بازگو كنيد و از بديهايشان و ذكر آن ها خوداري كنيد.
حديثي كه حضرت عايشه(رضي الله عنه)روايت مي كند تاييدي است بر حديث قبل.ايشان مي گويند:پيامبر(صلي الله عليه و سلم) فرمود:«لا تسبوا الأموات فإنهم قد أفضوا إلي ما قدموا».«هرگز به مردگان دشنام ندهيد زيرا آن ها به سوي آنچه انجام داده اند و پيش از خود فرستاده اند رفته اند(و جزاي آن را دريافت خواهند كرد.
از ابن عباس(رضي الله عنه)چنين روايت است:«مردي از انصار دشنامي به پدر عباس داد و با اين كار او را عصباني كرد.عباس ضربه اي به او زد.قوم دشنام دهنده جمع شده و خطاب به عباس گفتند:به خدا سوگند تو را خواهيم زد.پس دست به صلاح شدند.اين خبر به پيامبر(صلي الله عليه و سلم) رسيد.پيامبر(صلي الله عليه و سلم) به مسجد آمد و بالاي منبر رفت و فرمود:اي مردم كدام يك از اهل زمين نزد خدا محترم تر و گرامي ترين است؟جواب دادند:تو اي رسول خدا.پيامبر(صلي الله عليه و سلم) فرمود:عباس عموي من است و من برادر زاده او هستم.پس هرگز با دشنام دادن به مردگانتان زندگانتان را اذيت ندهيد.طرف دعوا نزد پيامبر(صلي الله عليه و سلم) آمدند و گفتند:اي رسول خدا! از خشمت به خدا پناه مي بريم.
وقتي كه وضعيت دشنام دادن و طعنه زدن به كساني كه قبل از اسلام بوده و  مرده اند اينچنين است كه بيان شد،وضعيت طعنه زدن و ناسزا گفتن به اصحاب پيامبر(صلي الله عليه و سلم)چگونه خواهد بود؟
وقتي پيامبر(صلي الله عليه و سلم)از يكي از يارانش به خاطر ناسزا گفتن به همراه ديگرش ناراحت مي شود،همانطور كه در مورد عبدالرحمن بن عوف و خالد بن وليد پيش آمد،پس حال و وضعيت گروهي كه بعد از اصحاب پيامبر(صلي الله عليه و سلم)آمده و هيچ بهره اي از صحبت و همنشيني با او(صلي الله عليه و سلم)نداشته اند و به ياران پيامبر دشنام مي دهند و آن ها را لعن مي كنند،چگونه خواهد بود؟اينجاست كه معني اين كلام زيباي پيامبر(صلي الله عليه و سلم)را درك مي كنيم كه فرمود:«إذ ذكر أصحابي فأمسكوا».«هرگاه به بدي يادي از ياران من شد شما سكوت اختيار كنيد.
حداقل حقّي كه اصحاب بر گردن ما دارند اين است كه هميشه از فضايل و بزرگيشان ياد كنيم و از درگيري ها و اختلافات و جنگهايي كه بين آن ها رخ داده است سخني نگوييم.هر كس چنين نكند به راستي كوته فكر است و هرگز اصحاب را نشناخته است.در اين خصوص اين را نيز بايد گفت:آنچه از اصحاب صادر شده و اشتباه بوده است اجتهادي بيش نبوده و اين اجتهاد در نهايت اخلاص و براي نصر و ياري حق و دين خدا انجام گرفته است.كسي كه زبان به ناسزاگويي اصحاب پيامبر(صلي الله عليه و سلم)و سلف صالح مي گشايد بايد بر خود بترسد كه از صراط مستقيم منحرف شود و بر اوست كه قيامت و دادگاه خداوند را به ياد بياورد و اين آيه را تلاوت كند:«وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ وَقَدْ خَابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْمًا».«و (در آن روز) همه چهره‏ها در برابر خداوند حی قيوم، خاضع می‏شود و مايوس (و زيانكار) است آن كه بار ستمی بر دوش دارد».(طه/111).
در قديم و عصر حاضر نيز تعصبات حزبي و مذهبي،در مورد آنچه بيان شد،چه زشت عمل كرده و مي كنند و برخي از مسايل اجتهادي را به ميدان جنگ و نبرد عليه يكديگر تبديل كرده اند و حق را تنها در چيزي مي بينند كه خود بر آنند و هرگز نه تنها حقي را براي مخالفانشان قايل نيستند عذر آن ها را نيز نمي پذيرند،بلكه هميشه تلاش مي كنند با روشهاي حزبي،ديگران و مخالفنشان را بكوبند و آن ها را تحقير كنند و نكات ضعفشان را بزرگ جلوه دهند.
آنچه بيان شد تاكيدي بر اين مطلب است كه عدالت اصحاب يك امر مسلّم است اگر چه از برخي اشتباهاتي روي داده باشد.ويژگي منحصر به فرد آن ها همراه و همنشين بودن با پيامبر است،مقام و منزلتي كه خداوند به هركس كه بخواهد مي بخشد.
جامع ترين وصيّت و سفارش
مسلمانان شايسته است نسبت به همه اصحاب پيامبر(صلي الله عليه و سلم)به ويژه اهل بدر و بيعت رضوان و سابقين نخستين از مهاجرين و انصار كه شُرف صحبت و همنشيني با پيامبر(صلي الله عليه و سلم)نصيب حالشان شده و خداوند از آن ها راضي شده است،حسن ظن داشته و آنگونه كه شايسته آن هاست مؤدبانه با ياد و نامشان برخورد شود و جز به نيكي و با بهترين الفاظ ذكري از آن ها نشود و اگر رأي و نظر يكي از آن ها با رأي و نظر ديگري موافق نبود هرگز جايز نيست مورد طعن قرار گيرند و شخصيّت آن ها و پيروانشان زير سؤال برود،تا با دلي پاك و قلبي سليم پروردگار حكيم را ملاقات كنيم و به رحمت او اميدوار باشيم و سرانجامي نيك داشته باشيم.
خاتمه
يقين به عدالت و فضل و برتري اصحاب يكي از نشانه هاي ايمان به پيامبر خداست،همانطور كه طعن در عدالت اصحاب يكي از نشانه هاي نفاقي است كه باب فتنه و آشوب در دين را خواهد گشود و ترس خروج از دايره آن مي رود.
آيات قرآن و احاديث پيامبر(صلي الله عليه و سلم)و حيات پر خير و بركت آن بزرگواران(رضي الله عنه)شاهداني بر فضل و برتري اصحاب نسبت به سايرين هستند.امّا در مورد اختلافات و درگيري هايي كه بين آن بزرگواران اتفاق افتاده است و مورخان،علي رغم تعصبات و تعلقات مذهبي و جريانات سياسي كه داشته اند، آن ها را بيان كرده اند و بسياري از آن ها نيز درست نمي باشد،بايد گفت:آنچه بر ماست اين است كه نسبت به همه آن بزرگواران حسن ظن داشته باشيم و آن ها را از باب اجتهاد و رأي بدانيم كه مغفرت شامل حال كساني خواهد بود كه در اين اجتهاد به خطا رفته باشند.
اصحاب پيامبر(صلي الله عليه و سلم)كساني بوده اند كه روزشان را با روزه و شبهايشان را با بيداري و قيام به سربرده اند،و اين چيزي است كه قرآن بر آن شهادت       مي دهد و چه شهادتي بالاتر از شهادت قرآن:« كَانُوا قَلِيلًا مِّنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ.وَبِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ».«آن ها كمی از شب را می‏خوابيدند.و در سحرگاهان استغفار می‏كردند».(ذاريات/18-17)
و آن ها را توصيف مي كند و چه توصيفي بالاتر و زيباتر از توصيف قرآني:«هُوَ أَهْلُ التَّقْوَى وَأَهْلُ الْمَغْفِرَةِ».«او اهل تقوا و اهل آمرزش است».(مدثر/56)
شما را به خدا بپرهيزيد،شما را به خدا بپرهيزيد از اين كه نسبت به اصحاب پيامبر(صلي الله عليه و سلم) دچار تعرض شويد زيرا چنين امري منجر به ايجاد فتنه  مي شود و سرانجام و عواقب ناگواري در پي خواهد داشت و پناه به خدا از اين كه انسان مشمول چنين آيه اي شود:« فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ».«پس آنان كه فرمان او را مخالفت می‏كنند، بايد بترسند از اين كه فتنه‏ای دامنشان را بگيرد، يا عذابی دردناك به آن ها برسد».(نور/63)
منبع : اصلاح وب

مقام صحابه در نصوص قرآن کریم

23 ژوئیه
1) «کنتم خير أُمة أُخرِجت للناس» « و شما بهترین امتى بودید که به سود انسانها آفریده شده اند » ( سوره ی آل عمران آیه ی 110)
2) « وکذلک جعلناکم أُمة وسطا لتکونوا شهداء علي الناس» « همان گونه ( که قبله شما، یک قبله میانه است ) شما را نیز، امت میانه اى قرار دادیم (در حد اعتدال ، میان افراط و تفریط ، ) تا بر مردم گواه باشید » ( سوره ی بقره آیه ی 143)
مخاطبان اصلی و مصداق اولی این هر دو آیه صحابه کرام (رض) هستند . اگر چه سایر امت نیز می توانند بر حسب اعمال خود در آن داخل شوند ، ولی مصداق صحیح این هر دو آیه بودن صحابه ی کرام به اتفاق مفسرین و محدثین ثابت است .
3) « محمد رسول اللّه والَّذين معه أَشدَّاء علي الکفّارِ رحماء بينهم تراهم رکعاً سجّدا يبتغون فضلا من اللّه ورِضوانا سيماهم في وجوههم من أثرِ السّجود » « محمد( ص )فرستاده خداست ، و کسانى که با او هستند در برابر کفار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند،مپیوسته آنها را در حال رکوع و سجود مى بینى در حالى که همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند،نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است »
عامه ی مفسرین ، امام قرطبی و … گفته اند که جمله ی « والّذين معه »عمومیت دارد و در مفهوم ، کلیه ی گروه صحابه کرام (رض) داخل است و در آن تعدیل و تزکیه و مدح و ثناء تمام صحابه کرام (رض) از جانب مالک کائنات (جل) آمده است .
4) « يوم لا يخزِي اللّه النّبيّ والّذين آمنوا معه » «  در آن روزى که خداوند پیامبر و کسانى را که با او ایمان آوردند خوار نمى کند » ( سوره ی تحریم آیه ی 8)
در مفهوم « والَّذين آمنوا معه » همه ی صحابه داخل اند .
5) « والسّابِقون الْأوّلون من المهاجرِين والْأْصارِ والّذين اتّبعوهم بإحسان رضي اللّه عنهم ورضوا عنه وأعدّ لهم جنَّات تجرِي تحتها الْأنهار » « پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانى که به نیکى از آنها پیروى کردند،خداوند از آنها خشنود گشت ، و آنها ( نیز ) از او خشنود شدند،و باغهایى از بهشت براى آنان فراهم ساخته ، که نهرها از زیر درختانش جارى است » ( سوره ی توبه آیه 100)
در این آیه ذکر دو گروه به میان آمده است . یکی سابقین اولین و دوم کسانی که بعدا ایمان آوده اند و درباره ی آن هر دو گروه این اعلام صادر شده است که خداوند متعال از آن ها راضی است و آنان نیز از او رضامندند و برای آنان مقام با دوام بهشت مقرر شده است که در آن جا همه ی صحابه ی کرام داخل هستند .
در پاسخ به این سوال که از میان مهاجرین و انصار ، سابقین اولین چه کسانی هستند در ذیل تفسیر همین آیه ، ابن کثیر در تفسیر خود و ابن عبدالبر در مقدمه ی استیعاب با سند دو قول نقل کرده اند . یکی این که سابقین اولین کسانی هستند که با رسول اکرم (ص) به جانب هر دو قبله یعنی بیت الله و بیت المقدس نماز خوانده اند .
خلاصه ی این قول این است که پیش از تحویل قبله از بیت المقدس به سوی بیت الله که در سال دوم هجری به وقوع پیوست کسانی که مسلمان شده و شرف صحابی بودن را دریافته اند از سابقین اولین هستند .
دوم این که کسانی که در « بیعت رضوان » یعنی در واقعه « صلح حدیبیه » که در سال ششم هجری واقع واقع شده است شریک بوده اند از سابقین اولین هستند . این قول از امام شعبی روایت شده است ( ابن کثیر ، استیعاب )
قرآن کریم درباره صحابه ای که در موقع حدیبیه زیر درخت با رسول اکرم (ص) بیعت کرده اند ، اعلان عام فرموده است « لقد رضي اللّه عن المؤمنين إِذ يبايِعونک تحت الشّجرة » « خداوند از مومنان — هنگامى که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند — راضى و خشنود شد » ( سوره فتح آیه ی 18) به همین جهت نام این بیعت ، « بیعت رضوان » قرار گرفت و در حدیث از جابر بن عبدالله مروی است که رسول الله (ص) فرمود : « لا یدخل النار احد ممن بایع تحت الشجره » ( ابن عبدالبر بسنده فی الاستیعاب ) « در دوزخ نخواهد رفت احدی از کسانی که در زیر درخت بیعت کردند »
عده ای این شبهه را روشن می کنند که از طرف ملحدین به این نحو مطرح می شود » این اعلامیه های قرآن مربوط به آن روز هایی است که حالات آن ها درست بوده ، بعدا (العیاذ بالله) حالات آن ها خراب شد لذا آن ها دیگر استحقاق و ارزش این انعام و اکرام را ندارند «
نعوذ بالله منه ، زیرا نتیجه ی این شبهه خبیثه این طور بر می آید که (معاذ الله) خداوند متعال در آغاز امر به علت ندانستن انجام آن ها و به سبب بی خبری از عاقبت کارشان راضی و خشنود شده بود و بعدا » این حکم عوض شد » نعوذ بالله منه
6) « قل هذه سبيلي أَدعوا إِلي اللّه علي‏ بصيرة أنا ومن اتّبعني » « بگو  :این راه من است !من و پیروانم ، با بصیرت کامل ،همه مردم را به سوى خدا دعوت مى کنیم . » ( سوره ی یوسف آیه 108)
ظاهر است که کلیه صحابه کرام تابع و متیع رسول الله (ص) بودند . لذا همه در این مفهوم داخل هستند .
7) « ثمّ أَورثنا الکتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لّنفسه ومنهم مّقتصد ومنهم سابق بالخيرات بإذن اللَّه ذلک هو الفضل الکبير   » « سپس این کتاب ( آسمانى ) را به گروهى از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم ، (اما ) از میان آنها عده اى بر خود ستم کردند، و عده اى میانه رو بودند،و گروهى به اذن خدا در نیکیها ( از همه )پیشى گرفتند ، و این ، همان فضیلت بزرگ است. » ( سوره فاطر آیه ی 32 )
در این آیه صحابه کرام (رض) را بندگان منتخب و برگزیده قرار داده است و بعدا یک قسم از آن ها کسانی عنوان شده اند که به اصطلاح قرآن بر نفس خود ظلم کننده هستند . معلوم شد که اگر از یک صحابی در یک موقعی گناهی هم صادر شده است آن معاف شده است وگرنه او را در ردیف بندگان برگزیده ذکر نمی فرمود ..
و بدیهی است که وارثان اولی کتاب یعنی قرآن و کسانی که به آن ها این کتاب داده شده است صحابه کرام (رض) هستند که بنا به نص قرآن بندگان برگزیده و منتخب الله هستند .
8) در سوره ی حشر خداوند متعال تمام مسلمانان موجود در زمان رسالت و مسلمانان آینده را به سه طبقه (گروه) تقسیم کرده و ذکر فرموده است :
اول ؛ مهاجرین که در باره ی آنان این حکم قطعی صادر شده فرموده است : « أُولئک هم الصَّادقون   » « اینان راستان هستند » ( سوره حشر آیه 8)
دوم ؛ تنصار که پس از ذکر صفات و فضائل آن ها ، قرآن کریم اعلان فرموده است : « فأولئک هم المفلحون   » « پس اینان رستگارانند. » ( سوره ی حشر آیه 9)
سوم ؛ کسانی هستند که بعد از مهاجرین و انصار تا قیامت در دنیا خواهند آمد . درباره ی آنان فرمود : « والّذين جاءوا من بعدهم يقولون ربّنا اغفر لنا ولإخواننا الّذين سبقونا بالإيمان ولا تجعل في قلوبنا غلّا للَّذين آمنوا » « (همچنین )کسانى که بعد از آنها (بعد از مهاجران و انصار) آمدند و مى گویند  :پروردگارا ! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشى گرفتند بیامرز، ودر دلهایمان حسد و کینه اى نسبت به مومنان قرار مده » ( سوره حشر آیه 10)
در تفسیر این آیه حضرت ابن عباس (رض) فرموده است که خداوند متعال به تمام مسلمانان دستور داده است که در حق تمام صحابه ی مهاجرین و انصار استغفار کنند و این دستور را در حالی داده است که خداوند متعال می دانست که آن ها با هم جنگ و مقاتله خواهند کرد . علماء گفته اند از این آیه معلوم شد که بعد از صحابه کرام (رض) آن شخصی که با صحابه کرام (رض) محبت نداشته باشد و در حق آن ها دعای خیر نکند ، در اسلام هیچ مقام و سهمی ندارد .
9)  « ولکنّ اللّه حبّب إليکم الإيمان وزيّنه في قلوبکم وکرّه إليکم الکفر والفسوق والعصيان أولئک هم الرّاشدون   . فضلا من اللَّه ونعمة واللّه عليم حکيم   »  « ولى خداوند ایمان را محبوب شما قرار داده و آن را در دلهایتان زینت بخشیده ، و( بعکس)کفر و فسق و گناه را منفورتان قرار داده است ، کسانى که داراى این صفاتند هدایت یافتگانند. (و این براى شما بعنوان ) فضل و نعمتى از سوى خداست ، و خداوند دانا و حکیم است » ( سوره ی حجرات آیات 7 و 8 )
در این آیه نیز بلا شک درباره ی صحابه کرام (رض) اعلان شده است که خداوند در دل های آنان محبت ایمان و نفرت کفر و فسق و معاصی را به وجود آورده است .
در این جا مقصود استیعاب کلیه آیات وارده در مورد فضائل صحابه (رض) نیست . برای ثابت کردن مقام و رتبه ی آنان دو آیه ی اول کافی است که از آن ها مقبول عند الله بودن و راضی بودن خداوند از آن ها و سرفراز بودن آن ها از نعمت های ابدی و جاودان بهشت ثابت است .
در این جا این مطلب را باید پیش نظر قرار داد که این فرمایشات از همان ذات بر حقی است که خالق همه ی کائنات است و قبل از پیدایش هر انسان از هر تنفس و هر نقل و حرکت و از تمام اعمال خوب و بدی که از وی به وقوع خواهد آمد واقف و آگاه است بنابراین خوش خبری و بشارتی که در مورد رضا کامل خود از صحابه و جنتی بودن برای آنان داده است با علم و آگاهی و توجه به همه ی آن وقایعی بوده است که برای هر فردی از آنان در زمان رسالت رسول خدا (ص) پیش می آمد یا بعد از آن دوره ی پاک برای آنان می خواست پیش بیاید و با توجه به اعمالی که از آنان می خواست سر زده شود بوده است
حافظ ابن تیمیه در کتاب » الصارم المسلول علی شاتم الرسول (ص) » می فرماید : خداوند از همان بنده ای می تواند راضی شود که درباره ی او می داند که تا آخر عمرش موجبات رضا و خشنودی را انجام می دهد و هرکسی که خداوند از وی راضی شود سپس هیچ گاه از او ناراضی نخواهد شد .
منبع: کتاب عقاید اهل سنت

کدام یک از چهار خلیفه راشد ، افضل و برتر است؟

23 ژوئیه

از جمله اموری که شکی در آن نیست این است که معیار و مقیاس برتری نزد خداوند متعال مبتنی بر شرف و بزرگی پدران و اصل و تبار نیست . زیرا فرمود : « وجعلناکم شعوبا وقبائل لتعارفوا إنّ أکرمکم عند اللّه أتقاکم »( حجرات 13) « و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید،(اینها ملاک امتیاز نیست ، )گرامى ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست »

پس تقوی اساس بالا یا پایین بودن مقام و منزلت انسان است . بنابراین مسلمانان – غیر از آنان که به مخالفتشان توجهی نمی شود – اجماع کرده و متفق القول اند که ابوبکر صدیق برتر و افضل از تمام صحابه است ، بعد از او عمر بن خطاب است و به دنبال او عثمان بن عفان است و سپس علی بن ابی طالب و آن گاه بقیه ی صحابه ، گویند بعد از آنان از نظر منزلت و مقام عشره مبشره اند سپس اهل بدر و بعد اهل احد و آن گاه کسانی که در بیعت رضوان بودند .
ابوبکر صدیق خلیفه رسول الله (ص)
اسمش عبدالله یا عتیق است . او را به خاطر زیبا رویی اش عتیق گفته اند و برخی هم گفته اند عتیق لقب اوست . کنیه اش ابوبکر و لقبش صدیق است . اسم پدرش عثمان بن عامر بن عمرو بن کعب ابن ربیعه بن تیم ، وکنیه ی پدرش ابوقحافه است . ( و اسم مادرش سلمی و مشهور به ام الخیر ) و در شب سه شنبه 22 جمادی الآخر سال سیزدهم هجری در سن 63 سالگی در گذشت و در کنار رسول خدا (ص) دفن شد . و اولین مردی بود که اسلام را پذیرفت و مدت خلافتش دو سال و سه ماه و بیست روز بود .
دلایل افضلیت ابوبکر صدیق
دلایل قرآنی آن را در پستی با عنوان « مدح ابوبکر)رض( در کتاب الله و روایات »ذکر کرده ام و لذا تکرار آن ملال آور است به خاطر همین فقط دلایلی روایی آن را نقل می کنم :
1) حبیر بن مطعم (رض) روایت می کند که:
زنی خدمت رسول خدا (ص) آمد و حضرت به او گفت : که به نزد او باز گرد . زن گفت : ( ارایت ان جئت ولم اجدک – کانها تقول الموت – قال (ص) ان لم تجدینی فاتی ابابکر ) « چه می گویی اگر آمدم و شما را نیافتم – گویی که به مرگ اشاره کرد – حضرت فرمود : اگر مرا نیافتی به نزد ابوبکر بیا » ( بخاری ج 5 ص 73)
2) ( ابو سعید خدری و ابن عباس (رضی الله عنهم) روایت می کنند چند روزی قبل از رحلت) پیامبر فرمود : « ان من امن الناس علی فی صحبته و ماله ابوبکر ولو کنت متخذا من امتی لاتخذت ابابکر و لکن خله الاسلام (افضل) لا ینبغی فی المسجد خوخه الا خوخه ابی بکر »
« واقعا کسی بیشتر از ابوبکر با جان و مال خود به من کمک نکرد و اگر از میان امتم خلیل و یاری صمیمی برمی گزیدم همانا ابوبکر را بر می گزیدم همانا ابوبکر را بر می گزینم ولی دوستی اسلام برتر است و سزاوار نیست که در این مسجد دری باشد جز در ابوبکر » ( بخاری ج 5 ص 73 و مختصر صحیح البخاری – دیب البغا حدیث 286 و 287 و التاج ج 3 ص 307) و در روایت دیگری آمده است که پیامبر فرمود : همه ی درهایی که به مسجد باز می گردند مسدود کنید ، مگر در ابوبکر در میان یارانم هیچ کس را از او بهتر نمی دانم . ( نگاه : سیمای صادق فاروق اعظم – ملا عبدالله احمدیان ص 112)
3) از عبدالله بن عمر (رض) روایت شده است  که می گوید رسول خدا (ص) به ابوبکر (رض) فرمود : « انت صاحبی فی الغار و انت معی علی الحوض » « تو دوست و همراه من بودی در غار (ثور) و تو همراه منی در کنار حوض کوثر » ( ترمذی آن را روایت کرده است ، نگا : مشکاه المصابیح ج 3 ص 222 و التاج ج 3 ص 309)
4) محمد بن حنفیه پسر حضرت علی (رض) ( مادرش خوله نام داشت از قبیله ی حنفیه) گوید به پدرم گفتم : چه کسی بعد از رسول  خدا(ص) بهتر و افضل است؟ گفت : ابوبکر ، گفتم : بعد چه کسی؟ گفت عمر . و ترسیدم که بگوید عثمان ( پس پیش دستی کردم و) گفتم سپس تو؟ گفت : من تنها مردی از جمله ی مسلمانانم ( بخاری ج 4 ص 192 و مسلم ج 7 ص 109 ) لازم به ذکر نیست که این نهایت تواضع و فروتنی حضرت علی (رض) است .
5) فداکاریش در خدمت به رسول خدا (ص) و بذل و انفاق تمام اموالش در راه تبلیغ اسلام . ابوهریره از رسول خدا روایت می کند که حضرت فرمود : « ما نفعنی مال احد قط ما نفعنی مال ابی بکر» « هرگز مال کسی به اندازه ی مال ابوبکر مفید به حال من نبوده است » ترمذی آن را با سند حسن روایت کرده است . ( نگا : التاج ج 3 ص 310 )
6) خریداری و آزاد کردن تعدادی از بردگان مسلمان و رهانیدن آنان از شکنجه و آزار کفار . بردگان آزاد شده ی ابوبکر (رض) عبارتند از : بلال بن ریاح  موذن پیامبر (ص) ، عامر بن فهیره ، نهدیه ، و دخترش ( به نام لبنیه ) و ام عمیس ، زنیره و کنیز بنی مومل که همه را با مال خود خرید و در راه خدا آزاد کرد .
7) حضرت (ص) فرمود : « لو کنت متخذا خلیلا لاتخذت ابابکر و لکنه اخی و صاحبی و قد اتخذ الله عزوجل صاحبکم خلیلا » « اگر خلیل و یاری صمیمی بر می گزیدم همانا ابوبکر را انتخاب می کردم ولی او برادر و دوست من است و بی تردید خداوند عزوجل خود دوست شما را به عنوان خلیل برگزیده است . » ( نگاه : مسلم ج7 ص 608 . بخاری و ترمذی نیز آن را روایت کرده اند نگاه : التاج ج 3 ص 307) و این بیانگر منزلت ابوبکر (رض) در نزد خداوند است زیرا لقب خلیل ، لقب ابراهیم (ع) است . فرمود : « و اتخذ الله ابراهیم خلیلا  » ( نساء 125)
8) رسول خدا چند روزی که قبل از رحلت بیمار بودند ، ابوبکر (رض) را تعیین کردند تا با مردم نماز گذارد . و این اشاره ی به آن است که سزاوارترین مردم برای امامت دینی ابوبکر است .
9) همان طور که در صحیح مسلم آمده است عایشه ( رضی الله عنها ) روایت کرده است که پیامبر (ص) در ایام بیماری ( قبل از رحلت) به او گفت : « ادعی ابابکر و اخاک حتی اکتب کتابا فانی اخاف ان یتمنی متمن و یقول قائل انا اولی و یابی الله و المومنین الا ابابکر » « ابوبکر و برادرت را فرا خوان تا نوشته ای بنویسم همانا از این می ترسم که آرزومندی ( خلافت را ) آرزو کند و بگوید که من بهتر و برترم در حالی که خداوند و مومنان جز به ابوبکر راضی نیستند » (مسلم ج7 ص110)
نظرات حضرت علی در رابطه با حضرت ابوبکر
اما نظرات حضرت علی نیز در رابطه با حضرت ابوبکر نیز شنیدنی است :
« فمشيت عند ذلك إلي أبي بكر فبايعته و نهضت في تلك الأحداث حتي زاغ الباطل و كانت كلمة الله هي العليا ولو كره الكافرون ، فتولي أبوبكر تلك الأمور فيسر وسدد، و قارب في الأمر و اقتصد ، فصحبته مناصحا وأطعته فيما أطاع الله فيه جاهدا »
« پس در همان هنگام ( يعني ارتداد  عده ای ازمردم بعد از پيامبر(ص) ) ، نزد أبوبكر رفتم وبا اوبيعت كردم و برای حل و فصل آن حوادث او را همراهی نمودم تا باطل از ميان رفت و نام و گفتار خدا بالاترو برتر ماند ، هر چند بر خلاف ميل كافران باشد. پس أبوبكر ، زمام امور را بدست گرفت و در جاي خود ، آسانگيری و به جاي خود شدّت عمل نشان داد و امور را به خوبي پيش برد و درستي و راستي  پيشه كرد و ميانه رو بود. پس با أبوبكر از راه خير خواهي مصاحبت و همراهی كردم و در آنچه خدا را فرمان مي بُرد، با كوشش تمام اطاعت نمودم»
(الغارات ثقفي كوفي ، ج 1 ، ص 306و 307 _ مستدرك نهج البلاغه ، شيخ كاشف الغطاء ، چاپ لبنان، ص 119و 120 – منار الهدي ، علي بحراني ، ص 373 – ناسخ التواريخ ، ميرزا تقي خان سپهر ، ج 3 ، ص 532- همچنين با كمي تفاوت نامة 62، نهج البلاغه شرح فيض الإسلام .. سيّد بن طاووس ، در كتاب خود « كشف المحجّه » و شيخ كليني نيز در « الرسائل » موضوع را با اين عبارت آورده اند:« و كان عمر مرضي السيره من الناس عند الناس؛ عملکردعمر ،از نظر عموم مردم ، پسنديده و موجب رضايت بود».. )
و در مورد أبوبكر مي فرمايد :
« فاختار المسلمون بعده رجلا منهم ، فقارب وسدد بحسب استطاعته علي خوف و جد».
« پس مسلمانان بعد از او ( يعني پيامبر ) مردي از خودشان را برگزيدند كه به اندازة توانايي اش با مراقبت و كوشش تمام، راه صداقت و راستي را در پيش گرفت و امور را به درستي به پيش برد »..
(شرح نهج البلاغه ، ميثم بحراني ، ص 400.)
و امّا جواب اينكه : چرا مسلمانان أبوبكر(رض) را انتخاب كردند ، از زبان علي (رض) بشنويم كه فرمود:
« و إنا نري أبابكر أحق الناس بها ، أنه لصاحب الغار و ثاني اثنين ، وإنا لنعرف له سنه ،‌و لقد أمره رسول الله بالصلاة و هو حيّ».
« همانا أبوبكر شايسته ترين مردم به آن (يعني خلافت) مي بينيم ؛ زيرا او يار غارپيامبر و همدمش بوده و ما مي دانيم كه برايش سنِّي است (و از همة ما بزرگتر و ريش سفيدتر است ) و رسول خدا نيز به او أمر كرد كه امام جماعت مردم شود، در حالي كه خود زنده بود »..
(شرح نهج البلاغه ،‌إبن أبي الحديد ، ج1 ،ص332)
زماني كه مردم با أبوبكر بيعت كردند ،‌أبوسفيان نزد علي(رض) رفت و به او گفت:
« دليلي ندارد كه امر   زمامداري  مسلمانان ، به دست كوچكترين طايفة قريش (تيْم ،‌طايفة أبوبكر) بيفتد! ‌به خدا سوگند ! اگر بخواهي با او مقابله نمايي شهر را عليه او از سواران مسلّح و مردان جنگي پر مي كنم!‌ اي أبوالحسن ! دستت را بده تا با تو بيعت كنم!»..
علي (رض) چنين جواب فرمود که:« تو نسبت به اسلام سابقة ماجرا جويي داري، ‌و از اين پيشنهاد نيز ، جز فتنه انگيزي هدف ديگري نداري‌! ‌ما به سواره وپيادة تو احتياجي نداريم و اگر أبوبكر را شايستة اين كار نمي ديديم ، او را در اين امر آزاد نمي گذاشتيم».
(همان، ج1، ص130- كتاب الشافي ، علم الهدي، ص428- وقعه الصفين، نصربن مزاحم، ص91- حماسة حسيني، مرتضي مطهري، ج3، ص124و125.. و عبارت آن: « لا حاجه لنا إلي خيلك و رجلك ، لولا أنا رأينا أبابكر لها أهلا لما تركناه » و در روايتي ديگر آمده:« لا والله لا أريد أن تملأها عليه خيلا و رجلا و لو لا أننا رأينا أبابكر لذلك أهلا ما خليناه و إياه ». سيّدبن طاووس نيز – از علماي معروف شيعه – در كتاب خود «كشف المحجه » روايتي را از زبان خود علي(رض) نقل مي كند كه حاكي از اين است:  « گروهي پس از وفات رسول خدا (ص) نزد علي آمدند و اظهار پشتيباني و ياري از او كردند و خواستند تا علي براي به دست گرفتن زمام  امور، تلاش كند وبا ديگران به مخالفت برخيزد ، ولي او از اين كار خودداري نمود».)
و اين حضرت علي است كه در روز وفات ابي بكر، در كنار او مي ايستد، و او را مخاطب قرار داده ميگويد:
«اي ابا بكر، رحمت خداوند بر تو باد. تو اولين كسى از اين قوم بودي كه اسلام آوردي، و در ايمان خود مخلصترين، و در يقين خود شديدترين، و در قناعت خود بزرگترين آنان بودي. از لحاظ اخلاق، فضل، هدايت، و سمت و مقام، بيش از همه به رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- شبيه بودي، خداوند تو را بخاطر اسلام، رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم-، و مسلمانان جزاي خير دهد. هنگاميكه همه مردم رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- را دروغگو خواندند، او را تصديق كردي، وقتي همه به او بخل ورزيدند، او را ياري كردي، و همراه او برخواستي زماني كه همه در مقابل دعوتش بر زمين نشستند. خداوند تو را در قرآن صديق نام نهاد. و هنگاميكه در قرآن ميفرمايد:
« والذي جاء بِالصّدق وصدَّق به أُولئك هم المتّقون »
(معني): «و كسي كه با دعوت صدق آمد، و ديگري او را راستگو خواند، آنان همان متقي اند»، منظورش رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- و تو است. به خدا كه تو براي اسلام قلعه اي محكم بودي، و براي كافران عذاب، هيچگاه حجت تو كاستي نگرفت، و بصيرتت ضعيف نگشت، و نفس تو از هيچ چيز نترسيد. تو همچون كوهي استوار بودي كه هرگز هيچ طوفاني نميتوانست آنرا به لرزه بيندازد. تو همانطور بودي كه رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در مورد تو گفت: در بدنت ضعيف، در امر خدا قوي، در نفس خود متواضع، در نزد خداوند عظيم، و پيش مؤمنان بزرگ بودي، هيچكس نميتوانست در تو طمع ببندد، قوي در نزد تو آنقدر ضعيف بود، كه تو حق را از او ميگرفتي، و ضعيف پيش تو آنقدر قوي بود، كه حق او را برايش ميگرفتي، خداوند ما را از اجر تو محروم نكند، و ما را پس از تو گمراه نسازد»
(الصديق اول الخلفاء عبدالرحمن الشرقاوي )
نظرات فرزندان حضرت علی در رابطه با حضرت ابوبکر
نیز خالی از لطف نیست .
شيخ كليني، ضمن حديثي طولاني از امام صادق (رض) روايت كرده كه در آن ، منزلت أبوبكر را در زهد و تقوا بين ساير اصحاب نخستين – طبق گواهي سلمان و أبوذر – ثابت مي كند
(فروع كافي ، كتاب المعيشه، ج5، ص68.)
و اين هم حسن بن علي – ملقّب به حسن عسگري- است كه چنين مي گويد ، در حالي كه واقعة هجرت پيامبر به مدينه را مي نويسد :« رسول خدا (ص) بعد از اين كه از علي خواست تا به جاي او در رختخواب بخوابد ، به أبو بكر فرمود : اي أبوبكر ! آيا راضي هستي كه با من در اين هجرت باشي؟ آيا مي خواهي همانگونه كه من مي خواهم ؟ و آيا مي داني در صورتي كه با من بيايي ، بايستي انواع عذاب را تحمل كني و مرا در آنچه كه بدان دعوت مي كنم كمك نمايي ؟ أبوبكر گفت : اي رسول خدا ! اگر در طول عمر خود ، در راه محبّت تو با شديدترين عذابها زندگي كنم ، برايم دوست داشتني تر از آن است كه از نعمت و خوشي برخوردار باشم ومالك تمام سرزمينهاي پادشاهاني باشم كه مخالف تو ورسالت تو هستند.. و آيا من و همچنين مال و فرزندانم ، غير از آنيم كه فداي تو شويم ؟! رسول خدا فرمود : بدون شك خداوند از قلب تو آگاه است و مي داند آنچه كه بر زبان تو جاري شد ، با قلب تو موافق است و خداوند تو را برايم به منزلة گوش و چشم ، و سر نسبت به بدن ، و روح نسبت به جسم قرار داده است »
(تفسير الحسن العسگري ، ص164و165، چاپ ايران )
امام صادق، كه موسس و رئيس مذهب جعفري امامي اثني عشري به شمار ميرود، با افتخار زياد در مواطن بسياري بيان نموده است كه:
« او ادني ابوبكر مرتين »  «ابوبكر دو بار من را زائيد»
چون نسب امام صادق، از دو راه به ابوبكر ميرسد. يكي از طريق مادرش، «فاطمه بنت قاسم ابن ابي بكر»و ديگري از راه مادر بزرگش «اسماء بنت عبدالرحمن ابن محمد ابن ابي بكر» كه مادر فاطمه بنت قاسم ابن محمد ابن ابي بكر است.
امیر المومنین عمر بن خطاب
( حضرت عمر اولین کسی است که به امیرالمومنین ملقب شد )
اسم او عمر و لقبش فاروق و کنیه اش ابوحفص است . پدرش خطاب بن نفیل بن عبدالعزی ، بن ریاح بن عدالله بن فرط ، بن رزاح بن عدی ، بن کعب که جد هفتم رسول خدا است ، می باشد . و در روز چهارشنبه 25 ذیالحجه سال 23 هجری به دست ابولولو مجوسی غلام مغیره بن شعبه ، شهید شد . ابولولو که قبلا خنجری مسموم و تیز آماده کرده بود در هنگام سپیده ی صبح در گوشه ای از مسجد کمین کرده وقتی که عمر (رض) مردم را برای نماز آماده و آگاه می کرد و می گفت که صفوف خود را مرتب کنید به او نزدیک شد و سه یا شش بار خنجر را در کتف و پهلوی او فرو کرد و عمر (رحمه الله علیه رحمه واسعه) نقش بر زمین شد
در کنار رسول خدا و ابوبکر دفن گردید . او در سال ششم بعثت ( که بین سی تا سی و پنج سال سن داشت) ایمان آورد و ده سال و شش ماه و چهار روز خلافت کرد و از نظر فضل و منزلت در درجه ی دوم بعد از ابوبکر صدیق (رض) است .
دلایل فضل و برتری فاروق (رض)
1) استناد به حدیث محمد بن حنفیه که در فضائل ابوبکر صدیق به آن اشاره شد .
2) روایت ابوجحیفه سوالی که گوید : از علی (رض) شنیدم که می گفت :« آیا به شما بگویم که بهترین این امت بعد از پیامبر کیست؟ او ابوبکر است .» سپس گفت : «آیا به شما بگویم که بهترین این امت بعد از ابوبکر کیست؟ او عمر است»
( مسند امام احمد ج1 ص106)
3) خداوند به وسیله ی او اسلام و مسلمانان را عزت بخشید . چون رسول خدا(ص) فرمود : « اللهم اعز الدین بعمربن خطاب » « بار خدایا با مسلمان شدن عمر بن خطاب اسلام را عزت و قدرت ببخش »
( ترمذی آن را روایت کرده ج2 ص282)
و نیز فرمودند « ما زلنا اعزه منذ اسلم عمر » « از وقتی که عمر مسلمان شد همیشه با قدرت و عزت بوده ایم »
( بخاری ج4 ص242)
4) حضرت فرمودند : « لو کان بعدی نبی لکان عمر » « اگر بعد از من پیامبری بود همانا عمر می بود »
( مسند امام احمد ج4 ص154 و تحفه الاحوذی ج10 ص173 )
این فرمایش حضرت الهاماتی بود که به صورت پیشنهاد یا دعا بر زبان عمر ( رض) جاری می شد و سپس خداوند حکم آن را بیان می کرد و آیه ی آن نازل می شد . از جمله ی : وقتی برخی از مسلمانان را در حالت میخوارگی مشاهده کرد دعا کرد : خداوندا ! حکم مناسب شراب را برای ما بیان فرما و طولی نکشید آیه ی 219 سوره ی بقره در زیان شراب و قمار نازل گردید و سپس آیه ی 43 سوره ی نساء و بعدا آیه ی 90 سوره ی مائده در تحریم شراب و قمار نازل شد .
یا در جنگ بدر که هفتاد نفر از کفار اسیر می شوند در یک جلسه ی مشورتی اکثریت رای می دهند که در مقابل فدیه آزاد شوند و پیامبر نیز چنین کرد . اما فاروق نظرش این بود که سزاوار کشتن هستند . پس از مدتی آیه ی 67 سوره ی انفال در تایید رای عمر (رض) نازل می شود . هم چنین فاروق به پیامبر(ص) پیشنهاد می کند  در مقابل نا محرمان  حجاب بر گیرند که طولی نکشید آیه ی 53 سوره ی احزاب در رعایت کردن حجاب نازل شد .
در صدر اسلام ، غلامان و بچه های نا بالغ بدون کسب اجازه وارد منازل می شدند . پیامبر (ص) روزی یکی از بچه های انصار را به دنبال فاروق فرستاد و آن بچه بدون اجازه وارد شد و فاروق که در حال استراحت و خواب بود ، برخی از انداام او برهنه بود . از این وضع ناراحت می شود و با تضرع دعا می کند که خداوند با نزول وحی بر پیامبرش به این رفتار نادرست خاتمه دهد . بعد از مدتی آیه ی 58 سوره ی نور در این رابطه نازل شد .
( سیمای صادق فاروق اعظم – ملا عبدالله احمدیان – ص87 الی 92)
5)بعد از این که فاروق مسلمان شد مسلمانان توانستند آشکارا اسلام را تبلیغ کنند . زیرا تا قبل از مسلمان شدن عمر (رض) ، این مرد نام آور و پر هیبت عرب ، مسلمانان مخفیانه تبلیغ می کردند . وقتی عمر (رض) مسلمان شد ، علنا به نزد اشراف و بزرگان مکه رفت و مسلمان شدن خود را اعلام کرد و با بسیاری از مردم درگیر شد و بعد از مدتی که گذشت به پیامبر گفت : « پدر و ماردم فدای تو ! چه مانعی دارد که اجازه دهید اسلام از مخفیگاه خارج شود و آشکار گردد؟ »  رسول خدا که شرایط را آماده و مهیا می بیند ، می پذیرد و مسلمانان در دو ستون منظم که عمر در جلو ستون راست و حمزه سیدالشهداء در جلو ستون چپ و پیامبر پیشاپیش آنان به سمت کعبه حرکت می کنند و در حضور چشمان بهت زده ی مردم کعبه را طواف می کنند و چهار رکعت نماز ظهر را با خشوع و شوکت به جا می آورند . بعد از نماز فریاد رعب آور فاروق بلند می شود که « لا نعبد الله سرا بعد الیوم » « از امروز به بعد خدا را در خفا و پنهان نمی پرستیم » رسول خدا (ص) او را تشویق می کند و لقب فاروق را به او می دهد . فرمود : « هو فاروق . فرق الله بین الحق و الباطل »
و صهیب بن سنان (رض) می گوید : « عمر بعد از مسلمان شدن ، اسلام را علنی کرد و آشکارا مردم را به اسلام دعوت نمود و ما هم می توانستیم دور کعبه بنشینیم و دسته جمعی طواف کنیم و توانستین پاسخ اعمال خشونت آمسز را بدهیم »
( سیمای صادق فاروق اعظم – نلا عبدالله احمدیان – ص32 الی 36)
6) او فامیل پیامبر است زیرا دخترش حفصه ( رضی الله عنها) را به عقد پیامبر(ص) در آورد .
البته خدمات و ابتکارات فاروق در اداره ی سرزمین اسلامی به شهادت تاریخ بزرگترین سند فضل و منزلت اوست . از جمله خدمات و اقدامات او : توسعه ی قلمرو اسلام و تبلیغ و نشر اسلام ، تشکیل ارتشی قوی و مجهز ، تقسیم کشور به ایالات و استان های متعدد ، توسعه و عمران و ساختن شهرهایی چون بصره ، کوفه ، موصل ، فسطاط و… تدوین قوانین کشور داری و تهیه ی دیوان محاسبات و دفتر ثبت حقوق کارمندان ، تاسیس سازمان های اولیه ارشاد و تبلیغ دین ، پست ، شهربانی ، دارائی ، دارالقرآن و سواد آموزی اجباری ، بیمه کردن زندگی مسلمانان و اتباع حکومت اسلامی و ایجاد عدالت اجتماعی از نظر اقتصادی ، قانونی و حفظ وحدت اسلامی و… همگی گواه روشنی بر فراست و نبوغ او در سیاست و کشور داری و شناخت و آگاهی او از قرآن و سنت است .
برای تفصیل مطلب و اسناد آن نگاه کنید به : سیمای صادق فاروق اعظم
7) عبدالله بن عمر (رض) از پیامبر (ص) روایت می کند که رسول خدا (ص) فرمود : « ان الله جعل الحق علی لسان عمر و قلبه » « به راستی که خداوند حق را بر زبان و قلب عمر قرار داد »
( ترمذی آن را با سند صحیح روایت کرده است . التاج ج3 ص 313 )
8) خدیفه (رض) از رسول خدا (ص) روایت می کند که حضرت فرمود : « اقتدوا باللذین من بعدی ابی بکر و عمر » « بعد از من از ابوبکر و عمر پیروی و تبعیت کنید » ( ترمذی آن را با سند حسن روایت می کند . التاج ج3 ص 316)
نظرات حضرت علی در رابطه با حضرت عمر
در توصيف عمر (رض) مي فرمايد:
« لله درّ عمر ! فقد قوم الأود و داوي العمد و أقام السنة و خلف الفتنة ذهب النقي الثوب قليل العيب أصاب خيرها و سبق شرها أدي إلي طاعته و اتقاه بحقه».
«خوشا به سعادت عمر كه كجي ها را راست نمود و معايب را درمان كرد و سنّت پيامبر را بر پاداشت و فتنه وتبهكاريها راپشت سر گذاشت ودر زمانش فتنه اي رخ نداد. پاك وكم عيب از دنيا رفت و از شرّ آن در امان ماند. طاعت خدا را به جاي آورد و آنچنانكه سزاوار بود از خدا ترسيد و پرهيزگاري نمود »..
(نهج البلاغه ، شرح فيض الإسلام ، جزء 4 ، كلام 219- شرح إبن أبي الحديد ، ج3 ، ص92 ، جزء 12- شرح أبن ميثم بحراني ، ج4، ص96و97 – شرح صبحي صالح ، ص350 – شرح محمّد عبده ، ج2 ص322- شرح فارسي ج4 ، ص712- الدره النجفيه ، دنبلي و علي نقي ، ص257.. در بعضي نسخ « لله بلاد فلان » آمده است.. )
يا در جايي ديگر ، باز هم در توصيف عمر (رض) مي فرمايد:
« و وليهم وال فأقام و استقام حتي ضرب الدين بجرانه ».
« و عمر بعد از أبوبكر فرمانرواي مردم شد (وبه خلافت نشست ) ، پس (امر خلافت واحكام الهي را ) به پا داشت و (برآن) ايستادگي نمود ( واز مسيرش خارج نشد ) تا اين كه دين قرار گرفت »..
(نهج البلاغه ، شرح فيض ، جزء 6 ، كلام 459- شرح إبن أبي الحديد ، ص 519 – شرح صبحي صالح ،ص 557- شرح عبده ، ج4 ، ص107- شرح إبن ميثم ،ج5 ،ص463- الدره النجفيه ، ص 394. )
و درپاسخ مشورت عمر (رض) مبني بر رفتنش به جنگ روميان ، او را از رفتن منع مي كند و مرجع و ياور و پناهگاه  مسلمانانش مي داند :
« إنك متي تسر إلي العدو بنفسك فتلقهم فتنكب لا تكن للمسلمين كانفه دون أقصي بلادهم ليس بعدك مرجع يرجعون إليه ، فابعث إليهم رجلا محاربا… فإن أظهره الله فذاك ما تحب و إن تكن الأخري كنت ردءا للناس و مثابة للمسلمين ».
« همانا اگر خودت شخصاً به جنگ دشمن ( يعني روميان ) بروي وشكست بخوري ، براي مسلمانان در دورترين نقاط سرزمينشان پناهي نمي ماند و پس از تو هم ، هيچ مرجعي نيست كه (مشكلات واختلافات مردم ) به سويش ارجاع داده شوند، پس خود درمدينه بمان و ( به جاي خود ) مرد جنگ آزموده اي بفرست و به فرماندهي بگمار و خودت از نظر نظامي به آنها خط بده ! پس اگر خداوند، مسلمانان را پيروز گردانيد ، خواسته ات برآورده شده واگر طور ديگری شد ، خودت پناه مردم و مرجع مسلمانان خواهي بود».
(نهج البلاغه ، شرح فيض ، كلام 134- شرح صبحي صالح ص193- شرح إبن أبي الحديد، ج2 ، جزء 8 ، ص369و370. )
بار ديگر ، در مشورتش با عمر (رض) از رفتنش به جنگ با ايرانيان جلوگيري مي كند و طي سخناني ، او را قيّم وسرپرست مسلمانان ، عامل وحدت ايشان ، قطب آسياب و مركز ثقل حكومت اسلامي مي خواند:
« إن هذا الأمر لم يكن نصره و لا خذلانه بكثرة و لا بقلة و هو دين الله الذي أظهره و جنده الذي أعده و أمده حتي بلغ ما بلغ و طلع حيثما طلع و نحن علي مولود من الله و الله منجز وعده وناصر جنده و مكان القيم بالأمر مكان النظام من الخزر يجمعه و يضمه …فكن قطبا واستدر الرحي بالعرب ، واصلهم دونك نار الحرب ، فإنك إن شخصت من هذه الأرض انتقضت عليك العرب من أطرافها و أقطارها …إن الأعاجم إن ينظروا إليك غدا يقولوا : هذا أصل العرب ، فإذا اقتطعموه استرحتم… و إنما كنا نقاتل بالنصر و المعونة».
« پيروزي وشكست اين امر ، (از همان ابتدا) به انبوهي و كمي (لشگر) نبوده است و اين دين خداست كه آن را (تا كنون) پيروزي داده و لشگر خداست كه آنها را مهيّا ساخته وكمك فرموده تا آن كه به مرتبه اي كه بايد برسد ، رسيده ودرخشيده تا جايي كه بايد بدرخشد ، و ما در انتظار وعده ی خداونديم و خداوند به وعده ی خود وفا كرده و لشگرش را ياري فرموده است ، و جايگاه قيّم امور و زمامدار مسلمانان (كه تو هستي) مانند رشتة مهره است كه آنرا گرد مي آورد و به هم پيوند مي دهد ! پس اگر رشته پاره شود ، مهره ها از هم جدا شده و پراكنده مي شوند ، به گونه اي كه ديگر جمع نخواهند شد ! ( يعني اگر تو كه خليفه هستي كشته شوي ، مسلمانان همه پراكنده و متفرّق مي شوند ). اگر چه امروز تعداد اعراب ( نسبت به ايرانيان ) اندك است ، امّا به سبب دين اسلام بسيارند، و به جهت اجتماع ويكپارچگي ( كه نفاق ودو رويي در آن راه ندارد ) غلبه دارند. پس تو همانند قطب وميخ آسياب ( ساكن و برقرار ) باش! و آسياب (جنگ) را بوسيلة عرب بگردان و آنان را به آتش جنگ در آورده و خود به جنگ نرو ؛ زيرا اگر تو از زمين ( يعني مدينه ) بيرون بروي ، عرب از اطراف و نواحي آن ( فرصت را غنيمت شمرده و ) عهد با تو را شكسته و فساد وتبهكاري به بار مي آورند تا جايي كه حفظ و نگهباني از مرزها كه در پشت سر گذاشته اي ، نزد تو از رفتن به جنگ ( با ايرانيان ) مهمتر مي گردد و ايرانيها تو را ببينند مي گويند : اين امام و پيشواي عرب است ( كه جز او، پيشواي ديگري ندارند ) ، پس اگر او را بكشيد ، استراحت خواهيد كرد و آسوده مي شويد ! و اين انديشه ، حرص و طمعشان را  بر كشتن ونابود كردن تو ، سخت تر وزيادتر مي گرداند ، وامّا آنچه تو راجع به آمدن ايرانيها به جنگ مسلمانان يادآوري نمودي ، پس خداوند سبحان از آمدنشان بيشتر از تو كراهت دارد و او تواناتر است به برطرف كردن آنچه را كه از آن كراهت دارد ( و به آن راضي نيست ) و امّا آنچه راجع به كثرت و زيادي تعداد ايشان ذكر كردي ، ( آن هم باكي نيست ؛ زيرا ) پيش از اين ( در زمان پيامبر ) به بسياري لشگر ، جنگ نمي كرديم ، بلكه به كمك و ياري خداوند متعال مي جنگيديم »..
(نهج البلاغه ، شرح فيض ، جزء3 كلام146- شرح صبحي صالح ، ص203و204 )
علي (رض) ، هرگز با روش وسيرت عمر (رض) مخالفت نكرده است ؛ چنانچه دينوري مورخ شيعي روايت مي كند:
« زماني كه علي – عليه السلام – به كوفه آمد ، مردم به او گفتند : اي اميرالمؤمنين ! آيا در قصر منزل مي كني ؟! فرمود: خير! من هيچ احتياجي به كاخ وقصر ندارم ؛ زيرا عمربن خطاب ، آن را دوست نداشت ، امّا در يك خانة فراخ وجادار ، منزل مي كنم . سپس به مسجد اعظم كوفه رفت و دو ركعت نماز گزارد و آنگاه در منزل دلخواهش فرود آمد ».
(الأخبارالطوال ، أحمد بن داود دينوري ،ص152 )
زماني كه به خلافت رسيد ، و گروهي در بارة فدك با او سخن گفتند ، فرمود:
« إني لأستحيي من الله أن أردّ شيئا منع منه أبوبكر و أمضاه عمر!».
« به راستي من از خدا شرم مي كنم كه چيزي را  برگردانم كه أبوبكر از آن منع كرد و عمر نيز همان كار را اجرا وقطعي نمود !»..
(الشافي في الإمامه، سيّد مرتضي علم الهدي ، ص213 – شرح نهج البلاغه ، إبن أبي الحديد ، ج4، ص 82.  )
روايت شده: « زماني كه عمر غسل داده شد و كفن گرديد ، علي – عليه السلام – وارد شد و بر جنازه اش ايستاد وفرمود:
« ما علي الأرض أحد أحب إليّ أن ألقي الله بصحيفته من هذا المسجي بين أظهركم ».
«هيچ كس بر روي زمين در بين شما ، به اندازة اين مكفون ( يعني عمر (رض)) برايم دوست داشتني تر نيست كه (دوست دارم ) خدا را با نامة اعمال ( نيك ) اش ملاقات كند »..
(الشافي ، علم الهدي ، ص 171 – تلخيص الشافي ، طوسي ، ج2 ، ص428، چاپ ايران – معاني الأخبار ، إبن بابويه ، چاپ ايران ، ص117- شرح نهج البلاغه ، إبن أبي الحديد ، ج3، ص147. )
اين روايت در كتب اهل سنّت نيز آمده است؛ چنانكه حاكم در « المستدرك » خود، ذهبي در «التلخيص » خود، امام احمد در «مسند» خود ، إبن سعد در«طبقات»  خود ، و مثل آن را بخاري و مسلم در «صحيح» شان آورده اند..
از علي و فرزندانش حسن وحسين( رضي الله عنهم ) روايت كرده اند كه پيامبر (ص) فرموده است:
« إن أبابكر مني بمنزله السمع و إن عمر مني بمنزله البصر وإن عثمان بمنزله فؤاد ».
« همانا أبوبكر برايم ، به منزله ي گوشهايم، عمر به منزله ي چشمانم، وعثمان به منزله ي قلب و عقل من است»..
(عيون أخبار الرضا ، إبن بابويه قمي ، چاپ تهران، ج1، ص 313- معاني الأخبار ، ص110، چاپ ايران – تفسير امام حسن عسگري.)
زماني كه أبوبكر(رض) ، عمر(رض) را به خلافت بعد از خود پيشنهاد كرد ، گروهي اعتراض كردند؛ كه علي (رض) در ‌آن هنگام به طلحه (رض) فرمود: « اگر أبوبكر كسي غيراز عمر را به خلافت پیشنهاد می کرد ، ما راضي نمي شويم و ازاو اطاعت نمي كنيم »
(روضه الصفا ، ميرخواند ، از تواريخ شيعه به زبان فارسي ، ص 206 )
« مردي از قريش نزد اميرالمؤمنين – عليه السلام- آمد و گفت : از تو شنيدم كه چند لحظه پيش در خطبه ات گفتي : پروردگارا ! ما را اصلاح فرما به آنچه خلفاي راشدين را نسبت به آن اصلاح فرمودي ! منظورت چه كساني هستند ؟ فرمود:
« حبيباي ، و عمّاك أبوبكر و عمر ، إماما الهدي ، و شيخا الإسلام ، و رجلا قريش ، و المقتدي بهما بعد رسول الله(ص) ، من اقتدي بهما عصم، و من اتبع آثارهما هدي إلي صراط المستقيم ».
« دوستان و برادران محبوبم ، عموهايت أبوبكر و عمر، دو امام هدايت، دو بزرگوار اسلام، دو راد مرد قريش ، دو نفري كه بعد از رسول خدا (ص) مردم به آنها اقتدا كردند ، و هر كس به آنها پيرویكرد، (از گمراهي و تفرقه ) مصون و محفوظ ماند و هر كس راه و رسم ايشان را در ييش گرفت ، به راه راست هدايت گرديد»..
(تلخيص الشافي ، طوسي ، ج2، ص428)
و باز در همان كتاب –از «احتجاج» طبرسي روايت كرده كه  حضرت علي فرمود:
« ما با پيامبر (ص) بر روي كوه حراء بوديم كه کوه به يک باره لرزيد ، رسول خدا فرمود : سرِ جايت باش اي كوه ! زيرا كسي غير از پيامبر وصديق (أبوبكر) و شهيد (عمر) بر روي تو نيست »!!
(همان مأخذ ..و متن آن : فقال له : قر! فإنه ليس عليك إلا نبي و صديق و شهيد ! )
علم الهدي نبز چنين روايت مي كند : « علي – عليه السلام- در خطبه اش فرمود : بهترين امّت بعد از پيامبرشان ، أبوبكر و عمر است» و در بعضي روايات آمده است كه اين جمله را زماني فرمود كه ديد مردي به أبوبكر وعمر دشنام و ناسزا مي گويد او را نزد خود خواند و مجازات نمود ومورد عتاب قرار داد !».
(كتاب الشافي ، علم الهدي ، چاپ با تلخيص ، ص428 )
و در نامه ای ديگر كه توسّط « قيس بن سعد بن عباده» فرماندار مصر ، به اهل مصر مي نويسد :
«أن الله بعث محمّدا إليهم فعلّمهم الكتاب و الحكمة و السنة و الفرائض ، و أدّبهم لكيما يهتدوا ، و جمعهم لكيما لا يتفرقوا ، و زكاهم لكيما يتطهروا ، فلما قضي من ذلك عليه قبضه الله إليه فعليه صلوات الله و سلامه و رحمته و رضوانه أنه حميد مجيد .ثم إن المسلمين من بعده استخلفوا امرأين منهم صالحين عملا بالكتاب و أحسنا السيره و لم يتعديا السنة ثم توفاهما الله فرحمهما الله».
«  همانا خداوند ، محمّد را به سويشان بر انگيخت و به آنها كتاب وحكمت و سنّت و واجبات را ياد داد و آنها را تربيت كرد تا هدايت شوند ، و آنان را جمع كرد تا متفرّق و گروه گروه نشوند ، و آنها را تزكيه نمود تا اينكه پاك شدند . زماني كه رسالتش را به پايان رسانيد ، خداوند او را به جهان ديگر برد و درود وسلام و رحمت ورضوان خدا بر او باد، كه براستي او شايسته ستودن و صاحب عزت و عظمت است. سپس مسلمانان بعد از او ، دو مرد صالح از خودشان را به خلافت برگزيدند كه هر دو به كتاب خدا عمل كردند ، بسيار نيكو سيرت بودند و از سنّت (پيامبر) منحرف نشدند و آنگاه خداوند هردوي آنان را ميراند كه رحمت خداوند بر هردوی ايشان باد!»..
(الغارات، ج1، ص 210 – ناسخ التواريخ ، ميرزا تقي سپهر ، ج3، ص241 ، چاپ ايران- الدرجات الرفيعه ، سيّد علي خان شوشتري ، ص336- إبن أبي الحديد شيعي در شرح نهج البلاغه و نيز شيخ مجلسي در مجمع البحار خود ، با كمي تفاوت : « أميرين صالحين عملا بالكتاب و السنه و أحسنا السيره و لم يعدوا السنه ثم توفاهما الله عز وجل رضي الله عنهما » آورده اند .. و در وقعه الصفين ، ص201 چنين آمده است : « أحسنا السيره و عدلا في الأمه ؛ « آن دو رفتار نيكو داشته و در بين امّت ،  به عدالت رفتار كردند ».. )
و در نامه اي به معاويه مي نويسد:
« و كان أفضلهم في الإسلام كما زعمت و أنصحهم لله و رسوله الخليفة الصديق و خليفة الفاروق و لعمري إن مكانهما في الإسلام لعظيم و إن المصاب بهما لجرح في الإسلام شديد فيرحمهما الله و جزاهما بأحسن ما عملا».
« در اسلام-  همانگونه كه مي پنداري – از همه افضل و  بهتر و با خدا و رسولش مخلص تر، أبوبكر صديق و عمر فاروق هستند و به جان خودم سوگند كه مرتبة آن دو در اسلام بزرگ است و با وفات ايشان ، به اسلام صدمة شديدي رسيده است . خداوند هردو را رحمت كند و پاداش نيك به آنها دهد»..
(شرح نهج البلاغه ، إبن ميثم بحراني، جزء31، ص488 ، چاپ ايران – در وقعه الصفين با اين تفاوت آمده است : « و إن المصاب بهما لجرح في الإسلام شديد رحمهما الله و جزاهما بأحسن الجزاء »..( وقعه الصفين ، نصر إبن مزاحم ، ص 89) ..  )
به سخنان امام علي در رابطه با خليفه «عمر بن خطاب» گوش فرا دهيم:
«از بلاي در گذشت عمر به خدا پناه ميبريم. او غايت و منتهاي همه چيز را قوام بخشيد، و درد ها را مداوا كرد، فتنه ها را پشت سر نهاد و سنت رسول خدا را بر پا داشت، از اين جهان پاكدامن و كم عيب رفت، خير فتنه ها را اصابت نمود، و از شر آن گذشت، او راه اطاعت و تقواي خداوند را در پيش گرفت. رفت و همه را در راههايي پر پيچ و خم تنها گذاشت، كه در آن گمراه هدايت نميشود، و هدايت يافته را بر هدايتش يقيني نتوان بود »
(نهج البلاغه ج2 ص30 ((والعرب اليوم وإن كانوا قليلاً فهم كثيرون بالإسلام وعزيزون بالإجتماع، فكن قطبا واستدر الرحى بالعرب واصلهم دونك نار الحرب. . . إن الأعاجم إن ينظروا غدا يقولون. . هذا أصل العرب. . . فاذا قطعمتموه استرحتم، فيكون ذلك أشد لكلبهم عليك وطمعهم فيك. . . . وأما ما ذكرت من عددهم فإنا لم نكن نقاتل فيما مضى بالكثرة وإنما كنا نقاتل بالنصر والمعونة)).)
نظرات فرزندان حضرت علی در رابطه با حضرت عمر
طبرسي از امام باقر چنين روايت مي كند :« و لست بمنكر فضل أبي بكر ، و لست بمنكر فضل عمر ، ‌و لكن أبابكر أفضل من عمر ».
« من منكر فضل أبوبكر نيستم ، همچنين فضل عمر را نيز منكر نمي شوم ، ولي أبوبكر از عمر برتر و با فضيلت تر بوده است»..
(الإحتجاج ، طبرسي ، ص230 ، چاپ كربلا ، تحت عنوان « احتجاج أبي جعفر بن علي الثاني في الأنواع الشتي من علوم الدينيه». )
ودر موردامام جعفر صادق (رض) روايت شده است:« مردي از او پرسيد : اي فرزند رسول خدا ! در مورد أبوبكر و عمر چه مي گويي ؟! فرمود « إمامان عادلان قاسطان ، كانا علي الحق ، ‌و ماتا عليه ، فعليهما رحمه الله يوم القيامه !».
« دو أمام عادل و داد گستر بودند . هر دو بر حق بودند و برراه حق هم مردند. پس رحمت خدا – در روز قيامت – بر هر دوی ايشان باد!»..
(إحقاق الحق ، قاضي نور الله شوشتري ، ج1 ، ص 16 ، چاپ مصر)
علم الهدي نيز از او روايت مي كند :« امام صادق آن دو را دوست مي داشت . و برسر قبرشان مي رفت و بر آن دو – همراه با درود و سلامش بر پيامبر (ص) –  درود وسلام مي فرستاد».
(الشافي، سيّد مرتضي علم الهدي ، ص238- شرح نهج البلاغه، ج4، ص140، چاپ بيروت. )
امام صادق تنها به دوستي آنها بسنده نكرده ، بلكه به پيروي و موالاتشان امر فرموده است؛ چنانكه أبوبصير – صحابي مشهورش- روايت مي كند: « من نزد أبي عبدالله – عليه السلام- نشسته بودم كه أمّ خالد بر ما وارد شد كه يوسف بن عمر از آمدن او به مجلس ما جلوگيري كرد و اجازه نداد. أبوعبدالله به من گفت : آيا دوست داري سخنش را بشنوي ؟ گفتم :آري ! فرمود: پس به او اجازه دهيد داخل شود! أبوبصير مي گويد : و مرا هم بر روي گليم نشاند و سپس داخل شد و سخن گفت. او زني بو که  بسيار بليغ وشيوا سخن می گفت ! از او در بارة أبوبكر و عمر پرسيدكه امام فرمود : آن دو را دوست بدار! آن زن گفت: پس من هرگاه كه پروردگارم را ملاقات كردم ، مي گويم اين تو بودي كه مرا به موالات و دوستي ايشان امر كردي؟! فرمود: آري!».
(روضة كافي ،كليني،ج8 ، ص101، چاپ ايران تحت عنوان « حديث أبي بصير مع المرأه» و عبارت آن :« فقال لها: توليهما ! قالت: فأقول لربي إذا لقيته: إنك أمرتني بولايتهما؟ قال: نعم! ».. )
گروهي از رؤسا و اشراف كوفه كه با زيد بيعت كرده بودند، روزي نزد امام جعفر صادق حاضر شدند و به او گفتند : خداوند تو را رحمت كند ! در حقّ أبو بكر و عمر چه مي گويي؟ گفت: جز خير و خوبي درباره ايشان ،چيزي نمي گويم و چيزي جز خير هم ، از اهل بيتم نشنيده ام . به هيچ كدام از ما و غير ما ، ظلم نكرده اند و هر دو به كتاب خدا و سنّت رسولش عمل كردند».
(ناسخ التواريخ ، ميرزا تقي خان سپهر معروف به لسان الملك ، ج2، ص590 ، تحت عنوان «احوال امام زين العابدين». )
امیرالمومنین عثمان بن عفان عدوی
خلیفه ی سوم اسمش عثمان و لقبش ذوالنورین است . علت این لقب نیز به خاطر آن است که دو دختر حضرت رسول (ص) را ( یکی پس از دیگری ) به عقد خود در آورد . یا این برای این که در یک شب و روز دو بار قرآن را ختم می کرد زیرا از حافظان و کاتبان قرآن بود یا برای این که بهشت برای او دو بار می درخشد و نورانی می شود . چون در برابر کمک های مالی فراوان او به پیامبر (ص) دو بار وعده ی بهشت را به او داده است .
پدرش عفان بن العاص بن امیه بن عبد شمس بن عب مناف و عبد مناف جد سوم رسول خدا (ص) است .
عثمان (رض) روز جکعه صبح عید قربان در سال 35 هجری در خانه ی خود به دست شورشیان مصر و کوفه شهید گشت و در قبرستان بقیع در مدینه ی منوره دفن شد و هم اینک قبرش معلوم و معروف است و قبل از این که خانه ی ارقم محل تجمع مسلمانان شود مسلمان شد . حضرت عثمان پنجمین نفری بود که بعد از خدیجه (س) و زید بن حارثه و حضرت علی و ابوبکر صدیق ( رضی الله عنهم) مسلمان شد . وقتی که تعداد مسلمانان به حدود سی و اندی رسید رسول خدا خانه ی ارقم را برای تشکیل جلسات خود تعیین فرمود . مدت خلافتش یازده سال و یازده ماه و هجده روز بود .
علمای اهل سنت و جماعت اتفاق نظر دارند که بعد از انبیا ، حضرت عثمان از نظر فضل و برتری در درجه ی سوم قرار گرفته است اما در مورد افضلیت او بر علی (رض) اختلاف نظر دارند . جمهور اهل سنت بر آنند که عثمان (رض) افضل از علی (رض) است و برخی از آنان علی (رض) را افضل می دانند . از جمله ی آن ها اهل کوفه و سفیان سوری است و قول صحیح این است که ثوری در آخر عمر تغییر رای داده است و نیز از امام مالک نقل شده که در نزد او علی (رض) افضل است . جز این که عده ای از علما گویند که تغییر رای داده است و هم چنین از او نقل شده که قائل به توقف در تفضیل بوده ( کسی را بر کسی برتری نداده است ) .
امام الحرمین ( ابوالمعالی عبدالملک جوینی فقیه شافعی مذهب و متکلم قرن پنجم هجری قمری اهل جوین از توابع نیشابور بوده است ) نیز بر این رای است ( نگا : نثر اللالی ص163-165 ) . و از برخی از امامان سلف نقل شده است که گفته اند : کسی که علی (رض) را افضل از عثمان (رض) بداند به مهاجرین و انصار که آزادانه و به اتفاق آراء عثمان را بر علی مقدم داشتند بی اعتنایی کرده است .
امام شافعی ( رحمه الله علیه ) در این رابطه چنین سروده است :
اذا نحن فضلنا علیا فاننا                      روافض بالتفضیل عند ذوی الجه
و فضل ابی بکر اذا ما ذکرته                     رمیت بنصب عند ذکری للفضل
فلا زلت ذارفض و نصب کلاهما                      بحبهما حتی اوسد فی الرمل
«هرگاه که ما علی را برتری دهیم به خاطر این در نزد جاهلان رافضی هستیم و اگر از افضلیت ابوبکر یاد کنیم به این خاطر متهم به ناصبی می شویم . بنابراین به سبب دوستی آنان ناصبی و رافضی هستم زیرا تا روزی که خاک بالینم می گردد آن دو را دوست دارم»
( دیوان امام شافعی – ترجمه ی عباس اطمینانی ص 110)
دلایل فضل و برتری عثمان (رض)
1) رمذی از طلحه (رض) و ابن ماجه از ابوهریره (رض) روایت کرده اند که پیامبر (ص) فرمود « لکل نبی رفیق فی الجنه و رفیق فیها عثمان » « هر پیامبری در بهشت رفیقی دارد و رفیق من هم عثمان است »
( تحفه الاخوذی ج10 ص188)
2) ابن عمر (رضی الله عنهما) گوید : ما در زمان پیامبر (ص) کسی را با ابوبکر برابر نمی دانستیم سپس با عمر و بعد با عثمان . و در بین سایر صحابه ( رضی الله عنهم اجمعین) قائل به برتری نبودیم .
( بخاری ج5 ص 18 ) { شاید علت این که علی (رض) مطرح نشده این است که در آن موقع از سایر خلفا بسیار جوان تر بوده است .}
3) از فضایل دیگر عثمان (رض) تامین و تجهیز لشکر اسلام ، معروف به جیش العسره در غزوه ی تبوک است . غزوه ی تبوک دشوارترین و پر هزینه ترین غزوه ی رسول خدا (ص) بود زیرا در فصل تابستان و ایام  خشکسالی برای مقابله با لشکر روم در مرز های سوریه امجام گرفت که پس از دو ماه لشکر اسلام با سربلندی باز گشتند . عثمان با دادن هزار دینار و صد شتر همراه با پالان و پارچه ای که بر پشت شتر می اندازند مسلمانان را آماده و مجهز کرد و گویند ( سیصد شتر یا) هزار شتر بوده است . ( طبرانی و ترمذی و حاکم و امام احمد آن را روایت کرده اند نگاه : فقه السیره – دکتر رمضان البوطی ص400) . بعد از این کمک رسول خدا فرمود : « ما ضر عثمان ما عمل بعد هذه – مرتین – و قال : اللهم ارض عن عثمان فانی عنه راض » « آن چه که عثمان بعد از این انجام دهد زیانی به ( ایمان و ثواب ) او نمی رساند – آن را دو بار تکرار کرد – و فرمود : پروردگارا ! از عثمان راضی باش ، حقا که من از او راضیم » ( مشکاه المصابیح ج 3 ص 236)
4) دو بار مسجد پیامبر را توسعه داد . یک بار در زمان رسول خدا (ص) بود . آن گاه که تعداد مسلمانان زیاد شد و مسجد گنجایش آنان را نداشت . رسول خدا فرمود : « هرکس زمین آل فلان را بخرد و به مسجد ضمیمه کند بهتر از آن در بهشت از آن اوست » و عثمان (رض) آن را خرید و به مسجد ملحق نمود . وقتی که شورشیان مصر و کوفه خانه ی او را محاصره کرده بودند به آن ها گفت که « من این زمین را خریدم و پیامبر (ص) وعده ی بهشت را به من داد و اینک شما مرا از خواندن نماز در آن منع می کنید؟»
( التاج ج 3 ص 329)
و اما توسعه ی دوم در زمان خلافتش بود که آن را از نظر بنا و ساختمان تغییر کلی داد
( فقه السیره – دکتر رمضان البوطی ص 195)
5) و از دیگر فضائل عثمان ( رض) بیعتی است که رسول خدا (ص) در بیعت رضوان در صلح حدیبیه ( که در سال ششم هجری واقع شد) از طرف عثمان انجام داد ، آن جا که مسلمانان با حضرت بیعت کردند که با کسانی که برای زیارت خدا سد راه آنان می شوند بجنگند ، در حالی که پیامبر (ص) عثمان (رض) را به مکه فرستاده بود تا با کفار مذاکره کند و بگوید که مسلمانان به قصد جنگ نیامده اند بلکه می خواهند خانه ی خدا را زیارت کنند . اما خبر رسید که عثمان را کشته اند ، پیامبر (ص) با وجود این که به قصد جنگ نیامده بود و امکانانت آن چنانی به همراه نداشت لکن اعلام جنگ کرد و با کسانی که همراهش بودند و تقریبا 1400 نفر ذکر شده اند بیعت مجدد کرد . رسول خدا دست راست خودش را بر دست چپش زد و فرمود این هم بیعت عثمان ، به خاطر اعتماد زیاد به او که می دانست از نخستین بیعت کندندگان است ( مشکاه المصابیح ج 3 ص236) بعد از بیعت و قبل از حرکت مسلمانان ، از طرف کفار قاصدی آمد و معلوم شد که کشته شدن عثمان شایعه بوده است و بعد از رد و بدل شدن یکی دو قاصد بالاخره بین پیامبر (ص) و مشرکین قرارداد صلحی بسته شد که مشروح آن در کتب تاریخ آمده است .
6) دوبار همراه با همسرش رقیه به حبشه هجرت کرد و بار سوم به مدینه ی منوره هجرت ننمود . بنابراین عثمان (رض) از مهاجرین نخستین است و مشمول آیه ی 100 سوره ی توبه می شود که فرمود : « : والسّابقون الأوّلون من الْمهاجرين والأنصار والَذين اتّبعوهم بإحسانٍ رضي اللّه عنهم ورضوا عنه وأعدّ لهم جنَات تجري تحتها الأنهار خالدين فيها أبدا ذلک الفوز العظيم » « پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانى که به نیکى از آنها پیروى کردند،خداوند از آنها خشنود گشت ، و آنها ( نیز ) از او خشنود شدند،و باغهایى از بهشت براى آنان فراهم ساخته ، که نهرها از زیر درختانش جارى است ،جاودانه در آن خواهند ماند، و این است پیروزى بزرگ !  »
7) فضیلت دیگرش افتخار دامادی حضرت رسول (ص) است . او دو دختر پیامبر (ص) به نام رقیه و ام کلثوم را به عقد خود در آورد . بعد از فوت رقیه ، ام کلثوم را عقد کرد و پیامبر بعد از فوت ام کلثوم فرمود : « لو کانت عندی ثالثه لزوجتکها » « اگر دختر دیگری می داشتم او را به عقد تو در می آوردم »
در آن موقع فاطمه ی زهرا (رض) همسز علی (رض) بود و زینب هم که به عقد ابوالعاص در آمده بود در جنگ بدر شهید شده بود و در تاریخ ثبت نشده است که کسی غیر از عثمان دو دختر پیامبر (ص) را به زنی گرفته باشد . چه بسا گفته می شود که پیامبر (ص) رقیه و ام کلثوم را قبل از عثمان به به عقد پسران ابولهب ( عتبه و عتیبه) در آورده بود و این فضیلتی برای آنان نیست بنابراین ازدواج عثمان با آن ها نیز دلیل بر فضل او نیست . می گوییم ازدواج دختران پیامبر (ص) با پسران ابولهب قبل از بعثت بود و فقط عقد محض بود و همسران واقعی آنان نشدند و زمانی که پیامبر (ص) مبعوث شد و آنان نیز بر کفر خود مصر و باقی ماندند هر دو را طلاق داد .
8) حضرت(ص) به عثمان(رض) فرمود : « یا عثمان ان الله مقمصک قمیصا ، فان ارادک المنافقون علی خلعه فلا تخلعه حتی تلقانی » « ای عثمان خداوند پیراهنی را بر تو می پوشاند ، پس اگر منافقان از تو خواستند که آن را در آوری در نیاور تا این که به من ملحق می شوی »
( امام احمد و ترمذی و ابن ماجه و حاکم از عایشه (رضی الله عنها) روایت کرده اند . ترمذی آن را با سند حسن روایت کرده است . مشکاه المصابیح ج3 ص238 و التاج ج3ص 329 )
بدون شک مراد از پیراهن در این جا خلافت است به دلیل این که پیامبر (ص) به عدم خلع و کندن آن توصیه می کند
بعد از این که عثمان (رض) شهید شد ( به علت آشوب و بلوایی که بود ) کار خلافت مدتی مهمل ماند تا این که بزرگان صحابه از مهاجر و انصار از حضرت علی (رض) التماس کردند و او را سوگند دادند که خلافت را بپذیرد زیرا که در آن موقع او شایسته ترین فرد برای خلافت بود . بنابراین کسانی که حاظر بودند با او بیعت کردند .
علی در خطبه ی 196 خطاب به طلحه و زبیر ( رضی الله عنهم ) می فرماید : « به خدا قسم من رقبتی به خلافت نداشتم و آرزومند حکومت نبودم و نیستم ولی شما مرا به آن فرا خواندید و آن را به من تحمیل کردید .»
( نهج البلاغه ترجمه محمد علی انصاری ص583)
نظرات حضرت علی در رابطه با حضرت عثمان
علي (رض) طي سخنانش با عثمان (رض) – زماني كه مردم از او خواستند تا نزد عثمان برود – ايمان وقرابت و مصاحبتش را با پيامبر (ص) ياد آوري مي كند و ضمن اينكه از رفتار أبوبكر وعمر ، اظهار رضايت كامل مي كند ، و اعمال نيكشان را برايش ياد آور مي شود ، مي گويد : علم وشناخت تو همچون علم وشناخت ماست . سبقت تو در اسلام همچون سبقت ماست :
« فدخل عليه فقال : إن الناس ورائي و قد استفسروني بينك و بينهم ، والله ما أدري ما أقول لك ! ما أعرف شيئا تجهله ، و لا أدلك علي أمر لاتعرفه ، إنك لتعلم ما نعلم . ما سبقنا إلي شيء فنخبرك عنه ، و لا خلونا بشيء فنبلغكه ، و قد رأيت كما رأينا ، و سمعت كما سمعنا ، و صحبت رسول الله (ص) كما صحبنا ، و ما إبن أبي قحافه و لا إبن خطاب بأولي بالعمل منك ، و أنت أقرب إلي رسول الله (ص) وشيجة رحم منها و قد نلت من صهره ما لم ينالا. فالله الله في نفسك ! فإنك والله ما تبصر من عمي ،‌و لا تعلم من جهل ».
« پس علي بر عثمان وارد شد و گفت : مردم پشت سر من هستند و مرا بين خود وتو سفير قرار داده اند . سوگند به خدا ! نمي دانم به تو چه بگويم ! مطلبي را كه تو از آن بي اطّلاع باشي ، سراغ ندارم . تو آنچه را كه ما مي دانيم ميداني . ما به چيزي سبقت وپيشي نگرفته ايم كه تو را از آن آگاه سازيم ، و چيزي را در پنهان نيافته ايم كه آن را به تو ابلاغ كنيم و همانگونه كه ما ديديم ، تو هم ديده اي و همانگونه كه ما شنيديم ، تو هم شنيده اي ، و همانگونه كه ما مصاحب و همنشين پيامبر (ص) بوديم تو نيز بودي . فرزند أبو قحافه (أبوبكر) و فرزند خطاب (عمر) در انجام كارهاي نيك از تو سزاوارتر نبودند ( چرا آنها در امر خلافت موفّق تر از تو در آمدند ؟!). تو بر رسول خدا (ص) از نظر پيوندخويشاوندي از آن دو نزديكتري . تو از لحاظ دامادي پيامبر (ص) ، به مر حله اي رسيده اي كه آن دو نرسيدند (تو دو بار داماد او شدي) ؛ تو را به خدا رحم كن ! به جان خودت رحم كن ! قسم به خدا ! تو نياز به راهنمايي و تعليم نداري ( و همه چيز را خوب مي داني ) »..
(نهج البلاغه، شرح فيض الإسلام ، كلام 164- شرح صبحي صالح ، ص234)
وباز در ستايش عثمان (رض) مي فرمايد : « اگر ولايتي را كه بر عهده ي عثمان گذاشته شد ، بر عهده ي من نيز گذاشته مي شد ، با مصاحف همان كار را مي كردم كه عثمان كرد».
(البرهان، بحراني ، ج1 ص240. )
و بار ديگر حضرت علی در باره خليفه عثمان با ابن عباس سخن ميگويد :
« يا ابن عباس ما يريد عثمان الا ان يجعلني جملا ناضحا بالعيوب اقبل و ادبر بعث الي ان اخرج، ثم بعث الي اقدم ثم هو الآن يبعث الي ان اخرج، والله لقد دفعت عنه حتي خشيت أن اكون آثما »
«اي ابن عباس عثمان نميخواهد مرا مگر اينكه مانند شتر آبكش قرار دهد، بيايم و بروم. بسوي من فرستاد كه بيرون شو، پس از آن فرستاد تا بيايم. و اكنون ميفرستد تا بيرون بروم. به خدا سوگند كه از او دوري كردم، تا جايي كه ترسيدم شايد گناهكار شده باشم»
(نهج البلاغه ج2 ص233)
و در اينجا امام در نامه اي  كه به «معاويه ابن ابي سفيان» ميفرستد، موضع خود را در قبال خليفه عثمان ابن عفان روشن ميكند:
« سپس از اموري كه بين من و عثمان بود ياد نموده اي، و تو خود بايد جواب آنرا بدهي بدليل صله قرابتي كه با او داشتي، پس كداميك از ما در قتل او بيشتر دفاع يا سستي نمود، كسيكه كمك خود را مبذول داشت ولي كمك او را نخواستند يا كسيكه از او كمك خواسته شد ولي او آنقدر سستي و درنگ نمود تا وقتي كه مرگ را بسوي او فرستاد،.. .. و من عذر و پوزش ميطلبم از اينكه در بعضي موارد و احداث بر او انتقاداتي داشتم، پس اگر گناه من ارشاد كردن و هدايت اوست پس ممكن است كه گاهي شخص مورد سرزنش هيچ گناهي هم نداشته باشد »
(نهج البلاغه ج3، ص5)
نظرات فرزندان حضرت علی در رابطه با حضرت عثمان
از امام باقر روايت شده كه پس از مدح عثمان (رض) چنين فرمود : « و ندا دهنده اي در آن روز ندا سر ميدهد كه : هان ! بدانيد كه عثمان ويارانش از رستگارانند »
(فروع كافي ، كليني ، ج8 ، ص 209)
همچنين امام جعفر صادق از مقام و منزلت عثمان (رض) نزد پيامبر(ص) و اخلاص و وفاداری بی نظيرش سخن گفته، آنجا كه در جريان حديبيه ، پيامبر (ص) او را به نيابت خود به مكّه فرستاد كه بعد شايع گرديد عثمان(ص) كشته شده است! رسول خدا(ص) با شنيدن اين خبر ، دستور داد كه مسلمانان زير درخت رضوان ، با او بيعت كنند تا انتقام خون عثمان(ص) را از مشركين مكّه بگيرند و وفاداري خود را به او – مجدّداً – اعلام نمايند كه در آخر پيامبر(ص) دست راست خود را در دست چپش گذاشت و فرمود: اين هم بيعت عثمان ! و به جاي عثمان،‌ با خودش بيعت كرد! زماني كه عثمان برگشت، رسول خدا (ص) به او گفت: آيا بيت را طواف كردي؟ گفت : چطور ممكن است بيت را طواف كنم در حالي كه رسول خدا آن را طواف نكرده است؟!.. سپس ادامه ی جريان را روايت مي كند در همين جا بود كه اين آيات نازل گشتند:« لقد رضي الله عن المؤمنين إذ يبايعونك تحت الشجره..» و « إن الذين يبايعونك إنما يبايعون الله يد الله فوق أيديهم».. ( الفتح /8 و 10) .
(روضة كافي ، كليني ، ج8، ص325و326- اسلام شناسي ، شريعتي، ص243)
و مثل همين روايت را مجلسي از ایشان روايت كرده است :« زماني كه خبر به پيامبر رسيد كه عثمان توسط مشركين كشته شده است ، فرمود: از اينجا تكان نمي خورم تا زماني كه با قاتلين عثمان جنگ نكنم و انتقام خونش را از آنها نگيرم، و به درخت تكيه داد و از مردم براي عثمان بيعت گرفت »
(روضة كافي ، كليني ، ج8، ص325و326- اسلام شناسي ، شريعتي، ص243.)
اين حسن بن علي (رض) است كه منزلت أبو بكر و عمر و عثمان را به گونه اي بالا مي برد كه پيروي از سنّت وروش آنها را يكي از شرايط بيعت با معاويه مي داند: « او بايد در زندگي مردم، طبق كتاب خدا و سنت رسول خدا و سيره و روش خلفاي راشدين – و طبق نسخه ديگر، خلفاي صالحين- عمل كند و بر اساس آن حكم نمايد »
(جلاء العيون، شيخ مجلسي، ج1، ص 393، چاپ تهران- منتهي الآمال،‌ شيخ عباس قمي، ج2،‌ص 212 چاپ ايران- الفصول المهمه في معرفه أحوال الأئمه، ابن صباغ، ص 163 چاپ تهران.)
و امام زين العابدين وقتی می شنود که: « چند نفر اهل عراق به ابوبكر، عمر و عثمان ناسزا مي گويند ، امام زين العابدين از آنها پرسيد: آيا شما از مهاجرين و انصار هستيد؟ گفتند: نيستيم! گفت: پس من شهادت مي دهم  كه از تابعين آنها هم  نيستيد كه مي گويند: پروردگارا! ما و برادران ما را كه در ايمان از ما پيشي گرفته اند ، ‌بيامرز و هيچ كينه اي نسبت به مؤمنان در دل ما قرار مده! پس از نزد من برخيزيد و دور شويد »
(كشف الغمه في معرفه الأئمه ، اربلي،‌ج2، ص 78،‌چاپ تبريز. )
امیر المومنین علی بن ابی طالب
اسمش علی و کنیه اش ابوالحسن و القابش کرار و حیدر و ابوتراب است . پدرش عبدالمناف پسر عبدالمطلب جد رسول خدا (ص) است . کنیه ی پدرش ابوطالب است زیرا پسر بزرگش طالب نام داشت .
در نوجوانی ( 12 یا 13 سالگی) مسلمان شد و چون وضع مالی ابوطالب خوب نبود ، پیامبر (ص) او را نزد خود آورد . در سال چهلم هجری در سن 63 سالگی در حین نماز صبح به دست عبدالرحمن پسر ملجم به شهادت رسید و مدت چهار سال و ده ماه خلافت کرد
حضرت علی (رض) از نظر فضل و منزلت بعد از انبیا در درجه ی چهارم قرار دارد و این چیزی است که سلف صالح بر آن اتفاق نظر دارند و لازم است که به آنان حسن ظن داشته باشیم زیرا اگر آن را به حق نمی دانستند بر آن متفق القول نمی شدند و کسی جز شیعه با آن مخالفت نکرده است زیرا معتقداند که علی (رض) از سه خلیفه ی پیشین افضل است و به برخی از احادیی که در فضل و منزلت او آمده است استناد کرده اند و اتدلال کرده اند که برتر از تمام صحابه است و دلایلشان را ذکر خواهیم کرد
دلایل فضل و برتری علی
1) پیامبر دخترش فاطمه را به عقد او در آورد
2) پسر عموی حضرت است و از کسانی است که به کثرت علم مشهور است
3) در شب هجرت فدایی رسول خدا شد و تا صبح در بستر حضرت خوابید تا کفار از خروج حضرت مطلع نشوند .
4) او پدر امام حسن و امام حسین ( رضی الله عنهما) است که پیامبر در حق آنان فرمود : « هما ریحانتای من الدنیا » « حسن و حسین دو گل خوشبوی من در دنیا هستند » و فرمود : « سید شباب اهل الجنه » « حسن و حسین سید و آقای جوانان بهشتند »
5) رسول خدا در حق او فرمود : « من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه عاد من عاداه » « هرکس که من دوست او هستم علی هم دوست اوست ، خداوندا یاور کسی باش که یاور اوست و دشمن کسی باش که دشمن اوست » امام احمد آن را روایت کرده است ( مشکاه المصابیح ج3 ص246)
6) وقتی که پیامبر (ص) به غزوه ی تبوک رفت علی (رض) را در مدینه گذاشت تا به امور شهر و خانواده ی حضرت رسیدگی کند . علی (رض) دلگیر شد و عرض کرد ای رسول خدا (ص) آیا مرا در میان زنان و بچه ها می گذاری؟ حضرت به او فرمود : « انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی من بعدی » « تو در نزد من مانند هارونی در نزد موسی ، جز این که بعد از من پیغمبری نیست »
( مسلم ج7 ص 120 . بخاری و ترمذی هم آن را روایت کرده اند . نگا : التاج ج 3 ص 332)
7) در حدیث آمده است که رسول خدا (ص) فرمود : « من سب علیا فقد سبنی »   « هرکس به علی دشنام دهد به من دشنام داده است »
8) بزرگ شدن علی (رض) در خانه ی مصطفی (ص) و برادری او با رسول خدا (ص) فضیلت دیگر اوست . رسول خدا (ص) در مدینه مسلمانان را دو به دو برادر و پشتیبان هم قرار داد . علی (رض) را هم برادر خود خواند
9) پیامبر فرمود : « انا دار الحکمه و علی بابها » « من خانه ی دانش و حکمت هستم و علی در آن است »
( ترمذی و طبرانی آن را روایت کرده اند و حاکم آن را صحیح می داند  ( التاج ج3 ص 337) و ابن عبدالبر حدیث فوق را چنین روایت کرده است : « انا مدینه العلم و علی بابها » )
10) عمران بن حصین (رض) گوید : در سریه ای که فرماندهی آن با علی (رض) بود دختری به عنوان کنیز نصیب علی (رض) شد ، چهار نفر از صحابه هم پیمان شدند که نزد رسول خدا (ص) بروند و به حضرت خبر دهند . وقتی که بر گشتند ، به خدمت رسول خدا (ص) رفتند و گفتند که علی چنین و چنان کرده است . پیامبر (ص) در حالی که خشم از چهره اش نمایان بود ، سه بار فرمود : « از علی چه می خواهید ؟ ( زیرا علی کار ناپسندی نکرده بود و حق به جانب آنان نبود ) سپس فرمود : « ان علیا منی و انا منه و هو ولی کل مومن بعدی » « به راستی که علی از من است و من از علی هستم و او بعد از من یاور و دوست هر مومنی است »
ولی در این جا به معنی دوست است به قرینه ی رفع اختلاف . مانند آیه ی « والظّالمون ما لهم من وليّ ولا نصير » « و براى ظالمان دوست و یاورى نیست. » ( شوری آیه ی 8)
(ترمذی این حدیث را با سند حسن روایت کرده است . التاج ج3 ص335)
سخن آخر
این اختلاف خدمتی به اسلام و مسلمانان نمی کند و این که کدام یک اولی و افضل اند موجب پیشرفت مسلمانان نمی شود بلکه باعث عقب ماندگی و دور ماندن از اهدافی می شود که اسلام مبلغ آن است . و به فرض این که علی (رض) افضل و سزاوار تر از سایر خلفای راشدین باشد ، می گوییم انتخاب این سه تن از امامت – اگر آن طور که شیعیان گمان می کنند خلاف واقع بوده است – آیا غیر از این است که آنان به اسلام و مسلمانان خدمت کردند و امور خلافت را به نحو احسن و اکمل انجام دادند؟ و آیا مراد از خلافت غیر از این است ؟
پس برانگیختن این امور اختلافی بعد از گذشت چندین قرن جز بر انگیختن کینه و دشمنی چیزی نیست و هیچ خدمتی به اسلام نمی کند و مایه ی پیشرفت آن نمی شود .
و با وجود این علی (رض)همان طور که گفتیم با آنان بیعت کرد و همراه آن ها جهاد نمود و پشت سر آنان نماز جمعه و جماعت و عید قربان و رمضان را خواند و از میان اسیران آنان مادر محمد بن حنفیه را به عقد خود در آورد . پس اگر خلافتشان شرعی نبود مسلما چنین اعمالی برای علی جایز نبود . و وقتی که دو دختر یزدگرد پادشاه ساسانی که در زمان حضرت عمر (رض) در جنگ قادسیه شکست خورد را به مدینه آورد . حضرت امیر یکی را ( بی بی شهربانو را) به عقد امام حسین و دیگری را به عقد محمد بن ابی بکر در آورد . محمد بن ابی بکر از وی صاحب پسری شد به نام قاسم که او با دختر عموی خود اسما دختر عبدالرحمن ابن ابی بکر ازدواج کرد و از وی دختری به نام ام فروه به دنیا آورد که همسر امام باقر ( رض) و مادر امام صادق (رض) گردید . ( مشعل اتحاد ص27)
بعد از این که اولویت خلفا راشدین را در خلافت به ترتیب بیان کردیم ، معلوم می شود که مدت خلافت ( کامل و حق) سی سال بوده است .( مراد ، خلافت کاملی است که آمیخته با امور خلاف شرع نباشد وگرنه بر امویان و عباسیان نیز خلیفه اطلاق شده است . ) زیرا رسول خدا فرمود : « الخلافه بعدی ثلاثون سنه تصیر ملکا غضوضا » « خلافت ( حقه) بعد از من سی سال است سپس به پادشاهی ظالمانه تبدیل می شود »
( آن را امام احمد و ترمذی و ابوداوود روایت کرده اند .)
و اگر مدت خلافت خلفای راشدین جمع شوند که پیش از این گفتیم به سی سال می رسد . الله اعلم
منبع: کتاب عقاید اهل سنت

مدح ابوبکر صدیق (رض) در کتاب الله و روایات

23 ژوئیه
اگر به طور كلّى بخواهيم فضايل و مناقب خلفا را در قرآن را بررسى كنيم هر چهار خليفه پیامبر (صلی الله علیه و سلم): أبوبكر، عمر، عثمان و على – رضى اللّه عنهم اجمعين – از مهاجرين و سابقين نخستين بوده‏اند كه در مكّه – در همان اوايل دعوت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) – به او ايمان آوردند و او را در تمام مراحل دعوت و تبليغ، يارى و همراهى نمودند، و در بينشان كسانى بودند كه تمام مال و ثروت خود را در راه دعوتش صرف نمودند.. أبوبكر (رضي الله عنه) كسى بود كه بلافاصله با شنيدن سخنان پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ايمان آورد و در همان روزها، شش نفر به واسطه او ايمان آوردند.. همو بود كه بردگانى همچون بلال حبشى را از   مالكانشان مى‏خريد و آزاد مى‏كرد[1].
مهاجرين و انصار، به طور صريح و بدون هيچ شبهه و ترديدى در جاهاى زيادى از قرآن كريم، مورد تكريم و بزرگداشت خداوند قرار گرفته‏اند. [2]. امّا گذشته از آن، آيات ديگرى هستند كه در شأن آنها به طور خصوص نازل گشته است كه ما در اينجا به چند مورد از آنها استناد مى‏كنيم:
- زمانى كه أبوبكر (رضي الله عنه)، هفت برده مسلمان – از جمله بلال – را از صاحبان مشركشان خريدارى كرد، مشركين گفتند: أبوبكر براى اين بلال را خريد تا بلال صاحب فرزندان شود و همگى آنها را به خدمت و بردگى خود برگيرد! كه خداوند اين آيات را در حقّش نازل فرمود:[3]
« وَسَيُجَنَّبُهَا الأَتْقَى الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَکَّى وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ مِن نِعْمَةٍ تُجْزَى إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الأَعْلَى‏  » [4] « و پرهيزگارترين (انسانها) از آن (آتش هولناك) به دور داشته خواهند شد؛ آن كس كه مال و دارايى خود را (در راه خدا) مى‏دهد تا خويشتن را پاكيزه بدارد. هيچ كس بر او حقّ نعمتى ندارد تا (بدين وسيله به نعمتش پاسخ گويد و از سويش، آن) نعمت جزا داده شود، بلكه تنها هدف او جلب رضاى پروردگار بزرگوار و بلندمرتبه‏اش مى‏باشد»
- زمانى كه أبوبكر ايمان آورد، عثمان، عبدالرحمن‏بن‏عوف، طلحه، سعيدبن‏زيد، زبيربن‏عوام و سعدبن‏أبى وقاص، نيز نزد او رفتند و پس از اينكه سخنان نيك أبوبكر (رضي الله عنه) را شنيدند، ايمان آوردند[5]، كه اين آيات نازل شدند:[6].
« وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ »[7]. « و پيروى كن كسى را كه به سوى من بازگشته است »
« فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ » [8]. « پس بندگان مرا بشارت ده همان کسانى که سخنان را مى شنوند و از نیکوترین آنها پیروى مى کنند »
- يا زمانى كه أبوبكر (رضي الله عنه) همراه با پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، از مكّه به مدينه – دو نفرى – هجرت كردند و چون كفّار مكّه آنها را تعقيب مى‏كردند، به غارى – به نام ثور – پناه بردند[9]..مشركين تا درِ غار آمدند كه همان موقع أبوبكر (رضي الله عنه) غمناك مى‏شود كه نكند وارد شوند و به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) آسيب برسانند كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در آن لحظه به رفيقش مى‏گويد: «غم مخور! خدا با ماست!».. و اين آيات نازل شدند :
« إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ کَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَتَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَکِينَتَهُ عَلَيْهِ » [10]. « اگر شما (مسلمانان)، او (يعنى پيامبر) را يارى نكنيد، خدا (هميشه) يارى‏اش كرده، زمانى كه    كافران او را (از مكّه) بيرون راندند، در حالى كه دومين نفر (يعنى أبوبكر) همراهش بود، و هر دو در غار بودند، زمانى كه (پيامبر) به رفيق و همدمش مى‏گفت: ناراحت نباش! خدا با ماست! و خدا آرامش (خود) را بر او نازل كرد (و از حالت نگرانى بيرونش آورد »
- يا زمانى كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از معراج برگشت، اوّلين كسى كه گفته‏هايش را تكذيب كرد، أبوجهل بود و اوّلين كسى كه او را تصديق كرد، أبوبكر بود و گفت: صدقت يا رسول اللّه!.. كه اين آيات در حقّشان نازل گشت:
« فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن کَذَبَ عَلَي اللَّهِ وَکَذَّبَ بِالصِّدْقِ إِذْ جَاءَهُ أَلَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْويً لِلْکَافِرِينَ   وَالَّذِي جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ   » [11]. « چه كسى ستمگرتر از آن كسى است (يعنى أبوجهل) كه بر خدا دروغ مى‏بندد و راستى و حقيقت را كه (پيامبر) نزد او آورد، تكذيب مى‏كند؟ آيا منزل و جايگاه كافران در دوزخ نخواهد بود؟ و كسى كه با راستى و صداقت آمد (منظور پيامبر)، و كسى كه او را تصديق داشته (منظور أبوبكر)، آنان همان پرهيزگاران واقعى هستند »
از همين جا بود كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و ديگر مسلمانان، به أبوبكر (رضي الله عنه) لقب «صدّيق»، و به أبوجهل لقب «كذّاب» دادند.. چنانچه على و فرزندانش، او را صدّيق صدا مى‏زدند؛ مثلاً در تفاسير شيعه آمده كه علي (رضي الله عنه) فرمود: «مراد از «والذى جاء بالصدق» رسول خداست و مراد از «صدّق به» أبوبكر صدّيق است كه او را تصديق نمود».[12]    أبوالفتح أربلى نيز روايتى در همين مورد آورده كه عروه بن‏عبداللّه از امام باقر درباره تذهيب شمشير با طلا پرسيد كه آيا درست است؟ فرمود: هيچ اشكالى ندارد؛ زيرا أبوبكر صدّيق، شمشيرش را با طلا تذهيب كرده بود.. عروه مى‏گويد: گفتم: تو مى‏گويى: صديق؟! فرمود: آرى! صدّيق! و هر كس به او صدّيق نگويد، سخن خدا را در دنيا و آخرت، تصديق نكرده است!».[13]
امام باقر، اين را از طرف خود نگفته، بلكه از جدّ خود رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) تبعيّت كرده.. كسى كه از طريق وحى، او را صديق ناميده است؛ چنانچه در «دارقطنى» از او روايتى آمده كه فرمود: «شخصى از پدرش زين‏العابدين سؤال كرد كه چرا أبى‏بكر، صدّيق است؟ در جواب فرمود:« قد سماه صديقا رسول اللّه و المهاجرين و الأنصار و من لم يستمعه صديقا فلا صدّق اللّه قوله فى الدنيا و الآخرة؛» همانا رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) و مهاجرين و انصار، او را صدّيق نام نهاده‏اند، و هركس او را صدّيق نداند، در واقع گفته خدا را در دنيا و آخرت، تصديق نكرده است!»..
«بحرانى» نيز در تفسير خود از على‏بن إبراهيم روايت كرده كه گفت: «پدرم برايم از چند نفر بازگو كرده كه آنها از أبى‏عبداللّه شنيده‏اند كه فرمود: زمانى كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) با أبوبكر در غار بودند، به او گفت: اى أبوبكر! انگار من كشتى جعفر و يارانش را كه بر آب دريا روان است، مى‏بينم! همچنين انصار را مى‏بينم كه متواضعانه و با قلبى سرشار از محبّت، به استقبال ما مى‏آيند و جلوى درب خانه‏شان چشم‏به راه ما هستند! أبوبكر گفت: و تو آنها را مى‏بينى يا رسول اللّه؟! فرمود: آرى! أبوبكر گفت: آنها را به من نيز نشان بده! پس پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بر چشمانش دست كشيد و آنها را ديد و سپس فرمود: به راستى كه تو صدّيق هستى!».[14]
پاسخ به شبهات در رابطه با مناقب حضرت ابوبکر
شبهه اول : اينكه أبوبكر در آن غار مصاحب پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بوده، فضيلتى نيست؛ زيرا يوسف – عليه‏السّلام – نيز در زندان چند نفر مصاحب او بودند. همچنين از آيه پيداست كه أبوبكر مى‏ترسيده است، و از طرفى، بودن خدا با أبوبكر فضيلتى به حساب نمى‏آيد؛ چون خدا با تمام چيزهاست!
منبع: کتاب عیانات
نوشته: عبدالله محمدی (توحیدی)
———————————————–
پی نوشت:
[1] – اسلام‏شناسى، دكتر على شريعتى، ص‏497.
[2] – ؛ از جمله آيات «لا تجد قوما يؤمنون باللّه و اليوم الآخر…» (المجادلة/22).. و «وعد اللّه الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الأرض» (النور/55).. و «يا أيها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف يأتى الله بقوم…» (المائدة/54).. و «قل للمخلفين من الأعراب ستدعون إلى قوم…» (الفتح/16) و چند آيه ديگر كه مفسّران درباره خلفاء به طور خصوص دانسته‏اند.. و در پستی در وبلاگ ناجی کرد با نام «مقام صحابه در نصوص قرآن» بدان پرداخته ایم.
[3] – شأن نزول آيات، ترجمه و نگارش دكتر محمّد جعفر اسلامى، ص‏574-573- سيره إبن‏هشام، ج‏1، ص‏340- سيره حلبية، ج‏1، ص‏335-334- البداية و النهاية، ج‏3، ص‏58.
[4] – سوره لیل آیات 17-20.
[5]- شأن نزول آيات، واحدى نيشابورى، ترجمه جعفر اسلامى، ص‏467-439
[6]   – اسلام‏شناسى، دكتر على شريعتى، ص‏497
[7]   – لقمان آیه 15
[8]   – زمر 17-18
[9] – اسلام‏شناسى، شريعتى، ص‏143.
[10]   – توبه 40
[11]   – زمر 32-33
[12]   – تفسير مجمع البيان، شيخ طبرسى، ذيل همان آيه.
[13]  – كشف الغمة فى معرفة الأئمة، ج‏2، ص‏147.
[14]  – البرهان، بحرانى، ج‏2، ص‏125.

لعن صاحبه و تطابق آن با قرآن

22 ژوئیه
بسیار مشاهده شده است که اشخاص نه تنها به واژه و معنی لغات خوب توجه نمی کنند بلكه حتی بی توجه به آن ، این واژه ها بر سر زبان انان می افتد و مکررا از آن استفاده می کنند . یکی از این واژه های پر کاربرد در مذهب شیعه ، لعن و نفرین است. درحالی که این تفکر و نگرش بازتاب های سیاسی و اجتماعی غیر قابل جبرانی دارد که با اصل توحید در تضاد است.
لعنت درواقع به معنای این است که فردی ازدرگاه خدا طرد شود و از رحمت خدا دور شود و هیچ گاه بخشیده نشود و هیچ کس نمی تواند  به اوکمک کند و عاقبتی جز جهنم نخواهد داشت. (باید توجه داشت که واژه «لعنت» به معنای حرمان ابدی از چیزی و یا کسی است و در اصطلاح اسلامی ، به معنای حرمان ابدی از رحمت و مغفرت الهی است. )
« وَمَن یَلْعَنِ اللّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ نَصِیراً » « و هر كه را خداوند نفرین كند ( و از درگاه مرحمت و محبّت خود براند ) كسی را نخواهی یافت كه یاور او گردد ( و وی را از خشم خدا پناه دهد و برهاند ) . » (سوره نساء آیه52)
درابتدا همه ی سوره هایی که واژه لعن در آن استفاده شده است آورده وسپس این واژه قرآنی را مورد بررسی قرار می دهیم و در نهایت هم الگوهای گفتاری قرآنی رابیان می کنیم.
سوره بقره آیه 88 : لعن به خاطر کفر ، سوره بقره آیه 89 : لعن به خاطر کفر به قرآن درصورتی که تصدیق کننده کتاب های آسمانی دیگر بود ، خطاب به اهل کتاب ، سوره بقره آیه 159 :لعن برای کسانی که پنهان می دارند دلائل و هدایت فرو فرستاده شده از خدا و نیز آیات خدا را کتمان می کنند ، سوره بقره آیه 161:لعن به خاطر کفر ، سوره آل عمران آیه 61 :لعن به خاطر ستیز با پیامبر به واسطه علم و دانشی که به او رسیده است منظور همان قرآن است ، سوره آل عمران آیه 87 :لعن به خاظر پذیرفتن آیین به غیر اسلام و راه کفر را در پیش گرفتن سوره نساء آیه 46 : لعن برای برخی از یهودیان به خاطر کفرشان و مسخره کردن دین ، سوره نساء آیه 47  : لعن برای اهل کتاب درصورتی که به قرآن ایمان نیاورد همان گونه که یهودیان درگذشته مورد لعن قرار گرفته اند ، سوره نساء آیه 52 : لعن برای کسانی که بهره ای از کتاب های آسمانی دارند با این وجود به بتان و شیاطین ایمان می آورند ، سوره نساء آیه 93 :لعن برای کشتن مومن به عمد ، سوره نساء آیه 118:لعن برای شیطان ، سوره مائده آیه 13 : لعن برای بنی اسرائیل به دلیل شکستن پیمانی که باخدای خود داشتند  ، سوره مائده آیه 60 : لعن به خاطر شیطان پرستی و راه کفر را در پیش گرفتن ، سوره مائده آیه 64 : لعن برای یهودیان به خاطر دروغ بستن برخدا ، سوره مائده آیه 78 : لعن برای کافران بنی اسرائیل بر زبان داود و عیسی به خاطر سرکشی و از حد گذشتن ، سوره اعراف آیه  38 : لعن کفار در زمان قیامت برای همدیگر
سوره اعراف آیه  44 : لعن برای ظالمین درقیامت ، سوره توبه آیه 68 : لعن برای کفار و منافقین ، سوره هود آیه  18 : لعن برای ظالمین و کسانی که بر خدا دروغ می بندند ، سوره هود آیه  60  : لعن برای اقوام کافر گذشته مثل عاد ، سوره هود آیه  99 : لعن برای اقوام کافر گذشته مثل فرعون  ، سوره رعد آیه  25 : لعن برای کسانی که پیمان خدا را نقض می کنند و پیوندهایی که باید حفظ شود را حفظ نمی کنند و در روی زمین فساد و تباهی می کنند ، سوره حجر آیه  35 : لعن برای شیطان ، سوره اسراء آیه 60  : درخت لعن شده که منظور درختی است که در جهنم قرار دارد كه برای لعنت شدگان است ، سوره نور آیه 7 :لعن فرستادن افرادی که همسران خود را متهم به فحشاء می کنند در صورتی که  درغگوباشند درقسم خوردن ، سوره نور آیه 23: لعنت برای کسانی که زنان پاکدامن ، بی خبر و مومن را به زنا متهم می کنند ، سوره قصص آیه 42 : لعن برای فرعون و سپاهیانش ، سوره عنکبوت آیه  25 : لعن فرستادن کفار برای هم در روز قیامت ، سوره احزاب آیه  57 : لعن برای کفار ، سوره احزاب آیه  61 : لعن برای کفار ، سوره احزاب آیه 64 :لعن برای کفار ، سوره احزاب آیه 68 :لعن کفار برای همدیگر در روز قیامت ، سوره ص آیه  78 :لعن برای شیطان ، سوره غافر آیه   52 :لعن برای ظالمین در روز قیامت و زمانی که معذرت خواهی به درد آن ها نمی خورد ، سوره محمد آیه  23 : لعن برای کفار و کسانی که از خدا روی گردان می شوند ، سوره فتح  آیه 6  :لعن برای منافقین
قرآن به غیر از این که افراد به خصوصی مثل فرعون و قارون و ابولهب و …كه نامشان را ذکر کرده و برای ما مشخص نموده است كه قطعا جهنمی می باشند ، در مورد هیچ شخصی صحبتی نیاورده و به صورت کلی و با ذکر اقوام و گروه ها بیان داشته است.
اصلا صحبت از بهشتی یا جهنمی بودن اشخاص خارج از دسترس انسان هاست (مگراینکه درقرآن نامی ازآنها به طور صریح برده شده باشد) این تنها در قدرت خداست و از مسائل غیب و پوشیده است ماخدا نیستیم. شاید فردی چند دقیقه قبل از مرگش موضع گیری خود را عوض کرده و انسان مومنی شده است شاید فردی چند دقیقه قبل از مرگش کفران کرده و کافر شده است. چون زمانی مورد لعن قرار خواهد گرفت که دیگر نتواند مسیر توبه و بخشش را در پیش گیرد ( و بر کفر خود حتی در زمان مرگ نیز اصرار داشته باشد .)
لعنت کلمه ای سنگین است یعنی پیش داوری قبل از محاکمه و دادگاه خداوندی و حکم صادر کردن قبل از حسابرسی . مسئله ای که در دستان خداست و تو آن را به عهده گرفتن.
توجه به نکاتی ، بسیار ضروری است:
1- لعن تنها دست خداست و تنها او می داند که چه کسی بهشتی و جهنمی است و ما نمی توانیم نام کسی را قید کنیم مگر به صورت کلی بگوییم که خداگفته اگر کسی تا آخر عمرش این گونه باشد بهشتی است و اگر بر خلاف آن باشد مورد لعن خداست و جهنمی است.
2- اگر خوب توجه شود تمامی گروه هایی که مورد لعن قرار می گیرند در یک جهت فکری و حرکتی هستند.
3- نکته ای که دراین مورد جالب است تمامی گروه های اسلامی به غیر ازتشیع این قدر زبانش آلوده به لعن نبوده است با وجود کشته شدن انسان هایی که از دیدگاه گروه های دیگر امکان داشته مومن بوده (بدست گروه های شیعی) اما تشیع را مورد لعن قرار نداده اند.
4- این تنها خداست که لعن را تعیین می کند و می فرستد و اگر زمانی فردی خود را به گروه کافران ملحق کند. اما نکته ای درمقابل آن باید تذکر داده شود : اگرامروز بگوییم درجهان کافر وجود دارد (هنوز من در این مورد شناخت کاملی پیدا نکرده ام و بحث کفر برایم مجهول است) این به معنای لعن برای او نیست چرا که در همان آیات ، دیگر راه های توبه برای او باز است مگر این که با دیدگاه کفر بمیرد که این برای ما مجهول است و چون خدا نیستیم نمی توانیم او را لعن کنیم . چگونه فهمیدیم که حجت ، کامل بر او تمام شده است و با نگاه کفر هم مرده است مگر ما خدا شدیم؟ هنوز دادگاه خدایی نیامده كه برای افرادحکم صادرمی کنیم . می بینید چگونه افراد راه شرک را در پیش می گیرند؟! ما تنها می توانیم به افراد بگوییم که اگر کسی این چنین مسیری را در پیش بگیرد و با آن بمیرد مورد لعن خدایی قرار می گیرد اما نام شخص خاصی را ببریم و او را مورد لعن و نفرین قرار دهیم با روح اسلامی نمی خواند.
به این دوآیه خوب توجه کنید:
« ‏ إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَكَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن یَشَاءُ وَمَن یُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِیداً ‏ » « ‏ بیگمان خداوند شرك ورزیدن به خود را ( از كسی ) نمی‌آمرزد و بلكه پائین‌تر از آن را از هركس كه بخواهد ( و صلاح بداند ) می‌بخشد . هر كه برای خدا انباز بگیرد ، به راستی بسی گمراه گشته است ( و خیلی از حق پرت شده است ) . ‏»(سوره نساءآیه116)
« ‏ یَوْمَ لَا یَنفَعُ الظَّالِمِینَ مَعْذِرَتُهُمْ وَلَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ ‏ » « ‏ آن روزی كه عذرخواهی ستمگران بدیشان سودی نمی‌رساند ، و نفرین ( و طرد از رحمت خدا ) بهره آنان خواهد بود و سرای بد ( دوزخ ) از آن ایشان خواهد شد . ‏ » (سوره غافرآیه 52)
اول خداوند می گوید که تمامی گناهان را از هرکس که خود بخواهد مگر شرک خواهد بخشید. دوم در آیه بعدی می گوید عذر خواهی برای ستمگر و کافر در روز قیامت به سود او نیست و سپس نتیجه در آن زمان برای او لعن است. اما آیا  روز قیامت در دستان ماست که بفهمیم چه کسی بهشتی یاجهنمی است؟! ( یا بفهمیم که چه کسی مورد رحمت خدا قرار می گیرد و چه کسی لعن می شود؟! ) پس هر فردی وقت و زمان دارد . برای همین هیچ شخصی حق لعن دیگران را ندارد و ما می بینیم که اگر پیامبری هم کسی و یا قومی را لعن می کند زمانی است که به فرمان خدا این این لعن را صادر می کند و یا زمان فرا رسیدن عذاب خداوندی برای آن قوم بوده است . و آن هاهم برعکس ما ، با وحی در ارتباط بوده اند .اما آیا ما با وحی در ارتباطیم؟ نیستیم ! پس باید همانند پیامبران در راه نجات انسان ها بکوشیم ؟ امکان دارد فردی در آخرین لحظات عمرش ایمان بیاورد و از گذشته خود توبه کند و در بهترین جایگاه ها در نزد خدا قرار گیرد و همان طور که عکس آن نیز امکان پذیر است.
صحابه وزنان پیامبردرقرآن
شگفت انگیز ترین مورد دراسلام این است که صحابه پیامبر آن یاران زیبای پیامبر به همراه زنان او مورد بدگویی ،لعن، ناسزا و مورد توهین و فحش قرار گیرند.
ببنیم چهره آنان درقرآن چگونه بیان می شود:
« « ‏ خداوند از مؤمنان راضی گردید همان دم كه در زیر درخت با تو بیعت كردند . خدا می‌دانست آنچه را كه در درون دلهایشان ( از صداقت و ایمان و اخلاص و وفاداری به اسلام ) نهفته بود ، لذا اطمینان خاطری به دلهایشان داد ، و فتح نزدیكی را ( گذشته از نعمت سرمدی آخرت ) پاداششان كرد . ‏ » (سوره فتح آیه18)
خدا دقیقا بر طبق این آیه می گوید ازمومنان راضی بوده و از دل آن ها با خبر بوده است که با چه نیتی با تو بیعت می کنند.
«  محمد فرستاده خدا است ، و كسانی كه با او هستند در برابر كافران تند و سرسخت ، و نسبت به یكدیگر مهربان و دلسوزند . ایشان را در حال ركوع و سجود می‌بینی . آنان همواره فضل خدای را می‌جویند و رضای او را می‌طلبند . » (سوره فتح آیه 29)
صفات صحابه و یاران پیامبر این بوده که نسبت به کفار سر سختند نه نسبت به همدیگر ، درحالی که نسبت به هم دلسوز و مهربانند آن ها کسانی هستند که به دنبال رضای خدا هستند نه دنبال هوی و نفس خود.
« ‏ ولی پیغمبر و مؤمنانی كه با او هستند ، با مال و جان خود به جهاد می‌پردازند ( تا خدا را از خود خوشنود سازند و دین خدا را بالا برند ) . همه خوبیها و نیكیها ( از قبیل : پیروزی و غنیمت دنیا ، و بهشت و كرامت آخرت ) از آن ایشان است ، و آنان بیگمان رستگارانند . ‏ » (سوره توبه آیات 88 و89)
صحابه پیامبر کسانی بودند که با جان و مال در خدمت پیامبر بودند و اصلا مسائل دنیوی و مادی برای آن ها اهمیت نداشته است و عجیب ترین موضوع در این آیه : خداوند خبر بهشتی بودن را برای آن ها می دهد.
« ‏ پیشگامان نخستین مهاجران و انصار ، و كسانی كه به نیكی روش آنان را در پیش گرفتند و راه ایشان را به خوبی پیمودند ، خداوند از آنان خوشنود است و ایشان هم از خدا خوشنودند ، و خداوند برای آنان بهشت را آماده ساخته است كه در زیر ( درختان و كاخهای ) آن رودخانه‌ها جاری است و جاودانه در آنجا می‌مانند . این است پیروزی بزرگ و رستگاری سترگ . ‏ » (سوره توبه آیه100)
خداوند خشنودی خود و بهشتی بودن اولین مهاجرین و انصار که در سخت ترین شرایط ایمان آوردند و پشت پا به دینا و امکانات آن زدند و بدترین شکنجه ها در این راه دیدند ، اعلام می کند.
« ‏ خداوند توبه پیغمبر ( از اجازه‌دادن منافقان به عدم شركت در جهاد ) و توبه مهاجرین و انصار ( از لغزشهای جنگ تبوك ، مثل كُندی و سستی اراده و اندیشه بد به دل راه دادن و آهنگ بازگشت از نیمه راه جهاد ) را پذیرفت . مهاجرین و انصاری كه در روزگار سختی ( با وجود گرمای زیاد ، كمی وسیله سواری و زاد ، فصل درو و چیدن محصول خود ) از پیغمبر پیروی كردند ( و همراه او رهسپار جنگ تبوك شدند ) بعد از آن كه دلهای دسته‌ای از آنان اندكی مانده بود كه ( از حق به سوی باطل ) منحرف شود .  ( در این حال ) باز هم خداوند توبه آنان را پذیرفت . چرا كه او بسیار رؤوف و مهربان است .  » (سوره توبه آیه117)
این جا نه تنها خداوند می گوید توبه مهاجرین و انصار را ، بلکه توبه پیامبر را هم می پذیرد و در یک ردیف و کنار هم ، آن ها را بیان می کند و سپس از دوران سخت آن هابیان می کند ، دروانی که آن قدر طاقت فرسا و سخت بوده که بعضی زمان ها آن ها را متمایل به کفر می کرده است اما باز ، زود توبه برگشت برای آنهارخ می داده است .
« ‏ همچنین غنائم از آنِ فقرای مهاجرینی است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بیرون رانده شده‌اند . آن كسانی كه فضل خدا و خوشنودی او را می‌خواهند ، و خدا و پیغمبرش را یاری می‌دهند . اینان راستانند . ‏‏ آنانی كه پیش از آمدن مهاجران خانه و كاشانه ( آئین اسلام ) را آماده كردند و ایمان را ( در دل خود استوار داشتند ) كسانی را دوست می‌دارند كه به پیش ایشان مهاجرت كرده‌اند ، و در درون احساس و رغبت نیازی نمی‌كنند به چیزهائی كه به مهاجران داده شده است ، و ایشان را بر خود ترجیح می‌دهند ، هرچند كه خود سخت نیازمند باشند . كسانی كه از بخل نفس خود ، نگاهداری و مصون و محفوظ گردند ، ایشان قطعاً رستگارند . ‏ » (سوره حشرآیات 8و9)
در این آیه صفات بارز و زیبای انصار را بیان می کند ، آنانی که با میل و رغبت و با وجود نیازمندی خود ، مهاجرین را بر خود ترجیح می دهند و امکانات مادی و رفاهی در اختیار دیگران قرار رمی دهند و چشم طمعی به آن ندارند.
« ‏ چرا در راه خدا نباید ببخشید و خرج كنید ، و حال این كه ( اموال شما امانتی بیش نیست و تا آخر در دست شما نمی‌ماند ، و همه چیزهای ) برجای مانده آسمانها و زمین به خدا می‌رسد ؟ كسانی از شما كه پیش از فتح ( مكّه ، به سپاه اسلام كمك كرده‌اند و از اموال خود ) بخشیده‌اند و ( در راه خدا ) جنگیده‌اند ،  ( با دیگران ) برابر و یكسان نیستند . آنان درجه و مقامشان فراتر و برتر از درجه و مقام كسانی است كه بعد از فتح ( مكه ، در راه اسلام ) بذل و بخشش نموده‌اند و جنگیده‌اند . اما به هر حال ، خداوند به همه ، وعده پاداش نیكو می‌دهد ، و او آگاه از هر آن چیزی است كه می‌كنید . ‏ » (سوره حدیدآیه10)
ایمان و درجه مهاجرین و انصار که از ابتدا و در بدترین شرایط با پیامبر بوده اند و سختی و رنج و شکنجه و تبعید و فقر را کشیده اند و برای آن ها تنها رضای خدا مهم بوده است برتر از کسانی است که حال   در زمان صلح و آرامش و راحتی ، ایمان می آورند.
«  همسران پیغمبر ، مادران مؤمنان محسوبند ( و باید احترام مادری آنان را از نظر به دور نداشت ، و یكایك ایشان را بزرگ و ارجمند شمرد ) ، و خویشاوندان نسبت به همدیگر ( از نظر ارث بردن بعضی از بعضی ) از مؤمنان و مهاجران ، در كتاب یزدان ( قرآن ) از اولویّت بیشتری برخوردارند »(سوره احزاب آیه6)
در این آیه ، خدا همسران پیامبر را به عنوان مادر مومنان ( مادردینی – همانگونه که خواهر و برادران  دینی داریم ) بیان می کند و جایگاه خویشاوندی را درجایگاه بلندی بیان می کند که نباید آن نادیده گرفته شود
« ‏ ای پیغمبر ! به همسران خود بگو : اگر شما زندگی دنیا و زرق و برق آن را می‌خواهید ، بیائید تا به شما هدیّه‌ای مناسب بدهم و شما را به طرز نیكوئی رها سازم . ‏‏ و امّا اگر شما خدا و پیغمبرش و سرای آخرت را می‌خواهید ( و به زندگی ساده از نظر مادی ، و احیاناً محرومیّتها قانع هستید ) خداوند برای نیكوكاران شما پاداش بزرگی را آماده ساخته است . ‏ »(سوره احزاب آیات 28و29)
در این آیه به همسران پیامبر ، کسانی که با او ماندند ، می گوید : اگر خدا و پیامبر را می خواهید باید او را به همین گونه که هست با شکل رهبریش با داشتن فقر و رنج ها و… بپذیرید و اگر نمی توانید و خواهان دنیا هستید می توایند به سوی آن بروید و من نیز تا بتوانم شما را از آن بهره مند می کنم . اما آن ها همان هایی شدند که ماندند و سرانجام مادران مومنین گشتند و چه کسی می تواند این عنوان خدایی را از آن هابگیرد . آن ها خدا و پیامبر و سرای آخرت را بر این دنیا ترجیح دادند.
نکاتی که درموردصحابه وهمسران پیامبربایدموردتوجه قرارگیرد:
1- چگونه بعضی از مسلمانان این آیات خدایی را در نظر نمی گیرند در حالی که خداوند وعده بهشت، خشنودی خود را از صحابه پیامبر اعلام می کند و سپس آن ها ، راه بدگویی و فحش و لعن بر آن ها را در پیش می گیرند؟! با چه دلیل قرآنی به خود این اجازه را می دهند؟! آنها خدا را هم به مسخره می گیرند و او را کودن واحمق و کسی که آینده رانمی داند وبی خودی برای دیگران سخن می گوید و آن ها را بهشتی اعلام می کند معرفی می کنند!(پناه می برم ازاین نوع نگاه به خدا) مگر خدا نمی دانست که آن ها راه کفر را در پیش می گیرند که وعده بهشت و خشنودی را به آن ها می دهد؟ ( این سخن در صورتی است که عده ای جاهلانه و یا عالمانه و عامدانه صحابه را مورد لعن و نفرین قرار می دهند و دلیل خود را از لعن آنان ، کافر شدنشان پس از وفات پیامبر می دانند)
خوب به این آیه توجه کنید:
« ‏ آنان كه ( به خاطر ایمان درست و انجام كارهای خوب و پسندیده ) قبلاً بدیشان وعده نیك داده‌ایم ، چنین كسانی از دوزخ ( و عذاب آن ) دور نگاه داشته می‌شوند . ‏ ‏ لَا یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ ‏ » (سوره انبیاء آیات 101و102)
پس وای به حال آن کسانی که به یاران پیامبر فحش می دهند؟ وای به حال آن ها که صحابه پیامبر را مورد لعن قرار می دهند و می خواهند خود را خدا کنند.
2- چگونه صحابه ای که در بدترین و سخت ترین شرایط با پیامبر بوده اند ، در رفاه و آزادی ، راه خیانت درپیش می گیرند؟ چگونه بعضی از صحابه که در زمان کفر ، از بهترین موقعیت ها و جایگاه ها برخوردار بوده اند و ثروت و مقام داشته اند و زمانی که در مدینه هستند و خداوند از فقر و بدبختی آن ها آن قدر باخبر است که باید غنائم به آن ها تعلق گیرد باید بعد از پیامبر مقام و ثروت و مادیات برای آن ها مهم گردد و راه خیانت در پیش گیرند که حال مورد لعن و فحش قرار گیرند.
3- خوب به این آیه توجه کنید:
« ‏ كسانی كه پس از مهاجرین و انصار به دنیا می‌آیند ، می‌گویند : پروردگارا ! ما را و برادران ما را كه در ایمان آوردن بر ما پیشی گرفته‌اند بیامرز . و كینه‌ای نسبت به مؤمنان در دلهایمان جای مده ، پروردگارا ! تو دارای رأفت و رحمت فراوانی هستی . ‏ »  (سوره حشرآیه10)
آیا کسی این آیه را نخوانده است ؟! چرا باید نسبت به برادران دینی گذشته مان کینه ای در دل داشته باشیم . چرا به جای دعای آمرزش برای آن ها راه فحش و تهمت و لعن در پیش داریم آیا واقعا این روش و راه قرآن است ؟ بدا به حال آنانی که این آیه را نادیده می گیرند؟
4- درآیات 132 و133بقره بعد از این که بیان می کند که آیا این بهتان های به پیامبران را بیان می کنید ومی گویید آیا واقعا شما در آن زمان حاضر بودید که آن ها بر چه آیینی مرده اند . حال من می خواهم بگویم آیا افرادی که نسبت به گذشتگان راه لعن و فحش و تهمت در پیش می گیرند در آن زمان حضور داشتند و سپس خداوند در دنباله آیات می گوید:
« ‏ ( به هر حال ، جنگ و جدل درباره آنان چرا ؟ ! ) ایشان قومی بودند كه مردند و سر خود گرفتند . آنچه به چنگ آوردند متعلّق به خودشان است ، و آنچه شما فراچنگ آورده‌اید ، از آن شما است ، و درباره آنچه می‌كرده‌اند از شما پرسیده نمی‌شود ( و هیچ كس مسؤول اعمال دیگری نیست و كسی را به گناه دیگری نمی‌گیرند ) . ‏ » (سوره بقره آیه 134)
حال که از شما پرسیده نمی شود كه این همه کینه و فحش و لعن نسبت به آن ها چه معنی دارد؟!
درآیه 140 شوره بقره اختلافات و این که کدام پیامبر چه دینی داشته و این گونه مجادلات رابیان می کند وسپس می گوید:
« ‏ ( به هر حال ) آنان قومی بودند كه مردند و سر خود گرفتند . آنچه به چنگ آوردند متعلّق به خودشان است ، و آنچه شما فراچنگ آورده‌اید از آن شما است ، و درباره آنچه می‌كرده‌اند از شما پرسیده نمی‌شود ( و هیچ كس مسؤول اعمال دیگری نیست و كسی را به گناه دیگری نمی‌گیرند ) . ‏ » (سوره بقره آیه 141)
چرا در مورد صحابه این قدر بد گویی و لعن ؟! آنان هرچه کردند سر خود رفتند و ازما پرسیده نمی شود که آنان چه کردند . بدا به حال خود ما؟! ما باید به فکر خود باشیم ؟! به عملکرد و نگاه خود توجه کنیم؟! چه کار داریم که گذشتگان چگونه انسان هایی بوده اند و چگونه عمل کرده اند؟!
« ‏ ( ای محمّد ! ) تو در جانب غربی ( كوه طور ) نبودی در آن دم كه ما فرمان ( نبوّت ) را به موسی ابلاغ كردیم ( و بدو كتاب تورات عطاء و وی را برای تبلیغ به پیش مردم فرستادیم ) و تو از حاضران ( در صحنه تبلیغ و مبارزه موسی با فرعون و فرعونیان ) نبودی ( تا بر سرگذشت ایشان مطّلع گردی . حال كه سرگذشت حقیقی بنی‌اسرائیل و موسی و فرعون و پیروان آنان را – چنان كه باید – برای مردم بیان می‌داری ، چرا باید باور نكنند و به تو ایمان نیاورند ؟ ! ) . ‏ ‏ این ما بودیم كه اقوام و نسلهائی را ( در قرون و اعصار مختلف ) آفریدیم و زمانهای طولانی بر آنان سپری شد ( و بر اثر مرور زمان ، عهدها و پیمانهای خدا را فراموش كردند و رهنمودهای انبیاء را از یاد بردند . ای پیغمبر ! ) تو در میان اهل مدین اقامت نداشتی تا آیات ما را ( كه بیانگر سرگذشت ساكنان مدین است ) بر اینان ( كه مردمان مكّه و سالها بعد از ایشان می‌زیند ) فروخوانی ( و از احوال پیشینیان بیاگاهانی ) . ولی این ما هستیم كه تو را فرستاده‌ایم ( و چنین اخباری را از طریق وحی در اختیارت قرار داده‌ایم ) . ‏ » (سوره قصص آیات44و45)
وقتی خداوند نسبت به پیامبرش این گونه بیان دارد و می گوید تو چگونه در بین اقوام  و نسلهای دیگر بوده ای که می خواهی در مورد آن ها قضاوت کنی و سخن بگویی ؟ بدابه حال ما؟!
روش درست در قرآن:
ما کاری به روش و رفتار دیگر انسان ها ، چه نسبت به خود ما یا دیگران نداریم . آن ها آزادند بر اساس چیزی که خیال می کنند درست است و به آن ها آموزش داده می شود رفتار کنند و در سخن گفتن و مواجهه با دیگران از خود نشان دهند. ما می خواهیم روش و رفتار سخن گفتن انسان های دیندار را از منظر قرآن مورد بررسی قرار دهیم هرچند که روش دیگران و نوع بیان دیگران اشتباه باشد:
1- هیچ فردی حق مسخره کردن و مورد تهمت قراردادن دیگران را ندارد و این دستور خداوندی است .این دستور نه تنها در مواجهه با مسلمانان ، بلکه در مواجهه با هرشخص با هرنوع نگاهی (حتی اگر کافر باشد) می باشد.
« ‏ ( ای مؤمنان ! ) به معبودها و بتهائی كه مشركان بجز خدا می‌پرستند دشنام ندهید تا آنان ( مبادا خشمگین شوند و ) تجاوزكارانه و جاهلانه خدای را دشنام دهند . همان گونه ( كه معبودها و بتها را در نظر اینان آراسته‌ایم ) برای هر ملّتی و گروهی كردارشان را آراسته‌ایم . » (سوره انعام آیه 108)
« ‏ و كسانیند كه از گناهان بزرگ ، و اعمال بسیار زشت و ناپسند می‌پرهیزند ، و هنگامی كه خشمناك می‌گردند ( زمام اختیار از دست نمی‌دهند و پرت و پلا نمی‌گویند و آلوده گناه نمی‌شوند ، و بلكه نفس خود را مهار می‌كنند و بخشم آورندگان را ) می‌بخشند . ‏ » (سوره شوری آیه37 )
زمانیکه درسوره فرقان آیه 60 از مسخره کردن های کافران بیان می کند در دنباله آیات با منطق خود پاسخ می دهد و در نهایت در آیه 63 می گوید زمانی که بعد از این همه دلیل و برهان ، آن ها فحش می دهند آن ها با آرامش خاطر در مقابلشان تنها « قَالُوا سَلَاماً »
2- پاسخ دادن با روش نیک و به بهترین روش و به بهترین نحو سخن گفتن . اجتناب از فرافکنی و دروغگویی و تهمت و لعن و فحش دادن به دیگران . دوری از خشم و عصبانیت و کینه توزی و با هوی هوس سخن گفتن و ندیدن نگاه و نقش خدا . اخلاص برای خدا سخن گفتن را فراموش نکردن.
« ‏ نیكی و بدی یكسان نیست .  ( هرگز بدی را با بدی ، و زشتی را با زشتی پاسخ مگوی . بلكه بدی و زشتی دیگران را ) با زیباترین طریقه و بهترین شیوه پاسخ بده . نتیجه این كار ، آن خواهد شد كه كسی كه میان تو و میان او دشمنانگی بوده است ، به ناگاه همچون دوست صمیمی گردد . ‏ ‏ به این خوی ( و خلق عظیم ) نمی‌رسند مگر كسانی كه دارای صبر و استقامت باشند ، و بدان نمی‌رسند مگر كسانی كه بهره بزرگی ( از ایمان و تقوا و اخلاق ستوده ) داشته باشند . ‏ » (سوره فصلت آیات 33و 34)
« ‏ ( ای پیغمبر ! ) مردمان را با سخنان استوار و بجا و اندرزهای نیكو و زیبا به راه پروردگارت فراخوان ، و با ایشان به شیوه هرچه نیكوتر و بهتر گفتگو كن‌ ؛ چرا كه ( بر تو تبلیغ رسالت الهی است با سخنان حكیمانه و مستدلاّنه و آگاهانه ، و به گونه بس زیبا و گیرا و پیدا ، و بر ما هدایت و ضلال و حساب و كتاب و سزا و جزا است . ) بی‌گمان پروردگارت آگاه‌تر ( از همگان ) به حال كسانی است كه از راه او منحرف و گمراه می‌شوند و یا این كه رهنمود و راهیاب می‌گردند . ‏ » (سوره نحل آیه 125)
« ‏ وَلَا یَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً ‏ » « ‏ ( این كافران ) هیچ مثالی را ( به عنوان اعتراض از قرآن و رخنه از رسالت و دعوت تو ) به میان نمی‌كشند ، مگر این كه ما پاسخ راست و درست را ، و بهترین وجه و زیباترین تبیین و تفسیر را به تو می‌نمایانیم ( و بدین وسیله اعتراضات واهی ایشان را پاسخ داده و باطل می‌گردانیم ) . ‏ » (سوره فرقان آیه 33)
فرافکنی نوعی حیله عقلی است که فرد با نسبت دادن حالت های نفسانی و انگیزه ها و عیوب و اشتباهات خود به دیگران از آن استفاده می کند یعنی او این مقوله ها را به جای خود در دیگران احساس می کند .کلی گویی هم بدین صورت انجام می گیرد با عنوان کلیاتی بدون ارائه هیچ دلیل وبرهانی می خواهد دیگران و فرد را تنها با بیان و استفاده از حرف هایی قلمبه و سلمبه بدون تجزیه و تحلیل آن نگاه تحت تاثیر قرار دهد.
3- منطقی سخن گفتن وبادلیل وبرهان بادیگران سخن گفتن.
سوره بقره آیه 111،سوره آل عمران آیه 93،سوره انبیاء آیه 24،سوره نمل آیه 64،سوره قصص آیه75.
این روش قرآن است کجا گفته در برخورد با دیگران ،در برخورد با مخالفین خود ، در برخورد با دشمنان  خود ، در برخورد با …راه توهین و فحش و لعن و ناسزا درپیش گیرید اصلا روش و راه پیامبران و دین با این موارد نمی خورد چرا بدون هیچ گونه ارائه دلیل و برهانی از علمایتان از آن ها پیروی می کنید؟! (سوره توبه آیات 31و34 ممنوعیت اطاعت از رهبان و علمای دینی بدون داشتن هیچ گونه دلیلی و سپس جهنمی شدن) چرا از این روش پیروی می کنید ؟! آیا نسبت به کار خود مطمئن هستید در حالی که در اسلام روش و راهی که بر اساس حدس و ظن و بدون فکر و علم باشد مورد پذیرفته  نیست (سوره بقره آیه 78،سوره اسرا آیه36،سوره زمر آیه18،سوره فرقان آیه73) و چرا کتاب خدا را در زندگی خود نمی آورید و پشت سر خود می اندازید ؟!(سوره بقره آیه 87-روش کفار)
پیغمبران با روش و راه روشن ودلیل برهان به سراغ مخالفین خود می رفته اند (سوره نحل آیه44،سوره بقره آیه 23،سوره غافر آیه34) خدا در مقابل مخالفینش از آن ها ارائه دلیل و شواهد علمی می خواهد ، درواقع او می گوید طبیعت که ساخته اوست با کمالش هیچ گونه تضادی ندارد و اگر کسی در آن ایرادی می بیند آن را با دلیل به مبارزه می طلبد (سوره احقاف آیه4)- درسوره 60 فرقان توهین ها و جسارت های کافران را بیان می کند در دنباله آیه با منطق پاسخ می گوید و این راه و روش قرآنی است و از فحش و توهین استفاده نمی کند.
4- دوری از لعنت کردن در حالی که ما آمده ایم دیگران را به راه راست هدایت کنیم نه اینکه آنها را از رحمت خدا دور سازیم (این کلام ما را به یاد شعر زیبای مولوی می اندازد که می گوید : تو برای وصل کردن آمدی ….. نی برای فصل کردن آمدی )  ما باید در تلاش باشیم که انسان های بیش تری را به رحمت خدا نزدیک کنیم پس بیان ها نباید به حالتی باشد که دیگران را مورد طرد و بی مهری قرار دهیم  بلکه باید دعای خیر برای دیگران کرده و خواستار رحمت خدا برای آن ها و هدایت آن ها باشیم . مواظب بیان های خود باشید سخنی با فحش و توهین نباشد بیان هایی متفکرانه داشته باشید (و بدانیم که هیچ سخنی ولو منطقی با فحش و ناسزا پیشرفت نخواهد کرد و باعث هدایت کسی نخواهد شد)
« ‏ به هر حال ، پروردگارت نسبت به كسانی كه از روی جهالت و سفاهت (بامعنی قرآنیش- جهالت به معنی بی سوادی و نادانی نیست بلکه بر خلاف دستور قرآنی عمل کردن است و عمل آن ها هم چون کسی است که انگار نمی داند و نادان است)  كارهای بد می‌كنند و بعد از آن توبه می‌نمایند ( و با انجام حسنات و عبادات به سوی خدا برمی‌گردند ) و به اصلاح ( حال و جبران گذشته خود ) می‌پردازند ، بس آمرزنده و مهربان است . ‏ » (سوره نحل آیه 119)
پس من و تو کیستیم ، وقتی خدا می بخشد؟ وقتی خدا راه نجات را نشان می دهد؟ما می خواهیم هرچه زود تر همه را جهنمی و از رحمت خدا دور کنیم.
نیازی نیست همه مثل ما اندیشه و فکر کنند اگر فردی بر خلاف اندیشه ما نگاه داد باز احترام او واجب است این آیه قرآن است این روش و اخلاق و راه قرآنی بود پس تحمل و صبر و با متانت سخن گفتن از روش نیکویان و رهروان قرآن و مومنین راستین است ما نباید خواستار این باشیم که نظراتمان را بر دیگران قالب کنیم و از اخلاق زشت و ناپسند استفاده کنیم  اگر ادعای دینداری راداریم.
نویسنده : مدیر تارنمای چرا (محمد)
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.